Image

خاطرات آقاخان محلاتی

خاطرات آقاخان محلاتی

دنیا، و زمانه

نوشته  آقاخان سوم سلطان محمد شاه

ترجمه و تالیف از محسن شجاع نیا

  تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

مقدمه مترجم

از آنچه در کودکی و در فامیل به یاد میاورم نام آقاخان به کرّات شنیده میشد. نام خانوادگی قسمتی‌ از فامیل آقاخانی Mo-40-3بود که پیر آنها آقای تیمور آقاخانی، در سنّ بالای ۹۷ سالگی دنیا را بدرود گفتند. آقای تیمور آقا خانی در آذر ماه ۱۳۹۳ در ونکوور کانادا فوت کردند. از قرار عده‌ای از افراد اسمعیلی هندی تبار در مراسم ختم و یادبودشان شرکت کرده بودند با اینکه او شیعه اسمعیلی نیست. البته ایشان از راه دین و تبلیغ زندگی‌ نکردند و از مدیران عمده کشتی‌ رانی‌ بزرگی بودند

دو شخص از فامیل روی لیست دریافت کنندگان مستمری از سازمان آقاخان بودند، بی‌بی زیبنده خانم و خاله جان پوراندخت. در تصویری که مشهود است به ترتیب از راست خاله جان پوراندخت، بی‌بی زیبنده خانم ، مادرجون نیره اشرف، نادره خانم دختر بی‌بی، خانم جون صدیقه مادر بزرگ مادرم و خانم بودجه مادر شوهر خاله دیده میشوند که همگی‌ در جشن عروسی‌ اینجانب و در منزل پدر و مادرم در حومه‌ تهران دیده میشوAssembly of The Eldersند. این عکس در مرداد ماه ۱۳۵۵ گرفته شده همان سالی‌ که شاه محمد رضا تصمیم به تقویم پارسی گرفته آن را ۲۵۳۵ نامید که همانطور در اسناد ازدواج و حلقه نوشته شده

خانم پوراندخت شاه خلیلی که از قرار دختر خاله مادر بزرگ می‌شوند در جوانی‌ شوهر خود را به سلّ می‌دهند و بعدها تنها دخترشان را نیز به مننژیت داده متعاقب آن‌ نوه نوزادش را نیز که طاقت مرگ مادر را نیاورد از دست می‌دهد. مادر جون نیره اشرف که در جوانی‌ شوهرشان، مجتبی میرزا را از دست داده بودند برای بزرگ کردن نه‌ فرزند از خاله جان پوراندخت استقبال نمودند و تا آخر عمر یار و یاور یکدیگر بودند

جریان ازدواج مادرجون نیره اشرف با مجتبی‌ میرزا شجاع نیا از قرار اینطور بوده که برادر بزرگ مادرجون، علیرضا خان خلوتی  در وزارت مالیه مقام مناسبی داشتند وناظر تامین گوشت ارتش در خراسان بودند و شاید به همین دلیل بود که به مشهد منتقل شده بودند. در مشهد بود که با مجتبی‌ میرزا، ملّاک و ده‌‌‌ دار اهل تربت حیدریه اشنا میشوند و به دعوت مجتبی‌ میرزا دو سه‌ ماهی‌ از تابستان را به تربت رفته منزل مجتبی‌ میرزا اقامت داشتند. از آنجا بود که به خانواده و به خصوص همشیرهٔ گرامیشان بانو نیره اشرف در تهران نامه فرستادند و از اوضاع و احوال خود خبر دادند.

خواهر ایشان جوابی از طرف خود و خانواده برای ایشان ارسال میدارند که پس از مدتی‌ به دست علیرضا خان در منزل مجتبی‌ میرزا می‌رسد و از قرار ایشان بعد از مطالعه نامه را باز روی میز پذیرایی میگذارند. شازده مجتبی‌ میرزا آن‌ نامه را می‌بینند و میخوانند و از خط خوش و انشای روان مادرجون جوان تصمیم به خواستگاری ایشان نزد برادرشان میگیرند. زنان کمی‌ بودند که در آن زمان از سواد کافی‌ برخودار بوده‌اند چه برسد به این که دانش و بینش از ادبیات هم داشته باشند. به این ترتیب خانم نیره اشرف، آخرین فرزند میرزا ابراهیم خان  صدیق خلوت، با مجتبی‌ میرزا که نام خانوادگی شجاع نیا را انتخاب کرده بودند ازدواج مینمایند.حاصل این ازدواج پس از چند سال نازأیی، نه فرزند است به اسامی منصور، منیر، منوّر، مهدی،  حسین،  ناصر، حمید، مجید، و محمود (از میرزا‌ها فاکتور میگیرم)

مادرجون و مجتبی‌ میرزا به ترتیب کودکان را برای تحصیل از همان دوران ابتدائی، به تهران نزد خانواده مادرجون میفرستادند که تحت سرپرستی خاله جان پوراندخت، که در همان منزل سکونت داشتند به دبستان میروند و سپس همگی‌ به تهران کوچ میکنند و در ناحیه قدیمی‌ سنگلج در همان محله اصیل تهران قدیم که پدر ایشان، میرزا ابراهیم خان به اتفاق همسرشان گرشاب بانو بیگم منزل میداشتند اقامت میکنند. مجتبی‌ میرزا شجاع نیا اندکی‌ پس از مهاجرت به تهران بر اثر ضعف و بیماری دار فا نی‌ را وداع میکنند  در حالیکه پدر من، مهدی، فقط ۶ سال داشتند. شازده را در باغ طوطی‌ دفن میکنند

 مادرجون و خاله جان  به اتفاق همدیگر کانون خانوادگی را گرم نگاه داشتند. خاله جان اغلب به کار‌های بیرون از خانه می‌رسیدند مانند بانک رفتن یا به قول خودشان بانگ و دیگر خرید‌ها و معامله‌های خانوادگی. مادر جون نیز به پخت و پز و کارهای داخل خانه می‌پرداختند. آندو زن سالخرده وجوه مشترک بسیاری نیز در نوع گذراندن روزهایشان داشتند از جمله علاقه به دیدار عتبات مبارکه و دیدار از شهرستان محللات زادگاه نیمی از بزرگان فامیل بود. آن نیمی که با آقاخان به هند عزیمت نکرد و ترجیح داد که همچنان در ایران بماند و با ستیز حکومت وقت و آزار قوم اسماعیلیه بسازد تا جائی که در کودکی می‌شنیدم که جد بزرگ در زندان قصر به جرم تعلق داشتن به خاندان اسمعیلیه دربندبود که با اینکه شیعه میباشند ولی‌ به هفت امامی معروفند و این قوم یاغی را از شیعه دوازده امامی که اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران را در بر می‌گیرد مجزا می‌کندpoorandokht

و از قرار معلوم و از روایاتی که از کودکی به یاد دارم آن جد بزرگوار شبی در زندان “خابنما” میشوند که اگر قرآن را هفت بار بخوانند از بند رها میشوند و از زندان آزاد. ایشان هم همین کار را میکنند و آزاد میشوند و شیعه اثناعشری را برای خود و اهل بیتشان پذیرا میشوند. به نظر پدربزرگ‌ آقاخانی که در بمبئی قطب مسلمین هند وامام فرقه اسمعیلیه میبود و از هشت سالگی و بعد از فوت پدرش اقاخان دوم به تخت امامت تکیه زده بود و تحت حمایت مستقیم دولت بریتانیا که صاحب هند نیز بوده به نشو و نما میپردازد زیاد شخصیت مطلوبی نمی‌آمد و حتی جمله “نوکر انگلیسی ها” را از دهان پدربزرگ شنیدم. شاید هم به موقعیت و اختیارات آن پسر دایی ندیده به نوعی حسادت می‌ورزید

از دیگر اقوام خانواده شاه خلیلی هستند  که در تهران اقامت دا شتند که نمایندگی آقا خان در ایران را افتخاراً به عهده داشتند و آنان نیز شیعه اسمعیلی نیستند. به یاد دارم ایام عید، بعد از دیدار از مادر بزرگ‌ها و پدر بزرگ، به منزل آن‌ها میرفتیم اغلب روز اول عید. با فرزندانشان نیز دوست بودیم که دو خواهر هم سنّ و سال‌های ما بودند که هرگاه گذارمان به آن منزل میفتاد با هم در حیاط خانه و دور حوض به بازی میپرداختیم. دیگر آن دوستی‌ از جبر روزگار و خارج رفتن ما و آنان به کشور‌های گوناگون که همه دوران حکومت پهلوی رخ داده بودند، قطع گردید. خاله جان پوراندخت همواره از آنان یاد میکردند و آن  دو خواهر را به من و برادر و خواهرم به نحوی یاد آوری میکردند. به دلیلی‌ همیشه میخواستند ما با هم در تماس باشیم. خاله جان پوراندخت به خصوص به تیمسار شاه خلیلی علاقه داشتند و همیشه به عناوینی نام این خانواده و تیمسار را به زبان می‌اوردند

و از دیگر شخصیت‌های فامیل که روز اول عید به دیدارشان میرفتیم عطاالله خان آقا خانی بودند که از افراد بسیار نیکو و دارای کاراکتری بس متین و آرام سخن که چشم‌های میشی‌ داشتند. ایشان که مدتی‌ شهردار محلات نیز می‌بودند با مادر جون نیره اشرف و خاله جان پوراندخت نزدیکی‌ بسیار نمایان میساختند بطوری که از چشم من – کودک این احساسات نا پیدا نبود. از قول فردی ناشناس از محلات که در فضای مجازی زیر تصویر وی نوشته شده

: “مرحوم آقای آقاخانی خدمات بسیار ارزنده درهمه زمینه ها مخصوصا در زمینه بهداشت و آموزش به محلات نموده در بالابردن کیفیت زندگی و فرهنگ مردم نقش بسیار اساسی داشتند. بالا بودن فرهنگ محلات در مقایسه با سایر شهرهای همجوار مدیون زحمات این مرد بزرگ است. “روحشان شاد و یادشان بسیار گرامی.

خانواده تیمسار جوادی نیز از دیگر اقوام و از نزدیکان خاندان آقا خان بوده و هستند که من با دکتر جوادی گاه به گاهی‌ تماس دارم و ایشان همچنان در تهران و با ولایت آبا اجدادیشان محلات در تماس هستند. همسر مرحوم تیمسار جوادی بانو تاجلملوک بودند که خواهر فخرتاج خانم همسر سرهنگ عبدالله خلوتی می‌بودند. خانواده اسب پرور و اسب دوست که تصویری از خانم فخرتاج یا به قFakhri-Asbول افراد فامیل، فخری خانم با اسب دلخواهشان، پریزاد، مشهود است. در کتابشان سرهنگ عبدالله خان ذکر نموده بودند که این عکس توسط عکاس زن گرفته شده

سرهنگ سهراب خلوتی یکی‌ از دو فرزند فخری خانم نیز از سوارکاران به نام دوران پهلوی بودند و از داوران بین المللی. ایشان چون پسر دائی پدر هستند همیشه نزد ما به عمو سهراب معروف بودند. از عمو سهراب سر راه ونکوور تا سن دیه گو در کنکورد دیدن می‌کردم حتی در یک سفر ایشان پیش ما به ونکوور آمدند که به اتفاق با کشتی‌ مسافرتی‌ کوتاه به ویکتوریا منزل پدر و مادر رفتیم و به دیدن عمو ناصر و خانواده. یک بار هم از ونکوور بسته سیگار برگ دست پیچ که رئیسم برایم کادو آورده بود را فرستادم چون می‌دانستم عمو سهراب تنها شخصیتی در فامیل بودند که از سیگار برگ استفاده میکردند. در نامه تشکری که برایم فرستاده بودند عکسی‌ نیمه برهنه از خودشان را نیز ضمیمه کرده بودند که ردّ زخم و بخیه ناشی‌ از یک عمل بای پس روی قلبشان نمایانگر بود. در یاد داشت نوشتند که  سیگار‌های عالی‌ رسید، با تشکر از لطفت به دلیل عمل و به سفارش دکتر‌ها دیگر از این لذت محروم هستم. آن را به دوستی‌ از طرف شما اهدا خواهم کرد

سهراب چهار بار ازدواج نمود، ابتدا با همسر لهستانی خود به نام استفان که در آبادان کمی‌ پس از جنگ جهانی‌ دوم اشنا شدند ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و یک دختر است، آنگاه یک ازدواج کم دوام با یک زن انگلیسی به نام سینتیا داشته که حاصل آن یک دختر به نام رکسانا است که آندو سهراب را در ایران ترک کرده به انگلستان باز گشتند. پدر بزرگ، بابا نیک اعتقاد، معتقد بودند او جاسوس می‌بوده که قصدش نزدیکی‌ به افسران نزدیک به شاه بوده به خصوص هنگامی که به سهراب در انگلستان اخطار دادند که دست از جستجوی همسر و دخترش بر دارد، پدر بزرگ به ادعایش معتقد تر شد. سهراب با کی‌ پمبلتن آمریکائی که از شاگردان چوگان وی در تهران بود آشنا شد که حاصل آن ازدواج یک پسر میباشد کی‌ کمی‌ پس از انقلاب اسلامی در کالیفرنیا در سن کم چهل و چهار سالگی بر اثر سرطان در می‌گذرد. کی‌ وصیت کرده که روزی خاکستر‌هایش به روی قله با شکوه دماوند پاشیده شود. این خواسته هنوز به مورد اجرا نیامده. در این تصویر سهراب و کی‌ در زمین اصطبل شاهنشاهی تهران دیده میشوند. ازدواج آخر سهراب خلوتی با روت اریکا بود. عمو سهراب در کالیفرنیا در ۲۰۱۳ فوت مینمایند. سهراب خلوتی را مطابق وصیتش کنار همسرش که بر اثر درد‌های مزمن غیر قابل علاج خود را از طبقه بسیار بالای یک هتل نزدیک سن فرنسیسکو به پایین پرت کرد دفن کرده اند. هنگام معرفی‌ با آن خانم آلمانی دستش را بوسیدم و او بی‌ اندازه محظوظ شد

پدر بزرگ به من که نوه ارشدشان بودم علاقه خاصی‌ داشتند و برخی‌ “اسرار حکومتی”  را برآیم می‌گفتند و در سنین باز نشستگی مطالبی‌ را که یک عمر در دل نگاه داشته بودند برای من نو جوان بازگو مینمودند. میشد گفت که از بار رازداری خویش میکاستند. از جمله روزی در حین پخش زنده جشن‌های ۲۵۰۰ سالگی شاهنشاهی ایران از تلویزیون سیاه و سفید سر میز نهار به من که آن موقع ۱۶ سال داشتم روی کرده نگرانی‌ خود را از بقای حکومت سلطنتی ایران ابراز داشتند که در آن زمان و در اوج شادمانی‌ها و خوشبینی ها و جشن‌های آن روز‌ها به نظرم غیر ممکن می‌بود. سپس نام مقام بالا رتبه‌ای را آوردند که نزد شاه ایران بسیار مورد اعتماد بود.. فردوست .. و ادامهٔ دادند که روزی این فرد برای ایران درد سر درست خواهد کرد. آنگاه به روی میز با انگشت برایم خط و نشان کشیدند و گفتند اگر من ندیدم، تو خواهی دید. من نام فردوست را برای اولین بار از دهان پدر بزرگ شنیدم. او سه‌ سال قبل از انقلاب اسلامی چشم از جهان فرو بست و نتیجه خط و نشان خود را ندید. از قرار پس از انقلاب به دنبال پدر بزرگ آمده بودند که او را بازداشت کنند. وی که از افسران دست اندر کار دستگیری نواب صفوی می‌بود همیشه بر علیه توطئه‌های فدأیان اسلامی در کوشش بود. مادر بزرگ نیز از اینکه پدرش را توسط یک ملای جوان  از دست داده بود از این قماش دل چرکین می‌بود

 مادر بزرگ بزimg026رگترین فرزند از سه‌ فرزند خانم جون صدیقه و سردار حبیب‌-محلاتی بودند. اختر، افسر، و مظفر تنها باز ماندگان آنان هستند که پدر خود را که رئیس پلیس قزوین بود در کودکی از دست دادند. بدین طریق که یک روز از سالهای ۱۹۱۶ میلادی ایشان که با کالسکه از اداره مرکزی پلیس قزوین به منزلشان که زمانی‌ مستشاران سوئدی در آنجا میزیستند رسیدند، دم درگاه ورودی به باغ، نزدیک محل خدمه، توسط یکی‌ از طلاب که بالای درختی کمین کرده بود، هدف سوقصد قرار می‌گیرند و به سختی از گلوله‌ها زخمی میشوند. خانم جون ، سرآسیمه از صدای تیراندازی از خانه بیرون میایند و همسرشان را در آغوش میگیرند و با همان کالسکه به سوی بیمارستان میشتابند. دو روز بعد وی در بیمارستان در حالیکه سه‌ فرزند خردسالشان کنارشان بودند، فوت میکنند. اختر ۶ ساله، افسر ۴ ساله و مظفر ۲ ساله می‌بودند. میگفتند که به تحریک روسها او را ترور کردند

بابا نیک اعتقاد به یاد میاورد که سردار حبیب-محلاتی اجازه ورود لشگر قزاقان به قزوین و قرق آنها را نداده بود و آنها در بیرون از شهر اردو زده بودند. سرکرده آنان قزاقی بود به نام رضا خان. بعد از کشته شدن رئیس پلیس آنها مختارانه وارد شهر شدند و خود را برای مرحله بعدی‌ یعنی اشغال تهران آماده نمودند. دست تقدیر آنها را یاری نمود و تهران را نیز گرفتند. پدر بزرگ اینطور به خاطر میاورد که گلوله‌های توپ‌های محافظ ادارات و اماکن حساس تعویض شده بودند و قزاقان بدون شلیک یک گلوله پایتخت را تسخیر کردند و پایان حکومت سلطنتی قاجار و آغاز سلطنت رضا خان را فراهم نمودند

پدر بزرگ هیچوقت به خارج از ایران سفر نکرد و عشق و علاقه ا‌ش فقط به ایران بود و شاهش. میگفت کلمه شاه در فرهنگ ما آمیخته است و ایران همیشه شاه داشته. او ایران را دوست می‌داشت و از شاهش محافظت میکرد. پدر بزرگ در بیست و شش سالگی از اسبش سرنگون میشود و پایش در رکاب گیرمیکند و بر اثر لگد‌های مداوم اسب رمیده استخوان رانش خرد میشود و پس از عمل و بستری یک ساله به خدمتش ادامه می‌دهد. وی با این حال عاشق آن‌ اسب می‌بود. آن اسب را که نامش را پلنگ گذارده بودند خودش از تیر اعدام نجاتش داده بودد و خریده بود. جرم آن اسب کشتن صاحبش، کلنل سلیمان خان، بود که پدر بزرگ همیشه یادش میکرد. پدر بزرگ که پای چپشان شش سانتیمتر از پای راستشان کوتاه تر بود به من به شوخی‌ میگفتند: “به سه‌ کس هرگز اطمینان نکن.. به اسبت، به زنت، و به شاهت” البته این نقل قول از سرداری‌ است

img019تمامی نسل بزرگتر خانواده از خاندان آقا خان محلات هستند به جز یک نفر، پدر بزرگ پدری من  مجتبی میرزا که از خراسان بود. وی که از نوادگان فتحعلی‌ شاه قاجارمی‌بود، و یک برادر دیگر نام خانوادگی شجاع نیا را برگزیده بودند به خاطر جد ایشان حسنعلی‌ میرزا فرزند شاه و حاکم کرمان و فارس و تسخیر کننده هرات که به این علت پادشاه پدر به او لقب شجاع سلطنه عطا مینماید همانطور که لقب آقا خان را نیز همان پادشاه به سرکرده ‌قوم شیعه نزاری محلات عطا نموده بود و دختر محبوبش را به همسری آقا خان اول درآورد به طوری که فتحعلی‌ شاه جد بزرگ خاندان کنونی آقا خان نیز میشود و تصویر‌ها و پرتره‌های پادشاه پارسیه کبیر زینت بخش کاخ آقا خان در فرانسه و سوئیس  میباشد. دیگر برادران پدر بزگ نام‌های خانوادگی قهرمان، نام‌ فرزند حسنعلی‌ میرزا، یا قهرمانی را انتخاب نمودند

خاله جان پوراندخت می‌گفتند فتحعلی‌ شاه به سبب اخلاص و علاقه شخصی‌ به شاه خلیل الله نام فرزند ششم خود را حسنعلی نهاد که نام فرزند خلیل الله و امام آینده شیعیان اسماعیلی نیز می‌بود. امام حسنعلی شاه، دختر خاقان کبیر  را به همسری اختیار نمود. نام آن زن سرو جهان خانم می‌بود. هردو حسنعلی‌ها حاکم ‌قم و به خصوص کرمان شدند. در زمان حیات پدر تاجدارش حسنعلی میرزا حاکم بود و پس از مرگ فتحعلی شاه حسنعلی شاه به حکم شاه جدید حاکم ‌گردید و حسنعلی میرزا در یک تصفیه حساب فامیلی بازداشت و به خاطر یاغی گری علیه برادر زاده ا‌ش کور و تبعید شد

 خود فتحعلی‌ شاه را عموی تاجدار بی‌ فرزندش، سر سلسله قاجار، آغا محمد خان ، پادشاه یا به قولی‌ خاقان کبیر پیروز بر خوانین و پادشاهان کوچکتر، از میان برادر زادگانش انتخاب نموده بود چون در او رشادت و تیز هوشی و عزم محکم میدید که در سواری و تیر اندازی نیز بسیار ماهر بود. فرزند ش شجاع سلطنه چون نایب سلطنه بود پس از مرگ نا بهنگام برادرش، عباس میرزا ادعای سلطنت داشت. وی که برای بدست آوردن تاج از مقر حکومتش، شیراز، بسمت تهران لشگر می‌کشد با قوای روسی و انگلیسی روبرو میشود. شجاع سلطنه بشدت با قرارداد‌های گلستان و ترکمن چای مخالفت می‌ورزید و خواهان باز پس گرفتن ولایات از دست رفته ایران بود ولی‌ لشگر او در قمشه شکست میخورد و شاهزاده به اسارت در می‌اید وتوسط سرهنگ لیندزی نامی کت بسته به تهران فرستاده میشود. حسنعلی‌ میرزا را به سفارش وزیر بد خواه  و به دستور محمد شاه جوان که به پادشاهی رسیده بود ، از دو چشم نابینا میسازند و به زندان می‌افکنند. از آن پس شاخه حسنعلی‌ میرزای‌ شجاع از شاخه اصلی‌ قاجاریون جدا میشود و به آنان بی‌ اعتنایی میشود. بعد‌ها و در زمان جاینشین شاه، مهد علیا مادر شاه جدید که عمه‌ تنی حسنعلی‌ میرزای کور و زندانی میشد از پسرش میخواهد که آن شاهزاده نگون بخت را آزاد کند که در آرامش بمیرد و شاه قبول می‌کند. شاید بتوان اذعان داشت که دخالت روسیه و انگلستان در آن زمان و در این واقعه همچنین میتواند از اولین دخالت‌های ابر قدرتین جهان در صحنه ایران زمین بشمار آید. سرهنگ لیندزی به خاطر دستگیری شجاع سلطنه ارتقا درجه دریافت نموده بود و راولینسن شخصا به او تبریک گفته بود

ولی‌ شاخه آقا خانی فامیل در ایران پس از تغییر نامشان بدستور شاهان وقت همچنان بر صدر امور و از صاحب منصبان عمده کشور باقی‌ میمانند از جمله میرزا ابراهیم خان که در دربار ناصرالدین شاه از مشاوران مخصوص و همیشگی‌ شاه بود و از Ra-Af-Ak-Moخواص مورد اعتماد شخص شاه. او دوبار ازدواج نمود، پری جهان بانو و بعد‌ها گرشاسب بانو بیگم بودند که هردو از اجداد مادری من به حساب میایند. از قرار پری جهان بانو که نام مادرم از ایشان الهام گرفته شده برای همسر شاه قاجار از هندوستان یک فیل سفید هدیه می‌فرستند که بسیار مقبول ناصرالدین شاه قرار میگیرد..”جل الخالق .. فیل آلبینو هم داریم .. !!” این هم از روایتی که از مادر بزرگ و پدر بزرگ میشنیدم. پدر بزرگ، سرهنگ رضا نیک‌-اعتقاد، نام فامیلشان را از کتاب پدر بزرگشان، میرزا ابراهیم خان، بنام آداب ناصری، که کتابی مملو از پند و اندرز و اشعار است گرفته اند.  میرزا ابراهیم خان از شاه لقب صدیق‌خلوت را گرفته بودند که بسیاری از اقوام تحت نام خلوتی هستند. در تاریخنامه‌ها ذکر گردیده که از آنجا که میرزا ابراهیم خان در شطرنج مهارت داشتند اغلب پادشاه را مات میکردند و هنگام رسیدن به مرحله ماتی‌ خود را به چرت میزدند که شاه خوب فکر چاره باشد یا ماتی‌ را قبول کند و هرگاه ناصرالدین شاه بازی‌ را میبرد بسیار ذوق زده میشد. به یاد دارم یک ترسیم با مداد بروی کاغذ ظاهراً از صورت میرزا ابراهیم خان را توسط ناصرالدین شاه که زیرش نوشته شده: میرزا ابراهیم در حین ماتی.

نیمی از فامیل نام خانوادگی آقا خانی را بر گزیده بودند که به تدریج به نیک اعتقاد، مقدم، سرآمد، پوریا، و خلوتی تبدیل شدند. آنطوری که در کتاب میرزا ابراهیم خان و خاطرات آقا خان سوم نوشته شده نسب آنان به شاه خلیل الله و خواجه نظام الملک که یکی‌ از سه‌ یار دبستانی می‌بود و به حضرت فاطمه (س) و علی‌ ابن آبی طالب (ص) می‌رسد. جمله “یا علی‌ مدد” از جملات روزمره اسمعیلیان میباشد که اخلاص بخصوص خود را نسبت به داماد پیغمبر و پدر تمامی ائمه اطهار اعلام مینمایند. تا پنجاه جد نزد این خاندان ثبت شده. آنها از  فاطمیان بودند که فلات ایران را برای کشت و ذرع و دامداری ترجیح دادند و خیلی‌ زود حساب خود را از خلیفه مسلمین در بغداد جدا کردند و در قلعه الموت نمایش هولناکی برای او ترتیب دادند که با img039ملازمینش به بغداد باز گشت. نزاریون می‌گفتند ما شیعه هستیم و شما اهل سنت پس ما به بغداد باج و خراج نمیدهیم. مسئله ایرانی‌ها با بغداد همواره به گونه‌ای بروز کرده

میرزا ابراهیم خان صدیق خلوت و دو همسرشان از بسیاری جهات در ساختار ژنتیکی‌ اینجانب سهیمند.. بدین طریق که او هم پدر بزرگ پدرم میشود و هم پدر بزرگ پدر بزرگم و همینطورپدر مادر بزرگم. کوچکترین فرزندانش دو قلو بودند که یک دختر به نام نیره اشرف، مادر بزرگ من، و یک پسر، یحی‌، در سال ۱۹۰۰ به دنیا آمدند. سرهنگ یحی‌ خان نیز از مدرسان به نام ریاضی در دانشگاه افسری می‌بودند و به من کودک در هر فرصتی که میافتند ریاضی درس میدادند و یک تومان بابت وقت به من میدادند. فهم ریاضی‌ خود را به “دایی یحی‌ خان” مدیونم

من فقط یک پدر بزرگم را دیدم و آن هم سرهنگ رضا نیک‌ اعتقاد فرزند عباس خان، فرزند بزرگ میرزا ابراهیم خان بودند. book 1پدربزرگ که در بخش رکن دو پلیس مخفی‌ ارتش در دوران پادشاهی رضا شاه و فرزندش محمد رضا شاه مقام نسبتا بالائی داشت با سران مذهبی‌ مخالف حکومت مخالف و دستگیری آنان را به عهده داشت و در دوران نخست وزیری مصدق و شیوع حزب کمونیست  توده به شدت مشغول مبارزه و دستگیری عوامل این حزب بوده که برای حکومت تهدید جدید به حساب میامد. پدر بزرگ از اینکه تمامی چهار فرزندش مخفیانه عضو آن حزب شده بودند کاملا بی‌ خبر بود. روزی که مأموران لیستی از دختران مورد سؤ ظنّ دبیرستان انوشیروان دادگر را برایش تهیه می‌بینند از اینکه نام دو دختر دو قلویش را در آن لیست می‌بیند بی‌ اندازه تعجب کرده وحشت زده میشود. یکی‌ از آن دختران مادر من پریرخ بودند که  برایم این قسمت را باز گو کردند.. “یک روز دیدیم بابا با عصبانیت مفرط  در را باز کرد و به داخل اتاق وارد شد و فریاد زد: “شماها نون منو میخورین یا نون لنین رو؟” از قرار بابا بزرگ در دفتر کارش و با همکاری منشی‌ وفادارش و پس از اتمام ساعت کار پرده‌های دفتر را کشیده بودند و لیست اسامی را دوباره نوشته بودند منهای نام دخترانش. آنجا بود که پسران هم اقرار میکنند که عضو حزب توده هستند. این خبر پدر بزرگ را دو چندان پریشان خاطر میسازد به خصوص که دو پسرش در ارتش مشغول خدمت نظام بودند و مجازات عضویت در حزب کمونیست توده برای افراد استخدام شده ارتش مرگ توسط جوخه آتش بود.img040

همینطور هم شد و فرزند بابا نیک اعتقاد راهی‌ زندان شدد و محکوم به اعدام. دایی عباس به اصطلاح سمپات بودند و در پخش اخبار و چسباندن آنها بر دیوار‌ها شرکت میکردند منتها کس دیگری که در حزب نام نوشت عمویم بودند. وی اکنون از پزشکان آسیب شناس بیمارستان ویکتوریا جوبیلی هستند در شهر ویکتوریا که باز نشسته شده‌اند. عمو ناصر نیز تا پای تیر باران رفت . آن درست سالی‌ بود که من در شرف به دنیا آمدن بودم و روزنامه حاوی اسامی برادرش را از دست مادر پنهان کرده بودند از ترس اینکه بچه ا‌ش سقط شود. ولی‌ مادر برای حمام زایمان در حمام عمومی‌ روزنامه را در طی‌ انتظار برای آماده شدن “نمره” یا حمام خصوصی، بر میدارند و چشمش به لیست اعدامی‌ها می‌افتد و همانجا غش می‌کند. آنها را دوسه سالی در انتظار اعدام نگاه میدارند و مادر من نوزاد را برای ملاقاتی آنها به زندان قصر میبرد و از قرار محسن کوچک اسباب تفریح دایی‌ها و هم سلولانشان  از پشت میله‌ها ی زندان بود. هردو، دایی و عمو جان در این تصویر دیده میشوند. خوشبختانه با وساطت و خواهش پدر بزرگ که وفاداری خود را نسبت به هر دو شاه، پدر و پسر اثبات نموده بود موفق میشود فرزندان خود را و هم بند‌های آنها را از جوخه اعدام نجات دهد و بخشش شاه را برایشان بگیرد. میگویند مادر بزرگ ها به هنگام دZendanریافت خبر بخشودگی فرزندانش از شوق سرباز رانندهٔ حاوی خبر خوب را بارها میبوسند و چرخ‌های جیپ ارتشی را که آنها را به منزلش رسانیده بودند که خبر بخشش پسرانش را بدهند میبوسد. دکتر سیاوش نیک اعتقاد یا به قول اهل فامیل سیا که رئیس و باز نشسته دارو سازی سیبا گایگی در ایران هستند عمری را در خدمت مردم کشورمان گذراندند. همینطوربرادرشان آرشیتکت، دکتر عباس نیک اعتقاد بناها و ساختمان‌های زیبایی در اقسا نقاط ایرانزمین طراحی‌ و نظارت کرده‌اند از جمله هتل‌ها و مجموعهٔ شاپینگ مال جزیره‌ کیش. کافی‌ بود یک مداد و یک تکه کاغذ در دسترس باشد یا حاشیه روزنامه ای. طراحی‌ و نقاشی دائی عباس به خصوص پرندگان وقت گذرانی‌ او بود

از دیگر روایاتی که پدر بزرگ سرهنگ نیک اعتقاد برای نوه ارشدش میگفت اقامت یک ساله یک خلبان آمریکائی در منزل سرهنگ عبدالله خان خلوتی و فخری خانم، پدر و مادر سهراب و منوچهرکه با همسرانشان استفان و منیر در همان منزل بزرگ در محله قدیمی‌ آقا‌شیخ‌هادی میزیستند، بود که با اهالی منزل آشنا و با کودکان در حیاط منزل  بازی‌ میکرد و برای صرف چای و شام اغلب به خانواده ملحق میشد. پدر بزرگ که همچنان پرونده کشته شدن ستوان ایمبری آمریکائی در سقا خانه آقا شیخ هادی را در خاطر زنده نگاه داشته بود به آن آمریکائی جوان به دیده شک می‌نگریست و میپنداشت در پایگاه هوایی نظامی به جمع آوری اطلاعات دست میزند و جاسوس آمریکاست. او که برای تعلیم خلبانان نیروی هوایی اندکی‌ پس از اتمام جنگ جهانی‌ دوم به ایران آمده بود هنوز به سی‌ سالگی نرسیده بود. آن آمریکائی جوان بعد‌ها رئیس سازمان سیا و سفیر آمریکا در چین شد و پس از دو دوره معاونت بالاخره به ریاست جمهوری آمریکا رسید. او کسی‌ نبود جز جورج هربرت بوش چهل و نهمین رئیس جمهور آمریکا. به یاد دارم گاه گاهی‌ که به دیدن عمه منیر میرفتیم در آن حیاط بازی میکردیم. حتی یکی‌ دو شب هم در همان اتاق خواب خوابیده بودم. سالها بعد در ضیافت معرفی‌ کتاب خاطراتش در واشنگتن سهراب خلوتی نیز حضور می‌یابد بوش سهراب را به خوبی میشناسد و یک نسخه کتاب خود را به وی اهدا مینماید و کتابش را برایش امضا مینماید و از فرزندانش میپرسد. به خصوص که دختر سهراب با رئیس سازمان امنیت ازدواج نموده بود و با همتای آمریکائیش بوش، در زمان ریاستش ٔبر سازمان سیا ارتباط مستقیم داشت.

هنگامی که دختر زیبای چشم سبز سهراب پس از شکست در یک عشق ناگهان تصمیم گرفت که با پر قدرت‌ترین ژنرال شاه،  نعمت الله نصیری، ازدواج نماید پدر بزرگ نگرانی خود را ابراز نمود. میگفت که “امکان بی‌ شوهر شدن آن دختر زیاد است” .. نه‌ به خاطر تفاوت بالای سنی‌ و مرگ طبیعی تیمسار نصیری بلکه به آن خاطر که معتقد بود او در هر حال فدای قدرت طلبان آینده نه‌ چندان دور ایران خواهد شد و ژنرال را “چوب دو سرّ طلا” می‌نامید. پیش بینی‌ پدر بزرگ باز درست از آب درامد. بر همه اکنون واضح و مبرهن است که ژنرال پر قدرت ابتدا زندانی خود شاه شد که برای خواباندن سر و صدای قائله احتمالا امر به اعدامش دهد که انقلاب مهلتش نداد و ژنرال به راحتی‌ توسط انقلابیان دستگیر و پس از یک دادگاه فوری همراه چند تن دیگر از ژنرال‌های شاه عجولانه اعدام شدند. پدر بزرگ به من میگفت که هنگام تعویض هر حکومتی عوامل دست پرورده سازمان‌های مخفی‌ روسی، انگلیسی، و آمریکائی که اسرار نظامی و دولتی را در سینه دارند سینه‌هایشان آماج گلوله‌ها  خواهند شد ومیبایستی از میان بروند. به نظرم او این درس را در زمان نخست وزیری دکتر مصدق و کودتای ۲۸ مرداد فرا گرفت.

خودش فرانسوی‌ها را ترجیح میداد و معتقد بود از همه کمتر بدند! شاید هم چون در مدرسه آلیانس فرنسویان تحصیل کرده و به زبان فرانسه آشنائی داشت فرهنگ آنها را بر فرهنگ انگلیسی‌ و آمریکایی‌ ترجیح میداد. او هنوز هم از دوران اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ توسط قوای متفقین به تلخی‌ یاد میکرد ولی‌ میگفت سربازان و افسران روسی بسیار مودب تر از هم تای انگلیسی و یا آمریکائی آنها می‌بودند. میگفت افسران آمریکائی با بی‌ پروأیی پاهایشان را روی میز قرار می‌دهند در صورتی‌ که از روس‌ها هیچوقت هم چین عملی‌ سر نمیزد. به خصوص که در دوران اشغال ایران  فامیل ما در جنگ خلیج فارس یک عضو افتخار آفرین را از دست می‌دهد.

ناخدا سوم حسن میلانیان  ۳۷ ساله – فارغ التحصیل دانشکده نیروی دریایی ایتالیا در عرشه ناوچه ا‌ش “پلنگ”  بر اثر رگبار مسلسل سنگین یک ناو انگلیسی بشدت زخمی میشود و بعد از شکستن کشتی‌ (آنطور که برای پدر بزرگ، مادرجون، و رخشی خانم و سرهنگ عبدالله خان در تهران تعریف کردند) خود را به زحمت به ساحل میرساند و در ساحل خلیج فارس میا‌فتد تا یک سرباز انگلیسی او را میابد و میخواهد به بیمارستان انگلیسیها در بصره بفرستد که با مخالفت ناخدای زخمی مواجه میگردد. ناخدا از وی میخواهد او را به تهران بفرستد. آن سرباز انگلیسی نیز قبول می‌کند. متأسفانه طول زمان رسانیدن ناخدا به تهران اثر خودش را می‌کند و پس از سه‌ چهار روزی در بیمارستان ینگه دنیا در میان اهل خانواده و دو پسر خرد سالش هرمز و هومن دنیا را بدرود می‌گوید و نامش در لوحه شهدای شهریور بیست جاودان میشود از قول همسر ایشان خانم درخشنده میلانیان که به من می‌گفتند ایشان ناخدا دوم شدند بعد از احراز یک درجه به خاطر شهادتشان

پدر بزرگ از آن هنگام کینه سختی علیه انگلیس‌ها به دل گرفت. فرزند وی دکتر هرمز میلانیان افتخار پدر را ادامه داد و از زبان شناسان بنام تاریخ ایران گردید. هرمز در ۱۳۹۳در آپارتمان ساده ا‌ش در پاریس که به تنهایی Hormoz-Moمی‌زیسته و غم میهن و نیافتن فرصت به خدمت به میهنی که پدرش برایش مرد را میخورده فوت نمود. مصاحبه او در تلویزیون سیاه و سفید را که در باره زبان‌های پهلوی و دیگر نوشته‌جات سنگی‌ تاریخی بود به یاد میاورم.

من درخشنده خانم را در مسافرت اولم پس از انقلاب منزل مادر بزرگ در سال ۱۳۷۶ ملاقات کردم. به منزل خودشان نیز که در خیابان نفت واقع بود رفتم. عکس‌های عروسی‌ و رقص آهسته با شوهر جوانش میلانیان را به من نشان دادند. اهالی فامیل او را رخشی خانم صدا میکردند. از رخشی خانم در اتاقشان پرسیدم که چرا دیگر ازدواج نکردند.. نگاه عمیقی به من افکندند و پاسخ دادند چرا این سوال را میکنی‌؟ بعد از او با هیچ مرد دیگری نمیتوانستم زندگی‌ کنم. این زن همیشه عاشق شوهر شهیدش ماند. به یاد میاورم دوران کودکی که در محله سنگ لج بسر می‌بردیم به من و برادر و خواهرم پول میدادند.. و می‌گفتند پول آدامس.. نفری پنج ریال. مادرم رخشی خانم و هرمز را خیلی‌ دوست می‌داشت. هومن از اوان نو جوانی‌ به انگلستان مهاجرت Rakshi-Mنمود. مادر میگفت که نابغه‌ای بود که رفت که رفت. او در یک بندر کار میکرد و همسری انگلیسی اختیار کرده. مادر همچنین از رخشی خانم میگفت که به علت یتیم شدن او و برادران وی، بچه‌ها را میان فامیل بزرگ کردند دکتر احمد شیمی‌، میکرب شناس بنام که در کشف و درمان بیماری‌های مرغی جان میلیون‌ها مرغ را از یک بیماری نجات دادند نیز یکی‌ از آن اطفال می‌بود. احمد خان نیز از چهره‌های ماندگار ایران نامشان به نیکی‌ ثبت گردید. احمد خان نزد خانم جون صدیقه و رخشی خانم نزد سرهنگ عبدالله خان زندگی‌ میکردند و دوران کودکی خود را با فرزندان ایشان گذراندند. آندو راه و روش زندگی‌ پدر و مادرم را میپسندیدند.

پری و مهدی هردوسرشار از شوق و عشق به یکدیگر و خدمت به خلق ستم دیده ایرانی عطای زندگی‌ تهران را به لقایش می‌بخشند و به دیار دور دستی‌ نزدیک ساحل دریای مازندران و به میان  روستائیان میروند که کودکان آنها را با سواد کنند. آنها آرمان‌ها را فقط در شعار‌ها و کتاب‌ها نمیدیدند و اقدام به عمل آنچه میگویند کردند. حتی یک مزرعه پنبه را نیز راه اندازی نمودند که به یخبندانی غیر معمول گرفتار گردید و متحمل ضرر شدند. دوران اولیه کودکی من از خاطرات دو دنیا رنگین است .. دنیای مرفه و دنیای فقیر. آنها پس از چند سال ادای دین خود به جامعه برای ادامه تحصیل به تهران بازگشتند و هردو در آموزش و روانکاوی نو جوانان تا فوق لیسانس پیش رفتند. مادر که همیشه شاگرد اول بودند بورس دکتری از دانشگاه میشیگان دریافت کرده بودند که به دلیل خانواده جوانی‌ که داشتند از عزیمت به آمریکا خود داری نمودند. پدر و مادر در ارائه دوره جدید راهنمایی، بین ابتدائی و دبیرستان از پیش آهنگان و مدبران آن Mom&Dad-1دوره بودند و بر طراحی‌ کتب درسی‌ این سه‌ سال نظارت مستقیم داشتند. مادر، پریرخ نیک اعتقاد شجاع نیا روز سیزده فروردین ۱۳۹۵ برابر با اول آوریل ۲۰۱۶ در ونکوور بر اثر سرطان در گذشتند. یادشان برای ما همیشه گرامیست. مادر پری بین  دوستان و فامیل همیشه از نوع بخصوصی محبوبیت بر خوردار می‌بودند. در مراسم یاد بودشان در سالن کلوپ گلف وست ونکوور تعداد کثیری حضور بهم رسانیده بودند.

سرگذشت فامیل از روایاتی که میشنیدم طیف وسیعی ازاحساسات را شامل میشد. از داستانهای خنده آور تا غم انگیز و حتی تاسف آور. یک داستان خنده آور نیز در اینجا بازگو مینمایم با عرض معذرت ، و آن مربوط به زهره خانم آقا خانی همسر سرهنZohrehkhanoumگ فضل الله خان مقدم است که برادر بزرگتر پدر بزرگ میشوند. در یک ضیافت رسمی‌ باشگاه افسران در حضور پادشاه زهره خانم شوهرش را کنار پیست رقص می‌یابد که با یونیفرم ارتشی اش و آن قامت بر افراشته رقص مدعوین را می‌نگریست. زهره خانم شوخ طبع فکری شیطانی به مخیله‌شان خطور می‌کند و برای غافلگیر کردن همسرش از پشت به او نزدیک میشود و با انگشت سبابه کاری را که ترسش میرفت انجام می‌دهند. او یکه میخورد و بر میگردد که ببیند چه کسی‌ اجازه چنین گستاخی‌ای را به خود داده که در آن لحظه بود که زهره خانم متوجه میشوند آن مرد شوهرشان نیست و مرد دیگریست !! ا

بگذریم.. این هم کمی‌ از تاریخ معاصر خانواده

بعد از خواندن کتاب خاطرات آقاخان محلاتی متوجه موقعیت ابسیار استثنائی وی از کودکی شدم که همواره سعی‌ بر تربیت و آموزش این فرد “منتخب” به بهترین نحوی که دنیای “ویکتوریأیی” آن زمان حکم میکرد شده و دست روزگار این کودک را در قرنی میپرورد که شاهد دو جنگ جهانی‌ و دو انقلاب بزرگ بوده. متوجه شدم که آقا خان جوان چه نقشهای حساسی را در میان دوستان و دشمنان اروپایی و روسی ایفا کرده و در دوران فرا استعماری اروپا در آسیا و آفریقا نقش‌های لولأیی و اساسی‌ داشته. از ملاقات‌هایش با تزار روسیه گرفته تا سلطان عبدالحمید امپراطور عثمانی تا پادشاهان و وزیران عمده نیمه اول قرن بیستم میلادی تا رؤسای جمهور آمریکائی و فرانسوی و خانواده سلطنتی انگلستان و دوستی‌ نزدیک با مادر چرچیل و … با همه و همه سر و کار داشته و حامل پیام‌ها بوده ، حتی میگویند به شاه ایران در یک میهمانی در ایتالیا سفارش می‌کند که از اتومبیل حامل پادشاه استفاده نکند و بعد می‌فهمند که بمب تویش بوده و دیگر معجزات کوچک.

و بعد از خواندن این کتاب متوجه شدم که آقا خان بنا به مقام و موقعیت خدادادیش در سخنرانی‌های متعدد در اقصی نقاط دنیا دعوت میشود به خصوص در سازمان نو بنیاد ملل در نیو یورک و در گردهم آیی‌های سران تعیین کننده نقشه دنیا بعد از دو جنگ جهانی‌ حاضر و صاحب نظر بوده. وی با تاسیس بانک آقا خان و با درامد سرشار شرط‌بندی روی اسب‌های اصطبل های آقاخان در مسابقه‌های اسب دوانی آسیایی و اروپایی اقدام به سازمان دهی‌ پروژه بزرگی در باز سازی و تغذیه مردم کشورهای نو بنیاد آفریقائی کرد که به تأسیس چندصد دبستان و دبیرستان و چندین دانشگاه نیز انجامید.

همینطور بعد از خواندن این کتاب متوجه شدم که او طولانی‌ترین حکومت را در تاریخ بشر و تاریخ سیاست و رهبری مذهبی‌ داراست و بلی میبایستی اذعان نمود که رهبری آقا خان به نحوی معجزه آسأ و با بیش از هفت دهه رهبری یک قوم بیست میلیونی هیچگاه زندان و زندانی نداشته و هیچوقت به خاطر قدرت و بقای قدرتش دست به آدم کشی‌ نزده. به همین خاطر بود که مریدانش به مناسبت شصAga Khan-2تمین سالگرد رهبری قوم شیعه اسماعیلیه وی  را با الماس و برلیان توزین کردند و به بانک آقا خان با دل و جان اهدا نمودند. قومی که بر اثر شناخت و درک موقعیت خود و شرائط زمانی‌ و مکانی بهترین و عاقلانه‌ترین انتخاب‌ها را کرده‌اند و تحت شعار “علم علم علم” آقاخان تبدیل به افرادی پرکار، متخصص، و دست اندر کار و سازنده در کشورهای میزبانشان شدند.

سلطان محمد شاه، آقا خان سوم در اوائل دهه پنجاه میلادی امامت را به نوه خود، کریم، واگذار می‌کند و خود چندی پس از آن‌ فوت می‌کند. اولین بار تصویر کریم شاه را از تلویزیون هنگام پخش مراسم تاج گذاری محمد رضا شاه پهلوی در تهران دیدم. در منزل مادر بزرگ. خیلی‌ خوش تیپ و جوان بود. مادرش فرانسویست. خاله کوچکم که هنوز مجرد بود قربان صدقه اش میرفت.

آقا خان که به جشن عروسی‌ محمد رضا شاه پهلوی با ملکه ثریا دعوت شده بود به همراه همسر فرانسویش که نام فارسی بگم را اختیار کرده بود، سه‌ روز در ایران به سر میبرند. روز اول به عروسی‌، و روز دوم را منزل یکی‌ از اقوام، احیاناً شاه خلیلی به سر بردند ، و روز سوم اسمعیلی‌ها و محلاتی‌ها او و همسرش را به محلات میبرند. دوعکس از آن شب شام اول و آخر با فامیل را ضمیمه می‌کنم که مادربزرگ نیره اشرف، خاله جان پوراندخت، بی‌بی زیبنده خانم، نادره خانم ، خانم جون صدیقه و دکتر احمد شیمی‌ را ملاحظه مینمایم . مهندس علیقلی سرآمد همسر عمه‌ منور و منصور شجاع نیا نیز در 5069335517_60e4a652c0_bپشت سر آقا خان دیده میشوند. همینطور شهربانو گیلانفر خواهر پدر بزرگ و فرزندشان نصرت که آرشیتکت به نامی‌ در یالت نوادا بودند و زهره خانم آقا خانی و تیمسار جوادی و همسرشان تاجلملوک و فخری خانم خلوتی حضور دارند.  استفان خلوتی نیز سمت راست آقا خان بین فرزانه خانم مقدم و منیر خانم خلوتی ایستاده و به نوشته جات می‌نگرد.این دو عکس را عمو ناصر شجاع نیا نیز در کتاب خود “یک نامه فارسی‌” به چاپ رسانیده اند.

نیمه ایرانی خاندان آقا خان

علت اختلاف نام خانوادگی  پدر بزرگ و برادرشان این است که از آنجا که هردو نام خانوادگی آقا خانی را دارا می‌بودند در ارتش و دولت حکومت رضا شاه این نام قدغن بود و آنها مجبور به انتخاب نام دیگری شدند. شخص آقا خان همانطور که با قاجاریان نسبت قوم و خویشی میداشت بعد از انقراض آن سلسله همچنان تماس خود را با خاندان سلطنتی جدید، یعنی پهلوی، حفظ نمود و خیلی‌ زود توانست با آنان ارتباط صمیمانه بر قرار سازد، ایرانی بودن وی او را از دوری با کشور آبا اجدادیش بر حذر میداشت و خصلت صلح جویی‌ و دوستی‌ آقا خان همچنان وی را از نزدیکان و معتمدین دربار پهلوی نگاه میداشت

به عنوان مثال هنگامی که دختر بزرگ رضا شاه شاهزاده فاطمه پهلوى به خاطر ازدواج با يك شخص آمريكايى موجب برانگيختن عصبانيت برادر تاجدارش، محمد رضا شاه قرار گرفت و از دربار رانده شد. او مجبور شد در محل سفارت ایران فرانسه به همسری آقای هیلردر آید. آقا خان در اینجا پا در میانی نمود و بخشش فاطمه را از شاه خواستار شد که مورد قبول محمد رضا شاه قرار گرفت. این خارج از کتاب و از منابع موثق و جریده‌های روز ایران ذکر میشود

 گفته می شود که آقاخان به شاهزاده فاطمه پهلوى قول داده بود که شفاعت او را در پیشگاه شاه بنماید و فرمان عفو او را بگیرد. در روز عروسی فاطمه پهلوى در محل سفارت ایران در فرانسه ، آقاخان سوم هنگامی که عروس را مغموم و گرفته می بیند، خنده بلند و پرصدائی نموده و می گوید: مطمئن باشید که شاهنشاه ایران شما را عفو خواهند نمود. گو اینکه اين ازدواج، در ایامی صورت گرفت که دربار تهران به خاطر حمل جنازه رضا شاه پهلوى از مصر به تهران عزادار بود. آقا خان سوم به شاهزاده فاطمه پهلوى گفته است: شما هیچگونه اقدامی ننمائید. ماه آینده که من عازم طهران هستم، به اتفاق خود، همسرتان آقای هیلر و شما را به طهران می برم و از پیشگاه شاهانه تقاضای بخشش می نمایم. جالب اين است كه در روز عقد ثریا و شاه يعنى بيست و دوم اسفند سال 1329 شمسى، يك مهمان عالیقدری که در این مجلس حضور داشت، یعنی آقاخان سوم احتراماً به جای پدرِ عروس دفتر ازدواج را امضاء و معرف دیگر سردار فاخرحکمت، رئیس وقت مجلس شورای ملی بود

در اینجا میبایستی یادآور شوم که آقا خان نویسنده حرفه‌ای نبوده و خاطرات خود را بعد‌ها در سنین بالا به رشته تحریر آورده کما اینکه خواننده متوجه خواهد شد که به طور سری زمانی‌ نوشته نشده و از یک زمان به زمان دیگر میرود. من آنرا یک حسن یافتم از آنجا که اغلب خاطرات بر حسب زمان پیش میروند در صورتیکه در خاطرات آقا خان این موضوع و مطلب است که کتاب را پیش میبرد و تکرار و شباهت‌ ها و احیاناً مقایسه آنها  آن در دوران مختلف. آقاخان در این کتاب از مرز زمان میگذارد و به موضوع و محتوای مطالب ارجعیت مینهد.

مقدمه کتاب توسط سامرست موام

من آقا خان را سالیان سال است که می‌شناسم. او دوستی‌ مهربان است که برای دوستانش از هیچ کوششی فروگذار نیست و هر کاری که از او بر آید برای کمک به آدمیزاد می‌کند. البته میبایستی اقرار نمود که او حدود اختیارات قابل ملاحظه‌ای نیز در دست میدارد. آشنائی من با آقا خان از آن زمستانی که در هند گذراندم آغاز گردید. آن زمستان و آن اقامت موقت در آن کشور رنگارنگ و پر از عجایب دیدنی‌. بلی آن زمستان تجربه‌ای بود برایم بس گرانقدر که شاید بهترین آن‌ آشنائی با آقا خان بود.

آقا خان یا به قول طرفدارانش، سلطان محمد شاه، مردی وارسته و در عین حال در خور احترام و حتی پرستش از سوی مریدانش میباشد. بلی دوستی‌ من با آقا خان از آن زمان شروع و تا به امروز ادامه دارد و مطٔمئنم که ادامه خواهد داشت هنگامی که آقا خان از من خواست که مقدمه کتاب خاطراتش را برایش بنویسم با خوشحالی قبول کردم. خوشحال و در عین حال مفتخر از این تقاضای ساده و خالصانه. او به من احتیاج ندارد که معرف او باشم زیرا شهرت وی جهانی‌ و مطٔمئنا قدیمی‌تر از من است.

بعد از خواندن کتاب خاطراتش بود که تازه پی‌ بردم چقدر از او کم می‌دانستم در حالیکه همواره در این باور بودم که آقا خان را خوب می‌شناسم. تا قبل از خواندن کتابش می‌‌انگاشتم که او فقط رهبری گروه کوچکی از مسلمین را به عهده دارد و به عنوان امام شیعه اسماعیلیه جهان از نوادگان مستقیم پیامبر اسلام میباشد. می‌دانستم که اسمعیلیان از اقسا نقاط جهان برای دیدار او به خانه او میایند و او در آن مقر گسترده یا هر کدام از منازلش و آشپزخانه هایی که شبانه روز برای صدها نفر فقیر و غنی، مسافر و محلی، مسلمان و غیر مسلمان می‌پزد به رایگان پذیرایی می‌کند.

می‌دانستم که قوم اسماعیلیه کشور به خصوصی ندارند و در اقصا نقاط جهان پراکنده میباشند ولی‌ رهبری آنانرا یک خاندان ایرانی‌ به عهده دارد – آقا خان. آنها از اصلمندزادگان آن دیار بوده اندکه وارث مذهب شیعه اسمعیلیه که در تاریخ ایرانزمین توسط شخصی‌ به نام حسن صباح به دنیا معرفی‌ گردید. می‌گویند شاعر و ریاضی دان معروف، عمر خیّام نیز از دوستان وی بوده که به اتفاق یک شخصیت معروف دیگری به نام خواجه نضاململک، به سه‌ یار معروف بودند که از کودکی با یکدیگرPersian letter Cover عهد وفا بسته بودند. آن سه‌ مبتکر و معرف شاخه‌ای از اسلام شدند که با خلیفه بغداد سر ناسازگاری نهاد و از دادن باج و خراج تحت عنوان خمس و ذکات به بغداد سر باز زد و در قلعه‌ای که روی کوهی بس مرتفع و صعب العبور ساخته بودند دست به اشأعه مذهب نو بنیاد خود زدند. قلعه‌ای که نام قلعه عقابها را به خود اختصاص داد. آن قلعه ترس بزرگی‌ در دلً خلیفه پر قدرت مسلمین افکنده بود. چون گروه حسن صباح با سیاست‌ ترور و قتل مخالفانش توسط گروه سر سپرده و از جان گذشته اسمعیلیه دامنه وسیعی را از شمال آفریقا تا آسیای میانه تا آسیای مرکزی حتی چین در بر میگرفت.

مذهب شیعه اسماعیلیه که در ایران زمین به هفت امامی‌ها معروف بودنددر مقابل شیعه دوازده امامی، دیگر آن‌ پیشینه هراس انگیز ترور و قتل رجال و امیران مخالف را پشت سر گذارده و زیر رهبری مدرن آقا خان اول و دوم سیاست پیشرو و بر پایه علم و دانش و کار و ابتکار را پیش گرفتند. امروزه اعضای فرقه اسماعیلیه در هر کجا ی دنیا که هستند، از زندگی‌ نسبتا مرفه و شاد برخوردار هستند که به شدت مراقب رفاه و آسایش هم فرقه‌ ای خود میباشند و به یکدیگر کمک میکنند.

همانند بسیاری از شهزادگان و خان‌های پارسیه، آقا خان نیز خوی اسب پروری و عشق به اسب سواری دارد که از پدرانش به ارث گرفته. اسب‌های شکاری و مسابقه آقا خان در مسابقات بزرگ آسیایی و اروپایی مدال‌های بسیاری کسب کرده اند و باعث افتخار بیشتر او شده اند. اطلاعات من در مورد اسب سواری و مسابقات اسب دوانی بسیار اندک است و آقا خان هم این را خوب میداند. حتی میداند که من علاقه چندانی به ورزش‌های اسبی ندارم. روزی که در میدان مسابقه با آقا خان مشغول صرف نهار بودم و من از هندوستان حرف میزدم، آقا خان موضوع صحبت را عوض نکرد حتی هنگامی که اسب محبوبش “تولیار” مسابقه را برد. پنداری او بقدری به “برنده شدن” عادت داشت که برنده شدن اسبش را حتمی می‌دانست و از بابت آن‌ شگفتزده نشد.Soraya-begum Aga

دانش و آگاهی‌ من در سیاست نیز مانند اسب دوانی اندک است در حالیکه آقا خان آنرا با شور و حرارت هرچه تمامتر دنبال می‌کند. اطلاعات سیاسی من فراتر از اطلاعات یک خواننده روزنامه نمی‌رود ولی‌ آقا خان در بسیاری از محافل سیاسی داخلی‌ و خارجی‌ شرکت می‌کند و عقایدش را ابراز مینماید. از همه مهمتر اینکه بسیاری به حرف‌هایش گوش فرا می‌دهند. او نمونه یک مرد صلح طلب است و معتقد است که “سازشکاری” بهترین اسلحه است که بجای تخریب، مانند پلی عمل می‌کند که دو طرف مخالف را به هم مربوط می‌کند.آنجاست که تو میتوانی‌ خود را به او بقبولانی. او معتقد است که هرگاه بعد از سازش و جلب اطمینان دشمنت به خودت دل آنانرا بدست آوردی آنگاه میتوانی‌ همان نظریه اولت را به آنان ارائه دهی‌ با فرق اینکه اینک آن ضدیت ومخالفت اولیّه دیگر وجود ندارد.

تنها موردی که آقا خان از جملات سرزنش آمیز استفاده کرده در رفتار انگلیسیان و به طور کل سفیدپوستان با مردم محلی و بومیان در هندوستان و دیگر ممالک مستئعمر آسیائی و افریقأیست. وی از رفتار افسران و صاحب منصبان انگلیسی که به خصوص در هندوستان سالیان سال حکومت کردند به شدت انتقاد می‌کند. آقا خان به خصوص اوج خشونت افسران انگلیسی را هنگام وقوع انقلاب و آزادی هندوستان از زیر یوغ بریتینیای کبیر می‌بیند و از آن دوران بسیار دلگیر است. در این زمینه آقا خان  روزی به من ابراز می‌داشت : ” آنچه من از انگلیس و مردمش پی بردم این است که آنان همواره باعث تحسین و در عین حال تعجبم شدند. در حالیکه پشت کار و دسیپلین انگلیسیان را تحسین می‌کنم از اینکه به خود این حق را می‌دهند که با مردم ساکن هندوستان و اصولا بومیان کشور‌ها ی تحت حکومت آنان با خفت رفتار کنند و آن مردم ساده دل را به تحقیر نگاه کنند تعجب می‌کنم.

آقا خان که خود از دوران کودکی اغلب میهمان ملکه ویکتوریا و نوه های هم سنّ و سالش میبوده و دوران جوانی‌ خود را در محافل اشرافی و سیستمدارن عمده کشور‌های اروپایی و آمریکائی گذرانده باز گله مندی خود را در جای دیگری به من و در کتابش در مورد زنان افسران و صاحب منصبان انگلیسی ابراز می‌دارد که هرگاه در کشور خودشان میماندند از یک زندگی‌ ساده بی‌ تجمل و حتی شاید پائینی برخوردار می‌بودند ولی‌ حال که به اتفاق شوهرانشان به هندوستان آمده و خود را در منازل بزرگ با خدمه بسیار می‌بینند به اصطلاح خود را گم میکنند و احساس برتری زیادی به آنان دست می‌دهد.

این را براستی راست میگوید. خود من شاهد یک موردی از طرز فکر خانم‌های انگلیسی بوده‌ام چون در ضیافت میهمانی که در منزل یکی‌ از افسران نه‌ چندان بالارتبه حضور داشتم، خانم صاحبخانه در مورد بومیان و مردم محلی هندوستان ابراز می‌داشت که “میبایستی فاصله خود را با آنان حفظ کنیم” که با تائید و حرکات مثبت سر مدعوین همراه شد. اینها همه ناشی‌ از عدم اطلاعاتِ کافی‌ اروپاییان و این روز‌ها امریکائی‌ها ‌ست. حتی ورود افراد هندی به تمامی کلوپ‌های انگلیسی ممنوع میبود حال میخواست در هر مقامی که میخواهند باشند. فقط به خدمه اجازه مخصوص صادر میشد به به داخل محوطه و ساختمان بروند. در این مورد من با آقا خان کاملا موافق هستم.

در این راستا خاطره‌ای به ذهنم رسید که به قبل از ورود لرد ویلینگدن که ورود هندیان را به باشگاه‌ها آزاد کرد می‌رسد. روزی در حیدر آباد با ولیعهد به صرف ناهار دعوت داشتم . سر میز ولیعهد انگلستان از من پرسید که آیاعضو کلوپ انگلیسی‌ها هستم؟ پاسخ دادم که برایم کارت عضویت افتخاری فرستاده اند. وی گفت که دستور می‌دهد کلوپ کلکته نیز برایم کارت صادر کند. ولیعهد آنگاه با شوخ طبعی رو به من کرد و گفت که آیا می‌دانم که چه فرقی‌ بین کلوپ بمبئی و کلوپ کلکته وجود دارد؟ و هنگامی که سر خود را به علامت نفی‌ تکان دادم گفت : در کلوپ بمبئی ورود هندی‌ها و سگ‌ها ممنوع است ولی‌ در کلکته ورود سگ‌ها آزاد است.. و متعاقب آن‌ قاه قاه خندید که هنوز در خاطرم هست.

این تبعیض‌های نژادی باعث خجالت بود و همچنان در دنیای مستعمره به وضوح دیده میشد. رفتار انگلیسی‌ها در چین، به عنوان مثال، از رفتارشان با هندیان دست کمی‌ نداشت. افسران و کارمندان اداری انگلیسی یا کلا سفید پوست اروپایی از هیچ گونه تحقیر و بی‌ اعتنایی نسبت به یک فرد چینی‌ آبائی ندارند. هتل‌های درجه یک و دو به هیچ وجه چینی‌‌ها را نمیپذیرفتند و چینی‌‌ها از بسیاری از حقوق اجتماعی در کشور خودشان محروم می‌بودند. حتی در فروشگاه‌ها و مغازه‌ها خدمت به یک سفیدپوست در درجه اول میبود حتی اگر یک چینی‌ محلی زودتر آنجا آمده بود. آنها حتی در رستوران‌ها ی به سبک اروپایی حق ورود نداشتند و اگر هم داشتند میبایستی صبر میکردند تا به میهمانان سفید پوست رسیدگی شود و غذا ی آنها آمده و سرو شود آنگاه اگر فرصتی بود به محلیان منتظر و گرسنه برسند.

هنگامی که آقا خان به مصر میرفت لرد کرومن حاکم مصر بود. وی شاهد از دست رفتن تدریجی‌ قدرت حکام انگلیسی در منطقه و در دست گرفتن آن توسط افراد ساکن کشور‌های تحت استعمار بوده چونAgaKhan-Ghandi حرکت‌های استقلال طلبی را پیشبینی‌ میکرده و در این بابت روزی به من اظهار می‌داشت که استعمارگر کبیر، پادشاهی بریتانیا مانند مه‌ صبحگاهی با طلوع آفتاب از میان میرود. هر ملتی تا حدی طاقت تحقیر و خفت را دارد ولی‌ در نهایت مانند آفتاب سوزان ظهرکه غلیظترین مه‌ را نیز از میان میبرد استعمار را محو می‌کند.

متأسفانه انگلیسیان خاطره خوشی‌ از خود به جای نگذاردند. مردم بومی از اروپاییان عموما با نوعی تنفر و انزجار یاد میکنند. فقط میبایستی از آن‌ دوران سیاه پند بگیریم  و برای روابط آینده حقوق فردی و انسانی‌ را صرف نظر از نژاد و مذهب با احترام رعایت کنیم. این تنها نکته از آن‌ دوران ننگاور است.. پند گرفتن. حتی نقل قول معروف لرد اکتن که گفته بود؛ “قدرت فساد میاورد و قدرت مطلق، فساد مطلق” نیز نمیتواند عذر و بهانه‌ای مناسب برای توجیه آن‌ رفتار‌ها دانست. ولی‌ به قول آقا خان که به فارسی‌ نیز تکلم می‌کند، “آب رفته به جوی باز نمیگردد.” یا به قول انگلیسیها: “گریه برای شیر ریخته فایده‌ای ندارد.

 این پند به خصوص میتواند برای امریکأیان که دارند ردّ پای انگلیسیان مغلوب را دنبال میکنند مفید باشد. امریکأینانی که به سرعت دارند جای خالی‌ اروپاییان را در آفریقا و آسیا پر میکنند. ولی‌ ظواهر امر این‌گونه نشان می‌دهد که آنها نیز هنوز پند نگرفته‌اند. امروزه یک مرد رنگینپوست میتواند به همان دقت مرد سفیدپوست ماشه را بکشد. مرد زرد پوست اکنون به بمب اتمی‌ دست یافته و به همان اندازه که مرد سفیدپوست میتواند مخرب باشد مخرب باشد. همانطور که انگلیسیان تصور میکردند که به راحتی‌ میتوانند مورد قبول حتی ستایش مردم محلی باشند اکنون امریکأیان به این توهم دچار شده‌اند. زمان آن فرا رسیده که ما دروس اخلاقی‌ خود را مرور کنیم و دوباره آنها را سرآمد رفتارها و کردارها یمان قرار دهیم. پیشرفت در علم و صنعت به ما هیچ حق و اختیار غارت و چپاول منابع دیگران را نمیدهد. زمان آن فرا رسیده که با احترام متقابل به مثل با دیگر اهالی این کره خاکی رفتار کنیم.

اگر منابع زمینی‌ و زیرزمینی ممالک آسیایی و آفریقایئ در اختیار ملل اروپای غرب و آمریکا نبود هیچ پیروزی در دو جنگ جهانی‌ برایمان میسر نبود. این پول و ثروت این مردمان بخت برگشته ممالک تحت استعمار بود که قوای متفق را حمایت کرد و پس از جنگ‌ها ما را از ورشکستگی مطلق نجات داد. حال کوچکترین کاری که از ما “غربیان” بر می‌اید این است که منصفانه حق آن مردم تیره بخت و عریان را به ایشان باز گردانیم و سرمایه‌شان را که از آنان به تاراج برده ایم به صاحبان بر حقشان باز گردانیم تا خود آن‌طور که صلاح میدانند برای خود و فرزندانشان خرج کنند. به قول معروف، آنکه پول مطرب را می‌دهد آهنگ را تعیین می‌کند و اگر مطرب از نواختن آن عاجز بود لااقل میبایستی سعی‌ خود را به کار بندد و بهترین آهنگی که شبیه خواسته آن مردمان است ارائه دهد. با علم و صنعت پیشرفته غرب میتواند از خجالت آزار و اذیت چند قرن خود به این ملت سر خورده بر آید و تا حدی دین خود را به آنان ادا نماید. شاید در این مورد دارم زیاده گویی می‌کنم و از موضوع اصلی‌ دور شدم ولی‌ خواستم مقدمه کتاب سرنوشت آقا خان  بهانه‌ای باشد که گله مندی خود را نیز عنوان کنم و با آقا خان در محکوم کردن تبعیض نژادی، به هر گونه آن‌، همدردی کرده باشم.

خاندان آقا خان از شاخه حضرت فاطمه زهرأ (س) میباشند که در مصر سلسله فاطمیان را بنیاد گذاشتند. فاطمیان به مرور زمان دامنه حکومتشان را به خاور میانه و به پارسیه بزرگ کشانیدند. پدربزرگ آقاخان، آقا خان اول دختر پادشاه مقتدر پارسیه بزرگ، فتح علی‌ شاه قاجار را به همسری‌ گرفت که شاه از پی‌ آشتی‌ و نیت صلح با قوم اسماعیلیه محلات دختر محبوبش را به رئیس آن‌ قوم داد ولی‌ پس از آن‌، و در زمان جانشینش، دشمنی قومی دوباره عود کرد و آقا خان دوباره علیه حکومت مرکزی شورید و دست به شمشیر برد تا جائی که آنها مجبور به جلای وطن گشتند و در هند اقامت گزیدند.AgaKhan-horsejocky

لازم به تذکر نیز هست که آقا خان و سپاهیانش و مریدان و اهل منزلش نه تنها با حکومت وقت تهران سر ناسازگاری داشتند، بلکه به هنگام بروز سیتزه و جنگ کوتاهی وی خود را در مقابل لشگری از کمپانی هند شرقی‌ که منحصر به امپراطوری بریتانیای کبیر بود، و همچنین با لشگری از قزاقان روس که به کمک پادشاه جوان تهران شتافته بودند دید و مجبور به عقب نشینی و نهایتاً فرار از کشور آبا و اجدادیش شّد. به عقیده مترجم این واقعه میتواند اولین‌ دخالت مستقیم دول ابر قدرت زمان خود، روسیه و انگلستان در ایران به حساب آید.

مهاجرت آقا خان و نیمی از قومش به کراچی‌ در زمان حکومت محمد شاه قاجار رخ داد که پس از مدتی‌ اقامت در آرک معروف بم، به هندوستان آنزمان و پاکستان امروزه انجامید و بعد از مدتی‌ بمبئی را برای زندگی‌ بر گزیدند. آقا محمد خان، که به آقا خان سوم معروف و نزد مریدانش به سلطان محمد شاه معروف است، در شهر کراچی متولد شدند.

مهاجرت آقا خان و نیمی از قومش به کراچی‌ در زمان حکومت محمد شاه قاجار رخ داد وی پس از مدتی‌ اقامت در آرک معروف بم، به هندوستان آنزمان و پاکستان امروزه انجامید و بعد از مدتی‌ بمبئی را برای زندگی‌ بر گزیدند. در بمبئی آقا خان زمین وسیعی ابتیأع نمود و کاخی برای خود و اهل منزل خود و منازل متعددی برای قوم راهی‌ شده به دنبال رئیسش ساخت و در اختیار اتباعش گزارد. وی همینطور اصطبل بزرگ و مجهزی برای اسبانش ساخت. آقا خان و خاندان آقا خان از اسب هأیشان جدا ناپذیرند. آقا خان دوم پس از مدت کوتاهی‌ در یک تابستان، هنگام فصل شکارتابستانی، بر اثر آنفلونزا در می‌گذرد و امامت را به فرزند خرد سالش، آقا محمد وا میگذارد. بله آقا خان ما، در هشت سالگی وظیفه سنگین امامت مسلمین اسماعیلیه را بر دوش گرفت. وراثتی مادام‌العمر که برایش همواره مسئولیت‌های بسیار ببار آورد. چه مسئولیت‌های خدادادی و روحانی، چه مسئولیت‌های رهبری و شهروندی.

تحصیلات آقا خان از ابتدا بروی نقش وی در جهان مسلمین به خصوص شاخه شیعه اسماعیلیه متمرکز بود. او از کودکی تحت تعلیم معلمان، و استادان ادبیات، فقه، و تعلیم قرآن قرار گرفت. آقا خان به چهار زبان عربی‌، فارسی، انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارد و به هر چهار زبان در حد استاد ادبیات آنها تسلط داشته می‌نویسد، میخواند و حتی شعر می‌سراید و با اسلوب دستوری زبانهای مذکور عمیقا آشنائی دارد. مشوق بزرگ آقا خان در فرا گیری زبان فارسی، زبان اجدادیش، مادر گرامی‌ او  بودند که ضمناً نقش مدرس و معلم این زبان شیرین و غنی به فرزندشان را نیز ایفا مینمودند در لابلای خاطراتش در خواهید یافت که مادر آقا خان که خود یک شاهزاده ایرانی می‌بودند به ادبیات و اشعار فارسی علاقه خاصی‌ داشتند.

برنامه آقا خان از ابتدای کودکی همواره پر بود از ساعات تعلیم و آموزش و ساعات ملاقات با دستیاران و پیران قوم و دیگر پیروانش که شنبه‌ها را به آن اختصاص داده بود. بقیه روزهای هفته تقویم آقا خان پر بود از مشغله‌های اجتماعی، خیریه، بازگشأیی مدارس و موسساتی که توسط سازمان آقا خان ساخته و اداره میشوند، و در دنیای سیاست‌ و اجتماعی اروپا به خصوص انگلستان و فرانسه.

اشاره به مادر آقا خان آمد اجازه دهید کمی‌ از این بزرگ زاده اصیل ایرانی بنویسم. ایشان که نوه پادشاه پارسیه بزرگ، فتحعلی شاه، می‌بودند همانگونه بار آمدند که از فرزند خویش انتظار میداشتند. نام وی عالیه میباشد که همواره با پیشوند شاهزاده خانم به زبانها میاید. این بانوی بزرگوار همیشه در مجالس به سخنگویی بدیع و فردی مطلع از اوضاع جهان پیرامونش شناخته شده به طوری که مدعوین به حرف‌های ایشان با دل‌ و جان گوش فرا می‌دهند. شاهزاده خانم عالیه اشعار شعرای ایرانی را اغلب از حفظ میدانند و به خصوص به شاعر شهیر پارسی‌ گوی، حافظ، تعلق خاطر  خاصی‌ دارند. اطرافیان و ندیمه‌های شاهزاده خانم را نیز بانوان روشنفکر و مسلط به ادبیات فارسی و عربی‌ متشکل بودند که اغلب مجالس شب‌های شعر و ادبیات بر پا میداشتند و برای قرائت و تفسیر قران و کتاب مولانا رومی  نیز جلسات مخصوص بر پا میداشتند.

آرزوی نهایی او بازگشت به میهن زادگاهش، به پارسیه بزرگ، میبود که در زمان پدر بزرگش در اوج قدرت و وسعت قرار داشت. در حالیکه فرانسه و آمریکا در آتش انقلاب میسوختند، و اروپا در جهل و خرافات و جنگهای خانمان سوز بی‌ حاصل میسوخت، پارسیه بزرگ در صلح و آرامش نسبی‌ به سر می‌برد. تا اینکه بعد از وفات پدربزرگ ابر قدرتین زمان روسیه تزاری و امپراطوری انگلیس آن دیار را با حمله و با حیله از هم گسستند و به چند کشور کوچکتر تبدیل کردند که ایران امروزی بخشی از آن‌ است.

  باز سخن به درازا کشید و این در حالیست که همینطور می‌توانم راجع به آقا خان و خاندانش بنویسم که خود مثنوی صد من کاغذ میشود. ولی‌ مایلم این نوشته را اینطور پایان دهم که نظر من به آقا خان توام با احترام متقابل و حتی ستایش بوده. ستایش از این بابت که مسئولیتی که سرنوشت بر عهده او گذارده او را یکی‌ از منحصربه فرد‌ترین افراد این دوران ساخته که نقش بارزی را در شکل گرفتن دنیا ی امروزه به عهده داشته و میدارد.

قدر دانی‌

بدین وسیله مایلم عمیق‌ترین احساسات و تشکرات خود را نسبت به دوست قدیمی‌ آقای سامرست موام ابراز نمایم به خصوص که قبول زحمت نموده مقدمه‌ای بس جالب و مطلع برای این کتاب مرقوم داشتند همینطور از بابت مشاهدات دقیق و قابل قبولی که در مورد من و خانواده‌ام دارند. از زحمات بی‌ دریغ و کمک‌های واجب دوشیزه مریونت ویتیکر در ویرایش نوشتار‌هایم کمال خرسندی و قدردانی‌ خود را بیان مینمایم. بدون وجود خانم ویتیکر وظیفه نوشتن خاطراتم بمراتب سنگینتر میبود. از صبر و حوصله‌‌ و مهارت و دانش ایشان سپاسگزارم.

فصل نخست

پلی بروی سالیان

دست روزگار یا به قول ما مسلمانان قسمت و اراده الهی که به هریک از بندگان خویش فردیت بخصوص و وظیفه او را در دنیا و اجتماعش محول میسازد به من نیز فردیتی بافته شده از ملّیت و دینم عطا فرمود و وظیفه‌ام را نسبت به دنیا و اجتماعم محول نمود. از سالیان دور تا به امروز زندگی‌ من بر اساس وظیفه بزرگی که بر دوش من گذارده شده هر روزش گفتنیست و به قول معروف هر ورقش دفتریست که مملو از خاطرات به یاد ماندنی میباشد. خاطرات تلخ و شیرین، خاطرات جشن‌ها و عزاها، خاطرات جنگهای بزرگ و کوچک، خاطرات تقلای انسان برای کسب آزادی، خاطرات تولد ممالک مستقل  از استعمار، خاطرات زندگی‌ و همنشینی با همسر دلبند و خانواده عزیزتر از جانم. و بالاخره خاطرات معاشرت و مصاحبت با مردان و زنانی که تاریخ قرن حاضر را رقم میزنند.

حال که گذر عمر را سریعا شاهدم به مانند زورقی که در رودی خروشان، در دست بیرحم زمانه و با شتاب بسوی مقطع رود و رفتن به دامان بیکران دریا روان است و در حالیکه برف پیری سپیدی موی‌هایم را به ارمغان آورده و درد‌های مفصلی در وجودم ریشه دوانده، تصمیم گرفتم به سفارش آشنایان و دوستان گوش فرا داده دست به نوشتن خاطراتم زده آنرا در کتابی به قومم، و به جامعه دنیا تقدیم کنم و از آنچه در طی‌ سالیان آموخته و تجربه نموده‌ام به قلم بیاورم. مطمئن هستم که نسل‌های آینده از آن به نحوی استفاده خواهند نمود و به دنیای اطرافشان به چشم بهتری خواهند نگریست. امیدوارم این خاطرات باعث شود جوانان و کودکانمان از ثمر بیشتری برخوردار شوند و اشتباهات کمتر. دورانی که این خاطرات را شامل میشود متعلق به نیمه اول قرن بیستم میلادیست که من را شاهد بخشی از تاریخ بشر نمود. شاهد رفتارها و کردارهای بنی‌ بشر برای حفظ بقای خود و برای حرص و شاهد طمع و دست درازی به مال و منال دیگران.

و بالاخره شاهد طوفانها و زلزله‌ها و تأثیر صنعت و ماشین بروی مردمی که برای اولین بار طعم مدرنیزه شدن زندگی‌ را میچشیدند. و در عین حال تأثیر منفی‌ آن‌ بروی آب و هوا و اتمسفر و کلا کره زمین. همان زمین یکی‌ یک دانه و بی‌ همتأ. کره‌ای که نظیرش در هیچ یک از کهکشان‌های بی‌ شمار مخلوق خداوند یافت نمی‌شود. بلی من از اینکه شخصا ناظر و در برخی‌ موارد مجری وظأیفی که تاریخ قرن حاضر را رقم زد بودم افتخار می‌کنم و خدای یگانه را منت گذارده شکرگذارم که چنین مشغله‌ای را به من محول نمود.

دلیل دیگری که مرا واداشت که این خطرت را نوشته منتشر نمایم پایان دادن به شایعات بسیاریست که در مورد خانواده من و قوم اسماعیلیه بطور عام پراکنده شده و بی‌رحمانه بروی ما قضاوت میشود. امیدوارم با درج این حقایق بتوانم برای همیشه به موهومات و شایعات بی‌ اساس پایان دهم. به عنوان مثال شایعاتی که در مورد ثروت من و خانواده ام در مجالس و محافل پراکنده است.

بسیاری تخمینهای ارقام نجومی بر آن‌ میزنند که مرا به حیرت و حتی خنده میندازد. متعجب مانده‌ام که چطور این حدسیات نادرست در مخیله برخی‌ جای میگیرد و انگیزه این شایعه پراکنیها در چیست؟! و بالاخره دلیل دیگری نیز برای درج این نوشته جات موجود است و آن تصحیح بسیاری از اخبار دور از حقیقت میباشدکه در کتابی بنام من و بدون اجازه من، در مورد زند‌گیم چاپ و منتشر گردیده. من در هیچ کتابی به این اندازه اطلاعات نادرست و دور از امکان ندیده‌ام.

زندگی‌ من از بسیاری جهات بمانند پلی‌ بوده بر پهنای وسیع جهان که میان دورانها زده شده. اکنون که نظر به گذشته می‌کنم و با آن از دید یک شهروند اروپایی می‌نگرم، قسمت عمده اش در دوران “ویکتوریأیی” و بقیه آن در دوران جدید “الیزابتی” طی‌ شده. خوب به یاد میاورم زمانی‌ که مرد جوانی‌ بودم در کنار ملکه ویکتوریا، سر میز شام مینشستم و با وی و خانواده اش از هر دری صحبت میکردیم. حال همین ارتباط با ملکه الیزابت، ملکه جدید بر قرار است چه در گرد همأیی‌های رسمی‌ و چه در یک عصرانه و صرف چای.

بیاد می‌آورم عنفوان جوانیم که اختراع موتور تحریقی تحول عظیمی‌ را در زندگی‌ بشر باعث گردید و حمل و نقل بتدریج از گرده حیوانات برداشته و به آهن و آتش واگذار گردید که هنوز راه درازی در پیش داریم که حیوانات را از این وظیفه چندین هزار ساله‌شان معاف کنیم. حیوانات بسیاری همواره در زندگی‌ آدمی‌ خدمتها کرده‌اند. تمدن هنگامی به حد اعلای خود می‌رسد که این وابستگی‌ به حیوانات به حد اقل برسد.

موتور‌های اولیّه را خوب به یاد دارم که چقدر باعث تمسخر همگان بودند تا به امروز که مسافرت ما بین قاره‌ها را با هواپیما‌های جت امری عادی میدانیم. بلی من شاهد آن تلاش خستگی‌ ناپذیر بشر برای پیروز شدن و دست یافتن به مقاصد دور دست بوده‌ام و امروز میبینم که دیگر مسافرت به کرات آسمانی از کتابهای تخیلی‌ و داستان بدر آمده و به طور جدی مورد بحث و تحقیقات عالمان و صنعتگران این دوران شده. من خود هنوز با اینکه افتخار آشنائی و همنشینی با لرد کلوین فیزیکدان مشهور را داشتم این جمله او را در مورد بشر و مساله پرواز به خاطر می‌آورم که روزی به من گفت که بشر میبایستی خیال پرواز را به کّل از سر بیرون کند و وقت خود را روی این موضوع غیر ممکن به هدر ندهد. چندی نگذاشت که در کمال حیرت و در عین حال خرسندی شاهد اولین پرواز بشر توسط برادرن رایت بودیم. حتی اچ‌ جی ولز در کتاب خود، پیشبینیها، از امکان ناپذیری آن‌ تا دو الی سه‌ قرن دیگر نگاشته بود. وی حتی شکافتن اتم را از اعمال غیر ممکن توسط بشر امروزی می‌دانست که خوشبختانه عکس آن‌ ثابت گردید.

در این دوران طلایی من نه تنها یک مشاهده کننده بودم، بلکه همانطور که جلوتر به تحریر آمد، به خاطر وظیفه موروثی که از دوران کودکی به من متحول گردید یک عضو فعال در جوامع مختلف آن زمان نیز بودم. به جرأت میتوانم بگویم که تحولاتی که من در زندگی‌ بشر در نیمه اول قرن بیستم میلادی شاهد بودم، بزرگترین و انقلابی‌ترین تحولات در نوع زندگی‌ بشر بودند که همچنان با سرعتی با شتاب ادامه دارد. چه راحت فراموش می‌کنیم آن شبهای تاریک و نیمه روشن از نور آتش و شمع‌ها و فانوس‌های دستی‌ فتیله دار که ناگهان با اختراع و توسعه شبکه برقی‌ در اقصی نقاط دنیا شبهایمان نورانی شد و از برکت آن زندگی‌ و مجامع شبانه از گروهی اندک به تعداد بیشماری در شهر‌ها افزایش یافت. جر و بحث‌های روشنفکران و فلاسفه و عالمان بیشتر در مجامع شبانه و گرد هم آیی در باشگاه‌ها به میان کشانده میشد تا در مجالس رسمی‌ روزانه. چه یک صنعتکار و مهندس به ندرت هنگام روز و وقت کاری در کنار یک فیلسوف یا یک شاعر و یا داستان پرداز می‌نشست در صورتی‌ که امروزه این امکان در محافل و گرد همأیی‌های شبانه در باشگاه‌ها و کافه‌ها به وفور ممکن میباشد.

ما اکنون در دورانی هستیم که عمر متوسط بشر بیست سال بالا رفته و دیگر امراضی مانند مخملک و سرخک و دیفتری آن کشتار سابق را نمیکنند و واکسن‌های این میکرب‌های خانمان بر انداز کشف شده در دسترس مردمان تهی دست جهان همانند مردم کشورهای اروپایی و آمریکائی تا حد امکان قرار گرفته. امروزه افراد سالخورده به مراتب بیشتر از دوران قدیم به چشم میخورند و این را من در سنّ و سالی‌ هستم که به خوبی‌ میتوانم تشخیص دهم. به خصوص هنگام قدم زدن در پیکادلی یا شانزلیزه به خوبی این امر مشهود است. همینطور ازدیاد به نسبه طبقه متوسط و بالا که از طبقات محروم بیشتر شده‌اند که به روشنی قابل تشخیص است. این تحول در زندگی‌ شبانه و ازدیاد ثروت با خود مقداری نکات منفی‌ نیز به ارمغان آورده که تقصیر تکنولوژی نمیتوان گذارد بلکه کم ظرفیتی برخی‌ افراد تازه به دوران رسیده را نمایان می‌کند که یکی‌ از بارزترین آنها طلاق است.

متأسفانه طلاق در میان زن و شوهر‌های جوان که تحصیل‌کرده‌ و دست اندر کار حرفه‌ای هستند به میزان چشمگیری افزایش یافته. اصولا طلاق دیگر به صورت سنتی‌ قابل قبول در زندگی‌ مدرن جلوه‌گر شده و به اصطلاح حرمت آن شکسته شده و قبحش از میان رفته. زمان جوانی‌ من اشخاصی‌ با موقعیت بالای اجتماعی چون چارلز دیلکس و چارلز استوارت پارل از چشم اجتماع خود افتادند چون از همسرانشان متارکه کرده بودند و “پرونده طلاق” بنامشان ثبت شده بود. امروزه بسیاری از مردان و زنان فعال در اجتماع از میان “مطللقان” میباشند که بدون خجالت از این سابقه خود به کار خود مشغولند. از قرار تنها مؤسسه سلطنتی در “اسکات” هنوز از قبول افراد مطلّقه خود داری می‌کند. فکر نمیکنم هیچکس از آن اشخاص به این ممنوعیت اعتنا داشته باشند.

زن امروزه بخصوص در اروپا و آمریکا ی شمالی از اعتماد به نفس بسیار بالأیی بر خوردار است و مشاغل رده بالای اجتماع را داراست و دیگر به هیچ وجه آن زن وابسته به شوهر یا مرد خود نیست. به همین نسبت به همجنسگرایان نیز به چشم دیگری نگریسته میشود. دیگر مانند جذامیان آنانرا از اجتماع نمیرانند و بیشتر آنان را به چشم افراد مورد قبول اجتماع نگاه میکنند حتی با اینکه بسیاری به آنان به چشم بیمار آن‌طور که در مکتب فروید آورده شده مینگرند ولی‌ آنان را ترد نمیکنند.

در محافل سیاسی اروپای دهه بیست و سی‌ قرن حاضر (میلادی) انگلیس که خود را اغلب از دیگر دول اروپایی به کنار می‌کشد همواره به چشم خصومت به فرانسه می‌نگریست. و آلمان را تنها ناجی اروپا می‌دانست شاید برای اینکه خاندان سلطنتی انگلیس یک ریشه آلمانی نیز داشت. حتی نزدیک بود که نظر امریکأیان را نیز نسبت به فرانسه عوض کند. نظری که برخی‌ از امرأ لشگری و ناوگانی انگلیس با آن مخالف بودند به خصوص سرّ چارلز دیلک و ناخدا مکسس. بلی من در دورانی زندگی‌ کرده ام که امپراطوری انگلیس نواحی دوردست و وسیعی از جهان را تحت سلطه خویش می‌داشت و شبه قارّه هند از جواهرات مستعمرات آن به حساب میامد. شخصیتی مانند لرد کرزن که سالیان سال در هند و مصر فرمنروأیی میکرد هیچوقت به مخیله اش نیز خطور نکرد که روزی را ببیند که هندوستان از زیر سلطه امپراتوری بریتانیا به در آید و به بزرگترین دموکراسی جهان تبدیل شود که سرنوشت خود را فقط با رأی آرای اکثریت توده مردمی تعیین کند. به خصوص هنگامی که رأی نیمه دیگر اجتماع، یعنی‌ زنان، نیز سازگار و سرنوشت‌ساز باشد. لرد کرزن به هیچ وجه تصور آزادی کشورهای نو بنیاد مستقل از یوغ استعمار را نمیکرد و به فکرش نیز خطور نکرد که روزی خورشید به روی پرچم امپراطوری بریتانیا غروب کند. او هیچوقت تولد پاکستان را پیشبینی‌ نکرد در حالیکه ما شاهد به وجود آمدن این کشورهای نو بنیاد شده‌ایم و شاهد ترقی و شکوفایی مللی که روزی نه چندان دور تحت استعمار و از املاک ملکه ویکتوریا به حساب میامدند.

اسلام، دین نیاکان من

آغاز تمامی ادیان بشر از انگیزه ذاتی و مقدّس انسان برای تلاش بقا ریشه می‌گیرد که امروزه نام “علوم” را به خود گرفته. آنانی‌ که در رشته تاریخ ادیان و روانشناسی‌ اجتماعی انسانهای اولیّه تخصص دارند بر این امر اذعان دارند که جدال روز به روز آدمیان با گرسنگی و تلاش برای یافتن سقفی روی سر و کوشش دائمی برای فهمیدن محیط خود و ارضای احتیاجات اولیّه مثل امنیت همواره شکلی‌ تازه به خود میگرفت و با طی‌ زمان و پیشرفت انسان ابزار ساز، نسل بنی‌ بشر همواره به نقطه امیدی احتیاج داشته و به آن نوری که نمایانگر راه سعادت وی میباشد نیازمند بوده.

ادیان جهان به مرور زمان و با پیشرفت اندیشه آدمیان شکل و فرم عوض میکنند. و باعث و بانی‌ دستیابی به علوم امروزه میباشند. آن چیزی که در دوران بستن به جادو شهرت داشت کم کم نام فیزیک به خود گرفت و کیمیاگران معجون پز پدران شیمیدانان امروز شدند. تنها یک امر در میان تمامی ادیان قدیم و جدید همچنان حکمفرماست و آن “احترام” است. احترام به هم نوع خود و عقاید همنویش و احترام به طبیعت و محیط زیستمان که همگی‌ به احترام به خالق یگانه منجر میشود. پیشرفت بنی‌ بشر فقط و فقط به بر اساس احترام و احترام متقابل تضمین شده.

تعجب و تحیر بشر از ابتدای خلقتش از محیط اطرافش و در نظمی که در آن ٔبر قرار است وی را به اندیشیدن برانگیخت. این  نظم بدون استثنأ طلوع و غروب خورشید، دوران ماه و ستارگان، و آمدن و رفتن فصل‌های چهار گانه و روئیدن گیاهان و به گل رسیدن و به میوه رسیدن آنان همگی‌ و همگی‌ باعث حیرت و در عین حال باعث تحسین وی گردید تا جأیی‌که آنها را از قدرت‌های ماورای بشری بدانند و با ساختن بت‌ها و پرستیدن آنها به نوعی دین خود را به آن قدرتهای بزرگ ادا کرده باشند. نیاز ذاتی بشر برای بقا و برآورده ساختن احتیاج‌های روزمره برای ادامه به زندگی‌  از طرفی‌ باعث تحسین و پرستش نیروی مافوق طبیعت شد و در عین حال ترس از خشم و غضب طبیعت نسبت به آنان و خانواده شأن همه به صورت آداب و رسوم پرستش و اهدای قربانی و محصولات به بتخانه‌ها و معابد در آمد. حوادث و فجایعی مانند زلزله و آتشفشان و طوفانها همه نشانه خشم طبیعت و خدایان آن میبوده آنها را از ناشکری آدمیان می‌دانستند . به این ترتیب دین‌های اولیّه توام با ترس و احترام جای خود را در اجتماعات اولیّه انسانها باز نمود.

هنگامی که زرتشت، پیامبر پارسی‌ اولین پیامبر خدا بود که پا به عرصه زمین نهاد، پرستش بت‌ها تنها راه عرضه خلوص نیت و احترام انسانها به قدرت ما فوق بشر میبود که حتی قرن‌ها بعد از ظهور زرتشت ادامه داشت و هیچ زرتشتی خدا پرستی‌ با زور شمشیر آنان را از مرامشان باز نداشت و هیچکس برای گرویدن به دین خدای یگانه به زیر آزار و زور نرفت.  بعد‌ها پیامبران کتاب آور دیگری نیز در طی‌ زمان به بنی‌ بشر عرضه گردید. موسی‌ علیه سلام که تورات را آورد، عیسی علیه سلام که انجیل را فرود آورد و بالاخره محمد صل الله علیه که قرآن را به ساکنین این کره خاکی نائل آورد و بت خانه مکه را به خانه خدا تبدیل نمود بدون آنکه آزاری به بت پرستان وارد آورد. محمد مکه را همچنان به عنوان مرکز داد و ‌ستد نگاه داشت که مردم همه ساله از اقصا نقاط جهان بدنجا روی می‌آورند و تا به امروز تردد و آمد و شد‌های مسلمین به آن شهر مقدس ادامه دارد.

سالیان سال گذشت تا اینکه یکتاپرسی جایگزین بت پرستی‌ شد. با توسعه و پیشرفت بشر و دست یابی‌ به راه حل‌های مشکلات بتدریج به یک قدرت واحد لایتناهی پی‌ برد که همانا خالق متعال می‌باشد گرچه هر دینی نام مخصوص خود را بر آن نهاد. علم و دین رفته رفته به یکدیگر نزدیکتر شدند. ولو اینکه در گذشته جدالهای عمیق با یکدیگر داشتند و برخی از ادیان ابتدا با اکراه و سپس بلاجبار قوانین علوم را پذیرفتند. من در اینجا به احترام ادیان مختلف در جهان از آوردن نام و مثال بخصوصی خودداری مینمایم.

همانطور که نمی‌توان پیشرفت علم را حرکتی‌ جهت خلاف دین دانست، من از اینکه بسیاری از روشنفکران امروزه به بی‌ مذهبی‌ و بی‌ خدائی خود میبالند دلگیرم. پنداری که آنان هرچه بیشتر کتاب میخوانند از اعتقادات خود نسبت به خالق عالم میکاهند. من همیشه معتقد بوده و هستم که علم مدیون دینها ی بشر میبوده و تفکرات و تخیلات آدمی‌ اصولا از قرائت کتب آسمانی شروع شدند. خواندن اندیشیدن میاورد و اندیشیدن خلاقیت به ثمر می‌رساند. من معتقدم هرگاه افراد روشنفکر به جای تحقیر گذشتگان و تمسخر آدابشان احترام به نیاکان راا شعار خود قرار دهند و افتخار به زندگی‌ پیشینیانمان را جایگزین ننگ‌ قرار دهند رستگارتر خواهند بود. اعتقاد به نیکی‌‌ها و زیبأیها همواره از انکارها و شرم‌ها بهتر است و انسان خوشبین همیشه از انسان بدبین خوشبخت تر است.

با آنکه نمی‌توان خشونت بسیاری از رهبران دینی و مذهبی‌ را در تاریخ بشرانکار نمود، و خونریزی‌ها و در بند کشی‌‌هایimg028 مردمان ساده و بیگناه توسط عمال حاکمان وقت به بهانه دین را نادیده گرفت، میبایستی اقرار نمود که مذاهب اغلب بهانه شدند برای حاکمان و افراد تشنه به قدرت در ایجاد فتنه و جنگ. در حالیکه هیچیک از پیامبران بجز عشق و دوستی‌ به هم نوع و احترام متقابل به یکدیگر پیام دیگری ندارند. اگر در مقاطع مختلف زمانی‌ و به بهانه دین آدمیان مجبور به از دست دادن جان و مال خویش شدند و با تعبیرهای غلط از آیات الهی بر گرده رنجبران سوار شدند، آنرا نمی‌توان تقصیر این پیامبر و آن دین دانست. در دنیا ی بی‌ قانون و بی‌ ثبات گذشته تنها نام خدا می‌توانست مظلومی را از دست ضالمی نجات دهد و همان ترس از آخرت است که تبهکار را به اندیشیدن و انصراف از تبه کاری وا میدارد و نیکوکارن را به نیکوکاری ترغیب مینماید. هیچ قدرتی‌ مانند وجدان آدمی‌، وی را از کار خلاف باز نمیدارد و آن وجدان خداست.

در پهنه گیتی‌، روزگاری که کره جغرافیایی محصلین در مدارس  اکثرا از دو رنگ آبی‌ و صورتی‌ بود، آبی‌ برای دریاها و اقیانوس‌ها و صورتی‌ برای کشورهای تحت امپراطوری بریتانیا، آفتاب سلطه انگلیس رو به افول مینهاد. رستاخیز هایی که کشورهای تحت فرمانروأی آنان به پا داشتند در ابتدا به خاطر یک قطعه نا‌ن بود به پا شد. آن حرکات مردمی به تدریج جای خود را به انقلاب‌ها و تظاهرات وسیع تری دادند و آتش خشم آن مردم رنجدیده دانه دانه حکومت‌های دست نشانده را بر انداخت و حکومت‌های مردمی بر پا داشتند. بزرگترین آنها انقلاب چین و روسیه میبود که هردو پادشاهی چندین هزار ساله را برنداختند و شبه قاره هند که به دو کشور هدوستان و پاکستان تقسیم شد که هرکدام از فرهنگ و اصالت دیرینه‌‌ای برخوردارند.

حتی در اواخر دهه ۱۹۳۰ و هنگامی که همپیمانان جاویدان بر سر زبان‌ها بود و عهدنامه آن نوشته شده بود، آن دلار فخیمه همچنان دچار توهمات پوچ، حفظ منافع و قدرتش در شبه غره هند میبود و این دیار وسیع و پر شکوه باستانی را مال و ملک خود میپنداشت و خود را وارث به حق حکومت بر هند می‌دانست. حتی در دهه ۱۹۴۰ نیز افرادی مانند لرد واول  هنوز در فکر و خیال تثبیت قدرت در هندوستان بصورت ارتشی مستقل بودند و به هیچ وجه خواستار قبول حقیقت دول مستقل  نو بنیاد آسیایی نبودند. فرانسویان نیز در این مورد دست کمی‌ از رقبای انگلیسی خود نداشتند و تا همین ده سال پیش نقشه‌ها برای هند و چین در سر میپروراندند و در فکر چاره علیه اتحاد سه‌ کشور تحت استعمار ایشان در آسیا ی جنوب شرقی‌ می‌بودند.

بسیار خرسندم که قسمت شد نقشی‌ در تسهیلات این دگرگونیها و تعویض قدرت در این قسمت دنیا داشته باشم و در گرد هم آیی‌ها و جلسات حل و فصل مسائل استعمار در دنیا به خصوص در مورد هندوستان و پاکستان، همینطور در آفریقا و کشور‌های تازه استقلال یافته آن قاره رنجور و ستم دیده شرکت کرده از هرگونه کمک، دریغ نکردم. در این رفت و آمدها و گرد همأیی‌ها با سران بسیاری نیز اشناشده از پادشاهان تزاری روسیه گرفته  تا امپراطوری عثمانی تا رؤسای جمهوری‌های مختلف با همه و همه دست دوستی‌ داده و میانجی طرفین قدرتمند بودم که تا حد امکاناتم از خصومت‌ها کاهیدم و راه را برای دستیابی به راه حل صلح آمیز هموار کردم.

ولی‌ تمامی این مسئولیت‌ها در صحنه جهانی‌ نیمه اول قرن بیستم میلادی مسئولیت دوم من میبود. وظیفه اول من وظیفه امامت قوم مسلمان شیعه اسماعیلیه بوده و هست که وظیفه‌ای بس سنگین میباشد که بحمدالله و با دستیاری پیران قوم و مردان و زنان سازنده و پرکار اهل اسماعیلیه از عهده آن برآمده و ملتی را که همگی‌ با خانواده‌هایشان در اقصا نقاط دنیا پراکنده اند رهبری کنم. ملتی که با عشق و علاقه به کمک به هم نوع در کشورهای آسیایی و آفریقایئ به مردم خدمتها کردند و به عنوان پزشک، معلم، و دیگر خدمه اجتماعی همواره  اعضای مفیدی به حال جامعه خود و جامعه جهانی‌ بودند.

از دیگر افتخارتم شاید راغب نمودن قریب به چهل هزار هندوی کاست (طبقه بندی هندویان مابین خودشان.) به دیانت اسلام باشد. بسیاری از هندو‌های طبقه مرفه و تحصیل‌کرده‌ نیز به این دین یکتا پرست و صلح دوست پیوستند و به من دست دوستی‌ و همکاری دادند. حتی پدر و پدر بزرگم توأما به چنین موفقیتی دست نیافتند. هرچه اورنگ زیب پادشاه مغول اسلام را به زور شمشیر و با غارت اموال و به برده گرفتن مردان و زنان و دختران و پسران پیش برد، من با عشق و محبت و با دلیل و برهان این وظیفه واجب را به انجام رسانیدم. هندویان همچنان خاطره پادشاهان مغول را که از اسلام برای تخریب و کشتن و غارت سؤ استفاده جوییدند از یادها نبرده‌اند به خصوص در ناحیه کشمیر و ساکنان “سیک” آن دیار حاصلخیز که هنوز از آن فجایع که حتی در ادبیات آنان رخنه کرده دل‌ چرکینند.

کارهایی که به انجام رسانیدم و کارهایی که سعی‌ در انجام آن داشته‌ام، چه در زندگی‌ خصوصی، چه درزندگی عمومی‌، همواره توام با لذت و اشتیاق بوده. البته لحظات سخت و فرسایش آور را نیز با خود میاورد که مرا به چالش‌های بسیار دعوت نمود. آنچه در توان داشتم برای غلبه بر مشکلات عرضه داشتم. قضاوت اصلی‌ با اوست و نسل‌های آینده. فقط می‌دانم که من با افسوس از دنیا نخواهم رفت.

 هنگامی که اروپا در جهل و خرافات میزیست و عمال کلیسا به بهانه دین و “از میان بردن شیطان” مردان جوان را زیر دستگاه‌های مخوف شکنجه میکردند و می‌کشتند، تا جائی که در بسیاری از نواحی دیگر مرد پیدا نمی‌شد، و هنگامی که به بهانه لکه ای  به روی پوست زنی‌ وی را از شیاطین می‌دانستند و زنده در آتش میسوزانیدند، آفتابی در خاور میانه طلوع نمود که نظم و رستگاری را در اجتماعات بی‌ خبر به ارمغان آورد. آن آفتاب کسی‌ نبود به جز محمد رسول الله  که دیانت اسلام را به جهانیان عرضه نمود. دیری نگذاشت که دین محمد همانند آتشی که بر مرغزار خشک و بیحاصل افتد، سر تا سر آسیا ی غرب و شمال آفریقا و اروپای شرق را فرا گرفت. بلی جدّ مقدّس من همانا محمد که رحمت خدا بر او باد میباشد. من نیز مانند بسیاری از ساکنین این کره خاکی از آن شخصیت منحصر به فرد میباشم و به آن‌ افتخار می‌کنم. دین محمد هرکجا که رفت با خود ثبات و صلح و آسایش آورد و مسلمین  با مخالفین و مستکبرین تا حد امکان با دلیل و برهان برخورد نمودند مگر آنکه آنان دست به شمشیر برده ستیزه جوی بودند که آنگاه آنان نیز  به زور شمشیر متوسل شدند.

اسلام از روی ضعف هیچوقت مدارا نکرد بلکه همواره  با قدرت و تسلط رئوف و بخشنده بوده. اگر معروف است که اسلام دین شمشیر است، آن شمشیر برای دفاع از مظلومین و ضعفا ‌ست و از برای ایستادن و استقامت در مقابل بیدادگری و بی‌ عدالتی. بلی این درست است که اسلام بر خلاف مسیحیت که می‌گوید:”اگر کسی‌ به تو سیلی‌ زد صورتت را بر گردان و داوطلب دریافت سیلی‌ دیگری باش،” اسلام به پیروش می‌گوید اگر کسی‌ به تو یک سیلی‌ زد جوابش را همانطور بده. اسلام می‌گوید آدم  خوبی‌ باش ولی‌ قوی باش.

مغز آدمی‌ مانند بقیه بدن چیزی جز ماده نیست. مغز متفکر ما مانند جهان اطرافمان از ماده تشکیل شده. بزرگترین فرق مغز انسان با مغز دگر موجودات که فقط از روی غریزه و یک برنامه از پیش داده شده از طرف خدای عالم است، میتواند به ما ورای افکار غریزی که صرفاً برای زنده ماندن و تولید به مثل میباشند بیاندیشد. افکاری که به‌‌‌ ماورای افکار مایحتاج روزانه میروند و از دنیای مادی مبرا میباشند. بلی این است تفاوت مغز آدمی‌ از حیوانات. این آن پردازنده شگفت انگیز مغز آدمیست که قادر است اطلاعات را در سلولهایش ذخیره کند و از آنها اطلاعات دیگری بسازد. بتواند نتیجه برداری کند و برهان و منطق را درک کند. و بلی این همان مغز است که خدای یگانه ، خالق جهان را درک نمود و شکر گذار آن قدرت والا شّد که بدن آدمی‌ را با همان نظم اداره می‌کند که دنیا و کهکشان‌ها را. همان خدایی که قلوب را به تپش دارد و دستگاه گوارش و تنفس را با نظمی دقیق به حرکت می‌آورد به طوری که آن حرکات از اراده شخص خارج است. چه کسی‌ میتواند به قلبش بگوید که بایست یا به ریه‌هایش امر کند که دست از انبساط و انقباض بر دارد یا معده هضم غذا را دیرتر انجام دهد ؟ خیر تک تک اعضای بدن ما از جای دیگری فرمان می‌گیرند، آنها به حرف من و شما گوش فرا نمیدهند. پس با چه محرّکی کار میکنند؟ آیا تا بحال به اعمال خدایی اینطور اندیشیده ایم؟

ابن رشد، فیلسوف بزرگ مسلمان تجربه آدامیان را با محیط اطرافشان به دو نوع تقسیم کرده – تجارب ماده ای، ‌ای که توسط حواس پنج گانه، یعنی دیدن، بوییدن ، شنیدن، و چشیدن، و لمس کردن به آدمی‌ دست می‌دهد، و تجربه‌ای که توسط افکار و تخیل  مغز آدمی‌ و جدا از تجربیات ماده‌ای انجام می‌پذیرد. اغلب شعرا و فلاسفه فارسی زبان و هندو زبان و یونانی زبان نیز به به آن تجارب غیر مادهای زیاد اشاره کرده‌اند. شاعران پارسی‌ زبانی‌ مانند حافظ و مولانا رومی از آن جمله اند. فلاسفه و روشنفکران از دیار باستان به این باور بوده اند که عده قلیلی در تاریخ بشریت این قوه تفکر ماورای انسانی‌ را طبیعتا دریافت کرده اند و با عشق باه آن حقایق مافوق بشری دست یافته به اصطلاح به حق وصلند. به خصوص حافظ که معتقد بود افرادی مانند عیسی مسیح علیه سلام، و شخصیت‌های دیگری چون منصور و بایزید از این امتیاز استثنائی برخوردار می‌بودند – امتیازی که دادنیست نه گرفتنی.img036

این احساسست سرشار از عشق خالص که با راستای حق یکیست. آنطوری که من متقاعد شده‌ام. اسلام از طریق الله  راه را برای مردمانش هموار ساخته که رستگاری جاودانه را بیابند. با اینکه با مقامات دگر دینها در اینباره صحبت نکرده‌ام ولی‌ متوجه هستم که ادیانی مانند بودائی و زرتشتی نیز این طی طریق را به رسم و رسوم خود برگزار میکنند. همینطور برهمانیان نیز رسیدن به حق یکتا را از طریق خود میپیمایند. از دید اسلام تمامی خدایان ادیان دیگر نهایتا به الله بیمانند میرسند.

 قوم شیعه اسماعیلی، در طول تاریخ با فراز و نشیب‌‌های بسیار روبرو شده و شاهد جزر و مد‌های بیشمار در تاریخش بوده. همینطور در طی دوران با رهبران متفاوت از نظر فردیت و شخصیت مواجه بود. این شاخه اسلامی توسط سه‌ فرد تحکیم یافت که از کودکی با یکدیگر دوست بوده به سه‌ یار دبستانی معروف هستند. نام آن سه‌ دوست که سوگند وفاداری به یکدیگر و به دینشان  را به اتفاق خورده بودند، حسن صباح، خواجه نظاململک، و حکیم عمر خیّام میبوده که آخری شاعر معروفی نیز میباشد که در اروپا ی امروزه نیز بسیار شناخته شده است. سبک رهبری و اداره این مذهب جدید نیز بسیار موثر به فرد بوده که داستانها در مورد ریاست و اشاعه این مذهب در دیار فارسیه و عربستان و دگر کشورهای اسلامی به مانند رعد صدا کرد و پشت خلیفه سنّی اسلام را به لرزه در آورد به طوری که تصمیم گرفت از قلعه اسماعیلیه که در ارتفأعت صعب الا عبور کوه الموت ساخته بودند دیدن نماید. قلعه‌ای که به قلعه عقابها معروف شده بود. آنجا بود که خلیفه شاهد فرمانبرداری بی‌ چون و چرای مریدان صباح شد و دریافت که ایرانزمین حساب خود را از بغداد و خلیفه مسلمین اهل سنت جدا کرده. این فرمنبرداری به قدری مو به مو اجرا میشد و هوادارن جان نثار امام اسماعیلیه به قدری سرسپردگی از خود نشان دادند که ترسی‌ عظیم بر دگر فرمانروایان کشورهای بیگانه افکنده بود تا جائی که به فکر تسخیر ایران زمین تا سالیان سال نبودند. ولی‌ اجازه دهید که ا زتاریخ کهن سال قوم اسماعیلیه به تاریخ معاصر این قوم بپردازیم.

تا آنجا که به پدران من مربوط میشود آنان از منطقه‌ای به نام محللات که در قالب ایرانزمین یا همان پارسیه میباشد بر خواسته اند. جد من، آقاخان اول داماد پادشاه بزرگ پارسیه، فتحعلی شاه قاجار بود که به رسم آشتی‌ با قوم اسماعیلیه شاه دختر محبوبش را به همسری پدر بزرگم در آورد که این وصلت با میمنت و مبارکی جشن گرفته شد. طبق روایات گفته شده توسط مادر گرامی‌ و ارجمندم، بانو عالیه که به تاریخ و ادبیات فارسی عشق می‌ورزید، بعد از فوت فتحعلی شاه روابط مابین دو قوم دوباره رو به سردی نهاد. خوشبینی‌ها جای خود را به کدورت‌ها دادند که سرانجامش به تبعید یا به قولی‌ به فرار آقا خان اول به هندوستان ختم شد. در مورد مادرم که شخصیتی کم نظیر در ادبیات فارسی و عربی‌ بودند در بخش‌های پستر بیشتر خواهم نوشت.

بسیاری از تاریخدانان بر این امر اذعان دارند که شیعه اسماعیلیه راه را برای شیعه اثنا عشری باز نمود که تمامی ایالات و ولایات ایران زمین را از زیر فرمان خلیفه بغداد سپس استانبول به در آورد. در حقیقت اگر ایران شیعه نبود قلمرو سلطه خلیفه عثمانی تمامی اروپا را فرا میگرفت و چه بسا قتل عامهأیی بس فجیع تر از قتل عام ارامنه در طی چند صده گذشته در مورد مسیحیان توسط بنیاد گرایان سنّی مذهب تحت حکومت خلیفه انجام می‌گردید.

فکر میکنم اولین جد ثبت شده من الحاکم مصر میباشد که روش یا به قول امروزی‌ها دکترین خود را در تشکیل تشیع اسماعیلیه به رشته تحریر آورد و به مورد اجرا گذارد. این شعبه از اسلام سنت خیلی‌ سریع جای خود را در قریه هایی در مصر، سوریه، و عراق امروزی که همگی‌ تحت خلیفه بزرگ می‌بودند باز نمود و سپس به ایران یا پارسیه آن زمان رسوخ پیدا نمود به طوری که طوایفی از ولایات مرکزی آن طریق ستایش علی‌ ع  را با دل و جان پذیرفتند و آن طریق  خیلی‌ زود به عنوان وسیله‌ای سیاسی علیه غیر ایرانیان حاکم بر آن سرزمین شد.

فرقه اسماعیلیه به تدریج و با سیاست منظمی از قلعه معروف الموت ترویج یافت به طوری که نه‌ تنها نواحی کرمان و همدان و محلات را در بر گرفت بلکه در خراسان نیز جایگزین مذهب اسلام سنت شد و به بخارا و سمرقند و بلخ و کابل رسید و بسیاری از هندویان به این مذهب از اسلام روی آوردند. جملات “یا علی‌ مدد” و “یا علی‌” از آن هنگام ورد زبان ملت پارسی‌ زبان گردید همانطور که تا به امروز رواج دارد و گویش پایدار ما اسماعیلیه‌ها میباشد و آذین بخش بسیاری از نامه‌ها.

اتباع من در زمان حال در اقصا نقاط دنیا به زندگی‌ پر بار و مفیدی مشغولند که نه تنها شامل طوایفی در مصر و یمن و عراق میباشد که هنوز در ایران، به خصوص نواحی محلات و کرمان که پدر بزرگم زمانی‌ حاکمیت آن شهر مهم را به عهده می‌داشت و در اشاعه مذهب شیعه اسماعیلیه همت گذ ارد، در خراسان امروز نیز قریه هایی همچنان تحت حمایت مستقیم من هستند. در تاجیکستان و ترکمنستان و افغانستان نیز مردمانی هستند که به کیش آبأ و اجدادی خود و به امام وقت اسماعیلیه وفادارند که حتی به ولایات ترکستان و چین غرب نیز می‌رسد که به شیعه هفت امامی معروف هستند. سیل مهاجران افراد کارکشته و متخصص قوم ما به کشورهای آفریقایئ همانطور ادامه دارد که در آمریکای شمالی و ممالک اروپایی.

فعالیت عمده پدرم و من در هندوستان هنگامی که پاکستان ایجاد شد در آن کشور نو بنیاد صورت گرفت جأیی‌که از طرفداران و مریدان بسیاری برخوردأر هستم. مذهب اسماعیلیه خیلی‌ سریع جای خود را میان خانواده‌ها در افغانستان امروزی، تاجیکستان و دیگر کشورهای آسیای مرکزی باز نمود به خصوص در یارکند، کاشگر و ایالات ترکستان شرقی‌ در چین امروزه که به زینجیانگ معروف است. بسیاری از اسمأعیلیان نیز در نواحی مختلف روسیه زندگی‌ میکنند که با من و پیران قوم در ارتباطند.

در هندوستان عده بسیاری از هندوها توسط یکی‌ از اجدادم، شاه اسلام شاه، به اسلام و مذهب شیعه گرویدند که به “خجایان” معروفند. گروش مشابهی به اسلام نیز توسط اجدادم در برمه و نواحی آسیای شرقی‌ انجام گردید که تا قرن نوزدهم ادامه یافت. در اینجا فرصت را مناسب میدانم که کمی‌ مسیر صحبت را به رهبر اسماعیلیان قرن نوزدهم میلادی ، یعنی پدربزShahzadeganرگم سوق دهم. وی اولین شخصی‌ بود که لقب “آقا خان” را داشت. آقا خان اول که در پرتو تاریخ اوائل قرن نوزدهم درخشید، زندگی‌ کاملی داشت که به قول یکی‌ از دوستان انگلیسی وی، آقای “جاستیس آرنولد” مملو از ماجرا و عشق بود. وی که وارث حاکمیت ولایت کرمان بود دختر پادشاه مقتدر پارسیه، فتحعلی‌ شاه را به همسری داشت. مسئولیت آقا خان اول نه تنها امامت قوم اسماعیلیه میبود، بلکه حاکمیت تمامی نواحی مرکزی کرمان و خانات اطراف را نیز شامل میشد.

همانطور که جلوتر اشاره شد اختلافات میان دو قوم قاجار و اسماعیلی از پادشاهی محمد شاه جوان شروع شد. وی که نوه و جای نشین خاقان بزرگ، فتحعلی‌ شاه، میبود امیری زیرک و خرافاتی و ظاهرا درویش مسلکی داشت به نام میرزا آقاسی که گوش شاه جوان را صاحب میبود. حاجی میرزا آقاسی که عقده‌های خود را از هنگام خدمتگذاری در منزل آقا خان به دربار شاه در تهران برده بود از هیچ حیله‌ای برای فرو آوردن آقا خان از حکومت کرمان دریغ نکرد. زمانی‌ که میرزا آقاسی فرصت را مناسب یافت که برای پسرش دختر آقا خان را که همزمان نوه  فتحعلی‌ شاه و دختر عمه شاه جوان نیز میشد از محمد شاه خواستگاری کند به آقا خان بس گران آمد و از این گستاخی میرزا رنجیده خاطر گشت چه می‌دانست همه اینها حیله برای براندازی وی از حکومت کرمان است و گرفتن آن برای پسر خود. آقا خان که تاب مقاومت در برابر سپاه عظیم پادشاه را نداشت پس از جنگ کوتاهی در سال‌های ۳۹ – ۱۸۳۸ به بلوچستان گریخت و از آنجا راه سپار سند و سپس هندوستان شد.

پریشان و حیران از سرنوشتی که خداوند برایش مقدّر ساخته بود پدر بزرگ، در هندوستان در تشکیل سپاهی اندک و ایجاد پایگاهی برای قوم اسماعیلیه برآمد. اتباعش در ولایت پنجاب به وی پیوستند بطوری که خیلی‌ زود احترام قوای نظامی انگلیسی کمپانی هند شرقی‌ را به خود جلب نمود و در حل و فصل اختلافات محلی با امرا و افسران انگلیسی مهره ثابت و مورد اعتماد گشت. ژنرال نوت در قندهار و ژنرال انگلند در سند از وجود آقا خان اول در میان حل و فصل‌ها بسیار خرسند بوده از اینکه پدر بزرگ جلوی چندین جنگ محلی و خونریزی را گرفت به او مدیون ‌بودند. همکاری و میانجیگری‌های آقا خان در سند و هنگام فرمانروائی سرّ چارلز نپیر در سالهای ۴۴ – ۱۸۴۳ بود که او را به عنوان شخصیتی مهم در منطقه به پادشاه انگلیس شناسانید و دوستی‌ و احترام کمپانی هند شرقی‌ نسبت به وی را سبب گردید. در حالیکه آقا خان پشتیبانی خود را در دربار ایران از دست میداد در عوض پشتیبانی امپراطوری انگلستان را به دست آورد. او در بمبئی رحل اقامت افکند و قوم خود را در آن شهر رنگارنگ پذیرا شد.

در سال ۱۸۴۸ سلطنت محمد شاه قاجار در تهران به پایان رسید و پدر بزرگ ارتباطش را با موطن خود باز یافت. او فرستادگانی را مابین بمبئی، تهران، و محلات گماشت در حالیکه اقامتگاه خود در بمبئی را که به درّ خانه مشهور بود همچنان مقر و دفتر مرکز نگاه داشته بود. درّ خانه به منزله قطبی برای مسلمین به خصوص اقوام اسماعیلیه در جهان در آمده بود که سبب سازمان یافتن منظمی برای اهل این فرقه شده بود و سفیران بسیاری از شهرها و کشورهای دور و نزدیک ارتباط خود را با مقر آقا خان که همان درّ خانه میبود بر قرار کرده بودند. این سفیران از نواحی مختلف و دور دستی‌ مانند کاشغر، بخارا و تمامی نواحی ایران زمین تا سوریه و یمن تا سواحل شرقی‌ آفریقا در آمد و شد می‌بودند.

آقا خان اول متقاعد شده بود که اتباعش در نواحی مختلف روسیه تزاری در امان بودند با اینکه نماینده‌ای برایشان نداشت ولی‌ با مکاتبات و درخواست‌های رسمی‌ از شخص امپراطور آزادی اسماعیلیان روسیه را تضمین کرده بود که در جماعت خانه‌های خود دست به نیایش خداوند یکتا بزنند و از حال و احوال یکدیگر باخبر شوند. این همانImage may contain: 1 person, hat, beard and close-up کاریست که من امروزه انجام می‌دهم و از فرمانروایان و حکام، از پادشاهان و رؤسای جمهور و امرا در اقصا نقاط جهان خواستار تساوی مریدان خود هستم که با آزادی به اعمال و وظایف دینی و سنتی‌ خود مانند دگر همکیشانشان در هر قلمروی که زندگی‌ میکنند موافقت به عمل آورند. حال میتواند در کیپ تان باشند یا در سمرقند یا در سوریه یا سنگاپور. چه در آسیا چه در اروپا و چه در آمریکا، در همه جای این دنیای پهناور که متعلق به هیچ کس نیست جز خدای خالق آن، اتباع و قوم من تحت ضمانت شخصی‌ من با احترام متقابل به زندگی‌ مشغولند و افراد مفیدی به حال مردم سرزمینشان میباشند.

زندگی‌ مسلمین شیعه اسماعیلیه در جهان یکسان نیست. بلکه بنا به مقررات و قوانین کشور محل سکونت خود از دیگران متمایز است. برخی‌ تحت قوانین دولت بریتانیا هستند و برخی‌ از قوانین فرانسه پیروی میکنند یا اسپانیا یا پرتقال. بسیاری از افراد اسماعیلیه در آفریقای شرقی‌ و جنوبی به کار و زندگی‌ مشغولند و برخی‌ در جزیره‌ ماداگاسگار و ناتال یا کیپ کلونی خانواده خود را پرورش می‌دهند. شکر خدا که تمامی اتباع من در هر کجای دنیا که باشند توسط آیین و دین مشترکمان با یکدیگر مرتبط و به هنگام مناسب به امداد و کمک یکدیگر میشتابند و یک جامعه توحیدی را تحت امامت من و پیران قوم اسماعیلیه تشکیل می‌دهند.

طبقه تحصیل‌کرده‌ و مرفه قوم اسماعیلی قسمت عمده‌ای از اجتماع پراکنده ما را تشکیل می‌دهند که همواره تحت نضارت مستقیم شخص من به یاری کشور‌های نوبنیاد بعد از استعمار شتافته از کمک‌های گسترده از پزشکی‌ و پرستاری گرفته تا آموزشی و عمرانی مناطق دوردست دریغ ننموده ایم. اهالی دهکده کوچک شملان در کوهستانهای هونزا و نواحی صعب العبور کوهستانی مابین افغانستان و پاکستان امروزی که به جبهه شمال غرب معروف است بر این ادعا کاملا صحه میگذارند همانطور اهالی دهکده‌های ترکمن صحرا و دیگر مردمان فراموش شده از سوی دنیای متمدن. اگر آب نداشتند برایشان چاه و قناعت حفر نمودیم و اگر مدرسه نداشتند برایشان دبستان و دبیرستان ساختیم و در فرستادن معلم‌ها و دبیران و تهیه حقوق ایشان دریغ نورزیدیم. حتی در آب چاه‌هایشان مواد میکرب کش اضافه کردیم.

پزشک‌ها و جراح‌ها در بیمارستانهای سیار ارسال داشتیم و کتابخانه‌های دائم و سیار برای کودکان محروم آن مناطق عرضه داشتیم. خدا میداند که هر چه از دستمان برآمد برایشان انجام دادیم و خدای را از این بابت خوشنود ساختیم همه و همه برای رضای خدای یگانه بود و هست. هیچ اجر و مزدی در قبال این خدمات نخواستیم فقط دعا‌ی خیر آنان برایمان کافیست.

در تشکیلات و سازمان اسماعیلیه اشخاص کاردان و موثری همواره در تلاشند که بار سنگینی‌ را که بر دوش من است سبکتر سازند. آنان از اقصی نقاط گیتی‌ با معلومات و تجربه منحصر به فرد خود چرخ‌های این سازمان را به گردش در آو‌رند. در میا‌‌ن این افراد خبره متخصصین فراوانی در امور آموزش و پرورش، حقوق دانان و قضات والامقام و مدیران لایق مؤسسات وابسته به بنیاد آقا خان در کنار مشاوران و مهندسان شانه به شانه در تلاش مقدس و خیر خواهانه راه یابی‌ برای به زیستی‌ و سلامت بنی بشر آعم از اسماعیلی و غیر اسماعیلی بوده گزارش فعالیت خود را به دفتر من ارسال می‌نمایند. این افراد جوان و سالخورده حرفه‌ای که با خلوص نیت در تلاش خستگی‌ ناپذیرند همواره  تحسین مرا بر انگیخته اند.

با اینکه تلاش و هدف تمامی گروه‌های وابسته به فرقه اسماعیلیه در جهان یکیست ولی‌ طبیعتاً هر یک از فردیت و خصوصیات مخصوص خود برخوردار است که بیشتر از فرهنگ و موقعیت جغرافیایی خاص جامعه میزبانشان منشأٔ میگردد. به عنوان مثل سازمان‌های من در هند و پاکستان از آزادی عمل بیشتری برخوردارند تا گروه‌های واقع در آسیای مرکزی. انتقال فرمان از مقام‌های بالاتر به پائینتر در برمه و مالزی راحت تر انجام میگردد تا در سوریه و عراق. همینطور سازمنهای من در آفریقا از طرز عمل و الگوی خاص خود که بیشتر متوجه افراد بومی آن مناطق است پیرووی میکنند که با اداره امور در اروپا متمایز است. این تفاوتها ی قومی و ناحیه‌ای همچنین در سوریه، ایران، و نواحی کوهستانی افغانستان که هرکدام از قدمت و فرهنگ خاص خود برخوردارند به وضوح مشاهده میگردد.

این ارتباط زنجیره‌ای بین من و رهبران ناحیه‌ای صرف نظر از شغل و مقام نمایندگان من در جامعه خود میباشد. رهبران جوامع اسماعیلی چه آنان که این مقام را به طور موروثی دریافت کردند و چه آنانی که توسط پیران قوم و شورا برگزیده شده اند خود اغلب شغال و مسئولیت غیر مذهبی‌ خود را دارا میباشند. آنان پست‌های والأیی در ممالک خود اشغال نموده اند که در مورد کشور هنزا بالاترین مقام آن کشور یعنی شخص پادشاه که یک فرد اسماعیلی میباشد عهده دار رهبری دیانت مردم کشور خود را دارا میباشد. من از دوستی‌ با ایشان بسیار خرسندم.

نماینده من در بغداد از روادید اتباع من در ممالک عربی‌ خبر می‌فرستد که اسمأعیلیان مقیم مصر، سوریه، یمن و عربستان را در ٔبر می‌گیرد و در ایران، سرزمین اجدادی من نمایندگان متعددی در استانهای مختلف این رابطه را ما بین من و اتباعم حفظ میکنند. این افراد اغلب نسل به نسل رهبری منطقه‌ای قوم ما را به عهده دارند که برخی‌ از مواقع به طور پنهانی‌ که در زمان خصومت‌های دولت مرکزی با این مذهب همراه بوده به مورد اجرا قرار می‌گرفته این افراد به مراتب سر سپردگی و خلوص نیت خود را به من چه در زمان جنگ و چه در صلح اثبات کرده اند.

علاقه و توجه  من نسبت به اتباع ایرانی از کسی‌ پوشیده نمیباشد چه آن سرزمین باستانی را موطن خویش میدانم. این علاقه به خصوص توسط مادر گرامی‌ و والا ی من، بانو عالیه شاه به من منتقل گردیده که از کودکی در دل من کاشت و زبان و فرهنگ پارسی را خود به من آموخت و سپس با آوردن معلم خصوصی ادبیات پارسی زبان مادریم را همراه با دستور زبان فارسی و عربی‌ به من آموخت. هنوز به یاد میاورم شب‌های شعر در منزل و خواندن رباعیات خیّام و نثر‌های بوستان و گلستان سعدی را. برخی‌ شب‌ها را نیز فقط به غزلیات حافظ اختصاص میداد. شبهای رومی و قرائت از کتاب مولانا نیز در برنامه هفتگی جایگاه خودش را داشت.  گاه سر سفره نهار نیز به نوبت همگی‌ اشعار این شعرای مشهور فارسی زبان را قرائت میکردیم.

اسماعیلیزم در طی‌ تاریخ پایدار ماند بخاطر خاصیت صیّال بودنش. بر خلاف بسیاری از دولت‌ها و سازمانهای دیگر که با قوانین خشک و انعطاف ناپذیر سعی‌ ٔبر نرم کردن مردمانشان دارند یک فرد اسماعیلی با احترام به جامعه میزبانش می‌نگرد و با انعطاف پذیری مخصوص این قوم افراد پیرامونش را تحت تأثیر رفتار نیک‌ و گفتار نیک‌ و کردار نیک‌ خود قرار می‌دهد درست مانند شعار زرتشت پیامبر بزرگ پارسی. به این جهت کسی‌ از اسمأعیلیان واهمه ندارد و بر عکس دگر اقوام ستیزه جوی، همواره مورد احترام و قبول افراد دیگر جامعه خود میباشد. دیانت ما به جای ترساندن مردمان از آتش دوزخ همواره مهر بی‌ کران خداوند متعال را در مد نظر داشته هوش و حواس خود را متوجه عشق به خالق یکتا و مخلوقانش مینماید و خوشبینی و پویایی بشر به سوی آینده‌ای درخشان را در افکارش میپندارد.

یک فرد اسماعیلی به نرمی با مخلوق رنج دیده رفتار می‌کند. به فرهنگ و گذشته وی احترام میگزاردو در عین حال راه و روش خود را نیز به او می‌آموزد. کسی‌ از اسمعیلی‌ها واهمه ندارد بر عکس همه ما را دوست میدارند چون به طریقی به آنان و به جامعه‌‌شان کمک کرده ایم. به جای ترساندن مردمن از آتش دوزخ همواره به یاد داریم که خدا بخشنده و مهربان است و اسلام دین صلح و عشق است دین خوش بینی‌ و پویایی بشر.

با همه این احوال نمیتوانم پیش آمد‌های قانونی و رسمی‌ کشور‌های میزبان افراد اسماعیلی را همواره موافق و موازی رسوم و قوانین گروه مان تلقی‌ نمایم. بوده مواردی که با آداب ما تناقض مستقیم داشته و آن از عهده رهبر محلی فرقه خارج است. در آن صورت من مستقیماً جواب و تصمیم برایش مهیا میسازم. یکی‌ از امثال این تناقض‌ها تعدد زوجه میباشد که در فرقه ما چنین رسمی‌ وجود ندارد. یک مرد اسماعیلی فقط یک همسر اختیار می‌کند و نمیتواند همسر دومی‌ اختیار کند مگر اینکه همسر اول خود را طلاق دهد که آن هم در رسوم ما از مراحل پیچیده میبایستی بگذرد. این مراحل تحکیم خانواده و آینده زن و فرزندان را در مد نظر دارد به طوری که هرگاه طلاق فقط از روی هوا و هوس باشد فرد از آن می‌گذرد و به خانواده آاش پایبند میشود. عتماد من به رای کنسول یا شورای اسماعیلیان در هر منطقه سبب سعی‌ بیشتر و دقیقتر اعضای کنسول در دفع و حل مشکلات میشود و سبب خرسندی ریش سفیدان از توزیع قدرت تصمیم گیری میشود. این اعتماد به رهبری منطقه‌ای از طرف من، همواره بهترین عملکرد و راه حل را به ارمغان می‌آ‌ورد.

در هفتاد سال گذشته من شاهد ترقی‌ و  پیشرفت دائمی و منظم فرقه اسماعیلیه بوده‌ام و بسیاری از جوامع را از زمان بنیادشان و از زمان مهاجرت اتباع من به نواحی دور دست در مد نظر داشته‌ام و شکر خدا از این پیشرفت‌ها راضی‌ هستم. این پیشرفت‌ها در طی تاریخ کهن شیعه اسماعیلیه بی‌ نظیر است و سابقه نداشته و خداوند عزوجل را شاهد میاورم که هر آنچه از دست و زبانم بر آمد در راهش بذل کردم و از هیچ کوششی دریغ نکردم و از کژ رویها پرهیز کردم تا اینکه قوم خود را در سراسر دنیا با احترام و عزت اهالی جهان مواجه ساختم.

اسماعیلیان تقریبا در تمامی ایالات و ولایات و کشورهای کهنسال و جدید از آزادی فرائض دینی خود برخوردارند و جماعتخانه‌های بسیاری برای تشکل و نماز جماعت و جشن‌ها و مراسم خود ساخته و به ترویج دیانت مبین اسلام پرداخته اند. البته استثنأ نیز وجود دارد که در ترکیه امروزی و در زمان عثمانیان اتباع من را به زندان افکندند و به بیگاری کشیدند همانطور که با ارامنه رفتار کردند نا آن قوم بی‌ آزار و سخت کوش را به مرز نابودی کشانیدند. این شقاوتها و کشتار‌ها با دیدار شخص من از امپراطور عبدالحمید پایان داده شد. البته من مایل نیستم در مورد این شقاوت‌ها زیاد سخن بگویم و اصولا کسی‌ هستم که این رفتار‌های از روی نادانی‌ مردمان گوناگون را به روی افراد می‌بخشم ولی‌ هرگز فراموش نمیکنم. دست قضا و خواست خدا نیز باعث شد که آن امپراطوری چند صد ساله در همین قرن حاضر از میان برداشته شود و از آن امپراطوری عظیم هیچ آثاری باقی نباشد و نواحی گسترده تحت حکومت عثمانیان به چندین کشور مستقل تبدیل شود و ترکیه جدید تحت به رهبری مدبرانه کمال آتاتورک بوجود آید.

رمز موفقیت من و قومم، اگر مایلید بدانید، در یک کلمه خلاصه شده.. باور.. باور به خالق یکتا و یافتن رستگاری از طریق او. شما یا یک باور کننده هستید یا نیستید. چالش زندگی‌ در باورهاست این باور است که آدمی‌ را به تلاش و حرکت وا میدارد. من ناباوری را نوعی‌ شانه خالی‌ کردن از زیر وظایف زندگی‌ میدانم. شخصی‌ که سعی‌ خود را در نفی باور میگذراند در حقیقت خود را نفی می‌کند. یعنی‌ او آدمیست منفی‌. دیدن نواقص دلیل بر ناباوری نمیباشد. وظیفه بیننده نواقص آن است که آنها را با استدلال و ابتکار منحصر به فرد خود اصلاح نماید و به باور خود و هم نوعانش تحکیم ببخشد. اگر نظر شخصی‌ خودم را بخواهید میتوانم بگویم که کسی‌ که خدا را باور ندارد با خودش مشگل دارد. همانطور که عده بسیاری به دیانت ما در آمدند عده‌ای نیز از ما کناره گرفتند. به آنان نمیتوان خرده گرفت. تصمیم نهایی با خود شخص است و بس. تعدادی در کراچی و بمبئی نیز تحت نام “اصلاح طلب” به جامعه ما پیوستند که برخی‌ از مفاد دیانت ما را نفی میکنند و میخواهند آنها را به اصطلاح خود “اصلاح” نمایند با اینکه با اصلاح طلبی کاملا موافق هستم میبایستی یادآوری نمایم که اصلاح طلبی اگر با خوشبینی توام نباشد به ضرر شخص مصلح میشود و باعث ناباوری مردمان به ایشان. با بدبینی نمی‌توان دست به اصلاحات زدّ.

اصلاح طلبی هرگاه با خوشبینی و ردّ و بدل منصفانه اطلاعات صورت نگیرد دیگر “اصلاح” نمی‌شود. تا آنجا که به اصلاحات اجتماعی مربوط میشود من تمامی سعی‌ خود را در تشویق مریدانم به دانش و کسب اطلاعات در سطح حرفه‌ای و متخصص داشته‌ام و همواره از اختیارات خود به عنوان رهبر شیعیان اسماعیلیه جهان در هموار ساختن طرق دستیابی به دانش و معلومات برای تک تک اعضای جامعه اسماعیلی بکار برده ام. به خصوص در آزادی آموزش و عمل زنان بسیار ساعی بوده‌ام و هستم. این حجابی که امروزه در کشور‌های اسلامی به طرزی مفرط سر و روی زنان سلحشور و نیککردار  را میپوشاند هیچوقت در جامعه ما اجباری ببوده و اگر بانوانی به میل خود از روسری و آستین بلند استفاده کرده اند آنرا میتوان به عنوان تنوع در البسه ایشان به حساب آورد که از میل باطنی آنان است. حتی در زمان پدر و پدر بزرگم زنان اسماعیلی اجبار به پوشانیدن صورت خود نبوده اند.

اصولا میتوانم ادعا کنم که اسلام از طریق تشیع اسماعیلیه از پیشرو‌ترین مذاهب دیانت مبین اسلام است و اسلام زیبا و پویا را به جهانیان عرضه میدارد. سازماندهی منظم و خدمت خالصانه و خاضعانه افراد معتقد جامعه پراکنده ما همواره و با نهایت سعی‌ و کوشش در راه ایجاد رفاه، ایجاد مدارس برای پسران و دختران، ایجاد بیمارستان‌ها و تأسیس جماعت خانه‌ها فعال بوده اند و من به فرد فرد آنان میبالم.

بر اثر تأکید‌های مصرانه من در آموزش مامایی در هند و پاکستان، برمه و کشور‌های نو بنیاد آفریقایئ، میزان تولد نوزادان سالم افزایش یافته سعی‌ وافر بر آن‌ بوده که به خصوص زنان ساکن نواحی دور افتاده و کوهستانی تحت نظر پرستاران و پزشکان بوده دوران بارداری و زایمان را با بهداشت امروزی به سر برند و از جادوگران و به اصطلاح کاهنان خرافی در امان باشند. مرگ و میر مادران و نوزادن کاهش چشمگیری یافته که در اینجا میبایستی از دست اندر کاران و کار کنان مؤسسه پرستاری “لیدی دافرین” نیز برای همکاری‌های بی‌ شائبه‌شان کمال تشکر را به جای آورم. من همچنان در بقای این مؤسسه خیر خواه ساعی خواهم بود و از هر گونه کمک به خصوص مالی‌ به مؤسسه “لیدی دافرین” خود داری نخواهم کرد.

کمک‌های مالی‌ بنیاد آقا خان به مؤسسات آموزشی و بیمارستان‌ها از محل و بودجه “صندوق اعتبار” پرداخت میشوند که توسط اعضای متموّل و موفق جامعه ما و جامعه بین‌المللی تامین میشود. هر فرد متخصص و موفق که بحمدلله اکثریت افراد جامعه امروز ما را تشکیل می‌دهند به میل و وسع خود به این صندوق خیریه کمک می‌کند و برای مخارج آموزشی و پزشکی‌ در مناطق محروم به هیات مدیره این سازمان غیر انتفاعی سپرده میشود که با مشاورت و همکاری چندین حسابدار خبره و وکلای ماهر که اغلب از جوانان و افراد جامعه خودمان میباشد صرف امور خیریه در اقصی نقاط این گیتی‌ پهناور میشود. به زوج‌های جوان کم بضاعت کمک میکنند که زندگی‌ مشترک خود را تشکیل دهند، و حتی صاحب خانه خود شوند. همین جوانان پر شور جامعه اسمعیلی تحت نظارت مستقیم من دست به احداث یک مؤسسه بیمه‌ زدند و نامش را “بیمه‌ سروش” گذاشتیم.

در مورد دارائی شخصی‌ من شایعات بسیاری بزبانها آمده که از ارقام نجومی و خنده آور حکایت میکنند. ابدا اینطور نیست. به جرأت میتوانم ادعا کنم که هزاران از من متمولتر هستند به خصوص در اروپا و آمریکا. شاید بتوان گفت که تنها ارجحیت من کنترل صد در صد درامدم میباشد که در دیگر صاحبان صنایع و معادن و سازندگان میبایستی به دولت خود مالیات پرداخت نمایند ولی‌ من به هیچ دولتی وابستگی‌ ندارم و به عنوان رهبر دیانت شیعه اسماعیلیان موظفم که در حراست و رفاه اتباع‌ام بکوشم . بخش بزرگی از درامد من در خیریه و ایجاد خوراک و مسکن و پوشاک برای نیازمندان است. این مالیات من است. مالیات من به تمامی ملل جهان. زیرا شغل من نیکوکاری است و به جز آن‌ شغل دیگری ندارم.

چه درست گفت آقای اندرو کاگرنگی – مردی که ثروتمند بمیرد با بیحرمتی مرده است. ولی‌ من مایلم یک جمله دیگر به آن‌ اضافه کنم – مردی که ثروتمند زندگی‌ کند و تمامی دارائی خود را صرف افراط و خوشگذرانی کند و دست مستمندان را نگیرد، با بی‌ حرمتی زندگی‌ کرده. اشتباه نکنید من کمونیست نیستم و اصولا به هیچ ایدئولوژی خاصی‌ بستگی ندارم و داشتن ثروت را ننگ‌ نمیدانم. من به هیچ وجه مخالف پیشرفت مالی‌ یک خانواده نیستم. من ابدا احساس شرم نمیکنم که چهار اتومبیل در هندوستان دارم. آن وسائل از روی هوا و هوس ابتیأع نشده اند. من برای رفت و آمد میهمانانم از آنها استفاده می‌کنم. چهار اتومبیلی که همواره در تردد هستند.

همینطور از داشتن اصطبلها و اسبهای اصیل مسابقه‌ای خود احساس ننگ‌ نمیکنم. اسب همیشه جزو عمده‌ای در خاندان من بوده که از پدرانم به من رسیده خود آنها نیز در اسب‌سواری و اسب پروری سرآمد و زبانزد عام بوده اند. چه مردان و چه زنان خاندان آقا خان همواره از فنون اسب سواری و سوار خوبی‌ آگاه بوده و هستیم و به این رسم زیبای خانوادگی میبالیم. خاندان آقا خان در بسیاری از مسابقات و نمایش‌های اسب شرکت کرده. اسب‌های اصطبل من اغلب برندگان جوایز گوناگون بوده اند. من هیچوقت به فکر برچیدن اصطبل‌های خود نبوده و نخواهم بود. اسبهای من جزو لاینکف خانواده من هستند. با اینکه با فروش اسبهایم میتوانم به ثروت قابل توجه‌ای دست یابم وای مایل نیستم حتی یکی‌ از آنها را بفروشم. حتی میتوانم اصطبل خود را به مرکزی تفریحی و نمایش اسب تبدیل کرده از فروش و درامد بلیت ورودی جماعت دست به این مشغله بزنم و یقین دارم که هفت روز هفته مردم به تماشای این اسبهای اصیل و زیبا و حرکات و خبرگی آنها بیایند ولی‌ من هدفی‌ جز تربیت اسب و شرکت در مسابقات و برنده شدن ندارم.

اغلب اسامی اسبهایم از شهر‌های دلخوهم هستند به خصوص شهر‌های متن و زادگاه پدرانم پارسیه بزرگ. اسب مطلوبی دارم به نام تهران که برنده جوایز بسیاری شده. شیراز و اصفهان و کراچی نیز از اسبهاتی بسیار نجیب و اصیل و تیز پا میباشند که آنها نیز برنده مسابقات بسیار بوده جوایز ارزنده‌ای را نسیب من ساختند. چه در مسابقات هندوستان، چه در برمه، و چه در دربی‌های انگلستان و دیگر شهر‌های اروپایی. من به حق به اسب‌های خود مباهات می‌کنم.

هنگامی که در جرائد میخوانم که درامد من را میلیونها پوند” در سال رقم میزنند احساسی‌ توام با تعجب به من دست می‌دهد. تعجب از زودندیشی و ساده اندیشی‌ دیگران به خصوص ناشران جرأدی که فقط در فکر پر کردن صندوق و جیب‌های خود هستند و از برای سود از هیچ دروغی فروگذار نیستند. با خود میاندیشم هرگاه این ارقام نجومی واقعی واگر ثروت من می‌بودند چه ننگی را با خود به دوش میکشیدم. هنوز مسلمانانی هستند که در دیار خود آب آشامیدنی ندارند. چه بومیان صحرا‌های آفریقایئ که از ابتدائی‌ترین مواهب زندگی‌ محرومند. آنها حتی از عهده مخارج حفر یک چاه بر نمیایند. ننگ‌ بر من اگر یک چنین ثروتی داشتم و به کمک این مسکینان نمیشتافتم. هرگاه ثروت من به اندازه نیمی از این تخمین‌های اغراق آمیز میبود به همان اندازه کار و پروژه را به مورد اجرا قرار میدادم.‌ای کاش که آن‌طور بوددر مورد تهمت‌های افترا آمیز “ولخرجی” و “اسراف” به خصوص در بر گذاری مجالس و میهمانی‌های “مجلل” مایلم همان آقایان شایعه پرداز را به منزل خود دعوت کنم تا از نزدیک به چشم خود ببینند آن مجالس بزرگ چه گونه بر گذار میشوند. دادن شام به صدها نیازمند در روز کاریست که همواره در خاندان من رسم بوده نه تنها از بر گذاری این مجالس نیکوکاری شرم ندارم بلکه به آنها افتخار نیز می‌کنم. به سختی میتوان نام این میهمانی‌ها را “ولخرجی” گذارد.

در منزل آقا خان به روی هر مسلمان و غیر مسلمان باز است که دلی‌ از عزا به در آورده غذای گرمی‌ تناول کند. همینطور تخت خواب و اتاق هایی جهت استراحت افراد مسافر و کم بضاعت در اختیار آنان گذارده میشود. آشپزخانه منزل من شبانه روز در فعالیت است و از مدعوین و بازدید کنندگان به رایگان پذیرایی میشود. در هنگام مهاجرت پدر بزرگم به هندوستان قریب دو هزار نفر همه روزه بر سر خوان آقا خان حضور یافته رفع گرسنگی میکردند. دو هزار نفر از آزادگان و آزاد اندیشان و دگر اندیشانی که همراه پدر بزرگ از دیار آبا اجدادی خود رخت بر بستند و به اعتماد وی راهی‌ منزلگاه نو‌ای شدند. این قوم را چگونه می‌توان گرسنه نگاه داشت؟ خدا هیچ کودکی را گرسنه به رخت خواب نبرد چه  افراد کم بضاعتی که شبها گرسنه سر به بالین میگذارند. اگر این میهمانی‌ها “اسراف” است پس بگذار باشد. ثروت تا اندازه‌ای برای شخص خوب است ولی‌ بعد از حدی میتواند به سلامت جسمی‌ و روحی‌ فرد ضرر برساند. آنانی‌ که در جمع آوری مال و منوال حرص میزنند میتواند به قیمت جانشان تمام شود اگر ندانند که با ثروتشان چه کار کنند. من با یک کفن از دنیا خواهم رفت. من این را خوب میدانم.

 بخش ۲

  خاطرات آقاخان محلاتی

نوشته آقاخان سوم سلطان محمد شاه

ایام کودکی در هندوستان

اولین خاطره کودکی‌ام که به خاطر می‌آورم به زمانی‌ بر میگردد که من طفلی ۳ الی ۳/۵ ساله بودم. به یاد میاورم پیرمردی را با ریش سفید ولی‌ محکم و مستحکم بروی اسب عرب خاکستری رنگی‌ می‌نشسته. او تقریبا کور است ولی‌ با قامتی راست به روی اسب می‌نشیند. هرگز پشت او را خم ندیده ام. من کودک بروی اسب پاکوتاه زین و آذین شده‌ای آرام نشسته در حالی‌ که دو نفر از دو طرف مراقبم می‌بودند. آن پیرمرد پدر بزرگم آقا خان اول بود که نام و مقامش را به پدرم و او نیز به من به میراث گذاردند.

آن روز اولین روز آموزش اسب سواری من بود. آموزشی که زیر نظر مستقیم پدر بزرگ شروع گردید و عشق به این ورزش مفرح و این حیوان با وقار را به من آموخت. عشقی‌ که نسل به نسل به تمامی اعضای خاندان آقا خان رسیده و گویی در خون ماست. بلی آنروز اولین درس اسب سواری را شرون کردم که به تدریج و با مرور زمان به مهارت‌های سواری و سوار خوبی رسید و نهایتا به شرکت در مسابقات و پرورش اسبان تیز پای و تند رو.

پدر بزرگ همواره از تربیت اسب و اسب سوار لذت می‌برد. آنجا بمبئی بود شهری که پدر بزرگ برای اقامت دائم بعد از جلای موطن بر گزید. ولی‌ من در کراچی متولد شدم. روز دوم نوامبر ۱۸۷۷. دوران کودکی را در بمبئی گذرانیدم همینطور در پونه که منزلی ییلاقی آنجا داشتیم. یادش به خیر. بمبئی زمان کودکی من با بمبئی امروزه فرق بسیار دارد. آن بمبئی ساکت و صلح آمیز و مملو از هوای دلپذیر و پاک جایش را به یک شهر بزرگ و صنعتی‌ و شلوغ و در هم داده.

بمبئی، شهر منتخب پدر بزرگ برای اقامت دائمی او و خانوارش حتی در هند دهه هشتاد (۱۸۸۰) که خردسالی من را شاهد بود از وسعت قابل ملاحظه‌ای برخوردار بود. این بندر مهم و در عین حال پایتخت هندوستان همواره در طی‌ تاریخ از اهمیت فوق العادهٔ‌ای بر خوردار بوده و هست. بمبئی از دو قسمت عمده تشکیل میشود. – مازاگوان و بیسولا که دومی‌ مدفن پدر بزرگ میباشد.آرامگاه پدربزرگ من، آقا خان اول، در محله حسن آباد بمبئی واقع گشته که از طریق جاده نسیبی به آن راه دارد. وسعت بمبئی از وسعت اند لندن و منهتن نیو یورک تواما بیشتر است یا میتوانی‌ قسمت بزرگی از پاریس را، مثلا از مدلین تا ماورای اپرا و با عرضی برابر مدلین تا پون دینا. در این شهر زیبا و پر اهمیت حتی در آن‌ سالیان دور کاخ‌های مجلل و منازل کوچکتر ولی‌ زیبا در میان باغستان‌ها و گلستانها بنا بودند. درختها و سرو‌های سر به فلک کشیده آذین خیابانها و میادین این شهر استثنائی بودند که شبها تفرّجگاه ساکنین و گردشگران بود.

جمعیت بمبئی نیز همیشه با جمعیت شهر‌های عمده دنیا برابری میکرده. جمعیتی که متشکل از افراد از اصل و نسب‌های متفاوت است و با باورها و رسوم مختلف. بمبئی را می‌توان به راحتی‌ دموکرات‌ ترین شهر دنیا دانست که بیشترین ظرفیت همزیستی‌ و همکاری مردمان مختلف، اعم از هندو و مسلمان یا اروپایی و آسیائی برخوردار است و بالاترین درجات قبول و احترام متقابل اقوام مختلف به یکدیگر را داراست. ساکنان این شهر مانند ساکنان بقیه شبه قاره هندوستان در انجام فرائض دینی و مذهبی‌ خود و انتخاب روش زندگی‌ آزاد میباشند. این از خصوصیات عمده هندوستان به خصوص بمبئی بود که پدر بزرگ را راغب به اقامت در این ناحیه از دنیا کرد.

اقامت آقا خان در بمبئی باعث مهاجرت دیگر افراد قوم اسماعیلیه در طی‌ زمان شد. برخی‌ از همراهان و پیوستگان به آقا خان را شاهزاده‌های ایرانی‌ و خانواده‌شان تشکیل میداد که از رقابت‌های خانواده‌های پادشاه مجبور به جلای وطن گشته اند از جمله یکی‌ از آنان از خاندان افشاریه میبود و از نوادگان مستقیم نادر شاه که در مخالفت‌های آقا خان با دولت تهران جانب آقا خان را گرفت و با دسته اش در جنگ هایی همراه آقا خان جنگید. شاید او نیز به فکر آینده بهتری برای خود می بود و میخواست از این آب گل آلود ماهی‌ بگیرد. بدین ترتیب بود که بمبئی شد قطب مسلمین شیعه به خصوص اسمعیلیه و دگر اندیشان عصر خود و عاصیان و فراریان مخالف حکومت محمد شاه. محمد شاه جوانی‌ بود درویش صفت و پرهیز کار که تحت تسلط وزیر زیرکش، حاج میرزا آقاسی از بسیاری از آداب و رسوم سیاست‌ خود را به کنار کشانیده بود طوری که اطرافیانش گفته بودند “پادشاهی را سیاسات و آداب آید به کار نه ترک عادات. ” او به خاطر کم تجربگی و جوانیش دست به اعمال افراط گرانه میزد که از جمله دستور کور کردن عمویش بود که در هرات و خانات دلاوری‌ها از خود نشان داده از پدر پادشاهش لقب “شجاع سلطنه” گرفته بود. گاه با خود میاندیشم که این ترک و جلای وطن ایرانیان و ترس از محکمه و حکومت مرکزی از چه زمانی‌ رایج شده و تا کی‌ میخواهد ادامه یابد. اولین‌ تاریخ ثبت شده مهاجرین اقوام و افراد زرتشتی بودند که بعد از حمله اعراب به ایران فرار را بر قرار ترجیح داده اغلب به طرف هندوستان موطن آبا و اجدادی خود را ترک کردند که امروزه به نام “پارسی” مشهور هستند.

با گذشت سالیان بمبئی دیگر مقر تبعید  برای پدر بزرگ به حساب نمی‌آمد بلکه کاملا محرز بود که پدر بزرگ از اقامت در آن‌ شهر فعال و به مراتب مهمتر از زادگاهش، محلات، کاملا راضی‌ و خوشنود است. هرچه حکومت تهران با او سر ناسازگاری گذاشت، در بمبئی او را با آغوش باز پذیرفتند و قوم ما را به رسمیت شناختند. این رسمیت قانوناً در روز دوازدهم نوامبر ۱۸۶۶ توسط قاضی قضات آقای “جاستیس آرنولد” از تصویب نمایندگان و وکلای رسمی‌ هندوستان برخوردار شد و به پدر بزرگ ارج و احترام در خود یک شاهزاده داده شد. ایشان لقب شهزادگی پدر بزرگ را به رسمیت شناختند و حتی لقب “راج” را نیز به پدر بزرگ اعطا نمودند. سازمان راج آقا خان سپس دست به احداث اولین مقر آقا خان را زد که آن محل تجمع پیروان و ریش سفیدان قوم شد و نامش شد تالار آقا.

پدر بزرگ در پونه نیز کاخی ساخته بود که خانواده و خانواده‌های همراهان به دلخواه در آنجا سکنی میگزینند و از زندگی‌ در بمبئی شلوغ به آن‌ محل ییلاقی رفته چند صباحی را در آرامش بسر میبرند. وی همچنین کاخ‌های متعدد و منازل بسیاری برای اتباع و ریش سفیدان و سران و کارمندان بنیاد آقا خان و خانواده‌هایشان بنا کرد که همه در اختیار اتباعش بود. آن کاخ‌ها با کاخ‌های راج‌ها و مهارجه‌های هندوستان برابری میکردند.

بلی میبایستی اذعان نمایم که زندگی‌ پدرانم به مانند پدرانشان با ملازمه مریدان بسیار توام بوده بنا به رسم و اقتضای زمان و قوم اسماعیلیه یک زندگی‌ فئودالیتی بوده. همآنند تمامی اصلمند زادگان دیگر پارسی، هندی، و دیگر نقاط آسیا و اروپا که هرکدام از ملاکین و امرا و شاه زادگان و حکام تشکیل گردیده اند. زندگی‌ پدر بزرگ من و پدرش نیز از این قاعده مستثنی نبوده. شاید فرق اصلی‌ زندگی‌ پدران من با دیگر امرا و حکام در این بوده که قوم ما پدران من و من را از صمیم قلب میخواهد و حتی می‌پرستد چون من و پدرانم از نوادگان مستقیم پیامبر اسلام، و از رهبران شیعه اسماعیلیه اسلام هستیم. به همین ترتیب من و پدرانم همواره موظف بودیم که پاسخ گوی این الطاف و محبت‌های مردمانمان باشیم و آن‌ها را به رستگاری و خوشبختی هدایت کنیم. به حمدالله تا کنون موفق نیز بوده ایم. سرسپردگی یعنی‌ قبول مسئولیت چه از مرید چه از مراد.. هردو دست اندر کارند که با هم دنیای بهتری بسازند.

البته آن زندگی‌ پدر برزرگ دیگر در زندگی‌ مدرن و قوانین جدید و بعد از اصلاحاتی که در آموزش و پرورش مردمان مدرن باعث بالا رفتن سطح عموم زندگی‌ شده بالطبع با زندگی‌ شهری و مدرن امروزی سازگار نمیباشد. در دنیای امروزی دیگر رهبران محلی آن‌ نفوذ سابق را ندارند چون اجتماع دیگر لازم نمی‌بیند. حکومت‌های مرکزی معتبر تری جایگزین به اصطلاح خرده ملاکین و فئودال‌ها شده که در بسیاری مواقع جای شکرش باقئست که بنی‌ بشر و ضعفا را در امان دارد. امان از از غارت گران و دزدان سر گردنه و تاراج گران که قدیم ها  به وفور دیده می‌شدند. ولی‌ فرق رهبری من و پدرانم در وابستگی‌ مستقیم ما به فرهنگ و دین یک ملت میباشد. هر کسی‌ در دنیای مدرن امروزه مسئول آموزش و حتی تغذیه هزاران نفر نیست. من روی زندگی‌ پدرانم قضاوت نمیکنم فقط تاریخ شاهد است که پدران من از لحاظ محبوبیت خاصی‌ که از پرتو الهی و نبوّت به میراث برده اند هیچگاه محتاج به تحکیم دستوراتشان از طریق اهمال زور نبوده اند. هرچه گفتند و خواستند، پیروانشان با دل و جان انجام دادند چون صواب نیکوکاری را در سعادت، رستگاری و خوش بختی خاندانشان و خانوار اتباع‌شان دیده و پذیرفته بودند. از آن مهمتر همگی‌ چه ازطرف پدرانم و چه از طرف قومشان طعم موفقیت‌ها و پیروزی‌های متعددی را چشیده و آزموده بودند. خاندان من با سرافکندگی و یأس سر و کاری ندارد.

به جرأت می‌تونم اذعان نمایم که قوم اسماعیلیه در هر نقطه از دنیا که باشند از یک نوع بیمه‌ نوشته نشده برخوردارند. بیمه‌ آرامش و تامین از طرف خود و یاران مثبت و خوشبین. از افتخارت من و خاندانم ضمنا نداشتن زندان است خاندان من و پدرانم بدون ریختن یک قطره خون از حمایت و پشتیبانی بی‌ چون و چرا ی افراد قوممان برخوردار بوده ایم و با نوعی اطمینان و تعلق خاطر دو طرفه بر مشکلات فائق میأییم. این رابطه مستقیم و پویا همواره مورد حسد و غضب برخی‌ از حکام و سرداران بوده. من به این ارتباط مستقیم و اعتماد مریدانم میبالم. خداوند این قوم و همه بندگانش را از گزند روزگار حفظ کند. ما همگی‌ بنده و پیرو او هستیم و بس. خدایا بندگانت را از لطف بی‌ انتهایت دریغ مکن.

از همان روزهای نخستین کودکی به یاد دارم که وظیفه‌ای که مشیعت الهی نصیب من کرده و وظیفه‌ام به عنوان امام شیئعیان اسمعیلی به مردمم همواره در گوشم خوانده شده و تربیت دینی و فرا گیری قرآن مجید از اولین تکالیفم بود. به مرور زمان به حجم و اندازه این وظیفه پی‌ بردم. شرح اینکه چرا در هشت سالگی بنا به اقتضای زمانه و مرگ زود رس پدرم به کرسی امامت نشستم در صفحات و بخش‌های جلوتر به تفسیر خواهد آمد ولی‌ در اینجا بدان اکتفا می‌کنم که وظیفه امامت دلبخواهی نبود و من بعد از فوت پدر میبایستی این وظیفه را به عهده می‌گرفتم که با کمک ریش سفیدان و معلمان و اساتید فنون مختلف به حمدالله با موفقیت از پس آن‌ برامدم و مدیون زحمات و  افکار افراد بیشماری در این راه مقدس میباشم.

از همان دوران کودکی و حتی در دوران حیات پدرم پزشکان جملگی رأی داده بودند که من دچار یک بیماری مرموزی هستم و بیست و پنج سالگی را نخواهم دید. این رأی که امروز عکس آن ثابت گشته باعث مراقبت و مواظبت بیش از حد معمول از طرف مادر و ندیمه‌هایشان شد و گاه باعث شرمساری حتی اکراه من میشد. ناز و نوازش‌های بی‌ پایان دایه‌ها و اطرافیان مادر را در خاطر دارم که مرا در دامان خود پرورداندند. عبارت طنز آمیز `شاهزاده گیلاس کوچولو`هنوز در گوشم طنین دارد. یک ناز پرورده به تمام معنی که به آن‌ نه میبالم و نه از آن‌ خجولم.

شاید علت دیگر این افراط و دقت در پرورش من مادرم باشد. فقدان پدری بالای سرم آن‌ مراقبت‌ها و محبت‌ها صد چندان گردید. دل تمامی اقوام از خاله‌ها و عمه‌‌ها گرفته تا دیگر خویشان و بستگان همگی‌ به حال آن‌ پرنس یتیم میسوخت. هنوز که هنوز است با خود میاندیشم که هیچ یک از مواهب و میراثی که بعد از وفات پدر بزرگوارم نصیبم گشت، ارزش از دست دادن پدرم را نداشت. بلی غم بی‌ پدری در عنفوان کودکی در من کاشته شد. خداوند این غم بزرگ را نسیب هیچ کودکی نکند. خداوند متعال پدرم را از من گرفت و در اززایش به من مسئولیت او را عطا نمود. به من قدرت و مکنت داد بلی به من همه چیز داد که شاید به مراتب فرا تر از داده‌هایش به دیگر بندگانش بوده باشد ولی‌ در ازای آن‌ فیمت هنگفتی از من ستانید. پدرم از سینه پهلو از این دنیا رفت آنهم در فصل شکار. ولی‌ نه در آن‌ شکار‌های طولانی زمستانیش، بلکه در حین فصل تابستان. او در ماه مرداد درگذشت به هنگام فصل شکار مرغابی. او در موسم بارانهای شرجی مبتلا به انفلوانزا و متعاقب آن‌ به سینه پهلو شد. بله پدر خوش سیما و خوش قامت و قوی بنیه من مغلوب آن بیماری شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. درست چهار سال بعد از وفات پدرش. او با رفتنش غمی جان گداز بر دل مادرم و فرزندانش نشانید.

پدرم، آقا خان دوم اصطبلهای بزرگ و متعددی در بمبئی و پونه داشت که از پدرش، آقا خان اول به وی به وراثت رسیده بود. او تحت تربیت مستقیم پدرش اسب سواری ماهر و شکار چی‌ قابلی‌ شده بود. آنها هردو از این ورزش سالم و مفرح لذتی وافر می‌بردند. پدر به هیچ وجه مانند دیگر خانزاده‌ها و شاهزاده‌ها اهل قمار و میخوارگی نبودند و هیچگاه اجازه ندادند که ثروت و مکنت آنها را اسیر هوس‌ها و لذت‌های آنی‌ کند. پدر نیز مانند پدر بزرگوارش اوقات تفریحی را به تربیت و پرورش اسب‌های اصیل و اسب دوانی و سوارخوبی یا شکار میگذرانید. او در مسابقات زیادی شرکت نمود و برنده جوایز بی‌ شماریست. گویی فقط دو چیز پدر را ارضا می‌نمود. .  شکار بزرگ، و جایزه بزرگ.  مهارت پدرم در شکار توام بود با شجاعتی وصف ناپذیر. شجأعتی که دست به دست مهارت لازمه شکار ببر میبود. برای شکار ببر دو شیوه به کار میرود یکی‌ تیراندازی از روی فیل‌های تربیت شده برای این کار، و یکی‌ تیراندازی از روی تخت هایی که بر فراز درختان کهنسال تعبیه نموده اند. در هردو حالت شکارچی از بالا می‌نگرد و مسلط بر زمین شکار است. ولی‌ پدر متد سومی‌ نیز داشت که به آن‌ میبالید.

  از مادر شنیده ام روزی شاهزاده ولز که بعد‌ها شدند پادشاه ادوارد ششم هنگامی که از هندوستان دیدار میکردند در یک ضیافت شا م به دعوت پدر منزل ما تشریف آورده بودند.  در حین دیدن از جوایز و کاپ‌ها و سر‌های ببر و گوزن و دیگر حیوانات شکار شده توسط پدر که در تالاری به همین مناسبت آنها را نصب کرده و به معرض نمایش برای میهمانانش در آورده بود، شاهزاده با ابراز شگفتی و هنگام لمس کردن پوست زیبای یک پلنگ از پدر پرسیدند که کدامین شیوه را برای شکار ببر و پلنگ به کار میبرند – از روی فیل یا از بالای درخت و ایوان مخصوص شکار؟ جواب پدر به شاهزاده این بود: قربان من فرد تنومند و حتی فربهی میباشم، صعود از ارتفاعات برایم مشگل است ، همینطور ایستاده روی زمین با حیوان رو به رو میشوم. این جواب پرنس ادوارد و همراهانش را بسیار شگفت زده کرده بود. به هر حال مرگ زود رس و بیوقت پدر اوقات شیرین کودکی وآن بی‌ غل و غشی کودکی را نیز از من گرفت و حجم بزرگی از وظایف و مسئولیت‌ها را به گردنم نهاد. پیکر پدر بعد از غسل و انجام فرائض دینی از پونه به بمبئی و بعد از مراسم بدرود به نجف، در کرانه رود فرات و مقر جد بزرگوارش، علی‌ ابن ابی طالب به خاک سپرده شد.

بعد از انجام مراسم تدفین پدر خانواده‌ به خصوص مادر سعی‌ در کاهیدن غم از دست دادن پدرم داشته همراه با ارائه تدریجی‌ وظایف به ارث رسیده من را با سرگرمی‌های مختلف و دروس مناسب سنّ مشغول نگاه میداشتند. مدتی‌ بود که خواندن و نوشتن را فرا گرفته بودم و قرآن و احادیث را نزد فقها آموخته بودم که همواره جزو جدا ناپذیر دروس من بود. شاید به نظر خسته کننده و تکراری بیاید ولی‌ هربار به مفاهیم تازه‌ای می‌رسیدم و برایم تازگی داشت.

بلی میراث پدر و مسئولیت‌های متعاقب آن چه در خانواده و خاندانم و چه در جامعه بین‌المللی مرا از ابتدا ی کودکی تحت آموزش و پرورش مخصوص قرار داد. اکنون که به آن دوران دور میاندیشم از خود می‌پرسم که چگونه آن کودک در طی‌ سالیان نوجوانی و جوانی توانست از آن اتشگه سیاوش جان سالم بدر برد و دیوانه نشود! آموزش‌ها به خصوص تعلیم‌های دینی بطور منظم و مطابق برنامه روزانه دقیقا به مورد اجرا گذارده می‌گردید. این برنامه طبق فصول سال همواره مرا از منزل ییلاقی در پونه تا منزل قشلاقی در بمبئی  همراهی میکرد. خانواده در ماه‌های فروردین و اردیبهشت در مهاباشوار و تمامی‌ تابستان را در پونه و زمستان را در بمبئی به سر می‌برد و ده سال، از سال ۱۸۸۵ تا ۱۸۹۵ اوضاع بدین منوال میبود. تقویم و برنامه هفتگی من تا چندین و چند سال وقتی‌ برای تعطیلات و استراحت نداشت. معلمان و مربیان به همراه خانوار با من کوچ میکردند و یک لحظه من را تنها نمی‌گذاشتند. براستی که گاه ترجیح میدادم در قل و زنجیر باشم تا در دست آنان.

روز من از ساعت ۶/۵ بامداد آغاز میشد. صرف صبحانه که اغلب شامل چای کمرنگ، نا‌ن، پنیر، کره و مربا یا یکی‌ از انواع شیرینی‌ ایرانی میشد. صبحانه سر ساعت ۷ میبایستی تمام شده باشد چون در راس ساعت هفت یک اسب زین شده پا کوتاه منتظرم بود که به من به مدت یک ساعت سواری بدهد. همان سواری به روز من نشاط و قوت میبخشید. در سال‌های بعد اسب پا کوتاه جای خود را به اسبان مسابقه‌ای و چوگان داد. در پونه در میدان مشق تمرین می‌کردم و در بمبئی تاخت و چهار نعل  به روی شنهای ساحلی نیز به آن اضافه می‌گردید که من و اسبم را برای مسابقات محلی و سپس کشوری و قارّه‌ای آماده سازد. ساعت ۸ تحت تعلیم معلمان انگلیسی و فرانسوی می‌بودم و آن تا ۱۱/۵ به طول مینجامید. آنگاه وقت نهار و مقداری وقت آزاد داشتم. راس ساعت دو تعلیم عربی‌ و قرآن شروع میشد که با دیگر کتب اسلامی همراه میبود و مجموعاً سه‌ ساعت به طول مینجامید. از ساعت پنج تا وقت شام ورزشی برایم در نظر گرفته می‌شده که اغلب من تنیس را ترجیح میدادم.

بعد از ورزش عصر حمام کرده تا وقت شام نیز به فراگیری زبان مادریم، فارسی می‌گذشت که توسط اساتید ادبیات فارسی و تحت نظر مستقیم مادرم انجام میگرفت. این وقت را مادر مخصوصاً انتخاب کرده بودند که بهانه‌ای باشد برای ادامه شعر خوانی بر سر شام. اشعار حافظ مورد علاقه خاص مادر بود که آنرا با تعصب خاص خودش به من در طی‌ ایام آموخت. همینطور شعرای نامدار پارسی‌ زبان دیگر مانند سعدی، فردوسی، و عمر خیام. مادر برای قرائت اشعار و روایات مولانا رومی شب‌های به خصوص داشتند که با شرکت دیگر مدعوین تشکیل میشد. ایشان خود چقدر زیبا و رسا اشعار پارسی‌ را به زبان میاوردند و دکلمه میکردند به طوری که تلفظ صحیح آن‌ در گوش من و دیگر فرزندان و حضار طنین میافکند و به خاطر سپرده میشد. مادر از تک تک ما و در حین صرف شام میخواست که برایش شعر بخوانیم و از شنیدن آنها لذت وافری می‌بردند که از حرکات سر و بدنشان پیدا میبود.

جلسات شعر خوانی همراه با صرف شام تا پاسی از شب ادامه داشت و با اینکه در ابتدا برای من سخت بود ولی‌ به خاطر عشق مادری و رضای خاطر آن بانو ی بزرگوار به تدریج عادت کردم و بعد‌ها حتی لذت میبردم. مشاعره‌ها ی بیشمار میکردیم که با خنده‌ها و شوق‌ها ی فراوان همراه بود. ولی‌ این پایان برنامه روزانه من نبود!! پس از شام بد‌ترین ساعت انتظارم را می‌کشید!! ساعت خوش نویسی! خدا میداند چقدر از انجام این کار اکراه داشتم. آیا به خاطر معلم سختگیری بود که میداشتم؟؟ خطاطی با قلم درشت و ریز. به فارسی می‌نوشتم، به عربی‌ می‌نوشتم، همینطور لاتین. تمامی اشعار دیوان حافظ و سعدی را چندین بار نوشتم، شاهنامه فردوسی‌ را نوشتم، ربأعیات خیام را نوشتم و تا چندین سال از آن کار زیبا و هنری اکراه داشتم ولی‌ بمرور زمان به آن‌ فن علاقه ماند شدم. شاید خط خودم به آن زیبائی که مادر آرزو می‌داشت نشد ولی‌ از دیدن خطوط زیبا و از هنر خطاطی در نمایشگاه‌ها لذت می‌بردم چون می‌توانستم خود را جایگزین آن هنرمند انگاشته قدر زحماتش را بدانم. من به هنر خطاطی احترام و ارج بالایی دارم.

بلی مادر تحت تأثیر آن خوی ایراندوستی و عشق به زادگاهش و متاثر از شاهکار‌های اساتید ادبیات فارسی و عربی‌ این “شکنجه” آخر شب را به من روا می‌داشت که بعد‌ها متوجه علت اصلی‌ آن اکراه شدید شدیم. معلم بیچاره حق داشت که سخت گیری کند چون میدید که من با چه وضع اسفناکی به نوشتن میپرداختم ولی‌ او هیچ گاه متوجه علت آن‌ نگردید. با اینکه از فرم نشستن و نزدیک کردن صورتم به کاغذ می‌توانست حدس بزند که درد من از ضعف بینایی بود. بلی کم سویی چشم‌هایم بود که برایم درد سری شده بود میبایستی چشمانم را به چند سانتیمتری کاغذ نزدیک می‌کردم تا بتوانم حروف را ببینم آنهم به صورتی‌ کم و بیش تار. چقدر حیف که سال‌های ابتدائی سنینم دنیا به چشمم تار میامد و من متوجه این حالت غیر عادی خود نبودام. افراد و اشیأ جلوی چشمانم تار ظاهر می‌شدند و من نمیدانستم که عیب از چشم‌هایم است.

چه شبها و روز‌ها که مادر و دائی‌ها از اکراه من و از خط من ابراز نارضأیی میکردند و دو نا برادری هایم را که به خوشنویسی مشهور بودند به من یادآوری میکردند و به اصطلاح به رخم می‌کشیدند که از آنها یاد بگیرم و خط و طریق نوشتنم را صحیح نمایم. خدا بیامرزد آن دو نا برادری‌هایم را. چقدر افراد متین و خوش طینتی بودند با هنر‌های بسیار. این روال متأسفانه تا سالیان سال ادامه داشت و کسی‌ متوجه این نقص در بینایی من نشد که نشد. درختان و آدمها همه و همه برایم انبوهی از رنگهای داخل در هم بود تا اینکه روز نجات به طور اتفاقی فرا رسید.

اتفاقی که منجر به شناسایی درد من شد بعد از یک مجلس میهمانی در منزلمان رخ داد. بعد از خدا حافظی و خارج شدن مدعوین متوجه شدم یکی‌ از مدعوین چیزی روی صندلیش به جای گذارده. به آن صندلی‌ نزدیک شدم و آن شئی را برداشتم. یک عینک بود. من به تقلید از صاحبش و محض خنده به چشم زدم که ناگاه دنیا برایم به نوعی جدید و باور نکردنی تبدیل شد. ناگهان متوجه تک تک برگ‌های درختان شدم. به پایین نظر افکندم، گل‌های قالی به وضوح جلو ی چشمانم نمایان گشتند، وه چه دنیای زیبائی را از پشت آن دو عدسی‌ ذره بینی‌ میدیدم. ناگهان به گریه افتادم از شوق میگریستم. بعد به یاد دارم که از ذوق به هوا جست میزدم که عینک از چشمم افتاد. زود آنرا برداشتم و دوباره بر چشم زدم. خدای من .. من میتوانم خوب ببینم. لذت آن لحظات حساس زندگی‌‌ام را هیچ وقت از یاد نبرد‌م ولی‌ در اینجا فقط می‌گویم که بعد از تصحیح بینایی و به کار بردن عینک ذره بینی‌ به فن خوش نویسی بقدری علاقمند شدم که آن هنر والا را مشتاقانه پی گیری کردم و از دیدن خطوط زیبای خطاطان کمال مسرت را می‌برم.

آنهمه نظم و دقت در آموزش و پرورش من که بیشترین اوقات روزانه‌ام را اشغال میکرد برایم اوقات اندکی‌ جهت استراحت و بازی می‌گذاشت. در کنار درس و مشق و تمرین‌ها اوقاتی نیز میبایستی وقف پذیرائی از میهمانان و بازدید کنندگان می‌کردم که از اقصا نقاط دنیا برای دیدار با امامشان به منزلمان هجوم میاوردند. حتی در آن سنّ پأیین. هرچه بود میهمان بودند و نمی‌شد آنانرا نپذیرفت و اوقاتی را با آنان صرف نکرد.

پذیرایی‌ها از اقوام مختلف اسماعیلیه گرفته تا دیگر مسلمانان و حتی غیر مسلمانان در باغ بزرگ منزل را خوب به یاد دارم. با تک تک میهمانان و بازدید کنندگان (یا به عبارت خودشان  زائرین که من از گفتن آن آبا دارم) سلام و احوالپرسی می‌کردم، به راز و نیازشان به دقت گوش فرا میدادم همانطور که هنوز می‌دهم، به تحسینات و نیایش آنان و ابراز AgaKhan-Gadiالطافشان گوش فرا می‌دهم، هدایایشان را گرفته قبول می‌کردم و از خداوند متعال طلب آمرزش و موفقیتشان را می‌کردم همانطور که هنوز هم نیک‌ بختی اقوام خود و کّل مخلوقات خداوند را خواستارم. بله روز‌های شنبه به این کار مهم اختصاص داشت که جدا از روزهای مذهبی‌ و طبق برنامه از پیش تدوین شده پذیرایی‌ها انجام میگرفت.

نکته دیگری که در اینجا مایلم بدن اشاره کنم این است که با اینکه بطور اصولی موازین و عقاید زندگی‌ من کلا و همواره از کودکی تا به کنون ثابت مانده، دنیای اطراف من طبیعتاً ثابت نمانده. طبیعتاً تغییرات عمده و اساسی‌ در زندگی‌ شخصی‌ من مطابق زمانه رخ داده ولی‌ نقش من در دنیا و برای مریدانم تغییری نکرده. تغییرات زمان و زندگی‌ جزو قانون اصلی‌ تبیت است و به قول معروف تا بوده همین بوده. آن کودکی که زمانی‌ در دربار انگستان با ملکه ویکتوریا شام صرف میکرده سالیان بعد نیز با ملکه الیزابت دمخور بوده به صرف چای و دیگر مراسم دعوت می‌شده. یک چنین گردش زمانی‌ را نمی‌توانم نادیده بگیرم. دیگر عادات ثابت من خواندن روزنامه جات و مجلات و کتب روز بوده و عشق به اشعار زیبا و ظریف شعرا ی نامی‌ دنیا که با کلامی‌ دنیا را متحول میساختند و میسازند. بدین سان گذشت هفتاد سال از زندگی‌ من و صد البته ورزش که اوقات بسیاری را به آن اختصاص دادم.

ورزش‌های مورد علاقه من در عنفوان جوانی‌ کشتی‌ و مشت زنی‌ بود. این دو ورزش تا مدتها در برنامه هفتگی من درج شده بود. راه پیمأیی و دوچرخه سواری نیز از همان ابتدای کودکی جزو لاینکف زندگی‌ من شد که همواره ادامه داشت به خصوص راه پیمأیی های طولانی که تا به امروز ادامه دارد. تمرین‌های مفصل در دوچرخه سواری لازمه شرکت در مسابقات و تور‌های فرانسه، آلمان و ایتالیا میبود. مثل معروف فارسی، “عقل سالم در بدن سالم است” مرا همچنان به ورزش‌ها و تربیت بدن وامی‌داشت. این روند تا پنجاه سالگی ادامه داشت که پس از آن به مرور ورزش‌های سبکتر جایگزین آنها شد به طوری که در دوران سالمندی اوقات بیشتری را به تنیس و گلف دادم. بعد از شصت سالگی همچنان گلف و راه پیمأیی را در برنامه داشتم.

زندگی‌ اجتماعی من مانند هر کسی‌ بر اثر مرور زمان دستخوش تغیرات می‌گردید. با گذشت زمان، به خصوص در نیمه اول قرن میلادی و وقوع دو جنگ جهانی‌ تقیارت عمده‌ای در معاشرتها، محیط خانواده و گرد همأیی‌ها ایجاد نموده بود که خیلی‌ خلاصه و با جمع بندی کلی‌ میتوانم ابراز نمایم که زندگی‌ من از آوان کودکی تا شروع جنگ جهانی‌ اول به گونه‌ای افسانه وار در خاطرم است. یاد آن دوران زیبا و مملو از عشق و خلوص نیت‌های افراد خانواده و ملتزمین همواره آرامبخش افکارم هستند به خصوص هنگام تلاش‌ها و تکاپو‌های ملزم و هنگام تصمیم گیری‌های حساس و عمده. نمیدانم شاید هم به خاطر شور و شوق و انرژی جوانی‌ بوده باشد. هرچه بود تا سال ۱۹۱۴ میلادی همه چیز بر وفق مراد و به نظرم جذاب و گیرا بود که با خوشبینی و عشق و علاقه وافری توام بود که مختص آن سنین هم میبود. به هر صورت من اینطور برداشت می‌کنم.

خطرت قبل از جنگ جهانی‌ و آمد و شّد‌های من با تمامی‌ خاندانان سلطنتی اروپا و اشراف و اعیان، چه در لندن چه در نیس یا موناکو، و چه در کان و پاریس یا روم و برلین و دیگر شاهزاده نشینان پراکنده در آن قاره مترقی همواره ادامه داشت. چه خاطرات زیبائی از گفتگو‌ها و مباحث با سران مملکتی و همسرانشان در ذهنم نقش بسته. من خود را بسیار خوشبخت میدانم که این مقام والا را خداوند به من عطا نمود. یک مقام و عنوانی استثنائی که باعث میشد پادشاهان و ملکه‌ها ، حکام و رؤسای جمهوری و دیگر دست اندر کاران سیاسی و اقتصادی نظراتشان را با من بدون قید و بندی ابراز میداشتند و راحت با من صحبت میکردند. حتی از من درخواست وساطت با دشمنان خود میکردند. از من صلاح جویی‌ میخواستند و اغلب به نظراتم گوش فرا میدادند چون می‌دانستند که هدفی‌ جز صلح و صفا و تفاهم و احترام متقابل ندارم.

در حد امکان سعی‌ بر تمدید و تجدید روابط میان سردمداران داشتم. چه شخصیت‌های بالا مقامی که درد دلشان را تسکین دادم. چه افراد مغرور و قدرتمندی که با من به مانند یک دوست بچگی‌ صاف و ساده از دلشکستگی‌هایشان می‌گفتند، از آرزوهایشان و از مشکلاتشان می‌گفتند و از من صلاح جویی میخواستند. بارها و بارها سبب آشتی‌ کنان و برقراری دوستی‌‌ها شدم و روابط متشنج میان پادشاهان و قیصر و تزار و سلاطین و رؤسای جمهور را فراهم ساختم. به دربار تزار روسیه بارها سفر کردم و پیام‌ها برایش بردم و آوردم.

ما بین امپراطوری‌های اروپای مرکزی و سلطان عثمانی وساطات‌ها کردم که همه با اعتماد و اطمینان خاص و احترام ویژه‌ای که به شخص من داشتند انجام می‌گردید. از بروز کینه جویی‌ها و دشمنی‌ها به حد زیادی کاستم. جای بسی‌ تأسف است شاهد از میان رفتن آن امپراطوری‌ها و سلسله‌های باستانی و اصیل پس از دو جنگ خانمانسوز جهانی‌. همینطور روسیه و آسیای شرقی‌ شاهد تغییرات و تحولات عمده شدند و در آتشی که خشک و تر را باهم میسوزانید، سوختند. تأکیدی دیگر بر قانون همیشگی‌ تاریخ آدمیان. آمدیم، خواستیم، گرفتیم، و رفتیم.

پیدایش تلویزیون و استفاده عموم از برنامه‌های رادیو‌ای در جهان دلیل عمده دیگری در تغیرات زندگی‌ بشرشد و من نیز از این قاعده مستثنی نبودم روابط عمومی‌ من با اطرافیان و مریدانم به نوعی شگفت انگیز بالا رفت همینطور در صحنه بین المللی و نقش من در آن. با مساله پراکندگی مردمم در نواحی مختلف دنیا این پدیده جدید یعنی‌ تلویزیون و فیلم و سینما در کار من داخل شد و نتأیج شگفت اگیزی حاصل شد. چه گونه من می‌توانستم پیام قومم را و پیام خود را به آنان و به جهانیان به این سرعت و در این اندازه زیاد در دنیا پخش کنم؟ این امکانات جدید و وسائط ارتباطات جمعی‌ موجب خرسندی من است.

تا خاطرت بزرگسالی خود را شروع نکرده بگذارید یک بار دیگر برگردم به دوران کودکی و مدرسه ابتدائی و دبیرستان. به یاد دارم مدرسه جسویتس که یک مدرسه کاتولیک در بمبئی بود. من و دیگر فرزندان خانوار آقا خان و صاحب منصبان شهر تحت تعلیم سه‌ معلم انگلیسی زبان بودم یکی‌ بنام آقای گالاگر که ایرلندی بودند، یک آقای لورنس که انگلیسی و یک آقای ایرلندی دیگر به نام کنی.  من به شخصه از این سه‌ معلم استثنائی بسیاری از دروس علوم، زبان و ادبیات انگلیسی را فرا گرفتم به طوری که آخری را تا حد بالالی آموختم و شروع آنرا مدیون این سه‌ شخص میدانم. از محاسن این مدرسه کاتولیک این بود که علاوه در بمبئی، در پونه نیز شعبه داشتند و با شرائط برنامه و زندگی‌ من که نیمی از سال را در این شهر و نیم دیگر را در آن‌ شهر بودم، وفق میکرد.

شاید این سوال پیش بیاید که چگونه خانواده من و بسیاری دیگر از خانواده‌های مسلمان فرزندان خود را به یک مدرسه کاتولیک میفرستادند. آیا احتمال این را نمیدیدند که فرزندان کودک و خوش باورشان به سادگی‌ تحت تأثیر تبلیغات و تدریسات دین مسیحی‌ قرار گرفته مسیحی‌ شوند؟ جواب منفیست. آن معلمان شریف و کاردان به تنها چیزی که فکر نمی‌کردند، تغییر دین ما کودکان مسلمان بود. آنها در طی‌ تمامی آن سالیان در فکر هیچگونه تلاشی برای تغییر عقاید و مذهب ما شاگردان آن مؤسسه نبودند. آنها به عکس همواره به دین ما به چشم احترام مینگریستند و برایمان کلاس‌های دینی مطابق با اصول دین مبین اسلام تشکیل میدادند. ناگفته نماند که من از دورانی می‌گویم که اوج فعالیتهای تبلیغی دیانت‌های مختلف را شاهد بود به خصوص کلیسا‌ها که از بودجه زیادی برای جذب هرچه بیشتر مردمان بر خوردار بودند.

در آن مدارس کاتولیک جسویتس ضمنا یک احترام متقابلی از طرف “پدر”‌های کلیسا ی مدرسه ما نسبت به ما شاگردان مسلمان وجود داشته.روزی بعد از سالها “پدر” مدرسه بمبئی را به طور اتفاقی در یک مناسبتی ملاقات کردم. از او پرسیدم که چه حکمتی در آن نهفته بود که شما هیچوقت به فکر ترغیب ما شاگردان مسلمان به مسیحیت نبودید و نخواستید که ما را به تغییر دین دعوت کنید. خندید و گفت: واقعا نمیدانی؟ گفتم نه نمیدانم. گفت خودت فکرش را بکن که ما از شهریه گزافی که از شما غیر مسیحی‌‌ها دریافت میکردیم بسیاری از کودکان فقیر کاتولیک را مجانا نام نویسی میکردیم. ما به وجود شما مسلمانان احتیاج داشتیم. جوابش منطقی به نظر می‌رسید.

در تمامی دوران دبستانی از آن سه‌ معلم خبره بسیار آموختم. آن آقایان افق ذهن مرا وسعت بخشیدند و منطق را بجای زور به من آموختند. در من عشق به آموختن را کاشتند و اشتیاق در کنجکاوی و یادگیری را. از آن آقایان هرچه بگویم کم گفتم. ولی‌ در عوض میبایستی اقرار کنم که در مورد معلم عربی‌ و فقه درست بر عکس بود. آموزش جدی که همواره توام با ترس و در نتیجه اکراه شاگرد از یادگیری میبود. بلی میبایستی اذعان نمایم که هیچ خاطره‌ خوبی‌ از این آقایان ندارم به خصوص آن ملای سخت گیر ایرانی در فقه و تعلیمات دینی. ترس از آتش جهنم متداولترین موضوع کلاس و تهدید که به راحتی‌ میتوانیم به آن سرنوشت دچار شویم. تنفر بی‌ چون و چرای آن شخص از سه‌ خلیفه اول اسلام موضوع دیگری بود که به کرات گفته میشد و وادار کردن ما به لعنت فرستادن به آنان. هنوز نمیدانم که چرا باید در مذهبی‌ جای برای لعنت و نفرین باشد.

این آقای مدرس ایرانی‌ با تمام معلوماتی که در زبان فارسی و عربی‌ داشت همچنان به دنیای اطراف اسلام به چشم شک و بد بینی‌ می‌نگریست. هیچوقت او را خوشحال ندیدم و لبخندی بروی صورتش به یاد ندارم. وی که از بردن نامش مخصوصاً خودداری می‌کنم بعد از سالیان تدریس به من به ایران بازگشت و از قرار یکی‌ از بالاترین فقهای اسلامی در ایران شد ولی‌ مطمئنم که تا آخر عمر همان ملّای متعصب و بد بین باقی‌ ماند. وی بعد‌ها به عراق رفت و در آنجا به تدریس پرداخت. گاه با خود میاندیشم که‌ای کاش مناسبتی پیش میامد و این آقای فقیه را به کلیسأیی می‌بردند و به بیمارستان هایی که توسط راهبه‌ها اداره و خدمت میشد می‌بردند تا به چشم خود ببیند که غیر مسلمین آدم‌های جهنمی و بد خویی نیستند. آنها نیز میتوانند آدم‌های خوبی باشند.‌ای کاش فرصتی به وی دست میداد که از یک کلیسای کوچک در فرانسه یا در ایتالیا دیدن میکرد. آنگاه میدید که چگونه مردمان پاکدل با عشق به خدای یکتا به نیایش میپردازند. چه میشد اگر از یک کنیسه یهودیان دیدنی‌ میکرد و خلوص نیت آن مردمان پاک و وارسته را از نزدیک میدید که به‌ خدای خود عشق می‌ورزند، خدایی که به آنان خشم نمیگیرد، خدائی که آنانرا با آتش جهنم تهدید نمیکند. ما نیامدیم که از غیر خودی متنفر باشیم. هر کس طریق خود را دارد و خدای خودش را. قضاوت اصلی‌ با اوست و نه من و نه تو.

برای من که در یک خانوار مسلمان روشنبین و ترقی‌ خواه رشد یافته درک این مطلب مشکل می‌نمود که چگونه می‌توان در یک کودک آنقدر ترس و تنفر بکاری. از آن بذر نفرت و وحشت که کاشته شّد درختی تنومند حاصل میگردد که سایه نحس و اکراه را بر جهانیان می‌افکند. خاندان اسماعیلیه از بدو وجود همواره از دید وسیع و احترام نسبت به سایر ادیان جهان بر خوردار بوده. تا آنجا که به خاطر می‌آورم خانواده من به خصوص بعد از مهاجرت در هند با هندوها و دیگر پیروان ادیان مختلف روابط کاملا حسنه و دو جانبه داشته. بسیاری از ملازمین و مستخدمان منزل و آشپز‌ها هندو بودند همینطور مباشرین و حسابدارن که اجاره املاک را جمع آوری میکردند.

خانواده‌ای که من درش به دنیا آمدم خیلی‌ زود از نعمت پدر محروم شد و ما را به دست مادر داد. از بخت روزگار ایشان بانویی با سواد و با شعور زیاد بودند. یک خانم مدیر و مدبرکامل که هیچوقت نگذاشت خانواده‌ اش از هم پاشیده شود. بانو شمس الملوک بگم یا بانو علی‌ شاه که مریدان ایشان را به نام همسر شان، علی‌ خطاب مینمودند، مانند ریسمانی آهنین تمامی افراد خانواده را مرتبط و پایدار نگه داشت. آزاده اندیشی‌ مادر و عشق و احترام به مردمان دنیا و شوق به فرا گیری و یافتن رمز کائنات با نیایش و اعتقادش و خدایش هیچ تناقض نداشت. ایشان با اینکه از لقب علیاحضرت برخوردار می‌بودند ولی‌ مایل نبودند در رفت و آمد‌های روزانه ایشان را با آن عنوان خطاب کنند. بانو علی‌ شاه با درک و فهم دنیای مدرن قرن بیستم و پیشرفت علم و صنعت نسبت به آینده بنی‌ بشر خوشبین بودند و رفاه و آسایش مردمان را همواره از خداوند متعال خواستار بودند.

علیاحضرت مادر هیچوقت نمازشان قطع نشد و آداب و مراسم و فرائض دینی را کاملا اجرا میکردند. جانماز و مهر و سجاده ایشان همیشه کنار اتاق خواب آماده بود که آن الگویی برای اتاق من شد کما اینکه تا به امروز به همان ترتیب است. خواندن آیات قرآن با صدای رسا و دلنشین وی همچنان در گوشم طنین آور است که مانند اشعار حافظ و رومی بطور روزانه بلند بلند قرائت میکردند. مادر قرآن و حافظ را از بحر می‌دانستند و اکثر نوشته‌های دیگر شعرای پارسی‌ را. تسلط مادر به زبان عربی‌ نیز کم نبود. ایشان قرآن و حوادیث را ترجمه و تفسیر مینمودند که بسیار به دل می‌نشست. در جلسات ادبی‌ و مشاعره بسیاری از ادبای دهر حضور داشتند و محیطی‌ پر شور و آموزنده تشکیل میگرفت. حتی ندیمه‌ها و بانوان همراه ایشان زنانی بس آزاده اندیش و با سواد و ادیب می‌بودند. در ضمن ناگفته نماند که خود مادر نیز به طور محرمانه و از برای دل خویش اشعاری سروده اند که توصیف زیبا از بهار و طبیعت ایران زمین و گلهای موسمی و وحشی دشت‌های سرزمینش را به نحوی ظریف و در عین حال متبحرانه به رشته تحریر در آورده‌ند. همینطور طلوع با شکوه آفتاب را بر فراز دشت‌ها و بجای آوردن شکر و ارادت ویژه خود از خالق یگانه برای خلق یک چنین چشم اندازی.

مادرم به فکر چاپ و نشر اشعار‌شان نبودند و متاسفم که من نیز در دوران جوانی‌ به این فکر نیفتادم. حتی نمیدانم بر آن دست نوشته‌ها ی غنی و بلیغ چه آمد. افسوس میخورم از اینکه هیچ جهد و کوششی برای نگاه داری و بایگانی آنها به عمل نیاوردم و این موضوع شاید تنها افسوس من در زندگی‌ باشد. بانو بیگم سلطان علی‌ شاه حتی در سنّ نود سالگی هم از حضور ذهنی‌ بی‌ نظیر و توانائی گفتگوهای هوشمندانهٔ توام با اشعار و حکایات مناسب بحث بر خوردار بودند. خوب به یاد میاورم شبی از شبهای اواخر عمر مادر و سر سفره شام مادر از برادر زاده خود که به دیدن آمده بود خواستند شعری برایمان بخواند. وی نیز شعری خواند که به ندرت کسی‌ آن‌ شعر را می‌دانست. مادر پس از تشویق و دست زدن‌ها ی ما پرسیدند که آیا میداند شعر از چه شاعری‌ست؟ اوبا افسوس پاسخ داد که نام شاعر را به خاطر ندارد. من که تحت تأثیر زیبائی کلام و وزن و قافیه آن شعر رفته بودم گمان کردم که شعر از حافظ بود و حدسم را بیان کردم که مادر حرفم را قطع و نفی کردند و نام صحیح شاعر را گفتند و ما را در تعجب گذاشتند که در آن سنّ بالا همچنان خاطره‌ای کامل و دانشی بس وسیع در زبان و ادبیات پارسی داشتند. حال هرچه فکر می‌کنم نام آن شاعر را به یاد نمیاورم. مادر چگونه آن حافظه را داشتی؟

سرّ سفره مادر جای بحث و تبادل دانش و شعر و ادب بود و مادر پنداری مواظب بودند که این اوقات از دست رفتنی و گرانبهای با هم بودن را غنیمت بشمارد و با فرزندان و میهمانانش به تبادل شعر و نثر بپردازد. بلی سفره مادر هر دو نوع غذا را با بهترین طعم به تو عرضه میکرد – غذای جسمانی‌ و غذای روحانی. گاهی‌ نیز یکی‌ از خانم‌های مسن و همسن و سال مادر که از سفر تهران بازمیگشت از اوضاع و احوال شهر و فامیل و دربار شاه میگفت.

مانند هر فرد دیگری دوران کودکی من نیز شامل روزهای شاد و روز ‌های نه‌ چندان شاد بود. شاد از لحاظی که تمام امکانات ورزشی و تحصیلی‌ و گاه جشن و سرور موجود بود و از طرف دیگر دشوار برای وظایفی که بر شانه‌‌های کوچک آن کودک سنگینی‌ میکرد. بعد از غم فقدان پدر در زند‌گیم تنهایی مقام دوم اهمیت در ساعت‌های غم انگیزم را داشت. غم تنهایی برای من غمی آشنا و دائم بود. وقت و برنامه من طوری تعیین شده بود وقت زیادی برای استراحت و تفریح نداشتم و در نتیجه مانند دیگر کودکان هم سنّ و سالم دوست و رفیق نداشتم. تنها همدم‌های من پسر عمویم آقا شمس الدین و پسر خاله‌ام عباس بودند که آندو عزیزترین همدم‌های دوران کودکی و نو جوانی من بحساب میایند.

یک حقیقت مسلم در مورد کودکی من است و آن این است که من از کودکان هم سنّ و سالم بیشتر کار کردم. همینطور با حجم دروس بیشتری مواجه بودم. در سیزده سالگی من زبان انگلیسی را براحتی میخواندم و می‌نوشتم و فرانسه را تا حد نسبتا بالاییی می‌دانستم. به فارسی‌ کاملا مسلط بودم و آشنائی متوسطی با عربی‌ داشتم. اطلاعات جامع از تاریخ روم داشتم که به همان اندازه از تاریخ اسلام و خاور میانه آگاه بودم. در علوم فیزیک، شیمی‌، ریاضی و زیست شناسی‌ و گیاه شناسی‌ پایه محکمی گذارده بودم چه در تئوری و چه در عمل و آزمایش‌های گوناگون. در هر دو منزل من برای خود کتابخانه کوچک و لابراتوار نسبتا مجهزی داشتم که تقریبا هر روز از آن دو مکان استفاده می‌کردم.

علاقه وافر من به خواندن قبل از ده سالگی بروز نمود که از خواندن کتاب‌های موجود در کتابخانه خانوادگی شروع شد که ساعت‌ها اوقات مرا به خود اختصاص میداد. همین عشق به خواندن بود که روزی موجب اتفاق خنده آوری شد که هنوز در خاطره‌ام تازه مانده. قضیه از این قرار بود که من میخواستم کتاب بخرم ولی‌ مادر اجازه پول تو جیبی‌ به من نمیدادند و عقیده داشتند که بچه‌ای همه چیز در اختیاراش است به پول چه نیازی دارد؟ روزی من و پسر خاله‌ام دست به ابتکار زده نقشه دست یابی‌ بدون پول به کتاب‌های کتابفروشی محله را کشیدیم و دست بکار شدیم. هر کدام یک عبا به تن‌ کرده به کتابفروشی رفتیم و یکی‌ از ما با با صحبتی‌ سر مغئزه دار را گرم میکردو دیگری چند کتاب زیر عبایش پنهان میکرد و سپس به اتفاق به منزل باز گشتیم. پیدا بود که از این راه حل و حیله دست یابی‌ به کتب آن مغازه خرسند بود‌یم و چند بار به این عمل دست زدیم تا اینکه روزی در کتابفروشی باز وعمو جان با قیافه‌ای سخت عبوس و خشمگین وارد شد و به ما بانگ زد : “عبا‌ها یتان را بردارید .. ما نیز از ترس دستور ایشان را اجرا نموده عبا را کنار زدیم که در نتیجه دو سه‌ کتاب از زیر عباها به زمین افتاد و باعث خجالت بسیار من و پسر خاله شد. طبیعتاً طی‌ باز جویی کوتاهی‌ ما به جرم مکرر خود اعتراف و حساب تمامی کتاب‌های ربوده شده را با صاحب آنجا تسویه کردند و من و پسر خاله‌ها تا مدت‌های مدید از این خجالت در خانه نتوانستیم سر بلند کنیم. به خصوص که با سکوت کشنده‌ای از طرف مادر رو برو بودم. از آن تاریخ تا به اکنون دیگر نشده گلی‌ از باغچه‌ای کنده باشم بدون اینکه از صاحبش اجازه بگیرم. من همچنان به خواندن ادامه دادم ولی‌ نه‌ با کتاب‌های دزدیده شده!.

لذت خواندن و آموختن به دشواری خواندن میچربید و آن دشواری و مشقت را هنگام مطالعه به عنوان یک اصل قبول داشتم. تا اینکه معجزه بوقوع پیوست. روزی یکی‌ از معلمانم که بسیار به ایشان مدیونم این حقیقت را دریافت که من با چشم‌هایم مشکل دارم. او مرا به نزد یک چشم پزشک برد. به یاد آنروز افتادم که در منزل به طور اتفاقی عینک یک میهمان را زده دنیا برایم واضح گشته بود ولی‌ نمیدانم چرا آنرا با مادر یا نزدیکان در میان نگذاشته بودم و آنرا به خواندن ربط نداده بودم. دریغ که خانواده‌ام زود تر به این موضوع پی‌ نبرده بودند ولی‌ باز خدای را منت گزارده شکر می‌کنم که پی‌ بردند و‌ زود یک عینک طبی مخصوص برایم سفارش دادند. از آن به بعد صورت مادرم، خواهران، و پسر‌های عمو و خاله و افراد ساکن منزل برایم به وضوح مشخص گردید و من هیچوقت آن احساس شعف انگیز را دیگر در خود نیافتم. لذت دیدن واضح. ساخت عینک طبی نیز از روی بخت بود چه اگر آقای کنی معلم جدید من برای یک شرکت چشم پزشکی‌ و عینک سازی کار نکرده بود فورا تشخیص لزوم عینک طبی مخصوص نمیداد. وی در همان روز‌های اول از طرز نشستن و نگاه کردن به صفحات کتاب به این حقیقت پی‌ برد و خیلی‌ زود اقدام به آزمایش چشم‌های من نمود.

از آن دوره و در عنفوان نوجوانی در دهه نود (۱۸۹۰) به عنوان رهبر مسلمانان اسماعیلیه نزاری  اولین فتوای خود را مبنی بر اوضاع و احوال سیاسی وقت در هند به پیروان خویش صادر نمودم که از ایشان خواستم به هیچ وجه در آمور سیاسی میان هندوینو غیر هندوین مداخله ننمایند و از دعوا‌های قومی آنان بپرهیزند به خصوص میان مسلمین و هندویان. اثرات این دستور باعث عدم دخالت قوم شیعه اسماعیلیه در دعوا‌ها و مشاجرات لفظی و خیابانی شد. بحمدالله قوم من همچنان قومی محترم در منطقه شناخته شده چه از سوی مسلمین اهل سنت چه از طرف هندویان که باعث نوعی اعتماد ما بین طرفین دعوا‌ها شده و با میانجی گری افراد معتمد کیش اسماعیلی از بسیاری تشنجات کاسته و از درگیری‌ها جلوگیری شد. همین امر باعث قدردانی‌ فرمان روا ی بمبئی و دولت وی گشت که برای پسرکی در سنّ و سال من موجب بسی‌ مباهات گردید و مرا مصمم تر و کمر بسته این مقام بی‌ نظیر نمود.

صحبت از فرمانروا و دولت ناحیه شد مایلم کمی‌ از سوابق خانواده‌ام در این مورد بنویسم که از دوران پدر بزرگ در مجلس مقننه بمبئی و هنگام فرمنروایی سرّ جان فرگوسن شروع شد که یک کرسی به پدر بزرگ اختصاص داده بودند. این فقط به خاطر احترام به قوم ما و سر شناسی‌ پدر بزرگ نبود بلکه آن مجلس از وجود و تجربیات آقا خان اول در دولتمردی و اداره مجلس و دیگر جوانب رهبری استفاده بسیار نمود زیرا پدر بزرگ تجربیات گرنبهأیی از پارسیه با خود به ارمغان آورده بود. وی همواره یک دولتمرد و فرمانروا بوده چه در سطح لشگری و چه کشوری بخصوص در نواحی کرمان، فارس، و محلات. با اینکه پدر بزرگ با خود عهد کرده بود که بعد از تبعید دیگر وارد سیاست نشود ولی‌ نخواست خواهش کشور میزبانش را و فرمانروای محترم بمبئی را ردّ کرده باشد. آقا خان با گشاده رویی دعوت پیوستن به مجلس مقننه را قبول کردند و از همان ابتدا شروع به دفاع از حق و حقوق مردمان مسکین و محتاج هندو و مسلمان نمود همینطور هندوهای کاست و دیگر اقوام ساکن بمبئی. حرف‌های آقا خان همیشه توسط دولت و فرماندار جدی تلقی‌ میشد و تا حد امکان به پیشنهادات ایشان عمل میشد.

پدر بزرگ اگر چه اواخر عمرشان را خلوت و گوشه نشینی گزیدند و به نماز و دعا‌ و نیایش میگذراندند ولی‌ یک عادت خود را ترک نکردند و آن بودن با اسب‌ها بود. وی اوقات زیادی را در اصطبل‌های خود و به پرورش اسب و اسب سوار گذرانید حتی با وجود کم سویی چشمهایشان که به مرور زمان تا حد کوری نیز رسید.اسب‌های نژاد عرب، ترکمن و انگلیسی را تربیت و تکثیر میکردند. پدر بزرگ من برای اشخاص مورد علاقه‌شان اسب هدیه میدادند و هدایا ی دوستان اسب سوار و شکارچی خود را میپذیرفتند که اکثر آنها را سگهای شکاری اصیل و قوش‌های تربیت شده تشکیل میداد که از ایران و عراق برایشان میفرستادند.

حرف توی حرف می‌آید و من داشتم از دوران کودکی خود می‌گفتم ولی‌ چون پدر بزرگ هم بخشی از دوران کودکی من بود و چه بسا که بخش مهمی‌ نیزبود خود را مقید دیدم که از ایشان نیز تا حدودی اطلاعات بدهم. من خاطرات خوبی‌ از ایشان دارم از جمله برنامی‌ روزانه ایشان را به یاد می‌آورم که مایلم به این مطالب اضافه کنم. پدر بزرگ اصولا آدم شب کاری بودند. ایشان به خاطر مقام و موقعیت خویش در قوم اسماعیلیه و دنیای خارج اغلب دیدار‌ها ی پیروان و سران اقوام مختلف را عصر‌ها و برای شام میپذیرفتند و این ضیافات تا پاسی از شب ادامه داشت و هنگام نیمه شب ایشان به کار می‌پرداختند و دستور‌هایشان را صادر مینمودند و به حساب‌های دخل و خرج و پرداخت حقوق‌ها می‌رسیدند.

با طلوع خورشید روز ایشان شروع میشد. بعد از نماز صبحگاهی، هرگاه در شکار گاه‌ها بودند با ملازمان خویش به زین کردن اسب‌ها پرداخته به داشت و کوه می‌زدند و به شکار می‌رفتند. اغلب شکار‌ها آهو و پرندگان بودند. و هرگاه در شهر و مشغول کارهای اجتماعی خود بودند باز صبح‌ها سعی‌ بر تاختن اسب‌ها در میادین مشق میداشتند تا حدود ساعت نه‌ که به منزل باز می‌گشتند یا به مقر خود هرگاه در بیرون از شهر بودند. پس از صرف صبحانه مفصلی به ریخت خواب می‌رفتند و تا کمی‌ بعد از ظهر میخوابیدند. پدر بزرگ مطمئن می‌شدند که در فصل مسابقه‌ها در شهر باشند. هرگاه مسابقه عمده‌ای در شهر‌های دیگر اتفاق می‌فتاد ایشان خبر داشتند و تقریبا میشود گفت هیچ مسابقه‌ای را از دست ندادند. .. ضمنا از شرط بندی به روی اسب‌های اصیلی که در اختیار داشتند سود قابل توجه‌ای نیز می‌بردند. بعد از ظهر‌ها و بعد از اقامه نماز و مناجات باز به شکار ادامه و اگر در شهر می‌بودند به یکی‌ از اصطبل‌هایشان سرکشی میکردند.

اسب‌های پدر بزرگ جوائز بزرگی را در مسابقات بزرگ آسیائی به خصوص در شبه قارّه هندوستان به خود اختصاص دادند. دهه‌های پنجاه و شصت (۶۰ – ۱۸۵۰ ) و حتی نیمی از دهه هفتاد قرن پیش دوران شکوفایی و اقتدار او و اسبانش بود. وی همان عشق به اسب را به پدرم و به من منتقل نمود همانطور که خود از پدرانش به میراث برده بود. اسب‌های من نیز در مسابقات آسیائی و اروپای دهه‌های بیست تا پنجاه (۵۰-۱۹۲۰) جوایز بزرگی را ربودند و باعث افتخار من شدند. من نیز به نوبه خود از این که این راسم دیرین خانوادگی را حفظ مینمایم به خود میبالم.از برنامه پدر بزرگ می‌گفتم هنگام غروب و شام دیدار‌ها ی پدر بزرگ  شروع میشد و مدعوین در سالن اجتماعات با ایشان ملاقات مینمودند و شام صرف میکردند. چه در منزل شهری و چه در خیمه و مقر اردو گاهی‌ در دامن طبییعت. پدر بزرگ هیچ گاه آن خوی سرکش و آزاد خود را در دشت و کوهساران از دست ندادند. این بود خلاصه برنامه روزانه پدر بزرگ، آقا خان اول یا امام شیعیان اسماعیلیه.

پدر نیز مانند پدرشان بار آمده بودند و اسبهای پدر را به میراث داشتند همینطور سگ‌های شکاری و قوش‌های تربیت شده و بلند پرواز پدر بزرگ را که ایشان را زبانزد همه مشتاقان ورزش اسب سواری و شکار کرده بود. چه از دولتمندان هند و چه فرمانروایان و افسران انگلیسی و فرانسوی همه از موفقیت‌های پیاپی پدر در مسابقات مطلع بودند و رقیبان به او رشک میورزیدند ولی‌ همه او را دوست داشتند. افسوس که زود رفت تمامی آن حیوانات و پرندگان به من رسیدند و به نام من شدند.

بطور حتم تربیت و تعلیم دوران کودکی من زیر نظر معلمان اروپایی رفتار و کردار مرا در عنفوان ایام زندگی‌ شکل داده بود و من کودک ناگریز از برنامه‌های روزانه‌ام کماکان با آداب و رسوم و زبان و ادبیات اروپایی به خصوص انگلیسی و فرانسوی عمیقا آشنا و وارد شدم. آن دوران دوران طلایی امپراطوری انگلیسی نیز به شمار میرفت و نماینده راج بریتانیا در بمبئی شخصاً تعلیم و تربیت مرا بعد از فوت پدر تحت نظر داشتند و به پرورش و آموزش من علاقه‌ای شخصی‌ داشتند. این علاقه از ارادت و دوستی‌‌ای که با پدر داشتند سر چشمه میگرفت. راج شخصی‌ بود که با قدرت و اعتماد به نفس مستحکمی که البته از طرف بریتنیای کبیر حمایت میشد در بمبئی حکومت میکرد و میتوان اذعان نمود که قدرتمند‌ترین فرد در هندوستان ویکتوریا یی میبود. قدرتی که پس از موج ملی‌ گرایی در هندوستان به تدریج از دست دادند.

اولین کنگره در اوائل ۱۸۸۰ توسط شخصی به نام آقای هیوم تأسیس شّد. آقای هیوم از اعضای عالیرتبه انگلیسی در سازمان خدمات مدنی هندی بودند. چندی بعد از گشایش اولین کنگره در بمبئی اولین مؤسسه اسلامی نیز دائر گردید که بانی‌ آن برادرم بودند که نقش عمده‌ای در حمایت از حقوق مسلمین هندوستان، آن هم در آن دوران تشنج و رو در رویی مستقیم با هندویان میبود و در تخفیف‌ها و عصیان‌ها ی مسلمین و هندویان بسیار موثر واقع گشت.

روابط مردم و حکومت در دوران کودکیم من بسیار گرم و نزدیک بود و با تفاهم و احترام متقابل نسبت به حاکمان وقت توام بود. فرمانروأی بمبئی زمانی‌ به عهده لرد رأی میبود که شخص بسیار متعهد و با نظم میبود و از لیبرال‌های سرسخت دوران گلد ستون، نخست وزیر شهیر ملکه ویکتوریا به شمار میرود که با خوشرویی و وقار مخصوص خود وظیفه خود را ادا میکرد. ناگفته نماند که همسر نمونه و فرهیخته وی نیز همواره یار و یاور او میبود بطوری که لرد رأی موفق به دریافت نشان‌های متعدد از ولینعمت خود ملکه ویکتوریا میگردد. لرد رأی و خانم رأی  مورد توجه و قدر دانی‌ خاص ملکه می‌بودند. در اینجا بجا میبینم که از یک زوج شهیر انگلیسی در بمبئی آن زمان‌ها یاد کنم که در تربیت من و در ایام کودکی‌ام به نوأعی احساس مسئولیت مینمودند و ایشان کسی‌ نبودند بجز والاحضرت دوک کنوت که جوانترین فرزند ملکه ویکتوریا می‌بودند که با همسرشان در نهایت مهربانی و با ذوق و تعمد فراوان مراقب آموزش و پرورش من می‌بودند و همواره بر این سعی‌ بودند که به اصطلاح کم و کسری نداسته باشم. آن زوج والا مقام به دعوت مادر در سال چندین مرتبه به منزل ما تشریف میاوردند به صرف چای و گاهی‌ شام. آندو من و مادر و دیگر نزدیکان را متقابلا به منزل خویش دعوت مینمودند. توجه مخصوص والاحضرت دوک کنوت و همسر‌شان به من به قدری بود که مادر فکر میکردند که من را لوس میکنند.

طعم آن شکلات‌ها و تافی‌های عالی‌ هنوز زیر زبانم است و من آن فرصت‌های کم یاب را دوست میداشتم. دیدار‌های دوک و دوچس کنوت را. ایشان در پونه نیز منزل داشتند که نزدیک منزل ما میبود. در پونه ما با هم تقریبا بطور روزانه سر و کار داشتیم و میهمان یکدیگر بودیم. روابط آن روز‌های انگلستان با مردمان کشور هند بسیار نیکو و پسندیده میبود. روابطی‌ توام با تواضع و احترام متقابل همراه با فروتنی خالص که فقط مختص طبقه اشراف نبود. یک چنین دوستی‌‌ای ما بین خانواده من و خانواده فرماندار رأی نیزوجود می‌داشت. آنان گاهی‌ اوقات من را به تنهایی به منزل خود می‌بردند و آن‌طور که اروپاییان میدانند چگونه یک پسر بچه را خوشحال کنند با من دو چندان میکردند.

بله آن دوران زیبا و دوران خوش بینی‌ کامل ما بین طبقه حاکم و عوام دیری نپآئید که افکار شخصی‌ به نام کیپلین و تئوری وی ما بین طبقه حاکم اروپایی و مردم‌ام منطقه فاصله افکند. افکار مسمومی مانند غرب غرب است و شرق شرق  ایندو هیچوقت به هم نمی‌رسند   همچنان در حافظه‌ام طنین می‌افکند. افکاری که پایه گذار امپریالیزم گردید و آن صمیمیت و احترام را بمرور زمان از میان برداشت و تلخی‌ و کینه‌ توزی را جایگزین آن نمود. من بسیار شک دارم که روابط میان هند و انگلستان به این شدت وخیم می‌گردید اگر آن طرز فکر ماکیاولی آقای کیپلین نهال بد بینی‌ را در دل‌ مردمان هند نمیکاشت.

ملکه ویکتوریا که شخصاً با توجه خاصی‌ به اوضاع هندوستان واقف بودند و به عنوان امپراتریس هند بر آن شبه جزیره‌ غنی و ثروتمند فرمانروایی داشتند همواره به صاحب منصبان و سرداران انگلیسی در هند تأکید میکردند که با اشراف و خانواده‌های اصیل آن سرزمین کهنسال مانند اشراف اروپایی رفتار نمایند و به القاب ایشان توجه شود و احترام یکسان با القاب مشابه در انگلستان را رعایت کنند. اگر مردم به افکار منفی‌ کپلین اهمیت نمیدادند روابط بین دو حکومت شاید به این وخامت نمیرسید و هند تجزیه نمی‌شد.

من به خوبی به خاطر دارم که چگونه دوک و دوچس کنوت خاضعانه القاب طبقه اشراف هند را رعایت مینمودند و اشخاص را با القابشان خطاب مینمودند همینطور لرد رأی و همسر گرامی‌ ایشان و خانم و لرد دافرین که با احترامی هرچه تمام‌تر نسبت به مهاراجه‌ها و رهبران سیاسی و مذهبی‌ رفتار مینمودند و این امر موجب خرسندی ساکنین محل می‌گردید. به یاد دارم در آن میهمانی شام که عالی‌ جناب جمست جیب بهوی که از اشخاص متنفذ هندی بودند بازوی خود را به خانم دافرین ارائه داده متقابلا لرد دافرین بازو به بازوی همسر ایشان وارد تالار شدند که آنگاه دیگر مدعوین آنان را پیروی کردند. آن نمونه بارزی از از تعارفات و مراسم احترام بزرگان انگلیسی بود که بدون استثنأ در هند با بزرگان و صاحب منصبان هندی و مسلمان این کشور به مورد اجرا قرار میگرفت. حتی از اینکه هندویان را به باشگاه‌های اروپایی نمیپذیرفتند کسی‌ گله مند نبود چه همه می‌دانستند که اروپأیان نیز به محلی احتیاج دارند که با هم باشند و کمی‌ از درد غربت بکاهند. بعد‌ها مردم به این اصل معترض شدند بعد از اشاعه بد بینی‌‌ها و مدعیان برتری نژادی سفید پوست.

نکته قابل توجه آن ایام یعنی‌ دوران دهه هشتاد ۱۸۸۰آنکه زنان هندی مسلمان به میل خود نقاب و چادر یا به قولی‌ پرده را از سر بر داشتند و با البسه زیبای محلی یا البسه به اصطلاح فرنگی‌ در میان عام حضور میافتند و شوهرانشان حتی اروپایی‌های “کافر” را در منازل خویش پذیرا  میشدند. کشف حجاب در ایام کودکی من به وضوح مشهود بود که خاطره به یاد نرفتنی من است.

در ۱۸۹۰دوک و دوچس کنوت هند را ترک کردند و به موطن خویش باز گشتند. جای دوک را ژنرال جرج گریوز پر کرد که با همسرش به جامعه ما پیوستند ولی‌ میبایستی اقرار نمایم که اخلاق این شخص با دوک بسیار فرق میکرد و منظورم آن نیست که بهتر میبود. ژنرال گریوز حتی در چشم من نو جوان مردی جدی، مستبد، و تا حد زیادی خود خواه بود که تمامی آن آداب و رسوم محترمانه و دوستانه افسران و اتباع انگلیسی را با اشراف هند نادیده گرفت. دیگر از آن ضیافت‌های صمیمی‌ و پر مهر و شاد خبری نبود و دیدار‌ها منحصر به چند گاردن پارتی رسمی‌ و جدی گردید. جو اجتماعی و سیاسی نیز دست خوش تغییرات شد و آن ارتباط و احترام لازم از طرف اروپاییان به خصوص انگلیسیها به نمایش گذاشته نمی‌شد. دیگر میبایستی از آن میهمانی‌های با شکوه و ضیافت‌های شام در قصر‌ها ی فرماندار و اشراف هند خداحافظی می‌کردم و این برای من غم انگیز بود.

گاه با خود می‌ندیشیدم چه به سر مرد انگلیسی آمد؟؟ از اینکه به ناگاه دچار توهمات برتری نژادی از ساکنین رنگین پوست سرزمینی که به آن حکم رانی‌ می‌کند شد و برابری با بومیان را خطری برای امپراطوری تلقی‌ نمود و آنرا در شأن دربار انگلیس ندانست که از سران و اشراف هند صلاح نظر کند.  به تدریج تعداد ضیافت‌های مخلوط از انگلیسی‌ها و هندی‌ها رو به نزول گذاشت. همین طرز فکر غلط بود که با گذشت زمان به تلخی‌ روابط افزود که به کینه توزی و دشمنی و بالاخره تجزیه هند انجامید. سالها بعد ژنرال گریوز را در کشتی‌ بخاری دوور کلأیس که به فرانسه میرفت ملاقات نمودم. باز نشسته شده بود و تنها به روی عرشه قدم میزد. به رسم ادب با وی سلام و احوالپرسی کردم و سراغ خانم گریوز را گرفتم وی با خنده جواب داد وقتی‌ به یک رستوران عالی‌ میروی ساندویچ گوشت خوک خود را با خود نمیاوری.

شاید بتوان گفت اولین گروهی از مردمان ساکن هند که از تغییر رفتار انگلیسی‌ها مستقیماً متاثر شدند پارسیان بودند. پارسیان مردمانی پاک دل و با هوش و زحمت کش با هنر ذاتی مردمداری و میل به پیشرفت. پارسیان در حقیقت نقش میانجی را ما بین انگلیسین و هندویان ایفا مینمودند و در نهایت خود از این خدمت حیاتی‌ و در این آتش کینه ورزی سوختند و مورد غضب اهالی قرار گرفتند. آنان که از مهاجران ایرانی‌ تبار زرتشتی هستند بعد از حمله اعراب به ایران به هندوستان کوچ کردند و در این دیار سکنی گزیدند درست مانند خانواده من که از ایران کوچ کردند. پارسیان به راستی‌ مردمانی پاک طینت و نیک‌ رفتاری هستند که بعد از ترک انگلیسی‌ها از هند دیگر وجودشان به عنوان میانجی مورد نیاز نبود. برخی‌ از هندویان  به پاریسان لقب “نوکر انگلیسی ها” را میدادند و از طرف دیگر انگلیسیان نیز به آنان به چشم حقارت مینگریستند. حتی دیگر اروپاییان نیز از پارسیان روی بر گردانیدند و آنان را جزو گروه رنگین پوست آسیایی دانسته از داد و ‌ستد با آنان خود داری مینمودند. به طور عم برخورد غیر قابل قبول با این قوم نیک‌ سرشت رسم شده بود که برای من بسی‌ جای تأسف بود.

حتی یک تغییر رفتاری شوربختانه رتر که در طی‌ زمان اثر عمیقی در روابط انگلیسیان و اهالی شبه قاره هندوستان گذارد سیاست نوین دوری اتبأع کشور‌های اروپایی به خصوص انگلیسی از تمامی طبقات هندیان بود اعم از طبقه اشراف و مهرجه تا دهقانان و زحمتکشان کاست‌های مختلف تا روحانیون احزاب مختلف این مملکت چند صد فرهنگی‌ و حتی طبقه تحصیل کرده و شاغل. هر چقدر کنگره و مجلس در دهه هشتاد  ۱۸۸۰  احترام متقابل را در حد کمال رعایت مینمودند و نیکوخاهانه در پی‌ کار‌های روزانه بودند در دهه نود این عتماد و نیکوخواهی شکسته شد و از میان رفت. حال این سیاست جدید بود یا نه‌ کسی‌ به خوبی نمیداند. منشأ این شکاف که با سرعت هرچه تمام‌تر میان تبعه‌های اروپای و ساکنین هند افکنده شد هنوز مورد بحث روشنفکران و اندیشمندان است.

هنوز که هنوز است در این معما سر در گم هستم که چرا مرد انگلیسی که زمانی‌ مورد ستایش و حیرت من بود ناگهان تغییر رویه داد و بر آن شد که خود را عضو نژاد برتری بداند. نژاد حکمفرمای سلطنتی که دون از شأن خود دانست که با بومیان و مردم تیره پوست در ارتباط دوستانه باشد. رنگ پوست مسئله‌ روز شّد. سفید از تیره دیگر فقط یک فرق رنگ نبود بلکه فرق ما بین هوشمندی و نفهمی شود این طرز فکر بسیار خطر ناک بود که به یک فاجعه انجامید. آنها تنها به خدمتکارنشان روی خوش نشان میدادند. این دیگر از حالت ارباب و رعیتی نیز به مراتب بد تر میبود. اینجا بود که من خطر یک واقعه ناگوار بزرگی را احساس کردم. این طرز فکر بیمار و خود خواهانه سفید پوست حتی به روحانیون مسیحی‌ نیز سرایت کرد و دین مسیحی‌ را برتر به خصوص نسبت به مسلمین می‌دانستند.

برایم بسیار تعجب انگیز بود که میدیدم حتی با مسلمانان سفید پوست اروپای اغلب سلاو نیز مانند فرد رنگین پوست رفتار میکردند و در باشگاه‌های خود آنان را نمیپذیرفتند صرفاً به خاطر آنکه مسلمانند. چند سفیر ولایت‌های سلاو  تحت حکومت امپراطوری عثمانی که همگی‌ سفید پوست می‌بودند حق ورود به باشگاه‌های انگلیسی و فرانسوی را نداشتند و به خاطر دارم که یک بار یکی‌ از روشنفکران انگلیسی که با سر کنسول عثمانی که مردی سفید پوست میبود  به باشگاه رفته بود مورد اعتراض شدید اعضا و مدیریت آن باشگاه قرار گرفت و از او با تأکید خواسته شد که دیگر دست به چنین کاری نزند و یک مسلمان را با خود به باشگاه نیاورد سپس از آنها خواستند که باشگاه را ترک کنند. این موضوع باعث کدورت  عثمانیان گشت به طوری که روابط هند و امپراطوری عثمانی را تا مدتها به حد اقل و چند مقام رسمی‌ تقلیل داد.

همینطور سر کنسول پادشاهی ایران و اعضای سفارت و کنسولگری نیز اجازه ورود به باشگاه اروپأیان مسیحی‌ را نداشتند. ژاپنی‌ها که همواره در طول تاریخ خود را از بقیه ملل جدا میکردند و به گوشه نشینی معروف بودند البته خود را سنگین نگاه داشته با قاطی نشدن با دیگر نژادها اعم از سفید پوست یا رنگین پوست برای خودشان باشگاه مخصوص خود را داشتند و به جز ژاپنی هیچ کس را راه نمیدادند.

شاید جالب توجه باشد که یکی‌ دیگر از موارد اختلافات طبقاتی میان افسران و صاحب منصبان اروپأیی به خصوص انگلیسی خانم‌ها یشان بودند. همسران این مقامات عالی‌ رتبه در یک نوع چشم و هم چشمی شدیدی گرفتار بودند که گاهی‌ با حسادت نیز مخلوط می‌گردید و زمینه تبعیضی شدیدی را فراهم می‌نمود. آنان نه‌ تنها تبعیض میان نژاد سفید پوست علیه رنگین پوست را دامن می‌زدند بلکه در میان خود افسران و مقامات سفید پوست به خصوص غیر انگلیسی نیز حساسیت تبعیضی نشان میدادند. و جالب اینجاست که این بانوان پر افاده که اغلب از خانواده‌های معمولی و اعم انگلیسی بودند با ورود به هندوستان و مشاهده خانه بزرگ پر از خدمتگزار به اصطلاح امر به ایشان مشتبه میشدو احساس برتری نژادی به آنان غلبه می‌نمود.

این رفتار به اصطلاح تازه به دوران رسیده افسران و همسرانشان بسیار متفاوت بود با عهد افرادی مثل سرّ جان ملکم، سرّ مانت اسوارت الفین استون یا لرد ریپون و لرد رأی. آنان به این امر واقف بودند که وظیفه انگلیس در قبال هند به وجود آوردن تفاهم دو جانبه در مسیر صلح و پیشرفت که از طریق آموزش فنون مختلف از جمله دولتمندی میباشد که به تدریج کشور را توسط افراد هندوستان اداره کنند و استقلالی توام با حفظ حرمت دوستی‌ ما بین دو ملت برای هند به میسر سازند درست مانند کاری که در استرالیا، نیوز لند و کانادا به ثمر رساندند. دریغ از آن روزگاران خوب.

خوب به خاطر میاورم آن میهمانی صبحانه را که به افتخار یک انگلیسی بالا مقام ترتیب داده بودم. در آن میهمانی پسر عمویم را که به تازگی از انگلیس آمده و یک طرفدار تمام و کمال انگلیسیان میبود دعوت کرده بودم. او تاریخ آسیا و اروپا را به خوبی می‌دانست و آنروز به جهتی‌ سرّ صحبت را به حکمرانی مسلمانان در اروپا گشود که از شمال آفریقا و از آنجا به اسپانیا نفوذ کرده پنج قرن تمام در نواحی جنوبی اسپانیا حکومت اسلامی خود را بر پا کردند و از خود فرهنگ و رسوم خاص خود را به جای گذاشتند. پسر عمو سپس از امپراطوری معظم و وسیع عثمانی سخن راند که تا قلب اروپا پیش رفته تا به آنروز کنترل کامل خود را حفظ نموده بودند و فرهنگ و رسوم اسلامی را در اروپا اشاعه می‌دهند. در اینجا بود که یکی‌ از افسران سالخورده انگلیسی طاقتش طاق شد و بر آشفت و به رگ انگلیسی اش بر خورد و به تندی جواب داد: “ما اینطور مقایسه نمی‌کنیم!” و سپس ادامه داد: “حکومت ما جاودانه است و فقط محدود به چند قرن نیست!” حال که دهه پنجاه قرن بیستم را میگذرانیم آن طرز تفکرات جاه طلبانه دیگر رنگ و بویش را از دست داده و غرور و برتری انگلیسی مانند مه‌ صبح گاهی‌ در زیر آفتاب درخشان و گرم استقلال از میان رفته و محو شده ولی‌ همچنان در خاطر من مانده.

یک خاطره جاودان دیگر از آن دوران در ذهنم نقش بسته و آن ملاقات من نوجوان با نویسنده معروف امریکائی مارک تواین بود که یک بعد از ظهر کامل را با او به سر بردم که با صرف شام در هتل واتسون با او ادامه یافت. آن هتل محل اقامت مارک تواین در بمبئی بود. من وی را شخصی‌ متین و موقر یافتم با رفتاری آرام و دوستانه که من نوجوان را تحت تأثیر زیاد قرار داد. آقای تواین که در طول عمرش ثروت قابل ملاحظه‌ای اندوخته بود همه را در یک سری معاملات بورسی غلط از دست می‌دهد و در کهنسالی مجبور شد از نو شروع به کار کند. او بعد از آن شکست مالی‌ مسافرت به دور دنیا را شروع کرد و با مقامات مهم محلی مصاحبه هایی را به عمل آورد. حتی از ملاقات با من در کتابش “به دنبال خط استوا” نام برد. او هیچوقت تأسف و تلخی‌ از بباد دادن ثروت انباشته شده خود بروز نداد وهیچ به زبان نیاورد. او همواره مورد احترام همگی‌ مردم بوده و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم. من از او همیشه به عنوان یک نابغه غمگین یاد می‌کنم.

  بخش ۳

من به دنیای غرب میروم

با ترک دوران کودکی و نوجوانی و در بدو ورود به دنیا ی بزرگسالان زندگی‌ من در قالب جدیدی شکل گرفت. مسئولیت‌های من در مقام رهبر اسماعیلیان جهان بطور روزافزون زیاد میشد. به اصرار مادر عزیز و دقیقم بخش بزرگی از تصمیم ها را شخصاً می‌گرفتم تصمیم هایی که در دوران نوبالغی من توسط ریش سفیدان و دیگر مسئولین گرفته میشد به تدریج و بر شانه‌هایم افزوده میشد. مادرم که در کودکی سعی‌ و کوشش خود را در آموزش و پرورش من در حد کمال به کار برد همچنان در صحنه زندگی‌ من حاضر و حاکم بود و من آن ارادت و سرسپردگی کامل به مادرم را با آغوش باز و عشق فرزندی همیشگی‌ خود میپذیرفتم. من و مادرم تا آخرین روز عمر بلندشان از نزدیکترین روابط بر خوردار بودیم. چه نماز‌های خالصانه که با هم ادا نکردیم  و چه صبحگاهانی که با نیایش‌های عاشقانه پروردگار یکتا در کنار هم بسر نکردیم و چه شامگاهانی را که با ایشان با اشعار شعرای پارسی‌ زبان بسر نکردم. یکا یک آن روزها و شب‌های نایاب و گرانبها در خاطرم است. مادرم همیشه در ذهن من حاضر و مثل همیشه هشیار است. روحشان شاد.

ولی‌ تشویق مادر در آموختن و ستایش پروردگار فقط منحصر به مطالعه کتب مقدس و نیایش نمینجامید. ایشان همیشه من را به حرکت و انجام اهداف زندگی‌‌ام تشویق مینمودند و به قول خودشان از تو حرکت از خدا برکت. با نماز و نیایش Mojtaba-Mirzaبه تنهایی نمیتوان از مسکینان و یتیمان دلجویی کرد و به احتیاجاتشان رسید. میبایستی از جایت بلند شوی و دست به کار شوی. میگفت در دعا‌ و نیایش تو اهداف خود را تعیین میکنی‌ و از خداوند خواستار توانائی به رسیدن و به انجام اهدافت میشوی. همان تشخیص کارها و هدف‌ها ‌ست که صبحگاهان در دعا‌‌هایت برای خداوند به زبان میاوری همان افکار صبح گاهی‌ هستند که تو و سرنوشت تو را میسازند. خدا را شکر که همواره نصایح مادر را به خاطر سپرده به دل‌ نشانده‌ام و همواره در طول زند‌گیم به کار بستم.

هنگام پایان دبیرستان در هجده سالگی آقای کنی بالاخره از نفوذ خود استفاده کرد و از مدیر مدرسه خواست که دیگر مشق خط به من ندهند چون وقت بیشتری برای خواندن لازم دارم. خدا ایشان را عمر بدهد مرا از یک تکلیف اجباری معاف نمود آنهم در سال آخر دبیرستان. با اینکه از دیدن و خواندن یک خط زیبا حظّ می‌کردم ولی‌ با علم به اینکه خط من همین است که هست و من یک خطاط نخواهم شد البته خطم بد نیست ولی‌ همینقدر که زحمات خطاطان فارسی و لاتین را بتوانم درک کنم و ارج نهم برایم کافیست. ولی‌ ترجیح میدادم به جای نوشتن بخوانم چون تعداد کتب خوب و آموزنده و رمان‌های معروف کم نبودند و من علاقه وافری به مطالعه آنها داشتم و دارم. حال میخواهد به انگلیسی باشد یا به فارسی و یا به فرانسه و یا عربی‌. خوشبختانه در این چهار زبان کتاب‌های بسیاری را مطالعه کرده‌ام و از تک تک آنها لذت وافر بردم.

در اشعار و ادبیات تبحری نسبی‌ یافته بودم و برخی‌ مکاتب فلسفی‌ را می‌پسندیدم. مطالعه و شرکت در مباحث علمی‌ و ادبی‌ جزو لاینکف زندگی‌ من شد که تا به امروز ادامه دارد. البته لازم به تذکر این نیز هست که مطالعه و آزاد و سرأیدن شعر و نوشتن تفننی‌ فقط نیمی از اوقات من را اشغال میکردند. نیم دیگر ورزش و شرکت در مسابقات بود چه شخصی‌ چه در تیم‌‌های مختلفی‌ که در طی‌ زمان تشکیل داده بودم. برخی‌ از آن فعالیت‌ها را نیز همراه پسر عمویم آقا شمس الدین انجام می‌دادیم که خیلی‌ با لطف و هیجان مخصوص به خود توام بود و آن دوران را دقیقه به دقیقه خاطره انگیز میکرد. حال بپردازم به شرح آن‌ خاطرات شیرین و گاه با افتخار و گاه توام با شکست دوران جوانی‌ و شادابی.

هنگامی که نام اسبان “عالیجناب آقا خان”  در میادین مسابقات و سکوی قهرمانی‌های چوگان و اسب دوانی از بلند گو‌ها شنیده میشد به یاد پدر و پدر بزرگ می‌بودم و میبالیدم که موجب مباهات و افتخار خانوار آقا خان به خصوص مادر می‌گردید. مدت‌ها من اصرار داشتم اسب‌های برنده ما به نام پدر خوانده شوند. تک تک آن روز‌ها Lady Alishahرا به یاد دارم. حتی مسابقات کودکانه مابین من و آقا شمس الدین و دیگر هم کلاسی‌ها با اسب‌های پا کوتاه دوران کودکی را. بچه‌ها رسم کرده بودند که برندگان آن مسابقات به نام فرد آرچر، قهرمان اسبدوانی روز در انگلیس خوانده شوند. این نام یا عنوان اغلب نسیب من و آقا شمس الدین میشد. به یاد دارم روزی که مرگ نا بهنگام فرد آرچر تمامی اسب سوارن را در غم بزرگی گذاشت همینطور در خانواده ما. پنداری که یک عضو خانواده از دست رفته بود.

بلی موفقیت‌های درخشان اسبان من و آقا شمس الدین که برخی‌ از اصطبل‌ها را با من شریک بودند خاطرات درخشانی را در ذهن من اشغال کرده. به جرأت میتوانم ادعا کنم که در مسابقات غرب هند کمتر اسبی بود که می‌توانست با اسبان ما رقابت کند و آنان را مغلوب سازد و ما از یکایک آن پیروزی‌ها لذت وافر می‌بردیم. هرچه باشد چهار سال پشت سرّ هم جایزه بزرگ “نظام” بردن را نمی‌توان دست کم گرفت. مسابقات “نظام” از مهمترین مسابقات اسبدوانی به شمار میرفت. یکی‌ از اسبانم به نام “ییلدیز” نیز مرا برنده کاپ مسابقات فرما نروأیی پونه نمود آنهم سه‌ سال متوالی. این مرام تا سالیان ادامه داشت. برنده شدن به انسان احساس اتّکائ به نفس خارق الادهٔ‌ای می‌دهد و این را برندگان مسابقات  به خوبی میدانند.

بعضی‌ از اسبانم برای شکار تربیت یافته بودند. نه‌ از امثال اسبان شکار روباه در انگلیس بلکه بیشتر برای شکار شغال و گرگ تربیت شده بودند. این حیوانات خسارات زیادی به دامداران و مرغداران محل میرساندند و جمعیت این حیوانات میبایستی به نحوی تحت کنترل آید. به عبارتی شکار ما دو هدف داشت یکی‌ لذت شکار و دیگری که از اولی‌ مهمتر میبود بر قراری یک نوع توازن در طبعیت و ایجاد مصونیت برای زارعان و ساکنان محل. چه کودکانی که در راه مدرسه مورد حمله این حیوانات درنده قرار نمی‌گرفتند. هیچ شکاری را لذت بخش تر از شکار شغال در سحر گاهان روزهای زمستان نیافته ام. درست هنگام تابیدن اولین اشعه خورشید هنگامیست که بوی شکار به خوبی به مشام سگهای شکاری می‌رسد و به تعقیب شکار میدواند.

در ضمن من و آقا شمس الدین از پیش آهنگان ورزش هاکی روی چمن بودیم و تیم‌‌های خوبی تربیت کردیم که از ورزش‌های عمده و پر طرفدار هند و پاکستان امروزی گشت. به یاد میاورم در اوائل دهه نود  ۱۸۹۰  به این ورزش بسیار علاقه مند شدم و به اتفاق پسر عمو تیمی تشکیل دادیم. سپس تیم‌‌های دیگری در نواحی مختلف ایجاد نمودیم و مسابقه به راه انداختیم به یاد میاورم آن روز‌ها را من یا پسر عمو جوایز را به تیم‌‌های برنده اهدا مینمودیم. ما حتی ارتش را وادار به ایجاد یک تیم‌ هاکی‌ کردیم. هاکی‌ چمن و کریکت تقریبا در یک زمان به هندوستان معرفی‌ شد. کریکت توسط فرماندار وقت بمبئی لرد هریس رواج یافت که اولین تیم‌‌ها متشکل از جوانانی بود که سالیانی را در انگلیس به تحصیل مشغول بودند. امروزه کریکت در هند و پاکستان از محبوب‌ترین اگر نه‌ محبوب‌ترین ورزش تیمی به حساب می‌اید که بازیکنانی در سطح جهانی‌ ارائه می‌دهد.

در سنین هجده نوزده سالگی به ورزش مشت زنی‌ علاقه‌مند شدم و به طور جدی روش “فرهنگ بدنی” یوجین سندو را دنبال می‌کردم ولی‌ باز همچنان حواس و اشتیاقم بیشتر متوجه اسبدوانی و سوار خوبی میبود. اسب نیمی از افکار مرا به خود اختصاص داده بود. در تمام ایام عمرم همواره ورزش مناسب سنّ خود را دنبال می‌کردم که اسبدوانی سالیان سال آن ایام را در بر می‌گیرد. در جوانی‌ ورزش‌های سنگین تر و مهیج تر، ودر بزرگ سالی‌ به تدریج به ورزش‌های سبکتر روی آوردم مانند گلف و تنیس. در میانسالی و با افزایش سنّ ورزش گلف و پیاده روی اوقات تفریحی و ورزشی من را اشغال میکند. اوقاتی که در اثر مسئولیت‌های کاری و جهانی‌ کمتر و کمتر میشد.

در پنجاه سالگی گلف بیشتر مورد توجه من قرار گرفت ادامه این ورزش روزنامه‌ای را وا داشت که بنویسد “آقا خان جاه طلبی‌های خود را از اسب دوانی به صحنه گلف آورده” در مورد اول درست نوشته بود  ولی‌ در مورد گلف جاه طلبی جایش را به شاگردی و آموزش میداد. آن نمره ۱۲ سالیان سال مرا طلسم کرده بود.

من همیشه معتقد به ورزش اندازه ولی‌ مداوم بوده ام. به طور مثال هیچگاه نتوانستم خود را به ورزش‌های طولانی و پر تکاپو در دو روز تعطیلات آخر هفته مانند اکثر اروپاییان وفق دهم و بقیه هفته را بدون تلاش و تمرین به سر کنم. من همیشه ورزش را هر روز خواسته‌ام ولی‌ به اندازه معمول خود طوری که با برنامه روزانه‌ام جور در بیاید. خوب دیگر بس است از ورزش نوشتن. لااقل در این مقاله. قرار بود از جوانی‌ شروع کنم. برویم سراغ موضوع دیگری که بر میگردد به آن دوران.

بلی در سال ۱۸۹۵  من به مرز مردانگی رسیده بودم. معلمان و مربیان تعظیم کنان از زند‌گیم خارج می‌شدند و مرا به حال خود میگذاردند. تمامی تصمیم‌های زندگی‌ دیگر با خودم بود و دست هیچ کس دیگری مستقیم در امور من نبود مگر با خواست خودم. به جز یک مورد. ازدواج. ازدواج میبایستی از پیش توسط بزرگ تر‌های فامیل تعیین میشد. رسمی‌ که من بعد‌ها از میان بردم. مانند هر مرد جوانی‌ در آن سنّ و در یک کشور شرقی‌ من نیز به فکر ازدواج افتادم. در حلقه محدود فامیلی که همواره مرا احاطه کرده بود همبازی کودکی که همیشه او را شاهزاده خانم صدا میزدیم نظرم را گرفته بود و ایشان نیز بی‌ میلی نشان ندادند. شاهزاده بیگم دختر عموی من آقا جونگی شاه میبود که من به ایشان ارادت و سر سپردگی خاصی‌ پیدا کرده بودم و ایشان را از بسیاری لحاظ در زندگی‌ سر مشق قرار داده بودم. زیر نظر مستقیم مادر و والدین شاهزاده خانم و تشویق‌های آنان این وصلت شد. در تعجب هستم که چطور در دوران کودکی و بازی‌های قایم باشک و دیگر بازی‌های آن زمان هیچوقت به مخیله‌ام خطور نکرده بود که یک روز این دختر بچه همسرم خواهد شد تا اینکه با ‌نمکی کودکی به مرور زمان به زیبائی کامل یک زن شرقی‌ تبدیل شد که تحسین برانگیز و خواستنی بود. من از مادر تمنا کردم پیش عمو و زن عمو رفته به خواستگاری شاهزاده خانم بروند. همینطور هم شد و آنها با خوشحالی‌ قبول کردند. چقدر خودم را خوشبخت یافتم وقتی‌ که حلقه ازدواج را به دست زیبایش و در انگشت باریک و بلندش کردم. اولین عشق من شاهزاده خانم بیگم.

در این زمان عمو جنگی شاه، همراه با عمه‌ جان با دختر و پسرشان عزم به زیارت خانه خدا کرده به مکه سفر کردند. پس از نائل شدن به زیارت کعبه و انجام فرائض دینی به رسم همیشگی‌ فامیل مدتی‌ را در جدّه به سر بردند بندری در کرانه دریای سرخ که اکثر زائرین از اقصی نقاط دنیا از آن طریق به مکه میروند و بازمیگردند. در حین اقامت در جدّه بود که بزرگترین فاجعه به سر خاندان ما وارد شد و آن قتل فجیع عمو جنگی شاه و پسر عمو شاه عباس میبود در محل اقامتشان. همسر و دخترشان نیز در آن خانه بودند ولی‌ شکر خدا به آنان آسیبی نرسیده بود. تحقیقات پلیسی‌ به گونه کشور‌های غربی در آن کرانه دریای سرخ و در آن زمان‌ها وجود نداشت و ارتباطات منحصر به تلگراف بود که قابل اطمینان نبود. پلیس هند فقط از زائرین هندی به هنگام باز گشت سؤالاتی کرد. از رپورتی که پلیس بمبئی در مورد قتل عمو و پسر عموی من که پدر و برادر همسرم شاهزاده خانم نیز می‌بودند به مقامات دولتی و قانونی ارائه شد نیز اطلاعات مبهمی به دست می‌آمد چه برخی‌ عاملین قتل را افراطی‌های مذهبی‌ دانستند و برخی‌ مدعی بودند که آنان پس از ارتکاب به قتل‌ها با نوشیدن سّم دست به خود کشی زدند و بعضی اظهار داشتند که قاتلان توسط ملازمه و نوکر‌های خانه کشته شدند.

این تراژدی عمیق روی سلامت من و همسرم تأثیر به سزأیی گذاشت. اغلب آن تابستان را هردو بیمار بودیم چه جسمی‌ و چه روحی‌. درد بزرگ و نا به هنگامی بود که به سختی با آن توانستیم کنار بیاییم. من در یک سری تب‌های سوزناک قرار گرفته بودم که در موسم بارانهای شرجی با درد مفاصل توام شده بود و اوقات را به من جهنم میکرد. به طوری که به سفارش پزشک تشویق به یافتن محل زندگی‌ جدیدی شدم با آب و هوای خنک‌تر و خشک تر.

در اولین‌ فرصت بعد از نقاهت سفری به شمال هندوستان کردم. این اولین سفر من خارج از نواحی جنوب و غرب هند بود. نمی‌شود گفت اولین مسافرت خارجی‌ من بود چون قبلا به بوشهر و مسقط و بغداد رفته بودم. ولی‌ این حالات روحی‌ بعد از فاجعه‌ای که به سر فامیل آمد به من ناگهان یک روحیه سرکش داد و هوای مسافرت‌های دور دست را. در آن سفر به شمال من از معابد و زیارتکده‌های مسلمین در اقرا، لاهور و دهلی‌ دیدن نمودم. آن شاهکار معماری و یکی‌ از عجائب جهان تاج محل را دیدم و روزی تمام را در آنجا گذراندیدم. از قلعه سرخ دیدن کردم و در مسجد‌های جواهر، و مروارید نماز گذاردم. در حین مسافرت از شمال فرصت دیداری از کالج انگلیسی اسلامی در آلیگره را داشتم که آنجا با سرّ سید احمد و نواب محسن الملک افتخار آشنائی را داشتم که به یکی‌ از آرزوهای دیرینه‌ من صحه گذاشته بودند .. ایجاد یک کالج اسلامی به زبان انگلیسی یا فرانسه برای بهتر شناختن اسلام به شاگردان اروپایی و در عین حال بالا بردن سطح معلومات عمومی‌ دانشجویان محلی فقه و معارف. هدیهٔ نقدی از دارائی شخصی‌ به حساب‌شان داده شد که توانائی استخدام معلمین بیشتری داشته باشند.  ولی‌ به من گفته شد که آن مؤسسه دچار کمبود مالی‌ بسیار بزرگتر ایست و به سختی کار می‌کند. من پیشنهاد دادم که اوضاع کالج اسلامی را به بزرگان انساندوست و نیکوکار جهان اطلاع دهند. اشخاصی مانند آقای راکفلر یا کارنگی میتوانند کمک‌های عمده‌ای به این مؤسسه برسانند.

همراه بالا رفتن تدریجی‌ سنّ به خوبی در مییابی که با افراد مناسب آن سنّ خود برخورد خواهی کرد. طرف‌های معاملات و مسابقات و همه کار در زندگیت بنا به سنت بالا میرود. اینطور فکر نمی‌کنید؟ من در عین حالی‌ که هنوز تازه داماد بودم و هنوز در عشق به شاهزاده و در عین حال متشنج از فاجعه قتل پدر و برادر شاهزاده خانم سعی‌ بر آن‌ داشتم که از انجام وظائفم به عنوان رهبری برای هند اسلامی و جامعه اسماعیلی کوتاهی‌ نکنم. در سمینار‌ها و کنفرانس‌ها نقش‌های محکمتری ایفا کردم. آنجا بود که متوجه یک اصل برای ۷۰ – ۶۰ میلیون مسلمین هند شدم و آن با رأی اکثر مراجع تقلید میبود و آن اینکه منتظر کمک خارجی‌ نباشیم. متوجه شدم دنیا بیش از اینها سرش شلوغ است که به خواسته ما وقعی نهد. این ما هستیم که بایستی خود را اداره کنیم. این است راز بقای ما در طویل مدت.

این نتایج را من با سران اسلامی هندوستان هنگامی میگرفتیم که هنوز دنیا شاهد دو جنگ جهانی‌ نشده بود و از فور پوینت خبری نداشت. با این احوال من راه سخت کوشی را پیشبینی‌ می‌کردم و فرا گرفتن هرچه فراتر علم در میان قوم مسلمین. خود کفأیی از خود گذشتگی‌ها لازم دارد، سخت کاری نیاز دارد و امید. امید به پیشرفت. امید به بهسازی اوضاع بشر و موجودات اطرافش. امید به ایجاد یک نظم جهانی‌ عاری از عقده‌ها و قدرت ها. جنگ علیه بی‌ تفاوتی‌ و بی‌ احساسی‌ داشت شروع میشد. یک بیداری بزرگ. هیچ کس قدرتش را به تو نمیدهد. این را از همان اول وارد شدن به این میدان بایستی بدانی‌. سخت است توازنی میان انسانیت و بقا تعیین کردن ولی‌ میبایستی تعیین شود. این زمین مال همه است و همه بنده یک خدا. با ماست که هرکجای این کره خاکی که باشیم عضو سازنده و موفق جامعه خود باشیم. این است سر آمد دعای صبح گاهی‌ من.

در تاریخ معاصر ثبت شده که اغلب اوقات این دانشگاه‌ها هستند که در کشور‌های نو بنیاد و تازه به استقلال رسیده نقش “سکوی پرتاب” افکار و دولتمندی رهبران آنان را ایفا میکنند. در آن زمان‌ها به یاد دارم که گفته میشد کالج میسیونری امریکائی در قسطنطنیه نقشی‌ اساسی‌ در روی کار آمدن بلغارستان جدید به عنوان یک کشور مستقل ایفا نمود. چه کسی‌ میتواند تاثیر دانشگاه امریکائی بیروت را در بیداری ناسیونالیزم عربی‌ به‌‌‌ درستی‌ تخمین بزند؟ الیگارته هم از این قاعده مستثنی نبود. ولی‌ یک فرق اساسی‌ میان دانشگاه الیگارته با دانشگاه‌های نامبرده موجود بود و آن این که آن دانشگاه که اساس پایه گذاری پاکستان جدید را گذارد از داخل و از خودمان حمایت گردید و دست هیچ مؤسسه خیریه یا دانشگاهی خارجی‌ نبود و من به شخصه متوجه این اصل اساسی‌ بودم. بلی کشور مستقل پاکستان ثمره مستقیم دانشکده‌های این دانشگاه اسلامی بود.

برگردیم به خاطرات بیشتر شخصی‌، من بعد از کسب نسبی‌ سلامتی در سفر به شمال هند به منزل بازگشتم. همان منزلی که شاهزاده خانم غمگین من خود را از دنیا پنهان کرده و گوشه نشینی اختیار کرده بود و من به او بسیار حق میدادم. چه زود اوقات خوش با هم بودن از ما گرفته شد. به یاد میاورم روز ازدواج مضاعف ما را. بلی ازدواج من با دختر عمو و پسر عمویم آقا شمس الدین بادختر خاله مان را. آن شب میهمانان بسیاری از طبقات مختلف و از ملیت‌های مختلف حضور داشتند. دو مراسم ازدواج کاملا مطابق آداب و رسوم اسلامی و پارسی‌ انجام گردید و من و آقا شمس الدین همبازی و همکار و شریک بسیاری از مسابقات ورزشی بار دگر به اتفاق دست به یک تصمیم اساسی‌ در زندگی‌ زدیم.

متأسفانه میبایستی اقرار نمایم که این بار و در آن تصمیم اساسی‌ موفق نبودم. چه رفتار و کردار‌های من و شاهزاده به مرور زمان سرد تر و سرد تر می‌گشت و از سوی دگر مسئولیت‌های اجتماعی و دینی من در بیرون از منزل فرصت بازیابی یکدیگر را نمیداد. به هیچ وجه منلاوجوه انتظار اتفاق آن فاجعه مضاف را در خانواده نداشتیم. قضا و قدر دست به دست هم داده من و همبازی کودکیم را، که اکنون همسرم بود از هم جدا نمود. من بعد از آن جدائی از شاهزاده به سرعت جذب مسئولیت‌ها و فعالیت‌های اجتماعی شدم و همان قضا و قدر حکم کرد که دیگر من هیچگاه شاهزاده را نبینم. ایشان زندگی‌ آرام و خلوتی بر گزیده بودند و اوقات بسیاری را در نیایش و به نماز میگذرانیدند.

 اگر ازدواجم ناموفق از آب در آمد، به عکس زندگی‌ اجتماعی من با موفقیت‌های پیاپی رو به رو بود و همه اینها از سال ۱۸۹۷ به بعد به وقوع پیوست. به این دلیل این سال را به خاطر دارم چون سال وحشتناکی بود. سال حمله طاعون. این فاجعه عظیم از مشرق قاره آسیا و حتی گفته شده از هنگ کنگ شروع و مانند سیل خروشانی به طرف غرب روان گشت و میلیون‌ها قربانی گرفت. اواخر تابستان ۱۸۹۷ بود که موج طأعون به بمبئی رسید. ابتدا مسئولین امر و فرمانداری وقت آن را جدی نگرفته امیدوار بودند که زود از میان برود ولی‌ متأسفانه عکس آن‌ ثابت گردید و بمبئی شاهد فاجعه آمیز‌ترین سال بقای خود شد. جامعه پزشکی‌ با مشاهده تعداد قربانیان در بهت و حیرت فرو رفته بود. آن دوره که مبارزه با این بیماری وحشتناک به تکامل امروزه خود نرسیده بود جامعه پزشکان هندوستان را به حد اعقل اعتماد به نفس رسانیده بود و آثار عجز در میان سردمداران و دولتمردان هویدا میبود.

تنها کاری که از مقامات بر میامد اقدامات به اصطلاح پیش گیرانه بود که برای صد‌ها هزار هندوی کاست ساکن کلبه‌ها و محلات فقیر نشین زیاد کارگر نبود. فقط می‌گفتند پنجره‌ها را باز کنید و بگذارید نور خورشید و هوای تازه وارد اتاق شود. هزاران نفر بر اثر مواد شیمیأیی ضدّ عفونت بیمار گشتند و آن نیز شد مزید بر علت. بلی شیوع طاعون نمای زشتی از خود به جای گذاشت. نه تنها اخلاق عموم به سرعت روی به فساد می‌گذاشت سر برگرداندن از قوانین اجتماعی و غارت و دزدی به سرعت افزایش یافت. احترام‌ها از میان رفت و اعتماد‌ها جای خود را به شک و تردید و بد بینی‌ واگذار کرد. سیل اعتراضات و اهانت‌ها به مقامات دولتی به خصوص فرماندار وقت سرازیر گردید که اوج خود را با قتل یک مقام دولتی انگلیسی نشان داد. مردم وی را مقصر در اغماض و سستی در کنترل طأعون می‌دانستند.

همه این فجایع هنگامی رخ میداد که فرمانداری وقت بمبئی یک پزشک متخصص وبا به استخدام در آورده بود. این پزشک حاذق که نامش پرفسور هافکین بود یهودی و از روسیه بود. او هنگامی که به دولت گزارش خود و توصیه خود را مبنی بر تلقیح عمومی‌ علیه وبا ارائه میداد ناگهان با یورش طأعون رو به رو شده بود. دکتر هافکین یک متخصص میکرب شناس بود. او نیز دیر متوجه شیوع طاعون شده بود ولی‌ از آنجا که یک فرد مصمم و پایدار در استاندارد‌های انسانی‌ و پزشکی‌ بود نا امید نبود و با پشتکار بسیار بیماران را می‌پذیرفت و به واکسیناسیون علیه طاعون در نواحی دست نخورده امر نمود. گاه با خود میندیشام امری که او صادر میکرد از اوامر دولتمردان بی‌ دست و پا و عاجز بس‌ والا تر و مهمتر بود.

دکتر هافکین دستور داده بود که از بیماران طأعون در اتاق‌های مخصوص پذیرایی شود که تحت درمان قرار گیرند ولی‌ این تقاضای بزرگ و غیر ممکنی بود از کثرت بیماران در حال مرگ. ناقوس مرگ همه جای بمبئی به صدا در آمده بود و قربانیان مطابق مراسم دینی خودشان دفن می‌شدند که در میان آنان از افراد قوم من نیز بودند. من مصمم شدم من با پرفسور هافکین شخصاً تماس بگیرم و همکاری و حمایت خود را از او و تلاش مقدسش به وی اطلاع دهم. هرچه بود من نیز در مورد پاستور و میکرب شناسی‌ مطالعاتی داشته‌ام و به اهم مقابله با امراض عفونی‌ از طریق واکسیناسیون واقف بودم. اولین اقدامی که به نظرم رسید جواب به درخواست دکتر هافکین بود در مورد ایجاد اتاق‌ها و محل مناسب برای پذیرش بیمارانی‌ که امید به زنده ماندن رویشان بود. فورا تصمیم گرفتم بزرگترین منزلم را که قصری بود نزدیک تالار آقا در اختیار کامل دکتر هافکین و بیمارانش بگذارم. این کوچک‌ترین کاری بود که می‌توانستم در همکاری با این مرد مقدس بکنم. پرفسور هافکین پیشنهاد من را با کمال میل پذیرفت و دفتر کار و لابراتوار و بیماران خود را به آنجا نقل مکان داد.

برای دو سال تمام آن قصر مقر تحقیقات و مداوای بیماران پروفسور هافکین شد تا این که دولت هند با مشاهدات کار‌های موفق آمیز ایشان از پروژه حمایت کامل کرده با بودجه‌ای وسیع تر و امکاناتی بیشتر وی و بیمارانش را از منزل ما خارج نمود. من نیز آن قصر و تالار را وقف دانش و پژوهش نمودم که امروزه آن ساختمان‌ها قسمتی‌ از کالج سنّ مری در مازاگوان میباشد. در تمامی این مدت من نقشهای مختلف در کلاه‌های مختلف ایفا می‌کردم، گاه در نقش رهبر دینی، گاه در نقش یک شهروند علاقمند و گاه رابطی بین برخی‌ از نهاد‌های دولتی که کارهای لازم انجام گیرد و به بهترین و با صرفه‌ترین نحو این پروژه عظیم مبارزه با بیماری‌های عفونی‌ که در هندوستان آن زمان بیداد میکرد از زمین کنده شود و به پرواز در آید. شکر خدا موفق شدم نظر دولت و دست اندر کاران را روی این پروژه مهم متمرکز و آنان را وادار به تصمیمات بزرگ نمایم.

نتیجه فاجعه آمیز طأعون همانطور که به اختصار ذکر کردم، به روی قوم مسلمانان و اسماعیلی‌ها نیز بی‌ تاثیر نبود و آن مرض خانمان بر انگیز از ما نیز سهم خود را گرفت.  در این احوال و اوضاع میبایستی فورا عمل می‌کردم و تصمیمات عمده‌ای می‌گرفتم. این اقدامات انسان دوستانه در آن سطح وسیع چالشی بود که یا از طرف دولت میبایستی حمایت میشد یا افرادی مثل من که شکر خدا توانایی لازم در این چالش را در خود و خاندانم میافتم. بلی بار سنگینی‌ بود جدال با آبله و طأعون ولی‌ میبایستی انجام میگرفت آن هم برای آدمیزاد. میبایستی برای ترغیب دیگر متمولین هندوستان که تعداد‌شان کم نیز نبود، خود را مدل کار قرار میدادم که این کار با اقدامات وسیع و فوری من شروع گردید.

ومیبایستی برای ترغیب پیروانم نیز اقدامات فوری انجام گیرد. آن اقدامات از وکسن زدن خودم شروع شد که در ملأ عام برای آموزش مردم انجام گرفت، و فرستادن آن تصویر به تمامی جماعت خانه‌های اسماعیلی در آسیای مرکزی و جنوبی، و اقداماتی بس بزرگتر به دنبال آن برای بر اندازی بیماری‌های عفونی‌ در هند و آسیا به طور کّل. با دیدن آن تصویر پیروان من که برخی‌ هنوز گرفتار آدب و رسوم طب قدیمی‌ قوم خود در نواحی مختلف بودند، با خیال راحت و داوطلبانه خود را در اختیار مأموران تلقیح گذاردند. این وقایع همه هنگامی اتفاق می‌فتاد که از سنّ من بیست سال بیشتر نمیگذاشت. بلی آن روز‌ها نه تنها من و پرفسور هافکین به عنوان پیش آهنگان مبارزه سیستماتیک با امراض کشنده معروف شده بودیم، در عین حال به خاطر مبارزه با طب خرافاتی به اصطلاح سنتی در قاره آسیا نیز زبانزد خواص و عام بودیم که دامنه این همکاری به اروپا نیز کشانیده شد و روزنامه‌ها از ما دو نفر مقاله‌ها نوشتند. راجع به  .. تیم‌ هافکین – آقا خان.

میتوانم اذعان نمایم که به عنوان امام شیعیان اسماعیلیه در آسیا آن تصویر نمودار اولین رهبری من میتواند باشد. چه هنگامی که افراد آن نواحی خشن و دور از دسترس به دنیای امروزه دید‌ند که امامشان خود را واکسینه کرد پس بر آنان نیز روا و حتی واجب است که خود و خانواده خود را در مقابل آن امراض ایمن سازند. به حق که قوم اسماعیلیه در اقصی نقاط دور افتاده آسیای مرکزی و جنوبی از شیوع و کشتار طاعون و وبا کمترین تلفات را داشت و من ایزد تعالی را از این بابت شکر گذارم.

از قضای روزگار سال ۱۸۹۷ سال جشن برلیان ملکه ویکتوریا نیز بود که نشانگر پایان شصتمین سال ملکه‌ای ایشان بر انگلستان و کشور‌های مشترک الا منافع میبود. مانند دگر راج‌ها و فرمانداران محلی و رهبران دینی هندوستان من نیز به عنوان امام شیعه اسمیلیه برای تبریک به نزد نایب السلطنه هند، لرد الجین رفتم. حضور من شامل نمایندگی از طرف مسلمین غرب هندوستان و مردم پونه و بمبئی نیز میشد. لرد الجین من را با گشاده رویی پذیریفتند و به اتفاق به ضیافت نهاری که به دعوت  فیلد مارشال‌، سرّ جرج وایت فرماندار کّل هندوستان بود رفتیم. او به سرّ جرج معروف بود و به او لقب اژدها کش داده بودند. واقعا که آن لقب مناسبش بود. سرّ جرج در عین حالی‌ که فردی قده بلند، قوی هیکل و جنگ آزموده میباشد در صورت خشن و جذاب او رگ “رمانس” را میتوانی‌ ببینی‌. او میتواند یک عاشق کلاسیک باشد و از عهده نقش “دونژوانی” به خوبی‌ بر آید. آنجا بود که من به عنوان جوانترین نماینده‌ای که از طرف سه‌ نهاد آنجا حضور داشت مراتب تبریکات خود را توام با سه‌ درخواست به جناب نایب الا سلطنه ارائه دادم.

من به بمبئی باز گشتم که خود را برای سفر بزرگی آماده سازم. مهمترین قسمت زندگی‌ من بعد از سفر به اروپا آغاز گشت و من به آنجا میرفتم. میرفتم آن قاره کهن سال و مهد انقلاب صنعتی را با هنر‌های بی‌ نظیرش در نقاشی، مجسمه سازی، و موسیقی‌ از نزدیک ببینم و بشنوم.

هنگامی که اوج فاجعه و پسامد‌های آن کشتار طاعون و وبا را گذراندیم قرن جدید شروع شده بود.. قرن بیستم میلادی. در آن هنگام من به واسطه تجربیاتی که آموخته بودم به مردی واقع بین و آزموده تبدیل شده بودم. به مرد جوانی‌ که به معنی تمام کلمه سرد و گرم چشیده روزگار شده بود آن هم به احد خود. با دیدن و شنیدن از دست رفتن گروه گروه از مردمان بی‌ گناه.. زنان، مردان، و کودکانی که مانند گل نو رسیده در گزند روزگار پژمردند و به خاک رفتند. همه آنها من را مبدل به فردی مصمم در خدمت و سر سپرده نسل بنی‌ بشر نمود. من آن عتماد به نفس درونی‌ را کسب کرده بودم که هیچ یک از بازی‌های روزگار قادر به شکستنش نبود. مشاهده جامعه بین المللی در آن ایام سخت و تقلای پایدار من نه تنها به اعتماد پیروانم در قوم اسماعیلیه تحکم بخشید بلکه بسیاری از ساکنان کشور پهناور هندوستان و آسیای مرکزی را نسبت به رهبری من خوشبین ساخت.

روزگاری بود که اروپا فارغ از هر گونه تشویش و نگرانی‌ از بروز جنگ و بی‌ قانونی در صلح و آرامش بسر می‌برد و پیشرو دانش و صنعت بود. این ترقیات به خصوص در دهه آخر قرن نوزدهم بیش از پیش نمایانگر بود. من جوان به چشم خود تغییرات عمده‌ای در دنیای قدیم میدیدم و شاهد تحولات عمده‌ای در علم و صنعت بودم. هنگامی که برای اولین بار قدم به خاک اروپا گذاردم پنجاه سال از تشنج‌های ۱۸۴۸ می‌گذشت. به جز استثنأ جنگ کوتاه فرانسه و پروس در ۱۸۷۰ صلح و پیشرفت به نظر می‌رسید که در دنیا حکم فرمایی می‌کند و مردم به خصوص اروپا از نوعی آسودگی خاطر و اعتماد به خود بر خوردار بودند.

نمیتوان گفت که صلح عمومی‌ در جهان را قبل از شروع قرن را جدید مدیون چه هستیم؟ ملکه بریتانیا مایل است قسمت عمده اعتبار آن را به خود اختصاص دهد. البته نمیتوان منکر حضور نیروی عظیم دریایی انگلستان در اقصا نقاط دنیا بود. بلی به خاطر میاورم آن کره جغرافیایی دوران دبستان را که بیشتر آن‌ از دو رنگ تشکیل شده بود .. آبی‌  و صورتی‌. آبی‌ برای دریا‌ها و اقیانوس‌ها و صورتی‌ برای کشور‌های تحت حمایه پادشاهی بریتانیا ی کبیر. در این که نیروی دریایی انگلستان سالیان سال قوی‌ترین نیروی دریایی دنیا بود شاکی‌ نیست. شاید به همان دلیل بود که در جهان قرن نوزدهم باعث نوعی ثبات بوده. انگلستان در حقیقت از ۱۸۱۵ در هیچ گونه جنگ و درگیری عمده‌ای در سطح جهان نبوده تا میشود گفت ۱۹۱۴، شروع جنگ جهانی‌ اول.

مسافرت من با یک کشتی‌ مساگریس مریتایم که از خطوط جدید کشتیرانی لوکس مسافری بود به همراه دو منشی‌ بسمت مارسی آغاز گردید. من مخصوصاً نام لوکس را اینجا از قول خودشان به کار می‌برم که بگویم هیچ تحت تأثیر این کشتی‌ به اصطلاح لوکس و آخرین مدل نرفتم. چه به جرأت میتوانم ادعا کنم که همان کشتی‌ قراضه‌های مسافری قدیم بسی‌ راحت تر و جای دار تر می‌بودند. چه در مهندسی‌ کشتی‌‌های مسافری جدید در ابعاد کابین‌ها صرفه جویی بسیاری شده که به راستی‌ از مسافر سلب آزادی حرکت می‌کند. با رنگ و دکوراسیون کروم نمیتوان آن راحتی‌ را تعویض نمود. به هر صورت، به مارسی رسیدیم و از مارسی به نیس رفتیم. در آن فصل زمستان اوج مسافران به جنوب فرانسه و ساحل کوت دا زور بود. ما به زحمت توانستیم اتاقی در یک هتل پیدا کنیم.

ساحل ریویرا میتواند نمودار مناسبی برای خاندان‌های پادشاهی اروپا و روسیه باشد. تجمع این همه دوک و دوچس انگلیسی و گرند دوک‌های اتریشی‌ و آرک دوک‌های روسی و میلیونر‌های صنایع راه آهن و کشتی‌ سازی و پارچه و تاجران عمده همه در آن خط باریکه ساحل کوت دازور دیده میشوند که اغلب ویلا‌ها و کاخ‌های خود را دارا هستند. دیگر شاهزادگان و امپراتو ر‌های اتریشی‌-مجارستانی، و خوانین و فئودال‌های کشور‌های بالکان که از سلطه عثمانیان و روس‌ها به در آمده اند. ملکه ویکتوریا در هتل سیمیز آپارتمان مخصوص خود رای داشت که نصیب من و همراهانم شد. سوئیت مخصوص ملکه با اجازه و توصیه خودشان تحت اختیار من قرار گرفت.

من، پسری از بمبئی،  آنجا کسی‌ را نمیشناختم. فکر می‌کنم آنجا بیشتر با خدمه هتل صحبت می‌کردم تا با این اشخاص بالا رتبه اروپایی. ولی‌ تا آنجا که می‌توانستم به حرف‌ها گوش میدادم و اطرافم را خوب می‌نگریستم. کالسکه سواری‌های بلند مدت از سیمیز تا منت کارلو در امتداد ساحل را دوست میداشتم. رستوران‌های لوکس و فروش گاه‌ها و مغازه‌های اجناس گرانبها، جواهر فروشی هایی که زیباترین و درشت‌ترین الماس‌ها و برلیان‌ها و مروارید‌ها رای برای ثروتمند‌ترین اروپا در آنجا تهیه دیده بودند. چه در مونت کارلو چه در کن و یا نیس همه ملبّس به آخرین مد و در کالسکه‌های مزین و اسب‌های کشیده و بلند با سورچی‌ها و خدمه خوش پوش در آمد و رفت بودند.

بلی من در سواحل ریویرا خیابان هایی میدیدم تمیز و گلکاری شده با مردمانی با وقار و متموّل. با این که تمامی شهر‌های ساحل کوت دازور از درامد نسبی‌ بالائی برخوردار هستند ولی‌ متوجه بودم که در سایر شهر‌های فرانسه مردمان به خوبی البسه مناسب فصل به تان میکنند و از ژنده پوش، آن طوری که در هندوستان به دیدنش عادت کرده بودیم خبری نبود. خانواده‌ها حتما یک غذای گوشتی در روز مصرف میکردند در حالیکه به خوبی میدانم گوشت برای نیمی از جمعیت هند یک آرزوی کمیاب است. من به طور کّل متوجه شدم که در اروپا مردمان از سطح زندگی‌ بالا تر از حد متوسط زندگی‌ میکنند و با این که از طبقه شاهزادگان و فئودال‌ها نیز برخوردارند ولی‌ اکثر مردم به رفاه نسبی‌ روزگار را میگذرانند.

ولی‌ میبایستی اقرار نمایم که هتل محل اقامتم در ریویرا از گرانترین هتل های اروپا میبود به طوری که کرایه هتل برای من و دو نفر همراه، بدون هیچ گونه مخارج اضافی یا تفریحی دیگر دویست فرانک طلا در روز میشد که برای شخصی‌ مانند من نیز از حدود مناسبش خارج میبود. به معیار امروزه آن حدود چهل هزار فرانک میشود. البته یک فاکتور دیگری را میبایستی در نظر گرفت و آن فاکتور سطح زندگی‌ میباشد. همانطور که سطح زندگی‌ متوسط از دوران سخت به دوران راحت تر رسیده قیمت زندگی‌ لوکس نیز پایین آمده به طوری که امروزه آن اقامت در همان هتل حدود شش تا هفت هزار فرانک در روز میشود که هنوز رقم چشم گیریست.

من ده روز فراموش نشدنی‌ در ریویرا گذراندم و سپس عازم پاریس شدم. با قطار. واگن‌های مسافری قطار‌های دوران ماشین بخار کوچک و پر صدا بودند. آنچه در مورد کمی‌ فضا و راحتی‌ کشتی مسافری گفته بودم حال در نظرم به مانند اتاقی اشرافی و راحت میامد. بالاخره به پاریس رسیدیم. همان پاریسی که از بلووار‌هایش و سالن‌های تئاترش خوانده بودم. همان پاریسی که از دو ناپلئون و بالزاک و بره خوانده بودم. در هتل معروف بریستول اقامت کردم. روز بعد از سفارت انگلیس دیدن کردم. در غیاب سفیر معاونش به من و همراهانم خوشامد گفته یک معرفی‌ کلی‌ پاریس را برایمان شرح داده آدرس محل‌های دیدنی‌ را در اختیارم نهاد.

از موزه کرناوالت به موزه لوور رفتم سپس به بیبلیوتک ناسیونال رفتم. آنجا من را یکی‌ از اساتید زبان‌های شرقی‌ به نام سولمون رینوک تحویل گرفت و راهنمایی میکرد. هنگام مرور کتب دست نوشته فارسی و عربی‌ او از من خواست که برایش از آن کتب کمی‌ قرائت کنم و من با کمال میل پذیرفتم و صفحه‌ای از فارسی و مقداری از یک کتاب عربی‌ برایش خواندم و او پیدا بود که از شنیدن از زبان‌ها لذت می‌برد. وی سپس به من تبریک گفت برای صراحتم در خواندن آن مطالب به فارسی و عربی‌ و شگفتی خود را ابراز نمود از این که من نه تنها به فرانسه و انگلیسی کاملا مسلط هستم بلکه این دو زبان مشکل شرقی‌ رای نیز‌ به خوبی میدانم. من نیز از او برای اداره یک چنین مؤسسه و اداره مرکزی برای زبان‌های فارسی و عربی‌ تشکر کردم و ضمنا تعجب کردم (البته این را به او نگفتم) که چرا از اینکه می‌بیند من به این دو زبان مادری و آبا اجدادیم مسلط هستم تعجب می‌کند! او میبایستی از تسلطم به انگلیسی و یا فرانسه تعجب میکرد.

دوست من دکتر هافکین در بمبئی معرفی‌ نامه ای از من برای دکتر رو مسئول وقت انیستیتو پاستور مرقوم کرده بودند. من ایشان را در دفترشان ملاقات کردم و ایشان من را با خوشرویی پذیرا شدند. از دکتر رو برای Louis Pasteurتشکیلات مفصلی که در هندوستان اداره میکردند تشکر نموده خواستار ادامه و افزایش کمک یای واکسنی علیه بیماری های عفونی‌ و نسل بر انداز شدم که ایشان با خرسندی گوش فرا دادند و قبول زحمت نموده پزشک ها ی بیشتری به نواحی گسترده تری ارسال داشتند.

غروب بعد از دیدار از انیستیتو پاستور و دکتر رو به تئاتر رفتم برای شنیدن و دیدن یک نمایش اپرا. هنوز فصل جدید اجراها در پاریس شروع نشده بود و شاید به این دلیل بود که من آن صحنه پردازی با شکوهی را که در ریویرا دیده بودم در پاریس نیافتم. با تمام این احوال در یکی‌ از دیدن هایم موفق به دیدن و شنیدن صدای معروف مادام بارتت در آمفی تئاتر کمدی فرانسه شدم. آن زمان فکر می‌کنم مادام بارتت از موفقترین و خوش صدا ترین های خونندگان اپرای زمان خود بود. حال نیز پس از سالیان دیدن تئاتر و اپرا هنوز فکر می‌کنم مادام بارتت از برجسته ترین هنرمندانی است که تا به حال دیده ام و رأی من در مورد ایشان تغییر نکرده. البته به تماشای خواننده معروف سارا برنهاردت نیز رفته ام ولی‌ میبایستی اقرار کنم که من رای مأیوس کرد. او هیچ به خوبی مادام بارتت نبود. در آن دیدارم از پاریس به چندین اپرا و تئاتر رفتم که همگی به جز فوست کار میربیر بودند. هنوز که هنوزه اجرایی به زیبائی و خوبی‌ کار های میربیر ندیده ام و افسوس میخورم که از او هیچگاه آن‌طور که شایسته او بود تجلیل نشد. شهرت وی ناگهان افتاد و من از ناروای ای که در تجلیل از آن آهنگ ساز پر استعداد شد افسوس میخورم. البته نمی‌گویم او مثل واگنر است یا با موتزارت و وردی برابری می‌کند ولی‌ معتقدم باز سازی آهنگهای مییر بیر هم اکنون نیز میتواند از موفقیت بالایی بر خوردار باشد.

از پاریس عازم لندن شدم. در انگلستان دیگر من آن مسافر معمولی در فرانسه نبودام بلکه میهمان رسمی‌ ملکه ویکتوریا بودم. در ایستگاه مرکزی قطار لندن هیئتی از اشراف و ملازمینی از کاخ بکینگهم از طرف ملکه به استقبالم آمده بودند. من به پایتخت و مرکز امپراطوری بریتانیای کبیر رسیده بودم. از طرف دفتر فرماندهی هندوستان نیز سرّ جرالد فیتزجرالد به استقبالم آماده بودند. ایشان سمت معاون سیاسی فرماندار هندوستان را دارا می‌بودند. من را به هتل البمرال در پیکادلی بردند که محل اقامتم در تمامی مدت اقامتم در انگلستان بود. تمام بهار و تمام تابستان آن سال.

به محض ورودم به هتل دوک کنوت که در دوران کودکی با خانوأده من درهندوستان بسیار نزدیک بود به دیدارم آمد و مدت طولانی‌ نزدم ماند. پیدا بود که مراقبتت و مواظبت خاندان سلطنتی بریتانیا از من هیچ کم نشده بود. لندن دهه نود همانطوری بود که در کتاب ها و جرائد میخواندم. مرکز تجاری دنیای متمدن آنروز و غرق در جلا و شکوه و اعتماد به نفس. سمبل قدرت دوران ویکتریایی دورانی که در آن از امنیت کامل و نفوذ کامل برخوردار میبودی. هرچقدر متد حکومت و تسلط همچنان از اصول و روش قدیم و خشک پیروی میکرد و دفتر هندوستان توسط افرادی با استبداد و با انضباط سالیان پیشین اداره میشد باز با همه این احوال فرد‌ دسیپلین و انضباط قوی و قدرت را در آن چند هکتار زمین احساس میکرد.

از ظاهر لندن به نظر میامد که قدرت و اختیار به طرزی با شکوه حکمفرما بود. قدرت خرید پوند استرلینگ تقریبا هشت برابر پوند کاغذی امروز بود. با اینکه تفاوت ما بین فقیر و غنی محسوس بود ولی‌ راه پیشرفت و رسیدن به آرزو های شهروندان باز بود. دولت به خانواده های نیازمند آن‌طور که در دیگر ممالک اروپایی شنیده بودم کمک نمیکرد ولی‌ امکانات پیشرفت برای همه اعضای اجتماع انگلستان موجود بود. هر کسی‌ با لیاقت و کار و ابتکار می‌توانست خود را به درجات بالا برساند. قدرت اقتصادی و سیاسی در دست عده ای محدود بود که عمد‌تاً خاندان سلطنتی را شامل نمی‌شد چه آنان جزوی از آن حلقه تسلط و قدرت می‌بودند. تعداد سرمایه دارن عمده صنعتی‌ به سرعت رو به افزایش بود و حلقه قدرت و مکنت را گسترده تر میکرد. من جوان که در میهن خود شاهد فقر مطلق بودم و از حکومت دیکتاتوری و سلطه طلب این افراد در آن بخش از دنیا آگاهی‌ داشتم به خوبی به این امر واقف بودم که ملکه بریتانیا فقط حکم سمبل قدرتمندی را داشت که بسیاری از سر سپردگانش در قدرت مطلق و ثروت های افسانه ای تسلط داشتند. من نیز به خاطر مقام و موقعیتم در جهان اسلامی و کشور هندوستان به نوعی در این حلقه پذیرفته شده بودم و مورد اعتماد دست اندر کاران سیاسی و سرمایه داران شده بودم.

از روز اول ورودم به لندن مقدمات و تشرفات خاصی‌ برای دیدار‌هایم با دست اندر کاران کشور تهیه و هماهنگ شده بود. من بسیار زود خود را میان با نفوذترین افراد امپراطوری بریتانیای کبیر یافتم. تمامی درهای اجتماع برویم باز بود و من هم به هر دری سری زدم. از اپسون گرفته تا اسکات تا بازار جدید، و دیگر نقاط دیدنی‌ لندن سر زدم. ضیافت شامی در خانه لنسدان،  در منزل که چه عرض کنم منشن لرد ریپن و لرد ری به صرف شام و گفتگو دعوت شدم، میهمنی شبی‌ در منشن بزرگ دوکال، به اپرا، گاردن پارتی ها، و تعطیلات آخر هفته در خانه ییلاقی مشرف به دریاچه و کوهستان سر سبز و خرم، همه و همه به طرزی‌ مطلوب و مقبول اداره میشد و کمال سعی‌ بر آن میرفت که سفر من به انگلستان سفری آموزنده توام با تفریح و ملاقات و آشنائی با دست اندر کاران و طراحان وقایع دنیای ویکتوریا انجام پذیرد.

لباس رسمی مناسب وقت و تشریفات همواره در اجتماع آن زمان انگلستان بر تن اشخاص دیده میشد. من نیز بنا به اقتضای شرائط از این آداب بی‌ تأثیر نبودام و به مصداق معروف؛ خواهی‌ نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو، با البسه رسمی‌  واجد شراط در مجالس حضور میافتم. کت فراک و یخه آهاری، کت صبگاهی، دستکش و کلاه ابریشمی که همواره رعایت میشد صرف نظر از دمای هوا. رژه یکشنبه‌‌ها در هاید پارک که از طرف کلیسای انگلیکن اجرا میشد مراسمی دیدنی‌ برای عموم بود که با تجمل و انضباط و رنگ‌های گوناگون توام بود.

دیدار‌هایم با تمامی طبقات مردم انگلستان به طرزی کامل هماهنگ شده بود. از دیدار با شخص اول، ملکه، تا دیدار با نخست وزیر و وزرا. از همه  دیدن کردم. اکنون که به یاد میاورم آن دوران را آن دنیای پر قدرت، رنگارنگ، و در عین حال فانی را به خاطر میاورم. دنیایی که هیچ آثاری امروزه از آن دیده نمی‌شود. دنیای محو شده.

ملاقات من با ملکه ویکتوریا در کاخ وستمینستر انجام گردید. ملکه مرا با گشاده رویی هرچه تمام تر پذیرفتند. آن اولین ملاقات من با ملکه میبود. تنها شخص حاضر در تالار، معلم و مشوق کودکی من دوک کنوت بود. با حضور دوک من اعتماد به نفس بیشتری در مقابل ملکه ممالک هم پیمان احساس می‌کردم.

ملکه پیچیده شده در پوشاک پر پارچه مشکی‌ به روی کانپه‌ای نشسته بود. آیا او بلند قد بود یا کوتاه قد، چاق بود یا لاغر، در آن شرائط قادر به تشخیص آن نبودام. آن شال بلند و لباس سیاه رنگ امکان چنین حدسی را از شما میگرفت. من دستی‌ را که به سمتم دراز کرد بوسیدم. او از سابقه آشنائی دوک کنوت با من و خانواده من ابراز اطلاع کرد. لهجه غریبی داشت .. مخلوطی از اسکاتلندی و آلمانی. لهجه آلمانی ملکه ویکتوریا به خوبی احساس میشد و جای تعجبی هم نبود. او از مادری آلمانی به دنیا آمده و رشد یافته بود. مادری که از شاهزادگان آلمان بود و صاحب اختیار و فرماندار زمان خود به نام بارونت لهزن. بلی لهجه آلمانی ملکه بدون هیچ رودر بایستی‌ در مکالمات وی شنیده میشد به خصوص هنگامی که کلمه “سو‌” را تزو تلفظ میکرد.

ایشان لطف کرده من را از انجام وظایف زانوزدن و ابراز بندگی کردن معاف نمودند و لزومی در گذاردن نوک شمشیر به روی شانه‌‌هایم ندید‌ند آن هم صرفا برای اینکه من نیز یک شاهزاده هستم که جدم زمانی‌ نه‌ چندان دور امپراتور پارسیه بزگ میبود و آن کشور همچنان توسط اعقاب وی پادشاهی میشود. ملکه بدون آن تشریفات حکم خود را مستقیماً به من عطا نمود بخصوص که چندی قبل از آن با پادشاه پارسیه، ناصرالدین شاه در کاخ بوکینگهام دیدار داشته و از وی پذیرایی نموده بود. ملکه از شکل و حمایل امپراطور پارسیه تعریف مینمود و از هوش و درایت وی به من باز میگفت و با تعجب و لحنی شوخ آمیز ملکه به یاد میاورد که سر شام ناصرلدین شاه مارچوبه‌هایش را با کارد و چنگال به دو نیم کرده و طرف تحتانی آنرا مصرف نموده بود. ” شاه جوانه‌ های مارچوبه‌ را نپسندید”. من ناصرالدین شاه را ملاقات نکرده‌ام ولی‌ میدانم ناصرالدین شاه مشاور مخصوصی در خلوت و در جمع در کنار خود داشتند که به وی لقب صدیق خلوت را عطا نموده بودند و بسیار مورد اعتماد و علاقه شاه بودند. ایشان که نویسنده، شاعر و شطرنج باز ماهری می‌بودند با من نیز به نوعی خویشی داشتند. مرحوم میرزا ابراهیم خان صدیق خلوت که اعقاب وی بعد‌ها نام خلوتی را برگزیدند شعری پرداخته اند که خیلی‌ به دلم مینشیند. او در مدح خالق یکتا و آرزوی به او رسیدن اینطور می‌گوید
صد شکر که جان دادم و دیدار تو دیدم              هیهات که دیدار تو را مفت خریدم

من اولین لقب خود را از ملک ویکتوریا تحویل گرفتم. شوالیه آقا خان. به یاد ندارم که از دریافت آن لقب بالای دربار بریتانیا چه احساسی‌ داشتم. آن شب را من به دعوت ملکه برای شام ماندم. شبی‌ فراموش نشدنی‌ با ملکه ویکتوریا و دخترش پرنسس بیتریس، پرنسس هنری از باتنبرگ، و مادر ملکه انا ی اسپانیا. ملکه همچنان آن البسه تمام مشکی‌ را به تن داشت. البسه مشکی‌ به صورت روزانه انتخاب شخصی‌ وی بود بعد از فوت شوهرش. یک دستبند پهن مزین به برلیان‌ها که تصویر مینیاتور پرنس کنسورت را احاطه کرده بود. آن تصویر در ابعأدی حدود سه‌ اینچ در دو اینچ به نظر میامد. ملکه آن موقع هفتاد و نه‌ سال داشت. وی صحبت هایی بر سر شام ایراد میکرد که همه از قدرت و عتماد به نفس بالایی‌ حکایت میکرد که در عین حال با خلوص نیت و احترام متقابل و آدابی خوشاینده‌ا توام بود.

آنشب در حضور ملکه ویکتوریا بر سر میز بلند شام شخصیت‌های دیگری نیز حضور داشتند از جمله لرد چنسلر که ارل منطقه هلسبری هستند، شخصی‌ کوچک اندام با ظاهری افتاده. ملکه که متوجه مکث من به روی لرد چنسلر شده بود با نزدیک کردن دهانش به گوش من من را متعجب کرد و در عین حال خشنود از اطلاع کوتاه در مورد آن میهمان که  او یک وکیل حاذق  و یک دولتمرد است.

ملکه سپس از من در مورد اوضاع هندوستان پرسید. که آیا حکمرانان منتصب از طرف وی افراد مثبتی بوده یا اینکه مورد بی‌ علاقگی مردم هستند. من پاسخ دادم که اتباع انگلیس و فرمندارانی که من و خانواده‌ام با آنان سر و کار داشتیم بسیار افراد محترم و مهربانی بودند و من کودک را از همه گونه لطف و خوش رفتاری بی‌ بهره نمی‌گذاشتند. به خصوص هنگامی که به شکلات و شیرینی‌‌های خوشمزه اروپایی می‌رسید! این باعث خنده حضار گردید. تمامی خدمه در سالن افراد هندی بودند که اغلب خدمه درجه دو ملکه را تشکیل می‌دهند.

شام مفصل و در مراحل مختلف غذاهای مختلف ارائه می‌گردید. پرس بعد از پرس، سه‌ چهار نوع گوشت، پودینگ داغ و پودینگ سرد، همراه با میوجات مختلف گلخانه قصر که همه به موقع رسیده و آفتاب دیده بودند و بسیار شیرین و آبدار. کل میهمانی سر میز شام حدود یک ساعت و نیم به طول انجامید. حدود نه‌ و ربع شروع و یک ربع به یازده مانده به اتمام رسید. ملکه بر خلاف رعایت سنش میبایستی اقرار کنم که خوب خورد و نوشید. هر گونه شرابی که آورده شد و تمامی پرس‌ها و هردو پودینگ‌ها را از ته دل بلعید. بعد از شام میهمانان در اتاق نقاشی نزد ملکه بودند و وقت می‌گرفتند برای صحبت‌های بیشتر شخصی‌ و خصوصی با ملکه. ملکه ویکتوریا آنشب به من پرتره جواهر نشانی‌ از خودش اهدا نمود که با گًل سرخ انگلستان، شاخه برگ اسکاتلند، و چنگ ایرلند که سمبل اتحاد و هم آهنگی میباشد طراحی شده بود. چنگ از زمرّد بود، گلها ی سرخ از یاقوت و شاخه ها از برلیان‌های زرد و سفید.

ملکه – امپرس ویکتوریا به خوبی از وظایف خود مبنی بر اداره مستعمرات  به خصوص هندوستان آگاه میبود. وی به من میگفت که امیدوار است که اتباعش هنگام ورود به مسجد مسلمانان همان احترام را که برای کلیسا‌های شهرشان قائل میشوند حفظ کنند و رستگاری هندیان را صادقانه از خداوند خواستار شد. احترام به آداب و رسوم مردمان مختلف تحت حمایه پادشاهی بریتانیا برایش در درجه اول اهمیت میبود به خصوص هنگامی که دین و مذاهب مطرح میبود. ملکه به تمامی القاب و مدارج اجتماعی هندوستان توجه خاصی‌ داشتند و همواره تأکید بر تساوی آن مدارج با عناوین اروپایی میکردند. من از این طرز تفکر ایشان خرسندم.

اقامت در انگلستان به مدت چند هفته به من فرصت آشنائی با دیگر شاهزادگان آن خاندان را داد به خصوص شاهزاده ولز که بعد‌ها پادشاه ادوارد هفتم گردید. ایشان از ابتدای دیدارمان با لطف و خلوص نیت خاصی‌ با من روبه رو گردیدند و من آن خوش نیتی را در وی میخواندم. پرنس ولز مرا عضو افتخاری کلوپ مالبرو نامید که از قرار از والاترین کلوپ‌های انگلستان است اگر از همه بالا تر نباشد. عضویت درکلوپ مالبرو آسان نیست و صد البته، ارزان نیست! کمی‌ بعد، یعنی‌ اوائل سال ۱۸۹۹ او مرا عضو دائم کلوپ اعلام داشت.

حتی تا به امروز که حدود پنجاه سال از آن سال می‌گذرد من هنوز عضو کلوپ مالبرو – ویندهم هستم و هر موقع که در لندن باشم حتما سری به آنجا میزنم و روزنامه‌ها را نگاه می‌کنم. در آخرین دیدارم سرایدار پیر کلوپ به من اظهار می‌داشت که ما دو نفر، منظورش من و او بود، از قدیمی‌ترین اعضای این کلوپ هستیم. کاملا راست میگفت، او در سال ۱۸۹۶ یا ۹۷ به کلوپ مالبرو پیوست و با هم خاطرات بسیاری را به شراکت داریم. شخصیت‌های مختلف و با نفوذ پنجاه سال از تاریخ معاصر انگلستان. بلی من و سرایدار پیر کلوپ مالبرو میتوانیم ساعتها بنشینیم و از آن دوران صحبت‌ها کنیم.

در دهه آخر زندگی‌ پادشاه ادوارد هفتم من افتخار دوستی‌ نزدیکی‌ با وی داشتم که از تشریفات و مراسم رسمی‌ فراتر میرفت. با آنکه تفاوت سنّ ما زیاد بود، او پیرمردی و من جوان، با این حال از مصاحبت یکدیگر مفرح میشدیم. بلی من و پادشاه در شب نشینی هایی چند غروب را به سر کردیم. من در نگاهش همیشه آن نیکبینی را میدیدم اگر بخواهم در یک کلمه پادشاه ادوارد هفتم رای توصیف کنم، می‌گویم نیک‌ خواه. بلی میدانم که او به داشتن علاقه داشت و زندگی‌ خوبی میخواست و کرد ولی‌ آن زندگی‌ خوب را برای همه افراد مملکت‌های تحت پادشاهیش، از پایینترین تا بالاترین میخواست. او نیکی‌ را سرمد کارها می‌دانست.

پادشاه همیشه به راه حل‌های ریشه کنی درد و رنج می‌اندیشید. می‌دانم که علاقه او به ساختن بیمارستان‌های متعدد از روی انجام وظیفه پادشاهی او نبود. همینطور برای ارضا نمودن حس کامیابی و نمایش توانایی او نبود. پادشاه ادورد هفتم به زندگی‌ علاقه و احترام خاصی‌ می‌داشت که آنرا برای همه بندگان خداوند میخواست. شاید برای این که خودش در درد و رنج میبود. دو قول از او به یاد دارم. اولی‌ در مورد کشف درمان سرطان بود که میگفت: “آن کسی‌ که درمان این مرض کشنده را کشف نماید شایسته بالاترین ارج و قدر نهی بانی‌ بشر میباشد و مجسمه او در تمامی پایتخت‌های اروپا میبایستی بنا شود. من خلوص نیت او را در صدایش می‌شنیدم. و دیگری در مورد بیماری‌های قابل پیشگیری. “اگر قابل پیشگیریست چرا نشود؟” به این طریق برنامه‌های واکسیناسیون کشورهای تحت حمایت پادشاهی ادوارد هفتم به مرز‌های نو رسید.

سال ۱۹۰۴ هنگامی که صحبت از یک دیدار رسمی‌ از هندوستان توسط ولیعهد که بعد‌ها شد جرج پنجم در میان بود من در انگلستان بودم و پادشاه ملازمش را به دعوت از من فرستاد که در کاخ بوکینهام برای یک دیدار خصوصی به حضور وی برسم. آنشب پادشاه از من سؤالات بسیاری در مورد اوضاع و شرائط بیمارستان‌ها در هندوستان پرسید. از صحبت‌هایش پیدا بود که دانائی قابل توجهی‌ در زمینه بهداشت و تندرستی داشت. پادشاه ادوارد به خصوص نگران شرائط و ارائه خدمات پزشکی‌ و پرستاری در شهر‌های بزرگ مانند کلکته بود که به خاطر جمعیت بالا به بیماران آن‌طور که باید و شاید نمی‌رسند. او به من اظهار داشت که به فرزندش تکلیف نموده که در سفرش به هندوستان در این زمینه گزارشی برایش تهیه نماید. وی مبّلغ ترک شهر‌های پر جمعیت و نقل مکان کردن افراد به نواحی مرتفع و کوهستانی بود که ساکنان را از امراض واگیر به دور نگاه میدارد به خصوص سلّ.

نزدیک به دو سال بعد، در تابستان ۱۹۰۶ پادشاه در یک نشست نسبتا طولانی به من ابراز تمایل از احداث مراکز درمانی بیماری سلّ و حمایت از برنامه‌ای که خود من شخصاً آنرا به عهده گرفته بودم نمود. تمامی‌ این صحبتها برای من نمایانگر علاقه شخصی‌ پادشاه ادوارد به انسانیت میبود. آن بیماری مهلکی که جان سالم از آن بدر آورد آنهم درست قبل از تاجگذاری او وی را همواره به تندرستی مردمان علاقمند ساخته بود. پادشاه متعاقب گزارش مشروح ولیعهد خود و دیگر گزارشات مسئولین دست اندر کار به من قول همکاری نزدیک و سخاوتمندانه داد که من را تحت تأثیر بسیار قرار داد.

 آن زمان شایع بود که پادشاه ادوارد احساسات ضدّ آلمانی میداشت که کم کم داشت علنی میشد. به خصوص از هنگامی که با قیصر آلمان، ویلهلم دوم که ادوارد عمویش نیز میشد اختلافات خانوادگی عمیقی پیدا کرد که آن را نیز با احساسات ناسیونالیستی خود آمیخت. من این را هم از زبان خود پادشاه می‌شنیدم هم از سفرای کبرا و با نفوذی مانند بارون فون اکردستین و کنت ولف مترنیچ که هرکدام در سفارت لندن از صاحب اختیاران کّل دوران خود بودند. خوشبختانه اختلافات خانوادگی ما بین خاندان‌های سلطنتی امپراطوری بریتانیا ی کبیر و آلمان بزرگ رو به بهبودی نهاد که دو شخص نامبرده در حل اختلافات در سطح کشوری نیز از افراد موًثر و با نفوذی بودند. هیچ کس جنگ با آلمان را نمیخواست. هنگامی که به من به طور خصوصی اظهار میداشتند که پادشاه مایل به برقراری دوستی‌ و ارتباطات مجدد با آلمان میباشند به اتفاق نفسی از راحتی‌ کشیدیم به خصوص که پادشاه برادر زاده خود را قلبا دوست میداشت با اینکه اختلافات شخصی‌ و مشکلی را با او دارا می‌بود.

روابط آلمان و انگلیس در حقیقت هیچوقت قطع نشد فقط به اصطلاح به کارکنان اسکلت رسید ولی‌ چند صباحی بود که بیم از قطع به کّل و فرا خواندن تمامی اعضای سفارت خانه‌ها میرفت که به شکر خدا به وقوع نپیوست. قیصر مرد جوانی‌ بود که بیش از یک دهه بر آلمان حکم فرمایی میکرد و بر تمامی امور مملکتی دخالت مستقیم میداشت بر عکس عمووی سالخورده ا‌ش که در انگلستان از این نعمت محروم شده حتی روادید خارجه را نیز به حضورش دیگر نمیبرند.

قیصر جوان از رفتاری تند برخوردار میبود و به قضاوت‌های عجولانه و به تحکیم خود در جمع معروف بود. تلاش‌های عموی سالخورده و مسبوق در پادشاهی وی در نصیحت‌ها و پندار‌ها به قیصر ویلهلم به جائی نرسید. هرچه پادشاه ادوارد در رفتار و ادب خود رعایت احترام متقابل را مینمود و آمرانه با اطرافیان صحبت مینمود قیصر ویلهلم از این خواص ناب مبرا مینمود. پادشاه ادوارد به خوبی از رفتار و آداب شاهانه مطلع بود و آنان را دقیقا به مورد اجرا می‌آورد و همانگونه نیز از رفتار و آداب دیگران نسبت به پادشاهشان آگاه می‌بود و انتظار احترام در خور پادشاهی بریتانیا ی کبیر را از ملازمین و باز دید کنندگان میداشت. او به سختی رنجور می‌گردید هرگاه کسی‌ به خود اجازه میداد از مهربانی و رفتار مبادی آداب وی سؤ استفاده نماید.

ولی‌ از طرف دیگر هرگاه شخص خاطی از رفتار و گفتار خود در حضور پادشاه توسط یکی‌ از ملازمان دربار عذرخواهی مینمود و نامه تقاضای بخشش از پادشاه مینمود نه تنها پادشاه متقاضی متخلف را میبخشید بلکه آنرا زود فراموش میکرد و هرگز به دل نمی‌گرفت. پادشاه ادوارد از نظر من شخصیتی‌ بس والا و قلبی بس رئوف میداشت. او ضمنا از هوش و ذکاوت به خصوصی بر خوردار می‌بود که بارها در مراحل سلطنتش اثبات گردیده که با حضور ذهن و تسلط کامل بر مسأله‌ اقدام به حل و یافتن راه حل مناسب نموده. او از اینکه از متخصصین فنون سؤال و کسب دانش نماید آبائی نداشتKing Edward VII

پادشاه ادوارد هفتم همیشه مداد و کاغذ همراهش بود که در موقع مناسب یاد داشتی بر میداشت و روادید را برای استفاده شخص خود درج مینمود. صحبت قلم و کاغذ پادشاه را به میان کشیدم به یاد خاطره‌ای افتادم . یک روز خانم مور که از دوستان پادشاه و شخص من میبود در لندن به سر می‌برد. خانم مور از روزنامه نگاران متموّل و مشهور آمریکائی میبود که در پاریس و لندن نیز منزل داشت. هرگاه که در لندن به سر می‌برد حتما از پادشاه دعوت به عمل میاورد چه در منزل خود و چه در کلوپ بییاریتز برای صرف شام

در آن روز ابری من به اتفاق پادشاه در غروب سرد و یخبندان به منزل خانم مور به صرف چای رفتیم. وی که در اتاق نقاشی خود از ما پذیرایی نمود برای پادشاه در کنار بخاری دیواری که با آتش مطبوعی میسوخت جای راحتی‌ ترتیب داده بود. پس از اتمام دیدار و هنگام خروج از درب منزل و خداحافظی ملازم پادشاه بر در منزل کوبید. خانم مور با تعجب درب را باز نمود. فرستاده یادداشتی که در یک پاکت کوچک نهاده شده بود از طرف پادشاه به صاحب خانه می‌دهد و با احترام باز میگردد. در آن نامه پادشاه به خانم مور سفارش نموده بود که هنگام خروج از درب نهایت دقت را به کار برند که زمین نخورند چون بر اثر یخبندان پلکان و راه خروجی از لایه‌ای از یخ پوشیده شده.

خاطره دیگری که از تیز بینی‌ پادشاه ادوارد هفتم و پس از چهل و چهار سال دقیقا آن زمان و مکان را به یاد دارم در مورد خودم بود. آن سال ۱۹۰۹ بود و یک جمعه در هفته مسابقات اسب دوانی اسکات میهمان پادشاه برای صرف نهار در جایگاه سلطنتی بودم. من سر میز اعلیحضرت نشسته بودم. هنگام سرو غذای اصلی‌ خدمتکار بشقاب‌های حاوی نهار را جلوی مدعوین می‌گذاشت. متوجه شدم که آن غذا را برای من نگذاشت و از من ردّ شد. آنگاه خدمتکار دیگری برای من بشقاب حاوی کتلت مخصوص آورد. هنگامی که پادشاه تعجب من را دریافت با لبخند همیشگی‌ خود به من توضیح داد که چون می‌دانست من مسلمان هستم و گوشت خوک مصرف نمیکنم برای من غذائی مناسب ادب و رسوم دینی من سفارش داده بودند. میبایستی اذعان نمایم که نکته سنجی پادشاه در مورد رژیم غذائی و محدودیت‌های آن که مذهب من حکم میکرد من را بسیار تحت تأثیر قرار داد.

حال که به آن میاندیشم در خاطرم مورد مشابهی نمودار میگردد که به عکس صاحب خانه آن تدارکات و احتیاطات لازم را برای میهمان مسلمان خود به جای نیاورد و باعث خجالت وی و شخص من شد. آن خاطره مربوط میشود به دوران نیابت سلطنت لرد کرزن در هندوستان. آن‌روز بخصوص من و دیگر افراد با نفوذ محلی و کشوری به مناسبت دیدار شاهزاده افغانستان از هندوستان دعوت داشتیم. لرد کرزن در منزل مجلل خود در محله معروف هکوود ضیافت نهاری برپا نمود و من سر میز درست روبه روی شهزاده افغان نشسته بودم و تمامی وقایع را از نزدیک شاهد بودم. به هنگام سرو اردور سوپی آوردند که در آن از مشروب شری استفاده شده بود. شهزاده با میل تمام قاشق را برداشت که از آن سوپ خوش بو تناول نماید که با هشدار ملازمش که به وی توضیح داد در سوپ شری ریخته اند با تأسف قاشق را به کناری نهاد و منتظر غذا ی اصلی‌ ماند. خوشبختانه غذا ی اصلی‌ ماهی‌بود  که شاهزاده گرسنه با میل تمام آنرا بلعید. من و شاهزاده افغان همچنان شاهد رد شدن غذا ی خوش آب و رنگ دیگری بودیم که از ژامبون تهیه شده بود. هنگام آوردن سالاد که از سبزیجات مختلف و با آراستگی خاص سر آشپز درست شده بود متوجه شدم که تکه هایی از چربی‌ خوک، بیکن، به روی آن پاشیده اند. شهزاده به من نگاهی‌ کرد و دید من هم آن سالاد را ردّ کردم. توضیح دادم و او نیز چنگالش را به کناری نهاد و منتظر دسر شدیم. دسر نیز چیزی نبود به جز بستنی مخصوص سر آشپز که در آن‌ نیز از مشروبی‌ شیرین استفاده شده بود. خلاصه اینکه من و شهزاده افغان و دیگر میهمانان مسلمان از سر آن سفره نیمه گرسنه بر خواستیم و من این نکته مهم را برای سر آشپز در پیغامی یادآور شدم. از لرد کرزن که هم در مصر و هم در هند سالیان سال به عنوان نایب ملکه خدمت میکرد این کار باعث تعجب و خجالت بود.‌ای کاش او نیز رعایت آداب و رسوم و محدودیت‌های مذهبی‌ میهمانانش را مانند پادشاه ادوارد در مد نظر میداشت.

میبایستی اعتراف نمایم که خود من نیز بر حسب حادثه از میهمانانم از بابت غذای مخالف رسم و اجازه دینی خجالت زده شده ام، ولی‌ همان یکبار. خوب به یاد دارم که در بمبئی – در کلوپ ویلینگتن میزبان تعدادی از مهارجه‌های متنفذ در امور هندوستان بودم و میدانستم که هندویان گوشت گاو مصرف نمیکنند. من این مهم را با سر آشپز در میان گذاردم که مبادا در تمامی مراحل سرو اغذیه گوشت گاو به کار رفته باشد. سر آشپز کلوپ که یک فرد پارسی می‌بود به من اطمینان خاطر داد که مراعات این لازمه را در پذیرایی از میهمانان هندی به عمل آورد و با کلمات مطمن این را به من قول داد که: “خاطر عالیجناب آسوده باشد از گوشت گاو به هیچ وجه من الوجوه استفاده نخواهم نمود.” هنگام پذیرایی رسید و غذای اصل سرو شد و هنگامی که سر پوش‌ها را از روی پشقاب‌ها بر میداشتند در نهایت تعجب و وحشت من و دیگر مدعوین متوجه شد‌یم که خوراک زبان گاو میباشد. غذا را پس فرستادم و با عذر خواهی فراوان به میهمانان توضیح دادم که آشپز بر خلاف توصیه‌های من این غذا را آماده کرده. هنگامی که آشپز را خواستم و دلیل آن نافرمانی را جویا شدم در پاسخ اظهار داشت که همچنان به عهدش وفادار مانده و “گوشت” گاو سرو نکرده!! آنها “زبان” گاو بودند !! خوب این سو تفاهم بسیار مرا نزد میهمانان شرمنده نمود. آن آشپز را من همچنان در خدمت منزل نگاه داشتم با اینکه مصرانه همچنان به ادعایش معتقد بود که زبان گاو گوشت نیست!! او که از پارسیان زرتشتی زاده هند می‌بود از نیاکان ایرانیتبار می‌بود که قرن هاست به هندوستان مهاجرت نموده اند به این سبب من این پافشاری او را نادیده می‌گرفتم.

اصولا هرنوع احتضار در مورد تغذیه که از کودکی به فرد تحمیل میشود  پشت بندش عقاید محکم مذهبیست که طی‌ قرن‌ها به ما رسیده و از نیاکان ما سینه به سینه و از کتاب آسمانی نقل و توصیه شده. بسیاری نافرمانی از قواعد مذهبی‌ خود را با غضب و خشم الهی توام مینمایند ولی‌ من احترام به بزرگان و اجداد را عامل عمده میدانم. خداوند بخشنده و مهربان است.

به خاطر میاورم شبی‌ در اروپا به یک ضیافت شام دعوت داشتم که به افتخار صاحب اختیاران هندو که برای بازدید رسمی‌ آنجا بودند بر پا شده بود. صاحب میهمانی و سر آشپز غافل از این عقیده محکم هندویان به روی گاو و تقدّس آن حیوان دست به عملی‌ بس تنفر آمیز زدند بدون آنکه از این کار خود آگاه بوده باشند. من هم تا آن روز ندیده بودم کله ی گوساله‌ای را درسته پخته به همان شکل به روی میز بیاورند. مدعوین هندو ابتدا با ناباوری و سپس با وحشت به حال تشنج و تاثر عمیقی دچار گردیده یک نفر حتی تعادلش را از دست داد و تقریبا از حال رفت. چند روز بعد آن شخص را در محفل دیگری دیدم و ضمن ابراز تأسف از واقعه آن‌شب پرسیدم چرا آنگونه متاثر شدی که داشتی از حال می‌رفتی؟ پاسخ داد دیدن آن سر گوساله برای من مانند دیدن سر یک بچه آدمیزاد بود که بر سر میز آوردند. وی سپس مرا با سوالی غافلگیر ساخت: “به شما چه احساسی‌ دست خواهد داد هرگاه سر کودکی را از آشپزخانه بیاورند و با سبزیجات و دکورهای رنگارنگ به سر میز شام شما بیاورند؟” هیچ جوابی آماده این سوال نداشتم. روزی از یک دوست براهما‌یی که مدرس کمبریج می‌بود و طبق قواعد خانوادگی از محصولات حیوانی‌ فقط از شیر استفاده مینمود پرسیدم که آیا تا به حال به فکر ترک عادت و شکستن عهدش شده؟ او پس از یک مکث طولانی‌ای ابراز جواب داد “هرگاه تو هم در خانوار معتقد به گیاهخواری و بر حذر از گوشت حیوانات و ماهی‌ و تخم مرغ‌ بوده باشی‌ حتی از دیدن و استنشاق بوی آن اغذیه تو را بد حال می‌کند چه رسد به آنکه از آنها تناول نمایی.” ا.

سخن به درازا کشید در صورتیکه داشتم از لندن و زندگی‌ در این شهر رنگارنگ و پر از شوق و تجمل می‌گفتم. بلی از کلوپ‌های پر هیاهو و نورانی تا میادین اسب دوانی سر سبز و خرم تا کلوپ‌های مجلل شبانه پر شوراحیانا شبی‌ در اپرا و پس از آن‌ سری به مارلبرو زدن و با پرنس ولز گپ زدن‌ها همه و همه در ذهن من نقش بسته اند.

پرنس ولز عادت داشت اغلب آخر شب سری به کلوپ بزند و یک جین و آب داغ با لیمو ی دیگر بنوشد. این مشروب مورد علاقه پرنس بود. گاه این گپ زدن‌ها تاه دمدمه صبحگاهی به درازا مینجامید به خصوص اگر میهمانی نیز به ما میپیوست. میهمانانی از جامعه روشنفکر و علوم. از پزشکان متخصص و معروف. میهمانانی نظیر لرد لیستر که از پزشکان جراح به نام می‌بود و من از طریق دوست دیرینم پروفسور هافکین که در بمبئی تدریس مینمودند آشنا گردیدم. همینطور شخصیت‌های علم فیزیک نظیر لرد کلوین که به من ابراز میداشت پرواز آدمیزاد در ماشینی سنگین تر از هوا غیر ممکن است ولی‌ دیدیم که عکس آن‌ ثابت گردید و لرد کلوین را تعجب‌زده نمود. به وی گفتم غیر ممکن غیر ممکن است. آهٔ بلی داشت یادم میرفت، منزل بارونت بوردت کوت و شب‌های اسطوره‌ای که بر پا میداشت و جمعی‌ از متفکرین و برگزیده گان مذهبی‌ اغلب در آن مجالس شرکت مینمودند.

خانم فلورانس نایتینگل را خو ب به خاطر دارم. آن نرس فداکار که با پرستاری‌هایش در جنگ کریمه زبانزد خاص و عام شد. از او به عنوان بنیانگذار حرفه پرستاری یاد میشود. فکر می‌کنم فلورانس نایتینگل و بارونت بوردت کوت و البته ملکه ویکتوریا در آن زمان برجسته‌ترین سه‌ زن جهان می‌بودند. من در حین ملاقات‌هایم با ایشان توانستم علاقه شخصی‌ آن بانوی نیکوکار را به سمت دیار زادگاهم و فقر عموم سکنه‌ آن شبه قاره بزرگ راهنما شوم.  ما اغلب در تهیه عرض حال‌های امدادی پزشکی‌ و حتی اداره انگلیس‌ها در هند نوشته به مقامات لازم فرستادیم. بسیاری از تقاضاهای ایشان در هند پذیرفته شد. هیچ نایب سلطانه جدیدی جرأت نداشت قبل از دیدار از خانم نایتینگل از خاک انگلستان خارج شود و عازم مأموریتش در هند شود. این بود حد و اندازه تسلط آن بانو در امور هند.

خانم یا درست تر بگویم دوشیزه نایتینگل (چون از قرار هیچوقت شوهری اختیار نکرده بودند) تا آنجا که به یاد میاورم همچنان در همان محله پارک لین منزل داشتند و من اغلب اوقات که در لندن بودم به منزل ایشان و بنا به اقتضای کاری میرفتم به خصوص هنگامی که نقش وی در امور اداری انگلستان در هند از برنامه‌های گسترده پزشکی‌ و بهداشتی فراتر رفته به دخالت در امور فرماندهی و لشگری نیز به سر انجامید. حتی کار به جائی کشید که محل‌های پادگان‌های جدید را  توصیه میکرد که در کنار آن پادگان‌ها به خدمات بهداشتی مردم بومی با تأثیر بیشتری رسیدگی شود. من جوان و فلورانس نایتینگل سالخورده تا مدتهای مدید دوست و هم کار بودیم. به یاد دارم بعد از اولین دیدار من با فلورانس نایتینگل نویسنده شوخ طبع ولی‌ نا آگاه از تاریخ، لیتون سترکی در کتاب معروفش، ” برجستگان دوران ویکتریایی” چند سطری با کم لطفی‌ در مورد اولین دیدار من از فلورانس نایتینگل نوشت او کاریکاتوری هم از دیدار آقا خان جوان و دوشیزه فلورانس نایتینگل به چاپ رسانیده بود. سترکی دیگر در مورد دوستی‌ پایداری که پس از آن ملاقات بین من و و فلورانس نایتینگل بوجود آمد ننوشت. او هیچوقت فکر نمیکرد که من و بانو فلورانس نایتینگل تا چه اندازه دوستی‌ پایداری خواهیم داشت. ا

حتی به یاد میاورم در آن ملاقات نخست و در حضور آقای سترکی ازفلورانس نایتینگل و حضار نظرشان را در مورد بشر دوران صنعتی و ارتباطش با خدایش خواستم. سوال نمودم که آیا حال که در عصر انقلاب صنعتی هستیم و ماشین بخار تحولی‌ عمده در زندگی‌ بشر به وجود آورده و موتور‌های تحریقی که صنعت نو بنیادیست و شناخت اتم و دیگر پدیده‌های این دوران آیا ما را به خدا نزدیکتر می‌کند یا از او دور میسازد؟ سترسکی با جوابی کوتاه و بی‌مزه خواست حضار را بخنداند، دلقکی که اوست، ولی‌ خانم فلورانس جوابی بس منطقی‌ و وسیع دادند که حضار را به خصوص من جوان را متقاعد نمود. سترکی هم ساکت گوش فرا میداد.

چه درس‌ها که از آن بانوی نیکوکار و در عین حال قدرتمند نیاموختم من همواره تحت تأثیر صدای نرم ولی‌ مصمم آن بانو قرار می‌گرفتم. صحبت‌های او می‌توانست به درازا بکشد بی‌ آنکه لغزشی در تلفظ الفاظ داشته باشد. فلورانس نایتینگل از فنّ سخنوری به خوبی‌ آگاه می‌بود. روانش شاد.

آن تابستان من با شخصیت دیگری نیز آشنا شدم که از صاحب اختیاران عمده و افسران مدبّر ارتش بریتاتیا می‌بود به نام کامل فیلد مارشال لرد ولسلی. خوب به یاد دارم در ضیافت صبحانه سرّ آلفرد لایل با ایشان آشنا گردیدم همینطور با نویسنده لیبرال لنرد کورتنی که بعد‌ها به لقب لرد نیز مفتخر گردید. و آقای پال، تاریخدان و روزنامه نویس، نیز حضور داشتند. شخصی‌ نام گلدستن را آورد و همان کافی‌ بود که مارشال‌ وولسلی مانند یک مسلسل رگبار کلمات نا زیبا و حتی‌ در بعضی‌ مواقع  صفات زشت در توصیف وی ابراز داشته تنفرش را نسبت به نخست وزیر معروف ملکه ویکتوریا نثارش کرد که البته در اینکه در زمان گلدستن از آبرو و حیثیت امپراطوری بریتانیا ی کبیر در اروپا کاست و درد سر‌های سودان را باعث شد شکی‌ نیست ولی‌ حضار گرد میز صبحانه انتظار چنین سخنان تندی را در آن صبحگاه زیبا نداشتند.

1271754717 william-e.-gladstone.jpgهنگامی که نخست وزیر شهیر، گلدستن در گذشت نیمی از جمعیت انگلستان با احترام از او یاد کردند و نیم دیگر، که اغلب از جامه محافظه کاران و کارگری و اصناف بودند،  بدون هیچگونه قدر شناسی‌ و حتی با انزجار از او سخن می‌گفتند. به همین دلیل من از کوره در رفتن مارشال‌ وولسلی را سر میز صبحانه غیر عادی نیافتم. وی حتی مرگ ژنرال گوردن را باعث شده بود که در میان ارتشیان از احترام بالایی بر خوردار می‌بود. گلدستن نه تنها محبوبیتش را در قوای نظامی از دست داده بود بلکه احزاب کارگر و محافظه کار به خصوص در ولز نیز از او روی گردان شده بودند و رقیب سیاسی وی، لوید جرج را حمایت مینمودند. در باره لوید جرج بعدا صحبت خواهم کرد.

البته در حلقه لیبرال‌ها به گلدستن طور دیگری مینگریستند. با احترام فراوان به نخست وزیر فقیدشان. منزل لرد سپنسر میهمان بودم که از دوستان نزدیک گلدستن می‌بود و عضو کابینه او. وی مرا به خانه‌ای که آن را برای نمایش محصولاتً کشاورزی و گل بر پا کرده بود برد و گیاهانش را با مباهات نشانم داد و از آنها به درازا صحبت نمود. از دیگر موضوعی‌ که لرد سپنسر با من به درازا و با جدیت تمام صحبت نمود سیاست نا درست انگلستان در مقابل ایرلند بود. او معتقد می‌بود که ایرلند باید در امور دولت خود اختیار کّل داشته باشد و از اینکه فرصت مناسب آشتی‌ و دوستی‌ با آن جزیره‌ همسایه را در ۱۸۸۶ از دست داده بودند به شدت افسوس میخورد. لرد سپنسر پیشبینی‌ مقاومت خشن مردم ایرلند و تظاهرات خونین آنان را کرده بود که بالاخره به جدائی ایرلند خواهد انجامید و سر خوردگی امپراطوری بریتانیا را باعث خواهد گردید.

 در هندوستان این برخورد با ایرلند با دقت هرچه تمام‌تر دنبال میشد. همه مشتاق بودند بدانند که آیا برای آن کشور اروپای ممکن است که از زیر یوغ بریتانیا به در آیند؟ این اوضاع می‌توانست نه تنها هندوستان را بلکه دیگر ممالک تحت قیمومه بریتانیا را شامل شود و هرگونه لغزش انگلستان در بحران ایرلند میتوانست به از دست دادن اقلیم‌های دیگری بیانجامد. خلاصه آن تابستان ۱۸۹۸ در انگلستان برای من یک تجربه گرانبها بود که هر روز آنرا به یاد دارم.

آن تابستان من به اسکاتلند نیز سفر کردم و سپس بقیه تور اروپا را ادامه دادم. بار دگر به پاریس، و بعد به ژنو و لوزان، سپس به ایتالیا و اتریش. در وین که همچنان پایتخت یک امپراطوری عظیم می‌بود به اپرا‌ها و تئاتر‌ها و به تماشای ارکستر سمفونی رفتم که از هر دقیقه آن دیدار‌ها لذت بردم. بلی تابستان ۱۸۹۸ می‌توانست از هر لحاظ تکمیل بوده باشد اگر خبر جانگدازی از دیارم نمیرسید. خبر کشته شدن هاشم شاه که پدرش نیم برادر من می‌بود به دست خدمتکارش. این قتل بر خلاف قتل دو عزیزی که دو سال پیش از آن‌ در جدده اتفاق افتاد تحریک مذهبی‌ نبود و صرفاً یک تصفیه حساب شخصی‌ و احساسات آن خدمتکار نمک نشناس می‌بود. خبر مرگ هاشم شاه من را بسیار غمگین ساخت. یک بار دیگر فامیل من با بی‌ قانونی مخصوص آن دیار دست به گریبان بود.

پایان بخش سه

بخش چهار

پا به مردانگی گذاردن

پادشاهان، دیپلمات‌ها و سیاست مداران

تجربه من در اروپا به خصوص لندن افق‌های وسیع‌تری را برآیم نماینگر شد و پای من را در دنیای سیاست باز نمود. دیری نپأیده بود از ورود من به انگلستان که با سرّ ویلیام وارنر اشنا شدم. او رئیس بخش سیاسی دفتر هند می‌بود. بخش سیاسی دفتر هند ساختار اداری امور هندوستان را تشکیل میداد به خصوص امور محرمانه را. همینطور از طریق آشنائی با صاحب اصطبلها و میادین اسب دوانی عمده در انگلستان، سر جی بی‌ میپل که صاحب اسباب و مبلمان سازی به همان نام نیز می‌بود با دامادش بارون فون اکردستین آشنا گردیدم. بارون در غیاب سفیر آلمان که از بیماری رنج می‌برد به جای او در سفارت لندن انجام وظیفه میکرد و در حقیقت سفیر مجازی آلمان شناخته شده بود.

‌روابط نزدیک و مداوم با این افراد باعث شدند به اهمیت دیپلماسی پی‌ ببرم. مهار کردن بحران‌ها به چه قیمتی؟ دیپلماسی همیشه بر جنگ ترجیح دارد به خصوص آن دوران که انگلستان از یک ضعف در اداره امور آفریقای جنوبی بر خوردار می‌بود و تنفر نسبت به اتبأ ی انگلیس و سیاست استعماری بریتانیا ی کبیر انگلستان که مردمش را مانند جزیره اش منزوی از بقیه جامعه دنیا ساخته بود. حتی در اروپا احساسات ضدّ استعماری با ضدّ انگلیسی هم گام شده بود. در کابینه لرد سلیزبوری سخنگو و منتقد عمده در سیاسات استعماری بریتانیا شخصی‌ نبود به جز ژوزف چمبرلین، که تجربه‌های ارزشمند در استعمارات میداشت. یک شخص واقع بین که اگر از بعضی‌ از ایده‌های امپریالیستی او بگذریم آینده مبهمی را در سیاسات خارجه بریتانیا پیشبینی‌ می‌کند و خواهان راه حل دیپلماتیک میباشد. به خصوص آن روز‌ها با امپراطوری آلمان که رقیبی برای انگلستان در آفریقا شده و از قدرت کافی‌ برای حفظ منافعش در آفریقا برخوردار میبود. در بیوگرافی رسمی‌ چمبرلین به سعی‌ و کوشش‌هایش برای بر قراری یک نهاد آنگلو‌ژرمن به کرات اشاره و در بخش‌های مختلف نوشته شده.

من این را به چشم خود در محافل لندن میدیدم و به گوش خویش می‌شنیدم که انگلستان از هیچ کوششی برای بر قراری راه حل مصالحه آمیز و دیپلماتیک اختلاف‌ها با آلمان فرو گذاری نکرد. اگر این سرسختی و یک دندگی نمایندگان آلمان نبود بسیاری از مسائل حل شده بود. پرنس فون بللو و ‌هر فون هلستین را من اشخاصی‌ بس یک دنده یافتم و این نظر را به دوست جدیدم بارون اکردستین یاد آور شدم که به آنها ابلاغ دارد. سرنوشت دو کشور به دست دو نفر لجوج و یک دنده که از  برای ملّتشان تصمیم میگیرند.

حتی بارون فون اکردستین از این مذاکرات و یک دندگی دو فرستاده قیصر آلمان غمگین و خجالت زده بود. من شاهد تقاضای خاضعانه انگلستان در بر قراری دوستی‌ و تفهیم منافع مشترک با آلمان در آفریقا و جهان بودم. به جرأت میتوانم ادعا نمایم هرگاه هر دو کشور به نصایح و اندرز‌های درج شده در کتاب چمبرلین توجه و علاقه‌ای نشان میدادند وضعیت دنیای قرن بیستم به کّل طور دیگری می‌بود. هرگاه به حرف‌های چمبرلین گوش فرا میدادند دنیا می‌توانست از دو جنگ مخرب جهانی‌ در امان بوده باشد. این یک دندگی و سماجت و تحکیم خود از خصأص آلمانی هاست که برایشان و برای دنیا گران تمام شده.

سالیان بعد سرنوشت آن دو فرستاده لجوج را بهتر شناسانید. چه پرنس فون بللو و ‌ چه  هر فون هلستین به مقام‌های شامخ در دوران خدمتشان نرسیدند.  آندو که به شدت سعی‌ بر تقلید از دولتمردی مرشدشان بیزمارک کبیر که اتفاقا در همان تابستان ۱۸۹۸ فوت نمود داشتند هیچگاه نتوانستند به تیز هوشی و سیاستمداری آن رهبر آلمانی که در سه‌ دهه آخر قرن نوزدهم یک تنه آلمان و ولایاتش را متحد کرد برسانند.  سالها بعد من دیداری با لرد رنل که بعد‌ها شد سر رنل، که مدتها سفیر انگلستان در رم می‌بود،  داشتم. سر رنل به من اظهار داشت که هلستین را در رم ملاقات نموده بود که دوران بازنشستگیش را میگذرانید. از او پرسیده بود که آیا اکنون در مورد پیشنهادات و مذاکرات ۱۸۹۸ چه فکر می‌کند؟ “او پس از مدتی‌ مکث اذعان داشت که اشتباه بزرگی را مرتکب شده و از آن برخوردها با نمایندگان انگلیس تاسف خورد.” سر رنل سخنش را با من با این جمله پایان داد: “ولی‌ چه فایده، دنیا در جنگ جهانی‌ گرفتار گردید.”. ا

 من در اینجا به ذکر خاطرات در سفر اروپا خاتمه می‌دهم و به ادامه سفر می‌پردازم که در آفریقا بود. بلی من از اروپا به آفریقا عزیمت نمودم که قصد از این سفر به زحمت در کلمه “تعطیلات” خلاصه میشد. چه بیشتر رسیدگی به امور اسماعیلیان ساکن آفریقا به خصوص ساحل شرقی‌ آن قاره سیاه می‌بود و حتی حل اختلافاتی میان جوامع اسماعیلی پراکنده در شرق آفریقا. البته میبایستی به اینکه جوامع اسماعیلی در آفریقا از پیشرفت و رشد سالم و با احترامی بر خوردار بودند تأکید و حتی مباهات نمایم ولی‌ همواره با اینکه سعی‌ بر آن‌ میرود که از اختلافات اقوام مختلف اسماعیلی که همگی‌ برای یک آرمان به اینجا آمده‌اند – کار، و خدمت به کشور میزبانشان، باز هم شرأیطی وجود شخصیت رهبری را ایجاب مینمود و رفع اختلافات به احترام آقا خان همیشه آخرین کلید صلح بوده. بلی برای این بود که من عازم آفریقا شدم.

ساحل شرق آفریقا به سرعت از توجه جهانی‌ رو به گسترش نهاده بود به خصوص سالهای بعد از دوران استعماری آن ناحیه از جهان به شدت به پر کردن خلأ به وجود آمده توسط مستشاران و صاحب اختیاران اروپأیی که به مملکتشان باز گشته بودند نیازمند شد. چندین کشور اروپأیی در نوار ساحلی جنب دریای سرخ که هزاران میل میشد به استعمار آن منطقه زر خیز مشغول می‌بودند که پس از سالها مجبور به ترک و به رسمیت شناختن دول نو بنیاد محلی شدند. این تقلا‌های بومیان و تشنج‌هایشان با صاحبان عمده اروپایی گاه منجر به جنگ‌های کوتاه و بلند کشیده میشد. در همان سالها جنگی میان ابیسینیا، تنها دولت شناخته شده بومی آفریقایئ در آن منطقه، با ایتالیائی ها به وقوع پیوست که اخبار ۱۸۹۶ را تحت الشعاع قرار داده بود. آن جنگ خونین بالاخره به پیروزی بومیان انجامید.

بلی در آن سال حاکم ابیسینیا شخصی‌ به نام رئیس مکنن می‌بود که جانشین نهایی امپراطور منلیک شد. به سرکردگی او بومیان جنگجو سربازان ارتش ایتالیا را شکست داده و به سی‌ سال حاکمیت مطلق ایتالیایان پایان دادند. در آن سال حاکم ابیسینیا شخصی‌ به نام رئیس مکنن می‌بود که جانشین نهایی امپراطور منلیک شد. به سرکردگی او در منطقه “ادعوا” بومیان جنگجو سربازان ارتش ایتالیا را شکست داده و به سی‌ سال حاکمیت مطلق ایتالیایان پایان دادند. انگلیسی‌ها سیاست مصالحه آمیز را در پیش گرفتند و با سلطان زنزبار قرداد دو جانبه‌ای به امضأ رسانیدند که به پروتکل آفریقای شرقی‌ معروف گشت. این قرارداد شامل حضور صلح جویانه سفید پوستانی که به اختیار یا با تولد در آن دیار و با حسن نیت مایل به کار و زندگی‌ می‌بودند میشد که به سرزمین سفید معروف شد. افرادی مانند لرد دلامر باعث و بانی‌ این اقدام بودند که سفید پوستان حق اقامت در آفریقا را داشته باشند و جوامع خود را دارا باشند.

به طرف جنوب که می‌رفتی به قلمرو آلمانی‌ها می‌رسیدی که از دارلسلام شروع میشد و تمامی ایالتی را به نام تانزنیا در بر میگرفت. بیشترکه به طرف جنوب می‌رفتی به قلمرو پرتغالی‌ها می‌رسیدی که آنها هم پرچم خود را در آن منطقه به ا‌هتزاز در آورده بودند. البته از حق نگذریم پرتغالی‌ها اولین پیشگامانی بودند که جنوب شرقی‌ آفریقا را تحت حمایه دولت خود نامیدند که بر میگردد به دوران اکتشافات قرن پیش. همچنین جمیسن و پیروانش در آن سرزمین کشور رودزیا را بنیان نهادند.بیشتر به جنوب می‌رفتی انگلیسی‌ها و قبیله عمده بور در جنگ و مصاف بلند مدتی‌ می‌بودند که به جنگ آفریقای جنوبی معروف گشت. در هر حال اولین مسافرت من به آفریقا در سال ۱۸۹۹ با خوشبینی اقتصادی آینده فرا استعماری هم گام بود. زمان ثابت نمود که اتبأع اسماعیلی من از نمونه‌های بارز کار، کوشش، و بهسازی دیار خود بوده زبانزد و الگوی دیگر مهاجرین بودند

زنزباری که من برای اولین بار میدیدم سرزمینی بود با فرهنگ عرب و سلطانی که دیگر قدرت مطلق را در اختیار نداشت و با مشاورت افسران و کارکنان انگلیسی به اداره امور مملکتی می‌پرداخت. در آن سال، ۱۸۹۹، من نه تنها اولین دیدارم را از آن سرزمین به انجام میرسانیدم بلکه در راه حل اختلافی‌ میان جامعه اسماعیلی و سرکردگان حکومتی نیز میبایستی نقش میانجی را بازی می‌کردم. اختلاف بر سر زمین ساحلی وسیعی می‌بود که قیمت آن‌ در بازار بورس زمین و املاک بسیار بالا رفته و دولت زنزبار میخواست آن را از دست اسماعیلیان به در آرد در حالیکه سالیانی بود که آن زمین مقبره اسماعیلیان بوده و سخت بود دست بر داشتن از بقایای عزیزان و بزرگان ‌قومی که در آن گورستان دفن گردیده بودند. خوشبختانه وجود من مثمر ثمر قرار گرفت و توافقی میان حاکمین زنزبار و جامعه اسماعیلی به انجام رسید که تا به امروز محترم شناخته میشود. کارکنان انگلیسی نیز همواره پس از آن میانجیگری  از حقوق به حق مردم من در آفریقا حمایت و آنان را محترم میشمارند.

در دارلسّلام نیز دچار مشکلی‌ شبیه همان مشکل زمین بودم ولی‌ اینبار میان پیروانم و افسران و کارکنان آلمانی.باز با همان رفتار و اخلاق تند و سر سخت آلمانی‌ها رو برو می‌شدم. باز هم با سماجت آلمانی‌ها روبه رو میشدم که بر سر انحصارات تجاری می‌بود. آلمانی‌ها نیز تا حدی زرنگی کرده اتهامات بی‌مورد دیگری را نیز به اتباع من می‌زدند مانند قاچاق اسلحه و کمک‌های مخفی‌ به نیرو‌های آزادیخواه. البته بر همه واضح و مبرهن بود که این اتهامات جانبی همگی‌ به قصد پیش بردن مقاصد اصلی‌ آلمانی‌ها می‌بود که به حمد الله توانستم از عهده ا‌ش برآیم و بار دیگر ملاحظه مقام و احترام رهبری قوم اسماعیلی را به جای آورده به توافق برسند. هنگام ترک من از دارلسّلام مانند زنزبار اطمینان خاطر از به رسمیت شناختن مفاد عهد نامه‌ها و اتباع من تا سالیان سال به من داده شد و من با خاطری مطمن آن دیار را ترک نمودم.

از آفریقای شرقی‌ من دوباره‌ای عازم اروپا شدم ولی‌ برای مدت کوتاهی که از آنجا با کشتی‌ به طرف خانه‌ام در هند بروم. در راه به هند من از مصر دیداری داشتم که برای اولین بار آن کشور باستانی و با اهمیت را از نزدیک میدیدم. آنهائی که از مصر دیدن نکرده اند شاید نتوانند احساس من راا هنگام دیدن آثار باستانی و عجائب مصر را کاملا درک نمایند. بلی آن طلسم مصر و رود نیل من را نیز در بر گرفته بود. مسر در آن روز‌های زیبای اوأیل زمستان در کنج قالب من جای خودش راا گرفت و تار آخر عمر همواره با علاقه و اشتیاق آن کشور عجایب را به یاد داشتم و از آن دیار بار‌ها دیدن کردم..

یک اصالت و خاصیت به خصوصی در مصر وجود دارد که آدمی‌ را خیلی‌ زود مفتون و مبهوت خویش میسازد. آن آسمان تا بی‌نهایت باز، عظمت غروبش، و ستارگان درخشانش و آن سابقه چندین هزار ساله تمدن و توانایی و زندگی‌ کنار رود پر عظمت نیل، همه و همه فرد بازدید کننده را مبهوت و شیفته آن دیار میسازد.

البته واضح است که مسافرت‌های من به مصر فقط جنبه به اصطلاح توریستی نداشته و من به امور اسماعیلیان ساکن مصر که از بزرگترین جوامع اسماعیلی در دنیا میباشد نیز میبایستی رسیدگی نموده به برنامه‌ها و احیانا اختلافات محلی پرداخته و با سران محلی و پیران قومم نیز دیدار داشته باشم. آنها به دیدار من به هند میامدند و من خود راموظف میدانم که دیدار‌ها را پس بده ام. از سوریه و مصر من میهمانان بسیاری را پذیرفته پذیرایی مینمودم. دیدار هایی که سرنوشت ‌قوم اسماعیلیه در در اقسا نقاط این کره خاکی تعیین مینمود و به شکر خدا عملکرد‌های مثبت، چه در خدمات و چه در بازرگانی و صنعت به همراه داشتند. من مردمم را دوست دارم. من تمامی بنی‌ بشر را دوست میدارم. هیچ خوشی ای بالا تر از گرفتن دست کودک نیازمندی نیست. مادر و فرزندان گرسنه که اغلب شوهر‌هایشان رادر جنگ‌های احمقانه محلی از دست داده اند. حال میخواهند مسلمان باشند یا خیر. فرقی‌ نمیکند. گرسنه ایمان ندارد.

در اولین سفرم به مصر من از مرکز اسلام شناسی‌ دانشگاه الزهرا نیز دیدن کردم. این مرکز شد مرکز روشن فکری اسلامی و بیداری علیه استعمار گران ‌اروپایی به خصوص انگلیسی که در مصر از مرکزیت عمده بر خوردار می‌بودند. متوجه بودم که جنگ‌های جنوب به خصوص در سودان توسط لرد کیچنر و بر علیه خلیفه و مریدانش که همه را قتل عام کرده به کلّ آبرو و حیثیت امپراتوری بریتانیای کبیر را از ذهن ساکنین آن دیار استعمار زده برده بود که البته بر میگردد به هنگامی که مهدی سودان بر نیرو‌های ملکه ویکتوریا فائق آمد و ژنرال فرمانده با نیزه یکی‌ از پیروان شورشی مهدی کشته شد که شرح مشروح آن‌ و متاثر شدن ملکه پس از دریافت تلگرام کمک و نرسیدن به موقع کمک خود مثنوی صد من کاغذ میشود.آن دوران دوران خوبی‌ برای انگلیسیان به نظرم نمی‌آمد.

رقابت میان فرانسویان و انگلیسیان در مصر از دیر باز وجود میداشته و فرانسویان از اینکه بار دگر قادر به باز پس گرفتن قدرت خود در آن منطقه بسیار مهم به خصوص از لحاظ سوق الجیشی شوند خوشبین بودند. آنها خدیو اسماعیلی را نیز حمایت مینمودند و حامی‌ مردم خواهان باز گشت خدیو می‌بودند. اصولا دو نوع جامعه در مصر به وجود آمده بود. یک جامعه متعلق به اسلام خالص و حتی واپس گرا که توسط امام و خلیفه به خصوص در آن‌ زمان توسط مهدی سودان راهبری میشد و دیگر جامعه مدرن مصر که اغلب یا به سمت فرانسویان و یا انگلیسیان گرایش میداشتند و در هر دو حالت با آوردن صنعت قرن جدید و استفاده از دانش اروپاییان را از لازمه‌های عمده مردم می‌دانستند. چه گونه میتوان تمدن مدرن اروپا را ندیده گرفت. این بزرگترین خود فریبی ایست که برخی‌ از مردم دیار‌های دوردست به شهر‌های عمده به آن مبتلا هستند و راه و روش نیاکان را به سختی چسبیده اند. اسلام هیچوقت مخالف پیشرفت علم نبوده و نخواهد بود.

من در آن دیدار به دیدن لرد کرومر رفتم. ایشان نیابت سلطانه و بالا‌ترین مقام دولتی و لشگری در مصر بودند. او بسیار نگران قدرتش می‌بود. از من چاره میخواست. او شخصی‌ مانند سر سید احمد خان را پیشنهاد داد که اسلام را به قرن بیستم هدایت نماید. من با سر سید احمد خان و دوست و همکارش نواب محسن الملک در اواخر سال ۱۸۹۶ در دیداری از دانشگاه عالیگره آشنا شده بودم و توانسته بودم با حمایت آنان با حرکت‌های اسلامی هند همگام شوم و نماینده مسلمانان نواحی بمبئی و پونه شوم. من سر سید احمد خان را شخصیتی‌ آزاده و پویا یافتم که صرف نظر از انشعابات اسلام قادر به متحد نمودن تمامی مسلمین هند می‌بود. در این مورد با لرد کرومر کاملا موافق بودم.

  در این راستا به او خاطر نشان ساختم که زمان آن فرا رسیده که انگلیسیان و فرنسویان ساکن مصر به این حقیقت انکار ناشدنی پی‌ ببرند. زمان زمان ارائه استقلال به ملل تحت تسلط اروپاییان است و این انتقال قدرت میبایستی تا حد امکان صلح آمیز باشد. با توسل به زور نمیتوان بر ملتی عاصی و خسته حکومت نمود

در این که مصر و اصولا آفریقا به اقتصاد و تمدن اروپایی همچنان نیازمند بود شکی‌ نیست. یک فرد مشاهده کننده نمیتواند یک طرفه قضاوت کند که هرچه زود تر اروپاییان قاره سیاه و آسیا را ترک کنند. این تعویض قدرت میبایستی با در نظر گرفتن برخورداری از سرمایه و تکنولوژی اروپأیی باشد. آنانی که امروزه به مصر میروند هیچ تصور آن هتل‌های پر تجمل آن دوران مصر و گردشگر‌های متموّل اروپایی به آن سرزمین عجایب باستانی را نمیتوانند به مخیله خود راه دهند. آن شکوه و تجملی که در هتل‌ها و کلوپ‌های قاهره و اسکندریه به چشم میخورد هیچ گاه دیگر به آنجا نیامد. به خصوص بعد از پیدایش گروهی به نام اخوان مسلمین که مانند طأعون بر دنیای سیاست و اقتصاد مصر پنجه افکنده بودند.

در این راستا دیگر خاطره‌ای که از زمان اولین دیدار من مصر به یاد دارم دیدار من از یکی‌ از مفتی‌های مسلمان که از پیروان من نبود می‌بود که از من توسط مستخدمش پذیرایی نمود و یک لیوان شربت در یک سینی به حضورم آورد. هنگام برداشتن لیوان شربت متوجه شدم دست‌های آن خدمتکار بسیار غیر عادی و حتی به نظر وحشتناک می‌بود. او از چند انگشت محروم می‌بود. متوجه شدم مستخدم یک جزامیست که مفتی از برای پذیرایی از من بر گزیده بود. نمیدانستم قصد وی چه بود و از گرفتن لیوان شربت پرهیز نمودم و عذر آوردم که تشنه‌ نیستم ولی‌ با اصرار صاحب خانه و با تردید بسیار شربت را نوشیدم

من در آن سفر به تماشای آثار باستانی، اهرام مصر، و دیگر عجایب معظم موجود در آن کشور باستانی پرداخته از موزه معروف قاهره دیدن نمودم.هرگاه از موزه قاهره دیدن کرده باشی‌ شگفتی من و بهت مرا درک میکنی‌. از آثار و اشیأ ذیقیمت باستانی که به چندین هزار سال میرسند. از زیورجات جواهر نشان و طلا‌های عهد عتیق زبان از ستودن آن آثار ناب در عجز است. با اینکه در آن سال هنوز مقبره و آثار توتانخامون توسط لرد کرنرون کشف نشده بود آن موزه وسیع از ارائه اشیا و صنایع دستی‌ باستانی هیچ کم نداشت. تابوت‌های حاوی اجساد مومیأیی شده رامسس دوم با آن صورت باز مانندش که پس از هزاران سال هنوز ترکیب خود را حفظ کرده و دیگر فرّاعنه و تسخیر کنندگان عمده همه و همه میتوانند تمامی دو روز دیدار شما را اشغال نمایند.

من در آن روزها به دعوت صاحب منصبان انگلیسی به کلوپ ورزشی آنان دعوت می‌شدم. متوجه شدم که در کلوپ ورزشی جزیرا، مانند کلوپ‌های کلکته و پونه که اغلب اعضا انگلیسی و از کارکنان شرکت‌های انگلیسی یا افسران هستند به جز تعداد اندکی‌ از دیگر اروپاییان صاحب اختیار افراد محلی را نمی‌پذیرند و به جز خدمه، مصری‌ها اکیداً حق ورود به آن باشگاه گلف و اسب دوانی را نداشتند. فقط تعداد اندکی‌ از ثروتمند‌ترین اشخاص مصری‌ که از اتباع کشورهای اروپای به خصوص انگلستان می‌بودند استثناً اجازه ورود و شرکت در فعالیت‌های باشگاه را دارا می‌بودند. آن یک کلوپ انگلیسی تمام عیار قاهره به حساب میامد.

من دوباره‌ در سال ۱۹۰۰ به اروپا رفتم. آنسال سال نمایشگاه بزرگ پاریس بود و من در آنجا پادشاه پارسیه ، مظفرالدین شاه را ملاقات نمودم. هر دو می‌دانستیم که قوم و خویشیم و از یک آبا و اجدادیم. چه از طرف پدری و چه مادری. البته میبایستی اعتراف نمایم که بر خلاف پدرش که شخصیتی بود مظفرالدین شاه پیر و فرتوت به نظرم آمد و بیمار گونه. البته همیشه از بیماری کلیه در رنج بوده. هرچه پدرش پادشاهی مقتدر و خوشرو می‌بود و در چهل سال فرمان فرمایی خود در ایران ساخت، او با رهبری غلط و تعصبی نا آگاهانه به هدر داد. او که ولایتعهدی را تا سنین بالا میداشت هنگامی به آرزوی خود رسید که پدر تاج دارش را ترور کردند. او خزانه پدرش را با سلیقه تا حدی کودکانه خرج وسائل و بازیچه‌های گوناگون و گران قیمت نمود. از تخم مرغ‌های فبرژه گرفته تا جعبه‌های موزیک مزین به طلا و جواهرات کمیاب تا دیگر وسائل زینتی و شخصی‌ جواهر نشان خلاصه به همه نوع تجملات علاقه‌ای وافر دارد. مظفرالدین شاه با اینکه نشان عالی‌ امپراطوری پارسیه مزین شده با برلیان‌های درشت و و بالا‌ترین القاب پادشاهی پارسیه را به من اعطا نمود ولی‌ من از رفتار‌های کودکانه و خنده آور او به تنگ آمده بودم که مایه خجالت من در پاریس شد. نه‌ یک بار، بلکه دو بار.   ميلادى   1900 غرفه ايران در نمايشگاه جهانى پاريس سال

  خوب به یاد دارم که روزی که از من خواسته شد به خاطر قوم و خویشی پادشاه پارسیه را به تماشای برج ایفل ببرم. هنگامی که با آسانسور از برج بالا میرفتیم چشمتان روز بد نبیند در نیمه‌های راه ناگهان شاه بنا به داد و فریاد کرد که آسانسور را خاموش کرده به زمین برگردیم. و در این کار مانند کودکان بی‌تابی از خود نشان میداد. بار دیگر هنگامی بود به به اتفاق مظفرالدین شاه در  هتل محل اقامتش مادام کوری و شوهرش مایل به نمایش کشف جدیدشان که به نام رادیوم خوانده بودندش میببودند. اتاقی تاریک برای نمایش اشعه و نور آن عنصر لازم می‌بود. از انبار شراب خانه استفاده نمودند و پنجره‌های کوچک آنرا نیز با پرده سیاه پوشانیدند.  خانم و آقای کوری قطعه ای از عنصر رادیوم آورده بودند که در تاریکی اتاق درخشید.  باز هم دیری نگذشت که پادشاه به شدت به اضطراب وحشتناکی دچار شد و در حالیکه از صندلی‌ خود بیرون جسته بود فریاد زنان به دور اتاق تاریک میدوید که میخواهند او را بکشند و این را مرتب تکرار میکرد تا اینکه پرده‌ها را برداشتند و نور به داخل آمد و نمایش متوقف گردید. روزبعد شاه دستور ارائه نشان عالی‌ امپراطوری پارسیه را به هر دوی‌ آن زوج نابغه و دانشمند صادر نمود که برای ایشان فرستاده شد. مادام کوری و همسرش آن دو نشان را پس فرستادند. جای تعجب نیز نیست.

البته برای حفظ انصاف جای ذکر موردی نیز میباشد که آن حمله و تیر اندازی یک آنارشیست به مظفرالدین شاه در ماه اوت همان سال هنگام عبور با کالسکه سر باز در خیابانی در پاریس بود که تیر البته به خطا رفت و شاه جان سالم به در آورد. پس شاید رفتاری که در آن دو محل ذکر شده به نمایش گذارد ناشی‌ از آن نا امنی‌‌ای بود که در پاریس احساس میکرد. به خصوص که پدر خویش را نیز به آنگونه از دست داده بود. شاه هم در اینجا حقی‌ به گردن پاریس و دولت فرانسه دارد برای این سهل انگاری در حفاظت امپراطور پارسیه.

تاریخ شاهد پادشاهان بسیاری بوده که به واسطه میراثی که از پدرانشان  رسیده به قدرترسیده اند که صرفاً دلیل بر تیز هوشی و تبحر آنان نمیباشد و این در مورد خود من نیز صدق می‌کند. این مقام از پدر من به من به میراث رسیده و من نیز مانند بسیاری پادشاهان این مقام را داده خداوندی میدانیم. بلی ولی‌ میبایستی انصافاً از معلومات و هوش و درایت بهتر از متوسط بر خوردار باشی‌. به قول ما فارسی‌ زبانان، از تو حرکت، از خدا برکت. خداومند متعال به تمامی بندگانش هستی‌ و زندگی‌ و هوش و درایت بخشیده. در مورد این پادشاه میبایستی اقرار نمایم نه‌ تنها از معلومات کافی‌ برخوردار نبود بلکه از هوش و درایت متوسط نیز بی‌ بهره می‌بود. همان وجه و تلقین “نیمه خدائی” که در پادشان شرقی‌ وجود دارد در او و رفتار او هویدا می‌بود. نظیر امپراطوران ژاپن که خود را موجودی نیمه خدائی میدانند به طوری که رعایای آنان نیز امپراطورشان را آنطور می‌بینند و حتی میپرستند، به نوعی تنهایی حتی اسارت و در خلوت روز‌های خود را میگذرانند بدون اینکه از دنیای بیرون آگاهی‌ داشته باشند. مظفرالدین شاه بیمار نیز دچار همین توهمات می‌بود ولی‌ رفتارش نشان میداد که مانند پدرش لیاقت سلطنت امپراطوری پارسیه را ندارد.

از پاریس به برلین رفتم. آنجا سر ضیافت نهاری با فون هلستین رو به رو شدم. یکی‌ از دو نفر فرستاده قیصر به انگلستان که قرارداد تفاهمی آنگلو ژرمن را امضائ نکرد و سرسختانه خصومت می‌ورزید. با موهای خاکستری و قامتی مفلوک سر میز نهار از ته دل‌ تناول میکرد و کم سخن گفت. من با قیصر نیز دیداری در پتسدام داشتم. ویلهلم دوم در آن زمان گمان می‌کنم در اوج قدرتش می‌بود. قدرتی‌ که به نحو عجیبی‌ همچنان بر آلمان و کشور‌های تحت حمایه آلمان حکم فرمایی میکرد. به‌‌‌ نظرم شخص مودب و مطلوبی آمد. از قبل به من خاطر نشان شده بود که قیصر از نقصی‌ که در دست و بازوی چپ خود دارد رنجور و به نشان دادن آن‌ در ملأ عام حساس میباشد. مواظب بودم که به بازوی چپ او نگاه نکنم. شنیده بودم که افرادی که برای اولین بار به ملاقات قیصر آلمان میروند به طور ناخود آگاه به سمت چپ او خیره میشوند و من قبل از رسیدن به حضور قیصر بار‌ها با خودم تکرار می‌کردم: “به بازوی چپ قیصر نگاه نکن !” . قیصر وارد سالن شد و با صدای بلند معرفی‌ و خوشامد گفتند. بدون اختیار اولین نقطه از هیکل قیصر که من نگاه کردم، بازوی چپش بود !!! .ا

هنگام رو به رویی با من دست راستش را پیش آورد و دستم را فشرد. آن خورد کننده‌ترین دست فشردنی بود که در زندگی‌ تجربه کرده بودم. به تلافی نقص بازوی چپش قیصر با ورزش‌های متعدد دست راستش را بسیار قوی نموده بود. هنگامی که به شوخی‌ با دیگر حضار در مجلس از آن دست فشردن می‌گفتم به من گفتند که نه تنها با آقایان اینقدر محکم دست می‌دهد بلکه با بانوان نیز همین روش را دارد. شخصی‌ از زبان دوچس تک که بعد‌ها شد مارکینز کمبریج ابراز میداشت که دوچس هنگام دست دادن با قیصر نتوانست از کشیدن آهٔ خود داری کند.

شنیده بودم که در برنامه روزانه اش قیصر ویلهلم روزی بیست دقیقه شمشیر زنی‌ تمرین می‌کند، و بیشتر روز‌ها دو ساعت را به ورزش تنیس روی چمن می‌گذراند. او حتی با یک دست تفنگ را در دست گرفته هدف را میزد. او به شکار علاقمند بود و کمتر شکاری از تیر‌رس او در امان می‌بود. ویلهلم دوم مصمم بود که نقص عضو خود در دست چپ را جبران کرده توان دست راستش را دو چندان سازد. قیصر در بدو تولد و به خاطر بد قرار گرفتن نوزاد هنگام تولد به طوری که اول دست و بازوی چپ او بیرون می‌اید توسط پزشک حاضر که نمیخواست ریسک کرده نوزاد را بدون اکسیژن بگذارد وارث تاج و تخت آلمان را از دست چپ او گرفته به شدت بیرون می‌کشد. بدین ترتیب دست چپ نوزاد از داخل صدمه یافته از رشد موزون محروم میماند.

حال که به ان دوران میاندیشم متوجه میشوم تا آن موقع با پادشاهان، و امپراطوران متعددی دیدار داشته آشنا شدم . در همان سال من دیداری از امپراطوری عثمانی و ملاقات شخصی‌ با سلطان عبدالحمید داشتم. هم در هتل پارا پالاس و هم در کاخ شخصی‌ سلطان، یلدیز. در آن زمان سلطان خلیفه مسلمین اهل تسنن نیز بود و به آن سبب کلّ دنیای سنی اسلام را که اکثریت مسلمانان را تشکیل می‌دهد  تحت رهبری میداشت. سلطان بشدت نگران سؤ قصد به جانش می‌بود به خصوص که دشمنان بسیاری نیز میداشت. او یک سیگاری متداوم بود و اطرافیان من به خوبی بر این امر واقف هستند که من به دود سیگار حساسیت داشته از آن دوری می‌جویم. دیدار من به عنوان امامت شیعه اسماعیلیه و سلطان عبدالحمید، خلیفه مسلمین سنی با Portrait_of_Abdul_Hamid_II_of_the_Ottoman_Empireشک و تردید او همراه بود. چه به محض ورود من به اتاق پذیرایی سلطان و رو به رو شدن با وی درب‌های سالن را بستند و من ماندم و سلطان و یک مترجم. لایه ضخیمی از دود سیگار میان فضای اتاق شناور بود. می‌دانستم که سلطان به زبان‌ عربی‌ و تا حدی به فارسی تسلط دارد و نیازی به رابط نبود. هنگامی که رو به رویش نشستم متوجه جلیقه ضخیم وی زیر کتش شدم که حدس میزنم جلیقه ضدّ گلوله می‌بود به خصوص که متوجه اسلحه کمری وی نیز شدم که از زیر البسه او پیدا بود. نمیدانم آیا سلطان در این اندیشه بود که من به قصد جان وی آنجا رفته بودم؟

سلطان عبدالحمید نیز مانند امپراطوران ژاپنی “نیمخدا” که جلوتر اشاره نمودم در دنیای منزوی خویش به سر می‌برد. او را مردی ضعیف جثه و نحیف یافتم که گونه‌هایش را با سرخاب سرخ نموده ریش و مویهایش را رنگ مشکی‌ خالص کرده بود و با ابرو‌های برداشته شده بیشتر به نظرم شکل و شمایل مسخره‌ای داشت. او دارای فرزندان بسیاری می‌بود و همسران بسیاری در حرم میداشت. مکالمات ما بین من و سلطان عبدالحمید دیری نگذشت که گرم و دوستانه شد به خصوص که به اطلأعش رسانیدم که از کاشغر و سند و ترکستان دیدار کرده‌ام و از حال و احوال مسلمانان غرب چین برایش گفتم. او از غذای هتل اقامت من راضی‌ نبود و دستور داده بود که در حین اقامت من در قسطنطنیه از قصر شخصی‌ خود برآیم غذا‌های مطبوع و لذیذ آشپز خود را بفرستند که همه روزه برآیم به روی میز غذا خوری مهیا میشد. سلطان با من در کاخش غذا صرف نکرد چون شامل مدارج طولانی‌ چشیدن و امتحان غذا توسط آشپز و ملازمان میشد که مبادا به سّم آغشته شده باشند.

از قسطنطنیه به قصد منزل با کشتی‌ به هند عزیمت نمودم. در منزل مشکل عمده‌ای انتظارم را می‌کشید و آن غم و غصه از دست دادن عزیزان نزدیدکی بود که در میان اهالی منزل و اطرافیان تأثیر بسزایی گذارده بود. به خصوص مادر و خاله‌ها را بس متاثر کرده بود. سخت بود باز گردانیدن آرامش به منزل.

پایان بخش چهار

بخش پنج

دوران ادواردی شروع میشود

این عنوان را به این علت انتخاب کردم چون بر همه واضح و مبرهن است که دوران طولانی‌ ملکه ویکتوریا به دوران ویکتوریأی معروف است. در این روزها که از آن می‌گویم دوران فرزند جانشینش ادوارد شروع میشود و پایان دوران پر فراز و نشیب‌ ویکتوریأی را ثبت مینماید.

بلی بگذریم سانحهٔ درد ناکی که مادر و اقوام و دیگر مریدان را به شدت متاثر و حتی متوحش ساخته بود قتل فجیع یکی‌ از اقوام در پونه بود. غم از دست دادن فامیل نزدیک یک طرف و پذیرایی از هزاران نفر میهمان غمخوار و عزادار در جلسات مختلف نیز یک طرف.

با اینکه آشپزخانه‌ها ی منازل آقا خان همواره مشغول پذیرایی از صدها میهمان در روز میباشند در غیاب من در مخارج خانوار سهولت شده برای من و مادرم داشت بسیار گران تمام میشد. ما همیشه مسئول حدود دو هزار نفر بودیم. چه از لحاظ تغذیه، چه تدارک البسه، و دیگر مایحتاج زندگی‌ آن مریدان پیر و از کار افتاده و همینطور بچه‌های خانوار‌های کم بضاعت.

آن زمان بیمه‌ بیکاری و مقرری باز نشستگی که وجود نداشت. اینها همه بسته به میل و رغبت و رأوفت صاحب کار و یا در مورد قوم من رئیس قوم بود که از سربازان پیر و از سر سپردگانی که همواره در سختی با ما بودند حمایت و نگهداری نماید. در مرام من سر سپردگی دو طرفه میباشد.

ولی‌ میبایستی اقرار نمایم که برخی‌ از دریافت کنندگان مقرری دست به اعمال خلاف زده حتی شایع بود که در قتل آن ‌قوم و خویش دست داشته اند. گروهی در داخل مستمری گیران مانند یک لانه زنبور به رسانیدن خسارات و تهدید کردن افراد متعدد می‌بود از جمله خود من. میبایستی با احتیاط عمل می‌کردم. هرگونه عجله در قضاوت و هر عمل حساب نشده می‌توانست برای من و قوم من گران تمام شود.ولی‌ من مصمم بودم که به این اوضاع و نا امنی‌‌ها خاتمه دهم.

پلیس در بمبئی انتظار ورودم را می‌کشید. آنها نگران عکس‌العمل شتاب زده از طرف من و افرادم بودند. مقامات شهری نیز نگران متوقف نمودن تمامی مقرری‌ها بودند که در آن صورت آن افراد و سرنوشتشان به گردن دولت می‌افتادند و وای به آن روز چون نه‌ کسی‌ به آنها می‌رسید و نه به صرف دولت بود که زیر بار مخارج جدیدی برود. در غیر این صورت دسته‌های یاغی و رهزن ایجاد می‌گردید به خصوص که اغلب افراد مستمری گیر من از اقسا نقاط دیگر مانند آفریقا، آسیای مرکزی و افغانستان بودند که ریشه قومی و دلبستگی به هندوستان را نداشتند. از یک عده گرسنه یاغی همه چیز بر می‌اید.

به همین علت بود که هم دولت محلی و هم دفتر هند و هم پلیس همگی‌ با من در رد و بدل اطلاعات و نقشه روی در رویی با آن مسئله اعلام همکاری تام نمودند. حضور فرمانده سر ویلیام لی‌ وارنر در دفتر هند برآیم عتماد به نفس عمده‌ای بود که از پشتیبانی بی‌ دریغ خود من را مطمئن و به من دلگرمی‌ میداد. فرماندار بمبئی، لرد نرثکوت که به تازگی ٔبر کرسی فرماندهی لرد سندهرست جلوس کرده بود نیز برآیم اطمینان بخش می‌بود. بدون حامیانی در این سطح و مقام پیشبرد کار‌های لازم بس دشوارتر مینمود.

من از ابتدا به قدرتمندان و دولتمردان بمبئی خاطر نشان ساختم که مصمم به حل و از میان بردن این گروه یاغیان هستم و ابتدا از راه مسالمه آمیز و حتی با دادن مبالغ یک جای برای افراد یاغی به شرط آنکه به ممالک خود بازگردند. اگر نمیخواهند به دیارشان بر گردند میتوانند به کشور‌های در حال تشکیل و توسعه اطراف خلیج فارس عزیمت نموده همسر و فرزندان خود را به علت بی‌ اطمینانی از سفر یک طرفه مردانشان من شخصاً تحت حمایه خود نگاه میدارم و آموزش و تحصیلات  آنان را تا دانشگاه فراهم میسازم. بسیار مقبول افتاد و افراد یاغی با آن تصمیم من رام شدند و قبول به ترک بمبئی نمودند. البته آن دور شدن ابدی پدر و فرزندان را شامل نمی‌شد چه دیدار و پیوستن آنان در هر محلی خارج از هند و با اجازه مسئولان در داخل هند ولی‌ خارج از محدوده بمبئی و پونه میسّر بود همینطور برای دیدار همسران خویش.

بعد‌ها ثابت گردید که چقدر آن پیشنهاد من موثر واقع گشت نه تنها برای مردانی که اخراج شده بودند و در خارج از هند به کار مشغول بودند بلکه برای فرزندانشان که همگی‌ از تحصیلات مناسب و در صورت تمایل به ادامهٔ آن به دانشگاه‌های خوب به خرج شخص من راه یافتند. چه افراد متخصص در علوم پزشکی‌ و صنایع که من تربیت نکردم. دعای خیر من همواره به همراه آنان بوده. چه استادان و معلمین و دولتمردان آینده که تحت نظر شخص من و ریاست دفتر من به هنودستان و دیگر ممالک نو بنیاد و در حال ترویج کمک نکردند. شعار من، همانطور که در کنفرانس سان فرانسیسکو گفتم فقط سه‌ کلمه است .. علم، علم، و علم.

از میان بردن یاغیان به بهترین وجه ممکنه، یعنی به گونه مسالمت آمیز چندین ماه به طول انجامید و از نتیجه آن بس خوشوقت شدم. کمی‌ پس از فارغ شدن از آن مسأله‌ و در ژانویه ۱۹۰۱ خبر بزرگی دنیا را تکان داد و آن درگذشت ملکه ویکتوریا بود. آن پایان دورانی را در تاریخ ثبت میکرد و برای افرادی که در زمان وی و در دوران حکمفرمأی وی به دنیا آمده و رشد یافته بودند حکم پایان د وره ویکتوریأی بود.

دوست من شاهزاده ولز حال به جاینشینی مادر، به تاج و تخت امپراطوری بریتانیا ی کبیر می‌رسید. تحت عنوان پادشاه ادوارد هفتم وی در ۱۹۰۲ وی تاجگذاری نمود. ادوارد هفتم خالصانه و خاضعانه بر من منت گذارده از من دعوت به عمل آورده بود که در مراسم با شکوه تاجگذاری وی شرکت نمایم. به این سبب من در تابستان ۱۹۰۲ در لندن بودم. در سفر دوم من به لندن من افتخار دیدار مجدد از اشخاصی‌ که با آنان در مسافرت سال ۱۸۹۸ آشنا شده بودم را داشتم و به گرمی‌ مورد استقبال آنان قرار گرفتم. در محافل لندن در آن موقع صحبت از انتقال قدرت از مادر به پسر و آغاز دوران رهبری باز و علنی تحت نخست وزیر و وزرایش و مجلس ها. همراه با شروع قرن بیستم انگلستان نیز دوران جدیدی را شروع کرد.

همه چیز به خوبی برای برگزاری مراسم و جشن‌های تاج گذاری ادوارد هفتم به پیش میرفت که ناگهان اتفاق بدی در شب قبل از مراسم برای پادشاه جدید افتاد. ترکیدن آپاندیس او و لزوم فوری تحت عمل قرار گرفتن او که تمامی برنامه تاجگذاری را به تعویق افکند. چند روزی همه صبر کردند ولی‌ روئسای دولت‌ها و دولتمردانی که مجبور به بازگشت سر موقع تعیین شده خود می‌بودند به دیار خویش باز گشتند. پرنس ولز خوشبختانه دوران نقاهت خود را سریع به اتمام رسانید و در ماه اوت همان سال در مراسم تاجگذاری با شکوهی تاج امپراطوری بریتانیای کبیر را به سر گذاشت. او که تا آن موقع پا به سنین بالا گذارده بود پس از آن عمل آپاندیس همواره روزها را با درد غیر قابل علاجی به سر برد. قابل ذکر است که در آن زمان عمل آپاندیس از ریسک بس بزرگتری بر خوردار می‌بود و مانند امروزه به یک عمل عادی تبدیل نشده بود.

برای من نیز آن سفر پیامد خوبی داشت چون پادشاه ادوارد به مناسبت تجگزاریش درجه افتخاری من را از شوالیه فرمانده که نشان فرماندهان والا مقام هند می‌بود به شوالیه فرمانده اعزام هند ارتقا داد. این نشان‌های امپراطوری هند توسط ملکه ویکتوریا در سال ۱۸۷۸ ابداع شد. در همان روز‌ها پادشاه ادوارد من را نیز همراه چندی از اعضای برجسته کشوری و لشگری به بازدید از رژه نوگان دریایی به اسپیتهد‌ دعوت نمود که من افتخار همراهی پادشاه را در کشتی‌ خصوصی وی داشتم.

در آن جشنواره من با شخصیتی‌ کوچک اندام و سیاهپوست آفرئقایی آشنا شدم که فرزند رئیس ملنیک از ابیسیه می‌بود. او که بعد‌ها جاینشین پدر گردید به شخصیتی‌ نیمه خدائی و پادشاه اتیوپی که نام جدید ابیسیه شد تبدیل گردید. او کسی‌ نبود جز امپراطور آینده، هیلس لاسی که از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۴ میلادی بر آن ناحیه با اهمیت استرتیژیکی در ساحل شرق آفریقا حکومت کرد. هیلس لاسی شخصیتی‌ شد که یاد امپراطور عمده ابیسیه در قرن پیش، ملنیک را در سایه خود قرار داده بود. او بود که در ۱۹۳۵ بر علیه اشغال ایتالیائی‌ها استقامت کرد و در اخراج آنان کوشید ولی‌ موفق نشد. او را دستگیر و به تابید فرستادند که با تقاضای رسیدگی به اوضاع خود و کشورش به سازمان ملل توانست توجه جهانیان را جلب کرده به تاج و تخت خویش باز گردد. او با کمک موثر سربازان محلی و هندی بالاخره توانست ایتالیایی‌ها را در سال ۱۹۴۱ از اتیوپی برای همیشه بیرون کند.  به یاد میاورم سفیر انگلیس در آدیس آبابا را که با هردو امپراطور همکاری داشته. او به من میگفت که همیشه افکار امپراطور ملنیک را میتوانسته بخواند ولی‌ هیچوقت نتوانست بفهمد در سر امپراطور جوان چه میگذرد.

در نوامبر همان سال، یعنی ۱۹۰۲، من به هند بازگشتم. در بدو ورودم از نامه‌ای که منتظرم و به روی میز کارم بود متعجب شدم. آن نامه از نایب السلطنه وقت هند، لرد کرزون بود که در آن از من خواسته بود که به عضویت شورای مقننه او بپیوندم. این افتخاری بود که نصیب من جوان میشد. من عضویت در شورای مقننه لرد کرزون را با کمال میل پذیرفتم. من با فاصله زیادی جوانترین عضو آن شورا بودم. شورای مقننه از اعضای اندکی‌ تشکیل میشد که از متنفذ‌ترین و با قدرت‌ترین شخصیت‌های حکومت امپراتوری هند می‌بودند. عضویت من در آن شورا سبب مسافرت‌های پیاپی من به کلکته میشد که در آن زمان پایتخت امپراطوری نایب السلطنه هند می‌بود.

دو سال در عضویت شورای مقننه هند بودم که دوره آن تمام شد. از من خواسته شد که باز درخواست نامه عضویت برای دوره دوم را نیز به دفتر نیابت سلطنت ارائه دهم ولی‌ دیگر قبول نکردم. کاری بود پر دغدغه و وقت گیر که برای من که وظایف عمده تر رسیدگی به قوم اسماعیلیه را بر دوش میکشیدم بس طاقت فارسا می‌بود. ولی‌ در آن دو سال من منزلی از خودم در کلکته داشتم که بدور از تشریفات مخصوص و آمد و شد‌های رسمی‌ و غیر رسمی‌ که در منزل مادر و مقر خانوادگی در بمبئی و پونه داشتم می‌بود. برای اولین بار در عمرم من دارای یک خانه واقعی‌ و بدون سر و صدا و ملازمین بیشمار بودم که برای خود تنوعی مطلوب بشمار میرفت.

ولی‌ میبایستی اقرار نمایم که تأثیر آن دو سال در زندگی‌ من نقش من را در دنیای سیاست ثبت نمود. پس از آن دوران من بارها و بار‌ها نقش میانجی را میان پادشاهان و روئسای جمهوری ایفا نمودم و مصالحه ما بین آنان را پیام آور بودم. در آن دو سال من با شخصیت‌های پر قدرتی که نیمه اول قرن بیستم را رقم زدند آشنا و کار کردم. به جز لرد کروزن که از سرنوشت سازان عمده هند و مصر بود با شخصیت هایی عمده دیگری نیز از نزدیک همکاری داشته ام. یکی‌ از آنها مارشال کیچنر حاکم بلا عوض سودان و طراح مشهور خارطوم بود. آنان که از خارطوم دیدن داشته‌اند بر این امر باور دارند که طراحی‌ مارشال کیچنر که بعد‌ها به لقب لردی رسید در ساختن خارطوم برای قرن بیستم الگوی دیگر شهر‌های در دست تحول بود. خیابان‌های عریض و بلووارد‌هایی‌ که در مخیله بسیاری از آینده نگران آن زمان  نمیگنجیید. او خدمت خود به امپراتوری بریتانیا را در هند و با تحویل قدرت به خانواده‌ گاندی و جواهر لعل نهرو به پایان رسانید. مانند بسیاری از شخصیت‌های دولتی و لشگری، لرد کیچنر نیز دارای کارنامه سیاه و سفید است. از بزرگترین سیاهی‌های خدمتش در افتادن با رهبران و علمای اسلام در منطقه می‌بود که عمده‌ترین آن را واقعه اسفناک مهدی سودان می‌توان دانست.

در میان همکاران هندی من در شورای مقننه لرد کروزن، آقای گ. ک. گوخال می‌بود که از ناسیونالیست‌های عمده دوران تلاش برای استقلال می‌بود که با همه این احوال پس از به قدرت رسیدن نهرو به خدمت وی انفصال داده شد. من و آقای گوخالی دوستی‌ پایداری داشتیم که به اندازه عمر او عمر داشت. او یک هندوی کاست می‌بود و من یک مسلمان ولی‌ با تمامی اوضاع و احوالی که میان این دو جماعت بروز نمود من و گوخالی از تفاهمی بی‌ نظیر برخوردار بودیم. هردو از یکدیگر بسیار آموختیم. تاثیر افکار وی به روی افکار من غیر قابل انکار است. هردو در کاهش تنش میان دو قوم در تلاش بودیم. وی مردی بود با بینش و فرا نگری مخصوص به خود. روحش شاد باد.

رفتار و منش گوخالی من را بسیار به یاد شخصیتی‌ دیگر می‌اندازد که چند سال قبل از آن در بمبئی ملاقات نموده بودم. شخصی‌ به نام ناورجی دوماسیا که یک شخصیت منحصر به فرد پارسی‌ می‌بود و سر دبیر و روزنامه نگار تایم هندوستان. بینش او به زندگی‌ اطرافش و مشاهدات وی از وقایع روز و نگارش مطلوب دوماسیا عاری از هرگونه تعصّب و گرایش می‌بود که در آن زمان کمتر یافت میشد. میدانم که از دوستان او فرانک براون، روزنامه نگار بنام که از برای گازت بمبئی و سپس تایم قلم میزد بود که بعد‌ها به لقب سّر مفتخر گردید. من به دوستی‌ هردوی آنان افتخار می‌کنم.

خود داری از عضویت در دوره دوم مجلس مقننه بمبئی سوای حجم وظایف شخصی‌ خود به عنوان امامت شیعه اسماعیلیه علت دیگری نیز داشت. مایل نبودم به آن اشاره نمایم ولی‌ حقیقت است و چاره‌ای ندارم. باز نگشتن من به شورای مقننه لرد کروزن میتواند مستقیما به انکار‌ها و پشت گوش انداختن تقاضا‌های واجب و واجد شرائط جامعه مربوط باشد. در حالی‌ که تنش میان هندویان و مسلمین در خارج از مجلس در توسعه بود نمایندگان نیز هر یک از گرایش شخصی‌ و مخفی‌ خود برخوردار می‌بودند که من و گوخالی را عمیقا متأثر میسأخت. سخن‌های من در مجلس به دقت گوش فرا داده میشد ولی کمتر به مرحله اجرا می‌رسید. به خصوص در مورد تأکید من بر آموزش نسل خردسال و جوانان. من همچنان معتقد بودم و هستم که در کنار کمک‌ها ی تغذیه و پزشکی‌، آموزش نیز از اهمیت والائی برخوردار است و میبایستی در تأسیس مدارس بیشتر و تربیت معلمین بیشتر اقدام فوری شود. خالصانه برایشان می‌گفتم و متذکر می‌شدم که این آموزش است که از جهالت و تبعیض علیه دگران میکاهد. بدون آموزش‌های لازم این مردم تا ابد در جهالت بسر خواهند برد و با تعلیم و تربیت مناسب خصومت‌های دامن گیری که داشت به شکاف عمیقی تبدیل میشد از میان میرفت ولی‌ کجا بود گوش شنوا ؟؟

لابی هندو‌ها بسیار مستحکم و قوی بود و بر مسلمین چیره داشت. نمیدانم این چه خصومتیست که از مرزهای کرامت انسانی‌ خارج و پیوسته خواهان راندن ‌قوم مسلمان از هند است. استان هایی مانند بنگال، پنجاب، و ناحیه‌ای که امروز به استان فرامرزی شمال شرقی‌ معروف است همه از اکثریت مسلمان برخوردارند. همینطور در نواحی گسترده دهلی‌، اقرا و علیگره که از مساجد و آثار باستانی اسلامی با ارزش برخوردارند. چگونه میشود حقوق این عده کثیر نادیده گرفته شود و حتی پایمال گردد؟ مسلمانان چندین قرن است که در شبه قاره هند سکنی دارند و حق آب و گل دارند. آیا تقدیر اینطور بوده؟ من که باور ندارم مردمی به این صلح دوستی‌ به ناگهان به دو دشمن دیرین تبدیل شوند. خدا با ایشان باشد.

قدم اول این بود که شورای مقننه ولایت سلطنت لرد کروزن نمایندگان مسلمان از بنگال و پنجاب انتخاب کند. در این مورد رأی گیری شد و برنده نشدیم مطمئن بودم که جناب گوخالی نیز صمیمانه سعی‌ بر این امر میداشت ولی‌ به قول معروف تک افتاد و زورش به بقیه اعضای هندوی با نفوذ نرسید. در عوض نمایندگانی از میان رحانیون درجه دو یالت‌های هندو نشین مدرس و بمبئی انتخاب شدند

من به شخص چندین بار اقدامات جدی و پیگیر در راستای معرفی‌ نمایندگان لایق و شایسته جماعت مسلمین در کنگره دولت بریتانیا کردم که تا حد قابل ملاحظه‌ای موثر واقع شده بود. ولی‌ همواره با قدرت اکثریت هندو برنامه‌های عمده نقش بر آب می‌گشت. بالاخره به فکر دوستی‌ که در دانشگاه عالیگره ملاقات نموده بودم افتادم. همان همکار جوانتر سرّ احمد خان، محسن الملک که حال جایشین کرسی احمد خان شده بود. او از رهبران مصمم و معقول اسلامی بود که هیچگونه خصومت و کینه ورزی در او علیه هندوها و کنگره نمیتوانستی بیابی

سال ۱۹۰۶ بود که من و محسن الملک همراه تنی چند از دیگر رهبران محلی مسلمین هند دست به دست یکدیگر داده اقدام به تأسیس سازمانی نمودیم که مستقل از دولت بریتانیا و هندوستان هدفش پیگیری و دفاع از حقوق مسلمانان هند می‌بود. به یاد دارم همان سال در مملکت آبا و اجدادیم ایران نیز تحولات عمده‌ای رخ داد و آن پیروزی مشروطه خواهان بود که مظفرالدین شاه را مجبور به امضای تائید مشروطیت و تأسیس مجلس‌ نمود. بلی دور دور بیداری خلق تحت ستم مسلمان بود و آگاهی‌. دور دور انتخابات نمایندگان بود و فرستادن آنان به مجلس شورای ملی‌. ما نیز در هند موفق به تأسیس این سازمان گردیدیم که در سیاسات هند پس از آن‌ صدای با نفوذی یافت. پنداری ملتی درون ملتی زاده شد. خوشحالی من در آن موقع توصیف ناپذیر است

زمانی‌ که در کلکته زندگی‌ می‌کردم با شخصیتی‌ بس والا در جامعه اسلامی هند آشنا شدم و آن کسی‌ نبود به جز عالیجناب سید امیر علی‌ که بعد‌ها عضو دائم مجلس مقننه گردید و حتی قاضی القضات دادگاه عالی‌ کلکته شد. البته کتاب‌های سید امیر علی‌ در مورد اسلام شناسی‌ را مطالعه نموده بودم و از ملاقات و آشنایی نزدیک با این شخصیت کم نظیر مباهات می‌کنم. از نوشته‌های او متوجه بودم که درک و دیدی منحصر به فرد به روی دین مبین اسلام دارد به همین علت بود که به وی در گرفتن پند و اندرز اعتماد داشتم و توصیه‌های او را با دقت گوش فرا داشته تا حد امکان به اجرا میگذاردم. شاید یک دلیل عمده اعتماد من به سید امیر علی‌ آن بود که او هیچوقت داخل سیاست نشد و هیچ جناحی او را نتوانست در خدمت خود گیرد

بلی هرگاه حمایت معنوی و ارشاد سید امیر علی‌ نمیبود ایجاد سازمان اسلامی هند توسط من و نواب محسن الملک بس دشوارتر یا غیر ممکن می‌بود. من معتقد بودم که تنها راه جلب توجه مقامات دولتی هند، به خصوص انگلیس‌ها به شکاف عمیقی ما بین دو جامعه هندو و مسلمان ایجاد این سازمان جماعت اسلامیست که از عهده کارشکنی‌های حزب کنگره لرد کرزون درآید و جواب ملایان بله گوی مدرس و بمبئی با استحکام هرچه تمام‌تر بدهد. این سال‌ها بسیار سال‌های حساسی بودند، نه تنها برای من جوان و تجربه در دنیای سیاست، بلکه برای شبه قاره هندوستان که ظرف چهار دهه از آن سالها تبدیل به دو کشور پاکستان و بهارات گردید.یک واقعه دیگر در دوران عضویتم در کنگره نیابت سلطنه به خاطرم رسید که بر میگردد به تاجگذاری دربار دهلی‌ و رژه عظیم چهل هزار نفره قوای ارتش بریتانیا به سرکردگی لرد کیچنر که از مقابل نماینده پادشاه – امپراطور عبور نمود. آن نماینده کسی‌ نبود به جز برادر پادشاه که از دوستان نزدیک کودکی من هستند، دوک کونوت. بلافاصله بعد از مراسم یک کنفرانس اسلامی را رهبری نموده که در آن از پروژه‌های آموزشی موفق تحت نظارتم نام بردم که مهمترین آنان دانشگاه الیگرته می‌بود

در آن کنفرانس از سران محلی و کشوری جوامع اسلامی خواستم حتی التماس کردم که جهت ایجاد یک دانشگاه معتبر اسلامی دست به دست یکدگر داده اقدام نمائیم. دانشگاهی که تاریخ و ادبیات اقوام مسلمان جهان را صرف نظر از هرگونه تأثیر قومی و مذهبی‌ که سرآمد دانشگاه‌های آسیا و دیگر نقاط جهان باشد و در علم و صنعت با دانشگاه هایی نظیر آکسفورد و لیپزیگ و پاریس همطراز باشد. دانشگاهی که جوان در آن بتواند به بالاترین سطوح تحصیلی‌ و پژوهشی دست یابد و در صنعت مدرن وارد شده روزی خود صاحب نظر شود

آن سخنان بعد از پنجاه سال ثمره خوبی داشت. به غیر از الیگره دانشگاه‌های دیگر، دبیرستان‌های بسیار و مدارس ابتدائی در سطح کشوری احداث گردید. خلاصه کلام از آن دو سالی‌ که در مجمع قانون گزاران بودم صدای من رساتر و در جهان بیشتر شناخته شد. در تابستان ۱۹۰۴ سفری به اروپا داشتم و با دوستان و آشنایان آن دیار دیدارها تازه نمودم. این بار از عتماد به نفس بیشتری نیز برخوردار می‌بودم. در سیاسات محلی انگستان نیز تغییراتی رخ داده بود از جمله ارتور بلفور جای عمویش لرد سلیزبری، نخست وزیر و رهبر حزب محافظه کار نشسته بود. مدتها بود که حزب محافظه کار داشت به یکه تازی خود ادامهٔ میداد تا اینکه تحت رهبری “عموجان” کوس خداحافظی خود را به صدا در آورد. کسی‌ که ضربه نهایی را زد شخصی‌ بود به نام ژوزف چمبرلین که کک “حفاظت خواهی” را در تنبان آنان انداخت و منجر به دو شاخه شدن حزب گردید

لیبرال‌ها به طور مداوم ٔبر قدرت خود میافزودند. سوال ایرلند دوباره‌ توسط این حزب مطرح شد و سیاستمداران را قلقلک داد، و به وجود آمدن حزب کارگر که با عده اندکی‌ موجودیت خود را به ثبت رسانید از روادید عمده آن دوران سفر من بودند. علاقه شخصی‌ من به اسب و اسبدوانی من را بر آن میداشت که در گرد هم آٔیی‌های کلوپ‌های مختلف اسب دوانی شرکت نمایم ولی‌ عملاً دست به اقدامی جهت پرورش اسب در انگلستان نبودم تا سال‌های بعد. آن علاقه در من موقعی به وجود آامد که من با کلنل حال واکر آشنا شدم. او که بعد‌ها شد لرد ویورتری از معدود کسانی می‌بود که از اسب و پرورش اسب همه چیز می‌دانست و خود را کاملا در وقف اسب‌های دونده نموده بود

  1. متد‌های کلنل واکر و نظریاتش توسط برخی‌ ستوده میشد و در عین حال برخی‌ آن را قبول نداشتند و به وی لقب “واکر غد” نام نهاده بودند. ولی‌ انصافاً فرد با معلوماتی بود و میبایستی بدون غرض قضاوت نمود. من که به دانش او ایمان داشتم. او کسی‌ بود که خبرگی خود را شاید در اعتراض به آنانی‌ که او را به تمسخر می‌گرفتند به ایرلند برد و اقدام به تشکیل کلوپ خود نهاد به نام “اسبهای دونده تولی” که بعد‌ها به اسب‌های دونده ملی‌ ایرلند تبدیل گردید که تا به امروز همچنان پا برجاست و بسیاری از علاقه مندان به این حیوان نجیب و دوست داشتنی از اقسا نقاط دنیا به آن کلوپ سفر کرده از باغ و فضای سر سبز و خًرم آن مرکز پرورش اسب‌های مسابقاتی لذت میبرند

زمستان ۱۹۰۵ به بمبئی بازگشتم. در بحبوحه اشاعه بیماری سل در مناطق مختلف شبه قاره هند و با راهنمایی‌ها و پشتیبانی سازمان بانو فلورانس نایتینگل کوشش بسیار در تحت کنترل آوردن این بیماری مهلک کردم که خبر از زنزبار رسید که سکنه‌ آن ناحیه نیز از شیوع سل در زحمتند. بلافاصله عزم آفریقا نمودم و از ساحل شرقی‌ دیدن نمودم.  پزشکان جوان تربیت شده در دانشگاه ‌های پزشکی‌ بنیاد آقا خان و دیگر دست اندر کاران قوم اسمعیلی در این تلاش مقدس حکم دست و پای من را داشتند. به تک تک آن جوانان آزموده و پرکار مباهات می‌کنم

خیلی‌ زود متوجه شدیم که فقدان ورزش در برنامه روزانه جوانان این نواحی باعث سستی بدن و صدمه پذیری از میکرب هاست. دستور دادم کاخ شخصی‌ خود را به مرکز ورزشی تبدیل نمودند با تمامی وسائل لازم. از حیاط وسیع آن زمین فوتبال و بسکتبال درآوردم و دور آن باند دوندگی که جوانان بسیاری را به خود جلب نمود. جوائز ارزنده‌ای برای مسابقات محلی و استانی میان جوانان زنزبار و شرق آفریقا در اختیار گردانندگان و مسئولین گذاردم. تمامی این تلاش‌های خستگی‌ ناپذیر ظرف چند سال کوتاه نشان داد که مثمر ثمر واقع گردیده از بیماری‌های عفونی‌ به اندازه زیادی کاست.

درحین دیدار از زنزبار در غیاب من از هند به اطلاعم رسید که از طرف اقوام دور پدرم مورد اتهاماتی قرار گرفتهم و دعوی عمده‌ای علیه من و املاکم در دادگاه عالی‌ بمبئی ارجاع شده. این محاکمه باعث شد که به بمبئی بازگردم و از خود و ملکم دفاع نمایم. شکر خدا وکیل مجربی را استخدام کردم به نام آقای اینورریتی که با تبحری کم مانند در دفاع از من می‌کوشید و این درخواست خسارت را از جانب آن اقوام نا شکر که از پدر و پدر بزرگ من سالیان سال کمک و حقوق دریافت مینمودند خنثی نمود و پرونده شکایت پس از تحمل مخارج قابل توجهی‌ جهت احضار شاهد از اقسا نقاط اسیا و آفریقا و رسیدگی به حساب‌های دهه ۶۰ (۱۸۶۰) به نفع من تمام شد و از آن موقع به بعد هیچ دعوی‌ای علیه من از طرف خویشان و مریدان خواندن من مطرح نشد.

من در زمستان به هند بازگشتم. سال  ۰۶ – ۱۹۰۵بود که خیلی‌ به موقع برای دیدار شاهزاده ولز (که بعدا شد جورج پنجم) به کلکته رسیدم. شاهزاده جورج در ۱۹۰۴ عازم اسیا و هند شد و آن موقع من در لندن بودم و در میهمانی خداحافظی ایشان شرکت داشتم. آشنائی من با جورج پنجم از دوران ملکه مری آغاز میگردد. من ملکه مری را اولین بار در سال ۱۸۹۸ ملاقات نمودم زمانی‌ که ایشان دوچس یورک می‌بودند. به یاد میاورم که با سه‌ فرزند خود، پادشاه ادوارد هشتم، پادشاه جرج ششم، و شاهزاده خانم رویال. شوهر ملکه در حین مأموریت در نیروی دریایی می‌بودند.

من همیشه به دوستی‌ طولانیم با جورج پنجم مباهات می‌کردم نه‌ فقط چون پادشاه دولت مقتدر بریتانیای کبیر می‌بود ولی‌ از دوران جوانی‌ وی به خلق و خوی نیک وی پی‌ برده بودم و می‌دانستم چقدر انسان خیر خواهی است. او به من همان اعتماد را گسیل میداشت که پدرش برآیم قائل می‌بود. او با من در نهایت خلوص نیت و از ته قلب صحبت میکرد و آن اعتماد به نفسی‌ که در گفتارش نمایان می‌بود در تمامی گفته‌های گوناگون او چه در سیاست، و چه در ورزش و در بحث‌های اجتماعی مشهود بود. گاه به گاهی‌ در سالیان پیشین میهمان او که آن موقع پرنس ولز می‌بود در کلوپ مارلبرو می‌بودم و بعد‌ها نیز زمان پادشاهی وی در کاخ بوکینگهام. اغلب این دیدار‌ها هنگام نهار می‌بود که خودمانی تر و غیر رسمی‌ تر باشند و اغلب با حضور ملکه مری و یک یا دو فرزند دیگرشان توام می‌بود. لازم است که از پادشاه جورج پنجم به عنوان شخصی‌ یاد کنم که از اوان جوانی‌ در یونیفرم نیروی دریایی بریتانیای کبیر کمر به خدمت به میهنش بسته همواره در تمرین‌ها و آموزش‌ها ی دشوار شرکت نموده. آن هیکل ورزیده و قامت بلند و بالای او همواره در خاطرم است. وی در دوران فرمان دهی‌ خود در نیروی دریایی به صراحت و سخنوری مخصوص به خود مشهور بود.

به یاد دارم در آن دیدار کلکته وی که به عنوان پادشاه – امپراطور بریتانیای کبیر و کشور‌های مشترک المنافع حکام و مهاراجه‌های هند‌ را برای تبریک تاجگذاری به حضور می‌پذیرفت یکی‌ از مهاجره ها، مهرجه باردا، از قواعد رسمی‌ ارائه ادب و ارادت سر پیچی‌ نمود و حتی در مقابل تذکر ملازمین با حرکات تند و زننده‌ای از قبول تعظیم سر باز زد. این نه تنها باعث دلخوری شاه گردید بلکه اطرافیان را نیز متاثر ساخت. او بعدا به طور کتبی‌ و از طریق نیابت سلطنه عذر خواهی نمود ولی‌ آن لحظات کار خودش را کرده بود و جورج را در ملع عام خیط کرده بود. سالیان گذشت و ما متوجه میشدیم که فرزندان آن مهارجه یکی‌ پس از دیگری در سنین مردانگی و جوانی‌ از دنیا میروند و آخری در بستر مرگ بود. پادشاه جورج با شنیدن این خبر به شدت متاثر گردید و او را خالصانه بخشید. او از مهرجه باردا به عنوان “آن مرد بد بخت” یاد می‌برد.

مانند پدرش پادشاه جورج پنجم حساسیت به خصوصی در رعایت ادب و رسوم دربار را دارا می‌بود. چه در رفتار و چه در البسه در ضیافت‌ها و مجالس رسمی‌. او از کوچک‌ترین خللی در رعایت قواعد به شدت رنجیده خاطر می‌گردید. روزی به من در این مورد ابراز میداشت: این مانند این است که در جامعه شهری مردمان از رعایت ادب لازم در برخورد با یکدیگر خود داری ورزند و حرمت اجتماع را در حفظ رسوم شکل و شمایل ظاهری افراد رعایت نکنند. او حتی برایم مثل میزد که: تصور کن مردم عادی در خیابان به جای آنکه پیراهنشان داخل شلوارشان باشد بیرون باشد و دگمه‌های کت و جلیقه به ترتیب نباشند و از این قبیل امثال که نتیجه میگرفت پادشاهی و حفظ رسوم دربار با هم آمیخته و اگر این آداب به موقع خود و در حضور رسمی‌ پادشاه رعایت نشود شاه خود را مسئول میداند.

روزی در حضور پادشاه و ملکه مری در یک مجلس رسمی‌ حضور به هم رسانیده بودیم که متوجه رنجوری خاطر شاه گشتم. ملکه که نگاه کنجکاو من را ملاحظه کرد آهسته در گوشم گفت آن مهارجه از زدن یقه مناسب پیرا‌هن شامل مدال‌هایش خود داری ورزیده. ملکه سپس اضافه کرد.. نگران نباش زود یادش میره. و خنده ملایمی کرد. ولی‌ هنگامی که متوجه شد همان مهارجه رسوم لازم در مراسمی را رعایت نکرده از او دو چندان دلگیر گردید و از من خواست به او تذکر دهم. قضیه از این قرار بود که اسب مهاراجه که نماش را “پسر ویندزور” گذارده بود در مسابقات دربی ۱۹۳۴ برنده میشود و مدال‌ها و افتخارات زیادی را به صاحبش می‌رساند از جمله جایزه نقدی. ولی‌ آن مهاراجه از دادن هدیه به مربی‌ اسبش سر باز میزند و این خلاف اصول نوشته نشده اصطبل پادشاهی میباشد. مطابق رسوم همه ساله صاحب اسب برنده به مربی‌ اسبش هدیه می‌دهد. چند هفته گذشت و روزی آن مربی‌ که نامش مارکوس مارش می‌بود و فرزند مربی‌ اسبان پدر جرج پنجم میشد نزد یکی‌ از افسران گله کرده بود که از هدیه خبری نشد. آن افسر هم در یک نشست با ژنرال‌ها آن موضوع را به یکی‌ از نزدیکان پادشاه بازگو مینماید که از آن طریق به گوش  شاه می‌رسد. من نیز خواسته شاه را انجام دادم و در میهمانی اسکوت که او را ملاقات می‌کردم به وی خاطر نشان ساختم که فراموش کرده هدیه مربی‌ اسبش را بدهد. او نیز هدیه دیر موعد را فراهم ساخته به مربی‌ اسب داد و رسم جاری را اجرا نمود.

در تمامی‌ سی و چهار سالی‌ که با جورج پنجم معاشرت داشتم او را در نقش‌های مختلف دیده‌ا‌م. در منزلش در نقش پدر و شوهر، و فرزند، در میادین اسب دوانی و مسابقات، در هندوستان دو بار، اول به عنوان پرنس ولز و سپس به عنوان پادشاه بریتانیا و امپراطور هندوستان. در دیدار آخری وی که همچنان تحت تأثیر توجه بخصوص پدرش در بهداشت و سلامتی مردمان هند می‌بود قصد داشت توسعه هایی در بیمارستان‌ها و مراکز درمانی به عمل آورد و مانند دفعه‌های پیش به کمک و همکاری من نیازمند بود و من از آنچه در قدرت داشتم برای رسیدن به آن هدف مقدّس دریغ نکردم.

در دیداری که به افتخار پادشاه جدید انگلستان توسط نایب السلطنه هند در مقر وی در کلکته صورت گرفته بود پادشاه من را به اتاق خصوصی خود برد و با هم مدتی‌ صحبت کردیم. وی از من مصرانه میخواست یک هندی تبار عضو کابینه مشاوران نایب سلطانه بشود. او از اینکه هنوز پای هندی‌ها به سطوح بالای اداری مملکت باز نشده ابراز تأسف نمود و ابراز داشت که: به لرد مرلی و لرد مینتو در این مورد سفارش کرده و آنگاه از من خواست که به آنان در یافتن کاندید مناسب یاری دهم. بعد از این سفارش وی به تفصیل از توسعه مراکز درمانی و بهداشتی در اقصی نقاط این شبه قاره بزرگ برایم میگفت و باز هم کمک‌های من و بنیادم را در اجرای این طرح عظیم خواستار شد. همانطور که در جمع و چند دقیقه پیش از آن‌ در اتاق دیگر وی را خاطر نشان ساخته بودم دوباره‌ به او اطمینان خاطر دادم به خصوص که این طرح و تمام همت‌های پزشکی‌ و درمانی از فعالیت‌های مورد علاقه و توجه شخصی‌ من است.

لرد مرلی و لرد مینتو اصلاحاتی را در هند پیشنهاد داده بودند که به اصلاحات مرلی – مینتو معروف شد و من بعد به آن به تفضیل خواهم پرداخت. پادشاه جدید مانند پدر و مادر بزرگ تاجدارش ملکه ویکتوریا نسبت به هند و اتبأ هندی تبارش توجه به خصوصی نشان میداد. آنها در اجرای تاره‌های آموزشی و بهداشتی در هندوستان بزرگ به سهم خود کوشیدند و همان علاقه اکنون در جورج پنجم مشهود است. فقر و بیسوادی همچنان غوغا می‌کند و مساله تازه‌ای نیست دست و پنجه نرم کردن با این دو دشمن اصلی‌ هند. تمامی تفرقه‌ها و دشمنی‌های موجود حاصل این دو دشمنند ..  نادانی و فقر.. این نادانی بود که منجر به شکاف عمیقی میان مسلمانان و هندویان گردید و فجایع حاصل از آن کینه ورزی‌ها و انتقام ها. تمامی آنها با مشکل بیماری‌های مهلک همطراز می‌بود.

در کنفرانس میز گردی که به همین مناسبت در حضور پادشاه انگلستان در کلکته بر پا گردید پادشاه چندین یاد داشت توسط پادوان برآیم فرستاد. او از من مصرانه میخواست که در مسائل میان مسلمانان و هندویان شخصاً مداخله نمایم و در آشتی‌ دادن روحانیون از کمک دریغ ننمایم. او که میبایستی بهتر می‌دانست. من تمامی قدرت و سعی‌ خود را برای این بحران جدی به کار میبرم. من نیز به خوبی به این امر خطیر واقف می‌بودم که بدون صلح و آشتی‌ میان دو ‌قوم ساکن هندوستان پرداختن به برنامه‌های بهداشتی و آموزشی ممکن نمیباشد. خوب به یاد میاورم که زمان جنگ اول جهانی‌ خبر هایی از برلین به خارج نشر کرده بود که آلمان برنامه‌ی‌ای برای تحکیم و تدریس آنارشیست‌های هندی تدارک دیده و دست به اقداماتی جدی زده که از هندویان اتباع عاصی‌ و گستاخ در مقابل دولتشان بسازد. این اطلاعات پادشاه بریتانیا را بسیار آشفته خاطر ساخت چه این تاکتیک قیصر آلمان به تمام معنی با استاندارد‌های دولتمردی و بقای صلح و امنیت در تضّاد می‌بود.

این تنها مشغله فکری میان اقوام پادشاه نبود. دشمنی قیصر یک طرف، کشته شدن ناجونمردانه پسرعم او تزار روسیه و ملکه تزارینا و فرزندانشان در اکاترینبورگ در ۱۹۱۸ نیز بسیار خاطر پادشاه را مکدر نمود و با اینکه هیچوقت در ملأ عام از آن احساسات جریحه دار شده اش سخنی بر زبان نیاورد ولی‌ با من در خلوت مکرر از غم از دست دادن خانواده سلطنتی رمانف درد دل میکرد و حتی اشک می‌ریخت. گاه با خود میاندیشم که چگونه این فامیل گسترده پادشاهان، فامیلی که Tsar-Nicholas-George-307821حکومتشان نیمی از جهان متمدن آن زمان را در بر میگرفت، از هم گسستند؟ به پادشاه می‌گفتم که از این بابت در تعجب هستم. او نیز ابراز تأسف میکرد. اگر این پسر عمو‌ها با هم میساختند و همکاری و همیاری مینمودند دنیا امروزه از دو جنگ جهانی‌ در امان می‌بود. خدا بندگانش را از حرص و طمع و قدرت طلبی مفرط دور نگاه دارد.

من جواب این سوال خود را در کتاب بیوگرافی جورج پنجم یافتم که سرّ هارولد نیکلسون آن را به رشته تحریر در آورده. در میان عموزادگان حاکم بر روسیه، آلمان و بریتانیای کبیر، پادشاه جورج کمترین دخالت را در امور کشوری خود میداشت. وی که تحت قوانین مشروطه سلطنتی از دخالت مستقیم در سیاسات داخلی‌ و خارجی‌ محروم میباشد فقط در مجالس و محافل نظر خود را ابراز میدارد و آن نظر همواره به گونه احترام دریافت می‌گردیده و دست اندر کاران آنها را در مد نظر می‌گرفتند. من در چندین مورد پادشاه را به یاد میاورم که با قامت افراشته هنگام ابراز عقیده خود دست راست را به روی سینه میگذارد.

جورج همچنان دارای درک و به خاطر سپردن جزئیات به خصوصی در افراد مورد علاقه اش می‌بود و گاه به گاهی‌ با آن لبخند همیشگیش از آنها یاد میکرد یا به صلاحی به کار می‌برد. او حتی از زندگی‌ خصوصی برخی‌ از دوستانش مطلع می‌بود و اغلب در مشاجرات میان یک زوج از خاندان سلطنتی مداخله میکرد و تا حد امکانش آنها را مصالحه میداد. وی حتی از زندگی‌ خصوصی اتباعش نیز بی‌ خبر نبود. خوب به یاد دارم دو سه‌ سال قبل از جنگ جهانی‌ اول مهاراجه گوالیور را برای دختر مهاراجه بارودا نامزد کرده بودند. در حین مراسم دربار دهلی‌ ۱۹۱۲ دختر پیمان نامزدی را شکست. مهاراجه جوان این تصمیم ناگهانی را شجاعانه قبول کرد ولی‌ در داخل وجودش بسیار دلشکسته شد. این جریان از نظر پادشاه جورج با بی‌ تفاوتی نگذشت چه آنکه روزی در یکی‌ از ضیافت‌های دولتی از من خواست که میانجیگری نمایم و اگر میتوانم از دل آن مرد جوان عاشق بدر آورم غم از دست دان نامزدش را. او می‌دانست که ما بین من و مهاراجه گوالیور دوستی‌ چندین ساله وجود دارد.

آشنائی و دوستی‌ من با ملکه مری از آشنائی با شوهرش نیز فراتر میرود. مفتخرم که اعلام نمایم دوستی‌ بین من و ملکه مری بیش از پنجاه سال قدمت دارد. در سال ۱۹۵۲، یک سال قبل از فوت ایشان، تلگرام تبریکی از ملکه مری دریافت کردم به بهانه برنده شدن اسبم تولیار در دربی و جویا گشتن احوالم که می‌دانست مانند خودش در سالهای آخر عمر به سر می‌بریم و من در بستر بیماری بودم. یک تلگرام دیگر نیز از ملکه مری دریافت کردم که آخرین مراسلات ما بین ما بود و آن هم به خاطر برنده شدن کاپ کینگ جورج و ملکه مری توسط همان اسب، تولیار، در اسکات.

مری یک حامی‌ و پشتوانه گرنبهأی برای شوهر تاج دارش می‌بود. یک بانوی انگلیسی اصیل و خالص. معقول و مقید به اصول امپراطوری و در عین حال خاکی و متواضع. من همواره در وی رفتار و کردار با وقار و در عین حال خودمانی میدیدم و از بودن با این بانوی تاریخی هیچوقت احساس غریبگی نداشتم، بلکه به عکس از مصاحبات با یکدیگر لذت می‌بردیم. حتی یک صحبت هایی را که خصوصی در اتاق نقاشی وی با هم در میان میگذاشتیم به یاد میاورم که بر میگردد به کمی‌ قبل از واگذاری سلطنت پادشاه ادوارد هشتم. آن موقع در لندن ملاقاتی با ادوارد داشتم که بعد از بازگشتش از ژنو و کفرانس ملل هم پیمان می‌بود. به مری گفتم که چقدر برای پادشاه ادوارد احترام قائل هستم و درک و فهم وی از محیط اطراف خود و کشورش را میستایم. به خصوص که اوضاع و احوال دنیا را به سمتی‌ میدید که جنگ بزرگ دیگری را با خود به ارمغان میاورد و پادشاه این را به خوبی میدید و در سخنانش از آن فاجه جهانی‌ هشدار میداد و ابراز نگرانی‌ میکرد. میدیدم که مری به فرزندش شدیدا افتخار میکرد و همزمان میدیدم که سعی‌ بر نگاه داشتن اشک‌هایش میداشت. اشکی که می‌توانست به راحتی‌ برای غمی که نسیب خاندانش شده بود بریزد. او هیچوقت اظهار نظر آشکاری به آن نکرد و فقط در باطن از آن رنج می‌برد. ما حتی با یکدیگر سکوت‌های طولانی‌ داشتیم با علم به علت آن سکوت. آن اتاق نقاشی مری کاملا احوالات درونی‌ ملکه را نشان میداد. ابر هایی که در شرف پیوستن و تشکیل توفان بزرگی بودند. آن روز‌ها ملکه به راستی‌ و به حق در اضطراب و التهاب بسر می‌برد. من همواره برد باری و استقامت ملکه مری را ستوده ام.

قبل از جنگ دوم جهانی‌ بود که خاطرم هست پادشاه ادوارد هشتم کمتراز یک سال پس از تاجگذاریش استعفأ داد و ازدواج با زن محبوبش را بر سلطنت ترجیح داد. شاید هم این را بهانه‌ای کرده بود که انگلستان و بریتانیای کبیر را در بحرانی‌ که رو به رویش میدید پادشاه نباشد. او نمیتوانست شاهد آن خسارات جانی و مالی‌ باشد و خود را مسئول نداند. شاید هم نه‌ واقعا عشق به آن خانم آمریکائی که مطلقه بودن او نیز بر طردش نزد مردم انگلستان میافزاید باعث برکناری وی از تاج و تخت سلطنت شده و میخواهد بقیه عمر را در کنار همسرش به سر کند.

در تابستان ۱۹۰۶ من دوباره‌ به انگلستان سفر نمودم. در فاصله بین دو سفرم رأی گیری عمومی‌ تشکیل شده بود. محافظه کاران به شدت کوبیده شده بودند و لیبرال‌ها بر مسند قدرت تکیه می‌زدند. با داشتن اکثریت نمایندگان و رهبری نخست وزیر سرّ هنری کمپبل – بنرمن. چه در اتاق کابینه و چه روی نیمکت جلو افراد کار آزموده و پر انرژی از جمله نوابغی همچون اسکویت، گری، هلدین، لوید جورج، جان مورلی، هربرت سامول، و وینستون چرچیل حضور داشتند این اسامی البته نام افرادی بودند که به خاطر میاورم. بودند اشخاص با تدبیر و هوشمند دیگری که در صحنه کابینه آرمان‌های حزب لیبرال را پیش می‌بردند. دوستی‌ مورلی و گلدستون چه در کابینه و چه به عنوان نویسنده کتاب بیوگرافی او بر همه واضح و مبرن می‌بود. مورلی صاحب هوش و درایت و صراحت قلم بود. بسیار خوشحال شدم هنگامی که مورلی صاحب کرسی پر قدرت وزارت ولایت هندوستان شد. او زود نامش با نایب سلطانه و ارل مینتو شنیده میشد. معاهده معروف مورلی – مینتو، همانطور که انتظارش را داشتم، نقطه عطفی بود در آزادی سیاسی در شبه قاره هند

مورلی براستی ثابت نمود که یک اصیل زاده اسکاتلند است که‌ به حقوق مردمان، تساوی بین مردمان و به حکومت عقلانی اعتقاد راسخ داشت که تمامی آنها در معاهده وی با مینتو درج گردیده. اینها در دورانی به مورد اجرا در میامدند که آقای اسقیت مشاور، لوید جورج پرزیدنت هیات داد و ‌ستد می‌بود و وینستون چرچیل که اوأل دهه سی‌ سالگی خود را میگذراند به تازگی از آن‌طرف به این طرف آمده بود. این شخص ابتدا یک پست پایین در دفتر نخست وزیری داشت که خیلی‌ زود به مقامات بالا خود را از جای کند.

مفتخرم که یک دوستی‌ طولانی با وینستون چرچیل دارا هستم. یک دوستی‌ توام با احترام متقابل و در عین حال خودمانی با لحظات شاد و شوخ.  قدمت این دوستی‌ بیش از نیم قرن میشود. تا آنجا که به خاطر می‌آورم اواخر سال ۱۸۹۶ بود که گذارمان در پونه بهم افتاد.  در پادگان ارتش انگلیس در پونه. یک هنگ سواره انگلیسی که ابتدا در پونه سپس در بنگلور مستقر شدند. مطابق رسوم هروقت که یک هنگ سواره نظام یا پیاده نظام به پادگان ارتشی انگلیسیها در پونه وارد میشد از من دعوت به عمل میاوردند و افسران ارشد را معرفی‌ میکردند. آنها همیشه مایل به بازدید از اصطبل ‌های آقا خان نیز بودند که اسب‌های معروف برنده را از نزدیک دیدن کنند.  متأسفانه به علت بیماری در آن موقع من موفق به دیدن هنگ و افسر ارشد آنان در پادگان نشدم و از آقا شمس الدین خواهش کردم که از جانب من ایشان را بپذیرد و ترتیبات نمایش اسبها را سازماندهی نماید. در پایان آنروز و هنگام دیدار پسر عمو وی اظهار میداشت: “در تمامی آن افسران جوان و کار آزموده یک افسر بود که من را متوجه و حتی مبهوت خود کرده بود. او چشمانی با نفوذ و کلامی‌ گیرا داشت و با اطلاعات کامل از اسب پروری از اسبان ما تعریف میکرد و بسیار از نژاد‌های مختلف مطلع می‌بود. او نامش وینستون چرچیل است که که بیست و خورده‌ای بیش سنّ ندارد و به چوگان نیز علاقه وافر دارد.” ه

غیر ممکن است که من از وینستون چرچیل جوان یاد نکنم و به یاد مادر وی نیفتم. آن زن تیز هوش و متین که همه او را صمیمانه دوست میداشتند. زیبایی و وقار منحصر به فرداش علاوه بر خانواده‌اش به عنوان همسر یک مرد مشهور و مادر دیگری بانو رندلف چرچیل را در جایگاه بخصوصی در اجتماع اشراف زادگان قرار داده بود. من سعادت همنشینی و معاشرت با این بانوی استثنائی را داشتم و از ابراز عقاید ایشان آنهم به شیوه مخصوص خودشان خوشنود شده ام. زیبایی‌ کلام توام با نکته سنجی و و حاضر جوابی گاه رک و راست که از برای شنونده می‌توانست غافلگیر کننده بوده باشد. خوب به یاد دارم که روزی در ایل بنس سرّ روفوس (که بعد‌ها شد مارکیس ریدینگ) حرکتی‌ از یک خانم دید که به وی بر خورد و در حضور خانم چرچیل  ابراز داشت: “هیچ مردی به این کردار احترام نمی‌گذارد.” و بانو رندلف به آرامی پاسخ داد: “هیچ زنی‌ محتاج احترام نیست.” ه

در تابستان ۱۹۰۲ من و بانو رندلف چرچیل در کاخ وارویک به مناسبت سالگرد  تاجگذاری ادوارد هفتم حضور داشتیم. این ضیافت توسط لرد و بانوی وارویک ترتیب داده شده بود که سه‌ شب و روز در مدت تعطیلات بلند آخر هفته بر گذار گردید. وینستون چرچیل نیز حضور داشت. او که آنزمان در بیست و هشتمین سال سنش می‌بود با من بیست و پنج ساله همچنان خواهان بحث در مورد اسب‌ها و ورزش‌های اسبی می‌بود و ضمن اینکه هنوز از اسب‌هایم تعریف مینمود با یکدیگر در مورد چوگان و شکار با اسب صحبت‌ها کردیم که دومی ورزش مورد علاقه من بود ولی‌ او چوگان را ترجیح میداد.

در همان میهمانی به یاد دارم صحبت هایی که با وینستون چرچیل و دیگر مدعوین داشتیم از جمله در مورد ایرلند. چرچیل که همواره حامی‌ آرتور بلفرد بوده ابراز می‌داشت که تا زمانی‌ که مردم ایرلند خوشحال نباشند حکومت نمیتواند دوام چندانی بیاورد. وی در آن زمان نماینده مجلس می‌بود. او دارای حافظه عمیق و حضور ذهن به جأ می‌بود و اظهاراتش را اغلب با یک ضرب المثل یا شعر مربوط به موضوع شروع میکرد یا خاتمه میداد. او شعر‌های شعرای بسیاری را از بهر می‌دانست از جمله از حکیم عمر خیام اشعار بسیار می‌دانست. او از من میخواست که مصرع اول بیتی از خیام را بخوانم و وی مصرع دوم را میگفت. من از این بابت هم تعجب می‌کردم و هم خرسند می‌بودم که این شاعر پارسی زبان اینقدر مورد توجه و علاقه بسیاری از دوستاران شعر و ادبیات انگلیسی زبان شده. میبایستی اذعان داشت که ترجمه روان و زیبای فیتز جرالد در شهرت اشعار خیام بی‌ تأثیر نبوده.  به او می‌گفتم که ما در زبان پارسی‌ شعرای سخنورتری از خیام نیز داریم که از نظر پارسیان خیام شاید رتبه چهارم را داشته باشد. میدانم بسیار سخت است اشعار حافظ را به انگلیسی برگرداندن ولی‌ خیام فیلسوف و ریاضی‌ دان به نامی‌ نیز می‌بود.  وینستون میگفت که خیام را بیشتر برای اشعارش میستاید تا فلسفه ا‌ش. او اشعار خیام را “زمان ناپذیر” توصیف میکرد: “صد سال دگر هم اگر آنها را بخوانی باز به دل می‌نشیند و قابل درک است. ” بلی یادم است این جمله را از وینستون چرچیل. به نظرم از آنجا که خیام با ریاضی‌ نیز سر و کار داشت اشعارش از دید کمّی نوشته شده و شاید این بزرگترین دلیل شهرت او در دنیای بیرون از پارسیه شده. همه به نحوی با “مقدار” سر و کار دارند

پس از گذشت سالیان حال که به آن دوران می‌نگرم و آن سخنان گفته شده در کاخ وارویک را به یاد میاورم، متوجه هستم که هردو بر این امر واقف بودیم که کلمات خیام همیشگیست و من بیشتر به فلسفه وی علاقه مند شده ام. تأثیر قضا و قدر در زندگی‌ بنی‌ بشر. این عقل و هوش آدمی‌ به تنهایی نیست که آینده ا‌ش را میسازد بلکه تقدیر و سرنوشت نیز بر آن تأثیر مستقیم دارد. همانی که‌ محققین امروزی به آن‌ اعمال غیر قابل کنترل میگویند که آنها را از اعمال روزانه آدمیزاد که تحت کنترل خودش است مجزا میسازد. اینطور فکر نمی‌کنید؟ حتی آن‌شب نزد لیدی چرچیل و وینستون در دفاع از فلسفه خیام و از تقدیر و خواست خداوند می‌گفتم: “در نظر بگیرید هرگاه پیامبر اسلام در نبرد اول کشته میشد اسلام به اقسی نقاط دنیا سرایت نمیکرد. عربستان و دولت پر قدرت عثمانی به احتمال قوی مسیحی‌ می‌بودند و در شرق قسم اعظمی از شبه قاره هندوستان را در بر نمی‌گرفت و آنان نیز همچنان به ادیان باستانی خود روزگار میگذرانیدند یا تحت تأثیر دوران استعمار اروپا به مسیحیت روی میاوردند. قضا و قدر بود که حاضرت محمد (ص) را زنده نگاه داشت و آن چیزی نبود به جز خواست خداوند متعال که از کنترل بنی‌ بشر خارج است.

اگر طایفه قریش تحت رهبری پیامبر اسلام به داد و ‌ستد با دیگر نقاط دنیا نمیپرداختند و آن روحیه مجراجویانه را نداشتند اسلام به آسیا و اروپا نفوذ نمیکرد. این ریسک پذیری و روحیه سلحشوری این ‌قوم بود که با بی‌ باکی به جستجوی حقانیت رفت و قسمت خود را از زندگی‌ خود گرفت.. قسمتی‌ که بنا به حکم خالق مختار تعیین شده و او میبایستی برای بدست آوردنش تکاپو کند. اگر کسی‌ فکر می‌کند که بدون حرکت الطاف الهی نصیبش میشود و روزی او را کف دستش میندازد سخت در اشتباه است. هر عملی‌ را عکس العملیست و می‌بایست دست به زانو نهاد و از جای برخاست. آنجاست که الطاف خداوندی به سراغت میایند

ما فارسی زبانان مثلی‌ داریم که می‌گوید: “از تو حرکت، از خدا برکت” خوب حرکت عملیست قابل کنترل بشر ولی‌ برکت از تسلط آدمی‌ خارج است و این است مبنی فلسفه اسلام. ما پارسیان بازی تخته نرد را خلق کردیم که جواب پادشاه پارسی بود به پادشاه هند که شطرنج را برای او فرستاده بود. پادشاه پارسی ضمن تشکر از این بازی پیچیده که تمام با نقشه و عقل آدمیزاد کار می‌کند گفته بود: ” ما پارسیان چون به تقدیر نیز معتقد هستیم طاس را نیز به کار گرفتیم که بازی از عامل احتمالات نیز استفاده می‌کند و این بازی زندگی‌ آدمیزاد است ..  مخلوطی از هوش آدمیزاد و  تقدیر وی در صحنه زندگی‌.”ه

 در ۱۹۰۶، چهار سال پس از آن دیدار به یاد ماندنی در کاخ وارویک چرچیل یک وزیر صغیر در دولت لیبرال کمپبل – بنرزمن شده بود. به یاد دارم که جان مورلی، وزیر با سابقه در همان کابینه روزی به من میگفت: ” چرچیل جوان مانند جوزف چمبرلین از بالاترین موهبّت ذاتی سیاست برخوردار است و درست مثل جو از همان ذکاوت و حضور ذهن بر خوردار است. سرّ وینستون چرچیل دو حس قوی و متضاد را همواره دارا می‌بوده – حس لطیف و طبع شعر و ستاینده هنر در مقابل حس قبول مسئولیت و دیسیپلین لازم و رهبری قوی در از پیش بردن آرمان‌های حزبش و مملکتش. او در عین حالی‌ که میتواند بس عاطفی و نازک سنج باشد به اصول بیرحم دولتی و نظامی نیز پایبند است و از برای به ا‌هتزاز درآوردن پرچم اتحاد جًک از هیچ وظیفه‌ای که به وی محول شده فرو گذاری نکرده.. چه در بیابان‌های سوزان آفریقا و چه در گردنه خیبر و چه در دریا‌های دور و  سرزمین‌های دور همه جأ با صداقت به پادشاهش خدمت کرده

وی همواره به مساله هندوستان همانطور می‌نگریست که به ایرلند می‌نگریست. میخواست که آن شبه قاره عظیم که گوهر تاج ممالک تحت الحمایه‌ی بریتانیای کبیر می‌بود تا آنجا که امکانش است در رفاه و سلامت مردمانش کوشش شود. او معتقد بود که دیر یا زود استقلال کامل به هندوستان میبایستی داده شود و هند جمهوری شود. فقط بر بقای عضویت هند در ممالک Winston Churchill_1مشترک المنافع تأکید مینمود و مایل به همکاری و همیاری دو ملت غربی و شرقی‌ می‌بود. به من به شوخی‌ گفت: ” نصف نان بهتر از هیچی‌ است” و متعاقب آن ضرب المثل خنده بلندی سر داد. افسوس میخورم که وینستین چرچیل مجال زیادی در عرصه سیاسی هندوستان نیافت و به جز آن دوران اولیه خدمتش در سواره نظام که در پونه و کلکته انجام گرفت دیگر به هندوستان به عنوان صاحب منصب بالا رتبه فرستاده نشد. وی بیشتر در اروپای شرقی‌ و امپراتوری عثمانی و آفریقا مشغول انجام وظیفه بود. اگر در هند می‌ماند به احتمال قوی نایب سلطانه میشد ولی‌ شاید خودش آن نقطه از جهان را که آغاز جنگ جهانی‌ اول را باعث گردید ترجیح میداد

هرگاه چرچیل تجربه هند را دارا میشد کنفرانس‌های استقلال هند که از سال ۱۹۳۰ شروع گردیدند شکل دیگری به خود میگرفت و زود تر از ۱۹۳۵ به نتیجه می‌رسید. و بالاتر از آن از اتفاقات و اصطکاک‌های هندو و مسلمان پس از استقلال میکاست و اصولا تمامی چشم انداز رابطه هند و انگلیس پس از جمهوری شدن هندوستان مطلوبتر جلوه‌گر میشد. هربار که و سرّ وینستون در دوران‌های مختلف  بحث‌های سیاسی می‌داشتیم من غالبا مفتون دانش و تجربه عمیق او در این امر میشدم. چرچیل هیچوقت اسیر عقاید گذشته، آرزو‌های گذشته، و خواسته‌های گذشته نشد. او ارباب افکارش بود

حال که به چرچیل میاندیشم متوجه سماجت او در کار و لذت او در غذاهای خوشمزه و عشق او به برندی و سیگار خوب میشوم که همواره بر خلاف سفارشات اطبأ ‌یش انجام میداد. در رخت خواب کار میکرد و در پادگان نظامی از همه بیشتر میخواست به بازرسی‌ ادامه دهد. همه کار را بیش از اندازه معمول انجام میداد. دو سه‌ باری هم سکته‌های کوچک داشت ولی‌ او را نترسانید و از ادامه روش همیشگی‌ زندگی‌اش باز نداشت. همان سربازی که زمانی‌ در پونه میهمان آقا شمس الدین و من بود حال به سیاستمدار و رهبر نظامی بزرگی تبدیل شده که مورد احترام تمامی سکنه‌ دنیای پیشرفته میباشد. من از سرّ وینستون چرچیل میتوانم روزها و ماه‌ها بگویم ولی‌ از این قسمت فعلا میگذریم.

سال ۱۹۰۶ سال تغییر عمده سیاست انگلستان در قبال هندوستان بود. بدین طریق که دولت جدید بریتانیا ی کبیر مسئله مسلمانان هند را جدی گرفت و از مسلمانان به عنوان ملتی در ملتی دیگر یاد نمود. دیگر زمان آن فرا رسیده بود که نمایندگان مسلمانان را چه در کابینه نایب سلطانه بلکه در مجلس و دیگر هیئت‌های سازمان یافته پذیرفته به رسمیت بشناسند. از سال ۱۸۵۷ که قدرت از کمپانی هند شرقی‌ به دولت سلطنتی وا گذار گردید نمایندگان پادشاه کما بیش از سیاست جاری پیروی میکردند و تغییرات عمده‌ای در آنها به عمل نیاورده بودند. نایب سلطانه وقت لرد مینتو بودند که ایشان از من خواستند در این مهم آنان را یاری دهم و رهبری به رسمیت شناخت مسلمانان را در صحنه سیاسی هندوستان به عهده بگیرم و من با کمال میل قبول کردم

سالیان سال بود که در مجمع نایب سلطانه نمایندگان هندو از افراد تحصیل کرده و بالا رتبه بودند ولی‌ مسلمانان را عده‌ای کم سواد و “بله” گوی تشکیل میدادند که توسط هندوها به اصطلاح دست چین شده بودند. حال نوبت دورانی رسیده که مسلمانان شبه قاره هند از صدائی رساتر برخوردار شود. در واقع به نظر من از مسلمانان تحصیل‌کرده‌ و معتمدان جوامع مسلمان تا حدی واهمه داشتند چون به روی مساله استقلال هندوستان از بریتانیای کبیر پافشاری مینمودند. حتی در لایحه اصلاحاتی ۱۹۰۷ مرلی – مینتو هچگونه اشاره‌ای به پروسه انتقال قدرت از انگلیسیان به هندی‌ها نشده بود. البته ایشان نکته‌ای در مورد مثال من از کانادا و استقلالش ابراز داشت : ” دلیلی‌ ندارد که کت خز که به درد کانادأی‌ها میخورد به درد هندی‌ها هم بخورد.” من از این ابراز عقیده تعجب خود را نشان دادم و فکر می‌کنم متوجه شد که از این جمله ا‌ش زیاد محظوظ نشدم

نایب سلطنه جدید به خوبی بر لایحه اصلاحاتی کراس – لندز داون ۱۸۹۲ واقف می‌بود اکنون برای فراهم ساختن مقدمات استقلال ناآرام می‌بود و به اصطلاح لب صندلی نشسته بود. هرچه قبلا محرمانه و با خواهش و تمنا میبایستی امور مسلمین را پیش برند اکنون در ۱۹۰۶ رک و راست مطرح میشود و نگاه‌های مستقیم نمایندگان با کفایت مسلمین در چشم‌های نمایندگان اکثریت و شخص نایب سلطنه از مدّ نظر انگلیسی‌ها پنهان نبود. من با افتخار تمام این نهضت را سازماندهی نمودم و حق مسلمین را به اتفاق شخصیت‌های والائی نظیر نواب محسن الملک وعالیجناب سید امیر علی گرفتیم

در اواخر همان سال و به اتفاق آقایان نامبرده لژیون مسلمانان هند را بنیان نهادیم و در داکا اولین گرد هم آیی‌ آن تشکیل گردید که به خاطر بیماری موفق به حضور در آن نشدم ولی‌ غیابا به عنوان پرزیدنت انتخاب شدم که تا سال ۱۹۱۲ باقی‌ ماندم. تمامی آن دوران که در لژیون مسلمانان هند فعالیت داشتم و مسئولیت نقش و مقام من در دیدار‌ها و گرد همأیی‌ها با اینکه برآیم بسیار ارزنده بود ولی‌ فشار‌های روحی‌ و جسمی‌ زیادی را نیز نصیبم میساخت کما اینکه هنگام ضیافت نایب سلطانه در سیلما من غش کردم و از حال رفتم

پزشکان برآیم یک دوره استراحت و مرخصی را واجب دانستند و خواستند که مدتی‌ از محل زندگی‌ و کارم دور شوم. من نیز سفر به شرق را ترجیح دادم و عزم دیدار از چین را نمودم. دیداری که بسیار برایم آموزنده، اسفناک، و واقعا واجب می‌بود. وضعیت چین بسیار غم انگیز بود. در پکن قصر امپراتوریس دوگر پیر و فرتوت در حصاری بلند از دنیای بیرون مجزا می‌بود. هرچه دنیای داخل مقر سلطنتی از باغ‌ها و چشمه سار‌های افسانه‌ای و کاخ‌های بزرگ و کوچک تشکیل شده بود بیرون آن دیوارها دنیای فقر و پوسیدگی و فلاکت چشم را میازرد.

شهر‌های عمده مانند شنگ‌های و هانکو تحت تسلط کامل اروپأیان می‌بودند و کنسول گری‌های آنان امور را در دست داشت که در راس آنان کنسولگری بریتانیای کبیر می‌بود. به جز اندکی‌ محل‌های متمولین چینی‌ که اربابان و خوانین نواحی مختلف می‌بودند و با اروپاییان در تجارت و داد و ‌ستد می‌بودند دیگر نقاط آن کشور باستانی و پهناور در فقر و فلاکت بسر میبرد. آنها به اتفاق و با حمایت دول و مستشاران غربی خون ملت استعمار زده چین را در شیشه کرده بودند و سرمایه‌شان را در بانک‌های اروپایی می‌‌انباشتند درست مانند زمان حال که بسیاری از اروپأیان دارائی خود را به بانک‌های آمریکائی و کانادائی میسپارند

آتمسفر استعمار همه جا و به هر گونه به چشم میخورد. از اوضاع و احوال مردمان عادی و بومی تا طرز برخورد مأموران دولتی با اهالی. بد تر از آن‌ طرز برخورد سربازان و گارد‌های اروپایی با ساکنین و مسافرین چینی‌. خوب به یاد دارم در کشتی‌ از هنگ کنگ به شنگ‌های میرفتم که با یکی‌ از سران دولتی امپراتوری آشنا شدم. او که نیابت امپراطور را در ولایت یونان به عهده داشت و مدال‌های مختلفی‌ مزین البسه چینی‌ مندرین او بود هنگام بازرسی مأموران گمرک هنگ کنگ با خفت و بی‌ احترامی زیادی رو برو شددر حالیکه با تمامی اتباع بریتانیا و شخص من و همراهانم کمال احترام رعایت گردید و به شنگ‌های خیر مقدم گفتند ولی‌ در مورد نایب امپراطور یونان کمال بی‌ حرمتی و حتی تحقیر را روا داشتند که بسیار باعث تعجب من گردید. آنها تمامی چمدان‌های فرمانده یونان را باز کردند و با تحقیر مدال‌هایش را برداشتند و به جست و جوی بدنی وی پرداختند. البته بر همگی‌ نیز واضح و مبرهن می‌بود که نوعی رقابت، حتی خصومت قومی مابین میان مردم کانتون هنگ هنگ و مردم مندرین چین وجود دارد

تمامی اهالی بومی از حقوق متعددی در مقابل اروپأیان محروم می‌بودند. از جمله ورود به کلوپ‌های ورزشی و اجتماعی اتباع خارجی‌ و حتی نداشتن حق تقدم در رستوران‌ها و فروشگاه ها. اروپأیان و آمریکائی‌ها به نوعی میشود گفت که در چین “خدایی” میکردند و آن در مورد اتباع بریتانیا دو چندان می‌بود!! در شنگ‌های ما میهمان یک شخص متمول چینی‌ بودیم که توسط دوست مشترکی از هم ولایتیهایش که من در سنگاپور ملاقات کرده بودم از من و همراهانم پذیرایی شایانی به عمل آوردند و شام مفصلی از پرس‌های مختلف غذاهای چینی‌ تدارک دیده بودند خوراک جوجه رای باب میل یافتم و گوشت‌های کبابی “تارتار” که بسیار شبیه کباب‌های پارسیه، ترکیه و دیگر نقاط آسیا می‌بود را. هرچه قابل تشخیص بود من از آن تناول نمودم ولی‌ وقتی‌ نوبت بهترین پرس رسید ابتدا فکر می‌کردم سوپ مار ماهیست با تخم مرغ‌های دفن شده و جوانه‌‌های بامبو که اصلا باب طبع ما اهالی غربی آسیا نمیباشد همینطور دوستان همراه نیز از این پرس صرف نظر نمودند. هنگامی که صاحب مجلس ابراز داشت که آن سوپ مار است از آن تصمیم بیشتر خرسند شدیم. خوشبختانه از نیمه تاریکی اتاق زیر نور شمع ها  سؤ‌ استفاده کرده محترمانه ظروف سرپوش دار را زیر دستمال پنهان نمودیم

دانشجویانی‌ که در آن‌ دوران از اروپا و امیریکا میامدند چه در شنگ‌های و چه در هنگ کنگ شاید به خاطر بیاورند آن پانسیون‌ها و خواب گاه‌های “خانه‌های استقبال” که توسط تعدادی از بانوان خیر خواه و متمول آمریکائی راه اندازی می‌شدند. این خانم‌ها که از اصل و نسب اسکندیناوی می‌بودند از ایالت مینه سوتا بودند. من این بانوان را از مسابقات اسب دوانی شنگ‌های می‌شناسم چون آنها از صاحبان و مربیان اسب پروری نیز می‌بودند و صاحب اصطبل‌های اسب‌های نژادی و کم یاب بودند. نمیدانم مبتکر این “خانه‌های استقبال” چه کسی‌ بوده ولی‌ باعث بهبود روابط غرب و شرق شد که دانشجویان آمریکائی و اروپایی را از حمایت و اعتماد به نفس لازم در فرهنگی‌ کاملا بیگانه بر خوردار می‌داشت و آنان را پذیرا میشد. این خانم‌ها با این کارشان ثواب بسیار کردند و خداوند را خوشنود

از چین با یک کشتی‌ از بندر شنگ‌های به قصد جزیره‌ ژاپن حرکت کردیم. آنسال، ۱۹۰۶ مناظر ژاپن برآیم بسیار با ژاپن قبل از شروع قرن جدید فرق میکرد. ژاپن دیگر از انزوای همیشگی‌ خود بدر آمده بودو در خیابان‌های پیتخت افراد با البسه غربی زیاد یافت میشود. به غیر از چشم انداز اجتماعی از لحاظ سیاسی نیز موضع ژاپن در قبال اروپا به خصوص با انگلستان عوض شده و پس از قرار داد ما بین این دو کشور در اوائل قرن جدید شاخص‌های روابط دیپلماتیکی و فرهنگی‌ و بازرگانی به طور مطلوبی و بالا رفته بود. ژاپن آن موقع از جنگ با روسیه پیروز فارغ شده بود که در نوع خود اولین بار در تاریخ ثبت گردید که یک کشور آسیایی یک کشور اروپای را شکست بدهد آن هم با اسلحه مدرن و تاکتیک‌های جنگی روز. وزیر امور خارجه، کنت هایاشی که هنگام امضای قرار داد در لندن و سفیر ژاپن بود به مناسبت ورودم میهمانی شام مفصلی ترتیب داد که در آن‌ تعدادی از افسران بالا رتبه و صاحبان صنایع و اشراف زادگان نیز دعوت به عمل آورده بود

   آن‌شب در آن میهمانی که صاحب خانه به افتخار من و همراهانم گرفته بود با تعدادی از اشراف زادگان ژاپنی آشنا شدم حتی این افتخار نصیبم شد که امپراطور سالخورده را از نزدیک آن میهمانی ملاقات نمایم. میکادو ی کبیر که در زمان حکومتش بر ژاپن آن جزیره‌ منزوی را در سطح جهانی‌ مطرح نمود و زندگی‌ مردمانش را از آداب و رسوم قرون وسطایی بیرون آورد. با آنها توسط مترجم سخنها گفتیم و شنیدیم. امپراطور به خصوص بر خلاف ظاهر سالخورده ا‌ش از صدائی رسا و بلند‌ بر خوردار می‌بود و تعمدا بسیار بلند‌ صحبت مینمود یا سؤالات را جواب میداد حتی در فاصله کم به طوری که تا مدتی‌ گوش‌هایم زنگ میزدند

با امپراطور سالخورده و افسران پیر صحبت دور جنگ با روسیه و امتنای سرداران سپه امپراطور از بستن قرار دادی با انگلستان و علاقه ادامه روابط با روسیه تزاری می‌بود که از قراری که نقل میشد به خاطر کندی روابط و مراسلات و به اصطلاح خودمان کاغذ بازی‌های وقت گیر با سن پیرزبورگ بود که امید به دوستی‌ با روسها را از دست دادند و با انگلیسی‌ها طرح روابط همه گانه را امضا نمودند در غیر این صورت و با طرح دوستی‌ میان تزار و امپراطور ژاپن حکومت رمانف‌ها تضعییف نمیگردید و گرفتار تند باد انقلاب بلشویکی نمی‌شد. حتی تخیل آن تحوّلات تاریخی برآیم نا ممکن و نا باورانه می‌بود. چقدر سرنوشت دنیا عوض میشد هرگاه آن پیک دوستی‌ میان ژاپن و روسیه کمی‌ زود تر می‌رسید. انگلیسی‌ها در حد اقل رسانیدن فواصل زمانی‌ و مکانی در این نوع تاکتیک دیپلماسی از دیگر ابر قدرتان پیشی‌ گرفتند

در میان افسران بالا رتبه ژاپنی من به فیلد مارشال اویاما علاقه خاصی‌ پیدا کردم. به خاطر میاورم آن گفتار و رفتار اصیل و محجوبش را. با تمام اقتداری که در ارتش امپراطور می‌داشت بسیار شخص فروتن و متواظعی بود. بر خلاف برخی‌ صاحب منصبان به خصوص در ارتش که قدرت و نفوذ خود را به نحوی نماین میسازند و حتی به رخ زیر دستان میکشند من در مارشال اویاما هیچ چنین چیزی ندیدم و بلعکس وی را خالی‌ از هرگونه خود پرستی‌ و جاه طلبی یافتم. تمامی این صفات دراو به خصوص پس از پیروزی ژاپن بر روسها تحت نظر و هدایت مستقیم مارشال اویاما در دیدم شگفت انگیز می‌بود.

 در تعجبم از رسوم ژاپنی‌ها به خصوص در قبال میکادو یشان. امپراطور از کودکی در انزوا و تحت شرائط سخت و زیر نظر شوگان‌ها رشد یافته و جیره همیشگی‌ او کاسه ای برنج می‌بود. او تحت نظر افرادی که در حقیقت خادم‌های او می‌بودند  و او را مانند خدا میپرستیدند با دیسیپلین شوگان‌ها پا به عرصه حکومت نهاد. امپراطور از قامتی افراشته برخوردار می‌بود که آثار ورزیدگی عضلاتش حتی در سنین کهولت به چشم میخورد

ما از ژاپن یک کشتی‌ گرفتیم به مقصد هنلولو. آنهائی که آن شهر مرکزی جزایر هاوایی را در قدیم دیده بودند با حرف من موافق خواهند بود که آن شهر زیبا و ساکت و آرامش بخش به ناگهان مورد توجه توریست‌ها از اقسا نقاط دنیا قرار گرفته تبدیل به یک مرکز بازرگانی و سود جویانه شده. هتل‌ها و متل‌های دریا منظر برای پذیرایی از  گردش گران ساخته و کلوپ‌های شبانه مملو از مردم در حال گذراندن تعطیلات هستند

 دختران جوان و زیبای بومی در این صنعت نو بنیاد سهم به سزأی دارند. آنها با حلقه‌های گل و گلبند‌هایشان به استقبال مدعوین میروند. آن لبخند‌های معصوم و زیبا سبب بازگشت توریست‌ها به آن جزایر بهشتی‌ میشوند. آن حرکات موذن و زیبای بدن و دستان ظریفشان که گلبند خود را از گردن خود برداشته به گردن شما میارایند خود رسمی‌ زیبا و عاری از هر گونه قصد سو میباشد. یک خوشامد ساده به هر زن، مرد و کودکی. چه خوب می‌بود که جوامع دیگر نیز همواره از رسوم زیبا و دلنشین بر خوردار می‌بودند. برای من جوان که از آسیا میامد این رسم بسیار مطلوب و دلنواز بود

از هاوایی و از طریق کشتی‌ عازم ایالات متحده گشته در بندر سن فرانسیسکو قدم به سرزمین اصلی‌ نهادیم. دسامبر ۱۹۰۶ بود درست پس از زلزله‌ معروف آن منطقه. تمامی ساحل غرب آثار به وضوح زلزله‌ را نمایانگر بود. دیدن آن ساختمان‌های نیمه خراب و تمام ضایع حتی برای من که اکنون خرابه‌های شهر‌های اروپایی در دو جنگ جهانی‌ را به یاد دارم هنوز از خراب‌ترین آنها به نظرم آمد. با اینحال توانستیم یک داروخانه بیابیم که باز بود و نوشابه وبستنی نیز می‌فروخت. رستوران‌ها تا آنجا که ما گشتیم همه تخریب یآ بسته بودند. خوب باز هم خدا را شکر توانستیم چیزی بخوریم. هنوز باورم نمی‌شد که در خاک دنیای اول، در کشور آمریکا هستم

از سن فرنسیسکو با قطار تمامی عرض آن قاره را طی‌ کردیم و در ایالات سر راه توقف‌های کوتاه مدت ولی‌ با ارزش داشتم. در شیکاگو بود که توقف من طولانی‌ تر شد و از چندین مرکز صنعتی و بازرگانی دیدن نمودم. اماکن دیگر نیز می‌بودند در آن شهر قدیمی‌ و معروف ولی‌ وقت اجازه نداد. فقط نمیدانم دیدار از کشتارگاه شهر را به چه منظوری در برنامه بازدید من گنجانیده بودند که نیمی از روز پر ارزشی را به خود اختصاص داد. نمیدانم چه فکر میکردند.. در حالیکه یکی‌ دو موزه و تئاتر اپرا بود که می‌توانست جای آنرا پر کند. به هر حال از آنجا به اتفاق همراهی به نیویورک رفتم و در هتل مجلل و دیدنی‌ سنت رجیس اقامت کردیم. من آن هتل را می‌پسندیدم و بعد‌ها به پسرم آقا صدرالدّین نیز سفارش کردم که او نیز هنگام دیدار‌هایش از نیو یورک به خصوص هنگام تحصیلش در هاروارد در آن هتل رحل اقامت میافکند

آنطوری که از دوستان میشنیدم نیو یورک صده جدید بسیار با نیو یورک قدیم فرق می‌کند. به خصوص از لحاظ زندگی‌ اجتماعی و تأثیر آن بر زندگی‌ فامیلی. می‌گفتند قدیم‌ها خانواده‌ها نزدیکتر می‌بودند و قرن ماشین به سرعت دارد آنرا عوض می‌کند. حال که به آن حرفها در آن سالها میاندیشم از خود می‌پرسم که آیا گله همیشگی‌ آدم‌ها بوده؟ اینطور نیست؟ همیشه قدیم بهتر از جدید می‌بوده. آن اشخاص اگر امروزه زندگی‌ در نیو یورک را ببینند چه خواهند گفت؟؟ دوستان آمریکائی من در اروپا چندین محل و مجمع را سفارش و حتی سازمان دهی‌ نموده بودند. من که از اقامت چند روزه‌ام در نیوو یورک بس لذت بردم و با جامعه هنرمندان و به خصوص تئاتر‌های برادوی آشنا و محظوظ گشتم. من امریکأیان را مردمی بس فرهیخته و میهمان نواز یافتم که افراد خارجی‌ را استقبال و با لبخند همیشگیشان پذیرا میشوند

در نیو یورک هر روز و هر شب میهمان شخصی‌ بودم و نهار و شام را با شخصیت‌های منحصر به فردی گذراندم که طیفی از بازرگانان و مدیران وال استریت تا هنرمندان برادوی و خوانندگان اپرای متروپلیتن را شامل گردید. با سابقه صرف وقت و علاقه به اپرا در لندن و پاریس، آنچه که در متروپلیتن نیو یورک دیدم و شنیدم در سطحی دیگر قرار می‌داشت. البته با شروع قرن جدید متد‌های جدیدی برای سلفژ و بیان با نوت‌های سوپرانو این امر را سبب می‌گردید که احتمالا در شهر‌های اروپا نیز به کار خواهد رفت.

از شخصیت هایی که از من دعوت به عمل آورده بودند آقای جروم، بازپرس نیو یورک می‌بود که پسر عمه‌ لیدی رندلف چرچیل میشد. او ترتیبی داد که من در محاکمه جنجالی در شهرشان و جلسه نهایی اخذ تصمیم که بعد از ماه‌ها دادرسی و دادخواهی همان روز‌ها بود دعوت داشته باشم و از نزدیک شاهد تصمیم هیات ژوری در مجازات هری ثاو، قاتل آرشیتکت معروف ساختمان هایی نظیر موزه متروپلیتن، و چند ساختمان بلند بالای مراکز تجاری و مالی‌ در نیئو یورک، استنفورد وایت باشم. من نیز با خوشحالی قبول کردم که این محاکمه پر سر و صدا ی عشقی‌ – جنأئی را از نزدیک مشاهده نمایم. من قاتل را تا حدودی می‌شناختم که بعد خواهم گفت. ماجرا از این قرار بود که همسر ثاو طبق شهاداتش در دادگاه به او فاش میسازد که قبل از ازدواجشان استنفورد وایت او را به آپارتمانش دعوت می‌کند و در شامپاین داروی خواب آور میریزد و او را اغفال می‌کند و مورد تجاوز قرار می‌دهد و در شانزده سالگی بکارتش را بر داشت که این به شدت خلاف عرف خانوادگی او می بود. با شنیدن این داستان هری ثاو به حد جنون به غیرتش بر میخورد و تصمیم به انتقام می‌گیرد. او پس از اینکه به نزدیک شدن وایت به همسرش مشکوک میشود آرشیتکت را در یک پارتی پشت بام یکی‌ از آسمان خراش‌های طرح او در میدان مدیسون (البته نسبت به آن دوره. آن یک ساختمان قامت افراشته ۳۲ طبقه می‌بود که در آن زمان بی‌ نظیر می‌بود.)..در گاردن پارتی که ثاو و اوللین نسبیت هم شرکت داشتند ناگهان چشم هری ثاو به استنفورد وایت می‌خورد که سر میز همیشگیش کنار صحنه رقص موزیکال با زن جوانی‌ نشسته. او را از پشت هدف شش گلوله قرار داده به زندگی‌ وایت خاتمه می‌دهد. پیدا بود که متهم متمول و پر قدرت از بهترین وکلای دفاعی بر خوردار می‌بود که پس از چندین و چند احضار‌های شهدا و دوباره پرسی‌‌ها توانستند هری ثاو را از اعدام نجات دهند. قاتل به خاطر جنون حسادت از مجازات اعدام برهید و به حبس طولانی‌ مدت محکوم گردید. این هم از داستان‌ داغ آن روز‌های نیو یورک. در حقیقت این استنفورد وایت بود که اوللین نسبیت رای در سنّ شانزده سالگی به استودیوی تئاتر آورد و یک هنرپیشه از او ساخت. وایت که به صنعت نو بنیاد فیلم علاقه وافر می‌داشت در کشف اوللین سهم بسزأی می‌داشت. وایت که به مراتب از قاتلش مسن تر می‌بود از آرشیتکت‌های بنام بود که هنوز که هنوز است جوایز آرشیتکتی به نامش صادر میشود.

Evelyn_Nesbit_12056uو اما جریان آشنائی اندک من و هری ثاو بر می‌گشت به دو سه‌ سال قبل از آن اقامت در نیو یورک به پاریس که به اتفاق جمعی‌ از دوستان با وی و همراه زیبایش خانم اوللین نسبیت، مدل و بازیگر معروف آمریکا، در ضیافت شامی حضور داشتیم. آن موقع هنوز ازدواج نکرده بودند و از قرار معلوم چندین بار خانم اوللین پیشنهاد ازدواج وی را ردّ کرده بود که آن‌شب در پاریس نیز یکی‌ از آن مواقع بود. ثاو حرکاتی گ‌یج و نا موزن داشت. ثاو از مدیران مدبر و وارث راه آهن می‌بود. از قرار نقل شده او در سنین جوانی‌ دارای قدرت و اختیارات فراوان گشت که برای جاه طلبی و رقابت برای رسیدن به اهدافش می‌توانست دست به هر عملی‌ بزند. دوستانش او را مردی بس نکته سنج و کینه جوو توصیف میکردند. آن‌شب در پاریس با من بسیار موقر و محترم رفتار کرد و خانم اوللین نس بیت را معرفی‌ نمود. او حتی من و خانم اوللین را مدتی‌ تنها گذاشت و رفت نوشیدنی یا اردووری ییاورد. ولی‌ پنداری که بهانه‌ای بود که تفکراتی را که در سر می‌داشت با خود حل و فصل کند چون قیافه ا‌ش از دور بسیار متفکر و عبوس به نظرم رسید. دوستی‌ در آن هنگام متوجه نگاه من به او شد و زیر لب گفت که یک رگ جنون در او پیدا میشود. من آنرا جدی نگرفتم. ولی بانو اوللین را شخصی مطلع برای سخن از هنر‌ یافتم.  بسیار از این سرانجام افسوس میخورم. او میبایستی شوهر خود را بهتر میشناخت

در دادگاه عالی‌ فدرال در آمریکا متوجه فرق عمده‌ای در سیستم قضایی آمریکایی‌ با سیستم انگلستان شدم. با این که هردو از یک اصول پیروی میکنند و بسیار بهم نزدیکند ولی‌ مانند اپرای متروپلیتن تکنیک ارائه آن با تکنیک انگلیسی متفاوت بود. تکنیک سؤال و جواب و دوباره پرسی‌ به مراتب بهسازی شده بود. من در دادگاه‌های عمده‌ای در انگلستان حضور یافته‌ام و این تفاوت را به وضوح در یافتم. بگذریم.. اینهم از یک ماجرای جنجالی آن روز‌ها که من شاهد نزدیک آن بودم

در سال ۱۹۰۷ موتور تحریقی به مرحله ساخت مصرفی رسید واتومبیل ها در خیابان‌ها کم کم ظاهر شدند. اتومبیل دیگر آن اسباب بازی بدبو‌ و پر صدا نبود که در دهه گذشته در نوسان ردی یا قبولی جامعه قرار داشت. با اینهمه در نیو یورک تا سالیان سال آن کالسکه‌های فاخر و و زیبای مزین شده که با اسب‌های اصیل سنگین و سبکپا، و سورچیهای مفتخرش در خیابان‌ها در تردد می‌بودند همچنان باقی‌ ماندند. در خیابان‌های نیو یورک مردمان مودب و خوش پوش میدیدی که با روی باز و گشاده بر این کالسکه‌ها سوار و پیاده میشوند. پلیس با روی گشاده به سٔوالت پاسخ می‌دهد که من را به یاد ژاندرم های اخموی فرانسه مینداخت که در این توهم هستند که هرچه عبوستر نمایان گردند تأثیر آنان به روی مردم بیشتر است.. همینطور پلیس خشک و بی‌ احساس انگلیسی که اصلا به مردم رو نمیدهد

در آن سفر نیو یورک من افتخار آشنائی با اشخاص برجسته‌ای را داشتم و میهمان آنان بودم. در این خصوص مایلم از این اشخاص محترم یاد کنم که در منازل بزرگشان من را پذیرا گشتند و باعث آشنائی من با دیگر شخصیت‌های هنری، پزشکی‌، و علمی‌ آن دیار شدند. من از خانم ها و آقایان‌ وندربیلت، جاکب استر، رید، فیپس، و آگدن ممنونم که در آن شهر دنیای جدید میزبان و راهنمای من بودند. در نیو یورک من ساعت‌های بسیاری را نیز در موزه‌های مشهور آن شهر بزرگ گذراندم و آثار باستانی و مجسمه‌های عهد عتیق و نقاشی‌های مشهور توسط آرتیست‌های بنام دنیا را از نزدیک دیدم و کمال لذت را از دیدن آن اشیأ نایاب و کمیاب بردم. میبایستی در اینجا متذکر شوم که آثار باستانی گرانبها و نقاشی‌های معروف و مجسمه‌های نادری را نیز در منازل افراد نامبرده مشاهده نمودم و از کلکسیون‌های ذیقیمت آنان حظّ بردم

با دیدن نقاشی‌های معروف کلاسیک به رو دیوار‌های آن منازل مجلل به یاد میاورم این گفته‌ام را: در حالیکه سبک امپرسیونیزم در اروپا طلوع نموده و فرانسه راهنمای نقاشان جدید در این سبک نو شده، در آمریکا متوجه هستم که علاقه‌ها همچنان به روی کار‌های کلاسیک است. البته تک و توک اینجا و آنجا کارهایی از ترنر، یا مونه و یا رنوار میدیدم ولی‌ هنوز نقاشی کلاسیک بر دیوار‌ها حکمفرمأی میکرد. و چه کارهایی که من ندیدم و دهان از تحسین و تعجب باز نکردم. رنگ و روغن به روی بوم‌های وسیع از نقاشان بنام فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، ایتالیائی و دیگر نقاط دنیا چشم‌های بیننده را به خود خیره و تا مدتی‌ او رای مسخ میسازد. عضویت افتخاری چند کلوپ هنری، حرفه ای،  و کارگری به من ارائه شد که کلوپ اتحادیه از عمده‌ترین آنان بود که به خاطر می‌آورم. من فرصت چشیدن و تناول غذای بومی سرخپوستان ناحیه را نیز بدست آوردم. از اردک تنوری و کباب لاکپشت لذت بردم با اینکه در منوی غذا‌های روزانه من یافت نمی‌شود. این لاکپشت‌ها از نوع تراپین هستند و در اقیانوس زندگی‌ میکنند و بومیان برای خوردن استفاده میکنند و تنوعی از غذاهای دریایی میباشند

نیو یورک مظهر تجدد و پیشرو علم و صنعت و بازرگانی شده بود که دیگر مراکز عمده شهری دنیا را تحت الشعاع قرار داده بود. آن شهر نماینده آمریکای پیشرو و عاری از هرگونه احساسات کینه توزی که در میان کشورهای اسیأی و اروپأی به وفور یافت میشود بود. آمریکا الگوی جهان جدید شد. من فقط در زندگی‌ یک افسوس بزرگ در دل دارم و آن نداشتن فرصت دیگر باز دید از آن شهر رنگارنگ چند ملیتیست. من دیگر هیچوقت به نیو یورک نرفتم

لطفا بقیه خاطرات آقا خان محلاتی را در جلد دوم مطالعه فرمائید. روی لینک زیر کلیک نمایید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2016/12/11/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85/

 

Image

رپ ایرونی‌

فهرست داستان‌ها

رپ ایرونی

  ماجراها از ایران

Mo-40-TMaman Pari

فردوسی‌ مردی که سخن پارسی‌ را زنده نگاه داشت

پشت پرده پیچیده حادثه ۱۱ – ۹

  آیا مشهد دوباره مشهد میشود؟

  جهان بدون ایران

جنگ جدیدی در آسیا.. جنگ هرات

رستاخیز مصر خاطراتی را زنده می‌کند

برگی از خاطرات

خاطرات آقاخان محلاتی‌

خاطرت نزدیکان چرچیل از او

مقدمه‌ای بر جنگ

بستر گل‌های سرخ

پرتو خورشید

سالونیکا شهر ارواح

—————————————————————————————————————–

رپ ایرونی

Iranian Rappers

A Hitchhiker’s Adventures in the new Iran

By: Jamie Maslin – printed in London, UK.

ترجمه و تألیف از محسن شجاع نیا …….. به سبک ادبی‌ ….. کمی‌ بی‌ ادبی‌

ترجمه قسمت هایی از کتاب نامبرده که توسط یک جوان انگلیسی نوشته شده که به قصد جهانگردی و از طریق زمینی‌ و با دست تکان دادن‌ها در مقابل اتومبیلها و باری‌های ره گذر به فکر پیمودن راه درازی میا‌فتاد که از اروپا به آسیا و جاده معروف ابریشم وبه خاور دور میرود. او به همین ترتیب به ایران می‌رسد و در شهرها و جاده‌های ایران مدت زیادی را میگذراند و با جوانان ایران در شهرها و روستاها ملاقات می‌کند، از مهمان نوازی ایرانیها به شگفتی یاد می‌کند و با بعضی دوستی‌ طولانی بر قرار می‌کند. در پارتی‌های بالای شهر تهران شرکت می‌کند و با بچه‌های تهرانی میزند و می‌رقصد و مشروب می‌خورد و همین کار‌ها را در شهرستان‌ها نیز با جوانان محلی انجام میدهد و بسیار به او خوش می‌گذرد. در هتل‌های خوب و یا درجه پایین شب‌ها را به سر می‌کند و با کوله‌ پشتی‌ خود با استقبال مردم کوچه و بازار روبرو میشود

او با خاطراتی خوب به انگلیس باز میگردد و خاطراتش را منتشر می‌کند. وی که خیال داشته مسیر جاده ابریشم را طی‌ کند دل‌ به دریا زده تصمیم گرفت شروع به رفتن کند و نقشه‌ها را بگذارد برای بعد چون در حین مسافرتش با دنیای نامطمنی روبرو می‌بود و هنگامی که از جاده‌های ترکیه به ایران رسید با معمای مجهولی روبرو بود که آیا ایرانیان چگونه او را تحویل خواهند گرفت؟ او آنطوری که در اخبار تلویزیونی میدیده و می‌شنیده حتی مطمئن نبود که از ایران زنده بیرون بیاید. “جیمی” هنگامی که در حین سفرش در ایران با ایرانیان روبرو میشددر کمال تعجب با مردمی مهربان و میهمان نواز رو به رو شد که همواره سعی‌ در کمک به وی‌ را داشتند و فرهنگ واقعی‌ ایرانیان را از نزدیک مشاهده نمود. فرهنگی‌ که با فرهنگ ظاهری تحمیل شده از طرف دولت ایران بسیار متفاوت بود. مردم او را به خانه‌هایشان بردند و با اتومبیل‌هایشان و موتورسیکلت‌هایشان او را به هر کجا که میخواست بردند و بسیاری از قبول پول از او خود داری ورزیدند یا اگر مسافت زیاد بود کمترین مبلغ را از او میستودند. کتاب او در عین طنز و بامزگی حاوی اطلاعات دقیقی‌ در سطح کشور و مردمی میباشد که به هیچ وجه برای خواننده خسته کننده نمیباشد. او کتاب خود را با این مقدمه اغاز می‌کند

وقتی‌ به دوستانم گفتم که من خیال سفر در مسیر جاده ابریشم را دارم آنها من را تشویق کردند ولی‌ هنگامی که متوجه شدند از ایران نیز گذر خواهم کرد با تعجب گفتند: ایران؟ دست وردار . چرا ایران؟ یکی‌ میگفت من نمیخواهم یکمرتبه تصویر تو را در تلویزیون ببینم که در لباس نارنجی زندانیها و دست بسته تو را به عنوان زندانی القأعده نشان دهند که قریبا سرش را بر باد خواهد داد. آنها نمیدانستند که القأعده ربطی‌ به ایران ندارد در ثانی من ریسک کردم چون لازمه سفر با پای پیاده در آن‌ دیار و آسیا ی مرکزی میباشد. ولی‌ به دوستانم قول دادم که در ایران حد اقل زمان را بگذرانم و در اسرع زمان از آن‌ کشور خارج شوم. چون در مسیر زمینی‌ از اروپا به چین میبایستی از ایران عبور می‌کردم. به همین دلیل تقاضای ویزا از سفارت جمهوری اسلامی ایران را کردم

سفر “جیمی” از اروپا به ترکیه و کوه‌های آرارات می‌گذرد و به مرز ایران می‌رسد. از ورودش به شهرستان ماکو می‌نویسد که پرسان پرسان به دنبال مهمانخانه یا هتل ارزانی‌ میگردد که به سفارش کسی‌ که کمی‌ انگلیسی بلد بود به هتل الوند میرود و اولین شب خود را در ایران را در آن مهمانخانه به سر می‌کند. میگوید: ” بعد از مدتی چانه زدن بر سر قیمت مدیر مهمانخانه قبول کرد که اطاقی را به قیمت ۳۰۰۰ تومن بدهد. او پاسپورت من را خواست و آنرا به من پس نداد و در عوض در صندوق ایمنی گذشت و درش را قفل کرد. و در جواب خواستن پاسپورتم گفت که مطابق قانون عمل کرده و موظف میباشد که ازMaku İran şehrinden bir görüntü Osman Ünlü مسافرین خارجی‌ پاسپورت بخواهد چون دلیل قانونی اقامت آنان است. من نیز چاره‌ای نداشتم جز قبول. چه کار می‌توانستم بکنم؟ پوستر دولتمردانه آیت‌الله خمینی بالای سرش روی دیوار نیز گویی میگفت – مسجد جای گوزیدن نیست. کلید را گرفتم و به سویی که نشانم داد رفتم

اطاقم خیلی‌ ساده ولی‌ تمیز بود و نسبتا راحت که پنجره اش رو به منظره کوه عظیمی‌ باز میشد. تخته سنگ عظیمی‌ مشرف به شهر بر دامنه آن‌ کوه خود نمایی‌ میکرد. فکر کردم اگر روزی این سنگ بغلتد و از کوه جدا شود میتواند قسمت بزرگی‌ از شهر را با زمین هموار کند و سکنه‌ سر راهش را له‌ و لورده کند. دم در یک جفت دمپایی گذاشته بودند که به هیچ وجه نمی‌شد آنرا در استاندارد بهداشتی گنجاند. معلوم بود که تعداد بیشماری پا‌ها ی کثیف از آن‌ دمپایی که به نظر می‌آمد روزگاری سفید رنگ بوده استفاده کرده‌اند. نگاه دیگری به بیرون از پنجره و به آن‌ کوه انداختم و با خود میاندیشیدم که میتوانم از پس آن‌ صخره بر آیم و از آن بالا بروم. کمی‌ آنطرفتر تنی چند از جوانان محل مشغول بازی والیبال بودند. آنها از طنابی به جای تور استفاده کرده بودند و هر بار که توپ به زمین میخورد بدون استثنا جر و بحث عظیمی‌ به راه میفتاد که تقصیر که بوده و پوئن نسیب کدام تیم است. گاهی‌ کار به زد و خورد کوتاهی‌ نیز می‌کشید که با وساطت دیگر بازیکنان خاتمه میافت. ولی‌ لابد تفریحی بود

تبریز

از ماکو به تبریز رفتم. یکی‌ از مشخصات تبریز تئوری باغ عدن میباشد که به نقلی در نزدیکی‌‌های آنجا قرار دارد و باستانشناس معروفی شرح آنرا داده و مدعی است که در غرب تبریز نزدیک کوه زیبای سهند واقع گشته. خیلی‌ جالبه ، میتونی‌ تور بگیری و محلی رو که آدم و حوا اولین‌ گاز رو به سیب آبدار و خوشمزه زدند رو از نزدیک ببینی‌

Garden of Eden in “Legend: The Genesis of Civilization” by David Roehl

همینقدر که قیافه غربی داشته باشی‌ با یک کوله‌ پشتی‌ کافیست که اهالی با نگاه‌های مداوم و کنجکاوی تو را همه جا دنبال کنند. به محض اینکه جائی ایستادم که به نقشه‌ام نگاه کنم تعدادی از اهالی فورا دورم جمع شدند که هیچکدام انگلیسی نمیدانستند به جز اندکی‌ افراد که به من میگفتند

Hello what is your country? و David Beckham !!

ولی‌ عوضش تا دلت میخواست به زبان خودشان با من صحبت میکردند ولی‌ من حواسم را به نقشه متمرکز می‌کردم. در این موقع یک نفر جلو آمد و با انگلیسی خوب از من پرسید “میتوانم کمکتان کنم؟” سپس خود را معرفی‌ کرد و گفت من شهرام هستم. من بلا فاصله جواب دادم “بله ممنون میشم اگر کمکم کنی‌” من به دنبال هتل آذربایجان می‌گردم. او بدون آنکه حرفی‌ بزند دست من را گرفت و از جمعیت بیرون کشید و یک تاکسی صدا زد. با هم سوار تاکسی شدیم و او پول تاکسی را جلو پرداخت کرد و من از تعجب از این رفتار دوستانه نمی‌دانستم چه بگویم

در راه او از من دعوت کرد که برای شام به منزلش بروم و اینکه همسرش غذا ی خوبی‌ درست کرده. و بعد من را به گردش میبرند. من که باورم نمی‌شد با چنین پیشنهای کمی‌ بعد از ورودم به ایران رو برو میشوم، از خدا خواسته قبول کردم. جلو ی هتل آذربایجان شهرام اصرار داشت که کوله‌ پشتی‌ من را حمل کند. در لابی هتل دوباره با پوستر‌ای از تصویر مقتدر آیت‌الله خمینی رو برو شدم. شهرام کارتش رو داد و خواست ساعت ۴ به او تلفن کنم. اتاقم همانطور که خانوم هتل دار از پشت چادرش به من میگفت خیلی‌ تمیز بود با یخچال و تلویزیون و حمام خصوصی داشت که بسیار خوشحال شدم

تا عصر هنوز دو سه‌ ساعتی‌ وقت داشتم تصمیم گرفتم بیرون رفته کمی‌ دور و بر را بررسی کرده گردشی کنم. یکی‌ از بزرگترین چالش‌های من در ایران و ترکیه عبور از خیابان هاست که همواره با محاسبات دقیق سرعت اتومبیلها و موقعیت آنهاست چون اینجا کسی‌ برای عابر پیاده نمیایستد. به هر طریق بود خود را به آنطرف خیابان رسانیدم و از جلوی چند مغازه شیرینی فروشی و آبمیوه فروشی گذر کردم که بسیار دعوت کننده بودند. یکی‌ را انتخاب کردم و یک نان خامه‌ای بزرگ خریدم بسیار ارزان و خوشمزه. چه کیک هایی گذاشته بودند زیبا با کیفیت خوب با قیمت‌های مناسب . سپس به یک کیوسک آبمیوه گیری سری زدم که داشت همینطور آب هویج می‌گرفت ولی‌ من ازش آب پرتقال گرفتم با مخلوطی از یخ خورد شده که بسیار چسبید

به هتل برگشتم و به شهرام زنگ زدم او خیلی‌ معذرت خواست که موردی پیش آمده و ملاقات ما را یک ساعت به تأخیر انداخت. من هم با خوشحالی قبول کردم چون واقعا به یک استراحت روی تخت خوابم احتیاج داشتم. راهنمای شهر را در دست گرفتم و در حالی‌ که روی تختم دراز کشیده بودم آنرا مرور کردم. هم به فارسی نوشته شده بود هم به انگلیسی. دو چیز توجه‌ام را جلب کرد، یکی‌ توصیف “تعارف” بود که در ایران و اغلب کشور‌های خاور میانه رسم است که مخصوصا در هنگام خرید جنسی‌ از مغازه زیاد به کار میرود و صاحب جنس “تعارف” می‌کند و می‌گوید قابلی‌ ندارد و ابتدا از گرفتن پول خود داری می‌کند. و شاید باز هم تکرار شود. این به آن‌ معنی نمیباشد که صاحب جنس پولش را نمیخواهد. بلکه میبایستی تا سه‌ مرتبه این تکرار شود تا پول گرفته شود. همینطور در موارد دیگر “تعارف” بسیار به مورد اجرا گذارده میشود. در میهمانیها و تعارف شیرینیجات و امثال دیگر

دومین چیزی که در بروشور رهنمای شهر توجهم را جلب کرد آگهی‌های ازدواج موقت بود که ایرانیان به آن‌ “صیغه” می‌گویند و آن‌ عبارت است از زنانی که در ازای مبلغی پول با شما به طور موقت ازدواج میکنند حال میخواهد دو سه‌ ساعت باشد یا چند روز یآ حتی چند ماه.شما میتوانید در مدت زمان تعیین شده با آن‌ زن معاشقه نمائید. ولی‌ ناگهان چشمم به یک تبصره افتاد که این کار فقط منحصر به مسلمانان است.‌ای دل غافل، کجاست یک ملّا که من را مسلمان کند؟ حتی برای یک هفته هم که باشه خدا بده برکت. من با دیدن این عکس‌ها حاضرم در هر شرأیطی بگم قبول

شهرام آمد و مرتب عذر خواهی میکرد من سعی‌ کردم ساعتی‌ را که به من قرض داده بود به او پس دهم ولی‌ او نمی‌گرفت و بلاخره قرار شد تا مدت اقامتم در تبریز همراهم بماند. اولین جائی که مرا برد آرک تبریز بود که در قرن چهاردهم ساخته شده بود و نیمه خرابه بود که از طرف اداره حفظ آثار باستانی تحت ترمیم و بازسازی بود. او سپس مرا به بازار معروف تبریز برد. جائی بسیار شلوغ و وسیع که شامل ۷۳۵۰ دهانه مغازه میشود و ۲۴ کاروانسرای مجزا. طول آن‌ بازار ۲/۱ میل میشود یعنی‌ نزدیک به چهار کیلومتر.مردم در هم میلولیدند و فروشندگان سعی‌ میکردند جنسشان را به تو بفروشند. بوی شیرینیجات و ساندویچ‌ها و آش در فضا انباشته بود و مرتب “تعارف” میکردند که از آن بخری

بازار کلا از پنج قسمت اصلی‌ تشکیل شده که شامل بازار طلا فرشان، کفاشها، ادویه جات ، لوازم منزل و بازار فرش میباشد. آنطرف رود بازار مسگرها و خشکبار فروشان بود که عسل ، خرما، آجیل و خشکبار‌های مختلف، پنیر و حلوا میفروختند. دیگر از آن‌ همه شلوغی داشت سرم سوت می‌کشید که شهرام من را به داخل یک قهوه خانه هل دادکه مردان مشغول نوشیدن چای و کشیدن قلیان بودند . جای تمیز و نسبتا ساکتی بود. او چای سفارش داد که در استکان‌های بلوری کمر باریک و قند زیاد می‌اوردند. فکر می‌کنم شهرام یک صد تائی‌ قند با سه‌ استکانش خورد. باشه صد تا نه ولی‌ ماشالا خوب قند‌ها رو در داخل چای و سپس به دهان می‌گذاشت

سپس به مقبره شاعر نسبتا معاصر اهل آن‌ دیار رفتیم بنام شهریار. ایرانیان به شعر و شاعر‌هایشان اهمیت بسیار میدهند. مقبره شهریار و ساختمان یادبود آن‌ شامل طرح عجیبی‌ از قوس‌ها و طاق‌ها بود که جملگی یک طرح نسبتا مدرن را تشکیل میدادند. دور تا دور آن‌ محل نیز مجسّمه‌های شعرای معروف ایران بود که شامل حافظ، سعدی، خیام، و فردوسی‌ نیز می‌بود. این آخری، یعنی‌ فردوسی‌ کتاب شعر قطوری دارد به نام شاهنامه که در سنّ ۴۰ سالگی شروع به نوشتن آن‌ کرد و در در ۷۰ سالگی آن‌ را به پایان رسانید. سی‌ سال آزگار قلم زد و شعر گفت. فکر کنم میشود گفت کمی‌ کارش به درازا کشید. وی سپس شاهنامه را به پادشاه ترک افغان اهدا نمودکه پادشاه هیچ تحت تاثیر آن‌ شاهکار قرار نگرفت. فردوسی‌ بیچاره مانند بسیاری از نوابغ دهر در فقر مرد در حالی‌ که هیچ کس از کارش تجلیل به عمل نیاورد. کوقدردون؟ پس از مرگش همه شاهنامه او را خواندند و تحسینش کردند و سینه به سینه آنرا نقل کردند و در قهوه خانه‌ها نقالان حماسه‌های پر هیجان شاهنامه را برای مردم کوچه و بازار نقالی کردند. ایرانیان فردوسی‌ را ناجی زبان فارسی یا به قولی‌ پارسی‌ میدانند. شاهنامه فردوسی‌ طبق گفتار دوست ایرانیم، شامل ۵۰۰۰ بیت شعر میشود. شکسپیر کجائی که این را ببینی‌؟

طرف‌های غروب شهرام من را به دفتر کار همسرش برد و با او آشنا شدم. نامش کیمیاست و هنگامی که دست دراز کردم که دستش را بفشارم او با دودلی از جلو آوردن دستش خودداری کرد و متردد بودو نگاهی‌ به شهرام کرد و او سرش را به علامت تائید تکان داد. آنگاه بود که کیمیا دست بلاتکلیف من را که میا‌ن ما بود گرفت و فشرد و ابراز خشوقتی نمود. انگلیسی کیمیا به مراتب از شهرام بهتر بود و من دیگر آنقدر زور نمی‌زدم که حرفم را بفهمانم. کیمیا بلا فاصله بعد از آشنائی تمام سؤالاتی را که یک ایرانی معمولأ در بدو آشنائی میکند از من پرسید. او واقعا از اینکه هنوز ازدواج نکرده‌ام برایم تأسّف خورد و گفت که امیدوار است هرچه زودتر زند‌گیم سر و سامان بگیرد و همسری اختیار کنم

شهرام و کیمیا تصمیم گرفتند من را بجای منزل برای شام به یک رستوران ببرند و یکی‌ دو جای دیدنی‌ تبریز را به من نشان دهند. من نیز با کمال میل این تغییر برنامه را قبول کردم. از دفتر کار کیمیا خارج شده یک تاکسی گرفتیم که ما را به یک رستوران تمیز و شیک برد که نامش را به خاطر نمی‌آورم. داخل رستوران دکوراسیون زیبا و دلچسبی‌ داشت که فضای نیمه تاریک آن‌ محیط رمانتیکی را به وجود می‌آورد.در لیست منیو از آبجو و شراب هیچ خبری نبود چه برسد به مشروب‌های دیگر. همانطور که از قبل خبر داشتم فروش مشروبات الکلی در ایران به کلی‌ ممنوع میباشد. سر میز صحبت از هر دری شد و زن و شوهر جوان ایرانی از من سؤال‌های بسیار کردند. برایشان از چتر بازی تفریحی گفتم که بسیار برایشان جالب بود و مرتب سرشان را به علامت شگفتی به چپ و راست می‌بردند. به آنان قول دادم وقتی‌ به انگلیس بازگشتم یک عکس از چتربازی خود را برایشان‌ ایمیل کنم. هنگام پرداخت همانطور که نگذاشته بودند پول تاکسی را بدهم و به من اخطار کرده بودند که میهمان آنان هستم دیگر دست از جدال برداشتم و گذاشتم آنها میهمان نوازیشان را کاملا انجام دهند. از آن زوج جوان تشکر کردم و از رستوران خارج شدیم و در غروب تبریز به قدم زدن پرداختیم

پس از مدتی‌ راه رفتن به یک جای رویایی رسیدیم به نام قصر مردم که شهرام میگفت قبل از انقلاب به قصر شاه معروف بوده که شامل یک دریاچه مصنوعی میشد با فواره‌ها و چراغ‌های زیر آبی‌ رنگی‌ که جملگی تصویری خیال انگیز به وجود آورده بود. یک رستوران بزرگ هم در وسط آب ساخته شده بود که شهرام توضیح داد که قبل از انقلاب آنجا دیسکوتک بوده که جوانان آنجا به رقص و پایکوبی میپرداخته اند. هنگام بازگشت به خانه فرا رسیده بود و آنها از من برای شام به منزلشان برای فردای آنشب دعوت به عمل آوردند. من نیز با خوشحالی قبول کردم و به هتل باز گشتم. شب در رخت خواب به آنهمه صفا و صمیمیت آن زن و شوهر جوان ایرانی میاندیشیدم و از فرط خستگی‌ زود به خواب رفتم

روز بعد شهرام آمد به دنبالم و به طرف منزل آنان به راه افتادیم. پشت درب ورودی آپارتمان شهرام و کیمیا محلی برای کندن کفش‌ها وجود داشت و تمامی ساکنان آن‌ ساختمان میبایستی پاپوش‌های خود را آنجا از پا در می‌اوردند و سپس به سمت آپارتمان خود بروند. ما سه‌ طبقه با جورابهایمان رفتیم تا به درب آپارتمان آنها رسیدیم. کیمیا با خوشرویی در را باز کرد و من که درسم را روز قبل گرفته بودم اینبار دیگر از جلو آوردن دست خودداری نموده فقط دستم را روی قلبم گذاشته نیمچه تعظیمی کردم. او دیگر آن‌ لباس اسلامی را که در دفتر کارش پوشیده بود به تن‌ نداشت بلکه به سبک معمول بسیاری و به قول خودشان به سبک غربی‌ها شلوار جین و تی‌ شرت به تن‌ داشت. بوی اشتها انگیز یک غذای ایرانی فضا را پر کرده بود. نام آن‌ غذا “قورمه سبزی” بودکه از گوشت گوسفند و سبزیجات معطر گوناگون تشکیل شده بود. بسیار شام لذیذی بود و من چنین طعمی را تا آن زمان نچشیده بودم. آن‌ به صورت خورش به روی بشقابی از برنج یا به قول خودشان “پلو” سرو میشد. این یکی‌ از غذاهای معروف ایرانی میباشد که با دوغ پشت بندش سر کشیدیم. دوغ نوشابه ایست از آب گاز دار و ماست ترش و مقداری نعناع خشک که طعم نا آشنایی برای اروپأیان دارد ولی‌ پس از عادت کردن به آن‌ طعم آنرا بسیار گوارا و خوش طعم خواهید یافت

سر شام شهرام خیلی‌ بی‌ مقدمه پرسید که راجع به اعراب چه فکر می‌کنم؟ من بیطرفانه اظهار داشتم نمیدانم و اضافه کردم که بسیاری از اروپأیان اعراب و ایرانیان را از یک قماش میپندارند. رنگ از رخسار هر دوی آنان پرید و با تعجب گفتند مگر میشود؟ توضیح دادم به علت ناآگاهی‌های مردمان از اقوام دیگر در خاور میانه و کشور‌های مختلف این دیار آنها اغلب همه را به یک چشم مینگرند. کیمیا ناگهان پرسید: واقعا؟ چرا اینطور فکر میکنند؟ پاسخ دادم اصولا مردم نواحی دیگر دنیا نسبت به فرق‌های قومی بسیاری از کشورهای دور دست بی‌ اطلاع هستند. سپس مثالی زدم در مورد فرق بین مردم آسیا ی شرقی‌ که بین خودشان بسیار مهم است ولی‌ برای اغلب مردمان جهان از جمله خود شما ایرانیان آنها را به یک چشم می‌بینند. مثلا چینی‌‌ها خود را بسیار متفاوت از اهالی کره می‌بینند، ژاپنیها و ویتنامی‌ها و غیره هرکدام نسبت به اصالت خود دارای تعصب خاصی‌ هستند و بلکه بسیار ناراحت شوند که آنان را با دیگر ملل آسیا ی شرقی‌ اشتباه بگیریم و من خود به شخصه این مطلب را در انگلیس تجربه کرده ام. به نظر می‌رسید که تا حدی قانع شده بودند و من از خودم که خیلی‌ زود چنین توصیفی از بی‌ اطلاعی‌ مردمان دیگر نسبت به دیگر مردمان کرده بودم در دلم از خودم تعجب کردم و خرسند شدم

شهرام پرسید نظر اروپأییان در مورد ایرانیان چیست؟ پاسخ دادم که همانطور که میدانید مردم غرب مانند مردم شما بسیاری از اطلاعاتشان را از وسائط ارتباطات جمعی‌ میگیرند، رادیو، تلویزیون، و روزنامه‌ها که این روز‌ها اینتر ینت هم به آن‌ اضافه گردیده مردم هر آنچه از رسانه‌های جمعی‌ ببینند و بشنوند را باور میکنند. حال آن‌ اطلاعات راست باشد یآ دروغ باشد اکثراً آن را باور میکنند به جز عده‌ معدودی که رشته تخصصی آنان باشد یا مثل من راه بیفتند و آن‌ دیار را از نزدیک ببینند. عقل مردم به چشمشان است

آنگاه قبل از این که صحبت به جاهای باریک کشیده شود خود موضوع را عوض کردم و صحبت را به موسیقی‌ کشانیدم. پرسیدم از چه نوع موسیقی‌ بیشتر لذت میبرند غربی یا ایرانی‌ یا محلی؟ جواب آن دو بسیار جالب بود. نه تنها از موسیقی‌ ملی‌ خودشان لذت فراوان میبرند بلکه از خواننده‌های اروپایی و آمریکایی نیز لذت میبرند. پرسیدم مثلا چه کسانی‌ را دوست دارند؟ گفتند به مایکل جکسون علاقه زیاد دارند همینطور گروه پت شاپ بویز! ایس آو بیس و گروهی که تا بحال نامش را نشنیده بودم، مدرن تکینگ. البته با لهجه آنان به سختی فهمیدم مدرن تاکینگ است و یک گروه آلمانی‌ میباشد. که از قرار در میان جوانان ایرانی از محبوبیت بالایی‌ برخوردار هستند. شهرام پرید و یک نوار از آن گروه در استریو گذشت و ما گوش دادیم

Think of something freaky in a crazy form

As long as I don’t have to put my pants back on

She’s the girl I never had she’s the girl of my dreams

A body like a Lamborghini covered in jeans

من تعجب می‌کنم آنها چطور نتوانستند قسمتی‌ از بازار انگلیس یا آمریکا را به خود اختصاص دهند. لابد علتی داشته

بعد از شام آن‌ زوج مرا به موزه‌ تبریز بردند در خیابان امام خمینی. در داخل ساختمان موزه‌ ما با یک تخته سنگ عجیبی‌ رو به رو شدیم که نوعی شیشه آتشفشانی بود. از آنجا که من در مورد این سنگ قبلا اندک اطلاعاتی داشتم دیگر به نامش که به فارسی نوشته شده بود احتیاجی نداشتم زیرا میدانستم که نام این سنگ آتشفشانی، ابسیدین میباشد

Obsidian

اینجا بود که حس کردم میتوانم مقداری اطلاعات خود را با آنان در میان بگذارم – یا به رخشون بکشم !! و شروع کردم به سخنوری. درد سرتون ندم، با یک لحن پرفسوری صحبت را آغاز کردم واینطور شروع کردم .. پولک ابسیدین ، همان تکه نازکی که بر اثر ضربه سنگی یا چکشی به لبه این سنگ زده میشود، تیز‌ترین تیغه میباشد که به هیچ وجه لبه آن‌ کنگره دار نیست. این تیغه در جراحی‌های دقیق مورد استفاده قرار می‌گیرد. حتی تیزترین تیغ فلزی جراحی، زیر میکروسکوپ کنگره دار دیده میشود. ابسیدین حتی میتواند به قدری تیز باشد که از میا‌ن سلول‌ها بتواند عبور کند بر خلاف چاقوی جراحی که آنها را از هم میدرد. من خیلی‌ احساس هوشمندی می‌کردم هنگامی که معلومات محدود خود را در مورد آن‌ سنگ به شهرام و کیمیا ارائه می‌دادم و آنان نیز پیدا بود که از اطلاعات کسب شده در حیران بودند و با نگاهشان من را تحسین میکردند که چنین اطلاعات گرانبهأی را در اختیارشان می‌گذاشتم

سپس آن زوج جوان برایم از دیگر اشیا دیدنی‌ باستانی موزه‌ توضیحاتی‌ دادند که بسیار برایم جالب بود. از جمله وسائل غذا خوری و آب خوری دوران هخامنشی، قاشق چنگالهای دوران ساسانیان و دیگر وسائل ساخته شده از برنز که از لرستان کشف شده بودند. آنها حرفهای راهنما را برایم ترجمه میکردند که حاوی اطلاعات جالبی‌ بود. بعد از موزه‌ شهرام کلاس کاراته داشت که من باهاش رفتم و کیمیا با یک تاکسی اشتراکی به منزل رفت که شام تهیه کند. شهرام کلاس را به خاطر من زودتر از وقتش تمام کرد و با تعظیمی به رسم رزمیان به معلمش اجازه رخصت خواست که با تعظیم مشابهی‌ اجازه صادر شدو به من نیز یک تعظیم غیر رسمی‌ نمود که من نیز با گذاردن دستم روی قلبم همان کار را تکرار کردم و از کلاس خارج شدیم

کیمیا اسپاگتی خوشمزه‌ای پخته بود که من به اصرار شهرام دو بشقاب خوردم که باز هم میخواست بریزد که دیگر جدا و با احترام رد کردم. او نیز بعد از مدتی‌ اصرار کردن کوتاه اومد و دست ورداشت. بوی مخصوص اسپاگتی ایرانی منحصر به فرد است. چون با رب گوجه فرنگی‌ و گوشت چرخ کرده درست میشود و میگذارند دم بکشد. شهرام نیز با غذا خوردنش من را به خنده می‌انداخت. با اینکه پسر خوبیست ولی‌ در غذا خوردن زیاد آداب غربی‌ها را مراعات نمیکند و از اینکه رشته‌ها ی ماکارونی را با صدای بلند و از قصد به داخل دهانش هورت می‌کشید لذت فراوان می‌برد و من را به خیال خود سرگرم می‌ساخت و انتظار داشت بخندم. البته من هم او را نا امید نگذاشتم و به هنرهایش می‌خندیدم. نان خوردنش هم همینطور. مانند بسیاری از ایرانیانی که تا به حال دیده بودم دو لپی نان را در دهان میگذاشت و با انگشت حسابی‌ حفره‌های دهانش را از نان پرمیکرد و به من صورت خود را که شبیه ماهیهای توی اکواریوم شده بود نشان میداد. این دیگر واقعا خنده دار بود. دسر با شهرام بود که او با مهارت یک هندوانه را در یک دست گرفت و با دست دیگر چاقوی تیزی را برداشت و پوست آنرا مانند پرتقال برید و سپس بصورت مکعب‌های اندازه هندوانه را قطعه قطعه کرده در بشقاب‌های دسر ما گذاشت و ما شاهد نمایش جالبی‌ بودیم. بسیار هندوانه آبدار و شیرینی‌ بود و بعد از آن‌ غذای مغذی چسبید

آخرین شب را در تبریز همچنان در هتل تبریز گذراندم و قرار شد شهرام روز بعد به دنبالم بیاید و من را به مرکز اطلاعات توریستی و یک صرافی ببرد که مقداری دلار با ریال عوض کنم. از کیمیا شب قبلش خداحافظی کرده بودم و از پذیرایی‌های شایانش تشکر فراوان کرده بودم. تلویزیون را روشن کردم. اخبار بود که به زبان انگلیسی و توسط یک خانم جوان با لهجه نسبتا خوب گفته میشد. البته لهجه او بیشتر آمریکایی بود تا انگلیسی. جنگ نیروهای ناتو در عراق را نشان میدادند با انبوه کشته شدگان غیر نظامی مردم عراق که لا به لای آن تکه هایی از جنگ ایران و عراق را نیز گذارده بودند با پرچم جمهوری اسلامی ایران که با افتخار در ا‌هتزاز میبود

روز بعد طبق قرار شهرام آمد به دنبالم و مرا به یک صرافی برد که که مقداری ریال خریداری کنم. آنزمان دلار را ۹۴۰۰ ریال می‌گرفتند و من چون دیگر نمیخواستم جای دیگری این معامله را انجام دهم، چند اسکناس صد دلاری را از توی قوطی کهنه قلعی که در کوله‌ پشتی‌‌ام گذارده بودم بدر آورده تعویض نمودم. دلیل دیگر یکجا خرید کردن نیز توصیه شهرام بود که معتقد می‌بود قیمت دلار رو به افزایش است. دیدم ۶۰۰ دلار برای مدت اقامتم در ایران، که حال با دیدن این مهربانیها و میهمان نوازی‌های ایرانیان مدت اقامت خود راا بالا بردم کفایت می‌کند. دیگر از شهرام دم در مرکز خدمات توریستی خدا حافظی کردم که عبارت بود از چندین بار دست فشردن و یک در آغوش گرفتن طولانی و مردانه

او به سر کارش رفت و من به داخل اتاق بزرگ مرکز رهنمای توریست‌ها شدم. بوی مطبوع قهوه نسکافه در فضا به مشام میرسیدو آقایی که دیگران او را “ناصر خان” صدا می‌زدند بعد از فراغ شدن از صحبتش با شخصی‌ و دستور‌های کوچک به یکی‌ دو تا از کارمندان به سوی من آمد و خوشامد گفت. دستش را به جلو آورده با من دست داد و پرسید که چه کاری از دستش برایم بر میاید؟ با خوشوقتی دستش را فشردم و زود رفتم سر اصل مطلب و آن‌ نقشه‌ای بود که در سر داشتم برای دیدن حد اکثر ایران در حد اقل وقت و خرج! خیلی‌ انگلیسی. ناصر خان به من پیشنادات تازه‌ای داد که به کًل نقشه اصلی‌ من را تکذیب کرد. او به خاطر آشنایی با راه‌ها و مراکز توریستی به من پیشنهادتی داد که به سرعت عقیده من را عوض کرد از جمله دیدن “قصر بابک” را که بهتر دید در هنگام بازگشت انجام دهم چون دوباره از آذربایجان به سمت غرب میبایستی عبور می‌کردم

مطابق نقشه جدید مقصد اولم شهرستان “رشت” می‌بود که با آدرسی که ناصر خان داد به محل ایستگاه اتوبوس‌های خارج از شهر رفته بلیطی ابتیاع نمودم. اتوبوس رشت حدود ساعت ۵ بعد از ظهر به راه میفتاد و هنوز ظهر هم نشده بود. به ناچار بقیه وقت را با گردشی در خیابان‌های تبریز و دیدن از یکی‌ دو محل تاریخی‌ از جمله مسجدی با کاشی‌های آبی‌ رنگ که میگفتند در قرن پانزدهم ساخته شده و نام با مسما‌یی داشت .. مسجد آبی‌. بخشی از گنبد و دیوارها ریخته شده بود و به نظر نمی‌آمد که تحت تعمیر بوده باشد. در هر حال از آفتاب سوزان در امان بودم و وقت بیشتری را در مسجد آبی‌ به سر بردم و از حجره‌هایش و سالن‌های متعدد آن‌ بنای تاریخی‌ در حال تخریب دیدن کردم

آفتاب بعد از ظهر تبریز هنوز به شدت میتابید و هنگامی که از مسجد آبی‌ خارج شدم دوباره به مرکز رهنما ی توریست پناه بردم که آنجا با یک زوج جوان توریست هیپی مانند سوئدی اشنا شدم. زوج جالبی‌ به نظر می‌رسیدند، دخترک باز معتدلتر لباس پوشیده بود و شاید هم به خاطر قوانین استاندارد پوشش برای زنان از طرف دولت جمهوری اسلامی اینطور به نظر می‌آمد ولی‌ آن مردک حسابی‌ زده بود به سیم آخر. قیافه‌ای کاملا هیپی وار که تی‌ شرتی به تن‌ داشت به رنگ و طرح استفراغ و شلوار جین پاره پاره و ریشی که با آن قد بلندش مانند بوته خاری در میا‌ن لاله زار جلب توجه میکرد و گله میکرد که ایرانیان به او “ذل” میزنند ! البته ایرانیان اغلب نگاه کردن مستقیم را بد نمیدانند و از ذل زدن آبأی ندارند حتی برای من که طرز لباس پوشیدنم عادی و مورد قبول جامعه می‌بود چه برسد به آن‌ فیلم تمام رنگی‌ با آن‌ قیافه اجغ وجغی

در ایران پیراهنها میبایستی آستین بلند باشد با رنگها ی تیره یا سفید. آن دختر خانوم سوئدی از اینکه میبایستی موهایش را بپوشاند و روسری به سر کند گله‌مند بود و اینکه چرا بایستی دامن بلند تا مچ پا به تن داشته باشد. به شوخی‌ گفتم خوب خودت رو راحت کن حجاب به تن‌ کن! از صورتش پیدا بوداز شوخیم زیاد خرسند نشد! نامش مله و نام دوست پسرش هنس بود و آنها نیز طبق سفارش ناصر خان منتظر بلیت رشت بودند. تصمیم گرفتیم بقیه وقت را به یک کافه یا رستوران مناسبی رفته دلی‌ نیز از عزا در آوریم. آندو گیاه خوار بودند و ناصر خان محل مورد نیاز آنان را به ما توصیه نمود. داخل آن رستوران شدیم و دستور چلو خورش دادیم با آش و تاکید که آش سبزی باشد و دو تا از خوراک‌ها گوشت نداشته باشد ولی‌ هنگامی که پسرک گارسون غذا‌ها را آورد متوجه شدند که گوشت رویش هست. او را صدا زدیم و گفتیم که این خوراک‌ها گوشت درشان دیده میشوند. آن پسر نیز خیلی‌ خونسرد انگشتان بلند و لاغرش را داخل خوراک برد و گوشت‌هایش را با احتیاط تمام برداشت و گفت بفرمائید!! بدون گوشت ! ما آن خوراک را نخوردیم و آندو فقط پلو صرف نمودند

بعد از خروج ازان محل چون وقت زیاد داشتیم در پیاده رو شروع به قدم زدن پرداختیم که ناگهان از یک سلمانی سه‌ نفر با قیچی و شانه‌ و ماشین مو زن بیرون ریختند و دور دوست‌هی پی‌ ما را گرفتند. و او را دعوت به داخل سلمانی میکردند که موهایش را برایش اصلاح کنند. حتی مو‌های بلند و بافته شده او را با دستهایشان لمس کردند که هانس زیاد از این کارشان محظوظ نشد ولی‌ محترمانه دعوتشان را رد کرد. آنها از رو نرفتند و با ایما و اشاره فهماندند و اصرار که لا اقل بیا تو بشوریمش برات و حتی پول هم نمیخواهیم. باز هم او پیشنهاد خوبی‌ را که به او شده بود رد کرد و ما به راه خود ادامه دادیم

در این هنگام به یک توریست کوله‌ پشتی‌ دیگری برخوردیم و با او آشنا شدیم. پسر جوانی‌ بود هم سنّ و سال‌های من به نام ریکاردو که اهل پرتقال ‌بود و خیال داشت زمینی‌ خود را به نپال برسو نه که اونجا حسّابی حال کنه! من خیلی‌ زود با او جور شدم و دیدم پسر آرام سخن و مودبیست و با هم عیاق شدیم.او نیز با ما به ایستگاه آمد و یک بلیت رشت خریداری نمود و همگی‌ سوار اتوبوس شدیم و به راه افتادیم

ما چهار نفر افتخار داشتن چهار صندلی‌ پشت راننده را داشتیم و شاهد یک فیلم پر هیجان و ترسناک بودیم یعنی رانندگی‌ جناب راننده در راه‌های پر پیچ و ‌خم کوهستانی در جاده باریک و ترافیک از رو به رو. درد سرتان ندهم آقای راننده مانند یک روانی‌ از جان گذشته که احساس رانندگی‌ اتومبیل‌های مسابقه‌ای به او دست داده داده باشد آنچنان آن اتوبوس قراضه را اینطرف و آنطرف جاده می‌انداخت که ما جملگی جفت کرده بودیم البته به جز آن‌ خانوم همسفر که از این خاصیت مردانه محروم می‌بود ولی‌ پیدا بود که رنگ از رخسارش پریده و به مانند گچ روی دیوار، سفید شده بود. فکر کنم راننده چیزی زده بود تو رگ. بدون اینکه بغل رو بپاد میزد آنطرف جلوی اتوبوس‌ها و کامیون‌ها و سر پیچ‌های خطرناک کوهستانی بدون نرده محافظ آنچنان خرکی می‌پیچید که مسیح و خدا و بهشت موعود را جلوی خود میدیدی. نزدیک بود خودمو خراب کنم راستش

تازه اوضاع به وخامت بیشتری کشید هنگامی که جناب راننده دست در جیب کرد و تلفن همراهش را هم در آورد و یک چشم به جاده و یک چشم به تلفن شروع به شماره گیری کرد. ما رو میگی‌؟ نگاهی‌ به یکدیگر انداخته وحشت را در چشم‌هایمان به وضوح می‌‌دیدیم به طوری که فک پایین من و ریکاردو از سنگینی‌ افتاد و هاج و واج اوضاع راننده رو دنبال میکردیم. به یاد پدر بزرگم افتادم که میگفت “بیست دقیقه دیرتر رسیدن بهتر از بیست سال زودتر رسیدن به آن‌ دنیاست!” فکر کردم که عنقریب پدر بزرگ مرحومم را ملاقات خواهم کرد و هر دست اندازی که راننده در آن‌ میفتاد نیز به این فکر مرا بیشتر معتقد می‌ساخت

ماسوله

این سفر پر ماجرا در شهرستان ماسوله موقتاً به پایان گرفت و ما در قهوه خانه‌ای که حیاطش پشت بام خانه دیگری بود چای و نیمرو خوردیم.ماسوله شهر کوچکیست که در دل کوهساران بنا شده و به شکل جالبی‌ خانه‌ها در دامنه پر شیب کوه به شکل نسبتا منظمی ساخته شده به طوری که حیاط هر خانه‌ای پشت بام خانه پائینتر میشود. آنجا مرا به یاد دهکده‌های کوهستانی سوییس می‌انداخت. دوستان سوئدی، هانس و ماله تصمیم گرفتند که یکی‌ دو روز آنجا اقامت گزینند چون بسیار تحت تاثیر اتمسفر آرام و زیبای کوهستانی ماسوله قرار گرفته بودند. ضمنا ترجیح میدادند با اتوبوس دیگری به راه خود ادامه دهند. هنگام خداحافظی پرسیدم مطمئنید که نمیخوهید با ما بیایید؟ ماله پاسخ داد: “من . . بخورم با آن راننده دیگر سفر کنم. ” و جملگی خندیدیم. ریکاردو و من با آنان خداحافظی کرده برای یکدیگر سفر خوش و سلامتی را آرزو کردیم. سوار آن‌ اتوبوس لعنتی شدیم و دوباره به راه افتادیم

رامسر

مرکز استان مازندران رشت می‌باشد که شهر بزرگیست ولی‌  از آن‌ شهر می‌گذاریم چون به سفارش ناصر خان میخواستیم از رامسر دیدن کنیم که از قرار یکی‌ از زیباترین شهر‌های ساحلی ایران است. البته این توضیحات شامل محلی که مینی‌بوس ما را در آخرین ایستگاهش پیاده کرد نمی‌شود. یک جای پر جمعیت سر میدان خمینی و بلوار خمینی. مردم طبق روال هرروز دورمان حلقهٔ زدند و بسیار رفتار دوستانه داشتند و پیدا بود دوست دارند افراد اروپایی یا به قول خودشان “غربی” ببینند. یکی‌ از آنان میگفت آنها را به یاد قبل از انقلاب میاندازد. رامسر شهر کوچک ساحلی میباشد که میگفتند قبل از انقلاب زنها با بیکینی در تابستانها به وفور دیده می‌شدند و از مغازه‌ها خرید میکردند و به پلاژ‌های خود در شهرک‌های ویلأی اطراف رامسر می‌بردند و تعطیلات را در آنجا با خانواده‌های خود میگذراندند. حتی‌ فکر اینکه زنی‌ با بیکینی در آن‌ نواحی دیده شده باشد، در هر مقطع زمانی‌، برایم دشوار است

اولین کاری که میبایستی انجام می‌گرفت پیدا کردن اتاق بود که کوله‌ پشتی‌‌هایمان را زمین بگذاریم و حمامی بگیریم و سپس غذایی بخوریم. در این فکر بودیم که یکی‌ از افراد محلی جلو آمد و دست داد و به فارسی حرفهائی زد که ما نفهمیدیم. او سپس به انگلیسی دست و پا شکسته‌ای به ما حالی‌ کرد که اتاقی‌ مناسب برای اجاره‌ به ما دارد. او موتورسیکلتش را نشان داد و گفت حاضر است یکی‌ از ما‌ها را ترکش سوار کند و به منزلش برده آنجا را نشان دهد. ریکاردو که هنوز رانندگی‌ آن‌ راننده اتوبوس در ذهنش زنده بود از سوار شدن ترک موتورسیکلت او خودداری کرد ولی‌ من بعد از مشاورت کوتاه و مشکلی با او حاضر شدم بروم و اتاق را ببینم. کوله‌ پشتی‌ خود را نزد ریکاردو گذاردم و سوار ترک موتور آن‌ شخص رامسری شدم و به راه افتادیم. چه غلطی کردم خدا. او دست آن راننده اتوبوس را از پشت بسته بود

با چنان سرعت سرسام آوری در خیابانهای شلوغ و پر از چاله چوله آن موتور را می‌راند که من دو دستی‌ کمر او را گرفته بودم و هنگامی که از میان اتومبیل‌ها و باری‌ها و الاغ‌ها ویراژ میداد چشم‌هایم بسته بود. هزار بار مرگ را جلوی چشمم دیدم و خود را لعنت می‌کردم که پسر این چه کاری بود؟ مگر تو تجربه نکردی طرز رانندگی‌ ایرانیان را؟ چرا سوار موتور این کله خر شدی؟ درد سرتان ندهم بعد از حدود یک ربع ساعت بین مرگ و زندگی‌ بودن جلوی درب یک آپارتمان توقف کرد و من با احتیاط چشمهایم را باز کردم. او من را به طبقه دوم برد و اتاق را نشانم داد. مبلغ را پرسیدم گفت سی‌ هزار تومن که میشد تقریما سی‌ دلار. خیلی‌ گرون میگفت. چونه زدم، هیچ زیر بار نرفت. گوئی بوی دلار توریستی به مشامش خورده بود. گفتم میبایستی با دوستم در میان بگذارم و با این سیاست لا اقل بازگشتم را به میدان خمینی تضمین کردم چون امکان این را دیدم که اگر همانجا رد کرده بودم به احتمال زیاد من را به مبدأ باز نمیگردانید. او من را دوباره پشت خود روی موتور نشانید و با همان سرعت سرسام آور نزد ریکاردو باز گشتیم. در آنجا بود که به طور معجزه آسأیی قیمت اجاره اتاق را به ۷۰۰۰ تومان کاهش داد! حتی پیشنهاد داد که پول تاکسی ما را نیز تا آنجا او پرداخت کند. باور نکردنی بود ولی‌ به گوش خود شنیدیم و با خوشحالی قبول کردیم و با او به علامت موافقت دست دادیم

او یک تاکسی صدا زد و من و ریکاردو را سوار کرد به راننده گفت که به دنبال موتورش براه بیفتد. راه که افتادیم کم کم متوجه شدم که این همان راهی‌ نیست که ساعتی‌ پیش مرا می‌برد. به ریکاردو گفتم که این آن راه نیست و ریکاردو مشکوکانه گفت که احساس خوبی‌ ندارد. ولی‌ صبر کردیم ببینیم شاید هم همانجا برود. ولی‌ نه‌. رفت از شهر بیرون و در محله فقیر نشینی جلوی یک ساختمان نیمه تمام نگاه داشت. من به آن ایرانی‌ موتور سوار گفتم . که اینجا آنجایی نیست که مرا یک ساعت پیش بردی. او نگاه احمقانه‌ای به من کرد و گفت که شاید در گفتن مطلب به انگلیسی دچار اشتباه شده و یآ ما متوجه نشدیم. من با حرکات سر حرفش را نفی می‌کردم و حتی کار داشت به مشاجره لفظی می‌کشید که ریکاردو پا در میانی کرد و در این جنگ ایران و انگلیس رل سوییس را بازی کرد و پیشنهاد داد که جدال بی‌فایده است و برویم داخل و اتاق را از نزدیک ببینیم

داخل شدیم و اتاقی با در و دیوار رنگ رفته و کهنه با بوی نمناک نا . یک تخت خواب دونفره درب و داغون زنگ زده با لحاف دشک کهنه و کثیف. از قبول اتاق سر باز زدیم و از او خواستیم که ما را به محل اولمان باز گرداند. سوار تاکسی شدیم، به موتور سوار گفتم مسئولیت پرداخت تاکسی برگشت همانطور که قول داده بودی با تست ولی‌ زیر بار نرفت و شانه بالا برد. راننده دست دراز کرد و مبلغ زیادی را طلب کرد تا به شهر برود. صاحبخانه موتور سوار نیز با عصبانیت سوار موتورش شد و بدون اعتننا گاز داد و رفت. ریکاردو دوباره چاره اندیشی‌ سریعی کرد و قبول کرد و پولش را کف دستش گذشت و به من آهسته میگفت که بهتر است قبول کنیم و از یک حادثه احتمالی‌ بدتر جلوگیری کنیم. حقا‌ که سویسی می‌توانست باشد. موقع بازگشت مرد موتور سوار در جاده خود را به کنار ما رسانید و ناسزأیی گفت که نفهمیدیم چی‌ گفت و گرد و خاکی با گاز دادن بیشتر موتورش تولید کرد و دور شد. تاکسی ما را جلوی مهمانخانه کوچکی پیاده کرد و ما داخل شدیم. اتاقی نشان دادند که خیلی‌ تمیز و مرتب بود با دو تخت خواب جدا با حمّامی زیبا و تمیز و از همه چیز مهمتر، توالت فرنگی‌! که در مهمانخانه‌های ایران کالای کمیابیست. کمی‌ استراحت کردیم و به طرف دریا که پنج دقیقه بیشتر راه نبود رفتیم

دریای خزر یا دریای مازندران که نام این استان نیز هست در حقیقت یک دریاچه است ولی‌ چون بزرگترین دریاچه جهان نیز میباشد به آن‌ دریا می‌گویند. واقعا نیز به دریا میمانست چون ساحل مقابل نه تنها در چشم نمی‌آمد بلکه صدها کیلومتر فاصله دارد. قایق‌های بزرگ ماهیگیران کنار اسکله‌های بزرگی‌ که در دریا‌های اروپا دیده بودم لنگر انداخته بودند و بعضی آماده حرکت بودند. ما در کافه‌ای لب ساحل نشستیم و کافه گلاسه نوشیدیم. آنجا بود که متوجه یک دختر و پسر جوان ایرانی شدیم که کمی‌ آنطرفتر سر میزی نشسته بودند. آنها داشتند پاهایشان را زیر میز به هم میمالیدند ولی‌ دخترک متوجه نگاه ما شد و زود پایش را کشید و آن‌ حرکات متوقف شد. من و ریکاردو از اینکه این تفریح سالم را از آنان گرفته بودیم شرمنده بودیم. ریکاردو داشت در مورد دریا ی خزر مطالبی‌ را در دفترچه راهنما میخواند و بعضی جاهایش را بلند میخواند که من نیز بدانم. از جمله اینکه دریا ی مازندران بزرگترین دریاچه جهان است و ۱۴۰۰۰ میل مربع مساحت دارد یعنی‌ از آلمان بزرگتر است! طولش از شمال به جنوب حدود ۷۵۲ میل و تقریبا ۲۷۱ میل عرض دارد. این دریا پنج برابر دریاچه سوپریر بین کانادا و آمریکاست. پنج کشور با دریای خزر همجوار و هم ساحل هستند – ایران، ترکمنستان، آذربایجان، روسیه، و قزاقستان

البته میبایستی قبول کرد که از لحاظ محیط زیستی‌ دریای خزر در استاندارد پائینی قرار دارد. و تفاله‌ها و مازاد مواد صنعتی مخصوصا استخراج نفت در آلوده ساختن این دریاچه عظیم نقش بسزایی دارند که به صنعت خاویار که از مهمترین محصولات دریای خزر است ضرر بسیار می‌رساند. خوشبختانه برای ایران، ماهیهای خاویار ترجیح میدهند در نواحی جنوبی این دریا که گرمتر است زندگی‌ کنند و بیشتر آلودگیها در شمال و غرب توسط روسیه و کشورهای هم پیمانش تولید میشود. متأسفانه کشف منابع عظیم نفت و گاز زیر بستر دریای خزر آینده تمیزتری را نوید نمیدهد

در رامسر ما وقت زیادی نداشتیم فقط روز بعد موزه‌‌ای را دیدیم که ساختمان آن‌ کاخی بود متعلق به پدر شاه آخری که نامش رضا شاه می‌بود. او بود که در سال ۱۹۳۴ نام ایران را بجای “پرژیا” به روی نقشه‌های جهان گذارد و آنرا مورد قبول جامعه بین‌الملل قرار داد. اطاق خواب رضا شاه را نیز دیدیم با رخت خوابی روی زمین چون عادت داشت روی زمین بخوابد. شاید هم احساس ایمنی بیشتری میکرد. از فروشگاه آنجا سه پوستر امام خمینی خریداری نمودم و در شهر آنها را با پست درجه دو به انگلیس پست کردم که دو ماه طول کشید ولی‌ رسید

من و ریکاردو، روز بعد سوار یک اتوبوس قدیمی‌ و زهوار در رفته شدیم که به علت شلوغی نتوانستیم کنار یکدیگر صندلی بگیریم. در نتیجه هرکدام یک جای جدا نشستیم. ریکاردو کنار یک پسر جوان که انگلیسی را تا حد قابل فهمی‌ صحبت میکرد نشست که از دور میدیدم برای فهمیدن حرفهایش و فهماندن خود هردو تقلّا میکنند. کنار من هم پسر جوانی‌ نشسته بود که هیچ صحبت نمیکرد ولی‌ مدام به من خیره شده بود و مثل اینکه کتابی را دارد مطالعه می‌کند من را نگاه میکرد. بلاخره به رشت رسیدیم و من از اینکه از آن اتوبوس شلوغ و گرم و پر از بوی عرق مردمان خارج میشدم بسیار خوشحال و شکر گذار بودم

مقصد بعدی ما قزوین و سپس تهران بود. در ترمینال پر رفت و آمد رشت راننده‌ای که جلوی یک اتوبوس لوکس و نو ایستاده بود کار ما را راحت کرد چون مرتب داد میزد: “تهران، تهران” ما که میخواستیم دو سه‌ روزی در قزوین بمانیم و کوه صعب‌ العبور تاریخی‌ قلعّه اسماعیلیه را پیموده از آن‌ ناحیه معروف دیدن کرده باشیم با راننده در میان گذاردیم که زیاد به جائی نرسید و او مبلغ کًل بلیط تا تهران را خواستار می‌بود که ما نیز ناچارأ پرداخت کردیم چون نمیخوستیم از آن‌ اتوبوس تمیز و کولر دار صرف نظر کنیم

مناظر اطراف تا وقتی‌ که در استان مازندران بودیم مناظر سبز و شالیزار‌های برنج و جنگل‌های انبوه بود. ولی‌ به محض ردّ شدن از تونل طویلی که شمال و جنوب دامنه البرز را بهم متصل میکرد.با منظره ایرانی رو به رو شدیم که در کتاب‌های راهنمای توریست و در عکس‌هاش دیده بودم. آن‌ دنیای سر سبز و خرم به ناگهان تبدیل به بیابانی خشک و بی‌ علف گردید که تا چشم کار میکرد کوهستان خشک و بیابانی بود. این چشم انداز تا حوالی قزوین با ما بود تا اینکه کم کم تاکستانهای انگور که در اطراف جاده دیده میشد به ما نوید نزدیک شدن به قزوین را میداد. در این هنگام راننده جلوی یک شاهراهی زد رو ترمز و به ما گفت که پیاده شویم. ما که می‌‌دیدیم اینجا آثاری از شهر نیست با تعجب پرسیدیم پس قزوین کجاست؟ او گفت که میبایستی یک وسیله گرفته از این راه به قزوین خود را برسانیم و چون مقصد اصلی‌ او تهران است از داخل شدن به شهر قزوین معذور است. خلاصه بدون توجه به اعتراض ما که چرا این را از اول به ما نگفتی، بار و بندیل ما را به زمین گذارد و راهش را کشید و ما را در گرد و غبار جاده تنها گذشت

قزوین

من و ریکاردو در حین کنفی و بلا تکلیفی در فکر چاره بودیم که ناگهان خدایی شد و یکی تاکسی از جاده گذشت. ما را میگی‌، مثل دیوانه‌ها برایش دست تکان دادیم و او ایستاد و ما فورا به داخلش پریدیم و به قزوین آمدیم. یک تابلوی بزرگ کنار جاده به ما خوشامد گفت و ما از خیابانی به نام امام خمینی گذر کردیم و به بازار قزوین رسیدیم و از بلووار آیت‌الّله خمینی(برای تنوع نامش را خمینی گذارده بودند!) نیز گذشتیم که از آدمها و وسائل نقلیه غوطه ور بود. ما از راننده خواستیم که به هتل ایران برود ولی‌ به جای آنجا او ما را جلوی هتل بزرگتر و گرانتری به نام هتل البرز پیاده کرد. ولی‌ من و ریکاردو مصمم بودیم که پولمان را صرف هتل گران قیمت نکنیم، پیاده راهمان را کشیدیم و طبق نقشه در کتاب راهنما، خود را به هتل ایران رسانیدیم. در خیابانها مردم به ما نگاه میکردند و گاه گاهی “هلو” یا” بون ژور” میگفتند

هتل ایران پشت خیابان اصلی‌ بود و کمی‌ از سر و صدا‌ها دور و نسبتا جای آرامی بود ولی‌ متأسفانه پر بود. آنجا من و ریکاردو با زن فرانسوی جوانی‌ آشنا شدیم به نام “سابین” که زیر سی‌ سال می‌نمود. پرسیدیم که مسافرت زنی‌ جوان و زیبائی مانند او آن‌هم در خاور میانه و ایران چگونه گذشته؟ او خیلی‌ راضی‌ بود از میهماننوازی ایرانیان و میگفت که تا آن‌ موقع هیچ مشکلی با افراد محلی نداشته و همه با او با احترام و به خوبی‌ رفتار کرده‌اند و احترام خانوم بودنش را دارند. سه‌ نفری به یک میهمانخانه دیگری به نام هتل خاکسار رفتیم و اتاق گرفتیم و عازم رستورانی شدیم که دلی‌ از عزا به در آوریم. آنجا را مدیر میهمانخانه سفارش کرده بود و الحق که محل خوب و تمیزی بود با غذا‌های عالی‌ و خوشمزه. من سفارش ماست و خیار دادم با پلو خورش و همه را در چند لحظه بلعیدم

در حین صرف غذا “سابین” میگفت که خیال دارد از کوه تاریخی‌ معروفی دیدن کند. ما نیز همان قصد را می‌داشتیم و قرار گذشتیم که با هم به “آشیانهٔ عقابها” که زمانی‌ مقر حسن صبّاح و یارانش بوده دیدن به عمل آوریم. آنجا در تاریخ مذهب شیعه اسماعیلی محل عمده و مهمی‌ به شمار میرود. همان غله “قاتلان” معروف که به امر صبّاح دست به ترور و آدمکشی مخالفان می‌زدند و با حشیش آنانرا هیپنوتیز میکرد که به آعمال خطرناک تا پای جانشان دست بزنند

رستوران “اقبالی” غذاهای خوبی‌ داشت ولی‌ از لحاظ دسر زیاد متنوع نبود و فقط هندوانه داشت که ما از خیرش گذشتیم و در خیابان به گردش پرداختیم. آنجا عده‌ای از جوانان محل گرد ما را گرفتند و به انگلیسی و فرانسوی سلام و احوالپرسی میکردند و دست من و ریکاردو را چندین بار فشردند ولی‌ از گرفتن دست سابین خودداری ورزیدند. از من پرسیدند که آیا او همسر من است؟ وقتی‌ جواب منفی‌ دادم یکی‌ از آن جوانان گفت که به سابین بگویم که چشمانی بی‌ اندازه زیبا دارد که خود سابین شنید و وقتی‌ من نیز آن پیام جوان قزوینی را به او دادام با خنده تشکر کرد و اضافه نمود که “من جای مادر تو هستم” و همگی‌ خندیدیم

سپس بحث بر سر خوانندگان آمریکایی و اروپایی کشیده شد و فوتبالیست معروف دوید بکهام که می‌دانستند در تیم لوس آنجلس استخدام شده و برای آنان توپ میزند. از من و ریکاردو نظر مان را در مورد “جنیفر لوپز” و “کریستینا اگیلاری” پرسیدند که کدام یک را ترجیح میدهیم چون از قرار بین آنان اختلاف نظر شدیدی در این مورد پیدا شده بود. من فورا به طرفداران “کریستینا اگیلاری” پیوستم. یکی‌ ازجوانان ناگهان گفت که او حتی آقای “جرج بوش” را نیز دوست میدارد. من نیز متقابلا سوال ناشیانه و خطرناکی در مورد دولت و رهبران ایران پرسیدم که با ابراز تنفر شدید همگی‌ آنان نسبت به آنان رو برو شدم و سپس پرسیدم که پدر مادرهایشان چه فکر میکنند؟ یکی‌ از آنان که انگلیسی نسبتا خوبی‌ را حرف میزد در پاسخم گفت

my father fucking hates them

و همگی‌ خندیدند. از آن جوانان پر شور خداحافظی کرده به راه خود ادامه دادیم

دیدن از قلعّه عقابها

ساعت هشت روز بعد من و ریکاردو و سابین یک تاکسی در بست گرفتیم و به طرف قلعّه آدمکشان به راه افتادیم. منظره چشمگیر و نفس‌گیری در پیش رو داشتیم که البته دود اگزست آن تاکسی قدیمی‌ به نفسگیریمان کمک میکرد. در شیب سر بالا موتور داشت هوار می‌کشید. وسطهای راه راننده کمی‌ نگاه داشت که ما استراحتی کنیم و بیشتر از آن‌ به خاطر ماشین بیچاره بود که دود از ترمز‌هایش هم بلند شده بود. به هر ترتیب بود ما را به پای کوه الموت رسانید و ما شروع به کوه پیمایی کردیم.هرچه بالاتر می‌رفتیم منظره داشت پایین دلگیرتر و زیباتر میشد و در عین حال خرابه‌های دژ الموت نمایانتر میگردید

دژ الموت که زمانی‌ پایگاه قوم اسماعیلیه بوده به دژ حشیشیون نیز معروف است که توسط رهبر آن‌ قوم، شخصی‌ به نام حسن صباح در قرن یازدهم به وجود آمده و به خاطر صعب‌العبور بودن آن‌ مکانی مناسب برای اشاعه این مذهب که شاخه‌ای از شیعه اسلام است شناخته شده و مریدان وی را از گزند دشمنان به دور نگاه میداشته.حسن طرفدارانش را در قلعّه سر سبز و خرم و باغات پر میوه و سرشار از چشمه سار‌ها امان میداد و به مردانش زنان زیباروی آن محل را به همسری میداد و همین کار را هم برای مردان جوان تازه وارد به ایلش انجام میداد و آنان را پایبند خود می‌ساخت. حسن صباح متد منحصر به فردی را برای نفوذ خود به مریدانش بر گزیده بود و آن حشیش می‌بود که به مریدانش میداد که در مراسم سوگند و وفاداری بکشند و دود کنند و از آن‌ برای تلقین مقاصدش به آن‌ جوانان نشئه استفاده یا سؤ استفاده میکرد و آنان را به ماموریت‌های خطرناک کشتن مخالفین خود میفرستاد. به ریکاردو گفتم اگر این بساط هنوز به راه می‌بود دیگر زحمت راه نپال را به خود نمیدادی! خندید و گفت نه‌ چون آدم کش نیستم ولی‌ از قبول همسری زیبا در آن محل نمیتوان گذشت

مریدان حسن صباح به اقصی نقاط ایران پهناور آن‌ زمان فرستاده می‌شدند و دست به قتل و ترور رهبر‌های سیاسی، مذهبی‌، و نظامی می‌زدند و در این راه از کشته شدن ترسی‌ نداشتند چون عقیده داشتند که به بهشت برین خواهند رفت و جای بهتری در صورت شهید شدن انتظارشان را می‌کشد. میشود آنرا تا حدی با سیاست دولت کنونی ایران هنگام جنگ با عراق مقایسه نمود که به جوانان وعده بهشت و همخوابگی با دختران باکره را میدادند. مریدان حسن صباح حتی در نقاط دور دست جهان، یعنی‌ اروپا و اسیای خاور دور دست به آعمال تروریستی می‌زدند و خلیفه سنی مذهب مسلمین در بغداد نیز از آنان واهمه میداشت

Dane Freya Stark

این فرقه با انتشار کتابی بنام “دره قاتلان” در اروپا و اوائل قرن بیستم دوباره بر سر زبان‌ها افتاد. کتاب مزبور توسط خانومی بنام “دین فریا استارک” نوشته شد که خود سیاحی بود که به اقصی نقاط آسیا به تنهایی سفر کرده بود و بخصوص از ایران بسیار دیدن کرده و خاطرات خود را منتشر کرده. او از مازندران، لرستان، و شهرستان قم دیدن کرده قلعّه الموت را به دقت مورد مطالعه قرار داده بود و حتی در حوالی شوش دست به نبش قبرهای باستانی زده بود که اشیای قیمتی برنزی مردگان تاریخی‌ را به سرقت میبرد که توسط ژاندارمری ایران دستگیر میشود. رئیس پلیس آنجا به خانوم استارک گفته بود: “بیخود نیست که مملکت شما اینقدر پیشرفته است، چون کاری را که زنان شما انجام میدهند مردان ما جرأت انجام آنرا ندارند.” خانم استارک در سال ۱۸۹۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۹۳ از دنیا رفت یعنی‌ درست صد سال عمر کرد

به بالای کوه که رسیدیم متوجه شدیم که از دژ الموت اثر عمده‌ای به جای نمانده. فقط دیواره پایه که به اصطلاح زیر بنای دژ را تامین میکرد باقی‌ مانده که بیشتر آن‌هم تخریب شده بود. ولی‌ برای من مهم نبود بیشتر از چشم انداز دل‌انگیز دشت زیر پایمان بود که مرا محظوظ می‌ساخت. واقعا توصیف ناپذیر می‌بود. فقط میدانم نفسم را در سینه حبس کرده بود. از آن‌ بالا تا چشم کار میکرد داشت پهناوری بود که از دامنه کوهساران شروع و تا ابدیت ادامه داشت. از سبزی و گیاه البته زیاد خبری نبود ولی‌ زمین از بوته‌های کوچک به سبزی میزد. دو سه‌ تا عکس با سابین و ریکاردو گرفتیم و آنجا استراحت میکردیم تا اینکه دو توریست دیگر خود را به آن‌ بالا رسانیدند. اهل جمهوری چک بودند و به نظر می‌آمد که هم سنّ و سال ما می‌بودند

یکی‌ از آنان به نام مایکل انگلیسی خوب صحبت میکرد. دیگری نامش را نگفت. با هم از کوه به پأیین آمدیم و آنها از من و سابین و ریکاردو خداحافظی کردند و رفتند. زیاد با هم قاطی‌ نشدیم نمیدانم چرا؟ شاید چون آن آخرین شب ما سه‌ تا هم بود. می‌دانستیم که فردایش ریکاردو به تهران میرود سابین نیز به طرف جنوب خواهد رفت و به سوی اصفهان، شیراز و تخت جمشید عازم بود و من به همدان میرفتم

همدان

اتوبوس من در ایستگاه مرکزی همدان توقف کرد. از روی نقشه به طرف هتل مورد نظرم رفته اطلاعاتی‌ در مورد همدان نیز در همان صفحه‌های راهنمای توریست توجهم را جلب کرد. همدان شهر بسیار تاریخی است که با نام اکباتان در تاریخ معروف است. امروزه جمعیتی حدود ۴۰،۰۰۰ نفر را ساکن دارد. در پیاده روی نزدیک میهمانخنه دو نفر از اهالی محلی مشغول معامله یک درل برقی‌ ‌بودند و تا چشمشان به من افتاد به من نزدیک شدند و خریدار نظرم را در مورد آن درل پرسید. او از من خواست که نوشته کنار آن‌ را برایش بخوانم و پرسید “جرمنی؟” ساخت آلمان است؟ نگاه کردم دیدم نوشته ساخت جمهوری خلق چین. گفتم “چاینا” چین. که به یکباره خریدار به سوی فروشنده برگشت و چیزی گفت که مشخص بود اعتراض به ادعای او که از قرار گفته بود ساخت آلمان میباشد

به هتل رسیدم. هتل که چه عرض کنم میهمانخانه قدیمی‌ و فکسنی واقع در میدان، حدس بزن چی‌؟ میدان خمینی. به ناچار اتاقی گرفتم و زود زدم بیرون برای صرف غذا چون دلم از گرسنگی داشت ضعف میرفت. یک ساندویچ در آن‌ حوالی خوردم و در یک کافه تریا یک فنجان قهوه نسکافه که حالم جا اومد. داشتم می‌گفتم از همدان قدیم. این شهر باستانی قدمتی حدود ۴۰۰۰ سال دارد که از امپراطوری پارسی نیز کهنسال تر است. در سالهای ۵۵۰ – ۷۵۰ قبل از میلاد پایتخت مادها بوده و مادها در زمان حکومت هخامنشی پایتخت تابستانی کورش، داریوش و خشایار شاه بوده که چیزی حدود ۵۵۰-۵۵۳۰ ق م میباشد. در آنزمان نامش هگمتانه بوده که به زبان باستانی پهلوی میشود محل ملاقات. در قرن دوازدهم میلادی همدان به مدت ۶۰ سال پایتخت پادشاهان سلجوقی بود و در قرن هفدهم توسط اعراب ویران گردید و کاخ‌هایش غارت شد. تا همین اواخر همدان جمعیت بالایی از یهودیان را داشت که از پانصد سال قبل از مسیح آنجا اقامت داشتند. ولی‌ امروز فقط ۳۵ خانوار یهودی ساکن همدانند.‌ همدان همچنان به عنوان یکی‌ از مراکز مقدس برای یهودیان به حساب میاید و هر سال عده‌ زیادی برای زیارت مقبره “استر” همسر یهودی خشایار شاه به همدان میایند. یهودیان برای “استر” احترام زیادی قائلند و در کتبشان از او به نیکی‌ یاد کرده اند

بهشت پنهان

اگر به همدان بروی حتما از غار “علی‌ صدر” دیدن خواهی کرد چون یکی‌ از مهمترین شگفتی‌های زمین است. این غار عظیم که تا بحال هفت میل آنرا رفته اند به تازگی یعنی‌ فقط ۴۰ سال پیش کشف شده. آن‌هم خیلی‌ اتفاقی بود. به این طریق یک چوپان که به دنبال بزش میگشته از دهانه کوچکی در سینه کوه، به ناگهان غار عظیمی‌ را مشاهده مینماید و از روی کنجکاوی به داخلش میرود که می‌بیند چه محشری رو به رویش است. غاری به وسعت چندین استادیوم ورزشی با دریاچه و رودهای زیر زمینی‌ که نیمه تحتانی غار را فرا گرفته. اینطور میشود که یکی‌ از عظیمترین غارهای کره زمین کشف میشود آن‌هم در همین چند دهه گذشته

نمیتوانستم بیش از این صبر کنم. فردای آنروز با اولین مینی‌بوس راهی‌ غار “علی‌ صدر” شدم. دم در غار یک پسر جوان ایرانی با من آشنا شد و مرا به آب پرتقال دعوت کرد که پذیرفتم و او از مغازه‌ای در آنجا دو قوطی مقوایی محتوی آب پرتقال خریداری کرده یکی‌ را به من داد و یکی‌ را خودش برداشت و قبل از اینکه نی‌‌ نوک تیز را در دایره از پیش کار گذاشته وارد قوطی کنم جلویم را گرفت و قوطی خود را وارونه کرد و نی‌‌ را به جدار زیر قوطی زد و شروع کرد به مکیدن مایع داخل قوطی. من نیز همین کار را تکرار کردم و علت را پرسیدم، با دست نشان داد که اینطوری “چکه نمیکند” خوب این را هم قبل از ورود به غار علی‌ صدر یاد گرفتیم! دیگه چی‌ میخوای؟

دم در ورودی غار بلیط خریداری کردم و داخل شدم. از پله‌های زیادی پایین رفته هوای داخل غار هرچه پائینتر میرفتم خنکتر میشد. من با گروهی بودم که شامل آن دوست ایرانی نیز میشد و یک راهنما برایمان توضیحاتی‌ میداد که خوشبختانه به انگلیسی هم توضیح میداد. پله ها که تمام شد فضای نیمه تاریکی‌ از غار عظیم جلوی مان بود که یک دریاچه آرام و تمیز را نیز شامل میشد با قایق‌های منتظر. خوشبختانه بجز من و آن‌ دوست جدید و یک خانواده کس دیگری نبود. می‌گویند ایام تعطیل اینجا غلغله میشود.به ما همه ژاکت ایمنی دادند که به تن کردیم و راهنما ما را سوار یک قایق کرد و یکی‌ دیگر پارو زنان ما را داخل فضای تاریک و روشن دریاچه زیرزمینی برد. ناگفته نماند که با چراغ‌های رنگی‌ نیز نور پردازی چشمگیری را خلق کرده بودند که به ابوهت فضا میفزأیید. راهنما به سقف غار اشاره کرد که قندیل‌های عظیمی‌ از ترکیب‌های آهکی از آن مکان وسیع به صورت وژگون مانند اجسام قول آسای معلق بر محیط غلبه داشتند. عظمت این منظره با ورود به غار بعدی که به مراتب وسیعتر می‌بود دو چندان گردید

به گفته آقای راهنما ارتفاع این غار دومی‌ ۱۳۱ فوت میشد که چیزی حدود پنجاه متر میشد که آخرش در تاریکی و نا پیدا بود. سنگ‌های عظیم و رسوبات آهکی طّی هزاران سال اضافه شدن به جرم سنگین آنان اینجا و آنجا افتاده بودند. هنگام بازگشت آن‌ خانواده ایرانی از من خواستند که با آنان عکس بگیرم. هنگام اتمام تور از آقای راهنما و آن پاروزن جوان تشکر کردیم و من یک اسکناس هزار تومانی کف دست پارو زن گذاردم که انتظارش را نداشت و تشکر کرد. سپس با آن دوست ایرانی که نامش را هم نمیدانم بیرون رفته هوای داغ بیرون از غار را استشمام کرده از آن‌ حالت رویأی بدر آمدم. هردو رفتیم به یک قهوه خانه در آن‌ نزدیکی‌ و دستور نوشابه خنک و قلیان دادیم. من قلیان ایرانی رو خیلی‌ دوست میدارم

روز آخر در همدان را می‌گذراندم. یک حمام حسابی‌ کردم رفتم بیرون غذایی بخورم. یک همبرگر فروشی دیدم هوس کردم بعد از مدتها یک همبگر و سیب‌زمینی سرخ شده به سبک “تقریبا” غربی بخورم. وارد شدم و همان سفارش را دادم. از پسرک پشت دخل پرسیدم کارت تلفن راه دور میفروشند یا نه، پرسید به اروپا یا آمریکا؟ گفتم هیچکدام، به تهران. گفت این که چیزی نیست کارت میخواهی چه کار. رفت و یک دختر خانومی را آورد که این حاجت مرا برآورده نماید. تو دلم گفتم کاش همان پیشنهاد ازدواج موقت باشه! شوخی‌ می‌کنم نه! با ایشون که انگلیسی بهتری را نیز صحبت میکرد مساله بغرنج خویش را به میا‌ن گذاردم و او نیز به سادگی‌ از من خواست که اگر ممکنه برایم بدهد به اتاقم وصل کنند! جواب آسان بود، حتما حتما.. نمی‌دانستم به این سادگی‌ مساله حل میشیود. داشت میرفت که زن مسنی که میآمد مادرش باشد با حالتی‌ غضبناک مانند سگ بول داگ زنبور جویده به طرف ما آمد ولی‌ قبل از اینکه به ما برسد آن‌ دخترک سریعا ایمیلش را روی کاغذی نوشت و روی میز من نهاد و گفت که مامانش نفهمه. آن مادر فولاد زره وقتی‌ به من رسید و دید که من “خارجی‌” هستم ناگهان رفتارش به نرمی گرأید و لبخند ترسناکی زد. آن دختر خانوم سپس سفارش دسر برایم کرد که خودش آورد. بستنی، با بیسکویت و ژله

هنگام مراجعت به اتاقم آنها تلفن مرا به تهران وصل کردند و من شماره لیلا را گرفتم. (لیلا با او و ریکاردو در شمال آشنا شده بود و شماره تهرانش را به آنها داده بود که در تهران انانرا به جاهای دیدنی‌ ببرد و دعوت کند. من از ترجمه آن‌ قسمت کتاب گذشتم.) خود لیلا گوشی را برداشت و بسیار خوشحالی خود را ابراز نمود. بر خلاف انتظارم از ریکاردو خبری نداشت ولی‌ سفارش کرد که در تهران حتما به او زنگ بزنم و با هم دیگر قرار بگزاریم. شاید ریکاردو هم تا آن موقع پیدایش شود. به لیلا گفتم یک شب دیگر در همدان می‌مانم و سپس به طرف تهران براه خواهم افتاد. خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم. به قصد خریدن خمیر دندان که تمام شده بود از اتاقم بیرون رفتم و به داروخانه آنطرف خیابان رفتم. پسرک آنطرف پیشخوان منظور من را متوجه نشد و برایم شربت سینه آورد که من نگرفتم. در حین ایما و اشاره مجدد بودم که رفیقش از بیرون سر رسید و با انگلیسی کمی‌ که می‌دانست فهمید که خمیر دندان میخواهم. و پولش را برایم پرداخت کرد و در مقابل اعتراض‌های مدام من هیچ کوتاه نیومد در عوض دستش را جلو آورد و دست مرا فشرد و خود را معرفی‌ نمود. “من پدرام هستم و از ملاقات شما بسیار خوشوقتم .” پدرام گفت که دانشجو میباشد و اهل تهران است. او مرا به صرف چای در قهوه خانه پارک شهر دعوت کرد که قبول کردم و داخل اتومبیل لوکس گران قیمتش شدم که با دوست دیگرش آشنا شدم نام او بهزاد بود. به قهوه خانه رفتیم و پس از صرف چندین استکان چای و کشیدن قلیان با آنها به آپارتمانشان رفتم که دمی به خمره بزنیم و فیلم خارجی‌ تماشا کنیم. من هم که کار دیگری نداشتم فکر کردم آخرین شب اقامتم در همدان را با آن دوستان جدید بگذرانم و خوش حال شدم. آنها اصرار داشتند که شب را نیز با آنان به سر کنم. به هتل رفتیم و من کوله‌ پشتی‌‌ام را برداشتم، پول هتل را پرداخت کردم و پاسپورتم را پس گرفتم. آن‌ دختر بیست ساله که دید من دارم میروم کمی‌ غمگین شد و دور و برش را نگاه کرد دید کسی‌ نمی‌بیند، سپس زود دستش را پیش آورده با من دست داد و خدا حافظی کرد. دیگر او را ندیدمhttps://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTL8dEUW836Y9OIawlNuLnwGwGs-Vywj0qF5g0UJ5p4Y4Fd-IIu

در آپارتمان پدرام و بهزاد دو سه‌ نفر دیگر از دوستانشان نیز بودند که مشغول ورق بازی با پول بودند. یک بسته هشت تائی‌ قوطی آوردند که ابتدا فکر کردم ابجوست ولی‌ معلوم شد که ویسکی‌ میباشد. من تا آن موقع ویسکی‌ در قوطی المینیومی ندیده بودم. باز کردند و لیوان آوردند. دو سه‌ گیلاس با پدرام و دوستانش به سلامتی حاضرین و غایبین انداختیم بالا و کله‌ها که گرم شد پدرام جست زد و یک دیسک گذاشت و ما هم جست زدیم رو کاناپه و فیلم

Basic Instinct

غریزه اول را که با شرکت مایکل داگلاس و شارون استون می‌بود تماشا میکردیم یک ربع بیشتر از تماشای فیلم نگذاشته بود که ناگهان فیلم قطع شد. دوستانش تعجب نکردند چون همانطور که به من توضیح میدادند دیسک کپی‌ از روی کپی‌‌های بیشمار می‌بود و جای تعجب نبود که از کیفیت لازم برخوردار نباشد. این اتفاق زیاد میا‌فتاد. بهانه‌ای بود که دو سه‌ گیلاس دیگه ویسکی‌ بندازیم بالا. من هم مثل بقیه تو خماری مونده بودیم چون منتظر اون صحنه معروف شارون استون بودیم که پاهایش را از روی هم بر میدارد و کاراگاهان را که روبه رویش نشسته بودند از هیجان مفرط به مرز ایست قلبی میکشانید. ولی‌ پدرام که موقعیت را درک کرده بود رفت یک دیسک گذاشت که شارون استون توش نبود ولی‌ دیگر بدون تعارف و خجالت اعمالی انجام شد و به نمایش گذارده شد که کار مایکل دوگلاس و شارون استون نبود! خلاصه همگی‌ کله پا از مشروب و هوش‌ها پریده از آن‌ فیلم سکسی‌ به خواب رفتیم. هرکس رفت جای خودش و من روی همان کاناپه به خواب عمیقی فرو رفتم

فردای آنروز با سر درد مفصلی بیدار شدم به طوری که به مرگ راضی‌ بودم. نه فقط من، بلکه پسرها نیز همینطور. همه با اخم و تخم زیاد بیدار شده بودند. بیدار از خواب و بیدار از واقعیات تلخ زندگی‌ بعد از ویسکی‌ مفصل. دستی‌ به آب زدم و کلی‌ آب نوشیدم. تازه از رو هم نرفتم و همچنان میخواستم قبل از عزیمت به تهران از آرامگاه خانوم یهودی “استر” دیدن کرده باشم و مراتب احترام خود را به ایشان ابلاغ نموده‌ باشم. پدرام که تازه خبر داشت که نقشه و برنامه من چیست گفت که برو “استر خانم” رو در خواب ببین. اتوبوس تهران تا نیم ساعت دیگه راه می‌افته. من از طرفت به استر خانوم سلام خواهم رسانید!! و بدین ترتیب رای من را زد و من از اینکه موفق به دیدن این محل تاریخی‌ و مهم میبایستی دست بکشم، از خودم خجالت کشیدم، لعنت به دوستان ناباب ، ولی‌ نه خیلی‌ خوش گذشت و با آن پسرها قرار در تهران گذشتیم و پدرام مرا به ایستگاه رسانید

بلیطی به مقصد تهران از شرکت سیر و سفر ابتیاع نموده‌ با پدرام قرار مدار‌ها ی دیدار در تهران را گذاشتم و از محبت‌ها و پذیرایی شایانش تشکر کردم و داخل آن اتوبوس لوکس و نو شدم و به راه افتادیم

باغات و مزارع دوطرف راه را گرفته بودند و گاه به گاهی‌ شعاری یا تصویری به روی بعضی از دیوارها به چشم میخورد که تماماً سیاسی و ایدئولژکی بودند. از جمله تصویری شبیه زندان ابو قریب نمایان بود که زندانیها را با زنجیر بسته بودند و عکس معروف خانومی که سگ گٔرگی وحشی به زنجیر داشت و آماده انداختن آن حیوان تربیت شده برای درندگی به جان آن زندانی ها. یادم است آن‌ عکس معروفی‌ شد در رسانه‌های آمریکا و اروپا. حتی به علت واضحی نام خانوادگی آن‌ زن را که اونیفرم ارتش آمریکا را به تن‌ داشت نیز به خاطر می‌آورم. ستوان انگلیش. حالا فهمیدید که چرا به خاطرم مونده بود؟ تصویر آن‌ زندانی که سطلی وارونه به سرش بود و با سیم به برق وصل می‌بود نیز کنار آن‌ خانوم دیده میشد و نوشته‌ای زینت بخش آن‌ تصویر بود که از بغل دستیم که انگلیسی می‌دانست پرسیدم چه نوشته، پاسخ داد “نوشته دیروز در فلسطین شکنجه میکردید، امروز در عراق”. جالب توجه اینجا بود که راننده فیلم سینمایی نسبتا جدیدی را به روی صفحه تلویزیون پخش میکرد. فیلم آمریکایی ” ۱۱. ۹ اثر مایکل مور ! ” که به زبان اصلی‌ بود. دوتا صندلی‌ آنطرفتر دو دختر جوان نشسته بودند که هردو روی بینی‌‌شان نوار چسب چسبانده بودند. علامت واضح عمل پلاستیک بینی‌ که در ایران بسیار رایج میباشد. می‌گویند در تهران تعداد عمل بینی‌ و زیبائی از لوس آنجلس نیز بیشتر است. بعد از دو ساعت جلوی کافه رستوران “آپاچی” توقف کردیم که راننده پرید پایین و با چند نفر سینی به دست پر از همبرگر و نوشابه بر گشت و مسافران دلی‌ از عزا در آوردند

تهران

به تهران رسیدیم. پایتخت ایران. چه در قبل و چه در بعد از انقلاب. شهری به وسعت نیویورک، و از لندن بزرگتر. شهری با خیابنهای پر ازدحام و پیاده رو‌های شلوغ و پر از آدم. پنداری تمامی ۱۵ میلیون جمعیت تهران به خیابانها و پیاده رو‌ها آمده بودند. در میهمانخانه درجه سه‌‌ای نزدیک ترانزیت اتوبوسها در مرکز تهران اتاقی گرفتم که قیمتش هم بد نبود. بلا فاصله شماره لیلا را گرفتم و بروی پیامگیرش شماره تلفن و اسم هتل و شماره اتاقم را گذاردم و زود به خواب رفتم. فردایش زنگ تلفن مرا از خواب عمیق پراند. به جز لیلا کس دیگری نمنیتوانست باشد. اومده بود همانجا. از لابی زنگ میزد. به من خوش آمد گفت و از من خواست که بار و بندیلم را جمع کنم و پایین او را ملاقات نمایم. همین کار را کردم. اولین چیزی که گفت این بود که آنجا جای مناسبی برای من نیست و محل خوبی‌ نمیباشد. به همین علت از من خواست که حساب خود را با هتلدار تصفیه کنم و پاسپورتم را بگیرم و او من را به جای بهتری میبرد. با او از هتل خارج شدیم و به اتوموبیلش من را راهنمایی کرد. یک دختر و پسر نیز داخل اتومبیل بودند. آنها همگی‌ بسیار جوان بودند و بیست و خرده‌ای بیشتر سن نداشتند. پسرک انگلیسی حرف نمی‌زد ولی‌ دختر‌ها تا حدی منظور خود را میرساندند و تی‌ چرت و جین به تن‌ داشتند. و آرایش مفصلی داشتند ولی‌ روسری به سر داشتند و استاندارد حکومت اسلامی را تا حدودی مراعات میکردند

هردو دختر جوان به من گفتند که دوست نزدیک هستند و هردو کودکی را در اروپا به سر بردند و در یک مدرسه خصوصی کاتولیک دخترانه به صورت پانسیون چند سال کودکی را به سر بردند. پرسیدم که فقط دخترانه ؟ گفتند پدرانمان با اینکه از اسلام دل خوشی ندارند ولی‌ مایل هم نبودند ما با پسرها در یک دبستان باشیم. به اتفاق به یک رستوران رفتیم و طبق معمول لیلا و دوستانش نگذاشتند که من دست تو جیبم کنم و اقلا سهم خودم را پرداخت کنم. گفتند که میهمان آنها هستم. آنها مرا به هتل بهتری در شمال غربی تهران بردند. در خیابان چند گشتی پلیس بودند که وجودشان باعث شد دخترها سر و وضع خود را زود درست کنند و رو سری‌هایشان را جلو بکشند و لیلا سریع گفت اینجا جای خوبی‌ برای همراه بودن با پسری نیست چون پلیس‌های گشتی هستند و معذرت خواست و زود من را جلوی در هتل پیاده کردند در حالیکه لیلا میگفت عجله کن پیاده شو. من هم زود خداحافظی کردم و قرار شد تلفنی قراربگذاریم

هتل شیک و نسبتا مدرنی‌ بود ولی‌ نه خیلی‌ بزرگ مانند هیلتون یا کنتیننتال و شرایتون و‌هایت که تمام در تهران وجود دارند ولی‌ بعد از انقلاب به نامهای ایرانی یا عربی‌ نام گذاری شده بودند یک هتلی بود سه‌ چهار طبقه تمیز. اتاقم هم تمیز و مرتب بود و با سلیقه آراسته شده بود. اولی‌ کاری که کردم تلفن به پدرام بود که از همدان به تهران بر می‌گشت و خواسته بود که فردا با هم باشیم. از شنیدن صدایم خیلی‌ خوشحال شد و میگفت که در راه است و به نزدیکی‌ تهران رسیده قرار شد روز بعد بیاید من را از هتل بر دارد

فردایش مطابق قرار پدرام آمد دنبالم با دوست همیشه خندانش بهزاد. گفتند پپر بالا. در صندلی‌ پشت دو نفر از دوستان دیگرشان هم بودند و با یک “هلو ها آّر یو” با هم آشنا شدیم و عازم یک بلیارد کافه شدیم. دوباره رانندگی‌ ایرانی در ترافیک سنگین خیابان ایرانی آن‌هم تهران، و همان سناریو ی ویراژ دادن و راه گرفتن‌ها ی پر هییجان تکرار شد و من هرچه با خود عهد کرده بودم که دیگر از این جور رانندگی‌ ترسی‌ به دل راه ندهم، باز هم حسابی چهار چشمی خیابان و راننده را میپأییدم. در آن‌ مراحل مهیج دوستان جدید را به من معرفی‌ کردند. یکی‌ نامش علی‌ بود و دیگری را به خاطر نمیاورم

در داخل سالن میز‌های بیلیارد و اسنوکر بود که شروع به بازی کردیم. ابتدا تیمی بازی کردیم. من و پدرام با علی‌ و بهزاد. شانسی یک بازی تقریبا مساوی را ما بردیم و من و پدرام دستهایمان را بالا برده به علامت پیروزی کفّ دستهایمان را به هم زدیم که سر و کله یک بازی کن ظاهرا حرفه‌ای پیدا شد که با کیف مخصوص بیلیاردش به ما نزدیک شد. پدرام و بهزاد او را میشناختند و مرا به او معرفی‌ کردند. او بدون اینکه لبخندی بزند من را به یک دور بازی دعوت کرد. پدرام و بهزاد کنار رفتند و من را تشویق کردند که جدال را بپذیرم و با او بازی کنم

چالش را ناچارأ پذیرفتم و پدرام توپها را چید و بهزاد چوب بهتری برای من آورد. آن جوان حرفه‌ای با ژست تمام کیفش را روی میز نهاد و با دو شصت دستهایش چفتهای آنرا زد بالا و با خونسردی و ژست کامل دو قطعه چوب بیلیارد را که در کیف جایگذاری شده بودند بیرون آورده بهم پیچانید و وصل کرد و این در حالی‌ بود که هر چند گاهی چپ چپ به من نگاه میکرد و معلوم بود که هیچ شوخی‌ ندارد. یک گچ حسابی‌ هم به سر چوبش مالید و از روی جوانمردی به من اشاره کرد که من توپها را بشکنم و بازی را شروع کنم

به علامت موافقت سر پایین آورده توپ‌ها را با یک ضربه محکم چوبم به توپ سفید، شکستم. پسر‌ها دور میز ما جمع شدند و یک بازی مهیج را نگاه میکردند و شاهد گًل زدن‌ها و گًل خوردن‌های ما بودند. این نبرد حدود ده دوازده دقیقه به طول انجامید که بازی به برد من تمام شد. باز شانسی‌! و همه برای من کف زدند که خجالت زده شدم . آن‌ پسرک حرفه‌ای با من مردانه دست داد و چوبش را از هم باز کرد و داخل جعبه گذارد و فلنگ رو بست و از سالن خارج شد بدون اینکه با دیگر دوستانش خدا حافظی کند. بعد از آن‌ من مرتب دعوت به بازی میشدم یکی‌ هم برایم قهوه آورد

یک دو ساعتی‌ آنجا بودیم و بیرون آمدیم. در ماشین پسرها تند تند فارسی حرف می‌زدند و محل بعدی را تعیین میکردند که بعد از دقایقی پر سر و صدا به یک نتیجه قطعی رسیدند. من که تصور موزه‌‌ای یا نمایشگاهی‌ را در سر میپروراندم ناگهان خود را در یک “مال ” بزرگ لوازم الکترونیکی و کامپیوتر یافتم. آنها من را از این فروشگاه به آن‌ فروشگاه می‌بردند و کامپیوترها و لپ تاپ‌های آخرین مدل را به من نشان میدادند و معلومات کامپیوتری خود را به من ارائه می‌دادند. فکر می‌کنم بیشتر به این دلیل بود که به من اروپایی بگویند که ایرانیان در صنعت کامپیوتر دست کمی‌ از بقیه دنیای متمدن ندارند. بهترین لحظات آن‌ هنگامی بود که همگی به یک آبمیوه فروشی رفته آب طالبی جانانه‌ای زدیم

دوباره به راه افتادیم و اینبار علی‌ پیشنهاد کرد که به استخر زیر آپارتمان او برویم و شام را هم آنجا باشیم. من که افسارم دست میهمانداران بود گفتم هرچه خود دانید. قرار شد که برویم و پیشنهاد علی‌ مورد قبول همگی‌ واقع شد. به سوی شمال شهر به راه افتادیم. در راه شلوغ و درهم از این خیابان به آن‌ خیابان رفتیم و شعار‌های سیاسی و مذهبی‌ روی دیوارها را خواندم، البته آنهایی که به انگلیسی نوشته شده بودند را. از کنار یک آخوند عمامه به سر نیز رد شدیم که پسرها شیشه ماشین را پایین کشیدند و هرچه فحش بلد بودند نثار آن‌ ملای خجول نمودند تا اینکه اتومبیل پدرام جلوی یک مجموعه ساختمانی لوکس و شیک ایستاد. آنجا از محله‌های اعیانی تهران به حساب میامد

منزل پدرام هم جای خوبی‌ بود ولی‌ اینجا چیز دیگری بود. اتومبیل لوکس پدرام جلوی درب ورودی آهنین ایستاد که دو طرفش دو تا پست نگهبانی بود و با کنترل از راه دور باز شد و ما به داخل رفتیم. راهی‌ که به پارکینگ میرفت از سنگ‌های مرمر و گرانیت بود با کاشیکاری‌های زیبا بر دیوارهای پارکینگ. دور و بر مسیر تا درب ساختمان و ورودی پارکینگ با فواره‌ها و نورافکن‌های رنگین زیرآبی مزین شده بود که هنگامی که ما رسیدیم غروب شده بود و نور‌ها جلوه خاصی را داشتند

داخل لابی آپارتمان مانند هتل‌های پنج ستاره با تابلو‌ها و آینه کاری زیبا و ستون‌های مرمر و گرانیت و مجسمه‌های طلایی رنگ منظره هزار و یک شب را به وجود آورده بود. در زیر زمین مجموعه بزرگی‌ از وسائل ورزشی، جیم، زمین راکت بال ، استخر ، سونای خشک و بخار بود که بسیار شیک و مدرن بودند

پسرها در رخت کن خیلی‌ شیطونی کردند و بهزاد فربه را نشان میدادند و مسخره اش میکردند. علی‌ نیز با پنهان کردن فلانش لای پایش نمایش خنده آوری را اجرا کرد و مانند زن‌ها عشوه می‌آمد و ما را به خنده انداخته بود. در استخر نیز همینطور. تمام وقت به شیطنت و کشتی‌ در آب و یک دیگر را به داخل آب هل دادن گذشت و فرصت نداد یک شنای درست و حسابی‌ بکنم

من نیز مطابق سلیقه پسر‌ها رفتار کردم و با آنان کشتی‌ گرفتم ولی‌ یکی‌ دو مسابقه شنا نیز به پیشنهاد من انجام شد که با جر زنی‌ و شوخی‌ همراه بود. کمی‌ از سر و صدا خودم را بیرون کشیدم و به سونا رفتم و از گرما و سکوت آن‌ داشتم لذت میبردم که ناگهان در باز شد و پسرها ریختند تو و شیر آب سرد را باز کردند و من و خودشان را با آب کاملا سرد به لرزه آوردند

ناگهان به یاد قرار شام با لیلا افتادم و به پدرام که می‌دانست گفتم که بهتره کم کم خود را خشک کرده لباس بپوشیم و برویم. او نیز به ساعتش نگاهی‌ کرد و گفت با حساب ترافیک بهتره زود آماده شوم چون راه از شمال تا جنوب بسیار طولانی‌ و با راه بندان‌های احتمالی‌ توام خواهد بود. لیلا ریکاردو را هم پیدا کرده بود و قرار داشتیم با مادرش به یک رستوران سنتی‌ برویم که آنطوری که پدرام میگفت و از محلش پیدا بود سابقه طولانی دارد و غذاخوری معروفیست. با عجله همگی‌ لباس پوشیدیم و از علی‌ تشکر برای اوقات خوب ولی‌ او متاسف بود که شام را آنجا نمیمانیم. سوار ماشین پدرام شدیم و به راه افتادیم

خیابانها چراغانی شده بودند و آن به مناسبت تولد امام دوازدهم شیعیان ، امام مهدی می‌بود که بدین باورند که او نیز مانند عیسی مسیح غایب است و روزی باز خواهد گشت و دنیا را پر از عدل و داد خواهد کرد. این فرق اصلی‌ مابین شیعیان و سنی هاست. سنیها فقط محمد را قبول دارند و با اینکه به اولاد محمد احترام میگذارند، آنان را جانشینان بالحق محمد نمیدانند و می‌گویند شورا تصمیم می‌گیرد که رهبر مسلمین که باشد. یعنی‌ لزومی ندارد که خون پیامبردر رگشان جاری باشد. لقب “امام” را نیز که به خمینی دادند لقبیست تشریفاتی که مجلس اسلامی ایران آنرا تصویب کرده بود. بسیاری از ایرانیان از آن انتقاد میکنند و لقب امام را منحصر به اولاد پیغمبر میدانند. آنها حتی سه‌ خلیفه اول اسلام را که بعد از پیغمبر به رهبری مسلمین بر گزیده شدند قبول ندارند زیرا که خون محمد در رگهایشان جاری نیست

به اصرار پدرام از هتل چک آوت کردم چون قرار شد بقیه روزهای اقامتم در تهران را منزل او باشم و من هم با خوشحالی قبول کردم. سپس آنها من را به محل موعود بردند و پدرام با من آمد داخل رستوران که آدرسش را به لیلا بدهد که آخر شب من را برساند منزلش. مادر لیلا به پدرام تعارف کرد که به ما ملحق شود ولی‌ او تشکر کرد و عذر خواست چون دوستانش بیرون در اتوموبیل منتظرش بودند. ریکاردو هم آنجا بود و از دیدار مجدد همدیگر خیلی‌ خوشحال شدیم و صحبتها را گذاردیم برای بعد. او خلق و خوی دون ژوانی پرتغالی خود را با پوشیدن لباس تر و تمیز و آوردن یک دسته گل سرخ برای مادر لیلا به همه ثابت کرد و من انگلیسی را که حتی لباس مناسب به تن نداشتم یک احمق جلوه داد. ولی‌ از گناهش میگذارم

آنجا محله بسیار قدیمی‌ تهران بود و از اصالت خاصی برخوردار می‌بود. آن آشپزخانه قدیمی‌ بازسازی شده بود و اکنون به صورت رستوران تمیز و زیبائی از مراکز توریستی نیز به شمار میرفت. وسط آنجا حوضچه‌ای بود که کنارش سه‌ نوازنده سازهای سنتی، تار، تنبک‌، و کمانچه، یک خواننده اشعار محلی را همراهی میکردند

دود قلیان و سر و صدای بهم خوردن استکان‌ها و نعلبکی‌ها فضا را اشغال کرده بود. پسر‌های خدمتکار تند و تیز به اینطرف و آنطرف میرفتند و چای، قلیان و سینی‌های غذا را به میان مشتریان می‌بردند. نوبت ما هم رسید و پسرک نوجوانی سینی بزرگی‌ را در کنار ما نهاد. ما روی زمین مفرش به سبک سنتی نشسته و به مخدّه‌های بزرگ تکیه داده بودیم و سفره‌ای جلویمان پهن کرده بودند. پسرک ابتدا کاسه‌ای برای هر کدام از ما‌ گذاشت و سپس ظرفهای آلمینیمی مانند کوزه‌های کوچک برای هرکس کنار کاسه‌ها گذارد با قاشق و آلتی مانند چکش فلزی با دسته‌ای فلزی که لیلا به من هنگام توضیح گفت نامش “گوشت کوب” میباشد. سپس برایم شرح مفصلی از این غذای اصیل ایرانی داده گفت که نام آن‌ کوزه‌های آلومینیومی “دیزی” میباشد و میبایستی آب آنرا جدا از ما باقی‌ غذا کرده در کاسه بریزی و آنگه خود این کار را کرد و من متقابلاً به همان کار دست زدم سپس نان سنگک برشته‌ای را که آورده بودند را تکه تکه کرد و در سوپ ریخت و گفت به این می‌گویند “تیلیت” و با قاشق شروع کرد برداشتن آن قطعات نان خیس شده در سوپ آبگوشت واقعاً خوشمزه بود به خصوص که با پیاز کنار هر دیزی طعم آن دو چندان میگردید.آنگه نوبت گوشت و نخود و سیب‌زمینی و گوجه فرنگی‌ پخته باقیمانده داخل دیزی‌ها شد

در این هنگام مادر لیلا گوشت کوب را برداشت و به من اشاره کرد که همین کار را بکنم سپس آنرا داخل دیزی نموده با ضربات ممتد محتوی داخل دیزی را له‌ کرد. من نیز همین کار را با اشتیاق فراوان انجام دادم و از روغن زیتونی که روی سفره بود نیز به تقلید از آنان کمی‌ به آن‌ اضافه کرده آبلیمو نیز چند چکه ریختیم و با قاشق محتوی کوبیده شده را درون کاسه آوردیم و با نان سنکک و پیاز لقمه گرفتیم و به دهان گذردیم. وه چه خوشمزه بود. آخرش نزدیک بود انگشتهای خود را نیز بخورم. ریکاردو هم بسیار کیفور شده بود

هنگام پرداخت مطابق روال همیشگی‌ من و ریکاردو حق دست در جیب کردن را نداشتیم. مدیر رستوران با من و ریکاردو دست داد و سفر خوبی‌ را برایمان آرزو کرد. سوار اتومبیل لیلا شدیم و ریکاردو را به هتلش در میدان .. حدست درست است .. خمینی پیاده کردیم و به طرف منزل پدرام که لیلا میگفت از منزل آنها زیاد فاصله ندارد به راه افتادیم. با ریکاردو قرار فردای آن شب را گذشتیم که با لیلا به بازار معروف تهران برویم که از مکان‌های دیدنی‌ تهران است. پاسی از نیمه شب گذشته بود که به منزل پدرام رسیدیم. من با استفاده از تلفن همراه لیلا او را بیدار کردم و شرمنده از اینکه دیر رسیدم و آنانرا بیدار کردم ولی‌ او گفت که بیدار بوده و یک فیلم سینمایی را از ماهواره تماشا می‌کرده و منتظر من بوده. او مرا به اتاقی که برایم در نظر گرفته بودند راهنمایی کرد که تخت خوابم را برایم آماده کرده بودند. پدر و مادرش در اتاق خود خواب بودند و ما آهسته صحبت میکردیم

فردای آنشب لیلا با تاکسی آمد به دنبالم چون میگفت بازار دور است و به علت ازدحام مردم و قدیمی‌ بودن خیابانها جای پارک گیر نمیاد. به اتفاق به دنبال ریکاردو رفتیم و او جلو و من و لیلا در صندلی‌ عقب نشستیم و سفر طول و درازی را آغاز کردیم که با همان متد رانندگی‌ تاکسی رانهای ایران که به اضطراب و هیجان ما میفزأیید. از کنار یک ملای عمامه به سر گذشتیم که در این هنگام راننده شیشه خود را پایین کشید و جمله بلندی را توام با تشر به آن‌ مرد روحانی ریش سفید نثار کرد که لیلا از خنده روده بر شده بود و دل خود را گرفته قاه قاه میخندید. وقتی‌ کمی‌ آرام گرفت پرسیدم چه گفت به آن‌ ملای بیچاره که آنها او را به عنوان نماینده دولت اسلامی می‌دیدند، او پاسخ داد که چیزی شبیه “امیدوارم . . سر تا پاتو بگیره و از این دنیا ببره.” ملاها در این دیار به سختی تاکسی گیرشون میاد

بازار تهران محل عظیمی‌ بود تقریبا به بزرگی‌ بازار تبریز. مردم شانه‌ به شانه‌ یکدیگر راه میرفتند و خرید میکردند. مغازه‌ها که به آنها حجره می‌گویند، از خریداران پر بود و پاساژ‌های متعدد به کوچه سر پوشیده بازار قدیم راه داشتند. بر عکس آن‌ تاکسی ران، بازاریها از طرفداران پرّ و پاا قرص حکومت اسلامی هستند و آیت‌الله خمینی هنگام انقلاب از پشتیبانی‌ مالی بازارین بر خوردار می‌بود. بازاری‌ها افرادی کسب کار و اغلب کم سواد هستاند با ثروت زیاد، حتی برخی‌ از آنان ثروتهای نجومی دارند . برخی‌ از صاحب نظران موجودی نقدی بازار تهران را حدود یک سوم دارائی بقیه ایران تخمین میزنند!

بازاری‌ها از حکومت قبلی‌، حکومت شاه دل خوشی نداشتند چون از قدرت و مکنت آنان کاست و از طریق کمک به صاحبان صنایع و سرمایه داران کوچک، که فروشگاههای بزرگ و سوپر مارکت‌های متعدد به سبک آمریکا و اروپا تاسیس نمودند که آن فروشگاهها و مراکز خرید عمده در سراسر کشور وجود داشت و رقیب بزرگی‌ برای بازاریان بحساب می‌آمد. هنگام انقلاب این فروشگاه‌ها بودند که هدف غارت و چپاول “انقلابیون” قرار گرفتند و به اسم اینکه فلان یهودی یا بهایی صاحبش است اموال آنانرا “حلال” می‌دانستند. بهانه‌ای برای دزدیدن اموالی که به آنها تعلق نداشت. به همین جهت هنگامی که بازاریها در یک اعتصاب بزرگ و واحد در سطح کشور دست به اعتصاب زدند آخرین پایه حکومت شاه پهلوی را نیز از زیر پایش کشیدند که نهایتا به شکست وی و خروج شاه از ایران منجر گردید. این اطلاعات از لیلا در راه به بازار گرفتیم. باریکلا لیلا که چقدر از تاریخ مصر کشورش با اطلاع است ولی‌ نه فقط لیلا، بلکه اغلب نسل جوان بسیار باهوش و تحصیل کرده هستند و از پدر مادر‌هایشان به خاطر انقلاب گله گذارند

در بازار همه به من و ریکاردو و لیلا که با دو “خارجی‌” همراه شده بود خیره شده بودند و باز همان ذل زدنهای همیشگی‌ از افرادی که ما را احاطه کرده بودند محسوس بود. لیلا میگفت که اهمیت ندهیم و اضافه کرد که ذل زدن یک بیماری اجتماعی در ایران و دیگر کشور‌های خاور میانه میباشد و مردم از این کار زشت شرم ندارند و آنرا عیب نمیدانند. چه بوی متبوع غذایی در بازار به مشام می‌رسید. بوی نان تازه و شیرینی‌، کمی‌ آنطرفتر آش وخورشت‌های گوناگون مرا داشت دیوانه میکرد. گرسنه ام شد. لیلا قول یک آشپزخانه سنتی‌ دیگری را در آن نواحی به ما داده بود. میبایستی صبور باشم. می‌گویند ایرانیها بعد از فرانسویها متنوع‌ترین سفره غذا را دارند ولی‌ من فکر می‌کنم بر عکس باشه ایرانیها هنر بسیاری در پختن به خرج میدهند. هندی‌ها را هم شنیدم غذایشان از عطر و بوی بسیار برخوردار است ولی‌ مثل اینکه هرچه به غرب میروی این هنر کمتر میشود تا جایی که در آمریکا استیک و همبرگر می‌خوری و بس. یک تیکه گوشت رو بر میداری و میندازیش رو آتیش. زیاد از متد انسان اولیه پیشی‌ نگرفته!! اینو به آمریکایی‌ها نگین که دیگه خیلی‌ کنف میشن

از بازار پر سر و صدای مسگرهها نیز عبور کردیم و کارها ی دستی‌ آنان را دیدیم که عبارت بودند از دیگ‌ها و قابلمه‌ها ی مسی و آفتابه، وسیله‌ای منحصر به خاور میانه، که ظرف آبی‌ است که در توالت استفاده میشود برای شستن پأیین بدن. بعد میگن ما مشگل کم‌ آبی‌ داریم. هفتاد میلیون آفتابه آب تصفیه شده در روز به چاههای فاضلاب ایران ریخته میشود تازه‌ اگر دوباره پر نکنند! گلاب به روتون. اصلا یکی‌ نیست به من بگه بچه به تو چه؟ تو را چه به اظهار نظر در مورد کم آبی‌ ایرانیان. این مربوط به خودشان است. مساله خودشونه و . . . خودشون

در نزدیکی‌ آنجا بعضی استادان نقاشی و نقره‌کاری نیز مشغول ضربه‌های ریز تر زدن به مصنوعات منقوش نقره‌ای می‌بودند و طرحها و نقش‌های اصیل ایرانی را به روی سینی‌ها و حافظه‌های استکان با حوصله‌ چکش می‌زدند. این طرحها مانند طرحها ی فرش‌های ایرانی اغلب از حیوانات شکاری و شکارچیان ‌اسب سوار با تیر و کمان و گًل و گلستان است. هنری که به منبت کاری معروف است

از بازار طلا کاران و طلا فروشان نیز عبور کردیم و کارهایشان را تحسین کردیم ولی‌ چیزی نخریدیم! فقط آه کشیدیم. بعد پارچه فروشان را نیز گذر کردیم که دیگر لیلا کوتاه اومد و ما را برد به کافه برای صرف نهار. نام آن کافه کافه نادری بود که از قرار معلوم محل روشن فکران قدیم تهران به حساب می‌آمد و پاتوق افراد معروفی بوده که هنوز هم پاتوق هنرمندان ، نویسندگان و نقاشان آنجا جامعه میشود. محل تمیزی‌ بود و به سادگی‌ تزئین شده بود

روبروی کافه نادری سفارت انگلیس واقع گشته بود. هوس کردم یک سری به آن‌ لانه “روباه پیر” بزنم و به آن‌ سیاستمداران مکاره بگم چطورین آقایان؟ خوش می‌گذره ؟ کار و بار چطوره؟؟ ولی‌ گرسنگی از دخالت به کار سیاستمداران ممانعت کرد و سر میزی بین لیلا و ریکاردو نشستم

سفارت انگلیس معلوم بود که ساختمانی قدیمی‌ ولی‌ محکم و با استوار ساخته شده بود که دیوار بلندی محوطه آنرا با باغ پشتش از ازدحام خیابان جدا می‌ساخت و آنطوری که لیلا میگفت محل پناه دادن به ناراضیان سیاسی ایران در طعی سالیان گذشته بوده که به آنجا رفته به اصطلاح تحصن میکردند. از جمله مشروطه خواهان اول قرن پیش و دیگر اصلاح طلبانی که حکومت وقت تشنه به خونشان میشده. هنگام نگاه به منیو هوس یک استیک نیمه پخته خونی کردم که با سٔس قارچ مخصوص کافه نادری بسیار خوب تهیه شده بود. ریکاردو چلو کباب خورد و لیلا شیشلیک سفارش داد که بسیار خوش منظره می‌بود

سر میز ریکاردو بلیت هواپیمایش را نشان داد. مقصدش جنوب بود و میخواست از اصفهان و سپس شیراز دیدن کند و به کرمان و بم نیز برود. این شهر آخری هنوز از وقوع یک زلزله عظیم که بالای ۴۰،۰۰۰ نفر قربانی گرفت دارد به سختی رنج میبرد و مردمش اغلب در چادر‌های اهدا شده شب را به سر میبرند

هنگام پرداخت صورت حساب من و ریکاردو زورمان به لیلا چربید و او قبول کرد که ما میهمانش کنیم. ده در صد نیز به مبلغ برای انعام اضافه کردیم و به پسرک گارسون دادیم. کمی‌ بعد یکی‌ دیگه اومد و گفت که انعام کم دادیم و ما تعجب کردیم. او در جواب اعتراض لیلا گفته بود که چون در انتخاب و سفارش غذا برایشان مشگل تولید کردیم میبایستی انعام بیشتری بدهیم. دوباره ریکاردو احساس قاضی بی‌ طرفه بودن بهش دست داد و قال قضیه را با مبلغی بیشتر اسکناس که از جیب در آورد کند و جملگی با تاکسی عازم فرودگاه شدیم

ریکاردو با من و لیلا خدا حافظی کرد و رفت. لیلا از این جدایی ابراز ناراحتی‌ کرد ولی‌ قبول کرد که هر آشنایی بلاخره منجر به جدایی میگردد چه زود یا چه دیر. چه فلسفی‌ شدم ها! من و ریکاردو دوباره همدیگر را ملاقات میکردیم چون من هم همان مقاصد را در سر داشتم ولی‌ میخواستم کمی‌ بیشتر در تهران بمانم. بعد از رساندن ریکاردو من و لیلا به یک کافه در شمال شهر رفته نوشیدنی نوشیدیم و از آنجا من به پدرام تلفن کردم که گفت نزدیک آنجاست و بزودی میاید که من را از لیلا تحویل بگیرد. قرار بود با هم به یک پارتی جوانان برویم. از لیلا خواستم به ما ملحق شود ولی‌ رد کرد و رک و راست گفت که از پدرام خوشش نیامده بخصوص بعد از اینکه متوجه شده که منزلشان به منزل آنان نزدیک است. قبل از اینکه پدرام برسد لیلا به من متذکر شد که مواظب اینگونه میهمانیهای جوانان باشم چون هدف گشتی‌های پلیس و کمیته قرار میگیرند و شاید به بازداشت و جریمه حتی زندان منجر شود

پدرام رسید و با لیلا سلام و احوال‌پرسی کرد و من از لیلا تشکر فراوان کردم و برایش آرزوی موفقیت در دانشگاه در نیوزلند کردم. به مادرش هم سلام رسانیدم و ابراز خوشوقتی از آشنایی با او را کردم و خداحافظی کردم. پیدا بود که از این جدایی ناراحت است ولی‌ جلوی پدرام خود را کنترل کرد. فقط به تندی دست داد و برایم سفر خوبی‌ را ارزوکرد و به سرعت از آنجا خارج شد و پیاده به سوی منزلش رفت. واقعا که دختر‌های ایرانی‌ خیلی‌ دل نازکند و زود تحت تاثیر احساسات واقع میشوند. ولی‌ با اینکه احساساتی‌ شده بود، لیلا خوب خودش را کنترل میکرد

به منزل پدرام رفتیم که آماده رفتن به پارتی شویم. پدرام در اتاقش برای من یک دست لباس مناسب آن‌ پارتی گذارده بود. خودش یک کت و شلوار چسبناک با کراوات ابریشمی با رنگ‌های تند و آتشین به تن داشت و به من امر کرد که لباسی را که برای من انتخاب کرده بود بپوشم. او اضافه کرد که این یک پارتی “بالای زانوست” و من هم میبایستی مطابق دیگر جوانان پوشیده باشم (یا پوشیده نباشم!) هنگام پوشیدن آن لباس متوجه شدیم که شلوارش به قد من نمیخورد چون او قدش از من کوتاه تر بود. زود به دوستش علی‌ زنگ زد که برایم یک دست از لباس‌های خودش را بیاورد همینطور کفشی که به من اندازه میشد. علی‌ تقریبا هم قد و هیکل من بود. آمد و برایم یک شلوار مشکی‌ چسبان آورد با پاچه‌های ریش شده و یک پیراهن آبی‌ با طراحی تند و چشمگیر و یک جفت کفش دراز و نوک تیز که نوکشان فلزی و به طرف بالا ‌خم بودند. یک چنین البسه‌ای را هر کجای دنیا بودم و در هر شرائط دیگری بودم هرگز به تن نمیکردم ولی‌ ضمن اینکه در آن محل و آن زمان چاره‌ای نداشتم به خود گفتم عیب نداره حالا یک شب هم مثل بچه . . . . ها لباس بپوش چی‌ میشه مگه؟؟ و بزور آن‌ها را به تن کرده پوشیدم و به راه افتادیم

جلوی در اپارتمانشان توقف کردیم و زنگ زدیم. اولین دختر بی‌ حجابی که تا آنزمان در ایران دیده بودم همان لحظه بود. او از ما با لبخندی فریبا استقبال نمود و به طرف اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. ایرانیها هرچقدر منزلشان کوچک باشد، باز اتاقی‌ مخصوص پذیرایی از میهمنانشان را دارند. صندلی‌‌ها بطور منظم دور تا دور آن اتاق که به آن‌ سالن میگفتندچیده شده بود و چنددختر و پسر جوان در سنین بیست سالگی نشسته بودند. بعضی بشقاب‌های میوه روی پایشان گذشته بودند و آرام یک خیاری پوست میکردند و هندوانه میخوردند. به من نیز یک بشقاب برای برداشتن میوه داده شد. صاحبخانه با من دست داد و بعد از اینکه پدرام مرا معرفی‌ کرد به انگلیسی با من صحبت میکرد و یک لیوان لیموناد برایم آورد. علی‌ یواشکی زیر گوشم میگفت این میهمانی به آن‌ ترتیبی که انتظارش را داشتند نمیباشد و خیلی‌ آرام است. یکی‌ از پسرها یک سی‌ دی گذشت که آهنگ شاد یک خواننده ایرانی‌ مقیم لوس آنجلس را پخش میکرد و صدا را بالا برد که از همه دعوت کرد که رقص را شروع کنند. خودش نیز با آن آهنگ بلند رقص عجیبی‌ کرد که فقط در فیلم “بورات در قزاقستان” دیده بودم که ادای رقص قزاقان را می‌گرفت. به زحمت جلوی خنده خود را گرفتم. تازه خنده در داخلم به مرز انفجار رسید که دیدم آقایان کمرشان را مانند رقاصه‌های شکم تکان میدهند و میگردانند. پدرام متوجه من شد و خندید. گفت که ایرانیان خیلی‌ این کار را در رقص دوست دارند. گفت که نام مخصوصی هم دارد و به آن “قر” می‌گویند. او به من اجازه داد که تا می‌تونم بخندم ولی‌ از این کار خودداری کردم

پدرام نزدیک بود که من را وادار به قر کمر کند که معجزه‌ای شد و آهنگ تمام شد. ما از رقص دسته جمعی‌ سر باز زدیم و هنگامی که جوانان تحت تاثیر لیموناد و هندوانه کنترل خود را از دست داده وحشیانه می‌رقصیدند من در دلم آرزوی یک جرعه شرابی یا نوشابه الکلی می‌کردم که پدرام آمد در گوشم داد زد که در آشپزخانه بساط مشروب به راه افتاده و از من خواست با او بروم. دعایم مستجاب شده بود. زود بلند شده به دنبالش روان گردیدم. آنجا صاحب میهمانی یک بطری ویسکی‌ باز کرد و از پشت پیشخون ریخت تو چند گیلاس و یک بفرما زد به آقایان منتظر. دستها بود که بروی پیشخون لغزید و یکی‌ یک گیلاس برداشتند از جمله خود من و علی‌ و پدرام

این بساط تا دو سه گیلاس دیگر ادامه یافت و من مقداری گرم شدم و کمی‌ بعد دیدم خوب پاتیل شدم به طوری که تقاضای رقص از دو دختر جوان را قبول کردم و به میانشان رفته مثل دیوانه‌ها خود را تکان داده یک رقص قاطی‌ پاطی‌از ایرانی‌ و فرنگی‌ براشون کردم که همه با ریتم شروع به دست زدن کردند و پدرام آن‌ عمل شرم آور را، همان “قر” را جلویم انجام داد و از من خواست از او تقلید کنم، ای بابا. دخترها هم با خنده من را تشویق به قر دادن میکردند که بلاخره طوری از پسش بر آمدم ولی‌ می‌دانستم که فردا، پس از پریدن مستی خود را نخواهم بخشید. یکی‌ دیگر از کارهای منحصر به ایرانیان در حین رقص بشکن زدن میباشد که آنرا هرچه سعی‌ کردم از عهده اش بر نیامدم. ما غربی‌ها فقط یک نوع ساده آنرا میدانیم یعنی‌ زدن انگشت وسط به شست که صدایی تولید می‌کند. ولی‌ بیا ببین اینها چه میکنند! ایرانیان یک نوع بشکن بلدند که با هردو دست انجام می‌گیرد طوری که آنها را مانند دعا بر هم گرفته دو انگشت سبابه را آنچنان به هم میزنند که صدایی بس بلند از اصطکاک آنها تولید میشود. و این کار هر کس نیست به خصوص یک انگلیسی مثل من

شمیران

روز بعد آخرین روز من با پدرام و علی‌ و دوستانشان می‌بود و آنها تصمیم گرفتند مرا به یکی پیک نیک‌ ببرند در شمال شمیران که نام آن منطقه فشم می‌بود. پدرام میگفت که در آن نزدیکی‌ یک پیست اسکی مدرن و مجهز وجود دارد بنام شمشک. احیاناً اگر شما نیز مانند اکثر مردم دنیا نمیدانستید در ایران برف هم میاید، پس بدانید که نه تنها برف در شمال کشور به وفور می‌بارد، بلکه آنها از بهترین شیبها ی اسکی برخوردارند و پیست‌های اسکی بسیار مجهز که پیست‌های سویس و کوه‌های آلپ به آنها حسادت می‌ورزند

لب رود را بچه ها انتخاب کردند که فرشی پهن کردیم و لوازم را از صندوق عقب ماشین بیرون آورده بروی فرش نهادیم. پسرها به دنبال جایی برای ذغال و آتش می‌گشتند که رویش کباب بزنیم. به به نمی‌توانم صبر کنم برای آن کباب ایرانی آن‌هم به روی آتش ذغال. من یک قطعه زمین بکری را دیدم که علفی برویش نرویده بود. آنجا را پیشنهاد دادم که مورد قبول واقع نشد. آنها جای دیگری را یافتند که دور و برش با سنگ‌های رودخانه پوشیده بود و آتش را از گزند باد در امان میداشت و سنگها برای نگهداشتن سیخ‌های کباب به کار میرفتند

سعی‌ کردند آتش با فندک و کاغذ درست کنند ولی‌ نشد. آنقدر این کار را تکرار کردند که گاز فندک هم تمام شد و ناگهان متوجه شدم پسر‌ها بلا تکلیف زانوی غم به بغل گرفته نمیدانستند چه کنند. به هم دیگر نگاه میکردند و سراغ کبریت می‌گرفتند که شاید کسی‌ با خود آورده باشد. هیچ خبری از کبریت هم نبود. اینجا بود که قدم به جلو گذشتم و دوباره اجازه دخالت خواستم. اجازه صادر شد. یک قوطی کن آلومینیومی کوکاکولا برداشتم یک لیوان و کمی‌ یخ هم خواستم. پسرها گیج شده بودند و پدرام با بی‌ حوصلگی گفت چه کار میخواهی بکنی‌؟ آتیش درست کنی‌ یا نوشابه بنوشی؟ گفتم هردو را. قوطی را باز کرده مایعی داخلش را در یک لیوان ریخته با یخ به سلامتی حضار نوشیدم و قوطی خالی‌ را برداشتم. پسرها حاج و واج مانده بودند که چی‌؟ کمی‌ شکلات خواستم. دیگه کفرشان در آمده بود. گفتند با با ما رو گرفتی‌ تو هم. اگر نمیخواهی آتش درست کنی‌ بگو بریم شهر از مغئزه کبریت بگیریم. گفتم کمی‌ مهلت بدهید شاید مجبور نشوید به شهر بروید. شکلاتی را که علی‌ به من داد به ته مقعر سیلندر آلومینیومی مالیده با انگشت شروع به مالش کردم. سپس در مقابل قیافه‌های پر از تعجب و سوال شروع به سخنرانی کردم و دانش پیشاهنگی خود را به رخ حضار محترم کشیدم و راز آن کار را برایشان آشکار ساختم "karaj" river رودخانه کرج

دوباره همانطور که در موزه‌ تبریز معلومات محدودم را در مورد سنگ ابسیدین به رخ شهرام و کیمیا می‌کشیدم شروع به سخنرانی کردم که این ته مقعر قوطی میتواند کار ذره بین را انجام دهد ولی‌ کدر است و میبایستی برّاق شود که این کار را با کمی‌ شکلات به عنوان ماده ساینده میتوان انجام داد. حالا میبایستی صبور بود و مالش شکلات را به ته این قوطی آنقدر ادامه داد تا اینکه صیقلی شود و بتواند اشعه خورشید را به خوبی‌ منعکس کند. و همان کار را به مدت نیم ساعت ادامه دادم آن‌هم در مقابل چشمان ناباور پسرها. خدا خدا می‌کردم که بتوانم آتش درست کنم چون در غیر این صورت خیلی‌ کنفی داشت و از همه بد تر درست شدن کباب‌ها را هم به تعویق میانداختم

بعد از نیم ساعت سأییدن ته کن المینیومی آنرا شسته ودیدم براق شده. مقداری کاغذ کوله‌ کردم و لای ذغالها گذاردم و در مقابل چشمان ناباور پسرها ته قوطی را به طرف آفتاب گرفته نور متمرکز آنرا به روی کاغذها انداختم و صبر کردم و صبر کردم و صبر کردم تا جایی که پسرها داشتند زیر لب غر می‌زدند و سر به علامت نفی کار من تکان میدادند که به ناگهان دود از کاغذها بلند شد و متعاقب آن‌ آتش از آن گر گرفت. پسرها به وجد آمدند و برایم دست زدند و هورا کشیدند. به کاغذ‌ها اضافه کردیم و ذغالها را به روی آتش گذارده پدرام بادبزن دستی مخصوص کباب درست کردن خود را آورد و مشغول باد زدن شد. ذغال‌ها نیز گداخته شدند و آماده کباب. همگی‌ بسیار از من خرسند بودند. خدا رو شکر روز آخری آبرو حفظ کردم

سیخهای جوجه و گوجه فرنگی‌ بروی آتش رفتند و علی‌ با دقت خاصی‌ آنها را میگردانید. بهزاد نیز نان و پیاز بروی سفره نهاد. یکی‌ از پسرها از کوله‌ پشتی‌ خود دو بطری در آورد و محتوی آن را در فنجانها ریخت و لیمویی را به دو نیمه کرد و آبش را در فنجانها چکانید و به همه داد و آنچه را که درونش بود به سلامتی یکدیگر انداختیم بالا. طعم ودکای بسیار تند و بدی را میداد. حسّابی جست زد به گلوم و داشتم خفه میشدم پرسیدم، خندیدند و گفتند که این مخلوطی از آب با الکل طبی بوده که از داروخانه‌ها خریداری میکنند و به علت اینکه فروش مشروبات الکلی در ایران ممنوع میباشد بسیاری از مردم به خرید الکل طبی روی آورده‌ند. هرچی‌ بود من را کله پا کرد ولی‌ از آنها خواستم که دیگر برای من نریزندبهزاد نیز مثل من گلویش را گرفته بود و پنداری داشت خفه میشد

سری بعدی را با جوجه کباب زدیم که بسیار کباب عالی‌ شده بود مخصوصا که گوجه فرنگی‌ کباب شده نیز به مزه آن‌ کمک میکرد. من مزه گوجه فرنگی‌ کباب شده را در ایران آموختم و با خود به خانه‌ام آوردم و در کنار استیک و دیگر کبابها آنرا هم میگذارم روی منقل و دوستانم نیز این را یاد گرفته‌اند. هیچ چیز خوشمزه‌تر از نان سنگک با جوجه کباب و گوجه فرنگی‌ یافت نمی‌شود چرا شاید یافت شود ولی‌ این غذای لذیذیست که تهیه آن‌ نیز آسان استJoojeh Kabab e Zaferani

هنگام بازگشت من در صندلی‌ عقب لم داده بودم به همراه بقیه که مستانه و بلند همراه سی‌ دی که پدرام گذشته بود و ولوم را برده بود تا ته، یا همون نزدیکها. از یک کامیون ارتشی نیز جلو زدیم در حالیکه پسر‌ها سربازان جوانی‌ را که درونش نشسته بودند مخطاب آواز کرده‌ و بعد معلوم شد جملات ناجوری نیز بین آنان رد و بدل شد. پدرام از توی آینه به من نگاه کرد و در میان آواز داد زد که “عاقبت ما هم همین است.” بعد که آهنگ تمام شد اضافه کرد که در ایران همه میبایستی خدمت کنند چه بعد از دیپلم چه بعد از مراحل دانشگاهی. مگر اینکه عذر موجه‌ای داشته باشی‌ مثلا تنها پسر خانواده باشی

‌در خانه پدرام بیشتر صحبت به خدمت جوانان به نظام و احتمال وقوع یک جنگ دیگر، اینبار از طرف اسرائیل باشد که سربازگیری همچنان ادامه دارد. میگفتند آمریکا به بهانه ساختن احتمالی‌ بمب اتم توسط ایران شاید بخواهد دست به حمله بزند شاید هم اسرائیل را وسیله این کار قرار دهد. یکی‌ دیگر از پسر‌ها میگفت که شاید فقط مراکز انرژی اتمی‌ را بزنند و به مردم ساکن شهر‌ها کاری نداشته باشند ولی‌ باز هم عده‌‌ای کشته خواهند شد منجمله کارکنان و متخصصان که میبایستی سر کارشان باشند. البته یک تئوری دیگر هم داشت شکل می‌گرفت و انهمم احتمال حمله‌ به ایران از طریق طالبان و پسر عمو‌هایشان القأعده که یواشکی پشت مرز شرقی ایران رشد کرده آنطوری که بسیاری از ایرانیان فرض میکنند به یمن ناتو و دول غرب به یک قدرتی‌ دارد تبدیل میشود

حتی ساز‌مان سیا‌ نتوانست ادعایی علیه ایران ثابت کند چون مدعی بود که ایران ظرف ده‌‌‌ سال آینده موفق به داشتن اسلحه تخریب عمده اتمی‌ دست یابد. بازرس سازمان ملل ، شخصی‌ بنام اسکات ریتر در سال ۲۰۰۷ گفت که در ده سال آینده بسیاری از کشورها موفق به دستیابی به بمب اتم خواهند شد چه چیزی را میخواهید ثابت کنید؟ این فقط منحصر به ایران نیست. حتی مؤسسه آمریکایی نشنال اینتلیجنس استیمیت ، ان آی‌‌ای ، در یک گزارش برنامه اتمی‌ ایران را کشوری صلح جولو و اقدامات اتمی‌ ایران را صلح آمیز ذکر کردو اطمینان خاطر سخت که ایران بدنبال تهیه تسهیلات اتمی‌ نمیباشد

اینها تماما بر سر بهاانه ایست که سالیان پیش آیت‌الله خمینی به دستشان داد و اظهار داشت”این رژیم اشغالگر قدس میبایستی از روی جهان محو شود” و دیگر دنیای غرب و اسرائیل ول نکردند و دو دستی‌ به این بهانه چسبیده‌اند. ولی‌ همانطور که جاناتان استیل در روزنامه معتبر گاردین چاپ انگلیس نوشت، آنها خواهان براندازی اسرائیل هستند بدون اینکه بخواهند کشور تخریب گردد، همانطور که رژیم شاه بر انداخته شد بدون اینکه ایران تخریب شد. آنها میخواهند فلسطین قدیم دوباره به راس امور برسد و اسرائیل کشور فلسطینی‌ها باشد با یهودیان به عنوان اقلیت. حالا کسی‌ نیست بگه تو قاچ زین رو بگیر ‌اسب سواری پیشکشت. حکومت خود را نگاه دار بعد برو سراغ دیگران. اصلا به من چه در این موارد اظهار نظر کنم. ایرانیان تماما سیاست‌مدار شده‌اند و همواره دولت خود و دیگران را نفی میکنند. همین شاید روزی به ضرر آنان تمام شود

فردا صبحش پدرم مرا به فرودگاه مهرآباد رسانید و با یکدیگر به گرمی‌ خداحافظی کردیم و هم دیگر را در آغوش گرفتیم. با علی‌ و بهزاد و دوستانشان همان شب خداحافظی کرده بودم و از میهماننوازیهایشان تشکر فراوان کردم. در بلندگو اعلام پذیرفتن مسافرین عازم اصفهان را کردند و ما دیگر برای همیشه از هم جدا شدیم. در هواپیمای جت بوئینگ ۷۰۷ همچنان به اوقات خوشی‌ که در تهران داشتم، به لیلا، مادرش، و به آن پسرها فکر می‌کردم. می‌دانم دلم برای آن پسرهای دیوانه تنگ خواهد شد. همینطور برای پدر و مادر پدرام. مادرش تونی بلر را بخاطر کت شلوار‌های شیکی که می‌پوشید دوست میداشت

اصفهان

هواپیما زودتر از موقع در فرودگاه اصفهان به زمین نشست و من کوله‌ پشتی‌ خود را برداشته بیرون آمدم. هوا از تهران گرمتر بود. اصفهان را شهری زیبا و تا حدی پاکیزه یافتم. این شهر در تاریخ ایران زمین از قدمت و اهمیت خاصی‌ برخوردار است که در طی‌ تاریخ بارها پایتخت پادشاهان بوده. شهری با مساجد افسانه‌ای و کلیسا‌های مشهور و تاریخی‌. اصفهان در عین حالی‌ که مردم مسلمان و متدین دارد جمعیت قابل ملاحظه‌ای از ارامنه را نیز شامل میشود. ارامنه که در دوران شاه عباس صفوی و بعدا نادر شاه افشار از ارمنستان به اصفهان آورده شدند تا از صنعت و حرفه‌های دستی‌ و هنری آن قوم با استعداد استفاده شود. سواحل زاینده رود محل مناسبی برای اشاعه صنایع و هنرهای مختلف گردید و باعث شکوفائی اصفهان بخصوص در قرون پانزدهم و شانزدهم گردید

به یاد حرف پدرام افتادم که در اصفهان تنها به دیدن مساجد نروم بلکه از کلیسا‌های تاریخی‌ نیز دیدن کنم. هنوز حرف پدرام در مورد دین بیادم است. او در پاسخ به سوال گستاخانه من که پرسیدم آیا به مسیح اعتقاد دارد؟ گفته بود: همه مسلمانان در واقع تمامی پیامبران قبل از محمد را قبول دارند از جمله مسیح را. حتی اغلب هنگام نماز آنان را دعا میکنند منجمله مسیح را. ولی‌ حرفی‌ که برایم خیلی‌ اصیل بود این بود که میگفت: “چراغ‌ها شاید متفاوت باشند ولی‌ نور یکیست.” او در زندان رژیم اسلامی رو به نماز گذارده بود و از خدا خواسته بود که او را آزادش کند که بعد از دو هفته آزادش کردند. خوب این هم دلیلی‌ برای اعتقاد به خدا

هنوز دارم از پدرام مینویسم. او برایم شخصیت جالبی‌ بود. با اینکه هیچ در این مدت شانس نیاورده بود و در زندان جمهوری اسلامی دو سه‌ سالی‌ را به خاطر شاه دوستی به سر کرد و دچار انواع مصیبت‌ها شد، باز همان آدم خوشبین و بذله گو باقی‌ ماند و خلق و خویش به هیچ وجه عوض نشده بود. من به همین دلیل برای او احترام قائلم

در فرودگاه اصفهان با یک فرانسوی اشنا شدم و قرار گذشتیم یکی تاکسی اشتراکی بگیریم و کرایه تا شهر را اشترکا پرداخت کنیم. او نمیخواست در شهر بماند فقط میخواست یک روز باشد و از یکی‌ دو محل تاریخی‌ دیدن کند و به فرودگاه باز گردد. میگفت فقط سه‌ روز در ایران خواهد بود و میخواهد از شیراز و تخت جمشید نیز دیدن کرده باشد. از او پرسیدم چه توریستی هستی‌ که فقط سه‌ روز در ایران میخواهی بمانی‌؟ پاسخ داد که دوست دخترش میهماندار هواپیماست و بلیط مجانی‌ زیاد به تورش میخورد و چندی پیش در پاریس به او گفته بود یک بلیط سه‌ روزه برای ایران دارد من هم از موقعیت استفاده کردم و ترتیب آمدنم به ایران را دادم. سنگ مفت گجشک مفت

جلوی میهمانخانه ارز‌ان کوله‌ پشتی‌ ها، یعنی‌ میهمانخانه امیر کبیر، از آن توریست عجول خدا حافظی کردم و طبق قرار با ریکاردو او را آنجا ملاقات کردم و جای خواستم که گفتند تا فردا جای نداریم!!‌ ای بابا، حالا چه کنم؟؟ به ریکاردو گفتم کوله‌ پشتی‌ من را به اتاقش ببرد و من تا فردا علافی می‌کنم ولی‌ گفت که او نیز در آن‌ اتاق کوچک جای ندارد!! رفتم به دخمه اش دیدم راست می‌گوید. فقط یک تخت خواب کهنه نه چندان تمیز و یک گنجه کوچک که کوله‌ پشتی‌ خودش را جای داده بود. رفتم پأیین از مدیر آنجا پاسپورتم را پس گرفتم و به ریکاردو هم گفتم از آنجا برود و با هم یک اتاق بهتری پیدا خواهیم کرد. در این هنگام بود که مدیر آن میهمانخانه نزد ما آمد و پیشنهاد یک اتاق خوب و مناسب را داد. کلید را گرفتیم که نگاهی‌ به آن‌ اتاق بیندازیم. خیلی‌ اتاق خوبی‌ بود. این یکی‌ را قبول کردیم. اتاقی بود با گنجایش کافی‌ و دو تخت خواب و نور کافی‌ از دو پنجره رو به خیابان. خوب این شد یه چیزی. اتاق را گرفتیم و زدیم بیرون. در خیابان داغ نیمه ظهر اصفهان راه می‌رفتیم به طرف یک میدان تاریخی با چمن کاری و گل کاری زیبا و حوض‌ها با فواره‌های بلند که نسیم خنکش به داد ما رسید.

دو دختر محل از آن ناحیه رّد می‌شدند که به ما گیر دادند و گفتند سلام مستر. “هلو مستر” من ولی‌ به فارسی جواب دادم “سلام خوبی‌؟” از جوابم تعجب کردند و گفتند سلام بله خوبیم. شما خوبید؟ من هم که منتظر این جواب بودم زود گفتم بله خوبم نوکرتم.. این کار خودش را کرد و آنها را به وجد آورد و با صدای بلند قاه قاه بسر دادند. در این هنگام مرد مسنی از کنارشان گذشت و به فارسی چیزی گفت متعادل” با این پسر‌های فرنگی‌ چرا صحبت می‌کنید؟” چون آن دختر‌ها به تندی به او چیزی گفتند که او را دور کرد و دوباره با من و ریکاردو صحبت را آغاز کردند و به انگلیسی پرسیدند که این کلمات فارسی را از کجا آموخته ایم؟؟ گفتم از اقامتم در تهران. ریکاردو نیز در حالی‌ که گفته من را تائید میکرد جمله جادوئی خود را به زبان آورد: “شما خیلی‌ خوشگلید.” و آن دو دختر جوان اصفهانی را تحت تأثیر قرار داد و خنده به لبانشان آورد. آنها از بذله گوئی ما خرسند بودند و راه جلفا را که از آنان پرسیده بودیم نشان دادند و برایمان سفر خوبی‌ را آرزو کردند. ما نیز متقابلاً روزهای خوشی‌ را برایشان آرزو کردیم و به طرف محله ارمنی نشین جلفا به قصد دیدن از کلیسایی که پدرام سفارش کرده بود به راه افتادیم

مسیحیان بخش عمده‌ای از جمعیت اصفهان را تشکیل میدهند که قدمت آنان به پنج قرن می‌رسد. آنان را پادشاهان وقت از ارمنستان به پایتخت خود میاوردند و با اینکه مسلمانان دو آتیشه‌ای بودند آنانرا به گرمی‌ پذیرا شدند و برایشان کلیسا‌های بزرگ ساختند. ارامنه عموما افراد پرکار و زحمت کش و حرفه‌ای بودند که از صنایع روز مطلع می‌بودند کاری که از اهالی ساکن آنجا کمتر بر می‌آمد. برخی از آنان در طی‌ سالها به درجات بالای کشوری و لشگری نیز رسیدند از جمله میرزا ملکوم خان که افکار مدرن و ترقی‌ خواهانه را در اوائل قرن پیش به مورد اجرا گذارد و در اروپا نیز تحصیلاتی کرده بود. ارامنه از ورود به مساجد خود داری میکنند و مردم مسلمان نیز به کلیسا‌هایشان نمی‌روند مگر به عنوان توریست و گردش گر

‌ با ریکاردو از دو کلیسای مهم اصفهان دیدن کردیم کلیسای مریم و کلیسای بیت الحم که بسیار چشمگیر بودند. کشیش جوانی‌ از ما در حیاط کلیسای مریم به گرمی‌ استقبال کرد و به طرف ساختمان کلیسا رفتیم. در بزرگی‌ با سوراخ کلید بزرگی‌ جلویمان بود. کشیش جوان به من افتخار باز کردن آن قفل را با کلید چدنی بزرگی داد. در را باز کردم و داخل شدیم. داخل کلیسا سالن عظیمی‌ بود با سقف بسیار بلند با تابلو‌های نفیس تاریخی‌. برخی‌ از تابلوها از سنت‌ها ی دیانت مسیحی‌ نقاشی شده بودند و به صلیب کشیدن عیسی مسیح را نماینگر بودند و برخی‌ نیز از قتل عام ارامنه توسط ترک‌های عثمانی الهام گرفته صحنه‌های تکان دهنده‌ای را به نمایش میگذاردند

پادشاهان عثمانی که خلیفه مسلمین سنی نیز می‌بودند تنفر شدیدی نسبت به ارامنه میداشتند و در دوران جنگ جهانی‌ اول، حدود سال ۱۹۱۴ فجایع غیر قابل انکاری را در تاریخ قتل عام های جمعی‌ ثبت نمودند که بی‌ شباهت به پاک سازی یهودیان و کولیهای دوران هیتلر نیست. آنان ۸۰% ساکنان ارمنی ترکیه عثمانی را با تشکیلات منظم نظامی به قتل رسانیدند که به ۱/۵ میلیون نفر می‌رسد

به جز ارامنه اقوام دیگر مسیحی‌ و یهودی نیز از گزند این نسل کشی‌ در امان نبودند. کشتار اقوام اقلیت، به خصوص ارامنه در دو فاز انجام گردید، اولی‌ بردن مردان جوان به اردوگاه‌های کار و آعمال شاقه که نتیجتأ منجر به مرگ آنان می‌گردیده و مرحله دوم راندن زنان و کودکان و رهپیمأیی معروف مرگ به طرف بیابانهای سوریه. بودند زنانی که آخرین قطعات جواهرات خود را در ازای تکه نانی برای کودکانشان میدادند و سپس خود از گرسنگی جان میدادند

به دستوری که از استانبول آمده بود ترک‌ها به هر وسیله‌ای که میتوانستند ارامنه را قتل عام کردند. دستور رسیده بود که حتی اگر تفنگ و اسلحه دم دست نبود با هر وسیله دیگری منجمله چکش و دیگر ابزار‌ها استفاده کنند و حتی در غار‌ها آنان را به طور دسته جمعی‌ با گاز کربنیک خفه کردند که این اولین جنگ افزار گازی و شیمیأیی در دنیا شناخته میشود. به قول تاریخدان متخصص خاور میانه، رابرت فیسک، این غارها اولین اتاق‌های گاز ثبت شده در تاریخ میباشند که هیتلر از آن ایده تقلید نمود و خودش گفته بود مردم دنیا قتل عام یهودیان را از یاد خواهند برد همان طور که قتل عام ارامنه از یادها رفت

 حتی رمبرنت نقاش شهیر نیز تابلویی از قتل عام ارامنه به کلیسای مریم اصفهان اهدا کرده که در کنار دیگر نقاشی‌‌های گرانبها به چشم میخورد. نقاشی‌ها از شام آخر و سوخته شدن گناه کاران در جهنم نیز به چشم میآمدند. کتاب‌های نفیس با دست خط خطاطان ارمنی نیز به معرض دید تماشگران قرار داده بودند به اندازه‌های مختلف از بسیار بزرگ و حجیم تا بسیار ریز که یکی‌ بود که وزنش به یک گرم نمی‌رسید و به اندازه ناخن انگشت کوچک می‌بود که طبق گفته کشیش حاضر در آنجا، دعا‌های خداوندی را به هفت زبان شامل میشود. حالا کیه که بخونه و ببینه راسته یا نه؟ ما فقط گفته‌های آن کشیش جوان را می‌شنیدیم و قبول کردیم

با ریکاردو تاکسی گرفتیم و شب آخر را با هم رفتیم به یک رستوران سنتی و دلی‌ از عزا در آوردیم. فردا ریکاردو به طرف شیراز میرفت و از آنجا احیاناً به شهرستان بم و سپس به پاکستان عازم می‌بود که نهایتا به نپال برسد. من دوروز دیگر می‌ماندم و از چند جای دیگر اصفهان دیدن کرده مساجد معروف و دومناره به نام منار جنبان را خیلی‌ مایلم از نزدیک ببینم و به چشم شاهد باشم. در مورد آن‌ هنگامی که از آن محل دیدن کردم بهتر میتوانم توضیح دهم. پس فعلا با ریکاردو یک شب دیگر رو میگذرانم و از بودن با او احساس راحتی‌ می‌کنم . حرف‌ها داریم که بزنیم. فردا، هرکه رود به راه خودKhaju Bridge At Dusk, Isfahan, Iran HD wallpaper for Standard 4:3 5:4 Fullscreen UXGA XGA SVGA QSXGA SXGA ; Wide 16:10 5:3 Widescreen WHXGA WQXGA WUXGA WXGA WGA ; HD 16:9 High Definition WQHD QWXGA 1080p 900p 720p QHD nHD ; Other 3:2 DVGA HVGA HQVGA devices ( Apple PowerBook G4 iPhone 4 3G 3GS iPod Touch ) ; Mobile VGA WVGA iPhone iPad PSP Phone - VGA QVGA Smartphone ( PocketPC GPS iPod Zune BlackBerry HTC Samsung LG Nokia Eten Asus ) WVGA WQVGA Smartphone ( HTC Samsung Sony Ericsson LG Vertu MIO ) HVGA Smartphone ( Apple iPhone iPod BlackBerry HTC Samsung Nokia ) Sony PSP Zune HD Zen ; Tablet 2 Android ; Dual 4:3 5:4 16:10 5:3 16:9 UXGA XGA SVGA QSXGA SXGA WHXGA WQXGA WUXGA WXGA WGA WQHD QWXGA 1080p 900p 720p QHD nHD ;

آنشب هنگام بازگشت به اتاقمان ازیک ٔپل چوبی که در سال ۱۶۶۵ ساخته شده بود گذر کردیم همینطور از روی ٔپل معروف سنگی‌ “خواجو” که در ۱۶۵۰ بدستور شاه عباس دوم ساخته شد. اولی‌ ۲۱ قوس داشت و دومی‌ ۲۳ تا که ۴۳۳ فوت طولش بود در وسط آن ٔپل خواجو بقایای نقاشی‌ها و کاشیکاری‌های آنزمان هنوز به دیوارش بود. فردایش با ریکاردو صبحانه در قهوه خانه نزدیکی‌ صرف کردیم سپس او رفت ولی‌‌ایمیل‌های یکدیگر را گرفتیم که تا به امروز با هم گاه به گاهی در تماس هستیم. بعد من گفتم به کجا بروم؟ بنا به سفارش قهوه چی‌ که مایل بود برای احترام هم که شده از گورستان شهدای جنگ با عراق دیدنی‌ کنم من هم مایل شدم که همین کار را بکنم و بعد از درسی که از کلیسا و قتل عام ارامنه گرفته بودم این قتل عام مدرن از جوانان ایرانی را از نزدیک ببینم. آن قبرستان به نام “گلستان شهدا” معروف است که با تاکسی به آنجا رفتم. تاکسی ران نمیخواست پول بگیرد چون داشتم از آن محل که ده‌ها هزار جوان کشته شده در یک جنگ احمقانه را دفن کرده بودند دیدن می‌کردم. ولی‌ به اصرار من و با تجربه من در “تعارف” بعد از سه‌ بار “لطفا” گفتن قبول کرد و مبلغ کمی‌ گرفت بر عکس آن تاکسی رانی‌ که من و ریکاردو را از کلیسا اورد

گلستان شهدای اصفهان محیطی‌ به یاد ماندنیست. تا چشم کار می‌کند قبر‌های جوانان و نو جوانان کشته شده در جنگ بی‌ نتیجه ایران و عراق، بین سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ بود که تمامی آن قبور تزئین شده و با عکسی از آن شهید کشته در راه اسلام و ایران بود. البته اولی‌ مهم‌تر به حساب میاد. این جنگ بی‌ حاصل توسط صدام حسین، رئیس جمهور دیکتاتور عراقی شروع شد که آن زمان رفیق جون جونی آمریکا و انگلیس می‌بود. او افکار مالیخولیأیی تصرف ایران به خصوص استان نفت خیز خوزستان را در سر میپروراند. صدام به حساب خود از بی‌ ثباتی دولت بعد از انقلاب میخواست استفاده کند و ضربه خود را بزند و به امید یک جنگ کوتاه و کاری به آرزویش که دستیابی به تمامی مناطق نفت خیز آن ناحیه می‌بود برسد

 ولی‌ در اشتباه بزرگی‌ بود چون ارتش ایران و نیروهای هوائی و دریایی آن کشور به طور معجزه آسأیی از تمامی مرز‌های کشورشان دفاع کرده مدت هشت سال این جنگ به طول انجامید. بیش از یکی میلیون کشته بین دو طرف و تخریب ۳۰۰۰ روستا و ۸۷ شهر فقط در ایران و همین حدود نیز در عراق نتیجه این جنگ فرسایشی بین دو کشور مسلمان بود. البته عراقی‌های بیچاره دچار جنگ دیگری شدند که اینبار مستقیماً با آمریکا ی زمان جرج بوش انجام گردید با کمک نیرو‌های ناتو به خصوص انگلیس که بعد از گول خوردن صدام و اشغال کویت به وقوع پیوست که منجر به نابودی بقایای ارتش در هم کوبیده عراق و کشته شدن صد‌ها هزار عراقی نظامی و غیر نظامی گردید. دلم برای هردو ملت بشدت می‌سوزد

تازه همین آقای بوش در روی کار آوردن صدام نقش اساسی‌ داشت و هنگامی که رئیس سازمان سیا بود کمک کرد که حزب بعث به وجود آید و حسن البکر به روی کار آید که طی‌ کودتأیی قاسم را کشت و رئیس جمهور زوری عراق گردید که با شاه ایران هم تنشی انجام داد ولی‌ به نتیجه نرسید و خود را با ایران و نیروی هوائی ایران زمان شاه هم طراز ندید. صدام بعد از او و به کمک آمریکا و رفیق شفیقش انگلیس به روی کار آمد و البکر را در یک حادثه ساختگی تصادف اتومبیل به قتل رسانید و زمام امور عراق را به دست گرفت. البته هم صدام و هم سازمان سیا همکاری با یکدیگر را شدیدا تکذیب میکنند

حال صدام با رئیسش میجنگید که حاصلش ۲۵۰۰۰۰ کشته در سال ۱۹۹۰ بود و نیم میلیون کودک مردند که نتیجه یک آزمایش قطع ورود شیر خشک به کشور بود و با رژه ساکنان بغداد و حمل تابوت‌های کودکان همراه بود. آن سیاست کثیف توسط سازمان ملل به عنوان “نسل کسی‌” ثبت شد و یک فاجعه اعلام گردید. آن جنگ ده سال بعد توسط بوش پسر دوباره نیرو‌های باقیمانده و جوانان تازه به مرحله خدمت نظام را از بین برد. آن مردم فلک زده هنوز که هنوزه در آتش جنگ‌های داخلی‌ و اختلافات دامنه یافته قومی و مذهبی‌ در گیر هستند. آیا نادانی‌ جرمش اینقدر سنگین است؟

در خودم بودم و در میان قبر‌های این جوانان بدسرانجام قدم میزدم که صدای هق هق گریه زنی‌ توجهم را جلب کرد. زن میان سالی‌ بود که شاخه گلی‌ به روی سنگ قبر جوانی‌ گذاشت و آرام آرام میگریست. دوست میداشتم در آن لحظه فقط برای یک دقیقه هم که شده جرج بوش و تونی بلیر اینجا می‌بودند و این منظره را به چشم می‌دیدند. خوب به یاد دارم آن زمان جنگ ایران و عرق را. من پانزده سال داشتم و در محله مان روزنامه پخش می‌کردم. آن دوران عکس‌های جنگ ایران و عراق زیاد در روزنامه‌ها چاپ میشد و حتی روی صفحه اول نیز گاه به گاهی میدیدم. آن زمان هیچ نمید‌انستم که پودر انترکس در شرکت پورتن داون انگلیس ساخته میشد که در سلاح‌های شیمیایی صدام به کار میرفت و با کمک یک مؤسسه شیمیایی در مریلند که شبیه آنرا می‌ساخت به عراق حمل می‌شدند

در یک روز ۲۵ جولای صدام از سفیر آمریکا، خانم آپریل گلسپی نظر آمریکا را در مورد حمله و اشغال کویت پرسید که آن خانم جواب داد که آمریکا در اختلاف میان دو کشور هم ملت دخالت نمیکند. این مساله به خودتان اعراب مربوط میشود. و بدین ترتیب چراغ سبز را برای حمله به کویت به صدام نشان داد

از کنار آن زن سوگوار به آرامی راد شدم و دیدم به روی تصویر پسری که به زحمت به ۲۰ سال می‌رسید گلبرگهای گلش را پرّ پرّ می‌کند. اثر عجیبی‌ به رویم نهاد. تا چشم کار میکرد مقبره بود با شکل و طرح یکنواخت که چندین ردیف را تا بی‌نهایت پنداری میپوشانید. دیگر نمیخواستم آنجا باشم و زدم بیرون. همان راننده منتظرم بود. گویا می‌دانست که زیاد طول نخواهد کشید که من بیرون بیایم. او مرا طبق خواسته ام به منار جنبان برد

منار جنبان در قرن چهاردهم به روی مقبره درویشی ساخته شده که از قرار در طی‌ زمان گًل و ملات ما بین سنگ‌های هر دو مناره نسبتا کوتاه شسته شده و اکنون سنگ‌ها به روی هم کمی‌ میلغزند و این در حالیست که از هم جدا نمیشوند و قریب به شش قرن است که به صورت معجزه آسأی باقی‌ مانده و همچنان “میجنبند.” و این تازه نیمی از ماجراست. هر روز یک نفر از یکی‌ از منارها بلا میرود و آن را از بالا به شدت تکان میدهد که من به چشم خود دیدم تازه داستان اینجا ختم نمیشه اون مناری که میجنبه با تولید امواج زمینی‌ سنگین باعث تکان خوردن منار دیگر نیز میشود میشه گفت حالت دو سیم گیتار هم قطر که یکی‌ را بلرزانی دومی‌ هم با ارتعاش آن‌ شروع به لرزش می‌کند، این کار را متصدی منار جنبان از بالای منار اول آنقدر ادامه داد تا زنگی که بر بالای منار دوم گذارده بودند به صدا در آمد. بدین ترتیب به همگان حضار ثابت شد که منار دوم نیز همراه منار اول تکان خورده. عجیب است. من ساختمان ندیده‌ام که ششصد سال عمر کند چه برسه که هر روز تکانش هم بدهند. باز هم بگو مهندسی‌ در قرن چهارده وجود نداشته. این را کدام نابغه‌ای ساخته؟ هیچ کس نمیداند. این هم یکی‌ دیگر از نوابغ که در گمنامی مرد و هیچ کس یک شام هم بهش نداد

به جای تاکسی تصمیم گرفتم ارزان تمام کنم و با اتوبوس برگشتن به اتاقم را انجام دهم. شخصی‌ مرا راهنمایی کرد که با کدام خط بروم. یک اتوبوس مملو از دختر‌های دبیرستانی ایستاد که میبایستی از قسمت مردانه سوار میشدم ولی‌ آن‌ دختران شیطان این حرف‌ها حالیشون نبود. آنهایی که نزدیک محل آقایان بودند با انگشت من خارجی‌ را نشان میدادند و بعضی‌‌ها میگفتند هلو، و موقع پیاده شدن گفتند گودبای. یادم باشه دفعه دیگه که ایران بودم این موقع سوار اتوبوس نشوم. همه بچه دبیرستانی‌ها توی اتوبوس بودند. هنوز تا شب وقت داشتم گفتم برم سری به بازار اصفهان هم زده باشم. بازار تبریز و تهران را دیده بودم، حیف بود که از این مکان تاریخی‌ و پر ازدحام اصفهان دیدن نکنم

باور میکنی‌ که از قدمت بازار اصفهان ۱۳۰۰ سال می‌گذرد؟ محل بسیار وسیع و شلوغی که فقط سر آدمها را میدیدی که در حالت مواجی در حرکت هستند. دیوار‌های بلند بازار اصفهان به گنبد هایی می‌رسیدند که بسیا بزرگ می‌بودند با سوراخی تعبیه شده در رئس آنان. نمیدانم چرا داخل مغئزه ادویه فروشی شدم. شاید بوی خوبی‌ که از آن محل می‌آمد من را به داخلش کشانید. اینجا علاوه بر ادویه جات رنگ‌های طبیعی نیز میفروختند که در قالی بافی‌ به کار میرفت. صاحب مغئازه انگلیسی نسبتا خوبی‌ صحبت میکرد. او میگفت که کارگاهی بالای حجره اش دارد و من را به آنجا برد که سنگ آسیا ی بزرگی‌ را که با آن دانه‌های طبیعی را می‌ریخت و آنها‌ها را به کمک موتور الکتریکی که سنگ وزین آسیا را میگردانید خورد میکرد و رنگ‌ آن را آشکار مینمایید. پوست خشک انار می‌ریخت و رنگ قرمز تهیه میکرد پوست گردوی خشک شده می‌ریخت و رنگ قهوهایی می‌ساخت. همینطور بوته‌های معطر را برای گرفتن ادویه‌های گوناگون به لای آن‌ سنگ می‌ریخت. او سپس مرا به مغازه بغلی برد که میگفت مال اوست و آنجا آب میوه فروشی بود. او به رسم میهمان نوازی من را به یک لیموناد خوش طعم و گوارا میهمان کرد که بسیار چسبید

از صاحب مغئازه خداحافظی کردم و به راه افتادم به سوی بزرگترین و زیباترین مسجد اصفهان به نام مسجد امام. این محل قبل از انقلاب مسجد شاه نام میداشته. این مسجد عظیم در قرن هفدهم میلادی ساخته شده و مشرف و حاکم بر میدان امام یا میدان شاه قدیم است. داخل مسجد را کاشی کاری‌های زیبا و رنگارنگ و نقش‌های گًل و پرندگان و چند ضلعی‌های منظم تشکیل میدهد. یک راهنما که به نظر میامد به طور تمام وقت آنجاست برخی‌ از اضلاع هندسی را نشان میداد که نا منظم چیده شده بودند و اضافه کرد که این را معمار مخصوصا اینطور کرده که بگوید بشر ناقص است و فقط خداست که کامل میباشد. خوب این هم حرفیست. چه مخصوصا کرده چه از دستش در رفته، توجیه آن راهنما برایم جالب بود

آفتاب غروب به روی بامها و دیوارهای خانه‌های اصفهان نور ارغوانی‌ دلگیری انداخته بود. من نیز آخرین روز خود را در آن شهر تاریخی‌ به پایان رسانیده بودم و عازم فرودگاه اصفهان بودم که هواپیمای شیراز را بگیرم. خوشبختانه مدیر هتل هنگام پرداخت و تحوّیل گرفتن پاسپورتم به فکرش رسید که از همانجا برایم اتاقی‌ در یکی‌ از هتل‌های نسبتا خوب شیراز برایم رزرو نماید. آفرین به عقلش چون میگفت در این موقع سال اتاق مناسب در شیراز و تخت جمشید کم گیر میاید

هنگام رفتن یک دخترم خانم توریست استرلیائی وارد شد و اتاق خواست. با او آشنا شدم و خودم را معرفی‌ کردم. او نیز نامش را گفت، وریتی. پرسیدم تنها مسافرت میکنی‌ پاسخ داد که آری. دختر جوان و خوش مشربی بود و دعوت مرا برای شام قبل از عزیمتم را قبول کرد و بعد از گذاردن بار و بندیلش زود پأیین آمد و به من ملحق شد. خیلی‌ روشنفکر و با سواد بود و به جوک‌های من از ته دل میخندید. او هزینه مسافرتش را به آسیا و خاور میانه از ارثیه مختصری که نصیبش شده بود تهیه نمود و به رغم مخالفتهای خانواده و دوستانش دست به این سفر “پر مخاطره” زده و تا کنون از هر روزش لذت برده و خیلی‌ به معلوماتش اضافه شده. میگفت بعد از ایران مقصدش سوریه می‌بود. در رستوران آبرومندی به او شام دادم و دسر خوردیم. او نیز خیال داشته که دو روزه هرچه از اصفهان میتواند ببیند و به شیراز بیاید. با او قرار ملاقات در شیراز را گذاردم و شماره تلفن هتلم را به او دادم. کوله‌ پشتی‌ خود را برداشته با وریتی خداحافظی کردم به امید اینکه او را در شیراز ببینم

در هواپیمای عازم شیراز در ردیف درجه یک (قیمت‌ها ی بلیت هواپیما به قدری در ایران ارزان است که راحت میتوانی‌ درجه یک بگیری. می‌گویند دولت سوبسید میدهد و بنزین ارزان است.) داشتم می‌گفتم با یک زن و شوهر مسن آلمانی‌ اشنا شدم که آقاهه نامش آلبرت بود ولی‌ نام خانومه از یادم رفته اسمش را بگذاریم گرترود. آنها انگلیسی خیلی‌ خوب حرف می‌زدند و در انگلیس زندگی‌ کرده و اموالی نیز آنجا داشتند. آنها در ایران کار میکنند یعنی‌ خودشان که نه‌، آنها سرمایه گذاری در یک شرکت حمل و نقل کرده بودند که بیشتر از طریق بنادر صورت می‌گرفت. خلاصه این چیزی بود که من سر درآوردم. از آنها از رفتار ایرانیان در کار و ارتباطات کاری پرسیدم، جواب دادند که‌ خیلی‌ راضی هستند و از کار کردن با ایرانیان لذت میبرند. این به من فرصت خوبی‌ را داد که از میهمان نوازی‌های ایرانیان بگویم و همانطور که انتظار داشتم آنان نیز از میهمان نوازی‌های ایرانیان بی‌ بهره نبودند و با من هم عقیده بودند آنگاه وقتی‌ صحبت را از ایران به عنوان خطرناک‌ترین نقطه روی زمین آنطوری که در اروپا میشنیدهایم، هرسه ‌خندیدیم. ایرانیان از مهربانترین، خوب در اکثر مواقع، مردمان زمین هستند، لأاقل من اینطور فکر می‌کنم و پیدا بود که آلبرت و گرترود نیز با من هم عقیده هستند

بعد از فرود و گرفتن بار و چمدانهایشان، در مورد آنها البته، من پیشنهاد دادم که یک تاکسی اشتراکا بگیریم ولی‌ آنها تشکر کردند و گفتند که شرکت تور برایشان امکانات فراهم کرده. من به ناچار با آنها خداحافظی کردم که در این موقع خانمش به طرف من آمد و با من دست داد و هنگامی که دستش را گرفتم متوجه شدم مقداری اسکناس ایرانی‌ دارد در دست من میگذارد که میگفت تاکسی را میهمان آنها باشم. من ابتدا قبول نکردم ولی‌ اصرار کرد که اصرار بیش از این نمی‌شد. گرترود رفت و دوباره با مقدار بیشتری پول ایرانی باز گشت و اینبار به زور آنها را داخل کوله‌ پشتی‌‌ام نهاد و بلند گفت که در ایران به شما خوش بگذارد. قبل از آنکه عکس‌العملی نشان دهم گرترود رفت و با شوهرش آلبرت سوار یک مینی‌بوس شدند. او از پشت پنجره به من دست تکان داد و من با تکان دادن دست و سر تشکر کردم

جت نشینان در تخت جمشید

خوب من حالا در شیراز بودم ولی‌ مانند بسیاری از جهانگردان آنجا را به عنوان پایگاهی میدانستم که از آنجا به سوی مقصد اصلی‌ بروم و آن مقصد تخت جمشید بود. محلی بس تاریخی‌ و مهم که عکس‌های آنجا را در تمامی‌ کتاب‌ها و رهنماهی توریستی ایران دیده بودم. تخت جمشید محل کاخ‌های پادشاهان هخامنشی بود که به تدریج در دامنه کوه برای هر پادشاهی کاخی ساخته شد و صحنه‌ای چشم گیر تشکیل داده که حتی بعد از بیش از ۲۵۰۰ سال حتی خرابه‌های آن یاد آور ابوهت امپراطوری پارسیه باستان میباشد. هنوز بعد از آنهمه قرن و تخریب توسط اسکندر مقدونی (ایرانی‌‌ها به دلیل واضحی از بکار بردن کلمه کبیر برای اسکندر خودداری میکنند و او را با نام محل تولدش لقب میدهند.) و بعد از آنهمه غارتگری و پس از قرن‌ها باد و باران و طوفان همچنان برخی‌ ستونهای سنگی‌ خود را حفظ کرده و یادگار اوج قدرت پادشاهان امپراطوری مادها و پارس‌ها میباشد

اتوبوس تخت جمشید را نشد بگیرم شاید هم اتوبوسی آنروز نبود. یک اتوبوس به مرودشت میرفت که به من گفتند ده کیلومتر با تخت جمشید فاصله دارد و از آنجا با وسیله دیگری شاید تاکسی یا اتومبیلهای شخصی‌ بشود خود را به آن محل دور دست برسانم. همین کار را کردم و خوشبختانه آنجا یک تاکسی بود که من را تا پای تپه ایکه پشت آن‌ ویرانه کاخ‌های تخت جمشید آرمیده بود رسانید. از آن‌ تپه بالا رفتم که بلیت ورودی خود را ابتیاع نمایم که ناگهان از آن بالا منظره‌ای بس عظیم و با ابوهت را روبرویم گسترده دیدم و برای اولین بار مقر پادشاهانی را که وسعت فرمانروایشان سه‌ میلیون میل مربع میشد و تا قلب آفریقا و بخش عظیمی‌ از اروپا را شامل میشد را به چشم دیدم. نفسم بند آمده بود و آن نه‌ بخاطر بالا رفتن از آن‌ تپه بلکه بخاطر عظمتی‌ بود که پیش روی میدیدم

میبایستی اقرار نمایم که از هیجان تمامی سلولهای بدنم به قلقلک افتادند و احساس وجد وصف ناپذیری به من دست داد که میخواستم تا قلب آن محل با عظمت بدوم ولی‌ دمای کوره مانند هوا مانع از این کار شد و‌ با قدم‌های بزرگ و گام‌های استوار مثل یک شخص تحت هیپنوتیزم به طرف ستون‌ها و پلکان‌های ۲۵ قرنی آن مسافت را پیمودم و خود را پس از مدتی‌ در وسط ویرانه‌های کاخ آپادانا یافتم. از پلکان تمام سنگی‌ که هنوز از گزند روزگار خود را نگاه داشته بود بالا رفتم و خود را به روی ایوان عظیم متشکل از سنگ‌های عظیم مکعب مستطیل رسانیدم. آتشی که اسکندر کبیر به پا کرده بود توانسته بود سقف‌ها و دیگر مصالح چوبی کاخ‌ها را بسوزاند ولی‌ به اسکلت و پلکانها و ستونهای سنگی‌ سر به فلک کشیده گزندی نتوانسته بود وارد کند

حدس میزنند شروع ساختمان آن محل حدود ۵۵۰ سال قبل از میلاد بوده و به مراتب هر پادشاهی کاخی به آن‌ اضافه کرده برای جاینشینش. لازم به تذکر است که ساختمان هر کدام از آن‌ کاخ‌ها بین ۲۵ تا ۴۰ سال به طول مینجامیده. درد و بلاشون بخوره تو سر معمار‌ها و مهندسان این دوره زمانه. کجا این روزها ۲۵ سال طول می‌کشد ساختن یک منزل بزرگ چند اتاق خوابه ؟ حالا مجسمه‌ها را حساب نکن چون حساب آنها جداست و به معمار ربطی‌ نداره. میبیاستی چندین مجسمه ساز نابغه از اقسا نقاط کشور پهناور پارسیه به آنجا بیاورند و چکش و ابزار به آنان بدهند و بگویند، آقایان بفرمائید دو سه‌ تا سر گاو، دوسه تا ‌اسب تک شاخ، و تعدادی سیمرغ لازم داریم و ۲۰ سال هم به شما وقت میدهیم. ده‌‌‌ بزن بزن، بزن، اه خراب شد. یک سنگ دیگه بیارین. ده‌‌‌ بزن، بزن، بزن،‌ای بابا، شاخش شکست. نه جان من. این زحمات کمتر هنگام بازدید به چشم می‌آیند. لابد خانواده مجسمه سازان را هم به اینجا می‌آورند و از بچه‌هایشان نگهداری میکنند که هنر پدر به پسر برسد چون خدا را چه دیدی؟ شاید به عمر پدر کفاف نده. آنوقت است که پسر میبایستی دنباله کار پدر را بگیرد. میکل انژ کجائی که این را ببینی‌؟

محو تماشای آن چشم انداز عظیم بودم که ناگهان جملاتی به انگلیسی ، و با لهجه اشرافی انگلیسی در پشت سرم حواسم را پرت کرد. کنجکاوی باعث شد سر برگردانم و ببینم این صدا از کیست، دیدم یک رهنمای تور انگلیسی میباشد که برای یک عده‌ سالمند انگلیسی سخن می‌راند. از کلاههایشان متوجه شدم که یک تور خصوصی که بازدید کنندگان را که اغلب از طبقه اشراف بودند با جت خصوصی به آنجا آورده. باور کنید شوخی‌ نمیکنم. این را از علامت و نوشته روی کلاهها و پیرا‌هن رهنما فهمیدم. آنان با دقت به سخنوری راهنمایشان گوش فرا میدادند و بعضی حتی یادداشت بر میداشتند و تقریبا همگی‌ دوربین به دست مرتب مشغول عکس برداری و فیلم برداری بودند

آن رهنما هم با هیجان هرچه تمامتر از قدرت و شکوه پادشاهان هخامنشی و حدود کشور پارسیه سخن می‌راند و اینکه چگونه پس از ۳۰۰ سال حکمفرمأیی پارسیان به روی یونان و مقدونیه امیرزاده‌ای به نام اسکندر از موبدان و ریش سفیدان اجازه گرفت که لشگر جمع کند و سپاه بیاراید و برود خدمت پادشاه پارسی‌ در تخت جمیشید برسد. او سر راهش هر آنچه از ممالک پادشاه می‌بود تصرف کرد تا اینکه خود را به ایران آن زمان رسانید و با خیانت یکی‌ دو راهنما توانست راه میانبر را پیدا کند و صف سپاهیان پارسی‌ را بشکند و بالاخره خود را به شیراز، تخت جمشید، و سپس اصفهان برساند و نه تنها ایران را تصرف کند بلکه کاخ‌های تخت جمشید را با نشانیدن دخترکی از ندیمه‌های کاخ به روی شانه‌اش و دادن مشعلی به او بسوزاند. البته بعد از اینکه مقدار متنابهی از شراب معروف شیراز را نوش جان کرد

اسکندر آن دختر زیبا را به زیر پرده‌های زرباف و بلند کاخ گردانید و همه جای را به آتش کشانید. هرچه سوختنی بود، از جمله پرده‌ها و چوب‌های آبنوس سقفها همه سوختند، و آنچه بر جای مانده ایوان‌ها و ستونهای سنگی‌ و مجسمه‌های سنگی‌ میباشند که از گزند آن آتش سوزی هولناک در امان مانده. اسکندر حتی دختر شاه را نیز که به اصفهان فرارش داده بودند پیدا می‌کند و به زنی‌ می‌گیرد. اسم دختر شاه رکسانا بود

حسابی‌ رفته بودم تو بحر اون راهنما که به سخنانش بعد از نوشیدن جرعه‌ای از یک بطری آب، ادامه میداد. او همه را برد کنار بقیه ی یک دروازه که به نام دروازه ملل نامیده میشد که نقوش کنده شده به روی آن سنگها شاهکارهأیی به شمار میرفتند از نقش حیوانات، به خصوص گاو‌های نر که همیشه سمبل قدرت و استقامت بوده‌اند که نظیرش در کاخ‌های باستانی سوریه نیز دیده میشود. این را یک خانمی که با آنان ایستاده بود به حرف‌های آقای راهنما اضافه کرد که از لهجه و قیافه ریزه میزه اش پیدا بود که ایرانی‌ می‌بود. او ادامه داد اسکندر از مردم اصفهان میخواهد که طاق نصرت بزنند و شهر را آذین بندند، فردوسی (همان شاعری که ابتدای این نوشتجات صحبتش را آوردم) این واقعه جانگداز را بسیار زیبا به شعر آورده. او می‌گوید

ببستند آذین به شهر اندرون، لبان پر ز خنده دلان پر ز خون. چطور میشود یک نفر اینهمه احساس را با چهارتا کلمه ابراز کنه؟ بیخود نیست که فردوسی‌ پدر زبان فارسی شناخته شده

آقای رهنما کم کم داشت می‌ترسید که آن خانم ایرانی‌ دور رو از دستش بگیره پس زود حرفهایش را قطع کرد و در مورد چوب‌های آبنوس که زمانی‌ سقف‌های تالارها را تشکیل میدادند سخن راند. خانمی با آن لهجه غلیظ انگلیسیش پرسید که چطور میشود از چوب آبنوس باشد؟ این دور و بر‌ها که از این چوب‌ها وجود ندارد؟ در این موقع همان خانم ایرانی‌ دوباره پرید وسط و پاسخ داد که آن چوبها را از لبنان می‌اوردند که آنزمان جزو امپراطوری پارسی بوده. آن راهنمای تور همچنان هاج و واج ایستاده بود و فقط سر تکان میداد. قیافه رهنمای انگلیسی بسیار خنده دار می‌بود. او قیافه‌ای شبیه لایزا مینلی، هنرپیشه زن تئاتر برادوی، داشت منهای موهایش. فکر می‌کنم موهای توی دماغش از موهای سرش بیشتر بود با آن دندانهای فاصله دار بزرگ که یک انگلیسی اشرف زده کامل را تداعی میکرد و روی کاپشن و کلاهش نوشته بود: تور آثار باستانی دنیا با جت خصوصی. تصورش را کردم نشسته باشم در جت خصوصی لیر جت ، و با این گوزو‌های پیر جین و تونیک بنوشم

رهنمای انگلیسی که داشت کم کم از دست آن خانم ایرانی کوچک جثه کفرش در میومد به سنگ نبشته‌ها اشاره کرد و سخن را کشید به زبان هایی که روی سنگ‌ها کنده کاری شده بود. میخی‌، بابلی، علامی، و انگلیسی! بله انگلیسی! که در قرن‌های هجدهم و نوزدهم توسط هنگ‌های مختلف ارتش انگلیس و هند آنجا به رسم یادگار حک شده بودند. آن‌هم به خط خوشی‌ که معلوم بود خطاط آورده بودند چون حتی آرم یکی‌ از هنگ‌های انگلیسی هم بطور زیبائی کنده کاری شده بود و تاریخش بود ۱۸۱۰ به نام لشگر ۱۷ ال‌ دی. همینطور نام سرهنگی از سواره نظام لشگر هند نوشته شده بود، سرهنگ مالکوم مید و خانم مید. یکی‌ از خانم‌های انگلیسی گفت او میبایستی بهتر می‌دانست! سپس رهنمای انگلیسی به یک سنگ نوشته اشاره کرد که میگفت خط میخی‌ میباشد و ترجمه آن‌ را بلند بلند برای حضار محترم خواند: منم کورش، شاه شاهان، شاه سرزمین‌های دور و شاه مردم مختلف، پسر داریوش پادشاه هخامنشی که بناهای عظیم به دستور او و من در این سرزمین ساخته شدند

سپس همگی‌ را برد به سمت مجسمه مرغ سعادت، هما، که از قرار آن مجسمه بعد از قرون متمادی از زیر خاک به در آورده شده. صحبت از این شد که ایرانیان زمان در گیری با سپاه اسکندر زودتر آن‌ مجسامه مقدس را به ریز خاک پنهان نموده‌ بودند که از گزند دشمن در امان باشد و در آینده کشف شود. یکی‌ از پیرمردان اشرافی اضافه کرد که طبق روایاتی که از میکل انژ و دیگر سنگ کاران اروپا به خاطر دارد، مجسمه سازان شهیر اغلب کار‌های ناقص خود را از بین نمیبردند و آنها را مانند افراد خانواده دفن میکردند. که هم کارشان ارج نهاده شود و هم کسی‌ نواقص را نبیند. ولی‌ من هرچه به آن‌ مجسمه بینظیر نگاه کردم کوچکترین نقصی در آن‌ ندیدم

سپس به تالار صد ستون رفتیم که در تخت جمشید عظیمترین تالار است و سه‌ سوی آن محل با سه‌ پلکان بزرگ به بیرون وصل است که روی دیوارهایش نقش‌های کنده شده روی سنگ از مردمان تحت سلطه پادشاه با هدایای نوروزی به صف ایستاده‌اند. بزرگترین آنها پلکان مشرف به تالار آپادانا میشد. سخت بود تصور این هنرمندی‌های شاهکار که قدمت آنان از دوران مسیح نیز وا پس تر میرود. پنج قرن قبل از مسیح این شاهکار‌ها ساخته شده. چه لوازمی داشتند؟ نه جر ثقیلی، نه کامپیوتری، نه چکش برقی‌ و هیچ کدام از وسائلی که امروزه مجسمه سازان و معماران در اختیار دارند. کسی‌ نیست جواب این سوال گنگ را بدهد که حالا ساختن آنها یک طرف، چگونه آن مجسمه‌های عظیم سر گاو و مرغ سعادت و ‌اسب‌های تک شاخ را به بالای آن ستون‌های سنگی‌ مرتفع برده آنجا کار گذاردند؟ به راستی‌ که من هم حس کردم دارم شاخ در می‌آورم

در این افکار مبهم غرق بودم که ناگهان سوالی از طرف یکی‌ از خانومهای کلاه بسر انگلیسی مطرح گشت. او پرسید که می‌بیند که برخی‌ از این مردمان جلوی شاه با شمشیر ایستاده‌اند. کسی‌ حق ندارد جلوی پادشاه مسلح بایستد. این حکمتش در چیست؟ و آن رهنما که به نظر می‌آمد درسش را خوب حاضر کرده بلافاصله جواب داد که: حق با شماست. این مردم شمشیر به کمر نمایندگان کشورهای دوست و همسایه میتوانند باشند که اجازه دارند اسلحه‌های خود را همراه داشته باشند. آنها از رعایای شاه نیستند

خوب من هم بودم جلوی اینهمه نگهبان شمشیر به دست، با شمشیر مییستادم و به علامت موافقت سر تکان دادم که ناگهان خانوم سوال کننده متوجه من شد که نه تنها به دنبال آنها می‌آیم، تازه گستاخی می‌کنم و سر هم تکان میدهم. او با قدم‌های شمرده به سوی من آمد با خود فکر کردم این خانوم چه کاری با من میتواند داشته باشد؟ گفتم شاید زیپ شلوارم باز است ولی‌ نه زیپ بسته بود. خودم را جمع و جور کردم تا اینکه درست آمد جلوی رویم و روبه رویم ایستاد و با سردی تمام و با انگلیسی شمرده که به خر بگی‌ بفهمه گفت: شاید شما ندانید ولی‌ این یک تور خصوصی است. او اضافه کرد که آنها با یک تور خصوصی از انگلستان به این مکان آماده اند و آن رهنما با آنان از انگلیس آمده فقط برای بازدید کنندگان تور. به عبارت دیگر، گورت را گم کن و از اینجا برو. او که فکر نمیکرد من یک انگلیسی هستم در چشمانم خیره شده بود و منتظر بود که من از آن محل تشریف خود را ببرم. در این هنگام بود که من نیز زبان به سخن گشوده به زبان انگلیسی اشرافی و سوسولی خودشون سخن آغاز کردم که: اوه خیلی‌ مرا ببخشید نمی‌دانستم این یک تور خصوصی است. آیا مایلید این محل را ترک کنم؟ و آن خانم که واضح بود از انگلیسی بودن من یکه خورده فورا جواب داد: نه نه من منظور خاصی نداشتم. خواهش می‌کنم تشریف داشته باشید من تصور نمیکردم شما هم انگلیسی باشید. نزدیک بود به لهجه کاکنی یکی‌ دو تا متلک نثار او و آن کلاه مسخره آش بکنم ولی‌ به سختی جلوی خود را گرفتم

نقش رستم

در دامنه کوه مشرف به صحن وسیع تخت جمشید مقبره‌های اردشیر دوم و سوم است که آنها از سلسله ساسانیان می‌بودند یعنی‌ صدها سال بعد از هخامنشیها که در دل‌ آن کوه و در تخته سنگهای عظیمی‌ بر سینه کوه کنده شده و اطرافشان را به سبک زیبائی کنده کاری کرده‌اند و دو دخمه مستطیل شکل به ارتفاع ۵۰ فوت از دور پیداست که مدخل ورود به اتاق مقبره میباشد. تصمیم گرفتم که از آن‌ محل نیز دیدم کنم یا تا آنجا که می‌توانستم خود را به آن‌ مقبره‌ها در دل کوه برسانمhttps://i2.wp.com/upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/1/11/20101229_Naqsh_e_Rostam_Shiraz_Iran_more_Panoramic.jpg

همین کار را کردم و از آنجا که به کوه نوردی نیز علاقه مخصوصی دارم تا آنجا که میشد با اتومبیل خود را رسانیدم این محل به نقش رستم معروف است راننده میگفت قبل از نقش رستم نقش رجب نیز هست که آن‌ مقر پادشاهان هخامنشی میباشد که ابتدا من را آنجا برد و گفت برایم صبر می‌کند که برگردم. آن دو سه‌ کیلومتر با تخت جمشید بیشتر فاصله ندارد. مقداری کوه پیمأیی کردم که بدنم حال اومد تا به اینکه به مدخل قبور رسیدم با سنگتراشیهای عظیم و عالی‌ از نقوش سربازان و گارد شاهنشاهی که در سینه کوه حکّاکی شده بود. باز هم بدست نوابغ گمنام. نام پادشاهان هست ولی‌ نام سازندگان پادشاهی از یادها رفته.‌ای دریغا که چه مردان و بلکه زنانی بودند که هزاران سال پیش در همینجا دست به ایجاد یک چنین شاهکارهأیی زدند.‌ای دریغا که اکنون حتی نام یک نفر از آنان را نمی‌دانیم و در تاریخ نیز ثبت نگردیده. خلاصه تا آنجا رفتم و دستم را زدم به دیوار و گفتم سوک سوک و برگشتم چون روز داشت تمام میشد. دوباره راه افتادیم تا رسیدیم به پای نقش رستم. راننده صبر کرد تا من از آنجا نیز دیدن کنم بقیه راه را پای پیاده رفتم و خود را به پای آن مقابر اردشیر دوم و سوم رسانیدم. از آن‌ بالا منظره ویرانه‌های تخت جمشید با عظمت بی‌ نظیری در پیش چشمت می‌بود و نفس را در سینه حبس میکرد. ولی‌ هوا همچنان بسان کوره‌ای داغ بود! مدخل قبرها و ورودی به اتاق مقبره‌ها با نقش‌های برجسته روی سنگ از زرتشت پیامبر پارسی‌ به چشم میخورد

البته ناگفته نماند که دریچه‌ها به نظر صلیب مانند هستند ولی‌ فکر نمیکنم ربطی‌ به علامت دین مسیحی‌ داشته باشد. آنجا من را به یاد معبد پترا در اردن انداخت. شایعست که آن محل‌ها ضمنا محل دفن استخوانهای داریوش اول، خشایار اول، اردشیر اول، و دریوش دوم می‌بودند. دلیل اینکه میگویم استخوان این است که ایرانیان باستان مرده‌هایشان را طبق مراسم زرتشتی اول میگذاشتند برای پرندگان وحشی و لاشخورها که گوشت آنان خورده شود. آنان مرده‌هایشان را به بالای برجی به نام برج صلح میگذاشتند آن‌هم به حالت نشسته و منتظر مرغان گوشت خوار می‌بودند تا کار خودشان را بکنند. سپس استخوان‌ها را میبرند دفن میکنند. دلیل آن نیز این بود که به طبیعت و آنچه امروزه ما به آن محیط زیست می‌گوییم کمترین ضرر را رسانیده باشند و بلکه ثوابی هم در راه خدا برای آن لاشخوران کرده باشند. آن مراسم توسط شخصی‌ روحانی که به او مغ میگفتند مشاهده میشد و گزارش کار مرغان را به صاحب مرده میداد چون این که مرغان اول کدام چشم مرده را از حدقه در آورده راهی‌ چینه دانشان کنند کاری بس مهم و اخرتی به حساب میامد. هرگاه مرغ اول چشم راست را بدر آورد روح مرده یک راست به بهشت میرفت و خیال خانواده راحت میشد که جایگاه بهتری رفته که شیر و عسل و حوریان بهشتی‌ به وفور برایش مهیا خواهند بود. ولی‌ در مورد دوم زیاد آینده درخشانی برای مرده‌شان پیش بینی‌ نمی‌شد. تنها درخشش از آتش جهنم می‌بود که توسط مرغان برایش رقم خورده بود

دیانت زرتشتی بین ۵۰۰۰ تا ۳۵۰۰ سال پیش یعنی‌ خیلی‌ راحت ۲۰۰۰ سال قبل از مسیح رواج داشته و برخی‌ آنرا اولین دین خدا پرستی‌ و یکتا پرستی‌ میدانند. حتی بت پرستی‌ که همه جا رواج داشته زرتشتیان به پرستش اهورا مزدا مشغول می‌بودند و از قرار معلوم دینهای یهودی و مسیحی‌ بیز از آنان الهام گرفته‌اند که اسلام هم از آن‌ دین‌ها بهره فراوان برد. خود زرتشت در ایران یا افغانستان که همیشه جزو ایران بوده به دنیا آمده حتی دقیقتر حدس میزنند که در حوالی هرات امروزی پای به جهان گذشته و شعار معروف پندار نیک‌، رفتار نیک‌، و گفتار نیک‌ را به پارسین و بعد به دنیا آموخته. زرتشت بود که در مقابل نیکیها بدیها را نیز از ذات انکار ناپذیر بنی‌ بشر می‌دانست و نامش را اهریمن گذارده بود، همانی که ادیان ابراهیمی به آن‌ شیطان می‌گویند. زرتشت نیز مانند کنفسیوس و بودا اعمال دنیوی را نتیجه مجادله خوب با بد می‌داند

دین زرتشتی به صورت‌های دیگر نیز بنا به موقعیت‌های جغرفیأی و فرهنگی‌ مردمان مختلف امپراطوری پارسی‌ به اشکال دیگر نیز عرضه شده مانند مزدکی و مانی که خود بدون رویدربایستی به شباهت و تعالیم زرتشت اذعان دارند و حتی افتخار میکنند. آنها نیز خدای خود را اهورمزدا می‌نامند. نام دیگری نیز برای خدا دارند که آن مجیکیسم یا همان ماژیک است که نام یک روحانی زرتشتی بود که شایع بود دست  به کارهای متبحر میزد و پیروانش را شگفتزده میساخت طوری که بعد‌ها در زبان لاتین ماژیک به عنوان جادوگر آمد و در انگلیسی و فرانسوی نیز خود را جای داده. هوادارن این سه‌ دین باستانی امروزه شاید حوالی نیم میلیون نفر در جهان باشند. به پایین کوه رسیدم برای یک لیوان آب خنک دلم پر می‌کشید. لبانمم خشک و آفتاب بیرحم ناجوانمردانه میتابید. با تاکسی به شیراز برگشتم

شیراز

در مرکز شهر شیراز یک بنای تاریخی‌ عظیم وجود دارد به نام ارک کریم خانی. این ساختمان چیزی نیست که تو انتظار داشته باشی‌ در مرکز یک شهر ببینی‌.بیشتر بهش میخوره وسط بیابان باشد تا یک شهر.آنجا قلعّه‌ای بود با دیوارهای بسیار بلند هر چار گوشه آن‌ به طرز جالبی‌ قرینه و مساوی و آن دیوارهای بلند کاه گلی خوب موازی میباشند. خلاصه از لحاظ مهندسی‌ حرف نداره. در چهار گوشه آن‌ برج هایی کار گذارده بودند با دایره خوب و همشکل به ارتفاع حدود ۵۰ فوت. در ارک کریمخانی بود که وریتی را دوباره دیدم. البته اتفاقی‌ نبود، بلکه قرار گذشته بودیم که هردو آنروز آنجا باشیم و یکدیگر را بیابیم

وریتی میگفت تا به حال چندین ای میل به مادرش فرستاده و او را مطمئن کرده که صحیح و سالم است و در ایران هیچگونه خطری متوجه اش نیست و هنوز به چاقو کش یا آدمکشی بر نخورده حتی از گروگان گیرها هم خبری نیست. می‌گوید دل‌ مادرش مدام شور او را میزند. یک گشتی به اتفاق وریتی داخل ارک کریمخانی زدیم. آن محل در اغلب دوران تاریخ سه‌ صده اخیر ایران محل مناسبی برای زندان بوده هم دربار پادشاه سلسله زند، کریم‌خان. البته او دوست نداشت که او را شاه بنامند و خود را وکیل الرعایا می‌نامید به معنی‌ طرفدار و حافظ عامه مردم. ارک جایی نبود که ساعت‌ها وقت بگذاری. یک ساختمان با دیوارهای بلند و حیاطی‌ بسیار بزرگ که درختان و گلهای مختلف به آن‌ محل اصالت یک باغ ایرانی هزار و یک شب را میدهد یا لا اقل نزدیک به آن. با وریتی به چایخانه آنجا رفتیم و چای معطری نوشیدیم

بعد از یک دیدار سریع از باغ معروف ارم که سرو‌های سر به فلک کشیده و چمن سر سبز و گلهای سرخ و نسترن آن به آدمی‌ آرامش میداد راهی‌ دو محل معروف شیراز شدیم. مقبره های حافظ و سعدی که هردو از شعرای معروف ایران و جهان هستند. بسیاری حافظ را بهتر از سعدی میدانند ولی‌ به گفته شخصی‌ که در حافظیه با او سر صحبت را باز کردم ، سبک‌هایشان فرق می‌کند و سعدی نیز طرفداران پر و پا قرص خود را دارد

آرامگاه حافظ و سعدی جای بزرگی نیستند و اغلب توریست‌ها و مردم نقاط دیگر ایران که به شیراز میآمدند از آن نقاط دیدن میکردند و بعضی‌ها کتاب‌هایشان را در دست داشتند و اشعارشان را میخواندند گاه با صدای بلندتری که اطرافیانشان هم بشنوند. فال حافظ معروف است و بسیاری از مردم بخصوص زنان از دیوان حافظ اندرز و صلاحدید میخواهند

حافظ

می‌گویند در خانه هر ایرانی‌ اصیلی دو کتاب حتما موجود است قرآن و دیوان حافظ. آنجا بیشتر برای طرفدارانشان بود و آنانی که از خواندن شعر‌های آن دو شاعر به زبان خودشان لذت میبرند. حافظ و سعدی مانند خیّام در دنیای اروپایی و آمریکایی معروف نشدند چون شعر را نمی‌شود ترجمه کرد بدون اینکه از وزن و قافیه و معنی اصلی‌ آن کاسته نشود. البته خیّام بیشتر ترجمه ی رباعیاتش در اروپا معروف شد چون به صورت “کمّی” فکر میکرد و یک ریاضیدان هم بود. اخیرا رومی هم به لیست شاعران محبوب در غرب اضافه گردیده ولی‌ حافظ را هنوز نتوانسته اند از پس ترجمه‌اش بر آیند

 مزار حافظ تلفیقی از چند هنر تجسمی است. در این بنا معماری، خوشنویسی، کاشی‌کاری و حکاکی به طرز زیبایی در کنار هم قرار گرفته‌اند. آرامگاه حافظ که از ذوق و هنر هنرمندان ایرانی بهره‌ی بسیار برده است، از کاشی‌کاری‌های معرق در سطح زیرین گنبد استفاده شده است. همچنین در گنبد از رنگ‌های مختلف عرفانی مانند آبی فیروزه‌ای، سرخ ارغوانی، سیاه و سفید و قهوه‌ای بهره گرفته شده است و طراح بنای آرامگاه حافظ آندره گدار بود

André Godard

این باستان‌شناس در زمان جنگ جهانی دوم که فرانسه به اشغال آلمان درآمده بود، به عنوان نماینده‌ی کمیته‌ی ملی فرانسه در ایران برگزیده شد. او در سال‌های حضورش در ایران به شدت به آثار تاریخی و معماری ایران علاقه‌مند شد و با همکاری همسرش، در هشت جزوه این آثار را به زبان فرانسه برای استفاده‌ی محققان و پژوهشگران غربی تدوین کرد. علاقه به ایران و معماری شرق باعث شده‌ بود این باستان‌شناس در سال 1928 به استخدام دولت ایران دربیاید و در ساختمان موزه‌ی ایران باستان و موزه‌ی دانشگاه تهران، مشغول به فعالیت شود

سعدی

سعدی شاعر قرن سیزدهم میلادیت و می‌گویند در کودکی پدرش را از دست داد و تحت تربیت عمویش قرار گرفت که او را در جوانی‌ به مدرسه معروف نظامیه در بغداد فرستاد که معارف اسلامی را بیاموزد. او در پی‌ حمله مغولها به ایران روانه دیگر شهر‌ها گردید و روزگار را در ترکیه امروز، سوریه، مصر و عراق گذرانید

سعدی دو کتاب معروف دارد به نامهای بوستان و گلستان که هردو به اکثر زبانهای دنیا ترجمه گشته اند

از سعدی شعر بسیار معروفی بجاست که بر سر در سازمان ملل متحد نوشته شده

بنی آدم اعضا ی یکدیگرند، که در آفرینش ز یکی گوهرند

چوو عضوی بدرد آورد روزگار، دگر عضو را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌ غمی، نشاید که نامت نهند آدمی‌

با وریتی به یک کافه رفتیم که گلویی تازه کنیم. من سفارش آب انار دادم و وریتی آن دسر معروف ایرانیان را، بستنی با فالوده شیرازی را انتخاب کرد و میگفت که خیلی‌ از مخلوط آن خوشش آماده. من کمی‌ از فالوده او مزه کردم، به مذاقم خوش نیامد. ولی‌ وریتی دوست میداشت و میگفت که برایش مزه‌ در درجه دوم اهمیت است زیرا دوست دارد غذاها و دسرهای هر ناحیه را آنطور که مردمش دوست میدارند دوست داشته باشد که در مورد فالوده زیاد طول نکشید که مزه آنرا بپسندد. او حتی از آن دلسیر نشد و دستور یکی‌ دیگر بستنی و فالوده داد و اینبار ژله هم کنارش خواست که پسرک نوجوان برایش فورا تهیه کرد و جلویش گذشت. من از ژله اش خوردم. خوشمزه بود. ضمنا می‌دانستیم که روز آخر را در شیراز میگذرانیم و هردو به طرف ترمینال اتوبوس‌های خارج از شهر رفته بلیطی به مقصد شهرستان یزد خریداری کردیم

کار دیگری در شیراز نداشتیم. وریتی از تخت جمشید دیدن نکرد. او بیشتر توی مردم بود و آدمها برایش بیشتر جالب بودند تا بناها.خوشبختانه اتوبوس‌های نو و تمیز شرکت سیر و سفر به یزد میرفتند و بلیت فروش آن از پشت باجه فروش بلیت انگلیسی خوبی‌ حرف میزد و مانند خلبانها پوشیده بود ولی‌ حاوی خبر بدی بود و گفت که تمامی اتوبوس‌هایش به یزد پر میباشند. ما رو میگی‌، کلی‌ کنف شدیم و در تعجب که چطور در این اتوبوس‌ها دو تا جای برای ما ندارند! از او خواهش کردیم سعی‌ خودش را بکند بلکه جائی پیدا کند ولی‌ خواهش ما به او کارگر نشد و به ما اتوبوس یک شرکت دیگری را نشان داد و گفت که آنها شاید داشته باشند. البته اضافه کرد که به خوبی‌ سیر و سفر نیستند ولی‌ بد هم نیستند

من و وریتی بلیت آن اتوبوس را گرفتیم که بد هم نبود و عازم یزد شدیم. ایستگاه نهایی طبق معمول اغلب شهرهائی که بودم، در بازار واقع میشد. من و وریتی کمی‌ در بازار یزد قدم زدیم و اجناس و فروشندگان و خریدارن را مینگریستیم و چند عکس گرفتیم. از یک دوره گرد که سماور بزرگی‌ را کنار گذری گذارده بود چای گرفتیم و در ازای اسکناسی که به او دادم پولی‌ پس نداد. من به وریتی جریان را گفتم که در این موقع سه‌ مرد نزدیک شدند و دستور چای دادند. من نگاه کردم ببینم آیا از آنها چقدر می‌گیرد؟ دیدم فروشنده زیر لب چیزی به آنها گفت و پول از آنها نگرفت. آنها به من نگاه کردند و با سر تشکر کردند! از قرار من برای آن حضرات نیز چای خریده بودم و فکر می‌کنم برای عده‌ بیشتری نیز پرداخت کرده بودم. از خیرش گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم در حالیکه فکر می‌کردم آن گرانترین چایی بود که در ایران خریده بودم

داخل یک کتاب فروشی شدیم که نوار و سی‌ دی هم می‌فروخت. از روی کنجکاوی به پسرک پشت پیشخون گفتم که از گروه مدرن تاکینگ چیزی دارند؟ بر خلاف انتظارم او چندین نوار و سی‌ دی آن گروه آلمانی‌ را که منزل شهرام و کیمیا در تبریز دیده و شنیده بودم به من عرضه داشت. البته طبق گفته فروشنده اداره منکرات عکس‌ها و بعضی کلمات روی جلد آنها را سانسور کرده بود و با رنگ سیاه پوشانیده یا کلمات را با ستاره‌های ممتد گرفته بود. چیز زیادی از جلد آن‌ها پیدا نبود! باز هم جای تعجب بود که چگونه این گروه توانسته در میان جوانان ایرانی خودش را جای کند و آهنگ‌هایش را به فروش برساند. البته فکر نمیکنم قانون حمایت از هنرمند در ایران وجود داشته باشد و حق کپی‌ را محفوظ دارند

ما زودتر از موقع به یزد رسیده بودیم ولی‌ میدانستم که رضا نامی‌ که برادر آن هتل دار در شیراز بود قرار بود با من و وریتی ملاقات کند و ما را به میهمنخنه ی مناسبی ببرد. به او از تلفن عمومی‌ زنگ زدم و او با خوشحالی گفت که هرچه زودتر آنجا خواهد بود. پانزده دقیقه بعد دیدم که یک اتومبیل لند روور درب و داغون جلوی ما ترمز کرد و راننده پرید پأیین و خود را رضا معرفی‌ کرد و گفت که خوشحال خواهد شد که راهنمای ما در یزد باشد چون دوست دارد با توریست‌های خارجی‌ اوقات خود را بگذراند ما نیز خوشحال شدیم و پیشنهاد او را قبول کردیم

در اتومبیل پر سر و صدای رضا مقادیر متنابهی از شهر را گردش کردیم و او ساختمان‌های قدیمی‌ را که در دست وزارت حفظ میراث فرهنگی‌ بود به ما نشان میداد. اکثر آن سختمانهای بزرگ برج هایی به روی پشت بامشان داشتند که بالایشان به صورت پنجره‌های بدون شیشه و مستطیل شکل می‌بود و رضا میگفت که به آنها بادگیر می‌گویند. او توضیح داد که به خاطر هوای گرم و خشک یزد، ساختمانهای قدیمی‌ اغلب از بادگیر‌ها برای خنک نگاه داشتن اتاق‌هایشان استفاده میکنند بدین ترتیب که جریان باد از آن سوراخ‌های مستطیل شکل بداخل برج و به طرف پأیین هدایت میشود و اتاق‌ها همواره در جریان بادی خنک در ایام تابستان میباشند. من در دلم به این نبوغ مهندسی‌ یزدیهای قدیم درود فرستادم

در اتومبیل رضا ما با اشکان برادر رضا نیز اشنا شدیم که هم سنّ و سالهای هم بودند. دیگر نپرسیدم کدام یک بزرگتر است. آنها از من و وریتی برای ناهار فردای آنروز به منزلشان دعوت به عمل آوردند که من ابتدا به وریتی نگاهی‌ انداختم و او با علامت سر به من فهماند که مایل است و من به رضا گفتم که با کمال خشوقتی پیشنهاد نهار او و اشکان را قبول می‌کنیم. آنها گفتند که در حقیقت این مادرشان بود که سفارش دعوت را به آنان کرده و ما به ایشان نیز مراتب تشکر خود را ابلاغ نمودیم. آنها من و وریتی را به میهمانخانه رسانیدند و اتاق قابلی‌ به ما دادند که تمیز و نظیف بود

وریتی میخواست حمام کند و به خودش برسد. دخترها. . میدانی‌ که؟ ومیخواست بخوابد ولی‌ من هنوز شنگول و بیدار بودم. در نتیجه به اتفاق رضا و اشکان رفتیم خیابان گردی و در یک قهوه خانه سنتی‌ چای و بستنی خوردیم. از آنجائی که هنوز وقت بسیار بود رضا مرا به خانه‌شان دعوت کرد که اشکان من و رضا را رسانید و گفت باید برود با گروهی از دوستانش درس بخواند. با رضا به اتاقش رفتم که او کامپیوتر خودش را به من نشان داد که آخرین مدل است و از تازه‌ترین هاست. بازی‌های اینترنتی را بلد بود و کلکسیونی از سی‌ دی‌ها و دی وی دی‌ها ی مختلف فیلم و آهنگ دارد. از کشتی‌ زنان آمریکایی لذت می‌برد که یکی‌ از آنها را به روی صفحه کامپیوترش گذارد که به من نشان دهد. در این هنگام خواهر کوچکش وارد اتاق شد و او زود نمایش را قطع کرده به او دستور داد که اتاق را ترک کند. وقتی‌ دخترک کوچک رفت، نمایش کشتی‌ شروع شد. سپس به من توضیح داد که این چیزها برای دختران مناسب نیستFarvardinn

سر راه به هتل یک ساندویچ گرفتم و از رضا خواستم که برود و من خودم بقیه راه را پیاده میروم قبول کرد و من تا هتل سلانه سلانه راه رفتم در حالیکه ساندویچ کتلت خود را گاز میزدم. یکی‌ هم برای وریتی گرفتم که خوشحال شد. رضا قرار گذشت که فردا بیاید دنبال من و وریتی و شهر یزد را به ما نشان دهد

صبح روز بعد اشکان با لندرور‌شان آمد به دنبال من و وریتی و ما را به یک محل دیدنی‌ به نام “امیر چخماق” برد که ساختمانی سه‌ طبقه با کاشی کاری‌های زیبا و براق با تاره‌های آبی آسمانی و سفید که دو مناره برج مانند در اطرافش احاطه شده. آن محل در روزگار قدیم محل دیدار‌های اعیان و اشراف و سیاستمدارن وقت بوده و در ایام ماه محرم محل تعزیه خوانی میشده که برای طبقه حاکم و متمولین شهر بوده. تعزیه همان نمایش درام کشته شدن سومین امام شیعیان به دست یزید میباشد که طبق گفته اشکان با ۷۲ تان از یارانش در صحرای کربلا، در عراق کنونی، به شهادت رسیدند. ایرانیان به شهادت امام حسین به عنوان الگویی نگاه میکنند که در جنگ علیه عراق زمان صدام حسین به آن واقعیت بخشیدند. این مراسم یکی‌ از فرق‌های اصولی دو مذهب سنی و شیعه میباشد. به همین دلیل پادشاهان ایران بعد از اسلام همواره مراسم محرم را که همراه با دسته‌های مردم عزادار سینه زن است بجای می‌اوردند و تشویق میکردند. فعلا از این بحث می‌گذریم. بعد از دیدن از آن‌ محل تاریخی اشکان ما را به منزلشان برد برای صرف نهار و آشنا شدن با مادرشان

مادر رضا و اشکان به ما خوشامد گفت و من و وریتی را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد. زن خوش مشرب و گشاده رویی بود با روسری خوش رنگ و طرحی که با اینکه فارسی صحبت میکرد ولی‌ انگاری ما هر کلمه‌ای را که میگفت میفهمیدیم. کی‌ بود که میگفت سخنی که از دل آید ترجمه لازم ندارد؟ فکر کنم خودم بودم یا مترجم! آنجا سفره‌ای پهن کردند و رضا با سینی غذا وارد شد. با او نیز سلام و احوالپرسی کردیم و از زحمات او و مادرشان تشکر کردیم،. گفت اول بخورید بعد اگر لایق تشکر بود بگویید. این هم یک نوع تعارف ایرانی به 2013-12-26-persian.jpgسبک مخصوص رضا. اشکان نیز در چیدن بشقابها و چنگال و قاشق‌ها دستی‌ داد، خواهر کوچک آنان نیز پیدا بود که محظوظ از دیدن وریتی، یک دختر توریست خارجی‌ شده بود. ابتدا آش آورده شد که بسیار خوشبو و اشتها انگیز بود. در کاسه‌ها ریختند و مشغول شد‌یم. آش انار بود که تا به حال یک چنین سوپ خوشمزه‌ای به دهانم نرسیده بود. گوشت چرخ کرده گوله شده نیز در آن به وفور یافت میشد با سبزی‌های معطر. عالی‌ بود. وریتی نیز پیدا بود که حسابی‌ کیفور شده بود و آنرا با نان محلی برشته همراه میکرد که من هم تقلید کردم. به یاد نان تیلیت کردن در آبگوشت تهران افتادم ولی‌ تیلیت نکردیم و جدا خوردیم. همان می‌توانست یک غذای کامل باشد به خصوص برای نهار

آنگاه نوبت به غذای اصلی‌ رسید. وای چشمتان روز بد نبینه، میدانید چه بود؟ مخلوطی از دل و جگر و قلوه تکه تکه شده که با هم در سسی سرخ گردیده بودند. وریتی ابتدا متوجه نشد و از شکل غذا در فکر بود که بشقاب خود را پر کند تا اینکه رضا توضیح داد و نام این غذا را نیز گفت “جغور بغور” نزدیک بود فرار را بر قرار ترجیح بدهم وریتی زود خود را کنار کشید و عذر خواست که شکمش از آش خوشمزه انار پر است و او سیر شده. من را میگی‌؟ نشد جلوی دستان سخاوتمند رضا را بگیرم و او با مهارت دو کفگیر پر در بشقاب من ریخت همینطور برای خودش. اشکان نیز منتظر بفرما بود.‌ای داد بیداد، چه کنم؟ مادر نیز بشقاب خود و وریتی را پر کرد و گفت بسم‌الله. وریتی یکی‌ از آن مخلفات را برداشت و با اکراه در دهان گذاشت و گفت بس است ممنونم. و زود پشت بندش یک جرعه پپسی رفت بالا. من یک قاشق در دهان گذشتم که گلاب به روتون نزدیک بود درجا پس بدم ولی‌ به فکر آن آش خوشمزه آنرا فرو دادم و دومین قاشق را نیز زیر نگاه‌های مشتاق رضا و اشکان فرو دادم و دیدم که نه میبایستی بشقاب تمام شود چون دیگر بهانه‌ای نبود و میبایستی لااقل من از خجالت صاحب خانه بر میامدم. تند تند آن اعضای درونی‌ گوسفند را بلعیدم و تمام کردم. قاشق را به روی بشقاب نهادم و گفتم خوب بود! چه غلطی کردم این حرف را زدم خدا! ناگهان یک کفگیر پر “جغور بغور” دوباره در بشقابم نزدیک بود ریخته شود این دفعه توسط مادر بچه ها که معذرت خواستم و بهانه اروپایی بودن خود را کردم که نهار یا نمی‌خوریم یا خیلی‌ کم میخوریم. پیدا بود که تا حدی متقاعد شده بودند. یک بطری نوشابه پرتغالی را در لیوان بزرگم ریخته تا ته نوشیدمBlue is the warmest color

آنروز آخرین روزی بود که وریتی در یزد میماند ولی‌ من دو سه‌ روز دیگر خیال داشتم این شهر باستانی را بیشتر ببینم. همانروز عصر او با اتوبوس به مقصد بم و سپس کرمان رفت. با هم خداحافظی کردیم و آرزو کردیم که باز هم یکدیگر را در گوشه‌ای از این جهان پهناور ملاقات کنیم. ولی‌ می‌دانستیم که چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد. دختر با احساس و خون گرمی‌ بود و دلم برایش تنگ خواهد شد ولی‌ چه میشود کرد؟ دنیای جهانگردان همین است. با مردمان بسیاری اشنا میشوی که میدانی‌ آنها را فقط برای چند صباحی خواهی دید و بس. میشود گفت همان زندگی‌ با اقوام و خانواده است با سرعت بیشتر. خلاصه مطلب اینکه تا میتونی‌ از خانواده و دوستانت لذت ببر چون این فرصت‌ها از دست رفتنی هستند. دیگه خیلی‌ رفتم تو بحر فلسفه و عرفان. مثل اینکه شناخت اندک حافظ و سعدی در شیراز من را “متحول” ساخته و من یک آدم دیگری شده ام! نه

آنگاه با اشکان و رضا سوار لندرورشان شده از معبد زرتشتیان و آتش همیشگی‌ آنان دیدن کردیم. هنوز به داخل معبد نرفته متوجه همان گروه جت سواران اشرافی انگلیس شدم که آنجا پلاس بودند و منتظر رهنما که داخل شوند. زود خود را زدم به کوچه علی‌ چپ و رویم را آنطرف کرده به طرف درب اصلی‌ معبد رفتم. شتر دیدی ندیدی. معبد زرتشتیان ساختمان متوسطی بود در یک باغ وسیع و یک استخر دایره شکل. داخل آن محل شعله آتشی بود که توسط محفظه شیشه‌ای محافظت میشد و بالایش آرم مرد بالدار جلوه خاصی‌ به آن آتش چند صد ساله میداد. گفته میشود آن آتش در سال ۴۷۰ بعد از میلاد به معبدی آورده شد که بعدها در سال ۱۱۷۴ میلادی (هنوز سعدی سی‌ چهل سالی‌ به بدنیا آمدنش مانده بود) به معبد اردکان آورده شد. سپس در سال ۱۴۷۴ آن آتش مقدس همیشگی‌ به یزد آورده شد و به کمک مغها و روحانیون زرتشتی با چوب بادام و زرد آلو افراشته و شعله‌ور میماند تا به امروز و آینده. از این قسمتش که بگذریم بقیه محل زیاد جای تاثیر گذاری نبود

در این هنگام بود که ناگهان فکری به سر رضا خطور کرد و با اشکان در میا‌ن گذشت که او هم نگاهی‌ به ساعت خود کرده سریع به علامت موافقت تکان داد و سپس رو به من کردند و صورت کنجکاو مرا دیدند که منتظرم بدانم در چه موردی حرف میزند. رضا به من گفت یک محل مهم زرتشتیها نیز در روستایی به نام چک چک است که مقداری فاصله اش زیاد است ولی‌ اگر همین الان راه بیفتیم میتوانیم خود را به آنجا رسانیده از آن محل نیز دیدن کنیم. من را میگی‌؟ از خوشحالی پریدم بالا و گفتم عالی‌ پس معطل چی‌ هستیم؟ چند عکس گرفتیم و پریدیم تو ماشین و ده‌‌‌ برو که رفتی‌. در طول راه که اغلب خاکی می‌بود رضا و اشکان هوس آرتیست بازی به سرشان زد و در بیابان شروع به ویراژ دادن و چرخ ۳۶۰ درجه‌ای با آن لندرور زهوار در رفته کردند و پیدا بود که از این کارشان لذت فراوان میبرند و قالب من را تهی کردند ولی‌ به خیر گذشت. منظره دشت پأیین تا بی‌نهایت صحرا بود و آسمان آبی که عظمت خاصی‌ داشت

به چک چک رسیدیم که روستایی بی‌ آب و علف بود و گرمای نیمه روز آنجا را غیر قابل تحمل میکرد. در اینجا معبد زرتشتیان باستان بوده که امروزه خالی‌ از سکنه‌ می‌باشد ولی‌ سالی‌ یکبار زرتشتیان همه از اقصی نقاط دنیا به آن‌ محل مقدس آمده فرائض دینی خود را انجام میدهند. هنگام این زیارت نیز بد‌ترین موقع سال برای آن مکان میباشد، یعنی سه‌ ماه بعد از نوروز که می‌خوره به اول تابستان که فکرش را که می‌کنم و با مقایسه آن دمای هوا آن‌ موقع سال میتواند واقعا به جهنمی تبدیل شود ولی‌ خوب اعتقاد دارند و جزای مؤمن بودن در این دیار تحمل سختیهاست که از خجالت خداوند بدر آیند. بگذریم آنجا آتشکده باستانی زرتشتیان است که هنگامی که ما رسیدیم هیچ جاندار زنده‌ای را آن اطراف مشاهده نکردیم. داخل محوطه که شدیم به صدای بلند گفتم “هلو” پس از مدتی‌ یک نفر از داخل ساختمان کهنه و قدیمی‌ بیرون آامد که نگهبان آن معبد می‌بود. او ما را با خوش رویی تحویل گرفت و با ما دست داد. به نظر می‌رسید که از دیدن آدمیزاد در آن‌ موقع سال بسیار محظوظ گشته بود و در آن‌ بیابان برهوت حسابی‌ حوصله‌ اش سر رفته. او ما را به داخل معبد راهنمایی نمودو درب بزرگ آهنی را برایمان باز کرد. تابلویی در مدخل آن محل مقدّس نظرم را جلب کرد. از اشکان پرسیدم نوشته آن‌ به انگلیسی چه میشود؟ او با کمک رضا و ایما و اشاره‌ بهمن حالی‌ کرد که نوشته بانوانی که دوران ماهانه خود را میگذرانند حق ورود به آتشکده را ندارند

آنجا محل کوچکی بود که روی تخته سنگی‌ در سینه کوهی خشک و تفته از تابش مدام آفتاب سوزان در دوران باستان بنا شده بود. قدمت آنرا نمیدانستند. نام آن محل معبد آتش جاویدان می‌بود که داخل اتاق پوشیده از دوده و خاکستر ناشی‌ از سوختن آن شعله میبوده ولی‌ ما هرچه دنبال آن آتش مقدّس گشتیم کمتر یافتیم تا اینکه نگهدار معبد متوجه کنجکاوی ما شد و گفت که آتش خاموش است!! تا هنگام زیارت که آتشی از معبد دیگری به آنجا بیاورند. ما رو میگی‌؟ کلی‌ خیط شدیم و یک عکس گرفتیم و از نگهبان خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم. مثل اینکه آن آتش آنقدر‌ها هم که میگفتند “جاویدان” نبود. آنگه در حیاط به دو توریست اهل نیوزلند برخوردیم که آنها نیز خود را با یک اتومبیل شخصی‌ کرایه ای به آنجا رسانیده بودند. جریان را به آنان نیز گفتیم و آنها نیز کلی‌ کنف شدند. محوطه حیاط پر از آشغال زائرین زرتشتی طبیعت پرست بود. بعد از اینکه آن توریست‌ها نیز از داخل اتاق بازگشتند، کمی‌ همت کرده آن آت و اشغال‌ها را برداشته در سطل اشغال انداختیم و زمین زرتشت را برایشان تمیز کردیم و راهی‌ یزد شدیم

به یزد که رسیدیم هنگام نماز مغرب بود و اذان‌ها بودند که از بلند گویهای مساجد به گوش می‌رسید ولی‌ به علت تعدد مساجد و هماهنگ نبودن، اذان‌ها به صدای گوش خراشی تبدیل شده بودند که ناخوشایند بود. میتوانستند با کمی‌ ابتکار آنها را هماهنگ سازند ولی‌ کو گوش شنوا. آن‌هم از یک کافر. بعد از رفتن وریتی، من به اصرار رضا و اشکان دو شبی را منزل آنها ماندم و مقداری صرفه جویی‌ در کرایه اتاق کردم که لازم بود. غروب آنروز بعد از بازگشت از معبد زرتشتیان رضا کار داشت ولی‌ اشکان من را به پارکی‌ نزدیک هتل پارسیان برد که از قرار محل عشّاق و میعادگاه دلدادگان جوان می‌بود. آنجا نزدیک حوض فواره داری یک قهوه خانه با سلیقه خاصی‌ تزئین شده بود و تخت‌های مفرش و مخدّه گذارده بودند. اشکان با دو سه‌ نفر سلام و علیک کرد و تختی گرفتیم و سفارش چای و قلیان دادیم. آنگاه متوجه شدم چرا آن تخت را انتخاب کرده بود. چون تخت پهلویی چند دختر جوان نشسته بودند. او آنها را کمابیش میشناخت و مرا به آنان معرفی‌ نمود. همگی‌ به من گفتند “هلو” و پکی زدند زیر خنده

سپس یکی‌ از آنان آمد و نشست لب تخت ما واز من اسمم را پرسید. جواب دادم جیمی، پرسید معنی آن‌ چیست؟ گفتم راستش نمیدانم چه معنی میدهد. آنگاه از او نامش را پرسیدم، گفت که نامش “خاطی” میباشد. پرسیدم یعنی چی‌؟ گفت کوتاه “خاطره” گفتم پس من به “خاطی” بسنده می‌کنم. آنگاه به دوستانش اشاره کرد و از من پرسید که کدام یک از آن دختران را می‌پسندم؟ گفتم منظورت را نمی‌فهمم. پس از کلنجار رفتن با زبان انگلیسی ناقصش منظورش را بهتر ادا کرد و گفت کدام یک به نظر من زیبا میایند؟ پاسخ دادم که همه آنها زیبا هستند و در دلم گفتم بجز خودت! که چاق و فربه می‌بود و انگشتانی مانند سوسیس داشت. گفت نه واقعا بگو کدام یک را بیشتر دوست میداری؟ من که نمی‌دانستم چه بگویم و از طرفی‌ جزای دختر بازی در ایران را می‌دانستم باز طفره رفتم و لبخند زدم ولی‌ پیدا بود که او دست بردار نیست. ناچار گفتم اونی‌ که روسری زرد به سر داره خاطی‌ قه قه زنان به طرف دوستانش بازگشت و با همان دختر خانم بازگشت در حالیکه بقیه او را تشویق میکردند

باز دوباره گفت “هلو” گفتم علیک هلو. او آن دخترک را به من معرفی‌ کرد و گفت نامش “سوسن” می‌باشد. گفتم از آشنایی با شما خوشوقتم. خاطی گفت که در کشور من او را “سوزان” می‌گویند که آن در فارسی به معنی آتشین و داغ است و یک سقلمه به سوسن زد و هردو خندیدند. البته سوسن خجالتی تر از خاطی می‌بود ولی‌ بامزه و زیبا بود. من هم روی شیطنتم باز شد و به او گفتم شما یک خانم زیبای داغ هستید و همگی‌ خندیدیم از جمله دوستم اشکان که با دلواپسی این جریانها را نظاره میکرد

آنها دوباره به نزد دوستانشان باز گشتند در حالیکه با ما با ایما و اشاره و حرکات دست و چشم در ارتباط می‌بودند. دوباره همان “خاطی خیکی” برگشت پیش ما و به اشکان چیزی به فارسی گفت که هردو به صدای بلند خندیدند و اشکان رو به من کرده گفت که خاطی میخواهد بداند که آیا مایل هستم با سوسن ازدواج کنم؟ در دلم یکه خوردم ولی‌ خونسردی انگلیسی خود را حفظ کردم و به آرامی پاسخ دادم که فعلا زود است در این مورد تصمیم بگیرم! و هر سه‌ زدیم زیر خنده. در این هنگام همسر آینده من، سوسن، چون انگلیسی خوب نمیدانست محبت خود را با خریدن یک چیزبرگر برای من نشان داد که بسیار آبدار و خوشمزه بود

خاطی به زحمت به انگلیسی درباره سوسن میگفت که ۲۲ سال دارد و دانشجوی سال آخر دانشگاه است و رشته اش فیزیک میباشد. در دلم از اینکه او را دست کم گرفته بودم شرمنده شدم و نمی‌دانستم که با یک دختر باهوش و با سواد که از من دیپلمه درجه اموزشیش بیشتر می‌بود “ازدواج” خواهم کرد! من از سوسن برای چیزبرگر تشکر کردم و او با لبخند پاسخ من را داد و سری تکان داد و به نزد دیگر دختران بازگشت. در این هنگام من نیز به تلافی آن محبت یک چیزبرگر از همان دست فروش خریداری کرده به نزد آنان رفتم و به او تقدیم کردم که با خنده گفت “تنک یو” و من به فارسی‌ گفتم “نوش جان” که همگی‌ به شدت خندیدند و من به نزد اشکان بازگشتم که مرتب دور و بر را میپایید که مبادا سربازان یا کمیته چیان سر برسند و بساط عیش ما را به هم زنند

دختر‌ها قبل از ما آن محل را ترک کرده بودند ولی‌ ما با لندرور قار قارک از نزدیک آنها گذشتیم در حالیکه نمیخواستم من را در آن‌ اتومبیل ببینند ولی‌ دیدند و به من و اشکان دست تکان دادند و ما نیز متقابلاً برایشان دست تکان دادیم و خداحافظی کردیم. در منزل رضا و اشکان مادرشان شام لذیذی از گوشت برّه و برنج دم کرده تهیه دیده بود که با میوه‌های آبدار و در آفتاب رسیده به عنوان دسر پایان یافت. چه انگورهأیی، به اندازه توپ گلف! انجیرها را که دیگه نگو، عالی‌ و آبدار. خرماها هم که جای خود داشتند و از شیرینی‌ دهان را از تعجب باز میداشت‌ که چگونه میوه‌های ایرانی اینقدر خوشمزه و شیرین هستند. اصولا میتوان تصور کرد که در ممالک اروپایی به علت ازدحام ترافیک و جمعیت متقاضی میوه‌ها را زودتر از درخت میکنند که در راه خراب نشود و تا به سوپر مارکت‌ها برسد قابل خرید باشند. مخصوصا این را در مورد گوجه فرنگی‌‌ها میتوان مشاهده نمود. هرچه گوجه‌های ما در انگلیس سفت و کال هستند، در ایران رسیده و قرمز و آبدار. دیگه هرچی‌ از میوه‌های ایران بگویم کم گفته‌ام

بعد از شام تلفن زنگ زد و اشکان گوشی را برداشت و بعد از مختصر سلام و علیکی گوشی را به طرف من دراز کرد و گفت برای تست! تعجب کردم که چه کسی‌ می‌دانست که من اینجا هستم و این شماره را از کجا بدست آورده؟ که با شک و تردید گوشی را گرفتم و گفتم هلو؟ دیدم صدایی نمیاد. به اشکان نگاه کردم و گفت که “نامزدت است!” دوباره گفتم هلو؟ صدای سوسن بود که فقط گفت هلو و بعد چند دختر زدند زیر خنده!!‌ای بابا چه گیری کردم ها! گوشی را دوباره بدست اشکان دادم که با او صحبت کرد و سپس با خاطی حرف میزد چون متوجه شدم نامش را گفت سپس رو به من کرد و گفت که سوسن مایل است تو را فردا باز ملاقات کند. من نمی‌دانستم چه بگویم. از یک طرف تنم برای یک دختر بازی حسّابی می‌خارید و از طرف دیگر مایل نبودام این دخترک ساده را گول بزنم و به او وعده و وعید داده باشم و از همه مهمتر از دستگاه حکومتی می‌ترسیدم که اگر بفهمند چوب تو آستینم می‌کنن و بازگشت به وطن را تا ماه‌ها بلکه سالها نخواهم دید. گفتم راستش را بگو که من فردا عازم هستم و میبایستی به ایستگاه قطار رفته به طرف شمال حرکت کنم و وقت برای او نخواهم داشت. اشکان نیز همین حرفها را به فارسی برای سوسن و خاطی گفت و خودش هم عذر خواست که درس دارد و میبایستی در دانشگاه باشد

آنشب که آخرین شب من در یزد می‌بود رضا اتاق خودش را در اختیار من گذارد و خود به اتاق اشکان رفت. ولی‌ تا قبل از وقت خواب برایم از کامپیوترش چند آهنگ از “سلین دیون” و رپ زن معروف “امینم” دان لود کرد و کلمه کلمه با آنها میخواند و گاهی می‌رقصید و ادا اطوارهای با مزه برای من در می‌آ‌ورد که مرا به یاد پدرام و دوستانش در تهران می‌انداخت. سپس رضا خواب خوبی‌ را برایم خوستار شد و شب به خیر گفت و رفت بخوابد. من هم کمی‌‌ایمیل‌هایم را چک کردم، یک‌ایمیل طویل از ریکاردو داشتم از پاکستان! خوشحال شدم که از خودش خبر داد ولی‌ گذاشتم برای بعد بخوانم چون میبایستی بخوابم و نمیخواستم که حواسم هنگام خواب پرت ماجراهایی باشد که ریکاردو نوشته. آنروز صبح از مادرشان تشکر فراوان کرده خداحافظی کردم . ضمنا با اینکه خیلی‌ دلم میخواست بدانم پدرشان کیست و کجاست، هیچ این گستاخی را نکردم و نپرسیدم. رضا و اشکان مرا به ایستگاه قطار برند و از باجه یک بلیت به مقصد شمال خریده در یکی‌ از میادین یزد از آن دو برادر مهربان تشکر فراوان کرده خداحافظی کردم و گفتم بروند به کارشان برساند چون من وقت داشتم در شهر قدم بزنم و مایل بودم از زندان اسکندر دیدن کنم و خود را به ایستگاه خواهم رسانید. آنها نیز ابتدا قبول نمی‌کردند ولی‌ راضی‌ شدند. از خواهر کوچولویشان هم خداحافظی کرده بودم

چند قدمی‌ بیشتر نرفته بودم که ناگهان یک موتورسیکلت جلویم ایستاد و جوان مودبی به انگلیسی گفت کجا میخواهم بروم. گفتم زندان اسکندر. گفت بپر بالا. پریدم بالا با یک تشکر در فکر اینکه او لابد میخواهد پولی‌ درآرد. او هم یک پیچ به گاز موتور داد و با سرعت به راه افتاد. این سرعت در میان اتومبیلها و باری‌ها و گاری‌ها بیشتر شد. ناگهان خود را در همان حالت موتور سواری در رامسر دیدم و به خود لعنت کردم که پسر تو کی‌ میخواهی از تجربیاتت استفاده کنی‌؟ موتور سواری در شهر‌های ایران آن‌هم پشت ترک نشستن یعنی جانت را کفّ دست راننده گذارده ای. ولی‌ طرف مثبتش این بود که من را زود به مقصدم رسانید و مرا جلوی درب سختمانی که از دیرباز به زندان اسکندر معروف است پیاده کرد. دست در جیب کرده دست مزدی بدهم، قبول نکرد، فکر کردم دوباره درگیر مقررات تعارف هستم و دوباره و سه‌ باره اصرار کردم به جائی نرسید. او اصلا پول نمیخواست و برایم بقیه سفر خوشی‌ را آرزو کرد و به همان ترتیب، گاز داد و رفتAyatollah Khomeini, a Leader of the 1979 Iranian Revolution

باز هم تحت تاثیر مهربانی و میهمان نوازی ایرانیان رفتم که همه جا و در هر حال حاضر به کمک به غریبان هستند. به طرف درب ورودی زندان اسکندر براه افتادم. نزدیکی‌‌های درب آن ساختمان باستانی پنج جوان بیست، بیست و دو سه‌ ساله ایستاده بودند و گپ می‌زدند. آنها بی‌ مقدمه با من شروع به سلام و احوال‌پرسی کردند بخصوص دو تای آنها که از پس صحبت کردن به انگلیسی به خوبی‌ بر میآمدند. آنها مرا به نوشیدنی‌ در کافه آنطرف خیابان دعوت کردند که من عذر خواستم و برایشان توضیح دادم که آخرین روز من در یزد میباشد و میخواهم تا آنجا که میتوانم از آثار باستانی شهر زیبایشان دیدن کرده باشم. از ادب و گفتار من معلوم بود که خرسند شدند بخصوص که شهرشان را زیبا توصیف کردم ولی‌ یکی‌ از آنها بعد از مشورت کوتاهی با دوستانش جواب داد که “اگه وقت کم داری وقت خود را تلف نکن و پول ورودی به آن محل را در جیبت بگذار چون ارزش دیدن ندارد!” من اصرار به رفتن کردم و آنان گفتند از ما گفتن از تو نشنیدن برو خودت برای خودت ببین. رفتم و دیدم راست میگفتند. بیش از پانزده دقیقه به طول نینجامید که تمامی آن ساختمان تاریخی را دیدم. اصلا بهش نمی‌اومد که زمانی‌ زندان بوده باشد. حتی می‌گویند حافظ هم از این محل نوشته. هیچ آثاری از سلول‌های زندان دیده نمی‌شد. نمیدانم چرا نامش را زندان گذارده بودند. آمدم بیرون و دیدم همان پنج نفر آنجا ایستاده‌اند و انگار که منتظر من بودند

آنها به من پیشنهاد خوبی‌ دادند و آن این بود که مرا با اتومبیل که هیلمن هانتر می‌بود به مقصد بعدیم برسانند و من با خوشحالی قبول کرده از آنان خواستم مرا به میدان نزدیک راه آهن ببرند. سوار شدیم و در راه بیشتر با یکدیگر اشنا شدیم حتی سر به سر یکدیگر گذاشتیم و آنها برایم جوک گفتند که به زحمت آنها را فهمیدم و خندیدم. جوک را نمی‌شود ترجمه کرد چون لطافتش را از دست میدهد مانند شعر. سر میدان جلوی یک کافه اینترنتی پیاده شدم و از آنان تشکر کردم و خداحافظی کردیم و داخل کافه شدم که یکی‌ دو استکان چای بنوشم و‌ایمیل ریکاردو را بخوانم

ریکاردو در آن ایمیل طولانی از شهرستان زلزله زده بم نوشته بود. او سفارش میکرد که حتما از آنجا دیدن کنم و بقیای شهر را و تلاش ساختن بم بعد از ۴۰،۰۰۰ کشته را ببینم. او میگفت حتی آن شهر زلزله زده ایرانی سگش می‌ارزد به این شهر کوفتی و بی‌ همه چیز پاکستانی. او شهر قطا را میگفت که آنطرف مرز ایران و پاکستان قرار دارد. می‌نویسد که اینجا حتی از میهمانخانه و کافه یا رستورانی خبری نیست. جائی پیدا نمی‌شود که بنشینی و یک دل سیر غذا بخوری. آنجا مردم در فقر شدید به سر میبرند و اهالی آن صورت‌های آفتاب خورده دارند و عموما ژنده پوشند

ریکاردو از بم دوباره می‌نویسد که حتما بروم و به سراغ “اکبر آقا” بروم. او می‌نویسد که بدنبال میهمانخانه‌ای میگشته که در رهنمای توریست‌ها پیدا کرده بوده ولی‌ غافل از اینکه این راهنما قبل از سال ۲۰۰۳ نوشته شده که زلزله نیامده بود. ریکاردو هرچه سعی‌ می‌کند آن آدرس را بیابد موفق نمیشود چون اکثر شهر از جمله آن میهمانخانه تخریب شده بود که پرسان پرسان آن محل را پیدا می‌کند. او از “اکبر آقا” می‌نویسد که صاحب آن‌ میهمانخانه بخت برگشته بوده و اکنون آنجا فقط یک خانه کوچکی برای خود و خانواده اش ساخته و اطرافش را چادر زده به جای اتاق هایی که به میهمانان اجاره‌ میداده. هنگامی که از او قیمت را پرسیده اکبر آقا جواب داده چه فرقی‌ می‌کند؟ جای دیگری نیست که اقامت کنی‌ و من هم آدمی‌ نیستم که از این اوضاع بخواهم سؤ استفاده کنم. او می‌نویسد اکبر آقا یک چادر به من نشان داد و گفت تا هروقت که مایل بودم بمانم و هرچقدر توانستم به او آخر سر پرداخت کنم

ریکاردو اضافه می‌کند که از طرز رفتار و تواضع اکبر آقا متاثر شده و روز آخر مبلغ مناسبی به او در دفتر کارش داده. او نوشته اکبر آقا بدون اینکه به آن‌ دسته اسکناس نگاهی‌ کند یا بشمارد تشکر کرد و آنها را در کشوی میز نهاد و برایم سفر خوشی‌ را آرزو کرد. من حتما توصیه می‌کنم که به بم بروی و سراغ اکبر آقا را بگیری و اگر رفتی‌ سلام و ارادت من را به او ابلاغ نمایی. خوب این هم از این. من فکر نمیکنم سعادت این را داشته باشم که به بم مسافرت کنم ولی‌ به خودم قول دادم در صورت انتشار خاطراتم این تکه نوشته ریکاردو را حتما به نوشته‌هایم اضافه نمایم

از کافه اینترنت زدم بیرون دیدم هنوز سه‌ ساعت وقت دارم. در خیابان قدم میزدم تا به بازارچه‌ای رسیدم. آنجا یک بشقاب بزرگ با عکس زیبائی از طاووس دیدم که ناگهان به فکرم خطور کرد آنرا برای مادر اشکان و رضا بگیرم و برایش ببرم شاید پسر‌ها را نیز یک بار دیگر ببینم. با فروشنده طبق معمول چانه زدم که او یک قران هم کوتاه نیامد. دیدم مغازه روبه رویش نیز مانند همین بشقاب را گذارده برای فروش رفتم سراغ آن فروشنده که فروشنده اولی‌ از پشت سر من به فروشنده دومی‌ داد زد و به فارسی چیزی گفت که در نتیجه قیمت یک کلام باقی‌ ماند. من هم چون قصد کرده بودم آنرا از فروشنده دومی‌ خریداری کرده با یک تاکسی به منزل رضا و اشکان رفتم

همگی‌ منزل بودند و از دیدار مجدد یکدیگر مسرور شدیم. من آن‌ بشقاب را به مادرشان اهدا نمودم که از من تشکر کرد و پیدا بود که از این هدیه به نوعی وصف ناپذیر خوشحال شده بود. او فورا آنرا به آشپزخانه برده و شسته و درونش غذای مفصلی با قطعه‌های بریده شده نان گذاشته نزد ما آورد. آنها اصرار که شام آخر را نیز با آنان صرف نمایم من هم قبول کردم و همین کار را کردم که بسیار گوشت بره لذیذ و مطبوعی بود که با نان تازه تکمیل میشد. بعد از شام فوری رضا من را به ایستگاه راه آهن رسانید و دوباره خداحافظی پر احساسی‌ همراه با در آغوش کشیدن ممتد بین ما رد و بدل شد. قطار سوت زنان از یزد دور میشد

قنات‌های ایران

در راه، غروب زیبای صحرا، نور جادو‌ای خود را بر چشم انداز افکنده بود. نوری کمی‌ زرد توام با نارنجی و آسمان به سرخی و ارغوانی‌ میزد. قطار با صدای یکنواخت و مصمم خاصی‌ به جلو میرفت و گاه گاهی سوتی می‌کشید. از کنار روستاها و قریه‌های متعدد گذشتیم و مزارع نخود و سیفی کاری‌های خیار و طالبی را رد میکردیم. تعجب از این که در این دیار بی‌ آب و علف که باران به سختی گذارش به اینطرف‌ها میا‌فتاد چگونه آب کافی‌ برای مزارع و اماکنشان تهیه میکردند. جواب خود را در کتابی راجع به کشاورزی در ایران یافتم حتی آن جواب را نیز به چشم خود از پنجره کوپه‌ام دیدم. آن “قنات” می‌بود که عبارت بود از یک سری چاه‌های ممتد که به فاصله‌های مساوی از هم در شیب کوهپایه‌ها کنده شده و از ته چاه‌ها به صورت یک تونل افقی طویلی به هم راه دارند. در نتیجه آبها از چاه‌های بالاتر جمع شده بسوی سر پائینی و چاه‌های پایینتر براه میا‌فتاد که در چاه آخری بصورت یک چشمه ساری آب تازه کوهستان بیرون میاید و آن منطقه را سیراب می‌کند. یک نبوغ مخصوص مردم این دیار. برخی‌ قناعت‌ها طولشان به ده‌ها کیلومتر می‌رسد. واقعا من کلاه خود را برای این مردم زحمت کش بر میدارم

می‌گویند قناعت صنعتیست که از ایرانیان به بقیه ممالک خشک راه یافته و قرن‌ها تنها وسیله آبرسانی به شهرها و دهات بوده. از قرار حدود ۵،۰۰۰ قناعت در اقصی نقاط ایران موجود است که کلا مسافتی نزدیک ۵۰۰،۰۰۰ کیلومتر راه‌های زیرزمینی قناعت‌ها را تشکیل میده. تاریخچه قناعت به هفت قرن قبل از میلاد مسیح بر میگردد که آنطور که سینه به سینه نقل شده در زمان پادشاه آسوری، سارگن دوم قنات کنی به بیرون از ایران برده شده و آن هنگامی بوده که سربازانش در جنگ ارومیه مرتب به داخل این چاه‌ها می‌افتادند که پس از اینکه دمش را به روی کولش گذاشته و به دیار خود بازگشته این ابتکار را نیز با خود برده و تلافی شکستش را برای مردمش با به ارمغان آوردن قناعت‌ها در سر تا سر کشورش به انجام رسانیده

در راه بازگشت با تکان‌ها و صدای یکنواخت قطار خوابم برد تا سحرگاه چشمانم را باز کردم و تصویر شگفت انگیزی را از بیابان بیکران دشت کویر در زیر اولین ستیغ صبحگاهی بروی شن‌های کویر مششده کردم که بمانند جواهرات میدرخشیدند و با بالا آمدن آفتاب به درخشندگی آن اضافه میشد و به صورت نوری صورتی‌ رنگ در می‌آمد. این منظره افسونگر با فجان چای تازه دم کرده‌ای که خدمه در سینی‌ها آوردند تکمیل شد. به تهران نزدیک می‌شدیم

من از همان راهی‌ که میامدم به اروپا باز می‌گشتم. راستش نامه ریکاردو باعث شد که من از خیر پاکستان و شرق ایران بگذارم و بقیه اوقاتم و پولم را در ایران و بازگشت آبرومندانه‌ای به اروپا صرف کنم. در ترکیه هم بدم نمی‌آمد چند روزی بیشتر می‌ماندم. آنجا هم به من خوش گذشت ولی‌ ایران چیز دیگری بود. در تهران یک روز بیشتر نما ندم و با اینکه خیلی‌ دوست میداشتم پدرام و پسرها را یا لیلا را ببینم از این فکر صرف نظر کردم چون وقتی‌ باقی‌ نمیماند که من از سفارت آمریکا که امروزه به لانه جاسوسی معروف شده دیدن کنم. تاکسی گرفتم و یک‌راست به خیابانی که راننده سالمند آن‌ میگفت قبل از انقلاب نامش روزولت بوده رفتیم و او مرا جلوی آن عمارات یا بهتر بگویم جلوی دروازه آن‌ پیاده کرد. دیوارهای اطراف دروازه سفارت سابق آمریکا مملو از نقاشی‌های سیاسی مذهبی‌ بودند که خاطرات نه چندان شیرینی‌ را ما بین دو کشور به تصویر می‌آوردند. داخل ساختمان نیز دست کمی‌ از بیرونش نداشت فقط نقاشی‌ها و پوستر‌ها و عکس‌ها تمیزتر و پشت شیشه به معرض دید همگان قرار گذارده بودند. عکس‌ها از دوران گروگان گیری ۵۲ آمریکایی به مدت ۴۴۴ روز، عددی به یاد ماندنی، و عکس‌ها‌یی از شکست نیروی هوائی آمریکا در بیابان‌های طبس و همچنین عکس هایی از جنایت‌های جنگی آمریکا و انداختن هواپیمای مسافری ایرانی‌ توسط موشک شلیک شده از یک ناو هواپیما بر آمریکایی در خلیج فارس و کشته شدن ۲۹۰ مسافر ایرانی‌ و دیگر عکس‌ها و نوشته‌ها در کنار لوازم کار کارمندان سفارت مانند ماشین تحریر، دستگاه پلی‌ کپی‌، دستگاه پاسپورت زنی‌ و غیره که مجموعاً آن موزه‌ را تشکیل میداد

طرف‌های غروب خود را به ایستگاه راه آهن تهران رسانیدم که توسط آلمانی‌‌ها قبل از جنگ جهانی‌ دوم ساخته شده و از طرح آرشیتکتی آن معلومه که کار آلمانی‌ هاست. سوار قطار تبریز شدم و رفتم تو کوپه‌ام و خوابیدم. صبح صبحانه آوردند که از چای آن لذت بردم. قطار همچنان میرفت ولی‌ سر راه در چند ایستگاه ایستاد و مسافر گرفت. به تبریز میرسیم. کوله‌ پشتی‌ خود را برداشته یک راست به سراغ ناصر خان در دفتر راهنمایی توریست میروم که آدرس و چگون‌گی رفتن به قصر بابک را از او جویا شوم. راستش کمی‌ هم دلم برایش تنگ شده بود و از دیدار مجدد او خشنود شدم، پیدا بود که او نیز از اینکه من را دوباره می‌بیند و شرح سیر و سفرم را در ایران شنید، خرسند می‌بود

آنجا با دو توریست اشنا میشوم یک کانادائی و یکی لهستانی. اولی‌، با من همسفر شد و دومی‌ آنجا بوده . او به ما کمک فراوانی کرد که چگونه از قصر بابک دیدن کنیم. آن لهستانی کوله‌ پشتی‌ به پشت به من و آن کانادائی که معلوم شّد نامش‌ایآن است میگفت دو راه برای صعود از کوهی که به به قصر بابک میرسد موجود است. یک راه طولانیتر با شیب کمتر و آسانتر که در سینه کوه از میان درختان انبوه می‌گذرد ولی‌ او معتقد بود که دومی‌ با اینکه سخت تر است و شیب تندی دارد از مناظر زیباتری بر خوردار است. من و‌ایآن قبول کردیم از راه دوم برویم. ناصر خان ما را به یک دیزی آبگوشت در یک کافه سنتی دعوت کرد. خیلی‌ خوشمزه بود. از همان تهران که با لیلا و مادرش به اتفاق ریکاردو در آن محل باستانی آبگوشت خرده بودم دیگر فرصت دست نداد که باز هم از این غذای ملی‌ ایرانی محظوظ شوم‌ ایآن هم پیدا بود که داشت کمال لذت را می‌برد بخصوص هنگام کوبیدن مخلفات با گوشت کوب

با‌ ایآن شب را در یک میهمنخانه بسر بردیم و صبح زود روز بعد، یک مینی‌بوس به قصد قصر بابک گرفتیم ولی‌ من ابتدا یک جعبه شیرینی‌ گرفتم و به دفتر شهرام رفته برایش بردم. چون می‌دانستم که صبح‌های زود به سر کارش میاید. او از دیدن من خیلی‌ خوشحال شد و من را در آغوش گرفت. او اصرار کرد که کوله‌ پشتی‌ خود را آنجا بگذارم و سبک بال به کوه نوردی بروم و غروب بیایم به دفترش که به تفاق براویم منزلش برای یک شام آخر! و اضافه کرد که کیمیا هم خوشحال میشود من را دوباره ببیند. قبول شد! با‌ایآن‌ به طرف قصر بابک براه افتادیم

به پای کوه رسیدیم و باز مردد بودیم که کدام راه را انتخاب کنیم. بالاخره تصمیم گرفتیم هر کدام یک راه را برویم و آن بالا که رسیدیم برای یکدیگر تعریف کنیم که چگونه بوده و پایین آمدن را از راه دیگر برویم همین کار را هم کردیم. من از راه تند تر و‌ایآن از شیب کمتر به راه افتاده به طرف قله کوه و مقر بابک، عصیان گری که علیه اعراب جنگید، به راه افتادیم. هر دو راهی‌ که من و‌ایآن طی‌ کردیم از مناظر زیبائی بر خوردار بود. کًل سیاحت قصر بابک یک روز کامل را می‌گیرد. آن بالا که رسیدم هنوز‌ایآن نرسیده بود ولی‌ بعد از حدود نیم ساعت او نیز خود را رسانید

وهردو از آن محل تاریخی دیدن کردیم. از آن محل که روزگاری مقر بابک و مردانش بوده چیز زیادی باقی‌ نمانده بود. بیشتر سقفها و دیوارهایش ریخته بود ولی‌ دیوار‌های سنگی‌ هنوز باقی‌ بودند

آن بالا با چند جوان ایرانی نیز آشنا شدیم و با یکدیگر دست دادیم و عکس گرفتیم. آنها از من و‌ایآن میپرسیدند که از کجا میاییم و به کجا می‌رویم. از شرح مختصری که به آنان دادم بی‌ اندازه خشنود شده بودند. آن جوانان میگفتند که از تهران میایند و همکلاسی در یک دانشگاه هستند. آنها میگفتند آن محل در روز تولد بابک غلغله میشود و عده‌ زیادی به آنجا هجوم می‌آورند و یاد این قهرمان ایرانی را که پایه استبداد اعراب را لرزانید گرامی‌ میدارند. آن جوانان از‌ایآن بیشتر خوششان آمده بود چون اهل کانادا بود و مثل من انگلیسی نبود ولی‌ با من هم شوخی‌ میکردند و سر به سر یکدیگر میگذاشتیم. آنها انگلیس را پشت انقلاب اسلامی ایران می‌دانستند ولی‌ آنرا علیه من شخصی‌ نگرفتند. هنگام پایین آمدن آنها همچنان فریاد می‌زدند “کانادا” و ما هم جواب می‌دادیم “ایران” و پیدا بود که از این تفریح لذت می‌بردند

غروب به تبریز بازگشتیم و از‌ایآن خداحافظی کردم. او به سوی جنوب میرفت. برایش مسافرت خوشی‌ را آرزو کردم به او اطمینان خاطر دادم که خوش خواهد گذشت. او نیز پیدا بود که به یک چنین قوت قلبی نیاز داشت. یک شب و یک روز دیگر در تبریز میماندم قبل از اینکه از ایران خارج شوم. به ناصر خان قول داده بودم فردای آنشب به سر کلاس انگلیسی دوستش بروم و برای شاگردانش صحبت کنم. این کار را با رغبت فراوان پذیرفته بودم. دوست میداشتم با دانشجویان سر کلاسشان گپی‌ زده باشم و از‌ خودم و تجربیاتم در این سفر‌ها برایشان بگویم. باریکلا ناصر خان ماشاالله به فکر همه هست. او واقعا یک مدیر است چه برای کار خود و چه برای دیگران. او انصافا نمونه یک آدم خوب و با وجدان است و بایستی اقرار نمایم، کله اش مثل ساعت کار می‌کند. رفتم به سوی دفتر شهرام

در درفترش شهرام منتظرم بود. سوار یک تاکسی شدیم و به منزلش رفتیم. کیمیا از دیدن دوباره من بسیار ابراز خوشوقتی کرد. وقت زیاد نداشتیم. هم آنها فردایش میبایستی به سر کار و زندگی‌ خود میرفتند و هم من میبایستی اول صبح با ناصر خان به کلاس زبان دوستش برویم. سر میز شا‌م از مسافرتم به شمال، تهران، و تمامی آنجا هایی که دیدن کردم گفتم و از دوستان خوب و دیوانه‌ای که در تهران و همدان و یزد پیدا کردم و اینکه چقدر سعی‌ کردند به من خوش بگذارد و من با خاطره‌ای خوش از ایران بروم و از ریکاردو و سفرش به بم و پاکستان و غیره

پیدا بود که آن زوج جوان سراپا گوش شده بودند و به من گوش فرا داده بودند. شام مختصری بود و بی‌ تعارف که همگی‌ را سیر کرد. کتلت و سیب زمینی‌ سرخ کرده با نان سنگک و دسر نیز بستنی خوردیم و خداحافظی نهایی را به انجام رسانیدیم. قول دادیم که با ایمیل در تماس باشیم. با تاکسی به اتاقم بر گشتم و از فرط خستگی‌ آنروز زود به خواب رفتم

صبح صبحانه را با ناصر خان در یک قهوه خانه خردیم، نان بربری، نیمرو با پنیر و کره و عسل. چای که جای خود دارد. ایرانیان مانند انگلیس‌ها جانشان به چایشان بسته . لأقل در مورد چای هم عقیده هستیم. ناصر خان کمی‌ از کلاس خصوصی زبان انگلیسی دوستاش صحبت کرد که چند مرحله دارد و از اول دارد تا پیشرفته و کلاس تافل برای دانشجویانی که بخواهند به دانشگاه‌های ممالک انگلیسی زبان بروند. طبق معمول او پول صبحانه را به قهوه چی‌ پرداخت کرد و با یک تاکسی عازم آن محل شدیم

در راه خودم را آماده می‌کردم که چگونه با شاگردان صحبت کنم. فکر اینکه پشت به تخته ایستاده‌ام و با آن نوجوانان دارم صحبت می‌کنم درونم را قلقلک میداد. کلاسها در بالای شهر تبریز و محل اعیان نشین آن شهر واقع گشته بود. جأیی که کمتر حجاب‌های سیاه و پررنگ میدیدی و در عوض افراد با رنگهای متنوع و شاد حتی البسه به سبک غربی میدیدی. تاکسی به دستور ناصر خان جلوی یک ساختمان دو طبقه ایستاد و ما داخل شدیم. مدیر آن اموزشگاه از ما به گرمی‌ استقبال کرد و از من تشکر که قبول زحمت کرده به موسسه کوچک آنها آمده ام. من نیز متقابلاً ابراز خوشوقتی که این درخواست از من شده. او سپس من را به کلاسی که دوست ناصر خوان مشغول تدریس می‌بود راهنمایی نمود. وارد شدیم، همگی‌ از جای برخواستند. من از این کار خجالت کشیدم کمی‌ هم خنده‌ام گرفت ولی‌ به روی خودم نیاوردم

معلم که از دیدن من ابراز خشوقتی میکرد با من دست داد و من را به کلاس معرفی‌ کرد. از آنها خواست که به من بگویند “هلو میستر” آنها نیز هم صدا همین را به زبان آوردند. من متقابلاً به آنها گفتم “هلو هاو آّر یو؟” و آنها همگی‌ جواب دادند “فاین تانک یو” معلم از من خواست که برایشان بگویم از چه کشوری هستم و از تجربیاتم از مسافرتم در ایران برای همگی‌ صحبتی‌ کنم. من نیز پاسخ دادم با کمال میل این کار را خواهم کرد. آنگاه بعد از یک مکث هوشمندانه شروع به سخنوری کردم. خیلی‌ شمرده حرف را آغاز کردم. از کشوری که در آن‌ به دنیا آمدم گفتم و اینکه در کودکی در کدام شهر‌ها زندگی‌ کردهام و به چه مدرسه هایی رفتم. گفتم که بعد از تمام کردن دوران دبیرستان کمی‌ کار کردم و پولی‌ جمع کرده دست به مسافرت اروپا و آسیا زدم که ایران مقصد نهایی من شد چون خیلی‌ در این کشور، کشور شما، به من خوش گذشت. چند دختر داشتند زیرکانه به من و به هم دیگه نگاه میکردند و گاهی‌ یکی‌ از آنان پکی میزد زیر خنده ولی‌ زود و قبل از اینکه معلّم به او اخطار دهد جلوی خنده‌شان را می‌گرفتند

هنگام سوال و جواب رسید. اولین شاگردی که دستش را بلند کرد یکی‌ از همان دختر هایی بود که یواشکی به حرفها و بامزگی‌های من میخندید. او پرسید که آیا من مارکو پلو هستم؟ ” آر ایو مارکوپولو؟” و همگی‌ زدند زیر خنده. من و معلم همزمان گفتیم که بله همیطوره. یکی‌ دیگر از دخترکان شیطان دست بلند کرد و پرسید که به نظر من ایران بهتر است یا انگلستان؟ من که از این سوال مستقیم و رک ‌ یکه خورده بودم کمی‌ فکر کردم که چگونه به بهترین وجه ممکنه جواب این سال را بده ام که نه احساسات آنان جریحه دار شود و نه غرور ملی‌ من پایمال شود! آنوقت گفتم که هردو خوبیهای خودشان را دارند و بدی‌های خودشان را. نمی‌شود مقایسه کرد. آنگاه آن دخترک پرسید که چرا نمی‌شود؟ من پاسخ دادم که مثل این است که بگویی سیب بهتر است یا پرتقال؟

آن دختر خانم زیرک بلا فاصله جواب داد “البته که پرتقال بهتر است” و من خندیدم همینطور بقیه. گفتم این به نظر شما اینطور میاید ولی‌ خیلی‌ها سیب را به پرتقال ترجیح میدهند. همهمه‌ای کلاس را بر گرفت تا معلم از شاگردان خواست که ساکت شوند و آرامش خود را حفظ نمایند. آن دختر مصرانه اظهار داشت که پرتقال بهتره و شکی‌ هم درش نیست. دیدم که کوتاه نمیاید، مثال دیگری زدم. این بار مستقیماً در مورد هردو کشور سخن راندم و دوباره احساس پروفسوری به من دست داد. از هوای ایران تعریف کردم و گفتم که از انگلیس بهتر است ولی‌ فوتبال انگلیس از ایران بهتره

به نظر می‌رسید که این برهان کار خودش را کرد و کلاس با من هم عقیده شد. هنگام ختم جلسه همگی‌ با من خداحافظی کردند و پرواز بی‌ درد سری را برایم آرزو کردند. من نیز متقابلاً از اینکه آنها وقتشان را به من اختصاص دادند تشکر کرده برایشان آینده روشنی را آرزو نمودم

مدیر اموزشگاه از من خواست که به اتفاق او و ناصر خان که در دفتر منتظر بود چای صرف کنم. قبول کردم ولی‌ زود پس از صرف چای خداحافظی کردیم و ناصر خان من را با یک تاکسی به فرودگاه رسانید. در فرودگاه با من خداحافظی گرمی‌ به عمل آورد که با دست دادن‌های ممتد و طولانی توام بود و از اینکه به سر کلاس دوستاش رفتم بسیار تشکر کرد. من هم از میهن نوازی وی و راهنمای‌هایش کمال تشکر و ارادت خود را به شخص خودش ابراز داشتم. او من را روانه درب ورودی به پرواز‌های بین‌المللی کرد و من بسوی باجه هواپیمأی ملی‌ ایران به مقصد استانبول روانه شدم و در حالیکه در دلم از دورانی که در ایران بسر بردم خشنود بودم داخل هواپیما شدم. خدا حافظ ایران. خداحافظ

پایان ترجمه

Image

خود فریبی

خود- فریبی

نوشته تخصصی هربرت فینگارت

  ترجمه و تالیف محسن شجاع نیا

___________________________________________

مقدمه مترجم

خوب به یاد میاورم جمله “خودت را گول نزن” را که در جوانی‌ بارها از پدر می‌شنیدم. اگر در خوش خیالی‌های جوانی‌ درمی‌یافت که دارم به سوی هدفی‌ نا معلوم میروم آن حرف را میزد. انسان هرچه جوانتر باشد ریسک و خطر را راحت تر قبول می‌کند و آن به دلیل عامل “خود – فریبی” می‌باشد که برخی‌ آنها را افکار “دلخوش کننده” مینامند که اغلب موارد به شکست مینجامد و باعث دل سردی شخص میگردد. با اینکه هیچوقت نتیجه انتخاب یک ریسک Image result for self deception quotesمعلوم نیست ولی‌ از آنجا که در اغلب ریسک‌ها احتمال باخت بیشتر از برد است والدین همواره فرزندان خود را از ریسک برداشتن بر حذر میدارند. خود- فریبی در عین حالی‌ که میتواند خطرناک باشد میتواند فرد را به سوی آینده‌ای بس نامعلوم بکشاند که احتمال دست یابی‌ به هدفش را بسیار اندک میسازد. بوده اند کسانی‌ که خود – فریبی را ابزاری کردند برای افکار جاه طلبانه و موفق هم شدند. رویا ی تسخیر ممالک در طی‌ تاریخ همواره از “خود -فریبی” سر چشمه می‌گرفته و عامل و محرک کاشفان و مخترعین بوده ولی‌ آن برای تعداد اندکی‌ رخ می‌دهد که بخت نیز با آنان یاری نموده. بقیه‌ به داخل سطل‌ زباله “خوش – باوران” ریخته می‌شوند و دیگر نامی‌ از آنان به میان نمیاید. حس ناخود آگاه “خود – فریبی” حسیست که آدمی‌ را وادار به کار هایی میسازد که از استاندارد و قوانین عرفی و قضائی اجتماع فراتر می‌رود. چه فرقیست بین دو برادری که یکی‌ کاپیتان کشتی‌ اکتشافی دنیای جدید میشود و دیگری زندگی محافظه کارانه تری را انتخاب مینماید و در دهکده خودش می‌ماند و به کاری معمولی دست می‌زند. البته از آنجائی که تعداد کاپیتان‌ها و ملّاحان گم و گور شده در دریاها صد‌ها برابر کاپیتان‌های موفق است آیا بهتر نیست که روش برادر محافظه کار را تائید نمائیم و زندگی‌ مطمئن بی‌ دغدغه را به ماجرا جویی‌ ترجیح بدهیم؟ با اینکه بسیاری از ما انتخاب دوم را بر میگزینیم ولی‌ هستند کسانی‌ که اجازه می‌دهند احساس “خود – فریبی” آنان را به افق‌های تازه و نادیده ببرد و راه پر خطر را در زندگی‌ انتخاب نمایند که: سرزمینی در ماورای دریا‌ها وجود دارد

شاید این تنها حسن خود – فریبی باشد چون در اکثر موارد آن حسیست بس مخرب. به غیر از عده قلیلی که به اصطلاح شانس میاورند و خود – فریبی را مبدل به ابزاری برای دست یابی‌ به اهداف دور میسازند، اکثریت قریب به اتفاق ما مردمان این کره خاکی از حس مرموز خود – فریبی متحمل ضرر می‌شویم و آن ضرر را به اطرافیان خود نیز منتقل میسازیم چه آنها نیز فریب رفتار خود – فریب ما را میخورند  که در زندگی‌ خانوادگی و محیط کار قابل مشاهده می‌باشند

 واضح است که هر کس در زندگی‌ به اجتماعات مختلف تعلق میدارد. او لا اقل عضو چند جامعه میشود – جامعه خانواده، جامعه محیط کار،  جامعه دینی، جامعه آموزشی، و بالاخره متعلق به یک شهر، استان، و کشور می‌باشد .  شناخت اصل خود – فریبی مسئله ایست که برای دیگر افراد در جوامع مختلفمان نیز حائز اهمیت است. در هر حال هرچند که این موضوع تیره و مبهم باشد لزوم درک آن‌ و دست یافتن به روش تسلط ٔبر خود – فریبی الزامیست. اصل خود فریبی نه‌ تنها میتواند برای شخص مضر باشد بلکه برای اطرافیان شخص نیز میتواند مضر باشد و حتی با نتایجی اسف انگیز تمام شود. یک فرد مسئول در جامعه خویش، چه در خانواده، چه در محیط کار یا تحصیل، و چه به عنوان شهروند، مسئول دست یافتن به نقاط ضعف در رفتار و Image result for self deception quotesکردار خویش می‌باشد به خصوص اصل خود – فریبی. آیا برای عادات بد، پناه بردن به الکل و مواد مخدر دلیل قانع کننده‌ای دارید؟ “مسابقه نهایی است و من طرفدار این تیم‌ هستم و جائز‌ام هر قدر مشروب بخواهم بنوشم .” یا : “جشن عروسیست و می‌بایست همه کار کرد، چون روز مخصوصیست برای دوست یا قوم و خویش من .” آیا برای دزدی‌های اجناس از مغازه‌ها برای خود دلیل قانع کننده‌ای داریم؟ ” اینها جزوی از سیستم هستند و خسارت به آنها حقشان است .” یا: “اگر اینقدر مالیات می‌دهم پس این برای من مجانی‌ باید باشد . ” و دیگر عذر و بهانه ها. و اینها امثالی به غایت ساده تر میباشند. ما استاد خود فریبی هستیم و قبل از آنکه به ماهیت عمل خویش پی‌ ببریم خود را قانع ساخته ایم

از زمانی‌ که فرصت کمیاب تدریس سه‌ درس اختصاصی رفتار سازمانی، فرهنگ سازمانی، و تئوری سازمانی را در کنار دروس مدیریت تجربه نموده‌ام به اهمیت رفتار انسانها در سازمان‌ها بیشتر پی‌ بردم. در حالیکه زمانی‌ گم در ارقام آماری و محاسبات صرفه که سالیان سال الگوی مدیران شرکت‌های عمده میبوده بودم، مانند آنان در این اندیشه میبودم که هدف یک سازمان تولید است و به حد اکثر رسانیدن بازده. این هدف عمومی‌ تمامی سازمان‌ها ست، چه انتفاعی، و چه غیر انتفاعی و تصمیمات مدیران بر اساس تکنیک‌های کمّی وریاضی‌ شکل می‌گرفته تا اینکه علم جدیدی در مدیریت سازمان‌ها قد علم نمود –  روانشناسی‌ مشتری و ارباب رجوع. دیگر فقط ارقام نبودند که تکلیف یک شرکت تولیدی را تعیین مینمودند بلکه فاکتور‌ “احساسات” مردم نیز بروی میز مدیران آمد و همگی‌ در تعجب که چقدر این سال‌ها از تأثیر قوی “احساسات” بی‌ خبر بوده اند. بلی علوم  “رفتار سازمانی” در کنار دیگر علوم مدیریت جای گرفت و امروزه از دروس عمده دImage result for self deception quotesانشجویان ام بی‌ آ، در مدیریت بازرگانی، مدیریت صنایع، تحقیق در بازاریابی،  و دیگر رشته‌های مشابه میباشند. در این علوم است که متوجه می‌شویم تمایل به خرید از طرف مشتری چقدر از اهمیت بالایی برخوردار است. آن باعث به میان کشانیدن بحث‌های جدیدی در بازاریابی و تحقیق در رفتار مشتری شد و رد و بدل اطلاعات و توصیه‌های مدیران جوان تر که باعث تمرکز بیشتر بروی “راغب” نمودن خریدار در خرید کالای آنها شد. “رضایت مشتری” در رأس درخت تصمیمات  قرار گرفت و مهمترین اصل و هدف شرکت‌ها شد. گاه با خود می‌اندیشم که چگونه مدیران خبره و تحصیل کرده “خود – فریب” سال‌ها اینچنین در دید “تونلی” خود باقی‌ ماندند و راه و روش همیشگی‌ خود را “ایمن ترین” راه دانستند. آنها بالاخره از راه سخت رقابت‌های جهانی‌ به این امر پی‌ بردند که اگر مشتری کافی‌ به سراغ آنها نیاید تمامی حساب و کتاب‌هایشان پشیزی ارزش نخواهد داشت و چه بسا متحمل ضرر نیز خواهند شّد. اینها همه از همان عارضه قدیمی‌ “خود – فریبی” مدیران سر چشمه میگیرد.  احساسات فرد در سرنوشت یک سازمان، یک خانواده، و شخص خودش به طور مستقیم دخیل است. احساسات خود – فریبی در داخل سازمان‌ها نقش عمده‌ای را بازی می‌کند. رابطه بالادست با کارمندان، رابطه مدیران وسط با مدیران بالا، و به طور کّل به روی رابطه سازمان با دنیای بیرونش مانند سهام داران، ادارات دولتی، سازمانها ی محیط زیست، و غیره، خود – فریبی به روی تمامی این روابط تأثیراتی اغلب غیر مستقیم دارد. احترام به خواسته مردمانی که محیط یک سازمان را تشکیل می‌دهند چه در داخل و چه در خارج از سازمان از مهمترین شعار‌های مدیران جدید قرار گرفت. کمک‌های مالی‌ به بنیاد‌های خیریه نیز مثال دیگری میتواند باشد از این حس نسبتا جدید “مردمداری” در میان سازمان‌های انتفاعی

مثال‌های کلاسیک بسیاری در باره “خود – فریبی” مدیران کمپانی‌های معظم میتوان بمیان آورد از جمله میتوان از جمله Image result for self deception quotesمعروف برادران وارنر در ابتدای ورود صوت در صنعت صامت فیلم یاد نمود: “چه کسی‌ میخواهد به صدای هنرپیشه‌ها گوش کند؟” خوب هنگامی که مدیر عمده و پیشاهنگ صنعت فیلم سازی این حرف را بزند دگر وای به حال افرادی که در این رشته تخصصی ندارند. میتوانم از کمپانی جهانی‌ مایکروسافت نام ببرم که با تمامی ابتکار‌هایش که در متحول ساختن کامپیوتر و خانگی ساختن آن در سطح جهانی‌ داشت هیچوقت اهمیت و لزوم اینترنت را در جهان آینده کوتاه مدت پیشبینی‌ نکرد و بروی آن سرمایه نگذارد؛ آقایان بیل گیتز، پال آلن و استیو ووزنیاک حتی مدیر عامل باهوش منتخبشان، استیو پالمر ، هنگامی به عظمت بازار اینترنت پی‌ بردند که شرکت‌های نو پا یک شبه ره صد ساله رفته بودند و تبدیل به غول‌هایی‌ نظیر “یاهو” ، و “گوگل” شدند. کمپانی‌های ساعت سازی ناگهان با ساعت‌های دیجیتال روبرو شدند و طاق مقاومت نیافتند، شرکت‌های فیلم دوربین سازی با دوربین‌های دیجیتال رو برو و به ورشکستگی افتادند، فیلم‌های هشت  میلیمتری خانوادگی به ناگهان در موج ویدئو شسته شّد و از میان رفت و صنعت ویدئو نیز به نوبه خود با ورود دیسک و دی وی دی از بین رفت و آن صنعت نیز توسط امپی سه‌ و دیگر ضبط کننده‌های صوت و تصویر بروی تراشه و بدون احتیاج به حرکت مکانیکی ‌دورانی دور را از سی‌ دی‌ها و دی وی دی‌ها گرفت، و همه این تحولات در طول زندگی‌ یک جوان رخ داده و این انقلابات را به چشم خود مشاهده نموده

چرا مدیران و صاحبان صنایع مغلوب که تا چندی پیش در عرصه بازار جهانی‌ یکه تازی مینمودند به یک باره از صحنه رقابت محو شدند؟ همه اینها مثال‌هایی‌ از “خود – فریبی”  مدیران و دست اندر کاران آن شرکت ها هستند که به اصطلاح در خواب خرگوشی بسر میبرند و خیال میکنند که تا دنیا دنیاست کالایشان خریدار خواهد داشت. میتوان از پروژه‌های خارج از تصور عاملان و سازندگان آنها نام برد که تبدیل به فاجعه شدند و بزرگی پروژه و تحمل مخارج هنکفت آن مدیران را دRelated imageر “خود – فریبی” مطلق قرار می‌دهد که آنها را قادر نسازد دست از ادامه پروژه پر ضرر بکشند و احمقانه به ادامه آن رأی می‌دهند. به این موارد نام ” تشدید اشتباه” را گذارده اند. مانند پیست اسکی و ساختمان‌های پایین و بالای کوهی  که پس از مدتی‌ از شروع و خرج مبلغی هنفکت دریافتند که راه و جاده مناسب عبور و آمدن مسافر به آنجا وجود ندارد ولی دست از ادامه برنداشته اکنون با یک تأسیسات ورشکسته‌ای روبرو میباشند که در انتظار احداث بزرگراه دارد از بین می‌رود. اینها همه از امثال بی‌ شمار “خود – فریبی” میتوانند باشند

احساسات “خود – فریبی” بودند که همواره مدیران صنایع را تا همین چندی پیش در توهمی از خود – باوری و بی‌ – اعتنایی به مشتری و دیگر افرادی که وجود و پایندگی سازمانشان به آن بستگی دارد فرو برده که “مشتری به ما نیاز دارد و خودش با پای خودش میاید “. البته و صد البته که احساسات “خود – فریبی” میتواند بس مخرب باشد. تمامی قمار بازان بر این امر مهم واقف هستند ” میدونم چی‌ میاد” ولی‌ نیامد و بازنده شد. حس خود – فریبی محرک عمده قمار است که تا وقتی‌ بشر خود را شناخته با انواع و اقسام آن سر و کار داشته

البته تمامی این امثال فقط شامل امور مالی‌ و بازرگانی نمیباشد. امروزه رفتار آدمی‌ چه در بازار، چه در خانه، چه در محل کار یا تحصیل  در رأس فاکتور‌های تصمیم گیری قرار دارد. از “خود – فریبی” که اغلب با “خود – انکاری” توام می‌باشد دنیای بازرگانی به همان نسبت لطمه میخورد که دنیای خانوادگی و شخصی‌. ما همگی‌ به طور روزانه با انواع و اقسام “معامله” و “رد و بدل” روبرو می‌شویم چه معامله حتما شامل پول نمیباشد. تعویض کالا، تبادل همکاری، تبادل محّبت، تبادل بوسه، عشق و علاقه مادر به فرزند و به عکس، وغیره.  ما همواره در حین رد و بدل هستیم چه در محل کار، چه در خانه و چه در زناشویی. هرکسی به طور روزانه معامله می‌کند، حال از هر نوع آن، و دلیل آن‌ نیز اندیشه و خیال نوعی استفاده شخصی‌ست. او در ذهن ناخود آگاه خویش دست به گریبان چالش همیشگیست که آیا آن استفاده چگونه بدست می‌اید، چگونه زیاد میشود، و چگونه با حد اقل زحمت و خرج بدست می‌آید. اینجاست که احساس خود – فریبی حد اکثر تاثیر خود را میتواند داشته باشد

با اینکه مفاد مورد بحث و گزارشاتی که در این کتاب آمده بیشتر بروی روانکاوی و روانشناسی‌ متکیست ولی من با دید خارج از مبحث و از دید اجتماعی نیز به آن می‌نگرم تا دید شخصی‌ و تخصصی، چه نتیجه حاصل از خود – فریبی برای مردم به مراتب میتواند مهمتر باشد تا بر رسی‌ علل و راه مبارزه با آن عارضه. هر کسی‌ با این عارضه دست به گریبان است، فقط در بعضی‌ Image result for self deception quotesبیشتر و در بعضی‌ کمتر پیش میاید ولی‌ مهم موقعیت شخص خود – فریب و سطح تصمیمات اوست که مایه نگرانی‌ و هوشیاری اطرافیان وی میشود؛ آیا شخص خود – فریب فقط در سطح شخصی‌ و در خانه خود فعال است یا از دست اندر کاران و صاحب اختیاران اجتماع است؟ آیا تصمیمات آن فرد تا چه اندازه در نفع و یا ضرر جامعه تاثیر دارد؟ هرچه مقام و حدود اختیارات شخص خود – فریب بالاتر و وسیع‌تر باشد ضرر هایی که میتواند از تصمیم‌های او ناشی‌ شود بیشتر و همگانی تر به نظر میاید. من در عین حالیکه این نوشته را ترجمه می‌کنم از امثالی که در طول تدریس و اداره سازمان‌ها تجربه نموده‌ام در کنار مورد مشابه یاد می‌کنم و با اینکه به اصل “خود – فریبی” به صورت بنیادی نمینگرم معتقدم میبایستی سعی‌ و کوشش محققین در این امر مهم بیشتر به طرف “کنترل” آن حس عجیب و موهوم سوق داده شود تا مبارزه قاطع با آن. آن حس همواره با بنی‌ بشر بوده و همیشه با ما خواهد ماند. این عارضه عارضه ایست که زمان و مکان نمیشناسد و از هیچ الگو و مدلی‌ پیروی نمی‌کند پس چه بهتر که با آن بسازیم تا از سر جنگ درآییم

_________________________________________________________

مقدمه

زمانی‌ که پرتره یک آدمی‌ کشیده میشود خطوط و ویژگی‌های ظاهریست که نمایان میگردند. هرگاه میشد تصویری از خطوط و ویژگی‌های درونی‌ بشر نیز ترسیمی بروی بوم آورد، بدون شک رایج‌ترین آنها، مهارت آدمی‌ در خود فریبیست. محققان بیشماری در رشته‌های روانکاوی این خاصیت بشر را مورد تحقیقات وسیع قرار داده اند ولی‌ هنوز کسی‌ از این نیروی مخرب در ذهن بشر به نتیجه قطعی نرسیده. حتی فلاسفه دوران باستان تا به کنون کمک شایانی به حل اینImage result for self deception quotes مشگل بی‌ درمان نیز نرسانند. اصل “خود گول زدن” که همواره با ” خود گول خوری ” توام می‌باشد آنچنان در ذهن ناخود آگاه بنی‌ بشر جای خوش کرده که صاحب ذهن را از کنترل آن عاجز ساخته. تا به حال هرچه تحقیقات بروی اصل “خود فریبی” به عمل آمده یا با تحقیقات بعدی‌ ردّ شده‌اند یا توسط دیگر محققین همزمان و هم دوره رد می‌شوند . ولی‌ همگی‌ بر یک امر متفق القول هستند: “اگر بخواهیم خود را بشناسیم، از اصل خود – فریبی نمیتوان صرف نظر نمود

در واخر کتاب، من به یک سری نتایج دست یافته خواهم پرداخت و درمان خود – فریبی از طریق باور‌ها و اسطوره‌ها که به نحوی معجزه آسا میتوانند آدمی‌ را از خود – آزاری که از خود – فریبی حاصل میشود تا حدی نجات داده آن احساسات مخرب را  حال به نام شیطان، یا طالع نحس، یا هر عبارتی که در طرق مختلف به آن اشاره رفته شناسایی کرده، با آن مبارزه نمایند. چون از همه اینها گذشته، هر طریقی که آدمی‌ را به کشف درون خویش یارا باشد طریق مثبتی است که از علم و تحقیقات و تحلیل‌های تحلیلگران مجزا می‌باشد. هر طریقی که به تسلط به نفس بیانجامد برای من قدمش بروی چشمم است چه آن مهارت را هیچ محققی در دانشگاه بدست نیاورد. به نظر می‌اید که فقط باورهاست که میتواند آدمی‌ را به آن درجه از مقاومت برساند و آن هم کار آسانی نیست. اگر از کودکی به باور‌ها ی خانوادگی و اجتماعت باور نیاوردی دیگر مشکل خواهد بود رسیدن به  باور‌ها چه باور‌ها را در سنین بالاتر به آن آسانی بدست نخواهی آورد و تأثیر انها به مراتب کمتر از تاثیریست که یک معتقد در کنترل نفس خویش در خود میابد. من به آن نتیجه خواهم رسید که باور‌ها با اینکه میتوانند محدودیت‌های غیر الزامی را به شخص تحمیل نمایند ولی‌ در عین حال میتوانند ابزار مناسبی باشند در مبارزه با خود – فریبی. آیا خود را جواب گوی در مقابل شخصیتی‌ غیر قابل لمس و نامرئی میدانی‌؟ آیا خود را مسئول اعمال خود میدانی‌ حتی اگر آنرا نفس بنامی؟ اینها سوالات عمده این کتابImage result for self deception quotes هستند

در انتها من یک ضمیمه مختصر از توسعه‌ها و تحقیقات جراحی بروی مغز و نتایج رفتاری آن‌ بعد از عمل آورده ام ولی‌ زیاد در عمق مطلب وارد نشدم چون اولا آن یک راه چاره پزشکی‌ و بیولژیکی میباشد در صورتیکه من در طرف روانکاوی و معالجه بیمار از طریق خود آگاهی‌ و تعمق در خویشتن هستم. دلیل عمده دیگر آن نیز لغات تازه ساخته شده بیو – روانشناسی می‌باشد که نه‌ تنها خود من بلکه مطمئنم برای بسیاری از خوانندگان این کتاب نا آشنا خواهد بود. آن مهم را می‌گذارم به عهده متخصصان و دست اندر کاران بیو – روانشناسی

________________________________________________

بخش یکم

خود فریبی

خود فریبی دو تاثیر متضاد بروی فرد میگذارد؛ از او یک مجرم و در عین حال یک مظلوم میسازد. این دو نقش متضاد به خصوص هنگامی که با حس لذت فرار از زیر ملامت همراه شود باعث و بانی‌ بسیاری از “گناهان” آدمیست. “اگر کسی‌ نفهمید عیب ندارد .” در هر حال هرچقدر اصل خود – فریبی مبهم باشد دانسته شده که به سایر ویژگی‌های اخلاقی‌ فرد سرایت می‌کند و آنها را نیز بتدریج به تباهی میکشاند. در اینکه آدمیان ماهرترین موجودات روی این کره خاکی در گول زدن هستند شاکی‌ نیست. چه خود را و چه اطرافیانش را. به قول بولور لیتون، که در دوران ویکتریأی اولین جمله را در این باره به نام خود ثبت نمود: “آسان‌ترین شخصی‌ که یک نفر میتواند بفریبد خود اوست .” و در نیمه قرن بیستم آلبر کامو در آخرین اثر عمده ا‌ش، “سقوط ” Image result for self deception quotesخود – فریبی را مطلب اصلی کتابش ساخته: “پس از کاوش‌ها و پژوهش‌های طولانی بروی خودم، در کمال تأسف به این حقیقت دست یافتم که چقدر من آدم دورو ئی هستم. من چه راحت خودم را در تمامی این سالیان میفریفتم که تا کنون به مخیله‌ام هم راه نداشت” و در جای دیگری مینویسد: ” نتیجه تحقیق من در باره ذهن من را میتوانم در این سه‌ جمله بگنجانم؛ – فروتنی مرا درخشانید، تواضع مرا تسخیر گر‌، و تقوی مرا زورگو ساخت ” و در جائی دیگر مینویسد: “من در این اندیشه بودم که چرا از تنه زدن به آن مرد نابینا در خیابان ته‌ دلم خوشم آمد؟ فهمیدم چقدر قسمتی‌ از من از “غیر” من‌ها بیزار است .” نوشته جالب توجهی‌ از ژاک ریوییر سردبیر و صاحب مجله فرانسه‌ نو: “کاوش‌هایی‌ که برای تخمین اندازه خودفریبی در انسان بکار رفته به مانند تخمین عمق دریا بدون ابزار و آلات لازم و فقط از روی دید به سطح آب می‌باشد.” بر عقیده بسیاری از صاحبنظران علم روانکاوی صحّه میگذارد. جان کلام، دست تو باز است هرچقدر میخواهی خودت را گول بزنی

ژاک ریوییر در باره ” اصول فریفتن” در قالب یک گزارش تهیه شده توسط تعدادی روان کاو و متخص رفتار – انسانی‌ مقاله ا‌ش را نوشته بود. آنان جملگی از طرف نامشخص عارضه خود – فریبی نوشته اند و اینکه آن جبهه‌ هنوز کاملا تسخیر نشده.  نبرد با خود – فریبی هر روز با چالشی جدید روبرو میگردد. در مورد‌های روانکاوی و در عمل چند نمونه در نوشتار به چشم میخورد از جمله داستان مردی که در بیمارستان خوابیده در حالیکه مرتب ادعا میکرد که “میبایستی هرچه زود تر از این تخت بیرون آیم” یا بی‌ کاری من را میازارد” و اینکه ” من ترجیح می‌دهم بمیرم ولی‌ بیحرکت نیفتم اینجا ” و در کمال تعجب همگی‌ از برخواستن و بیرون رفتن از آن رختخواب سر باز میزند، به عبارتی دیگر حرف‌هایش با عملش در تضاد مقابل میبود

از آنجاییکه تسلیم کامل آن مرد به رخت خواب بعد از عمل دومش پیش آمد تمرکز بیشتر بروی تجزیه و تحلیل احساسات بیمار قبل، در حین، و پس از عمل جراحی برویش انجام پذیرفت. بیمار اصرار داشته که خوب است و به عمل دوم نیازی ندارد. او معتقد میبود که درد مزمن سر و گردنش با آن عمل معالجه نخواهد گردید و شاید هم بد تر گرد. او مدعی میبوده که تحمل آن درد‌ها و عوارض مشکلش را درک می‌کند و با آنان میتواند ساخته به زندگی‌ و کارش به گونه‌ای طبیعی ادامه دهد. از طرفی‌ دیگر خانواده او به توصیه پزشکان از او میخواهند که با عمل دوم موافقت به عمل آورد. همسرش او را تهدید به طلاق کرد اگر با عمل دوم موافقت ننماید. پس از مدتی‌ پزشکان نیز از وی میخواهند که برای عمل دوم حاضر شود. البته او با صدائی آرام و بدون Image result for self deception quotesاحساس تقاضای همه را ردّ می‌کند تا اینکه او را به زیر سرم سودیوم آمیتال میبرند. اثر آن سرم معجزه آسا بوده و خود حاضر به قبول عمل دوم میگردد. ابتدا به او گفته بودند مدت عمل بیش از سه‌ ساعت نخواهد بود ولی‌ هنگامی که عمل جراحی بروی مغز بیمار آغاز میگردد از سه‌ و چهار ساعت نیز گذشت و در کمال تعجب ناظران، آن عمل یازده ساعت به طول انجامید. او هنگامی که فهمید جراحان وسط عمل دست از کار کشیده برای نهار بیرون رفته بودند خونش به جوش آمده بود. و همان بهانه‌ای شد که دوباره به زمین و زمان و فامیل و پزشکان دشنام دهد و آنها را مسئول روان پریشی خود می‌دانست:” من از این دکتر‌ها بدم میاید، آنها بو می‌دهند .” و داد و بیداد سر همسر و اقوام حاضر در اتاق که چرا اجازه دادند یازده ساعت زیر بیهوشی باشد، و اینکه: “اگر من بخوام گلوی خودم را ببرم مختارم که بکنم، بدونید که شما من را به اینجا کشانیده اید .” و هنگامی که سرم  سودیوم آمیتال را از او بیرون کشیدند به خواب عمیقی رفته فردایش هیچ یک از مکالمات و رفتار‌های بد خودش را از شب قبل به یاد نمیاورد

در عوض او بدون عصبانیت و به آرامی سخن میگوید و از عملی‌ که برویش انجام گردیده بود بمانند قبل از وصل سرم صحبت می‌کند. میبایستی یادآور شد که تحلیل خود – فریبی میتواند با عوارضی نظیر بیداری وجدان، عذاب وجدان، احساس گناه، و حتی دفاع از خود، به فرد دست دهد. کسی‌ در اینکه ما همگی‌ در خود – فریبی وارد هستیم، سٔوال اینجاست که ما چگونه به این تبحر دست یافتیم؟ آیا آن همان “شیطان” است که پیشوایان مذاهب دنیا ما را از آن بر حذر میدارند؟ آیا متخصصین میدانند چقدر این احساس قویست؟ بسیاری بر این امر موافق هستند که ما فقط جنین آن عارضه تولید شده در ذهنمان را می‌شناسیم و هنگامی که به یک هیولای غیر قابل کنترل تبدیل میگردد از درک و مبارزه با آن عاجزیم. آن جنین اولین قدم بسوی دروغ است

کسی‌ که از صمیم قلب دروغ میگوید کسیست که به خود نیز دروغ میگوید. آن کس میداند آنچه میگوید عاری از حقیقت می‌باشد ولی‌ هنگام بازگو کردن خود را قانع میسازد که صحیح است با اینکه ته دلش میداند که صحیح نیست. این پدیده بقدری آشنا و Image result for self deception quotesبرایمان آسان است که همیشه بدون اختیار سر به علامت مثبت پایین آورده میگوییم “بلی البته !” ولی‌ وقتی‌ آنرا تجزیه و تحلیل مینماییم متوجه می‌شویم که بجز مشتی حرف خالی‌ از ارزش و عاری از حقیقت حرف دیگری نزده ایم یا از طرف نشنیده ایم

در صفحات جلوتر من سعی‌ بر آن دارم که از این عارضه که ما سعی‌ بر نفی آن‌ داریم پرده برداری نمایم و صورت زشت آنرا به خوانندگان بشناسانم. ما هرچقدر آنرا در خود نمیخواهیم ببینیم ولی‌ همان عارضه خود – گول – زنی‌ باعث میشود که آن را در اذهانمان نادیده بگیریم و خود را از آن مبرا داریم. یکی‌ از مهمترین ابزار‌های یک فرد فریبکار، که شامل تمامی ما به نحوی میشود، زبان به کار گرفته در گفتار است. چیرگی به ترتیب کلمات مناسب برای فریفتن دیگران به طوری در ذهن ما جای گرفته که خود از آن بی‌خبریم. صحبت‌های ما در جمع به نحوی از پیش حساب شده ادا میگدند که زمان حال در آنها تأثیر به‌خصوصی ندارد‌

انگیزه عمده من در نوشتن این کتاب فراهم ساختن روش‌های دست یابی به موضوعات جدید در این زمینه و صحبت در باره آنهاست چه  در جلسات تخصصی چه عادی. این نوشتار شاید یک پیام و یک درخواست همگانی از افراد دست اندر کار و متخصصین  که دیگر وقت آن رسیده که این مزاحم دائمی بنی‌ بشر را اگر هم نمیتوانیم به کّل ریشه کن سازیم، لااقل بهتر بشناسیم و سعی‌ ٔبر کنترل آن خاصیت خطرناک در درون خویشتن داشته باشیم. هرچه بیشتر در باره این موضوع صحبت شود بهتر است. این گفتار هاست که تنها رأبط افکار است. مقایسه نظرات و تجربات و مشاهدات افراد متخصص چه در رشته روان شناسی‌ و روان کاوی، بلکه در رشته‌های رفتار سازمانی، روان شناسی‌ اجتماعی، مدیریت، حتی در رشته‌های فنی‌ و مهندسی‌، میتوانند دخیل باشند و از تجارب منحصر بفرد خود در خود – فریبی سخن به میان آورند و آنان را مورد بحثImage result for self deception quotes و مناظرات قرار دهند

همانطوری که  به آن اشاره رفت راه حل به خصوصی تا به حال ارائه نگردیده و من نیز ادعا نخواهم داشت که پس از مطالعه این کتاب خواننده قادر به حل مشکل خود – فریبی باشد. این کتاب یک طرز عمل نیست و راهنمای سیستماتیک نمیباشد. هیچ یک از مطالعات و تجارب در این زمینه در روی هیچ چارت و منحنی آماری قرار نمیگیرد و تحقیقات عملیاتی به صورتی‌ که یک مدل از آن درآید تا به حال وجود نداشته و ندارد. سوابق خود – فریبی و دگر – فریبی بقدری پراکنده هستند که حتی اگر در یک مدل منحنی رگراسیون قرار گیرد ضریب صحت تخمین را به اعداد تک رقمی‌ در صد نزول می‌دهد. خیر، این کتاب به هیچ وجه یک رهنمای قدم به قدم نمیباشد هرچند که بسیار مایل بودم که میبود

با تمامی این مبهمیات، چند مدل ارائه شده که شامل گفتار‌ها و رفتار‌های افراد خود – فریب به طور کّلی میشود که از دید بسیاری پنهان نیست و آن میتواند در رفتار‌ها و گفتار‌های روزمره خود را پنهان سازد. آنها میتوانند در صحبت‌های معمولی روزانه، سر میز قهوه، نهار، با همکاران، سر میز شام با خانواده، در پیک نیک، گردش، همه جأ در گفتار و رفتار مان آمیخته شده باشند که Image result for self deception quotesتشخیص آنها در آن‌ ممکن نمیباشد. مشکل اصلی‌ طرح یک مدل نقاط کور بسیاری هستند که مشاهده گر و فردعامل از وجود آنها بی‌ خبرند. این نقاط کور آدمی‌ را هر چند گاهی‌ به کام خود میکشانند و او را از این دام‌ها خبری نیست. یک مشاهده گر هیچوقت موارد مشابه در رفتار و و کردار‌های افراد تحت آزمایش نمیابد که بشود از آنها داده‌های تاریخی ساخته در یک مدل علمی‌ بکار برد. بازده‌های ناشی‌ از خود – فریبی و دگر – فریبی در رفتار فرد خود را با محیط واقع وفق داده مطابق شرائط لحظه رفتار و کردار کذاب را بکار میبرد. موقعیت مکانی و زمانی‌ توأما بروی این احساس “فریب زن” تأثیر مستقیم دارند. در این کتاب من سعی‌ در ذکر دلایل و برهان‌های تجربه شده خواهم داشت و پیشنهاد طرحی نو ریختن. من بر این عقیده هستم که میبایستی یک نقشه جدیدی از این خاصیت بشر رسم نمود بجای اینکه خود را در تصحیح نقشه قدیم خسته و نومید سازیم

بحث کم کم به نظریات و داکتورین مشاهیر و و پیشگامان این علم در زمان خود، ژان بًل سارتر، کیرک گارد، و سینگموند فروید کشانیده میشود. بروی داکترین سارتر تحلیل هایی به عمل خواهد رفت چون شاید برای آن است که بسیار با تفکرات من شبیه و در بسیاری از موارد با هم موازی هستند. من افکارم را تا حدی از زبان سارتر نوشتم و زبان ثقیل او را نیز با زبان ساده تر امروزی تلفیق دادم. هردو یک حرف را زدیم در زبان تازه‌ای که امیدوارم دیگر دست اندر کاران این حرفه در توسعه آن کوشش به عمل آورند

در مورد کیرک گارد کار‌هایم را آنطوری که با سارتر قیاس نمودم مقایسه نکردم با اینکه بزبانی به مراتب سهل تر از سارتر نوشته. او به مسئله از روی الگوهای  فلسفه اکسیستنسیالیزم مینگرد که با اینکه در بعضی‌ جاده‌ها به تقاطع میرسیم ولی‌ اختلاف نظر ما بیشتر است تا همنظری. پس از آن به مطالعات فروید میرسیم که در بخش شش بیشتر به آن اشاره رفته که بگونه‌ای سیستماتیک نکات حائز اهمیت داکترین دفاع و ذهن ناخوداگاه روانکاو شهیر تحلیل میشود. با اینکه در زوایای حاد سخن‌های Image result for self deception quotesفروید وارد نشدم ، چون وقت بسیار میبرد، ولی‌ با یک توجیه نسبتا خشن و صاف و پوست کنده به نظریات او میپردازم چون از معدود نظریاتی هستند که مستقیما بروی موضوع خود – فریبی ارائه گردیده

در مورد فروید نیز تا حدی مانند سارتر با افکاری موازی روبرو می‌شدم که خوشحال بودم بر نتایج و تحلیل‌های من صحّه گذارده. با اینکه فروید بنیانگذار روانکاویست ولی‌ در برخی‌ مباحث او مکتب پایه‌ای و به اصطلاح ارتودوکس خود را دارا میباشد که تا کنون به چالش کشانیده نشده. در باره نظریات فروید در عارضه “فریب ” میتوانم اظهار دارم که هنوز که هنوزه از مطالعات و تحقیقات او کمال استفاده در تحقیق‌های امروزه به عمل میاید و به عکس بسیاری از دیگر صاحب نظران کلماتش هنوز با طلا نوشته میشود، من این را نه‌ از برای شباهت تفکرات فروید با تفکرات خود میگویم، بلکه از آنجا که از ابتکار‌های منحصر به فرد خود دارا می‌باشند

________________________________________________

بخش دو

باور کنیم یا باور نکنیم؟

در سالهای اخیر در ادبیات جدید بیو – روانکاوی از سوژه “خود – فریبی ” با احتیاط استفاده میشود و همواره با توضیحی منحصر به فرد آن همراه است چه عالمان بیولوژی و روانپزشکی آنرا از چندین زاویه میبینند که شاید فقط شامل “خود – فریبی ” نباشد. اختلاف سلیقه در مورد بکار بردن لغات مناسب بین افراد متخصص بقدری زیاد است که راه را برای به ثمر رسانیدن یک تحقیق بی‌ درد سر ناهموار ساخته. در هر حال از آنجائی که نوشته‌های این گروه به نظر می‌رسد که تنها برخورد با مساله را در زبان https://i1.wp.com/www.azquotes.com/picture-quotes/quote-people-always-have-been-the-foolish-victims-of-deception-and-self-deception-in-politics-vladimir-lenin-71-22-55.jpgتحلیلی فلسفی‌ موضوع مورد بحث مطرح میسازد، به نظر می‌رسید که یک قرارداد ضمنی‌ بین زبان قدیمی‌ فلسفی‌ تحلیل و زبان جدید بیو – روانکاوی در حال تشکل است که میتواند بعضی‌ از ادعا‌های ارتدکسی و سنتی‌ را د ر برخی‌ از موارد ردّ کند. به عنوان مدرکی‌ در مباحثه تغییر موضع اصلی‌ در برخورد با مسئله خود – فریبی، من پیشنهاد دادم که به ترتیب چاپ آنها، تمامی مقالات و گزارشات را در این باره درنظم زمانی‌ کنار هم بگذارند تا ببینیم که آیا گذشت زمان و دست رسی‌ به حقایق قابل بحث جدید تر تأثیری در کیفیت گزارش‌ها داشته یاا نه‌؟ متوجه می‌شویم که نوشتجات مربوطه اصلا به هم ربطی‌ ندارند یا حد اقل ارتباط را دارا میباشند

در سال ۱۹۶۰ رافائل دموس در باره خود – فریبی نوشته‌ای انتشار داد که پاسخ‌های بسیاری را برانگیخت. او ابتکار منحصر به فردی که زده بود در این بود که اصل خود – فریبی را در ذات بنی‌ بشر فقط از دید ظالم – مظلوم نگاه نکرد بلکه یک انشعاب دیگری بوجود آورد که‌ آن به هیچ وجه ضدّ و نقیض نمیباشد. او به این احتمال اشاره می‌کند که خود – فریبی تحت کنترل آدم است و او صرفاً انتخاب می‌کند که آنرا کنترل نکند. دموس آنرا بیشتر از دید ناظر بر یک جرم میبیند و نتیجه مشاهدات خود را ارائه می‌دهد؛ دروغ گفتن به خود که  به دروغ گفتن به دیگران تبدیل میشود. گرچه دروغ گفتن مستقیم به دیگران به خودی خود تحت خود – فریبی نمیباشد، به مصداق مثل معروف، گردو گرد است ولی‌ هر گردی گردو نیست، اصل خود – فریبی شامل “دگر – فریبی” میشود ولی‌ دگر – فریبی به تنهایی دلیلی‌ ندارد که حتما نتیجه خود – فریبی باشد. نوشتجات دموس در مورد انشعاب جدیدی از روند اصلی‌ تحقیقات  شاید بشود گفت ارتدکس، و مناظرات محققین بر سر آن که آیا خود – فریبی تحت کنترل مستقیم آدمیست یا که ذاتی از بنی‌ بشر است که در مواقع کسب منافع شخصی‌ حتی فرار از عواقب به غایت وخیم، آدمی‌ دست به دامن https://i2.wp.com/www.azquotes.com/picture-quotes/quote-it-is-amazing-how-complete-is-the-delusion-that-beauty-is-goodness-leo-tolstoy-29-54-98.jpgخود – فریبی میشود و از نیرو‌های ماورای بشری کمک می‌طلبد یا خود را به نحوی راضی‌ میسازد که خطایش به حق بوده و راه دیگری نبوده. آیا خود – فریبی به مانند دیگر ابزار بقای بنی‌ بشر در ذات او حک شده؟ یا آن قابل دسترسی‌ و تسلط است؟ اینست سٔوال عمده. نکته دیگر مخفی‌ شده در ابراز عقاید در باره خود – فریبی در این است که شخص مشاهده کننده یا محقق نیز خود از این بلا در امان نیست و عقایدش میتواند از راهی‌ که صحیح تر است منحرف باشند

دروغ گفتن به خود، دموس میگوید، به مرور زمان شدت پیدا می‌کند و شخص خود – فریب بیشتر خود را متقاعد میسازد و به اصطلاح امر به خودش متشبّه میشود. دموس در این اعتقادست که امکان کنترل حس خود – فریبی وجود دارد و آن از طریق حس “عذاب وجدان” یا دگر احساسات خود آگاه که به هنگام خود – فریبی در کنارش میروید میتواند راه امیدی باشند که تسلط به این عارضه مزاحم امکان پذیر گردد. نکته قابل تعمق  در اینجاست که شخص خود – فریب ته دلش میداند که دارد راه اشتباهی می‌رود و به خوبی از عامل “فریب” در کلام و رفتارش آگاه است

پیشنهاد دموس بر مبنای فرضیه ایست که او در این مبحث ارائه داده و آن این است که شخص خود – فریب هردو احساس ضدّ و نقیض “خود – فریبی” و “خود – آگاهی‌” را در ذهن ناخود آگاه خود دارا میباشد ولی‌ هنگام بروز رفتار یا گفتار “خود – فریب” وی به سادگی‌ وجود حس متقابل را ندیده میگیرد، با اینکه بعد‌ها شاید آن وجدان به سراغش بیاید و او خود را از رفتار و گفتار گذشته ا‌ش ملامت سازد در صورتیکه دیگر دیر شده و آن فریب کار خودش را کرده

اشکال عمده با فرموله کردن نظریه دموس در استفاده از خواص قابل کنترل ذهن مانند وجدان، توجه، و حضور ذهن، به هنگام خود – فریبی در عدم توانائی فرد در تشخیص نوع آن احساس است و اغلب جای وجدان با خود‌گول زنی‌ عوض میشود یا به Image result for self deception quotesعبارتی دیگر تشخیص باور از خود – فریبی است که مشکل است. در اینجا چالش اصلی در دست یافتن به راه حالیست که شخص قادر به تشخیص باور از تظاهر باشد

یک چنین توانایی در تشخیص مابین باور یا به قولی حق، و خود – فریبی ملزوم به جواب به سٔوال اصلیست؛ آیا “پی‌ نبردن” یا “نفهمیدن” یک اصل از روی قصد است یا خیر؟ آیا فرد در تشخیص باور از فریب دچار سر در گمی میشود؟ مطمئناً جواب این سٔوال مثبت است ولی‌ آیا شخص سر در گم از کجا بتواند آن قدرت تشخیص را در خود بیافریند که او را قادر به تشخیص خوب از بد، خطا از صحیح، اصل از ظاهر، و بالاخره تشخیص باور از فریب سازد؟ و بالاتر از آن از آن تشخیص عملا استفاده نماید و آنرا به کار برد؟ آیا ثابت اصل با متغیر فریب در تلاطم دائمیست؟ آیا متغیر فریب از نادانی‌ سر چشمه میگیرد یا ربطی‌ به عقل و شعور ندارد؟ اگر ربط دارد تا چه درجه‌ای مربوط است؟ آیا آنها را میتوان در یک مدل قرار داد؟ آیا آنها الگو شدنی هستند؟ آیا میتوان درصد وابستگی‌ عقل و شعور را در خود – فریبی محاسبه نمود؟ محققین عملیات اعمال دنیا را به دو نوع عمده تقسیم نموده اند – اعمال قابل کنترل، و اعمال غیر قابل کنترل. دمای هوا، ریزش باران، تولد، مرگ، قیمت جنس سازنده رقیب، میتوانند امثالی از اعمالی باشند که از کنترل شخص خارج باشند و اعمالی از قبیل پوشیدن لباس مناسب بردن چتر با خود به بیرون، ورزش و پرهیز غذأی، زندگی‌ خانوادگی سالم، تعیین قیمت جنس خودت، میتوانند امثالی از اعمال قابل کنترل باشند. سٔوال در مبحث خود – فریبی اینجاست که چه اندازه از تصمیم ما در فریب خود و دیگران میتواند تحت کنترل قرار گیرد

دموس گفته (در صفحه ۵۹۴) که شخص خود – فریب “متوجه نمیشود” که از حقیقت “منحرف شده” . پس اگر قرار است اینطور باشد که دیگر کلاه ما پس معرکه است. تو حتی نمیدانی که داری گول میخوری و گول میزنی‌، این عارضه غیر قابل کنترلی Image result for self deception quotesمیشود که به جای جلوگیری از آن‌ میبایستی به فکر به حد اقل رسانیدن خسارت باشیم. در صورت ندانستن گناه کار او از گناه مبرا میشود و دیگر جایز سرزنش نمیشود. او بی‌ گناه است چون “دست خودش نیست” ولی‌ آیا این میتواند محققین بیوروانکاو را از کوشش در یافتن راه باریکی به احساس مخرب خود – فریبی باز دارد؟ خیر. از طرف دیگر وقتی‌ دموس می‌نویسد که شخص خود – فریب به طور خودکار باور را نادیده میگیرد (صفحه ۵۹۳) ما با شخصیتی‌ سر و کار داریم که شرائط ضدّ و نقیض خود را دارا می‌باشد، هم خود – فریب و در عین حال دگر – فریب. آنهم با عذری موجّه. هرچقدر هم که رفتار و گفتار غیر قابل کنترل بدون برنامه قبلی‌ و آنا توسط شخص فریب – کار انجام گیرد باز هم شاید با مشاهدات و یاد داشت برداری از کردار‌های افراد تحت نظر، بتوان به چاره‌ای دست یافت. متأسفانه اینجا نیز اشکالات خود را شامل میشود که مهمترین آنها “آگاهی‌” شخص تحت مشاهده از تمامی این پروسه تحقیق بروی اوست که آن به مقدار قابل توجهی‌ از رفتار و گفتار کج خودداری مینماید. به نظر می‌اید که ما باور‌هایمان را در گنجه پنهان کرده ایم و فقط هنگام مورد نیاز آنها را در میاوریم و در مواقع به خصوصی آنها را در گنجه نگاه می‌داریم

جدیدا یک کلمه به جای خود – فریبی غیر قابل کنترل بکار می‌رود “فریبی عکس عملی‌” که موارد استعمال بیشتری دارد به خصوص در مباحث دروغ گویی‌ مستقیم و شناسایی تلاطم در تشخیص بین باور و تظاهر (صفحه ۴۷۳). از طرفی‌ دیگر زیگلر تشریح دقیق‌تری از انواع خود – فریبی می‌دهد و چند اسم مناسب نوع خود – فریبی را اختراع کرده که آن خود مبحثی جداگانه است.  زیگلر از نوع شروع کلمات در آمده از دهان فرد “خود – فریب” توانسته به نتایجی نسبی‌ برسد که برخی‌ از رفتار‌ها و گفتار‌ها از لحاظی شاید بشود با هم جور در بیاید و مثال میاورد: “خیلی‌‌ها میگویند – می‌دانستم – ” و اضافه می‌کند: “اینها از دسته افرادی هستند که زود خود را قانع میسازند که با اینکه احیاناً ضرری خورده اند ولی‌ میتوانند با گفتن “می‌دانستم” خود را قانع سازند که عقلشان میرسید” یا خیلی‌‌ها از برخوردشان با زنان گله میکنند: “در زن شانس نیاوردم” یا ” هیچوقت نتونستم رابطه مداوم با زنی‌ داشته باشم” و برخی‌ دیگر در کمال نامیدی ابراز میدارند: “من به هیچ کجا نمیرسم” یا: “همه اینها بی‌ فایده است، تلاش نکن” و دیگر جملات متشابه. شنونده در این مواقع میتواند هوشیار تر باشد و بهتر بداند که وقتی‌ او میگوید “از اولش میدانستم” او به هیچ وجه از عواقب آن خبری نداشته و اصلا “نمیدانسته” یا به هنگام شنیدن “من هیچوقت توی این Image result for self deception quotesچیز‌ها شانس ندارم” بداند که او از سعی و کوشش در بدست آوردن آن هدف خود داری می‌کند و برای خود “عذر موجهی” تراشیده. گفتن “من می‌دانستم” بسیار متداول است چون از احساس گناه شخص میکاهد و به گونه‌ای او آن کار خطا را تقصیر دیگران میگذارد که “به خاطر آنها،” یا “چون نمیخواسته گل رویشان را زمین بگذارد،” یا به خاطر “رودربایستی” دست به این کار زده که نتیجه آن منفی‌ شده. در این حالات ما آنرا نمیتوانیم بسادگی “خود – فریبی” بنامیم چون آن بیشتر “دگر – فریبی” است و عمد‌تاً سعی‌ بر “مبرا” نمودن خود از کارغلطی که انجام پذیرفته می‌کند و آنرا “تقصیر دیگران” میندازد. اینجا او سعی‌ در فریب دیگران دارد و به خوبی از این امر آگاه است که خود از اول اقدام به آن کار نموده و هیچ “اجباری” در کار نبوده که بخاطر “دیگران” آنرا انجام دهد. اوضاع میتواند وخیم تر نیز بشوند اگر او افراد به خصوصی را نام ببرد و گناه را تقصیر آنان بداند. شاید بشود از روی این حالات مشابه مدلی‌ ساخت و آنرا در شبیه‌سازی (سیمولایشن) کامپیوتری با ترکیب ها (کامبینیشن) یا جایگزین های (پرمیوتیشن)  مختلف آزمایش کرد و نتایج شبیه ساز را مشاهده نمود

هرگاه حس سرزنش دیگران که به دگر‌فریبی مربوط است به فرد فریبنده تلقی‌ شود و واقعا به گفته خود ایمان بیاورد آنگاه میتوان آنرا جزو خود – فریبی نیز گذارد. زیکلر معتقد است که تا وقتی‌ فرد بداند که دارد دروغ میگوید، آن به گروه اول، دگر‌فریبی تعلق دارد ولی‌ به محض آنکه طرف به اصطلاح امر به خودش نیز مشتبه شد آنوقت شامل هر دو گروه میشود. سٔوال دیگر پیش میاید که آیا عامل “زمان” در خود – فریبی موثر است یا خیر؟ آیا شخص خود – فریب یا دگر – فریب در زمان‌های به خصوصی دست به این رفتار می‌زند یا در کاراکتر وی نقش همیشگی‌ دارد؟ حتی زیگلر نیز این مطلب را روشن نمیکند که آیا شخص خود – فریب هنگامی که ادعا میسازد ” من از اولش می‌دانستم ” در زمان گذشته دست به خود – فریبی زده بوده یا اکنون در زمان حال Image result for self deception quotesاینکار را انجام می‌دهد؟ اگر مورد دومی باشد، باز سٔوال پیش می‌اید که آیا او از روی قصد و با دانش کامل دروغ میگوید که”از اولش میدانسته” یا به طور طبیعی و خود کار آن احساس مضاعف به وی دست می‌دهد که خود را از گناه مبرا سازد. بیشتر احتمال به وقوع پیوستن دومی میرود و شخص خود – فریب در برخی‌ از سعی‌‌هایش موفق هم میشود و طرف مقابل را میفریبد و او از تقصیر معاف شناخته میشود ولی‌ گاهی‌ اوقات نیز این طرفند عمل نمیکند و دست طرف رو میشود و لطمه به آبرو و حیثیت او میزند، بخصوص در مواقع جدی تر و تحمل خسارات بالاتر از عمل انجام شده در محیط کار به طوری که بسیاری از کارکنان شرکت‌ها و مدیران پروژه ها  که در تصمیم گیری‌های حساس دست و دخالت دارند میبایستی از این خاصیت ذاتی بشر به خوبی آگاه باشند و کاری نکنند که بعد هر یک به نوعی ادعا کند که “از ابتدا میدانسته” و از زیر بار مسئوولیت خود را بدر برد

کارشناسان در این عقیده هستند که جمله نا معروف “من از اول می‌دانستم” نه‌ تنها از احساس گناه زمان حال سرچشمه می‌گیرد بلکه از احساساتی در گذشته نیز ناشی‌ میشود، احساساتی نظیر ترس‌ها، امیدها، اضطراب‌ها و دغدغه ها. بسیاری از محققین بر این باورند که بیشتر دلیل دروغ “من می‌دانستم” اتفاقات افتاده در گذشته فرد هستند که اثر تحریک آنها بیشتر از اثر دانستن و علم به گفتن آن در زمان حال در این تفکر نا مشهور سهم دارند. ما در اینجا با چالش جدیدی مواجه هستیم و آن آموختن طرز تغییر و کنترل حسی که باعث میشود شخصی‌ بگوید “من از اول می‌دانستم ” و جلب موافقت او در قبول این حقیقت که آنچه میدانسته “آن” نبوده و قضاوت او غلط می‌باشد. او بایستی قبول کند که “نمیدانسته” و تا وقتی‌ این رضایت از شخص حاصل نگردد آزمایش و مداوا به جائی نمیرسد

یکی‌ دیگر از امثال مکرر در خود – فریبی در میان خانواده و بین والدین و کودکان رخ می‌دهد. به خصوص مادر‌ها که به سختی قبول میکنند که فرزندی ناخلف و گناهکار دارند. آنها با وجود شواهد و ابراز عقیده افراد دست اندر کار روانکاوی و مقننه تقریبا Image result for self deception quotesبه هیچ وجه زیر بار نمی‌روند که پسرشان یک مجرم شناخته شده و باید به زندان برود. آن مادر با اینکه از قوه ادراکی برخوردار است ولی‌ به سادگی‌ از انتخاب درک آن مطلب خود داری می‌کند. البته میبایستی باز در نظر داشت که آن حس مادر الزاماً به تنهایی ناشی‌ از خود – فریمی نیست و عوامل دیگری نیز در آن میتوانند دخیل باشند. فرق بزرگیست در مورد زنی‌ که درک نمیکند فرزندش گناهکار است و مادری که ته دلش میداند حقیقت دارد و فرزندش گناهکار است ولی‌ او وظیفه خود میداند که آنرا انکار کند. به وضوح مورد اولی‌ پیچیده تر از مورد دومیست ولی‌ نه‌ در خود – فریبی، در صورتی‌ که در مورد دوم عامل خود – فریبی به وضوح قابل رویت است. ما مشاهده می‌کنیم که مادر به محض دریافتن خبر مقصر بودن فرزندش خود را فریب می‌دهد و تا حدی نیز موفق میشود که به آنطوری که دیگران به آن مینگرند شبیه نمیباشد. زیگلر بر این باور است که مادر خود – فریب معتقد است که پسرش یک پسر خوبیست و او بقدری آنرا میخواهد که به خودش مشتبه میشود و خودش اولین کسیست که از این بابت قانع شده. باز میبایستی یادآور شوم که این مورد نیز نمیتواند به خودی خود در ردیف خود – فریبی قرار گیرد. نکته عمده اینجاست که آن زن نه‌ تنها میخواهد که فرضیه او صحیح باشد بلکه خود را “قانع” ساخته که نظر او صحیح است و ادعای دیگران، ولو افراد مجرّب، درست نمیباشد. “خوش – باوری” فقط به این محدود نمیشود که کسی‌ باور داشته باشد که “آن” درست است، ولی‌ بیشتر به خاطر آنکه شخص “میخواهد” که آن درست باشد. سعی‌ زیادی لازم نیست که مابین این احساسات را فرق بگذاریم و تشخیص دهیم. از یاد نبریم که ما، به عنوان قضات و مشاهده گر نیز هریک دچار خود – باوری‌های خود هستیم که روی نتیجه گیری، به طور کلی‌، تأثیر مستقیم میگذارد بدون آنکه شخص تحت مشاهده از آن آگاه باشد و دیگر مشاهده گران از آن آگاه باشند. به طور قطع این مهمترین عاملیست که همواره با تمامی این مبحث سر جنگ دارد و از بدست آوردن نتیجه و درس مشاهده جلوی گرفتن جواب ثابت را میگیرد چون خود “ما” نیز هر یک دچار “تمایل”‌های خود هستیم. جالب نیست؟ این مبحث به قدری جامع و در عین حال حساس است که حتی خود مشاهده گر را نیز زیر سٔوال میبرد. تمایلات ملی‌، مذهبی‌، عرفی، زبانی‌، میتوانند از فاکتور‌های مکرر باشند با در نظر گرفتن شرائط خاص شخصی‌ و خانوادگی مشاهده گر که میتوانند به راحتی‌ نتیجه کلی‌ را از مسیر خود منحرف سازند. اگر شخص آنقدر Image result for self deception quotesمیخواهد که یک چیزی که تصورش را می‌کند درست است درست باشد آنزمان است که خود – فریبی رخ میدهد. صاحب عقیده بقدری از بودن آن اصل و صحیح بودن آن تفکّرش مطمن است که خود نمی‌داند دارد عقاید خود را بر اساس اشتباهی میگذارد. حال آن عقیده اگر از طرف تحلیل گری که با آن عقاید به نحوی همدلی می‌کند زیر تحلیل روند، خود نیز میتواند مزید ٔبرعلت شود و قوز بالا قوز ! که اغلب آن‌ها را “تبعیض” مینامیم

تا جائی که ما انتخاب می‌کنیم که باور داشته باشیم و آن باور را در قلبمان بکاریم، با “خوش – خیالی” آنرا رشد میدهیم و براحتی دچار “تبعیض” میگردیم. این از اصولیترین نوع خود – فریبیست که ما به آن رنگ “ایمان” ، “عقیده” می‌زنیم و شکل معصومی از آن در خود تجلی‌ میدهیم. هرگونه “خود – فریبی” میتواند از طرف بسیاری “مظلوم” ، و “بی‌ گناه” جلوه داده شود. آن میتواند به عکس عارضه خطرناکی باشد که در بلند مدت منجر به جدائی‌های خانوادگی، قهر ها، اختلاف‌ها و صد‌ها درد سر دیگر شود. پس متوجه می‌شویم که همگی‌ ما به نحوی با این عارضه دست به گریبان هستیم و همه ساله مقدار قابل توجهی‌ از وقت و پول و انرژی  خود را صرف آن عقاید کاشته شده در افکارمان می‌کنیم که براحتی میتوانند بر اساس توهم و پوچ باشند

 در مورد “مادر و پسر گناهکار” خود – فریبی” معصوم میتواند بیشتر صدق نماید. کاشتن علاقه بدون چون و چرا در ذهن مادر نسبت به بی‌گناهی فرزندش و تمایل به “خوش خیالی” در حالیکه دیگران به او به صورتی‌ کاملا متفاوت مینگرندو قضاوت مینمایند.  وقتی‌ ما از این مبحث صحبت مینماییم بهتر است خود – فریبی “معصوم” را در ردیف جداگانه‌ای بگنجانیم چون “باور” از روی قصد در ذهن وی جای ندارد و بیشتر یک عمل خود کار است که از فرزندش دفاع به عمل بیاورد

این خاصیت به ظاهر معصوم طیف وسیعی از باور‌ها و کردار‌های ما را در بر میگیرد. از دین و مذهب گرفته تا احساسات روزمره خانوادگی و رفتار‌های سازمانی در کار و مدرسه. پیدا شدن فرقه‌های مختلف در کنار دین‌های اصلی‌ یک نمونه بارز آن‌ است . تمامی فرائض دینی و مذهبی‌ در این ردیف قرار میگیرند. پنداری هرچه “خود – فریبی” معصوم تر جلوه نماید Image result for self deception quotesخطرناک‌تر میشود

به جز این مبحث بقیه‌ پیشنهاد‌های زیگلر با گزارش حرفه‌ای و تحقیقاتی‌ توسط کنفیلد و گوستاوسون مطابقت دارد. در مورد تحریک و محرک خود – فریبی زیگلر از نهایت معصومیت مینویسد که میتواند به قول خودش ترسناک‌ترین نوع خود – فریبی باشد ، باعث میشود که شخص یک اصولی را بدون پایه مشخصی قبول داشته باشد و بر مبنای آن قضاوت‌هایش را می‌کند و انتظار هم دارد که دیگران نیز از همان پایه اعتقادی برخوردار باشند چون آنرا امری مسلم میداند. اینجاست که تضاد‌ها و برخورد‌های عمده‌ای میتوانند شکل بگیرند که همه بر اساس تهی و خالی‌ میباشند

کنفیلد و گوستاو نیز مانند زیگلر به فرضیه اصولی گزارشگرانی چون دموس ایراد دارند همینطور فرضیه سارتر را که مبنای قضاوت به روی “فریب” در خود – فریبی میتواند از روی “فریب” در “دگر – فریبی” مشاهده شود و از آنجأ میتوان وارد دنیای خود – فریبی شد. آنها پیشنهاد تحقیقاتی‌ را داده اند که خود – فریبی را از دید “خود – مختاری” یا “خود – فرمانی” میبند و اینجاست که میتوانند ثابت نمایند از آنجا که منطق “خود – فرمانی” با منطق “دگر – فرمانی” تفاوت دارد  بنابر این برای مبارزه علیه خود – فریبی از در “دگر – فریبی” نمیتوان وارد شّد

هرچه بود، در نتیجه گیری کار های کنفیلد و گوستاو، چه آنان که با آن مخالف بودند و چه موافق جملگی بر این امر اذعان داشتند که این دید جدید ذاتاً شایستگی آنرا داشت که به آن توجه شود. نا‌گفته نماند که نتایج کنفیلد و گوستاو در بسیاری از جهات با نظریات دموس هماهنگی دارد که آنها را پنلوم تائید نموده. نتیجه عمومی‌ این است: ” تمامی آنچه در خود – فریبی Image result for self deception quotesاتفاق می‌افتد منشأٔ آنها “باورها” هستند که ذهن ناخوداگاه شخص را تسخیر نموده اند وپندار‌های او را به سوی خود میکشانند و سبب نادیده گرفتن اصول و کاربرد لازم در زمان حال میبباشند می‌شوند . ” آنان نتیجه گرفتند که باور‌ها میتوانند “کوری و کری” در درک عمل بوجود بیاورند که ذات خود – فریبی از آنجا تشکل میابد

این دید از جهاتی به دید زیگلر شباهت دارد: “باور هایی دور از حقیقت ولی‌ قبول شده” در اذهان افراد اجتماع به طور دائم حضور خود را نشان می‌دهند. حتی تمامی اجتماع در آن باور‌ها خود را غرق میسازد و تفکرات افراطی عود می‌کند. آدمی‌ احساس نزدیکی به دیگری مینماید اگر او را هم فکر خود ببیند حال آن فکر هرچه میخواهد باشد. میتواند یک صورت و نام مرد مقدسی باشد، میتواند تیم‌ فوتبال مورد علاقه‌شان باشد همانطوری که میتواند زبان و فرهنگ مشترک آنان باشد، بعضی‌‌ها ساختگی و برخی‌ واقعی‌ میباشند در هر صورت آنها ابزار‌های دوستی‌ و دشمنی افراد میشوند. یعنی خود – فریبی در عمق خود

این حالت از لحاظی به تحلیل زیگلر شباهت دارد “باور‌های اشتباه که داشتن آنها غیر معقول است” و تحلیل زیر عنوان “او میبایستی بهتر می‌دانست” . حال میتوانیم این سٔوال را پیش کشیم که ” آیا آن تحلیل‌ها کمکی‌ به پی‌ بردن راز “خود – فریبی ” می‌باشد یا خیر. آیا آن “باور‌های پوچ” میتواند از فریضه “خود – فریبی” قویتر شود و آنرا مغلوب سازد؟ چون اگر آن کار از دست آن برآید که دیگر “باور پوچ” نمیشود. هرچه باشد “باور” است و اراده شخص را زیر تسلط دارد. آیا همان “باور‌های پوچ” نیستند که آدمی‌ را در عرصه تاریخ کنترل میکردند؟ همان بت ها، همان خدایان باستان یونانی، همان عروسک وودو ی بومیان جزائر دوردست؟ اگر آنها مشوق و محرک حرکات ما خارق‌العاده از یک شخص شوند، آنها وظیفه خود را به خوبی انجام داده اند. هرگاه مشاهده مینمأیم که کاخ‌های پادشاهان تبدیل به خاک شدند ولی‌ معابد چند صد ساله‌ بلکه هزار ساله‌ همچنان ثابت و پای بر جا مانده اند، که اهرام ثلاثه را فقط قدرت خدایگانه فرّاعنه میتواند خلق نماید. متوجه این امر مهم میگردیم که چقدر قدرت “باور” میتواند عظیم باشد که از بشر ذاتاً تنبل چنین خالقین و سازنده‌هایی‌ ساخته؟ بشر را این خود – فریبی از همه خود – فریبی های دگر بیشتر خوش آید. ما همه باید قبول نمائیم که “بنده” خدا هستیم. قدرت “باور” تنها Image result for self deception quotesقدرتیست که میتواند به عارضه “خود – فریبی” غلبه کند چون آن خود – فریبانه تر از هر خود – فریب دیگرست. به قول آتش خاموش کن‌های چاه‌های نفت، ” آتش را با آتشی بزرگتر خاموش کن” همانطور که آتش‌های سر چاه را با بمب قوی فرو مینشانند

در تحلیل‌های کنفیلد – گوستاو و زیگلر مشاهداتی ترتیب داده شده  که در آن‌ها شخصی‌ که نامش را آقای اسمیت میگذاریم، به “باور” خود سخت معتقد است و میخواهد آنرا به شخص دیگری که به “باور خود” معتقد است و با یکدیگر مغایرت دارند باور” خود را بقبولاند. ما طرف دیگر را آقای جونز خطاب مینماییم. آقای جونز بقدری با “باور “‌های او فاصله دارد که هیچ “دلیل و “برهانی” را نمیتواند قبول کند چون اصلا آنرا به اصطلاح هضم نمیتواند بکند، حال آقای اسمیت هرچه آیات و آمار میخواهد بگوید. جونز صرفا به باور خود معتقد است. مطابق تحلیل‌های کنفیلد – گوستاو، آقای جونز “فریفته” نشده حال چه از نوع  خود – فریبی و چه از نوع دگر – فریبی

از طرفی‌ دیگر آقای اسمیت نیز یک خود – فریب به حساب نمیاید. آقای اسمیت نیز از این خوی مبرا نمیباشد. اومرد بی‌ حوصله ایست که طاقت شنیدن نظر آقای جونز را ندارد و در نتیجه فرد خسته کننده‌ای به نظر میاید. او همواره از چیزی یا چیز هایی گله دارد. او که صاحب اختیاری در ایمان خود نیست و حرف‌هایش از باور‌های خود میاید نمیتواند از مفاد اصلی‌ و گیرایی‌های باور خود برای آقای جونز پرده برداری نماید در نتیجه او شامل بحث زیگلر ” باور‌های اشتباه” می‌باشد. حتی اگر فرض نمائیم که او یک شخص بی‌ ابتکار و روشنفکری متوسط است که در حین سر در گمی، به راحتی‌ انتخاب می‌کند که خود را در حماقت باقی‌ بگذارد باز هم یک خود – فریب به حساب نمیاید

میتوان گفت تنها مورد شراکتی دو طرف مقابل، آقایان جونز و اسمیت، در این حقیقت نهفته شده که هردو در حین “مناظره” و “مباحثه” برای دلیل آوردن حقانیت خود، به این امر مهم پی‌ بردند که “از میان دیگران،” آندو به عقاید یکدیگر علاقه مشترک دارند. خود – باوری نیز میتواند با دگر – باوری  یا خود – باوری طرف مقابل روبر شده به چالش دعوت شود. هریک از آقایان جونز و اسمیت در دل از اینکه طرف مقابل به او توجه نموده خوشنود است. این نکته مشترک دو طرف مقابل  توسط کنفیلد – گوستاو و زیگلر توجیه و تحلیل نرفته ولی‌ پنلهوم به طور مستقیم روی آن “نیروی موافق” ما بین دو حریف انگشت گذارده. پنلهوم با رد کردن نظریه دموس که میگفت خود – فریبی را از طریق دگر – فریبی میتوان شناخت، با نظرات کنفیلد – گوستاو موافقت مینماید

پنلهوم در ضمن این بحث را به میان میکشد که نه‌ تنها شواهد علیه “باور” میبایستی قوی باشند بلکه شخص میبایستی از اهمیت آن شواهد آگاهی‌ داشته باشد و از آنچه دستگیرش شده دانأیی حاصل نماید. هرگاه این دو شرط انجام گردید و فقط در آن هنگام است که نتیجه قبول میشود. پنلهوم ابراز میدارد که معیار مشاهده شخص که شواهد به چه نتیجه‌ای اشاره میکنند با معیار مشاهده او که نتیجه را قبول نموده یکیست

برای جلوگیری از دوباره گزینی شواهد خود – فریبی پنلهوم پیشنهاداتی می‌دهد که با نظر دموس توافق‌هایی دارد. پنلهوم فرض اصلی‌ خود را بر این مبنی میگذارد که خود – فریبی یک حالت دو‌گانه می‌باشد شخص در این حال در حقیقت هردو شرأیط “باور” و “ناباور” را متقبل شده ولی‌ میتواند طر