Image

خاطرات آقا خان محلاتی، جلد چهارم

برای یادآوری میتوانید جلد سوم را در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/01/21/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%b3%d9%88%d9%85/

ترجمه و تالیف از محسن شجاع نیا                                                تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

 اشغال ایران توسط قوای متفقین

در شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی، ۱۹۴۱ میلادی من باز خود را  در سیلاب پر جوش و خروش سیاست یافتم و آن مربوط به سرزمین آبا اجدادیم، ایران می‌بود. بلی قوای متفق، عمد‌تاً روسها و انگلیس‌ها ایران را اشغال نموده بودند. روسیه شوروی از شمال و بریتانیا ی کبیر با سربازان هندی عمد‌تاً سیک از خلیج فارس. من باز خود را یک واسطه و حامل پیام‌ها یافتم. شاه وقت ایران رضا شاه می‌بود که من او را به خوبی می‌شناختم و به اصالت عقایدش واقفم. رضا شاه سر سلسله خاندان پهلوی بود که حکومت را از احمد شاه قاجار، آخرین امپراطور پارس بدست گرفت و احمد شاه برای همیشه در فرانسه مقیم گردید. رضا شاه از سرزمین کوهستانی شمال ایران، استان مازندران می‌بود که از ایرانیان خالص هستند که نسلشان با اقوام مهاجم از جنوب قاطی نشدند. آنها نزدیکترین شاخه جدا شده قوم آریایی هستند که به علل سوق الجیشی و در کوهستان ماندن نسلشان از دستبرد اعراب و مغول‌ها در امان ماند. قوم قاجار از شمال شرق ایران زمین آمدند و اصلا ترک نژاد هستند که به مرور زمان با دیگر اقوام ‌ایرانی آمیختند به خصوص با اهالی آذربایجان و گرجستان. البته من منظور برتری نژادی آریأی‌ها را نسبت به اعراب و ترک‌ها ندارم. ایرانیان یک ملت آمیخته با تمامی مردمانی هستند که یا با متوسل شدن به زور و قوای قهری و یا از طریق داد و ‌ستد از چین به اروپا با اهالی ساکن ایران زمین آمیختند که مردم امروز ایران را تشکیل می‌دهند

رضا شاه را ابتدا خود احمد شاه به سمت وزارت جنگ منصوب نمود و به او لقب سردار اعظم را عطا نمود و هنگام عزیمتش به اروپا وی را به نخست وزیری گمارد و قدرت تام اجرائی به  وی واگذار نمود که نهایتا منجر به سرنگونی خود و شاه شدن رضا خان گردید. رضا شاه را از قرار یک افسر ارشد انگلیسی به نام ژنرال آیرن ساید در حین بازدید از لشگر قزاق در شمال کشف کرده بود و به مقامات سفارت انگلستان از رشادت و قدرت مدیریت رضا خان قزاق گفته بود. او در مقابل دستور خلع سلاح قزاقان در حضور آیرن ساید ایستاده و شجاعانه از دادن اسلحه ا‌ش سر باز زده بود. آیرن ساید معتقد بود اگر ایران مجبور به تعویض رژیم شود رضا خان کاندید مناسبی برای قدرت به دست گرفتن می‌بود. رضا خان از سال ۱۹۱۹ که احمد شاه قاجار زیر بار قرار داد منحوس وثوق الدوله نرفت تحت نظر انگلیس قدرت را به دست گرفت

احمد شاه قاجار مردی مطلع و به عکس رضا خان قزاق باسواد و مطالعه کرده می‌بود. او از تاریخ ایران و جهان خوب سر رشته میداشت و میتوانم بگویم دمو کر‌ات ترین پادشاهی بود که ایران تا به آن روز به خود دیده بود. وی پس از اطمینان خاطر از دست دادن تاج و تختش باز هم اصرار میداشت به ایران برود که از این اقدام او جلوگیری میشد. وی مردی متأهل با چندین همسر و فرزند می‌بود. احمد شاه معزول در اقتصاد و جمع آوری سرمایه چیره دست بود و در بازار بورس سهام نیو یورک سرمایه داشت. وی در پاریس نیز از باغ وسیعی بر خوردار می‌بود که خانوارش آنجا میزیستند. او که از چاقی مفرط رنج می‌برد به یک باره تصمیم به کم کردن وزن خود گرفته خود را در رژیم غذائی حاد گذارد که سلامتش را در این تلاش از دست داد و در جوانی‌ رخت از دنیا بر بست. غم دوری از میهن و از دست دادن تاج و تخت میتواند موثر باشد در مرگ نا بهنگام او

رضا شاه که نام خانوادگی پهلوی را بر گزیده بود قبل از شروع جنگ با آلمان نازی روابط حسنه داشت و تحت عنوان بی‌ طرفی‌ از مهندسان و صنعت گران آلمانی در کشورش استفاده نمود او سخت به مدرنیزه نمودن کشورش علاقه مند می‌بود و مانند همپایش آتاترک در ترکیه دست به اقداماتی جهت مدرنیزه کردن ایران زّد وی با آداب اسلامی مخالفت نداشت ولی‌ با پوشش زنان در ملأ عام که یک پارچه سر تا پا به نام چادر می‌بود مخالفت ورزید و زنان را مجبور به پوشیدن البسه به سبک اروپایی یا محلی خودشان نمود که اغلب رنگارنگ و بسیار زیبا هستند به خصوص البسه قشقأیان و کردها. از دیگر اقدامات مدرنیزه نمودن ایران توسط رضا شاه میتوان از دانشگاه تهران نام برد و احداث راه آهن سر تا سری ایران که از خلیج فارس به مرز‌ روسیه شوروی در شمال می‌رسید و سفارش کارخانه ذوب آهن که از آلمان خریداری نموده بود. این کار روسها و انگلیسها را Image resultمشکوک ساخت که ایران میتواند هر لحظه به سمت قوای آلمان جذب شود و دیگر امیدی به رسانیدن مهمات از طریق راه آهن سر تا سری به روسها نخواهد بود. به خصوص که در آن زمان آلمان به روسیه حمله کرد و دیگر اطمینانی به ایران نمی‌رفت که بی‌ طرفی‌ خود را نگاه دارد. کشتی‌‌های حامل لوازم و قطعات کارخانه ذوب آهن که قرار بود در حوالی تهران نصب گردند توسط نیروی دریایی بریتانیا غرق شدند. سواحل ایران به ناغافل از خلیج فارس با توپ‌های ناوگان بریتانیا و اراضی‌ شمال زیر بمباران هوایی ارتش روسیه شوروی در هم کوبیده شدند و مردم بیچاره را غافل گیر کردند. سربازان ارتش ایران در پادگان‌های خودشان زندانی شدند.  ایران ظرف بیست و چهار ساعت در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱ به اشغال متفقین آمد و فردای آنروز سر کنسول انگلیس در تهران نامه کوتاه ولی‌ مؤدبانه‌ای به دربار رضا شاه پهلوی ارسال نمود بدین مضمون: آیا عالیجناب استعفای خود را از سلطنت در نظر میگیرند؟ و به‌ نفع فرزند ارشدشان که طبق قانون اساسی‌ ولیهد ایران است از سلطنت کناره میگیرند؟ ما به ایشان ارادت خواهیم داشت و حمایت خود را از جانشین بالحق شما دریغ نخواهیم کرد. ولی‌ عالیجناب در نظر داشته باشند که راه حل دیگری وجود ندارد

متوجه هستیم که رضا شاه در این نامه عالیجناب خطاب شده که از اعلیحضرت درجه ا‌ش پایین تر است و آن رسم کشور‌های پیروز است که رئیس کشور مغلوب را با یک درجه تخفیف خطاب نمایند. درست مانند ناپلئون که در تبعید زیر نظر انگلیسی‌ها با لقب ژنرال مخاطب می‌گردید نه‌ امپراتور و آن مایه گله و نا رضائی ناپلئون می‌بود به طوری که در میهمانی‌های دولتدار انگلیسی‌ شرکت نمیجست زیرا در کارتهای دعوت همیشه او به عنوان ژنرال خطاب می‌گردید

من برای رضا شاه احترام قائل بودم و او را مردی مصمم و ایران دوست میدیدم. نزدیکی‌‌های او با آلمان هیتلری با آنکه ادعای بیطرفی میکرد از چشم قوای متفق پنهان نبود. حتی هیتلر در هدایا ‌اش به پادشاه ایران عکس بزرگ قاب شده‌ای را به امضای خود به دربار فرستاده بود که مورد قبول و خورسندی رضا شاه واقع گشت. هنگام حمله آلمان به روسیه شوروی من در ژنو زندگی‌ می‌کردم. بسیار در فکر سرنوشت مملکت اجدادیم ایران و پادشاه آن رضا شاه بودم که آیا متفقین به ایران به چشم دوست خواهند نگریست یا دشمن؟ بدین دلیل بود که از طریق وزارت امور خارجه در لندن تلگرام بلند بالایی برای رضا شاه فرستادم و از او خواهش نمودم که مبادا گول هیتلر را بخورد و جذب قوای او شود. از او خواستم اگر هم نمیخواهد با متفقین هم رزم شود الا اقل به آن طرف نپیوندد. از قرار آن تلگراف به دست رضا شاه دیر رسید و کار از کار گذشته بود. ایران تحت اشغال متفقین در آمد

رضا شاه را با کشتی‌ از بندری بر کرانه خلیج فارس از ایران بردند و همراه خانوده ا‌ش به جزیره‌ موریس سپس دوربن و نهایتاً به ژوهانسبورگ  نقل مکان دادند که بقیه‌ عمر غمگین خود را در آنجا سپری نمود. وی دچار حمله قلبی گردید و در مقابل چشم همسر و دخترانش در اتاق نشیمن به زمین می‌افتد و جان به جان آفرین تسلیم مینماید. در باره تعویض قدرت ایران با من چند بار مشورت شد. من فرصتی دیگر یافتم برای خاندان قاجار که یک قرن و نیم اخیر را در آن پهنه از دنیا حکم فرمایی میکردند. من ولیعهد قانونی ایران را از لحاظ قانون اساسی‌ ۱۹۰۶ توصیه نمودم که تحقیق کردند. او در خدمت ناوگان دریائی بریتانیا و افسر فرمانده بود ولی‌ یک عیب بزرگی که داشت آن بود که فارسی‌ نمی‌دانست. بالاخره تصمیم گرفته شد فرزند ارشد رضا شاه را که نامش محمد رضا می‌بود بر تخت سلطنت بنشانند. یک تعویض قدرت آبرومند در خاندان پهلوی

درخشش تهران

سالهای جنگ تمام شدند ولی‌ با این احوال امکانات ارسال تلگرام و دریافت خبر در سویس هنوز محدود بود. از این بابت از سفارت هند متشکرم که در فرستادن تلگرام‌های معدودم به من کمک نمودند و مرا از لیست انتظار طولانی‌ متقاضیان رهایی‌ بخشیدند. آن هم قابل اطمینان نبود که بدست گیرنده برسد. نتایج مسابقات دربی به من می‌رسید. اسب‌هایم دوم و سوم شده بودند. در سال ۱۹۴۴ تهران میدرخشید. او را از پسرم علی‌ اجاره کرده بودم. اواخر آن سال ارتباطات بهتر شدند و اخبار تهران را همان روز دریافت می‌کردم. در سنّ لژر پیروز شده بود و من و علی‌ خوشحال

در دوران جنگ اصطبل‌ها و اسبانم زیر نظر مستقیم پدر سرپرست کنونی آقای نسبیت وادینگتن می‌بود که با همکاری فرانک باترز توام بود. بعد از جنگ کم کم کنترل اصطبل‌ها را خود بدست گرفتم و شخصاً مراقب تعلیم و تربیت‌های اسبانم بودم به طوری که در ۱۹۴۷ کنترل کامل اسب‌ها و اصطبل‌هایم را از نو بدست گرفتم

سفر به مصر

 سال ۱۹۴۵ دوران تنهائی من بسر آمد و من میخواستم به قاهره بروم. در پاریس تحت محافظت پلیس‌های فرانسوی و انگلیسی که سفیر بریتانیا، لرد نورویچ، برایم سازمان دهی‌ نموده بودند به سوی مارسی حرکت کردم در حالیکه در میان راه از میان ارتش شکست خورده آلمانی‌ها گذر کردیم. با اینکه متفقین پیروزی خود را بر فرانسه تثبیت نموده بودند ولی‌ کشور هنوز در امن و امان نبود. در مارسی میهمان فرماندار ارتش آمریکائی، ژنرال جان ب راتایو بودم و از آنجا با یک هواپیمای نیروی هوایی سلطنتی به طرف قاهره پرواز نمودم

قاهره مرکز فرمانداری کّل انگلیس در خاور میانه می‌بود و جنگ‌های بریتانیای کبیر در این منطقه از جهان از سال ۱۹۴۰ از قاهره کنترل میشد و تصمیمات عمده استراتژیکی دولت بریتانیا در خاور میانه از آنجا صادر میشد. به همین دلیل لشگر عظیمی‌ از قوای بریتانیای کبیر، در حوالی پایتخت مصر اقامت داشتند و آن سبب حفاظت و امنیت نسبی‌ قاهره در ایام جنگ جهانی‌ دوم بود. سفیر وقت انگلستان در قاهره لرد کیلیرن بودند که نقش بسزأی در تدوین و به توافق رسانیدن عهد نامه ۱۹۳۶ داشتند. در گوشه و کنار شهر، در آپارتمان‌های نو ساز در جزیره‌ و باغ شهر، همزیستی‌ مسالمت آمیز بین مصریان و انگلیسی‌ها ادامه داشت ولی‌ به طور آشکاری محدود به رعایت ادب و آداب شهروندی میشد و آن دوستی‌‌ها و گرمی‌‌های سابق فروکش کرده بود. در برخی‌ موارد نیز تحمل یکدیگر در زندگی‌ روزانه  فشرده میشد و از بروز حوادث آینده نه‌ چندان دور خبر میداد

همانطور که قبل اشاره رفت من از خاندان فاطمیان مصر ریشه میگیرم که چندین قرن پیش بر نواحی شمال آفریقا و عربستان حکمفرمأی داشتند. در دربار مصر و حلقه سیاسات آن کشور آبأ و اجدادی من دوستان بسیاری داشتم از جمله اعضای خاندان سلطنتی. سه‌ نفر از آنان، به عقیده من مستحق شناخت بیشتر هستند. اول پادشاه فاروق که من اکنون او را برای اولین بارImage result for prince muhammad ali of egypt relation king farouk پس از سالیان ملاقات می‌کنم که جوان رشیدی شده بود، دوم نخست وزیرش، نحاس پاشا و سوم ولیعهد شاهزاده محمد علی‌ که درعین حال نیابت سلطنت مصر را در دوران طفولیت فاروق به عهده داشتند. من و پرنس محمد علی‌  پنجاه و پنج سال دوستی‌ نزدیک داشتیم. اولین بار در ۱۸۹۸ در لندن با یکدیگر آشنا شده بودیم و هردو در یک هتل اقامت گزیده بودیم. پرنس محمد علی‌  نیز مانند من به کاخ بوکینگهام برای صرف شام با ملکه ویکتوریا دعوت شده بودند که بیش از نیم قرن بعد در همان کاخ و به افتخار تاجگذاری ملکه الیزابت دوم به صرف چای و شیرینی‌ دعوت داشتیم. من و شاهزاده محمد علی‌ از یک دوستی‌ محکم و طولانی‌ برخوردار بودیم که همیشه از معاشرت با او لذت بردم

شاهزاده محمد علی‌ از شخصیت‌های نادری بود که پنداری در چندین دنیا زندگی‌ میکرد. محمد علی‌ هیچوقت ازدواج نکرد چون توانائی ساختن خانواده و اداره آن را با در نظر داشتن وظایف سیاسی و مذهبی‌ خود در خود نمیافت. به عکس من فکر می‌کردم از سلامتی جسمی‌ برخوردار میبود. وی که برادر کوچکتر خدیو مصر می‌بود اوقات Image result for prince muhammad ali of egypt relation king faroukطولانی‌‌ای را در تحقیقات میگذرانید و در حقیقت مغز متفکر دستگاه حکومتی فاروق می‌بود. او مردی مذهبی‌ می‌بود که به مکه رفته بود و با عملای شاخه‌های مختلف اسلام اهل تسنن صحبت‌ها کرده و یاد داشت‌ها برداشته بود. یک بار هم مقداری بروشر اسلامی به من داده بود که با خود به اروپا ببرم و میان دوستان و علاقه مندان به اسلام پخش نمایم و من نیز قبول کردم و همان کاری را که خواسته بود برایش به انجام رسانیدم که باز تابهای مثبتی به همراه داشت. تصویر پادشاه فاروق و نخست وزیر وی، پرنس محمد علی‌ هنگام نماز دیده میشوند

پرنس محمد علی‌ به چندین زبان زنده سخن می‌گوید به خصوص عربی‌، ترکی‌، انگلیسی، فرانسه‌ و آلمانی. دانش آگاهی‌ عمیق او در تاریخ مصر چه از زمان مملوک‌ها و چه از دوران پدر پدر بزرگش محمد علی‌ فاتح مصر و سودان مانند ندارد. طرفداران او در مصر و در خارج از مصر از میان جوامع گوناگون اروپائی، مسیحی‌، یهودی، و یونانی‌های ارتدکس همه مقالاتش را مطالعه و طرز افکار او را می‌پسندند. شهرت او به ینگه دنیا نیز رسید و آمریکائیان او را خوب میشناختند. پرنس محمد علی‌ قصر خود با تمامی کلکسیون آثار هنری‌اش و باغستان گلهای بیمانندش را وقف دولت مصر کرده که پس از فوتش به موزه تبدیل شوند. در  کهن سالگی او را در سویس یا در ریویرا ملاقات می‌کردم. برایش عمری طولانی‌ همراه سلامتی خواهانم

  نحاس پاشا، نخست وزیر فاروق

و اما از شخصیت دومی که نام بردم یعنی مصطفی النحاس پاشا، نخست وزیر فاروق شاه بگویم. من اولین بار ایشان را در ژنو و در مقر لژیون ملل ملاقات کردم و به علت نزدیکی‌ روابط دولت‌های هند و مصر، هردو تحت حمایت بریتانیای کبیر، من که آنزمان نماینده هند می‌بودم او را در ژنو به مجامع و مجالس مختلف برده از او پذیرایی شایانی به عمل آوردم. پس از چند روزی معاشرت با نحاس پاشا متوجه کیفیت و کاراکتر واقعی‌ او شدم. او در خواندن قرآن و دکلمه‌های نیایش بسیار ماهر می‌بود و به آن هنرش مینازید. او سخنوری چیره کلام می‌بود که می‌توانست جمعیت زیادی از اهالی مملکتش را شیفته خود سازد. همسر نحاس پاشا، مادام زینب الوکیل، که در ژنو وی را همراهیImage result for nahas pasha Image result for nahas pashaمینمود خصوصی به من ابراز میداشت که شوهرش یک سلطنت طلب دو آتشه است و تمامی قدرت و کوشش خود را در برقرای و پیشرفت سلطنت فاروق شاه بکار میبرد. مادام زینب الوکیل اضافه نمود که به عنوان نخست وزیر کشور وظیفه سنگین مطلع ساختن ولی‌ نعمتش را مبنی بر محدودیت‌های پادشاه تحت قانون اساسی‌ نیز به عهده دارد. شبی‌ سر میز شام نحاس پاشا خود را با گلد ستون نخست وزیر مکله ویکتریا مقایسه میکرد که وظیفه قانونی خود را در قبال مردم داراست که با خاطرنشان ساختن پادشاهش به قانون اساسی‌ و حدود اختیارات وی، نخست وزیر را به سختی یک یار خیر خواه می‌یابد. چه بسا هرگاه از در تملق و چاپلوسی درآید و کار‌های فراتر از حدود شاهش را ندیده بگیرد آنگاه حادثه فاجعه باری در انتظار مملکت و حکومت قد علم خواهد کرد

پادشاه فاروق

  شاه فاروق که در آکادمی سلطنتی انگلستان تحصیل مینمود در ۱۹۳۶ به جاینشینی پدر، فواد اول، در شانزده سالگی به سلطنت مصر رسید وی سخنرانی کوتاهی‌ پس از تاجگذاری خطاب به مردم مصر ایراد نمود که از رادیو پخش گردید و آن اولین سخنرانی یک مقام بالا مرتبه در مصر می‌بود که از طریق رادیو به اطلاع مردم مصر و جهانیان رسید. درسال ۱۹۵۲ که در یک کودتای نظامی سرهنگ جمال عبد آلناصر او را عزل نمود و پایان همیشگی‌ حکومت سلسله محمد علی‌ را در تاریخ به ثبت رسانید. خواهر وی، پرنسس فوزیه همسر اول پادشاه ایران، محمد رضا شاه پهلوی گردید ولی‌ پس از بدنیا آوردن یک دختر از شوهر تاجدارش جدا گردید و به مصر بازگشت

در باره فاروق شاه نظریات ضدّ و نقیض فراوان است. وی که در کودکی پدرش را از دست داد تقریبا همزمان از مادر خود نیز جدا گشت و او را به یک پانسیون در انگلستان فرستادند. محروم از عشق و محّبت هردو والد او به مانند یک زندانی در یک ویلای کوهستانی اغلب ایام را در تنهایی میگذرانید. به کسب علم علاقه نداشت و هیچوقت به دانشگاه نرفت. فقط چند ماهی‌ را در آکادمی نظامی در وولویچ گذراند. وی تمام عمر از اینکه اطرافیانش افراد برجسته و تحصیلکرده بودند احساس حقارت میکرد. در جوانی‌ اغلب اوقاتش را در کاباره‌ها شر به پا میکرد و به اصطلاح کافه رو بهم می‌ریخت. فاروق به قمار علاقه وافر میداشت و در کازینو‌های موناکو و جنوب فرانسه‌ مقادیر زیادی بازنده شد. این رفتار‌ها و کردار‌های ناشایست وی بود که کم کم مردم مصررا از او روی برگردان ساخت. وی در جامعه جهانی‌ نیز از احترام بالائی برخوردار نبود. اگر به خاطر عموی لایق و با هوشش نبود او زود تر از اینها ازتخت سلطنت مصر به زیر افکنده می‌گردید

فاروق همواره با زندگی‌ مجلل و افسانه‌ای به خاطر میاید. او بیش از یک دوجین کاخ و قصر مجلل را صاحب بود با بیش از یکصد اتومبیل که آنها را با علاقه هرچه تمام‌تر دوست میداشت به خصوص بنتلی قرمز رنگی‌ را که شخصا به طراح ایتالیأی فیگنیِ فلشی سفارش داده بود. او عاشق غذاخوردن می‌بود و صد‌ها جانور صدفی را در هفته تناول مینمود به طوری که این اواخر وزنش به صد و سی‌ کیلو رسیده بود. شاه فاروق در آستانه سال نو ۱۹۳۸ با ملکه فریده در قاهره طی‌ مراسم با شکوهی ازدواج نمود. از قرار معلوم او به هیتلر و قوای آلمان و ایتالیا از لج انگلستان هم که شده بود علاقمند می‌بود و حتی شایع است که نامه‌ای نیز به هیتلر نوشته و از اشغال مصر توسط آلمان استقبال کرده. سلطان فاروق به زندگی‌ پر خرج طوری عادت داشت که چراغ‌های قصرش را تمام شب  روشن میگذاشتند حتی هنگام بمباران نیرو‌های هوایی آلمان و ایتالیا در بندر اسکندریه که وی کاخی مجلل آنجا میداشت. فاروق که بسیاری از مستخدمین کاخ‌هایش از اتباع ایتالیا بودند در جواب سفیر انگلستان، سرّ مایلز لمپسن که از او خواسته بود مستخدمین ایتالیأی خود را از مصر اخراج کند گفته بود: من ایتالیأی‌های خود را زمانی‌ بیرون می‌کنم که تو هم ایتالیأی خود را بیرون کنی‌. همسر سرّ لمپسن ایتالیأی بود. در فوریه ۱۹۴۲ سربازان انگلیسی با تانک‌هایشان کاخ اقامت فاروق، کاخ عابدین، را محاصره نمودند و او را مجبور نمودند که به نخست وزیرش نحاس پاشا اختیار تام دهد و فقط طبق قانون اساسی‌ پادشاه باشد

پادشاه فاروق و ملکه فریده دارای سه‌ دختر شدند و از پسر خبری نبود و آن مایه تأسف وی و نهایتا طلاق وی از فریده شد و او بالاخره با دختری از عوام ازدواج نمود به نام شاهزاده نریمن و اوائل ۱۹۵۲ به آرزویش که داشتن فرزند پسر می‌بود رسید و نامش را بعد از پدرش فواد دوم گذارد ولی‌ چند ماه پس از آن گرفتار کودتا شد و از ایتالیا برای همیشه خارج شده با خانواده ا‌ش در ایتالیا رحل اقامت افکند.  با تمامی این احوال من که همیشه در قضاوت اشخاص بیطرفی را حفظ نموده‌ام و حق را به حق دار می‌دهم میبایستی اذعان نمایم که من فاروق را صرف نظر از شیطانی‌های جوانیش که بسیاری را گریبانگیر است وی را مردی مؤمن و پایدار به اصول اسلام میدیدم. او بر خلاف شایعه هیچوقت مشروبات الکلی مصرف نکرد و تا آنجا که امکانش بود نمازش را به جای میاورد. وی یک مصری به تمام معنی بود و از تاج سرش تا پاشنه کفشش یک وطن پرست دو آتشه بود که آرزو داشت کشورش را به عظمت دوران پدر بزرگش، خدیو اسماعیل برساند. فاروق وقتی‌ می‌شنید که در جایی از مصریان به عنوان افراد کم تمدن یاد میشود به سختی آزرده خاطر می‌گشت و مردمش را همپایه ملل پیشرفته می‌دانست اگر نه‌ بالاتر. وی همیشه قدمت چند هزار ساله مردم مصر را ارج مینهاد و آنرا به دیگران یادآور میشد. به‌‌‌ زیرستان و فقرا کمک مینمود همانطور که به خدمتکارانش و به‌‌‌ فللاحین فرومایه می‌رسید

هر یک از ما بندگان خداوند دچار چالش‌های بیشماری در طول زندگی‌ می‌شویم. عقده‌ها و کینه‌ها بوجود میایند و به عکس آن‌ توانایی گره گشایی و بخشش ما را زیر آزمایش الهی میبرد. فاروق نیز از این شرائط مستثنی نبود. او در میان افرادی بود که سخت نگران آینده پادشاهی سلسله محمد علی‌ می‌بودند و حق هم داشتند. فاروق دارای سه‌ دختر بود ولی‌ نوزاد پسر و جاینشین از خود تولید نکرده بود تا سال ۱۹۵۲. یعنی ۱۶ سال میشد که مردم مصر را در انتظار گذارده بود. او که خود تنها فرزند ذکور پدرش می‌بود به خوبی بر آن امر واجب واقف می‌بود. پدر فاروق نیز سلطنت را از پسر عمویش گرفته بود چون خدیو عباس حیلمی بدستور سلطان عثمانی از سلطنت منع گردیده بود و فرزند ارشد سلطان حسین نیز به خاطر کمبود قوای عقلانی قادر به دریافت تاج و تخت نبود. اطرافیان سلطان در دربار بلا تکلیف می‌بودند وبه بقای سلطنت در مصر دچار شک و تردید شده بودند. فاروق به هیچ وجه زیر بار واگذاری قدرت به حزب الوفد نمی‌رفت. او آنان را دست نشانده ممالک صنعتی می‌دانست که از برای سود و پر کردن جیب اربابان اروپائی میخواهند در مصر تحولاتی ایجاد نمایند و از او فقط به عنوان مهر لاستیکی استفاده کنند

پیدایش حزب الوفد در مصر تحت رهبری مدبرانه نحاس پاشا همراه بود با بیداری مردم مصر و احساسات ناسیونالیستی که مانند مردم هندوستان داشت به شدت رشد میکرد. حزب الوفد سلطان فاروق را با کمک تانک‌های انگلیسی مجبور به اطاعت از قانون اساسی‌ کرد. پادشاه نیز خود حزب خود را میداشت که نامش را حزب آزاد گذارده بود و طرفداران خود را دارا می‌بود. چه جدال‌های لفظی و تهمت‌ها که اعضای دو حزب بهم نمیزدند.. از نوکر خارجی‌‌ها تا بی‌ دین تا ضدّ ناسیونالیستی تا الی آخر. کابینه‌ها مانند کارت‌های ورق بر میخوردند و قدرت به مانند یک جنگ طنابی گاه به اینطرف کشیده میشد و گاه به آن‌طرف. این وسط گویی‌ مصر طناب بود

هنگامی رسید که زور حزب رقیب به او چربید. فاروق به سرنوشتش پی‌ برده بود و دستپاچه بود. آخرین ملاقاتی که با او در حین سلطنتش داشتم در اروپا بود. از حرکاتش به خوبی ناامیدی و بی‌ اعتنایی پیدا بود. به گونه عجیبی‌ فقط خاطره احمد شاه قاجار را در من زنده کرد. درست همان حالتی را داشت که هم پای ایرانیش داشت. دو سلطان نزدیک به سقوط. پایان سلطنتی خاندان قاجار وحال سلسله محمد علی‌. به همان اندازه برایش افسوس خوردم که برای احمد شاه خوردم

  از مترجم: از آنجا که این کتاب سال ۱۹۵۴ به چاپ رسیده شاید جای آن باشد که یادآوری کنم سلطان فاروق در هژدهم ماه مارس ۱۹۶۵  در رستورانی در رم و پس از تناول نمودن نهار مفصلی سر میز سImage result for al rifa'i mosque in cairo egyptکته و جان به جان آفرین تسلیم مینماید. شایع شده بود که او را مسموم ساختند ولی‌ کالبد شکافی انجام نگرفت و او را بر خلاف وصیتش که خواسته بود در مسجد الرفاعى قاهره دفن گردد در ایتالیا به خاک سپردند چون جمال عبد آلناصر از قبول جسد وی به مصر خود داری نموده بود. سالها بعد پرزیدنت انور سادات اجازه داد که بقایای فاروق به مسجد الرفاعى انتقال داده شود

هندوستان پس از جنگ جهانی‌ دوم

سال ۱۹۴۶ هندوستان ناخوش از تحولات جهانی‌ و داخلی‌ بود. دول اروپائی و آمریکائی خسته از جنگ و چین و ژاپن و آسیای شرق نیز کوبیده و درب و داغان، از تحولات داخلی‌ عواقب اصلاحات مونتگو – چلمسفرد پس از سی‌ سال به اجرا گذاردن آن. حس وحدت و استواری عقیده در هندوستان اکنون میان کارکنان و افسران انگلیسی  در یک واکنش اسکیزو و دو شخصیتی‌ قرار گرفته بود. به خصوص که دیگر علناً و به روی دیوار‌های شهر میخواندند: هندوستان را ترک کن  “کوویت‌ ایند‌یا ” . آن دو کلمه در میان مردمان کلکته، دهلی‌، و بمبٔی رایج گشته بود و دیوار‌ها پر از آن خواسته ملت هند بود

اثر جنگ دوم جهانی‌ به روی هندوستان به مراتب بیشتر از جنگ جهانی‌ قبلی بود. تمامی آسیای شرقی باضافه برمه در اولین شش ماه ۱۹۴۲ بدست ژاپنی‌ها افتاده بود. جذر حمله ژاپن تا به مرز‌های هندوستان نیز کشانیده شد. بمب افکن‌های ژاپنی از اینطرف مرز دیده می‌شدند. آن حملات گستاخانه ژاپن باعث فرستادن میلیون‌ها سرباز هندی به کمک قوای متفق شده بود. در شمال آفریقا، در اروپا و در خاور میانه و در آسیای شرقی‌ دوشادوش سربازان کشور‌های متفق جنگیدند. از خود گذشتگی‌ها و شجاعت‌های سربازان هندی و سهم بسزای آنان در پیروزی در تاریخ جنگ نوشته شده. از جنگ کرن تا آخرین عقب نشینی مارشال‌ کسرلینگ در شمال ایتالیا چهار سال بعد از آن، همه و همه در اسناد جنگی و اذهان جهانی‌ ثبت گردیده. افسران هندی، بعضی‌ کمیسیونر‌های مخصوص سلطنتی در پهنه نبرد درخشیدند و شجاعت و تبحر آنها زبانزد عام و خاص گشته بود. مدال‌های گوناگون گواه آن اقدامات و عملیات متبحرانه میباشند

با تمامی رشادت به خرج دادن‌ها و فداکاری‌های سربازان هندی در جنگ جهانی‌ دو هندوستان علناً صاحب نظر نمیبود و هیچ نماینده‌ای از جانب هند در مجمع‌های صلح و معاهده‌ها شرکت نداشت. رهبران سیاسی عمد‌تاً در محدودیت‌های زیادی قرار داشتند و برخی‌ رسما تحت بازداشت بودند. سال ۱۹۴۲ در اوج جنگ جهانی‌ دوم سرّ ستفرد کریپس سرپرستی گروهی از مشاورین را از بریتانیا ی کبیر به هند به عهده داشتند که به یک امر مهم رسیدگی کنند. یک پارچگی هند و از آن مهمتر یکپارچگی ارتش هند. آن به من و دیگر نمایندگان مسلمان خوش نیامد و با جدیت‌های ستودنی و بی‌ مانند عالیجناب محمد علی‌ جناح، قاضی اعضم، اعتراض خود را به هیئت کریپس ابلاغ نمودیم چون می‌دانستیم که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است و آنها از این طریق میخواهند زیر شعار هند متحد باز به بازیگری خود در هند ادامه دهند. جناح به کریپس اطمینان داد که هیچ قانون اساسی‌ که حقوق بیش از صد میلیون مسلمان را در هند نادیده بگیرد به تصویب نخواهد رسید. مأموریت کریپس با شکست مواجه گردید

بعد از مردودیت مأموریت کریپس، دو سه‌ سالی‌ اوضاع داخلی‌ هند خوابیده بود. دول اروپائی سخت درگیر جنگ بودند و در هند نیز اوضاع اقتصادی از همه سال بد تر بود زیرا قحطی و خشکسالی بنگال نیز بر سرمان فرو آمده بود و شد قوز بالا قوز. فیلد مارشال‌ لرد واول بر کرسی نیابت سلطنت نشسته جاینشین لرد لینلیتگو شده بود. فقط نزدیکی‌‌های اتمام جنگ جهانی‌ دو بود که احساسات ناسیونالیستی دوباره در هند عود نمود. جنگ جهانی دوم در ماه مه ۱۹۴۵ در اروپا به پایان رسید ولی در پی آن، نه تنها در اوت ۱۹۴۵ بمب اتم توسط آمریکا در هیروشیما و ناگازاکی فریبکارانه بکار گرفته شد، بلکه دورۀ جدیدی با امپراطوری آمریکا آغاز شد. اعضای این امپراطوری تازه کار نبودند، چون اعتلا و به شکوه رسیدن امپریالیسم بریتانیای کبیر را در قرون اخیر تجربه کرده بودند

بریتانیای کبیر دیگر به اصطلاح پشم و پیله ا‌ش ریخته بود و قدرت ایجاد ثبات حاکمیت خود را در هند پس از جنگ در خود نمیافت. مسئله‌های اقتصادی بعد از جنگ و لیسیدن زخم‌هایش بیشتر از آنی‌ بود که در ممالک مستعمره  توان رسیدگی لازم را داشته باشد. بریتانیأی که زمانی‌ به دنیا پول قرض میداد اکنون به ورشکستگی افتاده بود و نیاز مالی‌ شدید برای باز سازی کشور خود میداشت. امریکائیان نیز به این موضوع پی‌ برده بودند و پیروزی را با انگلستان زمانی‌ جشن گرفتند که می‌دانستند انگلیس پیروزیش به قیمت حاکمیتش ٔبر ممالک تحت تسلطش تمام شده. آمریکا انگلیس را از ورشکستگی مالی‌ نجات داد ولی‌ جای انگلیس را در جاه طلبی‌های جهانی‌ گرفت

مردم انگلستان به سختی از پس امرار معاش بر میامدند و کوپن بندی و جیره بندی مواد غذا‌ئی و پوشاکی امری کتمان ناپذیر می‌بود. قبل از اتمام جنگ در شرق دور، دولت ائتلاف که انگلستان را به پیروزی رسانیده بود به کنار رفت و برای اولین بر حزب کارگر با اکثریت در پارلمان به قدرت رسید. نخست وزیر جدید، آقای آتلی، که از دوران کمیسیون سیمون پانزده سال پیش از آن همیشه به هندوستان علاقه خاص میداشته راه را برای رسیدن به استقلال برای هند هموار کرد. حزب کارگر در برانداختن امپریالیزم بریتانیا در اقسا نقاط دنیا کمر همت بسته بود. استقلال برای هندوستان یکی‌ از برنامه‌های دولت کارگر میبود

در هندوستان دیگر صحبت از پنج سال دٔه سال برای رسیدن به خود مختاری نبود. صحبت از همین روز‌ها می‌بود که هندوستان به استقلال کامل دست یابد و آرزوی دیرین مردم هند را برآورده سازد. برخورد‌های مردم با شهروندان بریتانیا به مراتب رو به خرابی گرأیده بود و آن برای من که از اروپا پس از چند ماه دوری به هند باز می‌گشتم به خوبی قابل شناسایی بود. نه‌ تنها مردم با انگلیسی‌ها روی خوش نشان نمیدادند با تمامی اتباع اروپائی و بلکه پنداری با هرچه از دنیای غرب میامد مخالفت میداشتند. از البسه فرنگی‌ و کت و شلوار و کروات گرفته تا پیپ و توتون اروپائی و ویسکی‌ و سودا، هرچه رنگ و بوی غرب را میداد از چشم مردم افتاده و آنرا ضد هند می‌دانستند. بسیاری از دوستان را می‌شناختم که از البسه غربی بدر آمده لباسهای گشاد چیت و کتان به تن‌ کرده بودند. به مصداق معروف، خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو

رهبران نهأیی منتخب مردم برای به تصویب رسانیدن قانون اساسی‌ و نهایتا استقلال هند به چهار نفر خلاصه شده بود: در کنگره هندوImage result for Jawaharlal Nehruیان مهاتما گاندی، آقای نهرو، و سردار پتل؛ و از طرف مسلمانان قاضی اعظم آقای جناح و او برای ملت مسلمان کافی‌ بود. آینده شبه قاره هند بستگی به موافقت‌ها و مخالفت‌های آن افراد می‌داشت. چقدر متاسف شدم هنگامی که از مرگ نابهنگام دوستم قاضی اعظم محمد علی‌ جناح در آن سپتامبر ۱۹۴۸ با خبر شدم. او که وجودش را در جهان در ۱۹۴۶ به قله شهرت رسانیده بود از خود Related imageخاطره‌ای جاودانی در اذهان عموم به خصوص مردم کشور نو بنیادش پاکستان به جای گذارده بود. او دیگر به تاریخ تعلق میداشت و من مطمئنم در میان سیاستمدارانی که تاریخ نیمه اول قرن بیستم میلادی را رقم زدند جناح با پرتوی درخشان تر میدرخشد. من او را حتی از افرادی مانند کلمنتو، لوید جرج، چرچیل، کرزون، حتی ماهاتما گندی برجسته تر میبینم. هیچیک از اشخاص نام برده از آن شم آینده نگری و توانایی کاراکتر مثل جناح برخوردار نبودند و من بدون رودر بایستی‌ بر این حقیقت اذعان میدارم. خداوند روحش را قرین رحمت فرماید

راستش را بخواهید جناح از لحاظی من را یاد موسولینی مینداخت. هردو مرد دچار جاه طلبی‌های مخصوص به خود می‌بودند که تا درجه‌ای آن برای رسیدن به مقصدشان لازم می‌بود منتها زیاده از حد آن می‌توانست به عواقب وخیم منتهی‌ شود. هردو از شخصیتی‌ استثنائی و غیر قابل لرزش برخوردار میبودند که خود را به اصطلاح یک سر و گردن از مابقی مردمان بالاتر می‌دیدند به طوری که کردار و رفتارشان طوری نشان میداد که پنداری میگفت اگر من حرف آخر را داشتم و تمام امور به دست من میبود اکنون همه چیز بر وفق مراد و به صلاح جامعه می‌بود. هردویشان بین عقاید جوانی‌ و زمانی‌ که به اوج قدرت بودند از منتهای یک آرمان و ایده به سمت متقابل آن کشش یافتند. موسولینی از عقاید سوسیالیستی که به کمونیزم نزدیک می‌بود خود را به سمت ناسیونالیستی فاشیستی سوق داد و سرمایه داری صنعتی را الگوی اهدافش نمود و از مارکس به نیچه و سورل تمایل یافت، جناح نیز از آرمان یک هندوستان متحد و پس از گرفتن استقلال هند به یکباره کوس جدائی سر داد و دو منطقه عمده مسلمان نشین را از هند جدا ساخت و کسی‌ که یک پارچگی هند مستقل را شعار قرار داده بود دیری نپآئید که ارتش هند را نیز زیر دندان‌های انگلیس به دو نیم کرد و آن سرزمین کهن سال و وسیع به دو دیار پاکستان و بهارات تقسیم گردید

ولی‌ صد البته جناح بر خلاف موسولینی بدون ارتش، بدون نیروی هوایی و بدون نیروی دریایی به هدف والای خود دست یافت و به عکس موسولینی عاقبتی‌ نیک و خوش نام از خود بجای گذارد. در تمامی دوران زندگی‌ حرفه‌ای ا‌ش جناح به هیچ عقیده‌ای که ما فوق عقیده او میشد توجه نشان نداA view of Jinnah's face late in lifeد و به هیچ یک از افرادی که از او توانمند تر میبودند اعتماد نداشت. او برای خود هیچ محدودیّتی را تحمل نمیکرد و از عنفوان جوانیش به عنوان یک وکیل مجرّب فقط و فقط به هوش و حرفه ا‌ش متکی‌ بود. هیچ ثروتی به او به میراث نرسید. او فقط به خود اتکا میدشت و موفق شد راه خود را به مقام‌های بالا باز و مکان جاویدان خود را در تاریخ پاکستان تثبیت سازد. او به کنگره رفت تا بتواند هوش و توان خود را در بست در اختیار هندوستان آزاد بگذرد و آن را از زیر یوغ بریتانیا بدر آورد. او معتقد می‌بود که موفق خواهد شد و به تلاش‌هایش ایمان داشت. ولی‌ در کنگره او میان دوستان نبود بلکه مانند یک ماهی‌ بیرون از آب افتاده بود ولی‌ او همچنان به تکاپوی خود ادامه میداد و آن اراده آهنین او بود که بالاخره نام خود را در تاریخ شبه قاره هند جاودان ساخت. برخی‌ او را ستودند و برخی‌ با او از در دشمنی برخواستند ولی‌ در هر دو حالت او احترام در خور خود را در میان مردمان دیارش و جهانیان بدست آورد

من به شخصه متقاعد شدم که حتی تا اواخر ۱۹۴۶ جناح هیچ تصور روشنی از گونه به انجام رسانیدن هدفش که تشکیل یک کشور مسلمان از هند بزرگ می‌بود نداشت. او نه تنها فکرش را نمیکرد که در این کار موفق شود بلکه به مخیله ا‌ش نیز خطور نکرده بود که ظرف دوازده ماه از آن تاریخ آرزوی او برآورده شود. تشکل یک قدرت عظیم اسلامی به صورتی‌ که دنیا نظیر آنرا قرن‌ها ندیده بود. نه‌ فقط جناح بلکه هیچ یک از ما رهبران مسلمان هندوستان تصورش را نمی‌کردیم که در فاز آخر گرد همأیی‌ها با مأموران اجلاس بریتانیا آن آرزوی دیرین مسلمانان به تحقق‌ بپیوندد تا اینکه لرد مونتباتن وارد اجلاس شد. او بود که حقیقت را دریافت و آنگاه بود که پاکستان متولد گردید. پنجمین کشور از لحاظ جمعیت در جهان که بیش از نود درصد آن مسلمان بود. و آن مخلوق سازمانی بود که فقط از یک خط‌ مشی پیروی میکرد: پیرو رهبر باش

هنگامی که من در ۱۹۴۶ به هندوستان رسیدم این جریانت در حال تدوین بودند. گرچه نهاد یک هندوستان مستقل در بریتانیا به یک اصل قابل قبول تبدیل شده بود ولی‌ هنوز از تقسیم شبه قاره به دو کشور اطمینانی حاصل نشده بود. هنوز مردمان هند و بریتانیا در این شّک بودند که آیا جائز است که ارتش، نیروی هوایی، و نیروی دریائی به دو نیم شود؟ آیا هنوز امیدی به یک تفاهم عمومی‌ ما بین هندویان و مسلمین وجود میداشت؟ آیا امکان اتحاد مابین لژیون مسلمان و کنگره هند وجود دارد؟ آیا دو شخصیت مطرح در این بحران، یعنی جناح و گاندی با هم به توافق خواهند رسید؟ جناح بنظر نمی‌آمد که تن‌ به رضایت دهد و علیرغم اصرار گاندی همچنان در ایجاد کشور مسلمان نشین پافشاری مینمود. در آن لحظات بحرانی‌ بود که من به پونه رسیدم

سر دبیر مجلس شاهزادگان، دوست قدیم من، نواب بهوپال، مرا در ملاقات با مهاتما گندی همراهی نمود که طرق رسیدن به یک تفاهم عمومی را بررسی کنیم. نواب از سرنوشت آینده خوانین و شاهزادگان هند پس از استقلال هند نگران میبود و من نگران جامعه هندیان مقیم افریقی جنوبی بودم. هردو میخواستیم که یک تفاهمی بین او و جناح انجام گیرد. در دو ملاقات طولانی‌ که با گاندی داشتیم متوجه شدم که وی به تفاهم با جناح امیدوار نیست. او حتی از برای هند یک جامعه کمونیستی نیز در نظر میدشت که به نظرش برای هندوستان ایده‌آل میبود و آن آب پاکی‌ را بروی دستهایمان ریخت چون اسلام با کمونیزم جور در نماید و خوانین نیز نظر خوشی به این سیستم اداره کردن دولت نداشتند چون همه دارائی آنان بدست دولت میفتاد و معلوم نبود چه پا برهنه هایی در کنترل مملکت دخیل خواهند شّد. البته منظورم توهین به فقرا نیست ولی‌ از آنجا که از ذات بنی بشر خبر دارم می‌‌دانم عقیده با عقده فرق دارد. قدرت و مکنت آدم محروم را حریص می‌سازد. البته به طور عموم میگویم چه بسا هستند پارسایانی که با یک گلیم و لباس به زندگی‌ ساده خود خو گرفته و افرادی شریف میباشند. همانطور که قبلاً اشاره نمودم در مورد گاندی من این را بر عکس یافتم چه او از مکنت و از روی قصد خود را به فقر میزند که به نظرم کمی‌ عوام فریبانه میاید. من هیچ وکیل مجربی را که به یک باره ترک عادات کند و بنشیند با پشم بزش نخ ببافد و از آن تنپوش برای خود تهیه نماید ندیده‌ام. جناح از این تظاهر مبرا می‌بود

من به مهاتما گاندی یادآوری کردم اکنون که وی اساس جدایی برمه از هند را پذیرفته چگونه استقلال و خود مختاری مسلمانان هند را، که عمد‌تاً در شمال غرب و شمال شرق زندگی‌ میکنند نادیده میگیرد. همانطور که از ابتدا اتحاد برمه و هندوستان از نتایج تسخیر بریتانیا می‌بوده مسلمین نیز میبایستی از حق مشابه استقلال برخوردار گردند. آنجا بود که متوجه اصطکاک میان خود و گاندی شدم و پس از دادن نظریه‌ام او را با نواب تنها گذاردم که سر مسئله پرنس نشین‌های هند چانه بزند

 از پونه به دهلی‌ رفتم و در ملاقات‌هایم با نایب سلطنه، لرد واول، و فرمانده کّل نظامی، سرّ کلود اوچینلک، مرا مطمئن ساختند که هردو با استقلال هندوستان کاملا موافق بودند ولی‌ از طرح جدائی مسلمانان از هندویان راضی‌ نبودند و آن نه‌ به جهات سیاسی میبود بلکه از لحاظ نظامی بود. آن به خصوص فرمانده نظامی را سخت مشّوش نموده بود و بر این باور میبود که هرگاه قوای نظامی هند به دو نیم گردد احتمال دشمنی میان دو کشور بسیار خواهد بود به علاوه هردو کشور نو بنیاد را می‌توانست در خطر تهاجم کشور‌های همسایه قرار دهد. وی از بردن نام چین خود داری کرد. لرد واول و ژنرال اوچینلک که اکنون به درجه فیلد مارشال ارتقأ یافته برایم توضیحات مفصلی در مورد ارتش هند دادند که مرا بس آگاه نمود. آندو که بعد از جنگ جهانی‌ دوم در آرایش و تعلیمات گسترده نیروهای سلطنتی سه‌ گانه هند مستقیماً شرکت داشتند به من ابراز میداشتند که در صورت جدائی مسلمانان از هند سوای نیروهای نظامی مستقر در شبه قاره هند، نیرو‌های دفاعی هند از خلیج فارس گرفته تا جاوا و سوماترا نیز در معرض خطر جدی خواهد گرفت و آن بیشتر مایه تضعیف نیروهای کشور‌های مشترک المنافع خواهد شد

جشنواره برلیان من به انجام رسید و من به اروپا بازگشتم. آن دورانی که در هندوستان بودم و فعالیت‌هایی‌ که داشتم رمق از من گرفته بود. دیگر آن توان جوانی را در خود نمیافتم و گواتر من عود کرده نیاز به عمل داشت. در پاریس خیلی‌ زود تحت عمل جراحی قرار گرفتم که پروفسور فرنسوا گودارد با دست‌های معجزه گرشان آنرا به انجام رسانیدند. ولی‌ یک خستگی‌ مزمن بر اثر فعالیت‌هایم سلامتی من را رو به ضعف می‌برد. به دستور پزشکان فقط میبایستی استراحت می‌کردم. من به چندین ماه استراحت نیاز داشتم تا بلکه بتوانم دوباره فعالیت‌هایم را از نو بگیرم

در این ضمن ۱۹۴۷ سال سرنوشت هندوستان بود. کابینه بریتانیا پیشنهاد نهایی را مبنی بر یک قانون اساسی‌ سه‌ طبقه که اختیار کامل را در هر سه‌ منطقه شمال شرق، شمال غرب، و مرکزی ضمانت مینمود و روابط خارجی‌، دفاع، و ارتباطات عمده را در بر میگرفت به تصویب رسانید. جناح این فرصت را محکم چسبید و اعلام داشت که نقشه سه‌ منطقه مستقل از بریتانیا را قبول دارد و من آن را از زیرکی و دانائی او میبینم. در این مقطع حساس تاریخی‌ جناح مانند صخره محکم و پای برجا ایستاده بود. ولی‌ کنگره در کمال حماقت پیشنهاد بریتانیا را ردّ کرد و گزینه‌‌ای غیر منطقی‌ در مقابل آنها گذارد که طرح بریتانیا را مبنی بر به رسمی‌ شناختن سه‌ منطقه خود مختار شست و آب پاکی‌ را روی دست ما مسلمانان ریخت. گرچه در بریتانیا، همانطور که پیش از آن نیز بارها اتفاق افتاده و مواقع حساس در تاریخ آن کشور را رقم زده، دولتمردی همتراز جناح، آقای آتلی، که لیاقت خود را در آن روزهای حساس نشان داد، طرف جناح را گرفت و اساس خواسته‌های مسلمانان هند را در مّد نظر گرفت. مسئله‌ای که مدت‌های مدید به آن بی‌ اعتنایی میشد به ناگهان حل شد. تصمیم گرفته شد که هند باید تقسیم شود. یک لغزش آسان قلم بروی کاغذ متولد شدن دو ملت بزرگ را ثبت نمود و بالاخره کشور پاکستان در دو منطقه شمال غرب و شمال شرق شبه قاره هند بوجود آمد. لرد واول که تمامی فشار و داغی جریانات روز بر دوش او بود از مقام خود استعفا داد و لرد مونتباتن که برمه را تحت حکومت خود میدشت جای واول را گرفت با هدف و مأموریت مشخص پایان دادن به حکومت و مسئولیت بریتانیا در هندوستان و تحویل اختیارت به دو رئیس جدید پاکستان و بهارات. من جناح را دولتمردی دقیق و موقع شناس میبینم و او را در ردیف بیزمارک میگذارم

لرد مونتباتن حتی از آن مراحل فراتر رفته تقسیم کشور را تسریع نمود. ۱۵ اوت ۱۹۴۷ روزی بود که قرار شد انتقال قدرت صورت گیرد و آنروز تاریخی در تقویم تمامی افسران بریتانیا در دهلی‌ و سیملا علامت زده شد. آنروز فرا رسید و دو ملت جدید قدرت را بدست گرفته مبدل شدند به دو دولت مستقل عضو کشور‌های مشترک المنافع. درد زایمان هردو ملت با این مرحله حساس تاریخی‌ نیز طبیعتا همانطور که انتظارش میرفت در مراحلی دردناک و خونین بود که من در اینجا مایل به Image resultبازگویی آنها نیستم. منتها در مورد یک تأثیر دوردست از رفتن قوای بریتانیا میتوانم بگویم که مشکل عمیقی برای هر سه‌ قدرت بریتانیا، بهارات، و پاکستان پدید آورد و آن مساله پرنس نشین‌ها یا مهاراجه نشین‌ها بود که در چند جای شبه قاره هند پراکنده بودند و از بزرگترین آنها که کشمیر و احمد آباد می‌بود تا منطقه بی‌ طرف شمال غرب تا خلیج کومورین که در نقشه منطقه به رنگ قرمز مشخص بودند و دولت بریتانیا تثبیت آن خان نشین‌ها را ضمانت کرده بود که توسط شهزادگان و خوانین محلی مطابق سنت چند صد ساله اداره میگردیدند. در آن مناطق یک عهد دوستی‌ و حمایت از طرف راج بریتانیا و آن خوانین به امضای آنها رسیده بود

از مترجم: لرد مونباتن که القاب زیادی از طرف پادشاه بریتانیا به وی الصاق گردیده بود از جمله لرد اول دریا و ارل برمه، از افسران ارشد ناوگان بریتانیا و اصلا یک پرنس میبود. لرد مونباتن عموی پرنس فیلیپ، دوک ادینبرو نیز میشود که با ملکه الیزابت دوم ازدواج نمود. در سال ۱۹۷۹ لرد مونباتن، همراه نوه ا‌ش و دو نفر دیگر در قایق ماهیگیریش و درحین ماهیگیری بر اثر انفجار بمبی که توسط افراد ارتش جمهوریخواه ایرلند در قایقش کار گذارده بودند کشته شد

در دوران طولانی‌ و باشکوه سلطنت ملکه ویکتوریا و دوران پس از آن در قرن بیستم آن قانون ظریف ارباب رعیتی بین صاحبان زمین و کارکنان آن زمین بنا بر مقتضای آن سرزمین و فرهنگ مخصوص به آن مردمان در منطق مهاراجه نشین‌های هند اجرا قرار میشد. چه در هند و چه در انگلستان تا قرن پیش اجتماع بر اساس قوانین باستانی و موروثی بود. اگر صاحب زمین بودن در انگلستان شامل مسئوولیت‌های حفاظت و دفاع از مردمان ساکن آن سرزمینها میبود در هند نیز آدب و رسوم زمینداران و قوانینشان بیشباهت به آن قوانین نبود به خصوص که در زمان راج بریتانیا آن آداب بیشتر به یکدیگر شبیه شدند. دموکراسی به صورتی‌ که قابل قبول عموم باشد در قرن پیش در انگلستان شروع گردید که در آن زمان هندوستان هنوز فرسنگها با آن قوانین مدرن فاصله میداشت

اوج شکوفایی سلطنت ملکه ویکتوریا که با قدرتی‌ بی‌ نظیر در تاریخ بشریت بر نیمی از جهان حکمفرمأی مینمود مصادف با اوج روشنفکری و آزاده اندیشی‌ در اروپا بود. روزگاری بود که نقشه جهان از اقیانوس‌ها به رنگ آبی‌ و کشور‌های تحت حمایت بریتانیا ی کبیر به رنگ صورتی بود و به همان نسبت ممالک تحت حمایه امپراتوری بریتانیای کبیر از آن نعمت Image result for queen victoriaبرخوردار گردیدند و پرتو تمدن به آن نقاط دورّ دست رسید. در هندوستان نیز عوامل ملکه بریتانیا از نایب سلطنه گرفته تا فرماندهان و افسران ارشد یک خوشبینی و اعتماد بین مردم و دستگاه حکومتی وجود داشت و من آن دوران را به خوبی به یاد دارم. از احساسات ضدّ انگلیسی و اروپائی به کّل خبری نبود و همه خوشحال بودند. در جشن‌های همدیگر شرکت میجستند، گاردن پارتی‌های گوناگون به راه مینداختند. به یاد میاورم صدای خنده به مراتب بیشتر شنیده میشد تا گریه. حیف از عمر آدمیست که اینطور تلف شود و همه از روی همان حس خود را به ثبت رسانیدن میاید و به قول ما فارسی زبانان، غدی. خداوند بندگانش را از خود پرستی‌ نجات بخشد. دیگر ملیت و مذهب نیست که نقش تو را در جهان میافریند. آن علم و تجربه توست که مطرح است. آن موج دموکراسی اروپائی به خصوص انگلیسی است که به دیار تو آمده و همان حضور آنان به آنان اعتبار می‌بخشد. من نباید به قبایم بر بخورد که چرا اینها برای من تمدن و دموکراسی به ارمغان آوردند؟ چرا طریقه دولتداری سازمان یافته را به سرزمین من آوردند. آیا خودمان حکام تاریخ خودمان و قساوت‌های آنان را به یاد نمیاوریم؟ باید در قضاوت منصف بود اینطور فکر نمیکنید؟ من که اینطور میاندیشم. آن انگلیسی هم که جلای وطن کرده آمده دیار تو نیز انسان است و خانواده دارد، علم و تجربه دارد، از برخی‌ از ما بهتر زندگی‌ می‌کند و از برخی‌ از ما به مراتب پایین تر. منظور همان مهاراجه‌ها و پرنس‌ها هستند که حال از حمایت دولت بریتانیا برخوردار هستند. در عین حال همان مهاراجه‌ها و پرنس‌ها متوجه شده‌اند که به مردمانشان آزادی انتخاب باید بدهند. سیستم آموزشی داشته باشند و تحصیلات ابتدائی را اجباری نمایند. مهارجه‌ها به هیچ وجه دیگر آن مهارجه‌های قدیم نبودند

یک مهاراجه که اصلاحات قابل ملاحظه‌ای در امور مردمان پرنس نشینش به مورد اجرا قرار داده بود وتا حدی میشد گفت که الگویی از برای دیگر پرنس‌ها و خوانین شده بود مهاراجه گأکوار از بارودا بود که زودتر خود و مردمش را به قرن جدید رسانید. من او را از زمان کودکی به خاطر میاورم. ایشان دوست پدرم بودند و دوران نوجوانیم نیز هرموقع به بمبئی میامدند میهمان مخصوص پدرم بودند و آن دوران بود که با من بیشتر نزدیک بودند چون دیگر آن کودک سابق نبودم. آن دوستی‌ بین من و مهاراجه بارودا تا آخر عمر وی پای برجا بود و امروزه نیز با فرزند ایشان که مهارجه آن دیار هستند روابط و ارتباط دارم. بعد‌ها آن خاندان و اقدامات اصلاح طلبانه‌شان در داستان تخیلی‌ “بازی حکومت” به قلم لوئی برامفیلد آمده که یک فیلم سینمایی نیز از آن ساخته شد

مرحوم مهاراجه گاکوار از شخصیتی‌ مصمم و اراده‌ای قوی برخوردار میبود که در تمامی خوانین و مهارجه‌ها خاص بود. او همواره تأکید میکرد که منافع هندوستان برایش از هر منفعتی والاتر است. او هند مستقل و واحد را بر تمامی منافع منطقه‌ای ترجیح میداد ولو منطقه وراثتی خودش. او حتی حاضر بود از منافع خانوادگی خودش به نفع Image may contain: 2 people, glasses and suitهند یک پارچه چشم پوشی کند. کمی‌ بیشتر از چهل و پنج سال پیش، در تابستان ۱۹۰۸ من و او میهمان نایبسلطنه وقت سرّ جرج کلارک در پونه بودیم. شبی‌ پس از میهانی صرف شام و هنگامی که دیگر مدعوین مجلس را ترک کردند من و مهاراجه گاکوار در ایوان نشستیم و به گفتگو پرداختیم که تا پاسی از نیمه شب به درازا انجامید. من خیلی‌ واضح به خاطر میاورم سخنان او را. در مورد استقلال هند که آن زمان هنوز سالها به رسیدن به آن مانده بود به من ابراز میداشت که پس از ترک انگلیسیان از هند بلافاصله یک دولت مرکزی قوی میبایستی زمام امور را در دست بگیرد و اولین کاری که می‌کند گرفتن قدرت از آن خرده برژوا‌ها و خوانین و مهارجه‌ها باشد چون فقط در آن صورت است که هندوستان میتواند به آن توحید و یکپارچگی که سخت نیازمندش است دست یابد. “من بهت میگم: تا وقتی‌ که این قانون پرنسی در هند هست هند متحد نمیشود  اگر لرد دالهاوزی نصف پرنس نشین‌ها و خوانین را به اطاعت از دولت مرکزی در نیاورده بود خیلی‌ زود هند خالی‌ از انگلیسی‌ها تبدیل به یک آلمان چند دولته درهم و برهم میشد و جنگ‌های داخلی‌ اجتناب پذیر میبود”. مهارجه دیار بارودا یک سخن قابل تامل و تفکر نیز به من ابراز داشت که استقلال هند فقط بستگی به تکاپوی ملت هند ندارد بلکه به اوضاع سیاسی و اقتصادی جهانی‌ هم بستگی دارد. من جوان علاقمند به این صحبت‌های کمیاب می‌بودم و بایستی اقرار کنم که افکارم بعد از آن‌شب بس وسیع‌تر گردیدند

یکی‌ دیگر از پرنس‌های هندوستان که برایش احترام زیادی قائلم دوست خوبم مهاراجه سرزمین کاپورتالا  میبود که دارای شخصیتی‌ با وقار و متین می‌بود. او بقدری مهربان میبود که حتی با عمویش که در طفولیت او میراث حاکمیت در کاپورتالا را گرفت و حق او را خورد هنگامی که آن میراث را پس داد از عمویش هیچ کینه‌ای به دل نگرفت و همیشه در مجالس در کنارش دیده میشد. به خاطر دارم در ۱۸۹۳ هنگامی که او یک مرد جوان بود در اولین دیدارش از اروپا مدتی‌ را در رم سپری کرد. یک روزش را پادشاه اومبرتو بدون خبر به دیدنش رفت. در آپارتمان او به روی میزش تصویر چندین زن را مشاهده نمود. با اعتراض از مهاراجه جوان پرسید این ها کی‌ هستند؟ می‌گوید که آنها همسرانش هستند و پادشاه نفسی به راحتی‌ می‌کشد و با لبخند می‌گوید فرق من و تو در این است که تو تمام زنهایت را در یک خانه داری ولی‌ من زنهایم را در خانه‌های مختلف دارم و قاه قاه می‌خندد

من در مهاراجه کاپورتالا همان کاراکتری را میدیدم که در مهارجه بارودا میدیدم. با شخصیتی‌ راحت و در عین حال مسلط بر محیط همواره اطرافیانشان را مفتون خود ساخته‌اند. قضاوت‌هایشان بی‌ طرفانه و آزاد است در عین حالی‌ که از شخصیت‌های رنگارنگ برخوردار بودند طعم ساده پسندی داشتند. هردو احساساتشان حساس ولی‌ تحت تسلط خود می‌بود. مواقع حساس را می‌دانستند و از تاثیر آنی‌ احساسات در قضاوت خودداری میکنند و آن خاصیتیست که هرکسی دارا نمیباشد. بودند پرنس‌های دیگری که کما بیش از این خواص برخوردار بودند مانند مهراجه رنجیتسیهجی از ولایت جامنگار که ورزشکاری صاحب نام بوده از قهرمانان بازی کریکت می‌بود. همینطور مهاراجه بیکنار، یک راجپور راجپورها با افتخار به پدرانش که به هیچ وجه مایل نبود اختیارات دولتش را به افراد جمهوری فدرال هند بدهد

طرح از میان بردن خوانین و پرنس‌ها ی مهاراجه نشین را لرد داولهاوزی در ۱۸۴۵ به مورد اجرا گذشت و به تدریج ولایات ستاره، جتیپور، سمبل پور را در ۱۸۴۸، ۴۹ به تسخیر کمپانی هند شرقی‌ درآورد و ناگپور و جانسی را در ۱۸۵۴ به تصرف خود آورد. در قانون پارامونتسی یا قدرت مرتبه‌ای که توسط وی اشاعه شد قدرت‌های منطقه‌ای یا همان مهاراجه نشین‌ها میبایستی به نیابت سلطانه کمپانی هند شرقی‌ ارادت خود را اعلام نمایند و راج بریتانیا حق تعویض حاکم آن ولایت را دارا می‌باشد و هرگاه هرکدام از پرنس‌های حاکم از لیاقت کافی‌ در براه انداختن دولت برخوردار نباشد راج میتواند آنرا جزو قلمرو خود نماید تا مستقیماً تحت دولتداری نایب سلطنه باشد. بر این باور میرود که ولایت اوده به این طریق به سرزمین راج پیوست

اغلب پرنس‌ها شرائط زندگی‌ بهتری را از برای رعایای خود مهیا ساخته بودند تا اهالی تحت کنترل کمپانی هند شرقی. مالیاتی که از مردمان پرنس نشین کسب میشد از همسایه‌های راج نشین کمتر بود و به جز یکی‌ دو مورد استثنائی آنها از تنبیه و خشونت پرهیز میدارند و اصولا میتوانم بگویم که اکثریت قریب به اتفاق پرنس‌های هند افرادی مهربان، هوشمند و روشنفکر می‌بودند که به شهروندانشان می‌رسیدند و از لحاظ آموزشی و پزشکی‌ در حد اختیار فروگذاری نمی‌کردند. در آن نقطه زمانی‌ اغلب پرنس‌های سالخورده همچنان پایبند به اصول و آدب و رسوم پیشینیان خود با موج تمدن صنعتی که فراگیر جهان شده بود تناقض پیدا کردند. آن قانون قدرت مرتبه‌ای پارامونتسی آنها را از لحاظ تصمیم گیری‌های عمده دولتداری تنبل کرده بود چون همه به قدرت مرکزی عتماد داشتند و اجازه داده بودند که برایشان تصمیم بگیرند یا به نوعی از ندادن قدرت تصمیم گیری به نیابت سلطنه واهمه داشتند و میخواستند همانطور بر مسند قدرت باقی بمانند ولی‌ از مسئولیت‌های آن بپرهیزند

اوج دلواپسی‌های پرنس‌های عزیز هنگامی بود که قانون پارامونت لغو شد و آنان خود را دیگر تحت حمایت و پشتیبانی قدرت راج بریتانیا نمیدیدند بلکه قدرت جدیدی به روی کار آمده بود که هند یک پارچه نام میداشت و آنها میبایستی دو شرط را در قبال این دولت نو خواسته قبول مینمودند، اول تحویل تمامی ولایت آنان به دولت مرکزی جمهوری فدرال هندوستان، و دوم، تسلیم نمودن تمامی قدرت سیاسی‌ آنها را بر مردم و ولایتشان و در عوض دولت نو بنیاد هند مهارجه‌ها را شامل عفو مالیاتی نمود و تمامی دارائی و املاکشان را همچنان در اختیارشان گذاشت و گذاشت که آن پرنس‌ها با آبرو قدرت را واگذار کنند

یکی‌ از آن مورد استثنائی پرنس نشینان کشمیر بود که یک پرنس هندو بر آن حکم رانی‌ مینمود درحالیکه اکثریت شهروندانش مسلمان بودند. آنجا بود که برای تعیین حکمران قانونی پس از به روی کار آمدن جمهوری هند اختلافات جدی صورت گرفت چون رأی مسلمانان به مراتب بیشتر می‌بود در حالیکه آن یک ولایت متعلق به یک خاندان هندو می‌بود. در تراوانکور مهاراجه آن دیار به اتفاق وزرایش تصمیم به مخالفت با ارائه قدرتشان به قدرت مرکزی گرفتند و جلوی مأموران ایستادند ولی‌ پس از مقداری مباحثه و تصمیم‌های نهایی به ناچار تسلیم شدند و گذاشتند وزرای دوره بعد را مردم انتخاب کنند. در حیدرآباد تحویل قدرت به آسانی و صلح آمیزی بقیه‌ پرنس نشین‌ها صورت نگرفت. نظام و وزرایش به سختی با تحویل قدرت در آن ولایت سر باز زدند. دوست نزدیک انگلیسی نظام و مشاورش سرّ والتر مونکتن سعی‌ نمود او را از خر شیطان پایین آورد ولی‌ موفق نشد تا اینکه بدستور لرد مونتباتن و با نیروی قهریه پرنس حیدرآباد را وادار به تسلیم نمودند

حال پس از گذشت سالیان از تحویل قدرت به جمهوری هند متوجه تاثیرات علنی و غیر علنی غیبت بریتانیا می‌شوم. آن واگذاری داوطلبانه و انتقال قدرت به آن آرامی به دو قدرت پاکستان و بهارات شاید بزرگترین جأ به جائی قدرت در تاریخ معاصر باشد. رفتن بریتانیا از هند حتی آن اصلاحات درخشان و سخاوتمند سرّ هنری کمپبل‌بنرمن در افریقی جنوبی را در کسوف خود قرار داد. هیچ انتقال قدرتی‌ در این حجم و با حداقل خشونت در تاریخ ثبت نشده اگرچه آن خود نتیجه سالها تلاش و تکاپوی مردم هند میبود

آن خشونت‌های پس از واگذاری قدرت توسط مسلمانان و هندویان در اینجا مورد صحبت نیست چون آن فجایع حسابشان با واگذاری آرام و خوشبینانه حکومت به جمهوری هند جداست. بعضی‌‌ها بر این عقیده اند که انگلستان صبر کرد و صبر کرد و به ناگهان تن به واگذاری قدرت داد. لرد مونتابن فقط دو ماه فرصت پیدایش دو کشور پاکستان و بهارت را داده بود و معتقد بود که از آن هنگام به بعد هرچه بریتانیا زودترقدرت را تحویل دهد از مسئوولیت‌های پس از ترک کشور بیشتر در امان خواهد بود

خوب حالا انتقال قدرت به انجام رسیده و پاکستان و بهارت بوجود آمدند. در سالهای بعد از آن روابط دو کشور نو بنیاد رو به وخامت گذارد و چقدر حیف که از اول خشت اول این دیوار کج گذاشته شد و به هیچ وجه رو به راستی‌ نمی‌رفت. حتی دو جنگ عمده میانشان رخ داد. در این میان ماهاتما گاندی برای اعتراض به دو نیم کردن هندوستان دست به اعتصاب غذا زد و در روی تشکی به زیر ملافه‌ای دراز کشیده و میگوید: بگذارید بمیرم. مردم به عیادتش می‌رفتند و از او خواهش میکردند که غذا بخورد. بالاخره پس از چند روزی اعتصابش را شکست و با کمی‌ آب پرتغال غذا تناول نمود که جای شکرش باقیست

هنگامی که دوگانگی میان ملت هندوستان رخ میداد دولتمند مدرسی که شد دولتدار عمومی‌ هند آقای رججی اظهار میداشت که اگر مسلمانان میخواهند بروند بگذارید بروند و تمامی اموالشان را نیز با خود ببرند. عملا ثابت گردید که هیچ گونه مصالحه میان دو قوم عمده ساکن شبه جزیره‌ هند وجود ندارد. نمیدانم این تنفر و کینه توزی از کجا به یکباره بر سر این مردم فلک زده فرو ریخت. فقط میتوان به یک امر مهم دلخوش نمود که بلکه آشتی‌ دو ملت در افق تیره نمایان گردد و آن عضویت در کشور‌های مشترک المنافع میبود که نمایندگان دو کشور را اجبارا در گرد همأهی‌هایش پذیرا میبود و آنها میبایستی چشم توی چشم یکدیگر بیندازند در روند منافع مشترک کشورهایشان به صحبت بنشینند. می‌توان به جدائی دو ملت به چشم دیگری نگریست. مانند دو نهال نو رسیده که نیاز به مواظبت و آبیاری دارند تا به درختانی پر میوه تبدیل شوند و ملت زیر سایه‌های آنها بیارامد

سالیان پس از جنگ با دوستان و خانواده

هیچوقت، در زندگی‌ طولانیم من حوصله‌‌‌ام سر نرفته. هر روز برایم کوتاه بود، هر ساعت گریزپا، و هر دقیقه آن پر از عشق به زندگی و به اطرافیانم. چه دوستان و چه اعضای فامیل و خانواده ام. با ذهنی‌ که همواره مشغول بود، چه در سلامتی و چه در بیماری، همچنان واقف به امور زندگی‌ خود و قومم، و با خبر از اوضاع جهانی‌، و خاطره‌های بیشماری که تمامی آنها را بوضوح بیاد میاورم خدا را صد هزار مرتبه شکر می‌کنم که سلامت مغزم را از من نگرفت و تا همImage result for prince aly khanین روزهای کهولت بر محیط اطرافم آگاهی‌ کامل دارا هستم. من آنرا مدیون نماز‌های صبحگاهیم میدانم. در نماز شما عشق کامل را می‌طلبید و نیروی عشق به شما جوانی‌ و تازگی عطا مینماید. عشق به خداوند، عشق به هم نوع و مخلوقات او را شامل میشود. عشق همان تپش دهنده قلب است. خوشا به حال باور داشتگان عاشق

در سالیان اخیر، و از پایان جنگ جهانی‌ دوم، به خاطر کهولت سنّ من دچار ضعف و ناخوشی‌های متعدد شدم. از جمله قلبم که ضربان آنImage may contain: 1 person, sitting and outdoor نامیزان شده بود و خبر از آینده نه‌ چندان دور میداد. ولی‌ به هیچ وجه دیپرس و افسرده نبودم. دو عمل جراحی برویم انجام گرفت که یکی‌ از آنها شانس پنجاه پنجاه در زنده ماندنم را میداشت. چند ماه پیاپی در در رختخواب بسر بردم که اصلا با خلق و خویم جور در نمی‌آمد. آن فرد پر تکاپو و پر از انرژی پارسال به ناگهان دچار اینهمه درد و رنج جسمانی‌ گردید و بستری. پزشکان علت عمده آنرا از پرکاری می‌دیدند که پزشکان انگلیسی به آن برن اوت می‌گویند. سوخته شدن. ناگفته نماند که در مدت نقاهت به کتاب هایی که همیشه آرزو می‌کردم روزی نصیب شود و من فرصت کنم آنها را مطالعه نمایم پرداختم. به علاوه از مجلات علمی‌ و کشف‌ها و اختراعات پیاپی در اروپا و آمریکای شمالی‌ نیز کمال لذت را بردم. نیمه قرن بیستم میلادیست و من بنی‌ بشر را بر آستانه اوج تمدن میبینم. خوشا بحال کودکانی که در این دوران به دنیا می‌آیند. هنگامی که از بستر نقاهت برخواستم و سلامت نسبی‌ خود را باز یافتم خود را به زمین گلف رسانیدم و یک گلف حسابی‌ با دوستان بازی کردم که خیلی‌ چسبید. به خصوص دوباره دوست قدیمی آقای جی‌ ایچ تیلور را ملاقات کرده گلفی باهم زدیم. آقای تیلور مدتها همسفر من در فرانسه و انگلیس بودند و در کلوپ‌های مختلف به اتفاق گلف بازی میکردیم. به منزل من تشریف میاوردند و از مصاحبت با یکدیگر لذت می‌بردیم. خوشحالم که می‌شنوم در سلامتی کامل بسر میبرد و با حقوق بالحق بازنشستگیش در سرزمین پدریش، وستوارد حضور، بقیه عمر را سپری مینماید

مسافرت از دیگر مشغولیات من و همسرم بود که با وجد فراوان از دیگر دیار‌ها دیدن میکردیم. به مصر رفتیم، در قاهره خاطرات جوانی‌ را زنده کردم، در لوکسور و بناهای تاریخیش، معابد و کاخ‌های عظیم سنگی‌، فک‌های من راImage result for luxor egypt از تعجب باز کردند. سپس به بندر تاریخی و فعال اسکندریه رفته چند صباحی را آنجا اقامت کردیم و همینطور از آسوان نیز دیدن به عمل آوردیم. مصر سرزمینی که برکت رود نیل اولین تمدن بشری را در خود پذیرا گردید.  دلتای نیل که در مصر پایین که به مدیترانه میریزد را گهواره تمدن نامند. آنجا فرهنگ یونانی نیز بر آن غلبه دارد و تمدن تلمیس، جاینشینان فراعنه همچنان پس از هزاران سال شکوه خاص خود را دارا میبود. پس از مصر بسوی هند عازم شدیم. هربار که به دیار زادگاهم میروم امکان ندارد تحت تأثیر شکوه و جلای آن سرزمین رنگارنگ نروم. در دارجلینگ غرق به تماشای طلوع صورتی‌ و غروب نارنجی در افق شکافته شده با سلسله کوه‌های پوشیده از Image result for luxor egyptبرف هیمالیا، هربار نفس را در سینه حبس میساخت.  لاهور و آن مساجد و ساختمان‌های قدیمی‌ که اکنون با برونق رسیدن دهلی‌ و آگرا به آنان رسیدگی نمیشود حتی آثار گرانبهای هندو سرسنیک در کمال تأسف در تخریب تدریجی‌ بودند

دیگر از وقت گذرانی‌‌های دوران کهولتم رفتن به تئاتر و اپرا ‌ست. تا آنجائی که به خاطر دارم و از ایام کودکی همواره از رفتن به تئاتر و از تماشای نمایش خوب لذت وافر برده‌ام.  سینما را هم دوست داشتم ولی‌ تئاتر  برایم از اصالت بیشتری برخوردار می‌بود. همینطور اپرا‌های معروف در لندن و پاریس که هنر آواز و موسیقی را به حد اعلای خود رسانیدند. در آن دورانی که در ژنو اقامت داشتم و از تماس با دنیای بیرون محروم بودم به تئاتر شهر زووریخ میرفتم که یک سری خارق العاده از ارپرا‌های خود را ایفا نمود و خوانندگانی چون  کرستن فلگستد، بانوی پر آوازه اپرا در اروپا، یا کروسو خواننده تنور معروف، که سبک واگنری را با مهارت هرچه تمام‌تر اجرا مینمود، دعوت به عمل میاورد که بسیار با شکوه اجرا میگردیدند. همینطور برخی‌ از بهترین خوانندگان ایتالیایی مانند گیگلی همه ساله به زوریخ آمده در آمفی تئاتر شهر هنر‌های والایشان را به معرض نمایش میگذاردند

دوستانی در زندگی‌ آدمی‌ می‌آیند و میروند که به هیچ وجه خاطرت با هم بودن را با آنان فراموش نمیکنید و حتی بعضی‌ اوقات آنها را به یاد میاورید. یکی‌ از آن دوستان نزدیک مربی‌ اسبانم فرانک باترز و همسرشان بود که همیشه از ملاقات‌های با ایشان احساس وجدی به خصوص به من دست میداد و از آن دقایق زود گذر کمال لذت را می‌بردم. چه بسا به خاطر عشق و علاقه مشترکمان به اسب می‌بود. در هر حال ساعتها مذاکره و مصاحبه با فرانک من را خسته نمیکرد. آنها سالی یک بار را حتما به منزل من و همسرم در جنوب فرانسه آمده چند روزی را میهمان ما بودند. امروزه متأسفانه از سلامتی برخوردار نبوده دو دعوت سالیانه گردهمأی اعضای کلوپ را پس فرستاده بودند. خداوند پشت و پناهش باشد

 یکی‌ دیگر ازآن دوستان من خانم ال‌سی مکسول هستند که در بودن با ایشان همواره احساس با نشاط و پر حبابشان تا حدی به من نیز سرایت میکرد و مرا از اوقاتم بیشتر محظوظ میداشت. ال‌سی زندگی‌ را با آغوش باز در بر میگرفت. او ازانرژی مثبت زندگی‌ برخوردار می‌بود که اطرافیان ا‌ش را نیز همواره به وجد میاورد

مایلم از آقای چارلز گری از دوستان نزدیکی‌ که این اواخر افتخار آشنائی با او را یافتم نیز یاد کنم. چارلز که یک دیپلمات و کارمند سفارت آمریکا در پاریس بود همیشه پر از انرژی مثبت و خوشحال و خندان میبود. پنداری این فرد وزن ندارد. حرکاتش چابک و احیا کننده بود. میبایستی حضور او و ال‌سی مکسول را با هم ببینی‌.. دو موجود بپر بالا و بلند با خنده‌های طولانی‌ که گاه کلافه میشوی

در فستیوال کان ۱۹۵۳ من دوشیزه الیویا دهاویلاند را ملاقات نمودم، یک هنرپیشه تئاتر و سینما که با وقار خاص خود و زیبایی بی‌ نظیر چه در ظاهر و چه در باطن همه را شیفته و مفتون خود ساخته بود. او شخصیتی‌ ساده و در عین حال پیچیده داشت و به قول کارگردان‌ها زود به سطح میامد و از ابراز احساسات خود جلوگیری نمیکرد. یکی‌ دیگر از هنرپیشگانی که سعادت آشنائی با ایشان را داشتم آقای چارلز چاپلین بود و شبهائی را به خاطر میاورم که Image result for charlie chaplinتا پاسی از نیمه به گفتگو مینشستیم. من و چاپلین از هر دری صحبت میکردیم. از آنچه نزدیکتر است به قلب انسان، از خواب‌های طلأیی آدمیان و آرزو هایی که گاه به باد رفته و گاه برآورده شده، از ایمان و زیبایی باور، از تکاپوی بشریت برای نه تنها زنده ماندن بلکه از برای پیشرفت و بهتر شدن. به قول شاعر فارسی‌ زبان، رسد آدمی‌ به جائی که بجز خدا نبیند، بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت

اینکه میگویند چارلز چاپلین آدم عصیان گریست شکی‌ در آن نیست. او همیشه در روند رابطه احساسی‌ آدمیان و برخورد آن با دنیای صنعتی امروزه افکارش را در فیلم‌های سیاه و سفیدش به روی پرده سینما می‌آورد. چارلی چاپلین نگران هویت انسانی‌ بود که لابلای چرخ دنده‌های صنعت خرد میشود. او بر فقر ملل اسیا و آفریقا واقف میبود و نگران کمبود اغذیه کودکان نقاط محروم دنیا بود. از چارلز چاپلین در هالیوود به عنوان یک کمونیست یاد میشد که آنرا تکذیب نکرد

در باره کمونیزم بارها با هم به گفتگو نشستیم. هردو از طرف مثبت آن‌، بالا آوردن سطح زندگی‌ طبقه محروم، طرفداری مینمودیم ولی‌ هنگامی که به او از قبضه سازمانی حاکم بر حزب کمونیزم در مسکو می‌گفتم حرف‌هایم به دلش می‌نشست و با حرکات سر موافقت خود را نشان میداد. از اینکه برایش به اثبات رسانیدم که حکومت شوروی به همان اندازه سود جوست که کاپیتالیزم در غرب است ابراز خرسندی میکرد و مایل بود بیشتر بشنود. هرو سیستم مردم را به نوعی‌ به کار میکشند و آن یا با زور یا با وسوسه مال و منال. کارخانه‌های هردو سیستم فعالند ولی‌ من کارگر غربی را خوشحال تر یافتم تا کارگر جامعه سوسیالیستی. البته خدمات رایگان آموزشی و پزشکی‌ کشور‌های کمونیست را نیز نباید نادیده بگیریم

چارلز چاپلین و من بر یک امر هم عقیده بودیم و آن سر بودجه‌های سرسام آور قوای نظامی و ساختن انواع و اقسام اسلحه و ماشین آلات جنگی میبود که حتی اگر یک قسمت کوچکی از آن سرمایه هنگفت صرف امور عام المنفعه میشد چقدر اوضاع بشریت رو به بهبودی میگذارد. یک سرمایه گذاری در سیستم آبیاری برای دهقانان رنج ٔبر، در ساختن سدّ در ساختن دریاچه‌های مصنوعی و رسانیدن آب به سرزمینهای خشک که از خاک مرغوب برخوردارند یا سرمایه گذاری به روی مدارس و سیستم‌های تدریس به کودکان و جوانان مناطق محروم، تمامی اینها بلکه یک دهم بودجه نظامی هم نمیشود. این بود یک موضوع از موضوعاتی که با چاپلین در گفتار‌های آخر شبی‌ به میان میامد

هردوی ما با سیستم سوسیالیستی برای جهان سوم هم عقیده بودیم منتها نه از نوع سیستمی‌ که از کاخ کرملین اداره میشود. یک سوسیالیزم با عقیده و پایبند به دین و فرهنگ دیرینه‌ شان. هرکجا مردم پشت به سنّت‌هایشان کردند سر خوردند. این یک حقیقت است. نمیدانم سران کشور‌های سوسیالیست و کمونیست چه ضدیتی با خدا دارند؟ اصلا مرام حزب شما چه ربطی‌ به وجود یا عدم وجود خدا دارد؟ آنان قبل از هیتلر دست به تخریب کلیساها و کنیسه‌ها زدند. خبر می‌آمد از اشک و آهٔ مردمان ساکن و پیرزن هایی که تکه‌های منفجر شده از کلیساهایشان را گریه کنان به منزل می‌بردند

به ویژه جدا ساختن مردم کشورهای سیّاره شوروی که عمدتاً اروپای شرقی را شامل میشود و برخی‌ از کشور‌های آمریکای مرکزی و جنوبی را و آسیای جنوب شرق را و حتی سرزمین عمده آسیا را که کشور کمونیستی جمهوری خلق چین نیز برای خودش قطبی شده، همه کشور‌های سوسیالیستی و کمونیستی به طور غریبی از تماس با غرب واهمه دارند. حتیImage result صحبت از ساختن دیواری وسط شهر بزرگ برلین است که جمهوری دمکرات آلمان درقسمت شرق را که متعلق به قوای کمونیست تحت پوشش روسیه شوروی است را از قسمت غربی آن، آلمان فدرال، که تحت کنترل قوای برنده جنگ عمدتاً آمریکا و انگلستان است از هم جدا سازّد

چاپلین میگفت کمونیست‌ها پرده آهنین را به دور خود و مردمانشان کشانیدند که نشان از عدم علاقه آنان به مناظره و گفت گو میان مردمشان با مردم جهان آزاد می‌باشد. آنها حتی مسافرت میان شهر‌ها و استان‌های خود را تحت نظارت مستقیم دولت‌هایشان دارند. نمی‌دانم کمونیزم چرا از رد و بدل اطلاعات میان مردمان واهمه دارد، چه با مردم خودش و چه با مردم دنیای غیر کمونیست. یک موضوع مورد علاقه چاپلین موضوع تلپاتی یا انتقال افکار از راه دور میبود که از اینشتن نقل قول میکرد که ده عالم فیزیکدان، شیمی‌ دان و بیولوژیست میبایستی در محل مشابه و موقعیت مشابه آنرا میان مردمان دارای این حس به آزمایش بگزارند. بسیاری از روانشناسان به این امر تاکید دارند و تلپاتی را از حواس مافق پنج حس آدمی‌ می‌دانند. دقیقا متوجه نبودم چه آزمایشی‌ را میخواست به انجام برساند. تلپاتی یک موضوع درهمیست که با متافیزیک سر و کار دارد و فیزیک نیست. آنان میتوانند در باره انتقال افکار دور کنجکاو باشند ولی‌ تحت اراده خود آنرا به مرحله اجرا نمیتوانند درآرند و او نظر من را در اینباره میداند. من به دوستی‌ با آقای چارلز چاپلین مباهات می‌کنم همینطور از اشنأیی با همسر زیبا و به اهداف دست یافته وی که در اخلاق و کمال دست کمی‌ از شوهر مشهورش ندارد. خانم چاپلین براستی همسرش را درک میکرد و هردو اذعان داشتند که نوعی تلپاتی میان آنان برقرار است. شاید همین است که چارلز را به این تفکرات سوق داده

برای مدتی‌ هنرپیشه زیبا و معروف سینما ریتا هیوارد همسر فرزندم علی‌ خان شده بود که همسر دوم علی‌ میبود. او پس از جدائی از Image resultخانم جوآن یارد بولر لو ئل گیننیس که من ایشان را بسیار مورد پسند و شایسته وصلت با پسرم میافتم با ریتا ازدواج نمود. ریتا هیوارد یک نوه دختر برایم به ارمغان آورد که فقط یک بار او را در بدو تولدش دیدم. علی‌ از ازدواج اولش دو فرزند ذکور به دنیا آورد که نوه‌های مشترک من و لرد لو ئل گیننیس از چارلستون میشوند. آنها در ۱۹۳۶ ازدواج نمودند که آن هنگام پرنس علی‌ بیست و پنج سال میداشت. پسر بزرگ وی کریم و دیگری امین نام دارند. من به آندو چشم امیدم را دوخته‌ام و به هوش وافر آندو نوه عزیزم عقیده دارم. کریم در علم ریاضی‌ بسیار مستعد است و قصد ادامه آنرا در آمریکا دارد، احتمالا در ام آی‌ تی‌ در حالیکه امین بیشتر به طرف حقوق متمایل است و امیدوار است که در هاروارد این رشته را دنبال کند

 جوآن، همسر اول علی‌ خان، که پس از ازدواج نام تاج الدوله را بر گزیدند و به پرنس تاج الدوله معروف گشتند در دوران جنگ جهانی‌ دوم به همراه پسرم در خومت ارتش Image result for joan yarde-bullerسلطنتی بریتانیا به مصر و سپس به سوریه اعزام گشتند. پس از جنگ مدتی‌ جوآن مدتی‌ را با پسران در افریقای شرقی سپری نمود به طوری که کریم و امین از آن دوران خاطرات کودکی خوبی دارند. نمیدانم چه شد که رابطه میان پسرم و همسر لایقش به خرابی گرایید و آندو در مقابل چشمان ناباور من و همسرم از یک دیگر جدا گشتند

زیاد از جدائی علی‌ خان و پرنسس جوان نگذشته بود که او در یک سفر کاری به آمریکا با دوشیزه ریتا هیوارث اشنا شد. آندو از همان لحظه آشنائی به یکدیگر دل بستند و در مجامع آمریکائی و اروپائی با یکدیگر دیده می‌شدند که سوژه داغ نشریات سینمائی و ورزشی قرار گرفته بود. یک اسب سوار و ورزشکار با یک هنرپیشه زیبای هالیوود دوران رمانس را طی‌ می‌نمایند. دیگر به دیدن عکس‌های آندو در پشت مجلات و در روزنامه‌ها عادت Image result for prince aly khanکرده بودیم. بالاخره آندو به منزل من در کان آماده از من کسب اجازه نمودند که با یکدیگر ازدواج کنند. من پرسیدم آیا آندو هردو به یکدیگر وابسته هستند؟ جواب دادند بلی، و من توصیه نمودم که در اینصورت در اولین فرصت گره زناشویی را ببندند

پس از به اتمام رسیدن مراحل طلاق علی‌ خان علی‌ با ریتا هیورث طی‌ مراسم باشکوهی در هالیوود ازدواج نمود که در فامیل ما یک چنین ازدواجی به آن جنجالی بی‌ سابقه بوده. حتی هندیها که به مراسم باشکوه ازدواج شهرت دارند چنین مراسمی ندیده بودند. ازدواج اولم را با شاهزاده به خاطر میاورم، با آنکه از شکوه و جلال در خوری بر خوردار بود ولی‌ پذیرایی و شام به مراتب ساده تر از آنی‌ میبود که در مراسم ازدواج پسرم پرنس علی‌ با دوشیزه ریتا هیورث میدیدم. ولی‌ از آنجا که ازدواج‌های هالیوودی به کوتاه مدتی‌ معروفند زندگی‌ مشترک آندو نیز عمر گل لاله را داشت و زود پلاسید

از قرار معلوم ریتا که از کودکی با زندگی‌ جنجالی روی صحنه یا جلوی دوربین در گیر میبود در این فکر بود که با ازدواج با یک پرنس آسیائی از زندگی‌ بی‌ دغدغه و آرامی لذت خواهد برد و برای اولین بار طعم آرامش را در زندگی‌ میچشید ولی غافل از آنکه علی‌ خان نیز دست کم از او در زندگی‌ جنجالی نداشت به خصوص هنگام مسابقات و تمرین‌های اسب‌هایش و دیدن‌های دوستان عالیرتبه او در منزل آنها و پذیرایی‌های مکرر، همه اینها ریتا را آزرده خاطر گردانید. او از ترس آنکه پس از جدائی علی‌ قیمومت دخترشان را از دادگاه برنده شود در یک حرکت تعجب آور شبی‌ با دخترش ناپدید شد. او ابتدا به پاریس می‌گریزد و آنجا عازم آمریکا میگردد. من آن‌موقع در هند بودم و بسیار از دریافت این خبر اندوهگین شدم. حتی می‌شنیدم که به اروپا می‌اید ولی‌ بچه را با خود نمیاورد و به شوهرش نشان نمیدهد. علی‌ بسیار از این واقعه شوکه و در عین حال غمگین و افسرده شده بود. هرگاه خانم هیورث کمی‌ در قوانین ما اسمعیلیان تحقیق مینمود یا پرسش میکرد به او می‌گفتند که در قوم اسمعیلیه کودک زیر هفت سال در هر صورت به مادر تعلق دارد و پسر هنگام هفت سالگی به پدر داده میشود و دختر همچنان با مادر میماند تا سنّ بلوغ که خودش تصمیم می‌گیرد با پدر باشد یا مادر. او در هر صورت برنده می‌بود و من دعای خیر خود را همراهشان مینمودم. در هرصورت من دعای خیر خود را نثار‌شان می‌کنم. پرنسس یاسمین من هر کجا که هست خوش و خًرم باشد. در هر حال من از طریق وکیل با وکیل خانم ریتا تماس گرفته یک مقرری برای پرنسس   کوچکمان فراهم ساختم و نام او را جزو ورثه ثبت نمودم شاید این اقدام از اکنون باعث دلگرمی‌ و تشویق مادرش شود و او را به اروپا و به نزد پدر و نزد ما بیاورد، ولو برای یک دیدار کوتاه. ما همیشه در انتظار دیدار یاسمن کوچولو هستیم

مردمی که می‌شناختم

در طول عمر پر برکت خود من افتخار آشنائی با شخصیت‌های برجسته تاریخ معاصر را داشته ام. افرادی که در زندگی‌ ملاقات کرده‌ام هر یک به نوعی در من اثر داشتند. اشخاص بی‌ شماری در زندگی‌ من آمدند و رفتند، مایلم به طور خلاصه از کسانی‌ یاد نمایم که در طی‌ نگاشتن خاطراتم از آنها یاد نکردم و فقط می‌توانم از افرادی که شخصیت منحصر به فرد خود را دارا میبودند یاد کنم. مایلم از بانوان شروع کنم. اولین شخصیت بانو دبرنن هستند که قبلاً بانو هلن وینسنت نام برده می‌شدند. از زیبایی‌ و وقار این زن هرچه بگویم کم گفته‌ام. لیدی دبرن صورتی‌ تشعشع وار میداشت و برق تیز هوشی‌ در چشمان خیره کننده ا‌ش میدرخشید. همسر سفیر اعظم انگلستان در برلین که با آن قامت موزن خود کنار سفیر کبیر در مجالس چشم‌ها را به سوی خود میگرداند

بانوی دیگری که با آن کاراکتر میتوانم به یاد آورم خانم لرد کرزن بودندکه اکنون به کنتس هاو معروفند. مادام لتلیر سوئدی نیز همواره در خاطرم نقش بسته خانم سپاتیسود، آمریکائی، که لندن را شهرتش در دوران ادواردین بر گرفت، که با بارون یوجین دو راسچیلد ازدواج نمود، که در جوانی‌ دار فانی را وداع گفت و در کمال زیبایی و نشاط از میان ما رفت. یکی‌ از هوشمند‌ترین اشخاصی‌ که ملاقت کردم آگوستین بیرل بود که در دوران خودش یک شخصیت نادر میبود، لیدی ریپون بود که خیلی‌ طرفدار و حامی‌ نویسنده معروف اسکار وایلد بود، اسکار وایلد در سال ۱۸۵۴ در ایرلند متولد شده بود. متأسفانه او را هرگز ملاقات نکردم حتی هنگامی که بد نام شد و به زندان رفت من همچنان از طرفداران نوشته‌هایش بودم

آقای وایلد یک نمایشنامه نویس مشهور می‌بود که از اصولی تازه در اجتماع پیروی میکرد منجمله او از نخستین اشخاصی‌ بود که ضدّ دین و مذهب شد و تمایلات همجنس گرایانه داشت. آن زمان این طرز افکار خلاف قانون به حساب می‌آمد و اسکار وایلد در یک محاکمه جنجالی به دو سال حبس محکوم شد. او یک نمایش معروفش را در مدت اقامتش در زندان به رشته تحریر درآورد. می‌گفتند که وایلد به گل آفتابگردان علاقه داشت و هنگام فصل آن اغلب یک گل آفتابگردان با خود داشت. پس از آزاد شدن از زندان نیز در ۱۸۹۹همزمان در هتل ریتز پاریس بودیم چون دوست مشترکمان بانو ریپون که همیشه از اسکار وایلد پشتیبانی میکرد را یک روز در لابی هتل دیدم که از من دعوت کردند برای صرف نهار با او و اسکار وایلد و دو سه‌ نفر از دیگر طرفدارانش دراتاق خصوصی رستوران به آنها بپیوندم. خیلی‌ دعوت وسوسه انگیزی بود ولی‌ از آنجا که قرار قبلی داشتم از پذیرفتن دعوت عذر خواستم

خوب برگردیم به بانوان مورد توجه و احترام من در طول زندگی‌، خانم ادوین منتگ و بانو دیانا داف کوپرکه اکنون بانو نرویچ هستند از شخصیت‌های کمیابی بودند و وقار و چارم آن بانوان سوای زیبایی چهره از آنها خاطرات فراموش نشدنی‌ به جای میگذارد. دوست دیگرم بانو کوناردهستند که نقصی در ایشان نمیتوان یافت چه از درون و چه از ظاهر. یک شخصیت به تمام معنی تکمیل، از کمتس د شویگنی میتوانم یاد کنم، داچس پروس، که هنوز به خاطر دارم صحبت‌هایمان را در آن میهمانی سال ۱۹۰۰ که به نظرم ایشان با وجاهت تمام ولی‌ مغموم میامدند و علت را جویا شدم و آن بهانه‌ای برای گپی طولانی‌ شد

همینطور میخواهم از بانو فاطمه جناح یاد کنم. ایشان که خواهر محمد علی‌ جناح هستند همواره یار شفیق و یاور وفاداری نسبت به برادر نامدار خود بودند و من نیمی از موفقیت‌های قاضی اعظم را مرImage resultهون وجود این بانوی وارسته و نیک اندیش میبینم. فاطمه جناح برادر را در لندن، بمبئی و بالاخره در کاخ ریاست جمهوری در کراچی همراهی نمود و با او زیست و رئیس جمهور آینده پاکستان را به اصطلاح تر و خشک میکرد. وی حتی سخنرانی‌های جناح را برایش ویرایش مینمود و برنامه روزانه او را در دست میداشت. حتی پس از فوت محمد علی‌ او همچنان بانوی فعال و محبوب میبود که بسیاری در سطوح مختلف دولت پاکستان از او حرف شنوی داشتند

دیگر از دولتمردان پاکستان که در خاطرم جای ویژه خود را دارا میباشندمیتوانم از غلام محمد نام برم که دولتدار کّل هستند و شخصیتی بس محترم و متین دارند. ایشان که با من در کنفرانس میز گرد ژنو همکار بودند یک کارخانه‌ دار عمده میبود که اقتصاد را چه بطور تئوری و چه در عمل بکار بسته بود و به مطالعات تاریخ اسلام علاقه وافر میدشت. دیگر از دولتداران پاکستان میبایستی از ظفرلله خان نام ببرم که در حال حاضر وزیر امور خارجه هستند با اطلاعات وسیع در افکار استراتژیکی، و روابط بین‌المللی. از دیگر یاران قاضی اعظم و دوست قدیمی‌ من میتوانم از لیاقت علی‌ خان نام برم که به اتفاق همسر لایقشان هردو در تعویض قدرت و پیدایش پاکستان نقش اساسی‌ داشتند. متأسفانه لیاقت خان کمی پس از تأسیس جمهوری اسلامی پاکستان و در یک موج از ترور‌های شخصیت‌های عمده دولت جدید، مورد اصابت گلوله یک تروریست قرار می‌گیرد و شهید میشود. همسر وی از آن پس نقش دو نفر را ایفا میکرد و هیچ نگذاشت آرمان‌های شوهر فقیدش به باد فراموشی رود. آخرین جمله‌ای که قبل از وفاتش به زبان آورد “لا اله الا الله محمد رسول الله” بود. لیاقت خان نقش خود را در تاریخ پاکستان مهر زد. دیگر از حبیب رحیم طولا می‌تونم نام ببرم فرزند نابغه یک پدر نابغه. یک مقام منحصر به فرد نسیب او گردید که شایسته آن بود. چه کسی‌ بهتر از رحیم طولا می‌توانست بر کرسی کمیسیونر عالی‌ در لندن برای پاکستان نو خواسته جلوس نماید؟ یا آقای اسپهانی که کمیسیونر عالی‌ در اتاوا بودند و سپس در واشنگتن کشور جوانش را نماینده بودند. او نوه دوست قدیمم نواب چاودری می‌بود که در لژیون مسلمان دوندگی میکردیم. جالب توجه بود که اغلب افرادی که در دولت نخست پاکستان فعال بودند از خانواده‌های صنعتگر و بازرگان میامدند نه‌ سیاسی و سنتی‌

فقط اخیرا در تابستان ۱۹۵۳ من خوشوقتی آنرا یافتم که با یکی‌ از مردان بنام دوران، امیر کویت، که او را مردی هوشمند و در عین حال رمانتیک یافتم آشنا شوم. کویت به تازگی منابع عظیم نفت دست نخورده خود را پشتوانه سرمایه آن کشور کوچک نموده شیخ را یکی‌ از متموّل‌ترین افراد جهان ساخته بود. سیل ناگهانی ثروت بر مردم بدوی و بیابان نشین آن دیار و زندگی‌ آنان تأثیر به سزأی داشته و آنان را تحت پوشش اجتماعی قرار می‌دهد. قرار داد هایی که با شرکت بریتیش پترولیوم دارند به خودی خود کویت را تحت حمایت دولت بریتانیا قرار می‌دهد. مردم بدوی ساکن ابتدا با مقاومت با عنایات تمدن عصر جدید از قبول هر گونه تعویض طرز زندگیشان امتنان میورزیدند و آنرا به نوعی تهدید به تسلطشان بر قبیله و خانوارشان می‌دیدند و حتی از قبول منازل با تهویه کولر در تابستان داغ آن ناحیه سر باز می‌زدند و زندگی‌ در چادر خود را ترجیح می‌دادند. امیر خودش به من ابراز میداشت که سالها بطول انجامید تا مردم آن دیار قدر تمدن را دانستند

شاید تعجب کنید اگر بگویم شرائط امروزه دنیای عرب آنروز را شبیه دنیای آلمان ۱۸۳۰ میدیدم. به خصوص از لحاظ سیاسی. پراکنده زیر دست قبأل گوناگون و شیخ های متعدد برخی‌ سلطنت طلب و برخی‌ جمهوری خواه، و از همه مهمتر هر کدام به نحوی دشمن دیگری. فقط یک عامل آنها را مجبور به کنار آمدن با یکدیگر مینماید و آن اسلام است. درست مانند مسیحیت آن دوره هرج و مرج آلمان. فقط  دین بود که آنها را از ریختن خون یکدیگر باز نگاه داشت و اتحاد میانشان آفرید. اگر اسلام نبود هیچ یک از آن قبأل بدوی تا به امروز دوام نمیاوردند. عربستان هرچه باشد محل تولد اسلام است

تاریخ اعراب بر خلاف اسلام که به معنی صلح است پر از جدال و جنگ بر سر قدرت بوده. به ویژه بعد از کشف نفت میان روسای قبأئل. چه خونریزی‌ها و قتل و غارت‌ها که در آن شبه جزیره‌ رخ نداد و چه دسیسه‌ها پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی گریبانگیر آن ملت ستمدیده بدوی نشد. به قولی از برکت نفت دو قشر در میان اعراب پدید آمد، قشر شیوخ با ثروت افسانه ای، و قشر فقیر بدیووین. پس از یک سری جنگ‌های کوچک و بزرک میان قبائل در سال‌های آخر امپراطوری عثمانی یکی‌ از شیوخ بنام ابن سعود در میان روسای قبائل قد علم کرد و عربستان را تأسیس نمود که به نام خاندان خود عربستان سعودی نامید. او با کمک بریتانیا قسمت اعظمی از شبه جزیره‌ عربستان را تحت حکومت خود گرفت. جای شک نیست که اعلیحضرت پادشاه عبدلعزیز از شخصیت‌های بنام و جاودانی دنیای عرب شناخته میشوند

پادشاه عبدلعزیز نیز مانند امیر کویت از مزایای ذخأیر عظیم نفت در زیر زمین‌های بائر کشورش بهره مند گردیده بود و کشور‌های آمریکا و انگلیس در حدود اختیاراتش به حفاری و پالایش نفت در سطح وسیع پرداختند. در جواب آنان که میگویند امپریالیزم و کمپانی‌های نفتی‌ در چپاول آن ملت فلک‌زده هستند میبایستی بگویم آن ملت به مراتب محروم تر میبود از دورانی که آن مایه فسیلی در سرزمینش یافت نشده بود. بیأید و کوشش‌ها و تکاپوی این جوانان مهندس و حرفه‌ایی را ببینید و عرقی که از سر و رویشان می‌چکد را نظاره نمایید، این مهندسان مانند مهندسان بقیه‌ دنیا حقوق میگیرند و فرهنگ کشورشان را نیز به ارمغان آورده اند.  کتابخانه‌ها و دانشگاه‌ها و بیمارستان‌ها تأسیس میشود و کافه و رستوران‌ها  روبه راه میشوند و شهر رونق می‌گیرد. مردم خفته بیدار میشوند و کم کم خود را به قرن حاضر میرسانند و بلی سودی هنگفت نیزنصیب کمپانی‌های نفتی‌ مینماید ولی‌ در حال حاضر، با نبودن متخصص محلی، میبایستی صبر پیشه نمود و شکر گذار بود

سفرهای آخر

من مسافرت‌های متعددی در همین اواخر به انجام رسانیدم. به ایران دعوت بودم که در مراسم ازدواج شاه محمد رضا پهلوی با پرنسس ثریا شرکت نمایم، که بعد به تفصیل از آن سفر خواهم نوشت، پس از ایران گذارم به برمه افتاد که تجربه خوشی بود. با مریدانم چند روزی را به سر کرده به مسائل روز رسیدگی کردیم. از پیروانم خواستم Image result for shah and soraya weddingخود را با روادید شهر و کشور محل اقامتشان وفق دهند و به آدب و رسوم بومیان منطقه احترام قائل شوند. فقط در آن صورت است که در اجتماع میزبانتان خوشبخت خواهید شد. هنگامی که برمه به استقلال رسید معنی آن سخنان من به تائید همگان رسید. احساسات ناسیونالیستی کشور‌های میزبانمان را نباید دست کم گرفت. فقط در ایران بود که حس نادر اصالت را دریافتم چه آنجا محل تولد پدران و مادرانم بودند و مردم مرید من آنجا، به عکس همه جای دگر، میهمان نبودند. آنها صاحبخانه بودند

ایران، سرزمین نیاکانم برای چندین قرن متمادی، سرزمین تولد پدر و مادرم که هردو از نوادگان امپراطور بزرگ پارسیه، فتح علی‌ شاه قاجار میباشند، همواره در افکارم سرزمینی افسانه‌ای می‌آمد. با اینکه به خاطر مشغله‌های فراوان در هند و در اروپا، من سعادت دیدار از موطن آبا اجدادیم را تا سالها بعد از سنّ هفتاد سالگی نیافتم، بالاخره قسمت شد در فوریه ۱۹۵۱ از آن سرزمین باستانی دیدار نمایم. دیدار من از ایران به سبب محبتی بود که شاه محمد رضا شاه پهلوی نسبت به من و خاندانم داشتند و من و همسرم را به جشن ازدواجشان با پرنسس ثریا دعوت نموده بودند. من که همیشه از اینکه یک ایرانی‌ هستم و مانند یک فرزند ایران تربیت یافته‌ام افتخار می‌کردم با خوشحالی آن دعوت را پذیرفتم. به این ترتیب بود که من و همسرم بیگم امّ حبیبه عازم ایران شدیم

مراسم عروسی شاه با ثریا با شکوه و جلال هرچه تمام تر بر گذار گردید و ایران غرق در گل و طاق نصرت و چراغ‌های رنگین بود. می‌گفتند مردم هم به رقص و شادمانی در خیابان‌ها پرداختند. پرنسس شمس، خواهر زیبا و موقر شاه جوان با قامتی بلند، به من و بیگم اولین سفرم به ایران را خوشامد گفتند و اضافه نمودند که باشد این تجربه باعث دیدار Image result for shah and soraya weddingمکرر ما از وطن مشترکمان باشد و به اطلاع من و همسرم رسانیدند که کاخشان محل اقامت موقتی ما خواهد بود و دستور داده اند چمدان‌ها را به منزل ایشان ببرند. از میهمان نوازی پرنسس شمس تشکر کردم. لباس عروس بقدری بلند و به روی زمین کشیده میشد که برای بقیه شب شاه دستور داد ده متر از دامنش ببرند که باز هم به نظر بلند میامد. پادشاه جوان و پرنسس ثریا اسفندیاری بختیاری که از مادر آلمانی و از پدر به ایل بختیاری میرسند با آن چشمان سبز چهره‌ای بی‌ نهایت زیبا دارند که بعد‌ها  ایشان ستاره سینما در اروپا بودند. حیف که به علت نازأی آن ازدواج رمانتیک به درازا نینجامید. خیلی‌ دلم سوخت. ولی‌ آن‌شب در مراسم ازدواج به علت غیبت پدر، که از ترس سوابق سیاسی و ادعاهای خود مختاری ایل لر و اکراد در ایران، نیز می‌توانست ناشی‌ شود، من دفتر ازدواج را از طرف پدر عروس امضا نمودم. پادشاه جوان و پرنسس ثریا در طی‌ مراسم بسیار مسرور به نظر میامدند و پیدا بود که شاه عاشق دلخسته آن دوشیزه آلمانی-‌ایرانی میباشد. بعد‌ها داستان‌های رمانس او با شاه را، بوسه‌‌های طولانیشان زیر آلاچیق باغچه کاخ را، و اینکه هنگام طلاق پادشاه لقب پرنسس را از او نگرفت را، برای بیگم تعریف کرده بودند

روز بعد آقای شاهخلیلی نماینده من در ایران من و همسرم را به منزل خویش و برای صرف نهار دعوت نموده بودند که با دیگر اقوام مقیم دیار جد و آبادیم دیداری داشته باشم، صورت دو بانوی فامیل را تا حدودی شبیه صورت مادر یافتم. بحمدلله  اغلب از صاحب اختیاران کشور هستند، از وکیل و پزشک گرفته تا آرشیتکت و مهندس  که بعد‌ها به معاونت وزارت راه رسیده بودند. اقوام ما در ایران گرچه به شیعه اثنا عشری گرویده بودند ولی‌ همواره با من و پیران قوم به خصوص بانوان فامیل در ارتباط میبودند و من آنرا از مرحوم مادر مکرر می‌شنیدم که از تهران این خبر آمده و مجالس بانوان چه کسی‌ بوده چه کسی‌ نبوده؟ حتی غیبت‌ها و صحبت‌های محرمانه همه به گوش اقوام مقیم هند میرسید

  فردای آنروز مریدانم مرا به شهر پدر و مادر یعنی محلات بردند و روزی را با اسمعیلیان محلات گذراندم. بسیار برایم آن سفر خاطره انگیز بود. هimg036زاران نفر از مریدانم از اقصا نقاط ایران به محلات آمده بودند که من را ببینند. چقدر خوب بود که میدیدم بانوان چادر به سر نمیکنند. چادر سرپوشی است شبیه پرده که برخی‌ از زنان مسلمان در هند به سر میکنند. در اصفهان زنان چادر به سر به مراتب بیشتر دیده می‌شدند تا محلات. از مترجم: در تصویر، آقا خان در میان فامیل، مادر بزرگ مترجم، خانم نیره اشرف خلوتی شجاع نیا، دخت میرزا ابراهیم خان صدیق خلوت، به آقا خان دیدارشان از ایران را خوشامد میگویند. خانم‌ها منیر، منور و آقای منصور شجاع نیا فرزندان ایشان با همسرانشان پشت سر آقا خان و همسرشان دیده میشوند

ما یک روز تمام را در اصفهان تاریخی گذراندیم. پایتخت شاهان صفوی و حتی نادر شاه افشار اصفهان میبود. اصفهان را شهری زیبا و تا حدی پاکیزه یافتم. این شهر در تاریخ ایران زمین از قدمت و اهمیت خاصی‌ برخوردار است که در طی‌ تاریخ بارها پایتخت پادشاهان بوده. شهری با مساجد افسانه‌ای و کلیسا‌های مشهور و تاریخی‌. اصفهان در عین حالی‌ که مردم مسلمان و متدین دارد جمعیت قابل ملاحظه‌ای از ارامنه را نیز شامل میشود. ارامنه که در دوران شاه عباس صفوی و بعدا نادر شاه افشار از ارمنستان به اصفهان آورده شدند تا از صنعت و حرفه‌های دستی‌ و هنری آن قوم با استعداد استفاده شود. سواحل زاینده رود محل مناسبی برای اشاعه صنایع و هنرهای مختلف گردید و باعث شکوفائی اصفهان بخصوص در قرون پانزدهم و شانزدهم گردید. آن شهر باستانی در طی‌ تاریخ بار‌ها میان افاغنه و پارسیان دست به دست شد. چه محاصره‌ها که آن مردم  نکشیدند. مساجد عهد دوران درخشان صفویان در نقاط مختلف شهر قد علم کرده.  ایرانیان آرشیتکتی اسلامی را در آن گنبد‌های اکوستیک  که صدای سخنران را از مکان منبر به تساوی به تمامی نقاط سالن بزرگ می‌رساند و کاشی کاری‌ها به حد اعلا رسانیده بودند

در تهران نیز به خاطر اصلاحاتی که رضا شاه پهلوی، پدر شاه کنونی، به انجام رسانید، در کنار مدرنیزه کردن کشورش چادر را نیز ممنوع ساخت و زنان میبایستی بدون سرپوش سرتاسری باشند. یا البسه محلی خود را و یا به سبک روند روز، اروپائی به تن‌ کنند. وقتی‌ آن مردان و زنان را گرد خود میدیدم متوجه شدم ایرانیان مانند همسایگانشان نیستند. آنها را به مراتب روشنتر یافتم با اینکه خون دو قوم عرب و مغول در رگهای اکثر ملت امروزه ایران در جریان است ولی‌ باز چشمان 5069335517_60e4a652c0_bرنگین و مویهای کم رنگ بسیار میدیدی. بسیاری با قامت‌های بلند و آراسته میدیدی. در آن سفر من نسل زیبایی‌ از ایرانیان میدیدم. اصولا من خلق ‌ایرانی را مرفه تر از خلق‌های چین و هندوستان یافتم. اگر چه سطح زندگی‌ در ایران به حد و نصاب اروپای غربی یا آمریکا نرسیده ولی‌ به مراتب از سطح زندگی‌ همسایگانش بالاتر است

اکنون که دو سال از دیدارم از ایران می‌گذرد و کودتای اوت ۱۹۵۳ شاه جوان را باز گردانید و نخست وزیر محبوب ایرانیان را، دکتر محمد مصدق، که یک قجری میبود، به زندان افکند و بعد او را در دهاتش، احمد آباد زندانی خانگی کرد، با همه حوادثی که این روز‌ها دارد اتفاق می‌افتد، من ایران را مملکتی پیشرو دیدم با مردمی با نشاط. حتی در سر راه در میان روستاها صورت‌های خندان میدیدم که با صورت هایی که سالیان قبل در روسیه میدیدم فرق فاحش میداشتند. ایران کشوریست غنی‌ از منابع زیرزمینی و مردمی هوشیار و پویا. من ایران را بسیار پسندیدم

از آنجا که کم کم به اتمام کتاب میرسیم میبایستی از موضوعات مهم زندگیم به اختصار یاد نمایم، یک اتفاق دیگری که همیشه در خاطرم نقش بسته بر میگردد به سال ۱۹۴۹ که من و همسرم از ویلایمان در نزدیکی‌ کان به سمت نیس میراندیم که به موقع به فرودگاه برسیم چون برای دیوویل پرواز داشتیم. از آنجا که پرواز داخلی‌ و طیاره کوچک بود، چمدان‌های سنگین را در دو اتومبیل دیگرم گذارده بودند و رانندگان آنها را زود تر به طرف دویویل می‌بردند. در نتیجه برای خودمان از گاراژ محل یک اتومبیل با راننده کرایه کردم. من، همسرم، و همراه همسرم مادمازل فریدا مایر به اتفاق راننده بسوی نیس روان گشتیممن کنار راننده نشسته بودم و خانم‌ها در صندلی‌ عقب جای گرفته بودند

نزدیک به دویست متر از دروازه شهر دور شدیم و سر بالایی‌ تپه مجاور را عبور نموده به نزدیک جاده اصلی‌ رسیدیم و راننده آماده بود که بپیچد. متوجه شدیم که یک اتومبیل وسط جاده متوقف گردیده به طوری که نه‌ می‌توانستیم از سمت چپ آن بگذریم و نه‌ از سمت راست. به ناچار ایستادیم. در این هنگام سه‌ مرد نقاب به صورت مسلح تا دندان از آن بیرون جهیدند و ما را احاطه نمودند. یکی‌ از آنها تیری به لاستیک زاپاس در پشت اتومبیل شلیک نمود و آنرا پنچر کرد. یکی‌ دیگر لوله یکی‌ از تپانچه‌هایش را به داخل و به سوی همسرم و مادمازل فریدا نشانه رفت و سومی سینه مرا هدف قرار گرفت. به خوبی پیدا بود که انگشتش به روی ماشه است و سعی‌ مینمود لرزش زیاد دستش را پنهان کند. خوشبختانه هیچ یک از ما آثار ترس از خود نمایان نساختیم. مادمازل فریدا به آنها با جرأت گفت که مواظب حرکاتشان باشند و اگر پول میخواهند بگویند. من نیز اضافه نمودم که ما مقاومت نخواهیم کرد. آنها نیز موافقت نمودند و با صلح و آرامش تمامی پول هایی که در کیف خانم‌ها و من بود به آنها دادم، آنها جعبه کوچک حاوی زیورآلات همسرم را نیز خواستار شدند که آنرا نیز گرفتند. هنگام رفتن متوجه شدم که هنوز در جیبم مقداری اسکناس مانده آن پسرک را صدا زدم و او آمد. گفتم فراموش کردم که انعام شما را بدهم. این هم از انعام و دست در جیب کرده بقیه‌ فرانک هارا نیز به او دادم. او نیز تعظیمی کرد و گفت خیلی‌ ممنون آقا، خیلی‌ ممنون از شما. بدین ترتیب بود که ما تصمیم به بازگشت گرفتیم و از خیر سفر موقتاً گذشتیم. هنگامی که به منزل رسیدیم با پلیس تماس گرفتیم و آنها کمک کردند فرم بیمه‌ را پر کرده به شرکت لوید فرستادیم که با دست و دلبازی هرچه تمام‌تر مبالغ از دست داده را پرداخت نمود. چهار سال پس از آن روز یعنی در ۱۹۵۳ چهار سارق مسلح در جریان یک سرقت بازداشت شدند و شناسائی شدندکه سه‌ نفر از آنها همان سارقین بودند. اکنون که به آن میاندیشم در دلم میخندم

بسوی آینده

تمامی عمرم من به آینده می‌نگریستم. می‌دانستم از گذشته آگاهیم و زمان حال را نیز لمس می‌کنیم. این آینده است که چالش بنی‌ بشر را به خود کشیده. چه از آینده نگری از بورس سهام و تکنیک‌های مختلف در پیشبینی‌ با حد اقل اشتباه، و چه شرط بندی به روی اسبی که حدس میزنی‌ برنده خواهد شد، و چه آینده اجتماعات و آینده نسل بشر در این زمین خدا

با علم به اینکه من در موقعییت بسیار استثنائی پای به این جهان خاکی گذاشتم که شکی‌ نیست. من یک امام و نواده پیامبر از طریق علی ابن ابی طالب، ع، و فاطمه زهرا، س، بودم. با علم به اینکه تحت لوای موفق تاریخی، همه برای یکی‌، یکی‌ برای همه، و با درایت و رهنمود‌های خداوند متعال که در نماز‌های صبح گاهی‌ من روز من و وظیفه آنروز من را به من تکلیف مینماید، همانطور که به شما می‌گوید، می‌دانستم که قوم من با نبض دنیا میبایستی هم تپش باشد. هیچوقت خرافه را به مذهبم راه ندادم و از آن رمّالوار سؤ استفاده نکردم. عصری که در آن میزیستم دوران شکوفایی تمدن و صنعت میبود. هیچوقت به آن پشت نکردم و بر عکس با آغوش باز پذیرفتم و از مریدانم و از تمامی مسلمین عالم هم خواستم به علم و دانش روی آورند. همانطور که در کنفرانس سن فرانسیسکو گفتم، نجات بشریت در سه‌ کلمه خلاصه میشود: علم، علم، و باز هم علم. کجا هستند آن ملایانی که قدرت و ثروت را در تحمیق مسلمین می‌دانند؟ البته این امر شامل رهبران بسیاری از کشور‌های جهان میشود حتی کشور‌های دنیای اول. تحمیق خلق چیزی جز بدبختی در دراز مدت به همراه ندارد. اگر امروز تو را متموّل و ثروتمند میسازد فردا یقه فرزندت را خواهد گرفت. آینده سعادتمند نسیب مردمان خوش بین و قدر دان از الطاف خداوند بزرگ خواهد گردید نه‌‌‌ آنانی‌ که به‌‌‌ هیچ بنیادی اعتقاد ندارند

شاید این همان ایمان است که ما را زنده نگاه می‌دارد و کم بخت‌ترین افراد جهان را به آینده خوشبین میسازد. من آنرا به چشم خود در وطنم هندوستان میبینم. آن مردم محروم از ابتدائی‌ترین موهبت‌های انسانی‌ محرومند ولی‌ اعتقاد دارند و از باورشان خوشحال. همان برهنه هندوی کاست که با مشتی لوبیا زندگی‌ می‌کند اگر یک بشقاب استیک جلویش بگذاری آنرا نمیخورد و حتی مشمئز میگردد. این است ایمان او. حاضر است از گرسنگی بمیرد ولی‌ گوشت نخورد و من به آن احترام می‌گذارم. برای یک لقمه نان شب جان میکند من اینها را میدانم. امام بالحق امامیست که فقط موعظه نکند. امام حاضر امامیست که به حرف خود عمل کند. بلی این است آن چه که من در تمامی عمر طولانیم، بحمدالله، سعی‌ در بکار بستن حرف‌هایم داشتم. به دهقانان تهی دست کمک کردم، به کودکان محروم از تغذیه و کسب علم و دانش یاری دادم، من با تلاش و پشتکار دست اندر کاران لایق، مردان و زنان مسئول دربنیاد آقا خان جوانان را به دانشگاه فرستادیم و عالمان و پزشکان و مهندسان بی‌ شمار به این ملت عرضه داشتیم. سعادت ما در سعادت فرزندانمان است و بس. به قول غربی ها،  آنچه میندازی به سویت باز میگردد، و به قول ما فارسی زبانان، تو نیکی‌ میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابنت دهد باز

سالها قبل در کتابم، دگرگونی هند، من این پاراگراف را در مورد هندوی دهقان نگاشتم: یک مرغزاری عادی در یک روز عادی یک سال عادی، درست همانطور که پنجاه سال پیش نیز می‌بوده. همان نسیم‌های گرم و سرد، در کوهساران می‌وزد هنگام طلوع و هنگام غروب آفتاب. همان آفتاب درخشان که ساعتی‌ بعد سر از افق بدر میاورد. همان مردان، همان زنان، همان کودکان نیمه برهنه و گرسنه از خواب روی تشکهای خشتی و رختخوابی از خس و خاشاک بیدار میشوند، یک چیزی به عنوان صبحانه میخورند، نه‌ شیر دارند نه‌ شکر، نه‌ نان تازه. آنها میبایستی زود هرچه در کلبه محقرشان دارند بخورند تا بلکه قدرتی‌ در رمق داشته باشند چون زود میبایستی به مزرعه بروند و با گاو‌های لاغر و نحیفشان زمین را شخم بزنند. آنها سنشان به مراتب از سنی‌ که دارند بیشتر به نظر می‌رسد. یک استراحت کوتاه در هنگام ظهر و تناول تعدادی دانه ذرت، نان خشک، و اگر شانسی نسیب شود خرما، همه از یک کوزه آب مینوشند که به احتمالی‌ آلوده به انواع میکرب هاست، و زود به سر کار خود باز میگردند و با دست و پای پینه بسته آنها تمامی روز را به کندن زمین لایتناهی مشغول میشوند، زیر آفتاب سوزان، و زیر وزش طوفان، در داغی تابستان و یخی زمستان، بسر میکنند تا باز به لانه‌هایشان، ببخشید، به کلبه‌هایشان جائی که یک کشاورز اروپائی حتی حیواناتش را آنجا نمیخواباند، باز گردند و سر بر خشت بگذارند چون فردا روز از نو روزی از نو خواهد بود. این بود آینده یک هندوی رعیت. چه کسی‌ می‌توانست آن را تغییر دهد؟ چه برنامه‌ای آنان را از فلاکت محض بیرون میاورد؟ آن بود چالش روزانه من و بنیاد آقا خان

درست است، راج از میان رفته بود ولی‌ اوضاع مردم هند، به ویژه مردم مناطق روستأی و بدوی، تغییر نکرده بود. همه در انتظار مقداری توزیع ثروت میان مردمان محروم بودند که همه آن آرزوها زود به یأس مبدل شد. هیچ کس انتظار معجزه یک شبه ندارد ولی‌ کمی‌ بهبود که بتواند نمایی از استقلال هندوستان و جمهوری فدرال هند را نمایان سازد محسوس نبودولی‌ در دوران حکومت راج بریتانیا آنها کسی‌ را داشتند که انگشت اتهام را به سویش دراز کنند ولی‌ حال که همه کار‌ها دست هندیان است سخت است مسئوولیت را قبول کردن. حال انگشت‌ها به یکدیگر اشاره میشوند که او این را قول داد و آن آنرا قول داد پس چه شد آنهمه وعده و وعیدها؟ این بود جو هندوستان پس از استقلال

با ازدیاد سریع تولد در نقاط محروم به علت دست نداشتن به کلینیک و کنترل بچه هندوستان در آینده‌ای نه‌ چندان دور دچار مشکل‌های بزرگتری نیز میشود. از تقسیم زمین بین دهقانانی که در آن زمین‌ها کار میکنند گرفته تا سیستم آبیاری طرق بهتر استفاده از زمین، برنامه‌های توسعه صنعتی‌، همه و همه باید هرچه زودتر به روی میز دست اندر کاران و صاحب اختیارن برود چه زمان زود می‌گذرد و قبل از آنکه متوجه بشوی بلایا به سرعت خواهند ریخت. غیر از حقیقت می‌گویم؟ هند و پاکستان میبایستی به هر صورت شده اختلافات خود را به کنار گذارده از قوانین بین‌المللی در همزیسی مسالمت آمیز تبعیت نمایند

مسئله کشمیر مابین پاکستان و هند، مسائل متعلقات افراد آواره و پناهنده که در یک طوفان سیاسی یک شبه دار و ندارشان را گذاشته دست همسرو فرزندان خود را گرفته پا به فرار گذاردند، ادعا‌های مالی‌ و جانی و تمامی جریاناتی که در آن کشور سرسبز سیک نشین و مسلمان نشین و هندو نشین در دادگاه‌های احقاق حق و به پیشگاه عدالتی که هردو دولت به مردمانشان قول داده اند گذارده شده میبایستی دانه به دانه رسیدگی شود بدون هیچ غرض ورزی و استثنأ. بدون تأثیر قدرت آن کشور. حق باید به حق دار برسد حال از کشور قوی تر باشد یا از ضعیفتر. ماشاالله هردو کشور پاکستان و هندوستان بعد از تقسیم ارتش راج بریتانیا از قدرت نظامی قابل ملاحظه‌ای بر خوردارند. از درگاه خداوند متعال استدعا دارم که به این مردم تازه به دوران رسیده راه راست را و راه حق را نمایان سازد. حق به زور ربطی‌ ندارد

میتوان شبه جزیره‌ سوئد و نروژ پس از جدائی و تبدیل به دو کشور شدن را الگوی تفاهم قرار داد و دست به اصلاحات دو جانبه زد که برای هردو ملت مفید و اساسی‌ باشد. یکی‌ از این اشکالات مسئله آب است که تقسیم آن در دو طرف مرز دو کشور نو بنیان با اشکالاتی همراه است. زمین‌های قابل کشت در اقسا نقاط هند بزرگ یافت میشود که از آب محروم هستند. به خصوص در بلوچستان پاکستان سیستم‌های آبیاری میتواند بسیار مثمر ثمر واقع شود. میبایستی با مذاکرات صلح آمیز به سوی ترقی‌ و رفاه هر دو مردم به حل مسائل پرداخت به خصوص مسئله تقسیم آب را مابین دهقانانی که در هردو کشور به سختی به آن نیازمندند. شاید ما نیز میبایستی از تجربه‌های توسعه زمین در چین اقتباس کنیم. آنها حتی در نقاط دور دست دموکراسی را نیز تا حدی پیاده کردند و سیستم رأی گیری را شروع کرده‌اند

از خداوند استدعا دارم دانش را از مخلوق خود دریغ مدارد به خصوص کشور‌های تازه به استقلال رسیده و رهائی یافته از زیر یوغ استثمار. ما به دانش نیاز داریم و بس. دانش در تمامی رشته‌ها و در تمامی مراحل آن. در پزشکی‌، در حقوق، در مهندسی‌، در هنر و از تمامی زوایای آن. همینطور کشور‌هایی‌ مانند ایران، عراق، سوریه، لبنان، یمن، عربستان سعودی همه و همه به دانش نیازمندند. تمامی آن ممالک از انواع نعمت‌های ایزدی بهره مندند چه از ذخأیر زیر زمینی‌ و چه روی زمین. همه کشور هایی بس غنی‌ از مواد خام هستند همانقدر که غنی‌ در فرهنگ و تاریخ خود هستند. پس فقط دانش میماند که جایش خالیست. با اموختن بدون غرض و بدون غرور است که یک ملت به رستگاری و سعادت می‌رسد و آنجاست که مردمش به مقام‌های والای دنیوی و آخرتی دست می‌یابند و میرسند به جایی که به جز خدا نبینند

هیچ نژادی بر تر یا کمتر از نژاد دیگر در میان مخلوقات خداوند انتخاب نشده، این فرد است که مطرح است. فقط و فقط آن شخصیت منحصر به فرد توست که تو را میسازد. چه سفید چه سیاه و چه قهوه‌ای و چه زرد. همه و همه بنده خداند عالم هستیم. این دانش و کار و ابتکار فرد است که او را از دیگران متمایز میسازد

شبه جزیره عربستان قرن‌ها از حکومت مرکزی محروم بود و در جنگ‌های قبیله‌ای دولت سازمان یافته‌ای در آن سرزمین فرمانداری نمیکرد. اعراب هیچ استعدادی از دیگر ملل کمتر ندارند ولی‌ این فرهنگ و رسوم غلط است که فرد را مجبور به تبعیت از آن‌ می‌سازد. استعداد یک کودک عرب با استعداد یک کودک هندی یا پارسی یا اروپای یکیست. به نظر من خانواده ها همانقدر که در تولد و نشو و نمای یک کودک مهم و حیاتی‌ هستند، همانقدر نیز باعث محدودیت او در آداب و رسوم خود هستند و نمیگذارند آن جوان به آرزوهایی فراتر از محدودیت‌های خانوادگی ا‌ش دست یابد. این امر به خصوص در ازدواج میان جوانان از فرهنگ‌ها و نژاد‌های مختلف به طور روزانه اتفاق میافتد و چه بسا به خود کشی عشاق منجر گشته، چرا؟ چون خانواده‌شان آن ازدواج را قبول ندارند

من آنقدر که نگران آینده آسیا هستم نگران آفریقا نیستم. قاره آفریقا، استعمارات بریتانیا و فرانسه‌ پس سال‌ها هرکدام از خود قوانین و طرق سازماندهی یک دولت مستقل را به جای میگذارند و حتی سرزمین‌هایی‌ هستند که نسلها افراد نژاد سفید، هندی، و دو رگه و چند رگه آنجا‌ها به دنیا آمده‌اند و تحت سیستم‌های اروپائی آموزش و پرورش یافته‌اند و به خوبی از پس اداره مملکتأشان بر میایند. نگران جنگ‌های قبیله‌ای همچنان هستم ولی‌ امیدوارم بهبود و توسعه افریقای جنوبی و شرقی‌ بتوانند الگویی باشند برای کشور‌های مرکزی آن قاره رنگارنگ و غنی‌ از نعمات  خداوند عزوجل. باز هم میگویم دانش است که ما را رستگار میسازد. آن کاهن‌های قبیله‌ها که شکسته بندی میکنند و با دعا و معجون‌های گاه خطرناک مریض را مثلا مداوا میکنند که در بسیاری مواقع منجر به مرگ مریض شده هیچ دست کمی‌ از رمّالان بی‌ سواد و دعا نویسان خاور میانه ندارند

همینطور من آنقدر که نگران مذهب در دنیای آینده هستم نگران قوانین اساسی‌ کشور‌های هند و پاکستان نیستم. هنوز که هنوز است در شاخ آفریقا قبائل مسلمانی هستند که در تصرف اموال و احشام و زمین غیر مسلمان درنگ نمیکنند، مرد را به قتل میرسانند، زن‌ها و بچه‌ها را همراه حیوانات و زمین‌های آن بخت برگشتگان صاحب میشوند و منتی نیز بر آنان میگذارند که آنها را مسلمان کرده‌اند. خداوند عظیم الشأن به هیچگاه آن زور گوویی و چپاول را قبول ندارد. اسلام راه زور گویی نیست. آینده ما مسلمین فقط و فقط بستگی به راهبران دیدنی و مذهبی‌ ما دارند و بس. آیا آن رهبر رهبری روشن فکر است و از پیشرفت آدمی‌ در علم و صنعت حمایت مینماید یا آنها را نماینده شیطان میپندارد. مردم مسلمان در جهان امروز نکوهش غرب را شعار خود قرار نمیدهند و آینده و رستگاری قوم خود را در روشنفکری و باز بودن در قبول تمدن می‌دانند. سرپوش زنان مسلمان که در ایران به آن چادر میگویند در هر اسمی که میاید، چه پرده در هند و پاکستان،  چه برقع در افغانستان و تاجیکستان چه به دل ما بنشیند و چه ننشیند، میبایستی از روی میل آن زن و بدون هیچگونه تاثیر عواملی مانند ترس از شوهر، برادر، یا پدر باشد. هر کس به سنّ قانونی‌ که رسید مسئول زندگی‌ و انتخاب رویه زندگی‌ خود است. سرپوش زنان مسلمان نباید مانع یا مشوق آن زنان در اجتماع باشد. به عقیده من تن پوش هرکس فقط و فقط بستگی به انتخاب و سلیقه فرد دارد البته در چهار چوب قانون

وظیفه هر مسلمان نه‌ فقط رعایت آدب و رسوم و اصول و فروع دین است، بلکه زیبا سازی اسلام نیز هست. اسلام همانطور یکه پیامبر، س، فرمودند با زمان پیش میرود و باب تبع مردم زمان خود میشود. آن است وظیفه ما که این دگرگونگی همیشگی‌ و مقبول ساختن دینمان را به مردم جهان، در چهارچوب عقل و منطق به جهانیان ارائه دهیم. تو جوان مسلمان وظیفه خطیری در مقابل دینت و آینده ات داری. خوشا به حالت که این وظیفه خطیر در دستان تو میباشد

در خاتمه به خوانندگان این کتاب میگویم که من عقیده راسخی به تکامل بشر دارم و هرگونه کژی در راه رسیدن به آرمان بشری را نکوهش می‌کنم. حال این کژی از بیرون بیاید یا از داخل. از دیگران بر ما یا از ما بر ما. وظیفه یک مسلمان روشنفکر در این است که افراد و عوامل کژی را زود شناسائی نماید و بدون رودر بایستی از انجام آن یا پیروی آن فرد بد خواه چشم بپوشد. خداوند به ما عقل و قدرت انتخاب عرضه داشته. ما همه حق انتخاب داریم. انتخاب راه زندگی‌ و انتخاب شغل و محل زندگی‌. فقط میبایستی در آنچه میدانیم و انجام میدهیم خوب باشیم. کار را با دانش و تجربه اImage may contain: one or more people, people sitting and people playing musical instrumentsعلا به ثمر رسانیم. کار ناقص نیز بی‌ مانند کار غلط نیست. کار هایی که برای رسیدن به اهداف شخص و اجتماع انجام می‌گیرد میبایستی تکمیل و با اراده راسخ کننده کار به اتمام رسد در غیر این صورت هیچوقت به آرمانت نخواهی رسید

زندگی‌ در یک تحلیل بنیادی به من یک درس داده. در معاد‌له زندگی‌، ثابت و تابع همیشه در متغیر غرق میشوند. زمان متغیر است و آن از هیچ کس پوشیده نیست. به جز خدای صاحب زمان هیچ ثابت دیگری در مقابل زمان دوام نمیاورد و تابع فقط میبایستی تابع زمان خود باشد. وقتی‌ سوار زمان شدی و زمین نخوردی، آنگاه داری عرش را سیر میکنی‌. زندگی همین روز‌های خوب است. زمان حال است که مطرح است. گذشته گذشته و آینده هنوز نیامده و هیچ کس نمیداند روزگار چه برایش در آستین دارد. هنر آدمی‌ در تسلط بر حال است. اگر حال را خراب کردی دیگر فرصت جبران آنرا نخواهی داشت. در زندگی‌ روزانه خود و روابط با اطرافیان در اجتماع و در خانه خودمان، بدانیم این انعطاف پذیری و درک زمان شماست که شما را خوشبخت میسازد و بس. این از خود گذشتگی شماست که شما را رستگار میسازد. آیا تا چه حد میتوانید آن نیکوکار بی‌ نام و نشان باشید؟ تا چه قدر از احتیاج به تشکر دیگران مبرا هستید؟ آیا نیکی‌ را برای دل خودت میکنی‌ یا برای برخ کشیدن خود به شخص مقابل؟ آیا از احساس رضایت از خود خوشحال میشوی یا به آن نیازی نداری؟ این خصوصیات را من در افراد مؤمن یافتم. آنهائی که به خدای یکتا عقیده دارند و آن راه را نه‌ از برای دیگران بلکه از برای خود انتخاب کرده اند. این باور‌ است که آدمی‌ را بسوی سعادت ابدی می‌رساند. خداوند ناباوران را به راه راست هدایت فرماید. در آخرین روزهای عمر می‌‌دانم که نوبت من نیز فرا خواهد رسید و حل در زمان خواهم گردید و در آستانه دیدار معبود، دیدار خالقم، که یکی‌ از این روز‌های خوب به آن آرزوی دیرین انشا‌الله خواهم رسید اگر این بنده خود را در دادگاه الهی لایق دیدار داند. به قول میرزا ابراهیم خان محلاتی، باجناقم، که تمامی‌ عمر را به مشاورت ناصرلدین شاه سپری نمود و شاه لقب صدیق خلوت را از به او عطا نمود، در کتاب آداب ناصری خود که تقدیم ناصرالدین شاه کرده بود:ا

صد شکر که جان دادم و دیدار تو دیدم       هیهات که دیدار تو را مفت خریدم

و به قول حافظ شیراز

اگر گوید نمیخواهم چو حافظ بنده مفلس           بگوییدش که سلطانی گدای ره نشین دارد

من در اینجا از شما خواننده گرامی‌ خداحافظی می‌کنم و از درگاه ایزد توانا سعادت شما را خواستارم

سلطان محمد

آقا خان سوم

  پایان

لینک ضبط صوت مراسم جشنواره برلیان، شصت سالگی امامت سلطان محمد شاه آقا خان سوم  در۱۹۴۶، تخت نشینی جاینشین وی، کریم آقا خان، در ۱۹۵۷و دیگر مراسم رسمی‌ آقا خان در آفریقا ی شرقی‌

http://ismaili.net/heritage/audio_nodes_search/all?filter0=&filter1%5B%5D=documentary

مقالات و نوشته‌های مربوط به خاندان آقا خان

13th-14th Century “Avatar” Discourses; 1885 – Aga Khan III Investiture; 1907 – Aga Khan III in New York

3 Comments

“I Wish I’d Been There”

by Zahir Dharsee

“Avatar” Discourses

This word has all of a sudden in 2010, gained significant prominence as a result of it being the title for the Oscar nominated movie directed by James Cameron. The movie has given the word Avatar mass recognition similar to that of Coca-Cola or Nike!

 

Avatar is a Sanskrit word that when loosely translated into English means “the manifestation” or “the appearance”. This in turn can have various exoteric and esoteric interpretations – “Who is your Avatar?” – The AVATAR question can be brought down to a simple individual’s soul searching spiritual quest or yearning as to the “meaning or purpose of life”.

In the land of my forefathers, the Kutch Kathiawar district, in the present day State of Gujarat in India, sometime in the 13th and 14th Centuries, the Avatar philosophy and its principles, formed the fundamental basis by which the Pirs or Dais (Ismaili preachers) from Iran, provided proof to my ancestors as to the existence of the Avatar. They expanded on the belief of the Das Avatar. As a result, the word Avatar is recited in many of the hymns (ginans) they composed to entice the new believers into the fold by providing the proof of their point – a famous one is “Eji Anand anand ….diyo … avatar ne, to jeevaro chute”. The Avatar philosophy gave rise to a new community of believers who were given the title of Khojas (honorary converts) and came into the Ismaili fold of the Shia Muslim branch of Islam.

I Wish I had Been There to witness the discourses given by the Pirs and Dais to explain

Toward the end of the 19th Century, in August 1885, a young boy age 7, Sultan Mohamed Shah, assumed the hereditary office of the 48th Imam of the Shia Ismaili Muslims. There is a famous picture taken of this event – the young Imam sitting amongst the leaders of his community. Sir Sultan Mohamed Shah’s Imamat lasted 72 years to July 11, 1957. During his Imamat major social, economic and political changes occurred within and outside the Ismaili community and these set the foundation for its prominent position in the global world of today. I Wish I’d Been There to witness the investiture of this young Imam at age 7.

1907: Aga Khan III in St. Regis Hotel, New York 

In December 1906, Sir Sultan Muhammad Shah, 48th Imam of the Shia Ismaili Muslims, arrived in San Francisco and started a two month train journey across the United States. He arrived in New York City in January 1907, and stayed at the St. Regis Hotel. In his Memoirs, His Highness gives a vivid description of New York city in the early 1900’s – “the motor car was coming into its own, and was no longer the smelly despised toy it was a decade earlier.”

In August 2005, almost 98 years later, I visited New York City and went to see the St Regis hotel and gave the Manager excerpts of the pages from the Memoirs of the Aga Khan where His Highness refers to his New York City visit!! I Wish I’d Been There when His Highness and his entourage would have checked in at the St Regis hotel!

About the writer: Zahir Dharsee grew up in East Africa. He spent some of his childhood years in Tanzania and then moved to Nairobi, Kenya, where he completed his high school education. He is a CGA and lives in Toronto, Canada, where he works in the accounting field. He is a keen reader, and takes interest in history.

  1. We welcome feedback/letters from our readers. Please use the LEAVE A REPLY box which appears at the bottom of this page, or email it to  simerg@aol.com. Your feedback may be edited for length and brevity, and is subject to moderation. We are unable to acknowledge unpublished letters.

Naser-e Khosraw’s Risky and Dangerous Homeward Journey, from Michael Wolfe’s “One Thousand Roads to Mecca”

8 November 2012

In our concluding part of the series on  Naser-e Khosraw’s travels, the Ismaili poet, philosopher and traveller provides a grim look at the merciless deserts of Arabia and the predatory ways of the Arab Bedouin. He encounters camel riding pirates, and the price of safe-passage costs him and his party their money and their clothes. But he also finds great consolation during a nine-month stay in the city of Lhasa. Read his fascinating account by clicking Naser-e Khosraw’s Dangerous Homeward Journey: From “One Thousand Roads to Mecca” by Michael Wolfe or on the following image:

Khalil Andani’s Thank You Letter to the School of Isma‘ili Philosophers

Introduction: The series “Thanking Ismaili Historical Figures” continues with Khalil Andani paying a tribute to the School of Ismaili Philosophers who lived in a vibrant age of intellectual thought during which they reasoned, debated and wrote on a wide range of philosophical and theological issues. In his thank you note, Andani takes some key Islamic and Ismaili concepts as expounded by some of the greatest Ismaili thinkers who lived from the 9th through the 13th centuries, and seeks to explain their ideas in simple and accessible language.

August 21, 2012. Revered Ismaili Thinkers and Philosophers,

I write this “thank you” to a group of Isma‘ili Muslim thinkers whom I call “The School of Isma‘ili Philosophers”, a group which occupies an exalted place among the great names of Isma‘ili history.

My first exposure to Isma‘ili Muslim philosophy took place about ten years ago when I was just a teen in high school. I remember that night quite vividly – my father and I were at Jamatkhana hoping to attend a presentation. It turns out we went to the wrong Jamatkhana that evening and instead there was a presentation featuring a book review of Intellectual Missionary: Abu Yaqub al-Sijistani. The title struck a chord of curiosity within us so we decided to sit in on the presentation. What I saw for the next hour completely blew my mind! It was an entrance into a new world of knowledge and meaning as I was introduced to the intellectually deep and theologically rich ideas of Sayyidna Abu Yaqub al-Sijistani and other Isma‘ili Muslim philosophers of the Fatimid period.

This engagement sparked my interest in classical Isma‘ili Muslim philosophy and its main exponents such as the Ikhwan al-Safa, Sayyidna Abu Yaqub al-Sijistani, Sayyidna Abu Hatim al-Razi, Sayyidna Qadi al-Nu’man, Sayyidna Ja‘far ibn Mansur al-Yaman, Sayyidna Ahmad al-Naysaburi, Sayyidna Hamid al-Din al-Kirmani, Sayyidna al-Mu’ayyad fi’l-Din al-Shirazi, Sayyidna Nasir-i Khusraw, Sayyidna Hasan-i Mahmud, Sayyidna Hasan-i Sabbah, Sayyidna Nasir al-Din Tusi, and numerous others whose works continue to be discovered, studied and translated. These individuals were no ordinary scholars: they were members of the Isma‘ili teaching hierarchy known as the Da‘wah (“Calling”) and served as the babs (“gates”), the hujjats (“proofs”), and the da‘is (“callers”) of the Imam of the Time. They served as the Imam’s mouthpiece and it was through their writings and lectures that the esoteric teaching (ta‘lim) of the Imam reached the Jamat. They are often referred to with the epithet of sayyidna (“our master”) to remind us of their spiritual eminence. I refer to these intellectual and spiritual luminaries as the “School of Isma‘ili Philosophers” and this letter is a tribute to their invaluable labours of knowledge.

These Isma‘ili Muslim thinkers did not always agree on everything. In fact, they often used to discuss and debate on many points of disagreement. But such disagreement was governed by a higher sense of responsibility, an ethic of humility, in which they realized that – apart from the Imam himself – a single person cannot grasp all the realities of knowledge. In this spirit, the Isma‘ili theological and philosophical tradition was very open and itself pluralistic. Sayyidna Hamid al-Din al-Kirmani best expresses the sense of fraternity embodied by the Isma‘ili thinkers despite their internal differences. He wrote that:

“The speaking-prophet (natiq) realized that, with respect to the subjects that comprise the sciences of religion, they are too numerous to be comprehended by any single individual other than the Imam, or for one group only to safeguard them. Accordingly, he designated for this purpose a large number of individuals below the office of the Imam who are to collaborate amongst themselves in the pursuit of all the sciences and in their preservation and safekeeping… Religion is in them like a single individual who is composed of its parts and they are to him like the senses by means of which things are perceived… If one of the senses fails to perceive some item in the realm of the physical world, it will not escape the other which will instead cooperate to assist it in fulfilling the duty of religion and confirming the intention of the Lord of the universe.”

 

 

(The Qajars (Kadjars) and the Agha Khans   (Some background)

Very few people know of the history and the relationship between the Agha Khans and the Qajars (Kadjars), fewer still remember that the Agha Khans are originally a Persian dynasty! The title Agha Khan was an honorific title bestowed by Fath Ali Shah on his son-in-law Hassan Ali Shah (ca.1800-1881), the leader of the Ismaili Shi’as of Persia. Agha Khan means “dear sir,” and is thus both a term of endearment and an honorific title. Agha Khan of Mahallat (Aga Khan Mahallati, or Aga Khan I), married Princess Sarv-e Jahan Khanum, Fath Ali Shah’s daughter and sister of Abbas Mirza Naeb-Saltaneh, and thus the connection between the two families starts with him. (*)

Though Agha Khan I later becomes a bitter enemy of the Qajars (Kadjars), particularly Mohammad Shah, and sides with the British against the Qajar (Kadjar) Shahs, the enmity between the two houses soon subsides, and his son Ali Shah, Agha Khan II (ca 1830-1885), marries Nasser-ed-Din Shah’s niece, Princess Shams-al Muluk.(#)

Ali Shah, Agha Khan II, was already related to both Nasser-ed-Din Shah and his own future wife because he was himself Fath Ali Shah’s grand-son and thus Nasser-ed-Din Shah’s first cousin! For these reasons Agha Khan I descendants are related by blood to the Qajars (Kadjars). The title Agha Khan was only bestowed once by Qajar (Kadjar) Shahs, and refers exclusively to the Ismaili Imams. Today it has become the equivalent of their last name, thus Prince Sadruddin Agha Khan, and thus also Prince Karim Agha Khan, the present Agha Khan (Aga Khan) IV. (@)

 

TODAY IN HISTORY – 1877, November 2: His Highness the Aga Khan III, Hazrat Imam Sultan Mohamed Shah was born on Friday November 2, 1877 at “Honeymoon Lodge” in Karachi. His birth was an occasion of immense joy for the family and particularly his grandfather, Hazrat Imam Hassanali Shah, Aga Khan I, who named him “Sultan Mohammad.” His mother, Lady Aly Shah, belonged to the Persian Royal family. In later life, she was also bestowed with the honour of the Crown of India by the King-Emperor of the British Empire. HH Sir Sultan Muhammad Shah Aga Khan III, 48th Imam 8/1885 (installed Aga Hall, Bombay 9/1885)-11/7/1957, First Class Chief of the Bombay Presidency with 11 gun salute 1916, Private Counsellor of HM The Emperor of India 1934, founding Pres of the All India Muslim League 1907.

Image may contain: 1 person

articles about Aga Khan

 

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2016/12/11/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85/

 

 

Selected from diffrent sources:

13th-14th Century “Avatar” Discourses; 1885 – Aga Khan III Investiture; 1907 – Aga Khan III in New York

This word has all of a sudden in 2010, gained significant prominence as a result of it being the title for the Oscar nominated movie directed by James Cameron. The movie has given the word Avatar mass recognition similar to that of Coca-Cola or Nike!

Avatar is a Sanskrit word that when loosely translated into English means “the manifestation” or “the appearance”. This in turn can have various exoteric and esoteric interpretations – “Who is your Avatar?” – The AVATAR question can be brought down to a simple individual’s soul searching spiritual quest or yearning as to the “meaning or purpose of life”.

In the land of my forefathers, the Kutch Kathiawar district, in the present day State of Gujarat in India, sometime in the 13th and 14th Centuries, the Avatar philosophy and its principles, formed the fundamental basis by which the Pirs or Dais (Ismaili preachers) from Iran, provided proof to my ancestors as to the existence of the Avatar. They expanded on the belief of the Das Avatar. As a result, the word Avatar is recited in many of the hymns (ginans) they composed to entice the new believers into the fold by providing the proof of their point – a famous one is “Eji Anand anand ….diyo … avatar ne, to jeevaro chute”. The Avatar philosophy gave rise to a new community of believers who were given the title of Khojas (honorary converts) and came into the Ismaili fold of the Shia Muslim branch of Islam.

I Wish I had Been There to witness the discourses given by the Pirs and Dais to explain

Toward the end of the 19th Century, in August 1885, a young boy age 7, Sultan Mohamed Shah, assumed the hereditary office of the 48th Imam of the Shia Ismaili Muslims. There is a famous picture taken of this event – the young Imam sitting amongst the leaders of his community. Sir Sultan Mohamed Shah’s Imamat lasted 72 years to July 11, 1957. During his Imamat major social, economic and political changes occurred within and outside the Ismaili community and these set the foundation for its prominent position in the global world of today. I Wish I’d Been There to witness the investiture of this young Imam at age 7.

1907: Aga Khan III in St. Regis Hotel, New York 

In December 1906, Sir Sultan Muhammad Shah, 48th Imam of the Shia Ismaili Muslims, arrived in San Francisco and started a two month train journey across the United States. He arrived in New York City in January 1907, and stayed at the St. Regis Hotel. In his Memoirs, His Highness gives a vivid description of New York city in the early 1900’s – “the motor car was coming into its own, and was no longer the smelly despised toy it was a decade earlier.”

In August 2005, almost 98 years later, I visited New York City and went to see the St Regis hotel and gave the Manager excerpts of the pages from the Memoirs of the Aga Khan where His Highness refers to his New York City visit!! I Wish I’d Been There when His Highness and his entourage would have checked in at the St Regis hotel!

About the writer: Zahir Dharsee grew up in East Africa. He spent some of his childhood years in Tanzania and then moved to Nairobi, Kenya, where he completed his high school education. He is a CGA and lives in Toronto, Canada, where he works in the accounting field. He is a keen reader, and takes interest in history.

  1. We welcome feedback/letters from our readers. Please use the LEAVE A REPLY box which appears at the bottom of this page, or email it to  simerg@aol.com. Your feedback may be edited for length and brevity, and is subject to moderation. We are unable to acknowledge unpublished letters.

Naser-e Khosraw’s Risky and Dangerous Homeward Journey, from Michael Wolfe’s “One Thousand Roads to Mecca”

8 November 2012

In our concluding part of the series on  Naser-e Khosraw’s travels, the Ismaili poet, philosopher and traveller provides a grim look at the merciless deserts of Arabia and the predatory ways of the Arab Bedouin. He encounters camel riding pirates, and the price of safe-passage costs him and his party their money and their clothes. But he also finds great consolation during a nine-month stay in the city of Lhasa. Read his fascinating account by clicking Naser-e Khosraw’s Dangerous Homeward Journey: From “One Thousand Roads to Mecca” by Michael Wolfe or on the following image:

Khalil Andani’s Thank You Letter to the School of Isma‘ili Philosophers

Introduction: The series “Thanking Ismaili Historical Figures” continues with Khalil Andani paying a tribute to the School of Ismaili Philosophers who lived in a vibrant age of intellectual thought during which they reasoned, debated and wrote on a wide range of philosophical and theological issues. In his thank you note, Andani takes some key Islamic and Ismaili concepts as expounded by some of the greatest Ismaili thinkers who lived from the 9th through the 13th centuries, and seeks to explain their ideas in simple and accessible language.

August 21, 2012. Revered Ismaili Thinkers and Philosophers,

I write this “thank you” to a group of Isma‘ili Muslim thinkers whom I call “The School of Isma‘ili Philosophers”, a group which occupies an exalted place among the great names of Isma‘ili history.

My first exposure to Isma‘ili Muslim philosophy took place about ten years ago when I was just a teen in high school. I remember that night quite vividly – my father and I were at Jamatkhana hoping to attend a presentation. It turns out we went to the wrong Jamatkhana that evening and instead there was a presentation featuring a book review of Intellectual Missionary: Abu Yaqub al-Sijistani. The title struck a chord of curiosity within us so we decided to sit in on the presentation. What I saw for the next hour completely blew my mind! It was an entrance into a new world of knowledge and meaning as I was introduced to the intellectually deep and theologically rich ideas of Sayyidna Abu Yaqub al-Sijistani and other Isma‘ili Muslim philosophers of the Fatimid period.

This engagement sparked my interest in classical Isma‘ili Muslim philosophy and its main exponents such as the Ikhwan al-Safa, Sayyidna Abu Yaqub al-Sijistani, Sayyidna Abu Hatim al-Razi, Sayyidna Qadi al-Nu’man, Sayyidna Ja‘far ibn Mansur al-Yaman, Sayyidna Ahmad al-Naysaburi, Sayyidna Hamid al-Din al-Kirmani, Sayyidna al-Mu’ayyad fi’l-Din al-Shirazi, Sayyidna Nasir-i Khusraw, Sayyidna Hasan-i Mahmud, Sayyidna Hasan-i Sabbah, Sayyidna Nasir al-Din Tusi, and numerous others whose works continue to be discovered, studied and translated. These individuals were no ordinary scholars: they were members of the Isma‘ili teaching hierarchy known as the Da‘wah (“Calling”) and served as the babs (“gates”), the hujjats (“proofs”), and the da‘is (“callers”) of the Imam of the Time. They served as the Imam’s mouthpiece and it was through their writings and lectures that the esoteric teaching (ta‘lim) of the Imam reached the Jamat. They are often referred to with the epithet of sayyidna (“our master”) to remind us of their spiritual eminence. I refer to these intellectual and spiritual luminaries as the “School of Isma‘ili Philosophers” and this letter is a tribute to their invaluable labours of knowledge.

These Isma‘ili Muslim thinkers did not always agree on everything. In fact, they often used to discuss and debate on many points of disagreement. But such disagreement was governed by a higher sense of responsibility, an ethic of humility, in which they realized that – apart from the Imam himself – a single person cannot grasp all the realities of knowledge. In this spirit, the Isma‘ili theological and philosophical tradition was very open and itself pluralistic. Sayyidna Hamid al-Din al-Kirmani best expresses the sense of fraternity embodied by the Isma‘ili thinkers despite their internal differences. He wrote that:

“The speaking-prophet (natiq) realized that, with respect to the subjects that comprise the sciences of religion, they are too numerous to be comprehended by any single individual other than the Imam, or for one group only to safeguard them. Accordingly, he designated for this purpose a large number of individuals below the office of the Imam who are to collaborate amongst themselves in the pursuit of all the sciences and in their preservation and safekeeping… Religion is in them like a single individual who is composed of its parts and they are to him like the senses by means of which things are perceived… If one of the senses fails to perceive some item in the realm of the physical world, it will not escape the other which will instead cooperate to assist it in fulfilling the duty of religion and confirming the intention of the Lord of the universe.”

13th-14th Century “Avatar” Discourses; 1885 – Aga Khan III Investiture; 1907 – Aga Khan III in New York

“Avatar” Discourses

This word has all of a sudden in 2010, gained significant prominence as a result of it being the title for the Oscar nominated movie directed by James Cameron. The movie has given the word Avatar mass recognition similar to that of Coca-Cola or Nike!

 Avatar is a Sanskrit word that when loosely translated into English means “the manifestation” or “the appearance”. This in turn can have various exoteric and esoteric interpretations – “Who is your Avatar?” – The AVATAR question can be brought down to a simple individual’s soul searching spiritual quest or yearning as to the “meaning or purpose of life”.

In the land of my forefathers, the Kutch Kathiawar district, in the present day State of Gujarat in India, sometime in the 13th and 14th Centuries, the Avatar philosophy and its principles, formed the fundamental basis by which the Pirs or Dais (Ismaili preachers) from Iran, provided proof to my ancestors as to the existence of the Avatar. They expanded on the belief of the Das Avatar. As a result, the word Avatar is recited in many of the hymns (ginans) they composed to entice the new believers into the fold by providing the proof of their point – a famous one is “Eji Anand anand ….diyo … avatar ne, to jeevaro chute”. The Avatar philosophy gave rise to a new community of believers who were given the title of Khojas (honorary converts) and came into the Ismaili fold of the Shia Muslim branch of Islam.

I Wish I had Been There to witness the discourses given by the Pirs and Dais to explain

Toward the end of the 19th Century, in August 1885, a young boy age 7, Sultan Mohamed Shah, assumed the hereditary office of the 48th Imam of the Shia Ismaili Muslims. There is a famous picture taken of this event – the young Imam sitting amongst the leaders of his community. Sir Sultan Mohamed Shah’s Imamat lasted 72 years to July 11, 1957. During his Imamat major social, economic and political changes occurred within and outside the Ismaili community and these set the foundation for its prominent position in the global world of today. I Wish I’d Been There to witness the investiture of this young Imam at age 7.

1907: Aga Khan III in St. Regis Hotel, New York 

In December 1906, Sir Sultan Muhammad Shah, 48th Imam of the Shia Ismaili Muslims, arrived in San Francisco and started a two month train journey across the United States. He arrived in New York City in January 1907, and stayed at the St. Regis Hotel. In his Memoirs, His Highness gives a vivid description of New York city in the early 1900’s – “the motor car was coming into its own, and was no longer the smelly despised toy it was a decade earlier.”

In August 2005, almost 98 years later, I visited New York City and went to see the St Regis hotel and gave the Manager excerpts of the pages from the Memoirs of the Aga Khan where His Highness refers to his New York City visit!! I Wish I’d Been There when His Highness and his entourage would have checked in at the St Regis hotel!

About the writer: Zahir Dharsee grew up in East Africa. He spent some of his childhood years in Tanzania and then moved to Nairobi, Kenya, where he completed his high school education. He is a CGA and lives in Toronto, Canada, where he works in the accounting field. He is a keen reader, and takes interest in history.

  1. We welcome feedback/letters from our readers. Please use the LEAVE A REPLY box which appears at the bottom of this page, or email it to  simerg@aol.com. Your feedback may be edited for length and brevity, and is subject to moderation. We are unable to acknowledge unpublished letters.

Naser-e Khosraw’s Risky and Dangerous Homeward Journey, from Michael Wolfe’s “One Thousand Roads to Mecca”

8 November 2012

In our concluding part of the series on  Naser-e Khosraw’s travels, the Ismaili poet, philosopher and traveller provides a grim look at the merciless deserts of Arabia and the predatory ways of the Arab Bedouin. He encounters camel riding pirates, and the price of safe-passage costs him and his party their money and their clothes. But he also finds great consolation during a nine-month stay in the city of Lhasa. Read his fascinating account by clicking Naser-e Khosraw’s Dangerous Homeward Journey: From “One Thousand Roads to Mecca” by Michael Wolfe or on the following image:

Khalil Andani’s Thank You Letter to the School of Isma‘ili Philosophers

Introduction: The series “Thanking Ismaili Historical Figures” continues with Khalil Andani paying a tribute to the School of Ismaili Philosophers who lived in a vibrant age of intellectual thought during which they reasoned, debated and wrote on a wide range of philosophical and theological issues. In his thank you note, Andani takes some key Islamic and Ismaili concepts as expounded by some of the greatest Ismaili thinkers who lived from the 9th through the 13th centuries, and seeks to explain their ideas in simple and accessible language.

August 21, 2012. Revered Ismaili Thinkers and Philosophers,

I write this “thank you” to a group of Isma‘ili Muslim thinkers whom I call “The School of Isma‘ili Philosophers”, a group which occupies an exalted place among the great names of Isma‘ili history.

My first exposure to Isma‘ili Muslim philosophy took place about ten years ago when I was just a teen in high school. I remember that night quite vividly – my father and I were at Jamatkhana hoping to attend a presentation. It turns out we went to the wrong Jamatkhana that evening and instead there was a presentation featuring a book review of Intellectual Missionary: Abu Yaqub al-Sijistani. The title struck a chord of curiosity within us so we decided to sit in on the presentation. What I saw for the next hour completely blew my mind! It was an entrance into a new world of knowledge and meaning as I was introduced to the intellectually deep and theologically rich ideas of Sayyidna Abu Yaqub al-Sijistani and other Isma‘ili Muslim philosophers of the Fatimid period.

This engagement sparked my interest in classical Isma‘ili Muslim philosophy and its main exponents such as the Ikhwan al-Safa, Sayyidna Abu Yaqub al-Sijistani, Sayyidna Abu Hatim al-Razi, Sayyidna Qadi al-Nu’man, Sayyidna Ja‘far ibn Mansur al-Yaman, Sayyidna Ahmad al-Naysaburi, Sayyidna Hamid al-Din al-Kirmani, Sayyidna al-Mu’ayyad fi’l-Din al-Shirazi, Sayyidna Nasir-i Khusraw, Sayyidna Hasan-i Mahmud, Sayyidna Hasan-i Sabbah, Sayyidna Nasir al-Din Tusi, and numerous others whose works continue to be discovered, studied and translated. These individuals were no ordinary scholars: they were members of the Isma‘ili teaching hierarchy known as the Da‘wah (“Calling”) and served as the babs (“gates”), the hujjats (“proofs”), and the da‘is (“callers”) of the Imam of the Time. They served as the Imam’s mouthpiece and it was through their writings and lectures that the esoteric teaching (ta‘lim) of the Imam reached the Jamat. They are often referred to with the epithet of sayyidna (“our master”) to remind us of their spiritual eminence. I refer to these intellectual and spiritual luminaries as the “School of Isma‘ili Philosophers” and this letter is a tribute to their invaluable labours of knowledge.

These Isma‘ili Muslim thinkers did not always agree on everything. In fact, they often used to discuss and debate on many points of disagreement. But such disagreement was governed by a higher sense of responsibility, an ethic of humility, in which they realized that – apart from the Imam himself – a single person cannot grasp all the realities of knowledge. In this spirit, the Isma‘ili theological and philosophical tradition was very open and itself pluralistic. Sayyidna Hamid al-Din al-Kirmani best expresses the sense of fraternity embodied by the Isma‘ili thinkers despite their internal differences. He wrote that:

“The speaking-prophet (natiq) realized that, with respect to the subjects that comprise the sciences of religion, they are too numerous to be comprehended by any single individual other than the Imam, or for one group only to safeguard them. Accordingly, he designated for this purpose a large number of individuals below the office of the Imam who are to collaborate amongst themselves in the pursuit of all the sciences and in their preservation and safekeeping… Religion is in them like a single individual who is composed of its parts and they are to him like the senses by means of which things are perceived… If one of the senses fails to perceive some item in the realm of the physical world, it will not escape the other which will instead cooperate to assist it in fulfilling the duty of religion and confirming the intention of the Lord of the universe.”

Few people know of the history and the relationship between the AghaKhans and the Qajars (Kadjars), fewer still remember that the Agha Khans are originally a Persian dynasty! The title Agha Khan was an honorific title bestowed by Fath Ali Shah on his son-in-law Hassan Ali Shah (ca.1800-1881), the leader of the Ismaili Shi’as of Persia. Agha Khan means “dear sir,” and is thus both a term of endearment and an honorific title. Agha Khan of Mahallat (Aga Khan Mahallati, or Aga Khan I), married Princess Sarv-e Jahan Khanum, Fath Ali Shah’s daughter and sister of Abbas Mirza Naeb-Saltaneh, and thus the connection between the two families starts with him. (*)

Though Agha Khan I later becomes a bitter enemy of the Qajars (Kadjars), particularly Mohammad Shah, and sides with the British against the Qajar (Kadjar) Shahs, the enmity between the two houses soon subsides, and his son Ali Shah, Agha Khan II (ca 1830-1885), marries Nasser-ed-Din Shah’s niece, Princess Shams-al Muluk.(#)

Ali Shah, Agha Khan II, was already related to both Nasser-ed-Din Shah and his own future wife because he was himself Fath Ali Shah’s grand-son and thus Nasser-ed-Din Shah’s first cousin! For these reasons Agha Khan I descendants are related by blood to the Qajars (Kadjars). The title Agha Khan was only bestowed once by Qajar (Kadjar) Shahs, and refers exclusively to the Ismaili Imams. Today it has become the equivalent of their last name, thus Prince Sadruddin Agha Khan, and thus also Prince Karim Agha Khan, the present Agha Khan (Aga Khan) IV. (@)

Image may contain: 3 people, people smiling

HASAN ALI SHAH, AGA KHAN I (1233-1298/1817-1881), 46TH IMAM

in

Encyclopaedia of Ismailism by Mumtaz Ali Tajddin

“Imam Hasan Ali Shah, known as Muhammad Hussain al-Hussaini Mahallati was born in Mahallat in 1219/1804, and assumed the Imamate at the age of 13 years in 1233/1817. His most renowned title was Aga Khan. His name was documented with Bombay Government as His Highness Aga Khan Mahallati. His name however in the Bill of 1830 was written as Pirzada i.e., the son of a saint.

His mother Bibi Sarcar Mata Salamat was the daughter of Pir Mirza Muhammad Bakir. On moving to Yazd, Imam Khalilullah Ali had left his wife and children at Mahallat to live on the proceeds of the family holdings in Mahallat and Kahek. When she found herself insecure in Mahallat, she had gone to Qumm with his son and made necessary arrangement for his elementary schooling, where his tutor was Ali Muhammad Qummi.

The governors of Mahallat and Qumm were inimical to the family of Imam Khalilullah Ali because of the regular thronging of the Indian pilgrims at his residence. According to Ibrat-i Afza, an autobiography of Imam Hasan Ali Shah, “The fortunes of the family were at low ebb when Imam Shah Khalilullah was killed in Yazd.” Hence, Bibi Sarcar Mata Salamat came to the court at Tehran with his son to seek justice. Her pleadings were immediately successful. Shah Fateh Ali ordered his governor of Yazd, Haji Muhammad Zaman Khan to arrest Hussain Yazdi and his gang. Not content with this retribution, he also invited Imam Hasan Ali Shah at his palace and gave him due honour. Ahmad Mirza Adud’ud Dawla writes in Tarikh-i Adudi (Tehran, 1908, p. 69) that, “Finally, as conclusive sign of honour, Fateh Ali Shah gave one of his daughters, Sarv-i Jahan Khanum, in marriage to Imam Hasan Ali Shah, allotting 23,000 tumans of wedding expenses.” The Imam was also invested the honorific title of Aga Khan in 1234/1818, including the governorship of Mahallat and Qumm.

Imam Hasan Ali Shah led a peaceful life in Mahallat, and enjoyed honour at the Qajarid court until the death of Shah Fateh Ali on 19th Jamada I, 1250/October 23, 1834. Shah Fateh Ali was succeeded by his grandson, Muhammad Shah (1250-1264/1834-1848). The Imam attended the coronation of Muhammad Shah in Tehran on January 31, 1835, where he happened to see Major Henry Rawlinson (1810-1895), vide George Rawlinson’s Memoir of Sir Henry C. Rawlinson (London, 1892, p. 52). The new king Muhammad Shah had consulted with his chief minister, Farahani (d. 1251/1835) and appointed the Imam as the governor of Kirman in 1251/1835.

The province of Kirman was then in the hands of the rebellious sons of Shuja al-Saltana, a pretender to the throne, and it was also regularly raided by the Afghans and Baluchis. The Imam diplomatically restored order in Kirman with his own resources. Both Bam and Narmashir held for a long time by the rebellions were also taken back. The Imam sent report of his victories to Tehran, but he obtained no appreciative words due to the rumours that he was extending his influence in southern Iran. The Imam had paid half the expenses incurred in the campaign upon the words of the Prime Minister, Mirza Aqasi that he might recoup himself from the revenues of that province, but the Imam did not touch the revenues and made his claim in the above report. Despite his valuable services, his governorship was short-lived in Kirman.

In 1252/1837, about twenty months after his arrival in Kirman, the Imam was replaced by another governor, Firuz Mirza Nusrat ad-Dawla, and was recalled to Tehran. Trusting on the rumours, Muhammad Shah also took field against the Imam in command of Suhrab Khan. Instead of making an investigation, the king’s militant stance had been a surprise to the Imam. It induced the Imam to take arms for defensive purpose. The fortress of Bam near Kirman was then in the hands of the king’s artillery men, who had betrayed their chief. The Imam was capable to occupy this fort without difficulty in September, 1937. He refused to withdraw with his forces from the citadel of Bam until the principal cause of the court intrigues followed by his dismissal was not shown to him. The Iranian empire turned a deaf ear to him. Rather, his defensive actions were branded a rebellion. Obviously, the accusations were utterly exaggerated. The Iranian chronicler, Rida Quli Khan Hidayat, for instance in Raudat-us-Safa’i Nasiri (Tehran, 1922, 10:260) has lebelled the actions of the Imam as an act of revolt. An important analyst of the fact will be able to judge how much truth there was in the biographical work, Ibrat-i Afza (Tehran, 1946, p. 20) of the Imam, in which he disclaimed any desire for temporal power and said: “Through the grace of God and the blessing of my immaculate forefathers and ancestors, I am able, from the wide and lofty expanse of darwishhood, to disdain and despise all monarchy.” Thus, the Imam was driven to desperate straits and had to take up arms in self-defence. He had however a large and substantial following in Iran. Had he chosen, he could have mustered a big army to shake the Qajarid throne, but he was loath to fight with the king for whom he had a regard.

The Imam’s dismissal from the governorship of Kirman is also occasioned by the rivalries for the headship of the Nimatullahi order in Iran. It is said that Muhammad Jafar, known as Majdhub Ali Shah (d. 1239/1823) was succeeded by Zain al-Abidin Shirwani, known as Mast Ali Shah (1196-1253/1782-1837). Once the Imam, during Fateh Ali Shah’s rule had given refuge to Mast Ali Shah in the village of Daulatabad, near Mahallat, who had escaped the violent persecution of the Shi’a ulema of Fars. During the coronation of Muhammad Shah, Mast Ali Shah, who had been enjoying the Imam’s hospitality at Mahallat, accompanied a certain Ismaili friend to Tehran. Muhammad Shah too, had certain Sufic loyalties, and joined the Nimatullahi order before his coronation. Soon afterwards, Mast Ali Shah came to know Haji Mirza Aqasi, the prime minister, as his powerful rival, who as Nimatullahi aspired to the leadership of the order. It resulted Mast Ali Shah to incur the disfavour of the king, and was driven from the court. Since the Imam had continued to support his friend, Mast Ali Shah, he arose the enmity of Mirza Aqasi, who intrigued against him and caused his removal from the governorship of Kirman.

It is also said that a certain Abdul Muhammad Mahallati had demanded one of the daughters of the Imam in marriage to his son, which was declined. Thus, Abdul Muhammad Mahallati, initially in the service of the Imam, rose to a high position in the service of Mirza Aqasi in Tehran, aroused him against the Imam. Mirza Aqasi, the prime minister was responsible to have stirred up Muhammad Shah, the Qajarid king against the Imam. E.G. Browne in his A Literary History of Persia (London, 1930, 4:147-9) also admits the bone of contention between the Imam and the Iranian king due to the arrogant behaviour instigated by Mirza Aqasi, who being an old tutor of the king wielded more influence over him.

In the meantime, Rida Quli, the grandson of Fateh Ali Shah, had taken refuge with the British in Baghdad, reported alleged details of news to Palmerston through the British resident Col. Taylor, claiming that the Imam had formed an alliance and mutual league with the people of Sistan and the army of Baluchis. This further boosted the rumours of the rebellion of the Imam.

In a letter to Viscount Falkland (1803-1884), the governor of Bombay, the Imam had also disclosed on April 18, 1851 that, “The cause of my having been blamed before was the hot disposition of Haji Mirza Aqasi who had obliged me to leave the Persian court.”

It is an undeniable fact that Iran was a thick arena of the bigoted Shi’ite ulema, where an Ismaili Imam hardly rule the country in peace, and as such, the notion that the Imam had revolted for capturing the Qajarid throne seems absolutely irrational.

The animosity of the Qajarids became more and more virulent, therefore, the Imam at once recalled his brother Sardar Abul Hasan Khan from Baluchistan, where he was conducting military campaigns, and his another brother Muhammad Bakir Khan from Rawar. He prepared to resist the royal forces. He was besieged 14 months at Bam, a town in the province of Kirman, about 120 miles south-east of the city of Kirman on the western edge of the great salt desert, Dasht-i Lut. Thus, the Imam was detained to house-arrest in Kirman, and during which time, he continued to see his followers of Badakhshan, Khorasan and India.

Meanwhile, Muhammad Shah returned from his unsuccessful campaign against Herat in 1254/1838, therefore, the Imam was allowed to proceed to Tehran towards the end of 1254/1838. He presented his case before the king with innumerable evidences of his loyalty. T. MacKenzie, the British envoy, however, reported from Kharrak to the Secret Committee that, “The Aga Khan was induced to surrender himself under solemn promises which were shamefully violated by the Persian government, and instead of being restored to his government, he was kept a prisoner at Tehran at the king’s camp.” Finally, the Imam was made free provided he retired peacefully to his family lands at Mahallat.

Assured of his safety, the Imam however found that he was being socially ostracized by the orders of his implacable enemy, Mirza Aqasi, and had to fight even for food. This fresh provocation embittered the situation. In the meantime, once again the cloud of rumours began to thicken in Tehran that the Imam had built a palace with a huge army to extend his influence in southern Iran. It was exaggerated and ultimately took the shape of a report that the Imam intended to rebel against the Qajarids. The Imam led a tranquil life at Mahallat for about 2 years following his dismissal from the governorship. Early in 1256/1840, Muhammad Shah himself went to Dalijan near Mahallat on the pretence of recreation, to verify the truth of the rumours. At that time the Imam was out of Mahallat for hunting. He however, sent his messenger to Mirza Aqasi, requesting for royal permission to proceed to Mecca for pilgrimage. Permission was granted and a first batch of the Imam’s family including his mother and son were sent to Iraq. He himself then moved from Mahallat for ever in Rajab, 1256/September, 1840 with his brothers, nephews, and a number of relatives, dependents and followers.

The Imam reached Yazd after leaving Mahallat. It is reported in Riach’s diary of September 25, 1840 that, “Bakhsh Ali Khan from Shiraz came to siege the Aga Khan, but he was defeated by the followers of the Aga Khan. Muhammad Shah, the king who was at that time in Ispahan, also sent two messengers to arrest the Aga Khan. The Aga Khan ordered both hands of one of them to be cut off which was done, the other by entreating mercy was not injured.” When the Imam was on the borders of Kirman and Yazd, Bahman Mirza Baha ad-Dawla, the governor of Yazd, and the brother of the king, attacked with the royal force on Imam’s caravan, but was defeated in his incursion. Robert Grant Watson writes in History of Persia (London, 1866, p. 333) that, Bahman Mirza had divided his force into three parts and thus gave an opportunity to the Imam to defeat each detachment in detail. Among the first troops of Bahman Mirza, there were many who secretly held the tenets of Ismailis, the rest was that in the action, which ensued, they went over in a body to Imam, and their leader Isfendiar, was killed.

By the end of 1840, the southern Iran had become a bed of hatching rebellions. It was however rumoured that an Iranian prince Suleman Mirza, residing at Baghdad, had arrived in Kirman to assist the Imam. Even Ali Shah, the king’s uncle, who was spreading his influence in the mountains of Fars, was also in contact of the Imam. Muhammad Taki Khan, the chief of the Bakhtiyari tribe, and the governor of Khuzistan, also generated close ties with the Imam with a view to help him against the Iranian empire. Meanwhile, Muhammad Shah failed to get his revenue in advance from Muhammad Taki Khan, and accused him of having supplied the Imam with his means and resources; therefore, Ali Naqi Khan replaced him to the governorship. A.H. Layard, on the other hand writes in Early Adventures (London, 1887, p. 322) that, when he was in the mountains, he received news that the British government also supported the Aga Khan. There is no foundation to believe that the Imam had ever acquired aids from the rebellions of the southern Iran, or the British authority to engineer rebellion against the Iranian empire. In December 31, 1841 after resuming his office in Tehran, the British agent McNeill had written to Aberdeen that, “It may be almost unnecessary for me to add that the charges brought against the British government or its agents, of having secretly aided the Aga Khan, are without foundation, and the Persian government must have been deceived by its informants.”

In 1257/1841, the Imam defeated the royal forces of 4000 at the command of Isfandiyar Khan, the brother of Fazal Ali Khan near Dashtab. In the interim, Fazal Ali Khan had collected a force of 24000 to compel the Imam to flee from Bam to Rigan on the border of Baluchistan and followed the Imam close upon his heels like a shadow, and blockaded the way to the Bunder Abbas. The Imam found himself between the horns of a dilemma and decided to move to southern Khorasan to Afghanistan. Starting at Rawar, he transversed the arid Dasht-i Lut to Qain. In June, 1841 Muhammad Shah sent Abdullah Khan, the commander of his artillery from Tehran with orders to burn and demolish the towns and villages that were suspected of assisting the Imam. He also sent Khan Ali Khan, the governor of Lar against the campaign. In the meantime, Habibullah Khan, the governor of Yazd also came out to fight with the Imam, with eight guns and a body of troops. Thus, his enemies embosomed the Imam on all sides. In a battle with Khan Ali Khan, he was repulsed, and had to fly to the mountains of Baluchistan. During the night, however, the Imam returned the mountain with reinforcements and surprised the troops of Khan Ali Khan in ambushing upon them at full gallop and turned them back.

Accompanied by his brothers and many soldiers and servants, the Imam proceeded eastward, and after having adventured on a long perilous journey through central Iran, he crossed the borders, and arrived at Lash in Afghanistan in 1257/1841, marking an end of the longer Iranian period of Ismaili Imamate. After facing heavy odds and finding himself out-numbered, the Imam forced his way through the king’s army and reached Afghanistan. Naoroji M. Dumasia writes in The Aga Khan and his Ancestors (Bombay, 1939, pp. 27-28) that, “His exile from Persia was a loss to that country, but Persia’s loss was the gain of the British Empire, and his comradeship in arms with the British army cemented the ties of friendship…..The part which the Aga Khan played as an ally of the British in that disastrous war was in every way worthy of the heroic deeds of the great martyrs of Islam whose blood flowed in his veins.”

About the time that the Imam was having troubles in Iran, the British were deeply involved in Afghanistan, and their efforts were aimed at establishing in Kabul a rule that would be friendly to Britain, and prevent the Russian influence penetrating the borders of India, that would possibly threaten the existence of British empire. The First Anglo-Afghan War, or First Afghan War (1255/1838 to 1258/1842), which is called for heavy sacrifices and untold hardship and suffering, was undertaken partly to counter the Russian advance in Central Asia and partly to place on the throne at Kabul the dethroned ruler, Shah Shuja, in place of Dost Muhammad (1791-1863). Thus, the British occupied Afghanistan on August 7, 1839, and placed Shah Shuja (1780-1842), the amir of Sadozai tribe on the throne of Kabul and Kandhar. Sir William MacNaghten (1839-1891) was designated as the British envoy at the court of Shah Shuja.

Inside Afghanistan, the Imam began to trek from Girishk to Kandhar. On August 6, 1841 the intelligence from Girishk reached Rawlinson, reporting the arrival of the Imam and his horsemen. Rawlinson in turn informed to MacNaghten of the Imam’s influence and of his importance as an Iranian refugee in Afghanistan. Henceforward, a close relation developed between the Imam and the British. From Girishk, the Imam reported his arrival to Muhammad Taymur, the Birtish appointed governor of Kandhar, and also to Major Henry Rawlinson. The Imam stayed on as a guest of Muhammad Taymur at Kandhar.

The internal revolts in Kandhar were put down by October, 1841 by Nott, in which Akram Khan, the chief of Durrani tribe was executed, resulting a disaffection among the other tribes, and a very serious outbreak took place at Kabul too in November, which gradually spread to Kandhar. The British position became critical and in the ensuing struggle, the Imam as the ally of the British, was necessarily involved. Rawlinson also made use of the Imam’s influence among the Shi’ite group, to bring about the success.

In November, 1841, the eastern Gilzays broke into revolt near Kabul in protest against the reduction of their allowances, and occupied the passes on the road to Jalalabad, plundered and cut off the communications of Kabul, and the condition of the British at Kabul became very critical.

The insurrection spread slowly towards Kandhar. To put down the rising, William Nott (1782-1845) on January 12, 1842 fought with the rebels and defeated them. The Imam also joined Nott and Rawlinson in the skirmish of Killashek with his horsemen. One of the Imam’s men was killed and few others were wounded. Rawlinson, in his report mentioned regarding the event of January 12, that, “On this occasion, Agha Khan, having volunteered the services of his hundred men, was present and was engaged in skirmishing with the enemy.”

After two months, the rebel group near Kandhar, prepared for a big incursion under the direction of Mirza Ahmad. The British were in a difficult state. On March 7, 1842, Nott resolved to give a severe blow to the rebels. On this occasion, Rawlinson in consultation with Nott formed a Parsiwan troop, with the horsemen of the Imam and other Shi’a chiefs, Nabi Khan and Mirza Ibrahim and placed altogether 300 cavalry under the command of the Imam. Nott with his forces marched out of Kandhar in pursuit of the enemy and some small skirmishes took place on March 9. On the following day, Nott continued his onwards marching. Rawlinson in his report, dating December 20, 1842 to Governor General, also mentioned that the services at that time of the Imam were such consequence, “that the general thought him deserving of special notice in the report that was forwarded to the government on the occasion.” As the year 1258/1842 progressed, the state of Afghanistan still remained more critical. In July, Kandhar and Jalalabad were still under the British advanced posts, and the intervening valleys and defiles were in the hands of the Afghans.

Meanwhile, Lord Ellenborough (1841-1844), the Governor-General had arrived in India in succession to Auckland and he decided that the British troops should evacuate Afghanistan. In July, 1842 the Imam too learned the evacuation programme of the British. Nott with his troops retreated via Ghazna, Kabul and Jalalabad, and the remaining troops were to return to India via Quetta and Sukkur. The charge of Kandhar was left in the hands of Safdar Beg.

After the departure of the British forces from Kandhar on August 9, 1842 for Quetta, the Imam stayed on in Kandhar for about six weeks with Sardar Sherdil Khan. Rawlinson who sympathized with him, had advised him to retreat to India. Hence, the Imam reached Quetta on October 5, 1842 and then went to stay with the Khan of Kalat, Mir Shahnawaz Khan for more than a month. Before he left, he had been given a letter of recommendation to Sir Charles Napier (1782-1853) by MacNaghten. By the end of November, the Imam reached Sukkur and met Sir Charles Napier, who had been commissioned a general officer to the supreme civil, political and military control of both upper and lower Sind. In January, 1843, the Imam went with Napier to the British camp at Bhiria and then to Hyderabad with his sixty horsemen. In Hyderabad, he was employed in the British service during the battles of Miami and Dubba.

Sind had a population of little over a million in the time of the Mirs. During the Anglo-Afghan War, the Mirs of upper and lower Sind had allowed the British forces to pass through their territories. In 1840, James Outram was appointed as the British political agent to the Mirs of lower Sind in place of Henry Pottinger. Outram was also made political agent of upper Sind in place of Ross Bell in 1841. Sir Charles Napier held many meetings in December, 1842 and January, 1843 with the Mirs for the negotiations. However, on January 11, 1843, Napier stormed the deserted fortress of Imamgarh. The Baluchi tribes of one of the Mirs were embittered and on February 14, 1843, attacked the British residency in Hyderabad. On February 17, Napier marched with his forces on Hyderabad and defeated the Mirs of Hyderabad, Khairpur and Mirpur in the battle of Miami. The Mirs of upper and lower Sind surrendered except Mir Sher Muhammad of Mirpur. On March 26, 1843, at the battle of Dubba, Napier defeated Sher Muhammad, and the annexation of Sind to the British territories was formally announced on August, 1843. In Sind, the Imam placed his cavalry at the disposal of the British, and tried to convince Nasir Khan, the then Talpur amir of Kalat, to cede Karachi to the British. Nasir Khan refused to cooperate, the Imam disclosed his battle plan to James Outram. As a result, the British camp was saved from a night attack. For his valuable services, the Imam was granted an annual pension from Charles Napier with a title of His Highness.

After the conquest of Sind in 1259/1843, the British attempted to subjugate neighbouring Baluchistan, in which the Imam again helped them militarily and diplomatically. From Jerruk, where the Imam was staying after February, 1843, he contacted the various Baluchi chieftains, advising them to submit to the British rule. He also sent his brother Muhammad Bakir Khan together with a number of his horsemen to help the British against Mir Sher Khan, the Baluchi amir. Soon afterwards, the Imam was given a post in Jerruk to secure the communications between Karachi and Hyderabad. Charles Napier writes in his diary on February 29, 1843 that, “I have sent the Persian Prince Agha Khan to Jherruk, on the right bank of the Indus. His influence is great, and he will with his own followers secure our communication with Karachi. He is the lineal chief of Ismailians, who still exist as a sect and are spread all over the interior of Asia.”

On March 23, 1843, the Imam and his horsemen were attacked by the Jam and Jokia Baluchis, who killed his many followers and plundered 23 lacs of rupees worth of Imam’s property. Napier, in April and May, 1843, sent warnings to the Jam and Jokia Baluchis, asking to return the plunder and surrender. In May, 1843, Napier ordered his commander at Karachi to attack and recover the property of the Imam, which was done.

Meanwhile, the Imam left Jerruk, and proceeded to Kutchh via the port of Karachi on Ramzan, 1260/October, 1844, which was his first marine trip. Maharao Shri Deshalji, the ruler of Kutchh feted him with due consideration at Mandvi, and took him to Bhuj and gave him a state bungalow for his stay. The Imam then moved to Kathiawar, where Jam Saheb Shri Ranmalji received him in Jamnagar. For a year, thereafter, he traveled through Kathiawar and came to Bombay via Surat and Daman on December 16, 1845 and was well received with the cordial homage of the whole Ismaili population of the city and its neighbourhood.

Soon after his arrival in Bombay, the Iranian government demanded Imam’s extradition from India, citing the Anglo-Persian Treaty negotiated between Iran and India on November 25, 1814. The British India was placed on the horns of a dilemma. It could not, on the one hand, risk a breach of the friendly relation established with Iran, and on the other, surrender to his enemies one who regardless of personal losses and risk of life, had stood by the British as a faithful ally in their greatest hour of trial. At length, however, through the intervention of the British envoy, it was agreed that the Imam should be allowed to remain in India provided he stayed at Calcutta from where he could not be a menace to the Iranian government as from Sind.

Thus, the Imam was reluctant to go to Calcutta on April 19, 1847 with his 52 followers. Sir Orfeur Cavenagh (1821-1891) had arranged for a house at Dumdum in Calcutta under the care of Bengal Presidency. He had to stay in Calcutta for 18 months until the death of Muhammad Shah in 1264/1848. He learnt of this after one month, and immediately approached Maddock, that he should be furnished facility to return to Bombay. On December 6, 1848, the Indian Government agreed to send the Imam to Bombay. He quitted Calcutta on December 8, 1848 with his wife and a suite of 40 retainers, in the Peninsular and Oriental Steamer, Lady Mary Wood, which sailed from Calcutta and reached Bombay on December 26, 1848. On September, 1850, the deputy Secretary in the Iranian Department of Bombay personally asked the Imam, who stated that he was willing to stay in Bombay. The members of the India Board also approved it on January 22, 1851.

In India, the Imam retained his close relation with the British empire. On a rare occasion, the Aga Hall was visited by the Duke of Edinburgh, the future king Edward VII (1901-1910), as Prince of Wales, during a state visit to India. The Prince of Wales inspected the Imam’s cups won on the Indian turf and his son’s trophies of the Indian chase, and talked over some of the events of a life as varied and adventurous as that of the Imam’s ancestor. It was an honour, which, with the exception of the leading ruling princes, was accorded to no other nobleman and was acknowledged of his princely birth and the admirable services he had rendered to the British government.

Imam Hasan Ali Shah spent his final years peacefully in Bombay, with seasonal stay in Poona, and sometime in Banglore. While on visits to Banglore, he had formed a friendship with the then ruler of Travancore, and subsequently represented that important state in Bombay. He used to visit the Indian communities all over India. He invariably attended the Jamatkhana every morning at Bombay and lectured on the moral and religious precepts they should follow. He used to recite some passages of the Koran and then explain them in Persian. Next to him would stand Varas Ghulu, who knew Persian and translate the Imam’s words into Sindhi.

Apart from his three wives, four sons and six daughters, the Imam also looked after a thousand or more relatives and retainers who had come with him from Iran. His elder son was Aga Ali Shah succeeded him. The second son was Aga Jhangi Shah (d. 1314/1896), whose sons were Zayn al-Abidin Shah, Shamsuddin Shah and Shah Abbas; and Haji Bibi and Shahzadi Begum were his daughters. The third son of the Imam was Aga Jalal Shah (d.1288/1871), who had two sons, viz. Muchul Shah and Kuchuk Shah, and two daughters, Shah Bibi and Malek Taj Begum. Akbar Shah (d. 1322/1905) was the fourth son, whose two sons were Shah Rukh Shah and Furukh Shah.

Imam Hasan Ali Shah died on Tuesday, April 12, 1881 at 9.45 p.m. His son and successor, Aga Ali Shah was in Karachi at that time, who was informed by urgent telegram. In the meantime, the body of Imam Hasan Ali Shah was shifted to the Darkhana Jamatkhana of Bombay on April 13, 1881 at 10.00 a.m. On Sunday, June 5, 1881 the Ismaili leaders held a meeting to decide where to bury the body. Sharif Gangji made an impressive speech in the meeting. Mukhi Ladak Haji offered the plot on the north of Hasanabad, measuring 16000 square yards alongwith a cash of Rs. 5000/- Kamadia Bandali gave Rs. 5000/- and thus, Rs. 25,000/- had been generated in the meeting from different individuals. The Ismailis of Zanzibar and Karachi also remitted huge funds. In sum, with the consent of the leaders and Imam Aga Ali Shah, it was decided to inter the body in Hasanabad, where a splendid mausoleum was erected.

The body of Imam Hasan Ali Shah buried on July 1, 1881. The Ismailis had closed their business and transactions. A grand gathering of over 6000 people assembled at Dharkhana Jamatkhana’s premises, including the ambassadors of Turkey and Persia, the leaders of Europe, Parsis, Muslims and Hindus. The coffin was transferred to Hasanabad at 2.00 p.m. when it was raining. The body was buried at 4.00 p.m. A mausoleum alike Taj Mahal was constructed at the cost of three lacs rupees. The Ismaili men and women had worked very hard in its construction, otherwise its cost had exceeded more than it. Rahim Zain al-Abidin had donated its silver doors. Ababhai Narsi donated its golden zumar, and Mukhi Pirbhai Rahim gave zumar for its two minarets, the height of each is 90 feet.

Advertisements
Video

خاطرات آقا خان محلاتی جلد سوم

خاطرات آقا خان محلاتی

جلد سوم

ترجمه و تالیف از محسن شجاع نیا                                                    جلد دوم را میتوانید در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2015/01/03/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-2/

تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

پیدایش جمهوری فدرال هند

البته ما محسنات و مضرات تشکیل فدراسیون میز گرد را مدت‌ها بود که در نظر گرفته بودیم که به پیش از زمان کنفرانس بر می‌گشت. یک جمهوری فدراسیون به مردم پراکنده مسلمان در شبه قاره وسیع هند امکان تشکیل دولت‌های خود مختار محلی را میداد و آن بیشتر با سلیقه مردمان گوناگون هند جور در میامد. از طرف دیگر بیم آن‌ میرفت که هرگاه جمهوری فدرال راه حل دولت آینده هند باشد از آنجا که اغلب نمایندگان مهاراجه‌ها و شاهزادگان از هندوان می‌بودند از قدرتی‌ به مراتب بیشتر از امروزشان برخوردار میگردیدند و آن برای آینده جامعه مسلمان هند به هیچ وجه خوشایند نبود

جدا از کوشش هایی که صرف توافق ها ما بین مسلمین و هندویان گردید سعی‌ دیگری نیز مرا درگیر نموده بود و آن کاهش اختلافاتی مابین خودمان، مسلمین حاضر در مجلس بود. به خصوص دوستان از جناح بیم داشتند که شاید خلاف جهت تثبیت فدراسیون هند حرکت کند. ولی‌ جناح آنرا انکار نمود و تضمین نمود که از طرح فدراسیون هند حمایت خواهد کرد. در اینجا میبایستی از حمایت و همکاری شاهزاده‌ مسلمانی یاد نمایم که غیرت و میهنپرستی او فرا تر از خواسته‌های خود ومنافع ولایتش میرفت و آن کسی‌ نبود جز عالیجناب نواب بهوپال. من نواب را مردی صادق در کلام و مستقل از هرگونه تبعیض و تفاوت میان اقوام مختلف هند می‌دیدم. وی که به شخصه مرد درشت اندام و ورزشکاری می‌بود در اولین دیدار من از منزل وی در بهوپال اعتماد و تحسین من را به خود جذب نمود. در چوگان هم بازی بودیم او یک چوگان باز درجه یک بود که از مصاحبت با وی لذت می‌بردم. نواب از شاهزادگان اصیلی بود که صمیمانه به اصول فامیلی و فرهنگی‌ خود احترام می‌گذاشت و از همه اینها گذشته وی مسلمان معتقد و با ایمانی بود و تحت لوای اسلام بود که هیچ فرقی‌ میان نژاد‌ها و اقوام مختلف جهان نمیگذاشت

پرورش یک دموکراسی در آن مملکت چند فرهنگی‌ و رنگارنگ کار ساده‌ای نبود. حتی اگر هم جمهوری فدرال هند بر پا شود باز همان زمین داران عمده و مهاراجه‌ها و خان‌ها همچنان صاحب زمین ها و حیوانات و انسان‌های روی آن زمین ها هستند که از چندین قرن تا به آن زمان ادامه داشته. سیستم ارباب رعیتی در بسیاری از نواحی هندوستان همچنان پای برجا و به نظر می‌اید که هر دو طرف با هم ساخته ‌اند و زندگی‌ کرده ‌اند. این سیستم جزو فرهنگ اغلب مردمان آسیاست و من در حالیکه تلاش خستگی‌ ناپذیر خود را در راه حکومت منتخب مردم با حفظ اصول دموکراسی بالاخره به ثمر رسانیدم با همه این احوال از این اصل جدا نشدنی از آن مردمان مطلع می‌بودم. موضوع موضوع همزیستی‌ مسالمت آمیز آمیخته با احترام متقابل و وفاداری خان در مقابل ارادت مردمش بود. ما همه با این طرز فکر پرورش یافته ایم، همه برای یکی‌، یکی‌ برای همه. چالش در اینجاست که آیا میشود آن اصل را در قالب دموکراسی مدرن ریخت؟ من معتقدم که میشود

من همواره بر این امر معتقد می‌بودم که حکومت‌های تا حدی خود مختار و زیر پوشش یک رئیس جمهور ولایات متحد هند در یک جمهوری فدرال به مذاق مردمان هند بیشتر خوش می‌اید تا یک هند یگانه. در هند یگانه اقلیت‌های غیر هندو فرصت بسیار کمتری برای احقاق حقوقشان خواهند داشت و قدرت آن چنانی کسب نخواهند کرد در صورتی‌ که در جمهوری فدرال فضا برای خود مختاری و خود اداری بس باز تر می‌بود. آنجاست که مسلمانان هندوستان محصول سال‌ها تلاش برای به رسمیت شناخته شدن دولت‌های اسلامی خود را درو خواهند نمود

من معتقدم آدمی‌ میتواند به تمامی اهدافش دست یابد اگر صبر را نیز در تلاش ضمیمه کند. فاکتور زمان اصلیست بس مهم و اساسی‌ که بسیاری از سیاستمداران را به تله خود میندازد. با تمامی آن احوال که من و امثال من در صحنه سیاسی هندوستان خواهان رسیدن به دموکراسی کامل و دولت منتخب مردم می‌بودیم، بر این امر واقف می‌بودیم که هیچ کاری یک شبه نمیشود. باید صبر را نیز پیشه نمود. قدم به قدم این پروسه میبایستی به انجام می‌رسید. به این ترتیب بود که اکثریت مسلمانان پنجاب و بنگال دیگر اقلیت به حساب نمیامدند و همینطر جدا شدن سند از بمبئی و تبدیل آن‌ به یک استان مجزا و آوردن قانون اساسی‌ به منطقه بی‌ طرف و بسیار مهم استراتژیکی، منطقه دست نا یافتنی جبهه‌ شمال غرب که به اختصار از آن‌ با ان دابلویو اف پی‌ نام میبرند کم کم و دانه به دانه به انجام رسیدند. صبر و پیگیری است سرّ موفقیت

در سرزمین جبهه‌ شمال غربی توانستیم تعداد قابل ملاحظه‌ای از کارکنان دولتی مسلمان را بکار گماریم و حتی من پیشنهاد دادم برای نشان دادن حسن نیت در همکاری ما بین هندویان و مسلمانان در اداره آن سرزمین ریاست و رهبری دولت خود مختار را از هندویانی که آنجا تجربات به سزأی کسب نموده بودند استفاده شود و بدین طریق یک تیم‌ متحد جلوی بریتانیا تشکیل دهیم. پیشنهاد مرا حتی سرّ چیماندال در خاطراتش آورده و نوشته حتی اگر کنفرانس میزگرد به نتیجه مطلوب نرسد باز درس‌های ارزشمندی از فرستادگان هند آموختیم که تحت رهبری آقا خان دست به ابتکار‌های ذینفع برای همه زده و در هندوستان بزرگ به تدریج به آن جامه عمل پوشانیدند

میبایستی این نکته را یادآور سازم که هرگاه همه راه حل‌های دولت فدرال هند با میل من انجام می‌گردید و آنطوری که من میخواستم – یک جمهوری فدرال دموکرات با همکاری تمامی اقوام تحت تمامی ادیان موجود در شبه قاره هند – به خصوص در مورد هندویان و مسلمانان که دست به دست یکدیگر هندوستان آینده را بسازند، تاریخ آن ناحیه بکل عوض میشد و به روز‌های فاجعه انگیز راندن مسلمین از سرزمینهایشان و به عکس هندو‌ها از دهکده‌هایشان نمیکشید. من در بخش‌های آینده این کتاب به غدی و پای در یک کفش کردن نمایندگان هندو نیز خواهم پرداخت. چندین تبصره در قانون اساسی پیشنهادی را آنان قبول نمی‌کردند آن نمایندگان هندویی که من در بهوپال، منزل نواب، ملاقات کرده و از آنها ضمانت‌ها و قول‌ها گرفته بودم داشتند به اصطلاح سنگ جلوی پای ما بقیه‌ هیأت هندی مینداختند که بهانه خوبی برای ردّ شدن در کابینه بریتانیا بدست آنان داد. پس از آن  دیگر کنفرانس  آن قدرت کلامش را از دست داده بود و صحبت‌ها و مباحث بر اساس یک پایه محکم و استوار نبود. حضار بیشتر در سایه‌ای از ابهام بسر میبردند

اینجا بود که شاهزاده نواب همّت نشان داد و با استفاده از روابط همسایگی  و دوستی‌ خانوادگی با نمایندگان مخالف آنها را از خر شیطان پیاده کرد و به ما پیوست. واقعا به او مدیونم. همّت و کمک بزرگی بود که خیلی‌ به موقع به انجام رسید. نمایندگان بریتانیا در کنفرانس طرح پیشنهادی ما را  قبول نموده اصول قانون اساسی‌ یک هندوستان فدرال متحد را ارج نهادند. حتی اگر با طرح پیشنهادی ما به شخصه موافق نبودند ولی‌ هیات بریتانیا با قبول پیشنهاد موافقت نمود

 پس از آن‌ موافقت با قانون اساسی‌ هند فدرال لرد ریدینگ، رهبر حزب لیبرال در مجلس لرد‌ها آنرا با احترام دریافت نمود. لرد ریدینگ که زمانی‌ پیشتر از آن نایب سلطنه هند می‌بوده به اوضاع و احوال هندوستان توجه به خصوصی میداشت و هنگامی که شخصاً طرح پیشنهادی را به وی ارائه دادم از دوران گذشته نه‌ چندان دور با هم در هندوستان یاد کردیم و برای من و گروهم و قومم آرزوی بهروزی و موفقیت نمود. همینطور نخسست وزیر آقای رمزی مک دونالد که همچنان خوستار نگاه داشتن هندوستان جزو کشور‌های تحت حمایه بریتانیا به اصطلاح دومینیون می‌بود. اوبا سیاست کج دار و مریز در حین کنفرانس میز گرد رفتار نموده بود و زیاد به عاقبت خوش آن‌ امیدوار نبود ولی‌ با این حال با استقبال پیش‌نویس قانون اساسی هند فدرال را پذیرفتRelated image

البته هرچه بود آقای مک دونالد در دور اول کنفرانس میز گرد کرسی دار ما بود که با دقت و بی‌ رحمی تمام نظریه‌های نمایندگان را می‌شنید و ردّ میکرد. خیلی‌ در قبول اصلی‌ سخت گیری میکرد و پیدا بود که همچنان دو دستی‌ به متد کهنه امپریالیسم بریتانیأی چسبیده بود. او که سرش در دفتر خودش در داونینگ استریت نیز شلوغ بود در آن سال که سال پس از سقوط سهام در بازار بورس وال استریت و بازار‌های عمده مراکز تجاری دنیا میبود بدون حمایت اکثریت در مجلس عوام نمیتوانست به مقاصدش دست یابد و چوب لای چرخ هندیان بگذارد. با تمامی هوش و حواسش به نگاه داری توازن در سیاساتش، ماک دونالد را مانند یک درشکه چی‌ عنان از کف گریخته‌ای میدیدم که  شش اسب قوی هیکل او را به هر طرفی‌ میکشند

  نکته قابل توجه و مورد بحث سر جلسات کنفرانس وجود حدود پنجاه میلیون هندوستانی‌ای می‌بود که با تحصیلات عالیه و حرفه‌ای در انتظار بی‌ صبرانه اداره کشورشان بدست خودشان میبودند که آن تعجب و شگرفی برخی‌ از نمایندگان و از جمله خود نخست وریر را بر انگیخته بود که تعداد افراد تحصیل‌کرده‌ در هندوستان از جمعیت آن موقع جزایر انگلستان فرا تر میزد. خلاصه آنکه اعمال ما در کنفرانس میز گرد لندن و ثمره قابل لمس آن، جمهوری فدرال هند، همانا نقطه عطفی بود در هندوستان مستقل و خوشبینی و روشن بینی‌ در آینده هند جمهوری. وکلای مجرّبی که مرا در لندن همراهی نموده بودند در نوشتن پیش‌نویس قانون اساسی از کوچکترین تبصره کوتاهی نکردند و من در اینجا از آنان کمال تشکر و قدر دانی‌ خود را ابراز میدارم. تیم‌ مجرّبی که با شرکت افرادی مانند سرّ تج بهادر سپرو، با مشروح موارد لازم در حفظ و حراست آن قانون‌ها وتضمین برابری‌ها میان مردمان مختلف و تقسیم منصفانه قدرت‌ها در ولایات، مسیر تازه و پیش رویی را برای شبه قاره هند و اجتماع ساکن آن سرزمین وسیع پیشبینی‌ و راهنما شدند

در ضمن دراین میان سر خان‌ها و پرنس‌ها نیز تا حد بسیاری بی‌ کلاه ماند و قدرت حاکمیتی که در زمان حکومت بریتانیای کبیر داشتند از آنان سلب گردیده به دولتداران منتخب مردم رسید و آن شاهزاده‌های ولایات بسیاری را شامل می‌گردید. البته آنها نیز گله چندانی نداشتند و اگر هم داشتند در بغض خود فرو دادند ولی‌ هرچه بودند شایسته آن همه تبلیغات منفی‌ و حتی چپی‌ احزاب نو خواسته و جوان نمیبودند. آنها نیز به سرزمین و مردمان هندوستان عشق میورزیدند و خواهان پیشرفت و ترقی‌ آن مردمان ستمزده بودند. در این میان طبقه اشراف مقداری مأیوس گشته بودند و از اینکه قدرت‌های میراثی چند صد ساله آنان در آن دوران و به دست نسل آنان از میان میرود بس اندوهگین می‌بودند. چه بسا آنان برای مردمان خود ارباب‌های خوب و منصفی می‌بودند چون جملگی به آن نتیجه  رسیده بودند که بازده بهتر از اجتماعی آسوده و خوشحال می‌اید تا مردمانی در عذاب و رنج

دیدار با گاندی در لندن

بلا فاصله مقدمات کنفرانس میز گرد دوم در لندن شروع و نمایندگان اعزامی گروه دوم انتخاب شدند. برخی‌ از شرکت کنندگان دور اول می‌بودند و برخی‌ چهره‌های جدید نیز به کنفرانس پیوستند. از جمله ماهاتما گاندی که اینبار با اAgaKhan-Ghandiعتماد به نفس جدیدی به گروه ما میپیوست

در نوامبر سال ۱۹۳۱ ماهاتما گاندی به تنهاییی به نمایندگی حزب کنگره به لندن آمد. همراهش شاعر معروف، خانم ساروجینی نایدو می‌بود. آن اولین ملاقات ما در لندن می‌بود در مقام‌ نمایندگان هندوستان. آنان را به اطاقم در هتل ریتز دعوت نمودم. آنها به اطاق نشیمن راهنمایی شدند و کمی‌ پس از پًز برای انداختن چند عکس توسط خبرنگاران به گفتگو نشستیم. میبایستی اقرار نمایم که از حضور آن وجود مثل همیشه مسرور و مفرح می‌گردم به خصوص اینبار با همراه روشنفکر و روشن اندیشی‌ چون خانم نایدو. خانم نایدو از شاعران والا رتبه اردو زبان بود که از خاندان مشهوری از ولایت حیدرآباد می‌بودند. ایشان چندین کتاب شعر در وصف عشق و زندگی‌ به چاپ رسانیده و از محبوبیت بالائی در هند بر خوردار است. او نماینده شایسته‌ای می‌بود از روشنفکران و تحصیل کرده‌های هندوستان

آن‌شب من از ماهتماجی خواستم عنوان “پدری” قوم مسلمان هند را از من قبول کند و مانند یک پدر مهربان از حق و حقوق مسلمین در کنفرانس دفاع نماید. خوب به یاد میاورم که او روی به من کرد و با سردی به خصوصی در لحن کلامش که او خود را پدر مسلمانان نمیداند ولی‌ مایل است در سر میز مذاکرات منصفانه و با حسن نیت همکاری نماید. این جمله خالی‌ از احساس گاندی آن‌شب در ریتز در خاطرم نقش بسته بود تا اینکه روزی در ۱۹۴۰ به او آنرا یادآور شدم. او به خوبی آن شب را به یاد داشت و از گفته خویش مطلع می‌بود و جواب داد که: ” من بسیار عذر میخواهم از آن سوو تفاهمی که شما آن‌شب از من دریافت نمودید.” گاندی سپس ادامه داد :” من منظورم آن نبود که از دین و قوم مسلمانان روی گردانم بلکه در خود این شایستگی را نیافتم که به عنوان “پدر مسلمانان هند” شناخته شوم.” خوب این هم یک جواب قانع کننده و دیپلماتیک از دوست قدیمیم گاندی. ولی‌ هرچه بود آن گفتار او حال من را گرفته بود و اثرش را در کنفرانس میز گرد لندن کرده بود و نوعی بلاتکلیفی مابین ما ایجاد نموده بود

در اینجا کمی‌ از سابقه آشنائی و دوستی‌ من و مهندس گاندی می‌گویم، من گاندی را از سال ۱۸۹۹ می‌شناسم. آن زمان هردو در جریانات و اوضاع و احوال هندیان در افریقای جنوبی فعالیت میکردیم. میتوانم بگویم من و گاندی حدود چهل و پنج سال دوستی‌ و گاه به گاهی‌ نیز همکاری هائی مشترک داشتیم. سنّاً هفت هشت سالی‌ از من بزرگتر می‌بود و هردو اندکی‌ پس از شروع جنگ جهانی‌ اول در لندن بودیم و پی‌ گیر مسائل هندی‌های مقیم مستعمرات. او به خصوص روی افریقای جنوبی کار میکرد. گاندی حتی در دوران جنگ آفریقای جنوبی اعلام همکاری با بریتانیا را جهت کمک رسانی دارویی به زخمیها و مصدومین جنگ کرد و در رسانیدن کمک‌های پزشکی‌ و آمبولانس داوطلب شد. بعد‌ها با محمد علی‌ جناح، دوست دیگر من مقداری به اصطلاح شاخ به شاخ شد و ایده معرفی‌ خلافت را در ۱۹۲۰ به میان کشید که با مخالفت من و جناح رو به رو گردید. خلافت اسلام در شبه جزیره‌ هند کاری بس ضایع می‌بود. گاندی از همان دوران حضور خود را در سیاسات سرنوشت ساز هندوستان به جامعه جهانی‌ مطرح نمود

تا آنجا که به معتقدات شخصی‌ گاندی مربوط میشد او دین بخصوصی نداشت و تابع قید و بند‌های هندویسم نبود. افرادی که از آنان با تحسین یاد میکرد حضرت عیسی مسیح علیه سلام بود، و نویسندگانی مثل تولستوی و شاعرانی مانند ثورو را می‌پسندید. می‌دانستم که او از روی خلق وخویی که دارد به نسل آدمیزاد احترام میگذارد و به ادیان و فرهنگ‌های گوناگون آنان از دید حقارت نمینگرید بلکه از دید بهسازی میدید. البته من به شخصه با زیاده روی او در منطق ضدّ ماتریالیسم و بازگشت به دنیای پدرانمان موافق نبودم و لج بازی او را با دنیای مدرن و salt-march-mahatma-gandhiصنایع پیشرفته درک نمیکنم به خصوص برای یک وکیل مجرب و تحصیل‌کرده‌ غرب. او حتی لباسش را به یک باره از کت و شلوار عمومی‌ به لباده دست باف خود تبدیل نمود که من فلسفه آنرا نفهمیدم. قبل از عزیمتش به لندن برای شرکت در کنفرانس میز گرد یک خبر نگار آمریکائی از او در مورد البسه اش پرسید که آیا در حضور امپراطور جورج پنجم رعایت استاندارد لباس را می‌کند یا با همان البسه نخی رعیتی به دیدار امپراطور می‌رود. او جواب داد که اگر لباسش را تغییر دهد به مردم هند بی‌ احترامی کرده چون این استاندارد اکثریت ملت هند است. من به شخصه آن رفتار‌های ماهاتما گندی ر‌ا تا حدی افراطی مشاهده مینمودم. و در لندن پس از ملاقاتش با جورج پنجم خبر نگاری از او پرسید که اگر در حضور امپراطور با آن البسه ساده هندی احساس خجالت کرده. گاندی جواب داده بود که ابدا این احساس به او دست نداده بود چون امپراطور برای هردویشان پوشیده بود

تن پوش من مانند دیگر افراد اجتماع است و هیچ غرضی ندارم که با دیگران فرق داشته باشم. ولی‌ گاندی همواره احترام کامل من را به خود اختصاص داده همانطور که توانست توجه جهانیان را با آن ظاهر جدیدی که بر گزیده بود جلب کند. شاید هم این حربه‌ای بود برای بردن دل مردمان هند که اکثر آنان در فقر به سر میبرند. شما در هر البسه‌ای میتوانید آدم خیر خواه و نیکوکاری باشید. چه من در البسه متداول روز باشم و چه او در لباس بومی طبقه هندوی کاست قدیم. مهم ذات و اصالت اندیشه است و من به آن خاصیت او احترام می‌گذارم. من هم دوست میداشتم هیچ بنی‌ بشری به مادیات نیاز نداشته باشد و بلی من هم آن اجتماع یوتپیایی توماس مور را میپسندم. شاید این امر برای قرن آینده صادق باشد ولی‌ امروزه ما به هر پشیزی که به دست میاوریم محتاجیم. هند  کجا یوتپیا کجا. آیا حقیقت چیز دیگری به ما نمی‌گوید؟ نمیدانم مهندس گاندی چه گونه به آن‌ افکار مبهم دچار شد. به هر حال من فکر می‌کنم که از او واقعی‌ تر به زندگی‌ می‌نگرم. به فقرا میرسم بدون اینکه مانند آنان لباس ٔبر تن‌ کنم. همینم که هستم و خداوند متعال از اعمالم بحمدلاه راضی‌ و خرسند میباشد

تضاد هایی که گاندی در احساساتش دارا می‌بود گاه او را به نقطه ندانم چهگی کشانیده. گاه میاندیشم که او با چه چیزی در تضاد است؟ با نفی کردن و ترک عادات نمیتوان به مقصود رسید. به خصوص که دنیای سیاست را در زندگی‌ بر گزیده ای. آن‌ روز در ۱۹۲۴ را که در بیمارستان ساسون در پونه گاندی را ملاقات کردم هیچوقت از یاد نمیبرم. او که پس از یک عمل آپاندیس حاد دوره نقاهت را میگذرانید نزد من از نظم و ترتیب بیمارستان و از جراح ماهر انگلیسی‌ای که رویش عمل کرده بود تعریف‌ها کرد. ولی‌ پس از مدتی‌ در اندوه شدیدی فرو رفت که چرا بقیه‌ میلیون‌ها هندی نمیتوانند از این خدمت به رایگان استفاده کنند. خوب آدمی‌ در هر شرایطی میبایستی اصول انصاف در قضاوت‌ها یش را حفظ نماید. من خوشحال بودم که چنین بیمارستانی موجود است و هر ساله بیماران بی‌ شماری را از اقسا نقاط هند و دنیا پذیرا میشود. گاندی عزیز بیمارستان ساسون را همه جأ میخواست. من هم میخواهم ولی‌ یکی‌ با روشن بینی‌ به آن مینگرد و یکی‌ غمکین و افسرده میگردد. آیا نشان دادن غم نوعی تظاهر به حساب نمیاید؟ بعد‌ها با کمک‌های خیر خواهانه من و دیگران آن به یکی‌ از بزرگترین و مجهز‌ترین بیمارستانها تبدیل گشت که بالای هزار تخت خواب میداشت. بیمارستان ساسون در سال ۱۸۶۸به همّت یک یهودی متموّل و خیر خواه از بمبئی  به نام دوید ساسون ساخته شده بود

بگذریم. نشست دوم کنفرانس میزگرد انجام گرفت و گفتار‌های مقدماتی چندین شب در محل اقامتم در هتل ریتز ادامه داشت. آن ها معمولاً در نصف شب پس از صرف شام  به اطاقم میامدند. من به عنوان صاحبخانه شاهد مذاکراتی که فردایش در جلسه رسمی‌ میبایستی مطرح میشد بودم و خدا را شکر که این موقعیت را برای آنان فراهم کردم که  تمرین خوبی بود برای جلسه رسمی‌. در یک طرف میز آقای جناح و سرّ محمد شریفی می‌نشستند و در طرف مقابل ماهاتما گاندی می‌نشست. سرویس پذیرایی هتل به خوبی عادات من را می‌دانست. آنها برای بعد از نیمه شب ترتیبات پذیرایی از میهمانان من را داده بودند.  دیگران نیز ملحق می‌شدند. شخصیت هایی نظیر سرّ ذوالفقار خان، آقای شوکت علی‌، و مرحوم شفاعت علی‌ خان را به خوبی به یاد دارم

من کم می‌گفتم و زیاد میشنیدم و تا آنجا که به یاد میاورم آن صحبت‌ها گاه بالا میگرفت و گاه مأیوس کننده میشد ولی‌ هرچه بود یک آمادگی در ارائه نظریات و کنترل بر اعصابشان برای روز بعد بود. آن مناظرات و مباحثات مرا به یاد نوشته فیتزجرالد میندازد: دوران جوانی‌ مکرر پر شوق و جوش ….. از استاد و روحانی شنیدم پر خروش … در باره آن و در باره بیشتر آن …. همه از همان دری رفتند که من داخل شدم

از همان زمان بود که گاندی و جناح رو در روی مواضع خود را نمایاندند. ماهاتما گاندی رهبر کنگره نظرش این بود که مسلمانان هند هنگامی میتوانند برای خود مختاری در ولایاتشان درخواست دهند که با هند یک پارچه موافقت باشند و محمد جناح در جواب میگفت چرا این شرط را فقط بر مسلمانان قائل میشوید و برای دیگر اقوام گوناگون هند قائل نمیشوید؟ خوب حق هم داشت. چرا انگشت‌ها فقط به سوی مسلمین است؟ پارسی‌‌ها هم هستند، برهمأی‌ها هم هستند، بودأی‌ و دیگر مردمان ساکن این شبه قاره پهناور

نشست دوم کنفرانس میزگرد

پیامد نشست دوم کنفرانس میزگرد نوید‌هایی می‌بود برای پایه ریزی جمهوری هند که بالاخره در ۱۹۴۷ به حقیقت پیوست. همه خوشحال بودند در حالیکه یک اصل مهم را ندیده گرفته بودند. مسئله در حال رشد هندویان و مسلمانان. هرچه بود آن شکاف بین دو قوم عظیمتر و فراختر می‌گردید. بلی تمامی آن پیروزی در لندن از برای هند می‌بود ولی‌ هنوز آن مسئله مهم مطرح نشده بود. در آن کنفرانس ما حفظ آبرو کردیم و متحد علیه حکمرانی امپراطوری بریتانیا دست به یکی‌ کردیم و پیروز شدیم ولی‌ بین دو جماعت اکثریت ساکن هندوستان هنوز تصمیمات قطعی به روی میز نیامده بود و مذاکرات عمده‌ای به انجام نرسیده بود

از آن زمان بحث بر این شّد که آیا هند یک کشور است یا دو کشور؟ آیا مسلمانان هند حق خواستاری کشور خود را دارند یا ندارند؟ این بود مسئله روز. حزب کنگره با پای را در یک کفش کردن در عقیده “یک هندوستان” تلاش مذبوحانه خود را ادامه میداد غافل از آنکه تا وقتی‌ راج بریتانیا بر سر کار است همه تحت حمایت بریتانیای کبیرهستند و اختلاف قومی و دینی فرصت قد علم کردن ندارد ولی‌ در غیاب راج دیگر هیچگونه ضمانتی در سکوت اقوام و فرهنگ‌های متفاوت نبود. آنها نه تنها با مسئله دو کشوری رو برو می‌بودند بلکه با مسئله چند کشوری رو به رو می‌بودند پس بهتر بود که با دو کشور هرچه زود تر موافقت کنند

در حقیقت ماهاتما گاندی با ما مسلمانان بیش از دگر هندویان کنار میامد، شاید هم این سیاست کج دار و مریز او به نفع او می‌بود، ولی‌ تحت فشار‌های اشخاصی‌ مانند مالاویا ی پنجاب، و مهسابها ی هندو بحث تو خالی‌ داکترین سیاسی مسلمانان را به میان کشیدند که بس مبهم میبود و هنگام جدائی ۱۹۴۷ خلاف آن ثابت گردید. می‌گفتند یک
ملت هند نمیتواند دست به تقسیم قدرت در ولایات بزند و اختیاری تحت قانون اساسی‌ برای این کار وجود ندارد. در آن صورت هندی‌ها میتوانستند از اکثریت به اقلیت تبدیل شوند. راست هم می‌گفتند و ما هم در جواب می‌گفتیم پس در آن صورت بهتر است با تقسیم قدرت میان دو مردم عمده هندوستان توافق نمایید تا دیگر چند کشوری پیش نیاید

ولی‌ مسئله کوچکتر ولی‌ جدی‌تر آن زمان مسئله سند می‌بود که خواهان جدائی از بمبئی می‌بود. با اینکه کنفرانس میز گرد لندن شروع پیروزی برای مردم هند را رقم میزد میتوانم بگویم یک کار عمده و تمام شده در آن کنفرانس انجام گرفت و آن تعیین سرنوشت ولایت سند می‌بود.  از نتیجه سی‌ سال اشتباه و آن فریاد‌های آزادی خواه مردم سند از زیر حکومت بمبئی کمیته‌ای مخصوص برپا شد که نمایندگان مسلمان از جمله شخص من در آن کمیته حرف خود را بحمداله به کرسی نشانیدیم و پیروز شدیم به طوری که به جز یکی‌ دونفر از نمایندگان حاضر در کمیته بقیه‌ توافق نامه را تائید و به امضای رئیس کمیته رسانیدیم

من آن را حق مردم سند میدانم که از بسیاری لحاظ  از هندویان متفاوت می‌بودند. در ولایت بمبئی آنها را کمتر به سمت‌های دولتی میگماردند و اگر هم استخدام دولت می‌شدند راه ترقی‌ و رسیدن رتبه‌های بالا تر برایشان بس ناهموار می‌بود. افسران عالیرتبه نیز از افرادی برگزیده می‌شدند که سالیانی در حوزه‌های ماراتهی یا گجراتی خدمات کرده باشند. سند با بقیه‌ فرق میداشت. چه از لحاظ زبان، چه فرهنگ و دین، و چه شرائط اقلیمی.  مردمانی بودند سخت کار و قانع که همان اخلاق آنان باعث سو استفاده بسیاری قرار میگرفت. ولایت سند نسبت به همسایگانش و به خصوص بمبئی حاکم از شرائط زندگی‌ بس پایین تری بر خوردار می‌بود با آنکه به دریا راه دارد و همسایگانش دو ولایت پرنس نشین میباشند. ولایت سند بر خلاف جهت پیشرفت پیش میرفت

کنفرانس سوم میزگرد قرار شد در ۱۹۳۴ انجام گیرد میبایستی اذعان نمود که  ولایت سند الگویی شد برای پیدایش یک کشور اسلامی مستقل. تمامی آن جر و بحث‌ها پس از جدائی ولایت سند تا حد بالائی فروکش کرد و دیگر به مسئله چند کشوری به چشم تازه‌ای مینگریستند. کرسی نشینی کمیته مخصوص سند را مرحوم ارل راسل به عهده داشتند، برادر بزرگتر ارل کنونی بنام برتراند راسل. او دارای شخصیتی‌ هوشیار و حاضرجواب می‌بود که همیشه با طنز مخصوص خودش موضوعی را شرح میداد و طعنه‌های به جائی میزد. او نوه ارل اول لرد جان راسل، نخست وزیر ملکه ویکتوریا که گروه سیاسی ویگ در پارلمان حمایتش میکرد. او در خانواده  اصیل حلقه ویگ به دنیا آمده بود که در انگلستان قدرت هایی در انحصار خود دارند. ارل راسل اندکی‌ پس از برگزاری کنفرانس میز گرد دار فانی را وداع گفت و همه ما‌ها را شوکه کرد. او در جنوب فرانسه فوت کرد. چه نقشه‌ها که برای دوستی‌ مشترکمان نریخته بودم که می‌توانست راه آینده هند مستقل را هموار سازد

یکی‌ از همسران پیشین وی در نزدیکی‌ منزل من در آنتیب زندگی‌ میکرد. بسیار بانوی با وقار و خوش پًز بود و با متانت تام لب به سخن میگشود. ایشان به الیزابت باغبان نیز معروف بودند چون عشق به پرورش گل و گیاه به سبک آلمانی تا اخر عمر با او بود. منزلش از کلوپ گلف موژن چندان فاصله‌ای نداشت. خانم الیزابت راسل تمامی حیاط خود را گلکاری نموده با طرح خود باغچه‌ای بس مفرح و چشم گیر خلق کرده بود که من و همسرم آندری از ایشان برای طراحی‌ گلکاری منزل چندین بار نظر خواستیم

صحبت همسرم آندری پیشامد و مرا بر آن داشت که در اینجا از او و از حضور او در کنارم در اغلب دوران پر جوش و خروش کنفرانس‌های میزگرد قدر دانی‌ کنم. پرنسس آندری با وقار و چارم هرچه تمام‌تر برایم تکیه گاه ثابتی بود و من بخش عمده‌ای از موفقیت‌هایم را به او مدیونم. در ژانویه ۱۹۳۳ پسر دومم صدر الدین در بیمارستان نیوویی در حومه پاریس به دنیا آمد. از طرف دیگر من میبایستی به هند می‌رفتم. آندری نیز تصمیم گرفت با من همسفر شوددر اواخر همان سال با من به هندوستان آمد و صدر الدین نوزاد را نزد پرستاران سپردیم. بر خلاف آنچه تصور می‌رود نوزاد راحت تر دوری را قبول می‌کند تا کودکان خرد سال و ما به هیچ وجه مایل نبودیم او در آن سن رنج سفر را تحمل کند و به هند برود و باز گردد

ما سرتا سر هندوستان را سفر کردیم و تا برمه رفتیم. میهمان بزرگان قوم و حکام ولایات بودیم از جمله چند روزی را میهمان دوست قدیمم مهاراجه بیکانر و در کاخ وی اقامت داشتیم، در کلکته میهمان مخصوص فرماندار سرّ جان اندرسون بودیم که در پذیرایی سنگ تمام گذاردند، و سد البته اقوام خود در پونه و بمبئی و معرفی‌ همسرم از نزدیک با قوم و خویش ها. قبل از آنکه پی‌ ببریم تا بهار ۱۹۳۴ در هند بسر بردیم. آوریل به کن‌ برگشتیم و با خوشحالی هرچه تمام‌تر با صدرالدّین بزرگتر و شادان تر رو به رو شدیم. پرستاران خوبی مراقبش بودند که از زحمات تک تک آنان ممنونم

با شروع کنفرانس سوم میز گرد من باز خود را در عمق مسائل هندوستان و بریتانیای کبیر یافتم. تعدادی از نمایندگان در این دور از افراد جدیدی انتخاب شده بودند به خصوص نمایندگان بریتانیا. دولت ناسیونالیستی مکدنالد – بالدوین همچنان بر سر کار می‌بود منتها این بار اکثریت مجلس عوام از حزب محافظه کار می‌بودند. این تغییر آقای مکدنالد را به کنار زّد و پیشنهاد‌های ما نمایندگان هند از یک مانع بزرگ رهایی یافت. به جای او سرّ ساموول هویر در رئس کمیته قرار گرفت. من سرّ هویر را شخصیتی‌ بس اندیشمند و آزاده رأی و دوراندیش یافتم که به خوبی واقف بود که در نیمه اول قرن بیستم دوران امپراطوری بریتانیا ٔبر هند به سر میرسید

در بهار ۱۹۳۴ کمیته منتخب مشترک در لندن تشکیل شد. با اینکه در این کمیته ماهتما گاندی شرکت نکرد ولی‌ آن به خاطر اعتراض نبود. او به جای خود تیمی از افراد خبره و ناسیونالیست را فرستاده بودکه از خارج از کمیته میامدند. کرسی دار آن کمیته لرد لینلیثگو بود که بعد از آن به نیابت سلطنه هند گمارده شد. جناح هم حضور نداشت و من میبایستی اقرار نمایم که جای او را بیشتر از غیبت مهتماجی خالی‌ می‌دیدم. افسوس میخورم چرا نمایندگان مسلمان در حضور جناح پافشاری نکردند. هرگاه جناح در آن کنفرانس میز گرد حضور میداشت پوئن‌های بیشتری برای جامعه مسلمانان هند میگرفتیم و او نیز در برنامه‌های آینده ا‌ش آنان را به کار می‌برد. این یک شرکت نامه مشترک بود که تدوین شد و در نوع خود در تاریخ روابط هندو بریتانیا اولین می‌بود. یک شرکت نامه جلوی مقامات بریتانیای کبیر گذارده شد که از طرف تمامی نمایندگان و فرستادگان تائید و خواستار هندوستان مستقل جمهوری فدرال می‌بود که با کشور‌های دمینیون همکاری کند با اطمینان خاطر از ادامه دوستی‌ و همکاری با کشور‌های دمینیون. آن شرکت نامه که به کوشش وکلای خبره و شخص من پیش‌نویس آن‌ تدوین گشت بالاخره به امضای تمامی نمایندگان رسید همینطور فرستاده‌های غیر رسمی‌ هند آن را امضائ کردند

همانطور که در طرح پیشنهادی دولت هند آوردم و در مقابل کمیته مشترک گذاردم سخانی آنجا ایراد نمودم بدین مضمون: من عبارت دولتداری مسئول را به عبارت دولت داری خود مختار ترجیح می‌دهم. مانند جمهوری فدرال آمریکا یا دولت سویس که از طریق رفراندم عمومی‌ رئیس دولت را انتخاب و قدرت را به او میسپارند … دولت مسئول میبایستی راه آینده ما باشد که شامل تجمع ولایات پراکنده و گوناگون می‌باشد. ولایات متحده هند

با تمام این احوال و با تمام دقت و حراستی که در تدوین یک قانون اساسی‌ و طرح پیشنهادی جمهوری هند به کار بردیم، یا فکر میکردیم که بکار برده ایم، و از طریق کنگره به دولت بریتانیا ارائه دادیم، دولت آنرا ردّ کرد. آن مانند سطل‌ آب یخی بود که به رویمان ریختند. دولت انگلستان با استفاده از تبصره هایی در قرارداد بین دو کشور به خصوص اصلاح قانون ۱۹۳۵ که دست انگلیس‌ها را در بعضی‌ جاها باز می‌گذاشت از زیر قبول جمهوری هند شانه‌ خالی‌ کرد و آن بر نمایندگان و به طور عام مردم هند بسیار گران آمد. بخصوص لرد دربی و سرّ استن چمبرلین که در روادید روزانه و اخبار آن زمان بیشتر مطرح می‌شدند دست به روی قوانین به توافق رسیده میان هندی‌ها و حکام بریتانیأیی در هند گذاردند و پیشنهاد ما را ردّ کردند. دولت بریتانیا در تدوین قوانینی‌ حقوق خاصی‌ را از برای خود نگاه داشته بود که یکی‌ از آنها همکاری نظامی هند با بریتانیا در جنگ جهانی‌ دوم می‌بود که سخت به سربازان ما نیاز داشتند. این دیگر مساله شکست و پیروزی در جنگ جهانی‌ دوم بود و شوخی بردار نبود. مسئله مرگ و زندگی‌ بود و اروپا به سربازان آسیائی و افریقائی احتیاج مبرم میداشت. کما اینکه پس از جنگ جهانی‌ دوم بود که هند و مصر استقلال خود را باز یافتند

اعلان جنگ ۱۹۳۹ هندوستان، مشکلات مأموریت کریپس در۱۹۴۲، تمامی آنها میتوانستند پرهیز شوند و یک انتقال قدرت آرام و بی‌ دغدغه صورت گیرد ولی‌ به ناگهان از هیچ کجا کینه ورزی‌ها در جماعت مسلمان و هندو به وجود آمد. آن کوس آزادی از یوغ بریتانیای کبیر و لذت‌پیروزی ها و شادی‌ها خیلی‌ زود نشست کرد و آرزوهای نسل جوان به یکباره فرو ریخت. آیا این انتقام پنهانی‌ انگلیسی‌ها بود از کسب استقلال ما؟ به نظر می‌رسید که تمامی زحمات هندویان و مسلمانان در باز پس گرفتن تسلط ٔبر میهن مادریشان به یکباره بدست فراموشی سپرده شد. آن طرح توازن قدرت، طرح قانون اساسی‌ با آن همه دقت و ریزه کاری‌هایش به یکباره به سوئی گذارده شّد و یک دشمنی تازه میان ما قد علم کرد. یکدیگر را به بچه ربایی و قتل متهم میکردند و بسیاری از محللات در آتش انتقام‌های همسایگی و قومی میسوخت. پنداری این انگلیس‌ها هرچه با یک دست می‌دهند با دست دیگر پس میگیرند

سیاسات و شخصیت‌های لژیون ملل

پس از کنفرانس‌های میز گرد برای هند مستقل و نوشتن عهد نامه مشترک و قانون اساسی‌ در سال ۱۹۳۴، نقش من در هند تقلیل یافت و به نقش بین المللی تبدیل شد. قسمت بر آن‌ بود که من و سرّ سامول هوار همکاری نزدیکی‌ داشته باشیم. من و او از همان دوران مباحث بر سر هندوستان متوجه علاقه مشترکمان به روادید بین‌المللی نیز شدیم که آن علاقه ما را به دنیای وسیع تری برد. آن احساس علاقه ای که من می‌کردم فقط برای هند نبود. برای تمامی ملل جهان سوم و کلا برای مردمان جهان می‌بود.  زمان جنگ جهانی‌ دوم من لزوم شدید یک سازمان را می‌دیدم که بر امور جهانی‌ ناظر باشد و اختلافات میان ملل مختلف را از راه دیپلماسی و گفتگو حل و فصل کند تا از طریق زور و جنگ و خرابی و از بین رفتن جان عزیز مردمان. خرجی که جنگ دارد حتی ملت‌های پیروز را به ورشکستگی میکشاند و داغ فرزندان و اقوام از دست رفته تا زنده هستند بر دلشان نشسته

آن لزوم حتی پس از جنگ جهانی‌ دوم و پیروزی قوای متفق بیشتر احساس میشد به خصوص بر سر تقسیم آلمان مخروبه و کشور‌های قوای متحد ما بین پیروزمندان. پنداری تمدن بشر هیچ تأثیری بر این خوی آدمی‌ نگذاشته. خوی طمع. قتل و غارت هنوز تمام نشده بود. مسئله آلمان به خصوص مسئله عمده روادید پس از جنگ می‌بود که ما بین روسیه و ممالک غربی مطرح بود. همان دورانی که وینستون چرچیل و استالین و روزولت در کنفرانس تهران دست به تقسیم جهان میان خودشان زدند. دورانی که استالین نقشه ممالک تسخیر شده را پشت قوطی سیگارش رسم نمود و به چرچیل نشان میداد و هردو به ساده لوحی مردمان جهان خندیدند. آنجا بود که من  تشکیل سازمان ملل را از خداوند متعال خواستار شدم ومصمم به ادامه فعالیت در لژیون ملل شدم

آن خلوص نیت در خدماتم به لژیون ملل مرا به ریاست آن سازمان رسانید و در سال‌های ۱۹۳۷ و ۳۸ پرزیدنت لژیون ملل شدم. البته این بدان معنی بود که من اوقات بیشتری را صرف طرح پیشنهاد نامه‌های صلح مابین ملت‌های در گیر جنگ  صرف نمایم که نمیدانستم میبایستی مفتخر شوم یا از آن پرهیز نمایم چون میبایستی از دیگر وظائفم در هندوستان و از اوقات امامت بزنم. می‌دانستم که اوضاع دنیا پس از دو جنگ جهانی‌ به قدری وخیم است که میبایستی به بهبودی احوال ملل جنگ زده اولویت بخشم بدون آنکه از دیگر وظائفم سر باز زنم

 من و سرّ هوور باز خود را در همکاری مشترک راه حل‌هایی برای صلح  در آن نقطه از جهان یافتیم که برایم تجربه‌ای بود بس گرانبها. هوور به من هشدار دادکه در دولت جدید هند مخالفان من زیاد شده اند.  این همکاریم به خاطر فعالیت در لژیون ملل وهمسایگی هند با چین و سوابق مذهبی‌ سیاسی من بسیار مثمر ثمر واقع گشت شاید به همین دلیل بود که دولت چین با خوشوقتی توصیه‌ها و پیشنهاد‌های من را قبول مینماید که این به نوع خود یک دهان کجی به دولتمردان آخرین نایب سلطنه هند بود که بدون آنکه من خواسته باشم در میان آنان احساس میشد

از زمانی‌ که تقلاهای ما هندوستان را در عرصه سیاسات جهانی‌ گذارد و از زمانی‌ که من پرزیدنت لژیون ملل شدم و موفق شدیم هندوستان را جزو کشورهای تصمیم گیرنده در سرنوشت جنگ جهانی‌ دوم، ولو محدود، شرکت دهیم که آن بیشتر به خاطر وجود لازم من در مذاکرات صلح می‌بود، من با کم اعتنایی و شانه‌‌های سرد در مجمع شورای سلطنت در دهلی‌ رو به رو شدم. من ابتدا آنرا با خونسردی تلقی‌ می‌کردم ولی‌ هوور آنرا شوخی‌ نمیدانست و مصمم در باز گرفتن محبوبیت من در کابینه و شورای نایب سلطنه شّد. آنها به خوبی می‌دانستند که من دیگر آن عروسک سخنگویی که در جوانی‌ بودم نیستم و آنچه در مخیله‌ام خطور می‌کند و صلاح میدانم بزبان میاورمImage result

نایب سلطنه زیر فشار بد خواهان انگلیسی که مخالف طرح استقلال هند بودند قرار داشت وآنها برای من بهانه هایی میاوردند که در مجمع مشاوران سلطنتی هند که من عضو دائم آنجا بودم مطرح می‌گردید و سعی‌ بر آن‌ میرفت که از من سلب صلاحیت در شرکت در تدوین قانون اساسی نمایند. می‌گویند چون امامت اسماعیلیه به عهده من است من منافع هند را فدای منافع قوم شیعه اسماعیلیه می‌کنم. می‌گویند منصب من در دولت هند با امامت من تناقض دارد. آنجا بود که از اینکه غیابا محکوم میشدم بشدت آزرده خاطر گردیده تهدید کردم اگر آقایان با همکاری با اینجانب در تردید هستند بفرمایند همین الآن استعفای خود را به شخص نایب سلطانه و به فرماندار کّل ارائه دهم  و از گروه مشاورین نیابت سلطنه و فرمانداری خارج میشوم. این تهدید باعث فرو نشینی مزاحمت های آنها شّد و به اصطلاح شمشیر‌هایشان را غلاف کردند

 حتی به یاد میاورم در مورد من شایع کرده بودند که آقا خان یک اسب مرد است و اصطبل‌های اسب دارا می‌باشد و سوادش از آنچه تظاهر می‌کند کمتر است. از ادبیات سر رشته چندانی ندارم و در هنر نیز چندان خبری ندارد. چه کاغذ بازی‌ها و تهمت‌های نا بجأ در یاداشت‌های روزانه آنها که از من گفته نشده بود و خوشحالم که تمامی آنها توسط شخص سرّ ساموئل هوور ردّ شد و در عوض اتهام زنندگان را به تبعیض نژادی متهم نمود. آیا آنها نمیدیدند که من به شخصه دانشگاه آلیگارت را تأسیس کرده آنرا در سطح یک دانشگاه بین المللی آوردم؟ آیا نمیدیدند چه نمایشگاه‌های هنر‌های زیبا در لندن و پاریس که براه نینداختم؟ آیا نمیدانند که از کودکی همواره یک کتاب در دست من بوده؟ کدام یک از آقایان عضو شورای سلطنت به چهار زبان عمده اروپایی و آسیأی مسلط است چه در خواندن و صحبت و چه در نوشتن؟ کدام یک از حضرات محترم همانطور که از اشعار فیتزجرالد لذت میبرد از حافظ نیز لذت میبرد؟ براستی نمیدانند که از کمبریج و ایتون فارغ التحصیل شدم؟ آیا واقعا اینقدر نادان هستند یا خود را به کوچه‌ علی‌ چپ میزنند؟ هرچه بود آنها از آن موقع به بعد با یک آقا خان خود رأی و دانا بر مسائل جهانی‌ طرف می‌شدند

هنگامی که کنفرانس خلع سلاح در محدوده لژیون ملل در ژنو شروع میشد هندوستان نمایندگان خود را میبایستی ارسال نماید و در آن زمان سرّ هوور که وزارت امور خارجه بریتانیا را به عهده میداشت طی‌ نامه‌ای به نیابت سلطنه از وی خواست که من حتما از طرف هندوستان شرکت کنم. در آن مجمع، رهبری هیئت هند را نیز به عهده داشتم. بهار ۱۹۳۲ بود که شوروی در کنفرانس خلع سلاح عمومی‌ شرکت نمود و در صحنه جهانی‌ حضور خود را تثبیت نمود. این در حالی‌ بود که برنامه پنج ساله دولت استالین با شکست‌های هولناک رو به رو شده بود. استالین که تنها قدرتمند کشور سوسیالیستی شوروی روسیه می‌بود سیاست خارجی‌ نرم تری را برگزیده بود

او یک وزیر خارجه داشت بنام لیتوینوف که همسری انگلیسی اختیار کرده بود.. همسری که به خوبی در سیاسات روز انگلستان وارد و با بسیاری از رجال و بانوانشان آشنائی خانوادگی و شخصی‌ میداشته. لیتوینوف که هدف تبلیغ شوروی سوسیالیستی را در صحنه بین المللی میداشته از وجود همسرش کمال استفاده را در این کار میبرد و آن در حالی‌ بود که خانم لیتوینوف در مقاصد شوهرش متردد و گاه مخالف می‌بود. در کفرانس لژیون ملل لیتوینوف نیز حضور میداشت و من در مقابل چشم‌های متعجب نمایندگان انگلیسی که ته دلشان شاید هم به ریش من می‌خندیدند با لیتوینوف گرم گرفتم و او را به تمامی نمایندگان هند معرفی‌ نمودم.. کاری که در آن زمان از طرف یک هیئت هندی انتظار نمی‌رفت. من علاوه بر آن‌ یک شب به افتخار لیتوینوف میهمانی شام ترتیب دادم که بر مذاق انگلیسیان زیاد خوش نیامد. او بسیار از این اقدام من متاثر و متشکر شد و در ژنو همان کار را به افتخار من کرد و در میهمانی شام مفصلی من را با صاحب منصبان و دیپلمات‌های شوروی استالینی در سویس آشنا نمود

 دیری نبأیید که ژنو شد محل نشست و برخاست من و لیتوینیوف و دوستانش و دوستان انگلیسی و فرانسوی که اغلب به صورت میهمانی‌های شام برگزار می‌گردید. بیشتر آنها در ویلای زیبای دوست قدیمی‌ بارون موریس دو رثچیلد در حومه‌ای از ژنو ترتیب داده میشد که نیم ساعتی‌ با ژنو فاصله داشت. گاه صاحب منصبان و صاحبان صنایع عمده نیز شرکت مینمودند و به طور غیر رسمی‌ با یکدیگر ملاقات و گفت و گوو میکردند. همان روشی‌ که من همیشه پیروش هستم. مذاکرات و مناظرات در محیطی‌ دوستانه و خالی‌ از خشمها و اعتراض‌ها و رگ گردن به حجت قوی نمودن ها. ما آن میهمانی‌هارا دیپلماسی پشت میز شام نام نهاده بودیم. برگردیم به کنفرانس لژیون ملل

آمریکا که از پرزیدنت ویلسون دل خوشی نداشت از عضویت در لژیون ملل خودداری کرده بود ولی‌ پس از دوران ورشکستگی وال استریت به خصوص سال ۱۹۳۲ که کساد اقتصادی آمریکا خودش را نشان داد دولت وقت آمریکا متوجه شد که نمیتواند خود را از ما باقی‌ ملل دنیا جدا سازد. کنفرانس خلع سلاح ژنو بهانه مناسبی بود برای Image may contain: 1 person, standing and weddingآمریکا، که یک قدرت عمده نظامیست، عضویت خود را به لژیون ملل بپذیرد. در سال ۱۹۳۲ یک کلمه ورد زبانها می‌بود. خلع سلاح. امید به فردای صلح آمیز و پیش رو در نسل جوان و پیر جوانه زده بود و مردم خسته از جنگ‌ها میل به زندگی‌ آرام و پیشرو داشتند. کنفرانس خلع سلاح تمامی زوایای تئوری و زوایای عملی‌ خلع سلاح  را تا حد ذوب کردن تفنگ‌ها و اوراق کردن تانک‌ها و کشتی‌‌ها و طیاره‌های جنگی به روی کاغذ آورد. ولی‌ آیا حقیقت میداشت؟ آیا میتوانستیم با یک کنفرانس بنی‌ بشر را به یک صلح ابدی برسانیم؟ آن زهی ساده لوحیست. دنیای یوتپیأیی سرّتوماس موربه این سادگی‌‌ها بدست نمیاید. ما همگی‌ بر این امر انکار ناپذیر واقف بودیم که بشر تا بشر است جنگ را رها نخواهد کرد مگر یک معجزه الهی این خصلت را از ذات بنی‌ آدم بیرون آورد. خدایا دست به دامان توئیم

در کنفرانس نمایندگان جمهوری ویمار آلمان نیز حضور داشتند که مایه خرسندی همگان بود. آلمان ویمار را ولو برای حفظ ظاهر هم که شده بود با دیگر کشور‌های اروپائی در یک ردیف قرار داده بودند. افرادی مانند استرسمن، بریاند و استین چمبرلین مباحثات جدائی داشتند که نتیجه آن را در جلسه رسمی‌ ارائه دادند نتایج مذاکرات و عهد نامه ۱۹۲۵ میان انگلستان، فرانسه، آلمان،  بلژیک و ایتالیا در لوکارنو دوباره روی میز آمد و سوژه مباحثات و نظریات نمایندگان قرار گرفته بود. به نظرم آمد که هنوز آلمان مورد قبول تمامی نمایندگان و فرستادگان نمیبود و با تمامی قول و قرار‌ها به آن مردم اطمینان حاصل نمودن هنوز زود بود

عهد نامه لوکارنو که در ۱۶ اکتلبر ۱۹۲۵ به امضای وزرای خارجه آلمان گوستاو استرسمن، بریناد از فرانسه و نخست وزیر انگلستان بالدوین رسیده بود تمامی منطقه تحت اشغال قوال متقفین را منطقه بی‌ طرف اعلان نمودند و به خصوص ولایت راینلند در غرب آلمان را کاملا غیر نظامی کردند و قوای نظامی آن منطقه را خارج کردند. عهد نامه لوکارنو مرحله لازمی برای آلمان بود که بتواند به لژیون ملل وارد شود. بدین ترتیب بود که آلمان در ۱۹۲۶ عضو لژیون ملل شد و در برد هیئت مشاوران جای گرفت. این عهدنامه در سال ۱۹۳۶ توسط آدولف هیتلر باطل شناخته گردید و وی قوای نظامی آلمان نازی را در ولایت راینلند باز گردانید

در تائید حدسیاتم  درشک اروپای غرب به آلمان در سال ۱۹۳۲ یک کلمه جدید در زبان سیاسی اروپا نمایان گشت. نازیسم. نازیسم را سوسیالیستی ناسیونالیستی معنی‌ میکردند. نازیسم به نظر میامد که یک حزب شبیه فاشیست موسلینی بود ولی‌ به غایت در هم تر. من بالاخره یک مفهوم قابل لمس از آندو حزب منفور نتوانستم بیابم. بیراهه زیاد داشت و هر گونه مباحثه‌ای را به یک نتیجه میرسانید. حکومت زور و ترس. آن سال بود که شخصیتی‌ مانند آدولف هیتلر موفق شد در قلب جوانان آلمان خود را جای دهد و آلمان پیشرفته و رهنما و الگوی بقیه‌ دنیا را به آنها وعده دهد

بدین ترتیب بود که نماینده آلمان عوض شد. ابرت و استرسمن رفته بودند و شخصی‌ که بعد‌ها شد فیلد مارشال وون بلمبرگ جایش را گرفت. او افسر رأس رایش هیتلرشد. وی حتی از طرف هیتلر در تاج گذاری جرج پنجم نیز ظاهر شد ولی‌ بعد‌ها به گونه‌ای شرم آور از قدرت افتاد. مقداری از آن سقوط را نسبت میدادند به تعدّد ازدواج و روابط با زنان در بیرون از زندگی‌ زناشویی که بیشتر فکر می‌کنم بهانه بود. من از بلومبرگ طبق رسم مجمع استقبال نمودم و آداب معرفی‌ و دوستی‌ را به جای آوردم. او نیز پنداری از مصاحبت با من خرسند می‌بود. در چند جأ و زمان به من از مردانی که سعی‌ در بدست آوردن قدرت در آلمان را دارند میگفت که میخواهند که جمهوری ویمار به یک دولت ناسیونالیست سوسیالیستی تبدیل گردد

مابقی دههٔ سی‌ میلادی را من به شدت در لژیون ملل مشغول بودم به خصوص کنفرانس خلع سلاح که با علاقه هر چه تمام‌تر به آن پروژه مقدس پرداختم. آیا به احقاق رسید؟ خیر ولی‌ میبایستی این نهاد خود را در عرصه جهانی‌ عنوان مینمود که از این به بعد چشمی هست بنام چشم ملل که کردار و رفتار شما قدرت طلبان را مینگرد. ماهها در ژنو به سر می‌بردم بدون اینکه فرصت کنم به منزل خودم بروم. روز‌های داغ تسخیر اتیوپی توسط مسولینی و خروج آلمان از لژیون و ناز کردن‌های ژاپن برایمان که آنها نیز ما را ترک کردند، همه و همه برایم مهلت سر خاراندن نمیگذاشت. جای بس خوشوقتی بود که شخصیت لایق و دانائی همچون آقای آرتور هندرسون پرزیدنت کنفرانس خلع سلاح شدند و با صلاحیت و توانایی به خصوصی که در ایشان مشاهده مینمودم میدیدم که بار سنگینی‌ بدوش می‌کشید

هندرسون با آن شم دولت داریش از دوران حرکت‌های کارگران می‌اید. وی از زمان اکثریت حزب کارگر یک وزیر  مدبر و نکته سنج دوره رمزی مکدونالد می‌بود. در ۱۹۱۴ که جنگ جهانی‌ اول شروع شد رمزی مک دونالد از رهبری حزب کارگر استعفا داد و هندرسون بناچار جایش را پر کرد ولی‌ در طوفان سیاسات و تعویض‌های سریع دولتمندان انگلیس نتواندت آنطور که باید و شاید به رهبرش خدمت کند و در حین تعویض دولت به یک دولت ملی‌ از کارش کناره 1910 Arthur Henderson.jpgگرفت ولی‌ نبوغش را در روادید خارجی‌ با خود به لژیون ملل آورد. پسر بزرگ آرتور در جنگ جهانی‌ اول کشته میشود ولی‌ دو پسر دیگرش پس از باز گشت از جنگ به پدر در مجلس عوام می‌پیوندند. او با روسها خوب می‌توانست کنار بیاید و در شوروی ناظر نمایندگان بریتانیا بوده. در ۱۹۲۳ کرسی دار حزب جهانی‌ کارگری سوسیالیستی در هامبورگ شده بود و یک سال بعد وزیر داخله مک دونالد شد که بیشتر وقتش به امور بین المللی می‌گذشت. هندرسون از افرادی بود که در تقسیم آلمان به دو آلمان شرکت داشت

در مه‌ ۱۹۳۱ نمایندگان متفقا رأی به هندرسون دادند و او از فوریه ۳۲ پرزیدنت دائم کنفرانس خلع سلاح شد. هندرسون از مریدان کلیسای متدیست وسلی بود که همسر خود را نیز در کلیسا یافت. من از همکاری با یک چنین شخصیتی افتخار می‌کنم و اذعان مینمایم که از هندرسون بسیار آموختم. ما تا هنگام مرگ نابهنگام وی دوستی‌ محکمی داشتیم و سال ۱۹۳۵سالی‌ بود که هندرسون دار فانی را وداع گفت و به رحمت ایزدی پیوست. او ۷۲ سال داشت

هندرسون اغلب میهمان من در ویلایم در آنتیب می‌بود. او دوست میداشت با برنهارد بارون، میلیونر و نکوکار دوران خود در منزل من دیدن نماید و هر موقع که به مونت کارلو می‌آمد به هندرسون پیام می‌فرستادم. بارون علاقه داشت اوقاتی را در کازینو‌های مونت کارلو بگذراند و می‌دانست که من اهل قمار نیستم. هندرسون با او در اتومبیل همراه می‌شد و کمال استفاده را از همصحبتی با بارون می‌برد ولی‌ در اتومبیل می‌نشست تا بارون از کازینو خارج شود و او را تا هتلش همراهی مینمود. این هم از یک دوستی‌ در نوع خود استثنائی

سال ۱۹۳۵ از چند لحاظ سالی‌ بود در نوع خود فراموش نشدنی‌. آنسال موسولینی حبشه را تسخیر نمود و همان سال لایحه هند از پارلمان انگلیس گذشت. اگرچه دوازده سال بطول کشید تا هندوستان از زیر حکومت راج درآمد. ۱۹۳۵ ضمنا سال جشن نقره ای حکومت دوست خوبم اعلیحضرت جرج پنجم می‌بود و من خوشوقت شدم از دیدار مجدد با وی و ملکه مری عزیز. بلی بیست و پنج سال از حکومت پادشاه جرج پنجم می‌گذشت. برای شخص من، سال ۳۵ سال بهرام بود. اسب تیز پایم که دو هزار گینی در تابستان آن سال برنده شده بود و درمسابقات دربی و سن لژر تاجدار اسبان دوران خود شده بود. خبرنگاران مجلات اسب دوانی بهرام را با راک سندز مقایسه میکردند اسبی‌ که سی‌ و دو سال پیش از آن‌ به‌‌‌ همان پیروزی‌های کمیاب رسیده بود که بهرام نائل گشته بود. من توانستم در مسابقه اپسون آن سال حضور یابم و شاهد پیروزی دربی بهرام از AgaKhan-horsejockyنزدیک باشم. سوار بهرام جاکی معروف آن زمان، فرددی فاکس بود که البته من او را سوار بر بهرام دور میدان راه بردم و به تماشاچیان با افتخار نشان دادم. جلوی جایگاه سلطنتی اعلیحضرت جرج پنجم و ملکه مری برای ما سه‌ نفر دست موج دادند. سپس به اتفاق ایشان راهی‌ کاخ بوکینگهام شدم برای جشنی خصوصیترو صرف شام. ملکه مری دستور داده بودند که رومیزی و دستمال‌ها از دو رنگ مخصوص مسابقات من باشند. سبز و شکلاتی

متأسفانه هنگام پیروزی بهرام در سن لژر نتوانستم حضور داشته باشم چون میبایستی به سر وظائفم در کنفرانس خلع سلاح  ژنو باشم. فکر می‌کنم که من تنها کسی‌ باشم که در خلال یک کنفرانس این خبر را در گوشش زمزمه کرده باشند .. اسبت در سن لژر برنده شد. ولی‌ روادید و نتایج کنفرانس‌ها در ژنو لذت پیروزی‌های بهرام را از حلقم در آورد. مسئله امکان بروز یک جنگ دیگری به روی میز آمد. آن پیشبینی‌ به خصوص پس از اشغال اتیوپی توسط ایتالیای موسولینی بیشتر به حقیقت نزدیک می‌گردید. حواس همگی‌ دوباره به روی اروپا متمرکز شد و من از اینکه میدیدم هندوستان دارد با بی‌ اعتنایی لژیون ملل روبرو می‌گردید بیشتر دلگیر میشدم. هند دیگر نمیتوانست در انتظار احقاق حق تصویب شده خود بنشیند‌ و منتظر اقدامات اروپأیان باشد. فریاد هند داشت زیر فریاد جنگ در اروپا خفه میشد

به این دلیل من سخنرانی‌ای در مجمع لژیون ایراد نمودم بدین مضمون: هندوستان همچنان در انتظار حرکت مثبتی از نتایج کنفرانس‌های لژیون ملل میباشد و تا به کنون علائمی از لژیون ملل که به مساله هندوستان توجهی‌ که در خور خواسته‌های آن کشور باشد ندیده. هندوستان از اینکه اکثر کشور‌های عضو لژیون ملل توجه عمده خود را به روی اروپا متمرکز نموده اند از امید به لژیون مأیوس گردیده و آن نه‌ از برای اهداف والای لژیون ملل است بلکه به سبب کوتاهی در رسیدن به آن است. باز اروپا دارد بسوی دوگانگی پیش میرود. باشد که برهان و منطق راهنمای شما باشد

اواخر ۱۹۳۵ بود که عازم هند شدم برای جشن طلایی امامت. بلی پنجاه سال از آن هنگام که آن پسر بچه نزدیک بین هفت هشت ساله بر مسند قادی امامت شیعیان اسماعیلیه نشست و در پیرامونی از ریش سفیدان و خبرگان قوم با اصول دین و امامت آشنا گردید و زیر تربیت مادرم به رهبری مقبول و لایق درآمدم می‌گذاشت. اسماعیلیان جهان و مسلمین هند بس مشتاق دیدار امامشان می‌بودند و شرکت در این جشن طلایی. برای شخص من نیز که دلم میخواست مدتی‌ از اروپا بیرون بزنم و به وطن باز گردم دیدار مریدان مرا مشتاق تر مینمود

قبل از مراسم رسمی‌ مادر عزیزم یک جشن طلایی خانوادگی برایم در جماعت خانه بمبئی برپا نمودند که که با تبریکات و روبوسی‌ها توام بود و مادرم طرف راستم و همسرم طرف چپم نشسته بودند و یک شب هم اختصاص به بانوان فامیل و منشیان مادر دادم که با شکرگذاری‌ها و دعا خانی‌های زیاد همراه می‌بود و شبهائی نیز با ریشسفیدان و مریدان برجسته مسافر که با هدایا و تبریکات فراوان و دست بوسی‌ها  توام می‌بود. مراسم دست بوسی همواره در تاریخ امامت اسمعیلیه بوده و علامت سر سپردگی و اعتماد و احترام متقابل مابین مرید و مراد، پیرو و رهبر می‌باشد. شعار ما اسمعیلیان بی‌ شباهت به بسیاری دیگر از سیستم‌های دولتداری و مردم داری نیست: همه برای یکی‌، یکی‌ برای همه. جشن مفصلی که جشن رسمی‌ طلایی را شامل می‌گردید با مراسم توزین من با طلا و اهدای آن به من به اوج خود رسید. مادر و همسرم ناظر این مراسم باستانی بودند. البته آن طلاها و هدایای نقدی به بانک آقا خان سپرده شد که برای اهداف اسماعیلیان و برنامه‌های عمرانی استفاده گردد. همه برای یکی‌، یکی‌ برای همه

از آنجا که من هیچ خوشحالی‌ای را تجربه نکردم که پشتش خبری غم‌انگیز نباشد، شادی مراسم  جشنواره طلایی امامت من نیز با خبر فوت دوست دیرینم پادشاه جرج پنجم در انگلستان فروکش کرد و من را در غمی بس عمیق فرو برد. وی در ماه ژانویه ۱۹۳۶ دار فانی را بدرود گفت. به احترام پادشاه جرج مراسم شادی جشن‌های طلایی تعطیل گردید. دوستی‌ و رفاقت من با پادشاه جرج پنجم که بیش از سه‌ دههٔ قدمت میداشت من را به یاد تمامی اوقات خوشی که با هم گذراندیم میندازد. به خصوص در آخرین دیدار من که ایشان صمیمانه پنجاهمین سالگرد امامت من را تبریک گفتند و جشنی خصوصی برایم ترتیب دادند. من در هندوستان خطابه‌ای در وصف پادشاه و دوستم ایراد نمودم بدین مضمون: من عمیقا از شنیدن راهی‌ شدن دوست عزیزم پادشاه امپراتور بدیار آخرت متاثر گشتم و به این دلیل تصمیم به متوقف ساختن مابقی جشن‌های طلایی امامت خود گرفته‌ام و آنرا فقط منحصر به دعا گویی و مراسم مذهبی‌ که از عرف و رسم دین ماست مینمایم. پادشاه امپراتور نه تنها یک رهبر بزرگ می‌بود بلکه انسان بزرگی نیز می‌بود. علیحضرت جرج پنجم به خصوص به شخص من لطفی‌ انکار نشدنی‌ داشتند و من از دوستی‌ با ایشان بخود میبالم. من اطمینان دارم که پادشاه امپراتور آینده، جاینشین بالحق و مناسبی خواهند بود که بر مسند پدر تاجدارشان جرج پنجم، پدر بزرگ محترمشان ادوارد هفتم، و جّد بزرگوارشان ملکه ویکتوریا حکمرانی منصف و مقتدری را بر بریتانیای کبیر شروع خواهند نمود

 در عنفوان جوانی‌ و پس از فوت نا بهنگام برادر بزرگترش از انفلوانزا شاهزاده جرج که در آکادمی نظامی مشغول تحصیل بود و هیچ به فکرش نمی‌رسید که پادشاه شود، با دختر عم آلمانی خود، ویکتوریا مری، که نامزد برادر فقیدش می‌بود کاخ تاریخی سن جیمزازدواج می‌کند. جشن با شکوه ازدواج آندو را هیچوقت فراموش نمی‌کنم

پادشاه جرج بر اثر سرماخوردگی حاد، به بستر میرود و پس از پنج روز تحت مداوای پزشکان جان به جان آفرین تسلیم میکند. وی از سال ۱۹۱۵ که در سرکشی از  لشگرش در جنگ اول جهانی‌ از اسب سرنگون  و اسب برویش میغلتد و لگن خاصره ا‌ش را می‌شکند در درد‌های مزمن بسر می‌برده و پزشک مخصوص دربار به وی هر چند گاهی‌ مرفین و کوکائین تزریق مینموده. می‌گویند انفلوانزای شدیدی که به آن مبتلا شده بود از قوای ایمنی بدنش کاسته و او را دچار ضعف زیاد نموده بود. سرنوشت اینطور به او حکم کرد یا به قول ما مسلمانان، قسمتش این بود. پادشاه جرج در ضمن از یک افسردگی از مرگ فرزند آخرش در سیزده سالگی از بیماری صرع رنج می‌برده. او دچار تنگی نفس میشد و عادت استعمال زیاد دخانیات او نیز در درمانش کمک نمیکرد. جرج پدری سختگیر ولی‌ مهربان برای فرزندانش می‌بود

ادوارد در بیستم ژانویه ۱۹۳۶ جاینشین پدر بر تخت سلطنت بریتانیا نشست. من آن صورت جوان و شاداب و آن شخصیت با وقاری که تحرک جوانی‌ درش میجهید را روز تاجگذاری او به یاد میاورم. احاطه شده در افراد و اقوام سلطنتی و دولتی و ابراز وفاداری آنان به امپراطور جدید. من آن جوان را از سال ۱۸۹۸ می‌شناسم. هنگامی که پسرکی سه چهار ساله بود. نزد پادشاه ادوارد بودم که مادرش داچس یورک با دو پسر بچه به اتاق رسم وارد شدند. آندو مؤدبانه با من دست دادند و خود را معرفی‌ کردند.. دوید و برتی. همان موقع برق هوشیاری را در چشمان نافذ برادر بزرگتر دیدم و آن نگاه شاداب وی همواره در خاطرم هست. هنوز عکسی‌ از آندو دارم که رویش نامشان به خط داچس نوشته شده

ادوارد جوان که از کودکی به اندکی‌ لکنت زبان دچار بود با تانی و مکث‌های زیاد می‌توانست سخنرانی های خود را به پایان برساند ولی‌ آن نقص نمایانگر شخصیت والای او نبود.  شاهزاده ولز در میدان نبرد حضور داشت و دلاوری‌ها از خود بروز داد و از سربازانش دیدن میکرد. او سعی‌ بر آن میداشت که دستور اخص لرد کیچنر را که منع شرکت ولیعهد در خط اول جبهه‌ می‌بود دور بزند و در یکی‌ دو مورد توانست هم خندقی سربازانش باشد. او با دوچرخه میان خندق‌ها رفت و آمد میکرد. میگفت: “من جنگ را روی دوچرخه آموختم” او روی دوچرخه سنگین ارتشی و در جاده های  ناهموار از فلندرز به ناحیه هایی چون پوپرینگ، منتبا و دهکده ییپرس پا میزد. همان پا هایی که در کودکی مجبور بود در پای بستهای فلزی باشند که از کژی زنوانش جلوگیری شود و باعث خجالت او میان هم کلاسی‌هایش بود. آن صورت دوست داشتنی و خجالتی را به یاد دارم که پس از جنگ به عنوان سفیر دربار Image result for edward eighthبریتانیا به هند و کشور‌های مشترک المنافع اعزام شد و پس از بازگشت دریک ضیافت رسمی‌ شام به افتخار ولیعهد ژاپن در کاخ سن جیمز حضور به هم رسانید. در آن ضیافت من کنار شاهزاده ولز نشسته بودم. ادوارد جوان در گوشم زمزمه کرد: “اگر این بار تقاضای دوستی‌ میان ژاپن ردّ شود خیلی‌ بد میشود. من دیگر رویش را ندارم توی چشم ولیعهد هیرو هیتو نگاه کنم”. او به بازگشت دو کشور و بر قراری دوستی‌ میان دو ملت ژاپن و بریتانیا پس از جنگ جهانی‌ اول معتقد می‌بود و اصولا مایل بود که به خصومت‌ها هرچه زود تر پایان داده شود

شاهزاده ادوارد به مسائل مملکتی و سیاسی جهانی‌ علاقه چندان میداشت و اصولا مردی پر احساس و در عین حال با دیسیپلین و مصمم می‌بود. شاهزاده ادوارد عاشق خانم والیس سیمپسون میشود که آمریکائی و مطلّقه می‌بود. وی بر خلاف عرف و آداب انگلستان آن دوران تصمیم به ازدواج با خانم سیمپسون گرفت ولی‌ از سوی دولت و مردم بریتانیا آن وصلت در شأن پادشاه نمیبود. آندو را خبرنگاران و مأموران مخفی‌ تنها نمیگذاردند وعشق و رسوائی ادوارد و خانم سیمپسون موضوع اغلب مجلات و روزنامه‌های اروپا و آمریکا شده بود بر خلاف نشریات انگلیسی که سکوت را در این مورد حفظ کرده بودند

جریانات دید و بازدید‌های عاشقانه اندو از چشم کسی‌ پنهان نبود و پس از تاج گذاری خانم سیمپسون همواره به عنوان میهمان مخصوص به مجالس رسمی‌ دعوت می‌گردید و همیشه در لیست میهمانان نام شوهر قانونی وی را نیز میاوردند که بعد برایش غیبت می‌زدند. هیچوقت ادوارد و خانم سیمپسون تا قبل از ازدواجشان با کسی‌ صحبت از روابط مخفی‌ و عاشقانه خود نمی‌کردند. البته آن مانع از شایعه‌ها و پچ پچ‌ها در قشر سلطنتی و حکومتی نمی‌شد. حتی پس از مدتی‌ به گوش مردم عادی نیز رسیده در جوامع مختلف و در پاب‌ها و رستورن‌ها به آن شایعات دامن می‌زدند. روزی یک دوست نزدیک ملکه مری به من ابراز میداشت که ملکه از این بابت به شدت نگران و هراسناک است و مرتب در حال گریه میباشد. ملکه مری رابطه پسرش را با یک آمریکائی مطلّقه یک فاجعه نامید

کسی‌ باور نمیکرد که پادشاه خانم سیمپسون را به عقد خود آورد و به آن روابط نامشروع به طور جدی نمینگریستند ولی‌ پس از مدتی‌ سر دبیر یکی‌ از نشریات عمده به پادشاه ادوارد نامه سر گشاده‌ای مینویسد و در آن از رابطه ظاهرا جنبی شاه با خانم سیمپسون که هنوز قانونا متأهل می‌بود نوشت و محترمانه متذکر شد که جامعه انگلیس و آداب و عرف مردم بریتانیا بر این روابط صحه نمی‌گذارد. آنجا بود که خانم والیس سیمپسن طلاق قانونی خود را از شوهرش در آمریکا گرفت. اشخاص مطلّقه در آن زمان انگلستان از بسیاری حقوق اجتماعی محروم میشدند و من به شخصه در کلوپ مارلبرو شاهد باز پس گرفتن عضویت از یک شخص والا مقامی بودم صرفاً از آن جهت که همسرش را طلاق داده بود. طلاق ننگ‌ به حساب میامد

قبل از ازدواج با خانم سیمپسون پادشاه ادوارد نخست وزیر وقت استنلی با لدوین را در کاخ بوکینگهام به حضور طلبیده به او اعلان کرد که قصد ازدواج با خانم سیمپسون را دارد. هرچه بالدوین اصرار کرد که دست از این کار بردارد به گوش ادوارد نرفت. دیگر دولتمردان نیز به شاه اصرار میکردند که در باره ازدواجش تعمق نماید و صرف نظر نماید به خصوص کمیوسینر استرالیا استنلی بروس که زمانی‌ نیز نخست وزیر آن کشور بوده بسیار در این مورد با ادوارد جوان پافشاری مینمود. ولی‌ هیچ کس موفق نشد پادشاه را از ازدواج با خانم سیمپسون صرف نظر سازد وانان در یک جشن خصوصی در پاریس ازدواج نمودند

در بهار ۱۹۳۶ من اولین ملاقاتم را با پادشاه ادوارد پس از به تخت نشستن وی داشتم. شاهزاده ولز قدیم و پادشاه جدید به خوبی با سوابق من آشنا می‌بود. می‌دانست که چند سالیست که رهبری هیئت نمایندگان هند را در نشست‌های کمیته منتخب مشترک و کنفرانسهای میزگرد و کنفرانس‌های خلع سلاح لژیون ملل به عهده داشتم. او بخوبی بر سوابق من در میان پادشاهان و امپراتوران جهان و میانجی گری‌هایم در رفع اختلافات مردمان مختلف واقف بود. دردسر‌های اروپاییان را و بی‌ اعتنایی امریکأیان را مانند من شاهد بوده و در واهمه اشغال توسط روسیه شوروی و به تحقق‌ یافتن صحبت معروف “نقشه‌های پودر تفنگی روسیه” باهم اوقاتی چند گذرانده و به فکر چاره‌ها بودیم

در آن دیدار رسمی‌ که به اتفاق هیئت لرد‌ها و ریاست دفتر هند بر گذار گردید حضرات در این اندیشه می‌بودند که حضور و گفتار من با پادشاه در چند کلامی‌ رد و بدل تعارفات خلاصه خواهد شد ولی‌ انها که در انتظار صحبت با پادشاه می‌بودند مجبور شدند که کمی‌ بنشینند و راحت باشند چون گفتگوی من و پادشاه بیش از یک ساعت و نیم بدرازا انجامید. شاه که از طرف صاحب منصبان خودش از تحولات و روادید هند آگاهی‌ خوبی میداشت سوالات به جائی از من میکرد که متوجه شدم داشت صحت گزارش‌های رسیده به او را ‌می‌سنجید‌ که کدام یک از آنها اقرار شده و کدام گزارش فاقد اعتبار می‌باشد. این گفتگوی دقیق و طولانی را راستش خودم هم انتظار نداشتم. میبایستی اقرار کنم که واقعا تحت تأثیر دانش و علاقه شخصی‌ پادشاه رفتم که حاکی از مطالعات زیاد و مصاحبات بی‌ شمار می‌بودند. علاقه شخصی‌ او را من کمتر در پدرش می‌دیدم. شاید هم به آن دلیل که لایحه هند یک واقعه امروزه میبود و سالیان پیش در مّد نظر نبوده

در آن سال من با پادشاه ادوارد هشتم چندین ملاقات داشتم که اغلب آنها به صورت غیر رسمی‌ و ضیافت‌های شام منزل دوستان مشترک یا اعضای خاندان سلطنتی صورت میگرفت. من او را مردی با شخصیت و جدی و آری از هر گونه بی‌ احترامی و لودگی جوانی‌ می‌دیدم. حتی هنگام شنیدن شوخی‌ و مزاح از جانب اطرافیان به سختی محظوظ می‌گردید. من پادشاه ادوارد هشتم را فردی وظیفه شناس و نکته سنج یافتم. او همیشه به همراهی همسرش خانم  والیس سیمپسون که دیگر با عنوان داچس ویندزور خوانده میشد در مجالس حضور میافت. ادوارد بالاخره در دسامبر همان سال طی‌ نامه‌ای که وزرای ارشد انگلستان می‌گفتند بدست هاردینگ نوشته و تدوین شده بود در کاخ بلودیر به امضای خود و شواهد از جمله برادرش رسانید و پس از خطابه‌ای به ملت انگلستان و ممالک دومینیون  از سلطنت کناره گرفت و با خانم سیمپسون در پاریس رحل اقامت افکنده تا آخر عمر در کنار همسرش زندگی‌ نمود. از وی در دربار انگلستان با عنوان قدیمش دوک ویندزور یاد میشد نه‌ ادوارد هشتم

شاهزاده آلبرت پس از استعفای برادر و با نام جرج ششم در دسامبر همان سال تاجگذاری نمود و تا سال ۱۹۵۲ سلطنت نمود. قابل توجه است که پدرش جرج پنجم نیز مانند آلبرت برادر دوم می‌بود که به سلطنت رسیده بود. برادر بزرگتر پادشاه جرج نیز بر اثر انفلوانزا از دنیا رفته بود و پدرشان ادوارد هفتم جرج را به جاینشینی خود گماشت آنروز در کاخ سن جیمز من در غم ادوارد پدر شریک بودم و شاهد تنزل توان و خویشتن داری او پس از مرگ پسرش بودم

در بهار آنسال به ژنو بازگشتم. پادشاه ادوارد تلفنی با من صحبت کردند و از کوشش‌هایم در راه رسانیدن صلح و آرمان‌های لژیون ملل قدر دانی‌ نمودند. در صدای شاه اضطراب و تشویش به خوبی محسوس می‌بود. او ضمنا به من اطلاع داد که به احتمال زیاد بار دیگر سفر من به انگلستان با پادشاه جدیدی رو به رو خواهم شد. من به او قوت قلب دادم و او را در تصمیم غیر قابل برگشتش حمایت نمودم. ادوارد و خانم والیس تا آخر عمر در پاریس اقامت نمودند و یک زندگی‌ آرام و بی‌ دغدغه‌ای را ادامه دادند

پادشاه قدیم و دوک ادوارد جدید و همسرشان خانم والیس که همچنان لقب داچس را دارا بود هر چند گاهی‌ در جنوب فرانسه از من و همسرم دیدار به عمل می اوردند. یک ملاقات نهار طولانی‌‌ را نیز به اتفاق یکدگر در برلین صرف کردیم که هیچوقت از خاطر نمی‌برم. در آن Image result for edward eighthروز پائیزی دوک و داچس ویندزور با علاقه تمام به گفتگو در باره مسائل و روادید روز می‌پرداختند. دوک از اینکه سلطنت برادرش را بر جای او تائید کند آبائی نداشت و بارها از جرج ششم به خوبی و با مسرت یاد نمود. دوک ادوارد  و همسرشان خانم والیس اغلب دستهایشان در دست هم بود و من آن زوج را واقعا عاشق یکدیگر می‌دیدم و شاهد یک نمونه کلاسیک پیروزی عشق بر قدرت بودم. داستان عشق ادوارد و والیس بی‌ شباهت به داستانهای عشقی‌ کلاسیک نبود. رومئوو و ژولیت، آنتونی و کلوپترا، و البته داستان شیرین و فرهاد در زبان فارسی‌، در قصیده‌های تاثیر گذرانده و عمیق شعرای پارسی زبان به خصوص حافظ و از عاشق و معشوق و خلوص نیت عشاق و میل قوی در باهم بودن به اخص که با عرف و فرهنگ آنان در تناقض باشد و به اصطلاح رسوای زمان باشند. آندو واقعا عاشق یکدیگر بودند. آن عشق مشمول مرحمت خدواندی قرار داشت که به آنان حلال کرده بود. ادوارد به نظر نمی‌رسید که از ازدست دادن مقام و قدرتش به عنوان امپراطور بریتانیای کبیر و ممالک دومینیون پشیمان باشد

همانطور که جلوتر اشاره کردم برادر ادوارد، آلبرت، تحت نام جرج ششم در دسامبر همان سال یعنی ۱۹۳۶ تاج گذاری نمود. جرج را نیز مانند برادرش شخصیتی‌ بس آرام و بر حذر میدیدم. او در هر کجا که میرفت همهImage result for edward eighth  را میدید و از مّد نظر میگذرانید. تجزیه و تحلیل‌های به جأ و مناسب میاورد و به زیر دستان با مهربانی و دیسیپلینی که در ادوارد هم میدیدم رفتار مینمود. همانطور که پدری سختگیر و مهربان بود برای مردمانش نیز پادشاهی تیز بین و نکته سنج می‌بود که اشتباهات را نمیتوانست تحمل کند و از کژی و سستی صاحب منصبان به آسانی نمیگذشت. مشوق و حامی‌ همیشگی‌ او همسر جوان و باهوشش بود که در زندگی‌ دربار و در میان مردم از مدیریت و در عین حال آن چارم مخصوص به خود بر خوردار می‌بود. بلی ملکه الیزابت اول که امروزه به ملکه مادر معروف میباشد زنی‌ از هر نظر شایسته و مدبر می‌بود که به خصوص در دوران هولناک جنگ جهانی‌ دوم و بمباران‌های پیاپی لندن و شهر‌های انگلستان توسط نیروی هوایی آلمان، پا به پا در کنار همسر و مردمش بود

دوک ادوارد در ۱۹۳۷ سفری به آلمان هیتلری نمود که آنزمان هنوز به دشمنی نکشیده بود و آن دیدار برادر تاجدارش را خوش نیامد. من نیز از پی‌ مأموریتی از طرف لژیون ملل در جستجوی راه حلی‌ برای آشتی‌ دادن آلمان با انگلیس و فرانسه به Related imageبرلین رفته بودم. بر همه واضح و مبرهن می‌بود که ژاپن جنگ را در آسیا و با هدف تسلط کامل بر چین و جزائر اقیانوس شروع کرده بود ولی‌ هنوز امیدی در اروپا برای صلح وجود داشت. در مورد علاقه آلمان به شراکت جنگ با ژاپن نگران بودم و به این دلیل بود که هدف عمده مسافرتم به آلمان مصاحبه با چنسلر آدولف هیتلر می‌بود و تشویق وی در نگاه داشتن صلح و رفع و حل و فصل اختلافات به صورت دیپلماتیک و مذاکرات. آن هنگامی بود که با سمت پرزیدنت لژیون ملل به آلمان هیتلری سفر می‌کردم

ملاقات من با هیتلر به صورت نیمه رسمی‌ و خالی‌ از تفنن بود. جواب هایی که دریافت داشتم نیز مخلوطی از امید و نامیدی را شامل میشد. سعی‌ در بازگرداندن نماینده آلمان به لژیون ملل داشتم و ابراز امیدواری نمودم که آقایان بهتر است با مذاکرات و مناظرات پشت میز اختلافات را حل و فصل نمایند به این دلیل است که لژون ملل بوجود آمده و دنیا از یک جنگ جهانی‌ به ستوه آمده و مردم اروپا از هردو طرف خسته و زخم خورده هستند. ولی‌ در دلم می‌دانستم این حرفها به گوش هیتلر نمی‌رفت پنداری که چنسلر هیتلر از این گوش سخنان مرا می‌شنید و از گوش دیگر بدر میکرد

اواخر آنسال در انگلستان بودم. در آن سفر مانند همیشه در میهمانی شامی که برایم در کاخ بوکینگهام ترتیب میدادند به حضور پادشاه جرج ششم رسیدم. او ظاهرا مرا دعوت کرده بود که از گفت گویم با هیتلر برایش بگویم ولی‌ در اصل بیشتر مایل بود از گفتگویم با برادرش، دوک ادوارد بگویم. او خیلی‌ صاف و ساده پس از صحبت‌ها به ناگهان پرسید: آیا برادرم را دیدی؟ که من جواب مثبت داده در مقابل چشمان کنجکاوش اضافه نمودم که دوک احترام کامل را برای سلطنت برادرش به عنوان  پادشاه بریتانیا بروز میداشت. هنگامی که به اطلاع پادشاه رسانیدم که چقدر ادوارد از برادر تاجدارش به خوبی یاد میکرد و برای بقای سلطنت جرج ششم دعا کرده بود جرج  نفسی به راحتی‌ کشید و از من برای این خبر امید بخش تشکر نمود. از اینکه برادرش سلطنت را به وی حلال کرده شاه بسی تحت تأثیر قرار گرفته بود و من نیز خوشحال که خاطر او را مطمئن می‌دیدم

آیا لژیون ملل قادر می‌بود صلح را بر قرار سازد؟ این سوالی بود که میان نمایندگان مطرح می‌بود و جوابی برایش نداشتیم. هرچه بود می‌دانستیم که احتمال وقوع جنگ دوباره در اروپا موضوع اصلی‌ و سوژه عمده مورد بحث میان نمایندگان و دولت مردانشان بود به خصوص نمایندگان فرانسه و انگلیس به نحو خستگی‌ ناپذیری در این باره به مباحثه می‌پرداختند.  پس از مدتها سر و کله زدن‌ها با یکدیگر که به خصوص برای من در مقام پرزیدنسی لژیون ملل درد سر‌های بسیاری تولید نموده بود که کمترین آن دوری از خانه و خانواده‌ام می‌بود، بالاخره انگلیسی‌ها به نحوی به مقصود خود رسیدند و قرار شد نخست وزیر وقت انگلستان، آقای نویل چامبرلین موافقت نامه‌ای را با چنسلر آلمان، آدولف هیتلر از طرف کشImage result for edward eighthور‌های عضو لژیون ملل به امضای طرفین برساند. آن قرار داد تاریخی که در مونیخ به امضای طرفین رسید قسمتی‌ از چکسلواکی را به آلمان ملحق مینمود بلکه هیتلر از این امتیاز و گشایش کشورش خوشنود و دست  از سر بقیه‌ بردارد. مخالفت شخصی‌ من به باج دهی‌ به هیتلر به جائی نرسید. حرص و طمع هیتلر را من هنگام ملاقتم با وی در چشمانش می‌دیدم. هیتلر آن پیشنهاد را در آن زمان پذیرفت و به ریش آقایان خندید. کلاه گشادی  به سر آقایان رفت

ولی‌ لعنت مردم چک و سلوواک قرار داد مونیخ را به هردو طرف حرام کرد و جنگ جهانی‌ دوم یک سال بعد از موافقت نامه چامبرلین – هیتلر  شروع شد. مسئله آلمان را میبایستی از قدیم تر‌ها نگاه کرد. از دورانی که از برای کسب به اصطلاح پرستیژ بر ملاک تعداد و وسعت ممالک مستعمر تحت حکومتشان با فرانسه و انگلیس رقابت داشتند و روس‌ها نیز در این میدان وارد شدند. این وسط سر آلمان از بقیه‌ قدرتمندان دنیا در داشتن سهم محترمی از ممالک  جهان دو و سه‌، تا حد زیادی بی‌ کلاه مانده بود و این حقارت را به خصوص در آفریقا که در دسترس بیشتر اروپا می‌بود بیشتر احساس مینمودند

آن احساسات و کسر شأن ها پس از شکست آلمان در جنگ جهانی‌ اول و به خصوص پس از معاهده ورسای که مقصر جنگ را فقط و فقط آلمان شناخته بود به مراتب رو به افزایش نهاد در صورتیکه ابدا به نظر من منصفانه نبود که آلمان به تنهایی محکوم شناخته شود و همه دنیا انگشت‌های تهمت و افترا به آن مردم فلک زده نشان دهند. همه ممالک در گیر جنگ به نحوی مسئول میبایستی شناخته شوند به خصوص روس‌ها که در شقاوت و بی‌ رحمی دست کمی‌ از آلمان‌ها نداشتند. هنگامی که آن سفیر نادان تزاری، ایسولسکی در پاریس به من میگفت ” این  جنگ من است ” حالم نزدیک بود به هم بخورد. یا آن سازونوف مغرور و جاهل و مانند او بودند در دست گاه امور خارجی‌ تزار که بالاخره سبب اضمحلال کشور، امپراطوری و قشر خود شدند

هنوز امضا‌های پای عهدنامه ورسای خشک نشده یک گروه منتقد دیگر نیز به مخالفان آن اضافه گردید و آن روشنفکران چپ گرای انگلستان می‌بود که تهمت به آلمان را به تنهایی منصفانه نمی‌‌انگاردند. آنها که تا حدی تحت تأثیر نوشته‌های دو پهلوی جان مینارد کینز قرار میداشتند به آن معاهده سال ۱۹۱۹ به شدت معترض می‌بودند و تا ظهور هیتلر و جنگ جهانی‌ دوم از منتقدان پر سر و صدای عهد نامه ورسای بودند که به طور غیر مستقیم نیز اساس نامه لژیون ملل را به زیر سٔوال می‌برد چون از پیامد‌های معاهده ورسای تأسیس لژیون ملل نیز می‌بود

از طرف دیگر راستی‌‌های روشنفکر نیز به سهم خود به عهدنامه ورسای اعتراض میداشتند و حتی انتقادات خود را فراتر برده و به سوی لژیون ملل کرده اساسنامه آنرا به زیر سٔوال می‌بردند. بسیاری بودند که با مردم آلمان همدردی میکردند و آنانرا از دولت و حاکمیت دیکتاتوری قیصر جدا می‌دانستند از جمله خود من. ولی‌ آن بدان معنی نمیباشد که بروند در مجامع روشنفکران پاریس و لندن و نقشه بکشند که چگونه تیشه به ریشه لژیون ملل زنند

البته میبایستی اقرار نمود که تا حدی نیز آن اتهامات به لژیون ملل به جأ می‌بود. از قرار معلوم هیچ یک از آقایان نمایندگان ملل پیروز در جنگ به سهم خود راضی‌ نبودند و این جدال دائماً در روادید روزانه لژیون آشکار بود. همانطوری که در تاریخ معاصر می‌نگرم درد سر‌های مجلس لرد‌های ۱۸۲۰ بر سر دعوای تقسیم اراضی‌ باز تکرار میشد. آن زمان نیز از اتحاد مقدس الکساندر اول ۱۸۱۵ ایده میگیرند. تاریخ تکرار میشود. به لرد هالیفکس در نشستی آن مثل معروف را آوردم: شما نمیتوانید از خس و خاشاک پارچه ابریشم ببافید

تاریخ هیچگاه آن خشونت و بی‌ رحمی ژاپن را در ننکین فراموش نخواهد کرد. چه قتل‌ها و تجاوز‌های به عنف زنان و کودکان که در آن پایتخت جمهوری چین که تسوط سربازان ژاپنی ثبت نشده. آنها حتی آنقدر احمق بودند که از عکاس‌های شهر برای عکس برداری قتل‌ها و تجاوز‌ها و چاپ فیلم‌ها استفاده میکردند که از قرار عکاسان از هر عکسی‌ دو نسخه چاپ مینمودند و برای خود کلکسیونی از ثبت جنایات ژاپنی‌ها در ننکین در دوران جنگ دوم سینو ژاپنی تهیه نموده بودند که بعد‌ها آن تصاویر در لژیون ملل به عموم نمایندگان و خبرنگاران نشان داده شدند و کپی‌ها از آن تصاویر وحشتناک برداشته شد و با این حال امپراطور ژاپن از وقوع آنها ابراز بی‌ اطلاعی مینمود حتی با وجود این اسناد معتبر. در دسامبر ۱۹۳۷ ژاپن حمله را آغاز و در طول سال ۳۸ می‌دانستم ششصد هزار کشته بر ارتش یک میلیونی چین وارد شده بود. وحشتناک بود. ژاپنی‌ها یک دهم آن تلفات را نیز متحمل نشده بودند. در تعجب بودم چگونه در مدت زمان کوتاهی ژاپن توانست خود را به یکی‌ از پر قدرت‌ترین و با تکنیک ترین و متجاوز‌ترین ارتش‌ها قرار دهد و دنیا را شگفت زده کند

هنگامی که مسئله جنگ سینو ژاپنی به لژیون ملل راه پیدا کرد من از سرّ جان سیمون، وزیر امور خارجه وقت انگلستان که به دعوت شخصی‌ من به همایش لژیون ملل به ژنو آمده بود ابراز داشتم که به عنوان یک آسیأی و نماینده هند من به این مسئله بسیار تأکید می‌کنم چون آنرا خطر گسترش به هندوستان نیز میبینم. او نیز موافق بود که من به عنوان نماینده هند که با چین مرز طولانی‌ میدارد و به عنوان ریاست لژیون ملل دست به مذاکرات مستقیمی‌ با هییت چین و ژاپن به طور جداگانه و سپس توأما و با حضور دیگر نمایندگان ترتیب دهم و آنان را از این مشکل برهانم چون هرچه بود نام دولتمردان اروپای غرب، به خصوص انگلیسی به مذاق هیچ کدام از آن ملل آسیأی خوش نمی‌آمد و آنها به شخصی‌ مثل من اعتماد داشتند. من به سختی موفق شدم نمایندگان چین و ژاپن را کنار هم بنشانم و سه‌ نفری به کنار یکدیگر به توافق هایی دست یافتیم. عکسی‌ هم از این ملاقات تاریخی موجود است

منتها توجه جهانیان به مسئله چین و ژاپن محتاج برقی‌ درخشان تر از فلش آن عکاس روزنامه‌ها می‌بود. چین و ژاپن بر خلاف تمامی سعی‌ و کوشش جامعه بین الملل، لژیون ملل و شخص من که به گونه‌ای متداوم و خستگی‌ ناپذیر ما بین دو نماینده کشور‌های نام برده و در نشست و برخاست‌ها در تلاش بدست آوردن راه حلی‌ برای برقراری صلح در تلاش بودم آندو کشور مطرح آسیای شرق با همدیگر کنار نیامدند که نیامدند. خیلی‌ زود پس از مذاکرات لژیون ملل نماینده ژاپن لژیون را برای همیشه ترک کرد و چندی پس از آن‌ جنگی عظیم میان دو کشور چین و ژاپن شروع شد

منچوریه از چین جدا گردید و ژاپنی‌ها یک دولت دست نشانده در آن برپا نمودند و شخصی‌ از خاندان امپراطوری قدیم چینی‌ را در رأس آن گماشتند که می‌گفتند می‌توانست امپراطور چین باشد. پس از آن نیز جنگ بین نیرو‌های امپراطوری ژاپن و جمهوری چین به سرکردگی ژنرال چیانگ کای – شک به گونه‌ای وقفه ناپذیر ادامه یافت تا اشتباه بزرگ ژاپن با حمله به بندر پرل هاربر در ۱۹۴۱ که پای آمریکا را نیز به میان کشانید و غول خفته‌ای را بیدار نمود

خدا را شکر مینمایم که چنین موقیتی را به این بنده ا‌ش عطا نمود و مرا قرین رحمت خود نمود. در دوران عضویت و ریاستم در لژیون ملل من متوجه امر مهمی‌ شدم که در هیچ کلاس علوم سیاسی پیدا نمیکنی‌ .. که شخصیت‌های افراد دست اندر کار همانقدر مهم است که چهارچوب قوانین و سیاسات مربوط به آن‌. در حین خدمتم به لژیون من با شخصیت‌های نادر زمان خود آشنا شدم و از آنان درس‌ها آموختم. یکی‌ از آن افراد نادر دبیر کّل لژیون ملل سرّ اریک دراموند می‌بودند که فردی لایق بودندImage result for sir eric drummond در شرأیطی بس مشکل. او نه تنها می‌دانست که مانند سکه هر شکایتی دو رو دارد و میبایستی حرف‌های متهم را نیز شنید او تمام زوایای ممکنه را در بر رسی‌ یک ادعا یا شکایت جستجو و مرور مینمود. در ملاقات هایی که با سرّ دراموند داشتم به این امر پی‌ بردم که او شخصیتی کم نظیر در تحمل شرائط سخت و در هم مراحل تصمیم گیری در سرنوشت یک ملت و کشورش فردی قابل اطمینان و منصف می‌بود. وی همواره صلاح را در حق می‌دانست نه صلاح مملکتی خودش. دراموند پاسدار خوبی برای حفظ اساس نامه لژیون ملل بود ولی‌ باز با تمام این احوال قدرت اجرائی دراموند محدود بود و نمیتوانست به آنچه میخواست برسد. آن گسترش و افزایش تعداد اعضای لژیون را نیز شامل میشد. بودند کشور هایی که هنوز عضو نبودند. ما به نمایندگان بیشتر و توان رای اکثریت نیازمند بودیم و نمایندگانی که جای نمایندگان رفته را پر کنند

از افراد نادر دیگری که به خاطر دارم چنسلر آلمانی، برونینگ بود که به عکس دراموند شخصیتی‌ غمگین میداشت. زیر بار غیرت آلمانی خود و دیانت مسیحی‌ کاتوکیک که سخت بدان پایبند می‌بود شاهد روز افزون ضعف هیندرربرگ که پرزیدنسیش را مدیون ارادتش به او می‌دانست میبود و مبدل به شخصیتی‌ بدبین شده بود و اکنون افزایش عقاید نازیسم را شاهد می‌بود. بنزز یکی‌ دیگر از این اشخاص بود. او به خوبی می‌دانست که هر طور شده بایستی دل جمعیت آلمانی مقیم کشورش، چکسلوالی، را بدست آورد و خواهان الصاق آن ناحیه آلمان نشین مملکتش به آلمان نبود صرفاً چون آلمانی نژاد هستند. آنها آنجا مهاجرت کرده بودند و به مرور زمان برای کشت و فلاحت به آن مناطق رفته ساکن شده بودند. خوب به چلسلواکی چه مربوط که خاکش را بدهد به آلمان؟ او از اینکه احساسات ناسیونالیستی ژرمن مرز و بوم نمیشناسد و تمامی آلمانیان ساکن نقاط دیگر دنیا را در بر میگیرد برایم بارها سر میز قهوه و نهار صحبت میکرد و نظر من را جویا می‌بود. چه عرض کنم، من نه‌ آلمانی هستم و نه‌ یک چک یا سلواک، من یک فرد آسیأی هستم با مشکلات خود ولی‌ با وی همدردی مینمودم

دیگر از کسانی‌ که در اوائل شغلش در ژنو با او برخورد کردم از آقای آنتونی ایدن میتوانم یاد کنم که نقاط مشترکی با هم داشتیم در دیدمان به مسائل دنیا به خصوص آسیا. وی که دانشنامه ا‌ش را در آکسفورد در رشته شرق شناسی‌ Image resultاخذ نموده بود مانند من به زبان فارسی‌ علاقه داشت و دوست مشترکمان دکتر  ای جی‌ براون، صاحب نظر برجسته زبان فارسی‌ می‌بود. این علائق مشترک بین ما بود که بیشتر من و آنتونی ایدن را به هم نزدیک مینمود تا مقام‌هایمان به عنوان نمایندگان بریتانیا و هند در لژیون ملل. رفتار متین و معقول او به من وعده هایی در آینده شغلی‌ وی به عنوان یک دولتمند برجسته میداد کما اینکه وی خیلی‌ زود به مقام‌های وزارت امور خارجه انگلستان و نخست وزیری بریتانیای کبیر رسید. او هنگامی که معاهده تفاهم و همکاری با هیتلر را چمبرلین در مونیخ به امضای خود و هیتلر رسانید برای اعتراض به عهدنامه مونیخ از سمت خود به عنوان وزیر امور خارجه استعفا داد ولی‌ مدتی‌ بعد به پست خود بازگشت و در تمامی دوران جنگ جهانی‌ دوم بر این منصب باقی‌ ماند. همین اواخر بود که با چالشی بس نیرومند رو به رو گردید و آن از سوی ایران و نخست وزیر منتخب آن کشور آبا و اجدادی من، دکتر محمد مصدق که از خاندان قاجار قوم و خویش می‌شویم میباشد که به ملی‌ گشتن صنعت نفت در ایران انجامید و رهائی ایران و مصر ظرف یک هفته از یوغ بریتانیای کبیر. ایدن از قرار در جواب دوستی‌ که پرسیده بود چه احساسی‌ دارد  با خونسردی گفته بود: هفته بدی بود

سال ۱۹۳۵ مسئله عمده لژیون ملل مسئله اشغال اتیوپی توسط ایتالیای موسولینی می‌بود که اکتبرشروع گردید و تمام سال ۳۶ ادامه یافت. موسلینی به دلائلی که در موردشان اشاره نمودم نه تنها به دنبال پرستیژ مستعمراتی در آفریقا می‌بود بلکه حبشه بر خلاف لیبی‌، از زمین‌های حاصل خیز و آب و هوای مدیترانه‌ای بر خوردار می‌بود که در بیابان‌های لیبی‌ کمتر یافت میشد. این اشغال به همان اندازه وقت و انرژی جلسات لژیون ملل را به خود اختصاص داد که جنگ چین و ژاپن در منچوریه. چون هردو کشور عضو لژیون ملل بودند ولی‌ ما نه‌ توانستیم ایتالیا را از خر شیطان پیاده کنیم که به حبشه حمله نکند ونه قدرت دفاع از امپراطوری ابیسینیا را دارا می‌بودیم. آنجا بود که من احساس می‌کردم لژیون ملل از آن اعتبار سابقش بر خوردار نمیباشد و افول آن سازمان را در افق زمانه میدیدم موسلینی به فکر مهاجرت دادن بخشی از جمعیت رو به افزایش ایتالیا می‌بود که در آن نوار ساحلی حاصلخیز رحل اقامت افکنند

مردم ایتالیا که به نسبت به همسایگان اروپائی‌شان زیر سطح متوسط زندگی‌ میکردند سه‌ انتخاب جلوی رویشان داشتند.. اول اینکه در ایتالیا بمانند و با همان زندگی‌ که به آن‌ خو گرفته اند بسازند، دوم به آمریکای شمالی‌ مهاجرت کنند و شهروندان آمریکا یا کانادا بشوند، و سوم آنکه در آفریقا اقامت نمایند و در زمینهای ساحلی الجزایر، تونس، مراکش، مصر و اتیوپی  به کشاورزی مشغول شوند و صاحب زمین خود باشند

موسولینی بدون رودربایستی با سایر ملل عضو لژیون و با سخنرانی‌های پر حرارت و مشت‌های در هوا در شهرها ی ایتالیا توانست از محبوبیت و طرفداری اکثریت مردم بر خوردار شود و حمله به اتیوپی را بدون آنکه از قوای انگلیس و فرانسه در سودان‌های خود واهمه‌ای داشته باشد آن کشور بلا دفاع را تصرف نماید. البته اتیوپی نیز در معاهده مونیخ چمبرلین مطرح شده بود و من غیر مستقیم احساس بر آن میرفت که اتیوپی نیز مانند اشغال قسمی از چکسلواکی توسط آلمان، یک قربانی‌ای بوده باشد که جلوی آن دیکتاتور انداختند بلکه دست از جاه طلبی‌های آینده ا‌ش بر دارد که عکس آن‌ ثابت گردید. مردم بیچاره حبشه با دو راه روبرو بودند یا تن‌ به سازش در نهند و زیر ستم سربازان موسولینی به زندگی‌ مشقت بار خود ادامه دهند یا اسلحه برداشته نومیدانه با ارتش موسولینی بجنگد. هیچکدام از انتخاب‌ها به مذاق آن مردم فقیر ولی‌ مغرور‌ سازگار نبود. آنها تسلیم را برگزیدند چون چاره بهتر نیافتند

حدس میزدم دارد عمر لژیون ملل به سر میرسد. نمایندگان با هم سر سازگاری نداشتند. نماینده انگلیس و فرانسه بسیار اختلاف پیدا میکردند. چهار سال قبل از شروع جنگ جهانی‌ دوم میشد. روسیه شوروی نیز که قلمرو خود را مانند آلمان نازی در خطر تقسیم میدید به پیامد‌های لژیون به چشم دیگری مینگریست. به یاد میاورم جمله لیتیوف را در بیانیه اصول کشورش روسیه که میگفت: صلح غیر قابل قسمت است. با تمامی انتقاد هایی که از اتحاد جماهیر شوروی بارها شنیده ایم ولی‌ بر یک امر نمیتوان منکر شد و آن حس قوی اتحاد میان مردمان روسیه. آلمان نازی نیز دارای همین خاصیت می‌بود. آنها به هیچ وجه زیر بار جدائی ولایاتشان نمی‌روند. معاهده ورسای نمایانگر این افکار است و گواه دهنده قرار‌های بعد از جنگ اول جهانی‌. حتی آلمان نیز قسمت نشد بلکه طلبکار هم شد البته آنها هیچوقت قبول نداشتند که مسئول جنگ فقط آلمان است، آنها نیز انگشت اتهام به این سوی میز دراز میکردند و مدعی می‌بودند که درگیری هایی از طرف دول متفق باعث و بانی‌ شروع جنگ شده

 در این مورد میتوانید به عهد نامه لکارنو مراجعه نمایید و یاداشت‌های لرد د آبرن سفیر بریتانیا در برلین که چندین ضیافت را به اتفاق همسر زیبایشان حضور داشته از مصاحبت با آن زوج دانشور و روشنفکر مسرور گردیدم. یک روز هم در مونت کارلو من به اتفاق لرد د ابرن و استرسمن نهار پر مجادله‌ای را در هتل متروپل صرف نمودیم. استرسمن بی‌ رودر بایستی‌ رفت سر اصل مطلب که آلمان پس از جنگ در عهد نامه ورسای میبایستی دارای حقوقی باشد که در سیاسات کلونی‌های آلمانی نشین جدا از آلمان دخالت و حکمرانی کند و آنرا جزوی از خاک آلمان بداند. به همان ترتیب او همین حق را در یوگسلاوی و ایتالیا نیز خواستار می‌بود.‌ در اصلاح نامه عهد نامه لوکارنو سرزمین الساس – لررین را که آلمانیها از ۱۸۷۱ صاحب آنجا می‌بودند به آلمان واگذار گردید به شرطی که آلمان دیگر دست از احقاق ولایات دگر بردارد و در اصلاح نامه معاهده روی این مطلب تأکید شده بود ولی‌ آن محدودیت مورد قبول آلمان واقع نگشت

همین اصلاح نامه بود که بعد‌ها بهانه بدست آدولف هیتلر داد که حق آلمان پایمال شده. او برنامه انتقامش را به محض شکست کنفرانس‌های خلع سلاح با اشد هرچه تمام‌تر در ساختن اسلحه و تانک و هواپیما‌های جنگی شروع نمود ولی‌ در عین حال ادعا مینمود که او فقط آلمان قوی میخواهد که در دنیا به چشم احترام به آلمان نگاه شود و آخرین چیزی که در سر دارد براه انداختن یک جنگ دیگر است. او در ۱۹۳۳ و در سخنرانی‌های خود از اصول دموکراسی و یک حرکت غیر انقلابی‌ و اصلاح کننده داد سخن میداد و حتی نمایندگان ارسالی به لژیون ملل را افزایش داد. من درست بیاد دارم شبی در یک ضیافت رسمی‌ شام در ژنو به همراهی رهبران نمایندگان کشور‌های عضو لژیون در آن محفل حضور یافتیم. او موضوع ازدیاد آلمانی‌ها در لژیون را به من و در حضور همقطار آلمانیش به کنایه یادآور نمود و ابراز تعجب نمود. به اصطلاح خودمان به در میگفت که دیوار بشنود

اختلاف‌های انگلیس و فرانسه درلژیون سر اشغال اتیوپی توسط موسولینی آغاز شدند که یکدیگر را متهم میکردند که در مقابل ایتالیا در منطقه شرق آفریقا نأیستاد. البته نا‌گفته نماند که هردو پس از جنگ جهانی‌ از ارتشی زهوار در رفته برخوردار می‌بودند به خصوص که جریان خلع سلاح عمومی‌ دست و بال ژنرال‌ها را درخرید ناوگان و هواپیما‌های جنگنده کاملا بسته بود. کسی‌ را یارای جنگ با یکی‌ از خوداشان نبود. در آفریقا بله. میشد کشوری را اشغال کرد ولی‌ جنگ برای دفاع از آن‌ مقدون به صرفه نبود. حتی خود لرد لوید که از امپریالیست‌های سالخورده می‌بود و پرزیدنت لژیون ناوگان‌ سلطنتی می‌بود اذعان میداشت که ناوگان سلطنتی بریتانیا پس از جنگ و پس از  طرح خلع سلاح عمومی‌ از صلاحیت لازم برای مقابله در صحنه جهانی‌ برخوردار نمی‌باشد

در ژنو یک جو عجیبی‌ حکمفرما شده بود. همه از کار ایتالیا عصبانی بودند ولی‌ عملا نیز کاری از دستشان بر نمی‌آمد همانطور که در منچوریه کاری از کسی‌ بر نیامد و گذاشتند ژاپن در پهنه آسیای شرق یکه تازی کند. همگی‌ به نوعی‌ از این Image result for sir eric drummondبابت خیط بودیم.  روزی نهار را با آنتونی ایدن صرف میکردم به او ابراز داشتم که اگر میخواهد اساس نامه لژیون ملل درست انجام پذیرد، اگر میخواهد رأی نهأیی لژیون در دنیا معتبر شود، اگر مخواهد که تصمیم‌های لژیون بر اساس صلح و حق باشد، پس میبایستی از راه صلح با ایتالیا مقابله نماییم. سر میز به وی خاطر نشان ساختم که از دول عضو لژیون انتظار جنگ نباید داشت ولی‌ من راه حلی‌ به فکرم رسیده که شاید عملی‌ شود. پرسید چه فکر می‌کنم. پاسخ دادم آن فقط با تحریم اقتصادی ممکن میشود از راه تحریم کالا به خصوص صدور نفت به ایتالیا و از آن مهمتر، بستن کانال سوئز و سد معبر رفت و آمد کشتی‌‌های جنگی و بازرگانی ایتالیا ولو به ضرر ما نیز تمام شود. ایدن حرف مرا با حرکات سر تأیید نمود

پیشنهاد تحریم را اغلب نمایندگان میتوانستند قبول کنند ولی‌ مسدود نمودن کانال سوئز را بسیاری زیر بار نرفتند چه آن کار برای کشورهای متبوعشان با ضرر‌های بسیار توام میشد. بالاخره قرار شد که تحریم اقتصادی را بر ایتالیا تحمیل کنیم ولی‌ با تحریم صدور نفت مخالفت شد. پس از مدتی‌ متوجه شدیم تحریم‌های اجناس دیگر خم به ابروی موسولینی نیاورد. نماینده ایتالیا نیز ساکت نمی‌نشست و حتی جواب‌های قانع کننده‌ای هم میاورد از جمله در یک نشست از قول موسلینی به نمایندگان فرانسه و انگلیس گفت که به شما چه مربوط است؟ مگر خودتان کم در آفریقا ملک و مستعمره دارید؟ اجبارا غرور خود را فرو داده و به روی جلوگیری از شیوع جنگ در اروپا تمرکز نمودیم. قدرت‌های اروپا دست به تهیه یک تفاهم نامه زدند که به آلمان و ایتالیا از دید دشمن نگاه نشده باشد و تا آنجا که میتوانستیم سعی‌ بر آن داشتیم که از بروز جنگ دیگر جهانی‌ جلوگیری شود

همانطور که جلوتر به آن اشاره کردم در ۱۹۳۷ من دیداری با هیتلر در برلین داشتم. آن انتخاب شخص خودم به عنوان پرزیدنت لژیون ملل می‌بود نه از برای آنکه دفتر وزارت امور خارجه انگلیستان مشتاق این ملاقات نیز می‌بود. ولی‌ آنان را نیز پس از دیدارم با پادشاه جرج ششم در جریان گفتار‌هایم با هیتلر گذاردم. به آنان گفتم که هیتلر به روی اتحاد اتریش و آلمان پافشاری زیاد می‌کند. با توجه به آنکه خود او در اتریش بدنیا آمده او مدعی می‌بود که دو ملت خود را یک ملت میدانند و اکثریت قریب به اتقاق مردم آلمان و اتریش خواهان این یگانگی هستند. هیتلر مدعی می‌بود که  تمامی جامعه های آلمانی زبان و به قول خودش ژرمن نژاد میبایستی از حکومت دولت مرکزی آلمان برخوردار شوند که آن شامل زمینهأی در فرانسه و خود انگلیس هم میشد، حتی در آفریقا خواهان حکومت در تنگنیکا می‌بود چون سربازانش شانه‌ به شانه‌ سربازان آلمانی و به نفع آلمان جنگیده اند و سزاوار قدردانی‌ و خدمت دولت آلمان میباشند. به آنان خاطر نشان ساختم که هیتلر خواهان قدرت اداره ممالک دیگر در دنیا ست

خواسته‌های هیتلر در نشست‌های لژیون مطرح گردید. واکنش اغلب نمایندگان با تعجب و انکار نماین بود. کلمات نیش دار اتمسفر را گرفته بود حتی یکی‌ دو نماینده متلک هایی نیز انداختند و به آن خواسته ها پوز خند زدند. میبایستی اقرار نمایم که در تمامی آن بگو مگو‌های نمایندگان، انگلیسی‌ها با احترام خاصی‌ به مسائل برخورد داشتند و هیچ وقت کلمات تند و زننده از ایشان نشنیده ام. اصولا مردم بریتانیا را من مردمی روشندل و آزاده میبیبنم. هرگونه عقیده را اگر ساخت خودشان هم نباشد محترم میشمارند. درست است که بارها آنها را نکوشش نموده از اعمال آنان و کنترل و تسلط‌های دیرینه‌‌شان بر اقصی نقاط دنیا شکوه‌ها داریم ولی‌ بر این امر میتوان به انگلیسی‌ها اعتبار بخشید و آن پایه گذاری اصول دولت داری نوین است که بعد‌ها دموکراسی را نیز به آن بر حسب اجبار یا منظور، افزودند. بار‌ها شاهد رأی به حق افراد صاحب منصب بریتانیأی در صحنه جهانی‌ بوده‌ام با علم به اینکه آن تصمیم به ضرر مملکت خودشان تمام خواهد شد. آنها هرکجا رفتند از خود یک دولت بر اساس قانون بجای گذاردند. انگلیسی‌ها مردمانی هستند که بر اصل و نسب ارج مینهند و اصالت را جزوی جدا ناشدنی از دموکراسی میدانند. آنان قدر مسئولیت‌های اصالت را میدانند و از برایش، از برای عقاید و منطق خود جنگیده اند. آیا نیست ملتی که این تجربه‌ها را کرده باشد؟  ما نمیتوانیم آنان را ملامت نماییم صرفاً برای آنکه در کشور آبا و اجدادی ما آمدند و مردمان قرون وسطایی را به زور هم که شده به مردمانی هشیار با دولتی با قانون اساسی‌ مبدل ساختند. بلی این وسط سهم خود را نیز بردند و خوب هم بردند ولی‌ آیا نمی‌‌ارزید؟ این فقط انگلیسی نیست، همه به نوعی ته طلائی هستیم و منشأ آن هیچ چیز دیگری نیست به جز ذات بنی‌ بشر

هیچ یک از کشور‌های اروپائی قرنهای پیش را مانند انگلیسی‌ها در کشف جهان و مسافرت به نقاط نامعلوم دوردست ندیدم. البته پرتغالی‌ها و اسپانیأی‌ها و فرنسویان و وایکینگ‌های شمال اروپا هر یک به سهم خود در اکتشاف سرزمین‌های ناشناخته دست داشتند منتها مانند انگلیسی‌ها از مدیریت مدبر و دائم برخوردار نبودند و این امر به خصوص در تسخیر دنیای جدید، آمریکا بسیار حکم می‌کند. حتی بعد از استقلال ایالات متحده از زیر سلطنت پادشاه بریتانیا، آنها دوستی‌ و معاملات بازرگانی خود را ادامه دادند. من آن چسبند‌گی نامرئی بین افراد انگلیسی نژاد را از گروه مسیحی‌ کویکرز میدانم که از اوائل قرن نوزدهم در انگلستان قوت گرفت. آنها که در ابتدا تعدادشان اندک می‌بود بر اساس منطق و ایمان به اصول قومی و خانوادگی راه خود را در اقسا نقاط دنیا باز کردند. گروه مسیحی‌ کویکرز با وسواس و تعصب غریبی به منطق خود ایمان دارند و پنداری که بیشتر به خود ایمان ایمان دارند. مفاد و آرمان‌هاشان در همه جای دنیا مطابق یک قاعده و دقیقا انجام می‌پذیرن

همزمان با انقلاب صنعتی در انگلستان و در اوج عملیات کشف‌های دنیای ناشناخته بود که گروه کلیسای موعظه گران جامعه مذهبی‌ دوستی، با ملّاحان و سربازان هم سفر شده پای به پای آنان در سرزمین‌های دور و نزدیک موجودیت و فلسفه  خود را تثبیت نمودند. همینطور در آمریکا طرفدار بسیار پیدا کردند و به موعظه گری در خیابان‌ها و مجالس عمومی‌ می‌پرداختند. کویکر‌ها کم کم در بسیاری از قشر‌های بالای مملکتی طرفدار و مرید پیدا کردند و دارای سازمان دهی‌ منظم و آرم مخصوص هشت پر سرخ و سیاه تا حدی شبیه جک اتحاد پرچم انگلستان، که نشان دهنده تسلط یا هدف تسلط آنان بر اقسانقاط دنیا میباشد شدند. اعضای کویکر‌ در دنیا از حمایت و پشتیبانی کلیسای موعظه گران جامعه مذهبی‌ دوستی یا به قول خودشان آونجلیست‌ها برخوردارند. آنها تعیین کنندگان بسیاری از دولتمردان و روسای جمهور ممالک تحت استعمار بریتانیا می‌بودند

برگردیم به درخواست‌های غیر منطقی‌ هیتلر از دول اروپای غرب که در لژیون ملل و پس از مصاحبه من با وی مطرح گردید. طبیعتا آن درخواست‌ها محترمانه از طرف جامعه ملل متحد رد گردید و عصبانیت آن مرد شرور را برانگیخت. شش ماه پس از آن نشست و برخواست‌ها در ژنو هیتلر به اتریش لشگر کشید و ابتدا شهر محل تولدش، لینتز را و سپس شهر وین را تحت کنترل گرفت. وی سراسر کشوری را که یکبار سر مرز از ورود او برای دید و بازدید خود داری نموده بود در مدت چند روز به تسخیر خود درآورد. اروپا سعی‌ بر آن نمود که تسخیر اتریش توسط قوای آلمان را به اصطلاح زیر سبیلی در کند و ندیده بگیرد و آنرا به مانند یک کشور به اصطلاح ژرمن بشناسد. می‌دانستم که داریم خودمان را گول می‌زنیم. اروپای غرب به هیچ وجه مایل به رودر رویی با آلمان هیتلری نبود. اوائل تابستان ۱۹۳۸ بود که سر تا سر اروپا را ترس هیتلر و آلمان هیتلری برداشت. به خصوص که پشت مرز چکسلواکی سپاه عظیمی‌ آراسته و آماده حمله شده بود

در همان اوان بود که آقای ایدن از سمت وزارت امور خارجه استعفا داد و جای او را لرد هالیفکس پر کرد که زمانی‌ نایب سلطانه در هند نیز می‌بود. البته نخست وزیر وقت آقای نویل چمبرلین نیز هوایش را داشت و بر امور خارجی‌ به اتفاق وزیرش نظاره میداشت. چمبرلین که برخورد نرم تحریم ایتالیا را یک “دیوانگی وسط تابستان” وصف نموده بود با رهبر نازی ساکن آلمانی نشین سادتن لند، کنراد هنلین، در لندن ملاقات نمود که با اجازه از طرف دولت پراگ بود. هردو طرف مایل به دسترسی‌ به یک راه حل معقول می‌بودند به طوری که به غرور ملی‌ هیچیک از دو کشور ٔبر نخورد

در جلسات ملاقات بین کنراد هنلین و لرد هالیفکس لرد رانسیمن نیز حضور میافت. وی عضو سابق کابینه و یک عضو حزب لیبرال با کارنامه درخشان و سابقه خدشه ناپذیر می‌بود که سابقه طولانی وی در میانجیگری و طراحی تفاهم و توافق زبانزد خاص و عام است. لرد رانسیمن چندی قبل از آن ریاست هیئت نمایندگان انگلستان در چکسلواکی را به عهده داشت که بر سر مسئله آلمان – سادتن لند به تفاهم و تصمیم هایی دست یابند. ولایت سادتن لند در ۱۹۱۸ به ثبت رسید و آن هنگام امپراطوری مجاری – اتریشی‌ سسلیتانیان می‌بود که خود داشت از بین میرفت. آن ولایات به اتریش تعلق داشتند و همچنان نهاد ژرمن خود را در منطقه حفظ نموده بود و یک دولت ژرمن موراویا بر آن حکومت میکرد که به منظور حفاظت از علاقه‌های آلمان در آن منطقه فعالیت میکرد  ولایت ژرمن – بهیمیا نیز به همین ترتیب از دولتی هواخواه آلمان برخوردار می‌بود.  در زمان پرزیدنت آمریکائی وودرو ویلسون و بر اساس “چهارده نکته”  او در مورد خود مختاری مایل بود آنها مستقل شوند. این عقیده عملی‌ نشد ولی‌ آن ولایات به خاک چکسلواکی جدید الصاق گردیدند. هرچه بود دول پیروز در جنگ مایل نبودند آلمان بر آن دو ولایات حکمرانی کند

در انگلستان افکار عمومی‌ به سوی یک عمل رادیکال ولی‌ در عین حال صلح آمیز میرفت. در میان کسانی‌ که در سکنی نمودن مردمان آلمانی ساکن آن نواحی فعال می‌بود سرّ نویل هندرسون می‌بود که مانند لرد د ابرنن با تبحر‌های مخصوص به خود تلاش‌ در یافتن راه حلی‌ صلح آمیز بر سر مناطق موردویا و بوهیمیا مینمود. هندرسون  مانند د ابرنن درImage result for sir neville henderson معاهده چمبرلین دست داشت. وی که سفیر کبیر بریتانیا ی کبیر در آلمان نازی می‌بود در سال‌های ۱۹۳۷ تا ۳۹ در برلین فعالیت داشت. او سفیر قابلی‌ می‌بود که همچنان  سعی‌ مینمود با آلمان نازی از راه دوستی‌ وارد مذاکرات شود. حتی از او عکسی‌ هم با یونیفرم نازی موجود است. من و هندرسون چندین بار در ژنو پس از فعالیتش در برلین در کنار لرد د ابرنن ملاقاتهای رسمی‌ داشتیم. دوستی‌ من با سرّ هندرسون از زمان ۱۹۱۲ آغاز گردید که در سمت یک کارمند در سفارت انگلستان در سن پیترز بورگ مشغول به خدمت می‌بود. ما حتی سال هایی همزمان در مصر گذراندیم. چند سال بعد نیز در پاریس ما به گروه کوچکی تعلق داشتیم که گردهم آٔیی های مباحث ادبی‌ – هنری – ورزشی و فرهنگی‌ معاصر یا به قولی‌ مدرن برپا مینمودیم و یا در آنها شرکت مینمودیم. در آن مجالس به خوبی تأثیر نو آوری و نو خواهی آمریکای آنروزها  مشاهده میشد

در مورد مسکن دادن آلمانی‌ها و خواستن خود مختاری در مناطق آلمانی نشین چکسلواکی بحث‌های زیادی در محافل رسمی‌ و غیر رسمی‌ انگلستان در جریان داشت و مجله تایمز نیز مقالات زیادی می‌نوشت که اغلب توسط سر نویسنده آن زمان جفری داوسن و معاونش رابین بررینگتن – وارد که جاینشینش شد نوشته می‌شدند. بحث عمده بر سر این بود که آیا انگلستان لازم است که با آلمان برای نواحی منرویا و بوهیمیا وارد جنگ شود؟ آیا آن ماشه جنگ عظیمتری را نخواهد کشید؟ معاهده چمبرلین – هیتلر در مونیخ بعد‌ها در سال ۱۹۵۳ در دیلی تلگراف به عنوان یک معاهده شکست خورده تلقی‌ نمی‌شد. عهدنامه مونیخ که هیتلر آنرا زیر پای گذارد به عکس تصور عموم باعث پیروزی متفقین شد چه با اینکه از لحاظ اعتبار هیچ بود ولی‌ از لحاظ نظامی همه چیز بود. نظریه اساتید روابط بین المللی و حقوق سیاسی بر یک امر مشترک بود و آن عقب افتادن جنگ در اثر معاهده بود که هیتلر را برای مدتی‌ در رودربایستی گذاشت. حسن آن معاهده خریدن زمان مورد احتیاج وضروری برای باز سازی ارتش، ناوگان، و نیروی هوایی انگلستان می‌بود

به درخواست آقای جفری داوسن مقاله صفحه اولی‌ در تایمز نوشتم و معاهده مونیخ و کوشش‌های چمبرلین را ستودم و خدا را شکر می‌کنم که در سال ۱۹۳۸ به جنگ آلمان نرفتیم و از اینکه یک ملت دور افتاده از موطن جدّ و ابادیش تحت حکومت مرکزی سرزمین اصلی‌ خود باشد دفاع نمودم چه آن را در سرزمین خود، هندوستان بزرک به چشم میدیدم و مشکلات قانونی و دینی هندو‌ها و مسلمانان را از نزدیک شاهد می‌بودم. به عقیده اینجانب آداب و رسوم و فرهنگ یک ملت است که آنرا از دیگر ملل متمایز میسازد نه‌ محل سکونت افرادش

سالهای خدمت من در لژیون ملل و آن تلاش‌ها برای بر قراری صلح در جهان باعث شدند که در سال ۱۹۳۷ افتخار ریاست آن مجمع به من داده شود و در یک رأی گیری جملگی نمایندگان متفق الرای بودند که من پرزیدنت لژیون ملل شوم. وقتی‌ هم که مدتش به اتمام رسید در یک رأی گیری از من خواسته شد برای ترم دیگر همچنان پرزیدنت باقی‌ بمانم. من نیز این افتخار را پذیرفتم و با یاری خداوند متعال و رهنمود‌هایش آن وظیفه را که دیگر داشت خطیر میشد به عهده گرفتم. چرا این حرف را میزنم؟ چون لژیون ملل با شروع جنگ جهانی‌ دوم در ۱۹۳۹ متلاشی گردید و زحمات همگی‌ ما زحمتکشان صلح را به زباله تاریخ افکند

برای من که میبایستی گزارش اتمام خدمتم را به نمایندگان ارائه میدادم که پرزیدنت بعدی‌ آن را مطالعه کند مقداری وقت اضافی بود چون خودم آن گزارش را میبایستی تحویل می‌گرفتم ولی‌ مطابق اساسنامه میبایستی تهیه می‌گردید. این یک افتخار کم نظیر بود که من را خالصانه و خاضعانه دوباره در خدمت لژیون قرار داد در حالیکه همچنان وظایف امامت اسمعیلی و مسلمانان هند و نمایندگی هند در لژیون همه و همه روی هم تلنبار بودند و من دور از خانه و کاشانه می‌دانستم که همسر دلبندم شبهای زیادی را بدون من سر به بالین میگذارد و کودکم از نوازش‌های پدرش هنگام خواب محروم می‌گردید و آن برایم غم‌انگیز می‌بود. آن دوری پس از مدتی‌ دشوار شده بود هم برای فرزندمان و هم برای همسر عزیزم و به این دلیل بود که من و همسرم از فرانسه به ژنو نقل مکان کردیم و تصمیم گرفتیم  که در سویس اقامت نمائیم

جنگ جهانی‌ دوم

شروع جنگ جهانی‌ دوم برایم با شکست درونی‌ خودم همراه بود. آنهمه زحمات که در لژیون ملل متحد کشیده بودیم، آن دود چراغ خوردن‌ها و مباحثات و مصاحبات آن نشست‌های جنجالی و عهد نامه هایی که به امضا‌های مسئولین امر و صاحب اختیاران دهر رسید همه و همه به هدر رفت و زیر چکمه‌های ارتش آلمان و با حمله هیتلرImage result به لهستان به یکباره خرد و پوچ گردید. ساختمان مقر لژیون ملل به نحو رقت باری تهی و اسباب‌های داخل به هر طرف ریخته شده بود. خیلی‌ دلم سوخت. چه بیهوده و چه بی سرانجام. آن سکوت و تو خالی‌ بودن مقر لژیون ملل پنداری طعنه‌ای می‌بود به ذات بنی‌ بشر در جنگ طلبی. جنگ غریزه است و از عقل سر چشمه نمیگیرد. مانند حیوانات که غریزه شکار دارند برای سیر کردن شکم خود و خانوار خود ولی‌ انسان به اصطلاح شکمش سیرمونی ندارد. صلح غنیمتیست گران که پنداری با صلح بدست نمیاید

باز فرانسه‌ و انگلیس خود را رو در روی با آلمان می‌دیدند. همان نسلی که یکبار آلمان را شکست داد دوباره میبایستی دست به اسلحه برده به جنگ با آلمان بشتابد. با اینکه دولت سویس در تعهدی که با من داشت مرا از هر گونه فعالیت سیاسی باز میداشت ولی‌ آن تعهد در ۱۹۳۹ شکسته شد چون من داشتم از پیروانم در هر کجای دنیا که هستند میخواستم با نیرو‌های متفق همیاری کنند و از پیوستن به قوای محور که آلمان، ایتالیا، و ژاپن را شامل میشد بپرهیزند. از دید من فرق عمده بین جنگ‌های جهانی‌ اول و دوم در این امر می‌بود که شکر خدا در دومی ملت مسلمانی در آن دخالتی نداشت. نه امپراطوری عثمانی بود و نه‌ خلیفه مسلمین سنّی که جنگ را جهاد اعلام نماید و باعث و بانی‌ کشته شدن تعداد بیشماری از شهروندانش شود و نتیجتاً اضمحلال خود را. نقش من به عنوان میانجی دیگر مطرح نبود و آن بار بزرگی را از روی گرده‌ام بر میداشت. فعالیت سیاسی من در زمان جنگ جهانی‌ دوم محدود به انتخاب شخصی‌ من میشد. من به مانند یک شهروند عادی فقط نظریات شخصی‌ خود را در مجالس و محافل ایراد مینمودم یا در جرائد به چاپ میرساندم

پایداری یک صلح بلند مدت فقط و فقط به آینده آلمان بستگی میداشت و چگونگی‌ سرنوشت آن مردم فلک زده و باهوش. هشتاد میلیون مردم صنعتگر، تحصیلکرده، و مصمم به باز سازی مملکتشان آماده اند که از نواحی پراکنده در کوهساران آلپ و ویستلا و کرانه‌های دریای شمال و دیگر نقاط اروپا بازگشته کشورشان را از نو بسازند. همینطور برای ایتالیای بعد از موسولینی و جاه طلبی‌های امپراطوری اودر آفریقا. او دریای مدیترانه را دریای خودمان، می‌نامید و کلام معروف سزار‌های روم رابه کار می‌برد. . . ماری نسترو

Image resultبنیتوموسولینی با تمامی جنایاتش علیه نسل بشر که عمده آن‌ با همدستی و شراکت با آلمان هیتلری می‌بود آدم حساس و با هوشی بود. هیچکدام از این دیکتاتور‌ها احمق نبودند. آنها حتی میتوانند از نوابغ باشند که به نحوی به آن راه و آرمان روی آوردند. مسولینی فرد موقعیت شناسی‌  می‌بود که فرصت ما بین دو جنگ جهانی‌ را غنیمت شمرد و رویا هایش را در به قدرت رسیدن در میهنش به حقیقت رسانید.  آرمان ناسیونالیستی او را میتوانم با حرکت مذهبی‌ “وسلی” در انگلستان قرن هژدهم همردیف کنم. هیچکدام، نه فاشیسم مسولینی و نه کلیسای متدیست وسلی به آرمان‌هایشان نرسیدند چون قشری از مردمان را نادیده گرفته بودند. گو اینکه وسلی بعد‌ها از مردان محبوب انگلستان شّد ولی‌ موسولینی این شانس را نداشت. موسولینی آن عقده نداشتن مستعمرات فرا دریایی را یدک می‌کشید و از اینکه مانند اسپانیا، پرتغال، یا انگلستان، ایتالیا اجازه داشتن مستعمرات در آمریکای جنوبی و آفریقا را نمی‌داشت رنج می‌برد. موسولینی میدید با متحد شدن با هیتلر میتواند به آرزویش برسد و زود حبشه را به استعمار ایتالیا آورد و از این بابت خوشحال بود

موسلینی میخواست در آن منطقه حاره که آب و هوایش بی‌ شباهت به کشور‌های آمریکای مرکزی نبود دست به کشت و زراعت بزند و از آن جهت دسته دسته مردمان ایتالیا را به اتیوپی فرستاد و مایل بود آنجا با بومیان ازدواج نموده زاد و ولد کنند و یک نسل دو رگه تشکیل دهند به خصوص با خاندان سلطنتی آمهاری درست مانند اسپانیأی‌ها که در آمریکای مرکزی با اینکا‌ها مزدوج شدند و بدین ترتیب مانع ایجاد احساسات نژاد پرستانه شوند و بشوند افراد عضو هر دو جامعه.. اروپأیی و بومی. همین برنامه را فرانسویان قرن پیش در کانادا پیاده کردند و با سرخپوستان منطقه آمیختند و نسلی از خود گذاردند که امروزه به میتی معروف است

جالب توجه است که موسولینی در ابتدا یک مارکسیست دو آتشه بود که به تدریج تغییر موضع داد. موسولینی جاده پر پیچ و خم سیاسی ا‌ش را از مارکسیزم به فاشیسم نه‌ از روی مخالفت با مارکسیزم طی‌ نمود چه با آن مرام در دوران جوانیش در لوزان خو گرفته بود. او در سویس به عنوان تبعیدی زندگی‌ میکرد و آن از برای مخالفتش با حاکمیت وقت ایتالیا می‌بود که با حرارت هرچه تمام‌تر آن احساسات را از خود بروز میداد. او به نحوی تنها راه نجات ملتش را در دیکتاتوری فاشیست میدید همانطور که هیتلر در نازیسم میدید. هنگامی که فاشیزم در ایتالیا عنوان شد مردم ایتالیا هیچ تصوری از آن نداشتند. آنها فقط میخواستند به فقر مزمن آنها پایان داده شود. هیچکس نمی‌توانست اساس و پایه آن حزب نوخواسته را درک نماید. موسولینی خیلی‌ ساده گفت: “بیأیم یک حزب داشته باشیم، بیأیم نامش را فاشیسم بگذاریم.” به معنی همه چیز یا هیچ چیز

من با موسلینی فقط یک بار ملاقات داشتم و آن هم در جایگاه تماشیان برجسته در میدان اسب دوانی رم بود. او که به زبان انگلیسی مسلط میبود قسمت عمده سه‌ ساعت حضور مرا در آنجا به خود اختصاص داد و با حرارت وصف ناپذیری از آرمان‌هایش میگفت به طوری که به من حتی مجال صحبت هم نمیداد. در حین سخنان پر حرارتش با من او حتی یک بار هم نگاه به اسبان دونده نیانداخت و من را نیز که کنجکاو بودم کاربرد تعلیمات و نتیجه زحمات مربی‌ را به روی اسبهایم ببینم از تماشای مسابقه بازداشت

طرف دیگر دنیا، در خاور دور، ژاپن نیز مشکلات خودش را فراهم آورده بود که بی‌ شباهت به اوضاع آلمان نبود منتها در قالب آسیأی. حمله به ننکینگ که نام کنونی آن ننجینگ می‌باشد نقطه عطفی بود در جهانی‌ شدن جنگ در اسیا. در تابستان ۱۹۳۷ ژاپن حمله گسترده‌ای را به شانگهای آغاز نمود که با مقاومت سیستماتیک قوای جمهوری چینhttps://i0.wp.com/www.historyplace.com/worldhistory/genocide/map-japan.gif تحت رهبری چیان کای شیک به عقب رانده شد ولی ژاپن کینه ا‌ش را از چین بدل گرفت و در دسامبر همان سال با حمله به پایتخت چین ننکینگ و قتل عام صد‌ها هزار چینی‌ انتقام عقب نشینی خود را از چین گرفت. ژاپنی ها آبرویشان پس از افتضاحات منچوریه و قتل عام ها و تجاوز‌های  بی‌ سابقه به خصوص درننکینگ، پایتخت جمهوری چین بکل رفته بود. ژاپن تعجب و خشم جامعه جهانی‌ را برانگیخت به طوری که در ابتدا مردمان آسیای شرق حمله اتمی‌ آمریکا به دو شهر ژاپن را جشن گرفتند. ننکینگ در دسامبر ۱۹۳۷ بدست ژاپن افتاد

شاید تعجب کنید اگر بگویم نقش ژاپن در احساسات ضدّ اروپایی مردم هند نا مربوط نبود، نه‌ از روی قصد بلکه به عنوان یک سمبل پیروزی بر قوای بریتانیا و فرانسه در چین. آنجا بود که مردم هند دریافتند این اروپائی‌ها آن‌طور‌ها هم که فکر میکردیم ضدّ ضربه نیستند و خیلی‌ هم آسیب پذیر میتوانند باشند. تسخیرهای‌ برق آسای ژاپنی‌ها در چین و آسیای شرق و کره و نیو گینی گواه این درس می‌بود. در جزائر پاسیفیک با آمریکا در افتاد و با قوای عظیم کشور‌های مشترک المنافع و قوای متفقین در آسیا و اقیانوسیه یک تنه طرف بود. متفقین فقط به علت دو بمب اتمی‌ که بر سر ژاپن انداختند توانست بر آن جزیره‌ منتخب خدایان غلبه نمایند و امپراطور – خدا را بزانو آورند

بر همه واضح و مبرهن می‌بود که هیتلر تجاوز به خاک همسایه را در ۱۹۳۹ شروع نمود و معاهده مونیخ را زیر پای نهاد. این یک حرکت از روی قصد و زور گویی مطلق به حساب می‌آید. ولی‌ حقیقت تلخ در آن بود که آن جنگ هیتلر نبود. آن جنگ مردم آلمان بود و به خرج جان و مال آنان بود. و جای تعجب داشت که به نحوی اکثریت قریب به اتفاق آن ملت جنگ دیده دوباره با جنگ موافق بود. چه از ترس دیگران و چه تحت تاثیر سخنوری‌های تند و تیز هیتلر از رادیو و تلویزیون. پنداری مردم را هیپنوتیزم کرده بود. پنداری تمامی مردم آلمان مسخ ایده نظم نوینImage result هیتلر شده بودند که قرار بود تا هزار سال آینده نسل ژرمن را برتر و صاحب بالحق این کره خدا نماید. با این طرز فکر و آرمان بود که نه‌ تنها خودش بلکه امپراطوری‌ها و دولت‌های اروپای مرکز را با خود از صحنه تاریخ حذف نمود و همانند یک کنسرت سمفونیک دلهره آور و مشّوش به سبک ریچارد واگنر پس از اوج کامل ناگهان خاموش شد

http://www.deezer.com/artist/10523

درست است که چند سؤ‌ قصد به جان هیتلر شده بود ولی‌ موثق‌ترین آنها کودتای بیستم ژویهٔ ۱۹۴۴ بود که تقریبا موفق شد ولی‌ تقریبا در این موارد کافی‌ نیست. البته من شایسته خود و هیچ بشری نمیدانم که از مرگ بنی‌ بشر دیگری خرسند گردد ولی‌ پنداری دنیا برای آن لحظه حساس روز شماری میکرد. فقط با مرگ هیتلر این غائلهImage result for europe in ww2 میخوابید. اسرار آن کودتا و دستگیری‌ها و شکنجه‌های عاملین حتی در سطح ژنرال همه و همه پس از پیروزی کامل متفقین و نابودی هیتلر به اطلاع عموم رسید. ژنرال هایی که در سالهای ۱۹۳۹ و ۴۰ و ۴۱ اروپا را زیر تانک‌هایشان له‌ و لورده نموده بودند و در شمال آفریقا و آسیای شرق یکه تازی نمودند دست به کودتا زده بودند چون به حقیقت تلخ امر پی برده بودند

سٔوال پیش میاید که چطور مردم آلمان جنگ را تا پنج شش سال تحمل کردند و چرا از همان اوان جنگ در ۱۹۳۹ جلوی هیتلر را نگرفتند؟ جواب در اینجاست که مردم در شروع جنگ جهانی‌ دوم یک پارچه حامی‌ و پشتیبان رهبرشان بودند و به هیچ وجه عواقب اسفناک آنرا در پیش روی نمیدیدند. ملت آلمان زیر عقده حقارتی بزرگ قرار داشت و آماده هرگونه انتقام و اعاده حیثیت خود در جهان بود. ارتش آلمان نیز در دهه‌های بیست و سی‌ و با حمایت صاحبان صنایع آلمانی‌ که زیر بال و پر هیتلر را گرفتند از رشد و نیروی عمده‌ای برخوردار شده بود. صنعت هواپیما سازی، کشتی‌ سازی، و خود رو سازی همه به زیر کنترات‌های ارتش و قوای سه‌ گانه آلمان تولیدات خود را به تولید نظامی تبدیل نموده بودند.یک کودتا توسط یک مشت سرباز و افسر درجه دار به جائی نمی‌رسید و دستگاه جنگی هیتلر پیچیده تر از آنی‌ بود که تصورش میرفت. آیا مردم آلمان سزاوار تنبیه بودند؟ آیا مردمی که به سادگی‌ فریب ظاهرا ابر مردان و در حقیقت زورگویان حاکم بر کشورشان را خوردند و تصرف و غلبه را بر شراکت و پیشرفت باجهانیان ترجیح دادند سزاوار پرداخت خسارات نیستند؟ جواب مثبت میباشد ولی‌ آن مردم رمق کشیده و بی‌ جان چه چیزی میتوانستند از برای غرامت جنگ ارائه دهند؟ هیچ چیز. اینجاست که می‌گویم جنگ برنده ندارد. هردو طرف بازنده اند. چقدر حیف که ما آدمیان از آن غریزه قدرت طلبی هیچوقت نتوانستیم خود را خلاص کنیم. قدرت، قدرت، و باز هم قدرت. قدرت را بشر برای چه میخواهد؟ برای بقای نسل خویش و برای تضمین ثبات زندگی‌ نسل خویش. به قول افغان‌ها سه‌ چیز عامل جنگ است ..  زن، زر، و زمین

با همه این احوال من نمی‌توانم از تحسین ملت آلمان بعد از جنگ خودداری کنم. آن اراده قوی ابر مردی به یک انرژی مثبت و سازنده تبدیل شد. کشورشان را به سرعت باور نکردنی از نو ساختند به خصوص آلمان غرب. آلمان شرق نیز به سوی پیشرفت سوسیالیستی به سبک روسیه شوروی پیش میرفت و زمینه تحقیقی مناسبی را برای مقایسه دو سیستم کمونیستی و کاپیتالیستی  فراهم ساخته بود. یک ملت، دو سیستم اقتصادی و اجتماعی. هوش و ذکاوت آلمانی‌ها به خصوص در صنعت و تکنولوژی در دنیا زبانزد است و میل آنان به آموزش و تعلیمات سازندگی. شاید جنگ جهانی‌ دوم به ان علت شروع شد که مردمان دنیا واگنر را فراموش کرده بودند

زندگی‌ خانوادگی پس از جنگ

عیادت از مادر

من بنا به قول و قرار‌هایم با پیران قوم اسماعیلیه و دیگر صاحب منصبان هند سالی‌ یکبار را حتما میبایستی به هندوستان میرفتم به خصوص مادر عزیزم که مشتاقانه فعالیت‌های من را در لژیون ملل دنبال مینمودند و از خدماتم به بنی‌ بشر به خود میبالیدند. او سالی‌ یک بار چشم به در و منتظر دیدار من میبود و من نمیتواImage may contain: 4 peopleنستم روی ماهش را به زمین بگذارم. یکی‌ دو تعطیلی رسمی‌ را نیز در جنوب فرانسه و در کنار همسر و فرزندانم میگذرانیدم. مادر من همانطور که جلوتر اشاره نموده بودم از شخصیتی‌ بس استثنائی برخوردار بودند و مسلط بر امور داخلی و خارجی‌ خانه و خانواده. هیچوقت دست از مطالعه برنداشت و مانند نماز روزانه همواره در تلاش اضافه نمودن معلوماتشان می‌بودند و چه خوب از دنیای زمانشان مطلع می‌بودند

مادر هردو فرزندانم را دیده اند. علی‌ و صدرالدّین که کودکی خردسالی می‌بود که روی زانووانشان می‌نشست و فروغ چشمانش می‌بود. مادر به منزل ما در فرانسه‌ تشریف آورده بودند و یک تابستان را نیز در لبنان با علی‌ و مادرش بسر بردند. او نام برادر بزرگ تر مرا میداشت که در نوزادی بدرود جهان گفت و مادرم را داغدار نمود. علی‌ کوچولو برای مادرم پنداری احیای آن دوران می‌بود و آن احساسات هر بار که علی‌ را در آغوش میفشردند به خوبی نمایان می‌بود. مادرم تمامی عمر از سلامت جسمی‌ و روحی‌ کامل برخوردار می‌بود تا اینکه در اواخر سال ۱۹۳۷ بود که به من تلگرامی رسید حاوی پیام مادرم که به سختی بیمارند و مرا می‌طلبند. به سرعت با اولین پرواز عازم شدم که پس از دو سه‌ توقف در شهر‌های دیگر برای مسافر گیری و از آن مهمتر سوختگیری مسافرتم سه‌ روز و نیم بدرازا انجامید که با استاندارد آن زمان سریع بود

از فرودگاه بمبئی توسط یکی‌ از رانندگان منزل بدون اتلاف وقت به دیدار مادر شتافتم ولی جای تأسف بود که مادر مرا نشناختند. مادرم دچار سکته‌ شده بودند که مرا بس مغموم ساخت. می‌گفتند مادر پس از خروج از حمام ترکی‌  منزل دچار سکته‌ و فراموشی‌ شده بودند. تمام عمر مادر در حمام ترکی‌ که در محل سکونت ایشان احداث بود استحمام مینمودند که دارای حوض آب داغ، حوض آب سرد و نشیمن گاه خشک کن می‌بود. خادمین می‌گفتند آنروز خود را خوب خشک نکرده بیرون آمدند و باد خوردند. من و پزشک ایشان با این تفسیر و دلیل مخالف بودیم. سکته خبر نمیکند، هر هنگام میتواند پیش بیاید به خصوص در سنین بالا. ایشان را در منزلمان در تپه مالابار بستری نمودم. پزشک مخصوص مادر از اقوام ‌ایشان می‌بودند و اصلا ‌ایرانی و فرزند شخصی‌ از اقوام بودند که همراه پدر بزرگ به بمبئی مهاجرت نموده بودند. دکتر انصاری پزشکی‌ بس حاذق می‌بود که خدمات خود را وقف پزشکی‌ هند نموده صرف نظر از تخصص و تجربه شان اوقاتی را در یتیم خانه‌ها و میان بیماران فقیر و خیابان نشین‌ها میگذرانیدند.‌ ای کاش مانند دکتر انصاری بسیار می‌بود. وی به من ابراز داشت که حال مادر از لحاظ جسمی‌ مناسب سنّ میباشد ولی‌ بیشتر روحاً صدمه دیده اند ولی خاطر نشان ساخت که مادرم در یک سیکل روانی‌ به سر میبرد و امیدواری داد که مرا بیاد خواهد آورد. آنروز رسید که مادر مرا به یاد آوردند و سرم را به روی سینه فشردند وگریستند

در تمامی عمر طولانیشان مادر فقط یک خواسته داشتند که پس از مرگ او را در سرزمین مسلمان دفن نمایند. و تأکید مینمودند که منظورشان فقط سرزمین مسلمان نشین نمیباشد بلکه سرزمینی میباشد که‌ تحت یک دولت اسلامی نیز اداره شود و البته مایل بودند که کنار پدرم بیارامند. مادر از هنگام درگذشت پدر برایشان شیون مینمود و اشک می‌ریخت تا به این روزها به طوری که دیگر یک عادت شده بود او را به ناگهان در گریه و تأسف برای از دست دادن شوهر دلبندشان که سالیان سال از آن زمان می‌گذشت، ببینید. به گونه‌ای عزای مادر را شبیه عزای ملکه ویکتوریا برای همسرشان پرنس آلبرت می‌دیدم

در یکی‌ از ساعاتی‌ که مادر دارای هوش و حواس نسبی می‌بودند به من ابراز داشتند که مایلند تا در قید حیات هستند یک بار دیگر از اماکن مقدّسه نجف و کربلا دیدار به عمل آورند و ما باقی‌ عمر را در عراق بگذرانند  نزدیک نجف که مراسم تدفینشان همجوار پدر مهیا باشد. مادر را با کشتی‌ به بصره عازم نمودم و خود کنارشان نشستم. مسافرت هوایی برایشان جایز نبود. از بصره با قطار به بغداد عازم شدیم و پس از گرفتن هتل مادر را طبق خواسته‌شان به زیارت برده بحمدالله مادر لنگ لنگان از عتبات مبارکه دیدار نمودند و راز و نیاز‌هایشان را با امامان حسین و علی‌ علیه سلام نجوا نمودند. مادر را به دست پرستار خود سپرده و در این فاصله چند روزی را به مصر عزیمت نمودم و به Image may contain: 1 person, outdoorکار‌های قوم اسمعیلیه در آن دیار فاطمی رسیدگی نمودم و به بغداد باز گشته مادر را منزل پسر عمو‌ آقا مصطفی یافتم که در نزدیکی‌ امامزاده قأسمین می‌بود که مادر به ایشان تعلق خاطر خاص داشتند. دقایقی پس از ورودم به منزل آقا مصطفی ایشان مرا به اتاق مادر راهنمایی نمود که واپسین ساعات عمر پر بهای خود را سپری مینمودند. من نمیخواستم برای آقا مصطفی خان مزاحمتی تولید کرده باشم به خصوص با اوضاع سلامتی مادر ولی‌ پسر عمو گله مند بودند که چرا از اول ورودم مادر را نزد ایشان نیاوردم و ابراز علاقه بسیار نسبت به مادر نمودند. دستان مادر را گرفتم و بوسه‌‌ای بر پیشانیشان زدم. مدتی‌ گذشت تا چشمانشان را باز کردند و مرا نگریستند. دانستند که فرزندشان در کنارشان است. به من لبخندی پر صلح و آسایش زدند و زیر لب برایم دعا کردند. چقدر خوشبخت هستم که در دقایق آخر نزد مادر بودم. مطابق رسوم اسماعیلی من نمیبایستی مادرم را دفن می‌کردم و این وظیفه را به پسر عمو‌ها واگذار نمودم که مادر را به نجف اشرف برده در جوار پدر و در جوار بارگه امیرلمومنین به خاک بسپارند. پدر و مادر عزیزم دوباره بهم رسیدند

سخت تحت تاثیر و غم از دست دادم مادر بیش از همیشه به خانواده و زندگی‌ خانوادگی روی آوردم. این فرصت‌های کمیاب را در زندگی‌ غنیمت میشمارم که کمی‌ بیشتر با فرزندان و همسرم باشم و بلی با اسبانم باشم. آنها را برانم و بدوانم. از دیدن آن اسبان نجیب و زیبا احساسی‌ وصف ناشدنی به من دست می‌دهد و من به آن احساس رضایت اعتیاد پیدا کرده ام. فقط پروراندن اسب‌های اصیل و برنده شدن در مسابقات است که به من آن رخوت و مستی را می‌دهد. احساسات و عشق عمیق من به آن حیوان تیز پا میتواند معیاری باشد از برای صلح دوستی‌ من. سال ۱۹۳۹ بود که ایتالیا در شرف پیوستن به آلمان می‌بود و موسولینی ادعا میکرد که این اقدام را برای برخواستن دولت ورشکسته ایتالیا لازم میداند. برای جلوگیری از این اتحاد انگلیس‌ها اوراق بهادار برای کمک به ایتالیا در بازار بورس به جریان ساختند و آنرا اوراق قرضه جنگی بریتانیا میخواندند. من و همسرم به فلورانس رفتیم که اسب‌هایم را تماماً که شامل بهرام و محمود نیز می‌گردید به یک پنجم قیمت به دولت ایتالیا  به فروش برسانم من اسب‌هایم رابرای فروش برای این حرکت صلح جویانه در اختیار ایتالیا گذاردم که به دولت ایتالیا کمک شود ولی‌ موسلینی با آن مخالفت نمود. او کمک‌های اوراق قرضه انگلیس را نیز نپذیرفت که نشانه علاقه موسلینی به اتحاد با آلمان و شرکت در جنگ می‌بود

در زمستان ۴۰ – ۱۹۳۹ باز به قول معروف فیلم هوای هندوستان کرد و عازم هندوستان شدم و چند ماهی‌ را در دهلی‌ گذرانیدم. آن زمان لرد لینلیتگو نایب سلطانه می‌بودند. به او در مورد رد پیشنهاد فروش اسب‌هایم توسط موسلینی می‌گفتم. وی از این کار موسلینی تعجب نکرد چون جنگ را اجتناب ناپذیر می‌دانست. در آوریل به فرانسه بازگشتم و در اندیب نزد همسر و فرزندم تابستان را بسر کردم مانند اغلب اوقات. آنجا بودم که متوجه شدیم بر خلاف تصور همگی‌ و اعتماد به ارتش پیشرفته و قوی فرانسه نیرو‌های آلمانی خط دفاعی راین تا شانل را شکستند و فرانسه زیر خود ر‌وها و افسران موتورسیکلت سوار آلمانی به اشغال آلمان درامد. به هیچ وجه این انتظار را نداشتیم. هنوز به سختی می‌توانستم بپذیرم که دولت فرانسه پاریس را ترک کرده به بوردو نقل مکان کرده بود طبیعتا در انگلستان  اضطراب و تشویش حکمفرما شده بود که جای تعجب نبود. فرزند ارشدم علی‌ که ازدواج کرده یک فرزند از خود میداشت به نیرو‌های رزرو انگلستان پیوسته بود و در خدمت ارتش فرانسه در سوریه اداره قوای کمکی‌ را به عهده میداشت و همسر و فرزندش در قاهره میزیستند

دیگر درنگ را جایز ندانستم و هرچه زودتر اقدام به نقل مکان از فرانسه به سویس نمودم و دست همسر و فرزند خردسالم را گرفته از آخرین فرصت هایی که آلمانی‌ها سر مرز داده بودند و دروازه باز بود استفاده کرده فرانسه‌ را به قصد ژنو برای مدتی‌ طولانی‌ ترک کردیم. آنسال همزمان با عود بیماری پر درد سری نیز برایم بود. آن توموری بود که زیر گلویم شروع به رشد نموده بود. پس از دیدن پزشکان متخصص و آزمایش‌های پی‌ در پی‌ پزشکان جراحی را مناسب ندید‌ند. آنها معتقد شده بودند که آن غده بی‌ ضرر است ولی‌ عمل و دراوردنش میتواند عواقب وخیم به همراه داشته باشد. ولی‌ بعد متوجه شدم که آن غده که به طور روزافزونی بزرگتر میشد هم چین بی‌ ضرر هم نبود. من شاهد از دست دادن توان بدن و متعاقب آن افسردگی روحی‌ خود بودم. بالاخره مدت‌ها طول کشید که متخصصین عمل جراحی را توصیه نمودند که نزدیک اتمام جنگ جهانی‌ دوم میشد. پس از جنگ من در پاریس توسط پرفسور فرنسوا دو گودرارد تحت عمل جراحی قرار گرفتم و غده را بدر آوردم. همه چیز به خوبی گذشت به جز مکان چشم چپ که به حال اولش باز نگشت و همیشه از آن پس چشم چپم به طور واضحی از قرینگی صورت خارج گردید

میبایستی در اینجا اقرار نمایم که در حین اقامت اجباری من و پرنسس آندری در سویس زیر تحمل مشکلات در به دری و بیماری من، تصمیم گرفتیم که از هم جدا شویم. بلی من از سومین همسرم نیز جدا شدم در حالیکه هر روزImage may contain: 3 people, hat and night بیشتر به اختلاف زندگی‌ شرق و غرب و مسلمان و مسیحی‌ پی‌ میبرم. با اینکه آن ادراک دو جانبه است که ازدواج بین یک مسیحی‌ و یک مسلمان را در ثبات نگاه میدارد ولی‌ متوجه شدم که آن ادراک میتواند گاه به گاه با چالش‌های نوع خودش رو برو گردد و آدمی‌ عاجز تر آن است که تسلیم این اختلافات فرهنگی‌ و مذهبی‌ نشود. ما هردو سعی‌ خود را کردیم ولی‌ ازدواجی که با سعی‌ در بقایش همراه باشد باقی‌ نمیماند. زندگی‌ یک زوج میبایستی عاری از هرگونه تلاش برای با هم بودن باشد. شرائط روزگار بود یا فرق‌های جزئی‌ روزانه میان زوج، هرچه بود، باعث گشت که من یک بار دیگر تنها شوم

مانند یک مسلمان خوب من هیچوقت همسرم را مجبور به قبول اسلام ننمودم. دین اسلام هیچگاه موافق زور و تحمیل خود به افراد مطیع دگر دینان نبوده. من همسران پیشینم را در انتخاب مذهب آزاد گذاردم چه می‌‌دانم آنچه که باور‌ها را متشکل میشود بزور به کسی‌ نمیتوان تحمیل نمود. آن با یک داروی تلخ که بزور به خورد کودک می‌دهند فرق میدارد. فقط همسر آخرم بود که به میل خود اسلام آورد و هم اکنون ساکن قاهره میباشند. من شدیدا تنهایی را حس می‌کردم و به یک همدم نیاز داشتم و باز خداوند به من لطف نموده همسر آخر را که بانوئی بس روشنفکر و مهربان هستند. ایشان نام حبیبه را برگزیدند. چه شبها که کنار بالینم با چشمان مضطرب ننشستند. علاقه من به بانو حبیبه مخلوطی از احترام و عشق می‌بود

لطفا بقیه‌ خاطرات آقا خان محلاتی را در جلد چهارم درلینک زیر مطالعه فرمائید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/?p=2921&preview=true

 

Image

خاطرات آقا خان محلاتی – جلد دوم

خاطرات آقا خان محلاتی

جلد دوم

ترجمه و تالیف از محسن شجاع نیا                                                    قسمت اول را میتوانید در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2015/01/03/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-2/

تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

زندگی‌ خصوصی من

آن دوران در زندگی‌ خصوصی من نیز تغیراتی بوجود آورد که مهمترین و غم‌انگیز‌ترین آنها جدائی از همسر اولم، شاهزاده بود. ما هردو به توافق رسیدیم و این تصمیم را گرفتیم و با آئین اسلام طلاق اجرا گردید. با اینکه شاهزاده خانم را دیگر ندیدم ولی‌ تا آخر عمر ایشان از حقوق و مزایای درخور شأن والایشان برخوردار بودند. شاهزاده خانم طاقت و تمایل حضور دائمی کنار من را در مجامع مختلف نداشتند و من به آن خواسته احترام می‌گذارم. من چاره دیگری ندارم. وظیفه من آنرا حکم می‌کند. رهبری یک ‌قوم کار شخصی‌ نمیتواند باشد.

آن سال بخصوص من و سید امیر علی‌ بشددت سرگرم مبارزه برای احقاق حقوق مسلمین در دولت جدید بودیم که بالاخره با تقلّای بسیار آنرا گرفتیم و از رفرم مشروطه و تغییرات در قانون اساسی‌ کمال استفاده را بردیم. رفرم مورلی – مینتو به اجرا آمده بود و با اینکه این لقمه سخت را مایل به قورت دادنش نبودند ولی‌ بالاخره بلعیدند. اقدامی بی‌ نظیر در احقاق حقوق مردمان مسلمان شبه قاره هند.

پس از اطمینان خاطر از اقدامات مطلوب و انتخابات نمایندگان و معتمدان بنام مسلمان در مجلس و کابینه من قصد اروپا کردم و با کشتی‌ باز عازم سواحل مارسی شدم و در ریویرا مدتی‌ رحل اقامت افکندم. آنجا ویلایی خریداری نموده ریویرا را به مکان ثابتی برای اقامت در اروپا تبدیل کردم. آنجا بود که با شخصیت‌های بالای اروپا، که در ریویرا ویلا داشتند آشنا و همصحبت Related imageمیشدم و آنجا بود که همسر دوم خود را یافتم. او که از با استعداد‌ترین بالرین‌ها می‌بود مدتی‌ در آمفی تئاتر باله اپرا ی مونت کارلو در گروه باله شهر می‌رقصید. نامش مادمازل تریسا ماگلیانو می‌بود که در آن هنگام فقط ۱۹ سال داشت. ما به شدت عاشق یکدیگر شدیم. تریسا فقط به نظر من یک بالرین استثنائی نبود بلکه مربیان صاحب نام اپرای پاریس و لاس کالا ی میلان نیز بر این امر صحّه نهاده بودند و او را بالرینی با آینده   درخشان یافتند . در بهار آنسال ما در قاهره ازدواج کردیم

  پیمان زناشویی ما سال ۱۹۰۸ بسته شد و مادمازل تریسا ماگلیانو شدند تریسا بیگم آقا خان. ازدواج با تریسا برایم آرامش بخصوصی آورد. نوعی آرامش درونی‌ و قدر شناسی‌ از قدرت بیکران خالق یکتا که زیبایی‌ را آفرید و به ما عقل و شعور قدردانی‌ آنرا عطا فرمود.

با اینکه همسر جدیدم دست از باله کشید ولی‌ خلاقیت خود را به روی مجسمه سازی ادامه داد و از طراحان و مجسمه سازان بنام ربع قرن جدید گشت. او که نام مستعار یلا را انتخاب نموده بود در چندین مسابقه  برای طراحی‌ و خلاقیت مجسمه برنده اول شد که چندین تندیس یادبود‌های جنگ‌های مختلف را طراحی‌ و خلق کرد. فکر می‌کنم پیروزی او بر متجاوز از صدّ رقیب ماهر مجسمه ساز در وین بهترین و اغنا کننده‌ترین طراحی او از میان تمامی مسابقات و رقابت‌هایش بود که آن ساخت فواره یادسپاری قربانیان جنگ جهانی‌ اول بود. ولی‌ تریسای هنرمندم، همسر زیبا و دلبندم، در دسامبر ۱۹۲۶ دچار عارضه‌ای شد و در پاریس تحت عمل جراحی قرار گرفت. او عمل را تحمل کرد ولی‌ هشت روز پس از عمل دچار ایست قلبی گردید و در بیمارستان در سنّ جوان ۳۷ سالگی از دست رفت و به آفریدگار پیوست و من و بسیاری از افراد فامیل و طرفداران هنرش را عمیقا دلشکسته وعزادار نمودImage result for sultan muhammad shah and prince ali khan

ثمره عشق من و  تریسا بیگم دو فرزند بود، مهدی که متأسفانه در دو سالگی بر اثر بیماری فوت نمود، هیچوقت فراموش نمیکنم آن غم انبوه را که من و همسرم تحمل نمودیم. آن زمان فوریه ۱۹۱۱ بود ولی‌ خداوند در ژوئن سال بعدش به ما علی‌ سلمان خان را عطا فرمود. قدمش برای تمامی ما مبارک بود. چه برای خانواده غم زده من، چه برای قوم شیعه اسمعیلی، و چه برای مسلمین هند. بانو تریسا و فرزندمان من را هر بار در سفر به هندوستان همراهی نمودند و اهالی خاندان و پیروانم از آنان دیدار‌ها کردند. خیلی‌ زود پرنس علی‌ خان شد سبب خوشی‌های از یاد رفته.  یادگاری عزیز و دوست داشتنی از تریسا بیگم

  مترجم: پرنس علی‌ خان که بعد‌ها با هنرپیشه معروف هالیوود ریتا هأیوارد ازدواج کرد در سال ۱۹۶۰ در یک سانحهٔ اتومبیل  در  پاریس کشته میشود.

   قدر دانی‌ شخصی‌ من در هنر‌های زیبا اول متوجه موسیقی سمفونیک و باله میشود. من همواره مفتون توانایی بدن آدمی‌ و حرکات موزن آن بوده‌ام چه برسد به آنکه با یک موسیقی شکوهمند نیز همردیف باشد. آنجاست که پروردگار به ما آنچه را که داده در نهایت دسیپلین و تحمل می‌آزماید. زیبایی توام با ازمودگی و زحمت فراوان. پنداری که می‌گوید همیشه به طرف تکامل برو هم فیزیکی‌ و هم متافیزیکی. قدردانی‌ از پروردگار هنریست در نوع خود بس والا. به وضوح به خاطر میاورم اولین والس را با همراهی ارکستر سمفونی که در کاخ نایب سلطنه در پونه مشاهده نمودم. آن موقع من یک پسر ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم. بقدری تحت تأثیر آن موزیک و رقص مدعوین با آن بانوان زیبا و ماهر در والس قرار گرفته بودم که از آن موقع رقص و موسیقی اصیل از مطلوبات عمده من بودند

علاقه وافر من به هنر‌های زیبا بخصوص باله و موسیقی ارکستر سمفونی باعث و بانی‌ آشنائی من با تنی چند از آرتیست‌های تراز اول عالم موسیقی و باله شد همینطور با نقاشان و بازیگران تئاتر دوستی‌‌های بلند مدت داشتم. من خود را از این لحاظ فردی خوشبخت میدانم که افرادی مانند استراوینسکی و همکارش دیگیلف را از نزدیک آشنائی داشته به طوری که در تمرین‌هایشان با ارکستر بزرگ حضور میافتم و تازه‌ترین شاهکار‌های موزیکال باله آنان را قبل از اینکه در صحنه برای مردم نواخته و اجرا شود مشاهده نمایم

پوچینی را نیز به خوبی می‌شناختم. فکر می‌کنم که من اولین کسی‌ بودم که به ورم نامعمول حنجره ا‌ش به عنوان عارضه‌ای جدی و تهدیدی سرنوشت ساز در صدایش مشکوک شدم و به او سفارش کردم که بهتر است بجای مکیدن دائم قرص سرفه برود یک دکتر ببیند. ماسنت هم دوست نزدیکم بود. هر موقع که به اتفاق در شهر بودیم اغلب شام را با هم در هتل دو پاری مونت کارلو میگذراندیم. او از موسیقی نویسان بنام آن دوران می‌بود. روزی که شنیدم در بستر بیماری برونشیت است از کان با اتومبیل به منت کارلو راندم و به آپارتمانش در هتل دو پاری رفته دیداری از آن‌ دوست نابغه میسر ساختم. از من خواسته شد در اتاق نشیمن بنشینم تا کارش در حمام به اتمام برسد. درب حمام نیز باز بود و او با صدای بلند از من عذر خواست و خواهش کرد صبور باشم تا این قطعه به اتمام برسد. من صدایش را میشنیدم که بلند بلند به منشی‌ ا‌ش که زنی‌ با سابقه بود نوت‌های یک قطعه موسیقی را دیکته میکرد و آن درحالی بود که لخت و عور در وان خوابیده بود. آتش مطبوعی از بخاری دیواری بر میخواست. البته هنگام بیرون آمدن و خود را در ربدشامبر پوشاندن برایم دلیل قانع کننده‌ای نیز ارائه داد .. که در آن لحظه به خصوص یک تون و نوای زیبایی به مخیله ا‌ش رسیده که نمیخواسته از یادش برود و زود منشی همیشگیش که به این عادت آشنائی کامل می‌داشت با کاغذ و قلم به حضورش میشتابد. آندو بقدری محو و غرق در آن لحظات خلاق هستند که هیچ فرقی‌ نمیکند لخت مادر زاد باشد یا در لباس تمام رسمی‌ فراک. نوت‌ها میبایستی یاد داشت شوند

با بازیگران و خواننده‌های بسیاری نیز آشنائی داشتم: مادام بارتت از کمدی فرانسه، ژان دو رسزک، خواننده بزرگ تنور و استاد سبک نوینی با خواننده‌هایی نظیر کاروسو که صدای جادوئیش آمفیتیاتر کونت گاردن را از زیر بنایش میلرزاند که با این همه هنوز به توماگنو نمیرسد که به عقیده من بزرگترین تنوریست عهد خویش می‌بود. آندو خوانندگانی استثنائی بودند که من تا سالیان سال نظیرشان را نیافتم

در انگلستان من اغلب هنرمندان و هنرپیشگان وقت را می‌شناختم و در مجالسی چند با آنان غروب را به سر کردم. در تئاتر با سرّ هنری ایروینگ آشنائی کامل داشتم به خصوص در سالن تئاتر لیکیوم به دیدنش به پشت صحنه و به اتاق تعویض میرفتم. جورج الکساندر را خوب می‌شناختم همینطور سرّ سیمور هیکسو و خانمشان ایللین ترریس. من از طریق دوستی‌ از کلوپ مارلبرو با سرّ جانستن فوربس‌رابرتسون آشنا شدم. آن دوست که خود هنرپیشه می‌بود در سیاست نیز وارد بود. وی که نامش دوگلس اینسلی می‌بود یک توازن مخصوصی در زندگی‌ اجتماعی خود ما بین هردو عالم هنر و سیاست، بر قرار کرده بود

روزی سرّ جانستن از من خواست که به او الهامی از یک تراژدی شرقی‌ و اسلامی بدهم و نمایشنامه‌ای در این باب برایش بنویسم. من نیز بلا فاصله به فکر معروفترین تراژدی مذهب من که در باب جد بزرگوارم حسین ابن علی‌ (ع) در کربلا اتفاق افتاد افتادم و آنرا به روی کاغذ آوردم. در یک عصر تابستانی در ۱۹۰۴ من در منزل داگلاس آنرا برایش خواندم. از خود گذشتگی حسین و مصمم بودن وی را برای احقاق حقش سر مد نمایش ساختم و اینکه میداند احتمال شکست و مرگش بسیار است دست از احقاق حق وعدالتخواهی باز نداشت و زیر بار هیچ گونه ریا نرفت. به این ترتیب بود که سرش را بر باد داد و یارانش که زیر زور معاویه نرفتند. همان تعزیه خوانی خودمان با کاراکتر‌های منفی‌ ظالم مانند شمر و یزید و کودک شیرخوار تیر خورده که سمبل پاکی و معصومی بود را توصیف نمودم. این از نمایش‌های عمده مسلمانان شیعه میباشد که همه ساله در ماه محرم در شهر‌ها و روستاها توسط مردم کوچه‌ و بازار اجرا میشود حتی در دربار پادشاه نیز توسط بازیگران این مراسم اجرا می‌گردید با البسه فاخر و اسب‌های چالاک با دکوراسیون رزمی و پرچم‌های افراشته . سرّ جانستن و داگلاس به دقت گوش فرا دادند ولی‌ گمان نمیکنم لبّ مطلب را گرفتند چون این تراژدی اسلامی به مذاقشان خوش نیامد. من هم بعد از آن‌ تصمیم گرفتم دیگر نمایشنامه ننویسم و به تماشای آنها غناعت ورزم. همینقدر که قدر و ارزش یک اجرای خوب را بدانم برایم کافیست

من همواره مفتون هنرهای بی‌ نظیر افرادی مانند استراوینسکی، باسک، نیجینسکی، کرسوینا، و دیگلیف کبیر.. و مربی‌ کوریگرافی مشهور رادین بوده‌ام که شاید به این سبب بود که همیشه از حضور من در جلسات رد و بدل ایده‌ها و حرکات رقص‌ها خرسند بودند و حتی در بسیاری از میتینگ‌های خصوصی و کاری آنها حضور داشتم. ولی‌ دیگلیف حرف آخر را میزد و همه به او اعتقاد و اعتماد داشتند. هنوز که به آن‌ دوران میاندیشم و شخصیت دیگلیف را تجسم می‌کنم در حیرتم که چگونه رفتار و وقار او جلوی نبوغش را نگرفت و مانند بسیاری از نوابغ دهر که اغلب افرادی نا مطلوب در معاشرت هستند دیگلف همچنان آن شخصیت مطلوب خود را حفظ نمود. آن افراد راهر وقت که در منت کارلو بودم میدیدم و شبها از اجرای حرفه‌ای آنها کمال لذت را می‌بردم

 چیزی که در مورد دیگلف همیشه من را متعجب می‌ساخت بی‌ پولی‌ او بود. او همیشه به اطرافیانش مقروض بود. با آن حقوق مکفی من نمیتوانم تصور نمایم که چگونه در نیمه ماه او دست از پا دراز تر برای مخارج روزانه ا‌ش مجبور به قرض از این و‌آن میشد. میدانم که مونت کارلو یکی‌ از مراکز کازینو و قمار جهان است. آیا این عادت را داشت؟ من چون به آن اماکن نمی‌رفتم نمی‌توانم بگویم که او را در کازینو دیده‌ام ولی‌ از کسی‌ هم نشنیده ام. ولی‌ آخر چکار میتواند بکند؟ تازه به من چه مربوط است؟ ولی در هر حال او نابغه‌ای بود که شاگردانش تحول هنریش را در اپرا و باله پس از مرگش همچنان ادامه دادند. انقلابی‌ که در ارائه زیبایی متفاوت به روی صحنه آورد در اقسا نقاط دنیای هنری پیش رفت و در پاریس، لندن، و ایالات متحده به اجرا در آمد و ثمره تلاش‌های دیگلف را به جهانیان شناسند. سرجی پاولویچ دیگلیف در سال ۱۸۷۲ در روسیه متولد شد و از ابداع کنندگان عمده و مبتکر باله روس بود. او در ۱۹۲۹ در ونیز چشم از جهان فرو بست و پس از مراسم مفصلی در هتل لیدو به جزیره‌ سن میشل، جائی که اهالی ونیز مرده‌هایشان را به خاک میسپاردند، حمل گردیده در قسمت مسیحیان ارتدکس به خاک سپرده شد

 تا زمان جنگ اول جهانی‌، روزگار من در مسافرت‌های بسیار میگذشت که اغلب مابین اروپا و آسیا می‌بودند. دنیا از نوعی پیشرفت و ثمره گیری از دوران انقلاب صنعتی‌ بر خوردار می‌بود به خصوص در اروپا و آمریکا. تعداد امریکأیان متمول به خصوص به طور تصاعدی بالا میرفت و من آنرا از نزدیک و از ازدیاد مسافرت‌های امریکأیان تازه به ثروت رسیده در جنوب فرانسه شاهد بودم.

در آن‌ دوران مسئله ویزا و پاسپورت مسئاله ای پیش پا افتاده بود یا اصلا مطرح نبود. به خصوص از کشورهای اروپائی و آمریکائی. بعضی‌ اشخاص جنوب فرانسه را منزل دومشان میساختند مانند صاحب روزنامه هرالد نیو یورک، جیمز کوردن، که یک ویلا ی مجلل در بولیو صور داشت. او در آن زمان مرد سالخورده‌ای بود و شکل و شمایلش نیز به سنش میخورد. او به عصبانیت‌های ناگهانی معروف بود که زود از کوره در میرود ولی‌ من متوجه قلب مهربان او نیز شدم. او و همسر نیکو سرشتش از من و همسرم پذیرایی‌های گرمی‌ در ویلایشان به عمل آوردند با سفره‌ رنگین از انواع اغذیه‌های آمریکائی و اروپائی. به یاد میاورم که دوران جنگ جهانی‌ اول جیمز بقدری به اخبار بد حساسیت داشت که حتی روزنامه خودش را نیز مطالعه نمیکرد.

از دیگر ثروتمندان آمریکائی در در آن دوران ملاقات نمودم آقای هارجس بود که صاحب بانک مورگان بود و یک حامی‌ مقتدر سپاه متفقین علیه آلمان. وی همسری بی‌ اندازه زیبا داشت که در محافل همیشه کنارش دیده میشد. همینطور رالف کرتیس، نقاش معروف آمریکائی  و همسرش، خانم و آقای جیمز هاید، فرزند و وارث شرکت بیمه‌ اکویتبل نیو یورک، برنارد برنسن، و والتر بری که قاضی القضات دادگاه مخلوط قاهره نیز می‌بود و دوست نزدیک ایدث وارتن، داستان نویس مشهور نیو یورکی.

رالف کرتیس معتاد به جناس می‌بود و حرف یا بهتر بگویم متلک‌های سنجیده و اغلب با مزه میپراند. انگار به غیر از نقاشی در این فنّ نیز ماهر بود. بیاد دارم روزی که اتفاقاً در بمبئی بود به اتفاق به سفر روزانه‌ای به کشتی‌ تفریحی خانم و آقای وندربیلت دعوت شدیم. آنان از اهالی نیو یورک بودند و لازم به توضیح نیست که متمول بودند. لرد هریس، که آنزمان فرماندار بود نیز دعوت داشت. وی با اینکه میدید کرتیس سوار آن کشتی‌ شده و دعوت صاحب کشتی‌ است میخواست کمی‌ خود شیرینی‌ کند و او را به صاحب میهمانی معرفی‌ کند پس در حالیکه ما بین آنان ایستاده بود رو به کورتیس کرد و پرسید: “شما خانم و آقای وندربیلت را می‌شناسید؟” کورتیس هم پس از کمی‌ تامل پاسخ داد: “بلی هنگامی که در نیو یورک بودم آنها وندربیلدینگ بودند !” البته برای آنانی که معنی فعل بیلدینگ به معنی ساختن را میدانند و بیلت که فعل ماضی آن میباشد متوجه نکته سنجی او میشوند که در عین حالی‌ که ابراز آشنائی با “واندر ساخت” میکرد از گذشته آنها با مزه گفت که آنها در آن موقع “واندر‌در حال ساختن” بودند. در عرشه کشتی‌ به اتفاق خندیدیم.

در منزل جیمز هاید من چندین بار با موسیو هانتو ملاقات کردم. وی که از تاریخ شناسان بنام فرانسه می‌بود عضو هأیت مدیره آکادمی فرانسه و از زمان ۱۸۹۴ تا ۹۸ وزیر امور خارجه فرانسه نیز بود. او اغلب دوست داشت با من در مورد سیاست صحبت کند و من جوان نیز با علاقه به حرف‌هایش گوش فرا میدادم. خوب به خاطر میاورم بحثی‌ را که در مورد مساله الزک – لرین پیش کشید و به من قبولند که اگر در ۱۸۹۸ کابینه ملین که خودش عضو آن می‌بود، بر دلکاسه پیروز می‌گردید هیچوقت میان آلمان و فرانسه آنقدر خراب نمی‌شد و چه بسا جنگ اول جهانی‌ اروپا را به آتش و خون نمیکشید. من بار‌ها در بحثها و ابراز عقاید بسیاری از دولتمردان سابق و سر کار شنیده‌ام که بهانه‌های بسیاری را برای شروع جنگ جهانی‌ میاوردند و اصرار داشتند که هرگاه به میل و اراده ایشان رفتار میشد جنگی صورت نمی‌گرفتض یا اگر هم میگرفت عالمگیر و اینقدر طولانی‌ نمی‌شد.

در منزل والتر بری نیز با افراد جالبی‌ برخورد داشتم از جمله خانم ادیث واهارتن و مارسل پروست. والتر بری مجرد بود و یک خاصیت خطرناک داشت. من این خاصیت وی را پس از مدتی‌ و توسط خانم‌های آن گروه متنفذ کشف کردم و آن این بود که والتر در مواقع مختلف به تک تک آن بانوان زیر گوشی میگفت که آنها به مراتب از شوهرانشان سر هستند و “حیف شما که زن فلانی‌ شدید.” من این نکته را چندین بار به او یاد آور ساختم و حتی او را به زیر دریایی اژدر افکن به ازدواج‌ها متهمش کردم تا بالاخره متوجه این غیبت‌ها و پشت سر حرف زنی‌‌هایش شد یا شاید شد. او زوج‌هایی  را به مرز جدائی و حتی طلاق کشانیده بود و من متوجه نمیشوم چه لذتی از این کار موذیگرانه خود میبرد.

ولی‌ یک خاصیت خوب داشت که هروقت میخواست با پروست شام بخورد او راضی‌ بود و من می‌دانستم که اگر با او بروم پروست را هم خواهم دید. مارسل پروست نویسنده شهیر فرانسوی که هم سنّ و سال ما ها بود و کودکیش را در ایه و اتوویل گذرانده که در داستان‌هایش آنها را در یک نام، کمبری، نامیده. او مدتی‌ از جوانیش را نیز با مادر بزرگ مادریش در ساحل زیبای نورماندی گذراند. که آن ساحل بعد‌ها شد صحنه جنگ پیروزی متفقین بر متحدین. پروست دو سال را نیز در ارتش با لذت تمام گذرانید و در دانشگاه حقوق سیاسی تحصیل کرد. دانایی سیاسی دینی او من را شیفته وی نموده بود. در حین تحصیلاتش افکارش از پسر عمه‌ شهیرش، هنری برگسون متاثر گردید و هوا خواه او بود. می‌گفتند بعضی‌ از شبهایش را در ریتز میگذرانید ولی‌ من هیچوقت پروست را در ریتز ندیدم بلکه فقط هنگام صرف شام با والتر بری ملاقات مینمودم. داستان‌های کوتاه مارسل پروست در مجله‌های کلاس مشهور بودند. او که فرزند پدر مسیحی‌ و مادری یهودی بود همواره به نحو منحصر به فردی به دین می‌نگریست که در داستان‌هایش بازتاب خود را نمایان میساخت. پروست قبل از اتمام قرن نوزدهم نویسنده مشهوری شده بود. این بود سبک زندگی‌ من در اروپا به خصوص فرانسه و انگلستان. ولی‌ نیمی از سال را در سفر آسیا بودم یا در منزلمان در بمبئی و پونه به سر می‌بردم.

دانشگاه اسلامی  علیگڑه

رفرم مورلی‌ – مینتو داشت کم کم به نتیجه می‌رسید و نمایندگان قابلی‌ از جوامع مسلمان در مجلس انتخاب گردیده بودند. از میان آنان به خصوص خوشوقتم که اسامی رحانیون معتمدی را میدیدم نظیر نواب علی‌ چادری از ولایت بنگال، که از بانیان احیای پان اسلامیزم بودند که بعد‌ها با پشتکاری دوست گرامم سید احمد خان شد مجمع همبستگی‌ مسلمانان هند که من اولین پرزیدنت آن بودم، دیگر، سرّ محمد شفیع و سرّ ذوالفقار علی‌ خان از ولایت پنجاب، و من به شخصه که تمام وقت مشغول رسیدگی به دانشگاه علیگڑه و تبدیل آن‌ به یک دانشگاه اسلامی بین المللی بودم. این دانشگاه ابتدا توسط سرّ سید احمد خان در سال ۱۸۷۵ در شهر علیگڑه تأسیس گردید در سال ۱۹۰۰ آن موسسه که تحت نام مدرستلعلوم مسلمین هند اداره میشد و در سطح کالج فعالیت مینمود با سعی‌ و کوشش من و دوستان علما تبدیل به دانشگاه گردید که من در ۱۹۲۰ به آن بال و پر دادم و توسعه آنرا جدّاً به عهده گرفتم. آرمان دانشگاه “عَلَّمَ الاِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَم” بود. هیچ کس دیگر را نیافتم که مانند شخص من به این پروژه دلبستگی و دلسوزی داشته باشد به همین علت به هیچ کس در این مورد بخصوص اطمینان نمیکردم. این دانشگاه را از ابتدای تأسیس آن‌ مراقبش بودم و همچنان مانند بچه‌ام از آن حمایت و نگاه داری کرده‌ به نشو و نمایش پرداختم

البته در این کوشش حمایت فرمانداری و حکومتی باعث تشویق و پیشرفت پروژه علیگڑه میشد به خصوص بعد از تعویض نایب سلطانه و روی کار آمدن لرد هاردینج که دولتمردی حاذق می‌بود و مطالعات و علاقه شخصی‌ به روی اسلام در ایران و خاور میانه داشته. لرد هاردینج  مدتی‌ را نیز در ایران به سر برده و از نزدیک با فرهنگ و رسوم تشیع آشنا گردیده. همینطور عضو ارشد شورای نایب سلطنه برای آموزش و پرورش جوانان سرّ هارکورت باتلر مرا در این امر خیر یاری فراوان رسانیدند و دستورات لازم را در تسهیلات در تماس‌ها و ایجاد شبکه‌ای از علما، معلمان و استادان برای تبدیل آلیگارت به یک موسسه اسلامی پژوهشی در سطح جهانی‌ صادر و کارکنان آن نهاد فرهنگی‌ را در این کار نیک در اختیارم نهادند.

 در کنار فعالیت‌های تحقیقی و تاریخی و علمی‌ وظیفه دیگری نیز در صدر اهداف این دانشگاه به خصوص قرار داشت و آن تبلیغ اسلام در پهنه هندوستان بزرگ می‌بود. این کار خیر که همواره من به توفیق‌هایم در این راه میبالم باعث شده که من علاقه شخصی‌ خود را نیز به اصطلاح چاشنی‌ اقداماتم کرده‌ام و از مسافرت‌ها به اقسا نقاط و استان‌های هندوستان و از ملاقات‌هایم با تمامی اقشار جامعه، چه ارباب، چه رعیت، چه فقیر، و چه شاهزاده، کمال لذت را برم و در نشر اسلام پاک و  صلح جو به نوعی خود اقناعی برسم. ناگفته نماند مبلغی که در این راه ثواب خرج می‌کردم نیز کمر شکن می‌بود. من ماهیانه صدّ هزار روپیه آن زمان را از صندوق اسماعیلیه و از جیب خود صرف این فعالیت گسترده می‌کردم. چه ماه‌ها و روز‌ها که در قطار و ایستگاه‌های راه آهن بسر نبرد‌م و از سکو‌های آن اماکن برای سخنرانی و دعوت به اسلام استفاده نکردم. خسته و کوفته از مسیر طولانی‌ ولی‌ با عشق و شوق به اشاعه دینم که من را فرامرز‌های آن شبه قاره وسیع برد و راضی‌ از این ثواب بزرگ گردانید. خدا در هر قدم با من بود .. من این را میدانم.

اکنون، چهل سال پس از آن دوران پر شور و سازنده وقتی‌ به علیگڑه می‌نگرم به نظرم از عمده‌ترین آثاریست که از خود بجای می‌گذارم. دانشگاهی با بخش‌های متعدد، لآبرتوار‌ها ی مجهز به پیشرفته‌ترین وسائل و کتابخانه‌های مملو از برگزیده‌ترین آثار تاریخی، مذهبی‌، سیاسی، پزشکی‌، علمی‌، و مهندسی‌ میباشد. نمی‌گویم تمام خدماتم به یک طرف و این یک طرف، ولی‌ می‌گویم از بهترین و اغناع کننده‌ترین تأسیساتی بود که من به جرأت میتوانم بگویم مبتکر و بانی‌ آن بودم که زیر نظر مستقیم من با بهترین دانشگاه‌های دنیا برابری میکند. هر ساله با دیدن آن جوانان گشاده روی که روز فارغ التحصیلی‌شان امیدوار و خوشبین به آینده درخشانشان مینگرند شوقی توصیف نشدنی‌ سر تا پایم را فرا می‌گیرد. خدا شاهد است که من آن جوانان را مانند بچه‌هایم دوستشان دارم

درگذشت ادوارد هفتم

در سال ۱۹۱۰ دوست صمیمی‌ و بزرگ من، پادشاه ادوارد هفتم در لندن درگذشت. من بلافاصله ترتیبات مسافرت خود را به انگلستان دادم که در مراسم خاک سپاری او حضور داشته باشم. پادشاه در کلیسای سنت جورج در وینزور به خاک سپرده شد. جای من در حین مراسم نزدیک خاندان سلطنتی بود، نزدیک جانشین وی، جورج پنجم. در طی‌ مراسم امپراطور آلمان پا به پای پادشاه آینده و وارث تاج و تخت بریتانیای کبیر قدم میزد. آن سازمان دهی‌ مراسم مقداری سوال و تعجب بر انگیخت. این سٔوال‌ها و تردید‌ها با اینکه در یک دایره محدود پادشاهان و امپراطوران ابراز گردید ولی‌ از اهمیت سیاسی عمده‌ای بر خوردار بود.

تا آنجا که من همیشه شاهد بودم در مراسم رسمی‌، چه عزا، چه عروسی‌، و چه هر گرد هم آٔیی دیگر مانند تاج گذاری، مکان پادشاهان دعوت شده در مجلس نه‌ به اندازه و اهمیت کشورشان ربط دارد، و نه‌ به ترتیب الف با میباشد بلکه فقط و فقط بر اساس ارشدیت و طول زمان زمام داری است. در آن زمان‌ها به یاد دارم که پادشاه بلغارستان طولانی‌‌ترین حکومت را داشته، البته قبل از انقلاب بلغارستن، و ایشان مقام اول در جلسات پادشاهان را دارا می‌بودند. پادشاهان دیگر به ترتیب خدمت‌شان پشت سر ایشان قرار میگیرند حتی اگر امپراطوران بریتانیا یا ژاپن باشند. آن پادشاهی که تازه به تخت جلوس نموده باشد در آخر قرار میگیرد.

حال در مجلس عزاداری و گرامیداشت پادشاه مفقود ادوارد هفتم امپراطور تازه آلمان بغل دست جورج پنجم، یعنی صاحب عزا دیده میشد و افرادی را در آن مراسم متاثر حتی دلگیر نمود. یک شایعه پراکنی آنی‌ ولی‌ زیر لبی ما بین حضار پیچید به خصوص وقتی‌ که دیدیم پادشاه یونان که سابقه طولانی‌ در پادشاهی داشت جلوتر از پأدشاه اسپانیا قرار گرفته بود در حالیکه پادشاه اسپانیا در سنین کودکی تاج گذاری نموده بود و بر تمامی آن پادشاهان ارجحیت می‌داشت. کم کم داشت اعتراض پادشاه الفونسو و ملازمانش به گوش می‌رسید که چرا نزدیکترین جایگاه به صاحب عزا را به او ندادند در صورتی‌ که او بر قیصر
آلمان الویت داشت. سفیر اسپانیا در این هنگام علناً از رئیس تشریفات مواخذه نمود که چرا به علیحضرت همایون کاتولیک ممالک محروسه اسپانیا چنین اهانتی شده و حضرت والا کنار شاهزاده جرج پنجم قرار نگرفته اند. متعاقب آن اعتراض ملازمان پادشاه یونان نیز که همین انتظار را داشتند به صدا آمدند چون سابقه سلطنت ایشان نیز از سالهای سلطنت قیصر آلمان پیشی‌ دارد و خلاف آداب است. این صحبت‌ها به گوش پرنس جورج رسید که به عقیده من بسیار به موقع و منطقی‌ جواب قانع کننده‌ای دادند که: قیصر آلمان به ترتیب علّوّیت در سلطنت کنار من قرار نگرفته بلکه به علت ‌قوم و خویشی نزدیک و اینکه ایشان پسر عموی من هستند و از صاحبان عزا میباشند

The_Nine_Sovereigns_at_Windsor_for_the_funeral_of_King_Edward_VII

این توهم و اعتراض دامنه دیگری نیز گرفت و آن مربوط به روسای جمهور به خصوص ایالات متحده آمریکا و فرانسه میشد. آندو نیز هرکدام مظهر و نماینده وقت مردمان خویش بودند و صرفاً به دلیل آنکه از اعضای خاندان سلطنتی نیستند در آخر صفت قرار می‌گرفتند. پیامد آن اعتراض سفیر اسپانیا اعتراض امریکأیان و فرانسویان نیز داشت بلند میشد. خیلی‌ زود رئیس تشریفات آن را متوجه شد و اعلام نمود که هیچ فرقی‌ مابین اعضای خاندان‌های سلطنتی و روسای جمهوور قائل نشده همچنان بر اساس مدت زمان حکومت الویت دهی‌ شده. میشود گفت که یک حاضر جوابی منطقی‌ و به موقع بود چون هیچ کدام از روسای جمهور حاضر در مراسم سابقه ریاستشان بیشتر از پادشاهان حاضر در مجلس نبود بدین ترتیب همه راضی‌ و خشنود گشتند و مراسم بحمد الله به خوبی‌ و شایسته پادشاه مرحوم پیش رفت.

آنروز اشک‌های بسیاری برای پادشاه رئوف و خیر اندیش ریخته شد از جمله خود من که شرم و آبای اذعان آن را ندارم.  پس از آن مجلس پر شکوه مدتی‌ در لندن اقامت داشتم و میهمان پادشاه جدید بودم. تاج گذاری برای ژوئن ۱۹۱۱ تعیین گردید که به دستور پادشاه جرج از من و همسرم به طور رسمی‌ برای شرکت در تمامی مراسم تاج گذاری دعوت به عمل آمد که به عنوان عضوی از خاندان امامت اسلام و دوست و آشنای دیرین خانواده سلطنتی حضور داشته باشیم.

مراسم  تاجگذاری جرج پنجم و ملکه مری با شکوه هرچه تمام تر برگزار گردید. روز‌ها و شب‌های جشن و سرور و رنگ‌ها و نور‌ها ورژه‌های قوای سه‌ گانه و موزیک آلات برنجی و موسیقی‌های نواحی مختلف دنیا توسط بهترین نوازندگان آنها همراه زرق و برق‌ها همه و همه شایسته پادشاهی بریتانیای کبیر به نحو احسن اجرا میگردید. نمایش‌ها و رقص‌های ملل مختلف که بهترین رقصنده‌هایشان را ارائه نموده بودند هوش از سر مدعوین میپرانید و آوای تحسین آنان را بر مینگیخت. من به شخصه از تماشای باله لذت وافر بردم به خصوص اجرای تازه باله معروف پاویلیون دارمید که بسیار در خور مجلس بود و من همسرم که کنار  پادشاه و ملکه مری از جایگاه مخصوص پادشاه آنرا نظاره میکردیم کمال کیف را بردیم. این باله ابتدا در سال ۱۹۰۳ و توسط الکساندر بنوا تدوین گردید که از شاهکار‌های او به حساب می‌اید. به خصوص آن شب که توسط بالرین‌های معروفی نظیر نیجینسکی و کارساوینا اجرا می‌گردید که در نوع خود بی‌ نظیر می‌بود.

میبایستی ذکر نمایم که تمامی این شادی‌ها و جشن‌ها و سرور‌ها زیر سایه توهمی از آینده بریتانیای کبیر و اختیارات پادشاه جدید از دید پادشاه و ملکه نظاره می‌گردید و آن دوران تصویب بودجه لوید جورج بود و متعاقب آن اقدامات وی برای کسر قدرت و اختیار شاهزادگان و لرد‌ها مخصوصاً بعد از درگذشت پادشاه و روی کار آمدن پادشاه جدید. تحوّلات سیاسی داخلی‌ و خارجی‌ بریتانیا بود که دولت وقت را در مقابل خاندان سلطنتی و لرد‌ها قرار داده بود و آنان را تا حدودی هراسان کرده بود. مسئله ایرلند از یک طرف و حدود اختیارات جدید ممالک مستعمره از طرفی‌ دیگر و کوشش احزاب برای ملغی نمودن مجلس لرد‌ها جملگی کافی‌ بودند که افکار شاه جوان را مغشوش نموده حواس او را پرت کنند.George V Corronation

یک نکته قابل ذکر نیز توجه مخصوص پادشاه و ملکه به قیصر جدید آلمان بود که او را در بیشتر مراسم نزدیک خود نشانیده بودند به خصوص در کوونت گاردن که ملکه مری پهلویش می‌نشست از بذله گویی‌ها و گفتار‌های در گوشی با قیصر خود داری نمیکرد و قیصر آلمان را کاملا در راحتی‌ قرار داد به نحوی که خود را همواره میان خانواده خود احساس مینمود و این برای آینده روابط لرزان دو کشور آلمان و انگلستان تأثیر به سزأی گذارد.

چند ماه پس از برگزاری مراسم تاجگذاری در لندن شاه و ملکه جدید عازم هندوستان شدند که مراسم رسمی‌ دیگری نیز در هند داشته باشند. در اوائل ۱۹۱۲ مراسم به رسمیت شناختن سلطنت پادشاه جدید در دربار دهلی‌ برگزار گردید و در آن مراسم تغییر پایتخت نایب سلطنه نیز از دهلی‌ به کلکته  اعلام شد.  از همه بالاتر برای من افتتاح رسمی‌ آلیگارت به عنوان دانشگاه شناخته شده در سطح بین المللی توسط پادشاه جورج و ملکه مری بود که برای دانشجویان و اساتید و کارکنان موسسه و شخص من افتخاری بود فراموش نشدنی‌. من این قبول دیدار از دانشگاه الیگارت را اجر بسیار مینهم حتی بیشتر از لقب جدیدی که پادشاه در آن سفرش به هند به من عطا داشت .. فرمانده اعظم، که شخصا ستاره هند را به سینه‌ام نصب کردند.

آن مراسه اعطای عنوان جدید به من در شب برگزار شد و در یک چادر سلطنتی مزین به آویز‌ها و چراغ‌های رنگارنگ که داخل چادر سیم کشی‌ شده بودند. درون آن چادر عظیم تمامی شهزادگان هند و ممالک آسیایی و مهارجه‌های ولایات هند در کنار افسران ارشد و تمامی اعضای کابینه و شخص نایب سلطانه و معاونان و … حضور داشتند شاه و ملکه در تخت سلطنتی و  تاج بسر آن مراسم تمام رسمی‌ را هدایت مینمودند.

چشمتان روز بد نبیند آن‌شب افتضاحی به بار آمد که نگو و نپرس. ابتدا یکی‌ از لامپها روشن و خاموش میشد به طوری که توجه حضار را از اصل مراسم به آن لامپ معطوف داشت و سخنرانی پادشاه گوش شنوائی نداشت چون همه منتظر لحظه ترکیدن آن لامپ بودند همانطوری که در لامپهای اولیه مشاهده میشد و خطر آتش سوزی به همراه می‌داشت. پشت سر محل جلوس پادشاه و ملکه چند گارد مسلح به شمشیر و تفنگ آماده ایستاده بودند. حدس همه درست در آمد و لامپ ترکید. آنچنان بلوأی به پا شد که زبان از گفتنش عاجز است. همه از ترس آتش سوزی به سمتی‌ فرار میکردند و پادشاه و ملکه در تعجب و واهمه بسیار بودند که ناگهان گارد‌ها از پشت سرشان و با استفاده از شمشیر‌هایشان شروع به قطعه کردن آویز‌های تزئینی و دیواره کرباسی چادر نمودند. خوشبختانه آتش سوزی به بار نیامد و جملگی از احتمال یک فاجعه بزرگ نجات یافتیم.

حادثه آن‌شب در دهلی‌ ترس بزرگی در میان افسران و برگزار کنندگان ضیافت افکند و سوال عمده‌ای را مطرح نمود. چه میشد اگر آن چادر در آتش میسوخت کما اینکه قبلا نظیر آن اتفاق افتاده بود. هرگاه آتش ناشی‌ از ترکیدن آن لامپ به خیمه سلطنتی میگرفت آنرا مانند آتش زدن یک توپ پینگ پنگ در یک لحظه میسوزانید و خدای ناکرده تمامی مدعوین داخل آن خیمه را به سختی سوزانیده میکشت. تلفات شخصی‌ به جای خود ولی‌ تکلیف هندوستان چه میشد؟ هرگاه آن خوانین و مهارجه‌ها و روسای جوامع مختلف هندوستان در آن شب از بین می‌رفتند تمامی آن شبه قاره عظیم بدون سرپرست و بدون حکمران می‌ماند چه برسد به اینکه شخص پادشاه و ملکه نیز صدمه می‌دیدند یا خدای نکرده در آن محل کشته می‌شدند. آنوقت تکلیف بریتانیای کبیر و  ممالک تحت حمایه اش چه میشد و هزاران سوال تشویش دهنده دیگر که به مخیله جملگی ما راه میافت. واقعا چه فاجعه‌ای میشد و چه مناطقی که به دست دزدان و غارتگران و قانون شکنان از هم دریده و متلاشی نمی‌گردید. خدا واقعا به ما آن‌شب رحم کرد. آن‌شب پادشاه دستور صادر نمود که دیگر هیچوقت آن عده از افراد حساس مملکتی در یک محل نا مطمئن جمع نشوند به خصوص در شب و در یک خیمه

روسیه تزاری

پاییز سال ۱۹۱۲ شاهد مسافرت من به روسیه بود. در سن پترزبورگ از موزه‌ها و بنا‌های تاریخی بسیاری دیدن کردم. این شهر که پایتخت تابستانی خاندان تزار می‌بود از کتاب خانه ها، و اماکن هنری بسیار بر خوردار است. به چندین تئاتر و اپرای عالی‌ رفتم که هیچوقت آن هنر‌های زیبا را از یاد نمی‌برم

جای تعجب بود که من در آن سفر به روسیه موفق به دیدار شخص تزار نشدم در حالیکه برادرش و دیگر اقوامش از من و همراهانم در پذیرایی سنگ تمام گذاردند. این بدان خاطر نبود که تزار مایل به دیدار نبود بلکه بیشتر از آن جهت بود که وی تحت یک برنامه عجیب تنهایی و تعمق در خود می‌بود که بعدها همین برنامه به قیمت سلطنت او تمام شد چه از اخبار و اوضاع مردمانش نیز به همان ترتیب بی‌ خبر می‌بود. آن تنهایی او هرچه به زمان انقلاب نزدیک تر میشد بیشتر میشد و حلقه ملازمان و اطرافیانش کمتر می‌گردید. جای بس تأسف بود برای من که او این برنامه و سبک زندگی‌ را قبول و برگزیده بود. او را فردی حساس، خجالتی و عصبی و حتی تا حدی مالیخولیایی توصیف مینمودند که از افسردگی بالائی بر خوردار بود. می‌گفتند برای ملاقات با تزار میبایستی درخواست رسمی‌ به وزارت دربار ارائه دهم که بررسی و اخذ اجازه شرفیابی مدتی‌ بطول میانجامد. من نیز از این کار صرف نظر نمودم چه من خود از نجبا و اشراف به حساب میایم و با تعلق به خاندان پیامبر اسلام و امامت بخش عمده‌ای از مسلمین، آنان میبایستی این مهم را در نظر گرفته از من برای حضور در کاخ و ملاقات با تزار دعوت به عمل میاوردند که نیاوردند. با اینکه از وزیر دربار دل چرکین نمیباشم ولی‌ لزومی به این شرف یابی‌ رسمی‌ و مقرراتی ندیدم

از عکسها و تصاویر تزار به خوبی شباهت زیاد وی با پسر عمه‌ ا‌ش، پادشاه انگلستان جرج پنجم پیدا بود. شباهتی مانند دو نیمه یک سیب. آخرین باری که تزار نیکولاس را ماقات نموده بودم در هندوستان بود و او بسیار جوان و سمت تزارویچ را دارا می‌بود به عبارت دیگر ولیعهد روسیه بود. از آن سال تا به این موقع سالها می‌گذشت و من خوشحال بودم که او را دوباره از نزدیک ملاقات مینمایم. اینبار او تزار پرقدرت روسیه میبود و خانواده بزرگی شامل همسر و پنج فرزند را دارا می‌بود. چهار دختر و یک پسر که کوچکترین آنها می‌بود. البته بسیاری از اقوام وی را در جنوب فرانسه میدیدم که منازل قشلاقی خود را در آن ناحیه دارا می‌بودند. از میان آنان به خصوص دوک اعظم بوریس ودوک اعظم میکأیل که برادر تزار می‌بود که اغلب من را به منزلشان دعوت میکردند و با آنان رفاقت نزدیک داشتم.  من آن زندگی‌ اشرافی که در سن پطرزبورگ دیدم در هیچ کجا ندیدم حتی در لندن و یا در پاریس. اکنون که بیش از سی‌ سال از انقلاب بلشویکی می‌گذرد در کمال تأسف شاهد از هم پاشیدگی خانوادگی تزار و اقوامش بودیم. بسیای به قتل رسیدند از جمله خانواده شخص تزار نیکولاس، بسیاری به تبعید رفتند و در شهر‌های اروپایی و حتی چین رحل اقامت افکندند. شهر هایی مانند هاربین، شانگهای، قسطنطنیه، برلین، پاریس و جنوب فرانسه میزبان بسیاری از فامیل بزرگ و پراکنده حکومت سلطنتی روسیه شدند

در میان اقوام تزار که زندگی‌ را دوباره شروع نمود  ژنرال پلوتسف، آتشه نظامی تزار در لندن بود که من با وی دوستی‌ ساده‌ای بر قرار کرده بودم و به خصوص در نیس و مونت کارلو به منازل یکدیگر دعوت می‌داشتیم. او در تبعید نیز همچنان همان آدم خوشبین و پر تحرک بود و خم به ابرو نمیاورد و از روزگار گله گذاری نداشت. شاید همینقدر که مانند تزار و خانواده ا‌ش اعدام نشده بود خوشحال و قدر دان بود. در آن سال ۱۹۱۲ او نیز در سن پطرزبورگ بود و به محض خبر دار  شدن از سفر من به شهرشان من و همراهانم را به منزل خود دعوت نمود. دعوت به یک میهمانی “بعد از نیمه شب!” بنا به اقتضای فصل روز‌ها همینطور کوتاه تر و شب‌ها بلند تر می‌شدند. در حقیقت مردمان سن پترز بورگ نیز خود را به این ساعات روز وفق داده کار اداری و مغازه‌ها نزدیک ظهر باز میشد و تا پاسی از غروب حدود ساعت هفت الی هشت ادامه می‌یافت. از آنجا که وقت‌ها حدود شش ساعت عقب می‌افتاد میهمانی‌ها و گرد همأیی‌های آنان نیز در فصل زمستان و پاییز نیز به گونه عجیبی‌ به عقب می‌افتاد. خوب به یاد دارم که من و همراهانم که تا به حال به چنین گرد هم آٔیی بعد از نیمه شب عادت نداشتیم نزدیکی‌‌های ساعت دوازده شب به منزل که چه عرض کنم به کاخ ژنرال پلوتسف رسیدیم و زنگ درب را به صدا درآوردیم. مدتی‌ گذشت، خبری نشد. دوباره زنگ زدیم که پس از مدتی‌ خدمتکاری با چشمان خواب آلود در را باز کرد. ما تعجب کردیم و عذر خواستیم که این موقع مزاحم شده ایم و در این توهّم بودیم که میهمانی‌ای در کار نیست ولی‌ خدمتکار جواب داد که اشکالی ندارد ولی‌ ما زود آمدیم !! آن میهمانی ساعت دو بعد از نیمه شب شروع میشد. به هر حال ما را به داخل سالن بزرگی هدایت کرد و از ما خواست که راحت باشیم و عذر خواست که برود صاحب خانه را بیدار کند. ما را می‌گویی، کلی‌ خجول شدیم ولی‌ تا به حال چنین میهمانی‌ای نرفته بودیم. درد سرتان ندهم بیش از یک ساعت و نیم بعد صاحب خانه و همسرش با البسه فاخر از درب دیگر سالن وارد شدند و به ما خوشامد گفتند. ساعت دو پس از نیمه شب بود که مدعوین کم کم رسیدند و میهمانی با رقص و آواز‌های دسته جمعی‌ بر پا گردید و تا چهار صبح ادامه یافت. من آن موقع بسیار خسته و خواب آلود بودم و زود به هتل محل اقامت خود باز گشته تا نزدیکی‌‌های ظهر خوابیدم. کاری که هیچوقت نکرده بودم

تئاتر‌ها و اپرا‌ها در حد کمال عالی‌ بودند. ما در سن پترزبورگ به میهمانی‌های زیادی دعوت شدیم که اغلب بعد از تئاتر یا اپرا و بعد از نیمه شب حضور میافتیم. دیگر داشتم از این برنامه و ساعت‌های دیروقت خسته میشدم ولی‌ neva-riverتمام شهر تحت این برنامه عجیب بود و من و همراهانم نیز چاره‌ای به جز قبول این رسم نداشتیم. کالسکه رانی‌ زیر مهتاب و به روی رودخانه‌ یخ زده نیوا نیز خالی‌ از تفرّج نبود. در ساعت اندک روز میهمانی‌های تیراندازی و شکار براه بود که فقط محدود به پرندگان نمی‌شد و ‌خرس و آهو نیز شکار میشد.

تمامی خانه‌ها به نظر من به طرز خفه کننده‌ای گرم بودند چون از تهویه هوا خبری نبود. من که عادت به هوای تازه داشتم این موضوع برایم غیر قابل تحمل می‌بود چه در لندن و پاریس با اینکه زمستان‌های سردی دارند ولی‌ گاه به گاهی‌ دریچه یا پنجره‌ای باز میشد که هوای تازه بدرون آید. در روسیه با اینکه تمامی خانه هایی که دعوت میشودم از پنجره‌های مجهز به شیشه‌های دوجداره بر خوردار بودند خدمه در اوائل نوامبر پنجره‌ها را میخکوب میکردند که تا آخر آوریل بسته می‌ماند و دمای خفقان آوری در اتاق‌ها سکون داشت که البته خودشان به آن عادت داشتند ولی‌ من گاهی‌ مجبور به تجدید تنفس در هوای آزاد میشدم و به بهانه‌ای بیرون میرفتم و نفسی تازه می‌کردم. متوجه شدم این دمای زیاد داخل منازل روس‌ها دلیل پوشیدن البسه سبک و راحت است ولی‌ هنگام خروج از منازل آنها خود را خوب میپوشانند و لایه‌های متعدد از البسه پشمی و نخی به تن کرده رویشان را با پالتو‌ای از پوست میپوشانند. افراد متمول اغلب از پوست خز و افراد معمولی از پوست گوسفند استفاده مینمودند ولی‌ همگی‌ کلاه پوست گوسفند به سر می‌گذاشتند به خصوص از نوع سیاه رنگ. می‌گفتند که هیچوقت از دمای گرم داخل به سرعت بیرون نرویم چون سرما می‌خوریم و حتی ذات الریه می‌کنیم.

من خیلی‌ زود متوجه شدم که موزه هرمیتج سن پترزبورگ از بسیار سطح بالائی برخوردار است که حتی از موزه لوور پاریس و متروپلیتن نیو یورک پیشی‌ می‌گیرد. موز هرمیتج اشیای باستانی و ساخته‌های بشر عهد عتیق بی‌ نظیری را به معرض نمایش گذاشته از نمایش اقلام و اجناس کم اهمیت که اغلب موزه‌ها برای پر کردن ویترین‌های خود استفاده میکنند جدا خودداری نموده. موزه هرمیتج سن پیطرزبورگ تحت مدیریت مستقیم کنت تولستوی قرار داشت. او که از اقوام نویسنده شهیر روسیه می‌بود که شدیدا مخالف نمایش اشیأ کمتر از استاندارد عالی‌ می‌بود. به طور مثال من سری لوازم غذا خوری نقره‌ای را که از انگلستان و زمان چارلز دوم بوده هیچوقت فراموش نمیکنم. آن نقره کاری در زمانی‌ ساخته شده بود که فقط انگلستان از آن هنر والا برخوردار می‌بوده و هنوز رموز آن کار ظریف و زیبا به دیگر نواحی جهان نرسیده بود. آن کلکسیون نقره کاری را پطر کبیر زمانی‌ که در جوانیش در انگلستان می‌زیسته و در کشتی‌ سازی مشغول گذراندن دوره بوده با خود به روسیه میاورد. پطر کبیر که دارای مذاق عالی‌ و سلیقه موثر به فرد خود بوده اشیأ ذیقیمت بیشماری را به آن موزه مجلل اهدا نموده.

در کلیسای معروف سن اسحاق روحم از شنیدن نوای آسمانی خوانندگان کر و ارگ بادی آن کلیسا پر کشید. پیش از آن  در کلیسا‌های متعددی حضور یافته بودم، چه کاتولیک و چه انگلیکن و از همایش انواع اصوات آنان کمال لذت را برده بودم ولی‌ آن کری که در آن کلیسای ارتدکس میشنیدم به غایت بی‌ نظیر می‌بود. نمیدانم آیا طراحی‌ سقف گنبدی و آکوستیک بود یا تعلیم و صدای خوش خوانندگان بود، یا هردو عامل آن نوای آسمانی شده بود. در هر صورت من چنین آهنگ و نوای خالص و غنی‌ای نشنیده بودم. آن پسرکان خوش سیما و خوش صدای خواننده‌ و آن دوشیزگان فرشته روی توأما نوائی تولید مینمودند که من را به هفت آسمان بردند و برگرداندند. توضیح دادند که این گروه مانند گروه کر کلیسا‌های عمده مسکو و سن پترزبورگ از اقسا نقاط روسیه گرد آوری شده تحت تعلیم حرفه‌ای صدا قرار میگیرند.

از سن پترزبورگ عازم مسکو شدم. پیشروت و توسعه مسکو در آن روزگار به سبب روابط بازرگانی و کارخانجات صنعتی می‌بود. همانطور که سن پترزبورگ مرکز دولت و دربار عمده سلطنتی می‌بود، مسکو به جهت داد و ‌ستد و صنایع آن مرکزیت میداشت. ثروت مسکو از چندین مأخذ می‌بود که عمده آنان کارخانجات تولید شکر، پنبه، و صنعت نو بنیاد نفت از حفاری در بستر دریای خزر تشکیل می‌گردید. من به منازل بزرگ برخی‌ از صاحب صنایع به صرف شام و نهار دعوت بودم. ثروت و سطح زندگی‌ آنان هیچ دست کمی‌ از ثروت و زندگی‌ آریستوکر ات اروپا و آمریکا نداشت. همینطور متوجه شدم آنان نیز مانند همتای اروپأی و آمریکاأی خود از جمع آوری هنر‌های زیبا لذت میبرند. کلکسیون‌های ذیقیمتی از تابلو‌های آثار نقاشان شهیر روسی و اروپأی را در آن منازل مجلل مشاهده نمودم.

من متوجه شدم که آثار نقاشان رئالیست، آمپرسیونیست، و حتی مدرن را بیشتر در مسکو ملاحظه مینمودم تا در سن پترزبورگ که اغلب تابع سبک کلاسیک می‌بودند. در ضمن از مشاهده خیابان‌های مسکو و مردم در تردد و کاسبان و خریدارن متوجه فاصله زیاد مابین طبقه ثروتمند و مردم عادی شدم که بسیاری زیر سطح متوسط بودند و از فقر در رنج بودند. من به این عقیده خود راسختر گردیدم هنگامی که از چند کارخانه دیدن کردم. حتی کارخانه تصفیه پنبه که نظیر آنرا در بمبئی دیده بودم توجهم را به شرائط سخت کاری آن کارگران روسی را با همتای هندی خود و تفاوت فاحش آن با کارگران فقیر ولی‌ شاد بمبئی آشکار ساخت. با خود میندیشیدم که این کارگران در روسیه متمدن و صنعتی‌ چرا میبایستی شرأیطی سخت تر از کارگران هندی داشته باشند که یک کشور جهان سومی‌ به حساب می‌اید و فقر در آن دیار نیز بیداد می‌کند. من حتی یک لبخند به صورت آن زنان و مردان کارگر در مسکو ندیدم و از فضای غیر بهداشتی و حتی آلوده کاری آن‌ مردمان پاک و زحمت کش بی اندازه اندوهگین شدم. پنداری همگی‌ از خستگی‌ دیگر مایل به ادامه زندگی‌ نبودند.

من واقعا از مشاهده مردمان فقیر روسیه آزرده خاطر گردیدم به خصوص منی‌ که با مشاهده فقر در کشور زادگاهم آشنأی کامل دارم. من آن اندوه و افسردگی روسیان را ناشی‌ از دو عامل میدانم – یکی‌ سیستم توزیع ثروت کشور و دیگری که شاید مهم تر نیز باشد، شرائط اقلیمی آب و هوای روسیه. میتوانم اذعان نمایم که نزدیک به هشت ماه در سال را مردمان روسیه در داخل اتاق‌ها و در فضای بدون تهویه هوا و بی‌ اندازه گرم و خفقان آور زندگی‌ را به سر میبرند و این در حالیست که در هندوستان هرچه هم فقیر و بی‌ بضاعت باشی‌ لأاقل تمامی سال را از هوای آزاد، آفتاب و تماشای ماه و ستارگان برخوردار هستی‌ که این موهبت بزرگیست در نوع خود. من حتی از حمام‌های عمومی‌ آنان دیدار کردم و فرق زیادی در آنها با حمام ترکی‌ ندیدم به جز یک فرق عمده و آن زنان مسن شاغل در حمام‌ها بودند که چه در قسمت زنانه و چه در حمام‌های مردانه مشغول خدمت شستشوی حمام کنندگان هستند و مردان لخت مادر زد را بدون هیچگونه افکار منحرف شستشو می‌دهند و خشک میکنند. برایم بسیار عجیب به نظر آمد ولی‌ برای روسها این یک رسم دیرینه‌ است که زنان پیر به راحتی‌ و با دلسوزی مادرانه مردمان را اعم از جنسیت آنان میشویند و کسی‌ هیچگونه نظر سوئی به آن مشغله و آن زنان ندارد.

در زمانی‌ که از روسیه دیدن می‌کردم شبی‌ تیتر بزرگ روزنامه‌ها توجهم را جلب نمود ومن را بسیار هراسناک نمود – خبر آغاز جنگ منطقه بالکان. خیلی‌ زود آن جنگها عالمگیر شده تبدیل به جنگ جهانی‌ اول گردید. ابتدا جنگ توسط کشور‌های بالکان تحت سلطه عثمانیان با یکدیگر بود که دامنه جنگ را به جنگ با سلطنت اسلامی عثمانیان بر مسیحیان بالکان کشانید. اینجا دین و مذهب بهانه عمده بروز اختلاف و برپا شدن شورش گردید و به عکس تصور عمومی‌ دولتمردان روسیه و عثمانی که اینها شورش‌های کوچک است و قابل کنترل میباشند از تسلط و کنترل آنان خارج گردید و به اقسا نقاط اروپا، آسیای میانه و روسیه سرایت نمود که بعد‌ آمریکأیان را نیز مجبور به دخات و شرکت در جنگ نمود.

اوضاع ترکیه عثمانی به شدت رو به وخامت مینهاد و نظر به اینکه ترکیه مقر عمده خلیفه اسلام سنی میباشد و اکثریت مسلمین را تحت خلافت خود دارد جای نگرانی‌ برای انهدام خلافت و راهبری دیانت اسلام تسنن میرفت. من هنگام بازگشت به فرانسه نگرانی‌ و هشدار خود را به دولتمردان روسیه تزاری ابراز داشتم. هنوز به پاریس نرسیده بودم که اخبار اوضاع ترکیه و کشور‌های تحت الحمایه‌ ا‌ش در منطقه بالکان از وخامت بیشتر اوضاع خبر میداد و باعث شد زود تر از موعد به هندوستان روم و در باره اوضاع ترکیه مسلمان با سران اسلامی هند و دانشگاه آلیگارت مذاکره نمایم.

با علم به آنکه شکست امپراتوری عثمانی اجتناب ناپذیر می‌بود در الیگرت طی‌ مذاکرات مفصلی با دیگر سران جوامع اسلامی هند همصدا شدیم که نماینده‌ای به دربار بریتانیای کبیر فرستاده از سلطنت درخواست نمائیم که این شکست را برای ترک‌ها و مسلمین اهل تسنن خفت انگیز نکنند و احترام و افتخار آنان را حفظ نمایند و در این مورد به کشور‌های اروپائی درگیر در جنگ هشدار دهند. در این زمینه من به شخصه از هر کمک مالی و خدمتی فروگذاری نکردم و حتی ارسال هیئت پزشکی‌ برای هردو سوی جبهه‌‌های جنگ به سرپرستی دکتر انصاری را ممکن ساختم. دکتر انصاری از پزشکان و جراحان بنام هندوستان آن دوران می‌بود که از شهرت بالایی برخوردار می‌بود. ایشان با متانت شخصی‌ خود این مأموریت مهم و حیاتی‌ را پذیرفتند و به من منت گذاردند.

وام هایی که من به دولت امپراتوری عثمانی میدادم ابتدا از روی نیت نیک و برادری مسلمین می‌بود ولی‌ کم کم سر و صدای دیگر انشعاب‌های اسلامی درآمد که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است و در این خصوص جامعه برادران مسلمان هند پافشاری نمودند که کمک‌های مالی‌ خود را در درجه اول معطوف مسلمین هند نمایم که بس مستحق ترند. ضمن آنکه می‌دانستم بالاخره آن امپراتوری باستانی مسلمان رو به نابودیست و دولت نیابت سلطنه از این بابت من را مطمئن ساخته بود کمک‌های خود به سلطان را قطع نمودم و گذاردم سیاست جهانی‌ تکلیف مساله ترک و بالکان را روشن نماید. من خسی بودم در این میقات بیکران.

هنوز دامنه جنگ به اقسا نقاط دیگر اروپا کشانیده نشده بود و ائتلاف متققین شامل اعضای عمده انگلستان، فرانسه، روسیه و تا حد کمتری ایتالیا سعی‌ بر کشانیدن آلمان و اتریش به سمت خود میداشتند که موفق نشدند و آنها به ترکیه عثمانی پیوستند. در هندوستان به خصوص در جامعه مسلمان هند و آسیای میانه غرور مذهبی‌ اجازه نمیداد که بر علیه دولت بزرگ اسلامی ترک آن هم در مقابل دول مسیحی‌ دست به هرگونه حرکات حتی در سطح تبلیغاتی بزنند و در نماز‌های جماعت سرتا سر دنیا برای پیروزی امپراتوری عثمانی دعا میشد و سلامت سلطان و پایداری حکومت خلیفه را از خداوند خواستار می‌بودند. این در حالی‌ بود که ترکیه عثمانی در جهان مسیحی‌ به عنوان یک یاغی مزاحم تلقی‌ میشد و مقالات و کاریکاتور‌های بسیاری در این زمینه در مجلات و روزنامه‌های اروپا چاپ می‌گردید. مشهورترین آن کاریکاتور‌ها در مجله مشت (پانچ) چاپ شد که کاریکاتور سلطان عثمانی را تحت عنوان “مرد مریض اروپا” نشان میداد. این‌ها همه احساسات مسلمانان آسیا را جریحه دار میساخت که در هندوستان سر و صدای زیادی کرد و به غرور مسلمانان آن شبه قاره لطمه وارد ساخت.

سیل تلگرام‌ها بود که از هندوستان به ترکیه فرستاده میشد که جملگی استقامت و جنگ تا آخرین قطره خون را به آنان توصیه میکرد. اینها برای من مسلمان بسیار دردناک می‌بود چه در افق بیکران این جنگ خانمان برانداز غروب خورشید سلطنت عثمانی را به چشم میدیدم نمی‌توانستم آن سختی و ظلم را برای برادران و خواهران ترکم تحمل نمایم. ما فارسی زبانان مثلی‌ داریم که می‌گوید بیرون گود نشسته ایم و می‌گوییم لنگش کن! البته منظور گود کشتیگیران باستان است. در مصاحبه‌ای که مجله معتبر تایم هندوستان از من به عمل می‌آ‌ورد این عقیده خود را ابراز نمودم و خوستار قطع این پیام‌های غیرت برانگیز که فقط و فقط منجر به خسارات بیشتر جانی و مالی‌ میشد شدم. ترکیه عثمانی در شرأیطی نبود که در آن جنگ عالم بر انگیز استقامت بیاورد ولو با کمک‌های آلمان و اتریش

 جنگ جهانی‌ اول

اوائل سال ۱۹۱۴ مرا در برمه میافت. در دیداری که طبق برنامه همه ساله از مریدانم به عمل میاورم از دیدن و شنیدن موفقیت‌های قومم به خود میبالم. با اینکه برمه تحت حمایه بریتانیای کبیر میباشد و از دفتر هند اداره میگردد، احساسات ملی‌ و میهنی در آن کشور صلح جو و آرام بمانند جریان زیرآبی در دریا بر قرار میباشد و آن مردمان زحمت کش را در انتظار روز استقلال تام صبور میسازد. بسیاری از آنان به مذهب شیعه نزاری پیوستند و از کمک‌های بی‌ دریغ جامعه اسماعیلیه برخوردار گردیدند. البته کمک‌ها و خدمات پزشکی‌، پرستاری، و آموزشی اتباع من فرقی‌ مابین مسلمان و غیر مسلمان نمیگذارد و انتخاب طریقت رسیدن به حق را به خودشان وا میگذارند و آن اطاعت از پند و اندرز من است که هیچوقت به کسی‌ دین خود را تحمیل نکنید. اگر آنرا بخواهند در هر صورت میخواهند و اگر نخواهند به هیچ وجه نخواهند خواست پس بهتر است که قضاوت را به عهده خودشان بگذاریم و ماهیت خود را فقط و فقط با ارائه خدمات تخصصی خود نشان دهید. این روش بسیار موثر واقع می‌گشت و دیانت اسلام تا اقسی نقاط دور افتاده آن کشور خواب آلود آوای خود را به گوش بومیان رسانید و آنان را رستگار ساخت.

اواخر بهار و اوائل تابستان بود که از برمه راهی‌ اروپا گردیدم  و از آنجا راهی‌ آفریقا شده از اتباع تازه مستقر خود در ساحل شرق قاره سیاه دیدن کردم. البته به من اجازه ورود به قسمت تحت کنترل آلمان نداده شد. در همان زمان بود که خبر سؤ قصد به جان دوک اعظم فرانسیس فردیناند و همسرش در شهر کوچک و مرزی بوسنیأی سارایوو تیتر صفحات اول روزنامه‌های دنیا گردید و سبب شروع جنگ جهانی‌ اول

چه چیزی به آلمان قیصر یا به قولی کایزر ویلهلم این عتماد به نفس را میداد که با ما بقی‌ اروپا و روسیه به جنگ و ستیز برخیزد؟ آن چیزی نبود بجزتکنولوژی و صنعت به نسبت پیشرفته‌ای که از اوان انقلاب صنعتی آلمان را به کشوری مقتدر و نیرومند مبدل ساخته بود. آنان بدون هیچ رودربایستی با کشور‌های همجوار و خاندان‌های سلطنت روسیه و انگلیس که همگی‌ از نوادگان ملکه ویکتوریا می‌بودند با بهانه‌ای که به هیچ یک از کشور‌های نامبرده مربوط نمی‌شد جنگ را آغاز نمودند. قیصر جوان بس مصمم می‌بود که اروپا را به زانو آورد و مطیع خود سازد

شاید به همین دلیل بود که قیصر آلمان انیستیتوی کایزر ویلهلم را احداث نمود. بسیاری از تکنوکرات‌ها و مهندسان وقت آلمان و اروپا از آنجا فارغ التحصیل شده بودند و برخی‌ از برجسته‌ترین علما و مهندسان صنایع مختلف آنجا تدریس مینمودند و دست به تحقیقات علمی‌ می‌زدند. یک دکتر فریتز هابر بود که یهودی و شیمیدان برجسته‌ای می‌بود و دست به آزمایشات و تحقیقات وسیعی در بدست آوردن کشنده‌ترین گاز سمّی زد که در دوران جنگ اول جهانی‌ علیه انگلیس‌ها استفاده کنند. این گاز مهلک که ترکیبی‌ از سیانور می‌بود با واسطگی افسر ارشدی به نام فرانز باوم که یهودی الاصل و تازه مسیحی‌ شده بود انجام پذیر گردید. فرانز باوم که فرزند یک تکنوکرات یهودی ثروتمند آلمانی می‌بود و همسرش دختر یک بانکدار یهودی می‌بود با استفاده از ثروت و مکنت فامیلی و با استفاده از بودجه ارتش که برای این ماده مرگ آور اختصاص داده بود موفق شد دکتر هابر را تا نتیجه نهایی و بدست آوردن گازی که نامش را زیکلن ب نهادند همراهی و حمایت مالی‌ نماید

همسر دکتر هابر، کلارا، نیز که خود دکترای شیمی‌ داشت در همان انیستیتو مشغول به تدریس می‌بود از جهات انسان دوستی‌ با پروژه‌ای که شوهرش مشغول انجامش می‌بود مخالفت می‌ورزید. دکتر کلارا هابر سعی‌ بر آن‌ داشت که شوهرش را از ادامه تحقیقات و دست رسی‌ به این گاز مهلک باز دارد. وی هنگامی که دریافت شوهرش بی‌ اعتنا به خواهش‌های او به اختراع گاز سمّی نائل آمد در ۱۹۱۵ دست به خود کشی زد. فرانسه‌ و انگلیس میخواستند بعد از اتمام جنگ دکتر هابر را به پای محاکمه نظامی بکشند برای جنایات خلاف قانون ۱۸۹۸هیگ ولی‌ نه تنها موفق نشدند بلکه دکتر فریتز هاربر برای تحقیقات گسترده ‌اش در زمینه علم شیمی‌ برنده جایزه نوبل ۱۹۱۹ نیز شد. او بعد‌ها دلیل اختراع گاز زیکلون ب را ضربه نهایی و کوتاه کردن جنگ اعلام مینمود، همان دلیلی‌ که بعد‌ها پرزیدنت ترومن برای انداختن آن دو بمب اتمی‌ در جنگ دوم جهانی‌ میاورد. هیتلر نیز در زمان جنگ دوم از همان گاز برای کشتن میلیون‌ها یهودی استفاده نمود

فرانز باوم که دچار افکار جاه طلبانه حاکمیت قیصر آلمان بر اروپا و نهایتاً بر جهان می‌بود خود فعالانه در جنگ شرکت جست و چندین بار زخمی شد و بالاخره بر اثر از دست دادن قوای دفاعی بدنش در یک عمل معمولی آپاندیس جان باخت. همسرش دست پسر یک ساله‌شان را گرفت و به سویس مهاجرت نمود. آن پسر بچه که بعد‌ها به جامعه مسیحیان آگوستین پیوسته بود به روحانیت روی آورد و کشیش  شد. او روزی به من ابراز میداشت که در ایام کودکی به او آموخته بودند که پدرش یک قهرمان جنگ بود ولی‌ بالاخره پی‌ برده که پدرش در ساختن گاز مهلک زیکلون ب دست داشته و این حقیقت اورا شرمگین ساخته بود

بگذریم. هنوز به زنزبار نرسیده بودم که خبر شروع جنگ مابین روسیه و آلمان را شنیدم که آن اواخر ماه ژوئیه میشد. در همان اوان آلمانی ها بلژیک را به سرعت اشغال کردند و انگلستان در چهارم اوت به آلمان اعلان جنگ داد. احساسات من جوان در آن زمان به شدت معطوف کشور‌های متفق گردید و از قیصر آلمان به قدری از این تجاوز‌های برق آسایش متعجب و دلگیر شدم که خیلی‌ زود تصمیم به عزیمت به انگلستان گرفتم که حسن نیت و آمادگی خود را در ارائه هر گونهٔ کمک به شخص پادشاه اعلام نمایم. در همان زمان بود که نشان اول افتخار پروس را که قیصر به من اعطا نموده بود به او باز گردانیدم که حاوی نامه‌ گله گذار و شکوه آمیز من به او بود که در آن اقدامات جنگ طلبانه او را محکوم نموده بودم.  در ضمن به اتباع خود در آفریقا تلگرام فرستادم که از هرگونه کمک و خدمات به سربازان و غیر نظامیان کشور‌های متفق خود داری ننمایند و با کشتی‌ عازم انگلیس شدم. از منابع موثق گزارش شده بود که آلمانی‌ها تسلط در آن قسمت از اقیانوس هند را در دست می‌دارند و خطر برخورد کشتی‌ با مین بسیار میرفت. از من خواستند که سفر مومباسا را کنسل کنم و با کشتی‌ از طریق آفریقای جنوبی به سمت اروپا و انگلستان مدت بیش از انتظاری را در دریا گذراندم.

اواسط سپتامبر به انگلیس رسیدم. در طی‌ مدتی‌ که روی آب بودم چندین تلگراف با لرد کیچنر رد و بدل کردیم که در آنها من آمادگی خود را برای خدمت به قوای متفق تا حدود اختیاراتم اعلام نمودم. کیچنر که من را از دوران نیابت سلطنه اش در هند به خوبی میشناخت در نیات خیر من کوچکترین شکی‌ نداشت. وی‌ معتقد بود به عنوان واسطه میتوانم خدمات مهمی را ایفا نمایم که از عهده هر کسی‌ بر نمی‌آمد. نظر‌های کیچنر نه تنها از خودش بود بلکه Image result for prince aly khanبسیاری از دولتمردان صاحب نظر نیز با وی هم عقیده می‌بودند از جمله وزیر امور داخلی‌ هند، وزیر امور خارجه سرّ ادوارد گری، حتی نخست وزیر وقت آقای اسکیت و شخص پادشاه. من نیز قبول کردم و بارها به عنوان فرستاده شخصی‌ پادشاه با سران جبهه مخالف مذاکرات مهمی‌ داشتم به خصوص با فرستادگان و شخص سلطان عبدلحمید. دولت ترک به نظر می‌آمد که عمیقا در گرفتاری و خطر نابودی به سر میبرد. کیچنر از من خواست که به عنوان میانجی به سلطان اطلاع دهم که خود از قوای مرکزی بیرون بکشد و اعلام بیطرفی نماید. برای پشتیبانی و تحکیم این پیام قوای انگلیس خیلی‌ زود دست به تسخیر کانال سوئز زده جریان و رفت و آمد کشتی‌‌ها را به دریای مدیترانه از دریای سرخ و اقیانوس هند و بلعکس را تحت کنترل شدید خود قرار داد.

در این راستا دولت بریتانیا با جوانان عضو حزب ناسیونالیستی جدید التأسیس که نام “ترک‌های جوان” را بروی خود گزارده بودند و بسیاری از آنان در انگلستان مشغول به کار و زندگی‌ بودند تماس‌های مکرر بر قرار ساخته بود. جوانان ترقی‌ خواه حزب “ترک‌های جوان” که در سال ۱۹۰۸ انقلابی‌ در ترکیه عثمانی براه انداخته و برنده شده بودند بسیاری از سران لشکری و کشوری دولت عثمانی را تعویض و اخراج نموده بودند و این مطلب سلطان عبدالحمید را از آنان دل‌ چرکین نموده بود. فکر و خیال پیروزی قوای مرکزی بر روسیه و اروپای غربی برایش یک یوتپیای معبود ساخته بود که پاداش آن براندازی حزب ترک‌های جوان نیز می‌بود

کیچنر و همقطارنش به خوبی میدانستند  که روسیه به هیچ وجه از پیوستن ترکیه عثمانی به قوای متفقین طرفداری نخواهد کرد بدین سبب بود که دیگر دولتمردان متفق را قانع ساخته بود که از ترکیه نخواهند به قوای ما بپیوندد فقط بخواهند که اعلام بیطرفی نماید. من نیز چون با وزیر امور خارجه سلطان عبدالحمید، شخصی‌ بنام توفیق پاشا که اغلب اImage resultوقات کاری خود را، بنا به اقتضای شغلش در اروپا بسر میبرد آشنائی نزدیک داشتم در لندن از وی دعوت به عمل آوردم و در چند دیدار در سفارت عثمانی یا منزل خود او را تشویق به متارکه جنگ نمودم و ضمانت دولت بریتانیا و قوای متفق را برای برسمیت شناختن ترکیه عثمانی و ممالک تحت حمایتش به اطلاع وی رسانیدم. توفیق پاشا نیز در حالی‌ که به حرف‌های من معتقد می‌بود دستهایش بسته بود و از حکومت مرکزی دستور میگرفت، حکومتی که به سبب پشتیبانی قیصر پروس و آلمان روز بروز علم مخالفت را با کشور‌های متفق بلندتر میکرد. این تصمیمات و سماجت ترکیه عثمانی بیشتر هم شد مخصوصاً بعد از لنگر اندازی دو رزم ناو بزرگ آلمان، گوبن و برسلو در بندر قسطنطنیه. پافشاری ترکیه عثمانی در خصومت با اروپای غربی و روسیه بخوبی قابل مشاهده بود و حتی مرا که به ادامه مذاکراتم با سران و دست اندر کاران دولت عثمانی و گرفتن موافقت سلطان عبدلحمید خوشبین بودم به نومیدی سوق داد.

من برای توفیق پاشا احترام زیادی قائل بودم. او که در نزد دول اروپایی همواره از محبوبیت بخصوصی برخوردار می‌بود شاید تنها دولتمردی بود که حزب “ترک جوان” او را از سمتش برکنار کرده بود ولی‌ دولت جدید او را دوباره استخدام و به سمت دیرینه‌ اش گماشتند چون به خبرگی و تجربیاتش با دولتمردان اروپایی اطمینان داشتند و این امر مهم را به یک فرد تازه وارد نمیتوانستند بسپرند. توفیق پاشا و من دوستی‌ پایداری ساخته بودیم و هردو به عقاید یکدیگر بس نزدیک می‌بودیم. او معتقد بود هرگاه از ترکیه عثمانی خواسته میشد که به قوای متفق بپیوندد شاید اوضاع فرق میکرد و ترکیه عثمانی که فقط ثبات و پایداری خود و ممالک تحت سلطه خود را میخواست با آن درخواست موافقت میکرد چون اگر بیطرف باشد پیروزی هر کدام از طرفین به سودش نخواهد بود و نه‌ تنها از سلطان قدردانی‌ نمی‌شد بلکه به اضمحلال سلطنت عثمانیان نیز مینجامید ولی‌ این روسیه بود که بشدت با آن پیشنهاد مخالفت میورزید و پیوستگی آن دو قوا از محالات بود چون خود در جنگ بودند.

در هردو جنگ جهانی‌ مصر از اهمیت استراتژیکی عمده‌ای برخوردار بود و انگلیسی‌ها و قوای متفق به طور اعم نمیتوانستند از آن بگذرند زیرا از بنادر اسکندریه، پورت سعید، قنطره و اسماعیلیه میتوانستند کنترل کامل آمد و شد کشتی‌‌ها را در دست داشته باشند. در اوائل ۱۹۱۵ تعداد سربازان انگلیسی، استرالیأی، نیوزلندی و به خصوص هندی دو چندان گردید. کانال سوئز از اهمیت حیاتی‌ برای هر دو قوای رقیب به حساب میامد و تسلط بر آن آبراه می‌توانست به تنهایی سرنوشت جنگ را تعیین کند.
 
در آن‌طرف ساحل سوئز، صحرای سینا قرار دارد که با اینکه اسماً مال مصر بود ولی‌ توسط قوای عثمانی اداره میشد چه آنان نیز از اهمیت این آبراه بخوبی مطلع و سعی‌ در تسلط بر آمد و شد کشتی‌ هایی که آنان قوا و مهمات حمل مینمودند داشتند. تنگه داردنل که مقصد اغلب کشتی‌‌های آن روزگار جنگ می‌بود همواره تحت نظر هردو قوای مخالف قرار داشت چه از برای حراست قسطنطنیه برای آلمان و ترکیه و چه برای ساحل اروپایی آن‌ برای قوای انگلیسی و فرانسوی و روسی.
این شّک و تردید‌ها همه از رده‌های بالای حکومت عثمانی شروع شد. همه کاره امور مصر از طرف دولت عثمانی شخص خدیو می‌بود که کسی‌ نبود بجز عباس حلیمی که بنا به هر اقتضائی همواره در قسطنطنیه بسر می‌برد. در این فاصله زمانی‌ قوای غرب به خصوص انگلستان بیکار ننشست و دست به تبلیغات وسیعی علیه عباس حلیمی زد که او طرفدار آلمان هاست و دشمن به حساب می‌آید. او دیگر به مصر باز نگشت. سالها بعد تقدیر بود که عباس حلیمی را در دوران تبعید در جنوب فرانسه ملاقات کنم. از دوستی‌ و مصاحبت با وی بسیار لذت بردم و به روحیه سلحشور و نیک خواه وی پی‌ بپردم. او که نیمی از صورت خود را بر اثر یک حمله تروریست به قصد قتل او در ترکیه از فرم و شکل معمول در آورده حتی کریه نمایان میساخت و افراد را در در دیدار اول متعجب و حتی بیزار میساخت ولی‌ پس از مصاحبت با خدیو پیشین مصر به دانش و تجربه‌های وی پی‌ برده برایش احترام قائل میشوی.
از ۱۹۲۰ تا هنگامی که از این دنیای فانی رخت بر بست، من عباس حلیمی را بطور مرتب و اینجا و آنجا ملاقات مینمودم و از مصاحبت یکدیگر خوشنود می‌بودیم. چندین بار هم به میهمانی‌های روی کشتی‌ تفریحی وی دعوت میشدم. کشتی‌ زیبایی داشت که نامش را ” نعمت الله” گذارده بود و میشود گفت منزل زمستانی او در ریویرا بود. او معمولا اواخر بهار و ایام تابستان را در پاریس یا سویس به سر میبرد. من چندین ناهار را با وی بر عرشه “نعمت الله” صرف نمودم و در سویس هم با یکدیگر قرار‌های ملاقات میگذاردیم. یک مطلب را مایلم در اینجا ذکر نمایم در مورد عباس حلیمی و آن این است که او بر خلاف تصور بسیاری ابدا ضدّ انگلیسی نبوده. بر عکس از دوران Image result for prince aly khanصدارتش بر مصر به عنوان خدیو و پاشا ی امپراتوری عثمانی با انگلیسی‌ها همیشه در گفتگو و مناظره بوده که نمایانگر تسلط او بر هنر دیپلماسی و گفتگوست . او چندین دوست انگلیسی دارد و از مصاحبت با آنان که اغلب با حضور من نیز انجام میپذیرد مستفیض میشود.
البته با همه واضح و مبرهن بود که لرد کرمر دارای قدرت اصلی‌ در مصر می‌بود. چه قوای نظامی بریتانیای کبیر تحت فرمان او بود که نایب لسلطنه مصر می‌بود که او را با خدیو در روداروی قرار میداد و در تمامی آن دوران عباس حلیمی از موقع یات و از حقایق امر با خبر بوده با احترام متقابل به یکدیگر روادید آن روزگار مصر رای تعیین و مشاهده مینمودند. با اینکه رقیب بودند ولی‌ هیچوقت عباس حلیمی نگذاشت که به وی و دولت متبوعش بی‌ حرمتی شود و او آنرا میداند و همواره از لرد کرمر به عنوان یک جنتلمن واقعی‌ یاد می‌کند.ولی‌ صادقانه اقرار می‌کند که از لرد کیچنر خوشش نمیاید و آن هم به دلیل‌های شخصی‌ میباشد نه‌ به خاطر انگلیسی بودنش. او معتقد بود که کیچنر هیچوقت از لطف وی نسبت به کیچنر که لقب سردار ارتش مصر را به وی عطا نموده بود قدر دانی‌ نکرد و بعد‌ها نیز بر خلاف میل پاشا ی مصر عمل می‌کند. به خصوص که هنگام تعیین سردار جدید او شخصاً در تلگرامی به ملکه ویکتور از کیچنر حمایت نموده انتصاب مجدد او را به‌‌‌ عنوان سردار خواستار گردید که مورد قبول ملکه واقع شد.

عباس حلیمی از ایست قلبی و در حوالی ساعت ۳ صبح در آپرتمانش در ژنو در می‌گذرد. تا نزیکی‌های ظهر کسی‌ متوجه نبو و آنگاه بود که درب اتاقش رای باز و متوجه فوتش شدند. من شخصاً به پسرش اطلاع دادم که زود خود را برساند برای مراسم تدفین و برای رسیدگی به وراثت. متوجه بودم که حلیمی کلکسیون ذیقیمتی از جواهرات داشت که به ادّعای فرزندش آثاری از آنان نبود و هیچ سند مالکیتی نیز یافت نشد. از آن پدر مقتدر و متمول به او فقط مقدار کم پول نقد که در منزل داشته می‌رسد. حال او آن جواهرات رای هنگام اواخر جنگ فروخته بود و پولش رای صرف خریداری کشت تفریحی و آپارتمان نموده بود یا اینکه در آن فاصله بین مرگ و یافتن وی کسی‌ از مجودیات داخل آپارتمان خبر داشته و آن جواهرات کمیاب به سرقت رفته باشند.
البته این‌ها اموال خدیو حلیمی در اروپا را شامل می‌گردید ولی‌ او چند کاخ و مستغلات در مصر داشت که به وکالت من و دوست مشترکمان سرّ عباس علی‌ بگ که آنزمان عضو دائم شورای هندوستان بود و در دفتر لندن مشغول می‌بود و پس از مسافرت‌های متعدد به قاهره از شخص سلطان که آن اموال را در غیاب حلیمی اداره مینمود آنها را برای وارث بر حقش باز پس گرفتم. این کار آسان نبود زیرا من میبایستی ابتدا از نیات خیر خواهانه خدیو مرحوم یاد کرده خاطرات مکدر او را با خاندان سلطنتی از کدورت بدر میاوردم. آنها نیز به من و همراهم با احترام بر خورداری نموده حرف مرا قبول کردند. قصر دست برادرش شاهزاده فوأد بود که وی در آن سکنی گزیده بود. او قصر را به نام وارث نمود و کمی‌ بعد به عنوان پادشاه فوأد اول بر مسند حکومت مصر تکیه داد. او طرفدار آلمانی‌ها و ایتالیأی‌ها بود. پسر سلطان نیز با خواهر خدیو مرحوم ازدواج کرده بود.

 راضی‌ نمودن اقوام و خاندان سلطنتی ‌قوم و خویش شده خدیو حلیمی و مسئله جلب موافقت آنان به یک طرف، جلب رضایت علما و مراجع روحانی به یک طرف. حال چگونه میبایستی این آقایان را خوشنود نمود تصمیم ایشان است و قضاوت خداوند. این آقایان که اغلب از روسای دانشکده‌های الاذهار می‌بودند نیز هر یک تقاضا‌ها و حق و حقوق مالیاتی اسلامی شامل ایشان را خواستار می‌بودند که دین مبین اسلام آنرا به عنوان خمس و ذکات به طور خودکار مطالبه مینماید.
حضور من در مصر در آن موقع فقط منحصر به رسیدگی اموال مرحوم حلیمی نمی‌شد بلکه من حامل پیام هایی از جانب دول انگلستان و فرانسه به دوستان ترکمان نیز می‌بودم. پاشا‌ها ی مصر که اکنون در گیر و دار جدال دول روسی و اروپای به این مجادله بزرگ کشانیده شدند و نهایتا از هم پاشیدند. ترکیه هرگاه خود را در گیر مسائل آن سفید پوستان قدرت طلب نمی‌کرد در فاصله سالهایی که اروپا در آتش جنگ میسوخت می‌توانست دست به اقدامات سازندگی و علمی‌ زند و حتی از اروپاییان و روسیه آن زمان پیش رفته تر باشد ولی‌ این میل به قدرت و قدرت بیشتر پنداری با ساختار بنی‌ بشر آمیخته شده و فرد از تسلط بر آن‌ عاجز است. و بلی یک میل دیگر نیز هست که باعث این مصیبت‌های خانمان سوز میشود و آن میل به قمار است. ریسک همچنان آن‌ جاذبه خود را در طی‌ تاریخ حفظ نموده پنداری بر بسیاری از صاحبان قدرت این میل دو چندان میگراد و بلکه آرزوی دست یابی‌ به قدرت مطلق آنان را به باتلاق نیستی‌ سوق می‌دهد. من از نزدک شاهد این فرو پاشی‌ها و از میان رفتن‌های امپراطوران غرب و شرق بوده‌ام و آنرا لمس کرده ام. قمار قدرت خطرناک‌ترین قمار آدمیست.

مأموریت من در مصر و موقعیت این کشور باستانی بر مهمترین آبراه جهان نتیجه‌ای را که امیدوارش بودم باز پس داد و من راضی‌ از گرفتن پوان هایی برای کشور آبا اجدادیم بودم. این همکاری‌ها تا پیروزی‌های ژنرال آلن بای بر فلسطین و سوریه و آلپو ادامه داشت. هنگامی که به کوه پایه‌های اناتولیا رسید.

از مصر عازم هندوستان شدم. این بار با دید تازه‌ای به هند میامدم. اینبار با تجربه‌ای گرانبها به هند باز می‌گشتم. من که شاهد نقش عمده ارتش هند در حفاظت از کانال سوئز بودم و نقش جوانان هند صرف نظر از باورهای دینی و اختلافات قومی در سرنوشت شمال آفریقا و جنگ جهانی‌ به طور کلّ. با استقبال شایانی از مردم و اعضای دولتی مواجه شدم که شخص نایب سلطانه را نیز شامل می‌گردید. یکی‌ از ثمرات سفر اخیرم به مصر ایجاد دوستی‌ پایداری با سرّ عباس علی‌ بیگ بود که به اتحاد جدیدی از جوامع اسلامی انجامید. دوستی‌ نزدیک من با بیگ تا آخر عمر ادامه داشت و فرزندان من نیز با فرزندان وی همچنان در تماس و آشنا هستند. خوب به یاد دارم که یکی‌ از فرزندان عباس بیگ بعد‌ها شد سفیر پاکستان در مسکو و یکی‌ دیگر کمیسیونر ارشد در اتاوا.
اواخر آن سال به لندن رفتم. پادشاه از من برای خدماتی که در مصر به ثمر رسانیده بودم شخصاً تشکرنمود. من که فقط برای پیشبرد صلح و دوستی‌ و به عنوان امام مسلمین هند فقط و فقط هدفم ایجاد تفاهم از راه گفتمان است مفتخرم که در این حول و حوش جنگ بین ابر قدرت‌ها فرصت مناسبی برای اتحاد دنیای اسلام نیز پیش آمده بود که من آنرا قاپیدم. تمامی هوش و حواس من گرد کاستن از جنگ و افزایش  صلح میگردد همین. بلی پادشاه، اعضای پارلمان و وزرا هر یک به من شادباش گفتند و قدر کارهایم را ابراز داشتند. در آوریل ۱۹۱۶ اعلیحضرت رتبه شایانی به من عطا نمود و آن شناخته شدن من به عنوان پرنس اول و سلطان پرزیدنسی بمبئی که سلام نظامی با یازده شلیک را توام میشد. البته پایان امپراطوری هند و تغیراتی که در صحنه سیاسی و جغرافیأی جهان به وقوع پیوست از اهمیت آن نشان بشدت کاست ولی‌ در آن زمان چشمگیر بود. فقط در یک مورد دیگر پادشاه این رتبه را  به شخص دیگری عطا نموده بود و آن کسی‌ نبود به جز سرّ سالار جونگ. او فرماندار کّل حیدرآباد بود که در ۱۸۵۷ فرماندار کّل هندوستان بود. روزنامه تایمز در این مورد نوشت: میدان کارزار آقا خان و خدمات او به مراتب فراتر از سرّ سردار جونگ است و خدمت آقا خان به قوای متفق همواره پاس گذارده خواهد شد  
بالاخره نوبت غم و غصه نیز رسید و آن هنگام باز گردانیدن کشته شدگان جنگ به میهنشان بود که در هندوستان من آنها را از نزدیک شاهد بودم. شکست سربازان هندی در مقدونیه و فلندرس اسفناک بود. در این میان پسر عمویم، آقا فاروق شاه نیز که به سفارش من و برای رسیدگی به اوضاع قوم اسماعیلیه به کرمان عازم گشته بود به تحریک مأموران آلمانی در دیار آبا اجدادیمان و ترور گردید که بر غم من بسیار افزود. من دچار افسردگی موقتی گشتم که بیشتر ناشی‌ از خستگی‌ و تداوم کار و مأموریت‌ها میشد و ضربان قلبم نامنظم گشتند که به توصیه پزشکان از رژیم غذایی مخصوصی پیروی نموده به استراحت نیاز داشتم.

 با افزایش کاستن‌های وزنم به فرانسه رفتم که پزشکان فورا غدد تیروئید من را متوجه شدند که از نظم خارج است و گواتر سختی در انتظارم است. در سویس نیز نزد متخصص معروف گواتر دکتر کچر در شهر برن مراجعه کردم و تحت مداوای شخصی‌ ایشان قرار گرفتم. امیدوار بودم با عمل جراحی بتوانند آنرا برطرف سازند ولی‌ پس از آزمایش‌ها گفتند که غیر قابل عمل است. از طرف دیگر آژانس‌های آلمانی فکر نمیکردند که من واقعا مریض هستم و برای جاسوسی به سویس بی‌ طرف آمده و تصمیم گرفته بودند همان بلایی را که به سر پسرعمو فاروق شاه در کرمان آوردند به سر من نیز در سویس بیاورند. ناگهان در یک اخطاری توسط دولت انگلیس نسبت به سؤ قصد به جان من تمامی دستگاه مقننه و اجرأیه سوئیس به تکاپو افتادند چه از روی خبرگی آنان و چه از روی شانس از آن مقاصد جان سالم بدر بردم. خلاصه درد سرتان ندهم جان من هم از داخل در معرض خطر بود و هم از خارج. مأمورین آلمانی در دو اقدام به جان من نا کام ماندند که اقدامات آنها علیه من تا مدتها مطلب و موضوع بحث جراید و اخبار روز بود. یک بمب برایم گذارده بودند که کار نکرد و توسط پلیس سویس کشف گردید و خنثی شد، و یک بار هم در قهوه من سّم ریخته بودند که اتفاقاً قهوه را ننوشیدم

بیماری من سه‌ سال به درازا انجامید و من از این متخصص به آن متخصص در فرانسه و در سویس دست بدست میشودم و دارو‌های آنان رای به طور روزانه مصرف مینمودم تایی اینکه از باخت روزگار من را به پروفسور پیر ماری سفارش نمودند. ایشان از لحظه اول متوجه شدند که بیماری من گواتر نیست ! عجب.. پس این همه تلاش و تخصص آقایان بیهوده بوده؟ حتی میتوانسته جان مرا بیشتر به خطر انداخته باشند چه با مداوای غلط و چه با تشخیص ندادن علٔت بیماری. در هر حال پروفسور پیر ماری من را در رژیم مخصوص خود قرار داد که ظرف مدت یک سال خوب خوب شدم و از سلامتی کامل بهره ماند گردیدم. فقط چشمانم موقعیت طبیعی خود را کمی‌ از دست داده بودند که باز خدا را شکر گذارم که توانستم سلامت خود رای باز یافته به کار و وظیفه امامت خود که بر عهده پیران قوم تقسیم گشته بود ادامه انجام دهم.
تابستان ۱۹۱۹ بود که پس از بازگشت به هند و پس از مطالعات و تحقیقاتی‌ که در دوران نقاهت در منزل یا بیمارستان داشتم دست به نوشتن کتابی زدم که نامش را “تبدیل هند” نهادم. این اثر تحقیقی من آینده نزدیک و دور هندوستان و آسیای‌ شرقی‌ را نمایانگر میشود که در مورد عوامل تبدیل نگاشته ام. آخر در دورانی که من بیمار و تحت معالجات بودم سه‌ امپراتوری جهان از میان رفته بود. امپراتوری تزار روسیه با آن عاقبت اسفناک و غم انگیز کشته شدن تمامی اعضای سلطنتی، امپراتوری آلمان اتریش و مجارستان که طی‌ قرارداد بریست – لیتوسک واگذاری تام قدرت از قیصر را شامل میشد و قیصر جاه طلب و خود سر را از مسند حکومت مطلق خلع نمود و بلی امپراتوری عظیم اسلامی عثمانی نیز متلاشی گردید. آن روزهای پیروزی قوای متفق روزهای درخشش روسای ممالک پیروز نیز می‌بود. از میان رهبران ممالک پیروز به خصوص پرزیدنت ویلسون میدرخشید که با سخنوری قاطع و مصمم خود عبارت “خود مختاری” را سکه زد. امپراتوری عثمانی نیز به چندین مملکت و خانات خود مختار تبدیل شدند و دیگر آثاری از خلیفه مسلمین عالم به جای نماند
پایان امپراتوری عثمانی
با پایان یافتن جنگ جهانی‌ اول و در پی‌ مذاکرات پاریس که در آن‌ نمایندگان کشور‌های ذینفع و پیروز که هریک به شدت از اوضاع و احوال مملکت مخروبه خود و مردم فلک زده دیار خود مینالیدند حدود و مقرر خاص هر کشور را تا حدی معلوم و معین شد. البته که همه ناراضی‌ بودند و پنداری هر یک از نمایندگان انتظار معجزه و جفت و جور فوری بودند که بر هیچ یک از طرفین جنگ آن معجزه نشد و ممالک درگیر و مردم بیگناه خود را در گیر جاه طلبی‌ها و قدرت طلبی‌های بیهوده سلاطین و رهبرانشان به مرز نابودی کشانیدند. جنگ برنده ندارد. همه بازنده اند. از همه بیشتر امپراتوری اسلامی عثمانی که آبرو و حیثیت مسلمانان جهان بود و قرن‌ها با نواحی گسترده‌ای از شمال آفریقا گرفته تا تمامی شبه جزیره‌ عربستان و ترکیه و انتلیا و اروپای شرقی‌ را تحت حکومت خود داشت

موقعیت من و زمان لازم و مکان لازم ایجاب نمود که پس از جنگ جهانی‌ اول و پس از متلاشی شدن امپراتوری تاریخی عثمانی دست به فعالیت‌های فوری برای قرار داد صلح بزنم و برای آنکه کشورهای جدا شده که تعداد آنها کم نبودند نیاز به دولت و فرماندار داشتند که اغلب پس از جنگ تحت فرمانروأی افسران ارشد ملل پیروز قرار داشتند. این ممالک نو بنیاد و خود مختار ملل مختلف از غرب تریپولیا گرفته تا کوردستان در شرق و شمال آلپو تا وادی حلفا و قلمرو‌های بسیاری که فرماندهان در اواخر ۱۹۱۸ با آن رو برو بوده‌اند. مردم ترکیه منطقه آبا اجدادی خود آناتلیا را نگاه داشتند. مردمان ساکن نواحی مختلف تحت امپراتوری عثمانی با این که مسلمان می‌بودند ولی‌ از نژاد‌های مختلف و فرهنگ‌های گوناگون تشکیل میشوند و تنها وجه مشترک آنان با یکدیگر دین اسلام می‌بود.

تمامی قول و قرار‌های تقسیم غنیمت ها پس از جنگ ما بین فرانسه و انگلیس مطرح شده بود همانطور که بین آلمان‌ها و روسها نیز معاهده هایی امضأ گردید. اینکه چه کشوری ناظر تقسیم اقلیم‌های گسترده امپراتوری شکست خورده عثمانی میان کشور‌های پیروز باشد نیز مورد بحث بوده که از ۱۹۱۵ و با نامه‌های کمیسیونر عالی‌ مصر مک ماهان شروع گردید که به شریف حسن به مکه بود برای آینده عربستان و دیگر کشور‌های سوریه، اردن، عراق، و دیگر کشور‌های مستقل عرب زبان. این مکالمات بعد‌ها با لایحه پیشنهادی بالفور مغایرت داشت و موجب درد سر آنان شده بود و هردو در عین حال با قرار داد سیکس – پیکت مغایرت و حتی اختلاف داشتند. همان قرار داد دلخوش کننده ما بین فرانسه و انگلیس که سهم عمده از این مملکت تکه تکه شده را داشته باشند. تعدادی از ولایات اروپای شرقی‌ تحت حکومت عثمانیان نیز نسیب روس‌ها وآلمان‌ها گردید در قرار دادی به نام برست – لیتوسک  برای تصاحب و تعیین تکلیف کشور‌های اروپای شرقی‌ مانند بلغارستان، رومانی، یوگسلاوی و غیره.

سرنوشت هند پس از نتیجه جنگ

خوب به یاد دارم لرد کرزن سعی‌ داشت عبارت “خود دولتی” به “مسئول‌دولتی” تبدیل شود و آن عبارت برای آینده هند بزرگ در مجلس تصویب شود. این هم در نوع خود ابتکاری بود از طرف دوست دیرینه‌ و هوشیار انگلیسی‌ام لرد کرزن که چه در مصر و چه در هند با هم بسیار نشست و برخورد داشته ایم و من او را به خاطر ایده ا‌ش نکوهش نمیکنم چه آن آخرین سعی‌ وی برای احتمال بقای حکومت بریتانیای کبیر می‌بود. چه در آنصورت دولت به هندی تبار استلزاما داده نمی‌شد بلکه به شخص مسئول داده می‌شد که میتواند دوباره نایب سلطنه ها و فرمانداران آنان باشد. کسی‌ حدود و مسیر آن “مسئولیت” را تعیین نکرده. این لایحه به “دیارشی” معروف گردید برای کلمه “مسئولیت.” خوب در اینکه تبدیل دولت به دولت محلی یک شبه صورت نمیگیرد که شکی‌ نیست ولی‌ سرعت جا به جا شدن افسران و فرماندهان هندی به جای انگلیسیها و اصولا اروپأییان نیز با مشکل‌ها مواجه است. زیستن در آن دوران سرنوشت ساز برای من موهبتی بود و خالق یکتا را شکر گذارم برای انتخاب زمان که مرا در این دوران حساس خلق نمود
با همه این احوال دولت بریتانیای کبیر با شرط ایجاد کشور‌های مشترک المنافع که هندوستان عضو عمده آن‌ به حساب میامد تن به واگذاری قدرت در هند نهاد و همانطور با تأسیس فدراسیون کشورهای خود مختار که از شبه جزیره‌ مالزی تا مصر را دربر میگرفت انگلیس‌ها به عنوان شریک در سود و در زیان همچنان موجودیت خود را به اثبات میرسانند. ما میتوانیم شریک منافع هم باشیم و آن را منکری نتوان یافت اگر به درستی انجام گیرد. اینجا بود که باز ادعاهای کشور‌های عضو مشترک المنافع در منافع آنان با یکدیگر تناقض داشت و خود سبب درد سر‌های خود گشته بود. مردم کشور‌های در حال توسعه و تازه به استقلال یافته دیگر اعتمادشان را نسبت به اتباع بریتانیا و اروپا به طور اعم سلب ساخته بودند

تاثیر یک قدرت مرکزی حاکم نه‌ تنها برای سیملا و دهلی‌ نوع  مشکل مطرحی بود بلکه برای دفتر هند در لندن نیز آشکار می‌بود. وظیفه جدیدی در لندن به گردن گرفتم که در سازمان دهی‌ پخش یا به اصطلاح دیسننتریسیون اختیارات مرکزی دفتر هند به عنوان مدلی‌ برای دادن قسمی از اختیارات مرکزی حکومت هند را به حکام و خانات نواحی مختلف شبه قاره هند که کار کمی‌ نبود ولی‌ با عشق و علاقه به خصوصی آنرا قبول و به انجام رسانیدم و پیشنهاد‌های ارزنده‌ای با همکاری تیم‌ مجرّبی که در این راستا به خدمت گرفته بودم به دفتر هند ارائه دادم. آن گزارش شامل برنامه ریزی پیشرفته‌ای برای نیل به رسیدن به ممالک صنعتی‌ جهان به صورت راهنمایی‌ استفاده از اختیارات جدید نیز میشد

ایالات متحده آمریکا با ممالک مشترک المنافی و کشور‌های دومینیون جنوب همکاری مستقیم دارد بدون آنکه عضو آن ممالک تحت سلطنت بریتانیای کبیر باشد. یک پیمان نانوشته نظامی که ظرف یک ساعت تهاجم به کشور‌های هم پیمان رای سریعا پاسخ دهند و به پشتیبانی یکدیگر بجنگند و کشته شوند. یک همبستگی‌ قدرت. روز هایی بودند که من تمامی اوقات و انرژی خود رای برای مقاصد صلح جویانه و راه حل‌های دیپلماتیک با گوخاله ادامه میدادم. من و گوخله برای یکدیگر احترام به خصوصی قائلیم. خوب به یاد دارم که در ۱۹۱۴ که حاوی پیام هایی از آفریقای جنوبی به لندن بودم ایشان با وجود بیماری قندی که داشت و به هوای ماه آلود و ابری لندن عادت نشاتند چند روزی دیگر در لندن اقامت نمودند که من برسم و بام یکدیگر دیدار شامی داشته باشیم. من و گوخاله بدون رودر بایستی معمولی که میان سیاستمداران و رهبران آن دوران وجود داشت در مورد مسائل مطرح و لازم هند و دیگر ممالک مشترک ال منافع و آینده آنها با قدرتمندان غرب مطرح مینمودیم.
اوائل سال ۱۹۱۵ گوخاله به رحمت ایزدی پیوست و هنگام وصیت برای من نیز یک سری مدارک و یادشت‌های وی در مورد هندوستان بعد از جنگ، که بعد از دو سال آنها را به معرض دسترسی‌ همگانی قرار دهم که من به سفارش وی پس از دوسال آنها رای در اختیار جرائد و افراد مسئول مربوط قرار دادم. من در آخر آنها یادشت‌ها و نظریات خود را نیز ضمیمه آنها نموده بودم و در آن یاداشت‌ها خواستار خود مختاری هندوستان و پیمان فرهنگی‌ و صنعتی هندوستان با کشور‌های تازه استقلال یافته شرق آفریقا بود که شخصاً ضمانت مالی‌ برخی‌ از برنامه‌های توسعه جوامع نیمه بدوی آن قبائل و ساکنان آن نواحی محروم از خدمات پزشکی‌، فرهنگی‌ و صنعتی بهره ماند گردند همانطور که کم کم بازرگانان و تحصیلکرده‌‌های اسمعیلی در زنزبار، دارسلام، و تانزانیای آینده به سفارش و حمایت شخص خود من راهی‌ شرق آفریقا گشتند. ما آن عتماد و احترام متقابل رای تبدیل به کوشش‌های خیر خواهانه و اعم المنفعه مینماییم و دست به عمل می‌شویم با ذکر معروف “یا علی‌ مدد”.
در ۱۹۱۹هرچه من آرام و ممتد در راه نیل به اهدافمان در آن مملکت محروم داشتم پیش میرفتم دولت هندوستان بسیار مخالف استراتژی من عمل میکرد. جوانانی به روی کار آماده بودند که سیر ترقی‌ و تکامل رای یک شبه میخواستند و این طرز برخورد عجولانه سد راه بسیاری از اهداف بالا و والای دوستان مرحومم فیروز شاه مهتا و شخص گولخالی بود. بدون آن دو شخصیت سیر رسیدن به آرمان‌ها مان برایم مشکلتر گردید ولی‌ از حرکت باز نأیستادم و از طرف و از برای آن دو یار نیک خواه و ترقی‌ طلب فعالیت‌هایم را سه‌ چندان ساختم.
حتی قبل از تصویب لایحه هند از پارلمان اوضاع در هندوستان به سرعت رو به وخامت گذارد. یک کمیته تحت اداره قاضی اعظم لرد رولت تشکیل گردید که قوانین مبارزه با مخالفت‌های اعضای جوان تازه وارد به دستگاه دولتی و مخالف مقامات دولتی میشوند بر رسی‌ نموده از طریق گفتمان و نهایتاً از طریق پی‌ گیری قانونی مخالفین عجول دست به اقدامات لازم زنند. این به اوضاع کمک نکرد بلکه به تشنج میان دو طرف دستگاه حکومتی افزود. افراط گرایی‌ها از هردو طرف مشاهده می‌گردید. لایحه ارائه شده توسط کمیته لرد رولات هنگامی که از مجلس گذشت کنگره اعلان اعتصاب نمود. چندین بار در آن دوران سخت و لجوج من خواهان استقامت و کنترل بودم نه‌ تنها از طرف مریدان اسماعیلیه بلکه از طرف تمامی جامه مسلمانان هند که خیلی‌ زود اولین قربانی این لجاجت‌ها و خود سریهای تازه واردان به گود سیاست هندوستان گردیدند. حوادثی مانند حادثه ارمیستار از خاطره‌ها نمی‌روند.
 تقریبا تمامی افسران بالا رتبه انگلیسی و صاحب نظرانی که در قرارداد‌های صلح شرکت داشتند ضدّ ترک‌ها بودند. لوید جورج، نخست وزیر، بسیار طرفدار ونیزلس، رهبر یونانی می‌بود. او که زاده ولز می‌بود شباهت هایی بین تقلا‌های دولت ولایتی ولز و دولت یونان آنروز مشاهده مینمود. جورج با اینکه عملا ضدّ ترکی خود را به کار نبرد در از همپاشیدگی امپراتوری عثمانی بسیار بی‌تفاوت می‌بود. آرتور بلفرد که امضایش پای نامه خطاب به لرد راثچایلد در تاریخ معاصر خاور میانه ثبت گردیده، تمایل دولت فخیمه انگلستان را به پیدایش یک کشور یهودی در فلسطین به اطلاع او و تمامی ملت انگستان می‌رساند. ضدّ ترک بودن او نسبت مستقیمی‌ دارد با تفکرات صیهونیستی او که پایه اسرائیل را بنا نهاد.

صیهونیزم، میبایستی بگویم هیچوقت مورد تائید شخص من نبوده با اینکه دوست نزدیک قدیمی‌ من پروفسور هافکین، یک روسی بسیار باهوش یهودی می‌بود که با اصول صیهونیستی موافق بود. او که همراه خانواده‌ ا‌ش از دوران خشن و سخت تزاری و رفتار حکام وقت به یهودیان به اروپای غربی مهاجرت نموده بود از همان دوران امیدوار بود که دولت عثمانی اجازه استقرار دولت خود مختار یهودیان را در قسمی از پهنه امپراتوری عثمانی بدهد و یهودیان عاصی‌ از ظلم حکومت‌های محلی و پایتختی پناه دهد. این را تقریبا مطمئن بود که هرگاه دولت عثمانی سقوط نمیکرد کشور یهودی بدون زور و تجاوزاتی که به صیهونیست‌ها نسبت می‌دهند برپا می‌گردید چه دولت مرکزی اسلامی در طی‌ تاریخ چند قرن اخیر همواره به یهودیان انگلستان، فرانسه، و اسپانیا و دیگر کشور‌های اروپایی و روسی پناه میداده و حتی به بسیاری از آنان حقوقی برابر مسلمانان تحت سلطه عثمانی عطا میداشتند. این را حتی در روزنامه‌های اروپایی تبلیغ و از یهودیان دعوت به مهاجرت مینمودند که بسیاری در سالونیکا و در کرانه‌های دریای مدیترانه رحل اقامت افکندند و افراد کاری و مفید به حال جامعه اسلامی و مسیحی‌ نواحی غرب امپراتوری عثمانی واقع گشتند. پروفسور هافکین همواره در آرزوی کشور یهودی در سرزمین مقدس یا همان بیت المقدس بسر می‌برده که بالاخره به آرزویش رسید ولی‌ من را نتوانست به آرمان‌های صیهونیزم قانع کند

من با بسیاری از آرمان‌هایشان موافق می‌بودم ولی‌ هنگامی که از آن آرمانها برای ایجاد نیروی ناسیونالیستی و دولت مقتدر و ظالم بکار رفت از آن به کّل ناامید و حتی خشمناک گشتم. هرگاه دولت عثمانی به روی کار می‌بود من مطمئن می‌بودم که به خواسته یهودیان جهان در ایجاد یک کشور خود مختار تن در میداد کما اینکه با سرکیسیان، که اروپأیان سفید پوست ولی‌ مسلمان هستند کرد و عبدالحمید شخصاً جأ به جائی آنان را از اروپا به دهکده‌های ولایتی که اردن امروزی را تشکیل می‌دهد تحت نظر میداشت. همین‌کار را برای یهودیان نیز انجام میداد و اینهمه جنگ و خون ریزی که بعد‌ها تاریخ شاهد آن می‌بود رخ نمیداد. ولی‌ چه میشود گفت. تاریخ پر است از این اگر‌ها و چه میشد ها

عبدالحمید از ابتدای سلطنتش با یهودی‌ها میانه خوبی میداشت و آنان را اعضای مفید جامعه میدانست چه بسیاری از کارکنان بنادر از بار بران گرفته تا ناظران و مدیران از یهودیان بودند و بسیاری از صاحبان صنایع و تجار عمده از یهودیان می‌بودند همینطور پزشکان حاذقی از این قوم در خدمت امت مسلمان ترکیه عثمانی بودند که تحصیلکرده‌ کشور‌های اروپای غربی می‌بودند. عبدالحمید آنها را برای اقسا نقاط سرزمین اسلامی خواستار بود. این اسرائیل با آن دولت افراطی دست راستی‌ و دیکتاتور هیچگاه آن منزلت را برای اتبأعش در مد نظر نداشت چه اسرائیل یک دولت دست نشانده انگلیس و دوستان دو سوی اقیانوس او می‌بود که مانند بوته خاری در میان گلستان آن کشور متجاوز را به بهانه آزار یهودیان توسط هیتلر مسیحی‌ کاتولیک تأسیس نمایند و تروریست‌ها ی بسیار به اورشلیم ارسال دارد که بعضی‌ از دولتمردان آینده آن کشور نو بنیاد نیز شدند. من با ایده‌ها و آرمان‌های صیهونیزم از جوانی‌ و در سال ۱۸۹۸ که توسط مقالات و نوشته هائی که هافکین در پاریس به من میداد آشنا گردیده بودم

هافکین مرا با دوستان یهودیش در پاریس اشنا نمود از جمله خاخام زادک کاهن که از طریق او من با بارون ادموند راثچیلد آشنا گشتم. بارون راثچیلد از آزمونگر‌های صیهونیزم ابتدائی بود. او که مرد متمولی نیز می‌بود بسیاری از مهاجرین اولیه یهودی را به سرزمین فلسطین شخصاً حمایت نمود و مخارج سفر و اقامت آنان را به عهده گرفت. میشود بگویم من لااقل به خلوص نیت و باور او به یک آرمان احترام می‌گذارم. او مرد کار و عمل بود در راه خود و قومش، درست مانند من که اهل کار و عمل هستم در راه اهداف خود و قومم. من او را درک می‌کردم. در منزلش با دو فرزند بارون ادموند آشنا شدم، جیمز که آن‌موقع دانشجوی کمبریج بود و موریس که جوانتر می‌بود و با Image result for baron edmond de rothschildیونیفورم کادت نیروی دریایی با من دست داد. ما دوستی‌ پایداری را تا آخر عمر حفظ کردیم.  خاخام کاهن سرگرم نوشتن متن پیشنهاد و گرفتن اجازه تأسیس یک ناحیه خود مختار یهودی از سلطان عثمانی می‌بود و عقیده داشت که امپراتوری عثمانی یک امپراتوری چند ملیتی و چند فرهنگی‌ میباشد و سلطان با خواسته یهودیان در این امر موافقت خواهد نمود. وی یک برنامه دقیق و منظم برای مهاجرت یهودیان از اقسا نقاط دنیا در دست تهیه داشت که با یهودیان اروپأیی و روسی شروع میشد. خاخام کاهن و بارون راثچیلد هردو از من درخواست نمودند که  پیشنهاد آنان را به نزد سلطان عبدالحمید ببرم و در حقیقت ضمانت ‌قوم یهود را کرده ارادت و قدردانی‌ قوم یهود را به امپراتور عثمانی گوشزد شوم. کار کوچکی نبود. عجب گیری کرده بودم من. از طرفی‌ با خود میندیشیدم که ما همه از پیروان ادیان ابراهیمی هستیم و کسب احترام و ارادت قوم یهود به امپراتوری اسلامی خود موفقیتی است در نوع خود بینظیر به خصوص که یهودیان و مسلمانان از بدو اسلام با یکدیگر داد و ‌ستد میکردند و به یکدیگر احترام می‌گذاشتند

قبول کردم و کمر همت بستم که درخواست خاخام و بارون را به سلطان عبدالحمید ارائه نمایم. از این رو شخصاً با امیر پاشا، سفیر ترکیه عثمانی در پاریس تماس گرفتم او نیز به “عزت بی”  مشاور مخصوص سلطان عبدالحمید درخواست نامه یهودیان را ارائه کرد و تقاضای تعیین تکلیف نمود. بر خلاف انتظار من و دوستان یهودیم، سلطان با آن طرح کشور خود مختار یهود تحت الحمایه‌ی امپراتوری عثمانی مخالفت ورزید. خوب یا بد، در آنزمان برایم احتمالش برابر بود ولی‌ امروزه با خود میاندیشم آن مخالفت با تقاضای یهودیان از بزرگترین اشتباهات سلطان عبدالحمید بود. همان یک دندگی و لجاجتی که گریبان قیصر آلمان را گرفته بود گریبان سلطان را نیز گرفته بود و چه عاقبت‌های اسفناکی که از این خود خدائی‌ها بر نیامده. همگی‌ در گردباد تاریخ مانند گرد و غبار محو شدند

خوب بیاد دارم وینستون چرچیل جوان خیلی‌ به دنبال این جریان میدوید و بالاخره موفق شد با موافقت بالفور و لوید جورج در سال ۱۹۱۹ لایحه تاره اسرائیل را به لژیون ملل ببرد که من پرزیدنت آن مجمع بودم. لژیون بالاخره در ۱۹۲۲ لایحه را تصویب نمود. چرچیل مدتی‌ هم از سمت خود در مجلس عوام کناره گیری نموده بود که در همان فاصله کوتاه رقیب وی به سرعت علیه لایحه تاسیس اسرائیل تبلیغ میکرد و به جمع آوری استشهاد نامه و گرفتن رأی مجلس لرد‌ها دست زد. مجلس لرد‌ها از ابتدای این مبحث با تأسیس اسرائیل در منطقه فلسطین مخالفت می‌ورزید

ولیکن همانطور که ترکیه شکست خورده ۱۹۱۷ با امپراتوری سابق عثمانی فرق بسیار میداشت، همانطور هم پیشرفت و نفوذ صیهونیست‌ها و ابراز وجود و خواستار سهمی از بقایای پهنه پهناور امپراتوری اسلامی که آن اهداف در آن زمان میتوانم اذعان نمایم که از اهداف و همبستگی‌ اعراب فزونتر انگاشته میشد. حال یهودیان جهان مصرانه خواستر کشور خود مختار و مستقل خود در آن پهنه گیتی‌ می‌بودند. احساسات ناسیونالیستی عرب به سرعت شکل گرفت به خصوص که امپراتوری تحت اشغال افسران و ارتش بریتانیا می‌بود و افسرانی مانند سّر گیلبرت کلیتون، تی‌‌ای لورنس، و دیگر افسران به اصطلاح در دفتر بودند که از تصمیمگیران به سزأی در تعیین سرنوشت ‌قوم اعراب بودند، آنان را به همبستگی‌ و اتحاد عربی‌ تشویق نمودند و سر مشق ناسیونالیست‌های آن دوره بودند. بریتانیا خیلی‌ زود پس از سرنگونی سلطان دست به احداث دفتر نظارت در فلسطین زد. فرانسویان نیز از آن‌طرف به جلو آمده ادعای قیمومت سرزمین مقدس، اورشلیم را داشتند و یونانی‌ها نیز از این آب گل آلود میخواستند بیشترین ماهی‌ را بگیرند و انتقام چند صد ساله خود را با آن دشمن دیرینه‌ گرفته باشند و از این غنیمت سهم بسزأی ببرند. به قول حکیم ابوالقاسم فردوسی‌، تفو بر تو‌ای چرخ گردون، تفو

سقوط امپراتوری اسلامی

می‌توان گفت تنها حامی‌ و خیر خواه دولت اسلامی عثمانی مسلمانان هند می‌بودند که بسیار از متلاشی گشتن آن امپراتوری عظیم اندوهگین و حتی هراسناک گردیده بودند و آنرا مایه ننگی در جامعه مسلمان جهان می‌دانستند. Image may contain: 1 person, glassesاضافه بر این احساسات مذهبی‌ احساسات ضدّ اروپای به خصوص ضدّ انگلیسی رایج در هند نیز اهرم دیگری برای یک همبستگی‌ اسلامی توام با ناسیونالیستی شد که در شبه قاره هند بشدت رایج گردید. سقوط قسطنطنیه در جهان ساکت نبود. آن امپراتوری چند صد ساله اسلامی با تمامی پیشرفت‌هایش در اروپا و آفریقا همواره از قدرت‌های عمده جهان به حساب می‌آمده. مقر خلیفه مسلمین اهل تسنن و مایه فخر و مباهات مسلمین جهان در دست غیر مسلمان افتاده و آنان برای مسلمین تعیین تکلیف میکنند. این بر بسیاری از مسلمانان هند گران آمد همانطور که بر دیگر مسلمین جهان گران آمد سرزمین مقدس، بیت لمقدس در دست چه کسانی‌ خواهد افتاد اکنون؟ کس چه می‌دانست نقشه اسرائیل آینده را از همان مکان مقدس آغاز میکنند.. از اورشلیم و واگذاری آن به دولت نو بنیاد صیهونیستی اسرائیل. دولتی که خارج از انتظار و توقع بسیاری حتی یهودیان ارتدکس به وجود آمد و نقش آفرین حوادث آینده آن ناحیه غنی‌ گردید

دولت سلطنتی خلیفه اسلامی که با نام امپراتوری عثمانی در جهان مشهور می‌بود با تمام کاستی‌هایش هرچه بود یک دولت اسلامی و مایه تثبیت حکومت اولاد و بازماندگان یاران پیامبر می‌بود و میرفت که با راه زندگی‌ مدرن خود را وفق دهد. اگر اشتباهات عبدالحمید باعث فرو پاشی این سلسله چند قرنه نمیگردید و مسیحیان ترکیه را از آزار و قتل عام نجات میبخشید و هرگاه با آلمان جاه طلب همدست نمیگردید همچنان بر اریکه قدرت بوده با کشف ماده حیاتی‌ نفت در سرزمینهأی که از او جدا گردیدند تبدیل به یک قدرت ثابت و واحد اسلامی در عرصه سیاسی و نظامی جهان می‌گردید. باز به اگر گفتن پرداختم. این اگر گفتن‌ها در زمان حال دردی را دوا نمیکند

 برداشتن خلیفه بر بسیاری از ساختارها و تئوری‌های سازمان‌های اسلامی و غیر اسلامی تأثیر به سزأی می‌توانست داشته باشد. خوب به یاد دارم گاندی که پس از دوست نزدیک و عزیزم گوخاله رهبری حرکت سازمانی و سیاسی کنگره را به عهده داشت آنرا فرصت مناسبی برای تحریک احساسات ضّد انگلیسی یافت و خشم مردم هند را چه مسلمان و چه هندو علیه حکام بریتانیای سلطنتی بر انگیخت. حتی در کنفرانس صلح نمایندگان هندو، مهاراجه بیکانر و لرد سینها یک صحنه تأثیر گذارنده در خاطره‌های شرکت کنندگان در کنفرانس و در دنیا بجای گذاردند و شدیدا به اضمحلال خلیفه اعتراض نمودند. آن صحبت‌های داغ توسط ادوین مونتگ، وزیر کشور هند تائید و بر آن صحّه نهاده بود که جو کنفرانس صلح را در بر گرفته بود

Image may contain: 1 personولی‌ ابتدا تصمیم گرفته شد که به آلمان بپردازند و به تقسیم آن کشور مغلوب بپردازند و تراشیدن امپراتوری ترک‌ها را پس از تعیین تکلیف اروپا آغاز نمایند. قرارداد ورسای در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۹ به امضأ رسید. در آن هنگام من به اتفاق دوست نزدیکم سید امیر علی‌ کمپین پیشرو و پر انرژی‌ حفاظت دولت اسلامی را به عهده گرفته بودیم و پیشنهاد نامه‌های متعدد که به امضای بسیاری از صاحب نظران و مراجع تقلید رسیده بودند به دفتر هند در لندن ارائه نمودیم

مقالات من و سید در روزنامه‌های معتبر به خصوص در تایمزچاپ می‌شدند و تا آن موقع با افراد صاحب نظر و صاحب اختیار بسیاری در اروپا صحبت و مذاکره کرده بودیم. بالاخره لوید جورج در نامه‌ای خطاب به جملگی معترضین از هم پاشیدن امپراتوری عثمانی نوشت که در روزنامه‌ تایمز چاپ گردید و در آن خاطر نشان ساخته بود که: “ما قصد بر انداختن دولت ترکیه را نداشته و منکر پیتتخت آن، قسطنطنیه نیستیم. حکومت دولت ترکیه بر آسیای صغیر و بر ملت ترک به خودشان مربوط است و قوای متفق دخالت در آن نمیکنند اگر چه آبراه ما بین دریای مدیترانه و دریای سیاه بین‌المللی اعلان میشوند و ملل عرب و مسیحیان ارمنی از کشور‌ها و ولایت خود مختار تحت حکومت خود قرار خواهند گرفت و بریتانیای کبیر هرچه در توان دارد برای کمک و حمایت از این ملل نو برخواسته بکار خواهد بست. کشور‌های جدید به نام‌های عربستان، ارمنستان، مسوپتانیا، سوریه، و فلسطین در این زمان به قضاوت قوای مشترک کشور‌هایی مستقل و به رسمیت شناخته میشوند.” اینجا بود که من پیشنهاد نامه خود را با تائید دیگر دوستان و صاحب نظران به رشته تحریر آوردم. هرچه بود ما مسلمین نیز حق صحبت داریم و جامعه جهانی‌ میبایستی حرف ما را نیز بشنود. نامه تدوین شده به شرح زیر میباشد: ه

مسلمین جهان چه میخواهند؟ ما خواستار چه هستیم؟ ما خواستار عدم دخالت در امور مسلمین و واگذاری آن امور به مسلمین میباشیم. ما خواستارآنیم که حکومت اسلامی عثمانی و خلافت اسلام سنی از استقلال کامل برخوردار باشد و تغییری از طرف خارج در آن داده نشود مگر با تائید و تصمیم بزرگان و اهل بیت پیامبر اسلام. ما از نخست وزیر انگلستان نه‌ بریتانیای کبیر، میخواهیم که در رای خود و قوای مشترک تجدید نظر کرده استقلال کامل خلیفه و حکومتش را در آسیای صغیر، از شمال سوریه تا سواحل اژه تا دریای سیاه که منطقه‌ای کاملا ترکی‌ میباشند به رسمیت بشناسند. این بهترین گزینه‌ برای خاور میانه میباشد که امنیت ناحیه را در آینده تضمین خواهد نمود. هرگونه دست کاری در حدود و اندازه کشور‌های جدید میتواند به جنگ‌های آینده و اتلاف جانی و مالی‌ بسیار بینجامد و این ملت ستمدیده را در عذاب بیشتری گرفتار سازد. ما همگی‌ بر این امر واقف هستیم که سلطان عثمانی با رفرم‌های جدید ترک‌های جوان تمایل خود را در رهبری ترکیه به دنیای مدرن نمایان ساخته. هرگونه دخالت در استقلال حکومت اسلامی عثمانی و خلافت اسلام سنی دخالت در امور مسلمین به حساب می‌آید و برای امت اسلامی جهانی‌ امری غیر قابل قبول به شمار خواهد رفت

در هندوستان، پس از گذشت ماه‌ها و نزدیک شدن به تاریخ امضای قرار داد با ترکیه، باز احساسات مذهبی‌ و غیرت اسلامی مسلمین این سرزمین عود کرد به حدی که نایب سلطانه لرد چلمسفرد و وزیر کشور، ادوین مونتگ را دلواپس گرانید و من می‌دانستم که لااقل یکی‌ از آنان، مونتگ، طرفدار حفظ و بقای خلافت در قسطنطنیه می‌بود. نایب سلطنه هند  نیز با مسلمین هند و تقاضا‌هایشان نا آشنا نبود. آندو نگران لایحه خود نیز می‌بودند که مبادا در زمان بدی به مجلس ارائه نموده بودند، رفرم چلمسفرد – مونتگ. احساسات ضدّ انگلیسی داشت به اوج خود می‌رسید

در مقر قوه غذایی نایب سلطانه پیشنهاد شد که من را به سرکردکی مجمعی به لندن گسیل دارند که به عنوان امام و نماینده مسلمین هند و دیگر نقاط آسیا برای ابراز نگرانی‌ و پایداری حکومت اسلامی در دفتر نخست وزیر با وی ملاقات می‌کند حضور داشته باشم به غیر از من که از طرف هندوستان نماینده آن سرزمین بودم سید امیر علی‌، آقای چاتانی، پرزیدنت جامعه حرکت برای خلیفه را نیز به‌‌‌ همراهم به لندن گسیل داشته بودند همینطور یکی‌ از فعالان خستگی‌ ناپذیر جنبش‌های اسلامی حسن امام، و دکتر انصاری عضو ارشد کنگره را. ما به اتفاق در دفتر نخستوزیری بهRelated image حضور لوید جورج رسیدیم که با متانت تمام من و دوستانم را تحویل گرفت و عمیقا به صحبت‌هایمان گوش فرا داد و پیش نهاد نامه جامعه مسلمین هند در مورد نگاهداری خلافت را رسما ارائه دادم اگر چه از همان بدو ورود در اتاق من دانستم که اقدامات ما بی‌ فایده خواهد بود و ترکیه آنطور که پیروزمندان جنگ تصمیم گرفته اند به جمهوری سکولار تبدیل خواهد گردید

بدین ترتیب بود که معاهده معروف سه‌ ورس به امضای صاحب اختیاران آن زمان رسید که تاریخ را عوض کرد و سرنوشت‌ها به گونه‌ای دگر افتاد. سلطان بیچاره تحت کنترل و در قصر خود در قسطنطنیه زندانی بود تا اینکه تصمیم بگیرند با او چه کنند در حالیکه مأموران و صاحاب اختیاران عرب و یونانی بین مدیترانه و لندن در تردد می‌بودند. به برخی‌ از حرف‌ها گوش فرا میداشتند و به بعضی‌ نه‌. معاهده سه‌ ورس یک معاهده تحمیلی بود نه‌ توافقی

قسطنطنیه ابتدا به یونانی‌ها قول داده شد ولی‌ آن قول را پس گرفتند و به یونان ندادند. سهم یونان ترکیه اروپأی شد و بخشی از اسمیرنا در آسیای صغیر. تا میتوانستند میخواستند ترکیه را به مراکز آسیای صغیر محدود نمایند با مقداری ساحل و دست رسی به دریای سیاه. طرح ارمنستان در شمال شرق دور به توافق رسید اگر روس‌ها میتوانستند آنرا تحمل کنند. در هر حال یک توافق نامه و معاهده سر در گمی در اوت ۱۹۲۰ به امضأ همگی‌ رسید از جمله نمایندگان کم بخت ترک

این بر فاز اول کوشش‌های من برای بقای خلافت اسلامی پایان نهاد. قبل از آنکه به اقداماتم در فاز دوم اشاره نمایم بگذارید از فعالیت‌های دست اندر کاران موافق بقای خلافت در آن سال‌های ۲۰ – ۱۹۱۹ نیز گفته باشم. تمامی مسلمین فعال در این امر چه در هند و چه در آسیا و خاور میانه اگر چه مورد سؤٔ تفاهم جامعه اروپأی و در نتیجه جهانی‌ واقع گشته اند، جملگی به اصلی‌ معتقدند که آن وفاداری نام دارد. سرسپردگی و وفاداری به امامت و به قومت. کاستی‌ها را همیشه میتوان ترمیم نمود ولی‌ قدمت و اصالت است که میبایستی پاس گذاشته شوند. ما پیروزی را در تفاهم و صبر برای تازه گشتن میدانیم و در کوشش برای بدست آوردن آرمان‌های خود و اطاعت از پیشرو خود. به قول مولانا جلالادین رومی صبر و انتظار توام با سعی‌ و سازش با محیط از خصوصیات فرد موفقست. ماه برای کامل شدن چندین صورت عوض می‌کند. این آینده نگری و خوشبینی به آینده است که ما را در عرصه گیتی‌ به پیش میراند

مخالفت جوامع مسلمین با از میان بردن خلیفه و خلافت و ترکیه عثمانی به طور کّل قابل درک بود و جامعه جهانی‌ تعجب نمیکرد که مسلمانان با برانداختن خلیفه تضاد داشته باشند. همانطور که واتیکان همچنان مقر پوپ است ولی‌ ایتالیا کشوریست جمهوری، میتوانستند حرمت و آبروی امت اسلام را حفظ نمایند و قسطنطنیه را به خلیفه واگذارند و ترکیه جمهوری را نیز حمایت نمایند. متلاشی شدن حکومت مرکزی عامل دیگری برای ابراز نگرانی‌ جامعه جهانی‌ مسلمان به شمار میرفت. جدا شدن آن کشور‌های عرب، اگر چه در آن زمان و با شعار پر شور آزادی از زیر یوغ ترکیه عثمانی ایده‌آل و خواستنی به نظر میامد ولی‌ پیامد‌های آتی در دنیای همیشه بی‌ ثبات اعراب پس از جدائی خبر از هر چیزی میداد بجز نیکبختی و سعادت مردمان و ساکنان آن دیار تکه تکه شده. این مهم را من شخصاً به خوبی حس می‌کنم از آنجا که همین بلا به سر سرزمین آبا و اجدادیم آمد و پارسیه کبیری که جد بزرگوارم، فتحعلی‌ شاه بر آن‌ حکم فرمایی داشت تحت معاده‌های ننگین و با حیله وبا حمله ابر قدتران زمان، بریتانیا و روسیه تزاری از هم گسست و امروزه زیر پرچم‌های گوناگون و دولت‌های گوناگون که تمامی آنان را دیکتاتور‌ها تشکیل می‌دهند به زندگی پر عذابی از جنگ‌ها و شورش‌ها خو گرفته اند. بلی اعراب نیز درس خود را از دوران به خوبی گرفتند

من به شخصه به هیچ وجه مخالف کشور عرب نیستم. مخالفت من که در حقیقت مخالفت امت اسلام میباشد در ایجاد کشور‌های کوچک و نا توان است. یک کشور که ‌قوم عرب را در بر گیرد و تحت یک حکومت باشد ابدا اشکالی Image may contain: 1 personنداشت. چرا بایستی جدائی و نفاق‌های درون دنیای عرب رخ دهد؟ اگر کشوری مثلا از مصر تا پارسیه و از حدود اسکندریه تا عدن و ساحل اقیانوس هند متعلق به اعراب میشد به طوری که آن مردمان ستمدیده نیز از یک کشور و حکومت مرکزی واحد پیروی مینمودند تا اینکه در جنگ‌های کوچک و بزرگ ‌قوم و خویشی طعمه کینه قدرت طلبان گردند، چه اشکالی میداشت؟ از آن گذشته آن کشور‌ها ما بین فرانسه و بریتانیا تقسیم گردیدند. آنها از زیر یوغ عثمانی رهایی یافتند و به زیر یوغ انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها رفتند فقط با شرائط بد تر

در نظر بیاورید یک فدراسیون متحد از کشورهای اسلامی عربستان و ترکیه که می‌توانست با پارسیه کبیر با یک قوای مرکزی متحد میشدند به جای چندین دولت کوچک و نه‌ چندان بزرگ. پس از جنگ جهانی‌ اول فرصت مناسبی برای اجرای این طرح می‌توانست باشد. در نظر بگیرید معاهده همکاری ما بین این سه‌ ملت شکل و انجام میگرفت حتی نیرو‌ی مشترکی همقطار ناتو بوجود میامد. نیروی متحد اسلام. در آن صورت همه تاریخ معاصر خاور میانه به گونه‌ای دگر نوشته میشد .. به گونه احترام به حقانیت امت اسلام توام با بر حذر بودن از قدرت اجرائی و نظامی آنان که در نتیجه از بسیاری جنگ‌ها کاسته می‌گردید

پیدایش ناسیونالیسم در ترکیه

معاهده سه‌ ورس با تمام مقدرات و تهدیداتش عملا فاقد اعتبار بود به طوری که در بهار ۱۹۲۱ روادید منطقه آنرا لگد مال نمود و اقدام فوری برای تجدید نظر در عهد نامه‌ را ضروری گردانید. یک کنفرانس جدید در لندن در شرف تشکیل شد. نایب سلطنه لرد چملسفرد از من درخواست نمود که صدای مسلمانان باشم و در آن کنفرانس شرکت نمایم. همانطور که حدس میزدم آن کنفرانس نیز فقط حرف بود و قول و قرار‌های عمل نشده چون همگی‌ بر یک امر مهم واقف بودیم و آن حرکت ناسیونالیستی در ترکیه شکست خورده می‌بود که فرق عمده را ایجاد نموده بود. صحبت از رهبر نابغه‌ای بود که تا به حال زیاد شناخته نبود و پنداری از زیر خاکستر ترکیه مخروب بر خواسته پرچم  پان ترکیزم را علم نمود. او که میان ترک‌های غیور ناسیونالیست به محبوبیت بالایی دست یافته بود عملا رئیس جمهور ترکیه مدرن گشت و پایتخت را نیز از قسطنطنیه به آنقورا نقل داد که آنرا باز نام گذاری نمودند و آنکارا نامیدند. شهری با قدمت باستانی خود درصفحه آنتالیا. مصطفی کمال پاشا خیلی‌ زود دست به اقدامات باز سازی ارتش و ساختار جوامع شهر‌های آسیب دیده زد و در سطح کشور نیز دست به اقدامات سازنده زد. او موفق شده بود که سرنوشت ترکیه را یک تنه در دست بگیرد و از خود ترکیه عمل کند نه‌ از یک کنفرانس در شهر لندن. ه

مصطفی کمال پاشا که خود یک افسر و در خدمت امپراطوری عثمانی می‌بود در دوران جنگ جهانی‌ اول تا درجه ژنرالی پیش رفت. پس از شکست امپراتوری عثمانی وی خیلی‌ زود دست به کار تأسیس حزب جمهوری خواه ترکیه شد و موسس و پیشرو جمهوری ترکیه گردید که در سال ۱۹۲۳ اولین رئیس جمهور ترکیه و تا ۱۹۳۸ یعنی تا پایان عمر به این سمت باقی‌ ماند. وی در سال ۱۹۳۴ از مجلس ترکیه لقب آتاتورک، که به معنیً پدر ترک‌ها میباشد را دریافت نمود و آن مجلس قانونی وضع نمود که دیگر آن عنوان بر هیچ کس دیگری الصاق نگردد. ه

آتاتورک که با کمک روس‌ها ارتش ترکیه را از نو ساخته بود عملا در آسیای صغیر قدرت قابل ملاحظه‌ای شده بود که با کشور‌های همسایه رابطه احترام متقابل با حمایت و پشتیبانی نیروی نسبتا قوی نظامی را دارا می‌بود. ترکیه جدید به هیچ وجه مایل نبود که به عنوان یک ملت شکست خورده در جهان معروف باشد. تحت رهبری ناسیونالیستی مصطفی کمال آتاتورک، ترکها استقلال و احترام خود را در صحنه بین المللی باز یافتند. ه

ولی‌ این باز سازیها و قدرت نماییهای ترکیه  برای تمامی کشور‌های همسایه اش قابل قبول نبود. عمده ترید مخالف آن‌ طبیعتاً یونانیان بودند. یونانیان دست به حمله‌های پیاپی و تخریب قابل ملاحظه‌ای زدند و حتی بندر اسمیرنا را نیز تحت فرمان عده‌ای از افسران بریتانیأی خود سر تسخیر نمودند و آن بندر عظیم گرکو – لوانتین را بر ساحل آسیای صغیر غارت کردند و قبل از آنکه ناوگان متفقین به آبراه برسد همه جا را به آتش کشیدند و گریختند. در باز پس گیری بندر عده‌ای کشته و عده‌ای دستگیر و زندانی شدند که چند افسر بریتانیأی نیز در کمال خجالت بازداشت شدند. این هم شد درد سر دیگری در حفظ آبروی پادشاه بریتانیای کبیر. ه

 در تابستان ۱۹۲۲ اوضاع ارتش مصطفی کمال آتاتورک دوباره رو به ضعف نهاد ولی‌ پیروزی‌های عمده‌ای را در ازای آن نسیب جمهوری خواهان ترک نمود. جنگ با یونان متجاوز تحت فرمان تعدادی از افسران انگلیسی و شکست دادن آنان بود که ترک‌ها را تا کاخ‌های قسطنطنیه پیش برد. یونانیان به سر کردگی یک ژنرال انگلیسی به نام سّر چارلز هرینگتن هنگامی که دریافتند هارینگتون اینبار خود سرانه عمل نمیکند گریختند. اودر قسطنطنیه دخالت نکرد و به بهانه‌ منتظر دستور از لندن در چاناک ماند و نیرو‌های ترک قسطنطنیه را باز پس گرفتند. هارینگتون با اینکه در چاناک پادگان خود را نگاه داشته بود و آن ناحیه را تحت تسخیر میداشت از حمله به قسطنطنیه سر باز زد و آن شهر رسما تحت کنترل نیرو‌های ترک در آمد که آتاتورک نامش را به استانبول تغییر داد و بار دگر یک قهرمان شد.ه

پادشاه از من خواستند شخصاً پادرمیانی کنم و مسئله زندانیان انگلیسی را با آتاتورک در میان گذارده آزادی آنان را سبب شوم که من هم روی پادشاه را به زمین نگذاشتم و از آتاتورک و دولت جمهوری ترکیه درخواست آزادی آن افسران متجاوز را نمودم که مورد قبول واقع گشت و آنان به خانه‌های خود باز گشتند. ارتش یونان بهای گزافی را متحمل شد و دیگر به یک قشون‌ شکست خورده بیشتر میمانست تا آن قدرتی‌ که به آن مینازید. در این رویداد بود که مصطفی کمال آتاتورک به اصطلاح میخ خود را برای همیشه در حکومت بر ترکیه جدید کوبید و  موقعیت خود را تثبیت و به‌‌‌ رهبری متنفذ و محبوب برای ملتش تبدیل گشت. ه

ولی‌ عدم دخالت انگلیس درقسطنطنیه را فقط نمیتوان از یک فرد دید. اوضاع انگلستان در آن دوران پسا جنگی اوضاع سر در گمی بود که با اعتصاب معروف کارگران معادن ذغال سنگ در سطح کشور رو به ضعف بیشتری نهاده بود و بیکاری در کشور بیداد میکرد. سربازان نیز از جنگ باز گشته بودند و کار میخواستند. همه اینها یک طرف مسئله ایرلند یک طرف. دولت ایرلند هم موقعیت را مناسب دید و بریتانیا را به امضای معاهده ایرلند واداشت. آن دوران در انگلستان اصولا دوره‌ای توام با بلا تکلیفی و گیجی همراه بود. پیروزی در جنگ جهانی‌ برای دولتها و ملت‌های پیروز نیز گران تمام شده بود و از آنان نیز مردمانی خسته و خسارت دیده ساخته بود. ه

این عدم دخالت که در چاناک اتفاق افتاد و منجر به از دست دادن قسطنطنیه گردید به بحران چاناک معروف گشت که در دولت لوید جورج نقش هایی اساسی‌ ایفا نمود به خصوص لیبرال‌ها خیلی‌ بر او تاختند. هنگامی که این بحران در اوج خود بود من در لندن بودم و گرفتار چندین پا در میانی گشتم که اینبار فقط برای مسلمانان احقاق حق نمیکردم بلکه برای تمامی ممالک مصیبت دیده و مردم انگلستان که با آنان همدردی مینمودم. در این خصوص دوستان ادیتور من در روزنامه تایمز نیز همواره بر من منّت گذارده مقالاتم را چاپ مینمودند که از الطاف دوست قدیم لرد راثرمر که به اتفاق برادرشان ویسکانت نرثکلیف اداره گروهی از روزنامه‌ها را به عهده داشتند و در چاپ مقالاتم سهم بزسأی داشتند میبایستی یاد نمایم. ه

پس از دودستگی‌ها در دولت وقت انگلستان سر جریان چاناک نخست وزیر دولت بریتانیا در سپتامبر همان سال به ناگهان به سرش زد که از حادثه واگذاری قسطنطنیه و اقدام نکردن ژنرال هرینگتن در چاناک به سادگی‌ نگذرد و در یک اقدام عجولانه و حساب نشده از کشور‌های مشترک المنافع خواستار آرایش جدید ارتش‌هایشان گردید و آمادگی آنان برای جنگ دیگری، اینبار با ترکیه آتاتورک. دستورات صادر شده و اقدامات لوید جورج مردم خسته و کم رمق انگلیس را بسیار برآشفته نمود و بر دولت خود تاختند و خواستار ابطال آن احکام شدند. آنان به خصوص این حرکت فوری و حساب نشده را از یونانیان می‌دانستند که سعی‌ داشتند به هر نحو ممکن ممالک متفق به خصوص بریتانیای کبیر را از دوستی‌ با ترکیه مصطفی کمال اتاتورک باز دارند و تا حد زیادی نیز درست می‌گفتند. از همه اینها گذشته نیرو‌های ترکیه جمهوری در همان زمان با نیرو‌های بریتانیا در تنگه قسطنطنیه همکاری داشتند و به سوی آینده‌ای توام با احترام متقابل و همکاری‌ گام بر میداشتند و کسی‌ بیشتر از ژنرال هرینگتن به این مهم واقف نبود. او همچنان در قبول ترکیه و به رسمیت شناختن دولت آتاتورک معتقد می‌بود. ه

با اینکه دوستی‌ با ترکیه به نظر اکثر اعضای دولت مطلوب می‌رسید ولی‌ جملگی بر یک امر متفق القول بودند و آن احتمال کینه ورزی و حمله از طرف ترک‌ها می‌بود که از کنترل آنان خارج بود. یکی‌ از پادر میانی‌های من در این بود که با مصطفی کمال آتاتورک تماس گرفته شخصاً خواستار دوستی‌ دو جانبه شوم و تضمین  آتاتورک را. این کار حساس را دوست دیرینم لرد دربی از من خواست و از بابت آن بسیار ممنون بود در حالیکه من آمادگی‌ خود را به اطلاع رسانیده بودم که در هر شرأیطی از هیچ کوششی برای کاستن و دفع تنش‌ها مضایقه نمیکنم. ه

خوشبختانه عقل حکم‌فرما شد و به خصومت علیه ترک‌ها پایان داده شد. این پادر میانی من باعث قوت قلب فرانسویان نیز گشت و آنان توسط مسیو ریموند پوانکاره دست دوستی‌ به سوی آتاترک دراز کردند و صلح در خاورمیانه را تضمین نمودند. از دیگر شخصیت هایی که پشتیبان من در اقدام به صلح با ترک‌ها می‌بود لرد بیوربروک می‌بود که اغلب اهدافش را با من در میان می‌گذاشت و عقیده‌ام را جویا می‌بود. او نیز با من هم‌عقیده بود که بریتانیا نباید در تله یونانی‌ها بیفتد و علیه ترک‌ها عمل کند. سیاست حمایت از سلطه جویی‌ یونان یک اشتباه بزرگیست که میبایستی به هر نوع ممکن از آن پرهیز نمود

در این راستا بیوربروک از دوست کانادائی خود بونار لا که رهبر حزب محافظه کار انگلیAndrew Bonar Law 02.jpgس می‌بود نیز کمک خواست که جلوی لوید جورج در آید و با گفتن چهار کلمه .. این آقایان جنگ میخواهند .. موافقت وی را نیز علیه نخست وزیر وقت انگلیس جلب نماید. لا که تنها دولتمرد انگلیسی بود که خارج از انگلیس به دنیا آمده بود از اصالت اسکاتلندی برخوردار است و در دوازده سالگی از کانادا به اسکاتلند مهاجرت نموده بود. او در شانزده سالگی ترک تحصیل مینماید و با کارگری در صنعت آهن وارد و در سنّ سی‌ سالگی تبدیل به مرد متمول و متنفذی شده بود که در حزب محافظه کار به سمت رهبری و سپس به نخست وزیری رسید. بونار لا پس از درخواست بیوربروک حزب محافظه کار را علیه لوید جورج کشانید. وی در اکتبر ۱۹۲۲ پس از نوشتن یک نامه ضدّ حرکت چاناک به جرائد توانسته بود لوید جورج را از مسند قدرت پایین کشیده به نخست وزیری برسد. در یک سخنرانی قطعی در کلوپ کارلتن که مقر آن حزب می‌بود نه‌ توسط لا که آن موقع بسیار بیمار بود بلکه توسط یک عضو درجه دوی پارلمان، استنلی بالدوین تمامی حمایت و پشتیبانی آن حزب را از لوید جورج قطع نمود. لا در مه‌ ۱۹۲۳ به علت بیماری حاد از مقام نخست وزیری به نفع بالدوین کناره‌گیری نمود

لوید جورج دیگر هیچوقت به نخست وزیری باز نگشت ولی‌ خوشحالم که اذعان نمایم جدا از مساله ترکیه بین من و او یکدوستی طولانی‌ همواره وجود داشت. حتی در ۱۹۴۰ که در آنتیب نهار را با هم صرف مینمودیم پایداری این رفاقت همچنان بر جأ بود که تا آخر عمر وی ادامه داشت. من لوید جورج را شخصیتی‌ بس موقر و حتی افتاده به خاطر میاورم که مانند الماسی تراشیده شده که هر سطح آن یک درخشش خاصی‌ میداشت، نقش وی در سیاست انگلیس با اینکه طولانی‌ نبود ولی‌ درخشش منحصر به فرد خود را دارا می‌بود. البته نسبت به دیگر سیاستمداران انگلیس کمتر در سیاسات کشورش موثر می‌بود ولی‌ باز هم هرچه بود از سال ۱۹۰۵ تا ۱۹۲۲ همچنان فردی صاحب اختیار و صاحب کلام بود

جورج ثابت نمود که یک مرد مصمم در عقایدش است و در دو سال اولش به عنوان نخست وزیر، سال‌های ۱۹۱۶ تا ۱۸، رهبری توانا و موثر در پیروزی جنگ جهانی‌ اول بود همانطور که چرچیل این افتخار را نسیب ملت و پادشاهش در جنگ جهانی‌ دوم کرد. فقط آن تصمیم اشتباه در مورد ترکیه بود که جامعه بریتانیای کبیر با بی‌ رحمی تمامی نبوغ و شایستگی او را زیر سؤال برد و تاریخ پیروزی او را در جنگ قدر ناشناسی نمود. طرفداران او از جمله شخص من همانطوری که اشتباه او را در تصمیم گیری علیه ترکیه به یاد می‌اوردند درخشش‌های او را در صحنه جهانی‌ نیز ارج نهادند

هرچه باشد لوید جورج یکی‌ از “چهارگنده” ها بود که معاهده ورسای را طراحی‌ نمود و سرنوشت آلمان بعد از جنگ را تعیین نمود که آن درایت را من در جاینشینانش ندیدم. من مطمئن بودم هرگاه در صدر امور انگلستان باقی میماند و با آن طرز فکر دموکراتیکش که به آن معتقدم می‌توانست حامی‌ جمهوری ویمار در آلمان باشد و آلمانی دموکرات بسازد که در آن صورت دیگر آدولف هیتلر فرصت قد اندام کردن نمیافت و دنیا از بلای جنگ جهانی‌ دوم محفوظ می‌ماند

مشغله من در آفریقا و آسیا

سرزمین‌های مرتفع ما بین خط کمربندی ساحلی و دره ریفت و دریاچه‌های بزرگ که عمد‌تاً در کشور کنیا قرار دارند همچنان تحت کنترل و مستعمر سفیدپوستان بود. این نواحی از خاک غنی‌ و آب و هوای مطبوع و مناسب کشاورزی برخوردارست. تمام کنیا توسط فرماندهان انگلیسی و زیر تاج پادشاهی بریتانیا اداره میشد که پس از گذر سالیان سفیدپوستانی که آن سرزمین را وطن خویش قرار داده بودند به فکر دولت خود مختار افتادند که به سر کردگی غیر رسمی‌ رهبری به نام لرد دلمار موفق شدند استقلال‌های قابل توجهی‌ از دولت بریتانیا بدست بیاورند چون آنان کنیا و سرزمین‌های “های لندز” را وطن خود می‌دانستند و آنجا زاد و ولد نموده بودند و بسیاری حتی در سنین بالا اروپا را ندیده بودند و انگلیس نبوده اند

از سال ۱۹۲۰ تصمیماتی در دفتر مستعمرات در مورد کنیا اتخاذ شد. بعضی‌ از این تصمیمات به نظر می‌رسید با تصمیم قبلی‌ تناقض دارند و پنداری که حکام محلی و فرمان دارن منتصب در کنییا زیاد دخالتی در آن تصمیمات ندارند. در اواخر ۱۹۲۲ و اوائل ۲۳  اوضاع در کنیا رو به وخامت میگذارد و اهالی سفید پوست به اقداماتی خودسرانه از قبیل سازمان دهی‌ یک میلیشیا و سازمان اطلاعاتی‌ مخفی‌ خودشان دست زدند که در صورت اقدامات دولت انگلیس علیه آنان اداره کنیا را خود بدست بگیرند. این اوضاع هندیان مقیم کنیا و دولت هندوستان را نگران نمود و احساس بلاتکلیفی مینمودند. خوشبختانه با وساطت‌های نمایندگان کشور‌ها و شخص من، حتی در اوج اختلاف میان اهالی سفید پوست استقلال طلب کنیا و دولت بریتانیای کبیر هیچگونه خشونتی رخ نداد و افراد اروپأیی و آسیأی مقیم آن نواحی همچنان به همزیستی‌ مسالمت آمیز خود ادامه دادند

با تمامی این احوالات من همچنان نگران آینده نه‌ چندان دور روابط هندی‌ها و سفید پوستان کنیا و دیگر مستعمرات بریتانیا بودم.  افکارم را در روزنامه تایمز لندن به رشته تحریر آورده نگرانی‌‌ خود را به اطلاع مردم انگلستان رسانیدم و افکار عمومی‌ را متوجه خطر هایی که در کمین روابط میان آسیأی‌ها و اروپأییان مقیم آفریقا  می‌بود کردم. من هنوز نگران بودم که تعدادی از خود سران سفید پوست آن نواحی دست به اقدامات نا مطلوب و حتی خشن نسبت به افراد ‌قوم اسماعیلی و هندیان به طور کّل بزنند. ما در آن زمان هنوز به طرح کشور‌های مشترک المنافع نرسیده بودیم و حقوق ملل آسیأیی در کشور‌های تحت حکومت بریتانیا ی کبیر زیر سؤال می‌بود. دولت هندوستان در آن زمان به خوبی به این امر واقف می‌بود، حتی نایب سلطنه وقت در هند، لرد ریدینگ، و معاونت وی، لرد پیل، و سرّ تاج بهادر که یکی‌ از نمایندگان هند در کنفرانس سلطنتی ۱۹۲۳ می‌بود خواستار تشکل کنفرانس‌ هایی در راستای احقاق حقوق هندیان در کشور‌های تحت قیمومت بریتانیا می‌بودند به خصوص در کنیا، اوگاندا، و فیجی که جوامع عمده‌ای از آسیأی‌ها درآن نواحی سکنی گزیده بودند

دولت بریتانیا اکنون که خود را با مسئله جدی قیام ساکنین “های لندز” مواجه میدید و احتمال برخورد مسلحانه میان آسیأی‌ها و اروپاییان را درک نموده بود تن‌ به خواسته‌های آنان و دولت هندوستان داد و اقدام به تشکیل کمیته ناظر بر این روابط تیره نمود. در این جو انفجار آمیز دولت هند از من درخواست نمود که سرکردگی هیئت هندوستان را در کمیته ناظر بر روادید ممالک مستعمره به عهده گیرم. این کمیته که ریاست آن‌ در لندن و به عهده لرد زتلند گذاشته شده بود مأموریت داشت راه حلی برای کاهش تنش‌ها میان ساکنان مهاجر ممالک نامبرده بیابد

هنگامی که ما این مأموریت را گرفته بودیم لرد زتلند در دولت کوتاه مدت بالدوین مقام قابل توجهی‌ را دریافت نمود و از من خواسته شد که به جای وی ریاست کمیته ناظر را به عهده گیرم ولی‌ من با خود اندیشیدم که از آنجا که من نماینده دولت هند هستم میتواند یک تناقض قصد توجیه شود و محترمانه آن درخواست را ردّ کردم که آنوقت آقای جی هوپ، عضو پارلمان به جای زتلند انتصاب گردید. دیگر اعضای کمیته سرّ بنیامین رابرتسن، عضو ارشد هیات مشاوره نیابت سلطنه هند بودند که یک بازدید رسمی‌ از کنیا در ۱۹۲۰ به عمل آورده بودند، آقای دیوان بهادر Image result for joan yarde-bullerرنگچریار، و آقای کی‌ سی‌ روی بودند. ما کارمان را در آوریل ۱۹۲۴ شروع ودر ژوییه به پایان رساندیم. در ماه اوت همان سال برای اولین بار دولت حزب کارگر در انگلیس به روی کار آمد و هنگامی که گزارش ما به مجلس عوام ارائه شد وزیری که آنرا ارائه مینمود آقای جی اچ‌ توماس بودند که آن‌موقع وزارت امور استعمارات را به عهده گرفته بودند

جیم توماس یک فرد خود ساخته و افتاده‌ای بود که پدری بالای سرش نداشت بدان معنیً که مادرش با پدرش ازدواج نکرده بود و توسط مادر بزرگش رشد یافته بود. وی که از سنّ پایین دوازده سالگی برای امرار معاش در راه آهن شروع به کار می‌کند همواره از حامیان کارگران می‌بود. وی بعد‌ها در صنعت ساخت ریل آهن و ذوب آهن وارد میشود و تبدیل به یکی‌ از پر قدرت‌ترین صاحبان صنایع انگلستان در اوائل قرن بیستم میشود. او بود که اصناف کارگران راه آهن و ذوب آهن را بنا نهاده بود و با تظاهرات و اعتصاب‌های زیر فرمان او دولت و صاحبان صنایع لجوج را به زانو درآورده بود. او به وزارت و نخست وزیری رسید در صورتی‌ که به حقوق و درامد آن‌ اعتنایی نداشت و صرفاً برای آرمان‌های خود و کارگران محروم به آن مقام‌ها راه یافت و در حزب کارگر تا مدت‌ها از صاحب نظران و مختاران عمده به حساب میامد

من که تا آن موقع جیم توماس را ملاقات نکرده بودم، پس از آشنائی با وی دوستی‌ پایداری را شروع نمودیم که تا پایان عمر وی پای بر جا ماند. آن جریانات نافرجامی و تهمت‌های مالی‌ که تصادفا اتفاق افتاد خیلی‌ هم تصادفی‌ به نظرم نرسید. متوجه لجاجت هایی با وزیر تازه یک حزب کارگری‌در پشت صحنه بودم و متوجه بودم که آن لجاجت‌ها میتواند به ضرر ما Image result for j h thomasتمام شود و طرح پیشنهادی ما ردّ شود. آن را احساس می‌کردم. به نظر میامد که در آن زمان هرچه جلوی آقایان میگذاشتی مردود می‌شد که شد

جیم توماس نیز بدون رو در بایستی‌ و بدون تامل از مقامش استعفا داد. من به شخصه توماس را فردی منصف و پاکدل میدیدم. جیم مرد بی‌نهایت خوش قلبی بود با احساسات صمیمانه و نیک بین.شخصیتی‌ نادر که همواره احترام و حتی ستایش من را به خود اختصاص داده بود

چرا این حرف را میزنم؟ چون پس از ملاقات‌های کمیته در آن تابستان چه در درفتر هند و چه در دفتر استعمارات و پس از چالش‌ها و صحبت‌ها و مناظرات پیاپی، آن تصمیمات و توصیه‌ها به تصویب پارلمان نرسید. معلوم بود که غرض‌های دیگری مانع قبول پیشنهادات ما میشد و آن عامل مهمی‌ در استعفای جیم توماس می‌بود. اینجا بود که من به خلوص نیت و اخلاص وی در انجام وظیفه ا‌ش پی‌ بردم. او خود ارائه دهنده پیشنهادات ما به مجلس بود و  همان روزها نیز به وزارت مستعمارات رسیده بود

در تمامی سالهائی که در خدمت عام بودم به این امر مهم پی‌ بردم. همیشه سعی کن در اختلافات از انتخاب موافقت استفاده کنی‌ چون آنجاست که پلی زده‌ای برای مصالحه. من قادر شده بودم در بسیاری از اختلافات قومی و مذهبی‌ آن پًل را ایجاد نمایم. آنجاست که اعتماد به وجود می‌آید و در بسیاری از مواقع پس از تثبیت اعتماد مشترک همان پل باعث میشود که آنان به سویت باز گردند

به همین دلیل بود که از پافشاری برای آن پیشنهاد‌ها به طور موقتی دست برداشتم و احترام رأی مجلس را به جای آوردم ولی‌ در دیدار‌ها و مأموریت‌های آتی تمامی آن توصیه‌ها را توانستم به اتفاق دست اندرکاران و همکاران هندی و انگلیسی به انجام برسانیم و برای اقوام غیر بومی ساکن ولایات و کشور‌های تحت استعمار بریتانیای کبیر خود اداری و نهیاتا برای اهالی بومی ساکن استقلال  را کسب نماییم

تا آنجا که من پیشبینی‌ می‌کنم مردمان انگلیسی نژاد ساکن افریقای شرق از شروندان آن نواحی میباشند و مورد اعتماد تمامی مردم هستند. این اصل اعتماد است که هم از روی میل و هم از روی نیاز به وجود می‌آید چون کشورشان بدون آن اصل مهم قادر به حفظ استقلال و اداره خود نخواهد بود. مگر آنکه ما بین خود انگلیسیان دو دستگی و اختلاف به وجود آید که میتواند از مملکت آبا و اجدادیشان ناشی‌ گردد و احزاب رقیب در صحنه سیاسی بریتانیا از اختلاف عقیده انگلیسیان سر احزاب استفاده کنند و دامنه آن به هرج و مرج محلی بیانجامد. آن لج‌بازی با حزب کارگر توسط نمایندگان صاحب کرسی احزاب رقیب می‌توانست دوباره جرقه‌ای باشد در ایجاد اختلاف میان اهالی انگلیسی نواحی هایلندز و استعمارات دگر

سال ۱۹۲۴ در زندگی‌ من پایان دوره‌ای را ثبت نمود و آن‌ پایان زندگی‌ سیاسی من در صحنه اروپا و سال تمرکز من به روی ‌قوم خود به عنوان امام اسلام شیعه اسمعیلیه و انجام وظأیفی که در زمان جنگ جهانی‌ اول و سردر گمی‌های اروپا و آسیا که در سرونشت ما اسماعیلیان و مسلمین به طور کّل تأثیر به سزأی میداشت  تقدیر بود که دوران آماتوری سیاسی خود را در عنفوان جوانی‌ از آن مکان شروع کنم. حال که سر و صدای جنگ خوابیده بود ملت هند و به خصوص مسلمین هند که امامت تمامی آنان نیز به عهده من میشد نیاز به هر گونه کمک برای بقا وimg036 پیشرفت میداشتند. من وظیفه خود دانستم که اوقات بیشتری را در هندوستان به سر برم و از نزدیک به روادید سازمان‌های تحت حمایت بنیاد آقا خان باشم و با ریش سفیدان و اعضای شورای امامت در تماس روزانه باشم. شورای امامتی که مسئولیت قومی پراکنده در جهان، از دیوار بزرگ چین تا آسیای مرکزی و خاور میانه تا اروپای شرقی‌ و روسیه تا افریقای جنوبی و دیگر نواحی دنیا را در بر میگرفت

آنان به رهبری و هدایت امامشان نیازمند بودند. چه رهبری روحانی چه رهبری دنیوی. روزی در یک روزنامه اروپایی دیدم از نام من برای یک تبلیغ شکلات استفاده شده. غنی‌ و قهوه ای مثل آقا خان… خیلی‌ به نظرم خنک آمد و هیچ از آن تبلیغ خوشنود نشدم. بلی من غنی‌ هستم و قهوه‌ای هستم. من یک پارسی ایرانی تبارهستم و وظیفه‌ام کمک به خلق محرومست. بلی من مرد متمولی هستم و قادرم از بانکی که احداث نموده ام دست به انجام اینگونه کار‌ها بزنم. تعداد غیر قابل شماری چاه آب برای اهالی پراکنده در نقاط دور افتاده قاره محروم آفریقا و قاره ظلم کشیده آسیا بزنم، قنات‌ها حفر نمایم، پزشک ها به مناطق دور افتاده بفرستم. همه این کارها خرج دارد و من و مریدانم به حق لیاقت خرسندی خداوند متعال را دارا میباشیم. پول من اینجا میرود. ریختن داروی تصفیه آب و میکرب کش در چاه های منطقه‌ای در آسیای شرق که باعث کوری ساکنین آن جا میشد شاید یکی‌ از اغنا کننده ترین خدماتی بود که تحت مدیریت شورا ی امامت من به آن مردم بیچاره ارائه میگردید و من آن پروژه مقدّس را به انجام رسانیدم. این است شغل من

گذاردن مرهم بر زخم‌های خلق ستم کشیده به همان اندازه حائز اهمیت می‌بود که تهیه امکانات بهتر برای زندگی‌ بهتر. این بود وظیفه‌ای که خداوند متعال به من از سنّ هفت سالگی تا کهنسالگی عطا نمود و من از این بخشایش دعا گوی و ممنونم و میبایستی مطیع اوامر و فرامین او باشم و مطابق عهدی که او با من بسته بود عمل کنم. رئیس من خداوند است و او سختگیرترین رئیس است. خداوند متعال رئیس همه ما بندگان او میباشد. آیا او رئیس شما نیست؟ پاسخ به وجدان همان پاسخ به خداست. اگر وجدانت از کارهایت آسوده باشد یعنی خدا از کارت راضیست در غیر این صورت هرگز خودت را نمیتوانی‌ گول بزنی‌ و از آن بالاتر، خدای خود را

نمایش اسب و هنر ایرانی

علاقه شخصی‌ من به اسب، چه در پرورش نسل‌های نایاب و چه در مسابقات اسب دوانی و سوار خوبی همیشه با من در طی‌ طول عمرم بوده‌اند. من آن علاقه را از پدرانم به ارث برده ام. علاقه به اسب در کنار علاقه به هنر‌های زیبای ایرانی. فرش‌های دست باف کرمان و تبریز در جهان همانفقدر معروفند که اشعار خیام و حافظ. همانطور thoroughbred horseنقاشی‌های مینیاتور و هنر جواهر سازی و منبت کاری‌های اصفهان. در نمایشگاه‌های متعددی که در لندن و پاریس براه انداخته بودم سعی‌ بر آن‌ داشتم که هنر‌های زیبای کشور آبا و اجدادیم را به دید اروپاییان بگذارم و آنان را شیفته و مفتون هنر‌های زیبای خاور  سازم. پدر بزرگم در جوانی‌ و در دربار فتحعلی‌ شاه و به عنوان داماد محبوب خاقان بزرگ، با تمامی ورزش‌های سواری آشنا و در آنها متبحر می‌بود. وی به هنگام ترک وطن و هجرت به بمبئی تا حد امکانی که برایش باقی‌ مانده بود دست به پرورش و نمایش اسب‌های نژادی زد و آنان را در مسابقات عمده هندوستان شرکت داد. من نیز وظیفه خود می‌دانستم که از آن میراث حراست به عمل آورده همچنان نام اسب‌های آقا خان را در مسابقات بزرگ آسیائی و اروپائی ثبت نمایم. اسب هایی مانند تولیار و تهران باعث افتخار من و خاندانم بودند و من مانند آنان بسیار داشتم

باز بر می‌گردم به سال‌های قبل از جنگ و به سوابقم در این رشته ورزشی از سالیان آخر قرن نوزدهم یاد مینمایم. هنگامی که پدرم از این دار فانی رخت بر بست میراثی از اسبان اصیل، و تعدادی باز بلند پرواز و سگهای تیزپای  شکاری ازخود به جای گذاشت. تعداد اسب‌ها بین هشتاد تا نود تا بودند. خصلت انصاف و روشنفکری پدرم به خصوص نسبت به حقوق مساوی زن و مرد و احترام خاص ایشان به مادرم باعث شده بود که تمامی قدرت در املاک و احشای خاندان را به همسرش ببخشد و میخواست که مادرم صاحب اول میراث او باشد.  مادر پس از تقسیم اسبان میان دیگر فرزندان و پسر عمو‌ها نزدیک به سی‌ تای آنان را برای من و خودش نگاه داشت. من از کودکی  با اسبهایم بزرگ شدم و آنان را از همان اوان نو جوانی‌ در مسابقات محلی و سپس در مسابقات ملی‌ در هند غربی شرکت دادم. در این زمینه پسر عمو آقا شمس الدین نیز مانند من به اسب‌هایش علاقه مند بود و این اشتراک علاقه دوستی‌ محکمی بین من و آقا شمس الدّین برجا نمود. اسب‌های من و آقا شمس الدّین در مسابقات بسیاری جوائز اول را به خود اختصاص میدادند. آنگاه هردو دست به پرورش و آموزش اسب‌های اصیل دونده زدیم و مردم از اصطبل‌ها و میادین تربیت اسبان ما دیدن میکردند

به غیر از پیروزیها و احساس رضایت از خودی که به من دست میداد شرکت در مسابقات مشهور هندوستان در آن زمان برایم درهائی را باز میکرد که به هیچ وجه دیگری آن امکانات را آن هم در عنفوان جوانی‌ نمیتوانستم بیابم. آن در، در آشنائی با افراد صاحب منصب و صاحب اختیار آن دوران هندوستان می‌بود که علاقه مشترک ما به اسب و ورزش‌های اسبی باعث و بانی‌ این آشنائی‌ها میگشت. به خصوص با فرزندان آنان که بیشتر هم سنّ و هم دوره بودیم. در میان آنان میتوانم از برادرن، لرد ویلیام و لرد مارکس برسفرد  یاد نمایم. آندو پسران جوانتر مارکی‌ واترفرد بودند. لرد ویلیام به خصوص شخصیتی منحصر به خود را دارا می‌بود و خیلی‌ زود به سمت فرماندار نظامی نایب سلطنه هند انتصاب گردید که آن مقام را در حین حکومت سه‌ نایب سلطنه، لرد ریپن، لرد دافین، و لرد لندزدان، حفظ نمود

طول مدت خدمت لرد ویلیام در صحنه آن دوران هندوستان نفوذش را از حیطه نظامی به دیگر دایره‌های سیاسی، اجتماعی، و دیپلماتیک کشانید و او تا سالیان سال از پرقدرت‌ترین صاحب منصبان هند بود. لرد ویلیام یک اسب سوار و اسب دوست دو آتشه بود که در طول عمرش در بسیاری از مسابقات، چوگان، شکار ها، و در پروراندنhttps://i0.wp.com/lepoerpolo.com/wp-content/uploads/2011/01/Irish-polo-team-cropped.jpg اسب‌های مسابقه فعال بوده و به قول خودش استخوان سالم در بدن ندارد چون بسیاری را در آن ورزش‌ها شکسته است. من لرد ویلیام را از عنفوان جوانیش همواره مردی بی‌باک و شجاع میدیدم. در طول چهارده سال خدمتش در هند او دامنه اختیاراتش را در اقسا نقاط آن شبه قاره وسیع به‌‌‌ اجرا گذاشت. وی آن اختیارات را با دوستی‌ با دو پرنس و حکمران هندی مستحکم تر نمود. با مهاراجه دربهنگا، یک زمین دار بزرگ و پر قدرت، و پرنس ‌قوم سیک، مهراجه پاتیالا. او یک دوست خانوادگی می‌بود و در بمبئی اوقات زیادی را با هم گذراندیم

این دوستی‌ با برادران برسفرد مرا تا انگلستان همراهی نمود و در اولین سفرم به انگلستان در کمال تعجب متوجه شدم که همگی‌ افراد دست اندر کار، چه در میادین اسب دوانی و چه در دربار و چه در دفتر هند با نام من آشنا بودند. نمیدانم این لرد ویلیام بود یا برادرش لرد مارکس که حتی رنگ پرچم من را که همان رنگ پرچم اسماعیلیه میباشد، یعنی سرخ و سبز در مسابقات دربی به نام من ثبت نموده بود. آن پرچم دو رنگ از دوران حاکمیت پیشینیانم در مصر و در ایران همچنان رنگ مشخص امامت اسماعیلیه و نتیجتاً رنگ پرچم اسب سواران من بود. خلاصه آنکه برادران برسفرد در معرفی‌ و پذیرش من در انگلستان نقش به سزائی داشتند

من به ناگاه خود را عضو افتخاری جایگاه بزرگان در مسابقات اپسوم دیدم. اسب‌های من که به انگلستان رسیده بودند به نمایش‌های حیرت آوری در صحن آن میادین پرداختند. کسی‌ روی اسب چالاکی که نامش را جدّه نهاده بودم شرط بندی نمیکرد تا اینکه نسبت برد آن را به شصت و شش به یک تنزیل دادند. باز هم کسی‌ رویش شرط نمی‌بست تا اینکه خودم مقداری بلیت خریداری کردم و روی جدّه شرط بستم. کم علاقگی مدعوین باعث شد که برد را به سد به یک برسانند و تعداد افرادی که دست به ریسک بالا می‌زدند رویش مبلغی گذاردند. هنگام شلیک تیر و شروع مسابقه جدّه آنچنان رقبا را پشت سر نهاد که گویی تیری بود که از آن اسلحه داور شلیک شده بود و نتیجتاً مقام اول را کسب نمود. آن پیروزی من را غرق در غرور و حضار شرکت کننده را مبهوت ساخت. درآن هنگام در بالکن  جایگاه سلطنتی پرنس ولز به سویم آمد و دست مرا صمیمانه فشرد در حاکیله فریاد برمیاورد آفرین بر اسبت – هنگامی که اسم جدّه را از بلندگو‌ها شنیدم دانستم آن اسب به هیچ کس تعلق نمیتواند داشته باشد بجز تو

از آن دوران من نه‌ تنها همواره عضویت افتخاری باشگاه‌های اسبدوانی انگلستان را دارا می‌بودم بلکه همیشه میهمان جایگاه سلطنتی نیز می‌بودم و نشان عضویت سلطنتی را از تمامی پادشاهان و ملکه هایی که بر مسند امپراتوری بریتانیا تکیه زدند دریافت نموده بودم – از ملکه ویکتوریا که اولین نشان سلطنتی اسبسواران را به روی سینه‌ام الصاق نمود این رسم شروع و در زمان‌های ادوارد هفتم و سپس جورج پنجم و ششم و بالاخره ملکه الیزابت دوم ادامه یافت و هر یک از امپراتوران بروی سینه‌ام نشان سلطنتی را الصاق نمودند

علاقه من نسبت به این حیوان نجیب باعث شده بود که از همان دوران من در انجمن‌های اسب دوانی و پرورش اسب‌های نژادی در اروپا به خصوص انگلستان شرکت کنم همانطور که در خانه خود هیچوقت گرد هم آیی‌‌های اسب سواران در بمبئی و پونه را از دست نمی‌دادم. در سال ۱۹۰۵ در فرانسه افتخار آشنائی با آقای وندربیلت، صاحب اصطبل‌های فراوان اسب‌های دونده نصیبم شد. ایشان با آنکه از لحاظ سنی‌ با من جوان تفاوت عمده‌ای داشت با اینحال همواره از مصاحبت با من دریغ نمینمود و اجازه داده بود که از تمامی اصطبل‌هایش در هر زمانی‌ که مایل بودم دیدن کنم و با مسئولین آموزش اسب‌های او از نزدیک ملاقات و صحبت نمایم. من نیز از این فرصت کمال استفاده را بردم و به رموز اسب پروری و با تکنیک‌های جدید آموزش اسب آشنا گشتم

او مرا به سر مربی‌ تربیت اسبانش، ویلیام دوک معرفی‌ نمود و به وی خاطرنشان ساخت که از هیچگونه کوششی در نمایش روش‌های مختلف تربیت اسب از من دریغ ننماید. هنگام معرفی‌ روی به من کرد و ابراز داشت که مطمئن است که من از بازدید از اصطبل‌هایش بیشتر لذت میبرم تا از بازدید از منزلش. البته در چندین ضیافت در منزل و ویلای مجلل آقای وندربیلت دعوت و شرکت داشتم

از آن زمان به بعد هروقت من در پاریس بودم ویلیام دوک پیکی برایم میفرستاد و از من دعوت به عمل میاورد که از اصطبل وندربیلت دیدن نمایم. من نیز مشتاقانه صبح زود به دیدن دوک میرفتم و به تماشای اسبان زیبا و نیرومندش میشتافتم و آ‌زمون‌های جدیدش را مشاهده مینمودم. این روال تا آغاز جنگ جهانی‌ اول ادامه داشت. بعضی‌ از اسبان معروف آنان را به خوبی به خاطر دارم همانطور که در انگلیس اسبان نام آور مسابقات اسکات و اپسون را به یاد دارم. به طور مثال و بدون شک میتوانم از اسبانی مانند ترتاک، و پونه یاد کنم که مرا به شدت تحت تأثیر اندام ورزیده و چابک و حرکات موزن و زیبایشان قرار دادند همینطور نرانی مثل اسکپتر و پرتی پالی و اسبان اصیل به نام‌های آرداپتریک و و سانستار در انگلستان آن دوران یا سارداناپال در فرانسه و سد البته پرستیژ که به نظرم در رأس اسبان وندربیلت قرار داشت همواره در خاطره ام نقش بسته‌اند. بسیاری از اسب‌های تند پا و چابک مسابقات آینده از تخم و ترکه آن اسب ها میباشند

آقای وندربیلت یک اسب عالی‌ دیگری نیز داشت به نام متنون که در سوار خوبی به خصوص حرکات یورتمه جوایزی را نسیب صاحبش کرد ولی‌ در یورتمه سنگین نتوانست مانند پرستیژ رقابت کند. با پرستیژ هر سوار کاری نمیتوانست کار کند چون از قدرت دیوانه وارش واهمه داشتند و وندربیلت صلاح ادامه شرکت آن اسب را در مسابقات دربی فرانسه پس از چند سالی‌ دیگر ندانست و آن اسب زود تر از موعدش باز نشست شد. بلی تعجب آورا است که پرستیژ دیگر هیچوقت در مسابقات عمده شرکت نکرد چون سوارکاران میترسیدند آن اسب قوی را به حد اکثر قدرتش بیاورند و آنرا بار‌ها به خود من گفته بودند. بالاخره آقای وندربیلت پس از نژادگیری‌ او را به قیمتی ارزان فروخت. خیلی‌ دلم سوخت. حیف آن اسب قامت کشیده و زیبا

مشغله کاری و وظیفه امامت دوباره مرا فرا خواند و دیگر تا ۱۹۱۹ اوقاتم با قومم می‌گذشت و هندوستان محتاج. به شرح آن بعدا می‌پردازم ولی‌ در ۱۹۱۹ در مسابقات دربی اسبانم را شرکت دادم و باز شاهد پیروزی‌های اسبانم بودم. اینبار با قصدی جدی تر به میدان مسابقات دربی و اسکات وارد شدم. چالش و کوشش برای رسیدن به بهترین و بالاترین مقام در مسابقات  و درامد قابل توجهی‌ که از آن‌ بدست میامد. درآمدی که به سختی مورد نیاز هندوستان فقیر و بلا تکلیف بعد از جنگ جهانی‌ اول و البته درآمدی برای رسانیدن اهداف قومم اهالی مذهب اسماعیلیه به خصوص برای تحصیلات فرزندان آنان و ارسال نسل جوان اسماعیلیان به دانشگاه‌های رده اول آمریکائی و اروپائی. نسل جوانی که پس از فارغ شدن از تحصیل افرادی مفید به حال جامعه و برای قوم اسماعیلیه خواهند شد و جوانان آینده را حامی‌ خواهند بود. همه اینها نیاز به حمایت مالی‌ قوی میداشت و میبایستی با آن چالش‌ها مانند یک مدیر بازرگانی نیز رفتار نمایی. و به قول انگلیسی زبانان، برای حرفت خرج کنی. در غیر اینصورت آن ره که می‌رویم به ترکستان است

تا سال ۱۹۲۱ در گرد همأیی‌های عمده اسبسواران شرکت میجستم سپس یک روز در بهار ۱۹۲۱ سر میز شام منزل آقای ادوین مونتگ خود را کنار خانم اسکیت یافتم که عروس نخست وزیر سابق و خواهر خانم آقای جورج لمبتن میشد. به یاد میاورم که پس از تعارفات معمول، ما فقط از اسب صحبت کردیم. از اندازه معلومات ایشان در نژاد‌های اسبان مسابقه‌ای و سوار خوبی بسیار متعجب شدم. او حتی از من خواست که با شوهر خواهرشان، آقای جورج لمبرت آشنا شوم و در صورت تمایل به خرید اسبان کمیاب ایشان میتوانند رهنما و مشاور مناسبی برآیم باشند. خانم اسکیت پس از شام مرا به وی معرفی‌ نمود.  شب در اطاقم در هتل ریتز نامه‌ای به جورج لمبرت در  مورد خرید اسب نوشتم و شماره تلفن خود را دادم که با هم تماس بگیریم

در ملاقات هائی که با آقای لمبرت پس از آن شب داشتم قول و قرار همکاری گذاشتیم و  او برآیم چند رأس اسب جوان نژادی خریداری نمود و مرا با مربی‌ معروف ایرلندی، ریچارد داسون معرفی‌ نمود. بین ما سه‌ نفر یک دوستی‌ توام با وظیفه ایجاد گردید و آن وظیفه پرورش و تربیت اسبان تیز پا و هدف من، برنده شدن در مسابقات عمده انگلستان. من سپس همین قرارداد را در فرانسه با دوست و مربی‌ مشهور ویلیام دوک بسته خرید و تربیت اسبان اصیل را در فرانسه به او سپردم. وی که آنزمان تازه و پس از فوت کار فرمایش، آقای وندربیلت، بیکار شده بود با اینکه نیاز به کار نداشت ولی‌ از روی عشق و علاقه‌ای که به نژاد‌های مختلف اسب میداشت دعوت مرا با مسّرت پذیرفت. بودند دیگر صاحبات اصطبل‌های عمده در فرانسه که خواهان استخدام و کار با دوک بودند ولی‌ او مرا ترجیح داد و به دوستی‌ ما تحکم جدیدی بخشید

 شرط بندی به روی اسب تنها شرط بندی‌ایست که در اسلام جائز میباشد چون تشویق و حمایت عمده ایست از برای اصلاح نژاد اسبان و به کار گماشتن اسب‌های بهتر و قویتر به خصوص تا دورانی نه‌ چندان دور که این حیوانات نجیب پا به پای آدمیزاد می‌بوده همراه صاحبانشان در خیابان‌ها و بیابان ها و در کوهساران، در شکار و در کار و البته در میادین رزم همواره یار با وفایی برای آدمیان بوده اند. چه بسیار اسبان رزمی چابک که در شکست و پیروزی در صحنه های نبرد هایی که تاریخ را عوض کردند نبودند و با صاحبانشان طعم پیروزی‌ها را نچشیدند و با آنان در رزم‌ها نمردند. بجز نواحی هایی که اسب آنجا زیست نمیکند در تمام فرهنگ‌ها تربیت اسب و مسابقات اسب دوانی و شرط بندی بروی اسبان طرفدار بسیار دارد

اگر چه مردمان بسیاری از تماشای اسب و مسابقات اسب دوانی لذت میبرند ولی‌ اندک افرادی هستند از زحمات تربیت اسب و کوشش هایی که برای آماده ساختن اسب برای رقابت در میدان که در پشت صحنه انجام میگیرد  با خبرند. همان سعی‌ و کوششی که برای تربیت یک بوکسور یا یک کشتی‌ گیر به عمل می‌اید را دو چندان کن تا برای یک اسب بکار بری. از رژیم‌های غذائی تا ورزش‌های مناسب ماهیچه‌های بدن و ظرفیت دریافت تنبیه و تشویق حیوان پس از عمل درست، همه و همه میبایستی که به دقت یک ساعت به کار گمارده شوند تا که یک اسب برنده تربیت کنی

برای پرورش اندام و ماهیچه‌های اسب نیز متد‌های مختلفی‌ با اندازه‌های مختلف راه بردن، دواندن، و جهاندن عرضه شده و هر مربی‌ متد خود را آزمایش می‌کند. حتی روی رشته‌ اعصاب اسب که دستورات لازم از مغز حیوان را به ماهیچه‌ها می‌رساند کار هایی شده و تحت آزمایش است

مربیان خبره و با تجربه مانند دوک و داسون در نقاط دیگر اروپا فعالیت میکردند و هر یک سعی‌ بر تربیت بهترین اسب مسابقImage result for frank buttersات اروپا را داشتند. هریک متد خود را به کار می‌برد و به سبک منحصر به فرد خویش میبالید. در فرانسه میتوانم بگویم که با اسبان ملایم تر رفتار میشد ولی‌ در ایتالیا و انگلستان دیسیپلین بیشتری به کار میرفت و تنبیه اسب بیشتر به نظرم میامد. بالاخره هم نفهمیدم که آیا آن تنبیه‌ها به اندازه تشویق‌ها در راغب کردن حیوان به انجام عملی‌ موثر بودند یا که بیشتر به آزرده خاطری آن حیوان نجیب مینجامید و از رغبت آنان میکاست. به هر حال من نتیجه هردو را یکسان یافتم و تشویق را به تنبیه ترجیح می‌دهم. یک مربی‌ به اسم فرانک باترز از نسبت مناسبی از این دو محرک استفاده میکرد و او ثابت نمود که تشویق بیشتر نتیجه بهتری می‌دهد تا تنبیه بیشتر. عشقی‌ که حیوان نسبت به صاحبش پیدا می‌کند به مراتب از ترسی‌ که او می‌افکند محرکترست

در سال ۱۹۳۱ من فرصت به کار گماری آقای باترز را قاپیدم و او با خلوص نیت و وفاداری کامل به اسبانم آنانرا زیر تربیت گرفت. آقای باترز در مجارستان شغل خود را شروع کرده بود سپس به اتریش رفته بود و از مربیان بنام آن دیار گشته بود و سپس مدتی‌ در ایتالیا مشغول شده بود که باز از بهترین‌ها در تربیت اسبان مسابقه بشمار میرفت تا اینکه آقای دربی از او برای اداره اصطبل‌هایش دعوت به عمل آورد و پیشنهاد حقوقی را داد که باترز را قبول افتاده بود که آنگاه نسیب من شد. قول و قرار همکاری گذاشتیم و آن همکاری تا مدت‌ها ادامه داشت حتی تا همین اواخر بدیدنم می‌آمد و شاید به خواست خدا باز هم قبل از آنکه آفتاب عمر به روی بام نشیند باز هم به دیدار باترز و هم صحبتی‌ با او که مثل همیشه در مورد موضوع مورد علاقه هر دوی ما که همانا پرورش و آموزش اسب میباشد نایل گردم

همیشه با سؤال “کدام اسبت را بیشتر دوست داشتی؟” مواجه بودم. چه از قدیم و چه امروزه. من همیشه از تولیار میگویم که یکی‌ از بهترین و محبوب‌ترین اسب‌های من بود. در کنارش از بهرام زیاد یاد می‌کنم همینطور تهران، و اخیرا محمود که در دربی‌های انگلستان به مقامات نخست دست یافت. تولیار به سببی جایگاه خاImage result for frank buttersصی‌ در دل من دارد و آن کاراکتر منحصر به فرد خودش می‌بود. بهرام به احتمال قوی از بلند قد‌ترین اسبان برنده در دربی‌ها می‌بود با قامتی کشیده و در عین حال زیبا. ولی‌ تویلیار کوتاه تر و جثه‌ای متوسط داشت با قامتی مناسب خود زیبا. بهرام احساس برتری میکرد و پیدا بود که از اینکه اسبی برنده میباشد با خبر است و به خود میبالید. آندو اسب هردو از یک خاصیت مشترک برخوردار بودند که در اسبان دیگر نیافتم. یورتمه با سر و گردن خمیده به پایین. آنها هم میدانند که چگونه با گردن فراز یورتمه بروند هم بلدند که با تواضع و افتادگی نیز آن حرکات زیبا را به جای آورند. عکس محمود در حین تحویل دیده میشود

اسبان متوسط اسبانی بودند که فرانک باترز روی آنها توجه بیشتری داشت. وی معتقد بود که در انگلستان بیشتر توجه به نژاد های که پرورشی به بزرگی و بلندی اسب میشود. اسب هایی با استخوانبندی بزرگتر و ماهیچه‌های قویتری که نتیجتاً اسبی قویتر و تند روتر تحویل بدهند هدفی‌ نبود که باترز دنباله رویش بود. من و باترز حتی به روی اسب کوچک اندامی نیز کار کردیم که نامش را منأ گذارده بودم. آن اسب با آنکه در دربی‌ها مقام نخسست را بدست آورد ولی‌ پیدا بود که جماعت انگلستان به سختی متوجه فرماسیون قامت و رفتار اسب کوچک میشوند و همه توجهات به پرورش اسبان درشت هیکل معطوف می‌بود. کسی‌ را متوجه آن حرکات موزن و ظریف منأ نبود ولی‌ باز او پیروز میشد. ولی‌ اسبم بهرام را همه میپسندیدند و طرفدار بسیار داشت که رویش شرط بندی‌های کلان میکردند. بهرام نیز آنان را ناراضی‌ نمی‌گذاشت. از اشخاصی‌ که نسبت به بهرام بسیار علاقه نشان میداد میتوانم از دوک پرتلند یاد کنم که همواره شیفته و مفتون او می‌گردید و احوالات بهرام را یاداشت و با اسب دلخواهش سیمون مقایسه مینمود. من و دوک  در دربی ۱۹۳۵ از برد‌های عمده‌ای برخوردار شدیم که آن آغاز دوستی‌ ما را رقم زد. من دوک پرتلند را فردی دارای شخصیتی‌ افتاده ولی‌ دقیق به امور کارش یافتم

    یکی‌ از اشکالاتی که من بعد‌ها متوجه شدم غفلت در نگه داری کارنامه‌ای از برد‌های اسبانم بود. من هیچوقت به فکر اینکه آن‌ها را ثبت نمایم و دفتری برایش بگشایم نبودم.‌  تنها منبع تحقیقی که در رفتار و کردار اسب‌های من در دربی‌های انگلیس و گرندپری‌های فرانسه میشود یافت به نظرم مجلات اسب دوانی آن دوران باشد

همینطور از من بسیار سوال میشود که آیا اسب‌های اصلاح شده امروزی را ترجیح می‌دهم یا اسب‌های قرن نوزدهم را و آیا اصولا فرقی‌ میبینم بین نسل قدیم و نسل جدید اسب‌های مسابقه ای؟ جواب من کاملا مثبت است و من به وضوح تفاوت نژاد‌ها را در پنجاه سال گذشته شاهد بوده‌ام. من همواره از کوشش‌های دامپزشکان و محققان در راه اصلاح نژاد اسب از هر گونه و برای هر کاری که تربیت میشوند به نیکی‌ یاد کرده از زحمات آن افراد عالم ممنونم. نژاد‌های اصیل به خصوص از هنگامی که گزیدن ژن مطلوب با جدا سازی دستی‌ ژن دلخواه احتمال کره کشی‌ خوش نژاد را بالا برده‌اندبه مراتب بیشتر به چشم میایند و همین امر رقابت‌ها را مشگلتر و به سطحی ما ورای آنچه در اوائل قرن مشاهده میشدارتقا داد

زمانی‌ نیز شایع شده بود که اسب‌های قدیم مدت بیشتری را  در تاخت و در یورتمه سپری میکنند ولی‌ من متوجه تغییر عمده‌ای نشدم. بخصوص پس از گزارش نه‌ چندان موثقی که در یک مجله ورزشی مربوط به اسب در هند چاپ شد این توهم بوجود آمد که تمامی سرمایه گذاریهأی که روی اصلاح نژاد اسب‌ها میشود بیهوده و غیر لازم میباشد در صورتیکه به نظر من علم اصلاح نژاد بقدری پیش رفته که با این نوع شایعات دامنش لکه دار نمی‌شود

در آن سالها من در جنوب فرانسه زندگی‌ می‌کردم ولی‌ همه ساله اوقات بسیاری را در هند می‌گذراندم. پسرمان علیخان نیز به دنیا آمده بود و در زمستان ۲۴- ۱۹۲۳  به همراهی علی‌ و همسرم به هندوستان آمدیم و فامیل از نزدیک با علی‌ کوچولو آشنا شدند. در سال ۱۹۲۶ همسر دلبندم به بیماری مرموزی گرفتار گردید که با درد‌های مزمن همراه می‌بود. پزشکان پس از معاینه‌ها تشخیص دادند که آپاندیس بیرون آورده شود که عمل شد آنگاه اعلان کردند که از آپاندیس نبوده. او در بیمارستان تحت مداوا و نظر بود. یک روز که از بیمارستان رفتم یک رانندگی‌ اطراف بوا کنم و هوایی بخورم بلکه کمی‌ از خستگی‌ و افسردگی پای بالین همسرم بکاهم هنگام بازگشت مطلع شدم که ترسای عزیزم، عزیز دلم از دستم رفت. تشخیص داده بودند که لخته خونی مجرای رگی اصلی‌  را به قلب مسدود ساخته بود. او که غمخوار و همدم من بود او که در غم از دست رفتن فرزند خردسالمان مهدیخان و در مسرت تولد فرزند دوممان علیخان در کنارم بود  و قدم به قدم در آن لحظات تراژیک و مسرت با من بود. ترسای من فقط ۳۷ سال میداشت و تا مدت‌ها مرا در غم فقدان خود فرو برد. خداوند حافظ روحش باشد

و بدین ترتیب بود که علیخان در پانزده سالگی مادرش را از دست می‌دهد. علیخان به انگلستان نقل مکان کرد و تحت آموزگاری آقای وادینگتن قرار گرفت. من بسیار از زحمات ایشان در مورد علیخان ممنون و سپاسگزارم. او اساس هنر آموختن را به پسرم آموخت که آن چکیده تمامی زحماتش است. علی‌ خان در اغلب مسابقات دربی انگلستان مرا همراهی مینمود و ما از دیدار یکدیگر خرسند میگردیدیم. گاه به روی اسب‌های رقیب شرط میبست که با من شوخی‌ کرده باشد. می‌خندیدیم. اسبم محمود در آن‌ دوران غوغا میکرد

در آن زمان دوباره وظایف و تکالیف رهبری و امامت مرا بسوی میهن زاد گاهم، هندوستان و نزد قومم میخواند. اداره امور اسمعیلیان جهان کار ساده‌ای نیست ولی‌ میبایستی صرف نظر از وظایف پدری به آنها اولویت دهم. همانطور که قبلا نیز گفته بودم، شغل من یک شغل معمولی نیست و تابع هیچ قانون و ساعتی‌ در هفته نمیباشد. رئیس من کسی‌ نیست بجز خداوند متعال که نیست مرا چاره‌ای دگر جزا اطاعت از او

بیش از یک سال از فوت ترسا گذشت تا من به دوشیزه آندری کارون از شامبری علاقمند گردیده پیشنهاد ازدواج دادم. من با مادمازل آندری و خانواده او حدود چهارده سالی‌ میشد که آشنا بودم و آندری را از کودکی می‌دیدم. او  هنگامی که پیشنهاد ازدواج مرا قبول کرد سی‌ سال داشت. در دسامبر ۱۹۲۹ ما گره زناشویی خود را بستیم و در  ای له بین، سرزمین آبا و اجدادی آندری،  ازدواج نمودیم

خوب به یاد میاورم خبرنگاران آن روز‌های فرانسه خبر داده بودند که آقا خان با دوشیزه‌ای که در شکلات فروشی کار میکرده ازدواج می‌کند. آن خبر در اکثر روزنامه‌های آن زمان چاپ گردیده بود و مرا هم عصبانی کرده بود و هم به خنده آورده بود. در پی‌ اعتراض من به خبر اشتباه و رد آن‌ تحقیق کردند و متوجه شده بودند که از روی لیست اسامی ساکنان ولایت‌ ای له بین نام آندره کارون را یافته بودند و آن اتفاقاً نام شخصی‌ بود که یک مغازه شکلات فروشی را دارا میبود. آن خبر نگار در کمال بی‌ خبری به روز نامه اش تلفنی این خبر را از همان محل می‌دهد و دیگران نیز آنرا منتشر نموده بودند. آن خانم هم منکر دیدار من با وی شده از وجود آندری کرون دیگری ابراز بی‌ اطلاعی‌ میکرد. همسر تازه من به اتفاق خواهرگرامیشان طراح مد و لباس زنان هستند که از موفقیت بالایی در میان خانم‌های پاریس برخوردارمیبودند و یک فروشگاه لباس زنان تولید کارگاه خود را آن هم در پاریس دارا میبودند و با صنعت شکلات سازی سر و کاری ندارند. باز خندیدم. همیشه بخند.. چه در خوشهالی و چه در عصبانیت.. هنگامی فرد موفقی‌ در زندگی‌ خواهی بود که به شایعات و مشکلاتت بخندی. اگر بخندی متوجه معجزه خنده خواهی شد .. این را من به شما قول می‌دهم

زندگی مشترک من و آندری بیگوم چندین سال به درازا انجامید که نتیجه آن فرزند دلبندم صدرالدین خان میباشد که در سال ۱۹۳۳ به دنیا آمد. آندری مرا در چند مسابقه دربی در انگلستان همراهی نمود و در ۱۹۳۰ میهمان مخصوص اعلیحضرت پادشاه و ملکه در اسکات بودیم برای صرف نهار

بسوی خود دولتی در هندوستان

در هندوستان دوران پس از جنگ جهانی‌ اول احساسات ناسیونالیستی رو به رشد میداشت. موج ضدّ انگلیسی و خود مختاری داشت تمامی شبه قاره هند را فرا میگرفت. رهبرانی مثل مهاتما گاندی که در کنگره عملا داشتند ابتکار عمل را بدست می‌گرفتند در صحنه سیاست هند ظاهر شدند. پس از او میتوانم از نهرو‌ها نام برم، هم پدر و هم پسر، و شخصیت منحصر بفرد دیگری با نام والاب‌های پاتل که جملگی پرچم هند مستقل را بر افراشتند. جمعیت مسلمان ساکن شبه جزیره‌ هندوستان نیز به نوبه خود خواستار کشور خود مختار اسلامی شدند ولی‌ تمامی رهبران حرکت ناسیونالیستی هند، اعم از هندو یا مسلمان خوستار راه حل مسالمت آمیزی بر اساس احترام متقابل می‌بودند

دوران ماقبل استقلال در هندوستان را میتوان به دو نوع توصیف نمود. دوران احساسات ناسیونالیستی و دوران  احساسات مذهبی‌. هرکدام آن‌ها را نیز میتوان به دو نوع دیگر قسمت کرد، نوع صلح آمیز با مذاکرات و مناظرات، و نوع جنگ طلب و خشونت آمیز. من دعا می‌کردم که هرچه زود تر به خصومتها پایان داده شود و مذاکرات پشت میز را بر مجادلات در میدان نبرد ترجیح میدهم. آیا با من موافق نیستید؟ دنیا از جنگ و ستیز خسته بود و کسی‌ را یارای پشتیبانی و حمایت نظامی از کسی‌ نبود. دوران انزجار از جنگ بود و پنداری اروپاییان درسشان را گرفته بودند ولی‌ عکس آن ثابت شد و جنگ در آسیا و دوباره در اروپا خانمان برانداز شّد

در بازگشت دوباره به هندوستان لرد ایروین نایب سلطنه از من خواست که به او در تفهیم واژه جدیدی به مردم هند  کمک نمایم و آن کلمه دمینیون می‌بود که از دید انگلستان توجیه میشد در مقابه کلمه استقلال. برایشان مهم بود که هند همچنان متعهد با کشور‌های تحت حمایت پادشاهی بریتانیای کبیر باقی‌ بماند. در این راستا لرد ایروین بیانه‌ای به مجلس داد یا بهتر بگویم فرمانیه‌ای صادر کرد که بر اساس قوانین وضع شده ۱۹۱۷ و تبصره‌های اضافه شده در ۱۹۱۹ هند میبایستی پای تعهداتش بایستد و به آن لوایح عمل کند و آن سوای نوع حکومت می‌باشد. خلاصه آنکه آنچه را که سالیان پیش از آن‌ به خورد ما داده بودند همچنان خواستار پایداری قول و قرار هندیان در سرسپردگی و اطاعت از امپراطوری بریتانیای کبیر می‌بودند

محافظه کاران صبر را پیشه کردند و با کلمه دومینین و تعهد هند به کشور‌های دومینین سر و کلّه زدند تا در ۱۹۲۸ کنگره کلکته شرح و طرح کامل دولت خود مختار را در حیطه کشور‌های دومینین به تصویب اکثریت رسانید فقط به شرطی که هندوستان جمهوری باشد.  یک کمیسیون سلطنتی به شبه قاره هند از لندن اعزام شدند که گزارش کاملی از اقسا نقاط شبه جزیره‌ هند به عمل بیاورند و یک نظر سنجی تا حد امکان دقیقی‌ از مردمان ایالات مختلف و حکام آنان بدست آورند . ریاست این گروه اعزامی را سرّ جان سیمون به عهده میداشت که وکیل و سیاست مدار پر آوازه آن دوران شده بود

پس از پایان وظیفه کمیسیون سیمون از لندن از نایب سلطنه خواسته شد که اقداماتی جهت ایجاد تفاهم ملی‌ و همبستگی‌ میان ولایات به عمل آورد. لرد ایروین خیلی‌ زود دست به برپا نمودن کنفرانس ولایتی هند زد و از سران قبائل و دولتمردان محلی خواست در یک نشست چند روزه در کلکته حضور به هم رسانند و خود دستورات لازم برای رفت و آمد ایشان را داده بود. این کنفرانس از سران دولت هند، دولت هند بریتانیا و حکمرانان که اغلب از زمین داران مهاراجه می‌بودند تشکیل گردید

من نیز خواستار کنفرانس دیگر در آن زمان شدم و آن کنفرانس مسلمانان هند بود. همان سال، ۱۹۲۸، یک کنفرانس مسلمانان هند در دهلی‌ براه انداختیم که موضع و مکان جمعیت مسلمان در مقابل هند خود مختار و گرفتن قدرت به دست هندویان را مطرح مینمود و از آن جهت کمی‌ بعد خواستار کشور و دولت جمهوری اسلامی شد. با این ترتیب بسیاری از مباحثات مطرح در سطح کشوردر هردو کنفرانس مطرح و در نشست‌ها موضوع مهمی برای تصمیم در سرنوشت مسلمانان هند و اینکه آیا آنان نیز صاحب خود مختاری در ولایات خود هستند یا خیرانجام گرفت  که اگر آنطوری که من دلم میخواست به انجام می‌رسید می‌توانست از خون ریزی‌های بیشمار آینده جلوگیری به عمل آورد

بعد از دیدار‌ها و نشست و برخواست‌های طولانی‌ و رمقکش و پس از مناظرات و مجادلات فراوان میان نمایندگان ولایات و مسلمانان، لایه‌ای به تصویب همگان رسیدکه خلاصه آن‌ در چند جمله میشود به شرح زیر :ا

  • با در بنظر داشتن وسعت و کثرت اقوام مختلف در هندوستان جمهوری فدرال تنها نوع دولت داری تشخیص داده و عمل میشود.ا

جوامع مختلف مسلمانان میتوانند نمایندگان خود را مستقل انتخاب نموده به مجلسین ارسال دارند و هیچ غیر مسلمانی اجازه دخالت در آن رأی‌ها را دارا نمیباشد. ا

 در محل هایی که مسلمانان در اقلیت هستند حقوق آنان برای تعیین یک نماینده حفظ میشود و این امر در مورد هندو‌های ساکن نقاط مسلمان نشین نیز صدق می‌کند و آنان نیز حق انتخاب نماینده خود را دارا مباشند. ا

سعی‌ من بر آن‌ بود که افراد بیشتری از مسلمانان در امور دولتی چه محلی و چه در سطح فدرال مشغول شده در راستای حفاظت از حقوق مسلمانان بکوشند. همینطور سعی‌ بران داشتم که آموزش حقوق اسلامی در دانشگاه‌های معتبر هند به مورد اجرا قرار گیرد همانطور زبان‌های فارسی‌ و عربی‌ و فقه در آنجا تدریس شود. سعی‌ عمده من همواره در پیشرفت اسلام زیبا و امروزی می‌بوده از آداب و اعمال نا پسندی که از احادیث نا موثق آموخته ‌اند بکاهم. قتل و غارت اموال مردم غیر مسلمان صرفاً به خاطر آنکه مسلمان نیستند به هیچ وجه منلوجوه قابل قبول جامعه جهانی‌ قرن حاضر نمیباشد و به کنیزی بردن زنان و دختران آنها بهانه‌اش اسلام نیست. هیچ دینی اجازه تجاوز به حقوق و اموال و ناموس دگر اندیشان را ندارد

ما بیشتر تداخل هندویان در جوامع مسلمان نشین را در ولایت سند مشاهده مینمودیم و در کشمیر. هماطور که مسکن اقوام سیک هستند که از بسیاری نظرات میتوان گفت مخلوطی از هندو و اسلام است. دل‌ این مردم از ظلم‌های پادشاه  مغول به اصطلاح مسلمان ، اورنگ زییب پر است تا حدی که در ادبیات پنجابی و هندی نیز آن غارت گری‌ها و برده گرفتن‌های زنان آنان بدست سربازان او در اشعار و نثر‌های سیک و هندو رخنه کرده

بلی آن دوران دوران مذاکرات و تعیین تکلیف قبائل و مردمان ولایات پراکنده درهندوستان جمهوری فدرال می‌بود. دوران یافتن وجوه مشترک میان همه و اختلافات موجود. دوران سر و کلّه زدن‌ها در مجلس ها، کنگره، با نمایندگان بریتانیا و بالاخره توفیق دست یافتن به یک شناخت اصلی‌ و عمومی‌. قوانین جدید و استاندارد‌های رفتار سازمانی همه در یک کتاب جمع آوری شدند. ما اکنون به ثبت قوانینی‌ دست زده ایم که خروج و تخطی از آنها غیر ممکن است

بدین ترتیب بود که جماعت مسلمان هندوستان صاحب قدرت تازه‌ای گردید و خیلی‌ زود این موافقت نامه‌ها راه را برای رهبر آینده کشور جمهوری اسلامی پاکستان هموار میکرد. آقای میم الف جناح. انتخاب یا انتصاب آقای جناح به عنوان تئوریسین و رهبر کشور مستقل ابتدا به صورت خصوصی و ما بین تعداد عقیلی از نمایندگان و فعالان سیاسی مذهبی‌ اسلامی بود از جمله شخص من. حزب کنگره در کلکته بدین منظور یک نشستی برگزار نمود و از آن‌ به بعد ابعاد فعالیت او وسیع تر گردید. جناح از آنجا که مرد مبتکر و قاطعی می‌بود هنگامی که دریافته بود در کنگره تمام هندو نقش موثری ندارد از کنگره خارج شد و خود را کاملا در خدمت مسلمین آورد و آن وحدت اسلامی را که در آن روز‌ها سخت نیازمندش بودیم احیا نمود

اگر میشد اوضاع سیاسی مذهبی‌ هند را به یک بازی شطرنج تشبیه کرد، گو اینکه تشبیه تکمیلی نیست چون سه‌ بازیکن در آن صفحه به رقابت مشغول می‌بودند، میشد اذعان داشت که در آن زمان آن شطرنج در نهایت چالش‌ها و نبرد‌های حساس خود بود بطوری که کسی‌ از حرکت بعدی‌ خود خبر نداشت و بازی رقیب را نمی‌توانست حدس بزند. این حوادث درست هنگامی رخ میداد که در انگلستان دولت بالدوین سقوط کرده او استعفا داده بود و حزب کارگر به رهبری رمزی مکدونالد به روی کار آمده بود و با اینکه حزب برنده در انتخابات انگلیس شناخته شده بود ولی‌ از قدرت کافی‌ در دو مجلس برخوردار نبود و کرسی‌های بسیاری را نمایندگان احزاب لیبرال و محافظه کار اشغال نموده بودند و مانند پنج سال قبل از آن‌ به حمایت لیبرال‌ها متکی‌ بود

در صحنه جهانی‌ سال ۱۹۲۹ سال آغاز بدبختی‌های اقتصادی دنیای غرب گردید که از سقوط سهام بازار بورس وال استریت شروع شد و به قول وینستون چرچیل دهه بیست‌ها را پایان دادیم و دهه سی‌‌های هولناک را آغاز نمودیم. بیکاری در آمریکا در آن سال و تا چندین سال به بالاترین شاخص خود رسیده بود و کمبود غذا موجب آشپزی‌های خیابانی توسط دولت شده بود که به صف سوپ معروف بود

خود امریکأیان مثلی‌ دارند که زیاد حاکی‌ از شکسته نفسی‌ آنان نمیباشد، آنها می‌گویند اگر آمریکا مریض شود بقیه‌ دنیا می‌میرد. حال ببینید سقوط وال استریت چه تأثیری بر اقتصاد دنیا داشته؟ دامنه آن افتضاح اقتصادی خیلی‌ زود اروپا را فرا گرفت و آنان را نیز به مرز ورشکستگی کشانیده بود،در یک چنین اوضاعی مردم هند در تقلّای استقلال از انگلستان بودند که آن موقع بدی برای جدا شدن بود. آنها به ما احتیاج داشتند

من همین تقلّای استقلال را در مصر نیز شاهدش بودم و سه‌ ماه اول ۱۹۲۹ را در مصر گذراندم. در این سفر پروفسور نوبری، مصر شناس مشهور نیز مرا همراهی نمود و مرا به اقسا نقاط تاریخی آن کشور باستانی از دره نیل گرفته تا ابو سیمبال راهنما گردید. در آن زمان کمیسیونر عالی‌ بریتانیا در مصر لرد جورج  للوید می‌بود که وی را از هند و از زمانی‌ که فرماندار بمبئی بود می‌شناختم. یک فرد مستحکم در عقاید امپریالیستی اش و پیرو مکتب کرومر – کرزن. جورج  للوید با دولتش در انگلیس اختلاف عقیده پیدا کرد که بیشتر از مخالفت سرسخت وی با استقلال هند و کم شدن از هیبت و عظمت امپراطوری بریتانیای کبیر سر چشمه میگرفت. او مردی در نوع خود مستبد و سر سخت بر عقایدش می‌بود و از روشنفکران سیاسی – اجتماعی دوران خود می‌بود که در هر صورت به تیم‌ ما تعلق نداشت. این غیرت ناسوینالیستی – امپریالیستی  بریتانیأی او بر همه واضح و مبرهن می‌بود. للوید https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/0/09/Edmund_Allenby.jpgجورج در اوائل جنگ جهانی‌ دوم و در حالی‌ که در خدمت پادشاهش بوده دار فانی را وداع می‌گوید. او دیگر شاهد پایین کشیدن پرچم امپراطوری بریتانیا در هندوستان نبود و خجالت افول امپراطوری بریتانیا نصیبش نشد و شاهد تبدیل دولت هندوستان به جمهوری بهارات و کمی‌ بعد تولد جمهوری اسلامی پاکستان نشد. اگر زنده می‌بود تعجب نمیکردم که به دست خود به زندگیش خاتمه میداد شاید سرنوشت اینطور حکم میکرد و قسمتش این بودکه محترمانه از این دنیا برود. اشتباه نشود من با جورج  للوید دوست بودم و او را مردی صاحب کمالات و افکاری والا میدیدم که با خلوص نیت نسبت به کشورش و پادشاهش به سوگندی که خورده بود وفادار می‌بود

فواد پاشای بی‌ قدرت

با تمامی این احوال للوید جورج در مصر حکومت مطلقه‌ای را بر پادشاه فواد تحمیل کرده بود Image result for mohamed ali club egyptو من این چسبیدگی به تمامی امور دولتی را از هند نیز بیشتر یافتم. من با شاه فواد سابقه دوستی‌ طولانی‌‌ای داشتیم که از سی‌ سال فرا تر میرود. از همان اوائل جنگ  اول جهانی‌ که از طرف دولت بریتانیا حاوی سفارش‌ها و تبادل نظر ها بودم با پادشاه جوان، شاه فواد دوستی‌ صمیمانه‌ای را ادامه دادیم تا آنروز که فرستاده خود را فرستاد و از من برای صرف نهار به کاخ عآبدین دعوت به عمل آورد

به دیدار فواد رفتم و در کمال تأسف او را فرتوت و بیمار یافتم. مرا به گرمی‌ در آغوش گرفت و مدتی‌ گریست. از رفتار کمیسیونرجورج  للوید گله گذار بود و اینکه دیگر آبرو و  هیثیت خاندان سلطنتی مصر را نزد مردم بکلی برده و او عملا هیچ کاره است و بدون آگاهی جورج آب هم نمیتواند بنوشد. از من خواست با او این مسائل را در میان بگذارم و یاد آور شوم که هرچه باشد “او یک انگلیسی در مصر است و من یک مصری در مصر هستم” کمی‌ رعایت صاحب خانگی را به جای آورد

در آن ملاقات نسبتا طولانی‌ در کاخ عابدین پادشاه فواد ابراز میداشت که  للوید در دستگاه دولت عروسک‌های ماریونت خود را داراست و افرادی مانند عباس حیلمی دوران کرومر در دوران جورج  للوید چندین برابر شده. میگفت که فیلد مارشال لرد النبی که سهم بیشتری در اداره امور دولت را به مصریان قول داده بود و در ازای آن‌ حقوقی را برای کمیسیونر رزرو کرده بود نه‌ تنها به قولش عمل نکرد بلکه با آن‌ تعهدات آزادی عمل کمیسیونر را تثبیت نمود به قول خودش مردم را از بند رهانید و با زنجیر بست

آن حرف را از دهان وزیر داخلی‌ مصر نیز شنیدم. آن در یک شب در کلوپ محمد علی‌ بود. آنجا محل اجتماع افسران و کارکنان بالا رتبه کشور می‌بود و یادش به خیر بسیار محل زیبا و با صفایی می‌بود. در کلوپ محمد علی‌ می‌شنیدم که چگونه لرد النبی با قول‌های تو خالی‌ عملا مردم مصر را فریفت و قدرت کمیسیونر عالی‌ مصر را بیشتر کرد. من در تعجب بودم که این آن جورج  للویدی که من در هندوستان می‌شناختم نیست. پنداری شخصیت او به کّل از این رو به آن‌ رو شده بود. در هند با اینکه مخالف سر سخت استقلال هند از بریتانیا می‌بود ولی‌ حدود قدرت خودImage result for mohamed ali club egypt را می‌دانست و کنترل دولت را ما بین دست اندر کاران اعم از هندی یا انگلیسی تقسیم کرده بود. آن فرماندار خوش روای که من در بمبئی با وی دوستی‌ نزدیک داشتم اکنون در مصر دست به کنترل شدید روادید کشور میزند و افرادش در لایه‌های مختلف اجتماع به خصوص در قاهره و اسکندریه همه را تحت نظر میدارند

در تابستان ۱۹۳۰ گزارش کامل سیمون ارائه گردید و نتیجه مطالعات و تحقیقات و مصاحبه‌های تیم‌ سیمون با افراد مختلف هندوستان به تفصیل به روی میز آمد. یک نظر سنجی عمومی‌ و گسترده در مورد حکومت بریتانیا و ادراکی مستقیم از احساسات ملی‌ گرایانه و استقلال طلب. این گزارش به مذاق رهبران حزب کنگره خوش نیامد و لرد اروین که نیمه اول ۱۹۳۰ را در انگلستان به سر می‌برد هنگام بازگشت با خود حامل درخواست دربار پادشاهی بریتانیا می‌بود که لزوم یک کنفرانس میز گردی را در لندن شامل میشد و از سران استان‌ها و فرماندارن هند خواسته شد که در لندن حضور بهم رسانند و با اعضای دولت حاضر انگلستان و کارکنان بالا رتبه وزارت‌های دفاع و امور خارجه دست به یک نشست و تبادل نظر زنند.  از من بپرسید می‌گویم آخرین تلاش مذبوحانه امپراطوری بریتانیا برای حفظ هندوستان یا به قول خودشان جواهر کشور‌های تحت حمایه بریتانیا

نمایندگان هندی در کنفرانس لندن یک درخواست ضمنی‌ نیز داشتند و آن آزادی زندانیان شورش خیابانی در کلکته و بمبئی نیز بود.  نایب سلطنه همچنان در کنفرانس تظاهر به خوشبینی و ادامه تسلط بریتانیا در برخی‌ از سطوح دولتی و لشگری مینمود و حزب کنگره نیز با وی هم عقیده می‌بود و از طرف دیگر مردان و زنانی که از طرف اقوام گوناگون بومی شبه جزیره‌ هند در کنفرانس شرکت نموده بودند همگی‌ خواهان یک پایان آبرومند حکومت بریتانیای کبیر بر هندوستان می‌بودند و رابطه نزدیک با یکدیگر بر پایه احترام متقابل و دوستی‌

نمایندگان انگلیس در کنفرانس میز گرد لندن عبارت بودند از نخست وزیر، آقای رمزی مک دونالد، لرد چنسلر، لرد سنکی؛ وزیر امور هند، آقای وج وود بن که بعد‌ها شد لرد استنسگیت، و از حزب رقیب محافظه کار، سرّ سمویل هوار که بعد‌ها شد لرد تمپلتن. لرد تمپلتن حتی به وزارت امور هند نیز رسید. همینطور رهبر حزب لیبرال لرد ریدینگ شرکت داشت که قبلا نایب سلطنه هند نیز بوده. از اشخاصی‌ که از هندوستان شرکت داشتند نمایندگان مسلمانان، نمایندگان هندویان، سیک ها، و پارسی‌‌های زرتشتی همگی‌ حضور یافته بودند. از پارسی‌ها سرّ فیروز ستنا، سرّ گواسجی جهانگیر و آقای امبدکار که به خصوص تأکید میکرد که نماینده قشر مظلوم و فقیر هندوستان میباشد.  در میان نمایندگان مسلمان آقای محمد علی‌ جناح، سرّ محمد شفیعی، سرّ ظفرلله خان، و مولانا محمد علی‌ حضور داشتند و دو فرستاده زن، خانم‌ها بگوم نواز شاه، و صبار یان تشریف آورده بودند. از هندویان سرّ تاج بهادر سپرو، عالیجناب سرینیواسا سستری، سرّ رمسوانی عیار، سرّ چیمنلال ستلواد، آقای جیکار، و دیوان بهادر راما. جالب توجه بود که ماهاتما گندی که آن موقع عضو حزب کنگره در کلکته می‌بود به خاطر تضاد و مخالفتش با موضع کنگره مبنی بر حفظ قدرت بریتانیا در هند، از شرکت در کنفرانس خود داری نمود

حتی جامعه هندی‌انگلیسی که خود تعدادشان کم نیست نیز نماینده خود را فرستاده بودند و آن کسی‌ نبود به جز سرّ هنری جیدنی. نمایندگان حکام و زمینداران عمده هند که از مهاراجه‌ها و شاهزاده‌های ولایاتشان می‌بودند نیز در کنفرانس میز گرد لندن حضور به هم رسانیده که از میان آنان مهاراجه گاکوار از بیکانر ریاست هیئت شاهزادگان را به عهده میداشت. آنها همانطور که در بازی کریکت از بریتانیا بردند استقلال هند را مشروط به رسمیت شناختن خاندان آنان و اقوامشان خواستار بودند

همراه شهزادگان اغلب نخست  وزیرشان نیز می‌بودند که آنان را دیوان میخوانند که افراد مجرب و کار کشته‌ای مانند سرّ اکبر حیدری و سرّ میرزا اسماعیل در میان آنان به چشم میخوردند. ما در پائیز ۱۹۳۰ گرد هم آمدیم. من افتخار رهبری نمایندگان مسلمان را داشتم و محل اقامت موقتی من، هتل ریتز را به مقر نمایندگان مسلمان انتخاب کردم. هنگامی که میگویم این افتخار نصیبم شّد واقع و از ته دلم می‌گویم چون تا به آن روز یک مجمعی از افراد و شخصیت‌های برجسته از جوامع مسلمان دور هم ملاقات نکرده بودم که شامل افرادی بمراتب سالخورده تر از من نیز می‌گردید

دیدار با جناح در لندن

در آن کنفرانس من با جناح از نزدیک گفتگو بسیار کردیم و او که پدر پاکستان شناخته شد از مریدان دوست مرحومم گپال کریشنا گوخاله می‌بود. میدانم که او در ۱۸۸۴ به یک باره از شغلش دست کشیده و به دانشکده حقوق لینکلن وارد شده بود که پس از دوسال وکالتش را می‌گیرد و وارد سیاست میشود. از الگو‌های شخصیتی‌ وی فیروزشاه مهتا و ددبهأی نأروجی بودند. او وکیل مجربی نیز شد و فکر می‌کنم اولین کار عمده آ‌ش را از رهبر معروف هندی بالگان گادبار گرفت. او در سال ۱۹۰۶ عضو کنگره ملی‌ هند شده بود و چهار سال بعد یکی‌ از شصت عضو مشاوران سلطنتی قضائی می‌بود. در ۱۹۱۸ مهندس گاندی رهبری حزب کنگره را به عهده داشت. گاندی روش صلح آمیز دست یابی‌ به هند مستقل را میداشت. موضع جناح با گاندی فرق میکرد. جناح به خصوص با نظریه حمایت از “خلافت” گاندی در اسلام مخالفت می‌ورزید. او در ۱۹۲۰ کنگره را ترک نمود و پرزیدنت لژیون مسلمان گشت. او به تلاش‌های بسیاری جهت کم کردن فاصله قدرتی‌ بین اعضای کنگره و اعضای لژیون مسلمان دست زد و تا حد زیادی نیز در این کار موفق شده بود. او را مردی مصمم با برش کافی‌ برای پیش برد مقاصدش میدیدم

خوشوقتی از ریاست هیئت مسلمانان در آن دوران با خوشوقتی در زندگی‌ زناشویی که یک سال پس از ازدواج به‌جا و مبارک با مدمازل آندری کرون را سپری مینمود ادغام شده بود و برنده شدن اسبم بهرام که داشت دمار از اسب‌های رقیب در مسابقات دربی بلنهایم بدر میاورد نیز نور علا نور شده بود. میتوانم به جرأت ادعا کنم که در آن سالیان من از همه طرف خوش شانسی‌ و موفقیت را آزمودم

گشایش کنفرانس میز گرد توسط پادشاه جورج پنجم

پس از ملاقات‌های پیا پی‌ پیش از نشست رسمی‌ و تبادل نظر‌ها و کاستن اختلافات شخصی‌ مابین رهبران اسلامی صرفاً به خاطر دین مشترکمان و پس از سر و کلّه زدن‌ها با دیگر نمایندگان بالاخره دور اول کنفرانس رسمی‌ میز گرد لندن با حضور اعلیحضرت پادشاه جورج پنجم در مجلس لرد‌ها افتتاح گردید. باز مفتخر کرسی داری تمامی هند بریتانیا شدم که به جز شاهزادگان و مهاراجه‌ها تمامی قشر‌های جوامع شبه قاره هند را در بر میگرفت. پادشاه جورج که تا چندی پیش از آن‌ با بیماری هولناکی دست و پنجه نرم میکرده سخنان خود را اینطورآغاز نمود

من پی‌ روی پیشاهنگی شما هستم. او با کمی‌ اضطراب ولی‌ مصمم در کلامش ادامه داد: من خالصانه و با علاقه هرچه تمام‌تر خواهان آنچه هستم که شما نمایندگان محترم که از اقسا نقاط مملکت تحت حمایت من آمده اید و نمایندگان شهروندان من هستید صلاح میدانید. تمامی مواردی که به روی زندگی‌ و سلامت شهروندان من چه در شهر‌ها و چه در نقاط دوردست روستائی تأثیر دارد بر تمامی احساسات شخصی‌ من غلبه دارد. مردم هند، اعم از قوی و ضعیف، جدا از فقیر و غنی‌، و صرف نظر از محل زندگی‌ و دین و مذهب، همه و همه تحت مسئولیت و ضمانت امپراطوری بریتانیا هستید و من شک ندارم که یک هندوستان مستقل و خود مختار آنچه را که شما میخواهید برای من قابل درک و قبول است. من به خواسته‌های شما احترام می‌گذارم و به رأی شما اطمینان دارم. به امید روزی که دولت آینده هندوستان طبق خواسته مردم هندوستان عمل کرده به تمامی آرمان‌های خود برسد

پس از پادشاه سخنگوی مجلس و دیگر سران ولایات هر یک سخنان مقدماتی خود را در نهایت ادب و رعایت احترام به پادشاه  بریتانیا ادا نموده و مجادلات را گذاشتند برای جلسه مباحث رسمی‌. آن در کاخ سینت جیمز تشکیل میشد. آنجا بود که به یک توافق عمومی‌ دست یافتیم ولی‌ در زیر آن پوشش تلاش‌ها و تقلا‌های شرکت کنندگان در میز گرد جهت پیشبرد مقاصد خود و قوم خود می‌بود و لحظات دشواری را تحمل کردیم. برای درک آن اختلافات محلی خواننده میبایستی با احوال و روادید هند بریتانیأی ۱۹۳۰ آشنا باشد

گزارش سیمون بیشتر متمایل به تقسیم قدرت میان رئیس های ولایات می‌بوده طرح فدراسیون هند را توصیه میکرد و از دولت مرکزی و هند واحد طرفداری نمینمود. این خلاف سلیقه بسیاری از نمایندگان می‌بود و فقط مهاراجه‌ها و شاهزاده‌ها با آن موافق می‌بودند. هیئت مسلمان نیز تا حدی آنرا در نظر گرفته بود ولی‌ بیشتر به خاطر اختلاف مذهبی بود بلکه بدین ترتیب ولایات مسلمان نشین را از زیر تسلط هندوستان بدر آرد یا به حد اقل برساند ولی‌ سر یک اصل جملگی موافق بودیم و آن ردّ نظریه فدراسیون هندوستان می‌بود

اولین هدف من در کنفرانس سینت جیمز کاستن از شکاف در توقعات و تقاضا‌های اعضای مسلمان و هندو در هیئت خودم بودم. به حمداله موفق هم شدم که به خاطر میهن مشترکمان هم که شده در این مجمع دست از آن اختلاف‌های قومی مذهبی‌ برداریم و فقط به هندوستان مستقل از بریتانیا بیاندیشیم. آن هنگام بود که ما توانستیم طرح خود را برای هندوستان جدید ارائه دهیم و قوانین اساسی‌ جمهوری فدرال هند را توصیه نمأییم

  لطفا بقیه‌ را در جلد سوم خاطرات آقا خان در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/01/21/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%b3%d9%88%d9%85/

 

Video

شهریار و فرامرز

شهریار و فرامرز

شهریار و فرامرز تنها دوستان من هستند که دوران کودکی، نو جوانی‌، وMo-40-T جوانی‌ خود را با آنها به سر بردم. هنگامی که هر سه‌ به آمریکا آمدیم از یکدیگر دیدن کردیم و حتی بر‌ای فرامرز پذیرش از فلوریدا گرفتم و آمد میامی و چند سال دیگری را نیز با هم گذراندیم. شهریار نیز از من پذیرش از کالج میامی را خواسته بود ولی‌ نامه‌اش به دستم نرسید یعنی‌ دیر رسید و به آدرس شهر قدیمم رفته بود و هم اتاقی قدیم من آنرا نگاه داشته بود که هروقت گذارم به آنجا افتاد آن را به من بدهد که داد. آن نامه‌ای بود که شهریار در خیابان در تهران با عجله نوشته و پست کرده بود. فکر می‌کنم محض اینکه اسامی قبولین کنکور در آمده بود

هنگامی که آن نامه را از شهریار خواندم وجدانم آزرده خاطر گردید چون هم دلم میخواست کارش زودتر درست شود و هم میخواستم که پیش من بیاید و با هم هم اتاقی بشویم و مدارج کالج و دانشگاه را با هم باشیم . شهریار که یک دائی در کالیفرنیا نیز داشت یک نامه و درخواست هم از او کرده بود که در نتیجه سر از کالیفرنیا در آورد و در دانشگاه کالیفرنیا تحصیل کرد. البته از آنجایی که در کالیفرنیا جا و مکانش آماده تر می‌بود و ‌قوم و خویش داشت به احتمال قوی از همان ایالات سر در می‌آورد. او نیز مثل من فوق لیسانس خود را در مدیریت صنعتی‌ به اتمام رسانید و در شرکت معروف هیولت پاکارد مشغول به کار شد

شهریار تازه به واشنگتن رسیده بود و در محله چوی چیس ایالت همسایه منزل پیر مرد و پیرزنی بسر می‌برد و طبقه بالا را اجاره کرده بود. تعطیلات کریسمس به دیدارش رفتم. وقتی‌ بلیت دو سره میامی واشنگتن را خریده بودم متوجه شدم فقط بیست دلار توی حسابم باقی‌ مانده ولی‌ رفتم. دوست دیگر او ، نیز از ایندیانا آمده بود که در پردو تحصیل میکرد. با پول نقدی که در جیب داشتم توانستم از عهده سهم خود در رستوران گران فرانسوی که تنها رستورانی‌ بود که شب کریسمس باز بود بر بیایم. فردایش هم به کنسرک گروه سیاه پوستان معروف جدیدی به نام بی‌ تی‌ اکپرس در استودیی در واشینگتن رفتیم که در باز گشت وسیله گیرمان نیامد و یک سیاه پوست خوش قلب ما را به منزل رسانید. ما به قدری مواظب بودیم که او آدم بد کاره‌ای از آب در نیاید، هنگامی که برای خرید سیگار جلوی یک مغازه سون – الون نگاه داشت و داخل رفت زود داخل داشبورد و گوشه کنار ماشین او را وارسی کردیم ولی‌ اسلحه‌ای پیدا نکردیم ! شهریار سخت دلتنگ میهن به خصوص دختری که همین هفته عاشقش شده بود میبود و شبی‌ را به این بهانه به خوشخوری در اطاقش گذرانیدیم. هنگام بازگشت مرا تا فرودگاه بدرقه کرد و در داخل ترمینال بدنبال جای خلوتی می‌گشتیم که روبوسی خداحافظی کنیم که آنزمان‌ها هیچ وجه خوبی نداشت به چشم هومو سکسوال بهت نگاه میکردند و حتی آنها هم در ملع عام از بوسیدن یکدیگر خود داری به عمل میاوردند. پس اگر بیایند ایران و دوستان دبیرستانی را دست در دست و دست در گردن یکدیگر ببینند چه میگویند؟ ما هیچوقت به فکر این طرفش نبودیم. بچه‌های ایران آزادانه روبوسی میکنند بدون آنکه خیال سویی نسبت به یکدیگر داشته باشند. بعضی‌ اوقات که اگر روبوسی نکنی‌ به طرف ٔبر هم میخورد

در اواخر  تابستان  ۱۹۷۵ و پس از بازگشت از اولین تعطیلات تابستانی در ایران به اتفاق برادرم مسعود به آمریکا بر گشتیم همانطور که برایش پذیرش گرفته بودم  قرار بود سال آخر دبیرستان را در میامی و نزد من به اتمام برساند ولی‌ به جای اینکه یک راست به میامی برویم از نیو یورک به سن فرانسیسکو پرواز کردیم که شهریار را ببینیم، و با هم در کالیفرنیا کمی‌ گردش کنیم. در آنجا یک اتومبیل دو در  کرایه کردم و از فرودگاه سن فرانسیسکو به طرف منزل دائی شهریار به راه افتادیم و دو ساعت بعد در “والنت کریک” بودیم. با شهریار چند روزی را خوش گذراندیم، با کیسه خواب در ساحل اقیانوس خوابیدیم و به بار‌ها و دیسکو تکت‌ها رفتیم و یک استیک عالی‌ منزل دائی اش روی منقل کباب کردیم. دائی خسرو، همسر امریکائیش و دختری که از ایران به فرزندی قبول کرده بودند نیز میهمان من و مسعود بودند که بی‌ اندازه خوش گذشت. از آنجا اتوبوس گرفته به لس انجلس رفتیم دیدن دوستانی دیگر. از کشتی‌ ملکه الیزابت که تبدیل به رستوران شده بود هم دیدم کردیم و سپس عازم میامی شدیم برای شروع سال تحصیلی

اغلب ما کار میکردیم و آن خلاف قوانین اداره مهاجرت بود و اغلب در رستوران‌ها و فروشگاه‌ها مشغول بودیم و حقوق حد اقل میگرفتیم. من هنوز مجرد بودم و چند ماهی‌ در یک همبرگر فروشی به نام رویال کاسل در یک محله خشن شهر و در شیفت شب کار می‌کردم. شیفت شب خطرناک بود چون مورد سرقت مسلحانه قرار میگرفت که دو بار نصیبم شد. هر دو بار حدود ساعت سه‌ صبح چند جوان تین ایجر سیاه پوست با هفت تیر به رستورانی که فقط من به تنهایی کار می‌کردم آمدند و پول‌های دخل را گرفتند. یک بار که لوله اسلحه را روی شقیقه‌ام گذاشتند که به خود لعنت فرستادم که آخر چه چیزی کم داشتی که خود را به این درد سر انداختی. زیر هفت تیر تمامی لحظات خوش زند‌گیم با پدر و مادرم و خواهر و برادرم مثل صحنه سینما از نظرم می‌گذاشتند. فقط بیست سال داشتم. با تین ایجر‌ها نمی‌شود در افتاد چون نفهم هستند و به خاطر یک مشت دلار از هیچ جنایتی فروگذاری نمی‌کنند. وقتی‌ رفتند دگمه مخفی‌ زنگ پلیس را در زیر پیشخوان فشردم. پس از بیست دقیقه پلیس زنگ زد که داریم میأیم. در دلم گفتم: پول را بردند و خرج کردند شما هنوز در دفترتان نشسته اید؟ آن همبرگر‌های مجانی‌ که از من می‌گیرید حرامتان باد. آمدند و فقط خراب کاری کردند و پودر ذغال پاشیدند به همه جأ که اثر انگشت جمع آوری کنند. شبی سر زده پلیس آمد و گفتند که حدس میزنند امشب دوباره به سراغم بیایند و از من خواستند که با آنان در دستگیری دزدان مسلح همکاری نمایم. چاره‌ای نداشتم و گفتم چه‌طوری من همکاری کنم؟ گفتند درب پشت را باز کن ما میأیم در انباری پشت کمین می‌کنیم. آنها را از پشت راه دادم. دیدم چهار پلیس مسلح داخل شدند و چندین تفنگ و هفت تیر اضافی هم با خود به داخل آوردند. من رو میگی‌ به کلی‌ کلافه شدم. پرسیدم آخر اگر آمدند و شما با آنها در گیر شدید من بیچاره آن وسط چه کنم؟ گفتند که زود به روی زمین بخواب و امیدواریم که به تو آسیبی‌ نرسد.‌ای بابا چه غلطی کردم برای خریدن یک ماشین نو که نمیخواستم از پدر و مادرم پولش را گرفته باشم خودم را به چه درد سری انداختم. خوشبختانه دزدان نیامدند و نزدیکی‌‌های صبح آن افسران تا به دندان مسلح مغازه را ترک کردند

یک روز هم در فروشگاهی که کار میکردم به خاطر گرفتن پول یک بستنی به دنبال دزد رفتم بیرون که ریختند و با چماق بیس بال دستم را شکستند آنهم دست راستم را که تا مدت‌ها نمیتوانستم بنویسم و مجبور شدم یک ضبط صوت کوچک خریداری نموده حرف‌های استاد را سر کلاس‌ها ضبط کنم. وای اگر مادرم می‌فهمید. ولی‌ نگذاشتم در ایران کسی‌ از حال و احوالم با خبر Massoud in Miamiشود. نمیدانم این کار‌ها به ریسکش می‌ارزید یا نه‌ ولی‌ در آن روز‌های جوانی‌ برایم آن اهمیتی را که امروزه دارد نداشت. البته از وقتی‌ که ازدواج کردم دیگر به کارهای شبانه و خطر ناک دست نمیزدم و شاید ازدواج جانم را از خطر‌های آتی در امان نگاه داشت. بالاخره توانستم یک فورد موستنگ نو ولی‌ قسطی خریداری نمایم که جای نشین آن فورد بزرگ کهنه گردید و آبرو را جلوی نسترن حفظ نمودم. هنگامیکه در یک رستوران مشهور در میامی بیچ شروع کردم و همان روز یک سینی محتوی شش بشقاب برنج و خرچنگ را به روی میهمانهایی‌ که سر راهم بودند ریختم و در جا اخراج شدم متوجه شدم که بهتر است درسم را بخوانم و زود تر فارغ شوم و شغل اصلی‌ خود را شروع کنم

فرامرز و محمد با هم از انگلیس به کالیفرنیا آمده بودند که از شهر هیپی‌های قدیمی و کوچک به نام “وید” در شمال کالیفرنیا سر دراورده بودند و راضی‌ نبودند به همین علت از من خواسته بودند که پذیرشی از کالج میامی برایشان بفرستم. محمد دائی کوچک نسترن میشد و نسترن هم خوشحال بود. فرامرز هم که از دوستان بچگی‌ و جوانی‌ که ضمناً فامیل هم میشد ولی‌ آن تاثیری بر آشنائی ما نداشت. او برادر کوچک همسر دائی من نیز میشد ولی‌ ما این را بعد متوجه شدیم.  فرامرز چشم هایی کمرنگ داشت فکر می‌کنم سبز یا میشی‌ و صورتی‌ باز و خندان

برای گرفتن پذیرش از کالج درخواست کنندگان میبایستی فرم مخصوص اثبات درامد والدین خود را پر کرده آنان به امضای محل کارشان برسانند و به تائیدیه محضر برسانند ومهر محضر پای آن فرم‌ها زده شود که مستلزم چند هفته زمان و مخارج تائیدیه در ایران میشد. از آنجا که پدر فرامرز باز نشست شده بود و حوصله‌‌ این کارها را نداشت من دست به ابتکاری زدم که در وقت و دوندگی و مخارج صرفه داشت. به یادم بود که با خود مقداری سکه از ایران برای یادگاری آورده بودم. فرم را خودم پر کرده از یک سکه پنج ریالی برای مهر استفاده نمودم و از آدامس جویده که پشت سکه چسباندم یک دسته ساختم و طرف شیر و خورشید آنرا در مرکب زده پس از دو سه‌ بار تمرین پای فرم اثبات درامد پدر فرامرز و پدر محمد که مرحوم شده بود زدم. خوب شد و مورد قبول متصدی صدور پذیرش قرار گرفت. آن سکه بعد‌ها پای فرم‌هاNast-Mo-Far-Gradی بسیاری از متقاضیان پذیرش زده شد و دوستان از اینکه پدر مادر‌هایشان از درد سر گرفتن نامه و تائید آن‌ آن هم در ترافیک سنگین شهر‌های ایران نجات یافته بودند خوشحال بودند. بودند کسانی‌ که درامد والدین را نمیتوانستند ثابت کنند و آن سکه نقش اساسی‌ برای گرفتن پذیرش و ورودشان به آمریکا را ایفا نمود. این هم از ابتکاری که خیلی‌ بدرد خورد. مدتی‌ طول کشید که کالج دیگر مهر جوهری قبول نمیکرد و فقط به مهر برجسته اعتماد میکرد. نمیدانم کدام شیر پاک خورده‌ای رفته بود و به آنها اطلاع داده بود شاید هم خود مسئولین اقدام به آن تصمیم گرفته بودند ولی‌ ما کار خود را کرده بودیم و آبمان از زیر پل گذشته بود

 در دوران فوق لیسانس کمک استاد بودم و حقوقی‌ از تدریس به شاگردان و کمک در حل مسائل آنها از دانشگاه  می‌گرفتم. از دست فوتبالیست‌های دانشگاه شکار بودم چون ورزشکار بودند و حوصله‌‌ درس خواندن نداشتند فقط میامدند سر جلسه من که جواب مساله‌ها رو کپی کنند. ولی‌ برای تیم‌ “هاریکین” بازی میکردند و با اینکه دو سه‌ سال اخیر را در مسابقات فوتبال کالج آمریکا گند زده بودند هرچه بود روی بورسیه دانشگاه بودند و ما احترامشان را داشتیم. من و همسرم نسترن، بعد از فارغ‌التحصیل شدن به کانادا مهاجرت کردیم و به پدر و مادر و خواهران پیوستیم برادرم نیز پس از اتمام تحصیلش به ما پیوست

تازه دهه هشتاد picnic-far-miamiمیلادی داشت شروع میشد و دور دور فارغ‌التحصیل‌های عصر کامپوتری جدید بود و روی کار آمدن سریع نسل جوانتر به درجات بالای اداری که از با سابقه‌ترین کارمندان هم جلو زدند. فرامرز در میامی همان الکترونیک را که با هم در ایران هم رشته بودیم و در تکنیکوم نفیسی دیپلم آنرا گرفته بودیم، درس خود را با وجود خصلت خوش گذرانی‌ به اتمام رسانید و در یک بیمارستان مسئول لوازم الکترونیکی‌ ماشین آلات پزشکی‌ شد. شهریار نیز پس از گرفتن لیسانس در مدیریت صنعتی‌، مقام خوبی‌ در بخش کنترل کیفیت به دست آورده بود. او داشت برای فوق لیسانس و به خرج خودش در اوقات آزاد پس از کار اقدام میکرد. در یکی‌ از دیدن‌هایم از شهریار در کالیفرنیا، دیدم دارد مساله‌های تحقیق در عملیات کتاب اندرسون سوینی ویلیامز را حل می‌کند. گفتم اگر زودتر گفته بودی من حل المسائل و رهنمای استاد این کتاب را برایت می‌آوردم چون چند بار آنرا تدریس کرده بودم. شهریار آهی کشید و گفت چرا زودتر نگفتی؟ گفتم از کجا میدونستم؟ ولی‌ با هم چند مساله‌ و پروژه از آن کتاب را که به خاطر داشتم حل کردیم به خصوص از روی شرح عملیات یک پالایشگاه نفت که استادش برای اتمام ترم داده بود. حدود پنجاه نامعادله استخراج کردیم. من با آن پروژه آشنا بودم

دهه هشتاد ضمنا دهه خطرناکی برای روند جدید جوانان تحصیل‌کرده‌ و پولدار به حساب می‌اید. نسل “یاپی ها” که میخواستند ثابت کنند که بر عکس “هیپی ها” در دهه شصت بیکاره و تنبل نیستند و همانطور که پارتی میگیرند به درس و مشقشان هم رسیده اند و در اجتماع مکان قابل احترامی را کسب کرده اند. نشانه ” یاپی ها” نیز بر عکس نشانه ساده علامت صلح هیپی ها، چندان ساده هم نبود. یک یاپی واقعی‌ ماشین ب ام و میبایستی زیر پایش باشد و رنگ صورتی و بنفش شد رنگ پیراهن و کراوات یاپی‌ها که به تساوی زن و مرد و گی‌ و غیر گی‌ و دیگر طریق‌ها احترام میگذارند. یک نسل شاد، و با سواد

یکی‌ دیگر از علامات یاپی‌ها نیز مصرف کوکائین میبود که از ماری جوانای هیپی‌ها به مراتب گران تر میبود و به خصوص بعد از به روی اکران آمدن فیلم صورت زخمی، یا همان اسکارفیس، آلپاچینو، که از تهیه و قاچاق کوکائین و مصرف بی‌ رویه آن‌ برای جمعیت آمریکا به نمایش در آمد و خانم میشل فایفر نیز انواع و اقسام بکار گیری و مصرف این ماده مخدر جدید را به عموم حسابی آموزش داد. اضطراب‌ها و تصمیمات فوری و اغلب اشتباه بعد از مصرف کوکائین تم اصلی‌ فیلم را تشکیل میداد

در آخرین سفری که از ونکوور، محل آن موقع اقامتم، به سن حوزه به دیدن شهریار رفتم تابستان ۱۹۸۸ بود که  هنگام رفتن به لوس آنجلس و هنگام باز گشت به سوی کانادا منزل او و همسر امریکأیش بودم. ب ام و ی نو و قشنگی‌ داشت و صبح هنگام عزیمت به سر کارش پیرا‌هن خوش دوختی به رنگ صورتی‌ به تن‌ داشت و کراوات بنفش رنگی‌ نیز روی آن پیرا‌هن به گردن داشت. خیلی‌ خوش تیپ شده بود. گفت که نصف روز سر کار میرود و زود بر میگردد که باهم باشیم. آنشب به یاد دوران نو جوانی‌ و تین ایجری گیتار زد و من هم با کیبورد کوچکی که داشت با او همراهی می‌کردم و به زور از پس دو سه‌ آهنگ که از سالها پیش به یاد داشتیم در آمدیم. شب خوبی‌ بود. بعد هم بدون خانمش و با ب ام و اش در سن حوزه به یک دیسکو تکت رفتیم . قبل از رسیدن به آنجا شهریار در ماشین کوکائین داشت و تعارف کرد. تعجب کردم و گفتم نمیدونستم کوک دوست داری گفت اره خیلی‌ بهم احساس خوبی‌ میده. گفتم چرا دوست داری این اضطراب و تپش قلب را چگونه تحمل میکنی‌، من که خوشم نمیاد. گفت بعد از مشروب اضطراب نمیده. خلاصه اینکه اضافه کرد با دوستانش سر کار پول جمع کرده اند شده پنج هزار دلار که مقدار متنابهی کوکائین میشد با آن مبلغ خریدار نمود که به نسبت ارزان تر از خرده خری میبود. سعی‌ کردم او را از این کار منصرف کنم گفت پول را داده و منتظر است. نگران شدم و به او یاد آوری کردم که مواظب باشد زیاده روی نکند و اگر میتواند سهمش را بفروشد به همان کارمندان مشتاق کوکائین. آنشب با چند زن جوان رقصیدیم

دو سه ماهی‌ از آن شب در سن حوزه گذشت تا اینکه شهریار به دفترم زنگ زد. او هیچوقت به من زنگ نمی‌زد آنهم هنگام اوقات دفتری. تعجب کردم و با اینکه خوشحال بودم از اینکه صدایش را می‌شنوم پرسیدم چیزی شده که تو این موقع به من زنگ میزنی‌؟ در صدایش کمی‌ اضطراب و تشویش را حس می‌کردم. با کمی‌ تأخیر گفت آره چیزی شده. من دارم سلامت قلبم را از دست می‌دهم. فریاد زدم چه می‌گویی شهریار؟ گفت اینطور حدس میزند. وی اضافه کرد که چند روز پیش در حین رانندگی‌ در اتوبان مجبور شد کنار بزند و از یک حمله قلبی خفیف گواه داد

 به روی صندلی‌‌ام نشستم و با وحشت به حرف‌هایش گوشCicillia's Wed فرا دادم. میگفت یقین دارد که آفتاب عمرش بر لب بام است. میگفت که قرض‌های کارت‌های اعتباری خود و همسرش را پرداخت کرده و قسط چند ماه آپارتمانش را نیز از پیش داده که خانمش در مضیقه نباشد به خصوص در دورانی که با مراسم سپری می‌کند. او گفت که میخواهد جسدش سوزانیده شود و قبر نمیخواست چون نمیخواست شرکت بیمه‌ عمر احتمالا دست به کالبد شکافی بزند و حقیقت بر ملأ شود که این مرگ تصادفی‌ نبوده و همسرش از دریافت خسارت محروم شود. من گوش‌هایم را باور نمیکردم. می‌گفتم شهریار چه میگویی؟ این حرف‌ها را نزن ولی‌ با همان شوخ طبعی‌ همیشگی‌اش گفت نه‌ فکر می‌کنم موضوع جدیه. گفتم چرا پیش متخصص قلب نمی‌روی؟ گفت رفتم و آنها نیز علائمی پیدا نکردند. با خوش حالی‌ گفتم پس این حرف‌ها چیست که میزنی‌؟ پاسخ داد که دلم این گواه را می‌دهد .  من باور نمیکردم

از آن طرف فرامرز نیز در میامی به همین عارضه دچار میشود و از ماری جوانای قدیم به این ماده خطرناک روی میاورد که البته میگفت اعتیاد ندارد. همسر انگلیسی او نیز از این کار او خوشش نمی‌آمد به خصوص بعد از به دنیا آمدن دخترشان. فرامرز البته در بیمارستان محل کارش از دوستی‌ با دکتر‌ها نیز استفاده میکرد و قرص‌های ضدّ درد و رخوت آور از آنها میگرفت و گاهی‌ با دکتر‌ها در قایقی که خریداری کرده بود از کوکائین استفاده میکردند. به قول خودش: “جمعه‌ها مال خودمه” این کار فرامرز باعث طلاقشان شد ولی‌ دخترش را یکشنبه‌‌ها به گردش میبرد تا اینکه یک روز یکشنبه‌ بعد از حمام به روی کاناپه اش می‌نشیند که آماده شود برای دخترش. او از روی آن کاناپه دیگر بلند نشد وصدای زنگ در را نشنید. پلیس در را باز کرد و فهمیدند. حال و احوال آن دخترک کوچک را پس از دریافتن خبر مرگ پدر نمی‌توانم مجسم سازم

در نو جوانی‌، با فرامرز به سینمای ارزان فردوسی می‌رفتیم و فیلمهایی مثل دوید کاپرفیلد، پولیانا و مری پاپینز را میدیدیم. تارزان را سینما مهتاب می‌گذاشت. با هم از کوچه‌های پر تراکم برلن و مهران ردّ میشدیم تا به خیابان فردوسی برسیم در حالیکه دست فروش‌ها در گوشت کالایشان را فریاد می‌زدند و تنه خوردن‌های خریداران و فروشندگان همه یک کاراکتر خاصی‌ به این گذرگاه کوتاه ولی‌ شلوغ میداد. با فرامرز آنچنان از لای جمعیت خود را رد میکردیم که پنداری ماری در میان بوته زار راه خود را پیدا می‌کندShahramkamali

هنوز به یاد دارم شبهائی که من و نسترن با فرامرز و همسرش کریستین با همراهی دیگر دوستان و هم کلاسی‌های کالج میامی یک گروه هفت هشت نفری میشدیم به خصوص با مسعود، هایده، زهره و فریده و برادران مهرزاد، مهرداد ما را به گروه بزرگی تبدیل میکرد که در کلوب‌های میامی بیچ به رقص و پایکوبی میپرداختیم گاهی‌ اوقات فرشید و دایان هم به ما میپیوستند یا شهین و جهان، خواهر و برادر. اغلب در کلوپ کستا ویز که عضویت افتخاری آن را داشتیم و گاه در دیسکو تیفینیز با مهرزاد و برادرم مسعود که بیشتر به آنجا می‌رفتند. چندین بار سر نسترن نزدیک بود با مردان مست و حسود در بیفتیم ولی‌ وقتی‌ کثرت ما را می‌دیدند عقب نشینی میکردند. هرکجا که بودیم افرادی بودند که پس از گذر از کنارش دوباره سر بر میگردنیدند و بار دیگر او را مینگریستند. به قول آمریکائی‌ها او یک سر بر گردان بود. امیدوارم این را حمل بر خود ستائی نکنید چون بعد از گذشت نزدیک به چهار دهه به خود این اجازه را می‌دهم صرفاً چون بود

یک شب کنسرت بیتل مانیا را در خود صحن دانشگاه برگزار کردند که ادای بیتل‌های اصل را در میاوردند و خیلی‌ موفق و مشهور شده بودند که آن‌شب هم خیلی‌ رقصیدیم. شبی‌ را هم در کی وست تصادفی‌ سر از یک گی بار درآوردیم. چه حالی‌ از گی‌ها گرفتیم ؛ از اولین گی‌ بار هایی بود که در آمریکا باز شده بود.  آنها ما دختر پسر های خوشگل و خوش تیپ ایرونی‌ رو با حسرت مینگریستند.  دم دمه های صبح هم همگی‌ از گرسنگی به آیهاپ میرفتیم برای پنکیک و صبحانه. فرامرز همیشه به خانم خدمتکار میگفت که برایش کتچاپ بیاورد و دوست داشت از کلمه فچ استفاده کند و از آن لحظات لذت می‌برد و قاه قاه می‌خندید. با دوستان دیگر نیز برنامه میگذاشتیم، با الی‌ و آمنه همراه شوهر‌های مؤدب امریکائی‌شان در کلوپ لایم لایت قرار میگذاشتیم و شهره و مهری و حسین و کارولین یا فرشید و دایان را در دیسکو بیگ ددیز و تیفینیزملاقات میکردیم. هیچکدام سنمان از بیست و پنج سال فراتر نمی‌رفت. مهرزاد نیز با دوست دخترش دبی میامد و همیشه یک سوت ورزشی با خود میاورد چون رسم شده بود که در صحن رقص از این سوت‌ها به صدا در آورند که به راستی‌ کرّ کننده بود. خلاصه اینکه اوقاتی که در جنوب فلوریدا به سر کردیم خاطره انگیز بودند. البته از دروس غافل نبودیم و فارغ التحصیل هم شدیم

یک روز هم در راه دیزنی ورلد در یک کافه رستوران سرراه پیاده شدیم و به داخل رفته دست و رویی بشوییم و Moh-Nast-Miamiغذائی سفارش بدهیم. پیرمردی در جمع همقطارانش با دیدن ما من را با انگشت اشاره اش نشان داد و با غیظ گفت ببینید این بچه سرخ پوست چه تیکه‌ای رو بلند کرده. در آن هنگام فرامرز بر گشت به آن پیر مرد جواب داد، سرخپوست باباته گفتم فرامرز ولش کن گفت مگه دروغ گفتم؟ و زد زیر خنده معروفش

من و شهریار و فرامرز هر سه‌ یک وجه مشترک داشتیم و آن علاقه به موزیک بود. چه ایرانی و چه فرنگی‌ و راک. با هم به چند کنسرت در آمریکا رفتیم. اوائل دیدارم در واشنگتن، محل اقامت موقتی شهریار، به کنسرت گروه بی‌ تی‌ اکسپرس رفتیم که یک گروه معروف سیاه پوست بودند. با دوستان در میامی به کنسرت‌های متعددی میرفتیم. کنسرت گروه ساز بادی شیکاگو در محیط باز استادیوم اورنج بول خیلی‌ خوب بود همینطور کنسرت گروه کیس که آن زمان خیلی‌ جوانتر بودند. بیاد دارم به محض دادن بلیت و داخل شدن به استادیوم سرپوشیده به اتفاق فرامرز و کریستین و همسرم، یک بچه امریکائی به دنبال ما به راه افتاد و مثل کسی‌ که هیپنوتیزم شده فقط نسترن را میدید و قربان صدقه چشم‌های زیبایش میرفت تا اینکه بالاخره بهش گفتم ولی‌ مثل اینکه چشم‌های خودت کور هستند و من را با این خانم نمیبینی! کنسرت گروه معروف جت روتال نیز خیلی‌ عظیم بود. دو جازیست هماهنگ و فلوت معروفشان

سال ۱۹۸۰ بود و یک سال از انقلاب اسلامی در ایران می‌گذاشت. روزی دو مرد امریکایی آمدند به ناهار خوری دانشگاه و به بهانه‌ای سر میز بلند ما دانشجویان ایرانی نشستند و سر گفتگو را باز کردند. آنها می‌گفتند که آمده‌اند که از ما دعوت کنند که به یک میهمانی خصوصی در منزل یکی‌ از در آنها میامی بیچ برویم. آنها ادامه دادند که این دعوت به یک بازی جدید خانگی به نام هرم است و میخواستند ما به چشم خود ببینیم و دیدار اول بدون هیچ قید و شرط می‌باشد. شاید به خیال اینکه عده‌ای از دانشجویان خارجی‌ را گول بزنند. به حرف‌هایشان گوش دادم و دعوت بی‌ قید و شرط اولین دیدار را در یکی‌ از منازل زیبای میامی بیچ پذیرفتم که به اتفاق دوستان همیشگی‌ به آنجا رفتیم. متوجه شدم که از شرکت کنندگان در بازی هرم نفری هزار دلار میخواهند که نامشان روی چارت هرم برود. هر کسی‌ میبایستی لااقل دو نفر دیگر را نیز به بازی دعوت کند. یکی‌ پول اولیّه خودش را می‌دهد، دیگری پولش را به نفری که به راس هرم می‌رسید می‌پرداخت. با کمی‌ مطالعه متوجه شدم راز موفقیت در این بازی زود وارد شدن است تا وقتی‌ که هنوز جا برای تازه واردین بود و دیگران مایل به fiu-grad-2شرکت می‌بودند. با بر و بچه‌ها کمی‌ تبادل نظر کردیم و هزار دلار‌های شهریه ترم بعدی را ریسک کردیم و وارد بازی هرم شدیم. هر شب بازی منزل یکی‌ از بازی کنان بود. یک شب در منزل شخصی‌ که خانه قایقی داشت رفتیم. به قدری شرکت کرده بودند که خانه طرف نزدیک بود غرق شود. خواهش کردند به روی ساحل رفته آنجا تقسیم پول‌ها را بکنیم. خیلی‌ خندیدیم. درد سرتان ندهم با شراکت میان خودمان من و نسترن بیست هزار دلار، هایده و فریده همینقدر، زهره، فرامرز و محمد نیز همین مقدار و دیگر بر و بچه‌های ایرانی. خلاصه باورمان نشد که مجموعا حدود صد هزار دلار از آنها گرفتیم ! میخواستند سر ما را کلاه بگذارند مثلا. آن شهریه دو سال و مخارج زندگی‌ همه را تامین کرد. این هم از این بازی که بعد‌ها توسط دولت غیر قانونی اعلام شد

این مبلغ به صورت نقد را هیچکداممان ندیده بودیم و از آن موقع بهتر نمی‌شد چون کارتر به خاطر تلافی گروگان‌های تهران دستور داده بود که حساب‌های بانکی‌ دانشجویان ایرانی منجمد شود و هیچ گونه برداشت یا سپرده امکان نداشت. این را نیز توسط یاد داشتی از بانک تحت عنوان “فرمان پرزیدنت” برای هر کدام از ما فرستادند. سال آخر فوق بودم و با درس‌های سختی سر و کار داشتم. من و فرامرز و دیگر دانشجویان از این فرصت کم یاب استفاده کردیم و ورقه یادداشت بانک را به دانشگاه نشان دادیم. آن سال به این بهانه که پزیدنت حساب‌های ما را منجمد کرده شهریه را پرداخت نکردیم تا اخر سال که فقط برای دروسی که نمره خوبی‌ گرفته بودیم پرداخت کردیم و دیگر دروس در کارنامه درج نشدند. این هم یک امتیاز گروگان گیری! هنگامی که یاد داشت بانک را به دکتر جو مودر، رئیس بخش، نشان دادم ضمن ابراز تأسف از اینکه پول در حسابمان را نمیتوانیم دست بزنیم از دیدن یک هم چین یادداشتی تحت عنوان “فرمان پرزیدنت” به شدت به وجد آمده بود. از قرار این تیتر بزرگترین و قوی‌ترین فرمان در آمریکا به حساب می‌اید و به “پی‌ او” معروف است. پرزیدنشال اوردر

حال که حساب بانکی نداشتیم بفکر افتادم که پول‌های نقد را در جعبه ایمنی که در گاو صندوق بانک اجاره کرده بودم بگذاریم. در آن جعبه سکه‌هایی را که در عروسی‌مان کادو گرفته بودیم به همراه زیورآلاتی که همسرم دریافت نموده بود گذارده بودیم. به دوستان نیز پیشنهاد کردیم که همین کار را بکنند و نگران پنهان کردن و سرقت آن وجوه نقد نباشند.moh-nast-beach همه به بانکی رفتیم که حساب‌هایمان را تا اطلاع بعدی‌ رئیس جمهور بسته نگاه داشته بود که صندوق بگیرند. مدیر شعبه به محض دیدن ما خود را آماده کرد که جواب منفی‌ خود را که در طی‌ روزهای اخیر از اوشنیده می‌شده به ما دانشجویان ‌ایرانی ارائه دهد “خیر متأسفانه هنوز دستور ترخیص حساب‌های شما از پرزیدنت نرسیده” ولی‌ اینبار با سٔوال متفاوتی روبرو میشد “ممکن است برای ما چند کشو در گاو صندوق بگیرید؟ ” او با تعجب پاسخ می‌دهد “بله بله، البته با من بیأیید” متصدی گاو صندوق هاج و واج مانده بود که یک مشت جوان با دم پائی‌ و تی‌ شرت این همه پول را از کجا آورده اند. ولی‌ حق نداشت بپرسد. کنجکاوی امانش نداد وفقط پرسید با این پول‌ها چه میخواهید بکنید؟ دوباره فرامرز حاضر جوابی کرد و گفت من میخوام ده هزار تا استیکر گلگیر ماشین سفارش بدم که روش نوشته باشه: من را ببوس من یک ایرانی هستم. و متعاقب آن‌ قاه قاه خنده را سر داد

 یادم است روزی که برای دفاع از تزم میرفتم هنوز مقداری محاسبات آماری تمام نشده بود. فرامرز موقعیت را دریافت و گفت که من را به دانشگاه می‌رساند تا من بتوانم در راه به محاسبات با یک ماشین حساب پرگرامی ادامه دهم. او سر جلسه نیز آمد و شاهد دفاعیه من بود. یکی‌ از استادان ممتحن، دکتر اد بیکر، مرتب صحبت داغ گروگان‌های امریکائی در ایران را پیش می‌کشید ابتدا مودبانه به او گفتم میبخشید ولی‌ هنگامی که آن واقعه اتفاق افتاد من در ایران نبودم.  حضار خندیدند. او حتی گستاخی را به حدی رسانید که به جای اینکه در مورد موضوع اصلی‌ تز‌ صحبت کند از من خواست یک درخت تصمیم به روی تخته رسم کنم و شانس گروگان‌ها را بMS_Degreeه روی شاخه‌های احتمالات آن درج نمایم و از بهترین سناریو که آزادی بلا شرط آنان میباشد تا بدترین سناریو که مرگ آنان میشد را با احتمالاتی‌ که حدس میزنم به روی شاخه‌های درخت تصمیم قرار دهم

 خوشبختانه دکتر مودر دخالت کرد و به او تذکر داد که “آقای شجاع نیا اینجا هستند که در مورد یک  مدل ریاضی رگراسیون برای پیشبینی‌ فروش کالا‌های یک سوپرمارکت زنجیره‌ای صحبت کنند لطفا سوالات خود را محدود به موضوع اصلی‌ کنید. ” خیالم راحت شد و ادامه دادم. خوشبختانه قبول شد. فرامرز خیلی‌ برایم خوشحال بود و مدام عبارت معروفش را در راه برگشتن به منزل میگفت.. دمت گرم.. خیلی‌ حال کردم

روزی یک عکاس مدل‌ها ما را در یک مال فروشگاه دید و به اصرار که از نسترن عکس بگیرد برای پوستر و تبلیغ جهت هنر پیشگی ir7-copyو مدلینگ. ابتدا رد کرد او را ولی‌ اصرار بیش از اندازه آن مرد عکاس ما را به موافقت آورد. روزی را قرار گذشتیم و او چندین حلقه فیلم از نسترن عکس گرفت و چند صد کپی به اصطلاح پورت فلیو تهیه کرد و مجانا به نسترن اهدا نمود فقط خواهش کرد که اگر یک کمپانی از نسترن خواست فیلم یا عکس بگیرد او به عنوان آژانس نسترن را ارائه دهد و پانزده درصد کمیسیون بگیرد. آن عکس‌ها سالیان سال است که در کشوی میز تحریر ما خاک میخورد و حتی تا سالیان سال به کسی‌ نشان نمیداد

شهریار شب کریسمس از میهمانی منزل دائی اش به خانه اش در حومه سن حوزه بازگشت و در آشپزخانه در حالیکه درب یخچال را باز میکرده به زمین میافتد و کف در دهان سکته می‌کند.  یادم است که اولین تعطیلات کریسمس را به واشنگتن نزد شهریار رفتم که تازه سه‌ ماه بود از ایران آمده بود و در کلاس زبان اسم نوشته بود. من هردو دوستم را در سنین جوانی‌، یکی‌ را در دهه سی‌ و دیگری را در دهه چهل سالی‌ زندگی‌شان از دست دادم و در گیر این معما. نمیدانم تا چه حد در مرگ و زندگی‌ شهریار و فرامرز دخالت داشته ام. هنوز که هنوزه با خود فکر می‌کنم که آیا اگر شهریار را به فلوریدا و نزد خود آورده بودم سرنوشتش چه میشد؟ ولی‌ میبینم که آنکه را که به نزد خود از کالیفرنیا آوردم نیز در فلوریدا از بین ما رفت. اگر قضیه بر عکس میبود چه میشد؟ فقط میدانم که من ناخواسته عاملی کلیدی در سرنوشت هر دو دوست بچگیم بوده‌ام و این مرا عذاب می‌دهد. جسد شهریار طبق خواسته اش سوزانیده شّد و خاکستر‌هایش توسط همسر بی‌ اندازه متاثرش در اقیانوس کبیر ریخته شّد. به قول همسرش هروقت به دریا می‌نگرم میخواهم شهریار را به خاطر بیاورم. فرامرز نیز در آرامگاهی‌ در لس انجلس و نزدیک آرامگه مادرش به خاک سپرده شد

هنگام نوشتن نامه تسلیتی که برای پدر و مادر شهریار در ایران فرستادم گریه مهلتم نمیداد وSeagul-NY کلمات در اشک‌هایم غرق شده بودند ولی‌ قدرت نوشتن پاک‌نویس رادر خود نیافتم و همانطور پست کردم. پدر شهریار که از دوستان قدیم خانواده‌ میشد جوابی بسیار تاثر گذارنده نوشت و ابراز داشت که آن کلمات حل شده در اشک‌های محسن برایم از ارزش و اهمیت بالأیی بر خوردارند. پدر و مادر فرامرز فوت شده بودند و فقط تلفنی با برادر و خواهر او تماس گرفتم. این هم از داستان دوستان کودکی و جوانی‌ من که فدای جامعه مدرن آمریکا شدند

 

ماجرا‌ها از ایران

ماجرا‌ها از ایران

Zan-Dehati-noon۱۹۷۷ – ۷۹

نویسنده: رابرت پیرس

Adventures From Iran    1977 – 79    by Robert Pearce

ترجمه: محسن شجاع نیا

مقدمه مترجم: این نوشته هیچوقت چاپ نشده و در دسترس عموم قرار نگرفته. قضیه از این قرار بود که دختر نویسنده، خانم ماریون پیرس از شاگردان من در سال‌های ۲۰۰۲ ، ۲۰۰۳ در کالج فیر ویو بودند. روز اول کلاس و هنگام معرفی‌ وی که از لهجه ی من یا از اسم من حدس زده بود من زاده و بزرگ شده ایرانم پس از معرفی‌ خود به من و دیگر هم کلاسی‌هایش اضافه نمود که دو سال از دوران تین اجری خود را با خانواده اش  در ایران گذرانده و به خصوص نام شهر اقامت خود .. بندر پهلوی .. را خوب تلفظ کرد.  این شهر از انقلاب اسلامی به نام اولیه خود یعنی بندر انزلی برگشت.

 بعد از اتمام جلسه ماریون به طرف میز من آمد و اضافه کرد که پدرش تکنسین برق بوده و توسط یک آژانس کار یابی‌ شغل مناسبی به وی در کارخانه فیبر و کاغذ سازی “چوکا” پیشنهاد شد که او پذیرفت و با خانواده اش به ایران رفت. عکس هایی که توسط وی و پدر و مادرش از ایران گرفته اند با اینکه چندتائی بیش نیستند ولی‌ آنها را برای من آورد همینطور خاطرات پدرش را از دوران اقامت و کار در اردوی کارمندان کارخانه چوکا در بندر پهلوی آنروز و بندر انزلی امروز.

او که چند درسش را با من گذرانده بود همیشه از روش تدریس و اداره کلاس‌هایم خوشنود می‌بود و تا پاسی از وقت کلاس گذشته نیز آنجا می‌ماند و از من سؤالاتی در مورد ایران و انقلاب میکرد.  میگفت والدینش به او سفارش کرده بودند که در ایران دل به پسری نبندد و با یک فرد مسلمان ازدواج نکند.

البته میبایستی اذعان داشت که آقای رابرت پیرس در میان روستأیان محل و کارگران ساده محلی بودند. همانطور که با ماریون، دختر ایشان یک روز بعد از کلاس صحبت می‌کردم، خانواده پیرس هیچوقت فرصت زندگی‌ و کار در تهران یا یک شهر بزرگ ایران را نداشته اند. ماریون پاسخ داد: ممنونم که معلم من شدی.. نظر من نسبت به ایرانیان از این رو به آن‌ روشد. !!  میبایستی گفته میشد.

سالها بعد از او شنیدم که پدرش از سکته‌ای نیمی از کنترل بدن خود را از دست داده و عنقریب از دنیا میرود. به او ارادت خود را از طریق دخترش رسانیدم.. خود ماریون هم در اثر جدائی و طلاق از همسر و پدر فرزندانش در وضع روحی‌ خوبی به سر نمی‌برد. او که در حومه ادمونتون و در مزرعه متعلق به پدرش زندگی‌ می‌کند روز‌ها را به مراقبت از پدر می‌گذراند و تنها کسی‌ از شاگردان آن دوره‌ام بود که نتوانست به شغلی‌ که مربوط به رشته اش میشد، اداره کلینیک حیوانات، بپردازد و یک زندگی‌ راحتی‌ برای خود و فرزندانش تشکیل دهد. من دیگر ماریون را ندیدم.. به یاد میاورم که روز فارغ التحصیلی برای من هدیه‌ای آورد و سخت من را در آغوش گرفت و گریست.

تمامی تصویر‌های دیده شده در این نوشتجات از عکس برداری‌های شخص نویسنده، آقای رابرت پیرس است که توسط دخترشان ماریون به من داده شدند. با تشکر از هر دو پدر و دختر.

ماجرا‌ها از ایران

من یک الکتریسین خوشحال در کارخانه الپالپ بودم ولی‌ با این حال هر چند گاهی‌ نگاهی‌ به صفحه استخدامات روزنامه میانداختم تا اینکه روزی چشمم به آگاهی‌ استخدام توسط شرکت مهندسی‌  گاردینر ونکوور افتاد که برای شروع و آموزش کارکنان یک کارخانه کاغذ سازی در ایران به چند مهندس و تکنسین نیازمند هستند. کنجکاوی من تحریک شد و من به آگاهی‌ جواب دادم. درد سرتان ندهم شوخی‌ شوخی‌ و بعد از دو مصاحبه، یکی‌ در ونکوور و یکی‌ در نانایمو، قضیه جدی شد و یک پیشنهاد خوب به من در شرکت فیبر و کاغذ چوکا داده شد. پس از مشاورت با همسرم، که بسیار به این تنوع فرهنگی‌ و جغرافیأی مایل بود من جواب مثبت داده بار و بندیل را به قصد سفر به  ایران بستیم.

قبل از عزیمت کمپانی از من خواست اگر یک تکنسین مانند خودم می‌شناسم او را معرفی‌ نمایم که به اتفاق هم به ایران برویم چون ترجیح میدادند من را با کسی‌ که می‌شناسم بفرستند که با هم سابقه کار داشته و از همکاری با یکدیگر راضی‌ بوده ایم.. این هم فکر خوبیست .. وقتی‌ به من گفتند من فورا به یاد همکار قدیمم در مکنزی ، جک برنداج افتادم. از همکاری با جک همیشه خوشنود بودم. ولی‌ من چهار سال میشد که جک را ندیده بودم و مدتی‌ طول کشید که سراغ وی را بگیرم. جک اکنون در کاسلو شرکت الکتریکی خودش را داشت و کنتراکت‌های مستقل میگرفت. او ابتدا موافق نبود ولی‌ بعد از مدتی‌ که رویش خوابید قبول کرد که به من در ایران ملحق شود.

کارگران آمدند و وسائل را بستند و چمدان‌ها هر نفر دو عدد قابل حمل با هواپیما بود بقیه را فریت کردند به ایران. دوستان من و همسر و دو فرزندم را به فرودگاه ونکوور رسانیدند و برایمان آرزوی هجده ماه پر هیجان توام با خاطرات خوب نمودند و از هم خدا حافظی کردیم. اواخر ماه مه‌ ۱۹۷۷ بود که به قصد لندن کانادا را ترک کردیم که پس از چند روز توقف و دیدن از آن پایتخت اروپایی به سفرمان به قصد تهران ادامهٔ دهیم.

اقامت دو روزه در لندن

سفر با یک جت بوئینگ ۷۴۷ هوا پیمایی ایر کانادا بود که ساعت چهار بعد از ظهر از ونکوور به قصد کلگری پرواز نمود که مسافران عازم لندن را بر دارد و آنگاه به طرف لندن پرواز کرد. آن پرواز از دو لحاظ در خاطرم نقش بسته اول آنکه به محض صعود محیط بین المللی اعلام شد و نوشیدنی‌های الکلی به قیمت یک دلار عرضه شد که نمی‌شد از آن گذشت، دوم آنکه آن پرواز از روی قطب شمال عبور کرد که من توانستم خورشید نیمه شب را به چشمان خود ببینم که بسیار تحت تأثیر عظمت و شکوه آن قرار گرفتم. هواپیمای حامل من و همسرم آرلین و فرزندانم ساعت هفت صبح وقت لندن در فرودگاه هیثرو فرود آمد.

هنگامی که به داخل فرودگاه آمدیم ما را به سه‌ گیشه اداره مهاجرت راهنمایی کردند که هر یک مسئول کشور‌های به خصوصی بود. من فکر کردم در صف کشور‌های مشترک المنافع با پاسپورت کانادا زود از شر تشریفات خلاص می‌شویم ولی‌ چشمت روز بد نبینه هر چی‌ پاکستانی و هندی و چینی‌ هنگ هنگی بود همه به طرف همان گیشه هجوم بردند و ما را پشت سر گذاشتند. توی صف پسر یازده ساله ام رانی‌ با تمام مدال‌های فوتبال و بیس بال به روی سینه اش هوس کرد از خستگی‌ نشستن طولانی‌ در هواپیما در آید و به ناگهان شروع به دویدن در محوطه ترمینال کرد که با سر رفت توی شکم یکی‌ از کمیسیونر‌های شق و رق یونیفرم پوش. آن مرد مسن یونیفورم پوش رانی‌ را از دو شانه‌ گرفت و بانگ بر زد: آهای بچه کجا میری؟ اینجا تپه زار‌های کانادا نیست.. اینجا کشور آدم‌های متمدنه !! نفهمیدم منظورش چی‌ بود.. شوخی‌ بود یا جدی داشت کانادا را سرزمین آدم‌های بی‌ تمدن می‌نامید. من خندیدم و رانی را از او تحویل گرفتم.

ما دو روز در لندن داشتیم که بگذرانیم و میبایستی حدا اکثر استفاده را از آن مدت زمان کم و آن شهر بزرگ و پر از محل‌های دیدنی‌ بگیریم. یک هتل گرفتیم و همسرم زود به رخت خواب رفت ولی‌ گفتم هنوز زوده بیا برویم گردش.. خلاصه به زور او را از رخت خواب بیرون کشیدم و چهار نفری در خیابان آکسفورد قدم زدیم. در این هنگام همگی‌ با هم احساس گرسنگی کردیم که معمولاً کم اتفاق میفتد. چشممان به یک تابلوی رستوران خورد که نوشته بود “گوشت گاو بریانی با پودینگ یورک شایر در طبقه بالا” جملگی به طبقه بالا رفتیم که شکمی از عزا در بیاوریم که سر گارسون آب پاکی را ریخت روی دستمان که ساعت ۴ بعد از ظهره و ما در این موقع از روز فقط چای بعد از ظهر با شیرینی‌ سرو می‌کنیم. من رو میگی‌ کلی‌ کفری شدم.. اینها را بگو که از عهده چهار توریست کانادایی با جیب پر از دلار آمریکائی بر نمیایند.. ولی‌ بعد فکر کردم این انگلیسیها همیشه تابع قوانین و مقررات خود هستند و حتی آنها را با دلار هم عوض نمیکنند.. خلاصه آنکه سر از همبرگر فروشی ویمپیز در آوردیم که همبرگر مزخرفی به ما خورانید ولی‌ پسرم نظرش با ما فرق میکرد.. او بسیار از آن لذت برده بود.

غروب شد و همسرم دوباره‌ خیال به بستر رفتن داشت ولی‌ من هنوز با هیجان وصف ناپذیری میخواستم از شهر معروف لندن دیدن کنم.. دوباره‌ به زور او راز تخت خواب بیرون کشیدم. بچه‌ها را جلوی تلویزیون گذاشتیم و رخت خواب آنها را برایشان فراهم کردیم که هروقت خسته شدند بخوابند و راهی‌ خیابان‌ها شدیم.. من میخواستم به یک بار واقعی‌ انگلیسی بروم .. یک پاب انگلیسی.. یک تاکسی گرفتیم و به او گفتم مرا به یک پاب خوب انگلیسی ببرد.. رانندهٔ با خونسردی و با آن لهجه کاکنی گفت، خوب همه بار‌ها در این شهر انگلیسی هستند. من خندیدم و گفتم راست می‌گویی خودت ما را به یک جای با استیل ببر.. او ما را چند خیابان آنطرفتر جلوی بار موزه پیاده کرد.. و الحق هم جای خوبی بود.. سالن تمیز با چوب کاری‌های ماهون و فلزکاری‌های برنجی براق و زیبا که بسیار دل‌انگیز بود. من و همسرم تا دیروقت که آنجا را می‌بستند نشستیم و آبجوی معروف انگلیسی نوشیدیم.. یک پیرمردی با سگش نیز وارد شد و میزی گرفت و روی صندلی‌ نشست، سگش هم پرید روی صندلی‌ دیگر خود را جمع و جور کرد.. پیرمرد یک لیوان آبجو سفارش داد و تنها آنرا جرعه جرعه  سر میکشید در حالی‌ که سگش همچنان ساکت چشم‌هایش را بسته بود. خیلی‌ تعجب کردم که چطور در انگلیس سگ‌ها را به داخل سالن راه می‌دهند. آن خاطره‌ای را در ذهن من زنده ساخت که بر می‌گشت به دٔه سال پیش از آن‌، هنگامی که در مکنزی بودم و سگی‌ به اسم چیف داشتم.. شبی‌ در سرمای منهای ۴۰ درجه با دوستان در تنها بار آن شهرستان کوچک به میگزاری مشغول بودم و سگم بیرون بود.. دوستان گفتند هوا خیلی‌ سرد است چرا چیف را نمیاوری داخل؟ من هم سگ را به داخل بار آوردم که زیر صندلی‌ من چمباتمه زد که ناگهان متصدی بار او را دید و شدیدا مخالفت کرد و ما مجبور به ترک محل شدیم.. شاید آن کمیسیونر یونیفرم پوش در فرود گاه راست میگفت که این شهر مردمان متمدن است.

روز بعد سعی‌ کردیم تا آنجا که میتوانیم دیدنی‌‌های لندن را ببینیم چون چنین فرصتی شاید دیگر پیش نیاید. اولین محل دیدنی‌ در برنامه کلیسای معروف وستمینیستر آبی بود. به آنجا رسیدیم. از بیرون چندان تعریفی نداشت ولی‌ هنگامی که قدم به داخل آبی گذاشتم دنیایی از عجایب و شاهکار‌های ارشیتکتی و نقاشی دیدم.. آن ساختمان ۶۰۰ ساله در نوع خود منحصر به فرد می‌بود. آنروز راهنمای تور را یکی‌ از اهالی کلیسا به عهده گرفته بود و این قرار بود برای ما بازدید کنندگان یک افتخاری باشد که میزبان ما یکی‌ از طلبه‌های کلیسا می‌بود. او نیز سنگ تمام گذاشت و با هیجان فراوان و دانش لازم گوشه و کنار آن امارت تاریخی‌ و مقدس انگلستان را به ما نشان میداد و توضیحات کافی‌ ارائه میدشت. او آن کلیسا را مانند کف دستش میشناخت و نکیه‌های ظریفی‌ را خاطر نشان میساخت که از عهده یک رهنمای عادی تور بر نمی‌آمد.

آن شخص مؤمن ضمنا از شوخ طبعی خاصی‌ برخوردار می‌بود و داستانی‌ تعریف کرد از یک نویسنده مشهور پنج قرن پیش که در تختخواب مرگ به سر می‌برد تا اینکه یک روحانی کلیسای آبی به دیدنش رفت و به او پیشنهاد دفن در محوطه آبی را داد که البته با مبلغ قابل توجهی‌ اهدأی به کلیسا توام می‌بود.. نویسنده شوخ طبع پاسخ داد که متحمل ضرر‌های بسیار شده ثروت چندانی ندارد و مبلغی به غایت کمتر به آن روحانی داد و ابراز داشته که به کلیسا اهدا نماید و چون آن مبلغ کم است او از زمین کمی‌ برای مقبره خود برخوردار شود به این دلیل او خواست که ایستاده در محوطه آبی دفن گردد. مدت ۴۰۰ سال این داستان به گونه‌ا‌ی با شک و تردید همراه بود و بسیاری آنرا قبول نداشتند تا اینکه گوری در کنار او کندند و کاملا بر آن داستان صحّه نهادند.. بلی آن نویسنده ورشکسته را ایستاده به خاک سپرده بودند.

اشخاص تاریخی‌ و معروف بسیاری در آبی دفن شده‌اند، از ادوارد اول گرفته تا الیزابت اول. دخمه‌ها و سرداب‌های زیرزمینی  کلیسا حاوی وسائل و لوازم پادشاهان و ملکه‌ها بود از جمله شمشیر و زین اسب هنری پنجم. ماسک‌های مرگ برآیم به خصوص جالب بودند که در معرض نمایش قرار داشتند. این بنای عظیم در سال ۸۰۱ شروع و در ۱۰۶۶ به اتمام رسید، به عبارت دیگر ۲۵۰ سال ساختمان آن به طول انجامید. (مترجم اضافه می‌کند که بنا‌های عظیم تاریخی‌ با یک یا چند سالن شروع می‌شدند و مورد استفاده قرار می‌گرفتند و با آمدن پادشاه یا ملکه جدیدی آنها نیز به سهم خود به آن بنا میافزودند. گاه میشد که ساختمانی تا سالیان بلکه ده‌ها سال انجام نمی‌گرفت خلاصه آن بدین معنی نیست که تمامی آن ۲۵۰سال‌ بدون وقفه کار شده.)

با اینکه من و همسرم به تاریخ علاقه داشتیم ولی‌ این در مورد بچه‌ها صدق نمیکرد. میخواستیم که به موزه بریتانیا برویم ولی‌ نمیدانستیم چگونه آن دو را راضی‌ کنیم. ناگهان معجزه شد و من راه حلی‌ یافتم. می‌دانستم که آنها از افسانه هایی که خوانده اند و از فیلم‌های تلویزیونی و سینماأی که دیده بودند به “مومیأی”‌ها علاقه مند هستند و من ناگهان گفتم: کی‌ میخواد مومیأی ببینه؟ که هردو با اشتیاق جواب دادند: ما. و جملگی رهسپار موزه بریتانیا شدیم.

موزه بریتابیا از ساختمان‌های عظیم تشکیل شده که یک بلوک شهر را به خود اختصاص داده. یک بازدید کننده به راحتی‌ میتواند یک هفته آنجا گم شود و هنوز از وقت کم بیاورد. ورود برای عموم رایگان است. بچه‌ها طاقت صبر کردن نداشتند و زود قسمت مامی‌ها یا همان مردگان باستانی مومیأیی شده را یافتند و از آن سالن طلسم شده دیدن کردیم. با اینکه آن موزه از قسمت‌های متعدد و غرفه‌های بسیار تشکیل گردیده و برای بازدید کننده آسان نیست که به همه قسمت‌ها برسد ولی‌ قدر آن میدانم که این برای خودش یک دنیای کوچک است. ساخته‌ها و پرداخته‌های تمامی مردمان در تمامی دوران تاریخ در آن محل اعجاب آور جمع شده دیگر مجبور نیستی‌ دنیا را سفر کنی‌ !!ه

با اینکه می‌دانستیم بخش کوچکی از موزه بریتانیا را دیده بودیم و با علم به اینکه وقت کافی‌ نداریم وبه خصوص که من هم فقط یک سیگار در قوطی برایم مانده بود، عزم را جزم کردیم که باز گردیم. از موزه بیرون آمده سری به فروشگاه معروف هردودز زدیم و از کاخ بوکینهام دیداری تند و سریع انجام دادیم. آنگاه از محله پولدار‌های لندن دیدنی‌ کردیم که همه خانه‌ها یک نیمچه قصر به شمار می‌رفتند و اتومبیل‌ها فقط رولز رویس بودند. پسرم که عاشق دل خسته اتومبیل‌های گران قیمت است بقدری محو تماشای آن‌ها شد که بدون اینکه متوجه شود یکراست رفت توی یک صندوق پست سلطنتی که تاریخش بر می‌گشت به دوران ویکتوریایی. این صندوق‌ها شش فوت ارتفاع دارند و از آهن و چدن نقش و نگار شده ساخته شده اند خلاصه درد سرتان ندهم پیشانی رانی‌ بر اثر برخورد با آن توده آهنی قاچ عمیقی برداشت و خون فوران کرد. مارو میگی‌ کلی‌ دست پاچه شدیم و همسرم زود یک تاکسی صدا کرد که به نزدیکترین داروخانه ما را برساند که باند و داروی ضدّ عفونی‌ بگیریم.. یک تاکسی ایستاد و ما را به نزدیکترین “شیمیدان” رسانید که مقداری “پلاستر” بگیریم.. آنجا بود که متوجه شدم با اینکه ما همه انگلیسی صحبت می‌کنیم ولی‌ استفاده از لغات بستگی به مردم آن محل دارد. آن دارو ساز یا شیمیدان به داد رانی‌ رسید و زخمش را بست.روز شلوغی را گذرانده بودیم و وقتی‌ رانی‌ را پانسمان کردند به هتل برگشتیم که بخوابیم و فردایش چمدان‌ها را دوباره‌ ببندیم و عازم فرودگاه به مقصد ایران بشویم.

ورود به ایران

پرواز حوالی ظهر با هوپیمأی بریتانیا انجام گرفت که تقریبا هشت ساعت به طول انجامید و ما نیمه شب به وقت محلی به تهران رسیدیم. با اینکه نیمه شب بود ولی‌ هوا همچنان گرم بود و بوی مخصوصی داشت. بوی عجیبی‌ مانند روغن سوخته و زباله. دوستی‌ میگفت تمامی شهر‌های آسیا همین بو را می‌دهند. در سالن فرودگاه تهران شخصی‌ را دیدیم که پلاکارد نام من را در هوا تکان میداد. خود را به او معرفی‌ کردم و جملگی بدنبال او روان گشتیم.

آن شخص که فرستاده شرکت چوکا بود ما را به هتل رویال برد که هتل نسبتا مجللی بود. آن هتل محل اقامت موقتی خلبان‌ها و میهمان داران نیز بود. پسرکی دم در چمدانها را به داخل برد و از من انعام خواست. من آنچه پول خرد ایرانی در جیب داشتم به او دادم که واقعا نمیدانستم چه مبلغ میشود. آن پسر با خفت نگاهی‌ به پول‌های کف دستش کرد و به من گفت که دلار نداری؟ من هم از این گستاخی یکه خوردم و هم عصبانی شدم و گفتم نه‌ همینه که هست و او راهش را کشید و رفت. دو اتاق در دو طبقه متفاوت برای من و آرلین و برای بچه‌ها به ما دادند که نفهمیدم چرا. بد تر از آن استفاده از حمام بود که در طرف مقابل اتاق‌ها قرار داشت و خانم من که میخواست حمام بگیرد متوجه شد توسط رخت شوی‌ها اشغال است و به ناچار من رفتم جایم را با دخترم ماریون عوض کردم که خانم ها با هم باشند و از حمام آن طبقه استفاده کردند.

صبح ساعت ۵ از صدای بوق اتومبیل‌ها بیدار شدم. حالا فهمیدم بوق زدن از لزومات رانندگی‌ در ایران است. آن سه‌ نیز بیدار شده بودند. تر و تمیز کردیم رفتیم پایین صبحانه خوردیم و گفتیم بریم قدمی‌ در شهر تهران بزنیم. پیاده رو‌ها نسبت به خیابان‌های شهری که من از آنجا میامدم به مراتب پر جمعیت تر می‌بود. آن‌طرف خیابان چشمم به یک بانک خورد که برم مقداری تومن بخرم. ولی‌ چه گونه می‌توانستم دست به چنین عمل جسورانه و شجاعآنه بزنم؟ عبور از خیابان برای عابر ایرانی همیشه و در همه جای انجام می‌گیرد و راننده ها نیز از این حقیقت محض خبر دارند. گویی همه چه پیاده و چه سواره از زبان مشترکی استفاده میکنند که برای من و خانواده‌ام بسیار چالش آور می‌بود. به طرف نزدیکترین چهار راه رفیتم که چراغ ترافیک حکم می‌کند ولی‌ ابدا کسی‌ از چراغ ترافیک حساب نبرد. چراغ قرمز را بیشرمانه ردّ میکنند. هنوز در پیاده رو بودیم که ناگهان یک اتومبیل زهوار در رفته از تراکم ماشینها خود را به پیاده رو انداخت و خیلی‌ راحت عابران را از جمله ما را به سمت‌های مختلف فرستاد. چشم‌هایم را باور نمیکردم .. بله به ایران خوش آمدیم.

دمای هوا داشت غیر قابل تحمل میشد و تصمیم گرفتیم که به هتل بر گشته به کولر لابی پناه آوردیم. در لابی هتل با دو کانادائی دیگر آشنا شدیم که آنها نیز به استخدام استدلر هانتر درآمده به کارکنان چوکا میپیوستند. نام یکی‌ اسون و دیگری ارنی بود. با هم از تجربه کوتاه مان در تهران گفتیم، همگی‌ سر ترافیک هم نظر بودیم و به هم همانجا قول دادم که تا وقتی‌ که در ایران هستیم رانندگی‌ نکنیم. البته من اولین کسی‌ بودم که قولش را شکست و در ایران رانندگی‌ کرد.

  بعد از مدتی‌ که در ایران زندگی‌ کردم و به اصطلاح لم کار دستم اومد دیدم میشه تو ایران هم رانندگی‌ کرد. فقط باید یک سری قوانین نوشته نشده را بدانی‌ مانند یک بوق یعنی من میرم، دو بوق یعنی تو برو. تابلوی ایست رعایت نمی‌شود یعنی تا به حال من ندیدم.. چراغ راهنما نیز اگر قرمز باشد به رگ مردانگیشان بر میخورد که “غلط کرده یک چراغ به من دیکته کنه من خودم بهتر میدونم” .. این مردم برای خریدن یک اتومبیل نو گوسفند میکشند و خونش را به روی چرخ‌های ماشین میپاشند که از نفوس بد و حوادث بد جلوگیری شود ولی‌ به نظر نمیاید که زیاد این رسم و آداب کاری باشد، از تصادفات وحشتناکی که در راه‌ها و خیابان‌های ایران میبینی‌ خون گوسفند که هیچ از خون گاو هم کاری بر نمیاد.

این قیافه مردانه جاهلی در ایران در شهر‌های بزرگ و در شهرستان‌ها رسم است و “غیرت” در رائس تمامی قوانین و قرار داد‌ها میباشد. بعد از غیرت ، “آبرو” قرار دارد که به هیچ وجه منلوجوه نباید آبروی یک زن یا مردی یا خانواده‌ای از میان برود. یک شبکه تارنمأی که ما به آن اصطلاح شاخه‌های تاک میگوییم در ایران به شدت اجرا میشود و پشت سر حرف زدن‌ها و غیبت‌ها به آبروی کسی‌ لطمه میزند و آنوقت نوبت غیرت است که به گونه‌ای این آب رفته از رو را باز پس بگیرند. و این جدال همیشه ادامهٔ دارد.

بسوی شمال

فردای آنروز جملگی در یک پرواز از فرودگاه مهرآباد به مقصد رشت بودیم. یک پرواز کوتاه از اینطرف کوهساران البرز به آن‌طرف. و چه تفاوتی .. هرچه تهران خشک و لم یزرع بود و ساختمان‌های یکرنگ خاکی داشت، رشت سر سبز و خرم و هوایی به مراتب تمیزتر داشت و نمایی از ساختمان‌ها ی رنگارنگ داشت. از قرار تمامی رطوبت حاصل از دریای خزر پشت کوهستان حبس میشود و محیطی‌ سبز آکنده از درختزار‌ها و مزارع برنج را میسّر میشود. از رشت با یک اتومبیل کرایه با راننده به مقصد بندر پهلوی که سی‌ میل فاصله داشت به راه افتادیم. مسیر تمام راه از مزارع سر سبز بود که در دو طرف جاده چشم انداز زیبایی ساخته بود.Shomal-Dehat-kolbeh

البته نگفته نماند که مردم اطراف زیاد به نظر در رفاه بسر نمیبردند و روستایان با گاری و اسب و قاطر بسیار میدیدی. در یک دهکده ایستادیم بچه‌ها به دست شویی بروند و گلویی تازه کنیم، جای مناسبی نیافتیم فقط یک قهوه خانه محلی فقیر و تا دلت بخواهد موتور سیکلت.. در این دهکده اغلب از اسب و موتور سیکلت برای رفت و آمد استفاده میکردند. آرلین نامش را گذاشت دهکده موتورسیکلت. دوباره‌ به راه افتادیم و هرچه به بندر پهلوی نزدیکتر میشودیم آثاری از مردمان شهروندی کمتر میافتی. اتومبیل‌ها کهنه و وسائل حمل و نقل توسط حیوانات به وفور دیده میشد ! به منظره بیرون خیره شده بودم که ناگهان به سرم زد که این چه غلطی بود کردم و زن و بچه‌ها را هم با خود آوردم! متوجه شدم آرلین هم همین افکار به سرش زده ولی‌ او به من خیره شده بود! امیدوارم که این سفر به خوبی پیش برود و تجربه خوبی برای همگی‌ ما به خصوص دو فرزندمان باشد.

در بندر پهلوی ولی‌ آثار تمدن را دوباره یافتیم و ما را در هتل زیبایی به نام بزرگ هتل جای داده اتاق‌های طبقه بالا را برایمان رزرو کرده بودند. هر دو طرف یکی‌ با منظره دریا و بالکن بزرگ و دیگری رو به جنوب و منظره درختزار‌های سر سبز. اسون و ارنی به هتل دیگری رفتند که بعدا دیدم نامش سفید کنار بود که آنجا نیز اتاق‌های جادر و تمیزی داشت. یک استخر در محوطه هتل نیز موجود بود که بچه‌ها وقت را تلف نکردند و زود مایو‌ها را به تن کرده در آب صاف و تمیز آن پریدند.  هتل‌های دیگری نیز میزبان کارکنان جدید چوکا بودند از جمله گیلکن دٔه را به خاطر میاورم.

  روز بعد حول و حوش ساعت دوسر و کله یک آمریکائی پیدا شد که سراغ من را میگرفت. در لابی هتل او را ملاقات کردم. او تکنسینی بود که قرار بود من جای او را بگیرم و از اینکه یک نفر پیدا شده جایش را بگیرد بسیار خوشحال و ممنون بود. به من گفت که روز بعد یک اتوبوس من را به کارخانه چوکا خواهد برد و به من یک تور از آنجا را خواهد داد و من را با دیگر کارکنان و تکنسین‌ها آشنا خواهد کرد. روز بعد ولی‌ خبری از اتوبوس نشد و من با یک کرایه خود را به چوکا که حدود ۲۰ میل فاصله داشت رسانیدم. آن آمریکائی، که هرچه فکر می‌کنم نامش را به یاد نمیاورم از اینکه اتوبوس به دنبال من نیامده بود عذر خواست و من را به اقسا نقاط کارخانه فیبر و کاغذ برده به مسئولین معرفی‌ نمود. بعضی‌‌ها از کمپانی‌های آشنائی مثل چرنل از ونکوور، که کنتراکت درخت بری را داشت، دیلینگهام که کنتراکتر عمومی‌ بود و گیلکن که کمپانی ایرانی و مسئول تدارکات و استخدامات کارگر‌ها بود. البته نا‌گفته نماند که تمامی این شرکت های نامبرده خود به خودی خود جواز کار در ایران نداشتند و تحت جواز شرکت استدلر هانتر کار میکردند. یعنی‌ همگی‌ ما برای یک شرکت در ایران کار میکردیم و آن هم استدلر هانتر بود.

طرف‌های غروب به هتل و پیش خانواده در بندر پهلوی باز گشتم که دیدم پسرم با پسر‌های محل سخت سرگرم بازی فوتبال بودند. خیلی‌ برآیم جالب بود.  رانی‌ زبان آنها را نمی‌فهمید و آنها زبان او را نمیفهمیدند ولی‌ همگی‌ زبان فوتبال را میفهمیدند و همان کافی‌ بود که با هم تا پاسی از شب را به فوتبال بگذرانند. زندگی‌ در هتل به خوبی پیش میرفت. آرلین یک دوست ایرانی پیدا کرده بود به اسم “موشی” فکر می‌کنم یک اسم کوتاه شده و اطلاقی بود. او همسرم را به بازار بندر پهلوی برده بود و از اجناس آنجا دیدن کرده خرید اغذیه را شروع کرد و با دیگ زود پز و پلو پزی که به سفارش موشی خریده بود پلو خورش‌های ایرانی را کم کم از دوستش فرا میگرفت که بسیار خوشمزه بودند. آرلین راه چانه زدن سر قیمت اجناس را نیز آموخته بود و حسابی‌ چانه میزد به خصوص که می‌دانست محلی‌ها تا میتوانند به خارجی‌‌ها می‌‌چپانند!! راستی‌ بسته‌هایمان نیز از راه زمینی‌ رسید و در گمرک بود که برای ترخیص آن‌ مقداری انعام پرداختیم حتی به رانندهٔ فرکلیفت که برود کانتینر ما را بردارد و تحویل دهد. خلاصه پس از مقداری رشوه دهی‌ ما بقیه لوازم و اسباب‌هایمان را تحویل گرفتیم و آن زمانی‌ بود که میبایستی به منزلی که شرکت برایمان پیدا نموده بود نقل مکان نماییم چون اقامت در هتل برایشان داشت گران تمام میشد.

یک منزل سه‌ خوابه چسبیده به یک منزل دیگر که نو ساز بودند بهترین خانه‌ای بود که پیدا کردند و ما نیز پس از یک دیدن پسندیدیم. یک زیر زمین هم داشت. آن منزل را به مدیر استخدامات اجاره دادند و این یکی‌ را ما برداشتیم که البته اجاره ماهی‌ هزار دلار را برای آنها شرکت پرداخت مینمود. ولی‌ دیگر قبض رستوران‌ها را قبول نمی‌کردند چون دیگر آشپز خانه داشتیم و میتوانستیم از عهده پخت و باز در آییم. همسر من که گله‌ای نداشت و هر روز با دوستش موشی غذا‌های جدیدی میاموخت. من اغلب غذاهای ایرانی را دوست دارم ولی‌ بچه‌ها زیاد توش نیستند.

 کمپ چوکا

دو سه‌ ماه بعد به کمپ چوکا نقل مکان کردیم و شدیم عضو خانواده چوکا. از همان روز‌های اول شرکت من را مجهز به یک وانت بزرگ دوج نمود فقط برای اینکه شنیده بودند قسم خورده‌ام که در ایران رانندگی‌ نکنم.. و شدم مسئول آوردن و بردن کارگر هایم. من از جمله عده معدودی بودم که گواهینامه بین الملللی داشت و نمی‌شد زد زیرش. خلاصه اینکه من در ایران و در بیرون از شهر بندر پهلوی رانندگی‌ را شروع کردم. ولی‌ روز اول که با کارگر‌ها قصد خروج از دروازه محوطه چوکا را داشتم نگهبانان خودشون رو لوس کردند و جلوی خروج ما را گرفتند و هنگامی که اعتراض کردیم گفتند بسیار خوب افراد میتوانند خارج شوند ولی‌ وانت در محوطه میماند. کلی‌ ما رو کفری کردند و با دست تکان دادن‌ها جلوی اتومبیل‌ها و اتوبوس‌ها هر یک خود را به خانه رسانید در حالی‌ که به سیستم و شرکت و خود شاه همگی‌ فحش می‌دادیم. روز بعد شکایت نامه‌ای تدوین کردم و به امضای بقیه کارکنان همراه رسانیدم و هنگام ارائه شکایت نامه به من گفته شد که هر وقت که مایل بودم و با هر وسیله نقلیه‌ای که مایلم میتواند وارد چوکا شده خارج شوم. نمیدانم سفارش از کجا شده بود. شاید همان نگهبانان گزارش داده بودند و عصبانیت ما را به اطلاع رأیسشان رسانیده بودند.

بعد از من دوستان نیز مایل به رانندگی‌ شدند ولی‌ همگی‌ یک مشگل داشتیم.. نداشتن ماشین.. اتومبیل‌های خارجی‌ شامل مالیات وبالأی می‌شدند و با اینکه شرکت تعهد کرده بود که یکی یک اتومبیل به هر یک از افراد قرض دهند که تا مدت خدمتشان از آن استفاده کنند.

از اتومبیل خبری نشد بعد گفتند فقط وانت و ماشین‌های زیر نام کمپانی هنگام کار در اختیار کارمندان قرار دارد. دیگر کسی‌ سراغ ماشین نگرفت. دولت ایران برای پیشبرد صنعت نو بنیاد خود در مونتاژ اتومبیل به اتومبیل‌های واردی مالیات نسبتا سنگینی‌ بسته بود و این عذر خوبی برای مدیر شرکت بود که تحویل اتومبیل را تا آنجا که میتواند به تعویق بیندازد. ما حتی به اتومبیل‌های ساخت ایران نیز راضی‌ بودیم که دو نوع بودند، پیکان که از هیلمن انگلیس است و ژیان که از سیتروئن فرانسه‌ میباشد ولی‌ همان‌ها هم ماه‌ها توی صف انتظار بایستی بایستی در حالیکه قیمت آنرا پیش پرداخت نموده باشی‌ و من نامم را گذاشتم در لیست خریداران یک پیکان. من البته وانت را در اختیار داشتم و زیاد از این کمبود احساس ناراحتی‌ نمیکردم. ولی‌ نام خود را در صف انتظار گذاشتم و پس از سه ماه موفق به گرفتن  یک پیکان شدم.

کارم را دوست داشتم. ما میبایستی یک دستیار انتخاب میکردیم که کم کم کارمان را بیاموزد که وقتی‌ کنتراتمان تمام شد او بقیه کار را به دست گیرد. دستیار من یک جوان ایرانی‌ ارمنی‌ بود که مهندس برق بود و پس از ۱۸ ماه قرار داد من او به جای من مشغول به کار میشد. ولی‌ خودش میگفت امکان رسیدن به درجات بالاتر برای او مشکل تر از یک ایرانی مسلمان است. ارمنی‌ها در سر تا سر ایران پراکنده هستند به خصوص بعد از قتل عام ارامنه توسط دولت عثمانی. همانطور یهودیان در ایران به وفور دیده میشوند. از قرار جامعه یهودیان ایران به قدمت کتب عهد عتیق می‌رسد. ارامنه صنعتگران خوبی هستند و از مهارتشان در ماشین آلات نان میخورند. یهودیان بیشتر بازرگان و کاسب کار هستند مانند بقیه جمعیت ایران. اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان مسلمان شیعه هستند که در طی‌ قرون گذشته با مسلمانان سنی تناقض‌ها و جنگ‌های عمده داشتند. بسیاری از اساتید علوم سیاسی و روابط بین المللی بر این امر اذعان دارند که اگر ایران شیعه نبود سنیهای ترک اروپا را قتل عام کرده بودند. ایرانی‌ها بودند که قسمت بزرگی از قوای عثمانی را به سمت شرق مشغول نگاه میداشت. همانطور که ما در جنگ‌های صلیبی خود هردو طرف به نام مسیح خون یکدیگر را ریختیم آنان نیز به نام اسلام واقعی‌ دست به کشتار‌های بسیار زده اند. خوب این هم مقداری درس تاریخ که از زبان آن مهندس ارمنی جوان شنیدم.

من مسلمانان را خیلی‌ افراد معقولی یافتم که نسبت به ادیان دیگر احترام خاصی‌ قائلند. آنها تمامی پیامبران را قبول دارند و از آنان در نماز‌هایشان نام میبرند و سر سپردگی و دلبستگی خود را به آنان به خداوند یاد آور میشوند. در گورستان بندر پهلوی همه گونه نام از هر گونه مذهب که بگویی هست. از مردم لهستان و آلمان گرفته تا روسیه و دیگر کشور‌های مسیحی‌ کاتولیک و پرتسان به چشم میخورد. از قرار مهاجرت‌های عمده اروپاییان و روس‌ها در سه‌ نقطه عطف تاریخی، جنگ جهانی‌ اول، انقلاب روسیه، و جنگ دوم جهانی‌ به این نواحی سر سبز و خرم صورت گرفته. اهالی میگویند مهاجرت روس‌های سفید و اروپاییان به قدمت دو قرن میشود.

خوب حالا که صحبت به دین و مذهب کشید بگذار کمی‌ برایت از تاریخ ایران بگویم. از قرار امپراطوری پارسیان به قدمت ۲۵۰۰ سال می‌رسد که از قدیمی‌ترین تمدن‌های جهان است. کوروش کبیر بادشاه مقتدر پارسی قسمت عمده‌ای از آسیا ی غربی و اروپای شرقی‌ را تحت حکومت خود و بعد‌ها فرزندانش داشت که به نام هخامنشیان معروفند. پادشاهی همواره در ایران بزرک وجود داشته و اگر چه از یک خانواده نیستند ولی‌ هرکه قدرت را در دست داشت به نام شاه خوانده میشد. کلمه شاه بسیار کلمه متداولی در زبان فارسی‌ میباشد و نه‌ تنها به معنی شخص ممتاز است بلکه با ادغام در کلمات دیگر برتری آن نام را تأکید می‌کند. مانند شاهپرک که به زیبا‌ترین پروانه اطلاق میشود، شا‌هتوت که توت بهتری از توت‌های دیگر است و شاهین پرنده بلند پرواز و همینطور به روی اقلیم‌ها و شهر‌ها گذاشته میشود مانند کرمانشاه. حالا عرضم به حضورتون که این پادشاهی همینطور ادامهٔ داشت تا ربع قرن اول بیستم که حکومت قاجار در رئس امور بود و از قرار آبشون با روس‌ها و انگلیس‌ها توی یک جوب نمیره و بین پادشاه مقتدر پارسی و امپراطوری ویکتوریا و کاترین و جاینشینانشان که همواره برای دست یابی‌ به آبهای گرم خلیج فارس با یک دیگر به رقابت شدید مشغول بودند یک جوری شاه جوان قاجار را در اروپا نگاه داشتند و سفر باز گشتش را به تعویق انداختند تا اینکه وزیر او، شخصی‌ به نام رضا خان را کم کم به پادشاهی نشانیدند. او سلسله جfishsellersدیدی را شروع کرد که شاه کنونی پسر ارشد اوست. این جوون ارمنی خیلی‌ از تاریخ میهنش با خبر است.

در فواصل بین کار و ساعات ناهار دوست جوان ارمنی برایم از ایران بسیار میگفت و من از این فرصت کم یاب استفاده می‌کردم و با علاقه به حرف‌هایش گوش فرا میدادم چه در کشور خودم و در شهر محل زندگم کمتر از این حرف‌ها پیش می‌اید و اطلاعات به این دقیقی‌ به دست نمیاوری. او میگفت و من میشنیدم و سوال می‌کردم که باز با علاقه جواب میداد. در مورد سیستم راه اندازی و عملیات دولتی و لشگری نیز بی‌ اطلاع نبود. میگفت که تا سال ۱۹۶۰ زمینداران بر نقاط مختلف ایران حکم رانی‌ میکردند و سیستم ارباب و رعیتی در کشور مرسوم بود. شاه کنونی تصمیم به بر انداختن این روش گرفت و در “انقلاب سفید” خود قدرت را از مالکین گرفت و به رعیت‌ها داد یعنی زمینی‌ را که یک روستائی به مدت پنج سال در آن کار میکرده را به نام آن روستائی نمود و این خشم ملاک ثروتمند را بر انگیخت که در سرنگونیش بعد‌ها کمک عمده ای‌ بود.

عادات ایرانیان

حال که مشغول تایپ و باز نویسی آن‌ هستم سقوط شاه را من در نا کفایتی‌ خود او به تنها نیافتم بلکه مردم ایران نیز دچار همان صفت هایی هستند که به شاهشان می‌زدند. آنها نیز از یک نوع “کله شقی” که زیر بار هیچ اصول و قاعده‌ای نمی‌روند رنج میبرند و به جز حرف خود و انتخاب خودشان تا آنجا که میتوانند میخواهند “غرور مردانگی” و “آبرو” را حفظ کنند به خصوص هنگامی که صحبت از پول و قدرت باشد.

 این را در مجلس ایران به خوبی میتوانستی از نزدیک ببینی‌.. مثلا دو گروه رو به رو در مجلس ، بگو لیبرال‌ها و میانه روها، بر سر تصمیم لایحه حقوق بازنشستگی کارمندان به مناظره می‌نشینند. آنها روزها بلکه هفته‌ها بر سر آن لایحه جنجال به پا میکنند و برای یک دیگر خط‌ و نشان میکشاند که بالاخره توسط رئیس مجلس مجبور میشوند یک تصمیم را بگیرند.  هر دو طرف فقط میخواهند به طرف بگویند که “که حرف باید حرف من باشه” در محیط چوکا این امر به خوبی در میان کارمندان ایرانی مشهود بود و اطاعت و احترام به مقام بالاتر در همه جا، چه سر کار و چه خارج از کار مشهود بود.

این عادت چانه زدن بر سر قیمت‌ها نیز از همین ناشی‌ میشود.. میخواهند بگویند قیمتی که من می‌گویم مطرح است. خلاصه آنکه همیشه زندگی‌ روزانه ایرانیان دچار این گرفتاری آدابی می‌باشند و در تمامی سطوح مملکت به جای اینکه به اصل کار و هدف توجه شود به خود نمایانی و خود را اثبات کردن مینجامد تا جائی که کار‌ها حل نمیشوند و گاه کار به جاهای بالا می‌کشد و راه حل نمیابند مگر با اختیار شخص اول کشورشان، شاه. آنوقت میگویند شاه دیکتاتور است و حرف باید حرف خودش باشه. حتی میدیدم دو ایرانی هنگام ورود با هم از یک در با هم رقابت دارند که کدام یک اول عبور کند و کسر شأن خود میدانند که بگذارند دیگری از آنها جلوتر برود مگر اینکه از درجه و مرحله بالاتری در شرکت برخوردار باشد. آنها ولی‌ در مورد من و دیگر خارجی‌‌ها این نمایش قدرت را به اجرا نمی‌گذاشتند چون همیشه به ما راه میدادند که اول عبور کنیم.

سر کار امور کما بیش می‌گذاشت و هلک هلوکی میکردیم که بتوانیم از شرکت بودجه برای وسائل و لوازم درخواست کنیم.. کلی‌ درل و چک کش و اره و دستگاه‌های تست بود که میبایستی تهیه میشد. پول برای خرید به آن روالی که میبایستی باشد نبود ولی‌ کم کم میامد. خوب کار هرچه به عقب بیفتد به ضرر خودشان است. هرچه میرفتم از مسئول خرید می‌پرسیدم که پس وسائل ما چه شد؟ او جوابش یکی‌ بود: “در راه است و بزودی میرسد.” خوب دیگه چی‌ داری بگی‌؟ تقصیر خودش هم نیست.. سیستم نمیزاره کارها جریان عادی خود را پیدا کنند. این نیز مانند راه‌ها و جاده‌هایشان با چال و گودال فراوان همراه است.

بعد از مدتی‌ متوجه شدم علت عمده نرسیدن‌ها و دیر رسیدن‌های اجناسی که برای کارگاه سفارش میدادم تعویض سیستم خرید و تعویض فرم‌های سفارش بود که متصدی نیز خود دیرتر از من آن را مطلع شد. خوب بدون اخطار سیستم اداری را عوض میکنند و انتظار دارند که همه کارها صیقلی پیش برود. نه نمی‌شود و من آن را به رئیس بخش رسما اطلاع دادم که من ابزار لازم دارم و اگر نرساند موفق به اتمام کار نمیشوم. درد سرتان ندهم چند روز بعد از آن شکایت نامه به من یک رانندهٔ و یک کیسه پول دادند که بروم تهران هرچه لازم دارم خریداری کنم. اینجا مملکت نقد است و از چک و کارت‌های اعتباری خبری نیست. هرچه لازم داری باید پول نقد به همراه داشته باشی‌. رانندهٔ می‌دانست کجا برود. از یک مغازه دو سه‌ نردبان گرفتم و از یکی‌ دیگه درل خریدم و راننده دور بلوک می‌چرخید تا کارم تمام شود و من را دوباره‌ سوار کند. تهران شهر چهار پنج  میلیونی است که پارکینگ ندارد. مغازه دار‌ها یک کسی‌ را دارند که ماشین مشتری را دور بلوک می‌گردونه تا او خریدش انجام شود.. و به هرج و مرج بیفزاید.

خلاصه اینکه سفارش‌های لازم رو دادم و پولش رو پرداختم و خوش حال به منزل برگشتیم. دو سه‌ روز صبر کردم خبری از اجناس نشد.. بیشتر صبر کردم. نرسید. من هیچوقت آن لوازمی را تحویل نگرفتم. همین پروسه دوباره‌ انجام شد و من با هوش و حواس بهتری ترتیب معاملات را دادم و نصف پول را در مقصد پرداختم. خوب میبایستی به اخلاق و آداب مردم احترام بگذاری!! ه

زندگی‌ در کمپ چوکا

در کمپ چوکا، بچه‌ها درسشان را شروع کردند و خانم به رانندگی‌ در بندر پهلوی داشت عادت میکرد. او مغازه‌ها را یاد گرفته بود.. قصابی، بقّالی و سبزی فروشی را.  حتی یک روز با دیگر خانم‌های همکاران، به رشت رفتند و خرید کردند که بیشتر طلا بود. ایرانی‌ها طلا را بیشتر از واحد پول خود قبول دارند و معامله طلا در ایران بسیار رایج است. من بسیاری از زنان محلی را میدیدم که دست‌هایشان مذین به النگو‌های طلابود.

از دیگر تغیرات عمده‌ای که در زندگی‌ای ما به وقوع پیوست محروم بودن از تلویزیون بود. در کمپ امواج تلویزیون رشت هم نمی‌رسید. فرق زیادی هم نمیکرد.. فکر نمیکنم از برنامه‌های فارسی زبان میتوانستیم آنطور که باید و شاید لذت ببریم. نداشتن تلویزیون را خیلی‌ زود استقبال کردیم و اوقاتی که پای آن دستگاه صرف میکردیم به دیدار‌های همسایه ها، راه پیمأی‌ها و ورق بازی میگذراندیم. من بالاخره تسلیم وسوسه شدم و یک موتور سیکلت خریدم، یک یاماهای ۸۰ که بعد آنرا به پسرم دادم و یک کاوازاکی ۱۰۰ گرفتم. اواخر تابستان صاحب یک دستگاه یاماهای ۴۰۰ آندورا شدم که شرح آنرا بعد خواهم گفت. آن موتور سیکلت روزهای من را تکمیل کرد.

کارکنان مجرد هم کمپ خود را داشتند و یک بار و رستوران که ما مردان متأهل گاه گاهی به آنجا میرفتیم و گلویی تر میکردیم ولی‌ برای ما مجانی‌ نبود. بیشتر این آقایان مجرد اهل ولی و انگلیس بودند و شب‌ها آهنگ‌های خود را می‌زدند و دسته جمعی‌ میخواندند. البته ما اغلب تشویق میشودیم که با همسران خود در گرد هم آییهای مختلف دیده شویم. چه پیک نیک کمپانی و چه یک میهمانی شام و چه منزل دوستان. اصولا زندگی‌ در کمپ از ما مردان اهل عیش و نوش مردان خانواده میساخت که این خود به عقیده من امر مهمی‌ بود. هیچوقت خانواده‌ام به من اینقدر نزدیک نبودند.

کم کم زمستان فرا رسید. زمستان نواحی ساحلی دریای مازندران خیلی‌ شبیه زمستان‌های ونکوور و ساحل غرب می‌بود.. باران توام با برف که اغلب زود آب می‌شدند. از لحاظ موقعیت جغرافیأی بندر پهلوی هم مدار سن فرانسیسکو میشود و زمستانش به سردی کانادا نیست. تعدادی از لوازم الکتریکی را کارگاهی قرض گرفته بود و رئیس به من و به جک  گفت برویم پس بگیرم.. در آنجا سهل انگاری کرده بودند روی زمین گذاشته بودند و موش‌ها سیم‌های آنرا جویده بودند.. این موش‌ها همه جای ی دنیا هستند. آیا جائی هست که از موش‌ها در امان باشد؟ فکر نمیکنم. خلاصه دوباره‌ لوازم جدید سفارش دادم حالا تا کی‌ برساند خدا میداند. در راه برگشتن جک پایش به سنگی‌ گیر کرد و سکندری خورد و گفت: حتی سنگ‌ها هم فرقی‌ ندارند.

به یاد میاورم روزی که یک موتور ۲۰۰۰ اسب چوب رنده کن را از آلمان خریداری کرده بودیم که مجهز به دو برس بزرگ و مخصوص روفتن خرده چوب‌ها می‌بود. روزی آن برس‌ها از کار افتادند و ما به همکاری که در آلمان بود تلکس زدیم که دوتا برس این دستگاه را هرچه زود تر خریداری کند و با اولین پرواز به تهران بفرستد که او هم همین کار را کرد و ما پول و یک اتومبیل به یکی‌ از کارمندان ایرانی دادیم که برود فرودگاه مهر آباد تهران آنها را تحویل بگیرد. او نیز پول و اتومبیل را گرفت ولی‌ به جای تهران هوس کرد زن و بچه‌ها را به یک سفر تفریحی ببرد. دو هفته بعد برس‌ها را آورد.

ایرانیان مردم خوبی هستند فقط ادب و رسومشان با ما اندکی‌ فرق می‌کند. آنها از اینکه به دیدارشان روی و در منزلشان میهمانشان باشی‌ نهایت علاقه و احترام را نشان می‌دهند. به میهمان نوازی معروفند و برای میهمانشان از آنچه دارند دریغ نمیکنند. البته قوانین نا نوشته شده دیگری نیز هست که زندگی‌ این افرادی که اطرافم را تشکیل می‌دهند را شامل میشود. از جمله برداشتن هر چیزی که خارج از خانه گذارده میشود. به خصوص رخت شسته روی بند را و از آن به خصوصتر شلوار جین را.. آنها بسیار به شلوار‌های جین علاقمند هستند و از قرار مارک لی‌ و لیوایز اصل بسیار طرفدار دارد. به این علت می‌گویم اصل که تقلبی آنها و دوخت کارگاه‌های کشور‌های آسیائی بسیار در دسترس عموم قرار دارد همین قاعده در مورد سیگار ‌های مارلبرو و وینستون نیز حکم می‌کند که تقلبی آن‌ را من زیاد می‌دیدم.Oldman-sea

در ایران حقوق مخترعین و حق طبع و نشر رعایت نمیگردد و هرکس هر کتابی را که در غرب چاپ شده میتواند ترجمه کند یا چاپ نماید و سود فروشش را ببرد. به همین علت بود که شرکت بسیاری از نقشه‌ها و رسم فنی‌‌ها را تحت حفاظت مخصوص و به اندکی‌ افراد دست اندر کار نشان می‌دادند و زود پس از جلسه آنها را از بین می‌بردند یا از محل خارج میکردند که به دست رقبا نیفتاد.

از دیگر رسوم اهالی محل به خصوص کاسب کار‌ها آن بود که از مشتری ‌های خارجی‌ ضمن احترام کامل قیمت بالا تر بستانند که گاهی‌ دو الی سه‌ برابر قیمت محلی میشد به طوری که خانم‌ها خدمتکارها شان را میفرستادند برای خرید که آن ها را هم پس از مدتی‌ جاسوسی و فضولی در میافتند که چه کسی‌ خدمتکار است و منزل کی‌ کار می‌کند ولی من که ماهی‌ ۲۷۰۰ دلار حقوق خالص می‌گرفتم این اضافه پرداختی‌ها را تحمل می‌کردم چون کارگر نداشتیم که از طرف همسرم به خرید رود. من ماهی‌ ۱۰۰۰ دلار را به وجه جاری ایران تبدیل می‌کردم که بیش از نیازم بود و همه چیز با آن خریداری میشد البته اگر فرش یا طلا میخواستی بخری میبایستی پول بیشتری تبدیل میکردی ولی‌ من و همسرم سهم خودمان را از آن کلاها خریداری کرده بودیم. بقیه در حساب بانکم در پورت آلبرنی پس انداز میشد.

آداب ایرانیان

یک مساله دیگری که میخواستم به آن اشاره کنم حقوق زنان و رفتار با زنان در جامعه ایرانی بود. من تا آنجا که به چشم خود در خیابان‌ها و مغازه‌ها میدیدم با زنان رفتار مناسب و توام با احترام برخورد میشد. آنها به خصوص برای زن‌های خارجی‌ بسیار ادب را رعایت میکردند. شنیده بودم که گاهی‌ جوانان برخی‌ از زنان جوان را در خیابان مورد پرخاش، متلک، و اهانت قرار می‌دهند ولی‌ روی هم رفته در ایران به عکس کشور‌های عرب همسایه اش با زنان با حقوق مساوی و احترام برخورد میشد. چه بسیار زنانی هستند که در مشاغل بالا قرار دارند و حتی وزیر هستند.

در ضمن در مورد زنان تجاوز خیلی‌ کم است و زنان را به عنوان خدمتکار استخدام نمیکنند. با اینکه برای زنها احترام به خصوصی را رعایت میکنند به آنها شغل‌های فرا تر از منشیگری نمیدهند مگر آنکه مدرک دانشگاهی داشته باشند. تنها زن ایرانی که من و همسرم با او گفتگو داریم موشی است که او نماینده خوبی برای زن ایرانی به شمار نمیرود. موشی از یک خانواده متمول و نسبتا متجدد است. او از روادید ایران و جهان تا حدی با خبر است. من پیرزنانی را میبینم که با قامت خمیده ۹۰ درجه ناشی‌ از کار یک عمر در مزارع برنج که به زحمت راه میروند. زنان ایران اغلبشان از چادر استفاده میکنند و خود را از سر تا پا در محیط عمومی‌ میپوشانند. با اینکه شاه و پدرش از این رسم فاصله گرفتند و چادر را حتی مدتی‌ ممنوع کردند ولی‌ این سیاست کاری نشد و زنان به جز در شهر‌های بزرگ همچنان چادر به سر دارند. در ضمن متوجه شدم در ایران زنان بد‌ترین دشمن‌های خودشان هستند نه‌ مردان.

مسئله‌ای که کشور ایران را به تدریج از پای در خواهد آورد فساد مالیست. آن از همه مهمتر است. رشوه دهی‌ و رشوه خواهی در تمامی سطوح مملکت رایج است و پنداری یک قانون نوشته نشده میان مردم ایران رعایت میشود و آن هم دادن و گرفتن رشوه از کوچک آن تحت نام “دست خوش” و “انعام” تا بزرگ تر آن‌ تحت نام کمیسیون. نمی‌گویم در مملکت من فساد نیست ولی‌ در این حد شایع نیست. یک کنتراتور ایرانی‌ که صاحب چندین کامیون بود کار از میان بردن یک تپه را گرفت. یک سال طول کشید آن تپه شن‌ را از میان بر دارد. می‌توانست زود تر انجام گیرد ولی‌ حسابی‌ سر فرصت کار میکردند تا اینکه مدیر عوض شد و دستور صادر شد که آن تپه به جای خود برگردد.. خوب کار دوباره‌ برای این کامیون دار متمول. یک کمیسیون حسابی‌ نیز به مدیر ایرانی جدید رسید.. البته به صورت نقد.

همسایه ما جیم میلت و همسرش به ایران آمده بودند که جیم یک دیگ جوش بزرگ نصب کند و صد هزار دلار  هزینه آن برای چوکا شد. حالا چقدر آن صرف رشوه و انعام شد فقط خدا می‌دانست و جیم. یک مورد کم یاب باج گیری نیز اتفاق افتاد که از پلیس و قاضی و افسران دست اندر کار گرفته تا مدیر عامل و معاون و دیگران به مبلغ قابل توجهی‌ رسیدند. قضیه از این قرار بود که یک روز کارگران ایرانی که روی پشت بام کارگاه اصلی‌ کار میکردند بعد از استراحت نهار دست به یک بازی فوتبال زدند که یکی‌ از آنها در حین بازی از بام به زمین می‌افتدو کشته میشود. پلیس و سیستم قضائی فورا رئیس شرکت دیلینگر را که شرکت کار فرما بود دستگیر کردند که نامش لس همپسال بود و بعد از چند روز زندان قاضی موافقت کرد که با وثیقه ۷۵۰۰۰۰ دلار آزاد شود که دیلینجر یک جوری پول را فراهم نمود و لس آزاد شد. از قرار چوکا بعد‌ها به آنها باز پرداخت کرد. چه به سر آن هفت صد و پنجاه هزار دلار آمد، خوش به حال هرکه دستش به تکه‌ای از این پول باد آورده رسید. به خانواده کارگر کشته شده نیز مبلغی رسید. به غایت کمتر از آقایان دست اندر کار.

زندان و بیمارستان در هر کجای دنیا که باشی‌ جای دلخواهی نیستند ولی‌ در ایران این مصداق چندین برابر حکم می‌کند. اگر خدای نکرده گذارت به این دو موسسه افتاد میبایستی به دوستان و فامیل متکی‌ باشی‌ برای رسانیدن غذای خوب. به خصوص زندان‌ها که بد‌ترین غذا را دارند و سعی‌ میکنند به تو تا آنجا که میشود بد بگذرد که هرچه میگویند موافقت کنی‌. آنها در هر جریانی ابتدا طرفین را به زندان میندازند تا اینکه تکلیف دعوا روشن شود. حتی در مورد تصادفات اتومبیل که به سر کارکنان چوکا نیز آمده. اینجا از بیمه‌ ماشین خبری نیست یعنی هست ولی‌ رایج نیست و قانونی نیز داشتن  آنرا حکم نمیکند پس هر دو طرف راهی‌ زندان میشوند تا که مقصر پول مضلوم و “حق و حساب” دیگر افسران را بدهد. از مضلوم هم البته یک چیزی میگیرند که برایش قضیه را به نفع او تمام کردند. خلاصه مملکتیست جالب. مردم ولی‌ همه مهربانند و به رویت لبخند میزنند  کاری که برای خودی و اهل خانواده خود به سختی میکنند. آنها با غریبه‌ها رفتار بهتری دارند تا با خود شان.Village-Woman

 کریسمس فرا رسید و من آرلین رانزد خانواده اش فرستادم برای دو هفته. حدود ۱۷۰۰ برایم خرج بلیت هواپیما و غیره شد ولی‌ درد سر اصلی‌ رسانیدن آرلین به فرود گاه تهران و برداشتن او پس از دو هفته بود. من با این راه آشنائی داشتم و خودم این وظیفه خطیر را به انجام رسانیدم و از کوهساران گذشتیم و از تونل‌ها عبور کردیم و خطر ریزش سنگ و تخته سنگ را به جان خریدیم. ۶ ساعت رفت، ۶ ساعت برگشت، دوباره‌ همین عمل بعد از دو هفته.. البته به خیر گذشتند و من به سلامت همسرم را به تهران بردم و پس از تعطیلات کریسمس از تهران باز گرداندم. فقط یک مورد در جاده کناره دریا رخ داد و آن اتومبیلی بود که از رو به رو میامد. ناگهان باد زد سقف آنرا کند و به طرفی‌ پرتاب کرد. آن راننده نه تنها نگه نداشت بلکه به صورتی ناشی‌ و زیگ زاگ گونه به راهش ادامهٔ میداد و حتی از سرعت خود نکاست. من هم طوری میزان کردم که وقتی‌ به من برسد مواظب باشم که رسید و من در مقابل زیگ او یک زاگ زدم و از بیخ گوش هم رد شدیم.

یکی‌ از سرگرمی‌های ما در راه شمردن افراد و حیواناتی بود که روی یک موتورسیکلت قرار داشتند. فکر می‌کنم رکورد به هفت رسید. یک مرد، یک زن، چهار بچه و یک گوسفند. موتورسیکلت‌ها از عمومی‌‌ترین وسائط نقلیه آن نواحی میبیودند چه آنها نسبتا ارزان بودند و تصدیق رانندگی‌ لازم نداشت. در ضمن ایرانیان به پشت موتورسیکلت یک اهرم متصل به یک ارابه چهار چرخ نیز می‌بندند و از آن وسیله نقلیه کوچک حد اکثر استفاده را میکنند.

در کرانه دریای خزر پرنده‌های گوناگونی را میبینی‌ که از نقاط سرد سیر به جنوب مهاجرت میکنند .. یک نوع از آنها نوعی کلاغ سیاهه که با کلاغ‌های محلی فرق میکنند. منقار و پاهای بلند تری دارند ولی‌ سیاه رنگند. یک روز دور و بر هتل سفید کنار رانندگی‌ می‌کردم رو به دریا درخت‌های بی‌ برگ سپیدار بودند که روی آنها صد‌ها کلاغ سیاه مهاجر نشسته بودند و گویی خستگی‌ در میکردند.. صحنه عجیبی‌ بود. از آن چشم انداز‌های مورد علاقه سالوادر‌ دالی میشد. از آن بد تر اینکه همه آنها به من ذل زده بودند.. به یاد فیلم معروف پرندگان آلفرد هیچکاک افتادم. حساب کردم اگر بخواهند به سرم بریزند چه جوری میریزند. زدم تو دنده از آن محل ترسناک مثل تیر زدم بیرون.

من از یک مهندس کانادا‌یی که به خانه میرفت استریواش را خریداری نمودم. این به بزم و پارتی‌های شبانه ما رنگ و رونقی بخشید. تا آن موقع همه یکی‌ یک رادیو ضبط دستی‌ داشتیم ولی‌ دیگر با موزیک صاف و بلند‌ می‌رقصیم.. آهنگ‌های روز اغلب از فلیت وود مک بودند و گروه سوئدی ابا. مشروب هم تا دلت بخواهد فراهم بود. ایران با اینکه یک کشور مسلمان است ولی‌ مشروبات در اینجا ساخته و به فروش میرسد. اتفاقا ودکای خوبی تولید می‌کرد ولی‌ خانم‌ها طرفدار رام بودند که با کوکا کولا بنوشند .. من شخصا آبجو را ترجیح میدادم و باز هم از دست پرورده‌های ایرانی ، آبجوی توبورگ می‌خریدم که خیلی‌ خوش خوراک بود. شراب هم با شام مینوشیدیم که من شاتو سردشت را می‌پسندیدم، یک شراب ساخت ایران.همسرم آرلین دوست داشت میهمانی بگیرد و دوستان را به شام دعوت میکردیم. او تخصصش در انواع سٔس‌های اسپاگتی بود که با سبزیجات محلی درست میکرد و واقعا خوشمزه می‌شدند. به یاد دارم در همان ایام الویس پریسلی درگذشت و ما این خبر را توسط نامه‌ای از دوستان نزدیکمان کیتی و راس از پورت آلبرنی دریافت کردیم. کیتی دوست میداشت نامه‌های مفصلبا مشروح اخبار را برای آرلین بنویسد و من هم گاهی‌ آنها را میخواندم. کلی‌ سرگرم کننده بود.

حیوانات وحشی و محلی

ما با سگ‌های ولگرد مشکل پیدا کرده بودیم. در ابتدای ورودمان آنها فقط به دنبال یک اتومبیل میدویدند و پارس میکردند و دست بر میداشتند ولی‌ بعد از مدتی‌ که از اقامتمان می‌گذاشت متوجه شدیم سگ‌ها بر گستاخی خود افزوده من شخصا یکی‌ دو بار تجربه کردم که با سماجت به دنبال وانت با سرعت من می‌دوند به طوری که یک بار مجبور شدم شیشه پنجره‌ام را بالا بکشم و آن سگ به درب حمله کرد. در یک نشست با دیگر اهالی که توسط خانم‌ها تشکیل شده بود آنها ابراز داشتند که از سگها بیم آن دارند که به بچه‌ها حمله کنند و مثل اینکه یک مورد یورش پیش آمده بود که بچه‌ها پا به فرار گذشته بودند. خلاصه ما تصمیم گرفتیم که به پادگان نزدیک کمپ اطلاع دهیم و از سرباز‌هایشان کمک بگیریم. عده‌ای با مترجم عرض حالی‌ تهیه کردیم و شخصا به پادگان بردم. آنها از سروانی پرسیدند و اجازه صادر شد. فردای آن روز یک کامیون نفر بر پر از سرباز مسلح به کمپ آمدند و با سگها رو به رو شدند ولی‌ دریغ که از گلوله خبری نبود. همه گلوله‌ها نمایشی و تمرینی بودند. هاهاها .. خیلی‌ قیافه‌های آن سربازای جوان خنده دار بود. ما هم کم پیش زن و بچه کنف نشدیم. به هیچ چیز تو این مملکت نمی‌شود اطمینان کرد.

تا زمانی که من و خانواده‌ام آنجا اقامت داشتیم سگ‌ها هم بودند ولی‌ حمله‌ای نشد. یک روز هم به یاد دارم که از ترس سگ‌ها ی ولگرد پریده بودم روی موتور سیکلتم و آن موقعی بود که یک پرنده بزرگ کنجکاوی من را بر انگیخته بود که بالای آن تپه یاد شده در پرواز می‌بود. من دوربینم را برداشته بودم و رفتم سراغ موتور سیکلتم و به طرف تپه راندم. هنگامی که پیاده شدم چند تا عکس از پرنده بگیرم صدا‌های خش خش شنیدم.. متوجه شدم سگ‌های وحشی در علفزار به خواب نیم روزی پرداخته بودند و صدای موتور من آنها را بیدار کرده بود که پیدا بود زیاد از این مزاحمت دل خوشی نداشتند و به طرف من میامدند. من رو میگی‌ دو سه‌ عکس بیشتر نگرفته بودم که پریدم رو موتور ده برو که رفتی‌. روی سنگ لاخ‌ها و چال چوله‌های راه تا ته گاز دادم برگشتم به منزل.

حال که صحبت از حیوانات محل پیش آمد بگذار از شغال‌ها هم بنویسم. آنها که در ناحیه شمال ایران به وفور یافت میشوند از قرار نتیجه تولید مثل بین یک روباه و یک سگ وحشی میباشد که دشمن دهاتی‌ها و مرغ هایشانند. آنها مرغ و خروس‌ها را شبانه در لانه‌هایشان مییابند به همین علت اهالی روستا‌ها از دست شغال‌ها عاصی‌ هستند. آنها هم عادت دارند روز‌ها بخوابند و شب‌ها به فعالیت می‌افتند و به دنبال غذا میگردند که در میان حیوانات خواب رفته چند تائی‌ را خفه کرده و چند تائی‌ را با خود میبرند و میخورند. گاه بگاهی اجساد شغال‌ها را در کنار جاده میبینی‌ که در شب با اتومبیل‌ها و باری‌ها برخورد میکنند و کشته میشوند. موجودی بسیار باهوش ولی‌ در نور قوی مسیر خود را گم میکند و به زیر چرخ‌های سنگین خود رو‌های بی‌ توجه میروند. شغال‌هادر اوائل شب صدا هایی مثل نوزاد آدمیزاد می‌دهند و در اواسط شب به زوزه‌های بلند و وحشتناک ختم میشوند. من صدایشان را یک شب ضبط کرده بودم ولی‌ هرچه می‌گردم آن نوار را نمی‌یابم.

صحبت از کشته شدن شغال‌ها در جاده‌ها به میان آوردم، درد دل من را بازتر کرد. اصولا در ایران حیوانات از هیچ گونه احترامی بر خوردار نیستند. فرقی‌ هم نمیکند چه نوع حیوانی‌ باشد .. سگ، گربه، الاغ، اسب، گاو و .. حتی حیواناتی که به آنها در بارکشی خدمت میکنند و غذای مردمان را تشکیل می‌دهند آنها نیز مورد خشونت و کتک‌ها قرار میگیرند چه برسد به حیوانات وحشی و دشمن مال و جان آنها. به عقیده من، سطح تمدن هر کشوری را با رفتار مردمانش با حیوانات میتوان سنجید. اگر این سنجش به عمل آید، مطمئنا ایران را در ردیف‌های بالا نخواهی یافت. حیوانات مرده در اقسا نقاط آن دیار پراکنده هستند و گاه بوی تعفن آن تا فرسنگ‌ها مشام را میازارد ولی‌ کسی‌ انها را جمع نمیکند و به خاک نمیسپارد. پشت بندر پهلوی یک مرداب بزرگ است این مرداب پذیرای هزاران پرنده مهاجر و محلیست و گلهای شگفت انگیزی در آن خود نمایی میکنند. به خصوص نیلوفر آبی‌ و لوتوس. اگر قایق کرایه کنی‌ ترا به وسط مرداب میبرند که آنجا مرغان مهاجر را از نزدیک ببینی‌. از لک لک و فلامینگو گرفته تا پلیکان و مرغان ماهیخوار.

 زندگی‌ در کمپ چوکا ولی‌ روی هم رفته بد نبود و خوش می‌گذاشت. گرد هم آٔیی‌ها و شام‌های اسپاگتی آرلین بر پا بود. گاه به گاهی‌ نیز با شوهر‌های دیگر زنان را تنها میگذاشتیم که هرچه غیبت میخواهند از اشخاص غائب بگویند و ما مردان به بار و رستوران کوچه‌ مجرد‌ها میرفتیم و آبجو مینوشیدیم و با آنان هم آواز میشودیم. کوچه‌ “س” کوچه‌ پر خاطره‌ای برای من شد. من این راه‌های اتصالی منازل و کار گاه‌ها را ترجیح می‌دهم “کوچه‌” بنامم ولی‌ به آنها خیابان میگویند.. مگر خیابان ندیده اند؟ چرا از این لغزش‌ها در هر زبان هست. چیزی که در آن‌ جا زیاد یافت نمی‌شود نام‌های زیادی نیز به آنها اطلاق نمی‌شود. خیابان، کوچه‌، جاده، همه اینها با یک کلمه سر و ته آن را هم میاورند و آن هم “خیابان” است. همینطور کلمه “جنگل” که این افراد به هر درخت‌زاری میگویند.. ولی‌ در ممالک پوشیده از درخت‌های گوناگون، نام‌های مختلف برای مجموعه درخت‌ها وجود دارد.. فورست، وودس، در انگلیسی قبل از جنگل میایند. برای ما جنگل فقط در مناطق حاره با درخت‌های سر به فلک کشیده است و البته، حیوانات وحشی بزرگ  مانند فیل، شیر، و غیره.. ولی‌ اینجا به تمامی درخت زار‌های مازندران و گیلان، جنگل میگویند. حتی اسکیمو‌ها چندین اسم برای برف دارند.. برف خوردنی، برفی که میشود از آن‌ بلوک ساخت، و غیره ولی‌ برای ما فقط برف است .. چه قدر دارم درس زبان شناسی‌ می‌دهم حالا..  بله می‌گفتم در کوچه‌ “س” و در بار جوانان مجرد خیلی‌ حال میکردیم جک و مارگارت دون هم روبه روی ما منزل داشتند. آنها از انگلستان آمده بودند. جک با من به بار مجرد‌ها می‌آمد و به اتفاق دمی به خمره می‌زدیم. گاه به گاهی‌ نیز برای جبران میهمان نوازی کارکنان مجرد، آنان را به منازل خود دعوت مینمودیم و شامی به اتفاق همسران و فرزندانمان با هم صرف میکردیم.

زندگی‌ در دوران زمستان با باران‌های موسمی شدید و برف و باران قاطی‌ همراه بود ولی‌ اینها ما را از گرفتن پارتی باز نمی‌داشت.. روی سقف‌های ایوان پلاستیک کشیده زیرش منقل رو برا میکردیم و استیک و جوجه کباب تا دلت به خواد با آبجو و شراب و موزیک و … یک شب که جوانان مجرد را دعوت کرده بودم همگی‌ در یک اتوبوس با لباس‌های رسمی‌ .. کت، شلوار و کراوات یا پاپیون زده سر رسیدند و این ادای احترام برای همسران ما بود و در ضمن بهانه‌ای بود که یک شب لباس رسمی‌ به تن کنند. البته ایده خوبی بود تا وقتی‌ که مسیر کوتاه از اتوبوس و منزل ما را اجبارا پیاده آمده بودند  باران و برف و گل‌های تولید شده از ریزش مداوم خدمت خود را به البسه شیک و نوی آن جوانان کرد و همگی‌ را به خنده انداخت.. شب خوبی بود.. ه

مسبقات ورزشی

بهار سر رسید و با بهار بازی‌های دسته جمعی‌ به خصوص بیس بال شروع شدند. با کارکنان شرکت‌های مختلف تصمیم گرفتیم تیم‌‌های بیس بال تشکیل دهیم و مسابقه بگذاریم. شرکت من سایت بود که یک تیم‌ تشکیل دادیم، بعد دیلینگهام هم به غیرت آمد و تیم‌ خودش را تشکیل داد همینطور چارنل، درخت بران. همگی‌ کمک کردیم زمین نا همواری را که پشت مدرسه قرار داشت هموار کردیم و یک زمین بیس بال و در عین حال فوتبال فراهم شد که گاه گاهی‌ در آن‌ فریزبی هم پرتاب میکردیم. یکشنبه‌‌ها سر ساعت ۱۰ صبح بیس بال شروع میشد و تا ظهر به طول مینجامید. چند زن نیز شرکت میکردند از جمله ویلو مک لارن که بسیار بازیکن خوبی بود. ولی‌ بقیه زن‌ها ترجیح میدادند که پشت خط ایستاده شوهرانشان را تشویق کنند.

بعد از بازی وسائل را جمع میکردیم و میزدیم به کنار دریا و بقیه روز را در آفتاب به نوشیدن آبجو و پرداختن به زخم‌هایمان میگذراندیم. شنا در آب نمکین دریای خزر خودش داروی الهام بخش زخم‌ها میشد. گاه به گاهی‌ هم غروب که میشد با دیگر موتورسیکلت سواران به کنار دریا آمده موازی امواج ساحلی با سرعتی‌ که بالای صد کیلومتر می‌رسید بکوب به پیش میراندیم.. بر خلاف تصور ساحل از زمین هموار درست نشده بلکه پستی و بلندی‌ها دارد و هر چند گاهی‌ هم یک جوی آب که به دریا می‌ریخت سر راهت سبز میشد که با گذر با سرعت از رویش آب به خودت و موتورت میپاشید که در گرمای هوا می‌چسبید.

یک روز هنگام غروب که با بر و بچه‌ها موتور‌هایمان را بیرون آورده بودیم و به طرف دریا میراندیم، یکی‌ از بچه ها، یک تکنسین اهل شیلی بود و با موتور سیکلت یاماهای ۴۰۰ آندورا ‌اش رسید به یک گله اسب و گاو که آمد از کنارشان رد کند، موتور را بیش از حد خوابانید روی جاده و به سختی به زمین خورد. او که فقط یک مایو به تن داشت چندین غلت ناهنجار بروی آسفالت جاده زد و هنگامی که بالای سرش رسیدیم دیدیم که پوست سالم بر بدنش باقی‌ نمانده. با اتومبیل یکی‌ از بچه‌ها زود او را به درمانگاه کمپ رسانیدیم که توسط دو پزشک فیلیپینی اداره میشد. آنها او را شستشو داده پانسمان کردند و تقریبا تمامی بدنش را باند پیچی‌ کردند. او روز بعد قرار بود که به شیلی و نزد زن حامله آش بر گردد بالاخره با زحمت فراوان همین کار راکرد و با قیافه‌ای وحشتناک به سوی همسرش پرواز نمود. من هم موتور سیکلتش را برداشتم و دسته کج شده آن را تعمیر کردم و پس از آن‌ سوار‌ آن‌ موتور جانانه میشدم. او هیچوقت بر نگشت و من هم موقع اتمام کارم و هنگام عزیمت از کمپ آن را در تریلر محل اقامتش و در اتاق نشیمن پارک کردم و درش را قفل کردم و به سرایدار سپردم. بعد از آن‌ دیگر خبری از آن دوست و موتور سیکلتش ندارم. اینطور بود که من مدتی‌ صاحب یک یاما‌های ۴۰۰ شدم.

درمانگاه سه‌ تا نرس داشت یک هندی، یک فیلیپینی و یک ایرانی‌. آنها یک روز بر سر دوستی‌ که در منزلش غش کرده بود اختلاف داشتند و من متوجه دعوای لفظی تنندی بین آنها شدم. جریان از این قرار بود که یکی‌ از دوستان که در همسایگی ما زندگی‌ میکرد، فوی لیثرمن،  از تهران باز می‌گشت که همسرش را از فرود گاه برداشته بود که پس از شش ساعت رانندگی‌ به منزل رسیدند هنگامی که در اتاق نشیمن او داشتیم یک آبجو مینوشیدیم هنگام برخواستن چشم‌هایش به بالا غلتیدند و نقش بر زمین شد. بد تر از آن‌ هنگام زمین خوردن به شیشه قدی پنجره رو به ایوان برخورد کرد و آنرا شکست. یک تیغه بزرگ به شانه‌ اش فرو رفته بود که منظره ناهنجاری بود. بلی این سه‌ تا پرستار در آن‌ هیر و ویر و خون و آهٔ و ناله‌های فوی به جار و جنجال با یک دیگر پرداختند که دیگه حوصله‌‌ من رو سر بردند و دخالت کردم. آن نرس فیلیپینی در آمبولانس بود که فوی را تحویل میگرفت و او را نیز به خانه همراهی کرد. یک دکتر هندی دکتر شیفت بود که پس از مدتی‌ رسید و شانه‌ فوی را بخیه کرد.

یک مغازه خواربار فروشی در محوطه کمپ در شرف گشایش بود. خانم‌ها به خصوص بسیار از این بابت خرسند بودند و برای روز افتتاح خود را شیک و پیک کردند و به مراسم رفتند. سر کار بودم که یکی‌ از همکاران داشت به شدت می‌خندید.. گفتم چرا میخندی؟ او گفت در مراسم افتتاح اول از همه چیز ایرانیان یک گوسفند را دم در قربانی کردند و آن جلوی صورت‌های شوک زده خانم من و تو و دیگر خانم‌های حاضر در محل صورت گرفته که آنها وحشت زده به خانه بر گشتند. من هم با او هم خنده شدم و دلم خنک شد.. بگذار بفهمند ما هر روز با چه کسانی‌ سر و کار داریم.

از اخلاق ایرانی‌ها و عادت آنها به التماس و خواهش، چه از طریق قربانی و چه در زندگی‌ روزمره و چه سر کار، من به شدت گله دارم. همین سه‌ نفر ایرانی که با من کار میکنند یکی‌ از یکی‌ تنبل تر.. حوصله‌‌ هیچ اقدامی را به خصوص از هوش و ابتکار خودشان ندارند. همیشه منتظرند از یک جائی، حتی از غیب امداد به آنها برسد و آنها دعا کنند و نماز بخوانند و خدا را شکر کنند. خیلی‌ به زحمت آنها را میشود به کاری راغب و تشویق کرد. آنها  را با دست مزد و ارتباط آن‌ با میزان کار و تولید آنها تهدید کردم، خندیدند و گفتند “میستر باب” حقوق ما را دولت تعیین می‌کند.. به عبارتی دیگر من به هیچ وجه نمی‌توانم آنها را به کارشان ترغیب کنم. گاه با خود میندیشیدم که‌ای کاش به جای تکنسین برق می‌توانستم برای آنها یک مبّلغ و دهنده اشتیاق می‌بودم و این مردم را از جایشان بلند می‌کردم. ولی‌ میدیدم که میان طرز فکر ما به خصوص مردمان کانادا که خون پدران ماجرا جوی و مهاجر در رگهایمان است با این افراد محلی که دنیایشان را همین چند دٔه تشکیل می‌دهد فرق بسیار است.

من می‌‌دانم پدر بزرگم از انگلستان در سال ۱۹۰۵ دست همسر جوانش را گرفت و سوار یک کشتی‌ عازم سواحل کانادا شد. خوب این در نوع خودش مستلزم یک روحیه سر کش و حتی جسور می‌باشد که پذیرای ریسک باشد همانطور که من این شغل را در این ناحیه از دنیا قبول کردم و دست زن و فرزندانم را گرفتم و به شمال ایران آمدم. ولی‌ کو تا این مردم دست به یک عمل متهور بزنند و ابتکاری از خود نشان دهند.

حالا اینجا رو داشته باش بدتر از آن رفتار این کارگران در ماه رمضان است. در این ماه که مسلمانان دنیا دست از خوردن و نوشیدن در روز میکشند تمام برنامه آنها عوض میشود. آنها چون در شب میتوانند غذا تناول کنند از این فرصت استفاده کرده تا پاسی از شب‌ها ی رمضان را بیدار میمانند و در روز بیشتر استراحت میکنند. آنها بدون رو در بایستی سر کار به گوشه‌ای می‌رفتند و میخوابیدند. اگر اعتراض میکردی جواب میدادند که روزه هستند و نمیتوانند آنطور که باید و شاید کار کنند. خوب چه بهانه‌ای از این بهتر؟ من هم دیدم در این ماه همه کار‌ها لنگ است در نتیجه با آرلین تصمیم گرفتیم دست به یک سفر کوتاه زده از بعضی‌ شهر‌ها وروستا‌های ایران دیدن کنیم. تازه پیکان جدید که در انتظارش بودم رسیده بود و ما خیلی‌ میل به یک سفر با آن اتومبیل  به سرمان زده بود. ما وسائل یک سفر چند روزه را بار کردیم و با ماریون و رایان به طرف غرب در جاده کناره به راه افتادیم. پس از دو سه‌ ساعت رسیدیم به شهر آستارا. آستارا لب دریای خزر قرار دارد ولی‌ در اینجا ساحل به طرف شمال متمایل میشود در نتیجه در آستارا دریا رو به شرق بیشتر است تا به شمال و همین باعث میشود که رطوبت دریا کمتر از طریق باد‌ها به رویش اثر کند و نسبتا محل خشکتری بود ولی‌ همچنان درخت زار‌های سر سبز شمال ایران را نیز پذیرا می‌بود.

کمی‌ از تاریخ ایران

 پس از آستارا شهر اردبیل است که در استان آذربایجان قرار دارد. اردبیل زمانی‌ مقر سلسله پادشاهی بزرگی بوده و صفویان شیعه مذهب و پر قدرت که با امپراطوری عثمانی سنی به شدت در افتاند، از آن ناحیه هستند. البته میبایستی خاطر نشان سازم که آذربایجان ایران با کشور آذربایجان شوروی اشتباه نشود. با اینکه هردو یک نام را دارند ولی‌ یکی‌ کشور مستقلی است که همسایه شمالی‌ ایران و استان آذربایجان است. در حقیقت دو استان به نام آذربایجان در ایران است که یکی‌ به آذربایجان غربی و دیگری شرقی‌ معروف اند. از ارتفاعات اردبیل میتوانستی غله‌های کوه معروف آرارات را ببینی‌.. همانجا که نقل است کشتی‌ نوح به آن برخورد کرد و شکست.

یک مورد به خاطر ماندنی نیز در اردبیل برای من پیش آمد و آن هنگامی بود که آرلین به داخل یک مغازه هنر‌های دستی‌ رفت که چند کار محلی را خریداری کند و من از این فرصت استفاده کردم رفتم بیرون و یک سیگار گیراندم. دو سه‌ پک بیشتر نزده بودم که ناگهان شخصی‌ از مغا زه داران اطراف به طرف من آمد و با دست به سیگار من اشاره کرد و کلماتی به زبان خودشان گفت که من نفهمیدم ولی‌ حدس زدم او هم سیگار میخواهد. دست کردم جیبم قوطی سیگار را برایش در آوردم و تعارف کردم.. او ولی‌ ناراحت شد و بلند تر گفت “رمضان” .. تازه متوجه شدم که هنگام روزه میباشد و به احترام ماه رمضان نباید سیگار در روز بکشم به خصوص در ملأ عام.

ما یک سر به دهکده ماسوله زدیم که برایم جالب بود. تمامی خانه‌ها در سینه یک کوه ساخته شده به طوری که سقف یک خانه حیاط جلوی خانه بالا ترش میشد. میگویند این دهکده قدمتش به ۸۰۰ سال میرسد. مغازه‌ها اغلب در ردیف پایین کوهسار قرار داشتند. قهوه خانه‌ای داشت که در آن‌ دیزی، آبگوشت معروف ایرانی را که دوستی‌ سفارش کرده بود سفارش دادم. شاگرد Maasolehقهوه چی‌ هنگامی که دید ما ناشی‌ هستیم به ما نشان داد و کاسه خالی‌‌ای را گرفته سوپ داخل دیزی را از پختنی‌ها جدا نمود و سپس به وسیله یک چکش فلزی تمام محتوی داخل کاسه را زیر سر درشت تر آن له‌ و لورده میکرد که با چند قطره آب لیمو و روغن زیتون با نان تنوری صرف شد که بسیار خوش مزه بود. هیچ نمی‌توانم آن مزه را توصیف کنم. فقط باید خودتان امتحان کنید. من که خیلی‌ خوشم اومد، آرلین هم بدش نیامد ولی‌ بچه‌ها دوست نداشتند. می‌گفتند خیلی‌ بوی گوشت و دنبه گوسفند می‌دهد. راست هم می‌گفتند. تکه‌ای از چربی‌ دم گوسفند را جدا از گوشت در دیزی میاندازند که با سیب زمینی‌ و گوجه فرندگی و نخود تبدیل به یک هنر آشپزی میشود که در سطح کشور ایران هم تراز با چلو کباب از اغذیه‌های عمده ایران هستند.

 در آن زمان دولت ایران زیاد به فکر جلب توریست و فراهم ساختن وسائل و محل‌های پذیرایی از توریست‌ها نبود. ما یکی‌ دو شب را در اتومبیل خوابیدیم. ناجور بود ولی‌ تحمل کردیم. به جاش چلو کباب‌های خوش مزه‌ای خوردیم و بچه‌ها آنرا دوست میداشتند. گوشت و برنج دم کشیده. ساده و خوشمزه. گوشت هم از نوع تکه‌ای و هم از نوع چرخ کرده. جوجه کباب هم از انتخاب دیگر کباب‌های ایران است. هر دیاری از قرار کباب مخصوص خودش را دارد.

مشروبات الکلی در رستورانهای ایرانی یافت میشد ولی‌ بعد از انقلاب اسلامی ممنوع شد. بسته به سطح مدیریت رستوران و مشتری‌هایش از ویسکی‌ جانی واکر و ودکای اسمیرنف دارند تا شراب‌ها و آبجو‌های مختلف. من در ایران متوجه شدم که شراب معروف شیراز که هم نوع اتریشی‌ آن‌ هست و هم استرالیا آنرا تولید می‌کند از انگور‌های استانی در ایران است که مرکز آن استان شهر شیراز است. شیراز، شهر گل و بلبل و شعر در تاریخ ادبیات ایران نیز جایگاه مخصوصی دارد و دو شاعر مشهور فارسی زبان از آن شهر هستند و در آنجا دفن شده اند.. سعدی و حافظ در سطح بین المللی معروف هستند و اشعار آنها در موسسانی مثل مقر سازمان ملل متحد نوشته شده. بلی شراب شیراز همیشه  سر زبان‌ها بوده و در تاریخ ایران پادشاهان مسلمان با آن شهر افسانه‌ای گاه به گاهی‌ دست و پنجه نرم کرده اند. از جمله شنیده بودم سربازان گارد و دروازه بانان شیراز باستان به تمام انگور هایی که به شهر وارد میشد به دستور پادشاه وقت، نمک میپاشیدند که دیگر نتوانند با آن انگور شراب بسازند. نمک شراب را خراب می‌کند و اگر آنرا بشویی دیگر قابل تخمیر نیست. خلاصه اینکه دولت‌های مسلمان و مردمانشان شراب و مشروبات الکلی را حرام میدانند و شاید برای این دلیل است که بسیاری از افراد به مواد مخدر روی میاورند. آن هم از تولیدی‌های خود کشور که به خارج هم قاچاق میشود و به فروش می‌رسد. تریاک و حشیش از ساخته‌های محل است و مانند افغانستان مزارع خشخاشس تحت نظر دولت، دیده میشوند.

کمی‌ از جغرافیای ایران

من همچنان به طرف جنوب راندم و از قزوین و کرج عبور کردیم و از جاده چالوس به طرف شمال بر گشتیم. مناظر ایران قبل و بعد از عبور از کوهستان البرز زمین تا آسمان فرق می‌کند. هرچه سمت شمال آن سر سبز و خًرم است جنوب کوهستان خشاک و کم آب است و هرچه به طرف جنوب بیشتر بروی با اقلیم خشک تری رو به رو میشوی تا کویر‌های معروف که در مرکز ایران قرار دارند.

در اطراف قزوین کوهساری بود که از لحاظ تاریخ اسلامی مکان معروفیست و آن قلعه فرقه اسماعیلیه که در فله‌ای صعئب العبور ساخته شده بود که به قلعه ی ‌عقاب‌ها معروف است. تصمیم گرفتیم از آن محل که از طریق یک جاده از پایین کوه رسیدن به آن محل تاریخی‌ را میسّر کرده بود دیدن کنیم در اینجا بود که من متوجه شدم که پمپ بنزین اطراف وجود ندارد و بالا رفتن از آن کوه با دانندگی و پایین آمدن کلی‌ از بنزین را مصرف می‌کند و در ضمن برای آن اتومبیل پیکان که از این همه راه خسته شده بود رحم قائل شدم و تصمیم گرفتیم که از نیمه‌های راه بقیه را پیاده طی‌ کنیم. همگی‌ به این ورزش اجباری نیز نیاز داشتیم. خلاصه درد سرتان ندهم به آنجا رسیدیم و به جز خرابه‌های یک قصر چیز دیگری نیافتیم. از قرار آن قصر و اطرافش محل زندگی‌ و آموزش افراد شیعه مذهبی‌ بودند که با مذهب امروزه ایران کمی‌ متفاوت است ولی‌ از قرار قبل از مذهب کنونی وجود داشته و راه را برای آن هموار کرده. از این محل بود که حسن صباح، امام شیعیان اسماعیلی به مریدانش حشیش میداد و با آنها در حین نئشگی صحبت میکرد و آنان را هیپنوتیز میکرد و دستور قتل حریفان سیاسی و مذهبی‌ خود را میداد. مریدان هم بدون چون و چرا اوامر او و جاینشینانش را گوش فرا میدادند و عازم مأموریت خطرناک خود می‌شدند.

سلسله کوهساری که ما بین استان‌های سر سبز گیلان و مازندران و استان‌های جنوبیش قزوین و تهران قرار دارد البرز خوانده میشود و این سلسله از پایین‌های استان آذربایجان شروع و تا خراسان و افغانستان به طرف شرق پیش میرود. در حقیقت این رشته کوه مانع بزرگی برای دشمنان روسی ایران بوده که به پایتخت ایران دست پیدا کنند. بلند‌ترین غله آن دماوند نام دارد که در شمال تهران واقع شده. دماوند را دست کم نگیرید چون از مونت بلان آلپ نیز بلند تر است. شش غله دیگر بالای ۷۰۰۰ فوت نیز در رشته کوه البرز وجود دارد. زمینهای کشت زاری در شمال این رشته کوه قرار دارند که مزارع برنج، چای ، و پنبه از عمده‌ترین کشت هاست، همینطور درخت‌های پرتغال و گریپ فروت ولیمو  نیز باغ‌ها را تشکیل می‌دهند. یک نوع پرتغال وحشی و ترش مزه نیز در شمال ایران به عمل می‌اید که به آن‌ نارنج میگویند و در اغذیه و روی ماهی‌ آنرا نصف کرده مانند لیموی ترش میفشارند. در ایران یک نوع لیمو نیز پرورش می‌یابد که از لیمو ی معمولی بزرگتر و مزه اش شیرین است و به لیمو شیرین معروف است. بسیار میوه فرح بخشی است و من عاشق این میوه ایرانی شدم.

از سیفی کاری‌ها نیز خربزه و هندوانه بسیار عالی‌ در نواحی آذربایجان و خراسان عمل می‌اید که خربزه آن‌ در خاور میانه معروف است. گوجه فرنگی‌ وحشی در میان بوته‌های همیشه حاضر تمشک دیده میشوند. یک تیم‌ کشاورزی از انتاریو آمد و مزرعه نمونه ساخت که به محلیان بیاموزند چه در زمین‌هایشان بکارند. هیچ کس به آنها اعتنایی نکرد. هندوانه ها از هنگامی که وزارت کشاورزی بذر آمریکائی وارد کرد به مراتب بزرگ تر و کم دان تر شدند ولی‌ بعضی‌ همان هندوانه کوچک ایرانی را دوست دارند که البته ریسک بد از آب درامدنشان نیز بیشتر بود. میبایستی اقرار کرد هندوانه آمریکائی در ایران خوب عمل می‌اید و تقریبا همه آنها خوب و شیرین هستند. این هندوانه‌های محلی در دو رنگ میایند .. زرد و قرمز. حال که صحبت از هندوانه به خصوص ایرانی آن‌ پیش آمد بگذار برایت از یک قمار محلی بگویم که خیلی‌ در روستا‌ها بین جوانان مرسوم است و آن شرط بندی به روی رنگ داخل هندوانه میباشد که یا زرد رنگ است و یا سرخ رنگ. آن از بیرون شناخته نمی‌شود و شرط بندی کاملا به شانس بستگی دارد. خلاصه فکر نکنید این مسلمانان پاک دل کلمه‌ای به نام قمار در فرهنگشان ندارند.Marion

در راه قزوین به یک کاروان سرای مخروبه رسیدیم که یک محل سقف داری بوده برای مسافرین که آنجا شب را به سر کنند. کارونسرا‌ها در ایران به وفور دیده میشود و همین نشانی‌ از پیشرفت نسبی‌ ایرانیان باستان نسبت به مردم همسایه‌شان می‌باشد. که از پست و ارتباط‌های بازرگانی تا پیک‌های مخصوص فرمانروا‌های مختلف را شامل میشد . این کارونسرای به خصوص در بیابانی پر از مارمولک قرار داشت که دخترم ماریون بدون قصد یکی از آنها را زیر پا گرفت و کشت و از این اشتباه مرگ آور خود بسیار ناراحت بود ولی‌ من او را دلداری دادم که: غصه نخور مارمولک‌های دیگری هستند که جای خالی‌ او را پر کنند. او هم قبول کرد و ما به سیاحت در وسط بیابان برهوت ادامهٔ دادیم. از قرار مار‌های خطرناکی نیز در آن نواحی وجود دارند و من خود یک پوست خشکیده آنرا در داخل آن کارونسرای مشاهده نمودم. یک نوع مار کبرا هست که مخصوص آن ناحیه میباشد و چند چوپان را کشته و وزارت بهداشت به فکر افتاده با کمک سازمان ملل چند متخصص سرمسازی روانه این ناحیه کند و ضدّ زهر آنرا تولید کنند.

یک شب و دو روز را نیز در تهران و در همان هتل قبلی‌ گذراندیم. آرلین میخواست از بازار معروف تهران دیدن کند. بازار تهران قدمت چند صد ساله دارد و از بناهای معروف مسقف است. دارای کوچه‌‌های مختلف و دکان‌های مختلف. هزاران غرفه، دکه، و دکان در بازار تهران وجود دارد.  از قبل می‌دانستم که دیدار گرانی خواهد بود و همینطور هم بود. به خصوص که سر از بازار طلا فروشان در آوردیم. این خانم‌ها پنداری یک شم مخصوصی برای پیدا کردن این نوع فروشگاه‌ها دارند. یافتن طلا در بازار شلوغ پلوغ تهران آن هم در اسرع وقت کار هر کسی‌ نیست ! از بازار مسگرها عبور کردیم و نزدیک بود قوای شنوانی خود را از دست بدهیم از بس صدای چک کش از هر غرفه و دکانی بلند بود. و تا دلت بخواد گدا. بلی تهران و اصولا ایران بهشت گدایان است. در آن ازدحام بازار مرتب یکی‌ دستش راجلویت دراز میکرد که پولی‌ در آن بگذاری. ناگهان با منظره ای رو به رو شدم که تا آخر عمر هیچوقت آن را فراموش نخواهم کرد. یکی‌ از افرادی گه‌ دستش را به سمتم دراز کرد صورت نداشت !! بلی یک جمجمه بدون مژگان و ابرو و بدون لب، حتما یک جذامی بود. آن منظره برای همیشه در ذهنم نقش بسته.

به ما کلا خوش می‌گذاشت و کمپانی هم توسعه میداد و کارمندان بیشتری را از خارج استخدام نمود. خیابان ما دیگر جا نداشت و تریلر‌ها را در محل جدیدی نصب میکردند. تکنسین‌های تازه وارد اغلب از یک فیبر و  کاغذ سازی از نیو فونلند بودند که بسته شده بود. یک کاغذ ساز هم از کلیفرنیا آمده بود به نام الورز. او گی‌ بود و در یک گرد هم آٔیی و بگو بخند او دستش را روی کان من گذشت ولی‌ من او را ردّ کردم بعد او رفت سراغ جک برنداج که او هم یک جوری دست به سرش کرد. جک حسابی‌ کفرش در آمده بود. یکی‌ از تریلر‌ها آتش گرفته بود و دیوار‌های داخل آن سوخت. ما نیز آن را با چند تیر و تخته تبدیل به سالن رقص کردیم و آنجا شد محل پارتی‌های شبانه. بیرون آن محل یک سکوی سیمانی‌ و منقل بزرگی ساختیم که روی آن میشد یک گوسفند درسته رو بریان کنی‌. بشقاب‌ها و کارد و چنگال و سالاد و دیگر مخلفات را از جمله مشروبات مورد علاقه که هر کس برای خود آورده بود روی سکو گذارده میشد. خلاصه اینطورغروب را شب و شب را به نیمه شب و گاهی‌ تا نزدیک صبح به سر میکردیم.

بازدید شاه از چوکا

یک روز بخشنامه کردند که بزودی یک سری سازمان دهی‌ و تمیز کاری شروع خواهد شد به مناسبت آمدن شاه ایران به کمپ چوکا. شاه داشت میامد بازدید. حسابی انگار کک تو تنبونشون افتاده بود. همه مقامات خود را به آنجا رسانیدند و دستورات صادر میکردند. البته سازمان مخفی پلیس و سربازان هم بودند و دو هفته با کارگرانی که اضافه بر درامد استخدام کرده بودند همه جا را شستند و تمیز کردند و رنگ کردند و برق انداختند و ما به سهم خود ماشین آلات را آماده راه اندازی کرده چند بار نیز توسط پلیس محلی و مخفی‌ هنگام خروج و ورود به کمپ چک شدم و کارت شناسایی نشان دادم. حتی یک روز که مطابق معمول از منزل تا کارگاه را با موتورسیکلت میانبر میزدم و از حیاط درخت‌های بریده رد میشدم ناگهان یک سرباز از پشت تنه‌های انبار شده بیرون جهید و در حالی‌ که مسلسلش را افقی به من گرفته بود فرمان ایست داد و کارت شناسایی خواست. این جوریشو دیگه ندیده بودم. در گرد هم آیی‌ کارکنان شرکت‌های خارجی‌ در مورد دیدار جلوی شاه به ما گفتند که فقط پشت سر همکاران ایرانی مودب بایستیم و دو دست را پایین گرفته به یکدیگر بگیریم و اگر سوالی از ما شد جواب دهیم و تا آنجا که امکان دارد از حرف زدن خود داری بنمأیم. این یک نمایش ایرانی بود و میبایستی ایرانی نشان داده شود.

بالاخره روز موعود فرا رسید و شاهنشاه ، آنطوری که ایرانیان او را مینامند سر ساعت ۱۰ صبح با هلی‌کوپتر در زمین چوکا فرود آمد. مدیران بخش‌های گوناگون و مدیر کلّ و معاونان به ترتیب به شاه خیر مقدم گفتند. کارگران نیز با فاصله‌ای که توسط گارد سربازان مسلح از آنها فاصله‌ای داشتند فریاد شاهنشاه، شاهنشاه را سر دادند. شاهنشاه به معنی شاه شاهان است. او ابتدا از فیبر سازی دیدن نمود سپس به کارگاه اره رفته ماشیل آلات را برایش روشن کرده بودند و عده‌ای به کار مشغول بودند که برای شاه نمایشی ترتیب دهند. سپس به کاغذ سازی رفت و سؤالات بسیار کرد. این دیدار دو سه‌ ساعت طول تشید که با سخنرانی وی در تالار چوکا خطاب به مدیران و کارگران چوکا بود که همه به فارسی‌ بود و من هیچ نفهمیدم. بقیه حضار هر چند دقیقه یک بار فریاد شاهنشاه را سرّ میدادند. گارد‌ها همچنان در کنترل صحنه بودند با مسلسل‌های آماده و فکر نمیکنم اینبار گلوله‌هایشان از آن گلوله‌های ترقه ای بود که سر سگها در کردند.

 در همین دوران بود که طرح دوم کارخانه فیبر و کاغذ نیز به امضا رسید و شرکت به اتفاق شرکت دیلینگهام کنترات را گرفت. از قرار شاه از امور چوکا راضی‌ بوده و به دومی رای مثبت داده بود. بدون اجازه خاندان پهلوی کار‌های در آن سطح امکان پذیر نیست. آنها گاهی‌ وقت‌ها در سود شریک هستند. در هر حال شرکت از من درخواست کرد که بعد از اتمام قرار دادم، که نه‌ ماه دیگر می‌بود، میتوانم در چالوس و در پروژه جدید شرکت کنم. آنها پول هواپیمای چهار نفرمان را نیز به صورت نقد داخت میکردند اگر بلافاصله بعد از اتمام قرار داد در چوکا به چالوس بروم. شهر چالوس در استان بغلی، مازندران قرار دارد. و راهش به تهران از طریق جاده‌ای به همین اسم و از طرف شرقی سلسله کوساران البرز به پایتخت میرود. من بعد از مشورت کوتاهی با آرلین موافقت خود را اعلام کردم. ولی‌ پول بلیت‌ها را نخواستیم و به کمپانی گفتم ما بین دو قرار داد تصمیم داریم دیدنی‌ از اقوام در کانادا کرده باشیم به خصوص که بچه‌ها لازم بود که مادر بزرگ ‌های مشتاق را ببینند و یک ماهی‌ با اقوام باشند. ما در ایران دوران خوبی را داشتیم و تا آن موقع به رفتار و کردار مردمان آشنائی داشتیم هجده ماه دیگر نیز زود می‌گذرد از همه اینها مهمتر با پولی‌ که در بانک پورت البرنی پس انداز میشد تا هنگام بر گشت خانواده می‌توانستم یک خانه مناسب خریداری کنم.

انقلاب اسلامی ایران

ولی‌ تمامی این برنامه‌ها نقش بر آب شّد و آن در اثر انقلاب اسلامی بود که شاه و خانواده اش را از ایران بیرون کرد و زمام امور را به آیت‌الّله‌ها داد. در ایران هزاران ملای محلی در سراسر کشور پراکنده هستند و آن ملایانی که به تحصیل در اسلام ادامهٔ داده در شهر‌های مشهد و ‌قم که مرکز اسلام شیعه میباشد تحصیل کرده باشند به مقام آیت‌الله میرسند. آیت‌الّله‌ها نیز خود شورا ی خود را دارند و برای خود آیت‌الله‌های بزرگ انتخاب میکنند که نام او را به یاد نمیاورم. شاه خیلی‌ دیر به فکر دموکراسی کردن سیستم سلطنت خود افتاد و آن را به مشروطه سلطنتی، مثل کانادا، نتوانست تبدیل کند. به قول کیسینجر تنها چیزی که بشر مایل نیست به کس دیگری بدهد قدرت است. ایران برای سلطنت مشروطه یک بار در سال ۱۹۰۶ دست به انقلاب زده بود و شاه وقت آنرا قبول و مجلس را تأسیس نمودند. ولی‌ بعد از دو جنگ جهانی‌ و اشغال ایران توسط قوای متفقین از شمال و جنوب، حکومت پادشاهی ایران دست خوش نا ملایمات تاریخ و زور ابر قدرتان گردید. تقصیر خودش هم نبود. به او آن گذشت که به پدرش گذشت. در تبعید.Mosque

 انقلاب اسلامی ایران در اواخر ۱۹۷۸ و اوائل ۷۹ بوقوع پیوست که همان دوره بود که تمامی کارکنان و ساکنان خارجی‌ مقیم ایران را دچار یک نوع گیجی و بلاتکلیفی کرده بود. به خصوص کارکنان اروپایی‌ و آمریکائی را. در همان اوان یکی‌ از همان کارکنان ایرانی که ذکر خیرشان را می‌کردم به من گفت “میستر باب” ما با شما کاری نداریم. شما کانادائی هستید. آمریکائی‌ها باید بروند و حدود ۶۰۰۰ آمریکائی در ایران در آن زمان کار میکرد.

اعتصاب‌ها شروع شدند و ادارات دولتی به نوبت اعتصاب کرده به دستور آیت‌الله خمینی که در فرانسه به سر می‌برد دست از کار کشیدند و در فلج کردن چرخ راه اندازی مملکت کمک میکردند. آیت‌الله خمینی که ابتدا در عراق زندگی‌ میکرد فرانسه‌ را برای ارتباط با جهان و با مریدانش که اغلب تحصیل کرده آمریکا و اروپای غربی هستند برگزیده به نزدیکی‌ پاریس نقل مکان کرد. از آنجا که شاه در ایران اجتماعات بیش از شش نفر را قدغن کرده بود و تمامی احزاب را منحل کرده بود و فقط یک حزب ساخته خودش را بر ایران حاکم کرد و بر مخالفانش به خصوص در میان دانشجویان و روشنفکران افزود طرفداران آیت‌الله خمینی رو به افزایش گزاشتند و از آنجا که فرستنده‌های رادیویی و تلویزیونی ایران نیز تماماً زیر کنترل رژیم شاه بودند آیت‌الله خمینی تصمیم گرفت صحبت‌هایش را به روی نوار ضبط صوت گذشته به ایران بفرستد که توسط طرفداران وی تکثیر و در مساجد و منازل پخش میشد. چنین بود که انقلاب پا گرفت.

ترک ایران

 چند هفته آخر اقامت ما در کمپ چوکا به پارتی بعد از پارتی گذشت و از این خانه به آن خانه ودر محله مجرد ها. بعضی‌‌ها هنوز قرار دادشان تمام نشده بود. به یاد دارم که نک و مارگارت تیلر هم هم زمان با ما به قصد کانادا ایران را ترک میکردند. روز آخر با آنان صبحانه را صرف کردیم و نک مارا رسانید به ایستگاه اتوبوس مسافری. من دیگر هیچ وسیله نقلیه‌ای در ایران نداشتم و موتور سیکلتم و اتومبیلم را فروخته بودم و اگر تعجب نمیکنی‌ به قیمتی بالاتر از قیمتی که یک سال و نیم پیش پرداخته بودم !! فقط در ایران این را میتوانی‌ ببینی‌ !! من که گله گذار نیستم. با نک دوباره‌ خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس رشت شدیم. سرّ راه به شهری رسیدین به اسم رضوانشهر و متوجه ازدحام صد‌ها نفر جلوی مسجد شهر شدیم. آنها به سخنان یکی‌ از رهبران دینیشان یا از طریق نوار ضبط صوت و یا شخصا توسط ملایان محلی که از بلوند گو به بلندی شنیده میشد گوش فرا میدادند.

 آنها هنگام دیدن عده‌ای خارجی‌ در اتوبوس ما را با اشاره به یکدیگر نشان دادند و برخی‌ سوار موتر سیکلت‌هایشان شدند و اتوبوس ما را تعقیب کردند. خوشبختانه رانندهٔ که با آنها هم عقیده نبود پا را گذاشت تا ته و تخت گاز از آن مهلکه دور شدیم. ما سر وقت به فرود گاه رشت رسیدیم که فقط بشنویم که ایران ایر در اعتصاب رفته و هواپیمأای نیست که من و خانواده‌ام را به تهران ببرد. من رو میگی‌ کلی‌ کفری از این هرج و مرج به ناچار یک راننده با بنزش را کرایه کردم که ما را به تهران ببرد. شش ساعت به سفرمان اضافه شد با زحمت ایستادن در راه برای دستشوئی به خصوص بچه‌ها و خوردن غذا در راه به طور مخفیانه و در پشت قهوه خانه‌ای که ما به چشم اهالی و مشتری‌ها نیفتیم. خلاصه با هزار مکافات به تهران رسیدیم.

اولین کاری که میبایستی در هتل می‌کردم گرفتن بلیت‌هایمان بود که گفته بودند به میزبان در رسپسیون سپرده بودند ولی‌ همچین شانسی نبود. کسی‌ آنجا خبری از بلیت‌های خانواده پیرس نداشت.‌ای بابا حالا چه کنم؟ فردایش میبایستی با بریتیش ایرویز به لندن پرواز مینمودیم. خواهش کردم دوباره‌ چک کنند. سه‌ باره، نخیر هیچ خبری از بلیتها نبود. اجبارا میبایستی به دفتر استدلر هانتر میرفتم به جز آنها کس دیگری خبری از بلیتها نداشت. شب در هتل شا م را با زوجی که آنها نیز به سوی کانادا در سفر بودند، خانم و آقای مکلارن صرف نمودیم. آنها از شرق تصمیم به پرواز به ساحل غربی بریتیش کلمبیا را داشتند و به نیو دهلی می‌رفتند تا از طریق هنگ کنگ به مقصد ونکوور پرواز نمایند.

فردای آنروز قبل از صبحانه دوباره‌ سری به پیشخوان رسپسیون زدم وسراغ بلیتها را گرفتم مسئول پشت میز دست کرد چهار بلیت از کشویش درآورد و گفت بفرمائید آقای پیرس بلیت‌های شما حاضر است. پرسیدم از چه موقعی این جا بوده؟ پاسخ داد از دیشب. عجب پس تمام شب این بلیت‌ها اینجا بودند و آن سر به هوایان نمیدانستند؟ دیگه حسابی‌ کفرم در اومد و بنای داد و فریاد را با آن شخص و مدیر هتل که خود را به ما رسانیده بود گذاشتم چون پرواز ما اکنون در هوا بود. مدیر بسیار عذر خواهی کرد و یک اتومبیل دربست با راننده در اختیار ما گذشت و به رانندهٔ سپرد که تا ما پرواز نکرده ایم فرود گاه را ترک نکند. خلاصه چمدان‌ها را بستیم و عازم فرود گاه مهر آباد شدیم. در سالن فرود گاه غلغله بود. مردم از سر و کول یکدیگر بالا می‌رفتند و برای خرید بلیت از مسافران پول‌های نقد را در هوا تکان میدادند و قیمت‌های چند برابر قیمت بلیت‌ها پیشنهاد میدادند ولی‌ کسی‌ حاضر به فروش نبود حتی با قیمتی دٔه برابر.

هرچه در صف خارج از رزروی‌ها ایستادیم خبری ازصندلی‌ خالی‌ در هواپیما‌ها نشد. دوتا بریتیش ایرویز و یک ایر فرانس آمدند و مسافر گرفتند و رفتند. نه‌ خیر میبایستی به هتل بر می‌گشتیم و فردایش دوباره‌ به فرود گاه pic 73_0001باز می‌گشتیم. بچه‌ها خیلی‌ پکر بودند. حق هم داشتند ولی‌ چه کاری میشد کرد؟ در لابی هتل دیدیم که مکلارن‌ها نیز دست از پا دراز تر از فرود گاه برگشته اند. می‌گفتند که اصلا پرواز به دهلی‌ نو را کنسل کردند و هواپیمأای ژاپن نیز پرواز‌هایش به ایران را قطع نموده. آنها میبایستی مثل ما از لندن به کانادا برسند. شام را باز با هم صرف نمودیم به خرج هتل و در رستوران زیر حباب بلورین طبقه  بام. ما هم تصمیم گرفته بود‌یم تن به سرنوشت داده از غذای خوب رستوران کمال لذت را ببریم. اتاق‌ها هم خیلی‌ تمیز و شیک بودند. خلاصه بد جائی گیر نکرده بودیم.

صبح زود روز بعد صبحانه مفصلی خوردیم چون می‌گفتند به خاطر اعتصاب کارکنان فرود گاه غذا در هواپیما سرو نمیشود. ما هم تا می‌تونستیم خوردیم و با همان راننده عازم فرود گاه شدیم. از دیروزش شلوغ تر و پر سر و صدا تر بود. میشد گفت تقریبا هرج و مرج بود. دوباره‌ در صف مسافران منتظر رفتیم. با آرلین تبادل نظر کردیم فکر کردیم اگر چهار تا صندلی نداشتند دو تاه بگیریم و بچه‌ها را خارج کنیم و خودمان با پرواز‌های بعدی‌ به لندن برویم. دو سه‌ ساعت در لیست انتظار بودیم که ناگهان معجزه‌ای به وقوع پیوست و نام خانواده پیرس در بلندگو خوانده شد. چهار صندلی‌ در یک پرواز بریتیش ایرویز آماده بود. به چه سعادتی. زود مدارک را به مسئول گیشه تحویل دادم. چمدان‌ها را دادیم که به خاطر اعتصاب کارکنان خود میهمانداران بار هواپیما کرده بودند و خسته و کوفته از این کار اضافی. پرواز اوج گرفت. همانطور که حدس میزدیم از غذا خبری نبود فقط به همه یکی‌ یک سیب رسید. ولی‌ مشروب چون از قبل در هواپیما ذخیره بود تا دلت بخواد بود و افتخارا مجانی‌. سه‌ مهندس نفتی‌ انگلیسی که از جنوب میامدند حسابی‌ دم به خمره زدند و یکی‌ از آنان بقدری مست شده بود که وقتی‌ بالای آسمان لندن، بعد از هفت ساعت پرواز، رسیدیم دوستش سعی‌ میکرد او را بیدار کند. او تکانش میداد و میگفت بیدار شو تام رسیدیم میگفت ولم کن بذار بخوابم. دوستش میگفت چرا به خدا رسیدیم، بالای لندن هستیم، باز مرد مست باور نمیکرد و میگفت نه غیر ممکنه رسیده باشیم. خلاصه به طرف باند فرود گاه هیثرو خلبان از ارتفاع کاست که ناگهان اعلام کرد که سمت چپ ما یک کنکورد در حال اوج گرفتن است. من از پنجره به بیرون نگاه کردم و برای اولین بار این هوپیمات جت مسافری که قادر به شکستن دیوار صوتی بود را به چشم دیدم. در ایران خبر از خریدن دو فروند جت کنکورد توسط شرکت هواپیمأای ایران بود که شاه دستور داده بود برای حمایت از این کارخانه مشترک بین انگلیس و فرانسه دو عدد خریداری نمایند که اغلب قرار بود برای حمل خاندان سلطنتی و اعضای بالا رتبه مملکتی از آن‌ها استفاده کنند. خوب درامد نفت این کار‌ها را هم دارد. ازقرار فاصله بین لندن و نیویورک را در سه‌ ساعت طی‌ می‌کند که بیش از نصف زمان پرواز با یک جیت بوئینگ میشود.

در لندن ما را به هتل لوکس امپریال بردند در میدان راسل. ما هم بچه‌ها را گذشتیم جلوی تلویزیون که بعد از یک سال و نیم محرومیت از برنامه انگلیسی با اشتیاق هرچه تمام‌تر به تماشا نشستند و من و آرلین هم به اتاق خودمان رفتیم و یک حمام و یک عشقبازی زیبایی که بعد از این ماجرا‌ها ی چند روز اخیر خیلی‌ چسبید. من و آرلین شرکای سکسی خوبی‌ هستیم و سالیان زندگی‌ مشترک خللی در روابط جنسی‌ و عشقی‌ ما وارد نکرده. ما ۱۰ روز در لندن ماندیم و از جاها ی دیدنی‌ لندن و حومه لندن سر فرصت دیدن کردیم و مقداری خرید برای خودمان و سوغاتی برای والدین بزرگ و اقوام کردیم. بالاخره به کانادا برگشتیم و با دنیای اشنا بار دیگر رو به رو شدیم.

پس از آن دوران هنوز یک هفته نبود که خانه رسیده بودم که یک تلکس از کمپانی برایم رسید که قرارداد پروژه دوم از طرف دولت انقلابی‌ ایران باطل اعلام شده و دیگر بازگشت من لازم نیست . از قرار آنها هم زود کار‌ها را تعطیل کرده از ایران به کلّ خارج شدند و این در حالی‌ بود که شرکت هنوز ۵۰۰۰ دلار دیگر به من بدهکار بود. این مبلغ وصول نشد چون ستدلر هانتر نزد دولت کانادا اعلام ورشکستی کرد و من پس از مدت‌ها دوندگی بالاخره نامه‌ای به نماینده شهرمان در پارلمان نوشتم و او توانست نصف آن مبلغ را به من باز گرداند. خوب همین هم غنیمته.

حال که این نوشتجات را مرور می‌کنم (سال‌های ۱۹۹۰) مایلم این پارگراف را نیز اضافه نمایم و از افرادی که در متن این خاطرات کوتاه آمدند خبر دهم. جک براندج در ادمونتون یک شرکت الکتریکی باز کرد. او سال ۸۹ در ب ام و اش دیدنی‌ از من و آرلین کرد. ما کارت‌های کریسمس تا مدتها برای یکدیگر پست میکردیم. نک و مارگارت تأیلر به کمپبل ریور بازگشتند ولی‌ متأسفانه نک در یک سانحهٔ درخت افکنی کشته شد. روحش شاد. ‌وین و ویلو مکلارن در کاویچن لیک زندگی‌ میکنند و من گاه به گاهی‌ آنها را ملاقات می‌کنم. فوی لیثرمن تا آنجا که خبر دارم در اسپوکین زندگی‌ می‌کند. با بقیه تماس را از دست دادم ولی‌ چند تائی از آنان را در ترکیه دیدم. خوب دیگه همین.

Names used in the script in original language:

Robert Pearce, Marion Pearce, Ryan Pearce, Arlene Pearce, Jack Brundage, Chief the dog,  Sven, Ernie, Jack and Margaret Dunn from UK, Wayn and Willow MacLaren from Cowichan Bay, Nick and Margaret Tayler from Campbell River, Foy Leatherman and his wife from Portland Oregon, Jim Mylet, Alverez, .

Places named: Vancouver, Nanaymo, Mackenzie, Kaslo, London, Oxford Street, British Museum, Westminster Abby, Harrod’s Department Store, Buckingham Palace, Quesnel, Tehran, Rasht, Bandar Pahlavi / later changed to Bandar Anzali, Caspian Sea,  Astara, Ardebil, Qazvin, Karaj, New foundland, New Delhi, Campbell River, Spokane, Turkey.

Companies: Alpulp, Gardiner Engineering, Stadler Hunter Engineering of Montreal, Site, Air Canada, British Airways, Dillingham Engineering, Charnel loggers, Gilcon Village an Iranian company.

Students-1

sTUDENTS-2

_

Image

Maman Pari

What a beautiful gathering .. all for Maman Pari, as my boys say and Maman as we her children call her. Maman Pari was loved not just by her husband of 62 years, and her four children, she was loved by many many folks. Pretty much anyone who had the slightest contact with her would have become a lifetime friend.

Love of life in every way was her energy. Her unconditional love of her grandchildren was undeniable.

She was born as Pari Niketeghad in Tehran in 1933. Daughter of a high ranking officer of Military Police. She married my Dad Mehdi Shojania at the age of 20. Both school teachers. They forsake the better life of Tehran for teaching the kids in remote areas namely the northern province of Gorgan by the Caspian sea. My childhood memories are colored by memories of the privileged and the poor.Adar-Vic

They both decided to further their studies in Education and that’s when they moved back to Tehran and were accepted in Teachers’ University where they both received their grduate degrees in Councelling and Youth Psychology.

Mother used to practice her material on us, the three.. Math and English were the subject of interest by both our parents. When teaching the name of vegetables in English, once Mother pronounced cucumber as co com ber.. and that was how i learned it.. years later when in the US I learned of the correct pronunciation, that was the first thing I said after I landed in  Tehran airport for the first summer holiday.. “IT is cucumber Mom, not co co mber !!> and we all laughed.

Yes Maman was first in her class, almost every term of every year in the university till I saw her receiving a PhD scholarship from University of Michigan on National Iranian Television. The family decided, for a brief few moths to move to the US but it was a big move with then three kids of 10, 12, 1nd 14. She had to decline the offer. Bummer.

She love swimming and never missed her chance when at the beach. I remember her swimming 50 laps at Delbrook pool.

درست ۲۴ ساعت از فوت مادر می‌گذرد. سیل تلفن‌ها از ادمونتون، ونکوور، ایران، آمریکا، و اروپا جاریست. چقدر همه من Modarjoon va momرا خجالت دادید یا محبوبیت مامان است که همه را اینقدر متاثر کرده. سیزده بدر را امروز که شنبه بود ایرانیان ادمونتون در پارک نزدیک دانشگاه جشن گرفتند. دوستان گفتند که خانه نمانم و به آنها بپیوندم. بابک من را برد. گریه امانم نمیداد. کنار مرداب در پارک ایستادم و خود را کلی‌ خالی‌ کردم سپس به عده‌ای پیوستم و یک فوتبال گل کوچیک بازی کردم، دوباره‌ برگشتم لب مرداب و حسابی‌ به یاد مادر شناگرم جایشان را خالی‌ کردم و گریستم. بعد با دونفر دیگه سه‌ نفر شدیم مقداری شوت آزاد زدیم، بعد رفتم در میان درختان دوباره‌ و سه‌ باره به یاد مامان که همیشه فعال بودند گریه کردم. در زمین چمن یک نوجوانی بادبادکش در باد کله کرده بود به زمین خورد، براش گرفتم الا دادم هواش کردیم، بعد خانواده دوستان آش رشته خوشمزه‌ای درست کرده بودند که دو کاسه خوردم و از مامان تعریف می‌کردم و همه تحت تأثیر مادر قرار گرفتند. یک خانم نیز که در حال جنگ با سرطان بود با چشمان اشکبار برآیم چای ریخت که با شیرینی برنجی صرف شد. بحث‌های فلسفی‌ به میان کشیده شد که آخرش همینه، این شتریست که در همه خانه‌ها میخوابه، مادرت اکنون جاودانه شد و به خدا پیوست، روحش الان در یک لحظه عالمگیر شده، و از این حرف‌های دل خوش کننده. نه میخواهم روح مادرم در یک آن‌ از کهکشان شیری خارج و تمامی عالم را بگیرد، نه میخواهم به خدا بچسبد، نه Mom-Dad-Buchardمیخواهم از آن بالا من را نگاه کند. میخواهم در همین دنیای خاکی کثیف و پر از ظلم و ستم و بی‌ عدالتی، پیش خودم باشه. این هم از نحسی سیزده امسال.

خاطرات بچگی همیشه بیاد میمانندو جزو خاطرات زیبا و دوست داشتنی بچگی من اوقاتیست که با ما مانم پیش پری خانم بودیم یا پری خانم پیش ما.تو عالم بچگی همیشه از دیدنشان ذوق میکردم..محو تماشایشان میشدم..خیلی خیلی دوست داشتنی و زیبا.وفوقالعاده مهربان و خنده رو.برای پری خانم شادی و آرامش روح وبرای بازماندگان صبر آرزو میکنم.

ژاله جان خیلی‌ ممنون از این گفته زیبا و قشنگ در مورد مادرم.. امروز هم همه از خنده‌های او یاد میکردند.. هر کس برای تسلیت زنگ میزند اول یک فصل حسابی‌ گریه میکنه و میگه برای دل‌ خودم بود.. عجیب این زن دوست داشتنیست.
محسن عزيزم خيلى خيلى متاسفم و بهت تسليت ميگم ، من اصلا نبودن پرى عزيزم را نميتونم باور كنم ، در توانم نيست اين غم زيادى بزرگ است و همش فكر ميكنم براى شما چقدر سخت تره ، از اينكه اصلا نميدونستم خواهر عزيزم مدت هاست كه مريضه از خودم لجم ميگيره ، بميرم براى اون روح و صورت زيبا ، چه وقت و براى چى شور زندگى را از دست داد ، چرا ما همه انقدر از هم دوريم ، و چرا نميتونم هيچ كمكى بكنم ، شنيدم دوشنبه با نسترن به ونكوور ميرويد ، تا با مادر خوشگلتان خدOLYMPUS DIGITAL CAMERAاحافظى كنيد ، من هم تمام مدت به يادتان هستم از طرف من هم خداحافظى كنيد ، حيف شد خيلى حيف شد . مى بوسمت.
مثل یک پرنده از دستمان پرید.

محسن میرزای عزیز دلتنگی های شما قطعا بی پایان است و جای خالی مادرتان هرگز پرنخواهد شد اما خوشحال باشید که مادرتان چه زیبا زیستند و بانویی فعال و سرآمد بودند و دوران بیماری شدیدشان آنچنان طولانی نشد که افسرده و دلتنگ سالها در بستر بیماری ناتوان در انتظار فرا رسیدن مرگ باشند. روحشان شاد و قرین رحمت الهی. شکیبایی و سلامتی شما عزیزان آرزوی ماست.

ممنون از پیام دلنشینت جهانپور عزیز. من طبق وصیت مادر عمل می‌کنم.. که همیشه زندگی‌ را ارج نهیم و فعالیت کنیم.. او میخواست که مانند خودش پیشرو و موفق باشیم.

تسلیت واژه کوچکیست در برابر غم بزرگ شما از خداوند صبر برای شما و خانواده محترم خواهانم امیدوارم که غم آخر زندگیتان باشد.

مطمئنم روح مادر گرامی شاد است و از داشتن عزیزانی که چنین مجلس آبرومند و زیبایی برگزار کرده اند به خود می بالند.
با تاثر بسیار, خدمت یکایک شما عزیزان تسلیت عرض می نمایم و در این غم بزرگ با شما همراه و همدردم. روان پاک مادر بزرگوار در بهشت آسمانی قرین شادی باد. یادشان در دلها همواره گرامی و باقی ست.
واقعا متأسف شدم، به شما و خانواده تسليت گفته و بقاى عمر شما وديگر عزيزانتان را آرزومندم.روحشون شادPari-WEM
مرسی‌ ساقی عزیز.. لطف داری.. با شیرین و مادر بزرگت، عمه‌ منیر خودم هم حرف زدم.. یعنی آنها لطف کردند و زنگ زدند .. نمیدانم این به خاطر من است یا محبوبیت مامان پیش آنان.. شاید هر دو.
محسن جون عزيزم خيلي تسليت ميگويم. عاشقانه دوستشان داشتم. چرا ما رو تنها گذاشتند.
مریم عزیز می‌دونم که چقدر در فکر مامان بودی و غصه خوردی.. مرتب با من تماس داشتی.. گریه‌ها کردی.. میدونی‌ که مامان چقدر دوستت داشت و داره.. تا آخرین لحظات لبخند به لب داشتند و شجاعانه با سرنوشت خود روبرو شدند .. قربانت.. زی‌زی رو دلداری بده.

 محسن عزیزم

Since there was no recording device during the ceremony, I will write what I can remember from the speeches But I know much of mine.

Masoud thanked three very special persons being and helping with our Mother, 1- Fariba, 2- Sharareh, and 3-Ashkan who devoted many hours and nights tending Maman, especially Fariba who has been at it for God know how long, he then recitaled a poem from Fereydoon Moshiri. Mina said some better moments of her life and how she remembers her beloved mother, Amou Nasser also was invited and he recitaled some from Molana J. Rumi.

Momo-MommyI spoke about how difficult is bearing the loss of our mother, our Maman. A beautiful person on the inside and on the outside, and at the same time hardworking, smart and knowledgeable lady she was. I then continued:

Aristotle famously said man is in continuous need for knowledge. That cannot be more true with our mother, my Maman, or Maman Pari as my boys called her. She was always reading.. she used to grab a book, or magazine and read it. She was a fast reader too.

Fast and at the same time with through comprehension. I believe that was the key factor behind her being number one student in every term of every year that landed her a PhD scholarship in Youth Psychology with University of Michigan. But unfortunately for her and fortunately for us, she chose not to go to the USA even though My father and Mother talked about selling everything and move to the USA. Together with my Dad they started as school teachers. Believing in true service to the people, they forsake the good life in Tehran and settled in remote town of Gorgan, by Caspian sea while Father also operated a cotton farm.

Maman-2x3My early childhood memories are colored with memories of both – the privileged and the poor. They then decided to move back to Tehran in order to continue their studies at Teachers’ University where they received their Bachelor and Masters degree in Education and Youth Counseling. Maman was always such delight to be with. her ever present smile and her approach to people of all ages and gender. She always told my friends not to call her Mrs. Shojania, call her Maman.. and that was the reason that I am in contact with many of them to this day.

Then I ended with: As you all have noticed there in no casket here.. that is because she decided it that way.. She decided, before she meet the great creator she meet the great cremator. Rest in Peace Mother.. I will always love you.
Audience applaud

به ادمونتون برگشتیم. مراسم آبرومند و خوب بود. با اینکه در روزنامه اعلان نکرده بودیم ولی‌ بیش از دویست نفر حضور داشتند. می‌دانستم که هیچکس برای رفع تکلیف نیامده بود، همه برای دل‌ خودشون آمده بودند. مقدار زیادی عکس‌های مامان رو همراه با دست نوشته‌های کوتاه خود به همراه آوردم. از میان آنان وصیت نامه کوتاه کورس اذرتاش بود که پشت فتوکپی Us-old timesعکسی‌ از می‌می به دست خود باز نویسی کرده بودند. بریده‌های روزنامه و عکس هایی که فقط صورت شخص محبوبی را نگه داشته بقیه را دور انداخته بودند. عکس هایی از ادرجون در تمامی سنین، بابا نیک اعتقاد، خواهر‌ها و برادر هایشان، چندین عکس از دختر دایی محبوبشان سوسن و البته روشن عزیزشان، از بچه ها، از مرمر و مریم در روپوش مدرسه، از پرهام، از بهاره، و خشی و ماندانا و خواهر زاده استسنأیشان رکسانا، از گربه‌های خانه ادرجون، از رامی خانم ها، از عمه‌ ها، پسر عمه‌ ها، دختر عمه‌ ها، از تهران شهر محبوبشان، از شمال، از مسافرت‌ها به سان دیه گو، با علی‌، لاله شجاع نیا، با پریوش، فری و دیگر خانم‌های فامیل در کالیفرنیا، از دوران دانشجویی ما در میامی، از بابک، اشکان، ناتالی، و البته فرزندان خودشان، از همه و همه در یک چمدان و یک جعبه بودند که همه را آوردم روزی از روز‌ها آنها را اسکن کنم بذارم روی اینترنت برای همه. مقاله هایی از استاد محبوبشان دکتر آریان پور، عکس‌هایی‌ از جلسات شاهنامه خوانی همراه دوستان از جمله دکتر صدر، مهندس سیحون که همیشه از دایی عباس یاد میکردند، و از اشخاصی‌ که نمیشناختم در ایران، آمریکا، و کانادا. هنوز نمیدانم بدون مادرم بقیه زندگی‌ رو چگونه بگذرونم. سخت است

Happy Holidays news

From: mohsen shojania <moshojania@yahoo.com>

Subject: Happy Holidays news

 

Dear family:

Please accept our warmest wishes for the holiday season and the upcoming year.
2016 was the year of loss of my mother, but 2017 will be the year of an addition to the Shojania family…
Yalda and Bobak are expecting… she is 8 weeks..

 

From: Shirin Khalvati
To: mohsen shojania
Sent: Thursday, December 29, 2016 10:48 PM
Subject: Re: Happy Holidays news

 

سلام محسن جون
از دیدن ایمیلت خیلی خوشحال شدم و از اینکه دارید نوه دار می شوید هم بیشتر. آخه نوه خیلی شیرین است و زندگی آدم را شادتر می کند.
امیدوارم که بچه سلامت بدنیا بیاید و شما هم برای من عکس بفرستید.
منهم خوبم و مادرم هم خوب هستند یک مقداری نان گذاشته ام جلوشون که برای پرنده ها خورد بکنند. وقتی این نان ها را می گذاریم جلوی پنجره اتاقشون کلی پرنده می اید و منظره قشنگی درست می کند.
به نسترن سلام برسون
بوس
شیرین
From: mohsen shojania
To:Shirin Khalvati

 

ممنون شیرین عزیز از جوابت خوشحال شدم بله من هم دارم پدر بزرگ میشم. جای مامانم خالی‌ که ببینه. ولی‌ کاریش نمیشه کرد. از اینکه عمه‌ منیر عزیزمان با نان دادن به پرنده‌ها خود را سرگرم میکنند خوشحال هستم. نسترن این کار را خیلی‌ دوست داره. خودش کیسه کیشه دانه پرندگان میگیره میپاشه برای این گنجشک‌ها و سار‌ها که شش ماه از سال را جز برف چیز دیگری نمی‌بینند اینجا خیلی‌ رسمه که مردم برای آنها دانه میپاشند. بابا پس از مامان خیلی‌ افسرده شده مراتب گریه میکنن ولی‌ جلوی من مردی خودشو ثابت میکنه و سفت و محکم رفتار می‌کنن. خدا پدر فریبا را بیامرزه که به پدرمون میرسه. مسعود هم او را به رستوران و قهوه فروشی میبره. با پسر‌های من و نسترن خیلی‌ خوب شده یعنی‌ اونها خوبند که بالاخره از کم اعتنایی بیرونش آوردن . ما هم از خانه به اپرتمات نقل مکان کردیم هم گرم تره هم جمع و جور تره و دیگه برف پارو نمی‌کنم. به اصطلاح بعد از رفتن پسر‌ها ما شدیم آشیانه خالی‌ و داون سایز کردیم. عکس حدید فقط از شب کریسمس هست که ضمیمه می‌کنم.. عکس نوزاد در تابستان انشا‌الله

فردوسی‌ مردی که سخن پارسی را زنده نگاه داشت

فردوسی‌

مردی که سخن پارسی را زنده نگاه داشت

چاپ هفته نامه پیوند سال ششم شماره ۲۲۲ جمعه ۷ مرداد ۱۳۷۹ برابر با ۲۸ جولای ۲۰۰۰  ونکوور، کانادا

پریرخ شجاع نیاMaman-Mohr

این نوشته به صورت پاسخ به مقاله خانم سلماز شروع شد ولی‌ بزرگی فردوسی‌ به قدری است که نشد با نوشته‌ای کوتاه سر و ته موضوع را به هم بیاورم. با اینکه در باره فردوسی‌ زیاد نوشته‌ان