Aside

خاطرات محسن شجاع نیا – زندگی‌ در کانادا

پس از سالیان دور در کانادا باز دست به نوشتن خاطرات روزانه‌ام زدم که آن هنگام بزرگ شدن دو فرزندم بود و با همسرم نسترن، هنوز دوران جوانی‌ را تجربه میکردیم و از طرفی‌ دیگر نموداری از زندگی‌ اجتماعی من در جامعه ایرانیان مقیم بریتیش کلمبیا و اقداماتی که در سطح شهری ونکوور انجام میدادم می‌باشد تجربه‌ای که در سیاست محلی ونکوور به خصوص در مورد ایرانیان مقیم آن اقلیم سر سبز و از هر قوم یا مذهبی‌، اعم از پهلوی طلبان، تا احزاب چپی‌ تحت اسامی مختلف، تا کرد، آذری، افغان، تاجیک، تهرانی و جنوبی همه در حال آموختن درس بزرگی بودند، درس دموکراسی و “تحمل یکدیگر” تحت لوای قانون. برغم گردن کشی‌‌های اندک‌ و بی‌ احترامی کردن به مجالس گرد هم آٔیی. کم کم ناظر پیشرفت هایی هرچند کند، بودم. به نظرم میامد ونکوور مانند یک ایران کوچک است. براستی که درس دمکراسی درسیست بس مشگل حتی برای کسانی‌ که ادعای دموکراسی میکنند

چهارشنبه ۱۹ مارس ۱۹۹۷، شب عید نوروز ۱۳۷۶ سیاتل

برای ملاقاتی با دکتر احمد کریمی‌ حکاک به سیاتل آمده بودم و میهمان دوست قدیمی‌ محسن بدری از دوران دانشگاه بودم. به محوطه دانشگاه وشنگتن، محل دفتر و تدریس ایشان رسیدم که نگهبان گفت آدرس دفتر دکتر حکاک عوض شده، او طبق سفارش حکاک منتظر من نشسته بود که نشانی‌ جدید را به من بدهد که با پای شکسته‌ام جور در نمی‌آمد. لنگ لنگان با چوب زیر بغل دپارتمان مطالعات آسیأی و بین المللی را جویا شدم. پایم از حادثه اسکی در کوه سیمور دو ماه قبل است که استخوان ران شکست و پلیت همیشگی‌ دارد و دوران مرمت و فیزیو را میگذرانم. پیدا کردم و وارد شدم

بگرمی از من استقبال نمودند و گفتند که نامه‌های من را نگاه داشته اند و من نیز در پاسخ گفتم من هم همینطور. از تئوری من در باره ایران بزرگ تعریف کردند. بیش از یک ساعت در دفترشان صحبت کردیم و من نیز حامل پیامی از جامعه زرتشتیان ونکوور بودم و جلدی از مجله پیک مهر که دکتر شهروینی داده بودند به ایشان رساندم. بعد تعارف کردند و اصرار که من را با اتومبیل خود به محل قرارم با محسن برساند که قبول کردم، ایشان با کمی‌ خجالت گفتند که البته سر راه اول میبایستی فرزندشان را هم از مدرسه بردارند، که من ابراز کردم که خوشحال می‌شوم پسر خوبشان را هم ببینم. رفتیم، کوشا را از مدرسه برداشتیم، و تمام مدت در طول راه از خانواده خودشان در خراسان گفتند و همینطور از تجربه‌های سفر به تاجیکستان و افغانستان خود صحبت نمود و از خانواده من میپرسیدند که آیا از نسل شجاع سلطانه هستم؟ که جواب مثبت دادم برایش از گرد هم آیی‌‌ها ی دوستان اسلامی و سلطنتی و زرتشتی گفتم که در یکی‌ دو تای آنها قبلا شرکت داشت و سخن رانده بود، او نیز متقابلا از گرد همأیی اخیر دکتر سروش در محل دانشگاه میگفت که چطور دو به اصطلاح “گی‌” ‌ایرانی از ونکوور جلسه را بهم زده بودند و از او سٔوال‌های همجنس گرایی کرده بودند و سروش را متهم کردند که در خدمت جمهوری اسلامیست و در زندان اوین با زندان بانش کنار آمده و با آنها… و روز بعد به رئیس دانشگاه واشنگتن فکس اعتراض فرستاده بودند که آنها را بزور از جلسه بیرون کردند و اینکه دانشگاه را “سؤ” میکنند و تهمت‌ها به سروش زدند. آنوقت به مرکز شهرک ایساکواه، حومه سیاتل رسیدیم که قرار بود محسن مرا از آنجا بردارد و خداحافظی کردیم

 با محسن بدری به ونکوور بازگشتیم، او هم میخواست عید را با ما باشد. در سیاتل احساس تنهایی میکرد چون بتازگی از طرف شغلش به آنجا منتقل شده بود

یکشنبه‌ ۱۳ آوریل ۱۹۹۷

امروز مقداری با بابک سر پروژه ریاضی‌ ا‌ش به او کمک کردم چون موضوع آنرا خودم به او پیشنهاد داده بودم، یک “شبیه سازی” سیستم صفبندی و وقت گیری سرویس در یک رستوران مک دونالد. دو روز پیش از آن به مک دونالد لانزدیل رفتیم و با ساعت وقت گیری، استاپ واچ، زمان‌های رسیدن مشتری، در صف ایستادن، و دریافت سفارش خود وقت گیری کردیم و به مدت دو ساعت به این کار ادامه دادیم. این با اجازه مدیر رستوران بود. در حالیکه گازی به بیگ مک میزدیم و جرعه‌ای مینوشیدیم وقت‌های انتظار مشتریان را بروی چند صفحه یاد داشت کرده بودیم. خوشبختانه بابک ساعتش مجهز به استاپ واچ بود و کار را راحت تر کرد. او به خوبی از عهده این کار برآمد و وقت‌ها را دقیقا یاد داشت میکرد. امروز آن اعداد را جمع بندی کردیم و بر حسب مدت زمان‌های کوتاه، متوسط، طولانی، و خیلی‌ طولانی، و شمارش تعداد آنها دایره‌ای از مقوا بریدیم و با کاغذ رنگی‌ چهار قطاع مناسب تعداد هر رقم بریدیم. سرویس کوتاه مدت که مطلوب بود حدود ۲۷ درصد کّل سرویس‌ها را شامل میشد، متوسط به نظرم ۳۲ درصد، و بقیه میان بلند و خیلی‌ بلند زمان تقسیم شدند. حال یک دایره داشتیم با چهار رنگ غیر متساوی که از گردش آن‌ و بروی عقربه رفتن یکی‌ از آن سرویس‌ها یک مدیر می‌توانست پیشبینی‌ کند که چند نفر کارکن پشت پیشخوان نیاز دارد. یک متد ساده بازی کردن یک محل کسب و کار که در بانک ها، پمپ بنزین و تمامی کسب و کار هایی که با ورود ارباب رجوع، و انتظار وی برای دریافت خدمت، به کار میرود

متأسفانه دبیر ریاضی‌ بابک آنرا درک نکرد و نزدیک بود نمره پایین به او بدهد که زود بدادش رسیدم و از دبیر خواستم پروژه بابک را به اتفاق مرور کنیم، او با اکراه قبول کرد، ولی‌ وقتی‌ توضیح دادم که این چیست بسیار ذوق زده شد و عذر خواست از اینکه متوجه فلسفه این دایره نشده بود و نمره خوبی به او داد

امروز عصر بنا به دعوت قبلی‌ توسط آقایان صابری و میر هاشمی برای یک نهار در رستوران کاسپین و گفتگو و آشنائی با کاندید لیبرال آقای بویانه، (نام فرانسوی است،) که قرار شد با همسرانمان حضور یابیم به اتفاق نسترن  به رستوران مزبور رفتیم. نسترن زیاد علاقه به کار‌های اجتماعی ندارد و پس از کمی‌ تفکر قبول کرد که من را همراهی کند، چلو کباب کاسپین نیز می‌توانست دلیل دیگرش باشد! سر میز آقایان با خانم‌هایشان حضور داشتند، صابری، میر هاشمی، شهروینی، خانم‌ بقائی، و زوجی که نامشان را متوجه نشدم ولی‌ صاحب و سر دبیر روزنامه “ایران امروز” بودند حضور داشتند که با کمی‌ تأخیر آن کاندید لیبرال نیز به جمع ما ملحق گردید و صحبت‌ها و قدر دانی‌‌ها از جامعه ‌ایرانی شهر بزبان آورد و قول هایی که در راه به نیاز‌های جامعه ایرانیان از هر قوم و مذهبی‌ نهایت سعی‌ خود را در مجلس خواهد کرد و از این حرف ها. زیر چشمی نیز متوجه نسترن میبود و مانند برخی‌ دیگر از میهمانان که نسترن زیبا و گردن فراز من را برای اولین بار ملاقات میکردند پیدا بود که از حضورش خوشحال میبود

سه‌ شنبه ۱۵ آوریل ۱۹۹۷ ونکوور

امروز بعد از ظهر بنا به خواسته آقای اخوان به دفترشان در خیابان مارین رفتم، آنجا آقای مرز آرا را هم دیدم که دفتر بغلی را اشغال نموده بودند. کمی‌ با ایشان خوش و بش کردم بعد پیش آقای اخوان رفتم که از من و آقایان مرزارا و دکتر قمشه‌ای که رسیده بودند و یکی‌ دو نفر از اعضای هیئت مدیره جامعه مسلمانان ‌ایرانی مقیم بریتیش کلمبیا در اتاق میتینگ با چای پذیرایی کردند و صحبت که بیشتر شبیه گله گذاری بود از نفاق مابین اعضای انجمن و بر حذر داشتن از خطر دوشاخه شدن و در نتیجه دوگانگی و ایجاد توهم و شک و تردید در شهرداری که در دادن زمین مناسب برای ساختن مسجد می‌توانست انعکاس منفی‌ بگذارد. مرتضی قمشه‌ای که با دقت گوش فرا میداد خود از بانیان تشکل یک جامعه مستقل از انجمن به نام “فرهنگ سرای اسلامی” شده بود که با شرکت و موافقت خود اخوان و مرزارا به انجام رسید و اتاقی بالای ساختمان راجرز را برای سخنرانی‌ها اجاره کرده بودند ولی‌ آقای اخوان نگران انجمن اسلامی بود که مبادا با این “فرهنگ سرا”  از کار بیفتد. اخوان طبق معمول دلش از دکتر ایزدی پر بود که معتقد میبود در از هم پاشیدگی انجمن سهم بسزأی دارند. نامبرده که از شرکت در آن جلسه خود داری نموده بود در دوران نخست وزیری بازرگان وزیر کشاورزی شده بود و حال به کانادا مهاجرت نموده با جلسات خسته کننده “اعجاز اعداد در قرآن” حوصله مدعوین را بسر آورده بود. دکتر ایزدی با آن قلم لیزری که در دست می‌گرفتند بروی اعداد و تأثیر آنها! در فرم و معنی آیات قران ساعتها سخن میراندند و یک موضوع اثبات نشده و در نوع خود جدیدی را با شوق و حرارت هرچه تمام‌تر برگزار میکردند. این حتی برای منی‌ که با آمار و ارقام سر و کار دارم عجیب به نظر میامد

گله گذاری آقای اخوان البته برای سخنرانی‌های ایشان نبود بلکه در مورد یکه تازی دکتر ایزدی بود که در زیر سر نامه انجمن نامه‌ای به پارلمان ویکتوریا نوشته و به غلط هیئت امنای جدید انجمن را معرفی‌ کرده و از خود به عنوان پرزیدنت نام برده بودند. این برای انجمن قابل تحمل نبود. ایشان فاکسی از ویکتوریا نشان دادند که جواب داده بودند که تا تمامی هیئت امنا این نامه را امضا نکنند به ادعای دکتر ایزدی وقعی نخواهند نهاد

در این هنگام دکتر رحمیم از جلوی در رد شدند، مارا دید‌ند و داخل شدند برای مدت کمی‌ نشستند و رفتند. ایشان از کلیمیان بنام و خیر خواه جامعه ‌ایرانی هستند و اغلب در شبهای سخنرانی در انجمن مسلمانان شرکت میکنند. در حضور او بود که اخوان رو به من کرد و خواست که در سخنرانی هفته بعد به گونه‌ای که نه به دکتر ایزدی بر بخورد و نه‌ حرف انجمن پایمال شود از ایشان گله گزاری کنم. من در پاسخ گفتم که من نمیتوانم گله گذاری کنم چون کار ایشان از نظر ویکتوریا غیر قانونی‌ نیست و او جرمی‌ مرتکب نشده فقط به تنهایی عمل کرده و به خود عنوانی داده که شاید مورد تائید آقایان نباشد ولی‌ ایشان هرچه باشد هنوز عضو هیئت امنا هستند. من به این دلیل است که نمیتوانم از خود این حرف را بزنم. بعد از رفتن دکتر رحمیم صحبت از مدرسه ایرانیان شد که بورد مدارس اجاره سالیانه را دو برابر کرده و از ۴۵۰۰ دلار به ۹۰۰۰ دلار افزایش داده که بسیار غیر منصفانه می‌باشد و میبایستی اقداماتی جهت اعتراض به این افزایش سر سام آور بشود

 جمعه ۱۶ مه‌ ۱۹۹۷ دیشب بنا به دعوت دکتر مهرزاد موثقی به شام عاشورا در فرهنگسرای اسلامی که سالنی در کلیسای انگلیکن اجاره‌ کرده بودند به آنجا رفتم. سالن بزرگی بود و مملوً از زن و مرد و کودک. قبلا هم به آنجا رفته بودم، البته برای مناسبتی دیگر. عکس قاب شده ملکه الیزابت دوم به‌‌‌ عنوان رهبر مذهبی‌ کلیسای انگلیکن پنداری بر محیط ناظر بود. نماز جمأعتی به رهبری آقای سلیمان پناه اجرا و توسط پسری ده دوازده ساله پشت میکروفون به فواصل معین الله و اکبر و سوره‌های لازم را خوانده ده‌ها زن و مرد به اتفاق قیام و سجده میکردند. مدتی‌ تحت تأثیر آن محیط قرار گرفتم که با صدای کودکی نیز میتوان قیام نمود و بوسه بر خاک زد. دوست میداشتم با آنها هم نماز میشودم ولی‌ پای شکسته امانم نداد. نشستن و برخیستن برایم بس شکنجه آور است. به قول پزشکی از اقوام، سلامتی تاجی‌ست که تا آنرا از سرت بر ندارند متوجه آن نمی‌شوی. بلی با صدای کودکی هم میشود قیام کرد چه آن صدا صدای اشنأیست که قرن‌ها در فرهنگ ما ریشه دارد. ‌ایرانی نیاز به داد و بیداد و تشر زدن‌های رهبران غربی را ندارد. آنها به اصل کلمه توجه دارند حال میخواهد از دهان بزرگ سالی‌ برآید حال از دهان کودکی. به یاد رهبران نظامی قرن افتادم که در اروپا با آختون پاختون هأشان مردم کشورشان را تحت تأثیر قرار می‌دهند و یا مانند چرچیل با آن دست به‌‌‌ کمر زدن‌ها و حرّافی‌ها و مشت بر تریبیون کوفتن‌هایش مردم انگلیس را تحریک کند. ما ایرانیان میتوانیم با زمزمه‌ای که از دهان پیرمردی شنیده میشود یا با آوای کودکی متاثر شویم. ما با داد و بیداد تحریک نمیشویم. گوشمان حرف را از حرف تشخیص می‌دهد. ما هروقت که خود بخواهیم و به صدای خودمان برمیخیزیم، و به خاک می‌افتیم، برمیخزیم، و به خاک می‌افتیم

یکشنبه‌ ۱۱ مه‌ ۱۹۹۷ ونکوور

امروز عصر با دکتر مهربان شهروینی، سردبیر روزنامه زرتشتی پیک مهر، قرار ملاقات داشتم. ایشان تلفن کردند و قرارمان را در محل باشگاه جوانان گذاشتیم که در آنجا دعوت داشتیم. قرار است یک جلد از مجله خود را نیز برایم بیاورند و یکی‌ برای آقای خزأیی که ساکن ویکتوریا هستند. آشنایی آندو توسط من در منزل پدر و مادر انجام گردیده بود که یک سفر نیز منزلشان به دعوت آقای خزأیی به ویکتور رفته بودند ولی‌ من موفق نشدم به ایشان در این سفر دریایی کوتاه، ملحق شوم.از قرار علاقات مشترکی میان آن آقایان وجود دارد که همه از فرهنگ غنی‌ پارسی و دین زرتشت ناشی‌ میگردند. آنرا در سفری که هفته پیش به ویکتوریا داشتم برایم بازگو میکردند. من هم در آن ملاقات کنار گرد هم آٔیی نامه خواهر زاده ایشان از انگلیس، را نشان می‌دهم که در آسیای مرکزی فعال هستند و به خصوص برای مردم و کارکنان اهل تاجیکستان خیلی‌ زحمت میکشند و از من برای هدیه ۲۵۰ دلاری که به افراد آکادمیک دانشگاه تاجیکستان داده‌ام و پخش شد تشکر کرده بودند. در ضمن من علاقمند هستم که دست به ایجاد یک موسسه خیریه برای مردم آن دیار فراموش شده بزنیم و از اشخاص متموّل ‌ایرانی مقیم غرب کانادا، که تعدادشان نیز کم نیست، بخواهیم به آن مردم فلک زده کمک کنند. وقتی‌ می‌شنوم مردم از تاجیکستان به افغانستان مهاجرت میکنند تعجب می‌کنم. در ملاقتم با اعضای انجمن، و سپس خصوصی تر با دکتر شهروینی خاطر نشان ساختم اگر این موسسه از طرف دولت کانادا یک موسسه غیر انتفاعی تشخیص داده شود کمک کنندگان از معافیت مالیاتی نیز برخوردار خواهند بود و نصف مبلغ پرداخت شده به آن فلکزدگان را از دولت پس خواهند گرفت. من به شخصه تا به حال دو تقاضا از مردم آن دیار داشتم، یکی‌ برای باز سازی پلی‌ بود که دهکده آنها را به جاده اصلی‌ متصل مینموده ولی‌ ٔبر اثر تصادم یک اتوبوس تخریب گردیده و دو سال است کسی‌ آن پل کوچک را تعمیر نمیکند، دیگری تقاضای ساختن یک مدرسه سه‌ اطاقه میباشد که تا دانه دانه آجر‌های ساختمان را محاسبه نموده اند که مبادا پول اضافی بفرستیم. بسیار مردم نجیب و زحمت کشی‌ هستند که در قسمتی‌ از آن کشور که مسلمان اسماعیلی هستند از کمک‌های آقا خان استفاده میکنند ولی‌ آنها زورشان به تمام کشور نمیرسد

از دکتر شهروینی پرسیدم که آیا جامعه زرتشتی کانادا نمره معافیت از مالیات را دارد که از آن طریق بتوانیم معافیت مالیاتی کسب کنیم و بهتر به خواهر زاده ایشان در انگلستان بتوانیم خدمت کنیم پاسخ دادند که خیر ولی‌ جامعه مسلمانان ‌ایرانی مقیم بریتیش کلمبیا دارند از آنها بخواهم، از حسن نظر ایشان خرسند گردیدم و از اینکه با آن جامعه در کمال دوستی‌ و حسن نیت کار میکنند از ایشان تشکر کردم. البته ترجیح میدادم چون خانم بخرد نیا مبتکر این اقدامات بودند از طریق جامعه زرتشتی انجام گیرد ولی‌ من می‌دانستم که آن جامعه دارای نمره معافیت از مالیات هست چون آنرا در مراسم عشورا پس از سفره‌ای که انجمن مسلمانان با پذیرایی شایان آقای اخوان ترتیب داده بودند و پس از سخنرانی آقای سلیمان پناه از ایشان پرسیده بودم که آقای اخوان گفتند دارند و میتوانند برای کمک به تاجیکستان از نمره آنان استفاده کنند باز هم از این همکاری و همیاری ایرانیان زرتشتی و مسلمان تحت تأثیر قرار گرفتم

یکشنبه‌ ۱۸ مه‌ ۱۹۹۷ ونکوور

هوا ۲۳ درجه است گرما مطبوع و نسیمی میوزد، در حیاط پشت نشسته ام. دیوار‌های نرده‌ای باغچه را رنگ زدم، خیلی‌ خوب شده اند. تلفن دکتر شهروینی را برگرداندم که می‌گفتند مایل هستند در مورد موضوع مهمی‌ با من یک جائی خصوصی صحبتی‌ داشته باشند. در قهوه خانه‌ای نشستیم و ایشان به من فاکسی از لوس آنجلس نشان دادند که دکتر خسرو مهر فر آنرا نوشته در آن به دکتر حکاک، استاد ادبیات تطبیقی دانشگاه واشینگتن اعتراض کرده بودند که چرا در مصاحبه رادیویی خود با آقای حسین مهری در باره “آتش پرستی‌” زرتشتیان و “دو خدا ای” آن قوم سخن رانده بودند که میخواستاند در مجله ایشان چاپ گردد ولی‌ شهروینی نمیخواست آنرا در مجله ا‌ش چاپ کند چون معتقد مییبود که احساسات خوانندگان زرتشتی او را به سختی جریحه دار می‌کند. از من خواستند که آن فاکس را با خود در سفر آینده‌ام به سیاتل شخصا به ایشان بدهم تا بدانند چگونه دل هم میهنان زرتشتی خود را شکستند. به ایشان متذکر شدم که دکتر حکاک نیز گله مندی‌های خودش را داراست و در ملاقات قبلیم با ایشان با من به طور مفصل ابراز داشتند، پس قضیه یک طرفه نیست

از دکتر حکاک گله گذاری‌های دیگر هم شنیده بودم. حیف است چنین مقام دانشگاهی‌ای اینچنین در ابهام بسر برد. میبایستی سفری به سیاتل بکنم و با او کمی‌ جدی‌تر موضوع‌ها را مطرح کنم. می‌‌دانم که از روی بد طینتی این حرف‌ها را نمیزند و منظور بخصوصی ندارد. دیروز هم خانم سوسن موثقی، همسر مهرزاد، تلفنی دلخوری خود را از او به من بازگوکردند ولی‌ خواهش کرده بود که “بین خودمان باشد” ولله چه کنم، اگر آنرا مطرح نکنم، باز میتواند به صحبت‌ها و نتیجه‌های بد تر ختم شود اگر هم بگویم موثقی‌ها شاید ناراحت شوند. از وقتی‌ که در صحنه سیاست ونکوور کمی‌ وارد شدم خود بخود این اعتماد مابین ایرانیان فعال سیاسی و فرهنگی‌ شکل گرفت و همه درد دل‌‌هایشان را برای من میکنند و میخواهند که نامی‌ از ایشان برده نشود. خوب همیشه که نمیشود از پشت پرده روادید را نگریست و فاش کرد. شخص گله مند یا شاکی‌ میبایستی شهامت ایستادن به روی حرف یا ادعای خود را داشته باشد. این را به سوسن جان می‌گفتم که هرگاه کسی‌ خطائی را دید و در دل نگاه داشت یا خواست که نامش برده نشود یا کاری در بهبودی آن انجام نداد در حقیقت قربانیان آینده را میسازد که در صورت تکرار خطا ایشان میتوانند حتی “شریک جرم” به حساب آیند البته این مورد کم اهمیتیست ولی‌ در موارد دیگر خیلی‌ از افراد دست اندر کار از ترس رفتن “آبرو”، یا شکسته شدن دوستی‌ ترجیح به سکوت میکنند. سوسن دختر خانم و آقای بیانی است که ساکن ونکوور هستند. پدرش وکیل مجرّبی از رشت می‌باشد و مردی بسیار آرام سخن و سنجیده گوی به نظرم آمد

این زوج در دوراهی عجیبی‌ گرفتار هستند، سوسن از رژیم حاکم بر ایران نفرت دارد و حق هم دارد چون خواهرش را به جرم عضو یک سازمان کمونیستی بودن اعدام کرده، همیشه عکس سیاه و سفید قاب شده از آن دختر بخت برگشته روی طاقچه بخاری دیواری ٔبر اتاق حاکم بود. فکر می‌کنم به همین دلیل بود که مهرزاد هم آن حرکت اعتراض آمیز را کرد و شدیدا به دین روی آورد

مهرزاد که بتازگی به “عظمت اسلام” پی‌ برده از رژیم بدش نماید. او حتی دم پلکان منزلش بروی دیوار یک قرآن گذارده و هنگام رفتن به طبقه بالا، آنرا میبوسد. منزل آنها نزدیک دانشگاه بریتیش کلمبیاست که از محل‌های موند بالای ونکوور است. آن شیفتگی‌ ناگهانی مهرزاد به اسلام تعجب همه مارا برانگیخت بخصوص دوستانی که باهم دوره پوکر تفریحی داشتیم. او پوکر را به کّل رها کرد و در بست به مسجد روا گردید، من هم پوکر را نگاه داشتم و هم مسجد را! مسجد که چه عرض کنم محل گرد همأیی‌های دینی را که برایم تازگی داشت چون آثار آنرا در دنیای اطرافم و جهان به طور کّل میدیدم و سعی‌ در شناختن این دین آبا و اجدادی خود کردم. بگذریم آن‌شب با محسن بدری که از سیاتل آمده بود دیدن به سیاتل رفتم که حکاک را هم ببینم

سه‌شنبه شب ۲۰ مه‌ ۱۹۹۷  

امروز با اتوبوس گری هاوند از سیاتل برگشتم. ساعت ۷/۵ عصر رسیدم به ونکوور، صبح طبق قراری که با حکاک گذاشته بودم ایشان به منزل محسن آمده من را برداشتند و باهم به قهوه خانه‌ای رفته کافه لاته نوشیدیم و از هر دری سخن گفتیم. خیلی‌ به نظر می‌رسید که از ایجاد این دوستی‌ بین ما خرسند است، من هم همینطور، میدانم آدم خوش قلبیست

احمد باز مقداری از پس لرزه‌های شب سخنرانی دکتر سروش گفت و گله از روزنامه پهلوی طلب “ایرانیان” که در ونکوور چاپ میشود به همت کیوان دشتی و همسرش صدیقه که به تازگی آنرا به سودابه تغییر داده از اینکه او را “جاده صاف کن جمهوری اسلامی” نامیده اند 

سپس مقداری پیاده روی کردیم، من با عصا قدم میزدم، دکتر گفته باید راه بروم. صحبت از متد تدریس فارسی‌ خودش را پیش آورد و از اینکه آنرا بروی دیسک گذارده خوشحال بود و من نیز همینطور. از شیوه تدریس آن پرسیدم که گفتند کلمات فارسی‌ را “بلوکه” کرده مثلا کلمه “همه” یک بلوکه و کلمه “دید” دو بلوکه می‌باشد و برای سه‌ بلوکه  نام فامیل من را مثال زدند. احمد معتقد بود که با این طریق بچه هایی که در آمریکا و اروپا بدنیا آمده اند و فارسی‌ بلد نیستند میتوانند براحتی و بدون سر OLYMPUS DIGITAL CAMERAرفتن حوصله فارسی را فرا گیرند. در حال ثبت آن به نام خود بود و در جواب اینکه چرا آنرا روی اینترنت نمی‌گذارد گفت از دزد‌ها می‌ترسد. خوب اگر نیت خیر دارد بایستی در اختیار همه بگذارد او نباید به این پول‌ها احتیاجی داشته باشد. برای نهار به مارکت سیاتل رفتیم 

در یک رستوران که او میشناخت نهار خوردیم از مصاحبه ا‌ش با رادیو ی فارسی زبان لوس آنجلس و همان جریان‌ها را که از آنها نوشته ام، صحبت میکرد چون من آنرا پیش کشیدم. آنگاه فاکس جواب وی را که دکتر خسرو مهرفر به مجله پیک مهر فرستاده بود که دکتر شهروینی آنرا به من داده بودند به او نشان دادم، آنرا زود مطالعه کرد و گفت که از مفاد آن‌ آگاه است چون یک کپی آنرا آقای مهری از رادیو برایش فکس کرده گفت که در شرف دادن جواب هستند و منظور بدی نسبت به آن جامعه ندارند بر عکس افتخار میکنند که دیانت زرتشت از ایران زمین برخاسته و قول دادند که به دکتر شهروینی هم فکس نمایند و میخواهند هردو را در یک جلد به چاپ رسانند، گفتم ایشان را از این خواسته شما باخبر خواهم ساخت

نامه خانم شهین بخرد نیا عضو هئت مدیره “بنیاد یارمندی تاجیکستان” را نشانش دادم که به پنج شاعر تاجیکی نفری ۵۰ دلار داده بودند و هزار دلار لباس برای کودکان بی‌ سر و پرست و بی‌ بضاعت که شماره آنها در آن نقطه از جهان بالاست برایشان ارسال داشتند. آن ۲۵۰ دلار من به‌جای آنکه به جیب اکادمیکی‌ها برود به پنج “شاعر” داده شد. به قول خودش آنجا همه شاعر هستند. من از این کار آنها عصبانی شدم. من دانشگاهی‌ها ی فقیر را میخواستم کمکی‌ بوده باشم. همینطور نامه دکتر پروان خان جمشیدی از دوشنبه که نیاز معلم و یک مرکز تدریس دروس کامپیوتری شدید احساس میشود ولی‌ اول میبایستی به داد کودکان مبتلا به تیفوید برسیم که روزانه به قول خودشان بین ۶۰ تا ۷۰ بچه را میکشد. از حکاک خواستم با مسئولین دانشکده پزشکی‌ دانشگاه واشنگتن تماس بگیرد و اگر میتواند از موقعیت خود در آنجا استفاده کرده توجه آنان را به این مسئله جدی و مهم جلب تماید. برای تأسیس یک موسسه آموزشی من با پرزیدنت ملسپینا کالج در نانایمو تماس گرفته‌ام و حضورا با ایشان در دفتر‌شان آن موضوع را مطرح ساخته‌ام که منجر به نوشتن و امضای یک توافق همکاری کالج مزبور شد که از این اقدام بسیار خشنودم اگر به اصطلاح روبان قرمز‌های اداری هردو کشور اجازه به ادامه آن بدهد. با انیستیتو تکنولوژی بریتیش کلمبیا نیز تماس گرفتم که هنوز جوابی نگرفته ام. میدانم اگر رئیس بخش مدیریت بازاریابی، رندی وندرمارک، از تقاضای من باخبر شود با آن مخالفت خواهد کرد چون با من سابقه شخصی‌ دارد و از آنجا که مسیحی‌ متعصبیست به من ‌ایرانی و مسلمان علاقه چندانی ندارد و آنرا در کلیسا که من را دعوت کرده بود فهمیده بود و بر خلاف همسرش که از آشنائی با یک مدرس خارجی‌ خرسند شده بود او حسابی‌ توی ذوقش خورد

پنجشنبه ۲۹ مه‌ ۱۹۹۷ ونکوور

این چند روزه اغلب به کار و دکتر و فیزیو تراپی گذشت. پایم رو به بهبود است ولی‌ هنوز می‌لنگم. میترسم این لنگ همیشه گریبانگیرم شود. هرچه باشد این پا دیگر آن پای سابق نیست. جمعه پیش بنا به قرار قبلی‌ در فرهنگ سرا “سخنرانی” داشتم. کلمه سخنرانی برایم کمی‌ سنگین است، صحبت می‌کردم. در مورد همکاری زیبای کلیسای سن برنارد در فرانسه با تحصن پناهندگان افریقأی به فرانسه‌ و حمایت از آنان و حمله پلیس به تحریک سیاستمدار دست راستی‌ افراطی، ژان ماری لوپن، در روز دوم به داخل کلیسا و دستگیر کردن پناهندگان و بالاخره نجات آنها بر اثر تأثیر یک جمله در فیلم والت دیزنی “گوژپشت نوتردام” که قهرمان داستان به کولی زیبا میگوید “تو میتوانی‌ از حق پناهندگی خود استفاده کنی‌” و در رودربایستی افتادن و قبول آنها از طرف دولت فرانسه. از قرار مدعوین و دوستان حاضر از جمله دکتر قمشه ای، دکتر موثقی، آقای نوبری، دکتر خلیلیان و حاجی ابراهیم، پیرمرد چشم آبی‌، آنرا پسندیده بودند و پس از اتمام جلسه به من از انتخاب سوژه و ادای آن کمپلیمن‌ دادند

مسافرتم به ایران نزدیک میشود و از آنجا که بعد از قریب بیست سال به وطن میروم هنوز باورم نمیشود. امیدوارم و تقریبا مطمئنم که مسافرت خوبی خواهد بود. حیف که با نسترن نمیروم ولی‌ یکی‌ باید با بچه‌ها باشد. همیشه او با بچه‌ها میرفت حال من به تنهایی. دیشب آقای سید میر هاشمی‌ زنگ زدند. ایشان که پارسال به عنوان کاندید لیبرال از نورت ونکوور اقدام کرده بودند هر چند گاهی‌

تلفنی میزنند و همیشه از اینکه الگو و پیش قدم دخالت ایرانیان در سیاست محلی بودم قدردانی‌ میکنند و گاه صلاح نظر میخواهند. از جمله که در شب رأی گیری توصیه کردم که به نفع دکتر پور ناد علی‌ که او نیز کاندید شده بود به کنار رود گو CampaignTwoPicsاینکه پیش بینی‌ میشد که هیچکدام در سطح شهری رأی کافی‌ نیاورند ولی‌ بهتر بود یک ‌ایرانی به عنوان کاندید داوطلب شود و تمامی رأی ایرانیان را بگیرد. همینطور هم شد و ایشان با بزرگواری در جلسه و پشت میکرفون به نفع روانکاو ‌ایرانی به کنار رفتند و خود را هم سنگین نگاه داشتند. وی بیشتر در حرفه خود، مشاور املاک، میخواست که صاحب نام شود و از احترام در خور یک خدمتگذار شهروند استفاده کند

اینبار به مناسبت تأسیس کانون فارغ التحصیلان ‌ایرانی میخواستند برای یکشنبه‌ دعوت کنند که گفتم من منزلم میهمان دارم و شاید بتوانم اگر شد بعد از شام با یکی‌ دو نفر از دوستان بیأیم چه آنها نیز فارغ التحصیل‌های ایرانیند و پست‌های خوبی را در شهر به عهده دارند

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

 دوشنبه دوم ژویه ۹۷ ونکوور

امروز صبح دکتر ایزدی تلفن زدند و از صحبت هایی که برای بنیاد جمعه شب ایراد کرده بودم تشکر کردند و خیلی‌ از تعریف خجالت دادند. از من میخواستند که برای ارشیو بنیاد متن سخن‌هایم را برایشان فکس کنم و خودشان نیز مایل بودند یک کپی برای خودشان نیز بردارند. شماره تلفنشان در تهران را نیز دادند که در تهران تماس بگیرم. قبول کردم. آقای توفیق هم آن‌شب شماره تهرانشان را پشت کارت ویزیتشان نوشتند و مایل بودند ملاقاتی داشته باشیم. در یک کافه رستورانی‌ در ونکوور خیلی‌ برایم از اوضاع شرق کشور و مرز‌های افغانستان و درگیری‌های آنها که “هردو طرف میگویند الاه و اکبر و بروی هم آتش میگشایند ” ایشان نیز خواستار ادامه صحبت‌های من در بنیاد بودند

شنبه را بیشتر در منزل بودم و در ریاضی به بابک کمک کردم و به خرید برای میهمانی دیشب یعنی یکشنبه‌ رفتم. شنبه شب منزل دکتر آذر گراکویی دوست خانوادگی و همسرش دکتر پرویز اشعری دعوت داشتیم. دیشب هم خوش گذشت ، جای شما خالی‌، کبابی و شرابی و دیگر مخلفات براه بود که دوستان می‌گفتند این “گودبای پارتی محسن است” هنوز پاسپورت جدیدم نرسیده و مجبور شدم بلیت را به تعویق بیندازم که شامل مقداری جریمه و گرانی فصل هم شد

دوشنبه ۱۱ آگوست ۱۹۹۷ تابستان ۱۳۷۶

امروز درست دو هفته میشه که از سفر ایران باز گشته ام. ایران عزیز پس از بیست سال. خیلی‌ خوش گذشت، دیدار فامیل و دوستان از یک طرف، و دیدن از محل‌های مختلف تهران، کرج، مشهد و گفتار با مردم از یک طرف. بلی پس از قریب بیست سال به وطن بازگشتن برایم بس هیجان انگیز بود که آنها را جدا نوشته ام. برایم نسل جدید ‌ایرانی بسیار باهوش جلوه کرد. مقداری با روحیه آنان طرز تفکر آنان پی‌ بردم. سفری با کیفیت بالا ولی‌ کمیت پایین بود، یعنی فقط شش هفته بود ولی‌ هر روزش پر بود. پر از دعوت‌ها که گاه مجبور میشدم دعوت صبحانه را قبول کنم چون دعوت‌های نهار و شام از قبل انجام گرفته بود، با دوستان و اشنایانی که در کانادا نیز هم شهری بودیم دیدار‌ها تا حدی ممکن گشت، دیدارم با خانواده نادیده شجاع نیا ی مشهد برایم جالب بود، زیارت‌ها و دیدن‌ها از طوس و فردوسی و قبور نادر و این و آن‌. فقط هنوز به یک کار پی‌ نبرده اند و آن شاد نگاه داشتن کودکان در پارک‌ها و محل‌های باستانی است که یک بستنی فروشی، شکلاتی، بادکنکی چیزی نگذاشته اند آنجا. خوب بچه میاد سر قبر نادر که چی‌ بگه؟ سر خاک فردوسی که چکار کنه؟ بیچاره‌ها هاج و واج پدر و مادر‌های مشتاقشان را نگاه میکردند که چرا اینها اینقدر به آن محل و آن سنگ احترام میگذارند؟ حالا نمیشه یک شیرینی‌ هم به ما بدین؟ اره دلم برای بچه‌ها سوخت بخصوص آن‌ کودک پاره پوشی که در خیابان مشرف به حرم حضرت رضا دیدم، چه لبخندی به لب داشت و با خوشحالی برادر کوچکش را که به کول گرفته بود به من نشان داد که عکسی‌ از او هم بگیرم

خلاصه به قول مش قاسم، دروغ چرا؟ من ایران را شخصا در این مقطع زمانی‌ بسیار خوش بین و با انرژی یافتم. مسابقات تلویزیونی، ورزشی، و علمی‌ و دادن جوائز متعدد و کف زدن‌های بیشمار حاکی از آن‌ بود اجتماع بطور کّل مایل است دوران سختی جنگ با عراق را پشت سر بگذارد و تا دمی هست خوش باشند. آنرا از فریاد‌های شادی آنها دانستم، از کفّ زدن‌ها پی‌ بردم و از جوأیزی که در بانک ها و مؤسسات بازرگانی میدیدم که ایران کشور مرفهیست و دارد روو به گسترش رفعه در نواحی دوردست و خارج از مرکز است. متوجه راه‌ها و شاه راه‌ها و آپارتمان سازی‌ها و کارخانجات مواد غذأی و سرد خانه‌ها و فروشگاه‌های بزرگ و مال‌های مجلل چند طبقه پر از مغازه و رستوران، تا جوجه کبابی‌های رودخانه کرج،  هرچه می‌نگریستم که کم هم نگریستم، آثاری از خوشبینی به زندگی‌ میدیدم

با اینکه اسامی خیابان‌ها اغلب به نام شهدای جنگ و انقلاب تغییر یافته و هر‌روز حق شناسی‌ مردم به آن بخت برگشتگان به نوعی نشان داده میشود میل و عشق به زندگی‌ در میان همه طبقات بوضوح دیده میشود که واضح‌ترین دلیل آن مشاهده زوج‌ها و خانواده‌های جوانی‌ بود که در پارک ملت، شاهنشاهی سابق، گله به گله زیر درختان پای سفره‌ها نشسته و به بازی تخته نرد و بدمینگتون و خوردن و نوشیدن میپردازند که تا پاسی از نیمه شب ادامه دارد. خوب تابستان هم بود و مردم برای فرار از گرما در منازل به پارک‌ها رو میاوردند. چند دختر خانم را هم دیدم که در مانتوی اسلامی سگ‌هایشان را در پارک به گردش آورده بودند و طناب قلاده‌های سگ‌های خارجی‌ شیتسو، یورکی، و غیره را بدست داشتند. نگاه داری سگ‌های کوچک در میان خانواده‌های به اصطلاح آلامد تهران رواج یافته و تا حدی هم میشود گفت نشانه‌ای از تشخص به حساب می‌اید

البته سگ داشتن نشانه تمدن نمیباشد ولی‌ نشان دهنده عدم آن احساس خشک تعصّب مذهبی‌ میبود که در میان خانواده‌های عامی‌ و حتی مذهبی‌ دوران پیش از انقلاب وجود داشت میباشد. از نشانه‌های گام برداشتن به مسیر تمدن مشاهده افتتاح سدّ عظیمی‌ بروی کارون از تلویزیون، دیدار از انجمن مدیران صنایع و صحبت با مسئول روابط عمومی‌ آنها و کسب اطلاعات از وجود سه‌ واحد عظیم ذوب آهن و فولاد، ملاقات با فیلمساز و کارگردان معروف، عباس کیارستمی، که از طریق دوست مشترک، آرشیتکت و هنرپیشه فیلمی که برایش از فستیوال کن نخل اول طلا را گرفت، طعم گیلاس، دوستی‌ که از ونکوور می‌شناختم حال به ایران بازگشته و در عالم سینما درخشیده، دکتر همایون ارشادی، تا ملاقات کارگر قدیم در کرج، لیلا خانم و دختر و پسر‌هایش که نوه دختری ایشان در حصارک کرج دیپلم کامپیوتر دریافت کرده و دو زبان عمده برنامه نویسی را خوب یاد دارد، همه و همه گواه یک نسل پویا، کوشا، و امیدوار به زندگی‌ را میداد به عکس دوران خشمگین و خشن قبل و بعد از انقلاب

به قول جهانبخش میرزا در مشهد که می‌گفتند آنوقت‌ها که دلار هفت تومان بود اینقدر ساختمان و سد‌های بزرگ و کوچک ساخته نشد تا امروز که دلار پانصد تومان است. ایران امروز بوضوح دیده میشد که در مسیر انقلاب جهانی‌ اطلاعات و ارتباطات قرار دارد و تقریبا در این زمینه دوشادوش آمریکا و اروپا گام برمیدارد. بله گدا و دختر‌های فقیر با شرف تر که گردوو گل در چهار راه‌ها میفروختند نیز دیدم ولی فکر می‌کردم این منظره را در نیو یورک و ونکوور هم میدیدم تهران هم یکی‌ دیگر از ابر شهر‌های دنیاست

وجود بشقاب‌های گیرنده برنامه‌های تلویزیونی برون مرزی از ماهواره‌ها و استفاده از کامپیوتر یا به قولی رایانه در ابعاد وسیع و تلفن‌های سلیولار، همراه، در دست بیشتر ساکنین شهر و روستا، همه دال بر این است که مملکت با نبض جهان پیش میرود. باز هم ذکر می‌کنم، نمیگویم فساد و دزدی نیست ولی‌ باز هم در سطح جهانی‌ اگر بنگریم تمامی کشور‌های دنیای پیشرفته دچار این مشگل هستند و صد البته هستند کسانی‌ که به قول شوهر خاله، شلوارشان بعد از انقلاب دو تا شده و خود را در اجتماع گم کرده اند و دست به رسوائی‌های بالا زده اند همه اینها بود و همه همیشه تعطیل بودند و اداره نمی‌رفتند و به فکر ثور و سات شب بودند. من این معما را هیچوقت درک نکردم چگونه این سیستم می‌چرخد، پرسیدم، گفتند معجزه امام زمان بوده، به شوخی‌ البته

چهارشنبه ۱۳ آگوست را در جلسه هئت مدیره جامعه ایرانیان مقیم بریتیش کلمبیا حضور به هم رسانیدیم، با رسیدن من جلسه را دکتر پور ناد علی‌ رسمی‌ اعلام نمودند و آقای منیری به قول خودشان “اجندا” را مرور کردند و در باره درخواست یک خانم پزشک متخصص زنان ‌ایرانی که مایل بود یک نامه از ما بگیرد که در همین شهر او را اداره مهاجرت قبول کند، چون در غیر hajmonirisاین صورت او را به نقاط دوردست میفرستادند که شرط اولیه مهاجرت او بود، ولی‌ آقایان حمایت نکردند و به ایشان که من نماینده وی بودم چنین نامه‌ای ندادند. کمی‌ کنف شدم تا جائی که آقای منیری باز کلمه اجندا را بکار برد ولی‌ مثل همیشه آنرا جمع می‌بست آنهم به فارسی‌.  سر جلسه از اینکه کلمه “اجندا” را باز جمع میبندند تذکر دادم که این به خودی خود اسم جمع هست و لزومی ندارد که شما آنرا باز جمع ببندید، به خصوص به فارسی‌. و به شوخی‌ گفتم: ما چیزی به اسم “اجندا ها” نداریم که خنده حضار را باعث شد 

پس از ختم جلسه با آقایان سری به میخانه کوینز زدیم و آقای منیری که با من قوم و خویش شده بودند دستور ویسکی‌ دادند و حسابی‌ سرشان گرم شده بود، پس از رفتن آقایان من را بزور نگاه داشت و من هم که همیشه مشتاق شنیدن داستان‌های ایشان بودم نشستم که آن دستان ارسال کمک نظامی برای جت‌های جنگنده فانتوم ایران بود که به کمک برادرشان در ایران که خلبان بودند مخفیانه به نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران در جنگ کمک کرده بود و میگفت با اینکه از رژیم متنفر است ولی‌ قسم خورده که به ایران خدمت کند. البته سود نقدی حاصل از این معاملات که زمان ریاست جمهوری ریگان و با واسطگCampaignpic-familyی آمریکائی الیور نورت انجام میگرفت از نظر سازمان سیا پوشیده نبود چون خود عضو آن سازمان است یا بود که دیگر کاری با او ندارند. گفتم این حرف‌ها را هر جائی نزند شاید به ضررش تمام شود. آقای حاج منیری، که زمانی‌ خلبان خصوصی شاه بودند و زمانی‌ رئیس هواپیمایی کشور بودند از هر وجب خاک ایران عکس برداری هوایی کردند و به ایران عشق میورزیدند

خلاصه مکالمه تلفنی با آقای مشرقی از بنیاد ایرانیان مسلمان مقیم بریتیش کلمبیا، ۲۲ سپتامبر ۱۹۹۷ : چه بگویم آقای شجاع نیا که باید از جدائی‌ها شکایت کنم، از رفتار آقایان سر جلسه‌های اخیر، آقای اخوان، دکتر خلیلیان، در هیئت اجرأیه میخواهند حرف خود را به کرسی بنشانند و به بقیه‌ اعضا دیکته میکنند. ما‌ها دونه دونه پول جمع کردیم، نفری سی‌، چهل، پنجاه، صد دلار جمع کردیم، شیرینی‌ خریدیم، چای خریدیم، خوب همه کمک کردند و بایستی به حرف همه گوش فرا داده شود، چه کمک کرده باشند و چه نکرده باشند، همه اعضای هیئت اجرأیه هستیم و کمک کردیم و دیگر اعضا ی بنیاد کمک کردند. چرا باید حرف حرف یک نفر باشد؟ حسین ادامه می‌دهد: ما در احد امکاناتمان کار کرده ایم. ما که نرفتیم سنگ بزرگ بزنیم. همینجا بودیم، همینجا هم هستیم و پشت سر احدی هم تا به حال صحبت نکرده ایم. آقای اخوان دارند پیغام می‌دهند از قول دکتر خلیلیان پیغام می‌دهند که اصلا نامش را بگذارید بنیاد مشرقی. هر چیز دیگری باشد بجز بنیاد مسلمانان مقیم بریتیش کلمبیا. خوب میخواهند بروند، چاره چیست؟ بروند، چند مجمع شوند. اسم خدا از چند جأ بلند شود آقای شجاع نیا آقا از چند جأ بلند شود… در اینجا کلامش را قطع می‌کنم: یعنی چه اسم خدا از چند جأ بیاید؟ چه کسی‌ این را میخواهد؟ پس آن اتحاد و توحید در اسلام چه میگوید؟ اسم خدا اگر قرار است از چند جأ می‌اید که با هم در نفاق و اختلاف بسر میبرند کاریست خطا، شما چرا این حرف را میزنید جناب مشرقی؟ جواب می‌دهد: مثل این است که آقایان اینطور میخواهند، ما ظاهرا دنبال یگانگی هستیم ولی‌ در عمل عکس آن مشاهده میشود، ما در هر حال کار خودمان را می‌کنیم، تعطیل هم نکردیم، جایمان را هم عوض نکردیم. کسی‌ که نمیخواهد رئیس باشد، کسی‌ هم نمیخواهد رئیس داشته باشد، هر کس وظیفه خود را در حد توانائی خود انجام می‌دهد. همه دست در کاریم نه‌ یک نفر. و نفسی تازه می‌کند: اگر پنج نفر عضو هیئت اجرأیه هستند هر پنج نفر میبایستی با هم این وظیفه را به عهده بگیرند نه‌ یک نفر، حال خودتون در جلسه جمعه خواهید دید بیشتر برخورد‌ها چیست و حق را به من خواهید داد

من در توافق با حسین اضافه کردم: شما هنگامی که در روزنامه اعلان کردید هر جمعه شب برنامه ما در این محل ٔبر پاست، در حقیقت قولیست که به ایرانیان مقیم بی‌ سی‌ داده ایده و نمیشود زیر آن قول زّد، جواب آن دوسیت نفر را که بر تعدادشان هم افزوده میشود چه میدهید؟ همانطور که آقایان محترم جملگی بر این امر مهم واقف هستند، هدف از برگزاری این جلسات بس بزرگتر و والاتر از اینهاست، هرگاه توافقی میان آقایان صورت ندهد خود به شخصه مجبور خواهم شد آستین‌ها را بالا بزنم و وارد گود شوم. من خجالت می‌کشم بخواهم میان چند نفر افراد دست اندر کار و تحصیل کرده بخواهم مداخله کنم و سعی‌ بر آشتی‌ دادن آنان کنم

 من در باره بازگشت و تلاش همگانی به ایران بزرگ و اتصال ولایات و اقلیم‌های جدا شده با هم با همیاری و کمک به مردم فقیر افغانستان، تاجیکستان، و دیگر “ستان “‌ها که همه به معنی استان میباشند در پارس بزرگ. ایشان با اینکه از ته دل با اتحاد بزرگ پارسیه موافق هستند باز از انتشار این عقیده خود داری میکنند. نمیدانم از چه می‌ترسند؟ به ایشان متذکر شدم که در سخنرانی برای سازمان جوانان پارسی مایلم این‌ها را ذکر کنم، که خواهش کردند نگویم.‌ای بابا پس از پارس کهن سخن گفتن و دیانت گفتار نیک، پندار نیک، و کردار نیک، اگر با ترس و واهمه همراه باشد چه سودی دارد؟ هیچ

البته آن سه‌ “نه‌” با “بلی” دکتر رحمیم از یادم رفت و خوشحال از اینکه ایشان قبول زحمت نموده در رستوران دنیس به من خاطر نشان ساختند که بین آقایان را آشتی‌ دهند تحت عنوان سخنگوی مجلس آینده در بنیاد که بار بزرگی از دوشم برداشتند و ایشان من را “دعا” کردند که دست به این آشتی‌ کنان زدم. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش برود، من قبلا با تک تک آقایان هیئت اجرأیه در باره مداخله دکتر رحمیم که یک یهودی خیر خواه و دوست آقایان هستند صحبت و ابراز عقیده مثبت آنها را گرفته بودم حتی آقایان اخوان و دکتر خلیلیان. خانم و آقای مشرقی نیز برای ایشان کمال احترام را قائل هستند

چند روز بعد: آقایان نیامدند، روز قبل از ملاقات در جلسه سخنرانی و نمایش اسلاید‌های تخت جمشید دکتر رحمیم از من پرسیدند فردا چه کسانی‌ میایند؟ من نیز نام بردم، گفتند پس آقای اخوان چه؟ گفتم ایشان از قرار معلوم به کالگری دیدن پسرشان رفته اندگفتند پس من بیام کی‌‌ها روو آشتی‌ بدم؟ اخوان که نیست، گفتم جلسه در اصل برای آشتی‌ کنان نیست و غیبت ایشان به خودشان مربوط است همینقدر که تشریف آورده حرف هایی در این زمینه ایراد نمایید خود باعث حرکت‌های مثبت خواهد شد. به من گفتند پس این جلسه بهتر است توسط خود آقایان مطرح شود که منظورش را خوب میفهمیدم، ایشان نیز پی‌ برده بودند همانطوری که من ته دل‌ حدس میزدم که به غیرت آقایان ٔبر خورده که یک یهودی میان مسلمانان را آشتی‌ بدهد

۱۹۹۷ – ونکوور سه شنبه۲۴ سپتامبر

آریانا، تلویزیون افغان‌های مقیم ونکوور نومیدانه از ظاهر شاه که در ایتالیا اقامت دارند میخواست که رهبری جنبش آزادی افغانستان را به عهده بگیرند. گوینده آن برنامه خانم مستوره اظهار می‌داشت که سه‌ چهارم خاک افغانستان به انضمام کابل در تصرف طالبان است. بشیر خان دوست افغانی که در خیابان هیستینگز پیتزا فروشی دارد و اهل هرات بود دل خونی از طالبان داشت چون هرات را هم اشغال کرده بودند. از او نظرش را با اتحاد کشورهای پارسی پرسیدم که شامل ایران امروز و افغانستان و تاجیکستان و دیگر کشور‌های از دست رفته ایران بزرگ میشد. متأسفانه اظهار داشت “غرب هم باید بپسندد” و در جواب من که پرسیدم “به غرب چه مربوطه؟” پاسخ داد، “زیاد هم بی‌ ربط نیستhajmoniris

دیشب تلفنی آقایان دکتر خلیلیان، دکتر قمشه ای، سلیمان پناه، اخوان، مشرقی، توفیق، حاج منیری و دکتر موثقی را دعوت به صرف چای و قهوه در رستوران دنیس کردم برای روز یکشنبه‌. خیال دارم دکتر شهروینی مدیر روزنامه زرتشتی پیک مهر، و دکتر رحمیم، یکی‌ از اعضای عمده انجمن را نیز دعوت کنم با این که موضوع بیشتر حول و حوش گرفتن زمین از شهرداری برای تأسیس یک مسجد برای ایرانیان بود ولی‌ میخواستم این آقایان نیز شرکت داشته باشند. من به خاطر فعالیتم در شورای شهر نورت ونکوور این فعالیت هارا  تا حد امکان کمک می‌کنم و آقایان نیز به علت Hajmoniri's Book,اعتمادی که به شخص بنده دارند اغلب از خصومت‌های کوچک خود نسبت به یکدیگر گذشته دعوت‌هایم را قبول میکنند. من هم خودم را برای انتخابات آینده آماده می‌کنم. به هر حال همه ما ایرانی هستیم و به کمک یکدیگر در شناسایی جامعه ایرانیان ونکوور احتیاج داریم. امیدوارم این دعوت و گرد همأیی باعث شود آقایانی که اختلاف عقیده داشتند و اصطکاک هدف دارند که منجر به جدائی و تعطیل جلسات جمعه شب‌ها گردیده از خر شیطان پیاده شوند. عده بسیاری از ایرانیان ساکن ونکوورمنتظر از سر گرفتن این جلسات هستندHajmoniri.Hoveyda

دکتر سید خلیل خلیلیان سالهای بعد برایم دو کتاب جدیدشان را پست کرده بودند به نام‌های پژوهش موضوعی در قرآن مجید، و یکی‌ به نام دأعوی حقوقی ایران و آمریکا که یادداشت‌های دستی‌ خودشان است از رویداد‌های دادگاه مشهور لاهه که ایشان از طرف منافع ایران به عنوان قاضی ارشد با دیگر قضات همکاری میکردند که اموال و دارائی نقدی، ملکی‌، و بازرگانی شاکیان که اغلب اشخاص و شرکت‌های امریکائی بودند که درخواست غرامت میکردند و ایرانیان و شرکت‌های ایرانی که در آمریکا نیز فعالیت داشته و دارند از امریکأیان و دولت آمریکا. ایشان بعدها نوع پی‌دی‌اف آن کتاب‌ها را نیز برایم‌ای میل کرده بودند. از زحماتشان متشکرم. بشقاب لوحه تقدیر اهدا شده از دادگاه لاهه را بالای میز نهار خوریشان به روی دیوار دیده بودم. بشقابی آبی‌ رنگ با نوشته‌های فکر کنم طلایی

پنجشنبه ۲۶ سپتامبر ۱۹۹۷

دیروز از آقای دکتر رحمیم دعوت و خواهش کردم ایشان سخنگو و مدیر جلسه باشند که ایشان قبول کردند ولی‌ آقای اخوان زنگ زدند که متأسفانه نمیتوانند در جلسه حضور داشته باشند چون بلیطی را که برای پرواز به کالگری داشتند نتوانستند کنسل کنند. علی‌ نوبری تلفن کرد که میاید. از خانم نوبری عذر خواستم که دعوت Ghomsheiنکردم چون در رستوران دنیس صندلی‌ ندارند و به صورت نیمکت است و آقایان کنار هم می‌نشینند و احیاناً ایشان راضی‌ به نشستن در کنار آقایان نباشند که متوجه شدند و قبول کردند به همین دلیل از خانم مشرقی نیز دعوت نکردم. اصولا از هر خانواده یک نفر کافی‌ بود

به خصوص که اولین ایرانی‌ ای‌ شدم که ترتیب براه اندازی تلویزیون فارسی زبان را داده و سه‌ ماه اول را خودم آنرا کارگردانی و حتی‌ادیت می‌کردم. البته زحمات زیادی داشت ولی‌ دوران خوب و خوشی‌ بود از فرصت ها در ضبط برنامه‌های رقص، موسیقی، و صحبت‌های ادبی‌، شعر خانی و مصاحبه‌های من با افراد صاحب نظر. البته درامد از تبلیغات کفایت نمیکرد تا اینکه یک زن و شوهر ایرانی دنبالش را گرفتند و اداره کردند. خلاصه فعالیت سیاسی شهری و توانایی ساخت و پخش برنامه تلویزیونی خودم مدتی‌ به من قدرتی داده بود که همه افراد سیاسی، ادبی‌، هنرمند و خواننده را با من آشنا کرد و از همکاری با یکدیگر خاطره داریم.

امروز ضمنا جواب خانم بخرد نیا از انگلیس آمد. ایشان که از اقوام دکتر شهروینی و زرتشتی هستند از اینکه من از رسیدن نامه حاوی چکم برای کمک به بنیاد هم یاری تاجیکستان مطلع نشده بودم عذر خواهی کرده بودند و کپی نامه‌ای را که از قرار پست کرده بودند را ضمیمه کرده بودند. البته مبلغ چک مطرح نبود ولی‌ باز صد پوند هم صد پونده و نمیخواستم گم شود خانم شاهین بخرد نیا خواهر زاده دکتر شهروینی، عضو انجمن شهر آکسفورد هستند که توسط دکتر پروان جمشیدی با تاجیکستان آشنا شدند. تا کنون چندین کنتینر البسه به آن کشور آسیای مرکزی فارسی زبان فرستاده اند. ایشان توسط شهر داری آکسفورد از تنی چند از صاحب منصبان تاجیک دعوت به عمل آورده از قرار شهرهای خواهر در دو کشور بوجود آوردند. تاجیک‌ها به شدت نیازمند هر گونه کمک مالی‌ هستند. برای من چندین درخواست کمک آمده از تعمیر پل تخریب شده روستائی توسط تصادف یک کامیون تا کمک به اضافه کردن کلاس‌های یک مدرسه در نقطه‌ای دور افتاده که با تخمین دقیق تعداد آجر‌ها و در و پنجره همراه بود. خیلی‌ فقیرند

جمعه ۳ نوامبر ۹۷

جلسه آشتی‌ کنان: به نام خدا و با تشکر از آقایان محترم که دعوت من را قبول کردید و قسمتی‌ از روزی را که میتوانستید با خانواده باشید در این اینجا آمدید. غرض از این مزاحمت دو تاست، نخست در و بدل ایده‌ها و اطلاعاتی‌ که بتواند منجر به از سر گیری مراسم و سخنرانی‌های جمعه شب‌ها گردد، دوم، بر رسی‌ امکان “خود اکتفا” سازی این جلسات از طریق درامد‌های حاصله از خدمات آن سازمان به اجتماع. اجازه دهید که به اختصار، ابتدا راجع به دومی صحبت کنیم و سپس به اولی‌ بپردازیم که خواهان وقت بیشتریست. توجه حضار بیشتر جلب شده بود، ادامه دادم:من به عنوان یک ‌ایرانی و یک فردی که معتقد به اصولیست، خسته از دیدن و خواندن مطالب تلویزیونی و روزنامه‌ای‌های “کم لطف” که ما را احاطه کرده اند شدیدا خواهان یک مرکز وسائط ارتباطات جمعی‌ هستم که با آن بتوان نیاز‌های معنوی حال و آینده خود و فرزندانمان را تامین نماید. بسیاری از من می‌‌پرسند تو که اولین موسس تلویزیون فارسی‌ زبان بودی چرا از آن دست کشیدی؟ و جواب من این بوده که: متأسفانه منبع مالی‌ منابسبی ندارم اجاره استودیو و دیگر مخارج از راه درامد تبلیغات اندکی‌ که میدادند به مراتب بیشتر است و نمیخواستم هم زیر بار تلویزیون لوس آنجلس بروم و تهیه برنامه هم خرج داردمن متعلق به سازمانی نیستم و هیچوقت نبوده‌ام پس درامد یا حقوقی نیز از این راه دریافت نمیکنم، میخواستند برنامه‌های لوس آنجلس را به من بدهند که اینجا هم پخش کنم، دیدم همه بی‌ محتوی و پر از ناسزاست و پر از “خودم خودم ” ها، من به عنوان شخصی‌ که در رشته مدیریت کار کرده و تدریس کارده و کسی‌ که با نحوه راه اندازی یک سازمان غیر انتفاعی آشناست، میبایستی اقرار کنم که فقط و فقط سازمانی قادر به دوام است که خودش از لحاظ مالی‌ نیاز خود را برآورده کند یعنی خود کفا باشد، کلاس‌های آموزشی داشته باشد و از درامد شهریه بهره ماند شود، نشریات چاپ کند و به فروش برساند و تبلیغات بازرگانی و غیر بازرگانی بفروشد، بلی رسما میگویم “بفروشد” ما با “فروش” خدمات خود میتوانیم ادامه بداهیم و جز آن چاره دیگری نیست

یکشنبه‌ ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۷

امروز میتوانم به جرأت ادعا کنم روز بسیار کار ساز و مهمی‌ بود. آقایان دکتر قمشه‌ای، دکتر خلیلیان، دکتر موثقی، سلیمان پناه، مشرقی، توفیق و نوبری به دعوت من حضور بهم رسانیدیم و در مورد امکان همکاری مجدد که منجر به باز شدن جلسات فرهنگی‌ اسلامی جمعه شب‌ها شود تبادل نظر کردیم. با اینکه به نتیجه قطعی، همانطور که انتظار داشتم نرسیدم (چون آقای اخوان که شخص مورد حمله اغلب آقایان بودند به کلگری رفته بودند و در جلسه حضور نداشتند یا ترجیح دادند که نیایند) ولی‌ به نتیجه مطلوبی رسیدیم، مشرقی با سلیمان پناه و مرتضی قمشه‌ای کدورت‌ها را دور ریختند و حتی دعوت‌های آینده در مورد همکاری و سخنرانی‌ها را قبول کردند، من در باره لزوم یک موسسه “خود کفا” صحبت کردم که هم نشریه داشته باشد و هم برنامه رادیویی تلویزیونی تا بتواند بینندگان و شنوندگان بسیار بیشتری داشته باشد و در نتیجه حمایت گسترده تری داشته باشیم. نمیدانم دکتر رحمیم چرا نیامدند، البته دیروز در جلسه سخنرانی دکتر شهروینی خدمتشان رسیدم و تغییر ساعت همایش امروز را از ۱۱ صبح به یک بعد از ظهر به اطلاع ایشان رسانیدم ولی‌ از قرار مشغول میهمانداری از آقای سعید قائم مقامی، گوینده رادیو ۲۴ ساعته آمریکا بودند برای سخن در باره شاهنامه . من به اتفاق مادر به جلسه مولتی کالچر رفتیم و به صحبت‌های دکتر شهروینی هم گوش دادیم. سعید قائم مقامی هم آنجا بود. تجلیل بسیاری از ایشان میشد ولی‌ میدیدم در اغلب مواقع چشم هأش بسته و نیمه خواب به نظر میامدند. معلوم نیست آقایان گویندگان رادیو تلویزیون‌های لوس آنجلس چه کار میکنند که پشت میکرفون و جلوی دفوربین آنقدر “هایپر” و با انرژی هستند ولی‌ وقتی‌ به عنوان تماشاچی و شنونده روی صندلی نشسته اند چرت میزنند! آقای توفیق امشب در ختم جلسه به من می‌گفتند که بسیار مشتاق حمایت و همکاری با من و تیم‌ منتخب گویندگان و سخنرانان ‌ایرانی مقیم کانادا هستند که شاید بتوان یک برنامه تلویزیونی – رادیو‌ای تهیه کنیم. وظیفه وقت گیری که واجب است

___________________________________________________________

از دکتر مسعود میرشاهی فرستاده از پاریس  دریافت در ونکوور  ۱۹۹۷

فرزانه گرامی‌ آقای محسن شجاع نیا

درود بر شما. امیدوارم که حالتان خوب باشد. در اوائل سپتابر نامه شما به من رسید ولی‌ به علت آنکه در تاجیکستان بودم نتوانستم جواب شما را سریع بدهم و پوزش میخواهم. از اینکه هم آرمان و هم باور هستیم بی‌نهایت خرسندم. در مورد img049برنامه‌ای که دارید اگر برایم بیشتر بنویسید شاید بتوانم داده‌های بیشتری را برایتان بفرستم. شما اگر مایلید و توانستید سال آینده

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

با آقای شهروینی و سایر دوستانی که مایلند در همایش “دستاورد فرهنگ باستان” به شهر دوشنبه بیایید و از نزدیک با آنها آشنا شوید. همراه این نامه اولین پیام را که چهار پنج ماه پیش پخش عهد برایتان میفرستم. در میان آنهائی که نوشتید، آقای دولت خدا نظر اکنون در آمریکا هستند واشینگتن و برای بقیه به آدرس آکدمی علوم تاجیکستان – خیابان رودکی – دوشنبه – تاجیکستان  نامه بنویسید.

و وقتی‌ که شرح مفصلتری در مورد برنامه یاهتان نوشتید من اشخاصی‌ را که صلاحیت آنرا خواهند داشت برایتان معرفی‌ می‌کنم                   مهرتان افزون، پیروز و بهروز باشید.  مسعود میر شاهی‌  – شاهرخOLYMPUS DIGITAL CAMERA

از افرادی که من در مورد تأسیس ‌یک مؤسسه آموزشی فرا دبیرستانی در تاجیکستان تماس گرفته یا پیام دادم دکتر خدا کریم شاه در دوشنبه، آقای دولت خدا نظر که در مجلس تاجیکستان بسیار شخص فعالی‌ هستند، آقای دکتر پروان جمشیدی سر دبیر جمعیت فرهنگی‌ ایران باستان در دوشنبه، پرفسور کمالدین عینی  و پرفسور بابایف رئیس فرهنگستان علوم تاجیکستان ، دکتر محمد عاصمی در دوشنبه میباشند. همینطور آقایان ایرج افشار سیستانی و روشن رحمانی از انجمن مردمان اقوام ایرانی در تاجیکستان، محمد جان شکوری عضوOLYMPUS DIGITAL CAMERA

آکادمیک و رئیس کمیته اصلاحات جمهوری تاجیکستان، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی دانشمند فرهنگ مردم ایران در دوشنبه، آقای لایق شیر علی‌ رئیس بنیاد زبان فارسی تاجیکی ، و پرفسور رحیم موصوف رئیس پژوهشگاه تاریخی، مردم شناسی‌، و باستان شناسی در آکدمی علوم تاجیکستان و دوست گرامی‌ دکتر احمد کریمی‌ حکاک از دانشگاه واشنگتن سیاتل.  ترتیب همکاری با کالج نانایمو در بریتیش کلمبیا را دادم و از پرزیدنت نامه همکاری گرفتم متأسفانه عشق آسان نمود اول ولی‌ افتاد مشکل ها. خودم هم می‌دانستم که برنامه‌ای دراز مدت با احتمال موفقیت اندک میبود ولی‌ با بسیاری از دست اندر کاران فرهنگی‌ تاجیکستان آشنا شدم که جای خوشوقتی بسیار دارد

___________________________________________________________

یک کارت تبریک عید از دوست دبیرستانی تا به امروز.   فرستاده از  کرج  دریافت در  لویدمینستر آلبرتا                        

به نام خدا                                                                                                                                                           ساقیا آمدن عید مبارک بادت                                                                                                                                محسن خوب و عزیز

فرا رسیدن سال نو را به تو و خانواده گرامیت تبریک عرض مینمایم. آرزوی بهروزی و موفقیت و سلامتی از درگاه خداوند مهربان مینمایم.  نامه قبلی‌ ات بدستم رسید از خودت بیشتر برایم بنویس مخصوصاً زندگی‌ در شهر جدید. رفتم برایت کارت پستال تهیه کنم انواع کارت پستال‌های زیبا تصمیم گیری جهت انتخاب را مشکل میکرد. دوست داشتم تمامی آنرا برایت بفرستم به هر حال چون دیدم تو شازده قاجار هستی‌ بهتر دیدم کارت پستال این

OLYMPUS DIGITAL CAMERA

دختر خانم قاجار که چهره اش حاکی‌ از درونی‌ پاک و معصوم را مینماید برایت بفرستم. منم ایام عید را میروم به کرمان و بندر عباس. از قول بنده و خانواده خدمت نسترن خانم و بابک آقا و اشکان سلام و تبریک بگو. دوست داشتم به مادرت کارت تبریک بفرستم چون آدرسشان را نداشتم با اینکه کارت تهیه کرده ولی‌ نتوانستم بفرستم به هر حال به مادر و فریبا و مینا خانم تبریک بگو. در خاتمه تو و خانواده گرامیت را به خدای مهربان میسپارم و سال خوبی برایت آرزو می‌کنم  قربان تو    محمد رضا مهرور   نوروز ۷۸

یک تفأعل به جناب حافظ برایت زدم که چنین آمد

ٔبر آستانه تسلیم سر بلند حافظ       که گر ستیزه کنی‌ روزگار بستیزد

___________________________________________________________

شنبه ۲۸ مارس ۱۹۹۸   ونکوور

اشکان را به جشن تولد هم‌کلاسی‌اش راین بردم و اتاقی در هتل کپیلنو برای  محسن و ناهید که از سیاتل می‌آمدند رزرو کردم. آمدند و طبق قرار قبلی‌ به اتفاق یکدیگر همچنین افسانه و موریس که از لوس آنجلس آمده بودندبه رستوران پرسپولیس رفتیم. شب خوبی‌ بود. بعد از پنج سال افسانه را میدیدیم. دوست نسترن و همسایه هردو ی ما در دوران خوب تین اجری در ایران. شوهرش موریس سیاهپوست دو رگه فرانسویول اصل میشود که حسابدار قسم خورده در کلیفرنیاست. پسر خوبیست. آنها برای یک هفته در ونکوور خواهند بود. موریس کار Cicillia's Wedتدریس یک برنامه کامپوتری جدید را به کارمندان یک اداره به عهده دارد. البته بین هوستن و ونکوور ونکوور را انتخاب کرده اند که ما را هم ببینند

شب خوبی‌ را با هم گذراندیم. غذا خوب بود و موزیک گروه پرواز که از بچه‌های همین شهر هستند بسیار شاد و خوب بود.  محسن در گوشم میگفت: نامزدم را می‌پسندی؟ دیگه بعد از دوبار ازدواج و جدائی با زن ایرونی‌، سومیش باید خوب از آب در بیاد. نامزدش ناهید نام دارد و دستیار پزشک است که پنج سال است که  در سیاتل زندگی‌ می‌کند و از سن فرنسیسکو آمده. می‌گوید سیاتل را به سن فرنسیسکو ترجیح می‌دهد. دختر آرام و خوش روییست با دندان‌هایی بی‌ اندازه سفید

 جمعه ۲ ژانویه ۱۹۹۸  مسافرتم به ایران چقدر خوش گذشت با فامیل که تا همین چند ماهه‌ یکی‌ دو نفر از آنها را از دست دادم، دردناک‌ترین آنها خبر مرگ سیما بود که به تازگی شده و من نمیدانم چگونه به خواهرش، نسترن عزیزم این خبر جانگداز را بدهم. وظیفه سختی بر دوش دارم. تا میام بهش بگم دلم آشوب میشه، به خودم میگم بذار کمی‌ بیشتر خوشحال باشه. هردو روحا بهم بسیار نزدیک بودند. بر اهل خانواده مثل روز روشن است که سیما و نسترن دید مشترکی به زندگی‌ دارند. همان دید یکطرفه بدون ردّ خور کمال و عاشق بهترین‌های معانی زندگانی‌، هردو در کمال زیبایی، چه در ظاهر و چه در باطن، کمال خوبی از روی انتخاب و هردو به نحوی سر خورده از واقعیت ها. سیما نسترن را در این راه تنها گذاشت

سه‌ شنبه ۶ ژانویه ۹۸

سیما همچنان اشک من را سرازیر میسازد. با اینکه ده دوازده روزی میشه که خبر وحشتناک فوتش را شنیدم. گویی‌ از کنترل من به کّل خارج است بدون در نظر گرفتن مکان و زمان. گاه میبایستی به دستشویی بشتابم تا نسترن اشکهایم را نبیند. جرأت نمیکنم هنوز او را از سرنوشت سیما آگاه سازم، نمیدانم چرا این وظیفه به عهده من افتاده. مرگ خواهر جوانترش در بهار سی‌ سالگی چیزی نیست که بتوان بسادگی از آن گذشت و آن در خاطره ما برای همیشه خواهد ماند به خصوص که در حالت عادی نیز کمی‌ از ویژگی‌های افسردگی در توی ناماین باشد و مستعد دریافت خبر بد.میترسم خودش هم بمیرد سیمای عزیزش، که در کودکی با خوراندن واکسن بد فلج که زمانی‌ در ایران پخش شده بود و قربانی‌های بسیاری گرفت از یک پا فلج شد و پس از مداوای بسیار در ایران، انگلیس، آمریکا و کانادا، بالاخره سلامت پای خود را تا حد زیادی بازیافت به طوری که دیگر پایش صاف و محکم شده بود، از برکت تبحر متخصص دکتر بال از بیمارستان کودکان شاهنزی ونکوور که در مدت چهار ماه که مادر و سیما میهمان من و نسترن و بابک تازه بدنیا آمده بودند مراقب بودم و او را از اتاق عمل به کول گرفته به منزل میاوردم و به عکس تا خوب شد. یادم است با سیما روی کولم در بالای پلکان منزل در یخبندان زمستان کانادا نزدیک بود با سر به زمین بیفتم و سیما را هم با خود ببرم خوشبختانه تعادل خود را حفظ کردم. بیست و هفت سال بیشتر نداشتم و هیکلی‌ قلمی که سیما ی تین اتجر را ٔبر پشت داشتم. در آمریکا نیز چهار سال قبل از آن‌ در بیمارستان ایندیانا پلیس، شهری که پدر و مادرم آنجا موقتاً میزیستند همگی‌ از ایران آمده بودند، سیما را با قرار‌های قبلی‌ که گذاشته بودم برای توصیه پزشکان و احیاناً عمل بروی پایش به بیمارستان عمومی‌ ایندیانا پلیس برده بودم که ناظر معاینه و ترجمه بین پدر و پزشکانبوده متخصصین او را دید‌ند و نظر دادند که بگذارند دوران رشدش تمام شود بعد دست به عمل بزنند. پس از خوب شدن در کانادا، خواستم او را نگاه دارم و در دبیرستان نام نویسی کنم ولی‌ دکتر عزیز جراح، پدرش اجازه ندادند و با مادر به ایران بازگشت او به ترکیه رفت و از دانشگاه آنکارا مهندسی‌ شیمی‌ خود را گرفت، پس از ازدواجش متوجه شدند که فرزندی نمی‌تواند بدنیا بیاورد

سه‌ شنبه ۶ ژانویه ۹۸.  خدا رحم کرد نسترن عقلش را از دست نداد. امروز بالاخره سکوت پانزده روزه‌ام را شکستم. چقدر سخت بود آن حقیقت را در دل‌ نگاه داشتن، بالاخره گفتم. امروز صبح درست سر ساعت دٔه. عکسلعملش شوک توام با کنترل خود بود و فورأ اشکهایش سرازیر شدند، میگفت وای نه‌، وای نه‌، نه‌، بگو دروغه، بگو دروغه. با تمام سعی‌ در وجودم شمرده شمرده براش گفتم که چطوری فرامرز سیما را نیمه بیهوش در رختخوابش یافت و دید برای صبحانه بیدار نمیشود تا به آخر که از این بیمارستان به آن بیمارستان و قبول نکردن‌ها تا قطع مکرر روده‌هایش و شستشوی معده که قرص‌ها خالی‌ شوند ولی‌ دیگر دیر شده بود. مادرش دارد عقلش را از دست می‌دهد. خدا را شکر که مدتیست پس از فوت دکتر عزیز روی به دین نهادند و نماز مرتب بجای میگذارند و اگر این نیایش‌ها نبود احتمال سکته یا حمله قلبی زیاد میرفت.  به نسترن گفتم، سیما از او هم خوشگل تره و او فوری با علامت سرش تائید کرد. نسترنی که تمامی نگاه‌ها را در مجالس به خود خیره میسازد. نسترن عزیزم، بهت تسلیت میگم

پنجشنبه ۸ ژانویه. دیشب منزل دکترها آذر و پرویز اشعری بودیم. صحبت سیما شّد، می‌گفتند آنروز صبح که همسرش او را بیهوش در رختخواب میبیند با دستپاچگی هرچه تمام‌تر به بیمارستان کسری که سر خیابان است زنگ میزند که یک امبولانس بفرستند ولی‌ کسری با  آوردن سیما از پذیرش خود داری می‌کند و عذر میخواهند که بخش مسمومیت آنطوری که او را نجات دهد ندارند و زود او را روانه بیمارست لقمان کرده بودند در تهران که در این رشته بخش قوی دارد. مسمومیت بر اثر ازدیاد بیش از حد دارو از بدترین انواع مسمومیت است که به راحتی‌ او را از بین برد. حال سٔوال پیش می‌اید که آیا سیما مخصوصا دست به این کار زده یا تصادفی‌ بوده. اگر تصادفی‌ بوده خوب میشود حدس زد دو بار مصرف کرده ولی‌ تمام شیشه ها؟ نه‌ نه‌ هیچوقت. فریبا میگوید سیما به خاطر مامانش هم که شده هیچوقت دست به خودکشی نمیزند. بگذریم. حال نسترن روز بروز بد تر میشه. سر صبحانه مرا متهم کرد که به سیما برچسب “انورکسی” زدم چون از افسردگی و لاغری شدید رنج می‌برد، خوشحال بود که فریده خانم گفته بودند خیر، سیما اشتها ی خوب دارد ولی‌ غذا را هضم نمیکند به همین دلیل بیش از حد لاغر شده بود.

 روز بعد با دکتر صباحی تلفنی صحبت کردم. ایشان که از نزدیکترین دوستان خانوادگی هستند و شاهد نزدیک کارهأی که روی سیما در اتاق عمل انجام شده بودند توضیح دادند که در اثر اشتباه در مقدار و ترکیب دارو‌های مختلف که قرص آرمبخش نیز جزو آنها بوده جانش را از دست داده. حتی شب آخر که از یک رستوران بر می‌گشت غذا خوب صرف نموده بود ولی‌ ابراز سر درد میکرد و با اینکه یک بار قرص مسکن مصرف کرده بود باز سردردش ٔبر طرف نشده بود. مجموعه‌ قرص‌های مصرف شده در آن شب کار خود را کرده و او را به بیهوشی و سپس اغما کشانیده که در نیمه شب شوهرش متوجه نمیشود ولی‌ از خرناس‌های او تعجب کرده بود. لازم به توضیح است که آن‌شب به خاطر رسیدگی به کارهایش در اتاق دیگری خوابیده بود. در هر حال دکتر صباحی گفتند که نتیجه شستوشوی معده کاری از پیش نبرد تا که مجبور به قطعه قطعه کردن روده شدند و دیگر حرف‌های تکنیکی‌ پزشکی که دیگر برای سیما خیلی‌ دیر شده بود.   (یک سال بعد دریافتیم که سیما خود به دست خود جانش را گرفت ) این هم از حقیقت امر

یکشنبه‌ ۲۵ ژانویه ۹۸ 

امروز چهلم سیماست. نسترن بعد از چند روزی افسردگی و تالم شدید تقریبا حقیقت را قبول کرده و حالش پیداست که رو به بهبودیست آنهم به خاطر بابک و اشکان که نمیخواهد مادر غمگین خود را هر روز ببینند و غصه بخورند. مامان و ادرجون که در ونکوور بسر میبرند به دیدنش آمدند و او را باز و برای صدمین بار دلداری دادند. مینا بابک و اشکان را به سینما برده بود که آنها رسیدند. از میهمانی نامزدی دیشب تعریف میکردند. مامان سعی‌ میکرد نسترن را سر حال بیاورد. پیشنهاد داد که حالا که بچه‌ها رفته اند ما هم بریم یک رستوران برای نهار که زود با عدم موافقت روبرو شد. ادرجون که میگفت که تازه صبحانه خورده اند. مامان عزیزم همیشه میخواهد ما را خوشحال نگاه درد. مادر بزرگ که از ایران آمده بودند باز صحبت را به جشن نامزدی دیشب، که در کمال تعجب همه ما دعوت نداشتیم، کشانید که پس از سالها یک میهمانی بزن و برقص بدون ترس از کمیته و پاسدار‌ها دیده بودند و چقدر بهشان خوش گذشته بود. از اینکه ما به جشن دعوت نشدیم تعجب میکرد و می‌دانست که برادرم پشت آن‌ است. چطور میشود همه خانواده دعوت داشته باشند به غیر از محسن و نسترن. البته هیچ مادر عروسی مایل به شرکت نسترن نیست و من این را بارها تجربه کرده ام. آنها میخواهند که عروس و داماد، دختر و پسرشان نگاه‌های مدعوین به خود اختصاص دهند نه‌ یک زوج میهمان. مسعود هم هیچوقت نمیخواهد من و نسترن در میهمانی‌هایشان باشیم تقریبا به همان دلیل. تلفن زنگ زّد و نسترن گوشی را برداشت چون امروز چند تلفن از ایران و آمریکا به او شده بود ولی‌ اینبار در گوشی گفت بله، حتما، و گوشی را داد به دست من. خانم هما مجلل از انجمن شعر و ادب بودند که میخواستند با من صحبت کنند در مورد ملاقات دیروزمان و صحبت هایی که بینمان در و بدل شد در باره مقدمه چینی‌ آشتی‌ کنان، بله آشتی‌ کنن آقایان و خانم‌ها ی اعضای هیئت مدیره و ابراز دلتنگی‌ از ایجاد نفاق و دو دستگی میکردند. خانم مجلل میگفت که حاضرند حتی برای حفظ آبروی انجمن هم که شده لا اقل حضرات محترم یکدیگر را در جلسات “تحمل” کنند و برای هدف مشترک انجمن همکاری کنند. من همگی‌ را به صرف چای و قهوه به ملاقاتی در رستوران دنیس برای شنبه دعوت کرده بودم

شنبه ۳۱ ژانویه ۹۸

طی‌ روز فرزندان را به اتفاق برنا به پارک امبلساید بردم برای روروک بازی یا همان رولر اسکیت. اشکان دوچرخه ا‌ش را هم آورده بود و بابک هم اسباب و وسائل هاکی روی زمین را هم آورده بود که اگر بچه‌های دیگه هم در زمین هاکی بودند به طور تیمی بازی کنند ولی‌ چنین نشد و بیشتر بسکتبال بازی میکردند. از فرصت استفاده کردم و تا بچه‌ها سر گرم بازی بودند به کتابخانه وست ونکوور رفتم و کتابی را که وقتش به اتمام رسیده بود باز گردانیدم و مقداری مطالعه کردم، بیشتر روزنامه‌های ‌ایرانی چاپ ونکوور را و روزنامه نیویورک تایمز را که حکایت از رسوائی بیل کلینتون با خادم کاخ سفید، مونیکا لوینسکی را به صفحه اول اختصاص داده بود. واقعا که گند کار رئیس جمهور آمریکا با آن دوشیزه جوان درامد و حتی از طریق دی ان ا ثابت شد که کار خودش بوده. این موضوع اخبار رادیو و تلویزیون را به خود اختصاص داده

عصر شنبه به دعوت خانم امین ترابی، یکی‌ از اعضای هیئت مدیره کانون شعر و ادب (شعبه دکتر شهروینی) به جلسه ایشان رفتم. معلوم شّد که این یکی‌ از آن جلسه‌های ممولیشان نیست و میهمانی دارند از لوس آنجلس به نام استاد برهان که به دعوت کیوان و سدی دشتی به ونکوور آمده بود. استاد برهان پس از دستور بستن و قفل کردن درب سالن از داخل شروع به سخنرانی که چه عرض کنم حرّافی‌های تند ضدّ عربی‌ و اسلامی و ستایش از قوم آریأی و نژاد بر تر ما کرد که نه‌ تنها وقت اعلام شده نیم ساعت خود را پر کرد بلکه خود نیم ساعت دیگر هم به آن اضافه کرد. آخر سر هم در میان کفّ زدن حضار که گرفتار جو محیط شده بودند همه برخواستند، من آمدم از صندلی برخیزم لبه بارانی بلندم زیر پایه صندلی گیر کرده محکم مرا سر جایم نشانید. آنرا تقدیر و صلاح مصلحت دیدم و همچنان سر جایم نشستم که به استاد شدیدا بر خورد و طی‌ سخن‌های اضافی لزوم شناختن “دشمن” در میان ما، نگاه مستقیم خود را به من دوخته بود

نا‌گفته نماند که ایشان یک “خاک بر سرتان” هم نثار ما حضار نمودند چون هدف ملی‌ میهنی در زندگی‌ نداریم و در راه رهایی مملکت از “حکومت تازی ها” گامی‌ برنمیداریم. وی ضمن ستایش بی‌ پایان از حکیم ابولقاسم فردوسی و شاهنامه مرتب لغات نا مأنوس “پارسی‌” بکار می‌برد که تا حدی میشد گفت که قابل تقدیر است ولی‌ نه‌ با آن دید خصومت. این آقا در حقیقت نام “برهان ابن یوسف” را برای خود برگزیده که اصلا با اخلاق ضدّ عربی‌ و آریأی او در تناقض می‌باشد. من هنوز نمیدانم چرا فردوسی شده سمبل “آریایی ها”  ی مدرن و “پارسی‌” بودن در حالیکه خود او مسلمان میبود. آقای برهان حتی کلمه جزیره‌ را به “آبسخه” تبدیل کرده بود و در حکایتی از سفرش به انگلستان مرتب از “آبسخه انگلیس” یاد مینمود به گونه‌ای که چندین بار آنرا در جملاتش تکرار میکرد در صورتی‌ که ما هیچوقت نمیگویم “رفتم به جزیره‌ انگلیس” کسی‌ جزیره‌ بودن آنرا مطرح نمیسازد. در هر حال میتوانم اذعان نمایم که با شخصیت منحصر به فردی آشنا شدم

خوشبختانه شهوت کلام استاد برهان اجازه نداد نوبت وقت به سٔوال کنندگان برسد و من که چند جمله آبدار آماده کرده بودم مانند دیگر حضار معترض مجال صحبت نیافتم. آماده بودم که آن ادا و اطوار‌های هیتلر مانندش را زیر انتقاد ببرم ولی‌ خوشبختانه دکتر رحمیم بخشی از برنامه را به عهده داشتند از فرصت استفاده کرده سخنان معقولی در جواب استاد برهان ادا نمودند و او را که شق و رق ایستاده با اخم و تخم به سخنور ذلّ میزد را مؤدبانه شست و کنار زد. دکتر رحمیم از دوران ۱۴۰۰ ساله اسلام در ایران و تشویق به کسب علم و ترویج ادبیات صحبت کرد و اینکه شاعران بزرگ ایران زمین، حافظ، سعدی، و عمر خیام به عربی‌ مسلط و قرآن را از حفظ می‌دانستند و اینکه کلماتی که در عربی‌ و فارسی‌ مشترکا استفاده میشود در اشعار شاهکار شاعران ایران زمین به وفور دیده میشود

در اتمام سخنرانی دکتر رحمیم من همراه اکثریت به اتفاق حاضر در سالن با کف زدن‌های شدید نشان دادیم که به صحبت‌های ایشان اهمیت بیشتری دادیم و از صورت استاد برهان پیدا بود که کمی‌ متوجه شده. کیوان و سدی دشتی در وسط سالن با نگاه‌های از بالا وبه پایین به جمعیت ناباوری خود را به سخنان دکتر رحمیم نمایان ساختند و خدا گونه به استاد تعظیم و تکریم مینمیودند. خوب آنقدر در اتاق در بسته در ونکوور شمالی‌ به یکدیگر فخر بفروشید مهم آنست که در خود ایران گفته و انجام شود. قفل درب را باز کردند و در را باز کردند که مدعوین خارج شوند. من این قفل کردن را نتوانستم درک کنم

 دوشنبه دوم فوریه ۱۹۹۸ 

امروز بیشتر پای کامپیوتر برای تدریس علوم مدیریت ۴۶۵ در دانشگاه آزاد کانادا بودم و درس فردا را تمرین می‌کردم، تصمیم گیری تکنیکی‌. یادشت‌ها را هم در رایانه تایپ کردم که به دفتر دانشگاه فکس شود چون خانم آلیس لؤ قرار است آنها را بروی ورقه‌های شفاف برگردانند که آماده استفاده سر کلاس روی پرژکتور شوند. این کلاس سال چهارقبل از دریافت لیسانس است و شاگردان، همانطور که انتظار داشتم، اکثرا آمادگی معلومات‌ای لازم را ندارند. همین امر تلاش مرا دو چندان کرده. عصر با پیتر فرهمن، هم آهنگ کننده استادن دانشگاه تلفنی صحبت می‌کردم و نگرانی‌ خود را از این بابت به وی ابراز داشتم بخصوص که شاگردان به من گفته بودند که با اینکه سه‌ هفته از آغاز ترم می‌گذرد ولی‌ هنوز در درس اقتصاد ۳۱۰ که همان علوم مدیریت می‌باشد پیشرفتی حاصل نکرده اند و معلم آن، فرانک گرؤن هنوز به طور جدی درس را شروع نکرده و این باعث تعجب من شد زیرا که درس مزبور از دروس اجباری قبل از ۴۶۵ است یا اگر شاگرد نمرات خوبی داشته باشد میتواند همزمان باهم بگیرد ولی‌ باید موازی هم پیش رویم تا بیشترین فهم حاصل شود و از گیجی و ندانم کاری شاگرد‌ها بکاهد

پنجشنبه پنجم فوریه ۹۸

امروز ضمن نگاه‌ به اینترنت متوجه شدم بسیاری از سازمان‌های سیاسی ‌ایرانی برای خود به اصطلاح جدید، وب سایت درست کرده اند. از کارگرن و احزاب کمونیستی تا سلطنت طلبان که “نقشه اساسی‌” برای سرنگونی حکومت تهران را کشیده اند تا گروه‌های ادبی‌ و اجتماعی. البته در خور تحسین است که اینقدر فعالیت وجود دارد. از اقسا نقاط دنیا اظهار نظر‌ها و مقالات مختلف روی صفحه کامپیوترم ظاهر می‌شوند، کاری که تا همین اخیرا امکان نداشت. واقعا که اینترنت از مرز‌ها گذشته و برای خود انقلاب عمده‌ای در تکامل بشریت به حساب می‌اید. همان تحولی‌ که چاپ در چهار‌ قرن پیش کرد منتها اینبار با صوت و تصاویر ثابت و متحرک و با سرعت برق و در همه جأ و همه منازل. امروز تلفنی با دکتر شهروینی صحبت می‌کردم و نتیجه مذاکرات خود را با خانم‌ها بیانی و هما مجلل به ایشان گفتم و خاطر نشان ساختم که حرفی‌ که شنبه گذشته در اجتماع انجمن شعر و ادب زدند کاملا درست بوده اکنون زمانی‌ نیست که بتوان با اینهمه گله گذاری و حتی خصومت بین آنها صلح بر قرار کرد. زمان لازم است که این احساسات تند فروکش کند. چرا اینقدر همه از هم قهرند؟ من که در حیرانم.  ضمنا به ایشان مراتب نارضایی خود را از سخنان استاد برهان که یک پارسی‌ – اریأی دو آتشه بود و از دیگر نژاد‌های همسایه “نفرت” داشت ابراز داشتم . دکتر شهروینی ضمن موافقت با گله‌های من گفتند چند نفر دیگر نیز به ایشان تلفنی همین گله‌ها را کرده اند و ایشان فکر نمی‌کردند با چنین شخصیت تند رو و افراطی‌ای روبرو می‌شوند. عصر. .  کلاس دارم و اکنون در دفترم در کالج کاپیلانو هستم، نیم ساعت دیگر کلاسم شروع میشود، قسمت اول ادامه مبحث تئوری احتمالات و قسمت دوم اختصاص به بحث همگانی و نوشتن اولین تکلیف این ترم است

جمعه ۶ فوریه ۹۸

هنوز از کلاس دیشب کفری هستم. از آن پسرک پر رو و بی‌ تربیتی‌ که با چشمان سرخ در ردیف ته کلاس می‌نشیند و به بهانه‌های مختلف نظم کلاس را بهم میریزد، بیشتر سر پرژکتور و کلمات منعکس شده که گفتم اگر در دیدن آنها مشکلی‌ دارد میتواند از ته کلاس به جلو بیاید ولی‌ قبول نمیکرد و باز هم غرّ میزد. معلوم بود که تحت تأثیر مواد مخدر است، ناچار از کلاس اخراجش کردم. اسمش‌ شان پترسون است و بسیار گستاخ و بی‌ ادب. با پیتر این موضوع را مطرح خواهم ساخت

شنبه ۲۱ فوریه

امروز به اتفاق مادر به فرودگاه ونکوور رفته برای استقبال از روشن شبگیر که از تورنتو برای دیدن می‌آمد و او را به منزل آوردیم. او دختر دائی کوچک مامان میشود که هم سنّ و سال ما بچه‌های مادرست. نام فامیل شوهرش محلاتی می‌باشد که در یکی‌ از فود کورت‌های یک مال در تورنتو غرفه غذای سرد دارند. خیلی‌ دختر شوخ و شنگیست، دختر که چه عرض کنم او هم در مرز چهل سالگیست و یک دختر هفده ساله و یک پسر دوازده ساله دارد. فکر می‌کنم قبل از این دیدار، آخرین بار در جشن عروسی ما در کرج او را دیدم یعنی بیش از بیست سال. روزگار است دیگه، آن‌شب در جلسه گرد هم آٔیی انجمن شعر و ادب گروه خانم مجلل حاضر شدم. آقای دکتر در فلسفه و علوم آماری تخصص داشتند در باره منطق صحبت کردند و جمله‌ای را به کار بردند که در خاطرم نشست “چیز کمیاب گران است،… اسب ارزان کمیاب است، ….. (پس) اسب ارزان گران است !” عجب، من نمیدانم این آقایان این دکترا‌ها را از کجا‌ها میگیرند

دوشنبه ۲۳ فوریه ۱۹۹۸ 

در این مدت شدیدا مشغول بازآموزی موضوعات تدریس هستم، اینروز‌ها گیر موضوعی از علوم مدیریت تحت عنوان “تصمیمات” هستم که موضوعی تخصصی و فقط روی تکنیک‌های علمی‌ تصمیم گیری از قبیل شبیه سازی سازمان بروی برنامه‌های سیستم سیمولیشن است که ورژن‌های جدید درآمده که میبایستی خود را به اصطلاح اینجأیی‌ها آپ دیت کنم و آن گرد و خاک را از آنچه که در دانشگاه آموخته بودم از آن بزدایم. شانس آورده‌ام که به آن رشته علاقمند هستم  و با اشتیاق مطالب را جذب می‌کنم. موضوع تدریس این هفته موضوع پیچیده ایست که نیاز به مدل‌های پیچیده شبیه سازی دارد. نام موضوع ” تغییر تصمیم در صورت پیدا شدن حقایق جدید” است که همانطوری که از اسمش پیداست خیلی‌ موضوع تصمیم گیری را، به خصوص در سازمان‌های بزرگ، درهم و پیچیده میسازد

از دفتر سوزان بل، رئیس بخش مدیریت بازرگانی دانشگاه زنگ زدند و او شخصا از بابت آن پسر بی‌ ادب و ناهنجار عذرخواهی نمودهمینطور دیگر شاگرد‌ها چه از طریق‌ای میل و چه حضورا در دفتر از آن حادثه ابراز تأسف کردند به طوری که در جلسه قبل با کت و شلوار و کروات و تر و تمیز به رسم عذر خواهی سر کلاس حاضر شده بود و وسط کلاس نشست طوری که راحت او را ببینم

پنجشنبه ۲۶ فوریه ۱۹۹۸

دو سه‌ روزی میشود که روی شبکه اینترننظریاتم را در مورد “پارس بزرگ” مینویسم و روی پست نظریات بسیار موافق و تشویق آمیز از خوانندگان مختلف دریافت میدارم که باعث دلگرمیست. فقط یک خواننده افغان پشتونی نگرانی‌ شدید خود را از نژاد پرستی‌ ‌ایرانی ابراز کرده و نوشته که این طرز فکر توهین به افغانان و تاریخ آنان است و خلاصه بزبان خوش از من خواسته بود که از اینگونه ابراز نظرات خودداری نمایم. جوابش را دیروز دادم که دوست عزیز تو و بسیاری دیگر از اهالی آسیای مرکزی همچنان تحت تأثیر فرهنگ دولت‌های اشقالگرتان از وحدت و یگانگی بیم دارید و دوست ندارید در این مورد صحبتی‌ به میان آید و مانند بسیاری بخصوص از نسل بزرگتر نسبت به مسئله فوبیا دارید. خلاصه اینکه امروز او جواب داد که “تا حدی” حق با من است ولی‌ من نباید نگران باشم چون اسلام و قدرت “الله” کم کم (اسلولی) آنرا به مورد اجرا خواهد آورد. پس که اینطور، ما بنشینیم و منتظر روز موعد باشیم و دست روی دست بگذاریم تا خدا کارش را بکند. خدا به تو دست و عقل داده که عمل کنی‌‌ای بی‌ خبر

دیروز آقای اخوان تلفن زدند که احوالپرسی کنند و ضمنا اطلاع دهند که جلسه‌شان دوباره براه افتاده و جمعه شب‌ها در محل کلوپ زمستانی، اتاق بزرگسالان، اجرا میگردد. سخنرانی این هفته به عهده دکتر فاطمی است و دکتر قمشه‌ای هفته دیگر سخنرانی دارد. امروز نیز خانم امین ترابی تلفن زدند و یادآور برنامه فرهنگیشان روز شنبه شدند، در حقیقت با نسترن صحبت کردند و از او هم خواسته بودند که “کم لطفی‌ نکنند و به جلسه تشریف بیاورند” نمی‌دانم دکتر شهروینی می‌آیند یا نه‌ چون از وقتی‌ که برهان ابن یوسف را به عنوان میهمان آوردند مورد خشم و غضب اغلب اعضا قرار گرفته اند

جلسه قبل را نیز به بهانه‌ای نیامده بودند چون میدانستند که مورد حملات لفظی شرکت کنندگان قرار خواهند گرفت. ایشان، یعنی‌ آقای دکتر شهروینی، که مجله زرتشتی “پیک مهر”‌شان به “تازی گری” (به قول خودشان) مشهور است و سعی‌ بر آن دارد که کلمات پارسی بجای عربی‌ بکار گیرد گاهی‌ اوقات کمی‌ زیاده روی میکنند و عقایدی ابراز مینماید که میشود آنها را در ردیف عقاید فاشیستی قرار داد که این امر دارد به آبرو و حیثیت دکتر شهروینی لطمه میزند. حال نوبت من است که قدم جلو گذاشته شجاعا نه این مطلب را به ایشان اخطار دهم. چرا وظیفه خود میدانم؟ چون ایشان آن گله خود را از دکتر حکاک به من ابراز داشته و مرا مأمور رسانیدن این شکوه زرتشتیان از او کرده بودند. پس حال جای آن دارد که به ایشان خاطر نشان سازم که در “پارسی” بودن و “آریأی” بودن زیاده روی نکنند به خصوص که بعد از اشغال ایران زمین توسط اعراب و مغول ها، نسل من و شما از همه نوع رگ و ریشه میتواند باشد، و اصولا هیچ برتری نژادی در جهان نباید وجود داشته باشد. حدس میزنم از هنگامی که استاد برهان با او آشنا شده او را تشویق به افراط گرایی کرده، شهروینی شخصیت نیکی‌ دارد ولی‌ سادگانه گول دیگران را میخورد که تحت لوای زرتشت لگدی به اسلام بزنند

دوشنبه ۲ مارس ۹۸

پریروز یعنی شنبه عصر به جلسه شعر و ادب رفتم. طبق رسم جلسه همه حضار یک شعری یا گفته‌ای یا از خودشان یا از شاعران میگویند، نوبت من که رسید سخنگوی جلسه، دکتر رحمیم، که همیشه به من لطف “زیادی” دارند ضمن معرفی‌ من به حضار و اشاره به کارهأیی که در جامعه ایرانیان کردم از جمله “اولین در تلویزیون فارسی‌” و “اولین در سیاست شهری” و دیگر جملات خجالت دهنده دیگر از من خواستند که شعری بخوانم، پس از سلام به ایشان و حضار گفتم من همیشه یک بیتی بودم ولی‌ شعری در نظر ندارم یک یکی‌ دو جمله اخیرا به خاطر دارم چون در نامه عمویم از ایران (از مقالات عمو محمود در روزنامه آیندگان تهران بود که برایم پست میکنند.) نوشته بودند از زبان شیرین، گفتند چه بهتر بفرمائید. گفتم خسرو پرویز در ایوان کاخ رژه لشگرانش را ناظر بود که به شیرین که پهلویش نشسته بود اینطور می‌گوید: “پادشاهی چه خوش بودی اگر همیشه بودی” و شیرین با شیرین کلامی‌ خود در گوشش میگوید: “اگر همیشه بودی، به تو نمیرسیدی” همگی‌ از این جمله به وجد آمدند و احسنت گفتند خانمی پرسید “از این یکی‌ دو جمله ای‌ها دیگه ندارید؟” همه خندیدیم و گفتم چرا ولی‌ آنها را نگاه داشتم برای جلسه‌های بعدی‌! دکتر پورناد علی‌، رئیس سابق کانون کانون ایرانیان مقیم بی‌ سی‌ نیز در کنار دکتر رحمیم نشسته بود. دوسه سالی‌ با همدیگر در کانون مشغول بودیم. دکتر رحمیم در تعریف از این جمله باز تعریف از من را شروع کردند که با چشم به ایشان اشاره کردم دست بردارد که برداشت ولی‌ شعری را که در جلسه قبل خوانده بودم را به یاد داشتند و آنرا تکرار کردند، از فردوسی بود “ز سم ستوران در این پهن دشت، زمین شد شش و آسمان گشت هشت” و توضیح در باره قدرت کلام فردوسی که در چهار کلمه یک چنین صحنه عظیمی‌ را قادر است بیان نماید، چنان غباری برخواست که یک طبقه از زمین کم شد و یک طبقه به آسمان اضافه گردید. واقعا شاهکاره

دیروز ادرجون، مادر بزرگ، (که همچنان در ونکوور منزل پدر و مادر هستند) فشار خونشان را گرفته بودند و مقداری بالا بود. حال نگران هستند که در دیار غربت از دنیا بروند و حرف هایی زدند که تا به حال نشنیده بودم از جمله اینکه آیا با همان بلیت برگشت به ایران، مرده ایشان هم میتواند به ایران حمل شود؟ گفتم ادرجون این چه حرفیست که میزنید، شما حالا حالا‌ها وقت دارید، گفت چه میدانیم ما. از اینکه به دندانسازی رفته یک دست دندان مصنوعی مامان به ایشان کادو داده بودند بسیار خرسند بودند و از آن دندانهای نو و سفید لذت می‌بردند. می‌گفتند هنگامی که دکتر شوشتری، دندانساز جوانی‌ که این مهم را برایشان انجام داد آنها را در دهنش گذرد، از شدت وجد و خوشحالی یا از شخصیت موقر وی به او گفته بودند: “پس بیا اولین بوس رو به خودت بدم” انگار آن جوان مشتاقانه منتظر چنین فرصتی بود! بگذریم، مدربزرگ که بزودی ۸۸ مین بهار زندگیشان را شاهد خواهند بود بشدت از بابت فشار خون نگران هستند. البته یک دستگاه تنظیم ضربان قلب “پیس میکر” دٔه سال پیش در سینه کار گذاشته اند و ظاهرا بجز وزن زیاد مشگل دیگری ندارند

از اینکه این چند ماهه‌ در ونکوور نزد دخترشان، مادرم، پری هستند هردو به وضوح خوشحالند همینطور با فامیل و اقوام مقیم این شهر و ویکتوریا. از اینکه پسر عمه‌ ا‌ش تیمور آقا خانی تا دم در حیاط آمده ولی‌ تو نیامده بودند دلگیر بود ولی‌ فراموش کرد. اختلافی‌ بین خانم‌ها در سن دیه گو و ونکوور پیش آماده که باعث شد ایشان از ترس کتک از منیژه خانم، شوخی، تو بیایند و مادر بزرگ مشتاق را ببینند. از معاشرت‌های با فامیل همسر برادرم و حاج منیری‌ هم خوشحال است. گاهی‌ یک “رامی کاسه‌ای” باهم میزنند. هفته‌ای دو سه‌ بار هم به منزل ما میایند و با نسترن و بابک و اشکان به گردش میروند. قدمی‌ تا لانزدل کی‌ میزنند و مادر برای بچه‌ها از مک دونالد همبرگر میخرد و نسترن از داخل بازارچه به سراغ دکه سوشی میرود و لب دریا می‌نشینند و لذت میبرند بعد برمی‌گردند در منزل “رامی کیوب” و “سالیتر” بازی میکنند که نسترن جان در هردو ی آنها خیلی‌ ماهر است حتی رو دست ادرجون زده

امروز اغلب پای کامپیوتر بودم و تدارکات درس را میدیدم. پنج شش صفحه برای هلن فکس کردم که آنها را بروی صفحه شفاف برای پرژکتور کپی کند. عصری اشکان آمد خبر داد که معلمش، مادام زی‌زی وقتی‌ را برای چهارشنبه صبح به من اختصاص داده که سر کلاسشان در دبستان لارسون حاضر شوم و از شغلم، به عنوان مدرس در کالج صحبت کنم و از این بابت به نظر می‌رسید که خوشحال است که من به این کار داوطلب شدم و موافقتم را به او اطلاع دادم. اشکان شاگرد نمونه ایست و کارهایش را مو به مو اجرا می‌کند و ظاهرا از این اعلان همکاری پدر با کلاسش به خود میبالد

جمعه شش مارس ۱۹۹۸ 

چهارشنبه گذشته صبح طبق قرار سر کلاس اشکان رفتم کلاس دوم مدرسه فرانسوی زبان لارسن. حدود یک ساعت با اشکان، معلمش، و هم شاگردی‌هایش بودم. جلوی کلاس کنار معلم و اشکان، روبروی بچه‌ها که همگی‌ دعوت به نشستن روی زمین  شده بودند نشستم و بعد از آنکه اسامی تک تک آنها را پرسیدم، راجع به تدریس در کالج کاپیلانو که محل تدریس درس دانشگاه آزاد هم هست صحبت کردم که دنشجویان سال چهارم این دانشگاه دیگر روی اینترنت، آنلاین، و در راحتی‌ منزلشان دروس را دریافت نمیکنند و  میبایستی سر کلاس حضور یابند، و از آنها خواستم هرکه بگوید وقتی‌ بزرگ شد چه شغلی‌ را میخواهد دنبال کند که جواب‌ها دامنه گسترده‌ای داشت – از پزشک حیوانات گرفته تا راننده اتومبیل مسابقه تا ژنرال تا رقاص و فوتبالیست

 اشکان گفت میخواهد دکتر شود. جلسه با نشان دادن نمونه‌ای از یک مبحث تدریس من که برای آنها تا حد زیادی قابل هضم بود، شبیه سازی یک نانوأی به روی کامپیوتر و بازی کردن آن برای چند روز، ماه، سال، از بچه‌ها پرسیدم اول برای پختن نان چه میکنند، جواب دادند که آب را با آرد مخلوط می‌کنیم و خمیر میسازیم، خوب این حرکت اول روی فلو چارت بود با مدت زمان آن، قدم دوم، همزدن و قاطی‌ کردن نمک و دیگر مواد لازم، تا به مرحله پخته شدن و از تنور درامدن. فلو چارت را را بچه‌های این دوره زمانه بهتر میفهمند. کار با کامپیوتر برایشان مثل به کار بردن الف باست. در آخر بچه‌ها چیزی فهمیده بودند و آن اینکه همیشه میشود شبیه یک کاری را به روی کامپیوتر ساخت معلم، مادام زی‌زی بسیار خورسندی خود را ابراز داشت همینطور اشکان خوشحال و مغرور به نظر می‌رسید. خوب به خیر گذشت

دیروز یعنی پنجشنبه برای کلاس آماده شدم، تا ساعت پنج در دفترم بودم، یکی‌ دو شاگرد از شاگردان آمدند نوت‌های آنروز را جلوتر بگیرند که کپی کنند، لوسی شاگرد معلول روی صندلی چرخدار نیز آمد، سوالی داشت که به زحمت زیاد و با صداهای مخصوص به خودش مطرح کرد که خوشبختانه توانستم بفهمم و جوابش را دادم همانجا فهمید، سٔوال تکنیکی‌ بود در باره ترسیم درخت تصمیمات که مستلزم صحبت‌های دقیقتر و تکنیکی‌ ریاضی‌ میشد که در حالت صحبت با یک شخص عادی نیز خالی‌ از اشکال نمی‌شد چه برسد به آن شخص معلول ولی پیدا بود که لوسی از فهم بالایی برخوردار است و همینقدر که خود را تا سال چهارم و دروس نهایی رسانیده قابل تقدیر بسیار است. او یکی‌ دو بار هم سر کلاس سٔوال‌های به جائی کرد. با اینکه آب دهنش را به زحمت میتواند کنترل کند و بیشتر بدنش فلج و قدرت تکلم ندارد بزودی لیسانس خود را در رشته مدیریت خواهد گرفت

امروز نامه‌ای برای عمو محمود و تبریک عید نوشتم همینطور برای جهانبخش میرزا و جمشید میرزا شجاع نیا‌های مشهد که باید پست شوند. دیشب با نسترن در مورد مسافرتش به ایران و امکان نیامدن بابک صحبت کردم و گفتم بابک در مرحله حساسی از مدرسه و دروسش می‌باشد و نه‌ تنها مسافرت سه‌ نفر به ایران مستلزم خرج بسیار میشود ولی‌ اصولا بهتر است که بابک امسال تابستان را به تقویت ریاضی‌ و انگلیسی ا‌ش بپردازد و طبق سفارش معلم‌هایش که دیروز با آنها ملاقات داشتم او میبایستی برای ریاضیات کلاس دوازده به خصوص کلکولوس آمادگی داشته باشد چون بدون آنها راه یافتن به کالج یا دانشگاه مشکل خواهد بود

جمعه ۲۰مارس ۱۹۹۸

یک ! جمله را بطور غیر ارادی با یک شروع کردم بعد لحظه‌ای تامل و پرسش این سٔوال از خود. یک چه؟ چرا میدانم. در ته دلم میدانم. تمام افکارم به طور غریبی هول و هوش آن آرزوی دیرینه‌ و عشق به وصال است. به خصوص بعد از اخبار مأیوس کننده اشغال طالبان در افغانستان و ظلم بی‌ رویه آنان، زلزله اخیر در بدخشان بر ناکامی‌ها افزوده و نا آرامی‌های سیاسی و امنیتی مردم تاجیکستان. چندی پیش متوجه شدم روز تولد من با روز تاجیکستان یکیست. برایم جالب بود پی‌ بردن به این تصادف تاریخی. ویدیوی سنگسار یک زن را تلویزیون تورنتو نشان داد و دل همه را بدرد آورد. این مردم بیچاره، این مردم اسیر. اسیر جهل و نادانی و اسیر دشمن دانا و بی‌ احساس. دشمن بی‌ خدا که تحت لوای دین و خدا و پیغمبر دست به غارت و چپاول و تجاوز‌ها به اموال و افراد ساکن مناطق می‌زند. به در منازل کابل میروند و اخطار تخلیه فوری می‌دهند، ده دقیقه فرصت اگر به خواهش و تمنا بیافتند

چند روز پیش آقای میر هاشمی، که سعی‌ دارند در حزب لیبرال رأی ‌ایرانی‌ها را کسب کنند یک کپی از آن ویدیو را برای رئیس اداره مهاجرت بی‌ سی‌ برده خواستار پذیرش تمامی پناهندگان سیاسی و غیر سیاسی شدند. البته که کار سید (او نام سید را برگزیده چون سید است و  اول نامش با سید شروع میشود) قابل تقدیر است ولی‌ باز نتوانستند رأی کافی‌ بیاورند. سپس در انجمن شهر کاندید شدند مثل من که سه‌ سال پیش انجام داده بودم که همانطور که پیشبینی‌ میشد از رأی کافی‌ برخوردار نشد. نه‌ فقط هموطنان کم لطفی‌ همیشگیشان را دارا میباشند بلکه به رغم قضاوت‌های خشک و بی‌ اساس مردم به روی این فرد باز هم با همه رأی‌های ایرانیان، ما هنوز در اقلیت اندک هستیم و شمارش رأی‌ها ی ما به عنوان ‌ایرانی زیاد به حساب نمیاید 

یاد آنروز میفتم که برای بار دوم قرار بود در هیئت مدیره کانون ایرانیان انتخاب شوم. خنده‌ام گرفته بود. بزور خواهش رئیس اجرائی یعنی دکتر پورناد علی‌ و خانم دولت نیا شرکت کردم چون برغم خواسته‌ام بود و طی‌ سال گذشته متوجه شدم که زیان زیادی به کانون خورده و از آن رسمیت افتاده و در حال جان کندن است. خوشبختنه با نیاوردن رأی کافی‌ از طرف کمونیست‌های تازه وارد انتخاب نشدم و داود قوامی خسرو صبتی‌ و رضا خدا بخش به هیئت مدیره راه یافتند. البته کنفی انتخاب نشدن کمی‌ حالم را گرفت ولی‌ بعد به خود گفتم آخر ببین چه کسانی‌ به تو رأی ندادند. چه عاملی باعث شده؟ اگر موجّه بوده از آن پند بگیر و اگر نبوده بگذار دلشان خوش باشد. این جریانات مرا به خاطرات چندین سال گذشته میبرد

کمونیست‌های ‌ایرانی را با توجه به مدت زمان اقامتم در خارج از ایران که  بیش از دو دههٔ را شامل میشود به طور کلی‌ آدم‌های بلا تکلیفی در زندگی‌ میبینم. جلسه‌های مملو از دود سیگار را در دوران دانشجویی در آمریکا به یاد دارم. برای ارضای کنجکاوی و یافتن معنی کمونیزم به این جلسات با دوستان همراه میشدم. چیزی به جز یک سری افراد غرق در غرور جوانی‌ و مسخ شده که سبیل استالینی میگذارند و چکمه به قول خودشان چه گووارأی به پا میکنند و یکدیگر را رفیق صدا میزنند چیز دیگری دستگیرم نشد. مقداری حرف هم می‌زدند در باره خلق محروم ایران و عراق و دیگر کشور‌های محروم از “آفتاب تابنده کمونیزم” یک سری نتیجه هایی میگیرند و پیام را برای دیگر گروه‌های پراکنده در آمریکای شمالی‌ تلگراف یا اخیرا فکس میکنند و دلشان خوش که مشت محکمی به دهان امپریالیزم جهانخوار زدند

اغلب آنها را در دیسکو تکت‌ها ی میامی میدیدم. البته من با همسرم و دوستان و خواهر و برادر، آنها تنها و غم زده به دنبال بلند کردن زنی‌ برای هماغوشی. در نیو یورک هم اتفاق افتاد به خاطر برداشتن دوستی‌ که میخواست با من و دوستم به فرودگاه جی‌ اف کی بیاید هم همان ترکیب را مشاهده کردم. زیر سیگاری‌های بزرگ پر از ته سیگار و چشم چشم را نمی‌دید ولی‌ روی دیوار را تشخیص دادم، یکی‌ را یادم است تصویر ملکه فرح پهلوی بود که زنی‌ مثلا فقیر با سر و لباسی ژولیده دست به گردن بند مروارید ملکه انداخته آنرا از هم گسسته و دانه‌های مروارید بروی سر و گردن فرح زیبا روی پراکنده شده. خوشبختانه او را یافتیم و زود به سمت فرودگاه به مقصد ایران حرکت کردیم. آن تابستان ۱۳۵۳ بود که رفتم برای تعطیلات

کمونیست‌های ‌ایرانی در آمریکای امپریالیست زندگی‌ و تحصیل میکنند و در خیال خام آینده‌ای درخشان برای خودشان در ایران هستند که پست ریاست جمهوری یا الا اقل نخست وزیری را در سینی نقره‌ای به آنان تقدیم کنند. ژست‌های چه گووارا و فیدل کاسترو را تمرین میکنند. یکی‌ نیست به آنان بگوید چه گووارا یک آدم حسابی‌ بود. درسش را خوانده بود، پزشک بود. تو چه کاره هستی‌ وقتی‌ سر امتحان همش چشم به ورقه دیگران داری و ناپلونی قبول میشوی و آخر سر هم دانشگاه را به پایان نمیرسانی و سر از پمپ بنزین و رستوران‌ها در میاوری. این‌ها با همان غرور جوانی‌ و رویا‌های دور دست میخواهند دنیا را پر از عدل و داد کنند و خلق محروم جهان را از فلاکت نجات بخشند. تو که خودت را نمیتوانی‌ نجات دهی‌ چه گونه میخواهی یک ملت را نجات دهی‌؟‌ ای بی‌ خبران. راستی‌ چرا هنوز بلند‌ترین قله تاجیکستان به قله “کمونیزم” معروف است؟ ندیده و نشنیده بودم که نام مرامی را بروی یک نشان طبیعت بگذارند. هنگامی که شنیدم بچه‌های کنفدراسیون شعبه احیا یک ساواکی را شناسایی کردند و در هم نشینی تنسی او را لو داده دست و پایش را با آتش سیگار و فندک سوزانیدند، نظرم به کّل از این جماعت برگشت و آنسال انقلاب شد

چهارشنبه ۳۰ مارس ۱۹۹۸

 اینروز‌ها با ادرجون صحبت از قدیم و بزرگان فامیل و رفتگان است. یاد میمنت، دختر زیبایی‌ که در ۱۶ سالگی بیمار شد و از دنیا رفت کردند. همسن خودشان بود. می‌گفتند بسیار زیبا و تیز هوش بوده. از قرار خواهر مرحوم نادره خانم وخشور دختر مرحوم زیبنده خانم میبود. زیبنده خانم را به یاد دارم. حتی در عروسی من و نسترن نیز شرکت کردند ولی‌ چندی پس از آن رخت از دنیا بستند. مشکل است تصور اینکه میمنت چقدر زیبا بوده وقتی‌ صورت سالخورده زیبنده خانم را در نظر میاورم. با آن جثه ریز و صورت سبزه‌ تند پر از چین و چروک، ولی‌ هرچه باشد همه زمانی‌ جوان بودند و به احتمال زیاد زیبا و برازنده. آن دختر جوان پای خاک ایرج میرزا به خاک سپرده شد. ادرجون به یاد میاوردند که دائی عبدالله خان، ترتیب آن کار را داده بود. سرهنگ عبدالله خلوتی، که هم دائی مادربزرگ و هم عموی پدر بزرگ میشد هم در کتابشان، اس‌ او اس‌، آنرا نوشته اند. ایرج میرزا که یک جوری فامیل هم میشود شاعر عاشق پیشه و بذله گوی و منتقد دین و رسوم مذهبی‌ میبود که از شازده‌های خراسان نیز میبود. این جریانات میبایستی حدود ۱۳۰۶ شمسی‌ یا ۱۹۲۷ میلادی رخ داده باشد یعنی در دوران جنگ اول جهانی‌ در اروپا و انقلاب بلشویکی در روسیه. دوران فقر و قحطی برای اقسا نقاط ایران و ده سال پس از کشته شدن حبیب‌محلاتی پدر ادرجون در قزوین

مادربزرگ پریروز سر میز شام منزل فریبا به تفصیل به سوال من از ترور پدرشان جواب دادند. معلوم شد که ٔبر خلاف تصور من که او را پای پلکان شربانی کشته بودند ایشان را در منزل خودشان و هنگام پیاده شدن از کالسکه هدف تیر قرار داده اند. ادرجون می‌گفتند که حتی صدای تیر‌ها و داد و آخ آخ گفتن پدر را هنوز به وضوح به یاد دارند. سپس مثل اینکه خواستند موضوع غمگین را عوض کنند از منزلشان گفتند که در وسط باغ بزرگ و زیبایئ بنا شده بود که دم دروازه باغ نیز امارتی بود که مرکب از اتاق‌های خدمه و آشپز خانه بود ولی‌ باز صحبت خود به خود برگشت بروی چگونگی‌ مرگ پدرشان پس از سؤ قصد که پدرشان به داخل عمارت اصلی‌ آوردند و او را که به زحمت فراوان راه میرفت کم کم بسوی تخت خواب بردند تا کالسکه شهرداری رسید و با برنکارد رئیسشان را به بیمارستان بردند. ادرجون می‌گفتند که داشت حالشان روو به بهبودی میرفت و خانم جون صدیقه فرزندان خرد سالشان را برای عیادت سه‌ روز بعد نزد وی بردند ولی‌ طی‌ روز‌های بعد به طور غیر مترقبه‌ای اوضاع عوض و حال سردار حبیب‌محلاتی روی به وخامت گذارد تا جان سپرد. ادرجون معتقد بودند که دست قزاق‌های روس در کار بوده وتوسط آن آخوند جوان که نامش شهرودی میبود ماشه کشیده و در بیمارستان توسط پزشکان خود رئیس شهربانی ۳۰ ساله را از دنیا بردند

جمعه اول می‌‌۱۹۹۸ – ونکوور

دیروز پیتر فهرمن هماهنگ کننده استادان و دانشجویان دانشگاه آزاد به من تلفن زد و راجع به وضعیت شاگرد مردود، عالیه شعبان پرسید که آیا میتواند دوباره امتحان بدهد یا نه؟ من مخالفت نکردم ولی‌ تاکید کردم نمره ۴۳ از صد نمره بسیار پائین ایست و شاگرد میبایستی یک مرور کلی‌ و عمیق روی دروس داشته باشد. پیتر پرسید با تست خود دانشگاه چطور است او را امتحان کنیم من گفتم نیمی از تست‌ها به هم شباهت دارند و او میتواند با سوالات پارسال دوباره امتحان دهد. چون دانشجوی خارجیست و میخواهد به کشورش باز گردد. گفتم بسیار خوب یک فرصت دیگر به او بدهید ولی‌ چشمم آب نمیخورد. او هنگامی که مطمئن شد من با دوباره امتحان کردن عالیه مخالفت ندارم گفت : “بسیار خوب من ترتیب کارها را میدهم چون این یک درس تخصصی سال چهارم است و فقط سالی‌ یک بار ارائه میشود.” من که تست‌هایم همه با استفاده از نت‌ها و کتاب همراه است، چون میدانم اگر بلد نباشند هر وقتی‌ که صرف مرور نت‌های خود کنند از وقت امتحانشان کاسته میشود ولی‌ برای دل گرمی‌ و انهأئ که درس را بلدندد ولی‌ کمی‌ یاد آوری میخواهند ابتکار خوبیست که فقط من اجازه میدادم. حال او بدون کمک از نت‌ها و کتابش چگونه میخواهد امتحان دوباره بدهد چه عرض کنم. عالیه دختر جوان خوش پز و نسبتا خوشگلیست یک بار هم سر کلاس خودش را لوس کرد و جلسه را کمی‌ بهم ریخت که از او خواسته بودم تا جلسه دیگر از کلاس بیرون برود که پس از آن خیلی‌ هوا خواه من شده بود و مانند اغلب شگران عرب که ابتدا لنگ و لگد میندازند و آخر‌های ترم عاشقت میشوند خیلی‌ مرید من شده بود با اینکه او را رد کرده بودم. هنگامی که به دبی باز میگشت برای خدا حافظی پیش من آمد و از کار‌های لوسی که کرده بود معذرت خواست و اجازه خواست که من را بغل کند که گذاشتم.

یکشنبه صبح رفتم منزل رحمانیان دنبال سیامک که از للویدمینستر به ونکوور بازگشته بود و تلفن زده بود که میخواست با ما باشد و ما هم که قرار بود با ادرجون و مامان و بر و بچه‌ها به پیک نیک برویم، رفتم که سیامک را هم بیاورم. سر راه گوشت کبابی و اغذیه‌های دیگر هم گرفتم که با جوجه هائی که نسترن در ابلیموو پیاز خوابنده بود به پارک “وایت کلیف” در “هورس شو بی”برویم. خانواده‌های ایرانی دیگر هم بودند که روی چمن بساط را پهن کرده بودند و مشغول روشن کردن ذغال و بازی تخته نرد بودند. ما نیز بساطمان را پهن کردیم و ذغال را روشن. روز خوبی را در پارک گذراندیم، ادرجون روی صندلی‌ تاشو که برایشان آورده بودیم نشسته بودند و معلوم بود از بودن با مامان و با بچه‌ها لذت میبرند.

این به احتمال زیاد آخرین پیک نیکی‌ بود که قبل از رفتن ادرجون به ایران با هم داشتیم. با سنی‌ نزدیک نود سالگی با هم احساسی‌ مانند “تا شقایق هست زندگی‌ باید کرد” به آدم دست میده. بگذریم، سیامک از خانواده اش میگفت که با سرمایه پدر از طریق مادرشان که از مرحوم حاج محسن رحمانیان رسیده برادر‌ها دو سه متل در آن شهر مرزی بین آلبرتا و ساسکاچوان خریداری کرده شب و روز آنجا به قول خودش سه شیفت کار می‌کند. خیلی‌ خانواده شاد و خوش حالی‌ هستند. زمانی‌ در خیابان گرانویل کار‌هایمان نزدیک هم بود و گاهی‌ با هم در جایی‌ نهار میخوردیم.

یکشنبه ۵ می‌‌۹۸ – ونکوور

صبح به اتفاق نسترن برای گرفتن بلیت‌های هواپیما به آژانس و پس از آن برای گرفتن ویزای ترانزیت از آلمان، چون در فرانکفورت میبایستی توقف میکرد، به کنسولگری آلمان رفتیم. پرواز پس فرداست. هردو در مقداری بهت و نا معلوم‌ای بسر می‌بریم. او در فکر بابک است که میگذارد و فقط با اشکان به ایران میرود وجدانش ناراحت است و من برای اقامت او و اشکان در ایران آن هم در این اوضاع نگرانم. من و نسترن بار‌ها در این مراحل حساس بوده ایم، از دوران دانشجویی در میامی تا مهاجرت به کانادا با پیچ و خم‌های آن آشنا هستیم. اگر بخاطر سیما نبود اصلا فکر نمیکنم رفتنی بود. با رفتنش غم از دست رفتن خواهر جوانش را در خانه تازه خواهد کرد. در محل کنسولگری آلمان که جنب هتل معروف پان پسیفیک واقع شده در کافه بالکن هتل نشستیم و قهوه و شیرینی‌ میوه‌ای خوردیم. میل به خوردن نداشت. سیگاری روشن کرد. تازگی‌ها دوباره به سیگار روی آورده و آثار افسردگی در صورتش نمایان است. هنگام صرف قهوه یادمه او را “خوشگل غمگین من” خواندم. باز نگرانی خود را از تنها گذاردن بابک ابراز داشت. گفتم که او را به وست پالم بیچ منزل هما و کامی‌ میفرستم. هما خیلی‌ وقته که میخواد بچه‌ها آنجا با دخترانش باشند، استخر هم دارند و خوش می‌گذرد. گفت با کدام پول؟ گفتم مهم نیست در میاد، حالا که کنترات دانشگاه را دارم بعد هم برای سمینار‌ها هم حقوق میگیرم، گفت برای اسباب کشی‌ ماه بعد چه میخواهی بکنی‌؟ گفتم مگر تأ به حال چه میکردیم؟ میدانی‌ از اول آمدنمان به آمریکا و کانادا چند بار اسباب کشی‌ داشتی؟ خلاصه اوقاتی را بدین منوال در هتل کرانه‌ای پان پسیفیک گذراندیم.

مادر بزرگ بسلامت به ایران رسیدند و مسافرتشان راحت بود و پاهایشان ورم نکردند. دوشنبه غروب هنگامی که به فرودگاه رسیدم رفته بودند. از قرار زودتر یک میهمان دار با صندلی چرخدار آمده و ادرجون را برده بود. مسعود مامان و ادرجون را آورده بود که از آنها هم خبری نبود. میدانستم هنوز مدتی‌ به پرواز مانده و احتمالا هنوز داخل هواپیما نشده ا‌ند. از مأمور حفاظت دم در ترمینال خواستم بگذارد بروم تو و با مادر بزرگم خدا حافظی کنم و به بهانه اینکه توضیحاتی‌ در باره مصرف دارو برایشان دارم اصرار کردم که بگذارد بروم داخل ولی‌ او مأمور بود و معذور. او گفت که میتوانم یاد داشتی به او بدهم که به مادر بزرگ برساند. یکی‌ از مسافران که شاهد این گفتگو بود دفترچه یاداشت خود را در آورد و صفحه‌ای از آن کند و با قلمی به دست من داد. من هم به ناچار گرفتم و برایش نوشتم که میخواستم شخصا باشم و خداحافظی کنم، از برنامه هائی که در سر داشتم برایش نوشتم خیلی‌ دوستش دارم و هیچوقت محبت‌هایشان را هنگامی که منزلشان زندگی‌ می‌کردم از یاد نخواهم برد و اینکه مایلم روزی به ایران باز بازگردم، و …. آنها را به مأمور حفاظت دادم که داد به یکی‌ از میهماندارن که به ادرجون برساند که رسانید. میدانم چون تلفنی به مادر رسید آنرا داده بود.کسی‌ که همیشه بدون شرط من را دوست داشته و واقعا دوست داشته.

پنجشنبه شب به ایران منزل خانم جراح زنگ زدم و با نسترن و اشکان حرف زدم همینطور بابک با مادر و برادرش صحبت کرد. دیگه نپرسیدم سر خاک سیما رفته بود یا نه چون حتما رفته بود.اشکان صحبت از بازیهای الکترونیکی “ساگا” میکرد و از بابک خواست که دستگاهشان را نفروشد چون از پسر خاله‌ها دو سه بازی گرفته بود که بیاورد کانادا که بابک میگفت مطمئن نیست اندازه و تاره آنها با دستگاه آنها جور در بیاد و حرف‌های از این قبیل.

دوشنبه اول جون ۱۹۹۸ ونکوور

در این مدت بیشتر روی بابک و دروسش حواسم را متمرکز کرده بودم که خودش آنقدر‌ها اهمیت نمیدهد و منتظر فرصتیست که بازی‌های ویدئو‌ای کند. با نسترن و اشکان و خانم جراح دو سه بار تلفنی صحبت کردم، صدایشان خوب به گوش میرسید و کمتر از غم آثاری بود که یا داشتند برای من نقش بازی میکردند.حتما از بودن با یکدیگر لذت میبرند و غم سیما را موقتی به کنار گذاشته ا‌ند. وقتی‌ چاره‌ای نیست چه باید کرد؟ نسترن سفری به زادگاهش شهر قم کرده بود و از داروخانه قدیم پدرش دیدن کرده بود و در همان قهوه خانه به یاد مرحوم دکتر جراح چای البالو نوشیده بود و یاد خاطرات کودکی را زنده کرده بود. نسترن تنها فردیست از هر دو خانواده که در قم بدنیا امده و آن هم به خاطر گذراندن دوره خدمتی دکتر جراح در خارج از مرکز بوده ولی‌ اصلا آذری و پدر مادر او از اردبیل هستند که زمان پدر بزرگ به کرج نقل مکان کردند. قرار است خانواده جراح همگی‌ به شمال بروند و مدتی‌ را در کرانه دریای مازندران بسر کنند. ادرجون نیز میهمانی نسبتا بزرگی به افتخار نسترن و اشکان داده بودند که از فامیل دعوت کرده بودند البته منزل خاله گلی‌ چون جا در تر است. خوشم میاد همیشه زن مدیر و مدبر و با عرضه‌ای بودند.

چهارشنبه ظهر ناهار را قرار بود با دو برادر مقاطعه کار عمده، شهرام و شاهرخ ملکزاده بسر کنم که طبق قرار ۱۲ ظهر آنجا بودم. این دو برادر مودب و موقر پسر‌های همان آقای ملکزاده‌ای هستند که اکنون مقیم فرانسه هستند و از مقاطعه کاران بزرگ دوران قبل از انقلاب بوند و ساختمان‌های عظیم ساختند از جمله استودیوی ورزشی صد هزار نفره تهران را. دایی عباس که ارشیتکت بنامی هستند آنان را خوب میشناسند و با پدرشان کار کرده ا‌ند. خودشان هم باز سازی و گسترش فرودگاه ویکتوریا را به عهده داشتند و برج‌های بلند در کرانه‌های اقیانوس در گرانترین محل‌های ونکوور میسازند همینطور جا‌های دیگر. آنزمان یک برج مسکونی را در خیابان بلویوی وست ونکوور شروع کرده بودند که قیمت‌ها از یک میلیون دلار شروع میشد و طبقه بالا، یا همان پنت هاوس را پنج میلیون قیمت گذاشته ا‌ند ( امروزه آن قیمت‌ها چهار برابر شده ا‌ند ) بگذریم، خود را به ساختمان محل دفترشان رساندم. بر خلاف انتظاری که میرود ساختمان مرکزی شرکت آنان “میلنیوم” در محله قدیمی‌ و پائین شهری ونکوور قرار دارد که نود سال از قدمت آن می‌گذرد. مدرسه معروف فیلم ونکوور هم در یکی‌ از طبقات آن واقع شده.

داخل ساختمان از دکوراسیون زیبائی برخوردار بود به خصوص دفتر آن دو برادر که لوح‌های تقدیر و جوائز از شهرداری‌ها و اصناف ساختمانی و حتی دولتی یک دیوار را پوشانیده بود. خانم منشی‌ زیبای آنها من را خیلی‌ تحویل گرفت. تا دهان باز کرد متوجه شدم که زبان مادریش عربیست و تائید کرد که اصلا از لبنان هستند. و به شوخی‌ اضافه کرد “ما شما را فتح کردیم” و متعاقب آن خنده بلندی سر داد. جواب دادم خیلی‌‌ها ما را “فتح” کردند، اعراب، مغول ها، روس ها، انگلیس ها، ولی‌ هیچکدام ماندنی نشدند و پس از مدتی‌ راهی‌ مملکت خودشان شدند. گفت ولی‌ ما اسلام را برایتان آوردیم که هیچوقت از ایران نرفت! جواب قانع کننده‌ای بود. ولی‌ اضافه کرد که او مسیحی‌ می‌باشد. در این هنگام شهرام و شاهرخ به ما پیوستند و کمی‌ در این باره گفتیم و خندیدیم و به سمت در خروجی رفتیم. به اتفاق شاهرخ و شهرام که تقریبا هم سن و سال هستیم و زیر چتر در آن روز بارانی به یک رستوران کوچک در آن نواحی پیاده قدم زدیم. اتفاقا صاحب آنجا هم یک ایرانی از آب درامد که سوپ گوجه فرنگی‌ خوشمزه‌ای برایمان آورد. از هر دری صحبت کردیم تا سخن به پروژه اخیرشان کشیده شد که هنوز در بخش مدیریت آن کمبود مهندس دارند. پس از صرف نهار به اتفاق به دفتر ملکزاده‌ها باز گشتیم و آنجا ماکت ساختمان آینده را نشانم دادند و در دفتر شاهرخ کمی‌ نشستم که از من یک راه حل زمانی‌ از طریق “راه بحرانی‌” را خواست. به اصطلاح مدیران پروژه همان “سی‌ پی‌ ام” که گفتم پس از مصاحبه‌ای با مهندس ارشد و با خودشان در باره مراحل کار ساختمان و مدت زمان تخمینی آنها میتوانم برایشان نقشه کارها را بروی کامپیوتر ترسیم کنم و کار‌های اضطراری یا حساس که نمیتوان آنها را جلوتر یا عقب تر انجام دار بروی خط بحران میاورم. تشکر کردند و قرار شد باز همدیگر را ملاقات کنیم.

شنبه ۶ جون ۹۸
پرنده پرید. شب بود و من و سیامک در حیاط نشسته صحبت میکردیم. گویی‌ میخواست به جمع ما بپیوندد. یک پرنده کوچک از نوع کاکوتیل بود که بسیار باهوش هستند و صاحبانشان را خوب میشناسند. به بابک علاقه خاصی‌ داشت. بابک هم منزل دوستمان تورج بود که با پسر او، نیما، بازی ویدئو‌ای کنند. از داخل اتاق صدا کرد جوابش را دادم که بداند من جای دوری نرفته ام. همان وسط اتاق ایستاده بود. ما گرم صحبت بودیم و منتظر دگر دوستان که برسند و یک پوکری بازی کنیم. ناگهان دیدیم که پرنده میان درب شیشه‌ای لغزان بین اتاق نشیمن و حیاط ایستاده. من یکه خوردم. نکند هوس پرواز بسرش بزند. چند روز پیش میخواستم نوک بال‌هایش را بچینم بابک نگذاشت و دلش سوخته بود. حتی او را گرفته بود که من با قیچی آنها را کوتاه کنم ولی‌ من را منصرف کرد. او به من اطمینان داده بود که از اتاق بیرون نمی‌رود. من هم منصرف شدم پرنده، جوجو، از تیغ قیچی جست. همیشه دریچه قفسش باز بود و روی بام قفس مینشست. خودش شب هنگام بداخل قفسش میرفت و ما را صدا میزد دریچه را ببندیم و روکش روی قفس را برایش بیندازیم که آسوده بخوابد. گاهی‌ پس از انداختن روکشش برایش زمزمه می‌کردم که جوجو آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم. به هر حال، همانطور لب درب شیشه‌ای نشسته و به ما نگاه میگرد. خواستم بلند شوم او را بگیرم دیدم با ریسک بزرگی روبرو هستم چون راحت میتوانست بپرد و در آسمان نیمه تاریک گم شود. ناگهان دیدیم که پایش را از گلیم فراتر نهاد و آمد توی حیاط و قبل از آنکه من جم بخورم پرید. با پروازی ناشیانه و جیغ جیغ کنان در دل آسمان رفت و من با نگاه او را دنبال میکردم در حالیکه میدانستم دیگر کار از کار گذشته.

بیرون رفتم، در کوچه پشت منزل صدایش کردم، خبری نبود. زیر درختان کاج آنطرف خیابان رفتم بلکه روی شاخه‌ای نشسته باشد ولی‌ چنین شانسی‌ نداشتیم. غمگین به منزل برگشتم، جواب بابک و اشکان را چه بدهم؟ آخر جوجو خودش را در دل ما حسابی‌ باز کرده بود به خصوص بچه ها. بگذریم، دگر دوستان نیز از راه رسیدند و همه مدتی‌ در مورد این فاجعه صحبت میکردیم، تورج میگفت عوضش دیگه دور کاغذ هاتو نمیخوره، ایرج میگفت کابل کامپیوترت هم دیگر از نوک تیز جوجو در امان است چون یک بار جویده بود که کابل را عوض کرده بودم. سیا میگفت فکرش را بکن که دیگه اینجا و آنجا از خود آثار یادگاری بجای نمیگزارد. این حرف‌ها در تمامی مدت بازی هم ادامه داشت. افکار من متوجه بچه‌ها بود نسترن هم غمگین میشد ولی‌ شاید از اینکه وظیفه سنگین نگهداری از جوجو و قفسش را دیگر نخواهد داشت ته دلش راضی‌ میشد. ‌ای بابا خوهرش را از دست داده حالا بیاید برای جوجو ناراحتی‌ کند؟ فقط نگران آن بودم که خودش به طرز فجیعی کشته نشود و زیر دندان‌های گربه‌های همسایه که مدت‌های مدید است حسرت آن پرنده آواز خوان را در دل داشتند نیفتد. یا کلاغی مثل عجل معلق آن پرنده ناشی‌ در پرواز را در میان آسمان نگیرد و با منقار درشت خود بر جثه کوچک و اهلی آن پرنده بیچاره نزند. فقط کمی‌ امیدوار بودم که رفته باشد و روی بالکن آپرتمانی فرود بیاید و کسی‌ او را بیابد. به این امید بخواب رفتم.

خوشبختانه خسته بودم و زود خوابیدم. پس از آن کوه پیمأی انروز که با بابک و دوستش برنا به نوک کوه نزدیکی‌، گراس ماونتین، رفته بودیم و پس از صعود از آن صخرهای بزرگ و کمک به پسر‌ها که خودشان را بالا بکشند. البته پائین آمدن آن با تله کابین بود و برای پسر‌ها تفریح خوبی بود، و پس از صرف آب جوی هنگام پوکر، اگر دنیا را هم آب میبرد من را خواب برده بود.

یکشنبه صبح
فکر پرنده، جوجو، رهایم نمیکرد و وجدانم را راحت نمیگذاشت. میبایستی هرچه زود تر دوباره جستجو برای جوجو را آغاز کنم چون دیگر خیلی‌ دیر میشد و احتمال باز یافتن جوجو از کم هم کمتر میشد. میبایستی برای ارضای وجدان هم که شده این تلاش عبث را بکنم. بیرون رفتم، دوباره در خیابان پشت منزل. به بالکن آپارتمان‌های مشرف به خیابان نگاه کردم. تعدادی کاکوتیل و مرغ عشق در قفس‌هایشان بودند که من با حسرت نگاهشان کردم. گاه اسیر بودن بهتر از آزادیست. پیدا بود که آن پرندگان در قفس از آفتاب زیبای انروز کمال لذت را میبردند، از نغمه‌هایشان پیدا بود. چندین بار همانطور نوچ نوچ کنان او را صدا زدم. صدای جوجو را میشناختم و در میان سر و صدای دیگر پرنده‌ها برایم مشخص میبود. ولی‌ جوابی نشنیدم. دیگر امید را کاملا از Image may contain: 2 people, people smiling, stripesدست داده بودم. فکر کردم برای آخرین تلاش بروم آنطرف خیابان و داخل حیاط شوم و جوجو را صدا کنم. داخل محوطه جلوی آن آپارتمان‌ها شدم و باز صدایش کردم. ناگهان صدای جیغ جوجو بگوشم رسید. خودش بود. میدانستم که صدای خودش بود. آن صدایی بود که هنگام ترس و اضطرار از خودش در میاورد. دوباره صدایش کردم و گوش به زنگ شدم ببینم از کدام ایوان صدایش میاید. زنی‌ از بالکن روبه رویی گفت: دنبال پرنده ات میگردی؟ پاسخ دادم آری. گفت دیشب یک کاکوتیل روی نرده بالکن آن پیرزن نشست و او موفق شد که آنرا بگیرد. و اضافه کرد که آن پیرزن تقریبا نابیناست و خیلی‌ ماهرانه پرنده ات را گرفت. گفتم چه جالب، بعد متوجه شدم که یک پیرزن تقریبا نابینا از در خارج شده بود.

پس خودش بود. ناجی جوجو. ولی‌ از در خارج شده و رفته بود بیرون. از آن خانم خوش خبر تشکر کردم و گفتم پس بهتر است زود بروم دنبال او چون او را دیدم که عصا زنان از در ساختمان بیرون رفت. آن خانم گفت که او عادت دارد هر روز به دور ساختمان قدم بزند. حتما بزودی بر میگردد. راست میگفت چون دیدم از طرف دیگر ساختمان سر دراورد و به طرف در ورودی آمد. آن زن از بالکنش بسوی آن پیرزن بلند نامش را که لیندا بود صدا زد و گفت صاحب آن پرنده اینجاست. خود را معرفی‌ کردم و از او به خاطر نجات پرنده تشکر کردم. با خوشرویی پاسخ داد که چه خوب شما هم پیدا شدید! گفت پس من تو را هم پیدا کردم و هرسه خندیدیم. من را به داخل منزلش برد، هنوز یک احتمال خیلی‌ کم وجود داشت که خودش نباشد ولی‌ بود. خود جناب جوجو خان بود که در قفس طلائی قشنگی‌ مضطرب نشسته بود. تا من را دید شناخت و از خوشحالی نزدیک بود از روی چوبی که رویش نشسته بود بیفتد. جیغ جیغ همیشگی‌ خود را که هنگام خوشحالی بسر میداد شروع گرد و فریاد‌های شادی براه انداخت. من و آن پیرزن هم خوشحال بودیم. از او باز تشکر کردم و او روز خوبی‌ را برایمان آرزو کرد که گفتم روز خوبی هست. حال باید بروم بابک را که از شب قبل منزل تورج و سپیده مانده بود به خانه بیاورم.

خوشحال بودم به او خبر رفتن جوجو را با خبر برگشتنش تمام می‌کردم. آری آری زندگی‌ زیباست. هنوز حیران مانده‌ام که آن زن تقریبا کور چطوری جوجو را از روی نرده بالکن منزلش برداشت به طوری که نپرد. حدس میزنم دلیل فرار نکردن جوجو پناه بردن به یک آدمیزاد بود. رسیدم، تورج شب قبلش آنجا بود و میدانست ولی‌ سفارش کرده بودم که به بابک چیزی نگوید. در منزل آنها به بابک گفتم یک خبر بد برایت دارم و یک خبر خوب. او در حالیکه با نیما مشغول بازی مسابقه اتومبیل رانی‌ بود و صدای کر کننده آن از بلند گوهای کامپیوتر پنتیوم بلند بود، بود ناگهان دست از بازی برداشت و نگران نگاهم کرد. گفت چی‌ شده؟ جوجو چیزیش که نشده؟ از روی زمین برخواست و به دنبالم به آشپز خانه که سپیده برایمان صبحانه آماده کرده بود آمد. ابتدا تورج به شوخی‌ گفت مگه پدرت چند روز پیش نگفت که بال جوجو را کوتاه کنید؟ بابک با ترس و تعجب پاسخ داد چرا. گفت پس چرا به حرفش گوش نکردی؟ بابک با اضطراب به من نگاه کرد. تورج در حالیکه چشمکی به من میزد ادامه داد: خوب محسن بهش بگو! من هم گفتم که پرنده دیشب از منزل پرید و رفت. متوجه شدم که بابک ناگهان بخود پیچید و حالش بد شد. من که نمیخواستم در این حالت بماند فورا اضافه کردم: حالا خبر خوب! ناگهان چشمانش درخشیدند. گفتم جوجو را پیدا کردم. از شدت شوق از در بیرون رفت و دوباره برگشت. گویی‌ میخواست من را در آغوش بگیرد ولی‌ به یک دست دادن مردانه اکتفا کرد و به گرمی‌ دست یکدیگر را فشردیم. انروز در استخر منزل آذر و پرویز شنای خوبی کردیم.

به اتفاق بابک منزل یا آپارتمان آذر رفتیم که استخر روبروی در منزلشان واقع شده و آبش بسیار تمیز بود و خنک که در آفتاب آن روز یکشنبه خیلی‌ میچسبید. خود آذر آمریکا پیش برادرش بود پرویز هم مطابق معمول ایران بود. آذر دندانپزشک است و پرویز جراح که دیگر کار نمیکند. از دوستان بچگی‌ و فامیلی نزدیک نسترن هستند. گویا پدر و مادر نسترن باعث و بانی‌ ازدواج اندو شده بودند.من و بابک و فرزندانشان نیوشا و برنا بودیم که نیوشا که برای دیپلم امتحان داشت به جمع ما نپیوست و منتظر معلم خصوصیش شد. بابک و برنا و پسر‌های دیگری که آنجا بودند باهم در استخر بازی مارکوپولو کردند، همان بازی که ما در همان سنین در استخر حصارک میکردیم. با یک آقای ایرانی کنار استخر آشنا شدم که دکترای مدیریت بزرگانی از ایران داشت و در جواهر شناسی‌ از آمریکا مدرک گرفته بود. از علم تحقیق در عملیات اطلاعات کافی‌ داشت. چای مطبوعی به اتفاق هم نوشیدیم.

سه شنبه ۹ جون ۹۸
امروز روی پیامگیر تلفن پیغام شاهرخ ملکزاده را شنیدم که از اینکه نتوانسته بود زود تر زنگ بزند عذر خواهی کرده خواسته بود که حتما با وی تماس بگیرم. قرار بود در مورد زمان بندی پروژه ساختمان وست ونکوور باهم صحبت کنیم. پیام دیگری نیز از طرف خانم “جسی” از دانشگاه بود که ملاقات استادن را با پریدنت جدید یاداوری کرده بود و اینکه مخارج رفت و آمد یا پول بنزین پرداخته خواهد شد، برای من فرقی‌ نمیکند چون من از خارج از شهر نمیایم و خرج قابلی‌ برای فرستادن رسید ندارم.

امروز من و بابک کیک خوشمنظر و خوشمزه‌ای برای خانم لیندا، همان پیر زنی‌ که جوجو را پیدا کرده و پناه داده بود بردیم به عنوان تشکر. خیلی‌ خوشحال شد و گفت آنرا به اتفاق زن روبروی اپرتمانش که پرنده را از بالکن او برایش گرفته بود صرف خواهد کرد. پس معلوم شد آن زن همسایه به کمکش شتافته و جوجو را گرفته بود. خودش که تقریبا نابینا بود و من در تمام این مدت در تعجب بودم که چگونه آن پرنده کوچک را روی نرده ایوانش دیده چه برسد به اینکه آنرا بگیرد.

پنجشنبه ۱۱ جون پس از آنکه بابک را به دبیرستانش رسانیدم به محل ساختمان ملکزاده‌ها رفتم که حفاری زمین را شروع میکردند. آنجا شاهد انفجار‌های زیر زمینی‌ تخته سنگ بزرگی “بدراک” بودم. بدین ترتیب که با درل‌های بلند سوراخی در سنگ میتراشیدند و دینامیت را به داخل میریختند و پس از آنکه روی سوراخ را با لودر یک بار خاک و‌شن میریختند آنرا منفجر میکردند که مبادا تکه هائی از داخل سوراخ به بیرون پرتاب شود و جلوی آنرا با خاک ریزی میگیرند. دیروزش به دفتر بردران رفتم و با شاهرخ روی جدول زمانی‌ که ترسیم کرده بودم صحبت کردیم و قرار شد من به عنوان باز بین بتوانم سر ساختمان بروم و با هرکس که میخواهم صحبت کنم. بزودی قرار ملاقاتی هم با مدیر پروژه، مهندس فیروز ادب خواهم داشت.

پیام تلفنی دیگری هم از “جان براون لی بیکر” استاد کالج کاپیلانو و هم دفتری من داشتم که میخواست پیامی از طرف او به پرزیدنت جدید دانشگاه آزاد برسانم مبنی بر اینکه چرا دانشگاه آزاد درس او را قبول نمیکند. در دانشگاه آزاد تا سه سال اول بروی اینترنت و درس‌ها روی کامپیوتر و در خانه دانشجویان داده میشود و فقط سال چهارم را باید سر کلاس حاضر باشند به همین دلیل است که دانشگاه محل مشخصی‌ ندارد و از کلاس‌های کالج‌ها و دانشگاه‌های محل استفاده میکنند.

امروز بعد از ظهر در جلسه معرفی‌ پرزیدنت جدید دانشگاه، آقای “یاپ” که با جی نوشته میشود شرکت کردم، آن گرد همأی در حضور اعضای هیئت مدیره آقای “جرج حیز” و خانم‌ها “دایانا فرنچ”، “دنیس فاروز” مسئول روابط کارمندان، و خانم “گابریل” بود که پیدا بود خانم دورگه سرخپوست سفیدپوست می‌باشد و نماینده “ملت اول،” که نام شیک و جدیدی است به جای سرخپوست، میباشد. انروز در جلسه معرفی‌ پرزیدنت در مورد امکانات توسعه فعالیت دانشگاه از طریق اینترنت صحبت کرد. مثل اینکه آدم جاه طلبیست. او میگفت میشود با واسطه گری موسسات محلی کشور‌ها ی فرا دریأی به این امر مهم دست زد چون یادور شد که سال دیگر بودجه دانشگاه از طرف دولت فدرال کم میشود و ما نیاز به درامد خارجی‌ داریم.سوال شد که در مورد کشور‌های کم درامد افریقا‌ای و آسیأی چه نظری دارد، پاسخ داد که در کشور‌های مانند هند و اندونزی دولت‌هایشان مراقب این احوالات هستند و متقاضی میتواند با یارانه دولت یا موسساتی نام نویسی کند و از عهده شهریه براید. من در مورد امکان توسعه فعالیت در ایران را پرسیدم که پرزیدنت جدید پاسخ داد که خوشبختانه ایران کشور غنی و پولداریست و مردم متوسط ایران از عهده پرداخت شهریه بر خواهند آمد و علاقه خود را ابراز داشت و پس از جلسه به سر میز من امد و دست داد و ابراز خوشوقتی کرد و از سوزان بل خواست که برایم شماره نام “پیتر دانکرز” را که مسول روابط بین الملالی دانشگاه است را فراهم سازد و سوزان با علامت سر قبول کرد. به سوزان بل سفارش “جان” را از کاپیلانو کالج رسانیدم.

شام منزل دکتر مکی بودیم که خورش فسنجان داشتند و بابک دلی‌ از عزا دراورد چون فسنجان را خیلی‌ دوست میدارد. از آنجا به آقای خزائی در ویکتوریا زنگ زدیم و من هم با ایشان صحبت کردم که خیلی‌ اصرار کردند چند روزی به منزلشان برویم. قول ندادم. خیلی‌ وقت بود که ویکتوریا نرفته ام. ایشان از دکتر شهروینی که من معرفی‌ کرده بودم هم دو سه روزی در منزلشان پذیرائی کرده بودند. دکتر شهروینی همیشه که من را میبینند از اینکه باعث و بانی‌ اشنأی اندو شده‌ام سپاسگزارند.

شنبه سیزده جون طبق قرار قبلی‌ با جان برون لی بأیکر در استارباکس نزدیک کالج قهوه‌ای نوشیدیم و به درد دل او گوش میدادم که دانشگاه آزاد آنه تنها یکی‌ از دروسش را قبول ندارد بلکه درس دیگش را هم که قبول دارد از نمرات شاگردانش ده درصد میکاهد که به قول خودشان به استاندارد دانشگاه بخورد. گفتم آنها همیشه این کار را میکنند حتی نمرات شاگردان من را که استخدام خودشان هستم هم شش در صد کم کرده ا‌ند ولی‌ ابتدا با استاد یا مدرس مشورت میکنند و رضایت او را میگیرند.جان که سن بالأی دارد و با وزن زیادش همینطوری هم نفس نفس میزند چه برسد به هنگامی که هیجان زده هم میشود حرفم را قطع کرد و گفت مال تو را شش در صد کم کردند مال من را ده درصد، آخر این چه معنی میدهد؟ و ادامه داد که مجبور شده بود به شاگردانش نمره خود را کنار نمره دانشگاه بگذارد که از او عصبانی نباشند. با آن غب غب و سبیل پر پشت سفیدش، جان، من را یاد مرحوم عمو جان فضل الله مقدم، عموی مادرم میندازد. خیلی‌ سر زنده و شاد است. شاید به دلیل ازدواج اخیرش است. او همیشه با دقت خاصی‌ به حرف‌های من گوش می‌کند و از اینکه درس چنان مشکلی‌ تا تدریس می‌کنم مرا تحسین می‌کند و میگوید به من غبطه میخورد که تحقیق در عملیات را درس میدهم من هم میگویم که حال او غبطه میخورم که کارمند تمام وقت است و خیالش راحت و آخر ترم منتظر کنترات جدید نیست.در این موقع در کافی‌ شاپ باز شد و همسر جوان فیلیپینی اش وارد شد و قهوه ما هم به اتمام رسیده بود، او را به من معرفی‌ کرد و من فقط گفتم خوشوقتم

دیشب، جمعه شب، آذر که از آمریکا برگشته بود به اتفاق فرزندانش برنا و نیوشا سر زده نزدیکی‌‌های شام به دیدن من و بابک آمدند. خوشبختانه کباب به اندازه همه ما روی منقل بود و من مقداری به برنج اضافه کردم و شکم همگی‌ سیر شد. فریبا هم بود و مامان بعد از شام رسیدند. آذر از مسافرتش نزد برادرش در سن لوییز زندگی‌ و کار می‌کند میگفت و از اینکه چقدر هنگام بازگشت او را در فرودگاه معطل کردند به خاطر قانون جدید اداره مهاجرت آمریکا که از همه مسافران ایرانی چه مقیم و چه غیر مقیم میبایستی انگشت نگاری میکردند و فرم‌های جدید پر میکردند که به قول خودش مخصوصا به قدری آن عملیات را طول داده بودند که پرواز را از دست داد و با اینکه یکی‌ از میهمان داران نگران آماده بود دنبالش آن مأمور بی‌ انصاف کار خودش را کرده بود و نگذاشته بود سوار شود به طوری که با پرواز بعدی رفته بود و برادر را نگران در فرودگاه سن لوییز گذاشته بود. خلاصه یک پرواز چند ساعته نزدیک به بیست و چهار ساعت طول کشیده بود. بعد از شام آناناسی را که با برگ‌هایش در یخچال جای داده بودم پوست کندم و قاچ کردم و جلوی میهمانان گذاشتم که ضمن ابراز عقیده در اسیدی بودن و مضرات آناناس هر یک قاچی نوش جان کردند و بر من منت گذاردند. بسیار آناناس رسیده و خوشمزه‌ای بود

یکشنبه ۱۴ جون ۹۸

صبح خانم “لویس” مادر جاناتان، دوست و همکلاسی اشکان به دنبال بابک آمده بود که طبق قراری که دو روز پیش گذاشته بودیم او را به کارگاه سرامیک پزی ببرد که نام اشکان را که در ایران بسر میبرد، و قبل از داخل تنور کردن، بروی بشقاب یادگاری همکلاسی‌ها بنویسد. بابک به شوخی‌ میگفت با دست چپم مینویسم که مثل دست خط خوده بشه. سپس بابک به منزل آنها رفته بود که از جاناتان مراقبت کند تا پدر مادرش تولدشان را که به فاصله یک روز از یکدیگر است در یک رستوران جشن بگیرند. حوالی نیمه شب بود که او را بازگردانیدند. من نیز به تنهائی به بیستروی نزدیک خانه، که مشرف به کرانه دریاست رفته یک برنامه کمدی را تماشا کردم. کمدین بسیار خوبی بود و جمعیت در سالن پر را حسابی‌ خندانید. ادای شون کانری، جیمز باند پیر را دراورد که حضار بسیار خندیدند و ادای نهنگی را که در آکواریوم ونکوور دیده بود دراورد که با چشمان گرد شده اش حسابی‌ ما را خندانید. همینطور ادای خرسی را که در پارک کمپینگ به او نزدیک میشد دراورد که طبق گفته‌های مردم در این مواقع بایستی خودت را به مردن بزنی‌ که خرس از خوردنت منصرف شود. و اضافه کرد که “آخر من هنرپیشه خوبی نیستم، چگونه میتوانم نقش یک مرده رو بازی کنم آنهم جلوی یک خرسی که چند برابر هیکل من را دارد، “شما باشید، تا چه حد این رول را خوب بازی می‌کنید؟ حتی اگر خود انتونی هاپکینز هم باشید باز قطره‌ای عرق ترس از شقیقه‌هایت بیرون میاید و خرس میفهمد که تو نمرده ای.” خلاصه خیلی‌ کارش خوب بود

یکشنبه ۱۴ جون ۹۸

عصر به دلبروک سنتر، محل سخنرانی دکتر احمد کریمی‌ حکاک که از سیاتل میامدند رفتم. تا مرا دید به گرمی‌ با من روبوسی کرد و به شوخی‌ گفت: دیگر نمیلنگی، نزدیک بود نشناسمت! پایم از حادثه اسکی ژانویه پارسال به تازگی توان خود را باز یافته و به قول دکتر احمد دیگر نمیلنگیدم. از من قول گرفت که باز به دیدنش در سیاتل بروم، به او قول دادم. او پس از صرف قهوه‌ای با من و یکی‌ دو نفر از مدعوین به پای تریبیون رفت. دکتر حکاک که کرسی دار بخش مطالعات زبان فارسی در دانشگاه واشینگتن هستند اصلا در مشهد بدنیا آمده ا‌ند و از دوستان اسماعیل خویی، و حتی اخوان ثالث ولی‌ جوانتر هستند. از خویی پیش من گله میکرد که عرق خوری او دیگر حال و حوصله کار کردن برایش نگذاشته. راست میگفت، در سخنرانی خویی در همان سالن چند ماه پیش حضور داشتم. کتابش را هم برایم امضا کرده. معلوم بود که خویی پای میکرفن تقریبا مست بود. از این شاخه به آن شاخه میپرید، یادم است که یک مرتبه یاد فریدون فرخزاد کرد و اینکه آیا همجنس گرا بوده یا نه؟ او میگفت که: از کمر به پایین آدم مال خوشه، هر کار بخواد باهاش میتونه بکنه و به من و شما مربوط نیست. واقعا مست بود. خواستم بگویم همه جای آدم مال خودشه مشدی

احمد سخنرانی منحصر به فردی از تاریخ ادبیات و شباهت‌های قهرمان‌های شعرای ایران ارائه نمود که حتی رستم را با کلیدر توی یک ردیف میگذاشت. خوش به حالشان چه حقوق‌هایی‌ میگیرند برای یک سری افسانه و .. شعر. در آمریکا استاد زبان فارسی‌ شدن نباید سخت باشد. کافیست هیأت امنای دانشگاه را قانع سازی که استاد هستی‌. اینکه ما باید برای تدریس با هم طرازان کانادأی و امریکأی رقابت کنیم و آنها با یکی‌ دو نامه تأیدیه از خوداشان راحت کرسی دار میشوند. دکتر حمید دباشی از دانشگاه کلمبیا یکی‌ دیگر از آنهاست. روزی سر جلسه سخنرانی اش داشت فتحعلی‌ شاه را مسخره میکرد که یک صفحه لقب دارد گفتم که مگر خودت برای خودت کم گذاشتی‌؟ در روزنامه‌ها هنگام اعلان سخنرانی او اینطور مینویسند: “استاد صاحب کرسی خاتوب هارتونیان، پروفسور، دکتر حمید دباشی” و اضافه کردم که در هر حال او پادشاه پارسیه بزرگ بود یک صفحه لقب نداشته باشد و فقط شما داشته باشید منظر را زود گرفت همگی‌ خندیدیم، گفتم دیگه به جد من گیر ندی‌ها چون بالاخره اگه خودش نباشه خداش  هست !!! دیگه خیلی‌ خندیدیم. همینطور استاد یوسف میرزا قهرمان که فرزند عشرت خانم میشود و در دانشگاه شیکاگو تدریس می‌کند. بگذریم. خلاصه در عین حالی‌ که دوستشان دارم، یک جأیم هم میسوزه
سپس خانم نسبتا جوانی‌ به نام سپیده کتاب خود را معرفی‌ کرد بعدا که خصوصی تر صحبت میکردیم میگفت که کتاب راجع به دایی سعید او می‌باشد که توسط دولت اعدام شده. غم از سر و صورتش میبارید. چه بر سر نسل پس از انقلاب آمده. به او توصیه کردم که داستان‌های کوتاهش را در روزنامه‌های فارسی‌ ونکوور و تورنتو به چاپ برساند. آقای حسین صامت که مرد سالمندی با ریش پرفسوری سفید کوتاه قدی هستند تا من را دیدند با قدم‌های تند آمدند و گفتند: آقای شجاع نیا آن اشعار و نوشته هائی که راجع به “قضا و قدر” بحث میکردیم برایتان آورده‌ام در کیفم و کیفم در ماشین است هستید تا بروم بیاورم؟ شرمنده از اینکه حال او بایستی به محوطه پارکینگ برود و برگردد گفتم که خیلی‌ مایلم ولی‌ عجله‌ای نیست و نمیخواهم باعث زحمت بشوم، ولی‌ خیلی‌ مصمم بودند که آن مدارک مهم و ذیقیمت را به من برسانند، اصرار بیش از آن نمیشد. به کریمی‌ حکاک تعارف کردم که شب را منزل من بسر کند ولی‌ از قرار ترتیب اقامت او را دعوت کنندگان یعنی بنیاد داده بود. خداحافظی کردیم به امید دیدار بعدی.
دوشنبه پانزدهم جون
هفته آخر مدارس است و بابک در امتحانات بسر میبرد. با معلم ریاضیش صحبت می‌کردم. او مرا برای کمک برای امتحان‌های استانی که برای دیپلم میبایستی بدهد راهنمأی کرد. نمیدانم با وجود تمرین هائی که در منزل راحت انجام میدهد سر امتحان اشتباه می‌کند. فکر می‌کنم جو محیط امتحان هولش می‌کند. او معتقد بود که بابک پسری باهوش و از فهم بالای حد متوسط برخوردار است ولی‌ حواسش زود پرت میشود و اضافه کرد که متوجه نگاه‌های بابک از پنجره به بیرون میشود.
به هر حال امتحانات بابک آن هفته تمام شدند و جمعه بابک را به سیاتل بردم که کمی‌ گردش کنیم در آمریکا. آنجا منزل محسن و نامزدش ناهید رفتیم در حومه سیاتل به نام ایسکووا که طرف شرق مرسر آیلند قرار گرفته. همان مرسر آیلندی که منزل یا بهتر است بگویم منشن پال آلن در کرانه آن ساخته شده و کشتی‌ بسیار بزرگ تفریحی اش در بندر گاه روبروی حیاطش لنگر انداخته که خود چندین قایق و جت اسکی را در خود جای داده. از مرد شماره دو مایکرو سافت دیگر انتظار بیش از این نمیرفت. معروف بود که اغلب مدیران عمده مایکروسافت آنجا زندگی‌ میکنند. با محسن و بابک در همان ناحیه گردشی و آهسته میراندیم که ناگهان علامت “فروش گاراژی” توجهمان را جلب کرد. عجب، در محله میللیاردر‌های آمریکا، گاراژ سیل؟ نگه داشتیم و پیاده شدیم، دو خانم میان سال امریکأی، یکی‌ بلوند و دیگری برونت، هردو خوش قامت، به ما خوشامد گفتند. یک آینه قدی دایره شکل توجه من را جلب کرد، اصلا خیال خریدن نداشتم فقط برای اینکه حرفی‌ دیگر زده باشیم پرسیدم: آن آینه چند؟ و یکی‌ از آنها گفت ۲۰ دلار، من هم همینطوری گفتم ۱۵ دلار و او قبول کرد. با تعجب به بابک گفتم من پیشنهادی دادم و او قبول کرده، خانم دیگر هم آمد وسط و گفت پس باید بخریش، خلاصه با پانزده دلار صاحب یک آینه خوبی شدم. در آن سفر دیگر وقت نشد به سراغ دکتر کریمی‌ حکاک بروم چون با بابک بودم و بیشتر اوقاتمان و خانواده برادر ناهید، که که او هم برای مایکروسافت برنامه نویسی میکرد، و بچه‌هایش گذشت، بابک هم دوستی‌ هم سن و سال خود پیدا کردبه نام علی‌ که در باره فوتبال جام جهانی‌ که انروز‌ها در جریان بود صحبت‌های مشترک زیاد داشتند. مسابقه بین ایران و آمریکا در پیش بود.
شنبه صبح پس از صرف صبحانه مفصل که محسن تهیه دیده بود بابک دوچرخه او را از گاراژ برداشت و در خیابان‌های پر از درخت‌های بلند کاج و سرو به سواری پرداخت. من هم سوار دوچرخه شدم و در سر بالأی خیابان مشرف به منزل او پا زدم که نمیبایستی میزدم چون پای تازه درمان شده‌ام به شدت درد گرفت و آهنی که در استخوان رانم کار گذاشته بودند به من یادآوری کرد که هنوز باید با آن پا مدارا کنم، هیچی‌ آن لنگ لعنتی همیشگی‌ دوباره برگشت. بعد از ظهررا در Image may contain: 1 person, outdoor, nature and waterناحیه ساحلی “کرکلند” گردش کردیم، روز آفتابی زیبایی‌ بود و هوا نسبتا گرم بود. هنوز آب دریاچه واشینگتن برای شنا سرد بود ما به بالا زدن پاچه‌ها و قدم زدن روی آب امواج قناعت کردیم. و مقداری گرد و خاک ناشی‌ از پیاده روی و دوچرخه سواری را در آب شیرین دریاچه شستیم. بابک با توپ کوچک نرمی که به تازگی مد شده بازی میکرد. این توپ‌ها که گاهی‌ به شکل کاراکتر حیوانات و کارتون از پارچه یا لاستیک نازک ساخته شده که با دانه‌هایی‌ مثل ارزن یا از شن پر شده ا‌ند. اسم این‌ها را “بینی‌ بیبی‌” گذاشته ا‌ند. آنرا با بغل پا به بالا و پأیین میندازند و اگر چند نفر باشند بین خودشان پاس میدهند. من که یاد نگرفتم. رستوران‌های همبرگر مک دونالد هم از آن به عنوان حربه بازاریابی استفاده کرده و آنها را با خرید غذا با نوشابه و سیبزمینی فرایز کادو میدهد. خنده دار اینجاست که بقدری از این‌ها استقبال شده که مردم از آمریکا به آنطرف مرز و به کاندا میروند که بعضی‌ از کاراکتر‌های بینی‌ بیبی‌‌ها را که در آمریکا نیست یا تمام شده را برای کلکسیون‌های خود تهیه کنند. و خنده دار تر از آن این بود که سر مرز دیدیم که گمرک آمریکا سر جاده تابلویی نصب کرده که ورود بینی‌ بیبی‌ را محدود به نفری یکی‌ کرده و اضافه‌ها مصادره خواهد شد. کلی‌ سر آن تابلو خندیدیم
یکشنبه را به اتفاق میزبانان به پارک کوهستانی نزدیکی‌ رفتیم که نام سرخپوستی عجیبی‌ هم رویش گذاشته بودند که نتوانستم که باید و شاید آنرا تلفظ کنم. آبشار زیبائی با انشعاب‌های کوچکتر از کنارش از فراز کوهی سرازیر بود و منظره شگفت انگیزی را از پودر آب در محل فرود آن در دریاچه به چشImage may contain: 2 peopleم میاورد. آن آبشار من را به یاد آبشار دو قلو و پس قله انداخت که با پدر گاه گاهی‌ می‌رفتیم و از کوه بالا می‌رفتیم. تنها چیزی که مخل آسایش و سکوت در آن محل بود پرواز بلا انقطاع هلیکوپتر‌ها بود که توریست‌ها را به آن محل میاورد. یک توربین برق نیز زیر آبشار کار گذاشته بودند که برق منطقه‌را تولید میکرد. هتل زیبا و مجللی هم در بالا و مشرف به آبشار بود. ناهید میخواست که زودتر برویم که نمازش قضا نشود. محسن با آن ته لهجه اصفهانیش در گوشم نجوا کرد: نامزد قبلیم را سر درویش بازی و خانقاه رفتن ول کردم گیر یک زن مبادی آداب متجدد نماز خان افتادم. خدا صبر بده.  ما هم خداحافظی کرده از انجأ که البسه و لوازم را در ماشین گذاشته بودم رو به منزل به سمت ونکوور روان شدیم. فردا، سه شنبه، نسترن و اشکان از ایران بر میگردند
سه شنبه ۲۳ جون ۱۹۹۸
صبح قرار ملاقات با مهندس فیروز ادب، مدیر پروژه ساختمان “اجواتر” داشتم همینطور با فورمن ها، ایوان و گاری، که هنوز نرسیده بودند. از فرصت استفاده کرده یادی از چند سال پیش و همکاری‌ها جهت اقدام برای گرفتن یک زمنین از شهرداری برای ساختن مرکزی برای ایرانیان، که گفته بودند فقط برای مقاصد مذهبی‌ زمین میدهند که دیگر ما راضی‌ شده بودیم تحت عنوان یک مسجد زمین را ابتیاع کنیم. آن موقع ۱۹۹۳ بود و من هم پادوی این کاغذ رسانی‌ها ما بین اجتماعات ایرانی و شهردار بودم. همان سالی‌ بود که کاندید “الدرمن” شده بودم. فیروز میگفت کاش شهردار قانع میشد یک مرکز فرهنگی‌ ایرانیان بسازیم ولی‌ چنین نشد و اختلاف ما بین انجمن‌های مختلف ایرانی به جائی نرسید. این هم از ادعا ی دمکراسی و برابری و حقوق انسانی‌ ما که هنوز نتوانسته ایم با هم کار کنیم. اندو هم رسیدند و صحبت به روی زمان بری کار‌های هفته آینده و تدارکات زنجیره ای متمرکز شدند
بعد از ظهر به عجله خود را به فرودگاه رسانیدم. نسترن و اشکان ساعت ۲/۵ از سالن گمرک خارج شده بودند و به موقع آنها را بیرون از فرودگاه دیدم. روبوسی کردیم و بغل کردیم، با اشکان طبق رسم خودمان، پیشانی خود را سخت بهم فشار دادیم. اشکان که در هفت سالگی مسافرت طولانی برایش خسته آور بود ولی‌ خوشحال بود که من را میبیند همینطور مینا و بابک را که جدا آمده بودند و در بردن چمدان‌ها کمک خوبی بودند. یکی‌ از چمدان‌ها یک فرش بود برای مامان که دایئ سیا به سلیقه خودشان، که سلیقه خوبیست، خریداری کرده، داده بودند نسترن که با خود بیاورد. در راه منزل به اختصار از ایران گفتند و اشکان از اینکه فوتبال ایران از آمریکا برنده شده بود ابراز شادمانی میکرد و نسترن اضافه کرد که چه جشنی در جهانشهر بر و بچه‌ها برپا کردند و سر و ته خیابان را بسته بودند که پاسدار‌ها نیایند و اهل محل به پخش شیرینی‌ و حسابی‌ به بزن وبرقص مشغول بودند. کمیته ای‌ها هم آمده بودند ولی‌ خوشان هم در این جشن و شادی شرکت کرده بودند. نسترن از اینکه سالم و بی‌ درد سر به خانه اش رسیده بود خورسند و راضی‌ به نظر میرسید. در منزل مامان و فریبا منتظر بودند که ماچ و بوسه‌های طولانی رد و بدل شد و قربان صدقه اشکان میرفتند و حسابی‌ لوسش کردند. انروز مصادف با تولد بابک هم بود و بابک کادو‌های خوبی از مادر بزرگ و عمه هایش در کنار سوغاتی‌ها دریافت کرد. به مادر کمک کردم فرش را به منزلشان ببرند. خانم و آقای خزائی نیز از ویکتوریا آمده شام را منزل پدر مادرم بودند. با هم کمک کردیم فرش را در اتاق پذیرائی پهن کردیم. آقای خزائی که شخصیت بسیار پر انرژی و خوشبینی هستند با علاقه هرچه تمامتر به صحبت‌های من در باره سفر کوتاه مدت من و بابک گوش فرا میدادند بخصوص که از آن آبشار و پارک کوهستانی می‌گفتم ابراز علاقه میکردند که یک روز با هم برویم. قاب‌های دست خط عمو محمود را نیز که توسط نسترن فرستاده بودند باز کردیم که دو تای آنها شیشه‌هایشان شکسته شده بود. بسیار خوش خط نوشته بودند

یکشنبه ۲۵ جون ۱۹۹۸

هنگام بازگشت به منزل در خیابان مارین درایو ناگهان چشمم به دکتر شهروینی، ناشر مجله زرتشتی “پیک مهر” افتاد در پیاده رو با گام‌های استوار، مثل همیشه، میرفتند. کنار پارک کردم و با ایشان سلام و احوالپرسی کرده گفتم اگر مایل هستند برسانمشان که پس از ربراز شعف و خوشحالی از دیدار من و تشکر‌های بی‌ حد مخصوص خودشان گفتند که به بانک میروند و راه زیادی نمانده. گفتم بفرمایئد در خدمت باشم. میدانستم که با من حرف‌ها دارد و میدانستم که دعوت رساندن مرا رد نمیکنند. داخل شد و سر صحبت را به محض بستن کمربند ایمنی باز کرد. به سمت بانک مونترال میراندم که صحبت از رأی گیری سالیانه انجمن شعر و ادب است و خواهش از من که خودم را کاندید کنم.‌ ای بابا منو چه به شعر و ادب؟ باهاشان نشست و برخاست می‌کنم و به اصطلاح لاس میزنم ولی‌ آنقدر‌ها هم توی شعر و ادب نیستم، شاید اگر بودم این جملات را بهتر مینوشتم. پاسخ دادم که ممنون از لطف همیشگی‌ شما به من، ولی‌ مشغله و خانواده و فامیل دیگر وقت زیادی برای من باقی‌ نمیگزارد که انطور که باید و شاید انجام وظیفه کنم، ولی‌ اضافه کردم که حتما هنگام رأی گیری حضور خواهم داشت که رأی بدهم، باز اصرار که چرا فقط رأی بدهید؟ انجمن به شخصی‌ مثل شما نیاز دارد. اینجا دیگر بدون رودربایستی از انشعاب انجمن و دو تا شدن آن ابراز نارضایی کردم و گفتم که در شأن انجمن شعر و ادب نیست که مشاجره پیش بیاید. منظورم را زود گرفت و کمی‌ دست پاچه شد و پرید توی صحبتم که ” بلی میدانم منظورتان دعوای لفظی خانم مجلل و آقای خلیقی را میفرمأید،” ادامه دادم که بلی آن یک موردش بود ولی‌ این اختلافات زمینه داشته در غیر اینصورت زود به خاطر مشاجرات دو نفر به دو شعبه تقسیم نمیشدند. به علامت تاسف سر تکان میداد و عذرم را از کاندید نشدن قبول کرد. در خاتمه قول دادم که هروقت دوباره “یکی‌” شدید در باره اش فکر خواهم کرد و چشمکی هم پشت بندش نثارش کردم. لبخند تلخی‌ زدند و گفتند که راست میگویم. به در بانک رسیدیم و او پیاده شد و یک نسخه مجله خودشان “پیک مهر” را برایم روی صندلی‌ گذاشتند و گفتند که “قسمت شما بود” و به امید دیدار گفتند و رفتند

 شنبه ۴ جولای ۱۹۹۸

تعطیلات آخر هفته یا به قولی، لانگ ویک اند، خوبی داشتیم، به خاطر تولد کانادا، که اول جولای می‌باشد که دوشنبه را هم اضافه کرده ا‌ند که امسال یک صد و سی‌ و یک سال از پیدایش کانادا میگذارد. البته همان مدت هم تحت اقلیم‌های انگلستان و فرانسه بوده که قدمت کانادا را نزدیک به چهار صد سال می‌رساند که هنوز ساختمان‌های آن دوران و قله‌های جنگی و سرباز خانه‌های قرن پانزدهم میلادی سر جای خود محکم و مستحکم ایستاده ا‌ند به خصوص در شرق و استان فرانسه گرای کوبک. خوب این هم کمی‌ از تاریخ معاصر کانادا. ما جای شما بساط کباب و جوجه کبابی براه انداختیم که میهمانانی مانند خانواده دکتر امیدی، که فرزندانشان همبازی بابک و اشکان هستند، و خانواده دکتر اپی حبیبی که به تازگی از ایران مهاجرت کرده ا‌ند ما را در صرف شام همراهی کردند. من همچنان طرفدار منقل ذغالی هستم چون کباب روی ذغال چیز دیگریست. اینطور فکر No automatic alt text available.نمیکنید؟ این چند وقته مادر و خواهران سرگرم تدارکات جشن نامزدی هاله، خواهر زن مسعود هستند که با یک شخص مودب کانادأی به نام مایکل قرار زندگی‌ مشترک گذاشته ا‌ند. ما که هنوز دعوت نشده ایم و فکر هم نمیکنم که بشویم. این تجربه را قبلا داشته ایم. بدون رودربایستی اگر بگویم، هیچ مادر عروسی مایل نیست نسترن در جشن عروسی دخترش شرکت کند چون بدون کوچکترین خود نمأی‌ای نگاه‌ها را متوجه خود میسازد و شمع مجلس میگردد. از خودم البته نمیخواهم این تعریف را بکنم ولی‌ من و او مجالس را تحت تأثیر قرار میدهیم، دیگه نمیدونم چه جوری بگویم. البته آنقدر‌ها هم بی‌ ادب نبودند و ما را چند روز به جشن مانده دعوت کرده کارت فرستادند در صورتیکه دیگران دو سه ماهی‌ بود که کارت‌های دعوت خود را دریافت کرده بودند. یک هفت هشت عروسی و نامزدی‌ای میشود که ما را ندید میگیرند تا لحظه آخر. ما هم که البته نمیرویم چون نه تنها دعوت دیر است، آمادگی لازم را نیز مانند تدارک کادو مناسب باشد فراهم نکرده بودیم. آقای حاج منیری، پدر بزرگ عروس تلفنی اصرار کردند که حتما در جشن نامزدی هاله و مایکل شرکت کنیم ولی‌ همه میدانند که خانم‌ها این تمایل را ندارند و من هم قول ندادم به ایشان فقط گفتم ببینیم چه میشود. من به آقای حاج منیری احترام خاصی‌ دارم و با ایشان آنه تنها چند سالی‌ میشود که قوم و خویش شده ایم بلکه در سطح جامعه هم در هیاعت مدیره جامعه ایرانیانیان غرب کانادا با ایشان همکاری داشته ام. هنوز لباس ملیله دوزی دربار را دارند که در مراسم نوروزی و دیگر مراسم درباری از آن استفاده میکردند. بسیار شخصیت مثبت و با انرژی‌ای را دارا میباشند

سه شنبه ۱۴ جولای ۹۸

در اتوبوس دریأیی “سی‌ باس” نشسته‌ام و به طرف ساحل مرکز شهر ونکوور بروی خلیج کوچک برارد میرویم. سی‌ باس از سرویس‌های حمل و نقل مسافری شهر است و متعلق به اتوبوس رانی‌ و قطار سبک داخلی‌ شهر می‌باشد. بسیار وسیله مفرح و لازمیست که ظرف یک ربع ساعت شما را از ساحل شمالی‌ به ساحل جنوبی میبرد. و شما را در قلب شهر ونکوور پیاده می‌کند. البته از ترمینال ساحلی میبایستی عبور نمأید تا به خیابان هیستینگز میرسید. من پیاده از منزل به ترمینال شمالی‌ میروم و با بلیت اتوبوس سوار آن اتوبوس دریأیی میشوم که حدود صد نفر را به راحتی‌ در خود جای میدهد. حدود دوازده سال است که این راه Related imageمن است و میتوانم بگویم همه روزه و از هر لحظه این سفر‌های ربع ساعتی‌ لذت برده ام. دوتا از این اتوبوسهای دریائی هست که همزمان یکی‌ از ساحل شمالی‌ و دیگری از جنوب حرکت میکنند، وسط راه از کنار هم رد میشوند و گاهی‌ مسافران هم برای همدیگر دست تکان میدهند. کنار پنجره عبور یک کشتی‌ کوچک توریستی را که به طرف ساحل پارک استانلی میرود میبینم. بندر بزرگ ونکوور هم با بار انداز‌های عظیم سمت شرق این ابراه قرار دارد. نزدیک شهر که میشویم پلتفرم‌های فرود هلیکپتر را می‌بینید که اشخاص مهم آنجا سوار و پیاده میشوند و به سمت دگر نقاط ونکوور بزورگ میروند همینطور راه آبی‌ برای فرود هواپیماهای کوچک آب نشین که از ویکتوریا مسافر میاورد و به نقاط دیگر این استان پر آب و دریاچه میبرد. یک هلی جت هم مشغول نشستن به روی پلتفرم است که مسافران از ویکتریا و احیانا از سیاتل آمریکا میایند. خلاصه آن یک وجب راه آب مملو از این وسائل نقلیه مدرن و سریع است. کشتی‌‌های بزرگ خارجی‌ هم اینجا و آنجا لنگر انداخته ا‌ند و منتظر تخلیه میباشند و گاهی‌ هم به داخل راه آب برارد شده در منتها علیه شرق برای بار زدن گندم از سیلو‌های بزرگ لنگر میندازند. گندم‌ها از طریق راه آهن به آن مکان میرسند. گاهی‌ کشتی‌‌های ایرانی را هم میبینم. کشتی‌ “اشرفی” و “طالقانی” ماه پیش اینجا بودند. ملاحان حق پیاده شدن ندارند.Image may contain: sky, outdoor, water and nature

دو سه ماه قبل اتفاقا کاپیتان‌جوانی‌ بود به نام ریاحی که پسر عموی دوستم ایرج میشد که تازه عروسش را با خود در آن سفر بازرگانی آورده بود که ما با هزار عذر و بهانه که میخواهیم به کارکنان غذای تازه بدهیم، کاری که اغلب میکنند، آن زوج جوان را پنهانی‌ بیرون آورده شبی‌ را با هم در یک رستوران و بار ساحلی گذراندیم. ریسک بزرگی بود که میتوانست به جریمه سنگین کشتی‌ منجر شود ولی‌ وقتی‌ دلت برای پسر عمو تنگ میشود دیگر این چیز‌ها مانعت نمیشوند. آنشب من و نسترن، با ایرج و افسانه، و میهمانان ماه عسلی ربوده شده در بیستروی لانزدل شب خوبی را گذراندیم.

عصر در محل مال پارک رویال که یک شطرنج بزرگ روی موزأیک‌های فروشگاه‌های مال جنوبیست آقای حاج منیری را دیدم که مطابق معمول اغلب اوقاتشان را آنجا میگذرانند به خصوص که نزدیک منزلشان هم هست و پیاده میتوانند بیایند. خیلی‌ احوالپرسی کرد، یک دست هم بازی کردیم. آقایان ایرانی دیگر هم بودند و به نوبت با برنده بازی میکردند. میتونستم وزیرش رو بزنم ولی‌ به او یادآوری کردم که حرکتش را پس گرفت. خندیدیم. سپس به اتفاق ایشان و خانم نیکو در قوه خانه‌ای نشستیم و نوشیدیم. خانم نیکو در اغلب جلسات ایرانیان شرکت و کمک میکنند. در سفر به ایران هم در یک هواپیما بودیم. خیلی‌ مامان من را دوست دارند. از طرفدار‌های انجیر درخت بزرگ خانه پدر و مادر هستند و وقت رسیدن انجیر‌ها را به خوبی میدانند. البته سمور‌ها و گنجشک‌ها هم آن وقت شماری را به روی آن درخت عظیم که از پشت بام فراتر رفته دارند و سر و کله‌شان قبل از خانم نیکو پیدا میشود. شوخی‌ می‌کنم، بقدری انجیر میدهد که همه اهل محل را میدهد. بابک و اشکان و دوستانشان هم از این انجیر خواری بی‌ نسیب نمیمانند. مادر مقداری از آنها را مربا میکندند. مربای انجیر، بهترین است.

سه شنبه ۴ جولای ۱۹۹۸

تعطیلات آخر هفته یا به قولی، لانگ ویک اند، خوبی داشتیم، به خاطر تولد کانادا، که اول جولای می‌باشد که دوشنبه را هم اضافه کرده ا‌ند که امسال یک صد و سی‌ و یک سال از پیدایش کانادا میگذارد. البته همان مدت هم تحت اقلیم‌های انگلستان و فرانسه بوده که قدمت کانادا را نزدیک به چهار صد سال می‌رساند که هنوز ساختمان‌های آن دوران و قله‌های جنگی و سرباز خانه‌های قرن پانزدهم میلادی سر جای خود محکم و مستحکم ایستاده ا‌ند به خصوص در شرق و استان فرانسه گرای کوبک. خوب این هم کمی‌ از تاریخ معاصر کانادا. ما جای شما بساط کباب و جوجه کبابی براه انداختیم که میهمانانی مانند خانواده دکتر امیدی، که فرزندانشان همبازی بابک و اشکان هستند، و خانواده دکتر اپی حبیبی که به Image may contain: 1 person, close-upتازگی از ایران مهاجرت کرده ا‌ند ما را در صرف شام همراهی کردند. من همچنان طرفدار منقل ذغالی هستم چون کباب روی ذغال چیز دیگریست. اینطور فکر نمیکنید؟ این چند وقته مادر و خواهران سرگرم تدارکات جشن نامزدی هاله، خواهر زن مسعود هستند که با یک شخص مودب کانادأی به نام مایکل قرار زندگی‌ مشترک گذاشته ا‌ند. ما که هنوز دعوت نشده ایم و فکر هم نمیکنم که بشویم. این تجربه را قبلا داشته ایم. بدون رودربایستی اگر بگویم، هیچ مادر عروسی مایل نیست نسترن در جشن عروسی دخترش شرکت کند چون بدون کوچکترین خود نمأی‌ای نگاه‌ها را متوجه خود میسازد و شمع مجلس میگردد. از خودم البته نمیخواهم این تعریف را بکنم ولی‌ من و او مجالس را تحت تأثیر قرار میدهیم، دیگه نمیدونم چه جوری بگویم. البته آنقدر‌ها هم بی‌ ادب نبودند و ما را چند روز به جشن مانده دعوت کرده کارت فرستادند در صورتیکه دیگران دو سه ماهی‌ بود که کارت‌های دعوت خود را دریافت کرده بودند. یک هفت هشت عروسی و نامزدی‌ای میشود که ما را ندید میگیرند تا لحظه آخر. ما هم که البته نمیرویم چون نه تنها دعوت دیر است، آمادگی لازم را نیز مانند تدارک کادو مناسب باشد فراهم نکرده بودیم. آقای حاج منیری، پدر بزرگ عروس تلفنی اصرار کردند که حتما در جشن نامزدی هاله و مایکل شرکت کنیم ولی‌ همه میدانند که خانم‌ها این تمایل را ندارند و من هم قول ندادم به ایشان فقط گفتم ببینیم چه میشود. من به آقای حاج منیری احترام خاصی‌ دارم و با ایشان آنه تنها چند سالی‌ میشود که قوم و خویش شده ایم بلکه در سطح جامعه هم در هیاعت مدیره جامعه ایرانیانیان غرب کانادا با ایشان همکاری داشته ام. هنوز لباس ملیله دوزی دربار را دارند که در مراسم نوروزی و دیگر مراسم درباری از آن استفاده میکردند. بسیار شخصیت مثبت و با انرژی‌ای را دارا میباشند

جمعه ۲۱ اگوست ۱۹۹۸

در این مدت واقعه نسبتا اساسی‌ در خانواده رخ داد که تمام افکار من و نسترن را اشغال کرده. آن پیشنهاد شغل تدریس از کالج لیکلند در شهر کوچک لوید میستر واقع در مرز استان البرتا و سسکاتچوان است. وقتی‌ برای کار با آن کالج که شماره راه دور مجانی‌ داشت تماس گرفتم خیلی‌ استقبال کردند که پس از مصاحبه طولانی تلفن کنفرانسی با سه استاد و رئیس بخش، آقای “جیم لند وی” با فاصله چند روز و پس از گپ زدن هائی با رئیس بخش مدیریت دانشگاه آزاد، سوزان بل، و جرج جیکاب ازانیستیتو تکنولژی بی‌ سی‌، در باره سابقه من ابراز خوشوقتی کرده بود که من به آنان ملحق میشوم و مایلم به شهر کوچکشان بیایم. آنها حتی نمیدانستند که ما آنجا آشنا هائی داریم. چون دوستان نزدیک ما آنجا کار وزندگی درست کرده ا‌ند و از ونکوور به آن شهر نقل مکان کرده ا‌ند و نسترن در غربت کامل بسر نمیبرد. سیامک و خانواده اش و خواهرش ناهید، که دوست نزدیک نسترن میشود و شوهر و دو فرزندشان، پس از دریافت ارثیه پدری در این شهر به برادرشان که سال‌ها آنجا اقامت داشت و صاحب و دو سه متل است پیوسته ا‌ند و دو سه تای دیگر به اتفاق خریداری کرده ا‌ند و میخواهند چند سالی‌ را در این محیط خشن کار کنند و سرمایه مناسبی جمع کرده باشند. بر و بچه‌های خوب و خون گرمی‌ هستند که مادرشان نیز پس از فوت پدر به فرزندانش ملحق گردیده ا‌ند و خانه و زندگی‌ خود را در ونکوور خالی‌ گذاشته ا‌ند. پس از تفکر‌های زیاد و سنجش موقعیت بالاخره من و نسترن تصمیم به رفتن گرفتیم.

مدت‌ها بود که میخواستم از ونکوور بزرگ و شلوغ دل بکنم. چهار درس در این ترم که میاید و چهار درس برای ترم بعد از آن را به عهده گرفتم که کپی کنترات را فکس میکنند. گویی‌ سرنوشت میخواست که ما از ونکوور دل بکنیم. نمیگویم با دلی‌ شکسته از این شهر میرویم ولی‌ دل کندن از شهری که هفده سال در آن گذراندی و خانواده ات را ساخته‌ای با دلگیری همراه است. فکر می‌کنم للویدمیستر سکوی پرش به اهداف مرحله بعدی زندگی‌ من باشد که بزرگ کردن پسر‌هایم نیز باعث و بانی‌ این جا به جائی میشود. بگذریم، زمستان‌های سی‌ درجه زیر صفر هم دارد ولی‌ هوای خشکی دارد که مانند شهر ساحلی ونکوور سرما به مغز استخوان نمیزند ولی‌ باز هم، منفی‌ سی‌ حتی چهل درجه سرد است! فریزر را روی هفده درجه میگذارند. البته از قرار حد متوسط سرمای‌ زمستانش حول وحوش منفی‌ ده درجه است که قابل تحمل است.

دوشنبه ۲۴ اگوست Image may contain: 1 person, standing, sky, tree, outdoor and nature۹۸

این آخرین هفته ایست که در شهر ونکوور هستیم. شهری که قریب به هفده سال در آن بسر بردیم. هفته دیگر کلاس‌ها در کالج لیک لند شروع میشوند و من باید آنجا باشم. ابتدا قرار شد من به تنهائی بروم و زندگی‌ در آنجا را کمی‌ تجربه کنم. اگر خیلی‌ جای بعدی بود خودم باشم و نسترن و بچه‌ها ونکوور بمانند ولی‌ به نظر میاید که او هم مایل است دل بکند و از این دیار برود. کلاس‌ها دوم سپتامبر شروع میشوند

احساس گنگی در خانه و خانواده حکمفرماست. مادر، فریبا، و مینا که همیشه به من و نستن و بچه‌ها لطف دارند در یک نوع سردر گمی بسر میبرند. ما هم همینطور. هرچند همگی‌ متفق القول هستند که برای موقعیت شغلی‌ من خوب است و پس از دو سه سال میتوانم با آن سابقه به ونکوور بازگردم ولی‌ من چشمم آب نمیخورد که دیگر بزگردیم. بابک و اشکان نیز ابتدا موافق بودند ولی‌ تازگی‌ها سر مخالفت گذاشته ا‌ند و ابراز نارزأی میکنند. فکر می‌کنم مینا رأی آنها را زده چون خیلی‌ به آنها به خصوص بابک دلبستگی دارد. ولی‌ چه میشود کرد، باید بروم. خود بابک یکی‌ از دلائل عزیمت ماست.

دیشب به دلبروک سنتر رفتم و از اعضای انجمن ایرانیان خداحافظی کردم. همه با شوک حرف‌هایم را میشنیدند و با صمیمیت با من روبوسی کردند به خصوص آقایان توفیق، ریاضی‌، و دکتر خلیلیان که بسیار به من علاقمند هستند. آنها برایم آرزوی موفقیت کردند. یکی‌ گفت “دست علی‌ بهمراهت.” با فیروز ادب و گری و فرانک و دیگر کارکنان شرکت میلنیوم در آخرین جلسه خداحافظی کردم، با شاهرخ تلفنی صحبت کردم ولی‌ هنوز با شهرام حرف نزدم، شاید نهاری باهم بخوریم.

جمعه چهارم سپتامبر ۹۸

امروز پنج روز میشود که به شهر کوچک لویدمینستر آمده ام. نسترن من را به فرودگاه ونکوور رسانید و موقتا خداحافظی کردیم تا دیدار بعدی. در للویدمیستر دروس جالبی‌ را تدریس می‌کنم. از کامپیوتر برای بازرگانی تا مدیریت و رهبری و ریاضیات مدیریت که همه را بلدم و در مقابل آن درس‌های سال چهارم دانشگاه برایم خیلی‌ ساده میایند. با “جیم لند وی” ملاقات کردم و خیلی‌ از اینکه به شهر “متواضع” آنها آمده‌ام از من سپاسگزاری میکرد. وقتی‌ فهمید که اینجا دوستان و اشنیانی دارم از شدت خوشحالی دست‌هایش را بهم زد و گفت کی‌ هستند؟ چون من همه اهالی شهر را میشناسم و وقتی‌ از حمید نام بردم با خوشحالی گفت که حمید را از زمانی‌ که مجرد بود میشناسد تأ به اکنون که فرزندانش هم سن و سال بابک من هستند و سال‌های آخر دبیرستان را طی‌ میکنند. او دیگر خیالش از بابت سرگرم کردن من راحت شد. چند روزی را در اتاقی در متل “آیوانهو” که متعلق به ناهید و شوهرش، شهریار، می‌باشد اقامت گزیدم و هرکار کردم از قبول پول خودداری کردند. آنها پیدا بود از اینکه من و نسترن تصمیم به آمدن به للویدمیستر گرفتیم بینهایت خرسند و خوشحالند. به خصوص خانم رحمانیان که شوهر مرحومشان هم نام من بودند. ایشان دو سال پیش در فرودگاه مهراباد که به طرف کانادا میامدند دچار اضطراب و خستگی‌ شدید میشوند و در صف بازرسی سکته کرده همانجا در میگذرند. آنها برای جشن عروسی سیامک میامدند و مقداری جواهر در جیب ایشان بوده که بیشتر از حد مجاز بوده و تصور میرود از ترس گیر افتادن و گرفتن آن جواهرات از ایشان دچار اضطراب شده سنکوپ کرده بودند. بسیار مرد محترمی بودند و از بازاری‌های عمده که مرحوم علاقبند را نیز میشناختند و همسرشان با اکرم خانم اشنأی دارندImage may contain: sky and outdoor

از بخت خوب متل “آیوانهو” درست همجوار کالج است و پیاده به آنجا میروم و میایم. خانم رحمانیان، مادر ناهید و برادرانش نیز در اتاقی در همان متل اقامت گزیده ا‌ند و نهایت لطف و پذیرائی را به عمل میورند. پوکر بازان باز دور هم افتادند. شبها به اتفاق هم پوکری می‌زنیم و میگوییم و میخندیم. با اینکه شهر کوچکیست نگذاشته ا‌ند که احساس تنهائی و خستگی‌ کنم. علی‌ برادر بزرگتر و سیامک، دوست من هریک متل‌هایشان همجوار مرز آلبرتا و سسکاتچووان است فقط یکی‌ اینطرف مرز و یکی‌ آنطرف مرز. جوانان بالای هجده سال و زیر بیست و یک سال از آنطرف میایند در آلبرتا برای مشروب خواری و بار رفتن چون آلبرتا حداقل سن قانونی‌ ۱۸ سال است و در سسکتچووان ۲۱ سال. در ضمن مالیات بر اجناس هم طرف آلبرتا هفت درصد کمتر است چون به علت داشتن ذخأر و صدور نفت آلبرتا از دیگر استان‌ها غنی تر و پولدار تر است. متل حمید هم درست مقابل آنها و آنطرف بزرگراه واقع گشته. خلاصه جمع آن برادران و خواهر و مادر جمع است و محیط خوبی برای نسترن و بچه‌ها بوجود میاورد. به نسترن تلفنی گفتم که به نظر میاید که از آمدنت ناراضی‌ نباشی‌ و او نیز مشغول بسته بندی اسباب و اثاثیه شد

جمعه ۱۸ سپتامبر ۹۸

نزدیک به سه هفته میشود که در لوید هستم. از اینکه این انتخاب را در زندگی کردم خImage may contain: 2 people, people smiling, people standing, child and indoorرسندم. روز‌ها به تدریس و آماده شدن برای کلاس‌ها می‌گذرد. هنوز برای هیچکدام از کلاس‌هایم امتحان نگذاشته ام. کمی‌ زود است. حتی پاپ کوییز هم نمیدهم و شاگردان را سورپرایز نمیکنم. شبها نیز به استثنای شبهأیی که کلاس هستم در متل آیوانهو بسر می‌کنم و با شهریار روی اینترنت با دیگران شطرنج بازی می‌کنیم. گاهی‌ به دیدن سیامک در متلش، گود نایت این،( نایت با کی) میروم و یک آبجو می‌نوشیم. نام پسرش را بعد از پدر، محسن گذارده. بیچاره این چه گناهی کرده؟ خانمش هم کانادأیی آلمانی الاصل است. محسن کوچک از اینکه متوجه شده بود نام من هم محسن است واضحا خوشال شد. پیدا بود که دانست او تنها کسی‌ نیست که یک چنین بد شانسی‌ ای آورده. شوخی‌ بود، من از اسمم ناراضی‌ نیستم چون در ایران بدنیا آمده و رشد کرده ام، این بیچاره وسط تپه زار‌های مرکزی کانادا باید همیشه توضیح بدهد و دلیل آن نام را بدهد. البته شانسی‌ که آوردیم آبجوی معروف کانادایی، “ملسن” است که تلفظش تا حدی شبیه است و وقتی‌ این را برای محسن جونیور می‌گفتم زود نکته را دریافت و پسندید. گرچه هروقت به ونکوور برگردند برایشان زیاد مهم نیست منشأ یک نام چه از هر نقطه در دنیا در آن شهر چند فرهنگی‌ و مدرن زندگی‌ میکنند و کسی‌ دنبال ریشه و مبدأ اسمت نیست

شنبه قبل به اتفاق پسر‌ها به بار متل علی‌، تریلساید، رفتیم که در طرف سسکاتچوان قرار دارد. گروه موزیک آورده بود و تبلیغ “گروه زنده” را در روزنامه‌های محلی داده بود. چند نفر از شاگردانم، چند دختر سرخپوست تا من را آنجا دیدند یکه خوردند. گفتند هیچ فکرش را نمی‌کردیم پروفسور را در این محل ببینیم، تقریبا مست بودند و بلند بلند میخندیدند و من را به قول خودشان “هاگ” میکردند. گفتند امشب “گرلز نایت آوت” است و اومدیم موزیک زنده گوش کنیم، من هم گفتم به همچنین و اضافه کردم که صاحب این تشکیلات دوست من است که علی‌ هم رسید به افتخار من و شاگردان یک روند مشروب میهمان کرد که دختر بار در یک سینی بزرگ آورد. علی‌ برای اعضای گروه موزیک هم مشروب دلخواهشان را میفرست. خودش نه مشروب میخورد و نه اهل سیگار است. یک لیوان ویسکی‌ به دست میگرفت و پیدا بود که تمام شب را با همان گیلاس بسر می‌کند. بهش میگم توی بد کاری رفتی‌، به مذاقت جور در نمیاد، میگه کار کاره و باید انجام بشه مدتی‌ آمدیم اینجا بلکه زمین‌ها گران شوند. خانه‌ها و متل‌ها Image may contain: 1 person, mountain, sky, outdoor and natureهم قرار است گران شوند. همه در لوید به خاطر قرار داد پالیشگاه جدیدی  خوشحالند. که شرکت هاسکی آنرا به عهده دارد. پالایشگاه اولیه است که نفت سنگین را از شن و ماسه استخراج شده جدا می‌کند و به اصطلاح خودشان، میپزد که تازه آن برابری می‌کند با نفت خامی که مثلا در ایران تولید میشود و آنرا به پالایشگاه نهائی میفرستند. خلاصه خانه‌ها و متل‌ها هم قرار است گران شوند. این عقیده حمید است که سالیان سال آنجا زندگی‌ کرده. او فوق لیسانس اقتصاد دارد و خود جیم لندوی برایم تعریف میکرد که به حمید پیشنهاد تدریس در کالج را داده ولی‌ او پاسخ داده که نمیخواهد درس بدهد. او گفته حمید را از قول خودش گفت: ” میخواهم زمینتان را بشویم،” و بدین ترتیب او دستگاه‌های کف شویی و جارو برقی صنعتی خرید و کنترات کالج را گرفت و چند نفر را استخدام کرد از جمله یک خانواده اهل شیلی که آنها هم اوضاع شان خوب شد و رفتند در مملکتشان مزرعه و خانه خریدند. حمید کنترات‌های بانک‌ها و فروشگاه‌ها را هم گرفت. جیم میگفت بعد فهمیدم که او راه درست را پیش گرفته و الان ده‌ها برابر من پول دارد و متعاقب آن قاه قاه خندید

شنبه هفدهم اکتبر ۱۹۹۸

مدتیست که زندگی‌ در لویدمینستر حالت عادی برایمان گرفته. منزل جدید فضای بازتری دارد و دو طبقه است که اتاق خواب‌ها و حمام بالا هستند اتاق نشیمن پائین کنار آشپزخانه است. داخل و مابین دیوار ها عایق بندی کامل است که هوای زمستان ناجونمردانه سرد را بیرون نگاه دارد. پنجره‌ها سه لایه هستند. یک پارکینگ بیرون جلوی خانه داریم که جلویش پریز برق است برای زمستان که گرمکن داخل موتور را شب‌ها به برق بزنیم. اتومبیل‌ها همه جلویشان سیم برق است که آنرا جمع میکنند جلوی ماشین. اولین کاری که کردم پس از تغییر نمره ماشین به نمره آلبرتا و تعویض گواهینامه، نصب گرمکن داخل مخزن روغن موتور بود که میگفتند واجب است. اوائل حتی یکی‌ دو بار هم یادم نبود که ماشین به برق است و همانطور عقب زدم و با سیم دراز در جاده میرفتم که با بوق اتومبیل‌های دیگر متوجه شدم که افسار ماشین را نبسته بودم. نسترن به دوستانش در ونکوور گفته بود، میگفت از خنده روده بر شده بودند

هفته پیش، روز تولد اشکان برف بارید و هشدار زمستان را داد ولی‌ هوا باز گرم شد و برف‌ها آب شدند. تولد هشت سالگی اشکان بود و خانم رحمانی با ناهید و دختر ناهید، یاس به دیدن ما آمدند و برای اشکان و برای خوش آمدی به شهر نیز هدایأی آورده بودند و خجالت دادند. شب خوبی بود. شهریار سر متل بود.از کل حاصل فعالیت‌ها و تصمیم گیری‌های دو ماه گذشته به نوعی احساس رضایت می‌کنم و حرکت از ونکوور به لوید را به فال نیک میگیرم. کلاس‌ها به خوبی پیش میروند. چهارشنبه گذشته امتحان میان ترم گذاشتم، کلاس شبانه “لیدرشیپ ا‌ند سوپرویژن” که برای بزرگسالان و افراد دست اندر کار است که یکی‌ دو نفر از مدیران ناحیه‌ای ای شرکت هاسکی نیز در میان دانشجویان هستند. همگی بقدری شیفته کار من شده ا‌ند که هیچوقت لزومی ندارد که حضور غیاب کنم و وقت جلسه را تلف کنم. واقعا از دل و جان میایند و پس از وقت کلاس هم مینشینیم و به صحبت ادامه میدهیم.  این افراد هدف مشخص دارند و به قولی “گول اورینتد” هستند و قدر درس و جلسه را میدانند نه مثل یک عده کله پوک تازه از دبیرستان درامده که دقایق آخر کلاس را مرتب به ساعت‌شان نگاه میکنند که بروند بیرون سیگاری بکشند

در حقیقت زمان رسمی‌ کلاس “لیدرشیپ ا‌ند سوپرویژن” دوشنبه شب‌ها به مدت سه ساعت است که هفته‌ای یک شب است و آن دوشنبه به مناسبت عید شکر گذاری، “تنکسگیوینگ” تعطیل بود و کلی‌ برنامه را به عقب مینداخت، به شوخی‌ عنوان کردم که میتوانیم چهارشنبه شب بیأیم، جملگی قبول کردند. خیلی‌ از اینکه آنها را مصمم و مشتاق میبینم خرسندم. با اینکه هرکدام از حرفه‌های مختلف میایند ولی‌ وجه مشترک همه طرق اداره یک سازمان چه کوچک و چه بزرگ می‌باشد. آنها در ارائه تیمی‌ تکالیف خود از تجارب خود نیز استفاده میکنند که من آنرا تشویق کردم و بسیار تجارب جالبی‌ را تأ کنون شنیده ایم

شب عید شکرگذاری “تنکسگیوینگ” را منزل حمید و همسر کانادأی وی، ریتا، گذراندیم به صرف بوقلمون خوشمزه‌ای پرداختیم ریتا به فرمول سس و طبخ بوقلمون خود مفتخر است و میگوید آنرا از مادربزرگش دارد.دیگر خانم‌ها هم خوراکی آورده بودند و سفره را رنگین تر کردند. نسترن دسر ایرانی آورد، نان خامه‌ای مخصوص خودش. خانم سالور هم به همراه یک زوج  از دوستانشان، حمید غفرانی و خانم و بچه هایشان، از ادمونتون آمده بودند همینطور دو خانواده اهل لوید از دوستان حمید و ریتا. حمید ضمن معرفی‌ بیل و جیم به من یادش آمد که من بیل را یک بار دیده بودم. در تریلساید شبی‌ را در بار شام خورده بودیم. بیل مهندس  مشاور نفت است که در قزاقستان کار می‌کند و برای تعطیلات نزد خانواده آمده. آن موقع از اینکه نام “ریچارد منن” را آورده بودم که سفیر کانادا بود خیلی‌ جا خورد که من این اطلاعات را از کجا دارم؟ گفتم که روزنامه‌ای از روادید آسیا ی مرکزی را در کتابخانه کالج  گاه گاهی‌ میخوانم

دوشنبه نوزدم، الان ساعت ۹/۵ شب است و من از کلاس لیدرشیپ میایم. موضوع شب سر وکار داشتن با کارمندان از نژاد‌های مختلف بود و “مولتی کالچرالیزم”. باز با تجارب یکدیگر آشنا شدیم. من از تلویزیونی که در کناال مولتی کالچرال برنامه داشتم گفتم. در شرکت نفتی‌ هاسکی کارکنان اهل “ملت اول” یا همان سرخپوست اشکالاتی داشتند با سیستم و مدیران شرکت. صحبت از تبعیض نژادی در کشور‌های غیر سفید پوست کردیم که در برخی‌ از آنها به مراتب بد تر از سفید پوستان است و من کمی‌ خیال آنها را راحت کردم که این فرهنگ بد فقط منحصر به کشور‌های غربی نمیباشد. صحبت گرم شده بود و حتی استفانی لوییز، دختر ساکت سرخپوستی که دومین نمره بالا را در امتحانات مید ترم گرفته بود به سخن آمد و عقایدش را ابراز میکرد

این روز‌ها شدیدا مشغول باز آموزی اکسل هستم که جدول‌های هوشمند هستند به خصوص که همه برنامه ریزی کاری و حسابداری و کنترل انبار و خرید و فروش و غیره و غیر روی اکسل رفته. از یک خانه جدول به خانه‌های دیگر در صفحات گوناگون وصلست و دیگر یک رقم را مجبور نیستی‌ چندین بار در این دفتر و آن دفتر وارد کنی‌، یک جا کافیست که به بقیه هم برود. به صد ها جا وصل است و در فرمول‌ها تأثیر آنی‌ دارد. تمامی آمار و حساب‌های پیشبینی‌ فروش و محاسبات متریکسی صرفه همه روی اکسل رفته حتی شبیه سازی سازمان‌ها که تا آن زمان روی کامپیوتر بزرگ “مین فریم” بود آمده روی اکسل.‌ای بابا، تا روتو اونور میکنی‌ دنیا رو اکسل میبره

جمعه ۲۳ اکتبر

دیشب تئاتر صامت “مایم” در امفی تاتر کالج بروی صحنه رفت که چهار بازیکن داشت که به نوبه خود هرکدام چهار رل مختلف را بازی میکردند و خیلی‌ خوب هم بازی میکردند. متن بازی مربوط به سانحه دلخراش انفجار در یک معدن بود و سوال و جواب‌های کارگران از مدیران معادن که بدون حرف و فقط با حرکات بدن و بخصوص صورت انجام میشد. در آب حادثه ۲۶ نفر  زیر آوار کشته شدند. مسئول و کرگردان تئاتر کالج شخصیست به نام “اندی هیوستن” که از دانشگاه آلبرتا فارغ التحصیل شده. میدانست که به تاتر و هنر علاقنمد هستم و در سنت فیلمسازی در ونکوور هفت هشت سال کار کردم. او با علاقه من را به پشت صحنه برد و با بازیکنان و بر و بچه‌های پشت صحنه آشنا کرد. آنشب بود که دانست نسترن همسر من است و خیلی‌ ابراز خرسندی کردو به من تبریک گفت و اضافه کرد که چقدر از “وقار” و شخصیت نسترن لذت میبرد. او را از چشم یک هنرمند تئاتر که هنرپیشه تربیت می‌کند میگفت. نسترن را هروقت اشکان را به کلاس پیانو میاورد روبروی درب تئاتر، میبیند و خیلی‌ گرم می‌گیرد. اندی از دانشگاه کنت انگلستان بورس دکتری گرفته بود. حال قریب یک سال است که به للوید آمده. پس از تئاتر با بابک و اشکان رفتیم جیم مقداری شوت آزاد بسکتبال انداختیم که بابک من را به تعجب انداخت چون بیشتر پرتاب‌هایش ٔگل میشدند. اشکان هنوز زورش نمیرسه توپ را به آن بالأی پرت کند. ولی‌ میخواست پرت کند. همیشه میخواهد سعی‌ خودش رو بکنه

پنجشنبه ۲۹ اکتبر

این روز‌ها در لویدمینستر هوا بسیار خوب است با آفتاب همیشگی‌ آلبرتا و آسمان پهن آبی بی‌ ابر. اگر هم گاهی‌ تکه ابری بیاید خشکی هوا زود انرامیگیرد. اینجا هرچه هوا سرد باشد ولی‌ آفتاب عالم تابی هست که در ونکوور نمیدیدیم بجز ماه‌های تابستان. دوستان میگویند تأ میتونی‌ از این هوا لذت ببر چون بزودی جبهه هوای سرد از قطب سر می‌رسد. از انجأ که در این استان بزرگ (۶۶۲ هزار کیلومتر مربع) ، بجز نواحی خیلی‌ جنوب کوهی وجود ندارد باد قطبی بدون مانع یکراست و با بیرحمی هرچه تمامتر به شهر می‌رسد و همه جا را در یخبندان میبرد. البته تا قطب فاصله بیش از پنج تا طول ایرانست.

با فریبا تلفنی حرف میزدم میگفت ونکوور هم هوا بطور غیر مترقبه‌ای گرم و آفتابی شده، مادر هم پریروز همین حرف را میزدند و میگفتند برگ‌های درختان به رنگ‌های گوناگون پأیزی منظره بینظیری دارند. برگ‌های درخت میپل که یکی‌ از آنها روی پرچم کناداست، به رنگ قرمز و سایه‌های گوناگون قرمزدر میایند که توانسته بشود نمائ کانادا در دنیا. همینطور درختان زرد شده  چنار کنار هم با سرو‌های همیشه سبز ترکیب جالب و جذابی را در نظر بیننده خوشبخت مجسم میسازد

مینا از طریق نامه با بابک و اشکان در تماس است و گاهی‌ تلفنی صحبت می‌کنیم. پیداست که غیاب ما، به خصوص بابک او را دلتنگ کرده. گاهی‌ وقت‌ها هم رأی بابک را میزند و سعی‌ در برگرداندن او به ونکوور دارد. او حتی برای بابک کاتلوگ کالج‌های ونکوور را فرستاده که سال دیگر، پس از اخذ دیپلمش به آنجا برود و نزد او باشد که در حقیقت خلاف برنامه‌های من و نسترن است. مینا یازده سال از بابک بزرگتر است و میشود گفت که آن رابطه نزدیکی‌ که بین من و خاله جوانترم، زیزی داشتم را بین آنها میبینم. انگار که ما خودمان اینجا کالج نداریم، بابک باید تحت نظر خودم باشد. تا انجأ که میتوانم از از هم گسستگن خانواده جلوگیری می‌کنم. غیر از آن بابک اینجا همه نو وسائل و لوازم آموزشی، ورزشی، استخر، تاتر، برنامه‌های جوانان در اینجا و آنجا، بقدری سرش گرم شده که حوصله اش سر نمی‌رود که هیچ بسیار خوشحال است به خصوص از برنامه‌های شنبه شب بر و بچه‌ها که در زیرزمین یک کلیسا برگزار میکنند خیلی‌ حال می‌کند، بلیارد، موزیک، نوشابه غیر الکلی، و بلی، حمام وان آب داغ بیرون در حیاط کلیسا در میان برف و هوای زیر صفر، که دختر‌های نو جوان دبیرستان با بیکینی و پسر‌ها با مایو در “جاکوزی” مینشینند. به خواهرم مینا اطمینان خاطر دادم که نگران تنهائی بابک نباشد.  اشکان هم از محیط جدید خیلی‌ راضیست و به “اینگرید،” آموزنده پیانو بسیار علاقمند شده ولی‌ همچنان با دوستانش در ونکوور تلفونی یا با ایمیل در تماس است

جمعه ۲۰ نوامبر ۹۸

در یکی‌ دو هفته اخیر از وقایع مهم آمدن مادر از ونکوور بود که سه شب و سه روز پیش ما بودند و همه را خوشحال کردند. بابک و اشکان از دیدن مادربزرگ خوشگلشان خوشحال بودند. و مامان پری نیز از ناز و نوازش آنان بخصوص اشکان دریغ نمیورزیدند. شهر کوچک است و زیاد جای تماشأی ندارد. یک “مال” یا فروشگاه‌های زیر یک سقف دارد که مانند اغلب “مال”‌های کانادا و آمریکا فروشگاه‌های زنجیره‌ای از غذا و بستنی کرفته تا پوشاک کفش و ساعت و جواهر آنجا مغازه هست. خیلی‌ تعجب کردم وقتی‌ دانستم جواهر فروشی آنجا سرش خوب شلوغ و از شهر‌های بزرگ فروشش بیشتر است، نه برای اینکه رقابت کم است بلکه به خاطر وجود قوم یا ایل “هاتریات” است که به سختی به اصول و باور‌های نیاکانشان چسبیده و تمدن را قبول ندارند، لا آقل انطوری که ما از آن بهره مند میشویم. زنهای آنها که افراد سخت کوش و دهقان هستند از همه بیشتر پولشان را صرف خرید طلا جواهر میکنند، تقریبا مانند کولی‌ها که در سر تا سر دنیا هیچوقت به پول کاغذی دولت اعتماد نکردند و اغلب معامله‌ها را با طلا انجام میدهند. مامان پری خیلی از دیدن زن‌های “هاتریات” به وجد آمده بودند و آنها را با آن دامن‌های بلند سفید خال خالی‌ و روسری‌های همشکل تماشا میکردند میگفتند پنداری به دیزنی لند رفته ا‌ند. همه زنها یک جور لباس در تن دارند و مردانشان هم با کت شلوار مشکی‌ مدل قرن پیش با کلاه‌های مشکی‌ بلند لبه دار دیده میشوند. آن قوم هر چند وقت یک بار به طور دسته جمعی‌ اسباب اثاثیه یک جور خریداری میکنند که توسط هیأت مدیره قومشان انجام میپذیرد. دو سالن غذا خوری دارند برای مردان و زنان و بچه ها، همینطور در قرار گاهشان از اتومبیل خبری نیست و هنوز با اسب و واگن و کالسکه آمد و شد میکنند. برای مامان پری گفتم که آنها به اضافه کردن مزرعه‌هایشان میپردازند و با کار دائم زمین‌های اطرافشان را نیز خریداری میکنند. بلی زنان آنها در خرید طلا و جواهر معروفند همینطور مردان که فقط طلا میخرند. آنها فقط به زمین، طلا،  گوهر و به عیسی مسیح عقیده دارند. اصلا از آلمان مهاجرت کرده ا‌ند که در طی‌ دو قرن گذشته در آمریکا و کاندا حضور دارند. همینطور ایل دیگری هست به نام “مناناییت” که تقریبا با همان قوانین زندگی‌ میکنند. پس از گردش و غذا خوردن در “مال” و خرید دو سه قلم جنس مامان برای بچه ها مامان پری را به دیدن خانم رحمانی بردم که ناهید و شهریار هم بودند و خوشحال از دیدن مسافری از ونکوور، در اتاق خانم رحمانی که مجاور محل ورودیست نشستیم، من آنها و نسترن را گذاشتم و به کالج رفتم برای تهیه درس فردا و مهیا ساختن خودم

فردایش پس از کلاس‌ها مامان را به کالج بردم و یک تور به ایشان دادم، به اتفاق به تأتر سری زدیم، از کتابخانه کتاب بزرگی از آثار میکل انژ را قرض کردیم، در دفترم روی صندلی‌ من نشستند و آنرا ورق میزدند تا من کار هائی را روی “پاور پوینت” بگذارم که فردا بروی پرده بیاورم. سری “آفیس ۹۷” سری معجزه گری شده که تمامی کار‌های یک سازمان را به گونه‌ای انقلابی‌ ثبت و بهم ربط میدهد. اکسل، ورد، اکسس، پاورپوینت، همه در این مجموعه هستند و بر هر دانشجوی علوم مدیریت واجب و لازم می‌باشد. دروغ چرا، خود من هم مثل اغلب معلم‌ها به تازگی آنرا یاد گرفتیم چون تا به حال نبوده، به قول خودمان در دپارتمان ما معلم‌ها فقط یک “چپتر” از شاگردان جلوتریم. حتی یک فن جدید را از اشکان نه ساله فرا گرفتم و به دیگر مدرسین هم گفتم و همه خیلی‌ تشکر میکردند. آن اکسپلور بود که به تازگی روی ویندوز آمده بود

بکشنبه بعد از ظهر مادر از ما خداحافظی کردند و به اتفاق به ایستگاه اتوبوس‌های گری هاوند رفیتم و ایشان پس از روبوسی‌های مهدد بسوی ادمونتون روان گشتند. در ادمنتون هم با خانم سالور قرار گذاشته بودند که با یک آقای ایرانی به دنبالشان آماده همگی‌ به یک میهمانی رفتند. شب را هم منزل خانم سالور سپری کردند و صبح زود با شاتل فرودگاه خود را به پرواز ساعت ۹ رساندند و عازم ونکوور شدند. حال فریبا هم هوس کرده به دیدن ما بیاید. به شوخی‌ میگفت اینهمه کار کردم پولامو جمع کردم برم هاوائی حالا بایستی بیام به لویدمینستر

سه شنبه هفدهم نوابمر به درخواست رئیس بخش، لارا بوشارد به میتینگ بخش مدیریت به کمپوس و ساختمان اصلی‌ کالج که در شهر نزدیک “ورمیلیون” واقع گشته رفتم، وسیله آمد و شد مهیا بود ولی‌ من با ماشین خودم رفتم. در آن میتینگ لورا از ما خواهش کرد به مقداری از وقتمان را صرف جذب دانشجو از دیگر نقاط کشور و دنیا کنیم. در این باره مخصوصا به من رو کرد و خواست که از کشور‌های “فرا دریاهها” به او کمک کنم و من پذیرفتم. فردایش، “ماروین سودربرگ” مدرس حسابداری و هم دفتری من نارضائی خود را از آن درخواست “لارا” ابراز میداشت و من ابتدا در این تصور بودم که فقط دارد ابراز عقیده می‌کند ولی‌ بعد از من خواست که شکایت نامه‌ای را امضا کنم که از طرف مدرسین بخش مدیریت باشد مبنی بر اینکه کالج حق ندارد کار اضافی از کار‌های قرار دادی به ما محول سازد، و این را هم راست میگت، من گفتم چون من در حضور همه دعوت او را قبول کردم از امضائ این شکایت نامه معذور هستم، او نیز گفت که حرف من را درک می‌کند و اینکه از او دلخوری به دل راه ندهم، او دارد مطابق قانون کالج عمل می‌کند، من هم به ماروین اطمینان خاطر دادم که از او دلگیر نخواهم شد

جمعه ۲۷ نوامبر ۹۸

مینا پریروز آمد و مارا به خصوص بچه‌ها را خوشحال کرد. دیشب همگی‌ به تئاتر مدرسه بابک که خودش هم در آن بازی میکرد رفتیم و خندیدیم. جالب بود و خیلی‌‌ها آمده بودند به خصوص پدر مادر ها. بابک نقش خود را خوب ایفا کرد. پس از اتمام بازی او به اتفاق دیگر بازیکنان و دست اندر کاران تئاتر به بوستون پیتزا رفتند که ساعت یازده من او را برداشتم. دیشب چون امروز صبح کلاس نداشتم تا ساعت دو بعد از نیمه شب با مینا نشستم و از هر دری صحبت کردیدم. او از دوست پسرش، مارک، میگفت که همه او را تشویق به ازدواج با او میکنند. مارک هم میخواهد ولی‌ مینا گفته تا سیگار را ترک نکند زنش نمیشود. مارک حسابدار قسم خورده است و کار و مقام خوبی‌ دارد ولی‌ از قرار زیاد سیگار میکشد. او فرزندی هم از ازدواج اولش دارد که زمانی‌ که در ونکوور بودیم با بابک و اشکان دوست شده بود حتی یک بار باهم به کنار دریا رفتیم و در جریکو بیچ روز خوبی را گذرانده بودیم. بچه‌ها هم خیلی‌ روی ساحل بازی کردده بودند

مینا برایم نامه‌هایم را که در صندوق پست مانده بود آورد. یکی‌ از نامه‌ها از دکتر فرهنگ مهر است که جواب نامه من بود و از اینکه به سخنرانی ایشان رفته بودم تشکر کرده بودند و کپی خاطرات آن روز را که فرستاده بودم را “با علاقه زیاد” خوانده بودند و من را تشویق به چاپ بقیه خاطراتم از زندگی‌ در جامعه ایرانیان ونکوور کرده بودند. مادر بزرگ میگفتند تا وقتی‌ که خود را شناخته ا‌ند نام فرهنگ مهر را هم شنیده ا‌ند و مادر بزرگ نزدیک به نود سال دارند. دیگری نامه‌ای از دوستم در کرج، محمد رضا مهرور بود. رضا نیز نامه اش مرقوم کرده با همسرو فرزندان مشغول سفر به اطراف ایران هستند و به مشهد و به مازندران و گیلان سفر کرده بودند. خوش به حالش، کاش من هم چنین فرصتی را پیدا کنم

جمعه ۴ دسامبر

یک ربع به هشت شب است و من در دفترم هستم. تازه از پائین آمدم. در محوطه کافه تریا میهمانی کریسمس دانشجویان بود که همه با لباس رسمی‌ بودند به غیر از اینجانب. با جین و کفش ورزشی سفید و پیراهن پولو. فکر نمیکردم معلم‌ها هم میروند ولی‌ یکی‌ از مدرسین، که هندی الاصل است، به نام “هار کنگ” آمد دفترم و از من خواست که به اتفاق هم سری به میهمانی بزنیم. سر میز بچه‌های کامپیوتر کمی‌ نشستم و از اینکه به انها “افتخار دادم و به جمعشان پیوستم تشکر کردند. گفتم می‌بخشید که با لباس رسمی‌ نیامدم، آمادگئ این مجلس را نداشتم، و به شوخی‌ اضافه کردم: شاید هم دارم انتقام میگیرم، همیشه من با لباس رسمی‌ و شما با جین و اتی شرت میأید سر کلاس حالا بر عکس شده، و خندیدیم

پشت بار ماروین، هم دفتریم، بود که به جیم کمک میکرد و سفارشات مشروب را تهیه میکرد و میگذاشت روی پیشخوان جلوی متقاضی و بلیتشان را میگرفت. دارلین سکرتر بخش هم با خانم متصدی کافه تریا بلیت مشروب میفروختند چون درامد حاصله بنا بود صرف کار‌های خیریه کریسمس بشود. پرزیدنت کالج، استیو پولاک هم از ورمیلیون خود را رسانده بود. بر خلاف انتظارم من را زود شناخت و دست داد و احوالپرسی کرد. من را فقط یک بار، همان روزی که به میتینگ ورمیلیون رفته بودم دیده بود که در میان حضار بود بدون اینکه بدانم او پرزیدنت است. او آنجا صحبتی‌ نکرد که من بدانم کیست و صحبت‌ها را ما مدرسین مارکتینگ میکردیم و لورا که او هم با شوهرش حضور داشت. همه آنها از مسیحیان دو آتشه هستند و برایشان مهم است که به کدام کلیسا میروی. لورا برایم روزی میگفت که به کلیسای شوهرش نمی‌رود و رسم آنها فرق دارد! جالبه، فکر می‌کردم عارضه فرق و تبعیض فقط یقه مسلمانان را گرفته ولی‌ نگو مسیحی‌‌ها به مراتب بیشتر از ما شعبات دارند. پرزیدنت از اینکه من قبول زحمت اضافی کرده‌ام که در جذب شاگردان بین الملالی به کالج کمک کنم خیلی‌ از من تشکر کرد و گفت که کالج بیشتر به اشخاصی‌ مثل من نیازمند است. حدس میزنم که نامه شکایت ماروین به او هم رسیده و از کار او دلگیر است که اینطور بلند بلند از من تعریف و تشکر میکرد. فکر می‌کنم مقداری هم کله اش گرم بود. در این موقع پرژکتور پر نوری بروی من و پرزیدنت کالج افتاد و ویدئو گرافر که بعد فهمیدم از تلویزیون شهر بودند و مدتی‌ مکالمه ما را ضبط کردند که از کانال شهر پخش شده بود

دیروز پنجشنبه کلاس نداشتم، با نسترن به فروشگاه‌های “مال” لویدمینستر سری زدیم و مقداری خرید جزئی‌ کردیم و در “تیم هورتون”  دونات خوردیم و  قهوه نوشیدیم. به منزل که برگشتیم از پشت در شنیدیم که تلفن زنگ میزند. زود در را باز کرده گوشی را برداشتم. سکرتر بخش، “داون باور” بود که میگفت چند بار سعی‌ کرد با ما تماس بگیرد و چه خوب شد که گوشی را برداشتم، پرسیدم چطورSo many great costumes today! Have a safe Halloween! 🎃 👻 🍭 #stjosephlcsd مگه؟ گفت ناهید و اشکان الان اینجا بودند. با تعجب گفتم ناهید و اشکان؟ چطور مگه؟ داون در حالیکه میخواست من را خاطرجمع سازد گفت الان با هم رفتند بیمارستان شما میتوانید بروید آنجا دنبالشان و زود اضافه کرد اشکان دستش آسیب دیده مدیر مدرسهشان پس از اینکه ما را نتوانسته پیدا کند به شماره دوم پرونده اشکان زنگ زد که خانم رحمانی بودند. گفتم چجوری شکسته؟ گفت روی برف‌ها با قالیچه دیوانه “کریزی کارپت” لیز میخورده با کسی‌ تصادف میکنه و پرت میشه. باز اضافه کرد که حال اشکان خوب بود و راحت به نظر میرسید. از داون تشکر کردم و زود با نسترن به بیمارستان رفتیم. ناهید را دیدیم که منتظر بود دست اشکان را با باند بپیچند، از او تشکر کردیم و گفت که خوشبختانه دستش نشکسته فقط ضرب دیده. میگفت مامانش خیلی‌ هول کرده بودند که تلفن کردیم و به ایشان هم اطلاع دادیم که حال اشکان خوب است. خوشحالم که دوستان خوبی داریم که اینقدر میشود رویشان حساب کرد. اشکان به مدرسه کاتولیک میرود. مدرسه “هولی روزری”، تسبیح مقدس، تنها مدرسه‌ای بود که به فرانسه درس میدهد. آنروز از درد دستش درد دلش هم باز شده بود و به محض رسیدن به خانه گله گذاری‌هایش را از مدرسه اش و آداب و رسوم آن ابراز داشت که چرا باید هر روز صبح جلوی مجسمه مسیح روی سینه‌شان صلیب بکشند. گفتم خوب بگو تو مسیحی‌ نیستی‌ ولی‌ نسترن با شوق گفت چه زیبا، اشکان جون من می‌خوام تو رو تو این حالت ببینم. اشکان با اخم و تخم اضافه کرد که آنها در مورد مسیح “جیزز” “آبسس “، مجذوب او، هستند . کلی‌ خندیدیم

جمعه صبح قرار ملاقات با جیم، رئیس بخش و چند تن از مدرسین داشتم برای ارزیابی کار من در ترم گذشته. لارا بشارد، هار کنگ، و منجو کیلام، هم حضور داشتند دو نفر آخر سر کلاسم هم امده بودند و گزارش خود را به جیم ارائه دادند که جیم آنها را بلند خواند. اظهار نظر‌ها از طرز تدریسم رضایتبخش تا عالی‌ بود و روی درجه بندی از حد خوب هم بیشتر برایم علامت زدند. آنها حتی من را خجالت دادند و از “مهارت” و کارکشتگیم در کنترل کلاس ابراز قدر دانی‌ کردند به خصوص که “برین ستورمینگ” مناظره را در میان شاگردان تشویق میکندم و اینکه دانشجویان با کمال میل در بحث‌ها شرکت میکنند و غیبتی خیلی‌ کم دارم چون کلاس من را نمیخواهند از دست بدهند و با دل و جان میایند. خوب این هم از خجالت پشت خجالت. جیم لندوی باز از اینکه ونکوور بزرگ و زیبا را گذاشته‌ام و به شهر للویدمینستر آمده‌ام کمال تشکر را به جای میاورد، او چندین بار در جاهای مختلف این نکته را یادآور دیگر کارکنان کرده و جلوی همه از من برای آمدن به کالج لیکلند تشکر کرده بود

 قبل از اتمام جلسه ارزیابی من لارا بشارد اجازه خواست موردی را با من و دیگر حاضرین در باره من تذکر دهد و وقتی‌ با نگاه‌های متعجب من و دیگران روبرو شد ادامه داد که یک مورد رفتار ناگووار و تند از من گزارش شده که با بعضی‌ از شاگردان در حضور معلمی با تحکم صحبت کرده‌ام و به قول خودشان “رود” بودم. همه ساکت بودند که ادامه دهد من هم همینطور و از او خواستم که اگر مورد بخصوصی را میداند در میان بگذارد. او صحبت از روزی را کرد که در دفترم نشسته بودم و شاگردان ماروین سودربرگ، هم دفتریم هم به سراغ او آمده بودند که پس از رد و بدل سوالات و جواب‌ها شاگردان نرفتند و صحبت‌ها به جوک و شوخی‌ و خنده‌های بلند کشیده شد که وجود من که سعی‌ در تمرکز حواس داشتم و سئوال امتحان طراحی‌ می‌کردم را به کلی‌ ندید گرفته بودند که بالاخره مجبور شدم به آنان تذکر کوچک بدهم که لطفا صدایشان را پایین بیاورند چون “یک نفر اینجا سعی‌ در تمرکز حواسش می‌کند” که آنها یکی‌ یکی‌ از دفتر خارج شدند و ماروین هم از من تشکر کرده بود که: “خدا عمرت بدهد من را از دستشان خلاص کردی، دارم از گشنگی ضعف می‌کنم و می‌خوام برم کافه تریا یک غذائی بخورم که اینها دست بردار نبودند.” حال متوجه شدم ماروین کاری را که دوست دارد یعنی گله و شکایت از این و آن را کرده و بر خلاف ابراز رضایت از گفتار من رفته و چغولیش را علیه من کرده همانطور که از لارا کرده بود. ماروینه دیگه کاریش نمیشه کرد. فکر می‌کنم لارا بیشتر از بیان این مطلب میخواسته من غیر مستقیم به همه بفهماند که ماروین چه آدم گله گن و منفی‌‌ای است. از لبخندش به من این را فهمیدم. با بعضی‌ از کارکنان باید به اصطلاح “کج دار و مریز” رفتار کرد. اینها را جیم میدانست و به من حق دادند که خواستم کارم را بکنم و حواسم را لازم داشتم

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۹۸

امروز آخرین امتحان بود از شاگردان کلاس مارکتینگ، ورقه‌ها را بعد از آن تصحیح کردم که زود نمره شاگردان را بدهم که خیلی‌‌ها برای تعطیلات کریسمس عازم بودند و نخواستم معطلشان کنم. دو تن از کارکنان کالج هم جزو شاگردان هستند که بیصبرانه منتظر نمره شان هستند. یکی‌ سکرتر “داون باور” و دیگری “لوری لی ستون” متصدی منازل. به داون زنگ زدم که نمره‌ها حاضرند میتواند بیاید لیست را ببرد و در کارنامه‌ها وارد کند، میدانستم داشت لحظه شماری میکرد و زود به دفترم آمد و لیست را گرفت و چشمهایش را روی آن بالا پائین برد که اسم خودش را پیدا کند. ناگهان لبخندی از رضایت زد و از من تشکر کرد و دوان دوان رفت پشت میزش و شنیدم که تلفنی به لوری هم نمره اش را گفت. هردو “ب مثبت ”  ۳/۵ از ۴ شده بودند که برای معدلشان هم خوب بود

سه شنبه ۲۲ دسامبر ۹۸

هوای بیرون ۱۴ درجه زیر صفر است ولی‌ آن قدرها مهم نیست اگر باد نباشد. میبایستی به میتینگ معلمین هردو کمپوس میرفتم که در رستوران متل “کیتسکوتی” در وسط راه بین دو محل کالج ترتیب آنرا داده بودند. من با مینیبوس کالج نرفتم و با ماشین خودم رفتم. در ماشین را که باز کردم شدت باد داشت آنرا از جای میکند. آن سرمای هوا را دوچندان میسازد که اگر روی گوش‌هایت باز باشند میتواند آنها را در مدت چند دقیقه منجمد کند. سرما زدگی، فراست بایت، اینجا معمول است و انگشت‌های پا و گوش، از قربانی‌های دم دست آن است. به هر حال خودم را به جلسه رسانیدم که توسط “راکی والابوم”، سرپرست امور مدرسین انجام میگرفت و بیشتر یک جلسه تمرین تدریس به صورت “وورکشاپ” بود و رد و بدل تجربه‌های استاد / مدرس‌ها و یک نهار مفصل در رستوران که به رفتنش بیرزد. هنگام بازگشت سر به درفتر زدم که سکرتر “پنی” من را صدا زد و بسته‌ای را به دستم داد. آن بسته از ونکوور میامد و هدیه کریسمس مینا برای بابک و اشکان بود که تلفنی به آنها خبر دادم و خوش حالشان کردم. حالا دارند دقیقه شماری میکنند که من به خانه بیایم. بر عکس من علاقه‌ای ندارم که زود تر به منزل بروم، بعد از آن مشاجره لفظی با نسترن سر نیامدن با من به میهمانی کریسمس کالج، حوصله ندارم با او روبرو شوم. معمولا این چنین مشاجرات بین من و نسترن در نمیگیرد، نمیدانم چرا در هیچ یک از میهمانی‌های کاری من را همراهی نمیکند. میگوید که آنها را نمیشناسد، خوب این که دلیل نشد، آشنا میشوی، به هر حال اخلاقش همیشه اینطور بوده و آدم اجتماعی نیست. کاریش هم نمیشود کرد. یادم رفت از “پنی” برای کارت کریسمسی که در صندوقم گذاشته بود تشکر کنم

چهارشنبه ۲۳ دسامبر را از صبح بدنبال کار ماشین و روشن کردنش بودم. اولین باری بود که با چنین زمستانی روبرو میشدو از پارکینگ سرپوشیده مطبوع ونکوور دیگر خبری  نیست. سرمای منهای ۲۵ درجه جمعه پیش کار خودش رو کرد. پس از کشیدن ماشین یا به قول اینجأی‌ها “توو” کردن  به تعمیرگاه معلوم شد ناخالصی‌های بنزین در لوله‌ها یخ زده بودند و در سرمای بیرون همچنان یخزده میمانند و جلوی رسیدن بنزین به موتور را میگیرند. دیدم تا اینجا که آمده پس شمع‌ها و پلاتین دلکو را هم دادم عوض کردند تا خیالم از بابت رسیدن برق به موتور راحت باشد. یک بطری مایه ضد یخ بنزین هم گرفتم که با اولین باک پری که میزنم آنرا اضافه کنم. اکتان بنزین رو حسابی‌ بالا میبره. تازه اول زمستان است خدا آخرش را به خیر کند. پس از تعمیر ماشین دنبال اشکان رفته او را از مدرسه اش برداشتم و به کالج برگشتیم. برای پسر‌ها وقت بسکتبال گرفته بودم که بابک و دوستانش مشغول بازی بودند، اشکان هم نخودی وارد بازی شد و پسر‌های بزرگتر را خندانید.

خودم سری به دفتر زدم، یک ایمیل از مارک، از کمپوس ورمیلیون داشتم تلفون زدم خواهش کرد اگر میتوانم تدریس “دیتا بیس” با “اکسس” مایکروسافت را  در کمپوس آنها را به عهده بگیرم، نمیدانست که درس رفتار سازمانی را آنجا درس میدهم خوش حال شد و گفت سعی‌ می‌کند که با برنامه آن یکی‌ جور شود که در یک روز بیشتر از یک بار به ورمیلیون نروم. من هم قبول کردم. بقیه ایمیل‌ها تبریک سال نو و جوک‌ها از دوستان مقیم ونکوور و سیاتل بودند که جواب دادم. دنیای ارتباطات جدید فواصل را کم کرده. اگر این تماس‌ها نبود زمستان لویدمینستر بمراتب سخت تر می‌گذاشت

شب کریسمس را منزل حمید و رینا دعوت بودیم که تمامی خانواده رحمانیان هم بودند فقط شهریار حضور نداشت که در سن دیه گو تعطیلات را نزد پدر مادرش برگزار میکرد. جایش از جای ما بهتر است. خانواده حمید غفرانی هم از ادمونتون آنجا بودند همینطور “جان بالنتین” و خانمش. چند تین ایجر از دوستان بچه‌ها هم آمده بودند که همگی‌ سخت مشغول بعضی‌ ویدئو‌ای بودند. اشکان را میدیدم که از اینکه با بزرگتر از خودش دارد بازی می‌کند به نحوی خوشحال است به خصوص هنگامی که از آنها میبرد به خود میبالید. خوب است که اعتماد به نفسش بالا میرود

دوشنبه ۴ ژانویه ۱۹۹۹

امروز کالج باز شد و ترم جدید آغاز شد و معلوم بود دانشجویان بعد از تعطیلات کریسمس و سال نو اشتیاق چندانی به آمدن سر کلاس را نداشتند البته بجز انهأئ که با تصمیم و اراده خود برای اموختن آمده بودند. هنگامی که سیستم کامپیوتر‌ها درست سر تدریس از کار افتاد و من مجبور شدم کلاس را زود تر از موعد مقرر مرخص کنم شادی و خوشحالی از صورت‌های جوانشان پیدا بود. نا رضائی خود را از سیستم و قطع سرویس در هنگام کلاس را به منشی‌ داون باور و در حضور لارا بوشارد اطلاع دادم.  داون که خود نیز از شاگردان همان کلاس است پیشنهاد کرد که من “انتقاد سازنده” خود را از طریق ایمیل به وی بفرستم و کپی‌ آنرا هم به بخش کمک‌های کامپیوتری ارسال دارم همینطور به لارا که بتازگی رئیس بخش ما شده بود. لارا هم با اشتیاق خواست که انتقاد من را دریافت سازد.

تعطیلات کریسمس ۹۸ و اول سال ۱۹۹۹ را در شهر ماندیم، با بچه‌ها به استخر و سینما رفتیم، اشکان اولین کنسرت پیانوی خود را در حضور جمعی‌ اجرأ کرد. شاگرد‌های “اینگرید” معلم مورد علاقه اشکان و دیگر بچه‌ها در تاتر “جعبه سیاه” برگزار گردید که یاس دختر ناهید و شهریار نیز در آن شرکت داشت. با اینکه دقیقا نمی‌شد آن را با کنسرت لیبراچی مقایسه کرد ولی‌ باز هم از پسش بر آمدند و اجرایی قابل تحمل ارائه دادند. سپس درسالن مجاور به اتفاق نسترن، شهریار، ناهید، بابک، یاس، و اشکان، و دیگر شاگردان اینگرید و خانواده‌هایشان رفتیم و با چای و قهوه و شیرینی‌ پذیرائی شدیم. در میان والدین، “برنی” از کلاس Image result for lloydminster winterلیدرشیپ را دیدم که به نزد ما آمد و دست داد و به اشکان برای موفقیتش در کلاس پیانو تبریک گفت و او را مورد تفقد قرار داد. برنی یکی‌ از “سوپروایزور‌”های پالایشگاه “هاسکی” است که تازه امتحان نهائی ترم را با همکارش نزد من انجام دادند و با نمره خوب درس را تمام کردند. در ورقه‌های ارزیابی شاگردان آن کلاس جملات بسیار تأثیر گزارنده‌ای را از “برنی” خوانده بودم همینطور بقیه که از آن کلاس “کمال لذت و استفاده” را برده ا‌ند. به او برای موفقیت بالایش در کلاس لیدرشیپم، تبریک گفتم. امروز هم “جکی بیکر” که آمده بود نمره اش را بگیرد من را با تعریف‌های زیادی کلی‌ خجالت داد. او جملات ستایش آمیزی در ارزیابی معلم خود نوشته بود که جیم را به حیرت در آورده بود

دیروز آخرین روز تعطیلات بود. بابک ابراز علاقه کرد که اسکی کند و از برف‌های تازه باریده استفاده کند ولی‌ این دور و بر‌ها پیست اسکی یافت نمیشود چون همه تپه زار و دشت است، او را به تپه پارک “باد میلر” بردم و کمی‌ با او بودم و با هم به بالای تپه رفتیم و او با اسکی پأیین آمد، فکر کردم او را بگذارم بروم خرید کوچکی بکنم، چه اشتباهی، وقتی‌ برگشتم بابک را ایستاده و لرزان یافتم که دست‌هایش خیلی‌ یخ کرده بودند. او حتی قادر نبود خم شود و اسکی‌ها را توی صندوق عقب بگذارد و در ماشین دست‌هایش را گرفتم، واقعا سرد بودند. داشت به گریه میفتاد ولی‌ غرورش اجازه نداد. دست‌هایش را روی بخاری ماشین گذاشتم و به منزل آمدیم. با خود عهد کردم دیگر پسرم را در سرمای منهای ۲۷ درجه تنها بیرون نگذارم

شنبه ۲۳ ژانویه ۹۹

دو سه روزیست فریبا از ونکوور به نزد ما آمده و همه را خوشحال کرده، بابک و اشکان از اینکه عمه‌شان را دوباره میبینند به طور واضحی خوش حال هستند. فریبا جان از ونکوور برایمان چیز‌های خوبی هم آورده مانند مربای آلبالو که از فروشگاه ایرانی گرفته بود، نان لواش ساخت محل و غیره. یک هفته قرار است پیش ما باشد. الان هم همگی‌ رفته ا‌ند به سینما و من منزل هستم. تلویزیون شرح حال معشوقه رئیس جمهور وقت آمریکا، خانم مونیکا لوینسکی را پخش می‌کند. اینکه پدرش از پزشکان Image result for klinton monikaبنام  و ثروتمند بورلی هیلز است و در خانواده‌ای کاملا مرفه بزرگ شده و اینکه به چه دبیرستانی میرفته و به خودش قول داده بود که با تک تک اعضای تیم فوتبال دبیرستانش همخوابگی کند و چگونه به کاخ سفید راه یافته و چگونه همان عهد را با خود در مورد رئیس جمهور، بیل کلینتون گذاشته و تا حد زیادی هم موفق شده و یک سال و اندی در “دفتر بیضی” به قول خودش “کثافت کاری” کردند ولی‌ “هیچوقت آن کار را نکردند” و به این گونه قسم رئیس جمهور نیز راست در میاید که با ایشان هیچ “سکس” نداشته ا‌ند اگر سکس را به معنی عملی‌ که منجر به حامله شدن زن میگردد بنامیم. بقیه اعمال جزو سکس به حساب نمیایند. خلاصه این بود نتیجه اخلاقی‌ خانم لوینسکی، و آقای کلینتون که لا آقل در این مورد باهم هم عقیده هستند. این موضوع میشود گفت شاید سه چهارم اوقات اخبار تلویزیون را گرفته

هفته گذشته در ضیافت شام و گرد همأی در کمپوس ورمیلیون و به دعوت دکتر عارف شیما رئیس بخش محیط زیست شرکت کردم. عارف در اصل عراقی آسوری و مسیحی‌ می‌باشد که دکترای بیولژی دارد و مدتی‌ است که بین ادمونتون و ورمیلیون رفت و آمد می‌کند.  آنجا با دکتر فریده ملک نیز آشنا شدم که در همان دپارتمان به تدریس شیمی‌ مشغول هستند. ایشان از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده ا‌ند. فریده ازمایشگاه خود را بعد از ضیافت به من نشان داد، روی درب ورودی علامت وجود اتم ارانیوم در آنجا بود که من نپرسیدم برای چه آن پوستر روی درب “لب”  شیمی‌ نصب شده. فریده میگفت که شوهرش در تورنتو در انرژی اتمی‌ کار می‌کند و دخترشان نزد او و دو پسرشان نزد خودش زندگی‌ میکنند. بیشتر قصد برگزار کننده گرد همأی  از دعوت مدرسان بخش بازرگانی و مدیریت، کشانیدن اهداف بخش محیط زیست از فعالیت‌های خشک و بی‌ روح “استاندارد‌ها و قوانین زمین‌های تحت حوزه نفتی‌” به سوی استفاده از محیط زیست آلبرتا و جزب توریست برای دیدن از آلبرتا بود که به دپارتمانی که کرسی دار آن است رنگ و رونق بدهد. او از من در مارکتینگ کمک خواست و من به او قول نوشتن یک راهنمای استاد درRelated image رشته “اکو توریزم” را دادم و دیگر فنون جذب گردشگر در آلبرتا. حال که مشغول تایپ اینها هستم اضافه می‌کنم که سال بعد و پس از سفری به وینیپگ و دیدار از زمین‌های پذیرای پرندگان مهاجر، و تأسیسات “مرغابی بینهایت” یا “داکس انلیمیتد” تدریس همان درس به اضافه حقوق در محیط زیست را  در دپارتمان عارف به عهده گرفتم. آنشب عارف خواست که در میهمانخانه کالج بمانم و در سرمای بیست درجه زیر صفر رانندگی‌ نکنم من هم پذیرفتم و در سویت پرزیدنت شب را به سر کردم. بسیار اتاق بزرگ و با طراحی‌ منازل اوائل قرن تزئین شده بود با حمام همان سنت وان بزرگ لگنی با طراحی‌‌های کنار دیواره و ابژور‌های صد سال پیش. دکتر ملک در ورمیلیون اتاقی اجاره کرده بود ولی‌ منزلش در ادمونتون است

فریبا دیروز به ونکوور برگشت. صبح هنگام خداحافظی اشکان و عمه آاش مقداری صحنه اشک آلود اجرأ کردند و منظره اشکان گریان در حالیکه سرش را روی میز گذاشته بود غمگین و در عین حال بامزه بود. عمه و دو بردرزاده با قول و قرار دیدار مجدد زود از هم جدا شدند.

پنجشنبه ۲۸ ژنویه ۱۹۹۹

امروز از صبح در این فکر بودم که به شاگردان نفت سنگین چه تکلیفی روی جدول‌های هوشمند اکسل  بدهم. دو سه روز پیش قرار ملاقات و مصاحبه‌ای با لوید چیس رئیس بخش نفت سنگین داشتم که از انجأ که هاوارد مدرس عمده او این پیشنهاد را کرده بود در دفتر او انجام گرفت و من با اندو صحبت هائی در باره مخلوط استخراج شده از چاه‌های نفت و ارقام و نسبت‌های آب همراه نفت که با شن و ٔگل میاید پرسیده بودم. از شاگردان خواستم دو جدول طراحی‌ کنند یکی‌ برای استخراج روزانه و دیگری برای استخراج شبانه و داده‌های لازم را در آن سلولها بگنجانند. از انجأ که سلول‌ها بهم مرتبه هستند میشود الگویی از نوسانات شبانه روز استخراج دراورد و از آن میشود در معادله رگراسیون استفاده کرد برای پیشبینی‌ آن عملیات در آینده و اقدامات لازم

بعد‌ها و بعد از اتمام ترم لوید چیس من را در راهرو دید و از آن پروژه کوچک روی اکسل تعریف‌ها کرد و از من تشکر زیاد میکرد به خصوص که دو سه نفر از شاگردان به خاطر همان دانش استخدام شده بودند

شنبه ۱۳ فوریه ۹۹

در هفته گذشته کمیته بررسی‌ توسعه فعالیت‌های حرفه‌ای مدرسان “پرفشیونال دیولپمنت” با فرستادن من به سمینار “اداره وقت و بالا بردن میزان سازندگی” که در دانشگاه بریتیش کلبمیا در ونکوور برگزار میشود موافقت نمود و چکی‌ بابت شهریه سمینار و اقامت چند روزه در هتل و غذا و بلیت هواپیما و تاکسی‌ برایم صادر نمود. امیدوارم که به وقت و خرجش بیرزد. البته هدف دیگرم هم دیدار از خانواده و دوستان بود که بعد از قریب به شش ماه لازم میبود به خصوص که مادر و خواهران را خوشحال می‌کردم. متاسفم که نسترن و بابک و اشکان در این سفر با من نخواهند بود. این روزها هوا نسبتا گرم تر شده و بین صفر و منهای ده در نوسان است که ما شاکریم. دیروز که آخرین روز تدریس قبل از عزیمت به ونکوور بود از شاگردان کلاس “رفتار سازمانی” امتحان میان ترم گرفتم و به آنان اطلاع دادم که هفته دیگر در شهر نخواهم بود و کلاس تعطیل است که البته خیلی‌ خوشحال شدند

 یکشنبه ۲۳ فوریه ۱۹۹۹

یکشنبه شب گذشته از سفر ونکوور بازگشتم. نسترن و بچه‌ها من را از ایستگاه اتوبوس‌های گری هاوند برداشتند. یک هفته در ونکوور بسر بردم برای یک دوره فشرده “مدیریت وقت” و “ازدیاد بازده” در دانشگاه بریتیش کلمبیا یا به قولی “یو بی‌ سی‌”. با اتوبوس از لوید مینستر به ادمونتون و از آنجا به سمت ونکوور پرواز کردم و از همان طریق هم برگشتم. البته لوید مینستر هم یک فرودگاه دارد که برای هواپیما‌های کوچک ساخته شده. من از هواپیمای کوچک دل خوشی ندارم و ترجیح میدهم این مسافت سه ساعته را با اتوبوس طی‌ کنم تا به فرودگاه بین المللی ادمونتون برسم و با جت سفر کنم. نتنها سفر با طیاره‌های ملخی کوچک برایم ناخوشایند است بلکه قیمت بلیت آنها هم بسیار گران است. به طوری که از قیمت جت بیشتر است. یکبار با همین طیاره‌های کوچک از سیاتل به ونکوور میرفتم بقدری پأیین میپرند که میتوانی‌ زمین و خانه‌ها و درختان را راحت ببینی‌ و از آن بالا گله‌های آهو و گوزن در برف‌ها بخوبی نمایان بودند ولی‌چیزی که تعجب من را برنگیخت دم‌های طیاره‌های کوچک سقوط شده بود که اینجا و آنجا روی زمین از برف زده بودند بیرون و شبیه دم همان طیاره‌ای بودند که من درش نشسته بودم. خلاصه حسابی‌ برق از‌م پرید. خیلی‌ پر سر و صدا و لق لقو هستند. از انروز با خودم عهد کردم که هیچوقت با طیاره کوچک سفر نکنم

بگذریم، هنگام رسیدن به ونکوور در فرودگاه ونکوور فریبا و شوهرش رضا آمده بودند که من را برداشتند و به منزل خود بردند. بعد از احوالپرسی‌ها و خوش و بش‌ها مادر هم تلفون زدند و گفتند که فردا صبحش به دیدن من میایند و من را به دانشگاه خواهند رسانید. همینطور هم شد و مامان آمدند دنبالم و من را با اتومبیل خود به دانشگاه رسانیدند و در ماشین صبر کردند تا من نام نویسی برای سمینار را انجام دادم و سپس با هم برگشتیم به منزل خودشان. بابا را هم دیدم همینطور مینا را. آنشب فریبا شام خوشمزه‌ای درست کرد چون میدانست که خورش بادمجان دوست دارم آنرا درست کرده بود. دوشنبه و سه شنبه را منزل فریبا ماندم و پس از آن سمینار شروع شد و من در هتل‌هایت اتاقی در طبقه سی‌ و سوم رزرو کرده بودم که به آنجا نقل مکان کرده چهار روز و پنج شب را نیز در قالب شهر ونووور بسر بردم. در این مدت و عصر‌ها دوستان به دیدنم آمدند و به اتفاق یکدیگر در خیابان گرانویل و در کافه‌های آن شئم خوردیم و ابجو نوشیدیم و گفتیم و خندیدیم. آذر و پرویز و فرزندانشان نیوشا و برنا هم در منزل پدر و مادر به دیدن من آمدند همینطور تورج و سپیده و بچه‌هایشان پیوند و نیما که دوستان نزدیک بابک و اشکان هستند. آنها یک شب هم شام من و فریبا و رضا و مادر را هم دعوت کرده بودند که جای نسترن و بچه‌ها را خالی‌ کردیمImage result for ubc pictures vancouver

و اما سمینار بسیار جالب و آموزنده بود. ۲۲ نفر شرکت داشتیم که از کمپانی‌ها و کالج‌های مختلف آمده بودند از جمله شرکت تلفن، بندر ونکوور، کابل تلویزیون سوپروایزور‌ها و مدیران خود را فرستاده بودند. سمینار توسط دکتر مرل آس، همان آس ورق، انجام گردید که واقعا آس تمام بود و گل کاشت. چه “برین ستورم” هائی که انجام نداد و بحث گروهی را محور اصلی‌ سمینار کرد و انجام کار‌های گروهی و مقایسه آنها روی تخته و فلیپ چارت و تشویق شاگردان که همه خود استاد و مدرس بودند به کنجکاوی و پرسیدن. میگفت همکارانتان را تنبل نکنید و نگذارید آنها شما را تنبل کنند. مواظب باشیم که بیشتر برای خودمان در سازمانمان کار کنیم تا کار دیگران را. کار دیگران را به عهده خودشان بگذارید و خودتان کار خودتان را بکنید. این هم حرفی‌ بود. در تمامی کار‌های دسته جمعی‌ ستاپ واچ خود را در دست داشت و وقت‌های گرفته شده را میگرفت. صحبت از پرهیز از بحث‌های تکراری کرد که نه تنها باعث اتلاف وقت میشوند بلکه نتیجه معکوس هم میتوانند داده شنونده را خسته و عاصی‌ کند. خلاصه به شهریه اش میرزید با اینکه آنرا کالج فراهم کرده بود

در دانشگاه با دکتر مرتضی قمشه‌ای قرار ملاقات نهار در “بارن” داشتم بلی همان “انبار بزرگ کاه دانی‌” که غذا خوری استادان مهندسیست. تعجب نکردم که آنجا دوست چند ساله رضا وزیری را ببینم که با انوش به صرف نهار مشغول بودند. رضا که دکتر مهندسی‌ سازه شده و همانجا تدریس میکرد با همکار با سابقه ترش، یک ایرانی دیگر، انوش که در حقیقت رئیس بخش شده بود داشتند از سر میزشان بلند میشدند که با دیدن من به طرف ما آمدند و خوش و بش کردند و انوش با علاقه پلاک معرفی‌ را از روی کتم میخواند و رضا میگفت نمیدانسته به آلبرتا رفته ایم و تکرار میکرد که پس چرا ایرج به او چیزی نگفت؟

مرتضی یا به قولی‌ مری کتاب تازه‌ای به چاپ رسانیده بود که یک نسخه را برای من آورده امضا و یادگاری نوشت. بیشتر اشعار رومی و نقد و تفصیل آن است. چند ماه قبل هم برای پسر خانم چایچیان که هنرپیشگی میخواند یک نمایشنامه بر اساس اشعار مولانا نوشته بود که ما رفتیم و در تئاتر شهر آنرا دیدیم. مرتضی اغلب جلسات شعر و ادب میگذاشت که من هم تا وقتی‌ که در ونکوور بودم شرکت می‌کردم. برادرش در ایران معروف است و از قرار در تلویزیون هم برنامه شعر و ادب و تفسیر دارد. خودش ولی‌ دکتری خود را در جغرافیا و دمای زمین گرفته و از دانشگاه سوربون فرانسه فارغ التحصیل شده. بسیار مرد خوب و مبادی آدابیستImage result for ubc pictures vancouver

بلی پس از یک هفته غیبت در بی‌ سی‌، به آلبرتا و به نزد خانواده باز گشتم. نسترن میگفت در این مدت اغلب با ناهید و بچه‌هایشان که هم سن بابک و اشکان هستند قرار میگذاشته و باهم به استخر، سینما و رستوران رفتند. خانم رحمانیان هم گاهی‌ با آنها میامدند. ماشین خوب کار میکرد و همه چیز به خیر و خوشی گذشته بود. مقدار زیادی اغذیه از ونکوور آورده بودم که آنجا یافت نمی‌شد. مامان و فریبا هم برای نسترن و فرزندان کادو هائی داده بودند که خوش حالشان کرد

پنجشنبه ۲۵ فوریه را پس از مدت‌ها کلاس نداشتم. بدین معنی که شاگردان نفت سنگین که تنها شاگردان امروز من بودند طبق برنامه از قبل رزرو شده بخش نفت سنگین به سفر علمی‌ و بازدید از یک چاه نفت بود که من را کاملا آزاد گذاشتند. من هم فرصتی بدست آورده بودم که به کار‌های عقب افتاده در غیابم برسم و روی ساختن ویدئوای که در نظر داشتم افکارم را متمرکز کنم. خیال دارم که یک ویدئو ی آموزشی روی سوپرویژین و لیدرشیپ تهیه کنم و نصف آنرا بروی کاغذ آورده‌ام یا بهتر بگویم بروی وردپرسسر مایکروسافت وورد. کار با ویدئو و تهیه آن برایم نسبتا راحت است و بارها تجربه آنرا قبلا داشته‌ام – تولید‌های برنامه تلویزیونی فارسی‌ و یک ویدئو ی آموزشی برایم تجربه‌های خاصی‌ را داشته. تدریس آن درس، لیدرشیپ و بازرسی، هم فرصت خوبی بود که آنها را در یک راهنما بنویسم و در ویدئو ی یک نفره خودم ارائه دهم

یکشنبه نه می ماه ۱۹۹۹

حدود دو ماه میشود که وقت نوشتن در این صفحات را نداشتم، پروژه ویدئو‌ای “لیدرشیپ و سوپرویژن” تمامی وقت آزاد من را به خود اختصاص داد. دختر خانم زیبا و بلوندی که در جیمنازیوم کالج درس میدهند به من افتخار همکاری دادند، از مارگارت بسیار تشکر می‌کنم که تیتر‌ها و معرفی‌ کلیپ‌ها را به عهده گرفت، چندین بار تمرین کردیم و چندین بار خراب کردیم تا بالاخره درستش را اجرأ کردیم. مارگارت هم خیلی‌ از این فرصت “آموزنده” از من تشکر میکرد و میگفت که در تمامی مراحل ساختن آن ویدئو لذت برده و هیچ خستگی‌ احساس نکرده. البته بچه‌های بخش مخابرات هم در این کار من را تنها نگذاشتند و در نورپردازی و تنظیم صدا کمک کردند و در ادیت نوار‌های گرفته شده و آوردن کلیپ‌های مورد دلخواه بروی “مستر کپی‌”. یکی‌ از خانم‌های بخش از اینکه از او نخواسته بودم گویندگی من را به عهده بگیرد از من عصبانی بود و تا چند روز با گام‌های محکم و استوار از جلوی من راه میرفت و در را پشت سر خودش محکم میبست. پنی، سکرتر از این موضوع خیلی‌ خنده اش میگرفت و بزور جلوی خنده خود را میگرفت. حتی لورا هم دانسته بود و زیر چشمی به من نگاه کرد و هردو پوزخند زدیم

دو سه تأ از ویدئو‌ها را کتابخانه کالج برداشت. درس “رفتار سازمانی”  هم برایم اولین بار بود که ملتزم وقت و مطالعه بیشتری میشد. خیلی‌ برایم تازگی خوشایندی را داشت. از دنیای ارقام و فرمول‌ها بیأیی در دنیای آدمیان و احساسات. چقدر طول کشید که صاحبان صنایع و تولید کنندگان سود و زیان را از طریق ارقام ثبت و حساب میکردند بدون اینکه از “مشتری” با خبر باشند. رفتا سازمانی و رفتار مشتری دو علم جدید هستند که وارد تقریبا تمامی رشته‌های ارائه کننده سرویس یا کالا باید تدریس شود. میتوانند میلیون‌ها خرج کنند و شرکت عظیمی‌ هم براه بیندازند ولی‌ اگر کسی‌ کالایشان را نخرید آنوقت توی گل گیر می‌کنند. رقابت شدید است و همه بدنبال جلب و جذب مشتری. روانشناسی‌‌های خریداران تدریس میشود که فقط بدانند مردم چه میخواهند.

سال تحصیلی‌ خوبی بود، هم بسیار یاد دادم و هم بسیار یاد گرفتم. در این مدت خانوادگی نیز به جبر جغرافیا دور از فامیل و بیشتر گرد هم بودیم و دوباره عادت کردیم با هم همزیستی‌ مسالمت آمیز داشته باشیم، شوخی‌ بود، بابک به سن قانونی‌ هجده سال میرسد و با دوستانش که بیشتر برندی، ریچال، و تروی هستند اوقاتش را میگذراند، بچه‌های خوبی هستند و باهم بازی ویدئو‌ای میکنند، تروی در کامپیوتر وارد است و به تازگی مال ما را ماجول صدا زد و صدای استریو همراه بازی شنیده میشود که برای من هم خوب شد و آهنگ‌های دلخواه را هم میتوانم بشنوم. این نقل مکان از ونکوور به آلبرتا برایم بسیار خوشایند و با تجارب خوبی بوده تا حالا. البته میدانم که همیشه در این شهرستان نمیمانم و برای دانشگاه بابک هم که شده میبایستی زیاد دل به آنجا نبندم چون احتمال اینکه بالاخره سر از ادمونتون دراوریم زیاد است

دیروز تلفونی با احمد کریمی‌ حکاک در سیاتل صحبت می‌کردم از خواندن نامه‌ام ابراز خوشوقتی میکرد بخصوص قسمتی‌ از خاطره در باره همسایه ما در ویکتوریا، ۱۹۸۱ که مردی بود که شغلش در منزلش ساختن اسباب بازی چوبی بود و دوران کریسمس سرش خیلی‌ شلوغ میشد و من در این اندیشه بودم که پس بقیه سال را چه می‌کند. روزی متوجه شدیم که جرثقیل آورده سقف گاراژش را خراب کرد و از آن قایق تفریحی عظیم الجثه‌ای را بیرون کشید. بعضی‌ کار‌ها فصلی و زود بزود هستند و بعضی‌ کار‌ها طولانی و زمان میبرند. آن اسباب بازی ساز فصلی، هر دو سال یک بار، یک قایق بزرگ هم از کارگاهش بیرون میداد. من از آن درس بزرگی گرفتم. میشود وقت روزانه را قسمت کرد، وقت بیکاری را تنها در کنار تلویزیون نگذاشت و ساعتی‌ به خواندن، ساعتی‌ به نوشتن، ساعتی‌ به رسم کردن یا کاری که زمان میبرد. همان کار ها پس از مدتی‌ مجموعه‌ای در میاد. پوکری هم میزنم با دوستان، برای آن هم وقت دارم. پس از آن دوره اداره وقت هم در یو بی‌ سی‌ بیشتر به تقسیم وقت راغب شدم. مانند مادرجون خودم، مادر بزرگ که همیشه در کنار کار‌های روزانه از بافتن یک میله و ساختن چهل تکه باز نأیستادند. چه سلیقه‌ای به خرج میدادند در کنار هم گذاشتن پارچه‌های رنگی‌ که خانم های فامیل میدانستند و برایشان از خیاطی‌هایشان نگاه میداشتند. مادر جون هم هر چند ماه یک بار یک چهل تکه به یکی‌ از اهالی فامیل اهدا میکردند. یادشان به خیر. دکتر حکاک پیشنهاد میکرد که اوقات تابستان را دست به نقاشی بزنم چون معتقد بود استعداد این کار را دارم

 

دوشنبه ۱۴ جولای ۱۹۹۹

امروز نسترن به اتفاق ناهید دوستش به ادمونتون رفتند و تمام روز را آنجا گذراندند. اولین باری بود که نسترن اقدام به رفتن به ادمونتون می‌کند. قبلا ناهید با مادر یا بردرانش به آن شهر بزرگ که مرکز استان البرتاست میرفتند برای خرید. اینبار مادرش به ایران رفته بودند به این دلیل بود که از نسترن خواست در این سفر او را همراه باشد و یک روز را باهم باشند. شهر ادمونتون ضمنا این روز‌ها میهمان دار فوتبال جام کاناداست است که از تیم‌های ملی‌ کشور‌های جهان من جمله ایران دعوت کرده و ایران تا به حال با اروگوئه و اکوادور مساوی کرده و از تیم ملی‌ کانادا برده. علی‌ دأیی بازیکن معروف تیم ایران نیز شرکت دارد که داوران او را خوب میشناسند و از قرار بی‌ انصافی کرده دیروز به او کارت قرمز دادند و به جرم تهاجم و دست زدن به Image result for soccer iran ali daeiداور از ادامه بازی محرومش کردند. اتفاقا من آن صحنه را از تلویزیون دیدم. هنگامی که با پاس کاری‌های ماهرانه علی‌ دأیی خود را به نزدیک گل حریف رسانید بر اثر پشت پای یکی‌ از افراد تیم رقیب بزمین افتاد و توپ به هدر رفت و داور آنرا نادیده گرفت و فول به حساب نیاورد، علی‌ دأیی که زمین افتاده بود با اعتراض بلند شد و به داور عصبانیت خود را با تکان دادن‌های شدید دست‌هایش نشان داد که از قرار یک بار هم دستش به داور خورده بود و آن خلاف عمده به حساب میاید. داور نیز از این فرصت استفاده کرد و از جیبش کارت قرمز دراورد و بازیکن درجه یک ایران را از بازی اخراج کرد. در این مسابقات ایران پس از اکوادور Commonwealth Stadium (Edmonton) - Commonwealth Stadium Field Levelمقام دوم را بدست آورده و کانادا سوم شد

پریروز یعنی شنبه در کالج مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان بود. هنگامی که من به مراسم رسیدم متوجه شدم که استادان نیز همگی‌ با لباس رسمی‌ استادی و کلاه‌های مخصوص که از کالج دریافت کرده بودند در مراسم شرکت کرده مشغول عکس انداختن با خود و شاگردان بودند. دیگر وقت اجازه نداد که من هم به کتابخانه رفته لباس خود را ابتیأع نمایم که قبای بلند مشکی‌ با شال قرمز یا آبی‌ بود و با همان کت شلوار و کراوت حاضر شدم و با بچه‌های مشتاق روی زمین چمن کالج چندین عکس یادگاری گرفتمEdmonton - From top left: Downtown Edmonton, Fort Edmonton Park, Legislature Building, Law Courts, Rogers Place, High Level Bridge, Muttart ConservatoryImage result for lakeland college alberta graduation pic

یکشنبه ۲۷ جولای ۹۹

دیروز جشن تولد هجده سالگی بابک را در منزل خود در لویدمینستر گرفتیم. تولد هجده سالگی برای اینها خیلی‌ مهم است امروز هم به اتفاق هم دست به جمع و جور کردن خانه زدیم و بشقاب کاغذی‌ها و لیوان‌ها و کاغذ کادو‌ها را جمع کردیم. بلند گو‌های بزرگی آورده بودند که هنوز روی زمین بود. میز‌ها را برداشته بودند و صندلی‌‌ها را ردیف کنار دیوار‌ها گذشته بودند که جا برای رقص و پایکوبی باز باشد. بعدا فکر کردم که هیچ عکسی‌ از آنها نگرفتم. البته چون من و نسترن و اشکان بیشتر اوقات را منزل نبودیم و آن جوانان را به حال خود گذاشتیم. بابک دیگر به سن قانونی‌ رسیده از یک سری مزایای اجتماعی برخوردار میگردید از جمله حق رأی دادن، خرید و مصرف نوشیدنی الکلی و رفتن به بار و کلوپ‌های شبانه بود که این دو تای آخر را بیشتر شوق رسیدن به آنها را دارند تا اولی‌.  ولی‌ بابک خوشبختانه زیاد اشتیاقی به مشروبات الکلی نشان نمیدهد و گاهی‌ ابجو یا شراب با غذا میخورد در میهمانی هم آثاری از مشروبات قوی دیده نشد. دوستانش با اینکه چند تای آنها کمی‌ رفتار عجیب و غریب دارند ولی‌ به نظر آدم‌های سالمی میایند. آنها با بدن‌های خود به نظر میاید که لج هستند و خیلی‌ خود را سوراخ سوراخ میکنند حتی یکی‌ از دوستانشان با دوست دخترش با سنجاق قفلی که در لاله گوش‌هایشان کرده ا‌ند دل آدم را ضعف میندازند. آنها فقط با موسیق بلند و بازی ویدئو خود را راضی‌ میکنند و به آن دلخوش هستند. با کمک نسترن و بابک امپلیفایر و بلندگو‌ها را داخل اتومبیل کرده با رهنمأی بابک راهی‌ منزل پسر سنجاق قفلی بگوش شدیم که مادر، مادربزرگ و عمه اش در ایوان منزل نشسته با ما احوالپرسی کردند تعجب کردم پسری که چنین خانواده صمیمی‌‌ای دارد چگونه اینطور عاصی‌ میشود و دست به سوراخ کردن بدن خود میزند. دوست دخترش هم آنجا بود که با چوب زیر بغل راه میرفت. پرسیدیم چه شده گفت در باله زمین خورده و پایش پیچ خورده

جمعه شب گذشته در کالج لیکلند واقع در ورمیلیون مراسم شام مفصل بود که به افتخار خدمات پریدنت کالج، آقای استیو پولاک برگزار میگردید که انسال آخرین سال پرزیدنسی ایشان بود و باز نشسته میشدند. شام خیلی‌ خوب و دسر‌ها عالی‌ بودند. سخنرانی‌ها کردند و از آقای پولاک تعریف‌ها کردند و اینکه در کنار خدمات صادقانه اش به کالج عضو مفید کلیسایش بوده و جامعه مسیحی، از هر نوع آن، از داشتن چنین عضوی بر خود میبالد. سر میزی که من بودم جیم لندوی، رئیس بخش مدیریت، ران رئیس مطالعات محیط زیست و همسر جدیدش، لدی رئیس خدمات کامپیوتری و دو نفر دیگر که نمیشناختم حضور داشتند به غیر از کارکنان و مدرسین کالج افراد صاحب نام و اختیار آن ناحیه نیز حضور داشتند از جمله چند تا از مدیران پالایشگاه هاسکی که یکی‌ از آنها که از شاگردانم در کلاس لیدرشیپ بود آمد سر میز من و با من دست داد و اینکه خوشوقت بود که فرصت دست داده یک بار دیگر من را ببیند و اینکه جزوه‌های آن درس تنها جزوه‌ای بوده که او دور نینداخته. رئیس‌های انیستیتو تکنولوژی آلبرتا ی ادمونتون و کالگری هم آمده بودند. شهردار‌های ورمیلیون و لویدمینستر نیز حضور داشتند. ورمیلیون که شهر کوچک با جمعیت پنج هزار نفر است از بودجه شهرداری انچنانی‌ای برخوردار نمیباشد و خانم شهردار شغل اصلیش در همین کالج است. او نیز پشت میکرفون رفت و سخن هائی در مدح استیو پولاک ارائه داد ولی‌ بامزه اینجا بود که قبل از آن کسی‌ که شهردار را پای میکروفون دعوت کرد خودش رئیس او در کالج بود و به شوخی‌ – جدی میگفت عادت ندارد همکارش را با عنوان رسمی‌ “پرستش” ، “هر ورشیپ”، بنامد که باعث خنده حضار شد

روز‌های آخر جون است و ترم تمام شده  و ما در صدد عزیمت به ونکوور هستیم. دو سه ماه تعطیلی را در کنار خانواده بگذرانیم. نسترن و بچه‌ها آماده سفر میشوند. بابک و اشکان برای رسیدن به چهارشنبه ساعت شماری میکنند و برنامه‌هایشان را ریخته ا‌ند. بابک خیلی‌ مایل است برای جمعه هفته دیگر ونکوور باشیم که بتواند با دوستانش به کنسرت برود. سعی‌ خود را خواهم کرد. هوای ونکوور دو سه روز پیش خیلی‌ بارانی همراه با باد‌های شدید بوده. بر عکس در اینجا هوا بسیار خوب، آفتابی و مطبوع بوده. در اطراف شهر مزرعه‌های وسیعی از دانه کانول به چشم میخورند که گل‌های خوشه ای زرد رنگ دارند و تا چشم کار می‌کند موج‌های زرد رنگ مانند اقیانوسی از گل‌ها آدمی‌ را مبهوت میکنند. واقعا منظره زیباییست. چهار حلقه لاستیک نو برای ماشین گرفتم که برای مسافرت طولانی لازم بود. هفده ساعت در راه خواهیم بود. شبی را در یکی‌ از متل‌های وسط راه میمانیم. ترجیح میدهم راحت سفر کنیم و بیشتر در روز رانندگی‌ کنیم. من و نسترن به نوبه رانندگی‌ خواهیم کرد. از لویدمینستر تا ادمونتون سه ساعت و از آنجا تا ونکوور چهارده ساعت است که از طریق شهر زیبا و کوهستانی جسپر که اسکی بازان دنیا را به خود جلب می‌کند رد میشویم

با چرخ‌های نو در اطراف در جاده‌های خاکی میان مزرعه‌ها راندم و دوربین در کنارم بود. ایستادم و دو سه عکس از آن گل‌های مواج تا بینهایت گرفتم. تا دوربین را کنار گذاشتم و به رفتن ادامه دادم روباه سرخ رنگی‌ از جلویم فرار کرد و در میان بوته‌های کانول پنهان شد. دو کلاغ زاغی بالای سرش پرواز میکردند و غار غار کنان وجودش را به اطلاع دنیا میرسانیدند. گاهی دم کلفت قرمز رنگش از میان گلهای زرد رنگ نمایان میشد ولی‌ نتوانستم عکسی‌ ازش بگیرم. دلم سوخت که نشد عکسش را بگیرم

چهارشنبه ۱۴ جولای پس از تصفیه حساب کردن با مسئولان کالج و پس دادن خانه و پس از خداحافظی با خانواده رحمانیان و مادرشان که از ایران بازگشته بودند راهی‌ سفر شدیم. از طریق شاهراه ۱۶ بطرف ادمونتون راندم. هوا مساعد مسافرت بود یعنی نه گرم بود و نه سرد. هوا خوشبختانه کمی‌ ابری بود که از شدت تابش خورشید میکاهید. جوجو در ابتدای سفر دچار هیجانات شده جیغ و داد میکرد بالاخره او را گرفته در قفسش کردم و برغم اعتراضات شدید نسترن و بچه‌ها در صندوق عقب ماشین میان اسباب‌ها جای دادم که کار بسیار موثری بود چون از صدا‌های پرنده راحت شدم و بچه‌ها هم ساکت شدند و از حرف زدن با من امتنان میورزیدند که فرصت خوبی شد برای گوش کردن به موزیک. گاه گاهی‌ کنار زده به جوجو سر زدیم و دیدیم که در تاریکی راحت تر بود و گوشه قفسش چرت میزد. بچه‌ها فهمیدند که کار بدی هم نکردم پرنده را در صندوق گذاشتم. طرفهای غروب او را از صندوق دراوردم که ساکت شده بود و به اوضاع عادت کرده بود

بچه‌ها با پرنده، جوجو، سرگرم بودند و پرنده هم از بودن با آنها احساس امنیت میکرد و خیالش راحت بود. به ادمونتون رسیدیم ولی‌ بدون آنکه وارد شهر شویم دنباله شاهراه را که تبدیل شده بود به شاهراه اصلی‌ شماره یک سرتاسری کانادا گرفتیم و چهار ساعت بعد به جسپر رسیدیم. پارک حفاظت شده جسپر از اقسا نقاط دنیا توریست به خود جلب می‌کند مخصوصا هنگام زمستان. گله‌های قوچ و بز کوهی کنار جاده ایستاده با چشم‌های بی‌ روحشان اتومبیل هارا نگاه میکردند. ما هم مانند چند نفر دیگر کنار زدیم و از آنها چند عکس گرفتم. نگهبان دروازه جسپر از ما پرسید که شب را میمانیم یا فقط مسافریم و از آنجا عبور می‌کنیم. آن بخاطر گرفتن پول برای ماندن در پارک بود که گفتیم ما عازم ونکوور هستیم و با دست سلامی داد و مسافرت خوشی را برایمان آرزو کرد

شب را در شهر “کملوپس” بسر بردیم که در جنوب استان بریتیش کلمبیا واقع شده. ده یازده ساعت رانندگی‌ و سفر کار خود را کرد و زود به خواب رفتیم صبح پنجشنبه ۱۵ جولای کم کم پاشده حمام گرفتیم و صبحانه در مکدونالد صرف کرده بطرف ونکووربراه افتادیم. حدود ظهر بود که راه افتادیم میدانستیم که بیشتر راه را طی‌ کرده چند ساعتی‌ بیشتر به مقصد نداشتیم. از آنجا وارد بزرگراه جدید التأسیس “کوکیهالا” شدیم که ده دلار عوارض گرفتند. اسفالتش ولی‌ خوب نبود و خیلی‌ ناهموار بود. نمیدانم چرا اینطور ساخته بودند. شاید میخواستند در هوای برفی کوهستانی کامیون‌ها و اتوبوس‌ها لیز نخورند. هرچه بود من را خوش نیامد. طرف‌های غروب به ونکوور رسیدیم. فریبا و مامان دم در ایستاده بودند و منتظر ورود ما بودند. با دیدن اتومبیل و پسز پارک کردن به طرف ما دویدند و بچه‌ها را در آغوش گرفتند. اشکان از دیدن مامان پری خیلی‌ خوشحالی از خود نشان میداد. شام باقالی پلو با مرغ پخته بودند که خیلی‌ چسبید

پنجشنبه ۲۹ جولای ۱۹۹۹ – درست دو هفته میشود که برای تعطیلات تابستانی به ونکوور آماده و نزد فامیل بسر می‌بریم. هوا بسیار مساعد و نه گرم و نه سرد است. روزها اغلب آفتابی هستند غیر از امروز که باران مفصل بارید به تلافی آن روز‌های آفتابی. ملاقات‌ها و میهمانی‌ها با دوستان و آشنایان اغلب اوقات ما را گرفته. از خانواده امیدی گرفته تا بیژن مرادی و همسرش نازی که نسبتا جدید هستند. آنجا فریدون و گلی‌ رحمانی و دو پسرشان را هم دیدیم، فریدون برادر خیلی‌ کوچکتر خانم رحمانی از لویدمینستر است. پسرهایشان هم تقریبا هم سن بابک و اشکان هستند. آزیتا مشاور املاک که آن خانه را برای آنها در ناحیه “دیپ کو” خریداری کرده هم به همراه شوهر جدیدش آنجا بودند. هردو مشاور و واسطه املاک هستند که در ناحیه ونکوور بسیار شغل پر درامدیست. یکشنبه شب را منزل پدر و مادر بودیم که همانطور که انتظار میرفت پدر نبودند و منزل آقای متین رفته بودند. مسعود و همسر و دخترش ناتالی‌ هم آمدند که با هم روبوسی کردیم و از احوال همدیگر باخبر شدیم، تورج و سپیده و فرزندان نما و پیوند هم رسیدند و بچه‌ها را خوشحال کردند. فریبا و مینا و نسترن به مادر در چیدن میز شام کمک میکردند چون جمعیت زیاد بود هم میز داخل را چیدند و هم میز توی ایوان را که نو جوانان‌ها به ایوان بروند و هرچه میخواهند بگویند و بخندند. گلهای همیشگی‌ اطلسی هم بودند و با بوی مطبوی که ازشان میامد فضا را خوشبو کرده بودند. درخت گیلاس وحشی بزرگ هم که هر بهار شکوفه‌های زیبایش را سخاوتمندانه به معرض نمایش میگذارد نیز پر برگ و سبز جلوی ایوان خودنمأئی میکرد. چه در شکوفه و چه در برگ‌هایش و چه در زمستان و برف‌ها روی شاخه هایش، همیشه بلند بالا و زیبا و با وقار بوده. همه با آن درخت عکس گرفته ا‌ند بخصوص در بهار. حتی ادرجون جلوی شکوفه‌هایش عکس دارند که خودم گرفتم. سه نسل جلوی آن درخت عکس دارند

مسعود از شغل جدیدش و کارگاه برش با لیزری که با شریکی باز کردند که از لطیفترین جنس مانند ابریشم را تا سفت‌ترین جنس را مانند آهن با دقت یک ملکولی میبرد. نمیدانم ترجمه صحیح برش “طول موج” چیست؟ اینجا به آن میگویند “ویو لنگث” میگفت با موفقیت شروع شده و اکنون چندین سفارش گرفته ا‌ند. تورج هم ساکت میشنید و به نظر میرسید از اینکه شریک نشده متاسف بود. مامان به نظر آنشب خیلی‌ خوشحال میامدند

یکی‌ دو بار به وست ونکوور رفته از کتابخانه آن ناحیه که کتاب‌های فارسی‌ خوبی دارد چند کتاب قرض کردم و مقدار متنابهی از آنها را خواندم از جمله خاطرات نصرت الله انتظام، شهریور ۱۳۲۰ از دیدگاه دربار به کوشش محمد رضا عباسی و بهروز کیانی، هزار فامیل علی‌ شیبانی و ابرقدرتی دیگر تألیف علیقلی اردلان. این کتاب‌ها را ایرانیان صاحب مال و اختیار دوران قبل از انقلاب به این مکان آوردند. یادم است که چند نفر از متمولین مانند آقایان روحانی، اقطأی، نصیرپور، و  سناتور فرهاد تصمیم گرفتند خانه‌ای در آن نواحی خریداری کنند و کردند و اسم آنرا گذاشتند خانه ایران. مقداری اسباب اثاثیه لازم خریداری کرده من جمله قهوه درست کنی‌ و یخچال و اجاق و آنجا شد پاتوق آقایان که شعر خوانی و سخنرانی داشتند

یکبار هم به سفارش من از عمو ناصر که ساکن ویکتوریا هستند و با اینکه پزشک آسیب شناس هستند به شعر و ادبیات و هنر به طور کلی‌ علاقه خاصی‌ دارند، دعوت کردند. یادم است عمو ناصر ضمن سخنان روانکاوی- اجتماعی‌- ادبی‌ خود متذکر شدند که خودکشی مختص انسان هاست که آقای مهر ورزان حرفشان را قطع کردند که نه فلان حیوان روباه مانندی هست که در قطب به طور دسته جمعی‌ از بالای پرتگاهی خود را به دریا میندازند و میمیرند که عمو ناصر کمی‌ مشوش شدند و جواب دادند که خیر این همت و اراده بالأی میخواهد که در غریزه بقای حیوانات نیست. در دل میدانستم هنگام دفاع از حرف خود خودکشی بردرشان عمو حسین در افکارشان بود. گاهی‌ روز‌ها هم آقایان میامدند و با همسرانشان چای و قهوه صرف میکردند . همیشه یک کلید پشت صندوق نامه‌ها بود و آنرا خودامان میدانستیم. تخته نرد و شطرنج هم گذاشته بودند و بازی میکردند. در هر حال این خانه را به اصرار برج سازی که اجازه گرفته بود چندین خانه آن ناحیه را خریداری کند با استفاده خوبی فروختند. از انجأ که هیچ یک از آقایان احتیاجی به آن پول اضافه نداشتند آنرا صرف امور خیریه به خصوص آوردن کتاب‌های خواندنی از ایران کردند. آنها حتی به کتابخانه وست ونکوور مبلغ قابل ملاحظه‌ای اهدا کردند و یک سالون را برای مطالعات شرقی‌ و خاور میانه تخصص دادند. در تمامی این مراحل من از نزدیک در تماس بودم و شاهد این کار‌های خیر

در وست ونکوور از جلوی مغازه و منزل سرهنگ ژیانی هم رد شدم و افسوس خوردم. با اینکه آنرا تعمیر کرده بودند و آثاری از آتش سوزی در آن به چشم نمیخورد ولی‌ هنوز همه ایرانیانی که در دوران ۱۹۹۱ در آن ناحیه زندگی‌ میکردند آن واقع دل خراش را به یاد دارند. نام فروشگاه خود را میترا گذاشته بودند که اغذیه و مواد ایرانی میفروختند. شب عید انسال همسر و پسر و دخترشان که بزرگ شده و با آنها زندگی‌ نمی‌کردند ولی‌ به مناسبت شب عید گرد هم بودند منتظر پدر بودند. هردو برای خود کار و زندگی‌ میکردند، دخترشان در ورزش درخشیده و شده بود مربی‌ نرمش در باشگاه وست ونکوور. خوب یادم میاید زمانی‌ که در دهه هشتاد ونکوور در صنعت رونق گرفته فیلم بودم برای هنرپیشگی در فیلم آمد به اژانس من و نام نویسی کرده بود. من برای فیلم “راکسن” استیو مارتین نوجوانان هم سن و سال او را لازم داشتم و در روزنامه اعلان زده بودم. از او عکس گرفتم و مصاحبه کوتاهی هم با او انجام دادم. پدرش فهمیده بود به دفتر من زنگ زد و با پرخاش گفت: “ار یو پرژین؟” پاسخ دادم که بلی گفت با دختر من میخواهی چکار کنی‌؟ پرونده اش را دربیار و کنسل کن من نمیخواهم دخترم به اژانس تو  بیاد. من هم گفتم خودش باید تصمیم بگیره. او بعد‌ها من و نسترن را منزل هما خانم و مهندس وزیری دیده بود و خانمش از او خواسته بود که از من عذر خواهی کند. به هر حال، کاشف به عمل امد که ایشان که به قمار علاقه خاصی‌ داشتند شب عید از رفتن به خانه صرف نظر میکنند و به قمار در کازینو ادامه میدهند و کلی‌ بازنده میشوند. آن مرد متاثر از باخت‌های هنگفت و هراسان از ملامت‌های همسر و فرزندانش میرود دو سه باک پر بنزین خریداری می‌کند و با ابزار و چکش به منزل میرود که خیلی‌ دیر بوده، پسر رفته بود، همسر روی کاناپه در خواب بود و دخترشان حمام میگرفت. او پس از ریختن بنزین در مغازه، در اتاق‌ها هم بنزین ها را‌ خالی‌ کرد و بدون اینکه بداند دخترشان در حمام است آنجا را به آتش میکشد و از قرار با چکش نیز میخواسته همسر را از مرگ در آتش نجات داده یک راست به آن دنیا بفرستد که پس از خوردن اولین ضربه خانم میپرد و  با دیدن آتش فریاد میکشد و کمک میخواهد و با شوهر گلاویز. میرسند آتش خاموش میشود و سرهنگ بازداشت و از همه دل خراش تر دختر جوانشان بود که در حمام بر اثر گاز‌های سمی بیهوش و در کما میرود و دیگر بیدار نمیشود. بیچاره مادر که شب و روز در کنار دختر در اغما رفته خود بسر میبرد که مامان میگفتند که دیگر دست به دامن ائمه اطهار شده تصاویر امام‌ها را در قاب‌ها به دیوار آویخته ولی‌ از آنها هم کمکی‌ برنیامد. برای سرهنگ ژیانی دوباره آقایان ایرانی دست بکار شدند و حق وکیل جمع کردند و او در انکار بسر میبرد که او نکرده. بالاخره در منزل آقای شیتفر بودیم که باز برای او برادران مرزآرا کمک خواستند که اینبار خانم‌ها اعتراض کردند که غلط کرده مردکه بی‌ همه چیز خانواده اش را به تباهی کشانیده. دیگر هرچه قانون میخواهد به سرش بیاورد. سرهنگ ژیانی سال‌ها بعد در زندان میمیرد. بلی هفده سال زندگی‌ در ونکوور خاطرات بسیاری را در ذهنم‌ گذاشته

.

 

اول اکتبر ۱۹۹۹

حدود یک ماه است که به شهر ادمونتون نقل مکان کرده جا افتادیم. بلی همانطور که حدس میزدیم بالاخره از شهر بزرگ و عمده ادمونتون سر دراوردیم. حقیقت امر بر آن بود که در حالی‌ که من و نسترن دو دل بودیم که به لویدمینستر بازگردیم تلفنی از  خانم سبینا لین که در لیکلند کالج دین بخش‌های هنر من جمله مدیریت  بودند دریافت کردم که با لیکلند بهم زده و این که با کالج فیرویو کار می‌کند و همین الان در حال ساختمان شعبه‌ای از این کالج در سنت آلبرت، حومه ادمونتون هستند و میگفت که اگر خواستم به ادمونتون بروم او برایم کار دارد و خوشحال خواهد شد که من را جزو گروهش داشته باشد. من با نسترن این مطلب را درمیان گذاشتم و جواب مثبت به پیشنهاد سبینا دادم. میدانستیم که در لویدمینستر نخواهیم ماند و آینده پسر‌ها را به آن دیار پرت و پلا نخواهیم سپرد

البته ابتدا برای برداشتن اسباب و اثاثیه خود میبایستی به لویدمینستر می‌رفتیم که رفتیم و در متل آیونهو ی ناهید و شهریار دو سه روزی اقامت کردیم و خانم رحمانی شام و میهمانی نسبتا مفصل برای گودبای پارتی ما فراهم نموده و خیلی‌ خجالت دادند. ضمنا اگر این سوال در ذهنتان خطور کرده که  چرا ایشان را رحمانی نام میبرم و فرزندانشان را رحمانیان، جواب این است که چون نام خانوادگی خودشان رحمانی است. خلاصه با وعده دیدار‌های کریسمس و تعطیلات از همدیگر خدا حافظی کرده به سمت ادمونتن روان شدیم

در ادمونتون دوستانی هم داشتیم و بچه‌ها و نسترن تنها نخواهند بود. از لویدمیستر هم زیاد دور نیست و میتوانیم دوستان را گاه به گاهی‌ ببینیم. بابک دیپلمش را در همین شهر به پایان رسانید و وارد کالج گرنت مکیون شد و اشکان در دبستان گرین فیلد نام نویسی نمود. او از اینکه از آن مراسم مذهبی‌ روزانه آن مدرسه کاتولیک راحت شده خوشحالی خود را ابراز کرد

چیزی که در ادمونتون توجه من را خیلی‌ زود جلب کرد خیابانهای پهن آن بود که در دست داشتن زمین زیاد این محاسن را دارد و نسبت به ونکوور که بین کوه و دریا فشرده شده اینجا تا بینهایت زمین در اختیار دارند آنهم زمین صاف و دشت. از دیگر محسنات ادمونتون مهندسی‌ و پیش بینی‌‌های شهرداری این شهر است که از معدود شهر هأیست که نسبتا جدید و با اصلوب صحیح مهندسی‌ و شهرسازی ساخته شده و میشود. شهرداری اینجا حتی زمین هائی را که زمانی‌ برای بزرگ راه‌های کمربندی لازم خواهد داشت از سالیان پیش خریداری کرده که حرفی‌ در زمان ساختمان این راه‌ها پیش نیاید و قبیلهٔ‌های سرخپوست ادعای تصاحب نکنند آنچه در شهر عمده دیگر این استان، کالگری کردند و الان ساختمان بزرگ راه دییرفوت معلق مانده و ادعای سرخپوستان در دادگاه در جریان است که هرکدام میلیون‌ها دلار برای مردم کانادا خرج برمیدارد

از بخت روزگار سری به دانشگاه آلبرتا زدم و از بخش علوم مدیریت آن دیدن کردم و با رئیس بخش، دکتر پرم تلوار ملاقات داشتم که به من پیشنهاد تدریس آمار را داد که فورا پذیرفتم. هفته‌ای دو روز صبح‌ها که به سبینا میگویم برنامه‌ام را در فیرویو کالج طوری تنظیم کند که من به دانشگاه هم برسم. همین را برایش در میان گذاشتم با خوشحالی تبریک گفت و قبول کرد که صبح‌های سه شنبه و پنج شنبه‌ها را در کالج نباشم. خیلی‌ زود کالج افتتاح شد و در مراسم آن بودم ساختمان بزرگی نیست و یکی‌ از “ماهوره “‌های کمپوس مرکزی است که در شمال البرتا قرار دارد و تا اینجا پنج ساعت رانندگیست. در اغلب شهرک‌ها هم اتاقک‌های کلاس مانندی تأسیس کردند و به اهالی که نمیتوانند به مرکز بیایند از طریق دوربین تلویزیونی و اینترنت درس میدهند که برای خیلی‌ از جوانان دیار پراکنده البرتا خوب شد به خصوص پدر مادر‌ها که دیگر مجبور نبودند خرج فرزند را در شهر دیگری تامین کنند. البته سال آخر را میبایستی در کلاس و در محل کالج باشند

بابک و اشکان از محل جدید خیلی‌ راضی‌ به نظر میرسند. بخصوص که هر کدام اتاق خودشان را دارند. این مجموعه آپارتمان‌ها دارای استخر، البته سر پوشیده، و جیم که مقداری وزنه و ترد میل و دم و دستگاه پرس و پاروی مکانیکی هم هست که بر خرسندی آندوافزوده میدانند که در بهار هم زمین‌های تنیس قابل بازی خواهند بود

یکشنبه سوم اکتبر ۱۹۹۹

دیشب، شنبه شب، به دعوت حمید غفرانی که در لویدمینستر آشنا شده بودیم به میهمانی دوره‌ای آقایان در هتلی رفتم که ماهی‌ یک بار اولین شنبه ماه برگزار میشود به دعوت یکی‌ از اعضأ. حدود سی‌ نفر جمع بودند از ایرانیان مقیم ادمونتون، بعضی‌‌ها را میشناختم، خوشحال شدند که دانستند به ادمونتون آمده ام. اغلب استاد دانشگاه، پزشک، مهندس بخصوص نفت، حسابدار و مغازه دار هستند و نام گروه خود را گذاشته ا‌ند “گروه اراذل و اوباش .” آنجا آقای ناصر نهاوندی که به آشپزی خیلی‌ علاقه دارند شام‌های خوشمزه تهیه میبینند و دیشب غورمه سبزی و کتلت و مخلفات دیگر بود با دسر کیک که همه میهمان حمید بودیم. بعد از شام هم به جوک و بازی حکم و پوکر می‌گذرد. پوکرش را پسندیدم بخصوص که تفریحی و ارزان قیمت بود من هم شدم قاطی این گروه “اراذل” تقریبا هر سه سال یک بار نوبتت میشود که مخارج سالن و شام را به عهده بگیری از قرار گروهی هم خانم‌هایشان درست کرده بودند که خیلی‌ زود بهم خورده بود. اوائل مرحوم سبکتکین سالور، نویسنده و فیلم نامه نویس نسبتا مشهور دوران قبل از انقلاب هم از دست اندر کاران این گروه بودند. با ایشان در ونکوور سالیان پیش آشنا شدیم.  اینجا با خانم سالور هم همشهری شدیم و ایشان را در منزلشان ملاقات کردیم سپیده از ونکوور خوشحال است که نسترن اگر نزد او نیست اکنون نزد مادرش است

 

پنجشنبه ۲۸ اکتبر ۱۹۹۹

حدود یک ماه است که در این دفتر چیزی ننوشته‌ام چون کمبود وقت مجال نمیداد. کار تدریس به خوبی پیش میرود. در دانشگاه چون اولین درسی‌ بود که میدادم قرار شده بود که سر کلاس یکی‌ دیگر از مدرسین بروم و برنامه‌ام را با او هماهنگ کنم که دانشجویان سال دیگر سر در گم نشوند. آن کلاس را خانم جوانی‌ به نام بدا تدریس میکرد که در دفتر رئیس بخش “فایننس و علوم مدیریت،” دکتر پرم تلوار، ضمن خوردن پیتزأی که پرم سفارش داده بود مقداری کتاب‌ها و جزوه‌های یکدیگر را وارسی کردیم درس آمار سال سوم است و  تخصصی میشود و فقط بروی معادلات عقبنگری، یا  رگراسیون، تمرکز می‌کند

روزی در محوطه دانشگاه البرتا “هاب مال” ناگهان چشمم به “اینگرید” معلم پیانوی اشکان از لویدمینتستر افتاد و او هم با دیدن من ٔگل از گلش شکفت و دوید جلو و من را در آغوش گرفت و احوالپرسی کرد میگفت که شغل تدریس در دانشگاه را گرفته و خودش هم برای دکترا اقدام کرده و از اشکان پرسید. گفتم که به ادمونتون آمده ایم و اشکان هم دنبال معلم میگردد که با خوشحالی گفت چرا نمیاوریش اینجا خودم بهش درس میدهم، گفتم مگر میتوانی‌؟ گفت چرا که نه؟ من در دفتر خودم ادامه درسش را میگیریم. به خانه رفتم و دیدارم را با اینگرید به بچه‌ها گفتم اشکان بی‌ نهایت خوشحال شد که معلم مورد علاقه آاش هم به ادمونتن نقل مکان کرده و با خوشحالی قبول کرد که با من هفته‌ای دو بار عصر‌ها به دفتر اینگرید برود و مدتی‌ را که او مشغول آموختن پیانو است صرف تدارکات”پرپراشین” درس در کتابخانه می‌کنم

در این مدت تلفنی هم از دکتر عارف شیما، رئیس بخش محیط زیست کالج لیکلند داشتم که مایل است با من نزدیک خانه قراری بگذارد و در مورد درسی‌ در دپاتمانش با من صحبت کند. گفتم من وقتم اینجا پره گفت میداند ولی‌ کلارک مدرس حقوق محیط زیست مبتلا به سرطان شده که در تلفن نمیخواست مشروح آنرا شرح دهد فقط گفت اگر ممکن است در کافی‌ شاپ استار باکس نزدیک منزلمان شنبه ملاقاتی داشته باشیم، قبول کردم. همانطور که قبلا ذکرش شد عارف هم در ادمونتون زندگی‌ می‌کند. قبول کردم و شنبه در ” هریتج مال ” یکدیگر را پیدا کردیم. گفت کلارک بایستی برای شیمی‌ درمانی در ادمونتون باشد و مدام تحت مداوا باشد، گفت هفته‌ای یک روز من را لازم دارد یک روز تمام آن درس حقوق را تدریس کنم، گفتم ولی‌ عارف جان من حقوق درس نداده‌ام گفت مگر” بیزنس لا” را درس ندادی؟ گفتم این یکی‌ رو اتفاقا درس نداده ام، گفت من سر کلاس تو بوده‌ام و میدانم مدرس خوبی هستی‌ و با کمی‌ مطالعه میتونی‌ از عهده اش بر بیأئ و اضافه کرد که با کلارک وقت خواهد گذاشت که با هم بنشینیم و از او سفارشات لازم را بگیرم. گفتم در این صورت قبول می‌کنم. میگفت چون مسافرت باید بکنم مبلغی را برای وقت و بنزین برایم اختصاص خواهد داد و تأکید میکرد که” در هفته یک بار بیشتر نمیأی ولی‌ عوض آن هشت ساعت میبایستی در کلاس و درفتر با دانشجویان صرف کنی‌، ساعتی‌ ۷۵ دلار هم به خودت پرداخت می‌کنم. ” خلاصه دیدم برای یک روز چیزی نزدیک به ۶۰۰ دلار میگیرم. خدا بدهد برکت ولی‌ دیگر وقت سر خارندن نخواهم داشت

قرار گذاشتیم که شنبه دیگر همینجا ملاقات داشته باشیم و او کتاب‌های درسی‌ و قرار داد تدریس را بیاورد و اگر شد کلارک را گیر بیاورد او را هم با خود میاورد. همینطور هم شد و کلارک هم با او آمده بود. کلارک که خود وکیل است مرد جوان و موقریست که در کمپوس ورمیلیون هم که هر وقت به یکدیگر بر میخوردیم با گرمی‌ و اشتیاق با من مییستاد و سلام و احوالپرسی میکرد من ابتدا احوال او را پرسیدم و از اینکه به این بیماری مبتلا شده ابراز تاسف زیاد کردم، او هم تشکر کرد از اینکه قبول کرده‌ام درس او را ادامه بدهم و از انجأ که سرطانش به تازگی با درمان‌های جدید احتمال بهبودی آن بالا رفته ابراز امیدواری میکرد گفتم دعای من با او خواهد بود و خیلی‌ خوشحال شد. میگفت در باره حقوق محیط زیست در کلاس تا به حال از استاندارد‌ها و توافق‌های شرکت‌های نفتی‌ و دولت استان البرتا صحبت کرده و قوانین جدید که شامل از نو کندن لوله‌های نفت و گاز کم عمق میشود که میبایستی عمق دو برابر‌ شود همان مستلزم وقت و قطع کار و مخارج هنگفت میشود که دولت بخشی از آنرا به شرکت‌های نفتی‌ پرداخت می‌کند. بحث جالبی‌ بود و از اینکه وارد این جریانات میشوم خرسند بودم. بالاخره تجربه است. از هفته دیگر شروع می‌کنم و کلارک به بیمارستان میرود

 

جمعه پنجم اکتبر ۱۹۹۹

صبح را در فکر بودم که برای کلاس فردا و بودن سر موقع میبایستی حدود ساعت پنج براه بیفتم و پس از سه ساعت رسیدن به کالج لیکلند و خستگی‌ راه، شلاقی به سر کلاس بروم. بجای آن میتوانستم امشب بروم و شب را در لویدمینستر بسر برم و با دوستان آن دیار نیز دیداری تازه کنم. سر صبحانه این موضوع را با نسترن و پسر‌ها در میان گذاشتم که البته پس از مراسم گذاردن شکردان روی دم جوجو که وسط میز قدم میزند و از هر بشقابی که بخواهد نوک میزند و دراوردن صدای جیغ او بر اثر گیر کردن دمش زیر شکردان و سپس درامدن جیغ بچه‌ها و سرانجام برداشتن شکردان توسط بابک و ساکت شدن همه، موافقت به عمل آمد که شب را در لویدمینستر در تبعید بگذرانم. از دفترم به حمید درمتل “وویاژر” زنگ زدم . خوشحال از اینکه امشب میبینمشان گفت میگوید پسر‌ها هم بیایند و یک پوکری با هم بزنیم و دمی به خمره بزنیم. از ایده ش خوشم آمد.

هوا تاریک بود که رانندگی‌ را به سمت لویدمینستر آغاز کردم. بعضی‌ جا‌ها روی اسفالت به قول خودشان یخ سیاه بسته بود که دیده نمیشود و راننده را هنگام گرفتن ترمز غافلگیر می‌کند. “بلک آیس” خیلی‌ برای مردم این دیار فاجعه آفریده از جله دختر خانمی از شاگردانم در همین شهر میگفت که اتومبیل خواهرش که به اتفاق همسر و دو فرزندش در آن بزرگراه میراندند بر اثر لیز خوردن روی بلک آیس چپه شد و در گودال کنار جاده افتاد همه سالم بودند تا چند ثانیه بعد که یک وسیکه نقلیه دیگر همان جا دچار همان بلا شد و یک راست افتار روی اتومبیل آنها و همه را در جا به دیار نیستی‌ فرستاد. آن دختر دانشجو میگفت پدر مادرش حسابی‌ در کالج به نام خواهرش باز کردند که هر سال شهریه یک دانشجوی باهوش را تأمین می‌کند و خودش روی به دلقکی آورده که آن غم را تسکین دهد که شهریار و ناهید برای تولد یاس از او دعوت کرده بودند ولی‌ دلقکی که خودش غمگین باشد نمیتواند دیگران را بخنداند. این هم حکایتی از “بلک آیس” معروف کانادا. بگذریم.

نزدیک ساعت ده به لویدمینستر رسیدم و یکراست به متل وویاژر رفتم. حمید منتظرم بود و گفت چرا دیر کردم،” داشتم نگران میشدم بچه‌ها بالا هستند. ” منظور از بالا فقط یک اتاق نگه دار بود که به اتاق تفریح تبدیل شده و گاه گاهی‌ همگی‌ دور هم آنجا جمع میشوند و بازی میکنند و جوک میگویند و شبهای طولانی زمستان را بسر میبرند. دریچه پیشخوان را از پشت باز کرد که بتوانم داخل شوم و به اتفاق بالا رفتیم. علی، شهریار، سیامک و دوست دیگرشان جان بلنتین ورق بدست نشسته بودند. ورق‌ها را زمین گذاشتند و با من روبوسی گرمی‌ کردند و ابراز خوشحالی. دوست کانادأی آنها جان فقط دست داد ولی‌ گفت که با این مراسم روبوسی ایرانیان خو گرفته ولی‌ هنوز نتوانسته خود آنرا به مورد اجرأ بگذارد. من هم گفتم اصلا ناراحتی‌ به خودش راه ندهد، من هیچ میلی به بردن لبانم در میان ریش انبوه او ندارم و همگی‌ خندیدیم. ابجویی باز کردم و نشستم.پنج ها را هم به ورق‌ها اضافه کردند.

صحبت به سال نو، سال ۲۰۰۰، کشیدو جان اظهار داشت که قرن بیستم تا دو ماه دیگر پایان میابد. ولی‌ من گفتم قرن بیستم تا آخر سال ۲۰۰۰ ادامه دارد. دیگران نشسته پشت میز هم با ناباوری من را نگاه کردند، اضافه کردم این اشتباه را تقریبا همه میکنند که قرن بیستم تمام میشود در حالی‌ که ما قرنی را که می‌گذرد و با ۱۹ شروع میشود قرن بیستم مینامیم یعنی قرنی که متعلق به سال ۲۰۰۰ است از سال ۲۰۰۱ است که قرن بیست و یکم آغاز میشود. جان مصرانه مخالفت میکرد و از گفته اش دفاع میکرد بالاخره پاسخ داد که شاید به سال ایرانی این طور نباشد گفتم این ربطی‌ به منشأ سال ندارد یک حکم ریاضی‌ است، شما وقتی‌ نوزادی بدنیا میاید نمیگویید او یک سال دارد تا اینکه یک سال تمام بگذرد. او وارد اولین سال زندگی‌ خود شده ولی‌ هنوز یک سال ندارد. در اینجا بود که دست جلو آورد و گفت شرط میبندی؟ گفتم بزن قدش، گفت سر چی‌؟ گفتم هرچی‌ تو بگی‌، گفت سر ابجو گفتم حتما. سیامک که تأ به حال ساکت نشسته بود و مهندس مکانیک است حرف من را قبول کرد و به جان متذکر شد که “مو” در کالج ریاضی‌ درس میدهد با بد کسی‌ شرط بسته. بازی ارزان قیمت بود و هر بار کسی‌ یک سکه ناقابل ده سنتی یا همان “دایم” مینداخت وسط میز ومیگفتیم who gives a dime تقریبا همردیف who gives a damn و کسی‌ که نمیخواست میگفت  I don’t give a dime و میخندیدیم طرف‌های نیمه شب به اتاق خود رفته صبح ساعت ۷/۵ بلند شده حمام فوری گرفتم و پس از صرف صبحانه در مکدونالد به طرف کالج لیکلند در ورمیلیون راه افتادم. با دوستان همان شب پیش خداحافظی کرده بودم. آنها همگی‌ تا نزدیکی‌ ظهر به خواب هستند چون خیلی‌ دیر میخوابند تا به حساب‌های روزانه برساند.

 ساعت هشت و نیم صبح در کالج لیکلند شعبه ورمیلیون بودم و میدانستم که کلارک، مدرس قبلی‌ حقوق محیط زیست در کتابخانه منتظرم است. قرار بود که به بیمارستان برود و هفته‌ای سه روز شیمی‌ درمانی داشته باشد ولی‌ وقت داشت به من هم برسد و من را در نحوه تدریس آن درس راهنمأی کند. کلارک چند تکلیف برای دنشجویان و نمونه سوالات امتحان خودش را برایم آورده بود پس از انروز قرار شد در ادمونتن همدیگر را در کتابخانه نزدیک منزل ملاقات کنیم. حالش خوب به نظر میرسید و میگفت تا شش ماه دیگر خوب خوب میشود. امیدوارم همینطور باشد. کلارک من را به سر کلاس آورد و به دانشجویان معرفی‌ کرد. به آنان خاطر نشان ساختم که با اینکه بار اولم است ولی‌ سعی‌ خودم را می‌کنم و رک و راست گفتم که همه با هم یاد میگیریم. بعضی‌ از شاگردان که در کلاس‌های دیگرم به خصوص “رفتار سازمانی” بودند از دیدن من خوشحال شدند و دیگران نیز متوجه آن شدند.

بچه‌های کلاس “رفتار سازمانی” از قراروقت تنفس به دیگر همکلاسی‌های خود در باره من تعریف کرده بودند. آنها از نحوه امتحان من خیلی‌ راضی‌ بودند طوری که بعد از ظهر میدیدم که اعتماد شاگردان به خوبی نمایان بود و از حالت غریب گزی در آمده بودند. به آنها از طرز تدریس و نحوه امتحاناتم گفتم استفاده از یاد داشت‌های خودشان سر امتحان قبول است و همه خوشحال شدند. این سیستم من همیشه بوده به همین دلیل بود که دانشجویان برای بردن هرچه بیشتر مطلب سر امتحان بهترین نوت‌ها را برمیداشتند و حتی میدیدم که بعضی‌ از آنان دفتر خود را فهرست بندی کرده بودند که سر امتحان راحت به مطلب خود برساند. همه آن یاد داشت‌ها قبول بود به یک شرط، و آنکه کپی‌ نباشد و به خط خودشان نوشته شده باشد. همین باعث شده بود که آنها بهترین نوت‌ها را بردارند که همان هدف من بود. تنها گونه‌ای که میشود شاگرد را در طمع نمره بهتر به کار دلخواه واداشت. پس هدف از آموزش چیست؟ سوالات من هم فرق زیادی با دیگران نداشت زیرا اگر نمیدانستی و و مجبور میشدی دنبال آن در دفترت بگردی مهمترین چیز یعنی وقت را از دست میدهی و نتیجه امتحان من با دیگران امتحانات یکی‌ از آب درمیامد.  دروس انروز به خوبی پیش رفتند

سه شنبه سوم نوامبر ۱۹۹۹

نسترن در همان نزدیکی‌ منزل، در “هریتج مال” یک فروشگاه لوازم و دکور منزل به نام “هوم سویت هوم” به کار مشغول شد که خیلی‌ از این بابت خوشحال بود. حوصله اش داشت سر میرفت. ساعت دو کارم تمام شده بود و به دنبال نسترن به “هریتج مال” آمدم و او را برداشته تصمیم گرفتیم برویم اشکان را هم از مدرسه اش برداریم با اینکه یک ساعت زود بود چون قرار با کلارک در کتابخانه داشتم و وقت دیگری نمیشد. با اینکه دبستان گرین فیلد به منزل دو سه خیابان بیشتر نیست ولی‌ ترجیح میدهیم او را در هوای سرد بر داریم. وارد دبستان شدم و به در کلاسش زدم معلمش، موسیو شاربونه با خوشرویی من را پذیرفت و قبول کرد که اشکان مرخص شود. به دوستانش آندره که پسر خود آقا معلم بود و مارک دست تکان دادم و آنها با کمی‌ حسرت از زود رفتن اشکان به من دست تکان دادند

با کلارک در کتابخانه ملاقات کردم، برایم اطلاعات جدید از قوانین عوض شده حفاظت خاک و آب آورده بود و مقداری تکلیف که چند تای آنها را انتخاب کردم. نزدیک به یک ساعت با هم صحبت کردیم. از سلامتی اش و سرطانی که به آن مبتلا شده بود پرسیدم میگفت درمان‌ها روی برنامه و به خوبی پیش میروند. در چشمانش کمی‌ نگرانی‌ میدیدم ولی‌ میدانست که تکنولوژی جدید امکان بهبود را بالا برده. میبایستی امیدوار بود

 پنجشنبه ۲ دسامبر ۱۹۹۹

هوای ادمونتون بسیار خوب است نسبتا البته، در حال حاضر درجه سرما به منهای ده می‌رسد ولی‌ از برف و بوران خبری نیست. این برای من که میبایستی به ورمیلون بروم هفته‌ای یکبار خبر خوبیست. جاده‌ها تا به حال خوب بوده ا‌ند بجز فقط یک شب که به برف خوردم. مادر و نسترن از این مسافرت‌های هفتگی من ابراز نگرانی‌ میکنند ولی‌ چاره چیست؟ اتوبوس گری هاوند برنامه‌هایش برای آن شهر کوچک خیلی‌ ناجور است و ساعت غیر مأمولی دارد، مثلا ساعت ۲ بعد از نیمه شب از ورمیلیون به طرف ادمونتون حرکت می‌کند. یا صبح‌ها نمیرود، هر طور که حساب کردم دیدم باید با اتومبیل خودم بروم

فامیل این روز‌ها عزادار هستند. سه شنبه هفته پیش، ۲۳ نوامبر، در تهران خاله افسر جون زندگی‌ را بدرود گفتند. ایشان خاله مادر من میشوند که از مادربزرگ چهار پنج سالی‌ کوچکتر بودند. بسیار خانم فهمیده و باشعوری بودند. خیلی‌‌ها عقل دارند ولی‌ از شعور بهره چندانی نبردند. آخرین بار که در سفر به ایران دو سال پیش با خاله داشتم هنگام خداحافظی دستش را گرفتم و به او قول دادم هیچوقت کینه و نفرت را در دلم نسبت به هیچ کس از افراد فامیلم راه ندهم. البته آن خداحافظی برای رفتن من نبود بلکه برای رفتن خودشان به انگلیس بود که منزل مریم میرفتند مدتی‌ را با او و خانواده اش بگذرانند. فقط‌ای کاش کمی‌ بیشتر تهران میماندند و بیشتر میدیدمشان. خاله افسر که مدت هاست از سکته خفیفی رنج میبردند بعضی‌ وقت‌ها دچار فراموشی میشدند و حتی شنیده بودم که حرف‌های نامعلوم میزدند ولی‌ تا آنجا که من پیششان بودم حرف‌هایشان درست و با معنی بودند. حتی نکته سنجی‌های به موقع میکردند. وقتی‌ که برای پاسپورتشان اقدام میکردند عکس پاسپورت خاله را با دوربین خودم گرفتم که از عکاسی رفتن راحت شدند

جمعه ۱۰ دسامبر ۱۹۹۹مشغول تدارکات آخرین درس “قوانین حفاظت محیط زیست در کانادا” هستم و دو سه تا از سوالات امتحان نهائی را هم طرح کردم. خوشحالم که تدریس این درس نصیبم شد. خیلی‌ چیز‌ها در مورد حفظ محیط زیست یاد گرفتم. متوجه شدم که چقدر کارخانجات، پالایشگاه‌ها و کارگاه‌های فیبر و کاغذ سازی به محیط زیست و طبیعت زیان میرسانند و چقدر مواد زائد دارند که به خورد زمین و هوا میرودیا در رودخانه‌ها و دریاها میریزند و باعث آلودگی میشوند. خوشحالم که آدم‌یزاد بالاخره روی محیط زیست خودش حواسش را جمع کرد و قوانینی‌ برای حفظ کره زمین به طور کل در کشور‌های دنیا وضع کردند. البته نمیشود منکر این حقیقت شد که آن زیان‌ها روزگاری اجباری بودند. قرن بیستم را کثیف‌ترین قرن بشریت میدانند و در عین حال مترقی‌ترین قرن. دوران صنعتی صد سال پیش میبایستی با دود و دفع‌های شیمیأی همراه میبود در غیر این صورت ما به اینجا نمیرسیدیم. اینطور نیست که بشر از اول خیال آلوده کردن زمین را داشته چون چاره دیگری نداشته. این است دفأعیه من از آدم‌های قرن بیستم و از طرف دیگری شاهد افکار تند و متعصب از جانب برخی‌ از افراد و موسسات هستم که به بهانه دفاع از محیط زیست از قدرتشان سو استفاده میکنند و خود و امیالشان را به کارخانجات تحمیل میکنند. انصاف را هم باید در نظر گرفت. به خصوص بعضی‌ ها ، اغلب دختران جوان عاشق دو آتشه زمین شدند و به این بهانه با دیگران سر این موضوع در میافتند و اگر توانأی آن را داشتند به یک جوخه آتش تبدیل و دشمن قسم خورده بنی بشر میشند. هر چیزی توازن لازم دارد

داخل دپارتمان محیط زیست بگو مگو هائی رخ داده که به نظر میاید دین دپارتمنت از رفتن پرزیدنت دارد استفاده یا سواستفاده می‌کند و خود را به دپارتمان بیزنس تحمیل می‌کند. ” دکتر شیما” را سالها پیش” دکتر منور چادهوری ” استخدام کرده بود و اکنون دکتر چادهوری هم باز نشسته شده دین جدید دارد لگد پرانی می‌کند. دکتر منور بنگلدشی هستند و فکر می‌کنم اعضای دپارتمنت، بخصوص قدیمیتر‌ها از اینکه دپارتمانشان دارد بدست مسلمانان و افراد اهل خاور میانه اداره میشود در نوعی هراس بسر میبردند بخصوص مسیحی‌‌های دو آتشه. “ستو هرد” از اینکه دید من راهنمای تدریس “اکو توریزم کانادا” را نوشته بودم زیاد راحت نبود و مثل این بود که به رگ غیرتش بر خورده بود که یک ایرانی الاصل از گردشگری در کانادا بنویسد و اطلاعاتش از آنها که کانادا ‌ای اصل هستند در این باره بیشتر باشد. در هر حال کودتأی در شرف تدوین بود.مقداری دعوا سر من هم شد بین دپارتمان بیزنس و مدیریت و دپارتمان حفاظت زیست. هرکدام ادعا میکردند که من جزو بخش آنها هستم و میبایستی به میتینگ‌های خودشان بروم. “ستوارد هرد” که سعی‌ می‌کند عارف را از ریاست بخش بیندازد و خود رئیس بخش شود از کسانیست که پایش را توی یک کفش کرده که من باید جزو دپارتمان آنها باشم چون حقوق من را آنها پرداخت میکنند و از طرف دیگر جیم لندوی میگوید که من جزو دپارتمان مدیریت هستم و آنها من را به محیط زیست “قرض داده ا‌ند” خلاصه به قول “راکی والابوم،” مسئول روابط مدرسین جنگ طناب کشی‌ است و من این وسط طناب هستم.

شنبه ۱۸ دسامبر ۱۹۹۹

امروز آخرین جلسه کلاس قوانین محیط زیست بود و امتحان نهائی بعد از ظهر انجام گرفت. سر نهار در کافه تریای کالج دکتر فریده ملک را دیدم و سر یک میز نهار خوردیم و از جابجائی قدرت در دپارتمان صحبت میکردیم. خانم “کاترین دونور” سرپرست تیم جدید شده بود و تلاش‌های ستوارد هرد به ثمر رسید و عارف را کنار زد و او به تدریس و تحقیق برگشت و خودش شد رئیس جدید بخش، البته به طور موقتی شد چون هنوز همه یک صدا به او رأی نداده ا‌ند. او به یکی‌ دو کودتای دیگر نیاز دارد که بشود کرسی دار دائمی دپارتمنت. با فریده مقداری از شاگرد‌های مشترکمان هم حرف زدیم و قبل از اعلام مردودی‌ها از اوضاع و احوال آنها در کلاس‌های یکدیگر باخبر شدیم. همینطور از شاگردان خوب صحبت کردیم و اینکه در کلاس‌هایمان کارشان چطور بود.

شاگردان از اینکه دیگر شاید من را نبینند ابراز ناراحتی‌ میکردند و یکی‌ از آنها کادوی کوچکی از طرف کلاس به من داد با یک کارت تشکر. فقط دو نفر ردی بودند که خودشان هم میدانستند. غیبت‌های مدید آنها باعث عقب افتادن از دروسشان شده بود. مثل اینکه خیلی‌ از اوقات خود را در بار کالج میگذرانیدند و به میگساری مشغول بودند. امتحان نهائی تا ساعت چهار ادامه داشت و هوا تاریک شده بود. به طرف ادمونتون براه افتادم. جاده برفی و کمی‌ توفانی بود. یک ساعت آخر را به سختی رانندگی‌ کردم، تشخیص جاده در طوفان برف مشکل بود. پشت سر یک کامیون را گرفتم و با مشاهده چراغ‌های قرمز پشت کامیون براهم ادامه دادم.

دوشنبه ۲۶ دسامبر ۱۹۹۹

روز بعد از کریسمس بود که طبق رسم همه ساله دو تا تبریک تولد میبایستی می‌گفتم یکی‌ به فریبا خواهرم که ۴۴ ساله شد و دیگری به مادر بزرگ، ادرجون که ۸۹ ساله شدند. نمیدانم این سال‌ها چگونه میایند و میروند ولی‌ به قول عمو ناصر که در سخنرانی کانون ایرانیان ونکوور میکردند عمر آدم انگار مانند یک صفحه گرامافون است – در ابتدا و در دوران کودکی روز‌ها دیر به دیر میگذرند مانند اول صفحه گرامافون که دایره اش بزرگ است و هرچه زمان می‌گذرد روز‌ها به نظر تند تر میگذرند تأ اینکه سوزن گرامافون آخرش میفته توی سوراخ صفحه. با فریبا که در ونکوور است اول تلفنی صحبت کردم نسترن هم گوشی را گرفت و تبریک گفت و مقداری گپ زدند سپس به ادرجون در تهران زنگ زدیم که خیلی‌ خوشحال شدند و پیدا پود که گریه شان گرفته بود حال از گذشت تند زمان بود یا از مهربانی نوه‌هایش یا هردو. میگفتند که کورش و مریم هم آمده بودند و سورپرایزش کردند با یک کیک تولد و خیلی‌ تحت تأثیر قرار گرفته بودند. کورش و مریم نوه‌های کوچکتر هستند و در ایران بسر میبرند. ادرجون مثل همیشه با هیجان و دقت خاص خود صحبت میکردند. فوت خاله افسر جون را به ایشان تسلیت گفتم که خواهر کوچکترشان بودند. خیلی‌ از اینکه به فکر او و فامیل هستم از من تشکر میکردند و قربان صدقه‌ام میرفتند. کاری که همه مادر بزرگ‌ها میکنند

ادرجون از مراسم ختم خاله افسر میگفتند که چقدر مسجد گلباران شده بود و از فامیل از تهران تا محلات آمده بودند، از چهاردنگه و حصارک کرج نیز کارگران و رعیت‌های ده با همسران و فرزندانشان یک اتوبوس دربست گرفته در مراسم حضور داشتند. چند سال پیش هم برای مراسم دکتر هاشم میرزا شجاع نیا، همسر ایشان نیز از ده آمده بودند و خیلی‌ خاله را خوشحال کرده بودند. همردیف رعیت چه کلمه دیگری هست؟ من از این کلمه خوشم نمیاید. گرچه همان رعیت‌ها چون صاحب زمین شده بودند اکنون اوضاع‌شان از نصف بیشتر فامیل به مراتب بهتر است و ماشین‌های نو سوار میشوند که بیچاره محمد، معروف به ممد کوچیکه، فرزند صفیه خانم و سیفالله در اتومبیل نویی که خریداری کرده بود در تصادف‌ کشته شد. این هم از مضرات پولدار شدن

سه شنبه ۲۷ دسامبر ۱۹۹۹

آخرین سه شنبه سال را با اطلاع از سرقت اتومبیلمان آغاز کردیم. بدین معنی که من صبح خوش خوشک به قصد انجام چند کار متفرقه که فرصت انجامشان را نداشتم از منزل بیرون رفته به طرف پارکینگ رفتم و با کمال تعجب متوجه شدم که محل پارکینگ ماشین خالی‌ می‌باشد. احمقانه به اطراف نگاه کردم ولی‌ از ماشینم خبری نبود. دست از پا درازتر به خانه برگشتم و به پلیس و شرکت بیمه اطلاع دادم. نسترن پیاده به سر کار رفت. خوشبختانه هوا به طور غیر مترقبه‌ای متعادل شده و از آن سرمای دهشتناک خبری نیست. هوا حول و حوش صفر است. بچه‌ها از این عمل سرقت تعجب کرده بودند. آنها با اینطرف شخصیت آدمیزاد اشنأی کافی ندارند بخصوص اشکان که نمیتوانست این مساله را هضم کند که یکی‌ بزور در ماشین رو باز کرده و آنرا روشن کرده و برده. خوشبختانه او مدرسه نداشت و در پای تلویزیون خستگی‌ امتحاناتش را در میکرد

 انروز غروب فریبا و آرش، دوستانمان در ادمونتون که البته از سالیان قبل میشناختیم آمدند و به اتفاق هم به سینما رفتیم. فریبا میگفت میخواهند این غم را از دلمان بیرون بیاورند که در جواب گفتم ‌ای کاش همه غم‌ها ناشی‌ از یک هم چین حادثه‌ای باشد. این که غم نیست. آرش برای انیستیتوی تکنلژی آلبرتا کار می‌کند و در ونکوور بارها همدیگر را ملاقات کرده بودیم چون برادر دوست نزدیکم ایرج است. ایرج نیز زمانی‌ با خواهر فریبا ازدواج کرده بود یعنی دو برادر دو خواهر را به همسری در آورده بودند. خوشبختانه در ادمونتون خیلی‌ هم تنها نیستیم

چهارشنبه ۲۸ دسامبر

صبح ساعت هشت با زنگ تلفن از خواب ناز پریدیم. دیشب بعد از سینما رفته بودیم بار و رستوران “سامیل” که آبجو و خانم‌ها شراب نوشیده بودیم و تا پاسی از نیمه شب بیدار بودیم. هشت صبح برای بیدار شدن کمی‌ زود بود آنهم با زنگ تلفن. گوشی را برداشتم، پلیس بود. عجب پلیس؟ این موقع صبح؟ لابد ماشین پیدا شده. پلیس با صدای بلند و شور و هیجان هرچه تمامتر تبریک گفت، گفتم ماشین پیدا شد؟ گفت نه ولی‌ شما برنده یک قفل فرمان شدید که دیگر دزد ماشین شما را نبرد. گفتم اول ماشین را پیدا کنید بعد به من جایزه بدهید. او گفت شانس دیگری که آوردم نام من در رادیو به عنوان یکی‌ از برندگان قفل فرمان از طرف پلیس ادمنتون اعلام خواهد شد که در آن از نوع اتومبیل و شماره پلاک نیز نام برده خواهد شد و مردم آنرا خواهند شنید و احتمال پیدا کردن اتومبیل شما را بیشتر می‌کند. من تشکر کردم و گوشی را گذاشتم و دوباره به خواب رفتم. نسترن دیگر بیدار بود و رفت قهوه خود را درست کند و نشست پای تلویزیون

از عجایب روزگار بعد از ظهر همان روز باز از پلیس تلفن داشتیم که گفت یکی‌ از شنوندگان در رادیو برنده شدن من و نو ماشین من را شنیده و در حوالی منزلش دیده و پلیس رفته و ماشین را پس گرفته. گفتم به همین سادگی‌؟ گفت که “تو دیگه واقعا خوش شانسی‌” گفتم اگر شانس به این میگی‌ من از اینها به مراتب خوش شانس ترم

آرش من را به مقر پلیس رسانید. . بله خودش بود، ماشین هوندای آکورد در گاراژ پلیس خوابیده بود. ماشین را دیدم متوجه شدم که قفل در جلوی سمت راست را با دیلم شکسته بودند و داخل اتومبیل شده بودند. جای سویچ را شکسته سیم آنرا بیرون کشیده و ماشین را روشن کرده بودند. از نوار‌های موزیک و عینک‌های آفتابی خبری نبود. از اینکه همیشه مشتری عینک‌های ارزان قیمت هستم کمی‌ دلگرم شدم. این هم از مزایای عینک ارزان خریدن. نمره ماشین را هم برداشته بودند. اتفاقا آخر سال یعنی تا دو سه روز دیگر وقت نمره هم تمام میشد. دلم برای مشینمان سوخت. آنرا با جرثقیل کشیدیم به تعمیر گاه

پنجشنبه صبح به اتفاق بابک و آرش، دوستم به سمت لودمینستر راندیم که شبی‌ را با رفقا باشیم و پکری بزنیم و بخندیم. بابک هم دلش برای دوستانش در آن شهر تنگ شده بود و او نیز قرار شد آنشب را منزل کریس بسر برد. رسیدیم در هتل سیامک، “گود نایت این” پارک کردیم و کمی‌ در اطاقش خستگی‌ در کردم. حمید و خانواده‌اش رفته بودند به “بنف” برای اسکی. علی‌ هم رسید و با آرش هم سلام و روبوسی کرد، چون سالیان سال است همدیگر را میشناسند و در ادمونتون باهم بودند. گفتند حمید که نیست آرش جایش را گرفته و پوکر پنج نفری در بار “تریلساید” علی‌ که همسایه بود آغاز گردید البته پس از پذیرائی و یکی‌ دو آبجو

شنبه اول ژانویه ۲۰۰۰

دیشب بعد از تحویل سال نو میلادی با پسر‌ها و نسترن پای تلویزیون بودیم. اشکان و بابک خیلی‌ ذوقزده بودند که سال‌های ۱۹۰۰ تمام شده و از حالا سال تاریخ‌ها با بیست شروع میشوند. عجب. این هم از سال ۲۰۰۰. سالی‌ که همه تا چند سال پیش فکر میکردند همه جوامع بشر تغییر می‌کند. آهنگ‌ها ساخته شد که داریوش یکی‌ از خونندگان است. سال ۲۰۰۰ او با ریتم محکم و مصمم و کمی‌ دیسیپلین شروع میشود، در آن میخواند که سال ۲۰۰۰ سال به بن بست رسیدن بشریت است، قبیلهٔ یعنی یک نفر، و الی آخر. فیلم‌های سینمایی را در تلویزیون‌های سیاه و سفید از سال ۲۰۰۰ را به یاد میاورم. مردم همه شق و رق و نظامی وار با تی شرت و شلوار یک رنگ با کلاه‌های مجهز به آنتن “گوش خرگوشی” که از داخل یک تیوب مانند خمیردندان غذایشان را میخوردند و هزار مزخرف دیگر در باره این سال افسانه‌ای ۲۰۰۰. خوب بفرمایئد، این هم از سال ۲۰۰۰. برف‌ها هنوز سفیدند، درخت‌ها منتظر بهارند، ماشین‌ها مثل ماشین‌های همیشگی‌ هستند و شکل موشک نیستند و ما آنتن روی سرمان نداریم. اصلا اگر قرار بود تکنولوژی سال ۲۰۰۰ روی ما کنترل داشته باشد، آنتن‌ها دیگر انطور نیست و همه پنهان در دستگاه‌های تلفن و ساعت و تلویزیون هستند. به خانمی که مینالید که آینده چقدر وحشتناک خواهد شد که آدم حتی وقت سر خارندن ندارد و مجبور است از داخل قوطی غذا بخورد گفتم که مطمئن باشید چیزی که شما دوست ندارید نخواهد پیش آمد چون فقط ایشان نیستند که آن نوع زندگی‌ را نمیپسندد بلکه هیچ کس نمیپسندد. باید خوشبین بود که آینده و سال‌های قرن بیست و یکم بهتر خواهد شد فقط اگر جنگ و کشتار آدمیزاد ادامه نداشته باشد. آن دیگر کار ماشین نیست و کار خصلت آدمی‌ است و کاریش نیشود کرد بلکه آدم‌ها خود عوض شوند

در این افکار بودم که نسترن پیشنهاد شراب و آب پرتغال داد که زود از جانب من و بابک مورد قبول واقع گشت. کمی‌ صورتش خسته و در عین حال غمگین بود. میدانستم که به فکر پدرش و سیماست که این سال را ندیدند. من هم به فکر فامیل‌هایی‌ که در پیش ما نیستند افتادم. توی همین دو سه ساله تعداد قابل ملاحظه‌ای از افراد فامیل به دیار دگر شتافتند و به سال ۲۰۰۰ اعتنأی نکردند. فریبا و مینا از ونکوور زنگ زدند. سال نوی آنها هنوز نرسیده بود چون یک ساعت عقب هستند. دیروز متوجه شدم که کانادا، دومین کشور پهناور دنیا، شش ناحیه زمانی‌ مختلف دارد. از ساحل شرقی‌ و نیوفوند لند بگیر تا استان‌های اونتاریو و منیتوبا که هرکدام به اندازه قاره اروپا شاید بشوند، و آلبرتا و سسکاتچووان تا بریتیش کلمبیا در ساحل غربی. ساحل به ساحل شش “تایم زون” وجود دارد. این ساحل به ساحل را که گفتم یاد مادربزرگ ، ادرجون،  افتادم که همیشه وقتی‌ در اخبار عبارت “کوست تو کوست” را میشنیدند نمیتوانستند جلوی خنده‌شان را بگیرند

روز اول ژانویه پس از صرف صبحانه با اهل منزل و پرنده پر رو، زدم بیرون یک نسخه روزنامه ادمونتون ژورنال خریدم که با حروف بسیار درشت نوید رسیدن سال ۲۰۰۰ را میداد و تصویر هائی از عطسه بازی دیشب در مرکز شهر که به علت سردی بیش از حد هوا از خیر دیدن آن گذشتیم و به تلویزیون بسنده کردیم. امروز عصر دو نفر تماس تلفونی گرفتند که یکی‌ هایده غنی کاران از کالیفرنیا بود که خیلی‌ ما را سورپرایز کرد. سال‌ها بود با او صحبت نکرده بودیم و از دوران جوانی‌ در میامی و کالج و دانشگاه بود که با خواهرش فریده هنوز زندگی‌ میکرد، میگفت پدرش فوت کردند و مدرشان را هم نزد خود آوردند. دیگری مسعود برادرم بود که اغلب هنگام اعیاد رسمی‌ تلفون میزند و جویای حال و اینکه دیشب کجا “وایل پارتی” داشتیم که گفتم در منزل. خودش حالش خوب بود و از احوال ناتالی‌ و شراره پرسیدم که خوب بودند میگفت دیشب منزل خانم و آقای فیلسوف بودند که خوش گذشته بود بهشان

این روز‌ها جنجال “وای تو کی” یا همان “سال دو کیلو” که میگویند ویروس کامپیوتریست که سر سال دو هزار تمام تقویم‌های دنیا را تعویض می‌کند و “درب‌های زندان‌ها را باز می‌کند !!” و در وقت‌های دولت اثر میگذارد و بانک‌ها حساب از دستشان در میرود و هزار اراجیف دیگر است که به آن بهانه کلی‌ مردم را من غیر مستقیم تلکه کردند و چیزی حدود پانصد میللیون دلار از موسسات گرفته ا‌ند که سر سال نو مواظب این تغییر و تحولات تقویمی در سیستم‌های کامپیوتری جهان باشند که تمام بانک ها گولش را خوردند یا که مجبور بودند که به این باج دهی‌ تن در دهند و تبلیغ کنند که مجهز به ضد ویروس وای تو کی هستند که مشتری‌ها از دست نروند و پول‌هایشان را از آن بانک‌ها بیرون نکشند. واقعا که دنیای شیر تو شیریست، کوست تو کوست !

سه شنبه ۴ ژانویه ۲۰۰۰ – ادمونتون

لایه جدیدی از برف زمین را پوشانیده ولی‌ برف نمیاید. پیدا بود که در طی‌ شب باریده. خشکی و برودت هوا در این فصل برف‌ها را آب نمیکند تا اواسط بهار. صبح به قصد خرید صبحانه مورد علاقه بچه‌ها و جوجو، پنکیک از مک دونالد، از منزل خارج شدم. و به طرف پارکینگ رفتم. شرکت بیمه یک اتومبیل تویوتا برای ما اجاره کرده. موتور را روشن کردم که ماشین گرم شود و در این حال برفها را از روی شیشه جلو با برس بلند مخصوص این کار روفتم و یخ‌های شیشه پشت را با کاردک ته دسته برس تراشیدم و راه افتادم. در خیابان میراندم که صدایی از جلوی ماشین توجهم را جلب کرد. کنار زدم و پیاده شدم، دیدم که چرخ سمت راست پنچر است.‌ای بابا حالا بیا و درستش کن. وقت فکر کردن نداشتم. به ناچار جک را دراوردم و چرخ را عوض کردم. در آن سرما کار مطبوعی نبود ولی‌ انجام شد. براده‌های فلزی که از سر ماشین‌های برف جمع کن شهرداری گاهی‌ در خیابان‌ها میریزد دلیل اصلی‌ پنچر شدن می‌باشد. خیلی‌ وقت بود که پنچر نکرده بودم شاید در بیست سال اخیر ولی‌ در همین دو ماهه دو بار پنچری داشتم. بیاد ندارم که در ونکوور و ویکتوریا پنچر کرده باشم. به موقع و قبل از اینکه منیوی صبحانه بسته شود خود را به مکدونالد رسانیدم و پنکیک‌ها را گرفتم

برای نهار با مشاور دانشجویان دانشگاه آتاباسکا در مقر ادمونتونشان در ساختمان پلازای خیابان ۱۰۷ قرار داشتم. دانشگاه آتاباسکا روی اینترنت درس میدهد و فقط سال چهارم را سر کلاس میایند. او از طرف دکتر کلود دو پویه رئیس بخش “رفتار سازمانی” از من میخواهد که در کلاس‌های ادمونتون برایشان درس بدهم. میگفت که دوربین تلویزیون دارند و کلاس کالگری هم از کلاس من درس می‌گیرد و اضافه کرد که ماهی‌ یک بار میبایستی به کلگری پرواز کنم و کلاس را از آنطرف بگردانم که آنها خود را تفته‌ای از ما جدا ندانند. گفتم باید با برنامه کالج جور در بیاید. میگفت از انجأ که بیشتر دانشجویان اشخاص حرفه‌ای هستند و روز‌ها را در اداره هستند این کلاس عصر‌ها تشکیل میشود و به برنامه من به احتمال زیاد میخورد. خوب اصرار از این بیشتر نمی‌شد. به او گفتم که تقریبا به شما جواب مثبت میدهم ولی‌ باید با کالج چک کنم. قبول کرد و پول نهار را در رستوران پلازا او پرداخت کرد. پس از نهار و هنگامی که صحبت هایمان فرو نشست و قهوه آوردند، چشم هردو به تلویزیون روشن روی دیوار افتاد که اخبار ادمونتون را میداد

خبری که تمامی وقت اخبار را به خود اختصاص داده بود خبر فوت کردن یک کلیمی ایرانی الاصل بود به نام یعقوب قرمزیان. ایشان که اغلب عمر کاری خود را در کانادا و به خصوص در ادمونتون گذرانده از سرمایه داران بنام استان آلبرتا و اصولا کشور کانادا میباشند. فروشگاه‌های عظیم سر پوشیده “وست ادمنتون مال” از جمله ساخته‌های اوست. آن مجموعه شامل بیش از نهصد فروشگاه، استخر موج دار عظیم و سرسره‌های بسیار بلند، زمین یخی پاتیناژ و هاکی، کازینو، و هتل درجه یک و چندین سینما و شهر بازی میباشد که در امریکای شمالی‌ به عنوان بزرگترین مجموعه بازرگانی زیر یک سقف شناخته شده بود و از انجأ که امریکأیان دوست دارند همیشه بزرگترین‌ها و بهترین‌ها به نام آنها باشد آنان نیز اقدام به ساختن بزرگترین مال سرپوشیده را کردند که در شهر مینیاپلیس به نام “مال آو آمریکا ” ساخته شد، که کمی‌ از ” وست ادمونتون مال ” بزرگتر بود و رکورد را از آن آمریکأیان کرد، فکر می‌کنید توسط چه شرکتی؟ همان شرکت ” ۵۵۵ ” با به قول معروف ” تریپل فایو ” خانواده قرمزیان که مال ادمونتون را ساخته

میگویند که آنها یهودیان متعصبی هستند و حتی فرزندانشان را به مدارس یهودی در اسرأئیل فرستاده ا‌ند و از هرگونه استفاده از رادیو، تلویزیون، و رفتن به سینما محروم هستند و فقط تورات و کتب یهودی میخوانند. خوب این هم از استفاده هرچه بیشتر قدرت و ثروت. بیچاره آن بچه ها. بلی تلویزیون تصویر پیرمردی با ریش بلند سفید و کلاه شاپو را نشان میداد و گاهی‌ هم میرفت روی دوربین‌هایش در “وست ادمونتون مال”. او البته ساختمان‌های بلند مسکونی و بازرگانی زیادی در جاهای دیگر ساخته و کم کم پسرانش را به روی کار آورده که در چند سال اخیر آنها، اسکندر، نادر، و رأفأ ئل، به امور شرکت ” ۵۵۵ ” میرسیدند و خودش در محوطه ” مال ” قدم میزده و آب پرتغال از دکه آب میوه فروشی میخریده. نام قرمزیان از قرار بر میگردد به دوران جوانی‌ او و پدرش که در کار فرش و رنگ نخ‌های فرش بودند و رنگ مورد دلخواهشان، قرمز. در جائی خوانده بودم که زمان رضا شاه آنها یک درگیری با او داشتند و از کشور خارج شدند

البته از هنر‌های این خانواده استفاده از وام‌های دولتی و بانکی‌ بود که تقریبا بدون اینکه از جیب پولی‌ بگذارند آن پروژه‌های عظیم را به راه مینداختند که خوب قابل تحسین است. میگفتند که با شهردار ادمونتون قرار بسته بودند که زمین‌های بیرون از حوزه شهری را که آنها خریداری کرده بودند به شهر ادمونتون اضافه کند که خود به خود شامل آب و برق کشی‌ و فاضل آب با خرج استان میشد و باعث ترقی‌ چندین برابر زمین‌های آنها. حتی میگویند بیست سال پیش در روزنامه عکس شهردار را با دستبند نشان دادند که او محکوم به کلاهبرادری شده بود ولی‌ وکلای مجرب آقای قرمزیان وی را از مهلکه نجات داده بودند. در تلویزیون مبحثی بود بر سر اینکه آیا این آقا کلاهبردار بزرگیست یا اینکه خییر و مفید به حال ادمونتون شناخته خواهد شد. آنها بالاخره به این نتیجه رسیدند که یعقوب قرمزیان برای ادمونتن و آلبرتا فرد مثبت و سازنده‌ای بوده و با استفاده کامل از قوانین بانکی و استانی اقدام به این تأسیست نموده و شخص محترمیست. امریکأی‌ها هم پس از “مال آو آمریکا ” به دنبالش آمدند که فلان بانک آنها را به ورشکستگی کشانیده ولی‌ نتوانستند او را مجرم بشناسند. پسرانش در دوربین تلویزیون هنگاه محاکمه وی میگفتند که “آنها میبایستی پای پدر ما را ببوسند که این خدمت‌ها را برایشان انجام داد.” لیست نام بلند بالأی از افرادی که در مراسم دفن و یاد بود آقای قرمزیان بزرگ شرکت خواهند کرد خوانده شد که از اقصا نقاط دنیا و از بازرگان‌ها و دولتمردان تشکیل میشد

جمعه هشت ژنویه ۲۰۰۰

دیشب با مادر تلفنی صحبت میکردم از نقاشی‌هایشان میگفتندکه خیلی‌ خوب از آب درامده و باعث تحسین دوستان و فامیل شده. مامان بخصوص از از تابلوی اخیرشان صحبت میکردند که یک دختر سیاه پوست است با دامنی گلدار نشسته کنار آتش که از روی یک عکس بسیار کوچک روی یک کارت لا کتابی دیده و تابلوی آنرا با رنگ و روغن بروی بوم آورده ا‌ند. از من خواستند که نقاشی‌ کنم. میگفتند بهترین کار برای تمرکز افکار و رسیدن به صلح درونیست. میددانستند که به بقاشی علاقه دارم. گفتم که روزی این کار را خواهم کرد

 پنجشنبه پنجم اکتبر ۲۰۰۰

مدت‌های مدید است که چیزی ننوشته ام، تمامی سال تحصیلی‌ ترم دوم و تابستان را ننوشتم. سرم خیلی‌ شلوغ بود. کلاس ادمونتون خوب برگزار شد، سه بار هم به کلگری رفتم از آنطرف با شاگردان شعبه جنوب بودم ولی‌ البته با تلویزیون مدار بسته با ادمونتون در ارتباط بودیم. رئیس بخش “رفتار سازمانی” دانشگاه از شهر “آتاباسکا” خیلی‌ طرفدار من شده و یک توصیه نامه بسیار زیبا و خجالت دهنده برایم نوشت. حال که اینها را تایپ می‌کنم هنگامی که در کالج “رد دیر” درس میدادم هم دو درس راه دور “تئووری سازمان ها” و “فرهنگ سازمان ها” را برای کلود تدریس کردم به هم خودم خیلی‌ خوشم آمد و هم شاگردان. کلود دیگه حسابی‌ خاطر خواه من شده.

مامان هم از ایران خاطره‌های خوبی تعریف کردند و اینکه چقدر با فامیل بهشان خوش گذشته بوده. از مادرشان،میگفتند ادرجون حالشان خوب بوده ولی‌ میگویند سال بسال دریغ از پارسال. خیلی‌ مریم و مرمر را دوست دارند و برایشان هردفعه که میروند هدیه  هائی میبرند که جوانترین نوه‌های ادرجون را خوشحال کند. آنها هم از دیدن خاله پری و عمه پری خوشحال میشوند.

این مدت در ورمیلیون یک اتاقی در خانه زوج انگلیسی، “شیلا و دیوید دی” اجاره کرده‌ام چون تمام وقت در لیکلند کالج هستم. امشب رئیس بخش دپارتمنت “لی سوانسون” منزلش یک پارتی داده بود که صورت “پات لاک” که میبایستی هرکسی غذا بیاورد. من هم دو سه تکه گوشت استیکی خوابانده بودم توی پیاز و ادویه جاتی که از شیلا گرفتم که میگفت استیک را خوشمزه می‌کند. او هم خیلی‌ در “مرونت” کردن استیک وارده. اغلب مدرسین بخش مدیریت بودند. بارت اتسون و خانمش هم آمده بودند. بارت از من میخواهد سر کلاس مارکتینگ او به عنوان میهمان بیایم و از تجارب و دانسته‌هایم برایشان بگویم. میدانست که کتاب مارکتینگ بین المللی  دکتر “ستانلی شاپیرو” را در ونکوور درس داده بودم قبول کردم و همانجا یک گیلاس شراب به سلامتی هم سر کشیدیم.

بارت اتسون مدرس مارکتینگ اصلا امریکأی و اهل لوس آنجلس بوده که از شغل سابقش در میکرو الکترونیک میگفت که در ساخت موشک‌های استینگر شرکت کرده و عضو تیم سازندگان آن موشک زمین به هوا بوده. او از زمانی‌ که در افغانستان روس‌ها را بیرون میکردند میگفت که چقدر این موشک‌ها به بیرون راندن اشغال گران کشورشان کمک کرد که من هم گفتم که امریکأی‌ها بروند آنجا ! و هردو خنده را سر دادیم.

موشک‌های استینگر خیلی‌ کوچک و سبک و قابل حمل هستند که بصورت سردوشی افراد از زمین به هوا شلیک میشود و به دنبال حرارت ناشی‌ از موتور هواپیما به طرف آن میشتابد و آنرا تعقیب می‌کند و تا به آن نرسد و منهدم نکند دست بر نمیدارد و ابزار جنگی بسیار موثر در شکست شوروی در افغانستان به شمار میرود که چندین هلیکپتر و هواپیمای ارتش روسیه شوروی را به زمین ساقط کردند البته بعد از بانگ آوردن عبارت همیشهگی “الله و اکبر”. بارت میگفت که بسیاری از این موشک‌های کاری و سبک را اعراب خریده و اسرأئل هم داشت. اتسون میگفت میترسد روزی آن موشک‌ها به طور قاچاق بدست تروریست‌های اروپأی و حتی امریکأی بیفتند و به خود آمریکا حمله کنند. حدسش دور از حقیقت نبود سپتامبر ۲۰۰۱ این حمله به وقوع پیوست ولی‌ نه با استینگر.

 از هر دری صحبت بود. استیکی که من روی منقل لی گذاشتم خوشمزه‌ترین غذا اعلام شد. لی پسر محجوب و ساکتیست. مسیحی‌ معتقدیست و از مریدان دین “مورمون” است که در آن ناحیه طرفدار بسیار دارد. “ستو هرد” هم “مورمون” است. تنها شاخه‌ای از مسیحیت که چند زنی‌ را منع نمیکند و هستند خانواده هائی که دو سه زن در منزل شلوغ پلوغ پر از بچه با هم زندگی‌ مسالمت آمیزی دارند. حتی رئیس حسابداری کالج عکس خانوادگی بزرگی پشت سرش در دفترش آویزان کرده بود با شوهر و بچه هایش، یکی‌ از آنها را از دیگر بچه‌ها به مراتب بزرگتر دیدم به رسم تعریف به او گفتم که به او نمیاید دختر به این بزرگی داشته باشد که خیلی‌ خونسرد جواب داد که او همسر دوم شوهرش است و خیلی‌ از او تعریف میکرد. من زبانم بند آمده بود و با یک خداحافظی تند از دفترش خارج شدم.

خلاصه‌ای از این مذهب مورمونبگویم، خیلی‌ به نسبت جدیده و صد و خورده‌ای سال از تأسیس و اعلام وجودش بیشتر نمیگذرد و تنها شاخه‌ای از مسیحیت است که در آمریکا زاده شده برای همین است که دارند به آن شاخ و برگ میدهند. قضیه از این قرار بود که در قرن نوزدهم نیویورک پسرکی به نام جوزف سمیت شب دیر به منزل بر میگردد و در مقابل شماتت پدر و مادر که تا این موقع شب کجا بودی میگوید که با حضرت مسیح و خدا بوده و خیلی‌ قیافه معصوم و مقدس به خود میگیرد طوری که نه تنها پدر و مادر او را باور میکنند و به دست و پایش میافتند بلکه تمامی اهل دهکده به او ایمان میاورند به خصوص که یک‌   میخی چیزی از مسیح را هم از زیر خاک در میاورند و دیگر حسابی‌ یخش میگیرد. الانه در آیالات مرکزی آمریکا، بخصوص یوتا و در کانادار در آلبرتا آنها از طرفداران بسیاری برخوردارند که خیلی‌ هم به هم میرسند و مانند دیگر اقلیت‌ها سختی‌ها کشیدند تا به اینجا رسیدند و از این حرف ها. بگذریم این هم از حرف توی حرف آمدن که نتیجه چند ماه ننوشتن است.

امشب فریبا، خواهرم، از ونکوور به ادمونتون رفته و پیش نسترن و بابک و اشکان است که با همه‌شان تلفونی حرف زدم. همه خوشحال بودند از دادن عمه فریبا. فردا جمعه به ادمونتون خواهم رفت.

شنبه عروسی کاوه شجاع نیا در وینیپگ هم بود که مایل بودم در آن شرکت کنم بخصوص که عروسی شاهین را نبودم که در یک مزرعه کودکی نامزدش در یکی‌ از جزأر بریتیش کلمبیا برگزار شده بود که خانواده به زحمت خود را به آن محل پرت و پلا رسانیده بودند و‌ من و نسترن و بچه‌ها قادر نبودیم از آلبرتا به آن مکان سفر کنیم ولی‌ عروسی کاوه را که آنها هم نمیرفتند دوست داشتم بروم که لاأقل یک نفر نماینده از خانواده ما حضور داشته باشد و من هم وینیپگ را ببینم و منزل عمو مجید و متی محترم قریب رفته باشم. این خانواده همه دکتر هستند دو تای آنها پزشک و و دو پی‌ اچ دی. متی دکترای ادبیات انگلیسی و شاهین بیولوژی دارد. عمومجید تقریبا چهل سالیست که در این شهر بی‌ در کجا زندگی‌ می‌کند. خیلی‌ شکل قدیم ادمونتون بود دیگه چهل سال پیش چی‌ بوده که عمو جان را خوش آمده آن هم با آن تحصیلات و تخصص و شهرت در سرطان خون.

میدانستم که مقداری بودجه برای مطالعات و باز آموزی در اختیار راکی والابوم بود که اگر برنامه‌ای در خور مطالعات بیشتر در زمینه حفاظت زیست موجود بود از آن استفاده کنیم. گشتم دیدم در حوالی وینیپگ مرداب بزرگیست که محل اطراق و استراحت پرندگان مهاجر است بخصوص اردک‌ها و غاز‌های کانادأیی که از شمال به جنوب پرواز میکنند و به عکس. یک کپی از برنامه آن را گرفته تقاضانامه باز آموزی را پر کرده به سراغ کاترین دونور، دین حفاظت محیط زیست رفتم که تائید و امضا کند که نبود. جمعه و دیروقت بود رفتم سراغ رئیس بخش مدیریت لی سووانسون که شانس آوردم لی در دفترش بود و در حقیقت او بود که رئیس اصلی‌ من میبود و او با خوشحالی امضا کرد و کار درست شد. فقط مهلت آزاد کردن وجه سفر نبود که راکی به من گفت اگر خیلی‌ اصرار دارم زود تر بروم میتوانم با پول خودم بروم و تا بازگشت من بودجه را خلاص خواهد کرده به من پس خواهد داد. با خوشحالی به سمت ادمونتون روان گشتم.

دکتر فریده ملک هم در این سفر ادمونتون با من بود و از هر دری صحبت کردیم. او میگفت که یک پسرش دارد دندانپزشکی میخواند و پسر دیگرش جراحی. دخترشان هم دارد دیپلم میگیرد و نزد پدرش در تورنتو زندگی‌ می‌کند. خوب به این میگویند زندگی‌ مسالمت آمیز. دور از هم و تقسیم بچه‌ها بدون جدأی قهر آلود. با دوست دیگری که از استادان بخش مدیریت بود سفر میکردیم و من با او قرار ماهیانه داشتم و خرج بنزین را با او شریک میشدم. او نیز در همان منزل شیلا و دیوید اتاقی گرفته بود، از بنگلادش و نامش دکتر شهید الاسلام است. هنگامی که لی سووانسون او را استخدام کرده بود حسابی‌ برق از دپارتمان پریده بود. فریده را در سات گیت مال پیاده کرده به سمت منزل رفتیم. قرار شد شهید صبح دوشنبه دنبالم نیاید چون عازم وینیپگ خواهم بود البته اگر مانع پیش آمد به او تلفنی اطلاع خواهم داد. در خانه فریبا و نسترن و اشکان و بابک از دیدن من خوشحال شدند و نزدیک شام بود که حمام تندی گرفتم و سر میز شام رفتن عنقریب خود را به وینیپگ به اطلاع آنها رسانیدم که ابتدا با غرغر بچه‌ها بود و نسترن کمی‌ گیج ویج مانده بود و فریبا از اینکه میخواهم او را بگذارم و بروم ابراز گله کرد ولی‌ پس از مدتی‌ دیدند که بد هم نیست و هم فال است هم تماشا. شام در صلح و صفا گذشت.

شنبه هفتم اکتبر۲۰۰۰

از پسر‌ها و فریبا خداحافظی کرده قول سوغاتی دادم.  نسترن من را به فرودگاه ادمونتون رسانید بهش گفتم کاش میشد با من میومد گفت خودت در آخرین لحظه کارهایت درست شد من چجوری همه برنامه‌ها را تغییر دهم و به کارم بگویم؟ میدانستم که وقت نبود ولی‌ برایم آرزوی سفر خوبی کرد و به فامیل شجاع نیا و قریب سلام رسانید. وقت زیادی نبود. تا به وینیپگ میرسیدم میبایستی به یک فروشگاه تاکسیدو بروم که یک دست با پیراهن و کراوات یا پاپیون اجاره کنم. بعد از ظهر به وینیپگ رسیدم و یک تاکسی‌ فرودگاه از فرودگاه گرفتم گفتم به هتل فورکس که از معروف‌ترین هتل‌های شهر است برود ولی‌ سر راه در یک “کاستوم شاپ” بایستد. راننده از روی کارتش نامش احمد بود و لبنانی بود. گفتم نام من محسن است، دیگر خیلی‌ مخلص شد و گفت هر کمکی‌ از دستش بر آید از برادر مسلمانش دریغ نخواهد کرد. یک جا را میشناخت رفت و من پیاده شدم گفتم تاکسیمترش را روشن بگذارد ولی‌ پسر خوبی بود دستگاه را ثابت کرد تا من برگردم. یک دست تاکسیدوی مشکی‌ با پیراهن همراهش را گرفتم که اندازه بود و کراوات نقره‌ای و به سمت هتل رفتیم. عروسی همان شب و در همان هتل برگزار میشد. چه سازمان دهی‌ با دقتی‌. به خودم در این برنامه ریزی نمره آ پلاس دادم.

 هتل فورکس که قدیمی‌‌ترین هتل و لوکس‌ترین آن در وینیپگ است که از هتل‌های پذیرای روسای راه آهن بوده که در ادمونتن به نام مک دونالد و در ونکوور هتل ونکوور هستند که متعلق به یک گروه هستند که اخیرا کمپانی مدیریت “فرمونت” آنها را خریداری و راه اندازی می‌کند. منظور از فورک همان دوشاخه است که به دو شاخه بودن دو رودخانه در وینیپگ اشاره می‌کند که با هم یکی‌ میشوند و سرازیر میشوند تا به میسیسیپی در جنوب برسند. اصولا در کانادا کنار‌های رود خانه‌ها و دریا‌ها بود که شهر‌های عمده بنیاد شدند و آن هم به علت حمل و نقل الوار از طریق راه آبی‌ و سوار کردن آنها بروی قطار. بلی هتل فرکس از قدیمیترین‌ها بود حتی شایعه وجود ارواح نیز در آن هتل بر سر زبان‌ها بود که بعضی‌‌ها فقط برای احتمال ملاقات با یک روح در آنجا اتاق میگرفتند و شب را بسر میگذرانیدند ولی‌ اتاق من که خبری از روح درش نبود دو تخت خواب دو نفره با دکراسیون اوائل قرن دوران ویکتوریا‌ یی و حمام بزرگ بدون وان که خوشم نیامد. محل رخت کنی و خشک کنی‌ مجزا داشت ولی‌ وان نداشت. یعنی چه؟ به هر حال تلویزیون را روشن کردم و هوای وینیپگ را در اخبار شنیدم که بد نبود. یک حمام کردم. قبل از استراحت و یک چرت مطلوب به عمو مجید ” دکتر مجید شجاع نیا متخصص خون” تلفن زدم و او خوشحال و در عین حال سورپریز شد و گفت که ابتدا به کلیسای نزدیک همان محل میروند برای مراسم عقد و آدرس دادند که یکی‌ دو بلوک بیشتر نبود و باز هم ابراز خوشحالی کردند که خودم را رسانیدم.

لباس تاکسیدو را به تن کرده بطرف درب اصلی‌ هتل رفتم که گفته بودند اتوبوس در بستی مدعوین را از آنجا به کلیسا میبرد. ولی‌ کسی‌ را ندیدم، گفتند که اتوبوس رفته و من که آدرس کلیسا را بلد نبودم پرسیدم کجاست پیاده میروم، دربان گفت که تلفن میزند میپرسد وقتی‌ برگشت گفت اتوبوس را برای من دوباره میفرستند. خوشحال شدم چون در آن کفش و لباس مجلسی پیاده روی طولانی مشکل میشد. آمد، یک اتوبوس دو طبقه سبک انگلیسی بود که من را سوار کرد و به کلیسا برد.

 دم درب بزرگ کلیسا جماعت زیادی جمع شده بودند که از میان آنها زود عمو مجید و متی جون را یافتم و نزدیک شدم و سلام کردم و تبریک گفتم. عمو مجید با گرمی‌ من را در آغوش گرفتند و مثل هر بار سرشان را مدتی‌ روی سینه‌ام گذاشتند و از اینکه توانستم به عروسی بیایم خیلی‌ خوشحال هستند و اینکه‌ای کاش نسترن هم آمده بود و “به زیبائی‌ میفزود” متی نیز لباس بلند گل بهی‌ بتن داشت با کلاه همرنگ خیلی‌ ابراز شادمانی کرد و اینکه چنین مخارجی را متقبل شده بودم که از دهانم پرید که برای باز آموزی و گردش علمی‌ هم آمده‌ام و کالج خرج آنرا به عهده خواهد گرفت. همگی‌ به داخل کلیسا رفتیم که از قدیمیترین کلیسا‌های وینیپگ است با سقف خیلی‌ بلند و مجسمه‌های عیسی مسیح و مریم مقدس و نقاشی‌های بهشت و جهنم روی سقف و پنجره‌های رنگی‌ در دیوار سنگی‌ کار گذاشته شده. کشیش را به من معرفی‌ کردند. مرد قد کوتاه تپلی بود با سر طاس. او داشت نام‌ها را به خاطر میسپارد و متن عقد را از روی کاغذی  حاضر میکرد. من در ردیف دوم کنار عمو ناصر و میترا، کامی‌ و آنا نشاندند، کیوان و نیما را ندیدم که معلوم شد نیامده بودند. پدر مادر عروس و داماد، عمو مجید و متی، و یک زوج خندان و فروتن سیاه پوست از سانفرنسیسکو در ردیف جلو ی ما نشستند.

 عروس یک وکیل است و از قرار باهوش. شنیده بودم که صورت زیبائی ندارد. همینطور هم بود و هنگامی که عروس و داماد به جلو خرامان خرامان در محضر کشیش آمدند به این واقعیت پی بردم. اولین سیاه پوستی‌ که وارد فامیل میشد. عده کثیری از خانواده قریب در طرف دیگر نشسته بودند که از آمریکا میامدند. کاوه مثل همیشه‌اش با سر پأئین فقط به زمین چشم دوخته بود و کلمات عقد را پس از کشیش بزبان میاورد. هنگامی که کشیش از پدر و مادر عروس و داماد موافقت آنها را خواست بلند و ایستاده جواب دادند بلی ما حاضریم. یک گروه کوچک موسیقی‌ مرکب از دو ویولونیست و یک نوازنده فلوت و یک خواننده در کنار صحنه نشسته بودند و منتظر نوبتشان بعد از خواندن خطبه عقد. به محض رد و بدل کردن حلقه و بوسه شروع به نواختن کردندو و خوانند خواننده آواز دلنشینی خواند. بعد معلوم شد که او یکی‌ از اشعار سروده متی، مادر داماد، را میخوانده. متی که از ایام کودکی به اتفاق پدر پزشک و مادرش به آمریکا آمدند همیشه با ادبیات انگلیسی سر و کار داشته و به شکسپیر عشق میورزد، تا حدی! به عمو مجید هم عشق میورزد و کلا شخصیت حساس و عاشقیست. او یک زن معتقد به خدا و آخرت نیز می‌باشد و در امور خیریه وینیپگ سرشناس است و عضو هیأت امنای چند صنف و گروه نیز هست از جمله ارکستر سمفونی وینیپگ. خلاصه مراسم عقد به پایان رسید و جماعت برخواسته بطرف درب بزرگ کلیسا رفته از آن محل مقدس خارج شدیم.

 بیرون کلیسا جماعت ایستاده بودند و منتظر اتوبوس دو طبقه بودند که رسید و جملگی سوار آن شدیم چون کمی‌ باران گرفته نم نم میامد و مدعوین در آن البسه‌های شیک و پیک و خانم‌ها در آرایش زود به داخل اتوبوس دربست ریختند. البته چندین عکس از خوداشان گرفتند به خصوص خانم قریب، مادر متی خیلی‌ از آن اتوبوس خوشش آمده بود و دست به میله آن خود را مانند دختران جوان فیلم‌های هندی کج آویزان کرد و عکس گرفتند. راه تا جلوی درب هتل فورکس پنج دقیقه بیشتر نبود. در اتوبوس با فامیل قریب و خانم قریب آشنا شدم که از اینکه فهمیدند من پسر مهدی و پری شجاع نیا هستم تعجب کرده بودند و اصلا از وجود من خبر نداشتند بخصوص که عروسی شاهین هم نیامده بودم. آنهائ که در هتل اقامت داشتند به اتاق‌های خود رفتند و استراحتی کردند و خود را برای مراسم جشن و سرور و شام آماده کردند. من در لابی هتل با میترا و عمو ناصر سلام علیک کردم شاهین هم رسید با همسرش، یک زن جوان سفید پوست کانادأی مو قرمز که او هم از دیدن من ابراز خوشوقتی کرد. (اندو برادر با داشتن یکی‌ یک پسربعد‌ها از همسرانشان جدا شدند)

من نام خود را روی میز گرد بزرگی جلوی یک صندلی‌ در میان یازده صندلی‌ دیگر یافتم و نشستم. سخنرانی‌ها شد و خاطره‌های کودکی و نوجوانی از سوی دوستان تعریف شد و جملگی خندیدیم، شام آوردند در چند کرس که خوشمزه بود. با سالاد گلهای وحشی شروع شد که به دلم نچسبید، آخه از کی‌ تأ حالا گل را میخورند؟ گل را نگاه میکنند و بو میکنند. هم زیباست و هم خوشبو اصلا با سبزیجات خوردنی قابل مقایسه نیست. حالا چی‌؟ گل قاصدک، و گل بنفشه. ما که نیستیم. آنگاه دو کرس اصلی‌ آوردند، ماهی‌ و اردک. دسر‌ غلیظ و سیر کن بود، شکلات بلژیکی غلیظ با خامه. سر میز که بودم متوجه یک خانم ایرانی مسنی شدم به نام خانم شمس که سال‌ها بود با عمو اینا رفت و آمد داشت، شوهرش نیامده بود چون از هم جدا شده بودند ولی‌ یک مرد جوان ایرانی با خانمش که کانادایی بود نیز طرف دیگرم نشسته بودند که او از همکلاسی‌های کاوه در دانشکده پزشکی‌ مانیتوبا بوده. با هم سلام و احوالپرسی گرمی‌ رد و بدل کردیم. یک گروه چهار نفره ویولون و ویولون سل، تا آخر شام نواختند که بعد جایشان را به گروه دیگری دادند که موزیک پاپ مینواخت و رقص شروع شد و آقایان دست همسرانشان را گرفتند و به رقص مشغول شدند.

دکتر‌ها محسن و حسین قریب و همسرانشان هم میز پهلویی نشسته بودند که با آنان هم گرم گرفتم و صحبت میکردیم. بعد از شام خانم محسن قریب به نزدیک من آمد و از خانواده‌ام پرسید و اینکه کجا زندگی‌ می‌کنیم و من هم همان سوال را از او کردم که گفت در محله “چه وی چیس” حومه بالتیمور نزدیک واشینگتن هستند و از اینکه دانست در چه وی چیس بودم تعجب کرد. آنجا از محل‌های موند بالای بالتیمور است و من اوائل آمدنم به آمریکا اولین کریسمس را آنجا گذراندم که به دیدن دوست بچگی‌ و جوانی‌ و تازه وارد به آمریکا، شهرام کمالی، رفته بودم. محسن قریب هم با لبخند دایمی و آن سبیل چخماخی در کنار همسرش به گفتگو با من ادامه میداد. میگفت چقدر پدرم شبیه عمو مجید هستند چون اخیرا همدیگر را در عروسی شاهین دیده بودند. وی فرزند همان دکتر قریب مشهور است که در ایران هم تمبر یادگاری از ایشان به چاپ رسیده و من آنرا در کلکسیونم دارم. از قرار همه بردران پزشک بوده ا‌ند ولی‌ او معروف تر بوده و استاد عمو مجید هم در دانشگاه تهران بوده.

دوستان دبیرستانی آنها خیلی‌ پیدا بود که از تجدید دیدار یکدیگر خوشحال بودند. من با سوزان قریب، خواهر متی، و خاله کاوه و شاهین، خیلی‌ صحبت کردم و یک جور هائی حرف‌های مشترک پیدا کردیم و از تهیه برنامه‌های تلویزیونی صحبت کردیم. سوزان از گویندگان و مفسران مشهور شرق امریکاست و با همسرش در نیوجرزی زندگی‌ میکنند. او با دو یا سه رئیس جمهور در کاخ سفید هم مصاحبه کرده و پیدا بود که خیلی‌ به صورت و هیکلش میرسد. سوزان را خیلی‌ خانم خوش برخورد و حاضر جوابی یافتم. با سیمین قریب، خواهر بزرگتر آنها نیز آشنا شدم، استاد زبان فرانسه هستند و تنیس باز مفرط بطوری که همیشه لباس و راکت و توپ در اتوموبیلشان دارند و هرجا که پایش بیفتد و هم بازی پیدا کنند زود بازی را شروع میکنند. ایشان بعد‌ها بر اثر سرطان درگذشتند.

سپس عمو ناصر “دکتر ناصر شجاع نیا آسیب شناس اناتومی” به من نزدیک شد و گفت میرود بیرون سیگار بکشد من هم او را تنها نگذاشتم و به ایوان وسیع مشرف به درب کناری سالن رفتیم. از اینکه خاطراتش را در وینیپگ تجدید میکرد پیدا بود که به گونه‌ای خرسند است. میگفت که مادرجون هم یک بار با عمه منیر به وینیپگ آمده بودند که عمه برگشتند ولی‌ مادر جون چند صباحی را در این شهر نزد پسر‌هایشان گذراندند که همزمان میشد با اقامت دائئ علیرضا خان خلوتی نزد ایشان و خاله جان در تهران و ناخوشی علیرضا خان که حواس مادر جون را بیشتر به خود مئعطوف میداشته و اینکه حیف شد به مادرجون انطور که باید و شاید خوش نگذشته و دائمأ حواسشان نزد برادر بزرگ و سالخورده‌شان بوده.

طرف‌های ساعت یازده شب بود که دیدم دیگر نمی‌کشم چه روز طولانی و خسته کننده‌ای را گذرانده بودم و بعد از آن شراب سفید که مانند پتک میزند توی سر من و شمپاین‌های قبل از شام رفتم به اتاقم که استراحتی کنم و افتادم. فقط پاسی پس از نیمه شب بود که پاشدم و لباسم را دراوردم و دوباره به خواب سنگینی‌ رفتم. ولی‌ عوضش صبح به موقع بلند شدم و پس از یک حمام آب داغ سر حال شدم و به موقع به سالن صرف صبحانه خودم را رساندم. ایندفعه صحبت‌ها خودمانی تر و در محیط آرمتری گفته و شنیده میشد. همه پرسیدند چرا دیشب زود رفتم که توضیح دادم چه روز طولانی‌ای داشتم. صبحانه از انواع و اقسام پنیر‌ها تا متد‌های مختلف پختن تخم مرغ از بندیکت گرفته تا آب پز تا نیمرو و املت و گوشت‌های گوناگون سرد و گرم بود. اول از همه یک قهوه خوردم که بهوشم آورد. باز با محسن و خانمش صحبت کردیم و دعوت کردند که حتما به منزلشان در چه وی چیس بیایم و همسرم را، که عمو مجید تعریف کرده بودند، با خود بیاورم. سوزان هم خداحافظی گرمی‌ با من کرد و به اتفاق اهمسرش زود بعد از صبحانه رفتند چون میگفت برنامه هفته سنگینی‌ دارد و چند مصاحبه دارد که باید هرچه زود تر خود را به استودیو در نیویورک برساند. آنشب را هم در هتل اقامت کردم و فردایش با اتومبیل کرایه‌ای به طرف مرداب مرغابی‌ها راندم.

دوشنبه نهم اکتبر۲۰۰۰

اول صبح  لباس تاکسیدو را بردم پس دادم سپس از روی نقشه مرداب اردک‌ها و غاز‌ها را پیدا کردم نزدیک شهر “ستون وال” که حدود سی‌ کیلومتر فاصله داشت و خود را به پشت دروازه رسانیدم، به نگهبان توضیح دادم که برای بازدید دعوت شده‌ام و قرار دارم. راه را باز کرد، از پارکینگ بداخل ساختمان “مرغابی بینهایت” رفته از ریسپشن سراغ مسئول را گرفتم که خودش رسید انگار منتظرم بود. زن جوان خوش تیپ و پزی بود که با گرمی‌ دست داد و من را به سالن موزه مانندی هدایت کرد. آنجا برایم توضیح داد که در چه موقع از سال چه پرندگانی میایند و آنجا مدتی‌ استراحت میکنند و به راهشان ادامه میدهند و چه موقع سال بر میگردند. چند نوع پرنده را خشک کرده بودند که عمده‌ترین پرندگان مهاجر غاز‌های کانادأی هستند و اردک ها. پس از آنکه مقداری اسلاید از پرژکتور نشانم داد به کافه تریا رفتیم و قهوه‌ای نوشیدیم و خود را برای تور قایق رانی‌ روی مرداب آماده کردیم. قایق یا همان “کانو” پارویی بود و پارو زدن در آفتاب بعد از ظهر میچسبید. هردویمان پارو میزدیم و از لابلای گیاهان سر از آب دراورده گذر کردیم بسیاری از نوع نی بودند. هنگام عبور از روی آب گاه بگاهی پرندگان از لا بلای نیزار‌ها به هوا میپریدند. روز خوبی را به پایان رسانیدم و از اینکه عروسی باعث و بانی‌ این دیدن شده بود در دلم از کاوه تشکر کردم.

 مرداب اوک هاموک مارش

اول صبح از روی نقشه مرداب اردک‌ها و غاز‌هارا پیدا کردم نزدیک شهر “ستون وال” که حدود سی‌ کیلومتر فاصله داشت و خود را به پشت دروازه رسانیدم، به نگهبان توضیح دادم که برای بازدید دعوت شده‌ام و قرار دارم. راه را باز کرد، از پارکینگ بداخل ساختمان “مرغابی بینهایت” رفته از ریسپشن سراغ مسئول را گرفتم که خودش رسید انگار منتظرم بود. او خود را ناتالی‌ معرفی‌ کرد و همکارش را ژاک. زن جوان خوش تیپ و پزی بود که با گرمی‌ دست داد و من را به سالن موزه مانندی هدایت کرد. ناتالی‌ و همکارش ژاک آنجا برایم توضیح دادند که در چه موقع از سال چه پرندگانی میایند و آنجا مدتی‌ استراحت میکنند و به راهشان ادامه میدهند و چه موقع سال بر میگردند. چند نوع پرنده را خشک کرده بودند که عمده‌ترین پرندگان مهاجر غاز‌های کانادأی هستند و اردک ها. پس از آنکه مقداری اسلاید از پرژکتور نشانم دادند به کافه تریا رفتیم و قهوه‌ای نوشیدیم و خود را برای تور قایق رانی‌ روی مرداب آماده کردیم. قایق یا همان “کانو” پارویی بود و پارو زدن در آفتاب بعد از ظهر میچسبید. هرسه مان پارو میزدیم و از لابلای گیاهان سر از آب دراورده گذر کردیم بسیاری از نوع نی بودند. هنگام عبور از روی آب گاه بگاهی پرندگان از لا بلای نیزار‌ها به هوا میپریدند. دو بار هنگام عبور از روی مرداب کانو به گل نشست و ژکلین میگفت که عمق این مرداب کم است و فقط دو فوت است که بعضی‌ جا‌ها کمتر میشود. چند نوع مرغابی را به من نشان داد که از جلویمان به هوا میپریدند و نام خانوادگی آنها را میگفت. آخر روز من به ناتالی‌ و همکارش ژاک پیشنهاد دادم که آنها را به وینیپگ ببرم چون میخواستند با سرویس موسسه بروند. با خوشحالی قبول کردند و به وینیپگ باز گشتیم. پرسیدم آیا گرسنه هستند؟ پاسخ رسید که بلی بسیار. تابلوی “کگ” را دیدم و جلوی آن استیک هاوس نگاه داشتم گفتم میهمان کالج لیک لند هستید. با خوشحالی قبول کردند و به داخل رفتیم ناتالی‌ گیاه خوار بود که از دستش رفت ولی‌ من و ژاک هرکدام یک استیک ۱۲ انسی سفارش دادیم به سبک نیویورک که به دلم نشست. از کشور زاد گاهم پرسیدند و از آب و هوای آن که به تفصیل برایشان شرح دادم که ایران چهار فصل مجزا دارد، در زمستان برف میبارد البته در شمال کشور و بیابان بسیار داریم که دارد بر وسعت آنها اضافه میشود. هوای جنوب شرجی و با باران‌های موسمی همراه است و دیگر تعریف‌ها از آثار باستانی ایران. آنها از شنیدن دستان منار جنبان و اینکه یکی‌ از منار‌ها و تکان خوردن منار دیگر به ارتعاش در میاید خیلی‌ تعجب کردند. گفتم مانند دو سیم هم قطر گیتار که یکی‌ را کنار دیگری بنوازی دیگری هم به ارتعاش در میاید، همان قانون است که منار دوم را به لرزه در میاورد که تحسین کردند مهندسی‌ آن را. روز خوبی را به پایان رسانیدم و از اینکه عروسی باعث و بانی‌ این دیدن شده بود در دلم از کاوه تشکر کردم.


شب پس از اینکه در هتل حمام و لباس عوض کردم به طرف منزل متی و عمو مجید براه افتادم و سراغ خیابان معروف ولینگدون را گرفتم که از محل‌های درجه یک وینیپگ است. هنگامی که کنار اتوموبیلی از سه زن سیاه پوست نگاه داشتم و سعی‌ در جلب توجه آنها کردم که آدرس بپرسم ولی‌ محلم نگذاشتند و نا امیدانه نام خیابان ویلینگدون را آوردم به ناگهان پنجره را پأئین کشیدند و با خشرویی طرف خیابان را اشاره کردند و گفتند سه بلوک دیگه میرسم. تشکر کردم و به موقع برای شام بوقلمون شب شکر گذاری رسیدم. در آن گرد هم آیی عمو ناصر و میترا هم بودند و یک دوست قدیمی‌ ایرانی آنها دکتر فریدی که همکلاسی عمو‌ها در دانشگاه پزشکی‌ تهران بودند و با همسر فیلیپینی خود آنجا حضور داشتند. خیلی‌ به نظر تو دار و سر بزیر میامد. همه از این تجدید دیدار خوشحال بودند. سراغ داماد و عروس را گرفتیم گفتند که به ماه عسل رفتند و شاهین و همسرش هم زود به “بی‌ سی‌” برگشتند که با پدر مادر همسرش شب شکر گذاری رو برگذار کنندر. میدانستم جای پسرانشان خالیست. میترا در کنارم یواش گفت این دختر بالاخره شاهین رو از پدر و مادرش میگیره درست همونجوری که پسر من و خانمش بودند. نمیخواست با هم باشیم. ولی‌ به او گفتم اگر شوهرت را از مادرش بگیری به تو خیانت خواهد کرد و میرود سراغ زن دیگری.

شام با صحبت‌های عمو ناصر از خاطرات آمدن به این طرف دنیا بود که عمو مجید نیز همراهی میکردند، یک بار هم صحبت از حمید، بردرشان شد که در جوانی‌ و پس از آنکه تخصص خود را در قلب گرفت و به ایران برگشت درگذشته بود. دکتر فریدی نیز عمو حمید را خوب میشناخت. عمو حمید خیلی‌ دل همه را سوزانید. دکتر فریدی هم یک کتاب آورده بود که خودش نوشته بود و آنرا امضا کرد و به یکی‌ از عمو‌ها به یادگار داد. نام کتاب یک نمره آلفا نمره‌ای طولانی بود که از قرار باید نام یک انسان قرن آینده باشد و اینکه چگونه دنیای آینده آدم‌ها را در سیستم خودش قورت خواهد داد و از این حرف ها. خوب شد فقط همان یک کپی‌ را آورده بود. خانمش میگفت که گاراژ خانه‌شان پر است از جعبه‌های پر از این کتاب. این مردم چی‌ رو میخوان ثابت کنن؟ به آن زوج گفتم این نام گذاری از همین الان و در زندگی‌ امروزه روی همه ما‌ها هست و همان شماره نه رقمی‌ سوشیال است، کمی‌ فکر کرد و گفت: راست میگویی، گفتم کاش زود تر شما را ملاقات کرده بودم و از زیر این بار نوشتن این کتاب شما را نجات میدادم. خندیدیم. من بدون رودر بایستی از بد بینی‌‌های افراد، بخصوص در این دوران تحویل قرن جدید خیلی‌ دلگیرم و نمیدانم چرا خوشبین نباشند و بد بینی‌ را ترجیح میدهند؟ به خانمش گفتم که آنچه شما دوست ندارید نخواهد شد. خیالتان راحت باشد. به سلامتی هم دیگر یک لیکور که عمو مجید آوردند را نوشیدیم. برای هضم آن بوقلمون لازم بود.

 سه شنبه به برندن رفتم، شهریست که بیش از دویست کیلومتر راه است که شاهراه یک کانادا را گرفتم و خود را به موقع به سمینار حفاظت زیست دانشگاه برندن رسانم. جاده مسطح که خیلی‌ شبیه البرتا است. سمینار در مورد آب و با شعار آبرا گل نکنیم شبیه حرف سهراب سپهری خودمان بود ولی‌ به سبک کانادا. من نمیدانم اینها از حالا چه چیزی از این بیشتر میخواهند؟ سرزمین وسیع با هوای تمیز ییلاقی و آب فراوان به نسبت جمعیت سی‌ ملیونی اش. طریق‌های مختلف صرفه جویی‌ در آب و اینجاد فضای سبز و درست کردن کود طبیعی “کامپوست” با جدا کردن اشغال منزل مواد غذائی از مواد بلا استفاده و از این کثافت کاری ها. کی‌ میخواد اشغالدونی‌اش را دو تأ کنه؟ ما که نیستیم. یک گواهینامه هم آخر روز گرفتم و به طرف وینیپگ راندم و به موقع خود را سر قرار رستوران که میترا و عمو ناصر و متی و عمو مجید ترتیب داده بودند رساندم. یک رستوران ایتالیأی و یاد آور خاطرات با هم بودن آنها در وینیپگ.

قرار من با هتل تمام میشد و عمو جان دعوت کردند که منزل ایشان باشم و دیگر هتل نگیرم. متی هم دعوت را تائید کرد. میدانستند که لباس‌هایم در ماشین است و قبول کردم دو شب آخر را منزل عموی مجید و متی باشم. از لحاظ تعداد اتاق و حمام و دست شویی فکر نمیکنم کم بیاورند. جملگی به منزل آنها برگشتیم و من در اتاق قدیم کاوه اقامت کردم. لباس‌هایم و لوازم شخصی‌ خود را آوردم. آنشب نقاشی‌های آبرنگ از مناطق صنعتی و پل‌های آهنین رود خانه روی دیوار راه پله به طبقه دوم توجه من را جلب نمود. متی با علاقه هرچه تمامتر شروع به سخن در باره نقاش این نقاشی‌ها کرده گفت که آنها را یک ایرانی مقیم کلیولند، دکتر خواجوی ترسیم نموده و مناظر کلیولند هستند. او اضافه کرد که دکتر خواجوی همکار پدر وی، دکتر علی‌ قریب بودند که چند سال پیش از دنیا رخت بر بستند از کلیولند خیلی‌ خاطره‌ها دارد. عجیب بود برایم چون یادم بود که پسر خاله من، خشایار هم که دوران دانشجویی خود را در کلیولند بسر میبرد از آن شهر بی‌ در و پیکر و سیاه و دودی که من به یاد دارم گفته بود که : چیزی در کلیولند هست که آدم فراموش نمیکند هرچه قدر هم کوتاه آنجا زندگی‌ کرده باشی‌. نمیدانم قرابت دکتر قریب و دکتر خواجوی با دکتر قریب تأ چه اندازه بوده ولی‌ یادش را متی بسیار گرامی‌ داشت پس معلوم بود که نزدیک بودند.

میترا و عمو ناصر خداحافظی کردند و آرزوی دیدار در ویکتوریا کردند و رفتند به هتل که فردا صبح به فرودگاه بروند. من هم شب به خیر گفتم و به اتاق خود رفتم. پاسی از شب گذشته بود که صدای تایپ کردن بلندی بیدارم کرد. متوجه شدم که متی در دفترش نشسته و خیلی‌ سریع و محکم مینویسد. شاید یکی‌ از شعر‌هایش را میسروده. ولی‌ میدانستم از دست هردو عروس‌هایش پکر بود و شاید انرژی خود را به این طریق داشت خالی‌ میکرد. بی‌ خیال کیبورد. میترسیدم به انگشتانش صدمه‌ای بخورد.

 دو روز دیگر را در وینیپگ ماندم و به کتابخانه و یکی‌ دو مرکز جلب توریست و اکو توریزم رفتم، با عمو مجید و متی جان شام خوردم و یک شب بیرون خوردیم میهمان من. چهارشنبه شب به اتفاق عمو جان و متی به تاتر شهر رفتیم و یک اجرای شکسپیر را دیدیم و با دیگر دوستان عمو آشنا شدم، اغلب پزشک بودند که با همسرانشان آمده بودند. متی جان اعضای هیاعت امنای تاتر را که خود از اعضای فعال آن است به من معرفی‌ کردند و آنها هم به من خوش آمد گفتند. دکتر متی قریب شجاع نیا رئیس بخش‌های مطالعات هنر “دین او آرت ستادیز” در کالج سن پال است.

پنجشنبه را در مرکز شهر وینیپگ قدم زدم بخصوص کناره رود سرخ که تفرج گاه شهر به حساب میامد و مملو از توریست و مردمان محلی و سرخپوستان بود که در مغازه‌ها و فروهگاه‌ها خرید میکردند و در رستوران‌ها و بار‌ها مشغول خوردن و نوشیدن بودند. چندتا تی شرت و چیز‌های دیگر برای بچه‌ها و نسترن گرفتم و یک سگ هاسکی پشمی خوشگل خوش دوخت برای اشکان گرفتم که شبها در بغل بگیرد شاید جای مادرش را پر کند.

 نزدیک رودخانه لب ریل تکیه دادم خانم و آقای مسنی هم کنارم ایستادند و به رود سرخ خیره شدند. این نزدیکی‌ و شراکت موضوع پای صحبت را پیش میکشد و از من پرسیدند که آیا برای اولین بار است که رود سرخ را میبینم که جواب دادم بلی همینطور است. فکر می‌کنم با تشخیص لهجه من بود که پرسیدند که از کجا میایم؟ ” ور آر یو فرام؟” پرسیدم منظورتان این است که در چه کشوری متولد شدم؟ یا اینکه از کدام شهر به اینجا آمدم؟ خانم مسن با لبخندی گفت: هردو ! گفتم زاده ایران هستم و در ادمونتون زندگی‌ می‌کنم و از آنجا آمده ام. گفتند چه چیزی من را به وینیپگ آورده؟ که پاسخ دادم یک دوره کوتاه در باره محیط زیست که از طرف کالج به من این مأموریت داده شده پرسیدند کدام کالج؟ گفتم لیکلند کالج در شهر ورمیلیون. برق شادی از چشمان پیرشان درخشید و هردو یک صدا گفتند: ما پرزیدنت شما را میشناسیم، آقای استیو پولاک ! راستش خیلی‌ تعجب کردم! آخه توی این کانادای در اندشت کنار رودخانه سرخ ایستاده‌ای و یک زوج میایند کنارت و شخص مشترکی را هر سه میشناسیم. این از آن احتمال های یک در صد میلیون است. حالا فهمیدم چرا بلیت لاتاری من نمیبره چون شانسم اینجاها به هدر میره. با تعجب گفتم بلی کاملا درست است. و اضافه کردم که آقای استیو پولاک اخیرا باز نشسته شدند.

از من خواستند که اگر استیو پولاک را دیدم سلام آنها را به او برسانم، گفتم با کم ال میل این کار را خواهم کرد ولی‌ بگویم چه کسی‌ سلام رسانید؟ ناگهان به یادشان آمد که هنوز خودشان را معرفی‌ نکردند و آقای مسن زود دستش را جلو آورد و دست من را فشرد و گفت بگویید از طرف “اولسون”‌ها و من راجر اولسون هستم. وی دست کرد در جیب کتش و یک کارت ویزیت در آورد و به من داد ولی‌ اضافه کرد که دیگر کار نمیکند و باز نشسته شده. آنشب که شب آخر اقامت من در وینیپگ بود را در رستورانی‌ نزدیک تاتر به اتفاق متی جون و عمو مجید گذراندم، عمو از بیمارستان میامدند، محل کار همیشگییشان بیمارستان سن بونوفیس، و متی هم از یک میتینگ در تاتر میامد. شب خوبی بود.

صبح ساعت ۵/۵ طبق معمول که عمو بیدار میشوند و طبق سفارش من آمدند پشت در اتاق من و دو ضربه کوچک به در زدند. بیدار بودم و آماده شده به ایشان برای صبحانه در آشپز خانه ملحق شدم. میبایستی تا دو ساعت دیگر در فرود گاه باشم. با عمو از فامیل و از دورانی که ایران بوودند صحبت کردیم میگفتند که من در بچگی‌ خیلی‌ بامزه بودم و با موهای بور و صورت سفید خوشگلترین بچه فامیل بودم. خجالت کشیدم. میگفتند مسعود که بدنیا آمد او را هم یک بار دیدند و به آمریکا رفتند برای تخصص. بعد هم دست روزگار وی را به وینیپگ کشانید و چند سال کار کردند در بینارستان تا که با متی، دختر دکتر علی‌ قریب، از اهایو، ازدواج کردند و متی هم زندگی‌ در وینیپگ را پسندید. بیرون آمده تا دم در ماشین بدرقه کردند و کیف من را آوردند. نزدیکترین راه را به رسیدن به جاده کمربندی “پیرامون” به من گفتند و با دست نشان دادند. گویی هردو نمیخواستیم ملاقات به پایان برسد و به دنبال بهانه میگشتیم که بیشتر باهم باشیم.  یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. میدانستم که با پسر‌هایشان گاهی‌ سخگیری میکردند و درست مانند پدر من رابطه پدر و پسری گرمی‌ نداشتند. بردران شجاع نیا به نظر میاید که با بچه‌های دیگران به مراتب بهتر رفتار میکنند تا فرزندان خودشان. نمیدانم ریشه این احساس از کجا ناشی‌ میشود. بنظرم میاید که ژنتیکی باشد. برایم سفر خوب و ایمنی را آرزو کردند و براه افتادم.

جمعه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۰

 نسترن من را از فرویدگاه ادمونتون برداشت. اشکان هم با او آمده بود. از دیدار یکدیگر خوشحال شدیم و به اشکان همانجا آن سگ هاسکی پارچه مخملی را دادم که خیلی‌ ذوق کرد. در راه از اوضاع خانه مطلع شدم، همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرفت و بابک به کلاس‌های آخرش قبل از دیپلم به سیتی‌های میرود و مشغول امتحانات است. فریبا تازه به ونکوور باز گشته بود و من دوباره نتوانستم خواهرم را ببینم. باشه وقت زیاده. یا ما میرویم به آنجا یا آنها میایند به اینجا. شنبه را با هم به وست ادمونتون مال رفتیم و اغلب روز را در آن مال سرپوشیده گذراندیم، بچه‌ها در شهر بازی رفتند و چرخ و فلک سوار شدند و در فود فیر نهار خوردیم، سوشی و غذای چینی‌ با شانگ‌های نودل که ضخیم‌ترین رشته است و با سس سویا خوشمزه است. یکشنبه را نیز با دوستان و فرزندانشان گذراندیم. فردا به ورمیلیون میروم و کلاس‌ها را از نو شروع می‌کنم.

پنجشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۰

صبح کلاس مدیریت پروژه را با بخش نهم کتاب آغاز می‌کنم. هنگام تنفس سر و کله ستو هرد پیدا میشود. او که از غیبت ناگهانی من و از اینکه از او امضا نگرفتم یک جأیش میسوزه منتظر بهانه است که سر دپارتمان اصلی‌ من یعنی بخش مدریت در بیاورد به طور غیر مترقبه‌ای از آن زمان پانزده دقیقه‌ای وسط کلاس استفاده می‌کند و شاگردان را در کلاس بغلی فرا میخواند و به بهانه اینکه چیرمن بخش است با شاگردان من جلسه‌ای خصوصی و بدون من انجام داد. من هم خونسرد به روی خودم نیاوردم و حتی از شاگردان هم پس از جلسه و شروع کلاس نپرسیدم ولی‌ یکی‌ دو تا از دختران آخر کلاس ماندند و توضیح دادند که ستو هرد به آنها یک پرسشنامه ارزیابی مدرس داده بود که در مورد من پر کنند که میگفتند از هرکس که پرسیده بودند همه به من رأی عالی‌ داده بودند این را از رفتار او آخر آن روز متوجه شدم. آنها منتظر بهانه‌ای هستند که استقلال خود را در رشته اکو توریزم از بخش مدیریت بدست آورند که نمیتوانند یعنی که مدرس متخصص مارکتینگ ندارند و صاحب اختیار هم نیستند که مستقل استخدام کنند. باز در این جنگ طناب کشی‌ من طناب وسط هستم، آن مسافرت بدون اجازه آنها ولی‌ با اجازه رئیس قانونی خودم از بخش مدیریت نمکی بود که بر زخم‌هایشان پاشید.

در طی‌ هفته متوجه تغیر رفتار کارکنان محیط زیست با من شدم. در ابتدای ورودم بعد از سفر به مانیتوبا دیدم رئیس بخش موقتی محیط زیست، ستوارد هرد،  صندوق پستی من را پر از کاغذ کرده. برداشتم تکالیفی را که من به منشی‌‌های دپارتمان سپرده بودم که به شاگردان بدهند همه را به من باز گردانیده به عنوان اعتراض به غیبت چند روزه من. و روی همه یاد داشت تندی بود که کپی آن را به کاترین دونور، دین دپارتمان‌ها هم فرستاده بود که: یک ملاقات فوری ما بین من و او و احیانا کاترین ضروری می‌باشد. من هم به منشی‌ زنگ زدم و گفتم من برای ملاقات آماده‌ام هر وقت خواستید من در خدمتم. سر ملاقات که فردایش انجام شد استو خیلی‌ غضبناک به نظر میرسید و معلوم بود که شمشیر رو از رو بسته زود پرسید چرا بدون مشورت با او به آن مسافرت رفتم؟ آیا چیز قابل توجهی‌ یاد گرفتم؟ و از این قبیل حرف‌ها و هنگامی که ساکت شد به او گفتم خیلی‌ چیز‌ها یاد گرفتم پرسید چه چیزی مثلا؟ گفتم شبیه سازی سیستم مدیریت اشغال‌ها. گفتم دانشجویان میتوانند آنرا روی برنامه اکسل پیاده کنند. پیدا بود که از ندانم کاری شدیدی، چه در کار بیزنیس و چه در طرز اداره دپارتمنت خودش در رنج بسر میبرد. ستو داشت از آن آب گل آلود ماهی‌ میگرفت که میتوانست ابروی خودش را هم ببرد.

ولی‌ یک فعالیت زیر میز دیگری نیز در دپارتمان محیط زیست محسوس بود و آن کودتای مخفی‌ ستو هرد علیه دین موقت، کاترین دونور بود که به طور اضطراری از غیبت دین قبلی‌ استفاده کرده هردو خیال تصاحب دایمی آن مقام را داشتند. ولی‌ کاترین اشتباهی که کرده بود غیبت طولانی او بود که به بهانه فوت پدر شوهرش میدان را خالی‌ کرد و به دار ودسته ستو هرد فرصت قد علم کردن داد و اینکه او از کاترین دارای تجربیات بیشتری در حفاظت محیط زیست است و کاترین را که اصلا در ارتش افسر بوده مناسب این کار نمیدانند تا اینکه طی‌ همان هفته کاترین خانم از مقام خود استعفا داده بدون مراسم خداحافظی کتاب‌ها و اشیا دفترش را ریخت توی چند جعبه و بدون خداحافظی از کارمندان دپارتمان رفت که رفت. برای همین بود که ستو دم دراورده بود ولی‌ هنوز میدانست که رئیس مستقیم من نیست.

دوشنبه چهارم دسامبر ۲۰۰۰ 

صبح دکتر اسلام آمد بدنبالم و گفت میبایستی بدنبال “آرت” کارمند بخش کامپیوتر هم برویم. او را هم برداشتیم و به طرف ورمیلیون براه افتادیم. ساعت ۵/۸ جلسه گرد هم آیی‌ استادان بخش محیط زیست بود. میدانم اجباری ندارم که به آن جلسه بروم ولی‌ از روی احترام به آدم‌های بخش اگر به موقع برسم به جمعشان می‌پیوندم. ساعت نه وارد جلسه شدم کاترین، دین موقت داشت صحبت میکرد. از نقشه‌های آینده حرف میزد. میدانستم که دلش آشوب است و ترس از کنار رفتن او از مقام ریاست در چشمانست پیدا بود. ناگهان اشک‌هایش سرازیر شدند. آن موضوع سخنرانی چیزی نبود که اشک کسی‌ را سرازیر کند. معلوم بود دست پاچه شده. این دفعه دومی بود که سر جلسه گرد همأی استادان گریه میکرد. یک ماه پیش هم پس از غیبت یک ماهه خود، ظاهرا بخاطر فوت پدر شوهرش، گریه کرد. باز از همه خواست خطا‌هایش را ببخشند و به او فرصت بدهند که آرمان‌هایش را برای دپارتمنت به مورد اجرأ گذارد. نمیدانم چطور اینگونه خود را باخته اصلا به آن مقام نمیاید که کسی‌ در آن چنین خار و زبون خود را جلوه دهد.

میدانستم که هنوز زیر نظر هیأت مدیره کالج است و بقول معروف پایش در هوا. گریه امانش نداد و فورا تنفس اعلام کرد. جعبه کلینکس روی میز کنار قهوه و شیرینی‌ها به من نزدیک تر بود آنرا برداشتم و به طرفش دراز کردم، با تشکر یک دستمال بیرون کشید و اشک‌هایش را پاک کرد و به من لبخند زد. میدانست که من در بین دشمنانش نیستم. به کاترین گفتم‌ای کاش من هم میتوانستم راحت احساساتی شوم. آن نعمتیست. سری تکان داد و گفت گاهی‌ هم آن به ضررت تمام میشود. هردو لبخند زدیم.

بعد از تنفس جک، مسئول برنامه لیسانس، “اپلاید دیگریی” آمد پهلوی من نشست. کمی‌ بی‌ قراری میکرد. میدانست از اینکه سر زده سر کلاس من آمده بود از او دلگیر شده بودم. او میبایستی از قبل این دیدار “آزمونی” را با من در میان می‌گذاشت و در حقیقت بدون اجازه من سر کلاسم آمده بود. متوجه بودم که میخواهد با من گرم بگیرد. کیفم را باز کردم و یکی‌ از امتحانات “مدیریت پروژه” سال سومی‌‌ها را در آوردم و بطرفش انداختم و گفتم: ببین آنها چه کار‌هایی‌ میتوانند بکنند. زود آنرا برداشت و با ولع هرچه تمامتر ورق میزد و تند خوانی میکرد. از تعجب خشکش زده بود. اولین بار بود که برنامه “مایکرسافت پراجکت” در امتحانشان گنجانده شده بود. چارت “گنت” را مطالعه کرد و با تحسین به من تبریک گفت. در تمامی این مدت “چیر من” موقت، “ستو هرد” داشت درباره ضرورت کلاس رانندگی‌ مینی ون پانزده نفره سخن میراند که انهأئ که شاگرد به بیرون از شهر میبرند یا حتی به کمپوس لویدمینستر میروند آن دوره را باید ببینند. در ختم جلسه “کیث بیکر” به من گفت که گوشت آهوی شکاری که قولش را داده بود برایم آورده. تشکر کردم و گفتم مشتاقم که اولین گوشت شکاری را در زندگی‌ بخورم.

 در ضمن این روز‌ها در دنیا مسابقه جرج بوش با ال گور مورد توجه جهانیان بخصوص آمریکأیان است که خیلی‌ نزدیک بهم رأی آورده ا‌ند ولی‌ بوش “پانصد تا” رأی بیشتر آورده! و امروز دادگاه فلوریدا درخواست ال گور مبنی بر دوباره شمارش رأی‌های خارج از آمریکا رأی مثبت نداد و او به بوش باخت. با فاصله چند روز انتخابات کانادا هم بر پا بود که “کرشین” برای بار سوم به نخست وزیری رسید و رقیب آلبرتأی خود، “اسکاتزول دی،” را شکست داد.

 روز سه شنبه راکی والابوم به دفترم آمد و چکی‌ در پاکت گذاشته بود بابت مسافرت وینیپگ. ضمنا ابراز تاسف کرد که من برنده بورس یک سال ترک خدمت و رفتن به انیستیتوی البرتا برای باز آموزی “ای کامرس” نشدم با اینکه از غربیل رد شده بودم و شخصی‌ که شده به خاطر الویت و طول خدمت آن بورسیه را گرفت. خوب عیبی نداره، من تیری انداختم، سنگ مفت گنجشک مفت. ولی‌ چکی‌ که بابت مسافرتم به دریاچه اردک‌ها و کالج برندن پرداخت کرده بود چهارصد دلار از آنچه رسید داده بودم بیشتر بود! خوب اعتراضی نداشتم ! ولی‌ باز کنجکاوی امانم نداد و از “اودرا” منشی‌ راکی پرسیدم، معلوم شد بابت مسافرتم به ادمونتون و خوراک تأ به فرود گاه رسیدن بوده که صنف مدرسین به آن اضافه کرده بودند. خیلی‌ هم ممنون.

 شنبه و یکشنبه شانزدهم و هفدهم دسامبر را در منزل با بابک و اشکان گذراندم، نسترن کار میکرد و از این بابت خرسند است. با بابک مقادیر متنابهی کامپیوتر کار کردم که دوشنبه امتحان دارد. سوالات “جدول‌های هوشمند” و “داده پایه” برایش برده بودم که تمرین کرد سپس تاره کاربرد‌های حسابداری و وارد کردن ارقام و اطلاعات را در برنامه “اکسس” انجام داد. اشکان دیشب در خواب زیاد سرفه میکرد و خبر از سرما خوردگی میداد. امروز مجبور بود به مدرسه برود چون کسی‌ در خانه نبود که از او مراقبت کند و از طرفی‌ حالش زیاد بد هم نبود. بیشتر سرفه‌ها بر اثر خشکی زیاده از حد هواست که در منزل باید از بخار کن استفاده کرد یا آب روی اجاق جوشانید که بخار شود. فردا مدرسه نمیرود چون بابک منزل است و با هم هستند.

 دوشنبه هژدهم دسامبر ۲۰۰۰ 

ترم تحصیلی‌ تمام شد امتحانات نهائی هفته قبل انجام شدند و ورقه‌ها تصحیح شدند، مثل همیشه تعداد ب‌ها از س‌ها بیشتر بود که پیدا بود درک عمومی‌ از کلاس‌ها نسبتا بالا است. آی منفی‌ بعضی‌‌ها آورده بودند ولی‌ آئ کامل فقط سه نفر گرفتند دو نفر هم رد شدند. یکی‌ از آنها از اول واضح بود که مردود است او در کلاس شیلا آرچر هم مردود شد پسر خوبی به نظر میرسد، نام کوچکش تایلر است که بیشتر آماده بود به این کالج که از خانه خودش بدور باشد و تأ میخواهد هاکی بازی کند و در بار کالج غروب‌ها را با دوستانش آبجو بنوشد. به هر حال از صد نفر دو نفر ردی بد نیست. امروز صبح با رئیس کتابخانه، آقای مرچی، مثل مرسی‌ ولی‌ با چ، به ورمیلیون آمدم دوستی‌ که من را میاورد و میبرد، دکتر شهید نیامده بود ولی‌ میدانست که هستند کسانی‌ که به ورمیلیو بروند. کمی‌ از دستش دلخور شدم ولی‌ اجباری نبود. آن ماهی‌ صد دلاری که به او میدهم حلالش باشد. مرچی ولی‌ در شمال ادمونتون بود و من در جنوب. باز نسترن جان زحمت کشیده ساعت ۵/۵ صبح من را به محل قرارمان در یک تیم هورتون در شمال ادمونتون رسانید  در تیم هورتون نشستیم و قهوه نوشیدیم میخواست مطمئن باشد طرف می‌رسد که رسید. شش صبح بود و هوا منهای بیست و سه درجه سانتیگراد میخواستم او را ببوسم مثل همیشه نگذاشت چون در ملا عام هستیم. بعد از ربع قرن زندگی‌ اینطرف دنیا هنوز دختر ایرونیه. خداحافظی تندی کردیم و داخل اتومبیل مرچی شدم در حالیکه یک لیوان قهوه به او دادم و خوشحالش کردم.

 در طول راه با مرچی صحبت‌ها کردیم، بالاخره دو ساعت و نیم نمیشود ساکت ماند. از تاریخچه یکدیگر تا حدی مطلع شدیم. میگفت که اصلا اهل رومانی است و تا دو سال پیش کشیش کلیسای ارتدکس بوده. خیلی‌ تعجب کردم، کشیش را چه به رئیس کتابخانه؟ میگفت پس از سال‌ها با حقوق بخور و نمیر کشیشی به سفارش دوستی‌ به دانشگاه برگشته و کتابداری خوانده و خانمش تبلیغ کار کتابداری لیکلند کالج را در روزنامه دیده و به او داده و او هم رزومه اش را فرستاده و به این ترتیب شده رئیس کتابخانه کالج.

مرچی از سفر اخیرش به اسپانیا میگفت که از کلیسا‌های قدیمی‌ و زیبائی دیدن کرده و اینکه یکی‌ بقدری بزرگ بود که میتوان یک استودیوم فوتبال را زیر گنبدش جای دهد. از جدأی خواهان باسک  و شهر سن سپاستیان گفت و از زیبائی زنان اسپانیا گفت که با لباس‌های آخرین مد، شیک و آرایش کرده کلاه خود بسر سوار بر موپد‌های خود میشوند و در خیابان‌ها در رفت و آمد هستند که منظره جالب و منحصر به فردی را از آن شهر در ذهن او بجای گذاشته.

در باره سیاست روز و اوضاع رومانی صحبت میکرد و اینکه میگفت خدماتی که چایچسکو به رومانی کرد تأ سالیان سال کس دیگری قادر نخواهد بود به رومانی ارائه دهد و کشتن او و همسرش را از اشتباهات عمده مردم رومانی میدانست. از قول پسرشان میگفت که ” آنها حتی نمیتوانند بناهأی را که پدرم ساخته را رنگ کنند چه برسد به اینکه بسازند. ” باهم متفق القول شدیم که هرجأی که آمریکأیان دخالت کنند اوضاع اجتماعی به مراحل بد تر میشود پس بهتر است که آنها که پس از فروپاشی شوروی و در زمان حاضر به صورت تنها “قطب” قدرت در دنیا بحساب میایند از این “لطف”‌های آزادی طلبانه برای مردم دیگر دنیا نکنند. میگفت مردم آن زمان‌ها خیلی‌ خوشحال تر بودند، همسایگان دور هم جمع میشدند و گیتار میزدند و دختران میخواندند و ابجو مینوشیدند و میخندیدند ولی‌ اکنون همه از صبح تأ شب به دنبال یک لقمه نان میدوند یا توی صف انتظار گرفتن غذا را میکشند. ارزش پولشان هزاران برابر پأئین آمده و کولی‌ها که هیچوقت به پول کاغذی دولت اعتماد نمی‌کردند و فقط با طلا و گاو و گوسفند معامله میکردند در مملکت شاه شده ا‌ند و آدم‌های باسواد و پشت میز نشین همه به بدبختی افتاده ا‌ند. حالا آنها برای کولی‌ها کار میکنند! به این میگن انقلاب ! و متعاقب آن قاه قاه میخندید. من سرا پا گوش بودم تا به ورمیلیون رسیدیم. قهوه مان مدت‌ها بود که تمام شده بود. از مرچی تشکر کردم و هردو به طرف ساختمان اصلی‌ پیاده قدم زدیم که خوشبختانه طولانی نبود. هوا داشت بهتر میشد. کمی‌ البته.

با بچه‌ها تلفنی صحبت کردم، بابک امتحان خود را خوب داده بود سه شنبه شوفاژ مدام روشن بود و منزل را زیادی گرم کرده بود. ترموستاتش خراب شده که امروز آمدند و آنرا عوض کردند. تکنسین به نسترن گفته بود همه تلفن میکنند که در این سرما منزلشان گرم نیست ولی‌ ما زنگ زده بودیم که خانه زیادی گرم است! خوب گرما، سرما، هردو زیادیش خوب نیست. در این هفته هوای البرتا بی‌ اندازه سرد شده بود و من منهای سی‌ تا چهل درجه را از درجه بیرون از پنجره منزل شیلا و دیوید میدیدم. نسترن نیز دچار خرابی ماشین در خیابان شده بود که خوشبختانه نزدیک مقر آتش نشانی‌ رخ داده بود که مأموران آمدند و ماشین را هل دادند و روشن کردند. خدا عمرشان بدهد. نسترن در فکر است که یک کیک برای آنها کادو ببرد. در فکر هستم که یک اتومبیل نو خریداری کنم که خیالم از بابت نسترن و بچه‌ها راحت باشد.

لطفا دنباله را در جلد دوم بیابید در لینک زیر:

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2019/02/19/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%85%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%b4%d8%ac%d8%a7%d8%b9-%d9%86%db%8c%d8%a7-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%e2%80%8c-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%af%d8%a7/

Advertisements
Aside

سلام خداحافظ سلام

سلام خداحافظ سلام

زنجیره‌ شخصیت ها

نوشته کریگ براون   چاپ نیویورک، ۲۰۱۲

Hello Goodbye Hello

By: Craig Brown, London, UK

ترجمه محسن شجاع نیا                                                             تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

مقالات زیر ممکن است شامل جملات دور از ادب باشند که برای کودکان و نوجوانان مناسب نباشند

________________________________________________________________

یک حلقه آشنائی‌ها و جدائیها ی افراد معروف از یکی‌ به دیگری که بطور خاصی‌ نویسنده نکته بین زنجیروار به رشته تحریر آورده از هیتلر به الیس از الیس به کیپلینگ از او به مارک توین از او به هلن کلر تا به افرادی مثل والت دیسنی، نانسی ریگان، جیمز دین و …. که به گونه‌ای در این حلقه زنجیر تاریخی بهم وصلند که به شخص اول باز میگردد. من آنرا زنجیره‌ شخصیت‌ها نام گذارده ام. مقدمه کتاب با این شعر از گا دی مادگولکار شروع میشود

پرتاب شده در رودی که به اقیانوس می‌پیوندد؛ دو تنه درخت بهم میخورند؛ زود موجی آنها را از هم جدا میسازد؛ و آن دو دیگر هیچوقت بهم نمی‌رسند؛ درست همانطوری که ما هستیم؛ ملاقات‌های ما، موقتی هستند فرزندم؛ یک نیروی دیگری ما را با خود میبرد، پس هیچوقت انسانی‌ دیگر را سرزنش مکن

و این گفته از ویلیام جیمز: ما همان تعداد شخصیت داریم که افرادی که ما را احاطه نموده اند

و این گفته از ژان کوکتو: هنگامی که آرتور میلر دست مرا میفشرد فقط در این اندیشه بودم که آن همان دستیست که سینه مریلین مونرو را میفشرد

_____________________________________________

آدولف هیتلر

توسط اتومبیل جان سکات الیس به زمین میخورد

اوت ۱۹۳۱,۲۲   مونیخ

Adolf Hitler is Knocked Down by John Scott – Ellis

  اوائل سال حزب ناسیونال کارگری آلمان به ساختمان جدیدی در بریننر ستروس شماره ۴۵ نزدیک کنگز پلاتز نقل مکان نمود. رهبر جدید حزب، شخصی‌ ۴۳ ساله است به نام آدولف هیتلر که به تازگی کتابش، نبرد من، که آنرا در مدت اقامتش در زندان به رشته تحریر درآورده بود بیش از ۰۰۰ ۵۰  کپی به فروش رفته بود. آدولف هیتلر با قدرت کلام و مهارتی کم نظیر در سخنرانی میان جوانان داشت بسوی شهرت و محبوبیت بسرعت پیش میرفت. او تمامی مدارج ترقی‌ را در حزب ملی‌ گارگری آلمان طی‌ نموده بود و اکنون به ریاست آن رسیده بود

هیتلر اکنون از مزایای رهبری حزب برخوردار است. از شوفر و محافظان شخصی‌ تا در اختیار داشتن آپارتمان نه‌ اتاقه  در پرینتزگنتن پلاتز شماره ۱۶، و دسترسی به قدرت و ثروتی بیکران از طریق خاندان‌های سرمایه دار و صنعتی به خصوص بانوان متموّل که هرچه داشتند تقدیم پدر ملت آلمان کردندImage result

شهرت و محبوبیت تازه بدست آمده هیتلر او را در نزد زنان جوان نیز کم حیاتر نموده بود به طوری که معشوقه‌هایی‌ در نقاط مختلف مونیخ داشت که تا حدی محرمانه میبودند. ولی‌ او دل به دستیار عکس بردارش، هاینریخ هافمن، که روزی در دکانش او را بالای نردبان دید می‌بندد. نام آن دختر نوزده ساله اوا براون بود که او نیز به هیتلر بی‌ علاقه نبود. دیری نپایید که آندو را در اقصا نقاط شهر، در رستوران ها، در پارک‌ها و دیگر مجامع میدیدی. در یک یکشنبه‌ آفتابی با یکدیگر در لودویک ستراوس غرق در اوقات خوش و دست در دست یار، دیگر چه میخواستی از آن بهتر شود؟ و یا چه چیزی می‌توانست آن لحظات را خراب کند؟ تا اینجا را داشته باشید بعد به آن میرسیم

چند صد متر آنطرفتر جان سکات الیس جوان با خوشحالی تمام اتومبیل نویش را امتحان میکرد و از راندن  فیات قرمز رنگش لذت می‌برد. او که نتوانسته بود از پس امتحان‌های آخر ترم کالج ایتون در آید تعریف میکرد که او در ورزش و بازیهای تیمی درخشید ولی‌ در دروس ضعیف میبود. جان آنرا به حساب حماقتش نمیگذاشت بلکه آن Image resultضعف در دروسش را نتیجه نبودن هدف مشخصی‌ در زندگیش می‌دانست و تنبلی او در تمرکز حواس و همت او در آموزش. “من هرکجا که می‌توانستم در دروس تقلب می‌کردم و هیچ شرمی نیز از بابت آن نداشتم” او اینطور به خاطر میاورد. حتی هنگامی که دکتر آرلینگتون، مدیر ایتن، به او یک صبح هنگام ورودش به کالج اظهار میداشت، “شما به آخر خط رسیده اید و ایتن از داشتن شما معذور است”، آنگاه با بازیگری ماهرانه ا‌ش جان با اشک و آهٔ از کرده خود ابراز ندامت مینمود و گناهان خود را تقصیر دیگران به خصوص خانواده ا‌ش می‌انداخت و از زیر تنبیه  راسو وار بدر می‌آمد

در نامه‌ای که پدر جان سکات الیس به مادرش در پایان سال دوم وی در کالج ایتن مرقوم داشته بود آقای اسکات الیس به همسرش اینطور می‌نویسد: مارگوی عزیز؛ کارنامه جان را ضمیمه این نامه می‌یابید. از اول سال تا اخر نتایج پیشرفت‌های پسرمان در دروس رقت آور است. متاسفم که به شما اطلاع دهم که پسرم تمامی نواقص پدر را به ارث برده ولی‌ از آن چند محسنات من محروم گردیده. شاید قصور از ما بوده که همیشه به او احساس والایی و هوشمندی دادیم در حالیکه او فقط یک فرد احمق و بی‌ برنامه‌ای بیش نمی‌باشد. شخصیتی‌ که از او ملاحظه مینمایم غیر قابل قبول است. سعی‌ کنید این کره اسب را تکانی بدهید شاید عقلش به سر جایش باز گردد. دوستدار شما، ت

پس از ترک ایتن جان به کنیا رفت تا سر املاک پدر و مادرش به کار مشغول شود. آنها صاحب مزارعی در منطقه هایلند بودند همانطوری که بلوک عمده‌ای در مرکز لندن به نام خود دارند. خانواده سکات‌الیس یکصد هکتار زمین بین خیابان آکسفورد و جاده مریلبن، همینطور حدود هشت هزار هکتار در اییرشایر، جزیره‌ شنا، و همین حدود در نواحی مختلف آمریکای شمالی را در تصاحب داشتند. ولی‌ از زیر آن کار هم، جان جوان در رفت و به بهانه اینکه میخواهد آلمانی بیاموزد به آلمان نقل مکان کرد. در سال ۱۹۳۱، در سنّ هژده سالگی جان سکات الیس به مونیخ نقل مکان نمود و نزد خانواده پاپنهایم پانسیون شد. هنوز یک هفته از اقامت جان نمیگذارد که او تصمیم به خرید اتومبیل می‌گیرد. جان فیات قرمز رنگی را آزمایش می‌کند و چرخی دور محل میزند و آنرا خریداری می‌کند. او در آن یکشنبه‌ از صاحبخانه آقای پاپنهایم، یک آقای موقر شصت ساله دعوت می‌کند که در فیات نویش در شهر چرخی بزنند و او نیز قبول می‌کند. او از آقای پاپنهایم میخواست که خیابان‌های مونیخ را به او یاد دهد و میانبر هایی را که میداند برایش بگوید. در حین رانندگی‌ به خیابان لوتپلد ستراوس رسیدند و از زیگستکر گذشتند. به نظرش فیات خیلی‌ خوش فرمانی‌ آمد و جان جوان و همراهش از رانندگی‌ لImage resultذت می‌بردند. دیگر چه چیزی می‌توانست آن لحظات را خراب کند؟ زمانی‌ که جان با سرعت کم و ظاهراً با احتیاط  قصد دارد به خیابان لوودویک ستراوس بپیچد به ناگهان شخصی‌ را روبه رویش در محل عابر پیاده می‌بیند ولی‌ دیر شده بود. بلی جان دست و پا چلفتی با سپر جلوی فیاتش میزند به آن عابر پیاده که همراهش، یک زن زیبای جوان با وحشت آنرا نظاره می‌کند. آندو از اتومبیل پیاده شده به سمت مرد افتاده میشتابند. آقای پاپنهایم دست مجروح را میگیرد و به او کمک می‌کند که به روی پاهایش بایستد. به قول خودش: “مردی را دیدم با یک سبیل کوچک مربع. خوشبختانه ضربه محکمی نبود” جان ادامه می‌دهد “هیچ پلیسی‌ نرسید،  مرد خود را تکانید و گرد و خاک را از البسه ا‌ش زدود و حتی با من و آقای  پاپنهایم دست داد و به ما روز خوش گفت ” و آندو به راه پیمایی خود ادامه می‌دهند و جان خوشحال از اینکه باز از خلافی دیگر بدون توبیخ و جریمه فرار کرد

آن بگذشت تا سه‌ سال بعد باز موفق به دیدار اتفاقی ازهمان مرد میشود و آن شب اول ماه عسل جان بود که ابتدا به تئاتر رفتند: ” تئاتر روکوکو که در جایگاه خصوصی بغلی من همان مرد را دیدم با سبیل کوچک مربع نشسته بود. به ناگهان به یاد آن حادثه اتومبیل و برخورد با او افتادم. آیا او همان شخصی‌ که من او را در خیابان انداختم نبود؟ چرا خودش بود. خود را به او نزدیکتر کرده به او سلام کردم، پاسخم را داد، از او پرسیدم آیا مرا به خاطر میاورد؟ پاسخش منفی‌ بود. گفتم من همانی هستم که سه‌ سال پیش با اتومبیل خود به شما زدم و شما را به زمین انداختم. او بلا فاصله به یاد آورد و سری به علامت تأید تکان داد و لبخند زد” او ادامه می‌دهد: “او همان آدولف هیتلر بود که آن موقع دیگر صدر اعظم آلمان شده بود. دیگر هیچوقت من هیتلر را ملاقات نکردم ولی‌ همیشه در این اندیشه هستم که اگر آنروز من کمی‌ تند رفته بودم و در تصادف او را کشته بودم الان اوضاع جهان چه فرقی میکرد؟” این داستان را جان سکات الیس در سالیان بعد در جمع دوستان گاه به گاهی‌ تعریف میکرد

____________________________________

جان سکات الیس

و گفتار او از آلمانی‌‌ها با رودیارد کیپلینگ

کاخ چیرک، رکس هام، نورث ولز، تابستان ۱۹۲۳

John Scott – Ellis Talks of the Boche with Rudyard Kipling

در سال ۱۹۲۳ جان سکات الیس هنوز یک پسر بچه دٔه ساله بود منتهی او با برخی‌ از اشخاص مطرح زمان خود آشنا شده بود. از جمله او با جی‌ کی‌ چسترتن و برنارد شاو نهار صرف نموده بود. جان در یک قصر وسیع قرن سیزده زندگی‌ می‌کرد که از نیاکانش به میراث رسیده. پدرش، بارون هوارد در هنر نویسندگی مهارت دارد و یک نمایشنامه نویس است آواز های اپرا تصنیف کرده شعر نیز میسراید. زمانی‌ او صاحب تئاتر معروف هی مارکت بود که نمایش‌های بزرگ هنریک ایبسن را بر پا میداشت. بارون وقتی‌ دریافت تئاتر ا‌ش سود نمیرساند دست به تهیه برنامه‌های کمدی به نام “بانتی ریسمان‌ها را در دست دارد” میزند که سه‌ سال ادامه داشت. هشتمین بارون در نمایش‌های اجرا شده در کاخش نویسندگیش را میازماید و تمرین‌ها را سازمان میداد. آنجا بود که جان کودک با شخصیت‌های هنری و تأتری شهیر آن زمان از نزدیک در تماس روزانه می‌بود. اشخاصی‌ از قبیل هیلری بلوک، اوگوستوس جان، جرج مور، یا مکس بیردم. برخی‌ از آن‌ مشاهیر با جان کوچک دوستانه تر رفتار میکردند به خصوص بولاک. بولاک به او کلک‌های جالب با کاغذ میاموخت از جمله یک پرنده که با کشیدن دمش بالهایش باز میشوند. او حتی با نمایش دو مثلث راه ساده تری برای اثبات قضیه فیثاقورث به جان کوچک نشان داد. همینطور داستان نویس ایرلندی، جرج مور را بیاد داشت که همیشه سر مسئله غیر قابل حلی‌ با پدرش در مباحثه میبود

در تابستان ۱۹۲۳ رودیارد کیپلینگ به چیرک میاید که تابستان را در آن محل سبز و خرم به سر کند و میهمان Image result for rudyard kiplingبارون و خانواده ا‌ش باشد. نویسنده شهیر و پسرک کوچک به اتفاق در چمنزار و بیشه زار کاخ قدم میزنند. شخصی‌ از قامت کوتاه رودیار میگفت اگر در باغ گمش کنی‌ مگر فقط ابروانش را ببینی‌. در سنّ پنجاه و هفت کیپلینگ به بچه‌ها یاد میداد که او را عمو رودی صدا کنند. کیپلینگ داستان‌هایش یا خطاب به کودکان است یا در باره کودک است. او ترجیح می‌دهد اوقاتش را با بچه‌ها بسر کند تا بزرگ ها. به همین علت بود که جان کودک با او راحت تر میبود و از همراهی کردن او احساس خستگی‌ نمیکرد. عمو رودی هم از بازی کردن با جان خسته نمی‌شد. او در جان کوچک خصأصی یافته بود که او را سخت مفتون آن کودک کرده بود. کیپلینگ میگفت وقتی‌ دیدم چگونه جان کودک با مهارت دسته ورق‌ها را به روی میز پرتاب می‌کند و از میان آنها چهار تا آس را بیرون می‌کشد شیفته قدرت نامرئی این کودک شدم. در آن تابستان کیپلینگ و جان سکات- الیس کودک برای یکدیگر داستان‌ها گفتند و جان از او از آلمانی‌ها پرسید، کیپلینگ میگفت که از آنها متنفر است، صحبت از هواپیما شد که به تازگی در جهان دارد حضور می‌یابد و صنعت ترابری را تحول می‌بخشد. جان از عمو رودی میپرسد که آیا فکر می‌کند روزی بتواند سوار طیاره شود؟ رودی نیز او را اطمینان می‌دهد که روزی او نیز پرواز خواهد کرد

مترجم: جوزف رودیارد کیپلینگ یک روزنامه نویس، شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی بود که در سی‌ دسامبر ۱۸۶۵ در بمبئی هندوستان به دنیا آمد. مادرش، آلیس، یکی‌ از “چهار خواهر برجسته” میبود که به قول لرد دافری، نایب سلطنه هند، “او و بی‌ حوصلگی را در یک اتاق نمیبینی” پدرش، لاکوود کیپلینگ نقاش و مجسمه ساز بود که در کالج سرّ جیمسجی جیجبهی واقع در بمبئی مثل مادرش تدریس هنر مینمود. رودیارد در محل کالج جی‌ جی‌ به دنیا می‌اید. و تبدیل به یکی‌ از مشهور‌ترین نویسندگان انگلستان قرن نوزدهم و بیستم میگردد. هنری جیمز در موردش میگوید “کیپلینگ با نبوغ کمیابش به روی من تأثیر مستقیم میگذارد” و جرج اورول از وی به عنوان “پیامبر امپریالیزم انگلستان” نام میبرد. منتقد ادبی‌ آن زمان، داگلاس کر از رودیارد میگوید “او قادر است مباحث حساس و مناظرات حق به جانب را در میان خوانندگان آثارش برانگیزد” وی در ژانویه ۱۹۳۶ در هفتاد سالگی در لندن در می‌گذرد

کیپلینگ نویسنده داستانهای کوتاه بود که کتاب جنگل او همانند کیم‌ از پر فروش‌ترین کتاب‌های زمان خود بودند. در ویلا مورسک هنگامی که با سامرست موام شام صرف مینمود از نژاد سفید صحبت شد و “پوکا صاحب” که به اتفاق خندیده بودند. کیپلینگ ادامه داد: موام واقعا یک پوکا صاحب بود. پس از راه رفتنشان جان از کیپلین دعوت به عمل آورد که از اطاقش و کلکسیون آثار وی که در جلد‌های چرمی قرمز رنگ جمع آوری نموده بود دیدن کند و آنرا برایش برسم یادگاری امضا نماید. کیپلینگ با خوشحالی قبول می‌کند ولی‌ قبل از آنکه دست به قلم ببرد همسر همیشه هوشیار او به سرعت وارد اتاق میشود و قلم را از او می‌گیرد. خانم کری کیپلینگ بسیار رئیس مآبانه با شوهرش رفتار میکرد و اجازه نمیداد عکس‌ها و امضا‌هایش در دست افراد باشد. او نیز مطیع همسر آمریکائی خود میبود و با او مجادله نمیکرد. در عوض کیپلینگ دست جان را گرفت و او را به بیرون از کاخ و به میان چوپانان برد و سگ‌های تربیت شده چوپانان را به جان کودک نشان داد. جان به یاد میاورد که رودیارد کیپلینگ با چوپانان خیلی‌ راحت بود و مدت‌ها گفتگو نمود

________________________________________

رودیار کیپلینگ

قهرمانش، مارک تواین را ملاقات می‌کند

المیرا، نیو یورک، ۱۸۸۹

Rudyard Kippling Hero-Worships Mark Twain

در ۱۸۸۹ رودیارد کیلپلینگ یک جوان بیست و سه‌ ساله میبود ولی‌ خستگی‌ از سفر‌های طولانیش به خصوص سفر بیست روزه ا‌ش با کشتی‌ از ژاپن به سن فرانسیسکو او را بیشتر به یک مرد چهل ساله مبدل کرده بود. او مشتاق کشف دنیای جدید است. در محله چینی‌ ها یا چاینا تاون شاهد یک دعوا و تیراندازی با تپانچه میشود، در اورگان یک ماهی‌ سلمون بزرگ می‌گیرد، از کابوی‌ها در مونتانا دیدن می‌کند و با آنان گپ میزند، در شیکاگو مورد استقبال قرار می‌گیرد، و همسر آینده خود را در بیور، پنسیلوانیا ملاقات مینماید

قبل از آنکه آمریکا را ترک کند بسیار مایل بود نویسنده محبوب و مبعوودش، مارک تواین را نیز ملاقات کند و در صورت امکان مصاحبه‌ای با او ترتیب دهد. کیپلینگ شروع به پرس و جوو نمود و شهر هایی را که نویسنده شهیر شنیده بود اوقاتش را آنجا‌ها میگذارند سفر نمود. او به دنبال مارک تواین به بوفالو رفت، به تورنتو رفت و حتی به Image result for mark twainبوستون سر زد ولی‌ هرچه بیشتر گشت، از تواین کمتر اثر یافت. تا اینکه سراغش را در المیرا گرفت. در المیرا یک افسر پلیس به او گفت شخصی‌ را با شکل و شمایل مارک تواین سوار درشکه دیده که بطرف تپه شرق می‌رفته. آنجا سه‌ میل از المیرا فاصله میدشت. در ایست هیل، به او میگویند که تواین در آن شهر است و اکنون منزل برادر همسرش در مرکز شهر دعوت درد. او سرآسیمه به طرف داون تاون میتازد در آن لحظه بود که به خاطرش می‌رسد شاید او برنامه خودش را دارد و حوصله پذیرایی از یک دیوانه از هند را نداشته باشد. ولی‌ دیگر او به مقصد رسیده بود و چاره‌ای نداشت جز ایجاد مزاحمت و ملاقات با مارک تواین. کیپلینگ درب منزل را میکوبد. مستخدم در را به رویش باز می‌کند و او سراغ مارک تواین را می‌گیرد. او را به داخل و به اتاق پذیرایی هدایت می‌کند. آنجا بود که نویسنده معروف را، مارک تواین پنجاه و سه‌ ساله را، با همان موی‌های در هم و سبیل قهوه‌ای رنگش که لب کوچک و ظریف او را میپوشانید، غرق در یک مبل بزرگ می‌بیند

سامول لنگهورن کلمنت که نام مستعار مارک تواین را به زیر نوشته‌هایش می‌گذارد و به همان نام در دنیا شناخته میشود، در اواخر ۱۸۳۵ به دنیا آمد و در بهار ۱۹۱۰ دار فانی را وداع گفت. او از مشهور‌ترین نویسندگان امریکأیست که کتاب ماجرا‌های توم سایر او را در ۱۸۷۵ به شهرت رسانید. او طنز نویس، نمایشنامه نویس، و بازرگان موفقی‌ بود که اگر به یک سری بد شانسی‌‌های مالی‌ و خانوادگی نمیخورد می‌توانست دست به آثار جاودان دیگر نیز بزند. از عجایب دیگر در زندگی‌ مارک تواین این است که او هنگام ظهور شهاب معروف هالی‌ به دنیا می‌اید و پیشبینی‌ کرده بود که با بازگشت دوباره آن شهاب، که هر هفتاد و پنج شش سال یکبار اتفاق میفتد از دنیا خواهد رفت. او یک روز پس از بازگشت شهاب هالی‌ در ۱۹۱۰ از دنیا رفت. مارک تواین در طی‌ زندگی‌ دست به کار‌های مختلف زد. او در جوانی‌ ابتدا کارگر روی عرشه کشتی‌ بخاری به روی رود می‌سی‌سی‌پی شد و کم کم به کاپیتانی رسید،  مدتی‌ را در معدن طلا به کار سخت مشغول بود، مدتی‌ کارگر چاپخانه و بالاخره نویسنده مقالات در روزنامه تأسیس شده برادرش اریون کلمنت  در ویرجینیا  شد که باعث تشویق و ادامه این حرفه در زندگی‌ پر ماجرایش شد. او با همه نوع مردم در دنیا نشست و گفت و نوشید و خورد و خوابید. از مردمان قبیله‌ای در آفریقا تا پابرهنه‌‌های هندی تا سلاطین شرق و پادشاهان اروپایی به همه می‌توانست اخت بگیرد و احترام همه را داشت

کیپلینگ میگوید:  به محض دیدار با مارک تواین به رسم ادب به خصوص ادب ما هندی ها، سلام و احوالپرسی کردم و او با گرمی‌ مرا پذیرفت و با یکنواخت‌ترین تون صدائی که از یک آدم شنیده بودم خوشامد گفت. او دست مرا محکم فشرد و سیگار برگی تعارفم نمود، یکی‌ یک سیگار گیراندیم و شروع به صحبت کرد. من هنوز مبهوت و تحت تأثیر شوق دیدار نویسنده‌ای که از چهارده هزار میل آن‌طرف دنیا میپرستیدم. آن دیدار پس از دیدن همسر آینده‌ام نقطه عطفی در سفرم به آمریکا بود که از گرفتن آن ماهی‌ دوازده پوندی در اورگان به مراتب بیشتر برایم ارزش داشت. با مارک تواین از هر دری صحبت کردیم، از هندوستان و اجتماعات ادبی‌ و هنری آن دیار تا ترجمه کتب او و دیگر نویسندگان اروپائی و آمریکائی، از قوانین حق نویسنده و پرداخت رویالتی به نویسنده پس از ترجمه آن و بلی از موضوعی که همیشه میخواستم از او بپرسم.. از توم سایر این اینکه آیا با دختر قاضی تچر ازدواج می‌کند و آیا باز هم ما از توم سایر خواهیم خواند؟ در اینجا بود که مارک تواین از روی مبل برخواست و پیپش را از توتون پر کرد و در عرض اتاق در دم پائی‌های راحتی‌ خود قدم زد و اینطور گفت: هنوز تصمیم نگرفته ام. خیال دارم از توم سایر باز بنویسم ولی‌ مردّدم چه سرنوشتی نصیبش کنم؟ شاید هم دو کتاب بنویسم، در یکی‌ او را به درجات والای انسانی‌ برسانم و در دیگری او را به دار بزنم. وی ادامه می‌دهد: “بعد بگذارم به عهده خوانندگان تا هرچه میخواهند در موردش حرف بزنند و مناظره‌ها کنند. همانطور که خواندی عمه‌ پلی گفت او میتواند رئیس جمهور شود اگر دارش نزده باشند!” و بلند میخندد. کیپلینگ در این هنگام به علامت اعتراض صدایش را بالا میبرد: ولی‌ توم سایر یک شخصیت واقعیست ! “اوه بلی او واقعیست” مارک جواب می‌دهد. او همان پسر هاییست که من در طول عمرم دیده و شناخته ام. ولی‌ آن راه خوبی در تمام کردن سرنوشت توم سایر می‌باشد. چون وقتی‌ واقع بینانه به سرنوشت یک مرد جوان می‌اندیشیم، متوجه می‌شویم که هیچ کدام از آن همه آداب، دین، و فرهنگ در تصمیم یک مرد جوان تاثیری ندارد. هیچ‌کدام از آنها هنگام پیشامد محیط دور و برت به کار نمیایند

مارک تواین ادامه می‌دهد: میتوانم با محیط توم سایر کمی‌ بازی کنم، شرائط را اینطرف آن‌طرف کنم و از او یک جانی یا یک فرشته بسازم. چطور است یک دستکاری در محیطش برای چهار سال بعد و یک دست کاری برای بیست سال بعدش کنم و ببینم چه موجودی از آب در می‌اید. کیپلینگ در این هنگام با اعتراض می‌گوید دو بار دستکاری در سرنوشت یک پسر بچه؟ نه‌ ظلم است. موضوع در اینجاست که او دیگر متعلق به شما نیست. توم سایر به همه ما تعلق دارد، شما نمیتوانید هرچه میخواهید به سرش بیاورید. در این هنگام مارک تواین قاه قاه می‌خندد و میگوید چرا که نه‌؟ آیا این همان چیزی نیست که شما به آن قسمت میگوید؟کیپلینگ با اعتماد پاسخ می‌دهد: چرا ولی‌ دو تا قسمت نداریم قسمت یکیست

صحبت نویسندگی در باره خود پیش می‌اید. تواین مخالف نوشتن شرح حال و خاطرات خودش است چون فکر می‌کند آدمی‌ همیشه به سمت خود متمایل است و و می‌ترسد نوشته‌هایش در باره خودش به راحتی‌ در تله غلو و خود نمایی بیش از آنچه که در چنته دارد بیفتد. او می‌گوید کم هستند افرادی که به خاطر تحسین دیگران و تحت تأثیر قرار دادن دیگران از خود قلمفرسأی نکنند. میتوانی‌ براحتی تبدیل به یک دروغ گو شوی بدوImage result for mark twain familyن آنکه خود متوجه شوی. “فکر نمی‌کنم من از آن افراد نادر باشم.” او متواضعانه اقرار دارد

تواین در باره کتاب هایی که مایل به مطالعه آنهاست میگوید. “من از داستان‌های خیالی به هیچ وجه لذت نمی‌برم و ترجیح می‌دهم از روادید اتفاق افتاده و واقعی‌ بخوانم تا تخیلی‌.” به ناگهان مقاله‌ای را از روی میز بغل دستی‌ بر میدارد و آنرا به کیپلینگ فرو می‌کند که بگیرد. میبینی‌ چیست؟ در باره ریاضی‌. با اینکه سواد ریاضی‌ من از ۱۲ در ۱۲ بیشتر نیست ولی‌ از خواندن آن‌ لذت میبرم. میدانم یک کس دیگری آنرا میداند و به گونه‌ای پنداری خیالم از آینده بشریت راحت تر میشود. نه اینکه خیلی‌ هم نگران باشم. و می‌خندد.” بعد از دو ساعت مصاحبه آندو به پایان میکرسد، کیپلینگ از اینکه سر زده به دیدار او آمده باز هم عذر میخواهد ولی‌ مارک تواین آن دو ساعت را که با او بوده ارزشمند و اوقات خوشی توصیف مینماید. او منزل برادر همسر مارک تواین را ترک می‌کند

هفده سال بعد از آن ملاقات، رودیارد کیپلینگ نویسنده شهیری شده. آن دیدار با مارک تواین برایش خاطره‌ای دور شده. تواین دوستیش را با او حفظ می‌کند و حتی به هندوستان سفر می‌کند. در هفتاد سالگی، که از قرار در معاملات بور سهام به ضرر هنگفتی دچار میشود، مارک تواین دست به نگاشتن کتابی از سفرش به دور دنیا میزند. او با کیپلینگ در نوشته‌هایش شرکت می‌کند. خودش می‌گوید: “من آثار کیپلینگ را هر بار که میخوانم با رنگ تازه‌ای میبینم. از خواندن مکرر نوشته‌های رودی من هیچوقت خسته نمیشوم.” تواین اقرار می‌کند که بقدری شیفته کار‌های کیپلینگ شده که گاه به نبوغ وی غبطه میخورد. پنداری ٔبت ٔبت پرست شد

و کیپلینگ هنوز آن اولین برخورد میانشان را به وضوح به یاد میاورد: “وقتی‌ خدمتکار به مارک تواین گفت یک غریبه آمده به دیدار شما، تواین جواب داده بود خوش آمد از او بخواهید که به داخل بیاید.  او اضافه می‌کند که “در آن دیدار من می‌دانستم که تواین پر دانش‌ترین شخصی‌ست که من ملاقات کرده بودم و او در عین حال می‌دانست که من کم سواد‌ترین فردی می‌بودم که به ملاقاتش رفته.” این هم شکسته نفسی‌ به سبک عمو رودی

________________________________________

مارک تواین

از هلن کلر خداحافظی می‌کند

استرمفیلد، کانکتیکت  فوریه ۱۹۰۹

Mark Twain Bids Farewell to Hellen Keller

در حالیکه درشگه Image result for mark twain familyهلن کلر از میان دو ستون بزرگ گرانیتی منزل مارک تواین عبور میکرد، نویسنده مشهور خود را آماده میساخت برای دریافت و خوشامد گویی زن روشنفکری که از سه‌ حس اصلی‌ پنجگانه محروم میبود. همراه هلن کلر زنی‌ بود که نقش چشم و گوش وی را ایفا مینمود و با لمس‌های مختلف دست‌هایشان به هلن حالی‌ میکرد که در محیطش چه میگذرد

او به هلن حالی‌ می‌کند که مارک تواین به سمت آنها نزدیک میشود و سر تا سر سپید است. موهای سفید، در زیر آفتاب تنبل زمستان و تن پوش سفید در فضایی پوشیده از برف سفید. تواین هلن را پانزده سال میشد که ندیده بود. آن موقع او پنجاه و هشت سال و هلن فقط چهارده سال میداشت. کلر که از هژده ماهگی به مرض مننژیت حس بینایی، گویای، و شنوائی خود را از دست می‌دهد با سعی‌ و پشتکاری بی‌ نظیر تصمیم به دانستن از آنچه در پیرامونش اتفاق می‌افتد می‌گیرد و با گذاردن انگشتانش به روی لب و دهان و گلوی متکلم می‌توانست به معنی منظورشان پی‌ ببرد. یا اگر دوستش انی‌ در کنارش بود بگذارد او در کف دستش تند تند کلمات را هجی کندImage result for mark twain family

هلن کلر که از ایام کودکی به عنوان یک نابغه عهد خود مورد تفقد و تحسین بسیاری از بزرگان قرارد داشته با افرادی مانند آلبرت اینشتن که خود را از دوستاران وی می‌دانست تا الکساندر گراهم بل که ادعا داشت در این کودک بیشتر از راز خلقت و معنویت دیده تا در کلیسا و نزد موعظه گران، تا وینستون چرچیل که کلر را عالی‌ترین شخصیتی‌ که تا کنون شناخته تا اچ‌ جی‌ ولز که هلن را تحسین انگیز‌ترین فرد در آمریکا می‌دانست، یک نلسون ماندلای عهد خود میبود که تا دست او را در دست نگیری از عظمت روح سرکشش با خبر نمی‌شوی

هلن میگفت “مارک تواین هیچوقت من را مثل یک بچه گول نزد و بی‌ مورد مرا مورد تشویق قرار نمیداد. او به خوبی می‌دانست که ما با چشم‌ها و گوش‌هایمان تفکر نمی‌کنیم. او با من مثل یک انسان مطلع رفتار می‌کند و به این دلیل است که من عاشق مارک تواین هستم….” در مقابل تواین نیز از هلن کلر میگفت: ” او یک شخصیت نادر در تاریخ بشریت است. مثل سزار، اسکندر، ناپلئون، هومر، شکسپیر و دیگر شهیران تاریخ. حتی هزار سال هم که بگذرد هلن کلر به همان اندازه معروف خواهد بود که اکنون هست .”  مدتی‌ پس از آن ملاقات مارک تواین دست به ایجاد یک حلقه کمک مالی‌ زد که فقط برای تحصیلات عالیه هلن به مصرف برسد و هزینه شهریه کالج ردکلیف را برای او تامین نمود. هلن در ۲۲ سالگی به نوشتن شرح حال خود پرداخت و کتابش از پر فروش‌ترین کتب عهد خود شد که او را به شهرتی کما بیش از شهرت مارک تواین رسانید

ولی‌ هلن در آن دیدارش از تواین از سلسله تحولاتی که در زندگی‌ آن نویسنده شهیر رخ داده بود خبر نداشت. او و Image result for mark twain familyهمراهش انی‌ نمیدانستند که مارک تواین نه‌ تنها نویسنده ماهریست بلکه اکتور ماهرتری نیز میتواند باشد. چه خوب رل آن مارک تواین قبلی‌ را بازی مینمود و رفتار همیشگی‌ خود را به نمایش می‌گذاشت. درست مثل یک پوکر باز ماهر، بلوف زن خوبی بود. در آن فاصله سالهای اولین دیدار و آخرین دیدار آنها، در همان پانزده سال، ضربه‌های عمده‌ای به تواین خورد که هرکس را طاقت تحمل آنها را نمیباشد. یکی‌ از دختر‌هایش از مننژیت درگذشت. او پس از دریافت تلگرام کوتاه … سوزی امروز با آرامش رفت… می‌نویسد: “این یکی‌ از نیرو‌های مرموز و ناشناخته آدمیست که یک چنین صاعقه  غیر قابل انتظاری را تحمل می‌کند .” و هنگامی که دختر دیگرش در وان حمام دچار قفل اعضا میگردد و غرق میشود و همسرش بر اثر بیماری قلبی از این دنیا رخت بر می‌بندد مارک تواین به ناگهان خود را تنها می‌یابد. پس از آن‌ مارک تواین زندگی‌ کولی وار را بر میگزیند و در شهر‌های آمریکا و دنیا خود را آواره میسازد

بگذریم. هلن کلر ولی‌ احساس کرده بود که این رفتار و کردار مارک تواین طبیعی نیست. او گول ظاهر سازی آن نمایش نامه نویس را نخورد. میگفت هنگامی که به لبانش دست میزدم متوجه شدم خنده ا‌ش صمیمانه نیست. او در درون نمیخندید. هلن کنجکاو بالاخره با زیرکی مخصوص خود فهمید که چه‌ها به سر آن مرد بخت برگشته آمده و بسیار برایش مغموم گردید. ولی‌ مارک تواین زود متوجه جو دیدار گشته به هلن و همراهش خانم انی‌ پیشنهاد می‌کند که یک تور کوچک از منزلش به آنها بدهد و آندو با خوشحالی قبول میکنند. او طبقه اول را به آنان نشان می‌دهد و آنان را به اتاق مورد علاقه ا‌ش، اتاق بلیارد، هدایت می‌کند. آنجا به هلن و انی‌ پیشنهاد یک دست بلیارد می‌کند. وقتی‌ انی‌ آنها را برای هلن کف دستش هجی می‌کند هلن به خنده می‌اید و جواب می‌دهد: ولی‌ آقای کلمنت من یک نابینا هستم بلیارد دید دقیق لازم دارد. و مارک تواین به شوخی‌ پاسخ می‌دهد که نه‌ من بازی بد تر از یک فرد نابینا را اینجا مشاهده کرده ام. دوستانم پین، دوون و راجرز از یک فرد نابینا هم بد ترند. و قاه قاه می‌خندد. او به هلن کنجکاو چوب بلیارد را می‌دهد و توپ‌ها را برایش شرح می‌دهد و هلن با دست آنها را لمس می‌کند و دو سه‌ ضربه به آنان میزند ولی‌ انی‌ جبران آنرا می‌کند و دو نفری از پس مارک تواین بر میایند که خالی‌ از تفریح نبود. او سپس میهمانانش را به طبقه بالا میبرد

  از طبقه بالا از پشت پنجره‌های بزرگ منظره جلویشان را برای هلن شرح میداد و انی‌ تند تند آنها را کفّ دست هلن می‌نوشت. از تپه‌های پوشیده از برف و از درختان سر به فلک کشیده کاج و سرو و از فضای صلح آمیز و ساکت و از بوی خوب کاج، از چوب‌های تبر خورده انباشته زیر ایوان که کم کم به داخل میامدند و در بخاری دیواری بزرگی که میتوانستی یک گوساله را در آن کباب کنی‌ به مصرف می‌رسیدند، همه و همه را برایش کفّ دستش گذاشت. در بالای طاقچه بخاری چند مجسمه کوچک و یک یادشت گذارده که رویش به دزدان آینده که وارد خانه ا‌ش میشوند محل اجناس قیمتی را نوشته چون تعریف میکرد که اخیرا منزلش مورد سرقت قرار گرفته بود و دزد‌ها تمام خانه را به هم زده بودند که اجناس با ارزش را بیابند و آن اسباب زحمت شده بود. او سعی‌ بر آن داشت که همیشه گفتارش را با طنزی تمام کند و منتظر بود که خنده‌ای از طرف مقابلش دریافت کند و هلن کلر نیز او را مأیوس نمیگذاشت و هر بار با عکس العمل مناسب و خنده‌ها گفتارش را دریافت میکرد. هلن خدا را شکر میکرد که از حس بویایی قوی برخوردار است و از بوی آن فضای ییلاقی در آن درختزار انبوه لذت می‌برد

او به آن دو خانم اتاق‌هایشان را نشان می‌دهد که آنجا استراحت کنند و برای شام حاضر شوند. سر میز شام او از موضوع‌های مختلف حکایت میکرد و آندو را مشغول نگاه میداشت و برای این کارش توضیح میداد که: ” اغلب سر میز شام میهمانان در عذابند که از چه چیزی سخن بگویند و من این وظیفه را از دوش آنها بر میدارم و رشته کلام را بدست میگیرم” و به دنبال آن طبق معمول قاه قاه می‌خندد. هلن باز میداند که آن خنده از آن خنده‌هایش نیست. به نظر میامد که تواین از همه چیز و همه جأ با خبر است. او آمریکا را وجب به وجب دیده و در روی رودخانه Image result for mark twainمی‌سی‌سی‌پی چه خاطرات و چه تعریف هایی که ندارد. سخنان مارک تواین سر میز می‌توانست تا صبح ادامه یابد. شام تمام میشود و او همچنان مشغول صحبت است. حتی هنگامی که کنار بخاری دیواری شعله ور نشستند و کیک با چای صرف نمودند. شب به آخر رسید و تواین خانم‌های جوان را به اتاقشان مشایعت کرده مطمئن میشود که کم و کسری ندارند. هلن و انی‌ نیز شب خوبی را برای مارک تواین آرزو نمودند. هلن به انی‌ میگفت او در آن خانه بزرگ چه تنهاست

فردای آن شب هلن کلر و دستیارش پس از صرف صبحانه با مارک تواین قصد بازگشت به منزل میکنند و از نویسنده شهیر خداحافظی میکنند. هلن میداند که از مرد غمگین و تنهایی خداحافظی می‌کند. مارک تواین نیز پنداری افکار هلن را در آن لحظات خوانده بود به هلن و دستیارش میگوید باز هم پیشش بیایند. میگفت که با اینکه دوستانش او را تنها نمیگذارند ولی‌ شب هنگام، کنار آتش بخاری، پس از رفتن دوستان، در افکار مبهم همیشگی‌ خود فرو میرود و به سوزی و لیوی می‌اندیشد. هلن در دل میداند که این آخرین دیدار وی با مارک تواین خواهد بود. حدس او نیز درست بود زیرا مارک تواین سال بعدش دار فانی را وداع می‌کند و به همسر و دخترانش در دنیای آخرت می‌پیوندد

Image result for helen kellerسالها بعد هلن کلر به آن محل میرود. به او گفته میشود که آن خانه در آتش سوخته و جز تلی از خاکستر آثاری آن آن منزل بزرگ و زیبای مارک تواین دیگر نیست. فقط یک دودکش آجری دود گرفته سر جایش است. هلن بسیار مغموم میگردد و از انی‌ میخواهد با هم در محوطه حیاط منزل قدمی‌ بزنند. آنجا همراه هلن به او میفهماند که یک بوته یاس از زیر خاکستر‌ها سر بیرون آورده و گل داده. هلن با خوشحالی آن گل را در دست می‌گیرد و میبوید. هلن میگفت آن بوته یاس به من میگفت عزادار نباش. زندگی‌ همچنان پیش میرود. امید را از دست نده. آنگاه از دوستش میخواهد به او کمک کند گل یاس را به خانه خود ببرد. او در یک گوشه آفتابگیر حیاط آنرا میکارد. هلن با آن گل یاس مأنوس شد و به یاد مارک تواین، نویسنده محبوبش آنرا میبویید

_____________________________________

هلن کلر

و مارتا گراهام

خیابان پنجم، شماره ۶۶، نیویورک، دسامبر ۱۹۵۲

Helen Keller and … Martha Graham

قبل از آموختن هر کلمه‌ای به هلن کلر، انی‌ سولیوان عادت داشت بگوید “و” مانند و پImage result for helen kellerنجره را باز کن، و در را ببند. هرچه میگفت با آن کلمه شروع میشد. اولین کلمه‌ای که هلن کلر آموخت آب بود. یک روز انی‌ دست هلن را زیر تلمبه چاه گرفت و آب سرد را به روی یک دستش ریخت در حالیکه در دست دیگرش حروف آب را هجی میکرد. او دوباره همان کار را کرد و کمی‌ تند تر آنرا کف دست هلن می‌نوشت و چندین با آنرا تکرار نمود که هلن بسیار به هیجان آمده بود از اینکه این ارتباط جدید را در زندگی‌ ساکت و تاریکش در یافته. او از انی‌ بسیار ممنون بود

هلن به یاد میاورد: تمام حواسم متوجه حرکات انگشت انی‌ بر کف دستم بود در حالیکه جریان خنک و مطبوع آب کف دست دیگرم مرا به ارتباط آن حروف با آب وا داشت و پس از آن کم کم با آشنائی با کلمات حاوی آن حروف به معنی آنان پی‌ بردم. چه احساس وصف ناپذیری به من دست داد. تازه دانستم هرچیزی اسمی دارد. عجب چه غافل بودم من. و هر اسمی را میتوان نوشت. من از زندان جسم تاریکم بیرون میامدم و از آن آزادی بسیار به وجد آمده بودم. آنروز وقتی‌ به داخل خانه آمدیم من با اشتیاق زیاده از حدی دست به اطراف می‌بردم و اشیأ مختلف را می‌گرفتم و از انی‌ میخواستم برایم کف دستانم نام آن شیی‌ٔ را هجی کند

اکنون در سنّ هفتاد و دو سالگی، هلن کلر هنوز آرزو میکرد مانند زنان دیگر میبود.‌ای کاش می‌توانست ببیند و بشنود. او که به درجات والای علمی‌ و ادبی‌ رسیده و گاه نامه ا‌ش را نوشته و کتاب‌های دیگر، هنوز ترجیح میداد یک زن معمولی باشد و از دیدن دنیای اطرافش لذت ببرد. دلش میخواست رقصنده خوبی شود. میگفت حاضرم Image result for helen kellerتمامی آن شهرت و افتخاراتی که نصیبم شده را با یک رقص زیبا عوض کنم

رقص سمبلل آزادی هأییست که هلن با آنها نا آشناست. ” روز هایی هستند که غمگین میشوم و در خود فرو میروم. روز هایی هستند که میدانم مردم در جشن و سرور و پایکوبی هستند و دختران زیبا دست در دست مردان خوش قامت با آهنگ زیبا و با نشاطی میرقصند و من از آن لحظات خوش محروم هستم ولی‌ زود خود را از آن حالات افسرده بیرون میاورم و با خواندن یک بخش از کتابی خود را مشغول می‌سازم” هلن اضافه می‌کند: “راه ترقی‌ برای هر کسی‌ متفاوت است. هیچ شاهراهی به قله ترقی‌ وجود ندارد. شما میبایستی راه خود را بیابی‌ همانطور که من راه خود را زیگ زاگ وار مییابم. هر تلاشی در نوع خود یک پیروزیست”. ” من نباید وقتم را به روی افسوس‌های بی‌ سرانجام و بی‌ تأثیر در وضعیت حالم تلف سازم. من کار‌های مهمتری دارم که هنوز تمامشان نکرده ام غیر از آن، دوستان قدیمی‌ من نمیگذارند برای یک لحظه احساس تنهایی و افسردگی نمایم”. هلن اینطور خود را از غم کاستی بیرون میاورد. هلن از افسوس به حال خود متنفر بود و همواره از اینکه زنده از آن مرض مهلک جان سالم بدر برده شکرگذار میبود

یک نفر از آن دوستانی که حلقه دوستان هلن را تشکیل میداد در جوانی‌ رقصنده حرفه‌ای می‌بود و برایش تعریف‌ها کرده بود. او روزی به هلن کلر پیشنهاد می‌کند به اتفاق به دیدار دوستش مارتا گراهام بروند. مارتا گراهام از مربیان و بانیان رقص مدرن در تئاتر‌های برادوی میبود و بسوی آینده‌ای درخشان گام بر میداشت. گراهام به محض دیدار هلن کلر دانست که آن زن در زندگی‌ او راه یافته و در قلبش جای دارد. به قول خودش: هلن کلر را پر از شوق زندگی‌ یافتم. از آن پس به بعد و هر چند گاهی‌ هلن به استودیوی مارتا گراهام میرفت. مارتا در تعجب و با ستایش میگفت که هلن نه میشنود و نه‌ می‌بیند ولی‌ ضربه‌ها و ارتعاشات روی صحنه را با تمام وجود احساس میکند و لذت می‌برد

هلن از حس گویایی بی‌ بهره نبود ولی‌ چون نمیتوانست بشنود نمی‌دانست کلمات چگونه تلفظ میشوند. با همه این احوال و با کمک بی‌ دریغ معلمش انی‌ سولیوان تا حدی تلفظ حروف را آموخته بود. آنهائی که با هلن اوقات زیاد صرف کرده بودند میتوانستند حدس بزنند چه میگوید ولی‌ شخص تازه نمی‌توانست آنها را تشخیص دهد. اینطور بود که پس از دیدار‌های مکرر هلن از استدیوی مارتا گراهام و معاشرت‌های  مارتا با آن زن مشهور توانسته بود الفاظی را که بر زبان هلن میامد تشخیص دهد. از جمله روزی هلن در استدیوی او حضور میداشت که ناگهان از مارتا پرسید چه کسی‌ پرید؟ مارتا متوجه شد که رقصنده مبتدی که پسرکی جوان میبود به نام مرس کانینگهام، مشغول تمرین است. وی دست هلن را گرفت و به سوی رقصنده برد و از او خواست که بگذارد هلن کلر بدنش را لمس کند چون آن تنها راهیست که میتواند رقصش را احساس کند. مارتا دست‌های هلن را به دو طرف کمر مرس قرار می‌دهد و از مرس میخواهد که بپرد. او نیز خواسته مربیش را اجرا Image result for martha grahamمی‌کند و هلن کلر با دستهایش او را همراهی می‌کند. دستهایش بالا رفتند و زود پایین آمدند همانطور که مرس عمل نمود. آنجا بود که هلن دانست آن پرش چگونه صورت گرفت. مارتا از او میخواهد که به پرش ادامه دهد و هربار هلن با انگشتانش متوجه بالا پایین پریدن‌های آن شاگرد میشد. بعد‌ها مرس کانینگهام که رقصنده معروفی شد به یاد میاورد: هیچوقت آن دست‌های نرم و جستجوگر هلن کلر را به روی بدنم فراموش نمیکنم… مانند بال پرنده نرم بودند

بلی آنطور بود که هلن کلر با رقص آشنا شد. مارتا و هلن در یک فیلم مستند در ۱۹۵۳ شرکت کردند به نام تسخیر ناپذیران، که بخش عمده‌ای از آن در استودیوی مارتا گرفته شده بود و رقصندگانش که با مربیشان به دور هلن کلر حلقه وار می‌رقصیدند و صحنه را با رقص و پایکوبی خود به لرزه دراوردند طوری که لذت وافر هلن را که از صورت با هیجانش پیدا بود دوربین گرفته و همانطور که حلقه رقصندگان به مرکز دایره، جائی که هلن ایستاده، میرسند، روی صورت راضی‌ و حظّ برده هلن زوم می‌کند. مارتا و هلن هریکدر مورد انتقال احساس رقص به هلن کلر سخن میگویند و آن فیلم در تلویزیون‌های آمریکا و اروپا از پر بیننده‌ترین فیلم‌های مستند گردید

https://www.youtube.com/watch?v=ZqJL5uSZznU

حدود نیم قرن بعد از آن روزهای خوب، که بیست سال از مرگ کلر می‌گذرد اکنون مارتا گراهام ۹۶ سال سنّ دارد و دارد خاطراتش را برای منشی‌ دیکته می‌کند. او پس از یک عمر رقصندگی و تعلیم آن به نسل‌های جوان تر از پای افتاده به رماتیست و درد مفاصل دچار گردیده بود و نوشتن برایش غیر ممکن شده بود. مارتا از هلن کلر در کتابش به تفصیل یاد می‌کند و از وی به عنوان بهترین دوستش نام میبرد که به والا‌ترین مرحله مقام انسانی دست یافته

____________________________________

مارتا گراهام

  مادونارا میخکوب می‌کند

خیابان ۶۳ شرقی‌ شماره ۳۱۶، نیویرک، پاییز ۱۹۷۷

Martha Graham Silences Madona

سال ۱۹۷۷، مارتا گراهام دیگر برای خودش شهرت و مکانی بالا در دنیای رقص تثبیت نموده بود. او برای هشت رئیس جمهور در کاخ سفید رقصیده بود. او با ابداعات نو و گاهی‌ غیر معمول خود رقص مدرن را به مرحله‌ای جدید آورد. مارتا حتی میان دو ابر قدرت، در جنگ سرد علت و مهره شطرنج شده بود. نمایش رقصی بی‌ پروا و عریان Image result for martha grahamاو به نام فدرا، تحسین بسیاری را بر انگیخته و در عین حال حمله بسیاری دیگر را در آمریکا و در شوروی باعث شده بود و موضوع داغ روز بود به خصوص هنگامی که آنرا در مسکو به نمایش گذارد. هرچه بود شعار مارتا این بود که مردان باید از از ته دلشان و زنان از ته …‌ شان برقصند. روس‌های کمونیست مارتا گراهام را عامل و معرف فساد میان نسل جوان خواندند در آمریکا نیزدر مجلس نمایندگان محکوم گردید و موعظه گران افراطی مسیحی‌ به او تاختند. مارتا گراهام بهانه خوبی بود برای هر دو قطب قدرت که او را مردود اعلام دارند و لااقل در این یک مورد با یکدیگر هم عقیده باشند

یکی‌ از دستیاران مارتا بعد‌ها تعریف میکرد که مارتا به شاگردانش میگت که با عشق و سکسی برقصند .. یک عشقبازی همانقدر تعیین کننده است که یک قتل. در سنّ هشتاد و چهار سالگی مارتا گراهام همچنان به تربیت رقصندگان جوان مشغول میبود و دسیپلین دقیق او همراه فریاد‌هایش حتی سر افتادن یک کلاه تن شاگردانش را به لرزه میاورد. او کاری کرده بود که شاگردانش چه با حضور و چه بدون حضورش سعی‌ تمام بکار برند و بهترین بازده را از خود به نمایش گذارند. حتی در غیابش شاگردانش او را در استودیو می‌‌انگاشتند. پنداری روح مارتا آنجا حضور میداشت. ترس از مارتا گراهام چیز تازه‌ای نبود. می‌گفتند یک شب از فرط عصبانیت در یک رستوران رومیزی را قبل از خروجش با خود کشیده هرچه روی میز بود را به زمین ریخته و شکسته

آنروز یک دختر نوزده ساله از میشیگان به سمت نیویورک پرواز داشت. او اولین پرواز زندگیش را تجربه میکرد و فقط سی‌ و پنج دلار در کیفش داشت. یک ساک ورزشی پر از شلوارک تنگ و بالا پوش رقImage result for madonna singerص را نیز با خود یدک می‌کشید. متولد بی سیتی، میشیگان، نام آن دختر جوان مادونا لوئیز چیکونه میبود که فقط و فقط برای یک هدف به نیو یورک آمده بود… که یک رقصنده تراز اول شود. او صدای خوشی نیز داشت و مایل بود رقص و آواز را پیگیری نماید و مطمن بود که روزی یک هنرمند موفق به روی صحنه خواهد شد. وقتی‌ به راننده تاکسی میگوید او را به مرکز همه چیز ببرد راننده او را در میدان تایم پیاده میکند

مادونا در آزمایش ورودی برای یک کمپانی رقص رد شد. به او گفتند با اینکه علاقه ا‌ش را تحسین میکنند ولی‌ او از تکنیک‌های رقص نا آگاه است. آنان به مادونا توصیه کردند که در کلاس مارتا گراهام نام نویسی نماید. بیست و چهار ساعت بعد او در کلاس مقدماتی مارتا گراهام نام نویسی کرده بود و برای امرار معاش و پرداخت شهریه در یک رستوران شروع به کار کرد. “کلی‌ عرق ریختم در آن استودیو” مادونا به یاد میاورد. مادونا فقط میخواست که یک هنرمند معروف شود و هرچه توان داشت در آموختن در استودیوی مارتا گراهام دریغ نمیکرد. به اصطلاح او پیه تمامی آن فریاد‌ها و کار‌های سخت را به تن مالیده بود. “آنجا جای افراد تنبل نبود. مربی‌ ها، طبق دستور مارتا  حسابی‌ پوستت را میکندند اگر اشتباه میکردی” مادونا به خاطر میاورد “گاهی‌ زیر آنهمه تمرین که مشقت آن دو برابر میشد وقتی‌ که نمی‌دانستی آیا به نتیجه مطلوب خواهد رسید یا نه‌، یکمرتبه به سرم میزد که به یک صومعه پناهنده شوم و بقیه عمر را در خدمت کلیسا به سر کنم. خواهر مادونا. اسمش هم با مسما بود نه‌؟ ولی‌ نه‌. گفتم تا اینجاشو اومدم، باقیشم میرم. آخرش هم تقریبا همونجورRelated imageی شد که میخواستم… گله‌ای ندارم” مادونا اضافه می‌کند

موضوع مارتا گراهام همیشه در مجالس موضوعی بود که میشد ساعتها از آن حرف زد و کسی‌ نیز از شنیدن آن خسته نمی‌شد. همیشه یک خبر تازه، یک کار و نمایش تازه یا یک بلبشوی سیاسی تازه در میان بود. “این بود که من میخواستم این ابر زن، این مادر کبیر را بشناسم ولی‌ او بقدری سرش شلوغ بود که به ما شاگردان نمی‌رسید، شاید هم از اینکه دیگه به بحران بعد میان زندگی‌ رسیده از ظاهر شدن در مجامع خودداری می‌کند و از خود خجول بود، شاید هم سرگرم نوشتن کار تازه‌ای میبود. هرچه بود او شخص نایابی بود که من دلم میخواست یک روز سر راه منزلش کمین کنم و او را در خیابان ببینم و برم تو شکمش .” از آنجا که مادونا تصمیم به ملاقات مارتا گراهام می‌گیرد و مثل همیشه در تصمیمش پافشاری میکند. بعضی‌ وقت‌ها در کریدور‌ها بالا پایین میرفت و فکر یک بهانه بود که سر زده داخل دفتر شود بلکه شانس بیاورد و خانم گراهام معروف را از نزدیک ملاقات نماید. با نام نویسی در کلاس‌های بیشتر و تمرین‌های بیشتر منتظر روزی بود که رئیس کّل را زیارت کند تا اینکه بالاخره آنروز رسید

بلی آنروز رسید و خیلی‌ هم تصادفی‌ رسید. مادونا خوب به خاطر میاورد: ” آنروز من سر کلاس ساعت ۱۱ بودم. قهوه زیادی نوشیده بودم که بر تحرکاتم بیفزاید. وسط جلسه متوجه شدم دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. مثانه‌ام به قدری پر بود که هر تکانی می‌توانست به عواقب خجالت آوری منجر شود. بر خلاف قوانین کلاس از درب پشت از صحنه خارج شدم و به سمت توالت شتاب زدم. ” مادونا ادامه می‌دهد “ناگهان با او روبرو شدم. درست جلوی من سبز شده بود، باشه درست جلویم نبود ولی‌ سر راهم بود و داشت توی چشم‌هایم ذلّ میزد .” مادونا دستپاچه Image result for martha grahamمیشود ولی‌ مانند همیشه زود بر خود مسلط میشود. میگفت آن چشم‌های قهوه‌ای درشتش مانند دو تا تیله براق داشت او را ورانداز میکرد. تعجب از صورتش پیدا بود. چنین گستاخی ای از هیچ شاگردی سر نزده بود. هیچ شاگردی آن مکان مقدس را قبل از اینکه وقتش تمام شود ترک نکرده بود ولو برای چند دقیقه. او یک کلمه هم حرف نزد. فقط من را نگاه میکرد. موهایش را محکم به عقب کشیده و بسته بود که جأ می‌گذاشت برای نمایش یک صورت تمام با آرایشی که او را مانند یک عروسک پرسلین ساخته بود. منتظر بودم چیزی بگوید” مادونای مشهور لبخندی میزند و ادامه می‌دهد “او هیچ نگفت فقط دامن بلنش را با دست گرفت و داخل دفتر شد و قبل از آنکه بتوانم چیزی در مخیله‌ام پیدا کنم که به او بگویم، درب را از پشت سرش بست. فشار مثانه یک مرتبه برگشت و مرا به سوی توالت دوان ساخت

ده سال بعد که مادونا خواننده شهیری شده بود و کنسرت‌های بزرگش در سرتا سر جهان میلیون‌ها جوان را به خود جلب مینمود روزی دفتر مدیریت برنامه‌هایش تلفنی دریافت کردند که یکی‌ از آکادمی رقص مارتا گراهام میگفت  استودیو در حال ورشکستگی می‌باشد. به مدونا خبر دادند. گفت بگوئید تا فردا صبر کنند. فردای آنروز آکادمی مارتا گراهام یک چک صد و پنجاه هزار دلاری از مادونا دریافت می‌کند. آن موقع مارتا ۹۴ سال داشت که اشک از چشمان تیله‌ای قهوه ایش فرو ریخت و از فرستاده مادونا تشکر کرد. مارتا گراهام مادونا را نیز مانند هلن کلر و خودش از زنان تسخیر ناپذیر توصیف کرده بود

__________________________________________

مادونا

مایکل جکسون را به تهوع می‌‌اندازد

رستوران آیوی، بورلی هیلز، لوس انجلس، ۱۵ مارس۱۹۹۱

Madona Induces Queasiness in Michael jackson

نگران که چه کسی‌ شایسته همراهی وی در برگزاری برنامه ا‌ش در جایزه آکادمی میبود، مادونا ناگهان به فکر مایکل جکسون افتاد. “خدای من چه ایده خوبی، چه کسی‌ بهتر از مایکل جکسون؟ اینطور فکر نمیکنی‌؟” مادونا از مدیرش، فردی د Image result for madonna michael jacksonمن، با اشتیاق فراوان میپرسد. د من آن ایده را می‌پسندد و میگوید که به مدیر مایکل جکسون تلفن خواهد زّد. به او خبر می‌رسد که مایکل جکسون دعوت مادنا را با کمال میل قبول می‌کند. مادونا از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجد. دو ستاره اول موزیک پاپ در دنیا روی صحنه ارائه جوایز آکادمی. د من پیشنهاد می‌دهد که آندو در رستوران آیوی یک ملاقات مقدماتی داشته باشند. مادونا و جکسون ده روز قبل از انجام مراسم جایزه آکادمی یکدیگر را در محل نامبرده برای نهار ملاقات میکنند

در گذشته جکسون همواره مادونا را شخصیتی‌ گنگ و نا مفهوم میافت. او هیچوقت نتوانست بفهمد در سر مادونا چه‌ها می‌گذرد. با اینکه بازرگانی متبحر شده بود و به آینده نگری و بازاریابی علاقه مند شده بود، بود ولی‌ باز در آن ملاقات نهار نمیدانست که آیا این هنر مادوناست یا هنرش در عرضه ساختن خود که او را اینقدر موفق ساخته. “او تمام وقت صورتش توی صورت من بود” به دوستی‌ میگفت “مادونا نه‌ رقص بلده نه‌ صدای خوش داره این پر رویی اوست که او را مشهور ساخته. او توی صورتت میرود و چاره نداری به جز آنکه او را قبول کنی‌. مادونا یک خود فروش فوق‌العاده است. ” مایکل جکسون با خنده میگفت

آنروز مادونا یک کت چرمی مشکی‌ با شلوارک تنگ هم جنس، به سر قرار میرود. گردن بندی که یک عیسی به صلیب کشیده را تلقی‌ میکرد هنگام دولا شدن و جلو آوردن صورتش وسط میز تاب میخورد. جکسون یک شلوار جین مشکی‌ با تی‌ شرت قرمز رنگ و کاپشنی جور به تن داشت که با آن کلاه شاپوی مخملی مشکی‌ و عینک دودی همان کاراکتر خونسرد مایکل را در ویدیو‌هایش تداعی میکرد. “من عینک آفتابی‌ام را به چشم داشتم و اولین کاری که مادونا کرد میدانی‌ چی‌ بود؟ خم شد تا وسط Image result for madonna michael jacksonمیز و دست‌هایش را به صورتم آورد و عینکم را برداشت” جکسون با تعجب یاد می‌کند ” او آنها را به گوشه اتاق پرت کرد و شکست. من شوکه شده بودم. “الان من مال توام و وقتی‌ با یک مرد قرار می‌گذارم میخواهم بتوانم توی چشم‌هایش نگاه کنم” جکسون از قول مادونا می‌گوید و اضافه می‌کند که زیاد از آن حرکت مادونا محظوظ نشده بود

در حین صرف نهار مادونا احساس می‌کند که مایکل زیر چشمی دیدی به سینه‌هایش انداخت. پوزخندی زد و دست برد دست مایکل را گرفت و به آهستگی به روی سینه ا‌ش گذارد. مایکل زود دستش را می‌کشد. ولی‌ آن برای دست برداری مادونا از شوخی‌ آلوده ا‌ش کافی‌ نبود. او یک تکه از نان را از قصد بین سینه‌هایش میندازد و آنرا با انگشتش بیرون کشیده به دهان میگذارد. “حالم بهم خورد” مایکل به خاطر میاورد. ” مادونا اندامی کشیده و ورزیده دارد. ماهیچه هایی در دستانش داشت که از ماهیچه های دستان من بزرگتر بودند. ترسیدم به آنها اشاره کنم نکند او هم از من بخواهد مال خودم را نشان بدهم” و متعاقب آن‌ قاه قاه می‌خندد

__________________________________________

مایکل جکسون

نانسی ریگان را میفریبد

کاخ سفید، واشنگتن ۱۴ مه‌ ۱۹۸۴

Michael Jackson Intrigues Nancy Reagan

حدود یک ماه و نیم پیش وکیل مایکل جکسون، جان برنکا، به وی میگوید که از کاخ سفید تلفن کرده اند و می‌‌پرسند اگر وی مایل باشد آهنگ معروفش “بیت ایت” به معنی  بزنش بره را به یک تبلیغ ضدّ الکل و مواد مخدر اهدا نماید. جکسون دو دل بود از جان پرسید چه فکر می‌کند؟ او گفت که خوب اگر دلت میخواهد میتوانی‌ آن را به کاخ سفید برای این تبلیغ اهدا نمائی ولی‌ یک پوانی نیز باید بگیری. مایکل میپرسد مثلا چه پوانی؟ جان می‌گوید از پرزیدنت میخواهیم که به مایکل جکسون مدال افتخار عطا نماید در ازای آن هدیه. همینطور هم شد و در مدت چند روز آنها موافقت کاخ سفید را دریافت کردند

پرزیدنت قبول کرده اند همانطوری که مایکل خواسته بود با او ملاقات نماید که به مایکل جکسون مدال انسانیت عطا نمایند و بانوی اول نیز حضور خواهند داشت. خبر اعلان شد و در روز موعد طرفداران مایکل به سمت کاخ سفید هجوم آوردند و پشت نرده‌های زمین چمن جنوبی جمع شدند و به لشگری از خبرنگاران که از شب قبل برای جای بهتر آنجا اطراق کرده بودند پیوستند. داخل محوطه نیز صد‌ها کارکنان کاخ سفید ایستاده بودند که اغلبشان یک دوربین در مشتهایشان میفشردند. رئیس جمهور در یک کت و شلوار آبی‌ ناوی ظاهر میشود. همسرش نانسی ریگان نیز در یک ادلفی سفید رنگ با دگمه‌های طلایی کنار وی دیده میشود. جکسون در یک یونیفرم گشاد تر از اندازه ا‌ش دیده میشود که اپل‌های طلایی به روی شانه‌‌هایش دوخته شده و با سنگ‌های تزئینی آراسته شده بود، یک روبان پهن طلایی به سینه ا‌ش و یک دستکش سفید به دستش با عینک آفتابی بزرگی به روی بینیش کنار رونالد ریگان ایستاده

خوب، (ول) این کلمه‌ای بود که ریگان اغلب جملاتش را با آن شروع میکرد. “آیا این‌یک مهیج نیست؟” پرزیدنت با تک خند میگوید. مهیج نام یکی‌ از کار‌های مایکل جکسون نیز بود. از پشت تریبیون رئیس جمهور اضافه می‌کند ” من خوشوقتم که شما همه را اینجا میبینم. فقط فکرش را بکنید اگر همه شما‌ها برای دیدن من آمده بودید ! ” (خنده جمعیت) نه‌ نه‌ میدانم، برای دیدن من نیامده اید شما برای دیدن مایکل جکسون آمده اید. (خنده جمعیت بلندتر شنیده میشود) بله مایکل یکی‌ از با استعداد‌ترین و مشهور‌ترین خواننده و رقصنده پاپ در جهان است. مایکل، به کاخ سفید خوش آمدی

پس از کمی‌ صحبت در باره مایکل و نام بردن چند آهنگ معروفش از جمله، برداشته از دیوار، و من میخواهم برگردی، پرزیدنت ریگان به اصل مطلب میپردازد. “در این مرحله از زندگی‌ سرشارش، و رسیدن به جایگاهی‌ در هنر که آرزوی بسیاری از هنرمندان است، مایکل جکسون، آماده است که به جنگ الکل و مواد مخدر رود و الگویی شود برای جوانان میهنمان. امیدوارم که همه افرادی که مشکل اعتیاد گریبان گیرشان شده او را سر مشق قرار داده آن عادات نا پسند را ترک کنند. به قول خودش “بزنش بره” رئیس جمهور ریگان ادامه می‌دهد “نانسی که همیشه با جوانان کار کرده و با مشگلات آنها آشناست به خصوص در مورد مشگلات الکل و مواد مخدر فعالیت‌های متداوم داشته از این هدیه مایکل جکسون خوشحال است. مایکل تو به میلیون‌ها جوان آمریکائی امید آینده بهتر دادی آمریکا از تو ممنون است” و دست زدن‌ها و فریاد‌های شادی از دو طرف نرده میان کاخ سفید و خیابان شنیده میشود

در این وقت مایکل جکسون به روی پودیوم میرود و پرزیدنت ریگان مدال انسانیت را به گردن مایکل میندازد. جکسون  با صدای نازک همیشگیش شروع به سخن می‌کند. “من خیلی‌ خیلی‌ سعادت دارم که در پیش شما هستم، خیلی‌ از شما متشکرم آقای رئیس جمهور” بعد ریز خندی میزند و اضافه می‌کند، “و خانم ریگان” آنگاه زوج اول آمریکا مایکل جکسون را به داخل کاخ راهنما میگردند و او و همراهانش را به رهنمای تور میسپارند که از داخل کاخ سفید دیدن کنند. جکسون به تابلوی یک رئیس جمهور هم نام خودش علاقه نشان می‌دهد و در مقابل تابلوی هفتمین رئیس جمهور آمریکا، اندرو جکسون، می‌ایستد. هردو یک یونیفورم به تن دارند البته منهای پولک‌ها و زرق و برق هایش. از قرار طراح زیرک لباسش این را در مّد نظر گرفته بود و اونیفرم پرزیدنت جکسون را برایش دوخته بود. بیخود نیست که یک خیاط خیاط معمولی میشود و یک خیاط البسه مایکل جکسImage result for nancy reaganون را میدوزد. آنها از یک شم به خصوصی برخوردارند

پس از آن تور مایکل قرار بود با پرزیدنت و بانوی اول و چند تا از بچه‌های کارکنان نهار صرف کند. او به سالنی راهنمایی میشود و مدیرش، فرانک دیلئو، نیز از پشت سر آنان را دنبال می‌کند. در داخل سالن مایکل ناگهان خود را با هفتاد نفر رو به رو می‌بیند. از بچه‌ها هم خبری نبود. همانجا به روی پاشنه ا‌ش می‌چرخد و به سوی در باز میگردد و به سرعت از سالن خارج میشود. مدیرش بدنبال او با تعجب روان میشود و بانگ بر میاورد ” مایکل، کجا میروی؟” مایکل به داخل یک دست شویی میرود و درب را پشت خود قفل می‌کند. فرانک به در میکوبد ” مایکل، مایکل، چکار میکنی‌؟ زود کارتو تموم کن برگرد سر جلسه” مایکل از پشت در میگوید من به آنجا نمی‌روم. این مطابق برنامه نبود. من میخواستم با بچه‌ها باشم و با آنها نهار بخورم” در این هنگام رئیس تشریفات نیز می‌رسد و به مدیر مایکل میگوید، خانم ریگان هم هستند و خیلی‌ دلواپس برگزاری این جلسه هستند میگویند ابرویشان در خطر است. بانوی اول فقط مایکل را میخواهند

فرانک آنها را برای مایکل از پشت درب توالت باز گو می‌کند. سپس با صدای بلند اضافه می‌کند ” بسیار خوب مایکل، ما چند بچه را نیز خواهیم آورد” مایکل جواب می‌دهد “بایستی آن آقایان بزرگ سال از آنجا بروند” باشه باشه مایکل، فقط از اون تو بیا بیرون. میگوییم آنها هم بروند” مایکل می‌گوید تا این کار انجام نشود از داخل توالت بیرون نخواهد آمد” چند دقیقه بعد یکی‌ از کارکنان دوان دوان می‌اید و می‌گوید که رفتند. همه بزرگسالان رفتند. مدیرش داد میزند “بیا مایکل.. همون طوری شد که میخواستی” و مایکل جکسون از توالت خارج میشود و به اتاق دیگری راهنمایی میشود که چند نفر از فرزندان کارکنان آنجا نشسته بودند. او هنگامی که مشغول امضا کردن پشت سی‌ دی ا‌ش، ثریلر، برای برای وزیر ترابری میبود، خانم و آقای ریگان سر رسیدند آنگاه نانسی ریگان همه را به اتاق روزولت میبرد که به دیگر کارکنان و فرزندان آنها پیوستند که با خوشحالی دور مایکل حلقه زدند

در این هنگام نانسی ریگان به یکی‌ از همراهان جکسون آهسته میگوید “آیا این حقیقت دارد که مایکل جکسون میخواهد با عمل‌های متمادی جراحی به روی صورتش خود را به شکل دیانا راس درآورد؟ چرا؟ او الان به نظر من خیلی‌ زیبا تر از دیاناست. اینطور فکر نمیکنید؟” و آن شخص طبق توصیه مدیر مایکل جکسون از ابراز عقیده در Image result for nancy reaganمورد مایکل خودداری مینماید و با لبخند قضیه را هم میاورد. نانسی ریگان ادامه می‌دهد “‌ای کاش آن عینک‌ها را از چشم بردارد. به من بگو؛ آیا او بروی چشم‌هایش هم جراحی داشته؟ ” او باز هم با سکوت و لبخند دستیار جکسون رو به رو میشود. و هنگامی که مایکل با رئیس جمهور مشغول گپ بود باز جلوی خود را نتوانست بگیرد “میدانم روی بینی‌ ا‌ش لااقل یک عمل را داشته ولی‌ چانه ا‌ش چطور؟ آیا همیشه این چانه و فک را داشته یا آنها را هم دستکاری کرده؟”  همچنان سکوت مخاطب. “راستی‌ گونه‌هایش چطور؟ آنها پلاستیک هستند یا مال خودش؟ من که نتوانستم درک کنم یک شخصیت جهانی‌ مانند او که برای صدا و رقص‌هایش معروف است چرا اینقدر اصرار دارد قیافه خود را شبیه یک زن سازد؟ و با صدای زنانه سخن بگوید.” آنگاه سقف را نگاه می‌کند و سرش را به حال تأسف تکان می‌دهد. اینجا بود که آن شخص همراه جکسون با خود میندیشد که شاید بی‌ ادبی‌ باشد اگر برای بار سوم هیچ نگوید و فقط به این جمله کوتاه اکتفا می‌کند “شما نصف جریان را نمی‌دانید” و لبخندی مرموزانه میزند. ولی‌ آن نانسی را از دست گرفتن صورت مایکل باز نمیدارد “خوب او استعداد که داره، و این تنها چیزیست که شما به آن احتیاج دارید” نانسی گذاشت کف دستش

_____________________________________________

نانسی ریگان

اندی وارهال را مأیوس می‌کند

کاخ سفید، واشینگتن  پانزدهم اکتبر۱۹۸۱

Nancy Reagan Disappoints Andy Warhol

اخطار به  خوانندگان محترم، این مقاله دارای جملات دور از ادب میباشد. پیشاپیش از بردن آن کلمات عذر میخواهم. برای کودکان و نوجوانان توصیه نمیشود

ا” چیز مسخره در مImage result for Andy Warholیان مردم فیلم در این است که قبل از اینکه از اتاق خارج شوی پشت سرت شروع به غیبت میکنند” این جمله را اندی وارهال صاحب امتیاز مجله “مصاحبه” در یک نشست در کاخ سفید  سر فنجانی چای به نانسی ریگان ادعا میداشت. در این موقع نانسی ریگان کمی‌ برآشفت و در حالیکه چشمان بزرگش باز تر شده بود پاسخ می‌دهد “من یک شخص فیلم هستم اندی” .  اینطور شد که مصاحبه در یک حالت خشکی شروع شد. اندی وارهال مقاله نویس مشهور‌ و ویرایشگر نوشته‌هاست و به عنوان یکی‌ از پیشاهنگان هنر گرافیک مدرن شناخته شده. او که سال ۱۹۲۸ در پنسیلوانیا به دنیا آمده بود عکس بردار سینما و نقاش تبلیغاتی برجسته ای میبود. وارهال در سنّ نسبتا کم ۵۸ سالگی در نیو یورک دنیا را وداع نمود. او بود که جمله معروف ۱۵ دقیقه شهرت را آفرید و فیلم هایی چون زیر خاک مخملی را ساخت. او مدتی‌ مجسمه سازی را نیز آزمایش کرد و به عنوان یک نقاش و Image result for Andy Warholطراح بازرگانی در آژانس تبلیغاتی خود بسیاری از تبلیغات تلویزیونی و جرائد را کارگردانی و طراحی‌ نموده  بود

خانم ریگان هیچوقت تحمل انتقاد را نداشت. آن در طالعش نوشته شده. متولدین برج سرطان بیشتر رفتارشان دل بخواهیست، آنها ضربه پذیرو بسیار حساسند و از تحقیر واهمه دارند. نانسی ریگان در شرح حالش این را به وضوح متذکر شده و نوشته که تمامی آن خصائص را دارا میباشد. نانسی در کتابش نوشته که اشخاص برج سرطان یا خرچنگ، بیرون سفت وImage result for andy warhol استخوانی دارند و درون نرم و حساس. “وقتی‌ ناراحت میشوند به درون پوسته محکم خود کشیده میشوند و آن درست من هستم” آنطور که نانسی ریگان از خود می‌نویسد

وارهال خودش هم خرچنگ وار وارد زندگی‌ ریگان‌ها شده بود. دو ماه قبل از رأی گیری ۱۹۸۰ او با پسر رونالد ریگان، رونالد دوم آشنا شده بود، سپس با دختر او پتی. هردو طرف خوشحال هستند. رونالد جوان از اینکه با معروفترین هنرمند مدرن آمریکا آشنا شده و وارهال نیز از اینکه با خانواده‌ای آشنا میشود که پدرشان بزودی به کاخ سفید نقل مکان خواهد کرد. وارهال رونالد جوان را می‌پسندد و از او به عنوان یک بچه خوب نام میبرد. و یک فرد باهوش. سر نهاری که قرار گذاشته بودند دوریا همسرش نیز حضور میداشت. وارهال مانده بود که از چه سخن بگویند. “من و او هردو خجالتیImage result for andy warhol بودیم” بالاخره وارهال کار خودش را کرد و سوالی را که هیچ مناسب قرار نهار نبود به زبان آورد و با علم به اینکه رونالد ریگان سالخورده‌ترین رئیس جمهور آمریکا خواهد بود از رونالد جوان پرسید “اگر پدرت در زمان ریاست جمهوری در کاخ سفید در گذارد چه فکر میکنی‌ پیش بیاید؟” رونالد پاسخی غیر مستقیم به وارهال می‌دهد ” مادرم  زن باهوش و کار دانیست” و به سرعت موضوع را عوض کرد. “میدانی‌، من تا بحال پای قورباغه نخوردأه ام، میخواهم امروز جرأت به خرج دهم و آنرا امتحان کنم. الان توی منیو دیدمش” رونالد ادامه می‌دهد “مادرم خیلی‌ زن خون گرمیه، او خیلی‌ شیرینه. در کنار پدرم حتما هردو از پسش بر می‌آیند” ولی‌ وارهال روزنامه نگار حواسش هنوز سر موضوعیست که میخواهد سر در بیاورد. آنروز او به دوریا یک پست خوب در مجله مصاحبه می‌دهد و دوریرا پس از یک نگاه سریع به شوهرش و گرفتن تائید او، با خوشحالی قبول می‌کند

آنگاه طبق معمول با شیطنت ذاتی خودش صحبت را به “افراد معمولی” میکشاند “میدونی، من از مری تایلور مور متنفرم به خصوص بعد از اینکه فیلم جدیدشو دیدم. اگه تو خیابون ببینمش با اردنگی میزنم در کونش” و در آن لحظه، داشت چیزی در باره نانسی از دهنش می‌پرید که زود جلوی زبانش را گرفت. مترجم: مری تایلر مور متولد ۱۹۳۶مجری قد بلند زیبا و محبوب برنامه‌های سریال کمدی به نام خودش در تلویزیون‌های آمریکا بود که از ۱۹۷۰ تا اواخر قرن ادامه داشت. اندی وارهال به او حسادت می‌ورزید.  مری در  ۲۵ ژانویه ۲۰۱۷ از دنیا رفت

اندی نیز با انتخاب غذای رونالد موافقت می‌کند و آنها هردو پای قورباغه سفارش می‌دهند. یک نشانه‌ای در تفاهم دو جانبه. آنروز می‌گذرد تا دو هفته بعد پتی دیویس، خواهر بزرگتر رونالد به دفتر مجله مصاحبه سر میزند و با اندی در مورد انتخاب پدرش به عنوان رئیس جمهور گپی میزند که او بتواند از آن در مقاله ا‌ش استفاده کند. “به نظرم اول خوشگل میومد ولی‌ بعد توی ویدئو دیدمش که متوجه شدم از آن زیبایی والدینش بهره زیادی نبرده بود. باباش در جوانیش خیلی‌ خوش تیپ بود هنوزش هم شخصیتی‌ موقر و بالا بلند دارد. ولی‌ بچه‌هایشان نه‌ زیاد. آنها بینی‌‌های بلند دارند که در پدر و مادرشان ندیده‌ام “ا

وارهال هنوز با نانسی ملاقات نکرده بود تا مارس ۱۹۸۱، که اتفاقی او را در رستوران هنگام صرف نهاImage result for nancy reaganر می‌کند که در کنار همسرش نشسته. ما نهارمان را تمام کرده بودیم و در شرف ترک رستوران بودیم که آنها را آن‌طرف سالن دیدیم ولی‌ از آنجا که افراد میزهای اطراف مشغول سلام و علیک و گپ زدن با آنها بودند از جلو رفتن منصرف شدیم چون خیلی‌ شلوغ می‌شد. در آنهنگام آنها ما را صدا زدند. یعنی جری زیپکین نام من را بانگ زد. آنجا بود که با خانم ریگان برای اولین بار آشنا شدم

مترجم: نانسی ریگان در سال ۱۹۲۱ در نیو یورک به دنیا آمد. پدرش آنها را در اوائل زندگی‌ ترک کرد و مادرش که هنرپیشه تئاتر بود اغلب اوقات خود را در سفر میبود و در تئاتر‌های مختلف شهر‌های عمده آمریکا به روی صحنه بازیگری مینمود. در ابتدای تولدش نامش را  آن‌ فرانسیس رابینز گذاشته بودند. در ۱۹۲۹ مادرش با یک جراح مغز معروف ازدواج نمود به نام لوید دیویس. آنها به منزل او در شیکاگو نقل مکان کردند. لوید یک پدر مهربان و پشتیبانی راسخ در زندگی‌ آن‌ فرانسیس کوچک گردید. پس از فارغ التحصیلی از کالج اسمیت در ۱۹۴۳ نانسی به هالیوود میرود که به آرزوی دیرینه‌ ا‌ش تحقق‌ بپیوند و هنرپیشگی را آغاز نماید. او نام خود را هنگام ورودش به هالیوود به نانسی تغییر داد و آنجا بود که با هنرپیشه خوش تیپ آن دوران هالیوود، رونالد ریگان که تازه از همسرش جدا شده بود آشنا میشود. آن دو در سال ۱۹۵۲ با یکدیگر ازدواج میکنند و آن به یک پیوند زناشوی موفق تبدیل میشود. به دو فرزندشان تولد می‌دهد و به مادر تمام وقت مبدل میگردد و شوهرش وارد سیاست میشود. در ۱۹۶۷ رونالد ریگان فرماندار کالیفرنیا میشود و نانسی زندگی‌ سیاسی خود Image result for nancy reaganرا پا به پای شوهرش دنبال می‌کند. یکی‌ از کارهای عمده او کمپین مبارزه با الکل و مواد مخدر میبود که از برای آن دست به دامن مایکل جکسون نیز شده بود

فکر مصاحبه با نانسی ریگان در سپتامبر ۱۹۸۱ در سر وارهال   قوّت گرفت و آنرا سر جلسه با همکارم کلاچلو و دوریا مطرح ساخت. دوریا گفت که با مادر شوهرش تماس می‌گیرد و از او میخواهد که با مصاحبه موافقت کند و خبرش را می‌دهد. دو سه‌ روز بعد او موافقت نانسی ریگان را به او و کلاچلو اعلام نمود. می‌دانست که نانسی هم راضی‌ است چون به دفتر زنگ زده بود و با کلاچلو چند وقت پیش از آن‌ پیام خرسندی از مصاحبه‌هایش با فرزندانش را داده بود. معلوم بود از عروسش دلخور بود چون فقط خواست با کلاچلو صحبت کند. کلاچلو گفت ترتیبش را می‌دهد و یک قرار مصاحبه برای او با نانسی در کاخ سفید جفت و جور کرد. یک ماه بعد از آن هرسه عازم واشنگتن میشوند. وارهال با خود می‌اندیشد ” خوب حالا سٔوال پیش آمد که من با یک پیرزن چی‌ بشینم بگم؟ او برای سنّ متوسط خوانندگان مجله سنش بالاست ولی‌ هرچه بادا باد”. در هواپیما کلاچلو به وارهال سفارش می‌کند نکند با نانسی ریگان سوالاتی در رابطه با سکس مطرح سازد و اضافه می‌کند” او از این حرفها هیچ خوشش نمیاد” که دیگر کفر وارهال حساس در می‌اید و با تندی به کلاچلو می‌تازد که “باورم نمیشه این حرف هارو میزنی‌، فکر میکنی‌ من میرم از او می‌پرسم هفته‌ای چند دفعه به شوهرش میده؟؟” البته اینو موقعی میگفت که دوریا به دست شوئی رفته بود. آنها با استقبال یکی‌ از کارکنان تشریفات  کاخ سفید روبه رو میشوند و از آنجا که کمی‌ زود رسیده بودند به اتاق پذیرش راهنمایی میشوند

باب کلاچلو که متولد ۱۹۴۷ و بزرگ شده نیو یورک می‌باشد ابتدا به دانشگاه جرج تاون رفته از دانشکده حقوق بین‌المللی ادموند والش مدرک خود را اخذ مینماید ولی‌ زود حواسش پرت عالم سینما میشود. باب نویسندگی به عنوان منتقد فیلم را در سال ۱۹۶۹ شروع نمود که برای هفته نامه صدای دهکده می‌نوشت. او از دانشکده فیلم دانشگاه کلمبیا فارغ شده بود و در ۱۹۷۰ مقاله‌ای در مورد فیلم‌های “آشغال” اندی وارهال به چاپ رسانید که وارهال را خوش آمد. او از باب دعوت می‌کند که به مجله ا‌ش، مصاحبه، بپیوندد و آندو از آن پس دو رفیق شفیق و همکار دائم در “کارخانه” یا همان استودیوی وارهال قلم میزنند و فیلم نامه تهیه میکنند

آنها در اتاق پذیرش می‌نشینند تا بانوی اول همراه سگ اول وارد اتاق میشوند. وارهال منتظر است که از آنها دعوت به عمل آورد که در اتاق مناسب تری به نشست و مصاحبه دست زنند ولی‌ چنین چیزی رخ نداد. نانسی ریگان روی یکی‌ از مبل‌های اتاق پذیرش نشست و خدمتکاری برایشان یک سینی لیوان‌های پر از آب با یکی‌ یک بریده لیمو بر کنار لبه آنها به روی میز قهوه خوری گذارد و خارج شد. وارهال و کلاچلو زیر چشمی به یک دیگر نگاه کردند و پوز خند زدند. خانم ریگان صحبت را از پروژه عمده ا‌ش، مبارزه با الکل و مواد مخدر، آغاز نمود. بعد‌ها وارهال به یاد میاورد “مصاحبه‌ای در کار نبود، در حقیقت نانسی ریگان حرف هایی رو که میخواست همه بشنوند در آن دیدار کوتاه برایمان باز گو کرد. همین. دیگه از پذیرایی و محل گفت و گوی بهتری که در شأن مصاحبه گر و مصاحبه شده باشد خبری نبود” اینرا با خنده در جواب سٔوال بریجید باز گو می‌کند که پرسیده بود خانم ریگان با چه نوع چای از آنها پذیرایی کرده بود. “هیچی‌، هیچی‌” حتی سگش رو هم آورده بود که خیلی‌ توجه میخواست. حتی از لیوان بلوری هم خود داری کرده بود. موقع رفتن هم دم در کاخ سفید یک جعبه کوچک پلاستیکی‌ که در آن غذا میگذارند که پیچیده هم نبود و یک جفت جوراب نو به دوریا داد که بدهد به پسرش. من هنوز که هنوزه وقتی‌ به آن ساعت فکر می‌کنم کفرم در میاد” وارهال با غیظ میگوید

__________________________________________

اندی وارهال

    از جکی کندی پرهیز می‌کند

خیابان پنجم، نیو یورک، ۲۰ دسامبر ۱۹۷۸

Andy Warhol Blanks Jackie Kennedy

اخطار به  خوانندگان محترم، این مقاله دارای جملات دور از ادب میباشد. پیشاپیش از بردن آن کلمات عذر میخواهم. برای کودکان و نوجوانان توصیه نمیشود

به نحوی اندی وار حال هیچ شانسی‌ در مصاحبه با روسای جمهور و همسرانشان را نداشته.  یک شب بعد از یک پارتی توسط مجله نیوز ویک در ۱۹۸۳، او شاهد یک “پارتی خسته کننده” میبود که فقط نانسی ریگان و پرزیدنت کارتر و خانم کارتر از شخصیت‌های عمده آن مجلس بودند. او بعید می‌دانست مجله خوشنام و معروفی مثل نیوزویک نتواند چند شخصیت شهیر را در آن میهمانی مجلل جلب کند. می‌دانست که مجله خودش، مصاحبه، به بزرگی نیوزویک نمیباشد ولی‌ خوب به یاد دارد آن تلاش‌ها و دوندگی‌ها را که توانست مجله ا‌ش را در خور احترام سایرین بیاورد. در آن میهمانی خسته کننده قیافه کارتر در نور نیمه روشن کمی‌ شبیه جان کندی میبود . افکارش ناگهان پر کشید و رفت به زمان ۱۹۶۳، ۲۲ نوامبر. آنروز درست به یاد میاورد که در ایستگاه متروی مرکزی ایستاده بود که بانگ پسرک روزنامه فروش به گوشش میخورد “پرزیدنت کندی ترور شد” . پس از آنکه آن خبر تکان دهنده در او نشست کرد به ناگهان به روی پاشنه پایش میگردد و به دفترش بر میگردد اوImage result دستیارش را نیز فرا میخواند “بیا سر کار” وارهال لحظه به لحظه آن بعد از ظهر را تا غروب دیروقت مانند فیلم سینمأی از نظرش میگذرانید

حال که به گذشت سالیان می‌نگرد، وارهال چندین مقاله مصور از جکی کندی، از لبخند شیرینش قبل از ترور شوهرش تا لحظات ترور تا مراسم تشییع جنازه جان اف کندی تا ماجراهای بعد از دوران مجردی او، همه و همه را در خاطر مرور مینمود. او همیشه مفتون وقار و شخصیت آرام و خندان ژاکلین کندی میبود. آنرا ژکلین هم می‌دانست و از علاقه وی به خود آگاه میبود. جکی از اندی در ضیافت‌های مختلف دعوت به عمل میاورد. آن مجلس اعانه در سال ۱۹۷۷ را به یاد میاورد. در آن زمان با میلیاردر و کشتی‌ دار معروف یونانی، ارسطو اوناسیس ازدواج نموده بود. در خاطراتش وارهال می‌نویسد ” آنها من و باب کلاچلو را در گوشه‌ترین میز نشانیدند که برای پایین‌ترین درجه اولویت در آن سالن داشتند. شام مزخرف بود و بد تر از آن‌، دخترکی مسخره به طرف من آمد و روبه رویم گفت من میدانم که شما با خود دوربین آورده اید. شما از همه میتوانید عکسبرداری کنید به جز خانم اوناسیس

ولی‌ او همیشه به نوع خودش یک نیشی یا پوز خندی به جکی در مقالاتش می‌انداخت که جکی را خوش نمی‌آمد و به قول خودش او را قلقلک میداد. در خاطراتش وارهال می‌نویسد ” بعد در سالن مجاور که سخنرانی پس از شام را ترتیب داده بودند متوجه بودم که چهار هزار نفر خبر نگار و اوزنامه نگار آنجا حضور داشتند و همگی‌ داشتند فلش فلش از جکی عکس می‌گرفتند. فقط من اجازه نداشتم عکس از او بگیرم” سال بعد اندی داشت کله ا‌ش را به دیوار میزد وقتی‌ می شنید جکی او را دیگر مبتکر ایده‌های خلاق وسائط ارتباطات جمعی‌ نمیداند. در آن نوامبر حتی جکی یک پارتی می‌گیرد و وارهال را دعوت نمیکند. رابرت کندی دوم به فرد هیووز میگفت که آنها در تصمیم دعوت کردن یا نکردن وارهال دودل بودند. یک هفته بعد، جکی، مثل آنکه احساس گناه کرده باشد از وارهال دعوت می‌کند که در میهمانی کریسمس او شرکت داشته باشد. او همکارش باب کلاچلو را نیز همراه خود میبرد

آندو دیر به میهمانی میرسند. وارن بیتی و دیان کیتن هم آنجا بودند. باب در گوش اندی میگوید که جکی از دست وارن بیتی خیلی‌ عصبانیه، میگه عمل کثیفی در راهرو ازش سر زد ولی‌ نفهمیدند چه کار کرد. سر شام در منزل مورتیمر یکی‌ بلند گفت که بیتی با جکی سکس داشته. بیانکا جگگر آنرا تکذیب میکرد و ادعا میکرد که وارن بیتی Image resultآنرا از خودش در آورده. این شایعه به گوش خود ژکلین کندی اناسیس هم می‌رسد به طوری که روزی در بورلی ویلشایر او را می‌بیند و بر سرش فریاد میزند که “وارن، شنیدم به همه گفتی‌ منو میکنی‌؟ چطور یک چنین حرفی‌ میزنی‌ وقتی‌ حقیقت نداره؟” بیانکا اضافه نمود که وارن … گنده‌ای داره و وقتی‌ یکی‌ پرسید او از کجا میداند، پاسخ می‌دهد که همه دوست‌هایش با او همخوابه شده اند به جز او. کلاچلو خود را در آسمان هفتم می‌بیند وقتی‌ مورد توجه ژکلین قرار می‌گیرد و او آب معدنیش را با او قسمت می‌کند چون گارسون یادش رفته بود برایش یکی‌ بیاورد. “مال هردومونه، بزن..” جکی به او میگوید

ولی‌ روز بعد جکی لاکپشت را برگرداند. اوبه وارهال تلفنی پیام گذشت که به او بعد از ۵:۳۰ زنگ بزنه اگه بارانی بود بعد از چهار. وارهال هم در دل می‌دانست که آن گفت و گوو زیاد خوشایند نخواهد بود از آن جهت از باز گردانیدن پیام جکی سر باز میزند. دوباره جکی زنگ میزند که طرف‌های غروب بود. اینبار وارهال گوشی را بر میدارد و جکی گیرش میاورد. “خوب گوش کن اندی من فقط تو رو دعوت کرده بودم به چه مناسبت همکارت رو هم با خودت آوردی؟” جکی با عصبانیت از وارهال باز خواست می‌طلبد. آنگاه اضافه می‌کند “او چیزها می‌نویسد Image result for bob colacello and jackie kennedyمیدانی‌؟” وارهال نکته سنج با خود میندیشد که حتما آن‌شب خبری شده که ژکلین اینقدر عصبانی است و نمیخواهد در موردش چیزی نوشته شود و کلاچئوو از آن موضوع سر درآورده یا آنرا شاهد بوده ولی‌ آن‌شب به روی خود نیاورده. ناگهان شستش خبردار شد، آیا میتواند آن جریان وارن بیتی در راهرو باشد؟ ژکلین کندی اناسیس از آن‌ به بعد دیگر وار هال‌ را به مجالسش دعوت نکرد و حتی از دوستانش هم خواست که اگر او را دعوت میکنند از دعوت وارهال خود داری ورزند یا به عکس. ” او دیگر من را حتی به گرد همآیی های کریسمس ا‌ش هم دعوت نمیکند” وارهال ابراز میدارد ” ولی‌ خوب کون لقش” ا

آن گذشت و دیگر وارهال جکی را ملاقات نکرد تا جشن عروسی آرنولد شووارتز نگر با مارییا شرایور در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ در کیپ کاد. آنجا متوجه شد که جکی ابداً لبخند به لب ندارد. “دیگه همه متوجه شده بودند. جکی مثل یک گربه بد اخلاق بود” آنجا بود که اندی نیز از صحبت با او دوری جست و سعی‌ میکرد جلویش ظاهر نشود. یک سال بعد اندی وارهال بعد از یک عمل ناموفق به روی مثانه ا‌ش در می‌گذرد. بیست و دو سال پس از مرگش ثبت کنندگان مدارک ۶۱۰ جعبه و کابینت‌های پرونده‌ها و ارشیو‌های اندی وارهال را باز میکنند و آنها را یاداشت نموده Image result for bob colacello and jackie kennedyعکس برداری میکنند. آنها در میان تصاویر و پوستر‌ها و مقالات و کتب و فیلم‌های اندی وارهال چیز هایی مثل یک تکه کیک عروسی، کنسرو‌های خالی‌ سوپ، و ۱۷،۰۰۰ دلار پول نقد یافتند. آنها در ضمن عکسی‌ از ژکلین کندی را مییابند که عریان در استخری شنا می‌کند. آن عکس توسط جکی امضأ شده بود و بعد از این جمله آمده بود “به اندی با علاقه هرچه تمام‌تر جکی منتوک”. آیا منظورش ملک وارهال در لانگ ایلند میبود؟ کس نمیداند ولی‌ مطئناً بر میگردد به زمان قبل از بهم خوردن دوستی‌ آنها در۱۹۷۸

_____________________________________________

ژا کلین کندی

با علیاحضرت ملکه الیزابت دوم راحت نیست

کاخ بوکینگ هام، لندن، ۵ ژون ۱۹۶۱

Jackie kennedy is Ill-at-Ease with HM Queen Elizabeth II

فقط چهار ماه از ریاست جمهوری جان افت کندی می‌گذاشت و ژاکلین هنوز جای پایش را در کاخ سفید نیافته بود. در محافل و مجامع نزد مردم همواره با آن لبخند زیبایش دل میرباید ولی‌ در خلوت ناخن‌هایش را می‌جود و سیگار را با سیگار روشن می‌کند. حوصله‌‌ کار خانه ندارد و به آشپزی علاقه نشان نمیدهد. او شنیده شده که به شوهرش گفته “من را ببخش عسلم که اینقدر در خانه بدرد نخور هستم،” و کندی پاسخ داده “عزیزم من عاشق تو هستم و تو را همانطوری که هستی‌ دوست میدارم” و پنداری هردو میدانند که دارند نصف حقیقت را میگویند

به طور اجتماعی، جکی یک مخلوطی از وقار و گیجی است. در یک آن‌ او از عصبانیت در حد انفجار است و در  لحظه‌ای دیگر او بانوی اول و نمونه و الگوی زن مدرن آمریکاست. آنگونه که دوست انگلیسی ا‌ش رابین داگلاس‌هوم میگفت جکی در عین حال میبایستی از قوانین بی‌ چون چرای “قرون وسطایی” کاخ سفید نیز پیروی کرده به شوهر پرزیدنتش سرسپردگی کامل داشته باشد و آن با خصلت رام نشدنی‌ ژاکلین کندی جور در نمی‌آمد

ولی‌ اکنون که دو نفری برای اولین بار به عنوان رئیس جمهور و بانوی اول آمریکا به اروپا آمده بودند هر کجا که رفتند با استقبال بی‌ نظیر رو به رو شدند. در فرانسه به خصوص مردم از اینکه یک زن فرانسوی الاصل با نام فامیلی بوویر همسر رئیس جمهور آمریکاست به او افتخار میکردند. ژنرال دوگول رئیس جمهور فرانسه در کاخ ورسای ضیافت شامی مجلل به افتخار جان کندی و همسر زیبایش ترتیب می‌دهد و ژکلین را یک مدل نقاشی‌های واتو مینامد. آن‌شب سرباز پیر با ژاکلین کلی‌ گرم می‌گیرد و مثل کره روی تست داغ رویش آب شده بود. جان کندی نیز گویی میداند که آنجا دیگر او نیست که مرکز توجه است. آنشب ژاکلین بود که تک شمع مجImage result for jackie kennedy president charl degolلس بود.  حتی دوگول جواب بلند بالأی به پیام تشکر جکی می‌فرستد ولی‌ برای جان دیگر جواب نمیدهد و فقط از او در متن پیامش به جکی یاد میبرد. آنطوری که بعد‌ها جان کندی به دوستانش در باره سفرشان به فرانسه ابراز میداشت، “این من نبودم که فرانسویان از او استقبال میکردند بلکه جکی بود و من فقط همراه او بودم” با خنده بلند

همانطور ضیافت شام در وین جکی داشت خروشچف را نرم میکرد. رهبر حزب کمونیست روسیه شوروی دست و پایش را زیر شارم و زیبایی‌ جکی گم کرده بود. او حتی صندلیش را نزدیکتر و نزدیکتر به جکی می‌کشد. مکالمات آندو دامنه وسیعی از سگ گرفته تا فضا تا رقص محلی اوکراین در بر می‌گیرد. خروشچوف از لباس سفید ژاکلین Image result for jackie kennedy and khrushchevتعریف می‌کند و در اختتام ضیافت به او قول می‌دهد برایش یک توله سگ بفرستد به عنوان کادو. ولی‌ فردای آن‌شب، در دیدار رسمی‌ خروشچف اصلا به کندی رو نداد. همان سگ اخمو و پر چین بود. هرچه هم جان کندی سعی‌ کرد سر سخنان رسمی‌ را هم آورد و از حرف‌هایش در شب گذشته یاد کرد، باز خروشچف از رو نرفت. هنگام پرواز بسوی لندن، کندی‌ها خیلی‌ دمغ بودند. پشت درد مزمن جان عود کرد. جکی هم ساکت بود و سیگار می‌کشید. هردو با آب پرتغال خود یکی‌ یک قرص انداختند بالا. دارو‌هاییکه از طرف پزشک مخصوص کاخ سفید تجویز شده بودند شامل امفیتامین و ویتامین برای بانوی اول، و نووکین برای رئیس جمهور که همزمان از ضدّ درد دمرل نیز استفاده مینمود

در لندن روز بعد جان تلفنی به اطلاع نخست وزیر بریتانیا، آقا بزرگ، هارولد مک میلان رسانید که چقدر از دست خروشچف کنف است و اینکه شارم و احترام او کوچکترین تأثیری در بد گمانی او نسبت به ما غربی‌ها نداشت. بعد‌ها مک میلان باز گو می‌کند ” آن مکالمات من را به یاد لرد هالیفکس و نویل چمبرلین مینداخت که میخواستند با آقای هیتلر سر میز مذاکره بنشینند و ایشان را خرسند سازند” برای اولین بار کندی با مردی آشنا میشد که کوچکترین احترامی برایش قائل نبود

آنروز صبح آنها سر مراسم غسل تعمید خواهر زاده ژکلین، کریستینا راد زیویل، در کلیسا حاضر می‌شدند. پس از آن برای صرف نهاری غیر رسمی‌ در چکرز دعوت نخست وزیر بودند که جمعی‌ از وزرا نیز حضور داشتند و دوک و داچس دون شایر که با زوج اول آمریکا آشنائی قبلی‌ نیز داشته اند. دوچس در مراسم قسم خوری جان کندی حضور داشته و از همان زمان ژکلین به دلش ننشسته بود. “هنوز هم همان قیافه آماده حمله و چشمان گرد و صورت وحشی خود را دارد” که آنرا برای دوست قدیمی‌ پاتریک آلی فرمور تعریف میکرد. دوک دون شایر، اندرو، نیز یکبار از پرزیدنت کندی گفته بود که او همانقدر به سکس وابسته است که آیزنهاور به گلف

غروب آنروز برای صرف شام رسمی‌ به بوکینگهام پالاس دعوت ملکه انگلستان و همسر او پرنس فیلیپ بودند. شب غریبی از آب درامد. اغلب میهمانان افرادی نبودند که جکی و جان انتظار دیدارشان را میداشتند. حالت خاصی‌ پیش آمده بود. به آن ترتیب که مطابق رسوم دربار بریتانیای کبیر، از اشخاص مطلّقه دعوت به عمل نمیاید. وملکه تحمل آن سنت شکنی را در خود تاب نمیاورد. او حافظ فرهنگ و رسوم خاندان سلطنتی بریتانیا میبود. او فقط الیزابت نبود و این اصل مهم خانوادگی را از ابتدای جوانیش به خوبی آموخته بود و به آنها قسم خورده بود. ملکه آدم معتقد ایست.آنجا بود که ملکه پایش را در یک کفش کرده از دعوت خواهر ژکلین، پرنسس آلی رادزیویل، که در ازدواج Image result for jackie kennedy and queen elizabethدومش است و همسر وی، پرنس ستانیسلا که در ازدواج سومش است با آنکه وابسته به خاندان انگلیس میبود خود داری میورزد. البته ملکه میبایستی تظاهر میکرد که آن بخاطر پیشینه تأهل آنان نمیباشد و بدین سبب مناسبت میهمانی را به کّل تغییر داد و پنهانی‌ تلافی آن را  از جکی در میاورد و از دعوت خواهر خودش، پرنسس مارگارت، و پرنسس مارینا نیز که جکی خیلی‌ مایل به ملاقاتشان میبود خود داری می‌کند و آنطوری جکی تعریف میکرد، تمام کابینه و وزرا در البسه تمام رسمی‌ حضور داشتند

سر میز شام جکی همچنان احساس غریبی می‌کند و گرم نمیگیرد. پرنس فیلیپ با او کمی‌ میگوید و او را کمی‌ میخنداند ولی‌  احساس خوبی از حضورش در آن مجلس به او دست نمیدهد و ملکه را صاحبخانه‌ای خوشامد نیافت. پس از دقایقی سنگین بالاخره ملکه از جکی از دیدار اخیرش از کانادا میپرسد و جکی پاسخ می‌دهد که خوب بود ولی‌ دیگر به آن آزادی سابقم نیستم که هرکجا که بخواهم بروم. ملکه زود موافقت می‌کند. شاید هم در آن تفکر میرود که او هیچوقت از آن آزادی که جکی میگوید برخوردار نبوده. ولی‌ بعد از شام اوضاع کمی‌ به حالت طبیعی بر میگردند و ملکه از جکی میپرسد اگر او از دیدن تابلو‌های نقاشی لذت میبرد. جکی نفسی به راحتی‌ می‌کشد و پاسخ مثبت می‌دهد. آنگاه ملکه الیزابت دست او را می‌گیرد و دانه به دانه به تماشای تابلو‌های آویخته در هال مشرف به سالن غذاخوری میبرد و در باره آنها توضیحات می‌دهد. آنجا بالاخره هنر کار خودش را می‌کند و آن حس مشترک هنر دوستی باعث میشود که آن شب به خوبی پایان یابد. کندی، هرولد مک میلان، و پرنس فیلیپ از گفتگو با هم خسته نمیشدند. نه‌ ماه بعد ژاکلین به تنهایی به لندن سفر می‌کند و باز هم به کاخ بوکینگ هام دعوت میشود و با ملکه و پرنس فیلیپ دیدار تازه می‌کند “من نمیدانم چه بگویم غیر از آنکه ملکه را شخصیتی‌ عظیم یافتم و از آشنائی با ایشان مفتخرم” ژاکلین به خبرنگاران تلویزیونی در لندن قبل از پروازش میگوید

__________________________________________

علیاحضرت ملکه الیزابت دوم

به عیادت دوک ویندزر می‌رود

منزل دوک و دوشس ویندزور  پاریس۱۸ مه ۱۹۷۲

HM Queen Elizabeth II attends The Duke of Windsor

قرار است که ملکه الیزابت یک دیدار رسمی‌ از پاریس داشته باشند. قبل از عزیمت به فرانسه، پیام به کاخ بوکینگهام می‌رسد که عموی ملکه، دوک ویندزر، که برای مدت کوتاهی پادشاه ادوارد هشتم بود، دچار سرطان گلو شده و عنقریب در پاریس از دنیا خواهد رفت. ملکه از طریق منشی‌ خصوصی خود سرّ مارتین چارتریس با سفیر بریتانیا در پاریس، سرّ کریستوفر سامز، تماس می‌گیرد تا ترتیبات قرار ملاقات ملکه و جین ثین، پزشک عمویش، دوک وینزر را بدهد. دکتر ثین به یاد میاورد ” سفیر از من قرار ملاقات ملکه با من و عموی بیمارش را میخواست و فقط بر یک نکته تأکید مینمود، که دوک میتواند قبل یا بعد از دیدار ملکه الیزابت بمیرد ولی‌ نه‌ در حین ملاقات ” او فکر میکرد برداشت عمومی‌ از مرگ دوک هنگام دیدار برادر زاده ا‌ش فاجعه انگیز باشد

پزشک دوک ویندزر در پاریس حیران بود که چگونه چنین ضمانتی به سفیر بریتانیا بدهد. او می‌توانست قبل، در حین، و یا بعد از دیدار ملکه از عمویش درگذرد. لحظه فرا رسیدن مرگ بیمار را یک پزشک، هرچه هم که حاذق باشد نمیواند حدس بزند و اصولا کار او پیشبینی‌ مرگ بیمارش نمیباشد. آیا دوک همانقدر که در زندگی‌ باعث خجالت همگی‌ شد در مردن هم میخواهد همین روال را دنبال کند؟ او خودش به پزشکش گفته در صورت دیدار ملکه به زندگی‌ بس امیدوار تر خواهد گردید و شاید به تعداد روز‌های زندگیش بیفزاید. چیزی که سخت مایل بود

همینطور هم میشود. دوک ویندزر هنگامی که ملکه و همراهانش به فرودگاه ارلی می‌نشینند همچنان در قید حیات میبود. غروب آنروز سرّ کریستوفر به دکتر ثین تلفن میزند و احوال مریضش را میپرسد. پزشک دوک جواب می‌دهد که حال مریض خوب نیست ولی ثابت است، او دیگر قادر به قورت دادن غذا نمیباشد و به سرم متصل می‌باشد، ولی‌ همچنان در انتظار دیدار برادر زاده تاجدارش میباشد. این گفتگو‌ها دو روز دیگر ادامه داشت تا ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر روز هژدهم ملکه و همراهانش پس از حضور در مسابقات اسب دوانی لانگ چمپ به ملاقات عمو دوید سخت بیمارش میروند. داچس یا به اصطلاح فرانسویان دوشس ویندزور، که سابقاً با نام سیمپسون مشهور میبوده به استقبال ملکه از منزلشان بیرون آمده او و همسر دوک ادینبورو و پرنس چارلز را به داخل هدایت مینماید. در اتاق رسم مجسمه‌های مذهبی‌ چین باستان دیده می‌شدند که غرق در ارکیده هایی از طرف دوستداران پادشاه اسبق انگلستان فرستاده شده بودند آنها قدری می‌نشینند و چای مینوشند. ملکه هیچ سوالی از اوضاع سلامتی عمویش نکرد

ربع ساعت می‌گذرد و آنها از هوای پاریس و از مسابقه اسب دوانی لانگ چمپ صحبت میکردند. داچس که هنوز خاطرات تحقیر او در دربار انگلستان به سبب مطلّقه بودن و غیر انگلیسی بودنش را فراموش نکرده آنرا دیداری سرد توصیف نمود. داچس ویندزر بعد‌ها به یاد میاورد “آنروز هم ملکه خون گرم نبود و لبخندی به لب نداشت. شاید هم به خاطر آن دو توله پاگ بود که اطراف آنها ورجه وورجه میکردند”. مترجم: داچس ویندزور حتی مدتی‌ نیز در ۱۹۳۶ ملکه انگلستان بوده قبل از آنکه شوهرش را مجبور به کناره‌گیری از سلطنت به نفع برادرش کنند. داچس ویندزر لقبیست که پس از باز پس گرفتن لقب علیاحضرت ملکه به وی از طرف پادشاه جدید عطا میگردد. ماجراهای رمانس دوک و داچس سالیان سال موضوع داغ محافل اروپائی و آمریکائی میبود و بسیاری  در کشور‌های دو طرف اقیانوس اطلس با علاقه آنرا دنبال میکردند. او که همسر یک آمریکائی متموّل، بنام سیمپسون میبوده در لندن دیدار‌های عاشقانه خود را با ادوارد جوان به طور پنهانی‌ آغاز میکند درحالیکه هنوز از شوهرش طلاق نگرفته بود و کم کم اخبار آن دیدار‌ها به خارج نیز درز می‌کند. آندو هنگام پادشاهی ادوارد هشتم ازدواج مینمایند

تنها کسی‌ که از خاندان سلطنتی بریتانیا به دوک ویندزور سر میزد پرنس ولز بود که آخرین بار همان اکتبر قبل به دیدن عموی بزرگش در پاریس میرود به امید آنکه بتواند آخر عمری روابط بین او و دربار سلطنت و مادرش، ملکه الیزابت را بهبود بخشد و کسی‌ که زمانی‌ به پادشاه ادوارد هشتم شهرت داشت از احترام در خور یک پادشاه انگلستان بر خوردار باشد. در نوامبر همان سال عمو دوید به سرطان دچار میگردد و دیگر روو به بهبودی نمیرود. ملکه و خانواده ا‌ش دوک وینزور را به نام عمو دوید میخواندند که یکی‌ از نام‌های ثبت شده اوست

رایحه‌ای از عود و دود چوب‌های آغشته به مواد بودار رسوم مذهبی‌ چین در فضا آکنده میبود که پنداری بر سنگینی‌ ملاقات میفزود. در این هنگام داچس از ملکه میپرسد که اگر مایل هستند به اتفاق به دیدن همسر بیمارش، عمو دوید بروند. ملکه از روی مبل‌ بر می‌خیزند و به دنبال صاحب خانه از پلکان به طبقه بالا میروند. آنجا دوک ویندزور به روی صندلی‌ چرخدار و ملبس به پیرا‌هن یقه اسکی آبی‌ ناوی با لبخند خفیفی از ورود میهمانان ابراز خرسندی مینماید ملکه انگلستان جلو رفته عمویش را به روی گونه ا‌ش میبوسد و در عین حال در گوشش زمزمه می‌کند که حالش چطور است. دوک نیز با بی‌ حالی‌ پاسخ می‌دهد که خوب است

داچس به یاد میاورد “الیزابت هیچ احساس گرمی‌ هنگام بودن با عمویش از خود بروز نداد. همه حرکاتش مصنوعی و ساختگی بودند. از اینکه وانمود میکردند چون در پاریس بودند تصمیم به دیدن عمو دوید گرفتند، حرصم میگیره” داچس خوب به یاد داشت که ملکه الیزابت چند جمله با عمویش صحبت نمود که صدای دوک آهسته تر و آهسته تر میشد تا اینکه آن دیدار کوتاه با سرفه‌های شدید دوک ویندزور خاتمه می‌یابد و نرس ایرلندی وی خانم اونا شانلی را از آنجا میبرد در حالیکه الیزابت فقط بتواند سریع بگوید خداحافظ. او سپس به طبقه پایین باز میگردد و به شوهر و پسرش می‌پیوندد

هنگام خروج پرنس فیلیپ مطابق عادت همیشگیش سعی‌ در گرم کردن جو محیط کرده دو سه‌ جوک میگوید که داچس آنها را بی‌ مورد خواند. یک عکس یادگاری نیز به اتفاق میگیرند . آنجا از داچس خداحافظی میکنند. ده روز پس از آن‌ دیدار دوک ویندزور که زمانی‌ به پادشاه ادوارد هشتم معروف بوده در پاریس در می‌گذرد. خانواده سلطنتی باز با داچس ویندزور، یار و یاور عمو دوید تا آخر عمر وی روبه رو میشوند. آن سال از ملکه می‌‌پرسند که آیا مراسم رژه گارد به احترام دوک مرحوم کنسل شود یا خیر؟ که ملکه دستور می‌دهد که همچنان برگذار گردند

___________________________________________

دوک ویندزور

مبهوت الیزابت تیلور میشود

منزل دوک و دوشس ویندزور، پاریس ۱۲ نوامبر ۱۹۶۸

The Duke of Windsor Looks on Aghast with Elizabeth Taylor

هردو اکنون در دههٔ هفتم زندگی‌ خود و سالها دور از جنجال ها و رسوائی‌ها، فارغ از جهان بینی‌، ویندزورها اوقات خود را دیگر صرف میهمانی‌ها با دوستان قدیمی‌، و میهمانانی که از اقسا نقاط دنیا به پاریس میایند و چند صباحی را در آن شهر رومانس و شراب به سر می‌نمایند می‌گذارندند. از جمله در حلقه دوستانشان افراد متموّل و صاحب صنایع اروپا و آمریکا هستند که به‌ قول خودشان جت ‌ست میباشند که یا به پاریس می‌آیند و یا از پاریس میروند و در هر حال تا در پاریس هستند تلفنی از ویندزور‌ها دعوت میشوند که گرد هم باشند. در میان آن دوستان البته هنرمندان بنام و هنرپیشه‌های تئاتر و سینمای هالیوود، لندن و پاریس نیز به ملاقات دوک و دوشس میروند

بلی‌ سی‌ سال پیش از آن‌ آنها مشهورترین عشاق بودند. پرنسی که عشق را به سلطنت ترجیح داد. ولی‌ اکنون دو عاشق دیگر هستند که جلب توجه دنیا را کرده‌اند. هم به روی پرده سینما و هم در دنیای واقعی‌. بلی آن زوج ریچارد برتون و الیزابت تیلور است که رومانسشان سر هر کوی و برزنی بر زبان عام و خاص است. از آمریکا و اروپا گرفته تا بقیه دنیا، فیلم‌هایشان زبانزد مردمان است و از پر فروشترین فیلم‌های سینماأی در دنیا به حساب میایند. آنها در آن زمان در پاریس بودند برای تهیه یک فیلم رمانتیک دیگری از خودشان. دوچس که یک آمریکائی و از دوستان هنر پیشه‌های هالیوود میبود روز ورودشان به پاریس با تیلور تماس تلفنی می‌گیرد و ورود او و همسر مشهورش را به پاریس خوش آمد میگوید. دوک وو داچس ویندزور چند بار در محل فیلم برداری ظاهر میشوند و شاهد بازیگری آندو در بازی فیلمی که برتون آنرا نوشته بنام “رام کردن زن سرکش” میبودند. در آن فیلم تیلور از جواهراتش استفاده کامل نمود و اصل آنها را زیور خود ساخت که ارزش آنها در آن زمان ۱،۵۰۰،۰۰۰ دلار Image result for liz taylor, burton, duke of windsor parisتخمین زده میشد بدین سبب نیروهای اضافی امنیتی استخدام شده بودند. فقط هشت بادیگارد از آن زوج شهیر حفاظت مینمودند. در روز اول ریچارد برتون آن جت خصوصی را که در آن‌ به پاریس پرواز نموده بودند به مبلغ ۹۶۰،۰۰۰ دلار برای تیلور خریداری نموده بود چون الیزابت ابراز علاقه به آن وسیله نقلیه زیبا و پر قدرت نموده بود. آنها به همچنین چند شب نیز به اتفاق گروه مشخصی از دوستان و آشنایان مشترک،  به صرف شام پرداختند که یکی‌ دو تای آن دیدار‌ها در منزل دوک و داچس ویندزور رخ داده بودالیزابت تیلور در دیدار‌هایش با دوشس وینزور یا به قول آمریکائی‌ها والاس سیمپسون، چند کلکسیون از جواهرات کمیاب او را خریداری مینماید از جمله گردنبند الماس و گوشواره های جور دیده شده در این تصویر

در ۱۲ نوامبر، برتون‌ها به منزل ویندزورها رفتند که در یک میهمانی شام کوچک ۲۲ نفری به افتخارشان شرکت نمایند. به محض ورود به منزل بزرگ دوک و داچس، برتون دو چهره را تشخیص می‌دهد.. کنتس و کنت بیزمارک و حتی نامشان را خطاب مینماید. او میگفت “کنت در مقایسه با صدر اعظم آهنی مثل اسپاگتی‌ نرم و انعطاف پذیر است” و اضافه مینماید “او هیچوقت نتوانست آلمان مدرن را حتی از مقوا هم ببرد” و لبخند ملیحانه‌ای میزند. برتون‌ که پیدا بود مثل هر روز ودکای متنابهی نوشیده بود مانند الیزابت تحت تأثیر جاذبه سلطنتی ویندزورها و  آن نرفت. در چشمان سبز رنگش، ریچارد برتون دوک و دوشس را دو اندام نحیف میدید که “بیشتر به مجسمه‌های پیرمرد و پیرزن روی طاقچه شباهت داشتند” الیزابت و ریچارد آنجا متوجه میشوند که آندو تنها زوجی هستند که دارای لقب نمیباشند و سر میز شام در کنار صاحبخانه جای نگرفته‌اند بلکه ما بین یک کنتس و یک دوشس “با صورت‌های پرتر و جوانتر” نشانده شده اند

برتون که پیدا بود مثل هر روز ودکای متنابهی نوشیده بود مانند الیزابت تحت تأثیر  داستان عشقی‌ و جاذبه سلطنتی ویندزورها نمیرفت. “من خودم آنطور که خواستم دنیای خودم رو ساختم اینها حتی از نگاه داشتن سلطنت هم عاجز بودند” با نیشخند در گوش الیزابت زمزمه می‌کند. کنتس جوانتر از ریچارد برتون میپرسد که آیا هنگامی که هاملت را بازی میکرده تمام حرف‌های آنرا از حفظ کرده بوده؟ برتون جواب می‌دهد که او اهمیتی نمیدهد که حرف‌های Image result for liz taylor, burton, duke of windsor parisشیکسپیر را کلمه به کلمه به روی صحنه بگوید. او متن را حفظ میکرده و آنطور که از دل برداشت میکرد بزبان میاورد. “در غیر انصورت خیلی‌ مصنوعی میشه.. به خصوص برای کاراکتر منقلبی مثل هاملت” برای کنتس با کمال میل توضیح می‌دهد و اضافه می‌کند “من باید کمی‌ هم مست باشم وقتی‌ او را اجرا می‌کنم” و به ناگاه با صدای بلند ترابراز میدارد ” و در نقش‌های دیگر حتی مست تر” و قهقهه را سر می‌دهد. آن خنده کمی‌ اتمسفر سرد مجلس را از یخی بیرون میاورد. برخی‌ از کنت‌ها و کنتس‌ها با او میخندند ولی‌ هنوز نتوانست لبخندی بر لبان داچس ویندزور آورد

یک خانم دیگر، که حتی یک روز زیر هفتاد نمی‌آمد، با صورتی‌ که از تعدّد کشیده شدن‌ها داشت دیگر میرفت بالای سرش، با بی‌ شرمی از برتون میپرسد که آیا درست است که همه هنرپیشگان همجنس دوست هستند؟ به طوری که ناگهان گوش هردویشان تیز میشود و لبخندی پر معنی بروی لبان الیزابت نقش می‌بندد. درین موقع برتون بلند جواب می‌دهد ”  بلی درست است، برای همین است که من با الیزابت ازدواج کرده ام. باید از همسرم Image result for liz taylor burtonبپرسم که آیا ما باهم تلفنی عشقبازی می‌کنیم؟” و الیزابت را نیز به خنده میندازد. بعد از شام الیزابت با وحشت شاهد نزدیک شدن ریچارد به دوشس ویندزور میشود که با صدای بلند به وی میگوید “شما امشب چه بی‌ حوصله‌‌ به نظر میائید ” و در مقابل چشمان حیرت زده او و سایرین در یک حرکت تند دوشس نحیف را از دو طرف کمر گرفته بلند می‌کند و یک نیم دایره در جأ او را تاب می‌دهد. دوشس نمیداند از آن کار حظ ببرد یا عصبانی شود. الیزابت می‌ترسید اون وسط هردویشان به زمین بیافتند چون برتون واقعا مست بود. ولی‌ به خیر می‌گذرد و ریچارد برتون دوشس را سالم به زمین میگذارد “هرچه باشه من خون ولش خودم رو نمیتونم انکار کنم” و خنده حاضرین فضای تسکین یافته را پر میسازد

در تمامی راه برگشت به هتل اقامتشان را تیلور ساکت و عصبانی است و یک کلمه با برتون صحبت نمیکند. در اپرتمانشان نیز او را داخل اتاق خواب میهمان هل می‌دهد و درب را پشتش قفل می‌کند. برتون با مشت و لگد میخواهد درب را بشکند و تقریبا هم موفق میشود. آنگاه الیزابت در را به رویش از روی ناچاری باز می‌کند ولی‌ با شدید‌ترین لحن به او پرخاش مینماید که چقدر آن‌شب منزل ویندزور‌ها آبروریزی کرد و او را در خجالت کامل قرار داد الیزابت به سینه برتون میکوبد  قبل از آنکه ریچارد او را نیز مانند دوشس بلند کند در جأ او را تاب دهد و به روی تخت خواب بیندازد و یک عشق بازی پر هیجان را شروع نماید. “آنها دیگر ما را به منزل خودشان دعوت نخواهند کرد”الیزابت با Image result for cecil beatonحالتی تسلیم به زبان میاورد. برتون نیز در گوش لیز نجوا می‌کند “چه بهتر، من از آن زوج بی‌ رمق تر و خسته کننده تر هیچ کس را به یاد ندارم” فردای آنشب الیزابت در خاطراتش می‌نویسد “زود تکه پاره‌های گچ و چوب را جمع کردم که پیشخدمت نفهمد شب قبل چه بلایی به سر آن در آمده”آندو به سر فیلمبرداری میروند

تعطیلات آخر هفته را باز برتون مجبور شد به خواسته لیز تن در دهد و با او به میهمانی پر زرق و برق لباس‌های محلی خانواده راثچایلد در شاتوی فرانسه شان  برود. آنجا سیسیل براون را آن‌طرف سالن مشاهده می‌کند. او در خاطراتش از آن‌شب نوشته “من همواره از سلیقه بد برتون‌ها در تعجب میبودم. آن شب هم انتظار بیش از آن از آنها نداشتم که با آن البسه مسخره آنجا شرکت کنند. بدترین سلیقه در انتخاب لباس آمریکائی و انگلیسی. هرچه باشه او بایستی یک طور ولش بودن خودش رو نشون بده” نمایشنامه نویس، عکس بردار، و طراح لباس معاصر انگلیسی به یاد میاورد

_________________________________________

الیزابت تیلور

کفر جیمز دین را در میاورد

مارفا، تکزاس، ششم ژوأن ۱۹۵۵

Elizabeth Taylor Unnerves James Dean

الیزابت با اینکه فقط یک سال از جیمز دین جوانتر میبود ولی‌ به خاطر سابقه طولانی‌ ‌اش در صنعت فیلم از ستارگان استوار و جاافتاده هالیوود به شمار میرفت. او که از کودکی هنرپیشگی را آغاز نموده بود اکنون ملکه هالیوود است و این در حالی‌ بود که جیمز دین تازه به دنیای هالیوود قدم گذارده و از هنرپیشگانی است که میشد رویش حساب کرد که سالیان سال بتواند از عهده نقش‌های اول و حساس برآید. او داشت میرفت  که دوران جدید سینمای هالیوود را سرآمد شود در حالیکه لیزImage result for james dean همچنان متعلق به هالیوود قدیم بود. آندو به تکزاس آمده بودند که به اتفاق در فیلم “غول” بازی کنند. شرح حال جوانکی که در مزرعه گاودار عمده‌ای که توسط راک هودسن بازی میشد به کار مشغول میشود. جیمز دین نقش یک جوان زحمت کش کله شق و مصمم که هیچ خدایی را بنده نیست و دست به هرکاری میزند که پولدار شود که زمین کوچکی‌ برای خودش خریداری مینماید و در زمینش چاه نفت میزند و شانسی‌ به نفت می‌رسد. الیزابت نقش همسر زیبای ارباب را بازی می‌کند

آندو چند روز قبل از شروع فیلم برداری به یکدیگر معرفی‌ میشوند. الیزابت از او شنیده بود که جوان با استعدادیست ولی‌ گاه به گاه بد خلق میگردد و روی اخلاقش نمیتوان حساب کرد. الیزابت در دیدار اول او را می‌پسندد و بچشم یک هنرپیشه درخشان آینده به او می‌نگرد. جیمز و الیزابت دوست میشوند و حتی در پورشه نویش به الیزابت یک سواری مهیج و فرحبخش می‌دهد طوری که باد موی‌های الیزابت را به هوا میبرد و او حظّ میبرد. فردای آنروز، تیلور دین را می‌بیند و به او نزدیک شده سلامی میدهد. دین از بالای قاب عینکش نگاهی‌ به او میندازد و زیر لب چیزی میگوید که الیزابت نفهمید. آنجا بود که به یاد میاورد دوستانش به او این اخطار را داده بودند که جیمز دین خیلی‌ دمدمی مزاج است “راست می‌گفتند، این چه اخلاقیه؟” الیزابت با خود می‌اندیشدImage result for movie giant

چهار هفته اول فیلمبرداری را آنها در شهر کوچک و خواب آلود مارفا، تکزاس، میگذرانند. جایی که در تابستان دمای سایه به ۵۰ درجه هم میرسد. در روز اول دوستش، دنیس هاپر، جیمی را اینقدر کلافه ندیده بود. اولین صحنه را آغاز نمودند که در آن‌ دین تیری از هفت تیرش به تانک آب شلیک می‌کند. الیزابت تیلور با اتومبیلش از کنار وی ردّ میشود ولی‌ میایستد، جیمی دین قرار است او را به داخل برای چای دعوت نماید. تمرینها انجام میگیرند و ریل دوربین‌ها شروع به چرخیدن میکنند. الیزابت اتومبیلش را نزدیک دین متوقف میسازد. او هرچه به خود فشار آورد که جمله ا‌ش را بزبان بیاورد نتوانست. دوباره شروع کردند، باز نتوانست که نتوانست همه کلافه شده بودند به خصوص خودش. “زبانش انگار قفل کرده بود ” هاپر به یاد میاورد ” هیچ حالیش نبود که با کی‌ داره بازی میکنه، با هنرپیشه درجه یک هالیوود و او هی‌ گند میزد” و اضافه می‌کند ” چهار هزار نفر از کارکنان تا سیاهی لشگر‌ها تا تماشا گران محلی صد متر آنطرفتر ایستاده آن صحنه را مشاهده میکردند که به دست پاچگی او میفزود”جیمی از یک چیزی رنج می‌برد. ناگهان صحنه را ترک کرد و به طرف تماشاچیان رفت و کمی‌ آنطرفتر زیپ شلوارش را پایین کشید و شروع به شاشیدن کرد. وقتی‌ که کارش تموم شد  زیپشو بالا کشید و برگشت “خوب دوباره میگیریم” جیمز دین با آسودگی گفت

مانند اغلب ما آن رفتار را الیزابت تایلر از کسی‌ ندیده بود. البته به روی خودش نیاورد و با لبخند زیبای همیشگیش با ادامه فیلمبرداری موافقت نمود. در راه بر گشتن به هتل هاپر از او میپرسد، “این دیگه چه کاری بود کردی؟” و وقتی‌ که با لبخند مرموزانه جیمی دین مواجه میشود ادامه می‌دهد “کی رو دیدی جلوی همه بگیره بشاشه؟” دین جواب می‌دهد که فشار جوImage result for movie giant تماشاچیان فشار مثانه ا‌ش را دو چندان ساخته بود و “داشت کلافه ا‌ش” میکرد و اضافه مینماید، من یک بازیگر با سبک خودم هستم. باید راحت باشم تا بتونم نقش خودم روو به نحو احسن انجام دهم” او  ذهن ناخوداگاه را در به خاطر سپردن جملاتش عامل عمده‌ای میداند

در طی‌ فیلمبرداری “غول” جیمز دین رفتار‌های غیر قابل پیشبینی‌ را تکرار میکرد. به ناگهان فریاد بر میاورد که “کات من گٔه زدم” با اینکه این رفتار‌ها را کارگردان، جرج ستیونس، به حساب “سبک” او می‌گذاشت ولی‌ راک هودسون که بازیگر دیگر عمده در فیلم میبود از آنها به راحتی‌ نمیگذشت. کار خودسری‌های دین  به جائی کشید ستیونسن هم حوصله‌‌ ا‌ش سر رفته بود و به همان نسبت از اینکه تیلور هم عاشق صورتش است داشت عصبانی میشد. تیلور و دین هردو بالاخره یک نقطه مشترک بین خودشان یافتند.. بی‌ علاقگی آنها به ستیونس. آن دو ستاره سینما کم کم از معاشرت با یکدیگر مفرح میگردند. هردویشان به مواد مخدر ضعیف وابسته بودند. دین از ماریجوانا استفاده میکرد و تیلور از قرص‌های مٔسکن و آرام بخش. “در مدت فیلمبرداری شبها من و جیمی مینشستیم و او از گذشته‌هایش میگفت” تیلور به روزنامه نگار کوین سسومس در ۱۹۹۷ فاش می‌ساخت و اصرار که تا بعد از مرگش از آن چیزی ننویسد “چون من به جیمی قول داده بودم که به کسی‌ باز گوو نکنم” او سپس ادامه می‌دهد که “جیمی در ۱۱ سالگی مادرش رو از دست میده، بعد از آن‌ به او توسط کشیش کلیسایشان تجاوز‌های جنسی‌ می‌شده و جیمی وقتی‌ اینرو برام میگفت خودش ناگهان منقلب شد” الیزابت تیلور به یاد میاورد که همیشه فردای شبهأیی که با هم به گفت و گوو می‌نشستند جیمی با او بد اخلاق بوده و شرم داشته با او بگوید و بخندد  ” باز هم جیمز اخلاق سگی‌ خودش رو حفظ کرده بود. ولی‌ بعد از دو سه‌ روز دوباره یادش میرفت و به من نزدیک میشد” تیلور با لبخندی عمیق از آن روز‌ها یاد مینمایدImage result for movie giant

آنها قسمت‌های فیلم در تکزاس را زیر تحمل دمای داغ تحمل و به اتمام میرسانند و برای دٔه روز آخر سپتامبر به استودیوی کمپانی در هالیوود باز میگردند. فقط چند صحنه باقی‌ مانده بود که فیلم برداری به اتمام برسد، کارگردان، بازیگران، و اعضای پشت صحنه در روز آخر سپتامبر همان سال دراتاق ستیونس جمع شدند تا کارهای آنروز را مرور نمایند. وسط گرد همأیی ستیونس تلفنی را دریافت می‌کند. از آن‌طرف خط به او خبر می‌دهند که جیمز دین در یک سانحهٔ اتومبیل کشته شده. همگی‌ در ماتم فرو میروند. کار آنروز کنسل میشود. فردای آنروز تیلور مغموم به نزد کارگردان ستیونس خوانده میشود که به اتفاق صحنه آخر را بدون جیمی بر گذار کنند. خوشبختانه صحنه‌های اصلی‌ چند روز پیش از تصادف دین گرفته شده بودند. او میداند که جسد جیمز دین به روی تخت تشریح در سرد خانه اموات پائو ربلس آرمیده و از او سٔوال خواهد شد که چه احساسی‌ دارد. تیلور در آن هنگام عزم را جزم مینماید که فقط به روی به پایان رسانیدن فیلم غول بیندیشد و عزا ی دوست تازه یافته را بگذارد برای بعد

_________________________________________

جیمز دین

آلک گینیس را دلواپس می‌کند

رستوران ویلا کاپری، هلیوود ۲۳ سپتامبر ۱۹۵۵

James Dean is Forewarned by Alec Guinness

یک هفته قبل از مرگ زودرسش، جیمز دین سر میزی در رستوران دلخواهش در هالیوود، ویلا کاپری، با صاحب و مترودی ویلا کاپری، نیکوس، که از او خانه چوبیش را در ‘شرود اوکز’ اجاره کرده گرم میگیرد. همینطور که با نیکوس گرم گفتگو میبود نگاهش به طرف در ورودی جلب میشود که شخصی‌ آنرا باز کرده وارد میشود او کسی‌ نبود بجز هنرپیشه اصلی‌ برنامه‌های کمدی قلب‌های مهربان و نیمتاج ها، آلک گینیس

گینیس همیشه به زندگی‌ از دید خارج از حواس پنجگانه مینگریسته. او به حس ششم عقیده دارد و حتی نزد فال بینان میرود و از طالع خود و دیگران مایل است بداند. همان چند وقت پیش از آن‌ دیدارش با جیمز دین کلی‌ کتاب و ورق فال گیری را به ناگهان در شعله‌های آتش هیزم انداخت و سوزانید چه آینده را روشن نمی‌دید و هربار فال‌ها بدتر و بدتر در میامد

مترجم: آلک گینیس هنرپیشه انگلیسی متولد ۱۹۱۴ و متوفی ۲۰۰۰ میباشد. وی از پشکسوتان تغییر هنرپیشگی از صحنه تئاتر شکسپیری یا به قولی سبک قدیم به صنعت نو بنیاد سینما بود. او به هالیوود آمد و در چند برنامه تلویزیونی نقشهای گوناگونی را و بعد‌ها نقش‌های عمده‌ای در فیلم‌های بزرگ هالیوود ایفا نمود که جوایز بسیاری را نصیبش نمود. از جمله برای نقش  پرنس فیصل در فیلم لورنس عربستان، ژنرال یفگرف ژیواگو، نیم برادر دکتر ژیواگو، و پرفسور گادبول در راه عبوری به هندوستان

گینیس از حواس مافوق بشری هنگامی آگاه شد که ناخدا سوم جوانی‌ میبوده روی ناوچه ا‌ش در شب سال نوی‌ ۱۹۴۳، که صدای عجیبی به گوشش می‌رسد “فردا” او دور و برش را می‌نگرد ببیند چه کسی‌ آن کلمه را به زبان آورده ولی‌ کسی‌ نبود. آنها بین جزیره‌ سیسیل و ویس که جزو یوگسلاوی آن زمان میبوده در سیاحی بودند که هوا تیره گشت و رعد و برق‌های شدید و بالاخره طوفانی سهمگین بر کشتی‌ فرو آمد. اتصالی‌های الکتریکی‌ موتور کشتی‌ به ناگهان شروع به نورافکنی‌های آبی‌ زمردی در سراسر عرشه به او نوید مرگ را میداد. “در آن لحظه همه چیز برایم صلح آمیز و قابل قبول شده بود” او به یاد میاورد آنها در بندر ایتالیایی ترملی  بعد از برخورد با تخته سنگ‌ها اضطرا لنگر میگیرند. او دستور تخلیه فوری ناوچه ا‌ش را به سیاحان می‌دهد و جملگی قبل از انفجار موتور و انهدام بخش عمده‌ای از کشتی‌ خارج شده بودند

 آلک با خود می‌اندیشید که آیا آن صدا از بیرون می‌آمد یا از درون او. آیا حس ششم مجموعه‌‌ای از تجارب حواس پنجگانه است که مغز آدمی‌ آنها را و تجارب گذشته در میامیزد و از آینده‌ای که احتمالش میرود خبر می‌دهد؟ هیچ کس جوابی برای حس ششم ندارد در حالیکه آینده نگری همواره چالش بشر بوده. از اوضاع و احوال طبیعت، باران، خشکسالی، گرفته تا آینده خرید و قیمت‌های سهام بازار بورس و آینده آدم‌ها در زندگیشان. انسان همیشه مفتون دانش از آینده ا‌ش میبوده و به انواع ترفندها، تکنیک‌ها و حتی اجسام برای دانستن آینده متوسل شده به خصوص آسمان و گردش ستارگان. همه فقط برای نشانی‌ هرچه قدر تیره از آینده‌ای که در پیش روی دارد

گینیس نیز مانند افراد دیگر ساکن این کره خاکی مفتون آینده نگری و پیشبینی‌‌ها میبوده که از برای دست یافتن به آن از هیچ روشی‌ خودداری نمیکند. او به دعا و توسل به شخصیت‌های مقدس نیز معتقد میبود و حتی تعریف می‌کند در مارس آنسال با همسرش به طرف اسکاتلند میراند که لاستیکش پنچر میشود. به ناچار در صدد تعویض چرخ می‌آید. “وقتی‌ میخواستم آچار را به روی مهره پیچها بگرداندم همه بقدری سفت و محکم بودند که از باز کردن آن مهره‌ها عاجز بودم، در دلم دعایی به سنّ آنتونی کردم و مهره‌ها به آسانی باز شدند” آلک به زبان خود برای Image result for alec guinnessدوستانش تعریف میکرد

شش ماه بعد آلک پس از یک پرواز طولانی‌ ۱۶ ساعته از کپنهاگ به هالیوود میاید که با گریس کلی‌ و لویی جوردن در فیلم “قو” همبازی شود. فیلم نامه نویس “پدر براون”، ثلما ماس از او میخواهد که برای شام به رستورانی‌ در حوالی هالیود بروند. از آنجا که ثلما شلوار به پا داشت می‌دانست که مطابق قوانین وکد لباس از پذیرفتن او در رستوران‌های بهتر خودداری میشد و آنها میدانند که باید به رستوران کوچکتر و خودمانی تری بروند. او ویلا کاپری را انتخاب می‌کند و دست الک را گرفته وارد میشود که نیکوس آنها را در می‌یابد. متأسفانه رستوران پر بود و میز خالی‌ نبود و آنها در صدد بودند که محل را ترک کنند. گینیز حسابی‌ گرسنه ا‌ش شده بود و داشت زیر لب قر میزد “ای بابا.. این دیگه چه وضعیه؟ هرجا، هرچی‌ بتوونیم گیربیاریم بخوریم من راضیم حتی یک همبرگر” آنها رستوران نیکوس را ترک میکنند که ناگهان گینیس صدای پایی از پشت سر می‌شنود که به دنبال آنها می‌‌دود “میز میخواهید؟ بیأید به من ملحق شوید، خوشحال میشوم” جیمی در تی‌ شرت و کت چرمی و کفش‌های کتانیش از آنها میخواهد که به او سر میزش بپیوندند

گینیس با خوشحالی قبول می‌کند و نفسی به راحتی‌ می‌کشد که دلی‌ از عزا در میاورد. او دست جیمز دین را  میفشارد و میگوید “خیلی‌ از لطف شما ممنونم، بلی خیلی‌ مایلیم اینجا غذا‌ بخوریم” و هردو بدنبال دین به رستوران ویلا کاپری برمی‌گردند. در این هنگام جیمز به آندو با مسرت میگوید “مایلم یک چیزی را هم نشانتان دهم” بعد گینیس و ماس را به حیاط پشت رستوران هدایت می‌کند که آنجا اتومبیل پورشه نوی مسابقه‌ای او پارک شده بود. “این یکی‌ از اتومبیل‌های مسابقه‌ای کمیاب است، در جهان فقط نود تا از آن درست شده که نامش پورشه ۵۵۰ اسپایدر می‌باشد و به سفارش من صندلی‌ها شو عوض کردند و از تارتان (یک نوع پارچه یشمی شطرنجی‌) ساخته‌اند و به سلیقه طراح معروف، جرج باریس، ساخته شده” و امضاش هم همینجا گذشته” جیمز دین با خنده کنار سرپوش موتور را نشان می‌دهد که نوشته شده “حرامزاده کوچک” و هرسه میخندند. ماشین جمیز در ورقه نازک حفاظتی پوشیده شده بود چون تازه آنرا از گمرک تحویل گرفته بود و چند گل رز به کاپوت ماشین بسته شده بود. “چقدر تند میتوانی‌ با آن بروی؟”  گینیس بدون اراده میپرسد. “من می‌تونم ۱۵۰ تا با این ماشین برم” جیمز دین با افتخار پاسخ می‌دهد. “آیا تا به حال آنرا رانده ای؟” گینیس از او سٔوال می‌کند. “نه‌ هنوز توش هم ننشستم” دین پاسخ می‌دهد. آنجا بود که همان حس ششم گینیس عود می‌کند و در حالیکه از گرسنگی دلش به غر غر افتاده بود آهسته به دین میگوید “خواهش می‌کنم هیچوقت داخل آن اتومبیل نشو، چون در آن خواهی مرد” گینیس سپس به ساعتش اشاره می‌کند زیر لب نجوا می‌کند “ببین الان ساعت ۱۰ شب ۲۳ سپتامبره. اگر با این ماشین مسابقه‌ای رانندگی‌ کنی‌ میتونی‌ تا یک هفته دیگه همین موقع کشته بشی‌”. جیمی با Image result for james deanکمی‌ تمسخر میگوید “ای بابا، بخشکی شانس، پس ما هم مردنی شدیم”. در این موقع گینیس متوجه شدت کلامش شده از جیمز دین معذرت میخواهد و آن افکار را دلیل گرسنگی و خستگی‌ از سفر طولانیش ذکر نمود. “راستی‌ اگر فکر میکنی‌ مزاحم هستیم میریم یک رستوران دیگه” آلک به جیمی میگوید. نه‌ نه‌ ابدا بفرمائید برویم سر میز و غذا سفارش دهیم. آنسه شب خوبی را با هم در رستوران ویلا کاپری میگذرانند و شام مطبوعی صرف میکنند. آنها از هر دری حرف میزنند. آلک دیگر صحبتی‌ از پورشه جیمی به میان نمیاورد. “ولی‌ ته دلم از خبر بدی گواه میداد” آنرا گینیس بعد‌ها اذعان میداشت

باینکه جیمز دین سرش برای حرف های مربوط به مرگ و زندگی‌ بعد از مرگ و تقدیر و از این قبیل درد می‌کند و زیر جملات مربوط به آن سوژه گنگ و نادانسته را در کتابی که مشغول مطالعه آن میبود  “مرگ در بعد از ظهر” ارنست همینگوی خط کشیده بود، او هشدار آلک گینیس را ناشنیده می انگارد.یک هفته بعد، در سی‌ سپتامبر ۱۹۵۵ جیمز دین در حالیکه با پورشه اسپایدرش با سرعت از تقاطع جاده ۴۶ و ۴۱ رد میکرده با یک اتومبیل فورد تودور که توسط یک راننده در حال آموزش به نام مسخره دونالد ترنیپسید (به معنی تخم چغندر) به طور روو به روو به اصطلاح شاخ به شاخ تصادم سهمگینی میکنند. او را با امبولانس به بیمارستان یادگار جنگ در پاسو ربلز میبرند که آنجا مرگ او را اعلام مینمایند که در ساعت ۵:۳۰ به وقوع Related imageپیوست. آخرین جمله از دهنش قبل از تصادف بوده “او من را می‌بیند، حتما می‌ایستد” ولی آن پسرک مبتدی چنین کاری نکرد و گذاشت جیمز دین با اتومبیل مسابقه‌ای و با سرعت بالا بکوبد به اتومبیلش. پنجاه سال بعد از آن زمان آن قسمت از جاده جیمز دین نامگذاری شده. “آن بسیار تجربه هولناکی بود که من میدیدم در شرف بوقوع پیوستن است” آلک گینیس در باره ا‌ش میگفت ” من او را از همان دیدار اول دوست میداشتم، خیلی‌ مایل بودم که دوستیم را با او ادامه دهم” گینیس با تأسف اضافه می‌کند

_____________________________________________

آلک گینیس

با ‘اوللین واو’ می‌خزد

کلیسای آبستن معصوم، خیابان فارم، لندن ۴ اوت ۱۹۵۵

Alec Guinness Crawls with Evelyn Waugh

مقالات زیر ممکن است شامل جملات دور از ادب باشند که برای کودکان مناسب نباشند

در روز سه‌ شنبه ۱۹ ژوئیه ۱۹۵۵، پستچی یک نامه و یک بسته برای ‘اوللین واو’ به در منزلش میاورد. بسته محموله سیگار‌های برگ هفتگی اوست. او از اینکه پستچی هشت پوند مالیات بابت سیگار‌های برگ میخواهد از او اخذ نماید عصبانیست. نامه از نادختری ۶۷ ساله‌اش ایدث سیتول است. او نوشته که تا دو هفته دیگر نزد وی خواهد آمد. این خبر ‘اولین’ را کمی‌ ناراحت میسازد. “او همیشه میخواسته خودش را به رخ دیگران بکشه و وانمود کند که او خیلی‌ دارای کمال است”  واو در دفتر خاطراتش مینویسد و اضافه می‌کند که به کشیش اعترافات دختر خوانده ا‌ش نامه‌ای نوشته و از او خواسته که برای معترفش دینداری سن هلن را از خداوند آرزو کند

اوللA black-and-white photo of Waugh looking to the cameraین واو نویسنده انگلیسی کتاب‌های بیوگرافی و داستان میبود که در ۱۹۰۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۶  در سنّ شصت و دو سالگی از دنیا رفت. از آثار معروف وی ‘افتخار شمشیر’ در دوران جنگ جهانی‌ دوم میبود که پس از نگاشتن ‘ شکست و سقوط’ و ‘یک مشت خاک’ آنرا به رشته تحریر آورد. اولین واو در جوانی‌ با طبقه اریستکرات انگلستان معاشرت میداشت. واو در ۱۹۳۰ دست به سفر‌های متعدد زد که اغلب به عنوان خبرنگار روزنامه میبود. او از آفریقا سر درآورد و از حبشه گزارش  مخصوصی در روزنامه به چاپ رسانید و در تاج گذاری امپراتور جوان حبشه، هایلس لاسی شرکت داشت. او به قولی‌ یک نویسنده تجسمی میبود که قهرمان‌های داستان‌هایش را از روی اشخاصی‌ که میشناخته خلق مینموده. واو که از کشیش‌های اشرافی کلیسای انگلیکن رویگردان میبود پس از ازدواج دومش به کاتولیزم روی آورد. شاید به همین علت باشد که مقبره او در داخل محوطه کلیسای انگلیکن قرار ندارد و در بیرون محدوده به خاک سپرده شده

روز چهارم اوت یک روز آفتابی واو در گراند هتل فلکستن از خواب بر میخیزد. پیشخدمت همان صبحانه بی‌ مزه را برایش میاورد. این بار نامه‌ای به سرآشپز کنار بشقاب میگزارد که ‘ایندفعه از ریخدن آرد ذرت در سٔس خودداری کنید’ که آن‌شب در سالن شام می‌بیند که سرآشپز در کلاه بلند سفیدش از پشت پنجره آشپزخانه نگاه غضبناکی به او مینماید ولی‌ حرفی‌ نزد. واو ترن ساعت ۹ صبح روز بعد را می‌گیرد که به سمت تقاطع چارینگ میرفت. از چارینگ، واو قدم زنان به طرف کلوپ سفید میرود و سر راه از یک گلفروشی میخکی‌ میخرد و به یقه ا‌ش می‌زند. در کلوپ او یک لیوان ابجوی زنجبیل با جین سر می‌کشد و خود را برای حضور در کلیسای خیابان فارم آماده میسازد. ساعت Image result for evelyn waugh۱۱:۴۵ به مقصدش می‌رسد و به محراب ایگناتیوس وارد میشود که با یک مرد دست به دعا روبرو میشود. او خود را آلک گینیس معرفی‌ مینماید

واو که در انتخاب لباس مناسب رویداد روز در بلا تکلیفی بسر می‌برد بالاخره به یک کت و شلوار یوونیفم مانند آبی‌ ناوی خود را قانع میسازد و کراوات  های مختلف را امتحان می‌کند که یکی‌ را به رنگ آبی‌ روشن میبود انتخاب مینماید. بزودی با خانم خوش پوش معلولی  که وارد شده و زیورآلات متنابهی به خود آویزان کرده بود  سلام میکنند که متوجه میشوند او گوشش  سنگین و پیدا بود که بسیار در زحمت است به این علت بود که هنگام معرفی‌ خود جواب مناسبی که حاکی از نام و نشانی از آن خانم باشد نشنیدند. او با کمک دو چوب بست در دو طرف پایش قدم بر میداشت که به زور صندلی تا شوی خود را که با خود آورده بود جلوی محراب باز می‌کند و به رویش می‌نشیند که به ناگهان تعادل خود را از دست می‌دهد و نقش بر زمین میشود که تمامی النگوها و زیورالاتش به اطراف پخش و پلا میگردند. “آهٔ جواهراتم” آن خانم  فریاد میزند

آلک گینیس و اوللین واو به روی چهار دست و پای خود می‌افتند و روی زمین و زیر نیمکتها شروع به جمع آوری زیورآلات آن خانم مینمایند و هنگامی که گینیس از او میپرسد چند تکه به زمین ریخته، به سختی جواب می‌دهد Image result for alec guinnessهفتاد تا. گینیس که روی شکم خوابیده بود چند تکه از گوشواره‌های آن خانم را از زیر نیمکت ردیف جلو برمیدارد و کت‌ و شلوار پاکیزه و اتوشده خود را خاکی می‌کند. واو نیز به همان ترتیب به حالت خزیدن درآمده و زیر نیمکت محراب سر‌هایشان به یکدیگر نزدیک میشود. گینیس از او میپرسد، فکر میکنی‌ اهل کجا باشه؟ که واو جواب می‌دهد که “شاید اهل روسیه باشد شاید هم رومانی” گینیس میگوید “دیدم صلیبش را بر عکس کشید” بعید نیست از کاتولیک‌های مارونیت باشه که هیچ از ما دل خوشی ندارند در انصورت باید مواظب خودت باشی‌ !” و هردو میخندند

آندو بالاخره تمامی‌ زیورآلات و النگو‌های خانم را پیدا میکنند و به او می‌دهند. آن خانم با شک و تردید عجیبی میپرسد چند تا هستند؟ گینس پاسخ می‌دهد ۶۸ تا و دو تا النگو هم در دستتان است. باز هم از اینکه آندو لطف کرده اند و تمامی زیورآلاتش را برایش جمع آوری کرده اند تشکر نکرد و حتی قیافه طلبکار هم به صورت گرفت و نگاه مشکوکی به آندو انداخت. در آن هنگام سه‌ شاهد دیگر نیز سر رسیدند و کشیش د`آرسی نیز وارد میشود. او مردی کوتاه قد با پوستی‌ کمی‌ تیره به نظر می‌آمد که بیشتر به یک یهودی شباهت میداشت تا مسیحی‌. او از اهالی پرتغال است. کمی‌ آنطرفتر از درب جانبی ایدث سیتول که در یک شنل سیاه رنگ سبک قرن شانزدهم پوشیده شده بود همراه ‘پدر کارامان’ به صحن محراب وارد میشوند

نادختری واو با پدر خوانده ا‌ش روبوسی می‌کند و از تجدید دیدار هردو محظوظ میگردند در آنجا او تغییر مذهب خود را مانند پدر خوانده ا‌ش از کلیسای انگلیکن اعلام و توسط کشیش کارمان تطهیر میشود. پس از اجرای مراسم شایسته محراب جملگی کلیسا را در اتومبیل دایملر کشیش کارمان ترک نموده از خیابان فارم به طرف کلوپ سسامی میراندند که دو خیابان آنطرفتر قرار داشت. واو از آن کلوپ چیزهای بد شنیده بود ولی‌ وقتی‌ داخل شدند از آن پذیرایی‌ شایان و دست و دلباز کلوپ سسامی خرسند گردید. اردور با سوپ سرد و خرچنگ و استیک به نحو مطبوعی پخته شده بود و او را که همیشه در انتخاب غذا و طرز پخت آن وسواس میداشت خشنود ساخت. دسر کیک کوتاه توت‌فرنگی نیز به دلش نشست

ایدث در آسمان هفتم بسر میبرد و همچنان حالتی‌ روحانی به خود گرفته از انتخاب مذهب جدیدش و در کنار پدر خوانده ا‌ش در آن فضای مطبوع پنداری عرش را سیر میکرد. در یک لحظه زن کمشنوا میگوید “آیا من ویسکی‌ شنیدم؟” واو به ناگهان از او میپرسد “آیا یکی‌ میل دارید؟” و زن پاسخ می‌دهد “بیشتر از هر چیزی” و می‌خندد. ولی‌ در این موقع شاعر پرتغالی با نگاه به او میفهماند که چنین کاری نکند و زیرلب به طوری که آن خانم نشنود Image result for alec guinnessمیگوید که بهتر است که همان شراب سفیدش را بنوشد و قاطی نخورد. واو نیز با لبخند به آن زن همان حرفها را می‌ زند و از سرو کردن ویسکی‌ عذر میخواهد و سرش را به گوش آلک گینیس نزدیک گرفته پچ پچ کنان طوری که کس دیگری نفهمد میگوید “بعد از آن درد سری که بهمون تو کلیسا داد دیگر دومیش رو نمیخوام” و هردو پوزخند میزنند

ایدث و پدر خوانده ا‌ش اوللین واو پس از مدتی‌ از صرف دسر و قهوه با توافق قبلی‌ با پدر کارمان قصد ترک محل را میکنند و میدانند که باید آن خانم کمشنوا را به منزلش باز گرداند. به او کمک می‌کند که از پشت میز نهار خوری رستوران کلوپ سسامی بلند شده از سه‌ نفر خداحافظی میکنند. آنها می‌نشینند و به نوشیدن ادامه میدهند حرف‌ها گرم می‌گیرد و گینیس با جوان بلوند و شاعر پرتغالی سوالات شیطنت آمیزش را مطرح میسازد “آیا ما همیشه باید به سلامتی پوپ بنوشیم؟ اگر ادیث در لحظه تطهیر میمرد آنوقت یک راست به بهشت میرفت؟” و باعث خنده‌های بلند آنها میشد

_______________________________________________

اوللین واو

با ایگور ستروینسکی از دنده چپ شروع میکند

هتل امبسدور، خیابان پارک، نیو یورک ۴ فوریه ۱۹۴۹

Evelyn Waugh Wrong-Foots Igor Stravinsky

اوللین واو ادعا مینماید که از موسیقی خوشش نمیاید. او ساده‌ترین نوع آنرا که بیشتر درش صحبت و دکلمه باشد می‌پسندد و بس. این اخطار بر ایگور ستروینسکی تأثیری نگذاشت هنگامی که واو را در نیوو یورک ملاقات مینمود. او از الدوس هاکسلی شنیده بود که واو میتواند راحت از کوره در رود و بد اخلاق شده مثل برج زهرمار شود. ولی‌ با اینحال او از طرفداران نوشته‌هایش میبود و بسیار مایل بود این موجود را از نزدیک ملاقات کند. او از استعداد اوللین واو در انتخاب نام کاراکتر‌های داستان‌هایش تمجید مینمود و دعوت یک دوست را برای ملاقات با اولین واو را با مسرت پذیرفت

مترجم: ایگور ستروینسکی، پیانیست و کمپزر مشهور در ۱۸۸۲ در ارنینبوم روسیه پای بر جهان گذارد و در سال ۱۹۷۱ در نیویورک از دنیا رفت. او از نواغ دهر عالم موسیقی‌ کلاسیک میبود که کار‌های عمده‌ای نظیر Image result`آداب بهار` و ده‌ها اثر بی‌ نظیر را به عالم موسیقی‌ کلاسیک ارائه نمود. ایگور ستروینسکی در ۱۹۰۶ با کاترین نسنکو ازدواج نمود که چهار فرزند به دنیا آوردند. در ۱۹۰۹ سر‌جی دیگلیف، موسس ‘باله روس’ از ستروینسکی به همکاری دعوت مینماید که چند اثر شوپن را که در باله ‘له سیلفید – جّن و پری ‘ رهبری نماید. آن باله را مایکل فکین و استراوینسکی سال بعد در پاریس اجرا نمودند که نام استراوینسکی را سر زبان‌های هنرمندان و هنردوستان آورد

https://www.youtube.com/watch?v=QTwJ9r-tKp8

ستروینسکی و خانواده ا‌ش مدتی‌ در سوئیس ومدتی‌ در فرانسه زندگانی‌ را به سر بردند و استراوینسکی با کمپزر‌های مشهور آن زمان اروپا مانند واگنر نیز کار هایی انجام دادند که نام وی را برای همیشه در عالم موسیقی‌ جاودان ساخت. در ۱۹۳۹ آنها به آمریکا مهاجرت میتمایند واو با ارکستر سمفونی نیو یورک کار‌های خارق العاده‌ای به روی صحنه به انجام رسانید که مورد علاقه و تشویق موسیقی دوستان و موسیق شناسان بود و حتی به عنوان بهترین کمپزراز وی نام برده شده و جوائز بسیاری را نصیبش نموده

شب قبل را استراوینسکی با شخصیت‌های نامداری مانند ولدیمیر نابکف، اودن، و بالنچین گذرانید و برایشان پیش‌نویس بخش‌ نخست کار تازه ا‌ش را  به روی پیانو نواخت. طبق معمول او از حرف زدن‌های اودن در حین نواختنش رنجور گردید ولی‌ این در مقابل رویدادی که عنقریب با اولین واو به وقوع میپیوست فرق میداشت

اوللین واو به طور واضحی براق شده بود. بی‌ حوصلگی او در مقابل اعمال غیر مترقبه زبانزد همگان است. این اخلاق تند را نیز از کسی‌ کتمان نمیدارد حتی اگر یک کودک خردسال باشد. آنروزی که آن‌ فلمینگ پسر سه‌ ساله ا‌ش را با خود به میهمانی صرف چای در گرند هتل، فولکستون، آورد، واو بقدری عصبانی شده بود که نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او صورتش را جلوی صورت کودک میاورد و با انگشتانش پلکهای چشم‌ و لبش را به طور ترسناکی باز می‌کند و صدای مهیبی از دهنش خارج میسازد که باعث وحشت آن پسر بچه خرد سال میگردد بطوریکه از روی صندلی‌ به زمین می‌افتد و گریه سختی را آغاز می‌کند. مادرش نیز انتقامش را با یک سیلی‌ محکم به صورت واو و ریختن پشقاب غذا به رویش می‌گیرد و دست پسرش را گرفته مجلس را ترک می‌کند

همینطور مشاهده رفتار واو در کلوپ پرت در کت و شلوار خوش دوخت و پیرا‌هن ابریشمش به طوری که برآمدگی شکمش را زیر کت چاک دارش میپوشانید، او یک عادتی داشت و آن فرو رفتن در قالب یکی‌ از قهرمانان داستان‌هایش میبود و بیشتر ساعات روز را در آن کاراکتر نقش بازی میکرد. یک روز فلر میشد که کمی‌ سوسیالیست بود و یک روز در قالب گراهام فرو میرفت. ملکم موگرریج این را خوب می‌فهمید و در کلوپ پرت متوجه شد که او بر خلاف سکوت دردآور گراهام در داستانش، واو توجه دردآور از اطرافیانش میخواهد. او با سامرست موهام نیز گفتگویی در دو شب اقامتش در کیپ فرات داشته و از کارهای پیکاسو و تشبیه شخصی‌ با عبارت `بنفشه لکنت دار` صحبت به عمل میاورند باز هم در قالب کاراکتر یک منتقد هنری با متلک گویی‌ همیشگیش

خلاصه آنکه اوللین واو همواره به دنبال فرصتی میگردد که حال طرف را بگیرد و با طعنه ای، یا کنایه‌ای، لبخند‌ها را از روی لبان بردارد و به آن هنرش مباهات می‌کند. سر میز نهار در نیویورک با فلیکس تپلسکی و هیو برنت ملاقات مینماید، که او را برای حضورش در برنامه تلویزیونی `رو در رو` آمادگی دهند واو به ناگهان ابراز گله می‌کند که چرا در منزلش تلویزیون برایش نگذاشته اند و تنها یک رادیو هست و آن هم در اتاق مستخدم. سپس غذا را سفارش می‌دهند. برنت واو را به مصاحبه کننده معرفی‌ مینماید. او میگوید “حال شما چطور است آقای واو؟” واو به ناگهان می‌پرد توی شکمش که “اسم من واو است نه‌ واف” و مصاحبه گر متعجب ابراز میدارد “ولی‌ من شما را واو خواندم نه‌ واف !” واو ادعایش  را رد می‌کند “نه‌ نه‌ شما من را واف نامیدید دیگر تکرار نشود لطفا” بدین طریق مصاحبه شروع میگردد

در حین مصاحبه واو باز بر میگردد به سوژه مورد علاقه ا‌ش، چگونه به آسانی مشمئز میگردد. خبرنگار میپرسدد منظورتان چیست؟ از چه کسانی‌ و چه چیز هایی شما رنجور می‌گردید؟ واو پاسخ می‌دهد “از آدم‌های بی‌ روح، از حیوانهای بیروح و از اشیأ بی‌ روح” مصاحبه کننده با تعجب میپرسد “اشیأ بی‌ روح؟” اولین میگوید “بلی بلی اشیا بی‌ روح” هر شی‌‌ای برای خود یگانگی خود را میبایستی دارا باشد اگر مجسمه است باید آن منظور خالقش را ایفا نماید، اگر ماهیتابه است باید درست از عهده سرخ کردن ماهی‌ من برآید” و هر سه‌ بالاخره کمی‌ میخندند و جو آرام تر و تحمل پذیر تر میگردد

ایگور ستروینسکی و اوللین واو همراه همسرانشان برای صرف شام در هتل امبسدور حضور بهم میرسانند. طبق معمول واو از روی دنده چپ بلند شده و همانطور که قبلا هم گفته بود، “در آمریکا بهترین احساسش را ندارد”. ستروینسکی بزودی پی‌ میبرد که کاراکتر‌ واو از شخصیت های داستان‌هایش تند خوتر و پرخاشگرتر ست. سترونسکی هنگام معرفی‌ در دل میگوید “زیاد آدم دلچسبی‌ به نظر نمیاید” . به محض نشستن سر میزشان  واو شروع به بدگویی از امریکأییان می‌کند که جّد و آبادشان  یک مشت ترسو بودند که به خاطر اینکه خدمت نظام پادشاهی انگلستان را ندهند به آمریکا آمده اند. استراوینسکی و خانمش با تعجب به گفتار اوللین گوش فرا می‌دهند. پیشخدمت برای گرفتن دستور مشروب به نزدشان می‌اید. استراوینسکی از واو میپرسد که آیا ویسکی‌ میل دارد؟ واو با تندی پاسخ می‌دهد “من هیچوقت قبل از شراب ویسکی‌ نمینوشم” و آنرا طوری ادا می‌کند که طعنه‌ای به نادانی‌ ستریوینسکی نیز باشد

واو به نظر می‌رسید که از معاشرت با استراوینسکی خوشنود است و حاضرجوابی‌های به موقع و مودب او را که توی صورتش برمیگرداند می‌پسندد. استراوینسکی ابتدا با اندو به زبان فرانسه شروع به سخن نمود چون در انگلیسی هنوز آنطور که شایسته یک هنرمند باشد تبحر نداشت. واو ابراز میدارد که فرانسه حرف نمیزند و هنگامی که همسرش با تعجب حرفش را رد می‌کند زود به او اعتراض می‌کند. استراوینسکی و همسرش میدانند که با یک آدم یک دنده و لجوج و غیر منطقی‌ طرفند

مکالمات بالاخره نظم راحت تری به خود میگیرند و ستروانسکی از قانون اساسی‌ آمریکا میگوید که چقدر برایش جذاب است که باز دوباره اوللین واو می‌پرد توی شکم استراوینسکی که “من از هرچیز آمریکائی بدم میاد که از همان قانون اساسیشان شروع میشود” باز استراوینسکی صلح جوو کنترل خود را حفظ می‌کند و پیشنهاد می‌کند که خوراک جوجه این جأ عالیست. جملگی ترغیب میشوند که منیو را نگاه کنند. “جوجه؟ مگر نمیدانی که امروز جمعه است؟” واو به سبک خودش میپراند

استراوینسکی با خود می‌اندیشد که هنوز او قابل کنترل است و به روی خود نمیاورد. به یاد گفته هوراک والپل میفتد که میگفت از آنهائی که با تو فقط سر به ناسازگاری دارند دوری کن ولی‌ از آنهائی که همیشه با تو موافق هستند، بیشتر. او از موسیقی‌ و قطعه‌ای که سراییده سخن میگوید “شنیدن هر نوع موسیقی‌ برایم دردآور است” دوباره اولین واو با بیرحمی هرچه تمام‌تر تحویل استراوینسکی موسیقی‌ دان می‌دهد. بالاخره تنها موضوعی که واو کمی‌ توافق با عقیده استراوینسکی نشان داد موضوع تدفین مردگان در آمریکا بود. “من که گفته‌ام مرا در دریا دفن کنند” واو باز لاف میزند چون از صورت همسرش پیدا بود که این اولین باریست که چنین چیزی از شوهرش می‌شنید

________________________________________

ایگوراستراوینسکی

از والت دیزنی یکه میخورد

استودیو بربنک، لوس آنجلس دسامبر ۱۹۳۹

Igor Stravinsky is Appalled by Walt Disney

ایگور ستراوینسکی خودش از خوشمشربترین افراد به حساب نمیاید، ولی‌ والت دیزنی آنرا نمیداند. هنگامی که استراوینسکی سری به استودیوی دیزنی در بربنک میزند دیزنی در در اوج شهرت و مکنت میبوده. میکی ماوس و دونالد داک از مطرح ترین بازیگران هالیوود هستند و یک امپراطوری جدید بر پا نهادند – امپراطوری رویا. فیلم سپید برفی و هفت کوتوله هشت میلیون دلار فروش کرده بود. والت دیزنی برای خودش یک کاخ مجلل در بربنک سفارش داده بود کلا به اندازه یک شهر کوچک که شامل خیابان بندی داخل محوطه، محل اقامت وی و خانواده ا‌ش و استودیوی کارش میشید و سیستم برق و تلفن مستقل خود را دارا میبود

در ضیافت شامی که والت دیزنی به خاطرستراوینسکی و همسرش برگزار کرده بود، ایگور برای اولین بار با لیوپود ستکفسکی، کنداکتور معروف ارکستر فیلهارمونیک فیلادلفیا آشنا میشود. آن دو به دعوت والت دیزنی قرار بود که روی آهنگ فیلم دو ریله  “شاگرد جادوگر” با شرکت میکی ماوس کار کنند. وی از اینکه برای نخستین بار از آهنگ‌های کلاسیک در فیلم نقاشی انیمشن استفاده میشود بسیار ذوق زده بود. آنها به روی رنگ‌های انتقال داده شده در آهنگ تکاتا ی باخ روی ارگ در فا بمول صحبت میکردند. والت دیزنی میگفت که آنرا نارنجی تصور می‌کند ولی‌ ستراوینسکی معتقد بود که باید نزدیک بنفش باشد. آنها سر میز یکدیگر را پسندیده و به همکاری با هم ابراز علاقه مینمایند. آن‌شب از فیلم “شاگرد جادوگر”، داستانی‌ که دیزنی در سر داشت صحبت‌ها کردند و شروع کردند به رد و بدل ایده‌ها و تفکرات. هیچ ایده‌ای دور از تصور انگاشته نمی‌شد

ستکوسکی مایل بود که پیش صحنه با موزیگ دبوسی شروع شود و مخصوصاً آهنگ رقابت عطرها ی او را پیشنهاد داد که در این هنگام والت دیزنی بلند میگوید “گرفتیش!” چه خوب گفتی‌ هم آن سمفونی را به روی پیش صحنه میگذاریم هم عطری برای این فیلم سفارش میدهیم که در سینما‌ها به فروش برساند. شما چه بوی عطری می‌پسندید؟ اینطور بود عادت والت دیزنی – فرصت را در جأ بقاپی و رویش عمل کنی‌. “شوخی‌ نمیکنم!” والت دیزنی بدون اینکه اجباری در گفتن آن داشته باشد ادا مینماید. همه می‌دانستند او با کسی‌ شوخی‌ ندارد مگر با قهرمان‌های داستان هایش

 والتر الیاس (والت) دیزنی، فیلمساز، هنرپیشه صدا، و کارتونیست آمریکائی در سال ۱۹۰۱ در شیکاگو به دنیا آمد. وی از بنیان‌گذاران صنعت انیمشن و کارتون برای بچه‌ها بود که خالق قهرمانان افسانه‌ای مشهوری چون میکی ماوس، معروفترین موش کارتونی جهان، خانمش، مینی ماوس، اردکی به اسم دانلد داک، سگی‌ به نام گوفی و ده‌ها کاراکتر دوست داشتنی و حتی ترسناک دیگر. او برنده جوائز بی‌ شماری از جمله جایزه طلایی و جایزه امی شده و فیلم‌هایش در فیلم‌های ملی‌ و در کتابخانه کنگره ثبت شده اند. والت دیزنی در ۱۹۵۰ اقدام به تأسیس یک پارک تفریحی برای کودکان و خانواده‌ها در لوس آنجلس نمود که به دیزنی لند معروف است و چند سال بعد در شرق آمریکا، در نزدیکی‌‌های شهر اورلاندو نیز پارک مشابه حتی بزرگتری احداث نمود که نامش را دیزنی ورلد گذاشت. میزبان اصلی‌ این پارک‌ها البته میکی ماوس و همسرش مینی ماوس هستند که با دیگر شخصیت‌های کارتونی فضای شادی برای بازدید کنندگان فراهم ساخته اند. والت دیزنی که مصرف دخانیاتش بالا میبود در دسامبر ۱۹۶۵، چند روز پس از تولد ۶۵ سالگیش در لوس آنجلس بر اثر سرطان ریه چشم از جهان فرو می‌بندد. او یک امپراتوری عظیم از خود بجای میگذارد که فیلم‌های تلویزیونی و سینمایی بیشماری را به کودکان جهان عرضه مینماید

بگذریم، دیزنی میخواست یک صحنه از خلقت جهان و آتشفشان‌ها روی زمین باشد با دینسور‌ها ی بزرگ و با استراوینسکی و ستکفسکی سر موزیک مناسب صحبت میکرد. آنرا به محققین جوانی‌ که در جمع آوری کتب و مٔآخذ مأموریت Image result for walt disneyداشتند واگذار کردند که چند موزیک مناسب را از ارشیو‌ها به روی میز بیاورند. بالاخره یکی‌ از مشاورین محقق قطعه “خلقت” کار هأیدن را پیش کشید. اجرا کردند و گوش فرا دادند، دیزنی دوباره خواست گوش دهد، بعد سری تکان می‌دهد که نه‌، “سقلمه ا‌ش قوی نیست”. او به دنبال آهنگ مهیج تری میبود. ناگهان ستکفسکی به یاد اثر له ساکر دیوپرینتمپس استراوینسکی افتاد و آنرا پیشنهاد کرد. استراوینسکی به عادت همیشگیش که کمی‌ خجالتی میبود از آن ایده با لبخند خود را کنار کشید ولی‌ والت دیزنی خواست که برایش اجرا کند. پس از اتمام آن قطعه والت مات و مبهوت مانده بود و گفت اگر فقط یک قطعه مناسب آن صحنه باشد همان قطعه استراوینسکی میباشد. استراوینسکی که انتظار نداشت آن اثرش در فیلم گران قیمت والت دیزنی بکار رود از این انتخاب بسی خرسند شّد

کار‌ها شروع میشوند و افراد متخصص استخدام میشوند، کارتونیست‌های همیشگی‌ والت به تیمشان افزوده میگردد و موسیقی دانان به سرکردگی استراوینسکی و ستوکفسکی به ابداعات موزیکال میپردازند. دو سه‌ هفته نمیگذارد که ستودیو از کارکنان مملو میگردد و کمی‌ پس از آن‌ سر و کله حیوانات نیز پیدا میشود. آنها انواع و اقسام خزندگانی که به نحوی شبیه جد و آباد دینوسور شش میلیون سال پیش خود میبودند در ستودیوی بربنک جمع آوری نمودند از جمله ایگوانیا از مکزیک آوردند و چندین بچه تمساح کوچک تا کارتونیست‌ها و دست اندر کاران انیمشن با نگاه کردن به حرکات بدنشان بتوانند از عهده خلق حرکات دینسور‌ها به نحو احسن درآیند

والت دیزنی از یک گوشه به گوشه دیگر ستودیویش سر می‌کشید و کیف میکرد. از تجمع یک عده متخصص تا تجمع خزندگان در قفس‌هایشان از همه دیدن میکرد و اوضاع و احوال کار را جویا میشد. اگر احتیاجی به کمک اضافی دارند زود برساند و به خصوص از معاشرت و گفتگو با استراوینسکی و ستکفسکی بغایت لذت می‌برد. دوباره هنگام تعیین آهنگ مناسب صحنه‌ای دیگر شدند، چندین نمونه اجرا شد که نپسندیدند ولی‌ باز همان جوانک یک آهنگ سمفنی را ارائه نمود که مورد پسند واقع شد و هنگامی که والت دیزنی میخواست به سلیقه خودش و بناImage result for walt disney به اقتضای صحنه آتشفشان، به قول خودش، الفاظی من درآوردی به آن اضافه کند و شروع به خواندن حرف‌های بی‌ معنی کرد که ناگهان استراوینسکی متوجه میشود این یکی‌ از ساخته‌های خودش است “یا مسیح مقدس، این اثر منه!” دیزنی بشدت به خنده افتاده بود ” اثر شماست؟ انتظار دیگری نیز شما نمیرود” دیزنی وی را آرام میسازد. “خوب چطوره؟ موافقی؟” ستراویسکی ابدا انتظار چپاندن آن الفاظ بی‌ معنی والت دیزنی را نداشت ولی‌ از دید والت او را درک میکرد

آنطوری که ستراوینسکی به خاطر میاورد دیزنی با اعتماد به نفس هرچه تمام‌تر به او میگوید “به این فکر کن که چند نفر در تمام دنیا موزیکت را میشنوند” و به این ترتیب والت دیزنی خاطرش را قرص می‌کند و رضایتش را می‌گیرد که آن پرت و پلاها را در آهنگش بگنجانند. بعد‌ها هنگامی که فیلم تهیه و پخش گردید از قرار از والت دیزنی پرسیده بودند که چگونه آن سبک عهد عتیق را داخل آهنگ ظریف و حساب شده ستراوینسکی گنجانده بود، جواب می‌دهد که استراوینسکی به او روزی ابراز داشته که هنگام نوشتن نوت‌های این آهنگ تمام فکر و حواسش در دوران باستان بوده. و استراوینسکی آن گفته را شدیدا رد می‌کند. گرچه آن گناه والت دیزنی را استراوینسکی بعد‌ها بر او نبخشود به طوری که حتی بیست سال بعد نیز در یک مصاحبه با نیو یورک تایمز والت دیزنی را به کودنی متهم کرد که به اثر زیبایش تجاوز کرده، ولی‌ در حین آن مدت چند اثر دیگر برای فیلم‌های والت دیزنی ساخته بود

___________________________________________

والت دیزنی

در مقابل پاملا تراورس مقاومت می‌کند

تئاتر چینی‌ گرومن، لوس آنجلس ۲۷ اوت۱۹۶۴

Walt Disney Resists P.L. Travers

لبخند‌های دندان نما ی والت دیزنی و جولی اندروز در کنار پاملا تراورس، زینت بخش تصاویر افتتاحیه فیلم مری پاپینز میشوند. والت به خبرنگاران اظهار میدارد که از سال ۱۹۴۴ در فکر چنین داستانی‌ بوده که آنرا به روی فیلم بیاورد – همان زمانی‌ که در اتاق نشیمن نشسته بود که صدای بلند خنده همسر و فرزندانش را از اتاق مطالعه Image result for p l traversمی‌شنود که  باعث شد بلند شود وبه آن اتاق برود که بپرسد از چه چیزی اینقدر میخندند که آنها کتاب مری پاپینز را نشانش دادند و در حالیکه هنوز می‌خندیدند به والت گفتند که کتاب ارزنده و خنده آوریست. آنجا بود که آخر شب والت دیزنی به اتاق مطالعه رفته کتاب مری پاپینز را برمی‌دارد و شروع به خواندنش می‌کند و عاشق آن داستان میشود. در کنارش نویسنده ۶۵ ساله مری پاپینز دیده میشود ” فیلم مسرت آوریست و هنرپیشه‌های مناسبی نقشهای  کاراکتر‌های دستان را به بهترین نحو بازی کرده اند” تراورس با هیجان غیر قابل توصیف صحبت والت دیزنی را تکمیل می‌کند

پاملا لیندن تراورس در سال ۱۸۹۹ در خانواده ای مرفه در استرالیا به دنیا میاید. او شاعر و نویسنده چیره دست داستان‌ها بود که از سنین کودکی شروع به داستان پردازی نمود. او همیشه شیفته پدرش بوده و نام کوچک او ، تراورس را به عنوان اسم مستعار خود انتخاب مینماید و نام پاملا را برای خود بر میگزیند. پاملا تراورس پس از اتمام دبیرستان به لندن رفت تا بیشتر در جامعه ادبی‌ اروپا و دنیا مطرح شود و با شاعرانی مانند ویلیام باتلر و ییتز دمخور میشود. وی داستان‌های کودکان را آغاز می‌کند که سری داستان‌های مری پاپینز او برای کودکان و نوجوانان در دنیا به زبان‌های متعدد ترجمه و چاپ گردید که کودکان دنیا را به خنده آورد. خانم تراورس با دودلی و شک و تردید به والت دیزنی داستانش را واگذار می‌کند در حالیکه از او قول می‌گیرد که هیچ گونه حرف‌های درشت، خشونت و سکس در فیلم گنجانده نشود. در کودکی وی به پدرش بسیار وابسته بود و او را الگو قرار داده بود. والت دیزنی دچار زحمات زیادی شد که خانم ترورس را قانع سازد که داستان مری پاپینز را به کمپانی معظم دیزنی واگذار نماید و چندین بار صحنه‌ها و گفتار‌های فیلم بنا به خواسته نویسنده سخت گیر و پایبند اصول قدیمی‌ خانواده  تعویض شدند که والت را در لحظاتی بشدت کلافه میکرد. کتاب مری پاپینز پس از بروی فیلم آمدن مشهوورتر میشود و پملا تراورس را در هالیوود به شخصیتی‌ جدید تبدیل مینماید که توسط والت دیزنی به دیگر هنرپیشه‌های معروف آن دوران معرفی‌ میشود و در ضیافت‌های هالیوود شرکت مینماید. پ ل تراورس در ۱۹۹۶ در لندن از دنیا میرود

هیچ چیز در ساختن مری پاپینز آسان نبود. فقط ۱۶سال طول کشید که رضایت خاطر پاملا تراورس را بدست آورند و کنترات را ببندند. رئیس روابط حرفه‌ای دیزنی در ۱۹۴۴ به سراغ پملا میرود که امتیاز ساختن فیلمی از داستان‌های مری پاپینز را از او بگیرد. در آن موقع پاملا تراورس از بمباران‌های لندن به نیو یورک آمده بود. او به هیچ وجه زیر بار نمیرود و این درخواست توسط والت دیزنی سمج به قدری تکرار میشود که بالاخره در سال ۱۹۶۱ زیر فشار مالی‌ قرار میگیرد و تن به رضایت می‌دهد. با پیش پرداخت صد هزار دلار و سهم پنج درصد از فروش کّل و حق دخالت در نحوه فیلم برداری. والت دیزنی از این قسمت آخرش دل خوشی نداشت ولی‌ با زنی‌ مصمم و و کله شق روبرو میبود و می‌دانست که بهتر است با آن شرطش Image result for pamela travers authorنیز موافقت کند ولی‌ تا آنجا که ممکن بود او را “دور از صندلی‌ راننده” قرار داد. بعد‌ها در دوران فیلم برداری والت دیزنی هنگامی که تراورس را در میان کارگردانها میدید فاصله خود را با او حفظ میکرد. هنوز یاداشت‌ها و گفتگو‌های آنها سر صحنه‌ها موجود است. در یکی‌ از اولین نوشته‌های روادید شروع فیلم که از خانه خانم و آقای بنکس و چهار فرزندشان در شماره ۱۷ جاده درخت گیلاس شروع می‌گردید که آقای بنکس به منزل میا ید و بچه‌ها را گرم شیطنت می‌بیند و اعتراض می‌کند که این کار خانم خانه است … که یک مرتبه تراورس بر میاشفتد و اعتراض می‌کند “کار؟” نه‌ نه‌  این “کار” زن خانه نیست آنرا عوض کنید.. خوب چه بگذاریم؟ حوزه فعالیت؟ .. شاید .. از “کار” بهتر است … مسئولیت چطور؟ … شاید .. ولی‌ “کار” نه‌ … والت دیزنی ساکت است و فقط گوش می‌دهد. فیلم مری پاپینز ۵/۲ میلیون دلار خرج برداشت و فروشی بیش از ۵۰ میلیون داشت

گشایش فیلم مری پاپینز با شکوه هرچه تمام‌تر اجرا گردید. یک ترن کوچک تمامی بلوار هالیوود را طی‌ کرد در حالی‌ که میکی ماوس، سفید برفی و هفت کوتوله، پیتر پان، پیتر خرگوشی، سه‌ تا خوک کوچولو، گرگ گنده بد، پلوتو و چهار پنگوئن رقصنده بروی آن به رقص و پایکوبی میپرداختند و برای مردم دو طرف بلوار دست تکان میدادند. در سالن سینما تمامی کارکنان دیزنی در یونیفرم پلیس انگلیسی ظاهر شده بودند و پس از پایان فیلم جارو کشان دودکش با موزیک باند پادشاهان و ملکه‌های مروارید پوش یک رقص دسته جمعی‌ مهیجی را به روی صحنه آوردند. دوباره پاملای وسواسی و سخت گیر سر اجرای مراسم گشایش نخستین اکران سر ناسازگاری میگذارد و با برخی‌ به بحث و جدال می‌نشیند و ایراد از دکور و البسه رقصندگان و هزار و یک ایراد و بهانه دیگر که والت را به کلی‌ از کوره بدر میبرد ولی‌ بر اعصابش خود مسلط میگردد و با لبخند و جواب‌های مزاح انگیز سر و ته قضیه را هم میاورد. بالاخره چراغ‌ها خاموش میشوند و فیلم شروع میشود. تراورس که انتظار چنین فیلم برداری پر خرج و مملو از صحنه‌های دل‌انگیز و زیبا را نداشت در دل بسیار خوشنود شده بود ولی‌ باز غرورش اجازه نمیداد که شخصا آن احساساتش را به والت دیزنی بگوید واز زحماتش قدر دانی‌ نماید. او نیز مانند قهرمان داستانش داشت عّرش را سیر میکرد. پس از بازگشت ا‌ش به انگلستان طی‌ یادداشتی به والت دیزنی از او و هنرپیشه‌ها و کارگردانان فیلم مری پاپینز تعریفها نمود و از شخص دیزنی صمیمانه برای این پروژه شگفت انگیز تشکر کرد. والت دیزنی نامه کوتاهی در جواب به ابراز رضایت تراورس می‌فرستد که مضمونی‌ محافظه کارانه تر و حتی گله آمیز داشت. دیزنی در جواب تشکر پاملا تراورس از اینکه وقتی‌ گذاشته و آن نامه محبت آمیز را برایش نوشته از او تشکر نمود ولی‌ متذکر شد که‌ای کاش آنهمه بگو مگو و سخت گیری در قبل و در حین، و در بعد از تهیه فیلم رخ Image result for opening of mary poppins photosنمیداد و کارها با روال و خط مشی همیشگی‌ او یعنی فضای کار راحت و با تفریح انجام میگرفت و “ما را از دیدن بیشتر یکدیگر محروم نمیساخت” پاملا تراورس نامه دیگری در جواب نامه تشکر از نامه تشکرش به والت دیزنی ارسال میدارد که در آن‌ متذکر شده بود که مری پاپینز هنوز هم در نزد او همان مری پاپینزیست که در لای دو جلد کتابش است. وی به مدیر روابط حرفه‌ایی ا‌ش گفته بود که در بین خطوط نوشته‌های والت بیشتر معنی یافت. آنجا بود که فیلم مری پاپینز را فیلمی غمگین توصیف نمود. بلی آن لبخند‌ها در آن شب افتتاحیه مری پاپینز تنها لبخند هایی میبودند که بین والت دیزنی و پاملا تراورس رد و بدل شدند ودیدار دیگری بین آندو رخ نداد. یک سال پس از آن والت دیزنی در می‌گذرد

پاملا پس از آن تجربه همینطور بی‌ نیازی وی نسبت به درامد و امرار معاش اوقاتش را با خواندن اشعار ییتز میگذرانید و خود را با فلسفه ابتدائی یا به قول خودش “سوپ آلفابتی” آشنا نمود و مدتی‌ دنباله روی گوروی هندی، گوردجیف کریشنینمورتی میشود  و در فلسفه بودایی زنّ بسر برد. تراورس یکمرتبه به دنیای اسطوره و معنویات روی آورد و به نوعی احساسات ضد آمریکائی و بازرگانی کردن هنر را در خود پذیرا شد که داشت به قول خودش در فرهنگ انگلیس نیز میخزید و دم از ناسازگاری با فیلم کتابش، مری پاپینز، گذارد او از تغییر نام کاراکتر‌هایش در فیلم مری پاپینز دل‌چرکین میبوده به خصوص نام خانم بنکس را که به سینتیا تغییر داده بودند که آنرا سرد و بی‌ احساس توصیف نمود و رقصیدن مری پاپینز با دودکش روب‌های کاکنی را در شأن آن زن پاکدامن ندید و به خصوص از آن عبارت من درآوردی والت دیزنی، “سوپرکالا فراجلیستیک اکسپیلی الی دوشس” هیچ محظوظ نشد

پاملا تراورس با اینکه همچنان از دریافت سهم فروش مری پاپینز بر خوردار میبود ولی‌ به احساسات ضدّ بازرگانی شدن هنرش افزوده میشد و همه آن را از چشم آمریکا میدید و به قول خودش امریکأیزم شدن هنر را به خصوص در داستان نویسی و ادبیات نکوهش مینمود. او از اینکه مری پاپینز در حین رقص با پایش دامنش را بالا میبرد به طوری که شرت توردوزی شده ا‌ش پImage resultیدا شود اصلا خوشش نیامده بود و حتی از قسمت‌های کارتونی فیلم که قبلا با آن موافق بوده مخالفت می‌ورزید و از اسب‌ها و خوک‌ها. او که همه گله گذاریش را در‌مصاحبه ا‌ش با مجله منزل بانو به طور مشروحی ابراز داشته بود از همه بالاتر گله خود را از شخص والت دیزنی کرده بود که نوشته اند مری پاپینز والت دیزنی در صورتیکه میبایستی مینوشتند مری پاپینز پ ل تراویس

او به دوستی‌ می‌نویسد که دیزنی آرزوی مرگ او را دارد. “هرچه باشد تمامی نویسنده‌هایش مرده اند و از حق نویسنده او را معاف کرده اند” پس از مرگ دیزنی بود که وی ابعاد تازه‌ای به تبلیغات علیه والت دیزنی و فیلم مری پاپیز او که “آبروی او را در دنیا برده” در ۱۹۶۷ در مصاحبه دیگری از اینکه دیزنی میخواسته رابطه‌ای میان برت و مری پاپینز ایجاد کند “من بشدت مخالفت کردم” نقش برت را دیک وان دایک بازی نمود که پس از کاری گرانت و لورنس هاروی و آنتونی نیوولی که آن نقش را رد کرده بودند. والت دیزنی گذاشت آن رابطه عشقی‌ هنگامی فیلم برداری شود که تراورس برای مدتی‌ به انگلستان رفته بود و هیچوقت نگذاشت دیک وان دایک و تراورس ملاقات نمایند از ترس اینکه فیلم به روال خود انجام نگیرد. در ماه‌های آخر زندگی‌ والت دیزنی  از کومپوزر‌های فیلم، برادران شرمن، که جمعه‌ها به دیدارش می‌رفتند، میخواست که برایش آهنگ‌های مری پاپینز را بنوازند. او به خصوص هنگامی که آهنگ “برای پرندگان دانه بپاش” را مینواختند کنار پنجره رفته بشدت میگریست

لطفا ادامه مطالب را در جلد دوم در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/03/31/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85/

 

Aside

سفر به ایران پس از بیست سال

سفر به ایران پس از بیست سال

سه‌شنبه ۱۲ ژوئن ۱۹۹۷ – تهران

نسترن پریروز یعنی‌ شنبه عصر مرا به فرودگاه ونکوور آورد و از هم خداحافظی کردیم. پرواز لوفت هانزا به مقصد فرانکفورت بموقع انجام گرفت. بخاطر شرایط Mo-40-3پایم (که فقط پنج ماه از شکستنش در حادثه اسکی می‌گذشت و با عصا راه میرفتم) من را در قیمت درجه یک جای دادند و صندلی راحتی‌ را برایم رزرو کرده بودند. ولی‌ من قیمت بلیت معمولی را پرداخت کرده بودم. این هم از محاسن پا شکستن. کنارم یک جوان آلمانی‌ بود که خیلی‌ خوش صحبت بود. در فرودگاه فرانکفورت متأسفانه میبایستی ۷ ساعت منتظر میماندم برای پرواز به تهران. فرودگاه فرانکفورت از شلوغترین فرودگاه‌های اروپاست و مرکزیت دارد و بسیاری از پرواز‌های آفریقا، آسیا، و آمریکا به آنجا و از آنجا انجام می‌پذیرد

بالاخره بعد از چرت زدنها روی صندلی‌ها و راه رفتن در میا‌ن مردم مسافر و بارهایشان و خوردن یک بستنی وقت را گذراندم و نوبت پرواز به تهران رسید. پرواز به موقع بود و هواپیمی متعلق به شرکت هواپیمأای ملی‌ ایران، هما، سر وقت به تهران رسید. ساعت یک ربع به دو بعد از نیمه شب بود. به محض قدم گذاردن به روی باند فرودگاه مهرآباد احساس وصف نشدنی‌ عجیبی‌ به من دست داد. بازگشت به وطن مادری بعد از نزدیک به بیست سال! با اتوبوس مخصوص حمل مسافرین به ترمینال رفته پس از یک ربع چمدانم را گرفتم ولی‌ یکی‌ دیگر از چمدان‌هایم در فرانکفورت جای مانده بود که قول دادند با اولین پرواز روز بعد آنرا بیاورند در گزارش از فرانکفورت نوشته بودند که چون دسته‌اش کنده شده بود جای مانده بود! رفتار مأموران خوب بود و با احترام توام بود. یکی‌ از مأموران که پاسپورت مرا میدید متوجه شد که از سال ۱۳۵۷ به ایران نیامده بودم، به شوخی‌ گفت، چه بی‌ وفا، لطفا بیشتر تشریف بیاورید به ایران

ساعت سه‌ و ربع بود که بیرون آمدم. کورش، پسر خاله بیرون در شلوغی و ازدحام مدعوین و مسافران در انتظارم بود. زود مرا شناخت. با یکدیگر روبوسی کردیم. آخرین باری که او را از نزدیک میدیدم شش یا هفت ساله می‌بود و شاید به مدرسه هم نمی‌رفت یا کلاس اول بود. ولی‌ او دانشگاه را تمام کرده و پزشک شده بود. بسیار پسر خوب و باهوشیست. احوال زیزی و سعید و مریم را پرسیدم.  در اتومبیل شکاری “پاجرو”ی آنان به سوی منزل ادرجون که از قرار منتظرم بیدار بودند راندیم. کورش میگفت که فعلا کارآموزی می‌کند تا به سربازی برود. شاید هم برای تخصص به خارج برود

ساعت نزدیک ۴ صبح بود که به خانه ادرجون و خاله افسر رسیدیم. کورش کمک کرد چمدان‌هایم را به داخل منزل آورد. ادرجون و خاله خواب بودند. یواشی لباسهایم را در آوردم و کورش اتاق خواب من را نشانم داد و خداحافظی کرد و رفت خانه خودشان. من مسواک زدم و خوابیدم. بعد از نیم ساعت که هنوز از تغییر ساعت خوابم نبرده بود صدای پائی شنیدم که آرام آرام به طرف آشپز خانه میرفت. حدس زدم که ادرجون است که در انتظار من است. او داشت در سماور آب می‌ریخت که من هم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. ادرجون عزیزم را بعد از سالها میدیدم. دیگر میشد گفت که واقعاً پیر شده بودند. از پشت او به شوخی‌ گفتم، “این کیه که این موقع شب شیطونی میکنه؟” که ناگهان برگشت و گفت کیه؟ محسن توئی؟؟ و آنگه یکدیگر را در آغوش گرفتیم و مدتی‌ تنگ در بغل هم بودیم که با روبوسی‌های طولانی ادامه یافت. میگفت محسن عزیزم چه خوب کردی که تصمیم گرفتی‌ به ایران بیائئ. کی‌ رسیدی؟ من چرا خوابم برد؟ تازه داشتم چای می‌گذاشتم که برسی‌، نمی‌دانستم که رسیده‌ای و از این حرف ها. خلاصه کنارش سر میز غذاخوری نشستم و صبحانه لذیذی از نان تافتون با کره و پنیر و مربا خوردم که خیلی‌ واجب بود. از هر دری صحبت میکردیم ولی‌ با صدای آهسته که خاله افسر بیدار نشوند

ساعت شش صبح خانم جراح ، مادر نسترن، زنگ زدند و نگران بودند که آمده بودند فرودگاه ولی‌ من را پیدا نکرده بودند. ادرجون با ایشان صحبت کرده بودند. من تاکید کرده بودم که با پسر خاله‌ام به منزل مادربزرگم میروم و روز بعد خدمتشان خواهم رسید ولی‌ از قرار آنها به دنبال خانم شکری نیز به فرودگاه رفته بودند و امیدوار بودند که من را نیز ببینند. چند ساعت بعد که بیدار شدم خاله افسر را دیدم که در نشیمن نشسته‌ا‌ند و با آن لبخند فراموش نشدنیشان با من روبوسی کردند. خوب راه نمیتوانند بروند و از قرار یکی‌ دو سکته خفیف هم داشته‌اند. یک صندلی چرخدار در اتاق دیده میشد. گفتم به جمع چلاق‌ها یکی‌ دیگر هم اضافه شد! من با عصا ‌یمMinoo-Khaleh

حمام کردم ولی‌ شورت های خود را در آن چمدانی که هنوز نیامده بود داشتم خاله افسر به دادم رسید و یکی‌ از شورت‌های نو خودشان را که در بسته پلاستیکی‌ بود به من دادند و هنگامی که به شوخی‌ گفتم در اولین فرصت آنرا پس خواهم داد، گفتند لازم نکرده، و خندیدیم. کمی‌ بعد مینو، دخترعمو آمد و در عین حال دختر خاله افسر که خاله مامان هستند. او نیز من را بغل کرد و روبوسی کردیم و از آمدنم، آنهم بعد آن همه سال، ابراز خوشحالی میکرد. میگفت چه خوب کردی که آمدی، بیست سال تو نبودی، بیست سال هم ممنوع الملاقات بودیم “اشاره به دوری دو خانواده زمان ایران” پس من تو رو چهل سالی‌ میشه که ندیدم، کمی‌ فکر کردم و پاسخ دادم، میشود گفت ۳۷ سال!! مینو که همسر فرخ، پسر عمه من شده بود مانند عمه منوّر هردو نام فامیلیشان شجاع نیا می‌بود که بعد از ازدواج، به سرآمد تبدیل شدند. مینو طبق سفارش خاله سر راهش شیرینی‌ تر خریده بود که با چای خوردیم و خیلی‌ چسبید

ادرجون و خاله افسر شعری از روزنامه بریده بودند و با خواندن آن می‌خندیدند. آن شعر بدین مضمون بود

چشم چپم از فراغ تو خون بگریست     چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال شد من او را بستم      گفتم نگریستی نباید نگریست

بدین وسیله شاعر به طرز زیبائی دو فعل گریستن و نگریستن را در کنار هم گذارده

  سه‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۷۶

صبح از فرودگاه زنگ زدند که چمدان از فرانکفورت رسیده. کورش، همانطور که گفته بود، در دسترس نبود. ادرجون به دائی سیا تلفن کردند که اگر وقت دارند من را به فرودگاه ببرند. بهانه خوبی‌ شد که دائی سیا را زودتر از موعد مقرر ببینم. او آمد و سلام و روبوسی گرمی‌ کردیم احوال میمی جون و پرهام را که به تازگی ازدواج کرده بود پرسیدم. پرهام حتی اکنون یک پسر خردسال داشت به نام ونداد. به فرودگاه مهرآباد رسیدیم و چمدان را تحویل گرفتم. چون دیر کرده بودند دیگر وقت ما را بیش از آن تلف نکردند و چمدان را نگشتند و به امید دیدار دیگر و اینکه باز هم به ایران بیایم گذاشتند که برویم. من هم تشکر کرده قول دادم که بیشتر به ایران بیایم

 عصر عمه منیر و عمه منوّر آمدند و کادو آوردند و کلی‌ من را خجالت دادند بعد در باز شد و در کمال تعجب الا خانم بهزاد، دوست قدیمی‌ مأمأن و خانواده، به همراه توری خانم رضوی که خیلی‌ به یاد ایام قدیم و کودکی ما من را بغل کردند. چه خوب شد زود شناختم و آبرو حفظ شد. آخر بعد از بیست سال آن‌هم در لباس اسلامی خانومها را شناختن کمی‌ مهارت لازم دارد. آخرین باری که ایران بودم فقط چند ماه قبل از انقلاب بود. جالب اینجاست که هنوز هم هیچ کس حتی احتمال آن را نیز حس نمیکرد و نام آیت‌الله خمینی بر سر زبانها نبود و هنگام بازگشت، سه‌ روز بود که سینما رکس آبادان را آتش زده بودند

آنگأه بهرام شجاع نیا، پسر عمو، و پسر خاله افسر، “توضیحش کمی‌ مشکله .. عمو ی بزرگ من با خواهر مادر بزرگم ازدواج کرده اند یعنی‌ عمو ی بزرگ با پدر بزرگ باجناق بودند.. قاطی‌ کردی؟ تعجب نمیکنم. تازه کجای کاری که پدر خودم نیز پسر خاله ادرجون میشوند یعنی‌ مادرجون مادر پدرم، خاله ادرجون و خاله افسر میشوند. خوب فعلا از این مبحث می‌گذاریم.” دائی عباس و همسرشان نیز از در وارد شدند و با اشتیاق فراوان من را بغل کردند و خوش آمد گفتند. منزل ناحیه ژاله می‌نشستند. همان خانه ادرجون و بابا نیک‌ اعتقاد که همگی‌ ما خاطرات خوبی‌ از آن‌ خانه داریم

آنگاه دائی سیا و میمی جون و پرهام و مرمر به همراه خواهر میمی، نینا که به نی‌نی  جون معروف است و شوهر هندی او، شخصیتی دوست داشتنی ومورد علاقه فامیل که نامش جسپیر است، نیز وارد شدند و من را بسیار خوشحال کردند. هنوز در بسته نشده بود که مامان نسترن، فریده خانم جراح به همراه خواهر‌های نسترن، سیما و سیمین هم از کرج رسیدند و از دیدار همدیگر بسیار شاد شدیم و روبوسی‌ها کردیم. خواهر بزرگتر نسترن، نسرین همراه شوهر و دوست جوانی‌ من جمشید هم رسیدند و من را خیلی‌ خوشحال کردند. ‌ جای نسترن خالی‌ بودNini-Jes-Mo-Mimi

چهار شنبه ۲۸ خرداد

تلفن کردم دفتر دکتر اشعری که همسرش آذر و دختر و پسرش  در ونکوور زندگی‌ میکنند، آدرس گرفتم و به دیدنش رفتم. مطب او در خیابان ولی‌ عصر، پهلوی سابق بود حدود عباس آباد. تهران به طور غریبی بزرگ شده. با ۱۵ میلیون جمعیت آدمها و اتومبیلها همه در هم میلولیدند ولی‌ با نظم مخصوصی که فقط مختص ایران است و ایرانی. راننده‌ها انگار میدانند راننده مقابلش الان دست به چه مانوری میخواهد بزند و با اینکه هیچکس از تصمیم دیگری مطمئن نیست ولی‌ باز هم از کنار یکدیگر با فاصله چند سانتیمتری رد میشوند که برق از آدم می‌پره. گاهی‌ چشم‌هایم را میبستم و خود را به سرنوشت میسپردم. به آنجا که رسیدم مبلغ را پرسیدم گفت پانصد تومن! تعجب کردم چون میگفتند دویست سیصد تومن بیشتر نمیشه. گفت تاکسی در بست بوده. گفتم من که نگفتم در بست ! ولی‌ دیگه بهش دادم و او هم با گفتن تعارف همیشگی‌ ایرانیان گفت، “قابل نداره و دست‌های پر از اسکناسش را جلویم گرفت. میخواستم بردارم ببینم چه عکس عملی‌ نشان میده ولی‌ در را باز کردم و رفتم به دفتر و مطب دکتر اشعری طبقه سوم یک ساختمان آجری قدیمی‌ سر یک دو راهی‌ که من از کودکی آنجا را دیده بودم و آن دوراهی پیچ شمیران را در خاطر داشتم

با پرویز اشعری به چلو کبابی رفتیم و یک پرس سلطانی جانانه زدم که خیلی‌ چسبید. طبق رسوم ایرانی میهمان بودم و نگذاشت پرداخت کنم. ضمنا یادآوری ساخت که دفترش در اختیارم است و اگر کار اداری داشتم یا فکس لازم داشتم همه آنجا مهیاست. از او تشکر کردم و به سمت خانه ادرجون راه افتادم. شب را با خاله و ادرجون بسر بردم و دوست دوران دبیرستان من، رضا مهرور نیز با خبر شده بود و به دیدنم آمده بود. او که به جمع درویشان پیوسته از همان دوران نو جوانی ما با من دوست شد. او همیشه به مامان در صورت آمدنشان به ایران کمک می‌کند و او را به اینطرف و آنطرف میبرد. مهرور زود دل دیگران را به خصوص پیرزنها را بدست می‌آورد و آنشب برای خاله افسر یک بند صحبت میکرد و خاله نیز با علاقه زیاد گوش میداد

پنج شنبه ۲۹ خرداد

صبح زی‌ زی‌ و مینو آمدند و نشستیم و از گذشته‌ها حرف زدیم و از حال گفتیم. از گرانی اجناس و اینکه هرچی‌ می‌خری فرداش ده برابر میشه! البته نه‌ به این تندی! ولی‌ ماشین خریدند و بعد از دوسال استفاده آنرا گرانتر از مبلغی که خریده بودند فروخته بودند. میگفتند که شهر “عمودی” شده و برج‌های مرتفع سرتا سر تهران را فرا گرفته و جای ساختمان‌های یکی‌ دو طبقه را گرفته. بعضی برج‌ها بسیار زیبا و با طرح و آرشیتکتی اروپایی و آمریکایی ساخته شده و ساختمان‌های مرتفع شیشه و آلومینیوم در شهر به چشم میخورند و منظره‌ای به تهران داده اند که با منظره بیست سال پیش زمین تا آسمان فرق میکرد. پلهای هوائی عابران پیاده و بزرگ راه‌های جدید و چند اتوبان مانند آلمان و آمریکا به تهران چره مدرن و زیبائی داده و تمیزی! بله تهران جدید بسیار تمیزتر از تهران بیست یا سی‌ سال گذشته شده. می‌گویند شهردار جدید به تعداد خدمه شهری افزوده و هیچ زمین خالی‌ را نمی‌گذارد خالی‌ بماند، یا باید بسازندش، یا باید فضای سبز از آنجا درست کرده گل و درخت بکارند تا وقتی‌ که میخواهند آنرا بسازند

ماشین‌های تهران هم به نسبت ماشین‌های نو و تمیز ژاپنی از قبیل تویوتا، و نیسان بودند به خصوص نیسان پاترول به وفور یافت میشد و ماشین‌های آلمانی فولکس واگن، بنز و ب ا‌م و نیز در شاهراه‌ها دیده  می‌شدند همینطور محصولات خود ایران از قبیل پیکان و پژوی ساخت ایران که در بزرگراه‌های مدرن به تهران شباهت یک شهر عمده اروپایی یا آمریکایی میداد. تنها منظره ای که تغییر نکرده بود سلسله کوه‌های البرز بود که بر تهران و نواحی دور و برش با تسلط تمام نظاره میکرد به خصوص قله پر ابوهت و زیبای دماوند

با مینو تاکسی گرفتیم و بعد از ظهر رفتیم منزل عمه منوّر که خودش و فرخ هم در طبقه بالای همان خانه زندگی‌ میکنند. من آن خانه را جزیره‌ ثبات نام نهاده ام. تا انجأیی که یادم میاید این خانه در نزدیکی‌ میدان تجریش در شمیران بوده

عمو حمید هم در همین خانه آخرین شب زندگیشو گذرانید. عمه منور و مهندس سرآمد، که بسیار شخصیت وارسته و فرد موفقی‌ بوده اند سالیان پیش در حوالی چهار راه فیروز، اگر اشتباه نکنم،  تهران زندگی‌ میکردند و من آن موقع شش هفت سال بیشتر نداشتم. بعد از آن دیگر آن خانه زیبا در شمیران با اجرهای بهمنی قرمز همیشه خانه سرآمد‌ها بود. یک پیانو هم در اتاق نشیمن بود که من یکی‌ از شب‌های کمی‌ که آنجا بودیم آنرا برای فیروز، فرخ، ابی، و مامان که آنشب هوس کرده بود یک پیکی با جوانان بزند آن پیانو را به صدا در آوردم و در مقابل چشمان متعجب پسر عمّه‌ها دو سه‌ آهنگ برایشان نواختم. عمو حمید هم که از همسرش قهر کرده بود شبی از زمستان ۱۳۴۷ منزل خواهرش پناهنده شده بود و در اتاق بالا بعد از یکی‌ دو گیلاس مشروب و صرف پلو خورش بادنجانی که مادر جون ، مادرشان، که اتفاقاً او هم شب آنجا میهمان بود و مانده بود، و مصرف قرص خواب برای زود خوابیدن به خواب ابدی میرود. او میخواست صبح آنروز زود بیدار شود چون عمل داشت و میبایستی در بیمارستان شهر ری باشد. از قرار در خواب بالا آورده مقداری غذا داخل نای و شش‌هایش میشود. آمبلانس هم در برف شمیران به آنجا نیامد تا به بیمارستان خودش زنگ زدند که تا رسید دیگه کار از کار گذشته بود. حیف شد. وقتی‌ کریستین بارنارد به ایران آمد تنها جراح قلبی که سزاوار پذیرایی از او را داشت عمو حمید بود. او در ۳۷ سالگی در گذشت. جوانترین جراح قلب که بجای ماندن در بیمارستان کلیولند اهایو ترجیح داد به ایران بر گرده. او را گاهی در تهران کلینیک میدیدم که نسخه پنادر ازش بگیرم. همیشه به من حق ویزیت میداد و ده بیست تومانی کف دستم می‌گذاشت. مرسی‌ عمو حمید. رسیدیم . از کنار رودخانه به دنبال مینو رفتم تا از پشت به آنجا رسیدیم. منزل پلاک یک

عصر آنروز طبق قرار قبلی‌ با پرویزاشعری دراتومبیل جیپ با راننده اش به کرج رفتیم. اتوبان تهران کرج به کلی‌ از جای دیگر شروع میشد که من نشناختم. مملو از اتومبیلها و مینی‌بوس بود که با سرعت سرسام آوری که انگار با همدیگه مسابقه گذاشته بودند بود. بیخود نیست که پرویز راننده گرفته بود. واقعا که رانندگی‌ در ایران مهارت خاصی‌ لازم دارد و تازه هیچوقت یاد نمیگیری! شهرک بزرگ اکباتان با آپارتمان‌های بی‌ نهایتش از کنارمان رد شد. تابلو‌های تبلیغاتی کنار جاده به چشم میخورد. در بین راه شهرکی بود به نام شهرک شهید فهمیده که نام نو جوانیست که با رشادت به خود بمب و مواد منفجره بسته و زیر تانک عراقی‌ها خوابیده و باعث انهدام آن تانک و سرنشینانش شده. آن آقای راننده که نامش یادم نیست با شوخ طبعی میگفت مردم به او به جای شهید فهمیده میگن شهید نفهمیده! و میخندید. تصویرهایش را روی یکی‌ دو بیلبورد میدیدم. تازه سبزه‌ای پشت لبانش درآمده بود

از یکی‌ از خروجی‌های اتوبان که تا قزوین ادامه داشت بیرون رفتیم که من بعد از یک نگاه با دقت پی‌ بردم که از پشت دانشکده کشاورزی سر درآوردیم. کرج هم به همان نسبت تهران بزرگتر و شلوغ‌تر شده. خیابانها مملو از آدم. می‌گویند جمعیت کرج به پنج میلیون رسیده. از بسیاری از شهر‌های عمده دنیا و پایتخت‌ها بزرگتر است! با حومه‌های اطرافش مانند شهریار، مهر دشت، گوهردشت، جهان شهر، عظیمیه و کرج قدیم که همه به هم وصل شده اند و دیگر زمین خالی‌ بین آنها نیست. خیابان مظاهری که بن بست بود الان شده بلووار مظاهری. میدان هفت تیر هم دارند مثل بقیه شهر‌ها.البته در کرج به مانند تهران از آن‌ برج‌های مرتفع آنچنانی خبری نیست. خدا را شکر. چون دیگر به کلی‌ از آن کاراکتر شهر آرام و ییلاقی در میامد. جهانشهر را به سختی توانستم تشخیص بدهم. موقعی متوجه شدم که آقای راننده از خیابان شیر و خورشید سابق داخل شد که از جلوی منزل سابق سرهنگ خدیوی رد میشد. گفتم اینجا یکی‌ زود پیچید و از آنجا به بعد من شدم راهنما تا از پشت بیمارستان کسری به طرف کوی شکری رفتیم

هردو خیابان به درهای منزل خانم جراح میخورد. منزل پهلو‌ی هم ما مینشستیم. جلوی درب ساختمان گفتم اینجاست و توقف کرد. یکی‌ از پسر‌های نسرین و جمشید بیرون منتظر بود. می‌دانست که باید برسیم. به داخل دوید که بقیه را خبر کند. آمدند و با نسرین جمشید و سیمین ناصر و سیما و فریده خانم سلام روبوسی کردیم در ایوان رفتیم. میز چای و میوه آماده بودJaha-Fara-Jar

آنجا بود که به یاد دکتر جراح عزیز افتادم و نتوانستم احساسات خود را پنهان کنم، اشکهایم سرازیر شدند و تا مدتها ادامه یافت. پرویز اشعری با دیدن حال من به صدای بلند گفت، بیا نگاه کن، در منزل او در کانادا من با دیدن عکس دکتر جراح به گریه افتادم و حالا اوست که اینجا میگرید. یکی‌ از پسر‌ها برایم دستمال کاغذی آورد

    آن شب دکتر ماشقانی و خانم هم بودند همینطور دکتر صباحی و کامیلا که جای شما خالی‌ناصر خجالت داده از آبجوی ساخت خودش پذیرایی کرد که به دیگر مشروبات ختم شد بساط جوجه کباب به راه افتاد. جای غایبان خالی‌ بود. من و جمشید صندلی کامیلا را گرفتیم و نیمه واژگون کردیم ولی‌ نترسید و لذت هم برد!  خانم شکری هم تشریف داشتند. اولین بار بود که ایشان را بعد از مفقود شدن آقای شکری میدیدم. جمشید خیلی‌ زحمت‌ها کشیده بود که پدرش را در زندانها پیدا کند ولی‌ می‌گویند کار دولت نبوده و شخصی‌ بوده احیاناً بدهکارانش که از بل بشوی انقلاب سؤ استفاده کرده‌اند

در این هنگام خانم و آقای رضازاده نیز رسیدند. باور کردنش سخت است. مدیر کلاس اول دبستان من که البته به علّت همکار بودن با پدر و مادر من دوست خانوادگی شده بودیم و سالیان سال با همدیگر و دخترانشان رفت و آمد داشتیم. ایران خانم مثل همیشه سر حال و خندان و آقای رضازده که خود جای خود دارند با ادب و با وقار. سیما و فرامرز نیز مثل همیشه ساکت پهلوی هم نشسته بودند. از هر دری صحبت شد، موضوعی که به همه مربوط میشد و علاقه مشترک داشت انتخاب رئیس جمهور جدید محمد خاتمی بود که مردم عموما از این انتخاب راضی‌ بودند و همه از اینکه به رقیبش ناطق نوری رای زیادی نرسیده بود خرسند بودند

نمیدانم والّا اگر از روی لج مردم به کس دیگری رای دهند آیا آن دلیل لایق بودن شخص انتخاب شده را دارد؟ در علم رفتار سازمانی که چندین بار آنرا تدریس کرده ام، به آن می‌گویند “پروتست وت” یعنی‌ رای از روی اعتراض. این نوع رای گیری در دنیا مًد شده حتی در آمریکا که برای رئیس جمهور خواسته شده یک رقیب نا مطلوب یا  کم لیاقت میگذارند. در ایران همه سیاستمدار شده اند. خلاصه شب بسیار خوبی‌ را به سر کردیم. من آنشب آنجا ماندم

 جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۷۶

صبح زود بیدار شدم، همه هنوز خواب بودند. به سالن پذیرایی رفتم و کمی‌ کتاب‌های کتابخونه را نگاه کردم و آلبوم عکس‌ها را نگاه کردم تا اینکه فریده خانم بیدار شدند و چای گذاشتند. مثل قدیم در اشپز خانه نشستیم و گپی زدیم. آنگه نسرین و سیما هم آمدند. سیمین و پسرهای کوچکش هم رسیدند. جمشید و ناصر هم آماده و ریش زده آمدند و به اتفاق صبحانه لذیذی خوردیم. آنگاه در جهان شهر قدم زدیم و از گذشته‌های دور یاد کردیم. از دوچرخه سواری‌ها و بازی‌های بد مینگتن با دخترهای فتحی و جراح و فوتبال با پسرهای کوچه پائینی و … آنگاه نسرین و جمشید خجالت دادند و همگی‌ را به یک رستوران شیک لب رود کرج میهمان کردند که ماهی‌ قزل آلا صرف شد جایتان خالی‌. بعد از غذا هنگام خروج از آن محل، که فکر می‌کنم “میرزایی” معروف بود تابلویی نظرم را جلب کرد که یکی‌ از گارسون‌ها جلوی در ورودی گذاشت. رویش نوشته شده بود، “غذا تمام شد.” با خود فکر می‌کردم که این نهایت آرزوی یک مدیر رستوران در آمریکا یا کاناداست که هر روز تمامی موجودی خود را به فروش برساند. رستوران غلغله بود

آن رستوران با کبابی قدیم آن محل زمین تا آسمان فرق کرده بود. با دیوار‌های شیشه‌ای که از پشت آنها منظره رودخانه و درختان سر به فلک کشیده و انبوه چنار و تبریزی معلوم بودند و محیط تمیز که آدم‌های خوش پوش و امروزی با ماشین‌های گران قیمتشان آمده بودند و بشقاب‌های پر از چلو کباب و جوجه کباب و ماهی‌‌های خوشمزه را نوش جان میکردند و قیمت‌های بالا را پرداخت میکردند دست کمی‌ از رستوران‌های خوب ونکوور نداشت. تنوری هم آنجا بود که نان خودشان را میپختند و داغ داغ سرو میکردند

بعد از آن با جمشید رفتم سر کارش، پروژه ساختمان سازی در حسن آباد قدیم که بالای حاجی آباد قرار داشت ولی‌ حالا بیا ببین چی‌ شده. از همانجأیی که راه ماشین رو نداشت و از یک دهکده کوچک و چند تا درخت و چند تا سگ ولگرد تشکیل شده بود الان دوتا بزرگراه آن ناحیه را به شاهراه اصلی‌ تهران چالوس وصل می‌کند و آن کوهی که ما در زمان نو جوانی‌ از آن‌ با دوستان بالا می‌رفتیم الان بستر شهرکی شده که خانه‌ها و مغازه‌ها و مدارس را شامل میشود

جمشید مسئول نظارت بر ساختمان چند دستگاه آپارتمان و بتن ریزی آنها بود که در دو طرف خیابان عریضی ساخته بودند. فرزندانش جمشاد و فرشاد هم همراهمان بودند. جمشید کمی‌ به کارگران دستورات لازم را داد و از اینکه یکی‌ از قالب‌های سقف را داشتند زودتر از موعدش باز میکردند ناراحت شد و دستور داد که چوب بست‌ها را دوباره ببندند. شب نیز خانواده دائی محمود خان جمالی آمدند و شام با ما بودند و با آنان صحبت‌ها کردیم. آنشب را نیز در کرج ماندم و روز بعد از همگی‌ خانواده جراح و شکری خداحافظی کردم و  به قصد تهران سوار کرایه شدم

 شنبه ۳۱ خرداد

کرایه کرج تهران من را میدان ونک پیاده کرد و از آ نجا تا خیابان شهید بابک بهرامی ولیعصر را پیاده آمدم. مقداری راه بود ولی‌ میخواستم در شهر قدمی‌ بزنم و مغازه‌ها و مردم را ببینم. با یکی‌ دو استراحت روی نیمکت‌های اتوبوس لنگ لنگان قدمی‌ بر میداشتم تا رسیدم. اتوبوس‌های آکاردئونی جدید شانزده متری پر از آدم بودند و تاکسی هایی که جلویم ترمز می‌زدند نیز همینطور. نمیدانم انتظار دارند روی پایشان بنشینم؟ تبلیغاتی که روی اتوبوس‌ها به چشم میخورد توجهم را جلب میکردند. یکی‌ در مورد اخلاق خانواده بود که نوشته بود، “بچه‌ها بیشتر از آنچه که از گفتار ما میاموزند از رفتار ما می‌آموزند. ” تبلیغات تجارتی دوربین ویدئو و محصولات غذایی نیز به چشم میخورد

عصر آنروز شیرین، دختر عمه آمد دنبالم که من را به جایی ببرد و با هم در رستورانی غذایی بخوریم. در این هنگام روشنک، دخترش تلفن کرد که آقایی از دوستانش گفته همه برویم خانه شیرین و او میخواهد غذا سفارش بدهد بیاورند. رفتیم منزل شیرین، با پسرهایش، کیوان و هومان و دخترش روشنک آشنا شدم

همسر شیرین، آقای بحرینی چند سال میشد که از حمله قلبی فوت کرده بود بدین ترتیب که روزی در خانه دستش درد می‌گیرد ولی‌ اهمیت نمیدهد. دوستی‌ که آنجا بوده تذکر میدهد که شوخی‌ نگیرد و او را به بیمارستان میبرد که در روی تخت و زیر سرم و جلوی چشمان پزشکان حمله اصلی‌ را می‌کند و از بین میرود. شیرین که به دنبال آنها روانه بیمارستان میشود دم در بیمارستان به آن دوستشان برخورد می‌کند که پریشان ایستاده. از او احوال شوهرش را می‌پرسد که فقط جواب میدهد که یک حمله دیگر داشته. از او تشکر می‌کند که به فکر بوده و شوهرش را به آنجا آورده. نمی‌دانست که شوهر و پدر فرزندانش از بین رفته. بگذریم در خانه شیرین بودیم که زیزی‌ و سعید هم رسیدند همینطور فیروز سرآمد، پسر عمه دیگرم. چلو کباب و جوجه کباب از بیرون آوردند و شب خوبی‌ را با یکدیگر گذراندیم. فیروز هم برای جمعه به منزلی که اقامت داشتند ما را دعوت کرد و سفارش کرد که مایو نیز بیاوریم و استخر را آب تازه انداخته اند

منزلشان نزدیک منزل زیزی و سعید طرف‌های هدایت بود که قرار شد من بروم منزل خاله و از آنجا با هم برویم. در ضمن از همایون ارشادی دوستی‌ که به ایران آمده بود و آرتیست شده بود پرسیدم که خبر داشتند و گفتند که فیلم “طعم گیلاس” او با کارگردانی عباس کیا رستمی برنده جایزه نخل طلایی در فستیوال کن شده. از قرار بوسه‌ کاترین دونور بر گونه کیا رستمی هنگام دادن جایزه خشم مقامات دولتی را بر انگیخته

یکشنبه اول تیر ۱۳۷۶

به علت گرمای هوای تهران و در نتیجه آلودگی بیشتر آن‌ بیشتر روز را در خانه پیش خاله افسر و ادرجون ماندم. برای شام رخشی خانم میلانیان دعوت کرده بودند که منزل عمو چهری و عمه منیر با هم زندگی‌ میکنند. دائی سیا آمدند به دنبالم که بعد از یکی‌ دو خیابان اشتباه رفتن خیابان “نفت” را پیدا کردیم. میگفتند خیلی‌ وقت است که آنجا نرفته بودند

رخشی خانم همسر ناخدا میلانیان هستند که در حمله معروف شهریور بیست کشته میشود.  وی بر اثر رگبار مسلسل سنگین یک ناو انگلیسی بشدت زخمی میشود بعد از شکستن کشتی‌ (آنطور که برای مادرجون، و رخشی خانم و سرهنگ عبدالله خان در تهران تعریف کردند) خود را به زحمت به ساحل میرساند و در ساحل خلیج فارس میا‌فتد تا یک سرباز انگلیسی او را میابد و میخواهد به بیمارستان انگلیسیها در بصره بفرستد که با مخالفت ناخدا میلانیان مواجهه میگردد و از او میخواهد او را به تهران بفرستد که وی نیز ناچارأ قبول می‌کند ولی‌ متأسفانه طول زمان رسانیدن ناخدا به تهران اثر خودش را می‌کند و پس از سه‌ چهار روزی در بیمارستان ینگه دنیا در میان اهل خانواده و دو پسر خرد سالش هرمز و هومن دنیا را بدرود می‌گوید

آنجا هرمز میلانیان، که از فرانسه آمده بود را نیز دیدم و خیلی‌ خوشحال شدم. هرمز در ایران استاد زبان شناسی‌ بود و بسیار آدم مطلعی است. عمو چهری، شوهر عمه منیر نیز خیلی‌ احساسات نشان دادندو با محبت تمام من را بوسیدند. این اولین باری بود که پس از خودکشی‌ خسرو، پسرشان که سالیان پیش اتفاق افتاده بود من را می‌دیدند و داغشان تازه شد و به گریه افتادند. به گوششان اشاره کردند و گفتند، “من کر شده ام” سوسن و حبیب هم بودند که به گرمی‌ من را در آغوش گرفتند و روبوسی صمیمانه‌ای کردیم. آندو خواهر و برادر فرزندان دائی مظفر خان هستند که برادر ادرجون و افسر جون میشوندRakshi-M.

دائی مظفر نیز دو سه‌ سالی‌ میشد که فوت کرده بودند و من فوت پدرشان را، دائی عزیز مادرم را، به آندو تسلیت گفتم که اشک در چشمان سوسن حلقهٔ زد. آقای فریدون خلوتی، شوهر سوسن نیز آنجا بودند و با من خوش و بش کردند. خانم سبزه رویی که میگفت، “من دختر خاله پدرت هستم” را نیز ملاقات کردم که وقتی‌ پرسیدم کدام خاله؟ گفتند `مرحوم طیبه خانم” و نامش زیبا بود. به یاد آوردم نامش را مخصوصا “طیبه خانم” را که گفتم‌ای بابا خوب بگین طیبه خانم دیگه، وعمه منیر از آشنائی من با فامیل قدیم خرسند شدند. پسر زیبا هم بود که با دوربین من چند عکس یادگاری گرفت

ناگفته نماند که شیرین هم با سه‌ فرزندش آنجا بودند که میشوند نوه‌‌های عمه منیر و عمو چهری. شیرین به من که از او خواسته بودم برایم در مورد یک سمینار بازار یابی‌ تحقیق کند گفت که فردای آنشب قرار است با رئیس انجمن مدیران صنعتی‌ صحبت کند و وقت بگیرد. خیلی‌ خانم با عرضه ایست و من از داشتن چنین دختر عمه‌ای که یک تنه کار کرد و بدون شوهرش بچه‌ها را بزرگ کرد و تحصیل کرده کرد، افتخار می‌کنم. شام نسبتا مفصل و خوش مزه‌ای خوردیم و جای فامیل مقیم خارج را خالی‌ کردیم. مینو هم آنجا بود و تحت تاثیر ودکا برایمان آواز خواند و ما نیز با او میخواندیم. همگی‌ شنگول بودیم. آقای جوادی هم بودند فرزند مرحوم تیمسار جوادی. با دائی سیا برگشتم در حالیکه هر دو شب خوبی را در کنار فامیل گذرانده بودیم

از عمو چهری یک نسخه از کتاب “اس‌ او اس‌” پدرشان را خواستم. عمه منیر با تعجب گفتManzel-Khal-3ند من که یکی‌ برایت فرستاده بودم! من پاسخ دادم که عمو ناصر آنرا گرفته اند و دارند از رویش به کتاب خودشان اضافه میکنند و رویم نمی‌شود که از ایشان آنرا پس بگیرم عمو ناصر در ویکتوریا زندگی‌ میکنند و بعد‌ها کتاب خودشان را چاپ و منتشر کردند که نامش “نامه‌های ایرانی” است، البته به انگلیسی

عمو چهری با کمال میل یک نسخه از آن کتابی که حدود شصت سال قبل از آن موقع چاپ شده بود برایم آوردند و با خط خود صفحه اول را امضا و به رسم یادگاری برایم نوشتند “بدین وسیله این کتاب را که تحریر مرحوم شاد روان پدرم، سرهنگ عبدالله خلوتی است به آقای محسن شجاع نیا دادم که مورد مطالعه قرار دهند. سرهنگ منوچهر خلوتی، ۱۳۷۶/۴/۱.” و شعری را که برای پسرشان،خسرو، گفته بودند هم زیر آن‌ صفحه با خط  خود توام با اضطراب خود نوشتند، “خسرو پسرم که عمر و هستی‌ میداد، جان و تن خویش ناگهان داد به باد. . او رفت به خواب ابدی لیکن من، خواهم ز خدا که روح او باشد شاد.” و آنرا گریان به من دادند. عمو چهری نیزچند سال بعد در یک سانحه دلخراش و ناگوار در یک شب که پیاده از منزل دوستی‌ به خانه باز می‌گشتند زیر یک کامیون عجول رفته در دم جان میسپارند. روح ایشان هم شاد باد

دوشنبه دوم تیر ۱۳۷۶

شیرین صبح زنگ زد و گفت دو تا قرار ملاقات برایم گرفته یکی‌ با مسئول روابط عمومی‌ انجمن مدیران صنعتی‌ و دیگری با دوست حسابداری که شرکت خانوادگی صادرات و واردات خودش را اداره می‌کند. شرکتی است که خرما و کشمش به کانادا صادر می‌کند و هردو منبع خیلی‌ اظهار علاقه کرده اند که با من ملاقات کنند. تشکر کردم و قرار گذشتیم فردا سه‌شنبه بدنبال من بیاید

شب منزل دائی سیا و میمیجون بودیم که میهمانی مفصلی گرفته بودند و دوستان و فامیل همه بودند. بهرام آمد به دنبال ما یعنی‌ من، ادرجون، و مادرش، خاله افسر و ما را به شهرک غرب برد و جای پارک مناسبی نیز پیدا کرد. محله زیبائی بود و خونه قشنگی‌ با سنگ تراورتن کمرنگ. داخل حیاط استخر آبی خوش رنگ. عمه منوّر با زیزی و سعید آمدند، هرمز میلانیان و رخشی خانوم به همراه خانواده شیمی‌ همینطور پرهام با همسرش تیراژه و نوزادشان ونداد و چند نفر از آشنا‌های مرمر که یکی‌ از آنان دختر خانم هنرمندی بود که با کی‌ بورد آهنگ‌های قشنگی‌ میزد. بهرام شراب نمیخورد و میگفت که اگر بخورد میبایستی تا تهش بره ولی‌ رقص قشنگی‌ با زیزی کردBahi-Mo-Sia

من با عمه منوّر کمی‌ رقص آهسته کردم. میگفتند هنگام رقص دوست دارند دستشان به روی شانه‌‌ام باشد. چه افتخاری از این بالاتر؟ من هم یک آهنگی که از دوران تین اجری یادم بود، مرا ببوس را، به روی کی‌ بورد نواختم و از خجاتش در آمدم. مدعوین هم دست زدند. میمیجون گفت ولی‌ حسابی‌ حواست رو جمع کرده بودی ها، گفتم بعد از بیست و پنج سال نزدن، چاره‌ای جز این هم نداشتم. چند عکس گرفتیم. آخر شب که خودمان بودیم کمی‌ از گذشته‌ها صحبت شد، با هرمز در مورد پدر فقیدش، ناخودا میلانیان حرف هایی زدیم و او جریان مفصل آنرا برایم تعریف میکرد. خیلی‌ تحت تاثیر آن مرد رفتم. با پرهام و میمی و دائی سیا نیز از هر دری صحبت شد. شب بسیار خوب و فراموش نشدنی‌‌ای بود

صبح سه‌شنبه شیرین آمد دنبالم و رفتیم دفتر انجمن مدیران صنعتی‌ به ملاقات آقای “پاد” مسئول روابط عمومی‌ که خیلی‌ من را تحویل گرفتند و لیست سمینار‌ها

را در اختیارم گذاشتند. چند تلفن هم در حضور ما به این و آن کردند که به قول خودشان از وجودم در ایران استفاده شود و مایل است من را به عنوان سخنگو در یکی‌ از سمینار‌ها بگنجاند. بعد از خداحافظی و بعد از پایین آمدن سه‌ طبقه با آسانسور متوجه شدم یکی‌ من را صدا می‌کند و عنوان آقای دکتر را هم برایم استفاده میکرد. دیدم آقای پاد هستند که از پله‌ها به تندی آمده بودند که به ما برسند و در دستش یک جلد مجله ماهانه انجمن بود که برایم آورده بودند. تشکر کردم و متذکر شدم که من دکتر نیستم و فوق لیسانس هستم. جواب داد که `ما بالای لیسانس را دکتر می‌گوییم.”

آنگاه شیرین من را به شرکت خشکبار “مارام” برد و با آقای سیامک، رئیس آن شرکت آشنا کرد و خودش رفت سر کارش به دفتر بریتیش پترولیوم. با سیامک خان مقداری صحبت کردم و اطلاعاتی‌ در مورد قوانین واردات کانادا و صادرات ایران راد و بدل کردیم، سپس او من را به دفتر پرویز اشعری رسانید. اول آنطرف خیابان در یک ساندویچ فروشی ساندویچ بیمانند زبان خوردم که در دیار غرب گیرم نمیاید بعد رفتم بالا پیش پرویز و احمد آقا داوری قوم و خویش و هم دفتری پرویز. خسته بودم مقداری آنجا روی مبل خوابیدم و آندو هم به کسب و کارشان می‌رسیدند، چند دکتر دیگر هم آمدند و دودی زدند و من تماشا می‌کردم

با تاکسی رفتم آپارتمان ادرجون و خاله در کوی “بابک بهرامی،” و با آنها بودم،تا عصر که قرار داشتم با دوست خوبی‌ که در ونکوور با او و خانواده اش آشنا شده بودم، به نام دکتربهرام مبینی که بیاید به دنبالم و به شنا برویم و جاهای دیگر. کمی‌ استراحت کردم و آماده شدم

عصر دکترمبینی به دنبالم آمد که من را به شنا در مجتمع ورزشی ونک ببرد . بعد از روبوسی و سلام احوال‌پرسی‌ها ی صمیمانه به آن محل رفتیم و در آب تمیز و خنک استخر، شنای جانانه‌ای کردیم همینطور در سونای بخار آن محل که تمیز و جای دار بود نشستیم و من به صحبت‌های دیگر حضار گوش می‌دادم که اغلب سر معامله خانه و ماشین بودند. پس سونا و آن مجتمع محل خوبی‌ برای داد و ستد هم بود. بعد به اتفاق برادر و یک پزشک دیگری، دکتر عبدالرضا حبیبی که “اپی” صدایش می‌زدند که او نیز مانند بهرام جراح استخوان است و او نیز مانند بهرام ساکن ونکوور میباشند که با دو دخترشان آنجا زندگی‌ میکنند ولی‌ اپی در تهران کار می‌کند. به یک رستوران شیک و تمیز رفتیم  به نام کردستان که در پارک کوهستانی جمشیدیه، واقع در شمیران بود و محل بسیار زیبا و دلگشایی بود که بعد از بالا رفتن از کوه که درخت‌های سرو و گلهای سرخ آنجا را تزئین میداد به آن رستوران رسیدیم و در باغ آن محل با صافا چلو کباب و دسر جانانه‌ای زدیم به بدن. جای شما خالی‌. و آنجا کباب کردی خوردیم که بسیار لذیذ بود

تمام راه را پلکان‌های سیمانی تعبیه نموده‌ بودند. در پارک جمشیدیه رستورنهای دیگری نیز بود به نام‌های آذربایجان و دیگری رستوران ترکمنستان بود که هنوز آماده نبود و در دست ساختمان می‌بود. دکوراسیون آنها هم منحصر به فرد و ابتکاری بودند. بسیار از سلیقه دست اندر کاران آن پارک هرجا که رفتم یاد کردم. کارهای یک مجسمه ساز نیز در معرض نمایش بود آن‌هم به صورت ابتکاری بدین منظور که آنها را در گودال‌های مکعب کار گذاشته بود تا به اصطلاح یک حالت فروتنی و خاکی به آنها داده باشد و تماشاگران میبایستی از بالا به پایین به آن کارهای هنری نگاه کنند. این هم ابتکاری بود برای خودش

هنگام ترک محل متوجه قسمت داخلی‌ آن‌ نیز شدم که یک دیوار سنگی‌ طبیعی یک طرف رستوران را تشکیل میداد و پلّکانی که به بالای ساختمان میرفت که آنجا نیز با تخت‌ها و قالی‌های زیبائی مزیّن و مفرش شده بود و یک تنور نان پزی کوچک که نان تازه سرو شود. ضمنا در آن رستوران نه تنها از مشروبات الکلی خبری نبود، بلکه حتی از نوشابه گاز دار نیز خبری نبود به جز آب معدنی. در آنجا فقط با دوغ، و چای از میهمانان پذیرائی میشد

دریاچه مصنوعی زیبائی نیز آنجا ساخته بودند که چند مرغابی‌ در آن شنا میکردند، مردم بیشماری نیز اینجا و آنجا سفره انداخته خانوادگی مشغول بازی بدمینگتن و صرف غذا بودند و به‌ موسیقی‌ از ضبط صوت‌هایشان گوش فرا میدادند و شب گرمی‌ را به دامان کوهسارن پناه آورده بودند. از آن بالا منظره تمام تهران در شب پیدا بود با چراغ‌های بیشمار منازل و خیابانها. بهرام نقطه سبز رنگی‌ را که از دور سؤ سؤ میزد را به من نشان داد و گفت که آنجا آرامگاه امام خمینی میباشد. در این موقع کورش، پسر خاله را اتفاقی دیدم که او نیز با جمعی‌ از دوستانش به رستوران کردستان آماده بودند. کمی روی تخت ما نشستند و با دوستانش آشنا شدم

باران شدیدی شروع به باریدن گرفت همراه با رعد و برق و منظره شب تهران به وضوح جالبتر شده بود. ما از باران مصون بودیم و زیر سقف حصیری رستوران نشسته بودیم و فقط از صدای باران و ریزش آن‌ به روی کوهستان و شهر لذت می‌بردیم. هردو رستوران، کردستان و آذربایجان، مملو از آدم بود که نیمه شب مشغول خوردن و نوشیدن و گفتن و خندیدن بودند. شب بسیار خوبی‌ بود

صبح چهار شنبه بعد از صرف صبحانه با ادرجون، خاله افسر جون، و رخشی خانم که شب قبلش آمده بودند دیدن ، دائی سیا آمدند و ویدئو ی مرا آورده بودند، از دیدن مناظر غرب کانادا و مراسم میهمانی‌ها و عروسی‌‌ها ی دوستان و فامیل در ونکوور و اطراف تعریف کردند و از اینکه “مایلز” شوهر فیروزه حافظ را سر عقدشان میخواند آن‌هم با آن لهجه کاناداایی ، خندیدند و تعجب کردند. برنامه‌های من نیز از تلویزیون ونکوور در آن نوار بود. نمیدانستند که کاندید انجمن شهر شده بودم و کلیپ مناظره من را با رقبا ی کانادایی دیده بودند. به عنوان اولین ایرانی که در سیاست محلی ونکوور میخواست شرکت کند ولی‌ رأی کافی نیاوردم، طبیعتاً، یک ایرانی برای دفعه اول. چند تا از برنامه‌های مصاحبه‌هایم نیز بود که با هنرمندان کانادایی انجام دادم و برنامه فارسی من که اولین برنامه برای ایرانیان و افغانهای مقیم ناحیه ونکوور هم مقداریش در آن نوار ضبط شده بود

سپس دائی سیا من را به میدان ونک رسانیدند که با کرایه به کرج بروم شام منزل خانواده جمالی در کرج، خیابان امیری، میهمان بودم. در راه با هم صحبت میکردیم از اینکه مردم چقدر سطح فهم و شعورشان بالا رفته و خیلی‌‌ها از تحصیلات دانشگاهی برخوردارند. سوار کرایه گوهردشت شدم در راه کرج هم با راننده از همین موضوع صحبت می‌کردم چون به محض اینکه دو سوال ناشیانه از نام خیابان‌ها پرسیدم فهمید که از خارج میایم و بعد از سالیان سال می‌آیم. درد دل‌ آقای راننده باز شد که بله آقا من قبل از انقلاب کارمند بودم و ماهی‌ ۱۲۰۰ تومن حقوق می‌گرفتم و با آن پول همه کار می‌کردم. ماهی‌ یک شلوار و یک پیراهن می‌دادم خیاط بدوزد و هر جمعه شنبه می‌رفتیم با رفقا بیرون کافه ای، رستورانی، ولی‌ حالا ماهی‌ سی‌ چهل هزار تومن در می‌آرم و مثل سگ جون میکنم، بزور خرج خانواده در میاد

خلاصه اینکه امروزه آقا خانواده دارند، بچه‌هایشان کامپیوتر دارند، ویدئو دارند، تلویزیون رنگی‌ که به قول خودش پیش پا افتاده است، بچه‌ها بازی‌های کامپیوتری جدید دارند که دیگر آتاری برایشان کهنه شده، دستگاه آب خنک کن، یا به قول خودش “چیلر” دارند و غیره. به او میگویم که شما زندگیتان را به قدری وسیع کردید که دارید با نبض دنیا پیش می‌روید. انوقتها این ویدئو‌ها و کامپیوتر‌ها و دستگاه‌های بازی و تفریح بچه‌ها نبوده ماهواره نبوده که شما آنتن “دیش” بگیرید. اگر بخواهید زندگی‌ سی‌ سال پیش را با الان مقایسه کنید بسیاری از خرج‌ها را نداشتید و در عین حال بسیاری از پدیده‌های عصر جدید را هم نداشتید. پس همه سطح زندگیشان بالا رفته و دنیا اینطور پیش میره. ناگفته نماند که فرزندانش هم به مدرسه “غیر انتفاعی” یا همان ملی‌ سابق میروند. این هم از روزگار یک راننده کرایه مسافر کش. البته بنده قصدم دفاع از مقامات دولتی نیست ولی‌ ایراد هایی که به آنان منسوب میشود، از قبیل گرانی و کمبود بعضی‌ مواد غذایی از ایراد هایی هستند که به اغلب کشورهای جهان میتوان نسبت داد حتی آمریکا یا اروپا

کرایه کرج سر خیابان امیری ایستاد و من پیاده شدم، مقداری راه رفتم و اطراف را نگاه می‌کردم و به خاطرات دوران دبیرستان میاندیشیدم که چقدر از آن‌ خیابان عبور میکردیم. دبیرستان دخترانه خندان نیز ته آن خیابان بود. فریبا و خواهر‌های رضازده آنجا میرفتند. نزدیک منزل آقای جمالی بودم که بچه‌ها من را دیدند و صدا کردند. فریبا خانم جمالی به استقبال آمد و من را به داخل هدایت کرد. عده‌ زیادی آنجا بودند. با همه سلام و احوالپرسی کردم، آقا و خانم جمالی را یکبار منزل خانم جراح دیده بودم. پسرشان فرشید که دامپزشک شده بود در کرج و حوالی متصدی و ناظر بهداشت گوشت فروشی‌ها و مرغ داری‌ها بود و بسیار فرد موفقی‌ شده بود. خانمش را معرفی‌ کرد و فرزندانش را، مبینا ، و دو قلو ها، عرفان و برهان. معلوم بود محمود خان جمالی از داشتن نوه‌‌ها بسیار خوشحال بودند. کمی‌ در حیاط نشستیم و صحبت کردیم تا شام آماده شد و روی میز‌ها چیده شد. با آقای جمالی در مورد محمد که در آمریکا بود صحبت کردم مطابق سفارش وی. آقای جمالی کمی‌ حساسیت نشان دادند که خانم جمالی ما را به داخل برای صرف شام خواندند. پسرها در حیاط مشغول توپ بازی بودند

پنجشنبه پنج تیر ماه ۱۳۷۶

صبحانه را در آشپزخانه فریده خانم که به تازگی به حاج خانم هم نامیده میشوند بعد از سفر به مکه ولی‌ من فریده را دوست دارم و ایشان برای من همیشه فریده خانم بوده‌اند حتی مامان هم دوست ندارم خطابشان کنم چون فاصله سنی‌ آنچنانی هم نداریم. خانوم جراح هم مینامم. آنوقتها که همسایه بودیم خیلی‌ هر دو خانواده صمیمی‌ بودیم. مینا آنجا به دنیا آمد و وقتی‌ زبان باز کرد به فریده خانم میگفت خانونی

سر میز صبحانه سیمین و ناصر و پسرها بودند. بعد از صبحانه آماده شدیم برویم به امامزاده محمد در نزدیکی‌ حصارک برای دیدار از آرامگاه دکتر جراح عزیز. دکتر عزیز جراح عزیز. با ماشین پیکان ناصر راه افتادیم. نزدیکی‌ امامزاده جمعیت پر بودو به مناسبت اربعین، دسته سینه زنها و زنجیر زنها به صف طولانی داخل صحن امامزاده می‌شدند. بلاخره راه دادند و ما رد شدیم. پارک کردیم و پیاده به راه افتادیم. از کنار قبر‌ها مخصوصن قبور شهدا ی جنگ عراق گذشتیم. قبر نوروز هم میبایستی همین طرف‌ها می‌بود، آنطور که میکاییل، دوستم، و برادرش به من میگفت. نوروز اوائل جنگ بعد از دو بار به جبهه‌ رفتن در اثر برخورد ترکشی به سرش در می‌گذرد. هم سنّ من بود. پسر آرام و محجوبی بود ولی‌ من با برادر بزرگش همکلاسی و دوست دائم شدم. میکاییل نوروزی و رضا مهرور دو دوست دبیرستانی بودند که همیشه خانه ما بودند و در خانواده راحت پذیرفته شده بودند. آنها تا به امروز با من در تماس هستند

با ناصر کمک کردیم ظرف آبی‌ پر کرده به روی سنگ ریختیم و آنرا شستیم. سنگ مادر ناصر نیز دو سه‌ سنگ آنطرفتر بود. آنرا هم شستیم. سیمین و نسرین گلهأیی را که آورده بودند روی هردو سنگ گذاردند و چند تا را پرّ پرّ کردند. سنگ سبز یشمی گیرایی بود. یاد آن مرد به خیر. اولین بار که نامش را دیدم به روی تابلوی داروخانه تازه سازی بود در خیابان قزوین که سر راه به دبیرستان بابک بود و هنگام گرفتن تاکسی به منزل آنرا میدیدم. بعد که منزل ما در جهانشهر دو خیابان بالاتر رفت با خانواده جراح همسایه شدیم. نسرین و نسترن زود با فریبا دوست شدند. آنها تازه از قم آماده بودند شهری که دکتر جراح برای گذراندن دوره خدمت در داروسازی را انتخاب کرده بودند. خانواده‌های جراح و جمالی سالیان پیش از آن از اردبیل به کرج مهاجرت کرده بودند

من خواستم به داخل صحن بروم. کفش‌هایم را درآوردم و فریده خانم آنها را از من گرفت و در دست نگاه داشت تا من برگردم. داخل امامزاده دو سنگ بود کنار یکدیگر. پرسیدم آنیکی سنگ مال کیست؟ کسی‌ نمیدانست. به خانه بر گشتیم. بعد از آهر با جمشید و نسرین و فرزندانشان به منزل آقای محمود جمالی رفتیم که با فرشید جمالی رفته بودیم. عصری میهمان داشتند، خانم و دکتر ماشقانی با دختر کوچکترشان، نیلوفر که تازگی از دارو سازی فارغ شده و بزودی عازم آمریکاست. لطف کرده بودند به دیدن من آمده بودند. آنشب همراه ماشقانی‌ها به تهران بر گشتم. ساعت ۱۱/۵ شب رسیدم. ادرجون و خاله خوابیده بودند و صدای خر خرشان میامد. روز شلوغی را پشت سر گذشته بودم. مسواک زدم خوابیدم. خسته بودم و زود خوابم برد

جمعه ۶ تیر ماه ۱۳۷۶

طبق برنامه‌ای که از قبل تدوین شده بود مینو آمد و من را برداشت و به اتفاق به منزل فیروز و مریم رفتیم که از قرار زمانی‌ منزل دائی مریم بوده. خانه اصیل بزرگیست با یک استخر در حیاط و درختهای زیاد. همه بودند. زی‌ زی‌ ، کورش، مریم، به همراه شادی و نادر و دوستان دیگری که با مریم مهدوی بیشتر آشنا بودند و سر به سر هم میگذاشتند. پسر زیبا ظلی نیز آماه بود. خوشحال شدم که دیدم بچه‌های نسل جدید با هم هستند و یکدیگر را می‌بینند. یک بطری ودکا با آبلیمو و شکر و چند گیلاس هم روی میز بود. جوانان فامیل هم سنّ و سال کورش و نادر هم آمدند. یک فوتبال گل کوچیک بازی کردند و من در استخر بودم زی‌ زی‌ هم که موجود آب زیست هیچوقت از آب دل نمیکنه . او عاشق شناست

نادر ذغال‌ها را گذشت و آتش به راه افتاد. خانمی از دوستانشان به نام رخشی خانم میخواست که در ونکوور به آقای محمد محسنی سلام برسونم. گفتم چشم اگر دیدمشون حتما. بعد یادم افتاد که همایون ارشادی رو می‌شناسه، گفتم خوب چرا از طریق او سلام نمیفرستید؟ او که نزدیکتر است، گفت اوه نه از وقتی‌ که از شیده جدا شده دیگه با برادر زنش تماسی نداره. میگفت که انقلاب خیلی‌ به محمد کمک کرد. گفتم چطور؟ گفت ثروتش را از انقلاب داره. گفتم اتفاقاً از قبل از انقلاب داره. میگه مگه میدونی‌؟ گفتم اگر شما میدونین من هم میدونم. گفت دلار ۷ تومانی زمان شاه را خرید. گفتم بله آن‌هم دلار کی‌ را ؟ گفت از کشتیرانی آریا فرستادنش لوازم کشتی‌ بخره گفتم بله می‌گویند صد‌ها میلیون تومن بوده گفت خلاصه اینکه انقلاب شد و او هم آن پول خرید لوازم کشتی‌ را به دلار کانادا کرد و من گفتم که گفته هروقت شاه برگرده این پول را پس می‌آوره به ایران. میگه از کجا میدونی‌؟ گفتم کسی‌ که این مبلغ را برایش صادر کرد آقای تیمور آقاخانی بودند که فامیل میشویم ولی‌ او فقط سرمایه و حقوق خود را دارد که زیاد نیست و در یک آپارتمان زندگی‌ میکنند. شاه هم که نیامد. پرسید منزلش بودی؟ گفتم دو سه‌ بار، زمانی‌ که نوشین میهمانی می‌گرفت. اضافه کردم که دفتر کارش هم بوده‌ام. انواع و اقسام کابل و سیم میفروشند. از باریکی مو تا کابل‌های ضخیم و کابل‌های نوری که در ریچموند دفتر دارند. گفت حلالش باشه، گفتم انشألاه. گفت فعلا به سلامتی، گفتم به سلامتی. بوی کباب داشت بلند میشد

به ودکای ساخت ایران زیاد نمیشه اطمینان کرد. آن‌هم آن موقع روز. شنیده بودم الکل طبی را نیز با آب یا نوشابه مخلوط میکنند و عرق سگی‌ درست میکنند. من که اصولا زیاد مشروب عیار بالا مصرف نمیکنم و به آبجو یا شراب گاه گاهی‌ اکتفا می‌کنم ولی‌ خوب در جمع بودم و خواستم نشوم رسوا. بدم هم نیومد. با کباب پشت بندش خیلی‌ چسبید. پسرها هنرمندی هم کردند و تنبک‌ آورده بودند و یکی‌ صدای خوبی‌ داشت. شادی هم دو سه‌ آهنگ گوگوش را خواند. خوب هم خواند. یکی‌ از پسرها از فیروز اجازه میخواست که او را عمو فیروز بنامد. از قرار فیروز خیلی‌ معاشرتی است بلعکس فرخ که توی اتاق و دنیای خودشه و کتاب‌هاش. البته نویسنده قابلیست و یکی‌ از کتابهایش را به من کادو داد

بی‌‌بی ناز دوست صمیمی‌ نیوشا همراه مادر و پدرش هم بود و از اینکه من را میدید تعجب کرد. اولین بار بود که من را میدید و از دوستاش شنیده بود که در ونکوور با هم یک محل زندگی‌ می‌کنیم و دوست خانوادگی هستیم ولی‌ انتظار نداشت که من را منزل فیروز و مریم ببیند. خوشحال شد و سلام به نسترن رساند. پدرش هم با من خوش و بش کرد و با دوستان دیگرشان جوک‌های آنچنانی میگفتند و همینطور مادر او که از پدرش جدا شده بودند ولی‌ اغلب منزل دوستان با هم بودند. از همه مهمتر علیقلی خان سرآمد، پدر فیروز هم بودند که کتاب اشعار حافظ را در دست داشتند و برای من چند بیت خواندند و توصیف کردند. ایشان بعد از ناهار به منزل خودشان رفتند و جوانتر‌ها را به حال خود گذاردند

ولی‌ این گفت و شنودها و شعر خوانی‌ها و آواز شادی و بازی فوتبال پسرها و شنا در استخر تمیز و خوابیدن در آفتاب یکی‌ دو نوه‌ عمه در بیکینی که از انگلیس و فرانسه آماده بودند و کباب خوردن‌ها به طول نکشید که سر و کله مأموران کمیته محل پیدا شد و آمدند دم در. فقط فیروز رادیدم که با یک دسته اسکناس به طرف در میرود. قضیه بدون سر و صدا و در اسرع وقت حل شد. مثل اینکه سابقه داشته

معلوم شد کارگر هایی که در یکی‌ از خانه‌های همسایه کار میکردند چغولی ما را کردند و کمیته را به آنجا آوردند که مانند همیشه قضیه با پرداختمقدار متنابهی وجه نقد به آرامی حل شد و آنها رفتند ولی‌ تذکر دادند که خانمها با لباس کامل در حیاط دیده شوند و موسیقی‌ قطع شود و میهمان‌ها نیز کم کم زحمت را کم کنند و بروند خانه شان. میگفتند که به خیر گذشت. “خوب انقلاب کریم که آزادانه بتوانیم معامله کShadi-Firoozنیم” این بود حرفی‌ که یکی‌ از آقایان میگفت. این اولین و تنها تجربه من با مأموران دولت ایران بود. ما نیز مانند دیگر میهمانان زحمت را کم کردیم و با کورش و مادرش به منزل آنها رفتیم، من حمام کردم و روغن زیتون‌ها را از بدن شستم و با هم شام خوردیم. کورش من را به منزل مادربزرگمان رسانید ولی‌ تو نیامد

می‌دانستیم که یکدیگر را فردای آنشب خواهیم دید چون ناهار منزلشان بودیم. شنبه صبح من و ادرجون و خاله افسر با یک آژانس، همان تاکسی تلفنی خودمان، به منزل خاله رفتیم. ناهار باقالی پلو با مرغ و لازانیا درست کرده بودند. مینو و سوسن هم آمدند. مریم در اتاقش برای کنکور داشت میخواند. سر ناهار با ما بود ولی‌ دوباره غیبش زد. مقداری عکس گرفتم به خصوص از کار‌های نقاسی مسی سعید. همینطور از قاب‌ها و تابلو‌های گچی. روز خوبی‌ با فامیل بود

شبش بهرام مبینی زنگ زد و آمد به دنبالم با اپی حبیبی و دوست دیگرشان مصطفی ،که او هم مقیم ونکوور بود، رفتیم به یک رستوران با صفایی به نام “نارنجستان” . من کباب اوزونبرون سفارش دادم و بقیه جوجه کباب. صحبت از واژه با مزه‌ای بود به نام “مزدک” و معنی‌ میکردند “مردان زندار در کانادا” یعنی‌ مانند خودشان. خانواده در کانادا است و خود در ایران. مصطفی،  که در دانشگاه اکلاهما درس خوانده بود گفت تازه گروه “مزدا” هم هست، “مردان زن دار در آمریکا” . چند خانوم میز آنطرفی نشسته بودند و معلوم بود که به این مکالمه بلند ما گوش میکنند و لبخند به لب دارند

 این رستوران هم مانند رستوران‌های پارک جمشیدیه توسط شهرداری تهران ساخته شده و مدیر و کارمندان رستوران همگی‌ کارمندانی هستند که از شهرداری حقوق میگیرند. البته به خاطر غذای خوب و سرویس خوب از انعام‌های بالا نیز بر خوردارند. محیط با صفا با آب و درخت هم به به غذا و سرویس بیفزأیید، میهمانان خسته از شلوغی شهر را در یک محیط کم صدا و خلوت پذیرا بود. کمی‌ سر به سر بهرام که خانم و بچهاش از کانادا دارند می‌آیند گذاشتند و شب خوبی‌ را گذراندیم

قسمت دوم

یکشنبه ۸ تیر ماه نهار را منزل مادربزرگ و خاله بزرگ خوردم و کار مهمی صورت ندادم. کمی‌ با هم تلویزیون نگاه کردیم سپس طرف‌های عصر تنها بیرون رفتم تا بازار آسیا قدم زدم. در آنجا بوتیکها را تماشا کردم که اجناس خوب خارج را به قیمت‌های سر سام آور میفروختند و من که هنوز میزان تومن دستم نیامده بود وقتی‌ دیدم یک شلوار را زده نود هزار تومان برق از‌م ‌پرید. خودنویس چهل هزار تومن که فروشنده میگفت خودش از برزیل آورده. خلاصه معادل دلار بودند بلکه کمی‌ گرانتر

صاحب مغازه لوکس فروشی که داشت با یک دختر خانم جوانی‌ که لاک قرمز ناخن‌های پایش از زیر کفش جلو بازش به چشم میخورد صحبت میکرد وقتی‌ من را دید و رویش را به من هم میکرد و به هردو ی ما میگفت که آمریکای جنوبی را سفر کرده و اجناس بسیار لوکسی را از برزیل و آرژانتین آورده. او که میخواست آن دختر خانوم را تحت تاثیر قرار دهد از پرواز‌هایش با هواپیما‌های سسنا و غواصی و اسکی در آمریکای جنوبی میگفت. به او گفتم که قیمتهایش با دلار برابری می‌کند. او پرسید از کجا میدانم؟ من گفتم که مقیم کانادا هستم. هردو ی آنها شروع کردند به سؤالاتی در مورد گرفتن اقامت در کانادا و پذیرش از دانشگاه. من هم تا آنجا که می‌دانستم اطلاعاتم را در اختیارشان گذشتم. سپس از آنها خودا حافظی کرده به سمت خانه براه افتادم

دوشنبه نهار را میهمان نینا و جسپیر بودیم که بعد از ظهر آمدند به دنبال ما و به چلو کبابی البرز رفتیم. وصف البرز را قبلا شنیده بودم که کبابهای بلند و به اصطلاح “متری” می‌آورد. سالن پر بود از مشتری. محل تمیز و روشنی بود. میز کنار ما میز بلندی سر هم کرده بودند و یک هیئت ژاپنی میهمان میزبانان ایرانی خود بودند. پرچم‌های جمهوری اسلامی ایران در کنار پرچم‌های ژاپن مابین گلدان‌های گًل وسط میز‌ها دیده می‌شدند. غذا بسیار خوب بود جای شما خالی‌ بخصوص که دوغ آبعلی سرو میکردند. نینا با جسپیر در محل کارشان، سازمان ملل در ایران اشنا میشوند و تصمیم به ازدواج میگیرند. میگفتند دائی عباس دوستش داشت ولی‌ زن او نشد. خوب تصمیم خوبی‌ هم گرفت چون دائی جان بزرگ آرشیتکت من سه‌ چهار همسر در طول عمرشان اختیار کردند. نیا و خواهرش مینا که همسر دائی سیای من هستند هردو از غم بزرگی‌ رنج میبرند. آنها برادرشان را، خلبان نیروی هوائی کورس‌ را در کودتای نوژه از دست دادند. جسپیر بیش از همه ما در ایران زیست و بدون اینکه صاحب فرزندی بشوند با هم ازدواج کردند. جسپیر چلوکباب را خیلی‌ دوست دارد. نام فامیلی جسپیر مانند اکثر سیک‌ها “سینگ” است

 نینا نگران عمل قلبی بود که به زودی در تگزاس رویش انجام می‌دهند. قرار است ماهیچه‌های مرده قسمت پایین قلبش را در بیاورند و بقیه را به هم بدوزند. من هم بودم نگران می‌بودم. الان هم نگرانش هستم. هنگامی که برایم این توضیحات را میداد دو سه‌ قطرهٔ اشک از گوشه چشمان هنوز زیبایش ریخت. گذشت زمان زیاد نتوانسته صدمه‌ای به نینا وارد سازد و همچنان همان خانم شیک آلامد بود با پوست سفید به اصطلاح هالیوود “پورسلین” وموهای همیشه مشکی‌ پرّکلاغی. دم در هنگام خروج نیز مبلغ زیادی پول به یک گدایی که آنجا نشسته بود داد و از او خواست که برایش دعا کند. جسپیر سر به سر او می‌گذاشت که حواسش را پرت کند و بخنداند. میگفت اون قلبی که من را دوست میداشت به زودی درتغییر است و دیگه این دل اون دل نمیشه. ما را به منزل رسانیدند. ادرجون چلو کباب خاله رو برایش آورده بود چون راه رفتن برایشان سخت است

لازم به تذکر است که الان که این نوشته را در کامپیوتر تایپ می‌کنم ۱۷ سال از آن روز گذشته و عمل نینا با موفقیت انجام شد و هنوز با جسپیر در یکی‌ از آپارتمان‌هایشان در تهران زندگی‌ میکنند. ولی‌ جسپیر دیگه خیلی‌ پیر شده

سه‌شنبه ده تیر، تهران

دختر عمه کاری و کوشای من شیرین لطف کرده بود و ماشین تایپ مینو را قرض کرده بود که به منزل آورد. به من قول داده بود که برای من دو نامه تایپ کند یکی‌ به شهردار وقت تهران و یکی‌ به اداره اماکن برای ارائه پروژه‌ای که از اینجا و آنجا جمع آوری کرده بودم و با خود از کانادا آورده بودم. دمش گرم. دو کلمه درویشی و پر مفهوم ولی‌ پیش پا افتاده. نشستیم و تمامشان کردیم. خاله و ادرجون هم به نظر می‌رسید که از اینکه یک کاری در آن‌ اتاق دارد انجام می‌گیرد که شاید در بهبود اوضاع تهران کمک کند خرسند بودند. می‌دانستند که دفترشهردار کرباسچی خارج از برنامه اش به من وقت داده بود

آنشب شام را منزل خانم و آقای کمالی میهمان بودم که ایشان از من تلفنی دعوت کرده بودند برای ساعت هفت. خانم و آقای رضازاده هم دعوت داشتند. خود آقای کمالی  آمدند به دنبال من که دم در ایستاده منتظر بودم. سلام و احوالپرسی با احساسی‌ کردند و من را در آغوش گرفتند در حالیکه کمی‌ می‌لرزیدند. پیدا بود که به یاد شهرام، پسرش، و دوست نزدیک بچگی‌ من بودند. اولین باری بود که من را پس از مرگ شهرام می‌دیدند. او شب کریسمس ۱۹۸۸ در منزلش در سن حوزه کلیفرنیا و پس از برگشتن از یک میهمانی کریسمس از خانه دأییش در آشپز خانه‌اش سقوط می‌کند و بر اثر حمله قلبی در ۳۲ سالگی از بین میرود

آقای کمالی در همان اتومبیل بنز آبی‌ آسمانی که زمانی‌ با شهرام به گردش می‌رفتیم به من اظهار میداشتند که از آنروز خوشبختی از خانه شان رخت بر بسته. شهرام تازه فوق لیسانس خود را گرفته بود و از طریق همسر امریکأییش گرین کارت گرفته بود و استخدام کارخانه الکترونیکی “هیولت پاکارد” شده بود. از قرار آنجا مرکز این کارخانه هم بود. من بعد‌ها در نامه‌ای از صاحب آنجا آقای هیولت که پیر بود و افتخاری ریاست میکرد علت سکته شهرام را جویا شدم آیا فشار کار می‌توانست باشد؟ به او تذکر دادم که در اسکلت و ساختار سازمانش مروری بکند بلکه اصلاحاتی انجام دهد. او نیز جواب نامه من را داده بود و از مرگ شهرام ابراز تاسف کرده بود و قول داده بود که تشکیلات سازمانش را از نو بررسی کند

منزلشان حوالی ونک بود که طبقه اول یک ساختمان بود و حیاط داشت. عادت نداشتم آن خانواده را در تهران ببینم. تا آنجا که به یاد دارم در حصارک کرج و محوطه سرم سازی رازی‌ زندگی‌ میکردند مانند خانواده رضازده. شیده و همسرش طهمورث با پسر و دخترشان حضور داشتند. خانم جهانبان خیلی‌ احساساتی شدند ولی‌ زود خود را کنترل کردند. عکس‌های قاب شده شهرام روی طاقچه بود. یکی‌هم از همان شب آخرش که داشت هدیه دائی را، که یک پلور بوده امتحان میکرده و با آن عکس گرفته بود. سیگار زیاد می‌کشید. شب آخری که منزلش بودم به یاد جوانی‌ او با گیتارش و من با کیبوردش آهنگ هایی زدیم و پیدا بود که او بیشتر از من لذت می‌برد. بعد در ب ا‌م و تازه‌ای که خریده بود بدون همسرش به یک کلوپی رفتیم و با دو دختر جوان رقصیده بودیم که معلوم بود خیلی‌ خوشحال بود. از آن‌ دختر‌ها خداحافظی کردیم و به منزل باز گشتیم. هم سر راه از ونکوور به لوس آنجلس پیش او بودم هم در راه بر گشتم از لوس آنجلس و سندیه گو

خانم و آقای رضازده نیز با تنها دخترشان که هنوز در ایران بود، مانیا، رسیدند. من و طهمورث کمی‌ شراب نوشیدیم و آقای کمالی نیز همراهی کردند، سپس شام دادند، لازانیا و پلو خورشت که من دومی‌ را انتخاب کردم و در جواب اصرار خانم جهانبان گفتم که من معمولأ فقط یک نوع غذا میخورم. تا پاسی از نیمه شب آنجا بودیم و یاد دوران گذشته و شیطانی‌های بچه‌ها در حصارک و جهانشهر کردیم و با رضازاده‌ها به منزل باز گشتم

چهار شنبه ۱۱ تیر، تهران

مینو صبح به همراه دخترش که او هم نامش شیرین است آمدند و برای مادرش آورده بود با مقداری مواد غذایی که با هم صبحانه صرف کردیم و صحبت‌ها ی سالیان دوری را میکردیم، شیرین هم از انگلیس آمده بود بود و خیلی‌ مشتاق دیدار و شناختن فامیل بود. نهار را هم خانم‌ها درست کردند و آنروز اولین روزی بود که من هم صبحFirooz-Mo-Shad-Shانه و هم نهار را آنجا پیش مادر بزرگ و دختر عمو بودم. زیزی هم خورش کاری آورده بود با مرغ و قارچ که خیلی‌ خوشمزه بود. اثری من با مینو پیاده رفتیم منزل عمه منیر در خیابان نفت که گود بای پارتی جوانان بود. فیروز هم با دخترش شادی آمده بود. ساغی دختر خسرو را هم آنجا برای اولین بار دیدم. عکس پدرش را از توی کیفش در آورد و به من نشان داد. پسرهای شیرین دختر عمه به همراه دخترش نیز آمدند و دور هم شام خوبی‌ را خوردیم

عمو چهری نیز ودکای خوبی‌ خورده بودند و سرش گرم بود و اشعارشان را برایم خواندند که بیشترشان خطاب به خسرو بود و زود گریهشان می‌گرفت. به افتخار من به یکی‌ از خبط‌های جوانیشان اعتراف کردند و آن هم بختم دهی‌ از دهات پدری که دویدند آن اتاق و قباله اش را هم آوردند که طی‌ سالیان سال همچنان آنرا نگاه داشته بودند و از قرار عمه منیرندیده بودند. بعد حرف قشنگی‌ زدند که، “من در زندگی‌ همه کار کردم ولی‌ بزرگترین اشتباهم شکستن دل این بود و اشاره به همسرشان کردند و پیشانی عمه منیر را بوسیدند. عمه هم گفتند “اخه یک ببخشید هم نگفت.” که من گفتم خوب الان گفتند دیگه، خلاصه در آنشب تاریخی‌ عمه جان از دلش در آمد و معلوم بود که خشنود شده بودند

رخشی خانم هم ساکت نشسته بودند و گوش میدادند. بعد بلند شدند و مرا به اتاقشان بردند و عکس‌های جوانی‌ و ازدواج خود را به من نشان دادند و کودکی هرمز و هومن را نشان دادند و رقص تانگو‌ای که با ناخودا میلانیان در شب عروسیشان میکردند را قاب کرده بودند. دلم برای رخشی خانوم می‌سوزد. در عین حالی‌ که با فامیل است ولی‌ همیشه تنهاست. پسر‌هایش که اروپا زندگی‌ میکنند و هنگامی که از او پرسیدم که چرا بعد از مرگ شوهرش در جوانی‌ دیگر ازدواج نکردند، با کمی‌ اخم جواب دادند که بعد از او هیچ مردی را جای نشین شوهر محبوبش ندید و هیچ مردی برایش مثل میلانیان نبود. رخشی خانوم در کودکی به من و مسعود و فریبا همیشه پول میدادند

معمولأ نفری پنج ریال که با آن میشد پنج بسته آدامس خروس نشان بخریم یا یک پیراشکی یا نوشابه. عمو حسین و رخشی خانم از افرادی بودند که همیشه به ما بچه‌ها پول میداددند. بعد‌ها عمو حمید هم که از آمریکا برگشته بود نیز همین‌ کار را میکردند. عمو محمود هم همیشه به ما بچه‌ها می‌رسیدند

آخر شب با آژانس رفتیم. عمو چهری اصرار داشت پول آژانس را به من بدهد ولی‌ قبول نکردم. با احساسات از من خدا حافظی کرد. فکر کنم آخرین باری بود که میدیدمشان.Khalvati-2  از من خواست که ‌ یک کپی‌ از عکس‌ها را برایش بگیرم بدهم شیرین که به فرانسه بفرستد. فردا میروند دیدن ابی. ساغی هم با من آمد که برود خانه شان.مادرش هنوز مجرد بود. در راه کمی‌ از خاطراتی که با پدرش، پسر عمه‌ام داشتم برایش گفتم. گفتم به مادرش سلام برساند. تشکر کرد و خدا حافظی کرد. بسیار دختر زیبا، متین، و آراسته‌ای بود. دیگر او را هم ندیدم. شنیدم که بعد‌ها به کانادا رفته آنجا ازدواج کرد. امیدوارم هرکجا که هست خوشبخت باشد

پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۷۶ کرج

صبح پیاده رفتم تا ونک کرایه کرج را گرفتم و میدان کرج پیاده شدم. مثل همیشه شلوغ و مملو از ماشین ها، اتوبوس ها، کامیون ها، مردم عابر پیاده در پیاده رو و سواره رو، و موتورسیکلت سوارها و دوچرخه سوار‌ها در سواره رو‌ها و پیاده رو ها. همه چیز و همه کس تحت یک نظم بی‌ نظمی در حرکت و جنب و جوش بود. فروشنده‌ها کالای خود را فریاد می‌زدند و مردم تاکسی‌ها را. یک تاکسی گرفتم و سر جهانشهر خیابان کسری پیاده شدم و تا منزک جراح پیاده قدم زدم. از جلو منصور بقال رد شدم. خودش بود. رفتم تو احوالش را پرسیدم. البته نشناخت و بعد از توضیح کوتاهی فورا به جا آورد و گفت بله بله پسر آقای شجاع نیا و داماد دکتر جراح مرحوم. خیلی‌ ابراز خوشوقتی کرد و سلام رسانید. رسیدم و با فریده خانم و سیمین سلام و روبوسی کردم و فورا رفتم حمام و گرد و عرق راه را از تن‌ زدودم و خنک شدم. نهار را با سیمین و ناصر، سیما و فرامرز، بچه‌ها و البته خانوم جراح صرف کردیم سر میز آشپز خانه. هوای کرج از تهران خنک تر است ولی‌ باز در آن موقع روز گرم بود. ۳۲ درجه سانتیگراد

البته همه جا کولر هست و تابستان‌ها داخل منازل خنک است. کولر‌های ایران اکثرا آبی هستند و کولر گازی کمتر دیده میشود. برای هوای خشک ایران همان آبی‌ بهتر است چون کمی‌ رطوبت هم به فضا اضافه می‌کند. عصر جمشید و نسرین هم آمدند با هم چای نوشیدیم. سپس یک آژانس گرفتیم و من و جمشید راهی‌ منزل حمید حسینی‌ شدیم که دیدنش را پس داده باشم، متأسفانه نبود، با همان آژانس منزل مهرر رفتیم که او هم نبود، به خانمش که دم در آمده بود خود را معرفی‌ کردم، شناخت و ابراز خوشوقتی نمود و گفتم که من دو روز منزل خانواده جراح هستم. بر گشتیم خانه

جمشید پیشنهاد داد سری به شهرام خدابنده لو بزنیم که از آمریکا برگشته برای تابستان. من که آنچنان با او آشنایی چندانی نداشتم و بیشتر دوست جمشید بود ولی‌ قبول کردم رفتیم به طرف منزلشان که سر دو راهی‌ حاجی آباد آقای حاجی آبادی را دیدیم که مقابل خانه شان در میان مردم و کسب کار‌ها ایستاده سیگار می‌کشید. پیاده شد‌یم سلام و علیک کردیم، اول نشناخت ولی‌ بعد ناگهان من را در آغوش گرفت و بوسید و احوال مادر و پدر را پرسید که با هم در اداره فرهنگ کرج همکار بودند و یاد دورانی که او وخانم حاجی آبادی به میامی آمده بودند برای دیدن زهره و با هم به این ور اونور رفتیم و بار رفتیم و استریپ تیز دیدیم. خیلی‌ به حاجی در میامی خوش گذشته بود. جمشید در این فاصله رفت سری به مغازه نان ماشینی برادر شهرام زد ولی‌ شهرام به آمریکا بر گشته بود. آنها همگی‌ قوم و خویش هستند. آقای حاجی آبادی خیلی‌ تعارف کرد که بریم منزلش ولی‌ فقط به خانمش سلام رسانیدم و به خانه آمدیم

با یک تاکسی به منزل بازگشتیم. روی دیوار‌ها انواع تبلیغات و آگاهی‌‌های تجارتی به چشم میخورد. از خدمات تخلیه چاه با کامپیوتر تا شعار‌های سیاسی مثل، “به آمریکا بگویید از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر.” پشت آن شعار نیز تصویر شکسته کاخ سفید و پرچم آمریکا نمایان بود. این شعر از قول رهبر انقلاب نوشته شده بود. به موقع برای شام رسیدیم و همه دور هم بودیم. جای نسترن و بابک و اشکان را خالی‌ میدیدم که در سر و صدایی که چهار پسر خاله به پا کرده بودند شرکت کنند

جمعه اول صبح رضا مهرور زنگ زد. گفت داره میاد اونجا منو ببینه. بعد از نیم ساعت آمد. دوباره با من به گرمی‌ سلام احوالپرسی کرد و من را در آغوش گرفت و چندین بار بوسید. کمی‌ چاق شده ولی‌ خوب کی‌ نشده؟ با هم به دوست مشترکمان میکاییل نوروزی زنگ زدیم که خانه اش نزدیک بود. گفت از کجا زنگ میزنی‌؟ گفتم منزل خامم جرح. گفت گوشی رو بگذار که آمدم. حتی جمله مخصوصی گفت مثل، “دلم شور میزانه که زودتر ببینمت.” آمد. همان میکاییل بیست سال پیش بود فقط داخل موهای شقیقه آاش مقداری به سفیدی میزد و البته چند کیلویی هم اضافه کرده بود

از میکاییل از خانواده اش پرسیدم. سه‌ دختر. پدر و مادرش پیر شده بودند ولی‌ حالشان به حمداله خوب بود. خواهرش در شمال زندگی‌ می‌کند و به اتفاق شوهرش یک میهمنخانه‌ای به شکل گربه دارند که مورد علاقه بچه هاست و مشتری زیاد دارند. از نوروزشان یاد کردیم، دوباره به او تسلیت گفتم. برادرهایش، اسرافیل، و جبرائیل نیز خوب بودند همینطور فریدون، برادر کوچکش و همگی‌ در کرج مغازه داشتند یا کارمند بودند. تصمیم گرفتیم که با هم سوار ماشین مهرور شویم و به ده آنها  برغان برویم. همین کار را هم کردیم. اول منزل میکاییل رفتیم که او ماشینش را بگذارد و با هم به راه افتادیم

از شاهین ویلا که منزل میکاییل بود رضا تصمیم گرفت از راه جدیدی که من اصلا نمیشناختم به برغان برود. گویا شمال حصارک میشد. به یک موسسه تربیت معلم رسیدیم و رضا گفت اگر بشود از داخل این محل راد شویم میانبر زده ایم. پشت دروازه توقف کردیم. دربان زنجیر برداشت و ما داخل محوطه شدیم. باور نمیکردم که وسط بر و بیابون چند سال پیش یک چنین تشکیلات مدرنی‌ ساخته شده. ساختمان‌های بزرگ و چند طبقه دانشکده و خوابگاه دانشجویان، ساختمان مرکز تدریس کامپیوتر هم جدا بود. خیلی‌ تحت تاثیر قرار گرفتم. عجب تشکیلات مجهزی داشتند آنجا. از درب دیگر آنجا، بعد از اینکه دربان صندوق عقب ماشین را وارثی کرد خارج شدیم و از نزدیکترین ورودی به اتوبان کرج قزوین وارد شدیم

در راه سه‌ نفری از هر دری صحبت میکردیم. از دوران قدیم و جدید. میکاییل که بیشتر از بیست و سه‌ سال است که در مرکز هواشناسی تهران واقع در فرودگاه مهراباد است کار می‌کند و پارسال از طرف همان موسسه بورس دانشگاه گرفت که فیزیک کاربردی بخواند. رضا مهرور که در طی‌ مدتی‌ که من خارج از ایران بودم بیشتر با من مکاتبه داشت اغلب من را در جریان تحولات عمده شهر و دوستان می‌گذشت. کارت‌های عید او همیشه می‌رسید و جواب داده میشد. از او بیشتر از میکاییل خبر دار بودم. دو پسر دارد و خودش دبیر دبیرستان است و بعد از کار تاکسی می‌راند که مال خودش است. خانمش هم در کارخانه داروگر کارمند است. به این ترتیب از پس مخارج سرسام آور و گرانی روز افزون بر میایند و قرض ماشینش را پرداخت کرد. از خروجی برغان بیرون رفتیم و به طرف شمال، طرف کوه به راهمان ادامه دادیم. جاده تا خود ده آسفالت و پهن بود ولی‌ از آنجا که رضا میخواست ما را از جای با صفایی ببرد از راهی‌ که فقط اهالی میشناسند و از میان باغات و رود خانه برد و گاه از روی سنگ و جاده مالرو مارپیچ کوهستانی میرفت که ما بیشتر از مناظر لذت ببریم. بیشتر اهالی ده بنا به اقتضای فصل مشغول چیدن آلبالو بودند و رضا چون با بیشتر آنها فامیل و آشنا بود هر چند قدم میایستاد و با آنان خوش و بش میکرد و من و میکاییل را معرفی‌ میکرد. بلاخره کنار یک جاده خاکی پیاده شد‌یم و بقیه راه را تا رود خانه پیاده رفتیم

سر راه رودخانه رضا با چند آشنا برخورد کرد و تا گرم احوالپرسی بود من و میکاییل از درخت‌های توت آن نزدیکی‌ مقدار زیادی توت سفید چیدیم که بسیار شیرین و آبدار بودند سپس رضا هم به ما ملحق شد و شاخه‌های درخت را تکانید. درخت‌های گردو هم بودند با گردو‌های رسیده که چند تا کندیم و با سنگ شکستیم و دستهایمان را سیاه کردیم. کنار رودخانه نشستیم و مشغول توت خوردن و گردو خوردن شدیم و از هوای پاک برغان ریه‌هایمان را پر میکردیم.‌ای کاش میشد به یک ترتیبی هوای کوهستانی و پاک آنجا را در کپسول‌های هوا فشرده به تهران ببرم! فکر بدی هم نیست! شاید مشتری داشته باشد. بعد از ساعتی‌ اقوام ساکن تهران رضا رسیدند و با ما اشنا شدند و دست دادیم و به طرف باغ‌شان براه افتادیم

در باغ آشنایان رضا نیز مقدار متنابهی گیلاس و آلبالو کندیم و شستیم و خوردیم. دختر‌هایشان چای دم کردند و در استکان ریختند و در سینی برایمان آوردند. میگفتند که یکی‌ از اقوامشان نیز در کانادا بسر میبرد و در همان ونکوور زندگی‌ می‌کند و خلاصه گفتنی مشترک زیاد داشتیم بزنیم. یکی‌ از دختر‌های جوان کمی‌ عقب ماندگی ذهنی‌ داشت و خوب حرف نمی‌زد ولی‌ همان دختر باعث شادی همه بود و دایره میزد و می‌رقصید و جوک میگفت که توسط پدرش ترجمه میشد. غروب با آن خانواده شاد خداحافظی کردیم و به طرف کرج براه افتادیم. روز خوبی‌ را در کنار دوستان قدیم گذراندم.  هنگامی که به منزل خانم جراح رسیدم میهمانان رسیده بودند. دکتر صباحی با کاملیا بودند و خانم شکری. جمشید و نسرین و سیمین و سیما و پسر‌ها همگی‌ بودند ناصر خوراک لوبیای خوشمزه‌ای درست کرده بود و جوجه کباب در سیخ‌ها آماده آتش بودند. به نسترن آنشب تلفن کردم و همگی‌ با او حرف زدیم. جایش خیلی‌ خالی‌ بود. جوجه کباب بسیار عالی‌ شده بود. آنشب گربه‌های محل نیز دلی‌ از عزا دراوردند. شب خوبی‌ بود

شنبه چهاردهم تیر ۱۳۷۶، کرج

صبح بعد از صبحانه با فریده خانم راهی‌ کرج شدیم. از همان میدان سپاه سر جهان شهر تاکسی گرفتیم و سر امیری پیاده شدیم. از چند مغازه دیدن کردیم از جمله یک فرش فروشی که متعلق به همسایه خانواده جراح بود. میگفت منزل قدیم خانی را خریده بودند که با منزل قدیم ما همسایه دیوار به دیوار بودند. او به ما چند فرش عالی‌ نشان داد. یک طرحی که میگفت در خارج خیلی‌ طرفدار داره طرح ماهی‌ نامیده میشد و کار تبریز بود. ابتکاری از شکلهأیی مانند بدن ماهی‌ روی هم در ردیف‌های متناسب و رنگ‌های خاکی و عرفانی. شاید به جای دلار آندو قالیچه طرح “ماهی‌” را خریداری نمایم ولی‌ چشمم آب نمی‌خورد که اینکار را بکنم. در ونکوور سه‌ چهارتا فرش فروشی ایرانی وجود دارد که یکی‌ آقای عطا مهاجرانی است، آشنا و همشهری پدرم، که بابا گاهی میروند پیششان در خیابان “مرین” ساحل شمالی. یک فرش فروشی در خیابان “گرانویل” بود که مدام حراج‌های ۶۰% تخفیف میداد درست مثل آنیکی که در خیابان “واتر” در منطقه کناره‌ای “گس تان” بود نزدیک ساعت بخاری معروف ونکوور که آنان هم اغلب مشغول مکیدن سماغ بودند. همه در فروختن فرش‌هایشان مشکل داشتند. پس بی‌خیال فرش.. بیا تو با کفش

هنگام برگشتن سری به داروخانه ناصر زدیم که او نیز طبق سنت خانواده نامش را داروخانه رازی گذاشته بود و خودش هم دکتر جراح بود مانند عمویش و پدر همسرانمان. دکتر جراح ثانی‌. مشتریان وفادار به مرحوم دکتر عزیز جراح نیز می‌دانستند و میامدند به خیابان بهار و از داروخانه ناصر دارو‌هایشان را تهیه میکردند. چیزهائی لازم داشتند گرفتیم و به منزل بازگشتیم. قرار بود مهرور بیاید به دنبالم برویم منزل میکاییل برای شام

در منزل میکاییل نوروزی با گرمی‌ از ما پذیرایی شد. خانمش خیلی‌ ابراز خشنودی میکرد و احوال فریبا را پرسید. هم کلاسی بودند در دبیرستان ۲۵ شهریور. دخترهایشان پذیرایی میکردند. اوو خانمش سه‌ دختر خوب دارند که خیلی‌ زرنگ و در مدرسه شاگرد اول هستند. لاله، ژاله، و هاله به قدری سفید و بور با چشمان زاغ، یکی‌ حتی آبی‌، هستند که مثل آمریکایی‌ها میمانند و اصلا بهشان نمیاید که ایرانی باشند. خوب البته مادرشان خانوادگی اهل طالقان هستند و طالقانی‌ها اغلب از نژاد اصیل آریأیی هستند که مانند دیگر کوه نشینان ایران از گزند حمله مغول و اعراب مصون مانده بودند و کمتر با اشغال کنندگان ایران قاطی‌ شده اند. پدرشان هم ترک با شکل و شمایل کمرنگ. پس دیگه چه انتظاری داری؟

مقداری از ویدئو ی خانوادگی را دیدند و چند تا از برنامه هایی که آنجا ساخته بودم را به اتفاق دیدیم، نمیدانم چرا آن نوار را برایشان نگذاشتم. دختر‌ها خیلی‌ از کیفیت و محتوای برنامه خوششسان آمده بود. کپی‌ داشتم در کانادا. شام کباب کوبیده داشتند که مقداریش ریخته بود ولی‌ خوشمزه شده بودند. به میکاییل گفتم کبابت خیلی‌ عالی‌ بود ولی‌ از من به تو نصیحت، کبابی نشو

یکشنبه رضا مهرور زنگ زد و گفت اگر اشکالی‌ نداره بجای صبح عصر به تهران برویم، من هم با کمال میل قبول کردم. ترجیح میدادم آن روز گرم را بجای تهران در کرج آن‌هم در جهان شهر بگذرانم. برنامه به خصوصی هم در تهران نداشتم.  بعد از نهار  به اتفاق مادر همسر محبوبم، خانم فریده خانم در محوطه جهان شهر و زیر چنار‌های سر به فلک کشیده قدم زدیم و از خیابان شیر و خورشید قدیم سر درآوردیم، یکی‌ دو میدان را گذشتیم. پیاده روی خوبی‌ بود که برای هردو مان لازم بود. به مغازه منصور خان نیز سری زدیم و خرید کردیم. پسرش را که جوانی‌ خوش سیما با ریش بود به من معرفی‌ کرد و به پدرم سلام زیاد رسانید و گفت که چند سال پیش که آمده بودند ایران “زیارتشان” کردم. مغازه را هم نامش را کرده بودند سوپر مارکت و الحق هم خیلی‌ تمیز و مرتب بود و بزرگتر چون مغازه بستنی فروشی عزیز آقا را هم گرفته و اضافه کرده بود. دیگه شده بود سوپر سوپر

عصر آنروز با رضا به تهران رفتم و آمد بالا پیش ادرجون و خاله دیدنی‌ کرد، مهر نماز خواست، خاله رفتند آن اتاق برایش آوردند. نمازش را خواند و کمی‌ بعد رفت منزل یکی‌ از اقوامشان. از او برای زحماتی که داده بودم تشکر کردم ولی‌ نگذاشت حرفم تمام شود و با رو بوسی گفت به عمو محمود سلام برسونم. می‌دانست که فردا عمو میایند به دنبالم و من را به آپارتمانشان میبرند برای صرف نهار

صبح دوشنبه ۱۶ تیر ماه قبل از اینکه عمو محمود بیایند تلفنی پیگیری فکس‌هایم را از شهرادری می‌کردم که منشی‌ شهردار گفت آقای شجاع نیا کجایید؟ من دو روز است که تلفن می‌کنم به شماره‌ای که دادهید کسی‌ جواب نمیدهد. گفتم چه شماره‌ای می‌گیرید؟ گفت ۸۷۸-۳۷۰۱ گفتم اشتباها شما ۵ را صفر گرفته‌اید چون آن شماره ۷۵۱ است. معلوم شد که در تایپ شماره پنج را شبیه صفر میزند. در هر حال گفت که قرار ملاقات شما با شهردار امروز است ساعت ۵/۵ عصر. او اضافه کرد ، “خوب شد زنگ زدین و من آن قرار را کنسل نکردم. تشریف میاورید که؟ “گفتم بله حتما سر وقت آنجا خواهم بود

زنگ زدم به عمو محمود جریان را گفتم و از ایشان خواستم قرارمان را یک روز به تعویق بیندازد. میخواست من را برساند به شهرداری ولی‌ تشکر کردم و گفتم فردا به اندازه کافی‌ اسباب زحمت هستم با تاکسی میرم. همین کار را هم کردم. ولی‌ قبل از آن به پاساژ لوازم الکترونیکی رضا واقع در چهار راه ولی‌ عصر رفتم برای گرفتن قیمت لوازم کامپیوتری و “مودم”‌های فکس که یکی‌ از دوستان در ونکوور از من خواهش کرده بود برایش ببرم و مزنه‌ای از قیمت‌های بازار کامپیوتر در تهران به دستش بیاید

در پاساژ رضا ساندویچ خوشمزه‌ای خوردم به نام کالباس تنوری. به منزل برگشتم که حمام کنم تر و تازه بشم که با بوی گند عرق خدمت آقای شهردار نرسم. ریش و سبیل را هم دو تیغه زدم. با تاکسی تلفنی به سمت پارک شهر و ساختمان شهرداری مرکزی تهران به راه افتادم. در تاکسی مرتب صدای اپراتور‌های تلفن را می‌شنیدم که تماماً زن بودند و بسیار مودبانه و حرفه‌ای صحبت میکردند. تند تند اسم و آدرس می‌دادند و مسافران و تاکسی رانان را نشانی‌ می‌دادند. پیدا بود که سرشان هم خیلی‌ شلوغ بود. سر ساعت مقرر در دفتر منشی‌ شهردار تهران، آقای کرباسچی بودم

شخصی‌ در یونیفرم از من با خوشرویی استقبال کرد و خواهش کرد بنشینم تا آقای شهردار ملاقاتشان با چند نفر در دفترش تمام شود. لهجه آذری داشت. در حین انتظارم سر صحبت را با من باز کرد و مرتب من را استاد یا آقای دکتر خطاب میکرد. او به سر میز و صندلی خود نرفت و تمام مدت به حالت تقریبا خبر دار صحبت میکرد. او از دوران قبل از انقلاب میگفت که در نیروی هوائی خدمت می‌کرده و به چشم خود میدیده که چگونه آمریکایی‌ها و افسر‌های نیروی هوائی آمریکا در آن زمان همه کاره بودند حتی تیمسارشان را داخل آدم به حساب نمی‌آوردند و چگونه جیپ های آنها را که در زمستان آذربایجان از کار افتاده بودند هل میدادند. وی با ناراحتی یاد دعوای سگ‌های امریکائی‌ها کرد که تیمسار به او دستور داد بدود آن سگ‌ها را از هم جدا کند. میگفت که به او گفت، “یادت باشه یک موی این سگ‌ها می‌ارزد به صد تا مثل تو. البته با فحش‌های آبداری که چاشنی‌ حرف‌هایش میکرد.” من هم فقط گوش می‌دادم. چند لحظه بعد در اتاق شهردار باز شد با همان آقایی که صبحش صحبت کرده بودم روبه رو شدم و او پیدا بود از دیدن من با آن سر و وضع خوشحال است. با ادب و متواضع بود و با من دست داد و من را به داخل دفتر شهردار کرباسچی هدایت کرد

شهردار مرد موقّر کوچک اندامی بودبا ریش کوتاه و کادر شده که مشغول بدرقه میهمانانش بود. به من تعارف کرد در یکی‌ از صندلی‌های روبه روی میز اش بنشینم و در اسرع وقت برمیگردد. دفتر نسبتا وسیعی داشت که دو دست میز و صندلی‌ با میز چای خوری یا به قول خارجی‌‌ها “کافی‌ تیبل” و شیرینی‌ روی میز‌ها موجود بود. من ابتدا از نشستن خودداری کردم تا خود شهردار از ارباب رجوع خود فارغ شود که دوباره اصرار کرد، “خواهش می‌کنم، بفرمائید.” و من نشستم

بعد از اینکه در را بست خیلی‌ ساده گفت، “چه کاری می‌تونم براتون بکنم؟” گفتم که در علوم مدیریت تخصص دارم و تحقیق در عملیات را در کانادا تدریس می‌کنم. با علم به اینکه ایران و شهر‌های بزرگ ایران، بخصوص تهران دچار مشکل کم آبی‌ است، با خود پروژه و متون سمیناری را آورده‌ام که نوشته خودم است با ابتکار هایی مخصوص جامعه ایرانی. حتی محصولی هم با خود از کانادا آورده بودم. لبخند نمی‌زد ولی‌ حرف‌ها و کار‌هایش با احترام متقابل همراه بود. مقداری سوالات از من کرد و من پاسخ مشروح سوالهایش را می‌دادم. به دقت گوش میداد. پنداری میخواست خودش با اصطلاحات و موضوع مبارزه با کم آبی‌ بیشتر آشنا شود

آقای کرباسچی مدت بیست دقیقه با من گفتگو کرد و ضمن ابراز خرسندی از علاقه من به مسائل ایران بعد از سالیان سال دوری از وطن و سعی‌ در یافتن چاره برای مشکلات از من خواست که نسخه‌ای از پروژه را برای وزارت آب و برق بفرستم و ابراز داشت که، “متأسفانه شهرداری‌ها در ایران بر خلاف شهر‌های خارج از آن همکاری مستقیم با اداره آب و برق بر خوردار نیستند. او ضمن ابراز علاقه به این طرح من را به وزارت نیرو و سازمان آب رجوع داد و برایم آرزوی موفقیت کرد. من نیز از اینکه من را در میان برنامه و تقویم پر از ملاقات‌هایش در اسرع وقت پذیرفته بود از او تشکر کردم و ضمن تبریک برای ایجاد فضای سبز و گلکاری‌ها و کوشش برای زیبائی تهران “جسارتا” پیشنهادی داشتم که خواستار شنیدنش شد و من از اینکه شرکت‌های کوچک و بزرگ آگاهی‌‌های تبلیغاتی خود را روی دیوار‌های اماکن عمومی‌ و حتی منازل مردم می‌نویسند ابراز نگرانی‌ کردم به خصوص دیوار‌های گران قیمت مردم که گاه با رنگ‌های بد و با خط بد و دست خط بد می‌نویسند گله کردم مخصوصا آگاهی‌‌های “تخلیه چاه” که با خط بد یا فیکساتور‌های بدرنگ به دیوار‌های مردم می‌نویسند. پیشنهاد دادم که از روی آدرس و شماره تلفنی که از خود می‌نویسند آنها را پیدا کرده وادار به پاک کردن نوشته‌هایشان کنند یا شهرداری بفرستد پاک کنند و قبض مخارج را به آنها ارائه دهد. این میتواند شغل جدیدی را نیز تولید کند و متخلفان را جریمه کنند. پیدا بود که نکته‌ای را که تا به حال به آن توجه نداشته در یافته  گفت، “البته فرهنگ مردم هم در این خلاف کاری‌ها دخالت دارد و با آموزش میبایستی آنرا حل کرد که مدتی‌ زمان لازم دارد. ” با او خداحافظی کردم  و او دستش را دراز کرد و مجددا برایم آرزو ی موفقیت نمود

با یک تاکسی تلفنی به منزل خاله و ادرجون بر گشتم زیزی هم بود و از اینکه کمک در فرستادن فکس‌ها ی او به هدر نرفته خوشحال بود. ادرجون و خاله نیز همینطور. خاله از پیشنهاد پاک کردن آگاهی‌‌ها از روی دیوار‌ها خرسندی خود را ابراز نمود. به اتفاق شام خوردیم و تلویزیون تماشا کردیم برنامه‌ای بود به نام “حافظه برتر” که مسابقه جالبی‌ بود که در پیش تماشاچیان و توسط مجری مردی سوالات مربوط به رشته تخصصی شرکت کنندگان را مطرح میکرد. رشته‌ها عبارت بودند از، تاریخ، سینما، ریاضی‌، و علوم. شرکت کننده ریاضیدان من را واقعا به تعجب انداخت چون سوالات مشکل ریاضی‌ را با اندکی‌ تفکر جواب میداد. از جمله لگاریتم عدد ۶۹۸۳۵۷۸۵۳ را در عرض چند ثانیه گفت میشود ۷/۶۲ و لگاریتم‌های عدد نجومی دیگری را و اعداد پایهِ “ای” و ریشه نود و چهارم یک عدد بزرگ و سینوس ۶۵۴ که فوری گفت ۰/۹ و کسینوس ۷۰۹ که همان ۰/۹ میشود و غیره. خلاصه از پانزده سوال چهارده تای آنرا درست جواب داد. این سوالات در مقابل سوالاتی که از دیگر شرکت کنندگان بنا به اقتضای رشته‌شان میشد به نظر من بسیار مشکل و غیر منصفانه بود

خوشبختانه ریاضیدان شرکت کننده برنده جایزه اول دویست هزار تومن شد و تماشأیان برایش کفّ زیادی زدند. برنامه‌های تلویزیونی اصولا از پیشرفت قابل ملاحظه‌ای برخوردار است و تعجب می‌کنم که با وجود سانسور‌ها و محدودیت‌ها چگونه تهیه کنندگان هرطور که شده سعی‌ میکنند بهترین برنامه ممکن را ارائه دهند. از جمله این برنامه‌ها میتوان از “مسابقه بزرگ” نام برد و فیلم‌های کودکان که برخی‌ به همت دوست فامیلی فریال بهزاد و همسر فیلم بردارش غلامرضا آزادی بر گذار میشود و برنامه جالب و خنده دار “دوربین مخفی‌” که به همت سعید جلالی، همسر رکسانا بودجه ، دختر خاله من درست میشود. اتفاقاً برنامه بعدی نیز همین “دوربین مخفی‌” بود

یکی‌ از آنان که بیشتر خندیدیم یک صندوق پستی بود که تویش بلندگو کار گذاشته بودند و هر کسی‌ که میامد نامه پست کند را مورد سوال قرار میداد، از قبیل، “آقا تمبر زدی؟” بعد طرف یکه می‌خوره میگه بله زدم، و با تعجب به صندوق پست نگاه میکنه و واکنش‌های مردم را گرفته بودند یا به یک دختر خانوم میگه خانوم موهات از زیر روسری پیداست، و طرف جا می‌خوره. خلاصه کلی‌ خندیدیم

قسمت سوم

سه‌شنبه هفده تیر ۱۳۷۶، تهران. صبحانه را با خاله افسر و ادرجون خوردیم و بعد مقداری در تمیز کردن اتاق‌ها کمک کردم و جارو برقی‌ کشیدم سپس نزدیک‌های ظهر به عمو محمود تلفن زدم و محل قرار را جویا شدم که اصرار داشتند به آپارتمانش برای صرف نهار بروم. گفتند که من به محل مکانیکی دوستاش “عباس آقا” بروم که خیابان هدایت میشد از آنجا به منزل او برویم. من هم همین کار را کردم. با یک “آژانس” به محل باطری سازی مرادی در دروس رفتم. آنجا با عباس آقا که مشغول کار و پشتش به من بود سلام رد و بدل کردیم و همراه وانت کوچکی به رانندگی‌ عمو محمود به سمت خانه او براه افتادیم

این عباس آقا فکر کنم معروفترین مکانیک تهران شده نه به خاطر کارش، بلکه به خاطر اینکه عمو محمود مدتیست در روزنامه “امید ایران” مقاله می‌نویسد از او زیاد یاد می‌کند و از “عباس آقا” مثال میاورد. یکبار هم که یک مقاله کاملا از او نوشته بود انگار موضوع قحطه! خلاصه نمیدانم چرا اینقدر به این جوان ساکت و کم تربیت اهمیت قائل میشه، شاید که او هم برایش اهمیت قائل میشه. عمو محمود به جز یک ازدواج کم دوام دیگر ازدواج نکرد و فرزندی هم ندارد که لااقل کمی‌ از آنها بنویسد. عمو محمود در سال ۲۰۰۴ در همان آپارتمان هنگام کشیدن جاروبرقی سرش درد گرفت، جارو را خاموش کرد، یک بالش برداشت و نشست روی زمین و تا آمد دراز بکشد، کار از کار گذشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. هفت سال بعد از دیدار ما. روز آخر که از او خداحافظی می‌کردم، بعد از روبوسی صورت من را گرفت و مدتی‌ به آن‌ خیره شد. شاید میخواست بیشتر در یادش بمانم. او همیشه بهترین هدایا را به من داده بود. از کیف جیمز باندی شیک که هنگام عزیمت به آمریکا به من داده بود تا پول و حتی یک ساعت عالی‌ امگا

سر راه کباب کوبیده با نان گرفتند و میگفتند که کباب‌های اینجا حرف نداره و از همه جای تهران برای کباب به آن مغازه کوچک روی می‌آورند. مقداری ودکا نوشیدند و به من تعارف کردند که نخوردم، عباس آقا هم آمد و دود مفصلی زد و باز تعارف که مودبانه رد کردم. آنگاه عباس آقا من را به محله زیزی و سعید آورد که یک کوچه پایین تر اشتباها پیاده شدم ولی‌ از یک جوان بچه محل آنجا که داشت روی اتومبیل مسابقه‌ای خود، یک ترانس ام، کار میکرد پرسیدم که او گفت کورش علاقبند را میشناسد و من را با همان ماشین پر سر و صدا که کاربرات چهار دهنه داشت به منزل کورش رسانید

با زیزی و سعید و مریم حدود دو ساعتی‌ نشستم و چای و خیار خوردیم، مریم رفت اتاقش که درس بخواند، اتفاقا به ادرجون زنگ زدم، گفتند کجائی؟ گفتم منزل دخترتان، گفتند آقای مهرور الان دو ساعت است که اینجاست و منتظر تست. دست پاچه شدم گفتم‌ای وای ببخشید الان میام. پرسیدم حوصله تان سر رفته؟ گفتند نه اصلا، خیلی‌ آقای خوش صحبتی‌ هستند. خلاصه رضا  سر این دو پیرزن را گرم کرده که انگار نه‌ انگار دو ساعت آنجا بوده. این اخلاق رضاست. با همه گرم می‌گیرد، به خصوص از جلسات دراویش حرف‌های جالب هم برای گفتن داره. قرار شد که او بیاید اینجا و من را بردارد. گفتم منتظرشم

رضا بر خلاف آنچه فکر می‌کردم با آدرس‌های تهران و شمیرنات اشنأیی ندارد زود آن کوچه بن‌بست را در پشت رودخانه دروس پیدا کرد و از او خواستم که بیاید تو با خاله و شوهر خاله من آشنا شود و گلویی تازه کند. آمد و آشنا شد و از این آشنائی به طور محسوسی خوشحال شد. زود موضوع مورد علاقه را دریافت و به محض اینکه فهمید در شهریار باغچه‌ای دارند موضوع را کشاند به شهریار که نزدیک محل خودشان هم می‌بود. و میدیدم سعید با علاقه هرچه تمامتر به رضا گوش میدهد و حرف‌هایش را تایید می‌کند. این است استعداد رضا. پیدا کردن وجه مشترک آن‌هم هرچه زودتر. در مورد ناحیه “ملارد” صحبت‌ میکردند. او من را به منزل مادربزرگ رسانید و دوباره خودش هم آمد بالا. سوسن شبگیر آماده بود آنجا طبق قرار قبلی‌، با یک جعبه شیرینی‌ ارمنی. هنگامی که به سوسن از پدرش دائی مظفر خان یاد کردم که چند سال پیش از آن فوت کرده بودند، چشمانش پر از اشک شد. به او در هر حال تسلیت گفتم و او قبول کرد و آنرا با کج کردن سر و علامت تشکر پاسخ داد. رخشی خانوم هم برای شام آمدند و شب ماندند که فردا با هم برویم منزل عمه منوّر و علیقلی خان

چهارشنبه هجدهم تیر ماه ناهار منزل عمه منوّر دعوت داشتم با ادرجون و خاله. مینو صبح با آژانس آمد مادرش را ببرد دفتر پاسپورت چون عازم انگلیس بودند برای دیدن مریم، مفتخرم که اعلان کنم عکس پاسپورت خاله افسر جون را من با دوربین خودم گرفتم که در آخرین پاسپورت‌شان الصاق شد و دیگر از رفتن به عکاسی و منتظر شدن آن هم در آن ترافیک وحشتناک راحت شدند. از آنجا به منزل عمه رفتند، من و ادرجون و رخشی خانم هم با یک آژانس دیگر عازم شمیران شدیم و رفتیم همانجا. همان خانه‌ای که  وصفش داده شده. پیش عمه منوّر و علیقلی خان، آقای مهندس سرآمد. شیرین سرآمد زودتر از پدر و مادرش آمد پایین و از ما دو سه‌ تا عکس گرفت سپس باطری‌هایش را به من قرض داد چون ضعیف شده بودند

آبی مهدوی نیز سر ناهار رسید. فکر می‌کنم برای اولین باری بود که میدیدمش. برادر مریم همسر فیروز میشود. او شماره تلفن آنتیک فروشی همایون ارشادی را به من داد و گفت که الان سر کارش است. تلفن کردم خیلی‌ خوشحال شد و خواست که همان بعد از ظهر به محل کارش که زیاد از محل ما دور نبود بروم. بعد از مدتی‌ آنجا بودن من و آبی از “بزرگتر ها” خداحافظی کردیم و او من را به گالری آنتیک رسانید ولی‌ خودش تو نیامد گفت که کار دارد. میدانستم که خواهر همایون نامزد آبی است و بزودی ازدواج میکنند. همایون از اولین افرادیست که من در ونکوور شناختم. او ما را برای میهمانی‌های آخر هفته به منزلشان دعوت میکرد و چند خانواده بودیم که دور هم جمع میشدیم و میزدیم و می‌رقصیدیم. آنموقع با همسرش شیده و دو فرزند خردسالش زندگی‌ میکرد در “لین ولی‌” آنها بعد‌ها از هم جدا شدند و پس از مدتی‌ همایون تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. از لحاظ کاری در کانادا شانس نیاورده بود. او در تهران با عباس کیارستمی آشنا میشود و در فیلم “طعم گیلاس” او نقش اول را ایفا می‌کند که در فستیوال کن برنده نخل طلایی میشود و باعث به شهرت رسیدن او. پشت درب بزرگ آهنی ایستاده‌ام و از اف اف صدای همایون را می‌شنوم که می‌گوید در باز است محسن بیا تو

من داخل حیاط وسیعی شدم با درخت‌های بلند چنار و یک ساختمان بزرگ سه‌ طبقه که معلوم بود زمانی‌ از ساختمان‌های شیک شمیران بوده. قدم زنان به طرف ساختمان رفتم. همایون قبل از اینکه من برسم آماه بود بیرون. وسط حیاط به یکدیگر میرسیم و روبوسی می‌کنیم و ابراز خوشحالی از دیدن دوباره همدیگر. اولین چیزی که بعد از سلام و احوالپرسی گفت این بود، “چاق شدی محسن.” گفتم آره مقداری وزن اضافه کردم

و با هم به داخل ساختمان رفتیم. طبقه همکف به اصطلاح گالری بود که از سه‌ چهار اتاق تشکیل شده بود که زمانی‌ خانه و محل زندگی‌ بوده. در آنجا همایون اسباب و اساسیه قدیمی‌ را تحت نام “آنتیک” به فروش می‌گذاشت و مردم لوازمشان را میاوردند آنجا که او برایشان بفروشد. همایون من را به‌‌‌ خواهرش، طوفان، معرفی‌ کرد که خانوم شیک و کمر بسیار باریکی داشت، سپس من را به کارگردان معروف، عباس کیا رستمی، که او نیز اتفاقاً آنجا بود معرفی‌ کرد. به کیارستمی به شوخی‌ گفتم، “شما بسیار شبیه عکس‌هایتان هستید!” و او نیز پاسخ داد، “پیش میاد.” نشستیم دور میز و آنها نهار خوردند ولی‌ من که نهار منزل عمه خرده بودم فقط چای خواستم. هوا گرم بود هوس آیس تی‌ کردم و از پیرمرد خدمتکار چای سرد خواستم. تعجب کرد و دو سه‌ تکه یخ در فنجانی انداخت و رویش چای ریخت، من هم تشکر کردم و با کمی‌ آبلیمو و شکر بلاخره قابل نوشیدن شد. خواهر همایون داشت با کیا رستمی بر سر یک فیلم نامه صحبت میکرد سپس به اتاق دیگر رفتند و صحبت هایی کردند. همایون پوستر فیلم “طعم گیلاس” را که به دیوار زده بود به من نشان داد. خیلی‌ از موفقیتش خوشحال شدم.سر میز کمی‌ سر به سر کیا رستمی گذاشتیم که بوسه‌ “کاترین دنور” بر گونه کیارستمی هنگام اعطای جایزه در فستیوال کن، باعث خشم مقامات دولتی ایران شده و من گفتم لااقل اگر بیست سال پیش می‌بود جای حسادت داشت ولی‌ در این سنّ و سال دیگر ناراحتی‌ مقامات دولت بیجاست. که زود در جواب گفت نه اتفاقاً بوسه‌ خوبی‌ بود و هنوزش هم خوب است

در این هنگام در باز شد و شیرین خلوتی دختر عمه با دخترش روشنک و دوستی‌ به نام مریم وارد شدند. هردو از دیدن یکدیگر در آنجا تعجب کردیم. آنها آمده بودند برای سفارش چند تا صندلی. خوب شد که آمدند و من می‌توانستم بدون این که به تاکسی تلفن کنم و آدرس آن محل را بدهم وسیله برگشت برایم مهیا شد. یک موضوع خنده دار نیز پیش آمد که کیارستمی نیز میخندید و آن این بود که شیرین دوستش، مریم را به طوفان ارشادی داشت معرفی‌ میکرد و اصرار داشت که نام خانوادگی به کار ببرد و هردو را اشتباه گفته بود. طوفان توضیح داد که، “البته این نامی‌ که شیرین جون می‌گویند اشتباه است” و آن مریم خانم هم گفت “نام فامیل منهم چیز دیگریست” و هر سه‌ زدند زیر خنده به خصوص خود شیرین که ریسه رفتن‌هایش معروف است. شیرین من را برای شام منزلش دعوت کرد و من نیز از آنجا منزل مادربزرگ تلفن کرده گفتم که منتظر من برای شام نباشند میروم منزل شیرین

در منزل شیرین عمه منیر را هم دیدم، منتظر بقیه شدیم چون عده‌‌ای را نیز به مناسبت بودن من دعوت کرده بودند. مقداری با صدای موزیک یک نوار مثل دیوانه‌ها رقصیدیم و خندیدیم. آقایی به نام بهمن اسفندیاری نیز بدون دعوت آمد و حسابی‌ دور صحبت را از دیگران گرفته بود. مدتی‌ در زمان شاه از اعضای فرستاده به سازمان ملل بود و مدتی‌ را در آمریکا زندگی‌ کرده بود و جملات امریکائی زیاد بکار می‌برد و میگفت با خانومی شرط بسته بود که اگر او ببرد همان چیزی که او گفته بود را بگیرد و به او بدهد ولی‌ اگر خودش برنده شد آن خانوم میبایستی “کیس مای آس” و هردفعه که این حرف را تکرار میکرد بلند میشد و ماتحت بزرگ و فربه خود را به طرف حضار میکرد. خانوم‌ها نیز پیدا بود که زیاد از این کار او محظوظ نمیشدند. فیروز هم که تا حدی حوصله‌ اش از حرف‌های بدون توقف بهمن خان به سر آمده بود از مکث کوتاهی‌ که کرد استفاده کرد و بلند شد یک ماچ گنده از لبان آقای اسفندیاری گرفت و گفت “قربون دهنت” پس از آن او دیگر صحبتی‌ نکرد و پیدا بود که از این کار فیروز زیاد کیف نکرده

فیروز هم در اثر ودکا‌ سرش گرم شده بود و بطری که تمام شد یک بطری دیگر خواست که شیرین گفت چشم و رفت از آشپز خانه آورد. صحبت‌ها بیشتر دور دوستان حسابداری که جلای وطن کرده‌اند و در کانادا و ونکوور اقامت گزیده اند بود. به خصوص خانم گیتی‌ خویی که شوهر ایشان در سفری به ایران و در شمال هنگام خواب در یکی‌ از اتاق‌های یک میهمانخانه بر اثر انفجار بخاری طبقه بالا و خراب شدن سقف به رویش از دنیا رفت و او ودخترشان را در کانادا تنها گذاشت. به این میگن بد شانسی

آقای اسفندیاری هم چندی ماهی‌ بعد از آن شب در اثر حمله قلبی از این دنیا رخت بر بست. امیدوارم در آن دنیا آن جریان “کیس مای آس” را برای فرشته‌ها تعریف نکند چون هیچ خوششان نمیاید. من با همان آقای اسفندیاری به منزل بازگشتم در اتومبیل آمریکایی “الدز موبیل” او که سالها از سنش می‌گذشت. به خاطر روابط تیره ما بین آمریکا و ایران، محصولهای آمریکایی به خصوص اتومبیل دیگر به ایران وارد نمی‌شود.ادرجون و خاله خواب بودند و رخشی خانم هم آنجا بود و روی کاناپه خوابیده بود. وجدانم ناراضی بود که ایشان روی کاناپه خوابیده اند و تخت را برای من گذاشته بودند.

پنجشنبه صبح را طبق قراری که با آقای هاشمی‌ گذشته بودم به دفتر ایشان رفتم و مقداری خوش و بش کردیم، احوال آشنایان مشترک در ونکوور را پرسید، گفتم مگر خودتان اخیرا نبودید؟ گفت که یک سه ماهیست که تهران هستند. گفتم مازیار را در استخر ونک دیدم. گفت آره یک نفر از خارج آمده بود با او رفته بود. من آن کالائی را که برای صرفه جویی در آب منازل به کار می‌آمد راا با خود نبرد‌م ولی‌ از آن حرف زدم. گفت هروقت مایلم نمونه بیاورم و آنجا را مانند دفتر خودم بدانم. گفتم اگر آگاهی‌ در روزنامه دادم چه؟ گفت میتوانی‌ از آدرس دفتر من استفاده کنی‌ و حتی شماره تلفن و فکس اینجا را بدهی‌

آقای هاشمی‌ بسیار آدم خوبیست. میگفت من اینجا را برای دوقلو‌ها گذاشته‌ام. منظورش مازیار و مانی‌ بود که پسرانش بودند و در ونکوور اقامت داشتند. میگفتند من برای پسرها دو ‌اسب زین کرده آماده کرده‌ام از حالا به بعد با خودشان است. یاد دختر بخت برگشته اش کرد. خوب آن روز را یادم است. شب از یک میهمانی در زمستان ونکوور به‌ منزل خودشان در وست ونکوور میرفته که اتوموبیلش روی یخ سر میخورد و از روی پل به پأیین و در رودخانه کاپیلانو یا یکی‌ از رود‌های منشعب به آن‌ در ساحل شمالی‌ میا‌فتاد و او را میکشد. شهرداری منطقه بیست هزار دلار بابت غرامت برایش صادر می‌کند ولی‌ او آنرا اهدا می‌کند به سازمان پارک و یک محلی با منقل برقی‌ به نام آن دختر تأسیس میکنند در پارک امبلساید. هیچوقت ندیدم کسی‌ از آن اجاق استفاده کند. همان پلاکادری که به نامش زده بودند حال ملت رو می‌گرفت و به نظر می‌آمد کسی‌ میل و رغبت نمیکند استیک خود را روی آن اجاق بریان کند

طرف‌های ظهر من از آقای هاشمی‌ خداحافظی کردم و ایشان با آن ته لهجه آذری خود دوباره اصرار به استفاده من از امکانات او بود که من تشکر کردم و گفتم من نمونه را میاورم برایتان و یک آگاهی‌ میزنم و بر می‌گردم به کانادا. هر گاه مورد توجه قرار گرفت به من خبر دهید ترتیب فرستادن بیشتر آن کالا را میدهم در غیر این صورت آنرا رها می‌کنیم. گفت تا ماه دیگر به ونکوور باز خواهد گشت و خواستند که حتما به دیدنشان بروم. ایشان هنوز از اینکه من خود راکاندید عضو انجمن شهر ونکوور شمالی‌ کرده بودم به نوعی خوشحال بودند و من را به ادامه فعالیت سیاسی در ونکوور تشویق میکردند

از محل دفتر آقای هاشمی‌ در خیابان ونک پیاده رفتم تا میدان ونک. هوا خیلی‌ گرم بود و آفتاب تند بعد از ظهر تابستان تهران بر مغز سرم میتابید. آنجا یک تاکسی گرفتم به سمت پارک ملت و دفتر روزنامه شهروند که رو به رویش بود. با آنان در مورد چاپ پروژه‌ام برای کم آبی‌ تهران صحبت کردم و یک نسخه از آن را گذشتم که در صورت امکان چاپ نمایند. لیست قیمت‌ها برای آگهی‌‌های تجارتی را هم از آنان گرفتم و آمدم بیرون. در آن نزدیکی‌ در یک همبرگر فروشی سفارش استیک ساندویچ دادم که به سبک خارج درست میکردند

مدیر آن رستوران یک شخص انگلیسی بود که آمد سر میزم و پنداری بو برده بود که من مال این دور و ورها نیستم و از خارج میام. فکر می‌کنم از طرز سفارش دادنم متوجه شده بود. گفت که یکی‌ از سه‌ شریک آن رستوران است . پرسیدم که آیا از کار کردن در ایران راضی‌ است؟ پاسخ منفی‌ بود. گفتم پس اینجا چه میکنی‌؟ گفت که خانمش ایرانیست و بعد از بیست و سه‌ سال زندگی‌ در انگلیس هوس باز گشت به میهن کرده و همگی‌ به تهران کوچ کردیم. ولی‌ حال سهمش را به آن دو شریک ایرانی‌ فروخته و در صدد هستند که به لوس آنجلس نقل مکان کنند

در این هنگام خانمش رسید و با یک آقای جا افتاده ایرانی که شوهرش من را به او معرفی‌ کرد و گفت که از کانادا می‌ایم و ماه دیگر بر می‌گردم. آن خانوم هم نشست سر میزم و درد دلش باز شد. از جمله آنکه پسرشان را راننده سرویس مدرسه اش دست مالی کرده و دست داخل پیراهنش کرده و میخوأسته از راه بدرش کند و اینکه چقدر خانوم‌های آنکاره زیاد شده‌اند حتی در سنین پایین مثل چهارده سال. ضمنا ویزای کار شوهرش را تمدید نکردند و هنگام مراجعه مجدد آن خانم افسری که در دفتر پاسپورت و روادید بوده به او می‌گوید، “خانم او انگلیسی است و اینجا نمیماند. بگذار برود مملکتش، تو اینجا بمون.”

آن آقای جا افتاده سعی‌ بر صحبت‌های بهتری میکرد و اضافه کرد که البته موارد استثنا هم هست ولی‌ اصولا مردم ایران مردم نجیبی هستند و کمتر میشود که به نو جوانان تجاوز کنند. یا مثلا اگر یک سرهنگ احمق این حرف را زده دلیل نمی‌شود که بقیه کارکنان اداره پاسپورت این طرز فکر را داشته باشند و مثل او بیاندیشند. خلاصه هرچه بود آن زن ایرانی‌ و شهر انگلیسی را مصمم به ترک ایران و مهاجرت به آمریکا کرده بود. خدا حافظی کردم و برایشان آرزوی موفقیت در دنیا ی جدید را کردم و آنان نیز متقابلاً برای من هم همین را خواستند

با تاکسی منزل عمه منوّر آمدم، یعنی‌ تجریش پیاده شدم و تا چهار راه حسابی‌ پیاده آمدم. سری به منزل مینو و فرخ زدم در طبقه بالا. هنگامی که رسیدم پرویز سرآمد نیز آنجا بود مطابق هر پنج شنبه که با فرخ شطرنج بازی کند. پرویز سرآمد در بازی شطرنج بسیار قویست و به خاطر آشنایی کاملش با زبان روسی کتاب‌های شطرنج را به روسی مطالعه می‌کند

او لیسانس زبان روسی دارد. از قرار حتی از حفظ هم میتواند بازی کند. من هم جسارت به خرج دادم و دو دست با او بازی کردم که به قصد برد نبود فقط میخواستم با یک همچین شخصی‌ شطرنج بازی کرده باشم و از بازیش لذت بردم ولی‌ موفق شدم یکی‌ را به مساوی بکشانم که جای افتخار داشت برایم

آنگاه تاکسی گرفتم و به منزل مادربزرگ برگشتم و آماده شدم برای شب که ساعت هفت فریبرز بهزاد میامد به دنبالم که به اتفاق برویم منزل مادرش، الا خانم، که از دوستان صمیمی‌ مادر من هستند از دوران گرگان

سر موقع آمد سر راه خانمش را نیز از دم خانه خودش برداشتیم و برای اولین بار با ایشان که نامش سیما می‌باشد اشنا شدم. در منزل الا‌ خانم که اپرتمانیست در طبقه چهارم. فریال، دخترشان که فیلمبردار معروفیست به همراه شوهرش غلامرضا آزادی که اونیز فیلم بردار و کارگردان است و پسرشان آشنا شدم نام جالبی‌ برای پسرشان گذشته بودند، پیام که با نام فامیلش میشد پیام آزادی. کمی‌ بعد توری خانم و کیوان خان رضوی نیز آمدند که از طریق مادر در سفر قبلیشان به ایران با هم اشنا و دوست صمیمی‌ شده بودند. کیوان خان همان مرد موقّر و آرامی بود که از بیست سال پیش به خاطر میاوردم. سلام و روبوسی گرمی‌ کردیم، چند تا عکس گرفتیم و شام مفصلی صرف شد جای شما بسیار خالی‌ بسیار خوشمزه بود. الا خانم سنگ تمام گذشته بودند. فریبای بهزاد نبود. او در سوئد زندگی‌ می‌کند

کمی‌ قبل از ساعت ۱۱ رضا مهرور طبق قرار تلفن زد که بیاید به دنبالم. او تا آنموقع شب در خانقاه بود. آمد و به طرف کرج به راه افتادیم. در ماشین رضا خواهرش نیز نشسته بود. با او نیز برای اولین بار اشنا شدم و در راه در باره فرقه دراویش و اعتقاد آنان به بی‌ نیازی از مال دنیا و “منیّت” صحبت شد. حدود نیمه شب به جهانشهر رسیدیم و رضا خواهرش را به خانم جراح که تا آن موقع بیدار نشسته بودند معرفی‌ کرد ولی‌ تو نیامدند و بعد از کمی‌ خوش و بش دم در خداحافظی کردند و رفتند. چه پسر خوببیست این رضا. خیلی‌ درویش صفت و آقاست. در آشپز خانه کمی‌ با فریده خانم صحبت کردیم و بعد به رخت خواب رفتم. فردا صبح با نسرین، جمشید، و بچه‌ها عازم مشهد هستیم. مدتیست که هوا حسابی‌ گرم شده و ۳۶ درجه بود. باد کولر به سختی به اتاقم میامد مجبور شدم پنکه را نیز روشن کنم

جمعه بیست تیر ماه ۱۳۷۶ صبحانه را با سیمین و ناصر و خانم جراح خوردم و عکس هایی را که داده بودم چاپ کنند با هم نگاه کردیم و هر کس سهم خودش را برداشت. طرفهای ظهر جمشید از سر کار آمد و همگی‌ ناهار خوردیم و ساعت ۲/۵ بعد از ظهر با یک آژانس  به طرف فرودگاه مهراباد و به قصد مشهد به راه افتادیم. هواپیمای جت ۷۰۷ بوئینگ هما سر موقع پرواز کرد. میهمنداران که از زن و مرد تشکیل شده بودند به ما خوش آمد گفتند و با چای و قهوه و شکلات در حین پرواز از مسافرین پذیرایی به عمل آوردند. کنار من یک گروه پنج نفری از “کوهنوردان جان باز” بودند که از تبریز می‌آمدند. آنکه پهلوی من نشسته بود میگفت که از طرف فدراسیون کوهنوردی به کوه‌های سهند رفته بودند و قله را فتح کرده بودند و سال قبل نیز به ژاپن و کوه فوجی رفته بودند. دو نفر از همسفرانشان از داشتن یک پا محروم بودند و با پای مصنوعی به کوه نوردی میپردازند. طبق گفته آن شخص جانباز، سال گذشته یک مجروح شدید جنگی که از دو پا و دو چشم محروم گشته بود موفق به فتح قله فوجی شده بود. او از من کتابی را که در تهران خریداری کرده بودم قرض گرفت و بقیه راه را سر گرم مطالعه شد. آنها تماماً ریش داشتند. یک ساعت و ربع بعد به آسمان مشهد رسیدیم. خیلی‌ به من تعارف کردند که “در خدمت باشیم” و مشهد را به ما نشان دهند. تشکر کردم و گفتم که در مشهد فامیل دارم و احتیاجی به مزاحمت به ایشان نیست. هواپیما بعد از یک طواف به دور ضریح امام رضا به زمین نشست. آن کوه نوردان  به گرمی‌ از من خداحافظی کردند و سفر خوشی‌ را برایم آرزو کردند. من هم برایشان موفقیت‌های بیشتری را در فتح قلعه‌های کوهستان‌ها آرزو کردم و به طرف سالن ترانزیت رفتیم

از فرودگاه تا هتل هما‌ شماره یک را با تاکسی رفتیم. هتل لوکس و درجه یکی‌ که میگفتند از هتلهای‌هایت است که قبل از انقلاب به همین نام بوده. دو اتاق گرفتیم، در یکی‌ من و جمشید و در دیگری نسرین و پسرها بودند. اتاق‌ها مجهز به کولر و تلویزیون رنگی‌ بود با حمام کامل. همینطور یک نسخه از قرآن، جانماز، و مهر گذاشته بودند و سمت قبله روی سقف با فلش نشان داده میشد. همه کارکنان هتل از در نگهبان تا متصدیان پذیرش پشت پیشخوان وسیع تا رستوران‌ها و اتاق‌ها بسیار مودب بودند و کارشان را با دقت عمل بخصوصی انجام می‌دادند. باغ زیبائی اطراف ساختمان سنگی‌ سفید شیری رنگ چندین طبقه را از چمن و انواع گلها گرفته و منظره‌ای دلگشا در چشم مسافران گشوده بود. گلهای رز و گلایل، در جلوتر و درخاتن سیب کهن سال در پشت سر و چنار‌های پر برگ در اطراف محوطه محیط ارامبخش و شادی را به وجود می‌آ‌ورد همینطور دو سه‌ سپیدار کهن سال سر به فلک کشیده

دو رستوران‌ در محوطه باغ بر پا کرده بودند که در یکی‌ از رستوران‌ها تنور باربیکیو آجری بزرگی ساخته بودندو مرغ‌های به سیخ کشیده بروی آ تش بریان می‌شدند که از دور پیدا بود. درون محوطه “لابی” هتل و رستوران داخل نیز به طرز زیبائی آراسته و دکور شده بود. تابلو‌های نفیس اثر نقاشان معروف ایران به دیوار‌ها نصب بود. اکثر نقاشها جدید و جوان بودند ولی‌ با کار‌های خارق العاده

صدای موسیقی آرام پیانو با ارکستر سمفونیک به فضا نشاط فرح بخشی افزوده بود. بوتیک‌ها ی لباس‌های زنانه ، مردانه، و کودکان، و فروشگاه‌های پر نور و آراسته از اجناس سوغاتی و فرش سر راه سالن ورزش و استخر سر پوشیده و اتاق‌های سونای بخار و خشک قرار گرفته بودند. من و جمشید لباسهایمان را در کمد جای دادیم و حمام گرفتیم. کمی‌ استراحت کردیم تا برای شام در رستوران بیرون آماده شویم. نسرین و جمشاد و فرشاد نیز آماده شده بودند. مقداری در محوطه با صفای باغ قدم زدیم تا میز دلخواهمان خالی‌ شد. از آن مرغ‌های بریان نمی‌شد گذشت. دستور آنرا دادم با کشک و بادنجان و ماست و خیار. بسیار چسبید، دیگران هم کما بیش از همان مرغ بریان و چلو کباب سلطانی سفارش دادند. شب بسیار خوبی‌ بود که خستگی‌ پرواز و تکاپو در دو فرودگاه را به حد اقل رسانید. شب در اتاق تلویزیون تماشا کردیم و زود تر از موعد به رخت خواب رفتیم تا صبح به موقع بلند شویم و از حرم مطهّر دیدن کرده به مقبره نادر شاه نیز برسیم

شنبه ۲۱ تیر ۱۳۷۶ مشهد

صبحانه را در رستوران داخلی‌ هتل در طبقه فوقانی صرف کردیم. میز بوفه نیمرو و سسیس حلال و دیگر سرخ کردنی‌ها در کناری بود و سر میز انواع مربّاها و عسل موجود بود. شیر داغ کنار سماور چایی و فنجان‌ها نیز در دسترس بود. انواع نان از بربری گرفته تا تافتون و لواش و نان تست نیز به روی میز دیگری قرار داده بودند. از پنجره‌ها قسمت اعظمی از شهر پیدا بود

با یک تاکسی به سمت حرم براه افتادیم. نسرین دوست داشت اول به حرم برود. او از طرف دیگران نیز حامل سفارش هایی بود که میبایستی در اسرع وقت از امام هشتم شیعیان درخواست نماید. به قول استاد علوم انسانی‌ که در دانشگاه داشتم، “هدف اصلی‌ دعا کردن مشخص کردن هدف خودت است، همینقدر که بنشینی و فکر کنی‌ که چه حاجتی داری خودت تکلیف خودت را روشن کردی.” در راه دوباره گرفتار ترافیک سرسام آور شهری شدیم و شاهد هنرنمایی‌های آقای راننده که از میان ماشین‌ها و گاری‌ها و مردم پیاده و دوچرخه سوار و موتور سوار می‌پیچید و به سرعت رد میشد. به هر ترتیبی بود ما را به جلوی در ورودی صحن رسانید و گفت “قبول باشه انشاله”

دم در حرم ماموران دوربین را نگذاشتند به داخل ببریم. آنها را تحویل داده رسید گرفتیم و داخل شدیم. صحن وسیع حرم مملو از آدم بود. از پیر و جوان و بچه. خانمها از یک درب و آقایان از درب دیگری داخل حرم می‌شدند. از همان دم در بسیاری با تعظیم و بوسه‌ بر زمین وارد می‌شدند و برخی‌ نیز از همان لحظه ورود به نماز می‌‌ایستادند. بعضی زیارتنامه میخواندند و بعضی فقط تماشا میکردند. به تالار حرم که رسیدیم دیگر مردم به درب و دیوار‌های آینه کاری شده بوسه‌ می‌زدند و تعظیم کنان به سمت ضریح حرکت میکردند. هیچوقت اینقدر احترام ندیده بودم حتی به رؤسای مملکتی و رئیس جمهور هم مردم از اینطور احترامات خودداری میکنند

نهایت خلوص نیّت و سر سپردگی را آنجا میدیدی. بعضی حتی صورت و چشمان خود را به روی سنگ‌های مرمر طلا کار میگذاشتند و آشکارا میگریستند. او را صدا میکردند و امام جان، حضرت جان میگفتند و با دست‌های بسته جلوی سینه‌هایشان تعظیم میکردند. خود ضریح تقریبا غیر قابل دسترسی بود. جمعیت مملو بود و بچه‌ها را روی دست میگرفتند که دستشان به میله‌های طلای ضریح حضرت امام رضا علیه سلام برسد. فریاد‌ها و شیون‌ها از قسمت خانم‌ها که توسط دیواری شیشه‌ای مجزا شده بود به گوش می‌رسید. زنان عرب و پاکستانی هلهله می‌کشیدند. از رفتار و آداب و رسم میفهمیدی که این کار ایرانی نمیتواند باشد. ناگهان از پشت شیشه متوجه شدم زنان به یک بچه‌ای حمله ور شده تکه هایی از لباس او را میکنند و صلوات می‌فرستند. مادر بچه نیز در این امر به آنان کمک میکرد و دستمال بچه را به دو نیم کرد و به دو نفر متقاضی پر حرارت داد، شاید هم از ترس اینکه به بچه اش صدمه‌ای برسد خلاصه حسابی‌ بچه گریان و وحشت زده را در عرض چند ثانیه لخت کردند چون نظر کرده بود و حاجتش توسط امام رضا برآورده شده بود

پس از دادن احترامات لازم و خواندن چند خط از یک زیارتنامه از آن محل پر ازدحام خارج شده به سوی موزه‌ حرم رفتیم. اول تمامی درب‌های حرم را از سالیان و قرون گذشته در معرض نمایش گذارده بودند. چادر‌های ملیله دوزی شده و مروارید کاری‌های زیبائی که به امام هشتم از طرف شاهان و وزرای تاریخ پنج قرن گذشته، از هنگامی که تشیع در ایران باب شد، پشت شیشه‌ها و ویترین‌ها در معرض دید همگان قرار داشت. در طبقه پایین کلکسیون مفصلی از انواع تمبر های پستی ایران و سکه‌های ارزشمند موجود بود. حتی تمبر‌های زمان شاه محمد رضا پهلوی که دولت اسلامی هیچ میانه خوشی با او ندارد نیز به طور سری‌های کامل، از تاجگذاری او، و جشن‌های ۲۵۰۰ ساله امپراطوری پارسی تا تمبر‌های یادگاری فستیوال‌های هنر شیراز که توسط فرح پهلوی بر گذار میشد تا تمبر‌های دوران رضا شاه و احمد شاه برو به عقب تا اولین تمبری که در ایران چاپ شده بود همه در دسترس مردم بودند که حتی اجازه داشتی آلبوم‌ها را ورق بزنی‌ و تمام صفحات آنرا نگاه کنی

‌در یکی‌ از غرفه‌های موزه‌ مدال‌های غلام رضا تختی، کشتی‌گیر شهیر و مردمی، که مردم زمان شاه میگفتند شاپور غلامرضا دستور قتلش را داده ولی‌ علت مرگ را خودکشی‌ نام برده بودند، دیده میشد. او در اوج شهرتش المپیک ۱۹۶۴، نفر اول جهان شده بود با شوروی دوم و آمریکا سوم، که روی تخته افتخار و هنگامی که مدیر المپیک مدال طلا را به گردنش می‌انداخت آن دو کشتی‌ گیر از دو کشور قطب ابر قدرت ها، آمریکا و شوروی نیز دیده می‌شدند که از نام ایران پائینتر بودند. آن عکس به مذاق ابر قدرتین زیاد خوش نیامد. تختی مانند بسیاری از دیگر پهلوانن ایران زمین مدال‌ها و جوائز خود را به آستان قدس رضوی تقدیم کرده بود

از موزه‌ که بیرون آمدیم هوای داغ بعد از ظهر تابستان مشهد ما را به طرف حوض وسط کشانید و کمی‌ سر و صورت را خیس کردیم و آب نوشیدیم. مردم هنگام خروج رو به حرم و پشت به دروازه راه میرفتند یعنی‌ عقب عقب میرفتند که نهایت احترام را گذشته باشند. ما مثل بعضی از دیگران به طور عادی صحن را ترک کردیم. هنگامی که من و جمشید بیرون ایستاده بودیم تا نسرین و پسر‌ها دوربین‌ها را پس بگیرند یک مرد پاکستانی به ما نزدیک شد و داستان طولانی‌ امدنشان را از پاکستان با خانومی که از اقوامش است گفت. نگفت که همسرش است یا خواهرش ولی‌ گفت همه چیزشان را گم کردند و هیچ ندارند و‌ آن‌ خانم مایل است که صیغه شود که من و جمشید حرفش را قطع کردیم و گفتیم که ما را تنها بگذارد و من دست در جیب کردم و یک صد تومانی به او دادم که بسیار به او بر خورد ولی‌ با آمدن نسرین و بچه‌ها فلنگ رو بست و گورش را گم کرد. آن خانوم هم که مانند ماهی‌ دودی میمانست از پشت چادرش قر و غمزه میومد

با یک تاکسی به هتل برگشتیم. طرف‌های ساعت دو بود. هوا همچنان گرم متمایل به داغ بود. سر راه ایستادیم از یک خربزه فروشی که کنار جاده وانتش را پارک کرده بود خربزه “نوبر” خریدیم. میگفت شکریه من هم به شوخی‌ گفتم یعنی‌ باید شکر بزنی‌ بهش؟ کمی‌ مکث کرد و ناگهان متوجه طنز مطلب شد و زود جواب داد ، “نه شکر میگیری ازش.” با همان لهجه خراسانی. میگفت که مال سرخس است و خربزه‌های آنجا زودتر میرسند. دو تا گرفتیم و در یخچال گذشتیم غروب قبل از بیرون رفتن قاچ کردند و همگی‌ خربزه آنسال را نوبر کردیم. آنطور که قول داده بود شیرین نبود ولی‌ تازه و خنک بود که چسبیدNader's Tomb

عصر آنروز را در آرامگاه نادر شاه گذراندیم. با اینکه از دو موزه‌ کوچک و یک کتاب‌فروشی و محوطه قبر تشکیل میشد ولی‌ جای بزرگی‌ نبود. من یک کتاب شرح مختصر نادر را خریداری نمودم و از شخص ویدئو بردار و عکاسی که آنجا بود خواستم که یک ویدئو ی کوتاه از من بگیرد و من با کمک از متن‌های آن کتاب شرح حال نادر شاه را دادم و در محوطه موزه‌‌ها اجناس و لوازم جنگی آن زمان را شرح دادم و خلاصه مقداری از او صحبت کردم در حالی‌ که مردم مشغول بازدید بودند و بعضی از بچه‌های شیطون من و آقای فیلم بردار را دنبال میکردند. او مبلغ ۴۰۰۰ تومن خواست که به او پرداخت کردم، چیزی حدود ۱۰ دلار میشد

امید دارم آنرا بدهم در ونکوور بدهم دوستم حمید که تلویزیون فارسی زبان را از من تحویل گرفته پخش کند. البته نوع ویدئو در ایران نوع اروپایی است و با آمریکای شمالی فرق می‌کند. میبایستی آنرا بدهم تبدیل کنند. سپس بیرون آمده در خیابان کمی‌ گردش کردیم. هوا نسبتا خوب شده بود و راحت میشد حرکت کرد. از چند مغازه دیدن و خرید سوغاتی کردیم، زن فقیری با یک دختر بچه پا برهنه کمک میخواست من به او صد تومن دادم، به عکس آن پاکستانی جاکش که عصبانی بود از صد تومن آن زن بسیار تشکر و دعا کرد گفت که الهی خیر ببینم

یکشنبه ۲۱ تیر ماه، پس از صرف صبحانه در رستوران هتل با “آژانس” به شهر رفتیم و مقداری زعفران و زرشک خریداری نمودیم که از محصولات عمده خراسان هستند. نسرین دوباره به حرم رفت تا حاجت‌هایش را به امام رضا یادآوری کند و برای نهار از راننده تاکسی خواستیم ما را به یک چلو کبابی خوب ببرد. او نیز ما را مقداری گرداند و بعد از مسافتی جلوی رستورانی به نام “معین درباری” پیاده کرد. داخل رستوران خیلی‌ نورانی و آینه کاری بود و چراغ‌ها و چهل چراغ‌های متعدد آنجا را به طور چشمگیری نورانی کرده بود. آنطور که آقای راننده میگفت تخصص آن رستوران در شیشلیکش است و کباب برگ. ما نیز بعد از مذاکرات با کارکن و پسر گارسون آن خبر را تائید شده یافتیم و دستور همان کباب‌ها و شیشلیک را دادیم که با برنج مفصل و کره و سماغ صرف شد. راست میگفت واقعا لذیذ و ترد درست شده بود. به اصرار من آن غذا را میهمان من بودند چون میخواستم قسمتی‌ از لطف آنان را که من را به این مسافرت آورده و میهمان آنان بودم تلافی کرده باشم. به هتل باز گشتیم و مقداری استراحت کرده حمام کردم بعد هم جمشید دوش گرفت

هنگامی که جمشید در حمام بود تصمیم به یافتن تنی چند از اقوام ندیده ولی‌ شنیده ساکن مشهد را گرفتم. از رهنمای تلفن، شماره ۱۱۸، شماره دوست دوران بچگی‌ علی‌ قهرمان را خواستم، گفتند لیست بلندی از خانواده قهرمان را دارند ولی‌ علی‌ در میان آنان یافت نمی‌شود ولی‌ علیرضا قهرمان هست. پیش خود فکر کردم اگر خودش هم نباشد شاید از علی‌ خبر داشته باشد. از شجاع نیا‌ها شماره خواستم، چند شماره داشت، جمشید، جهانبخش، جهاندار، که من نمیشناختم ولی‌ مایل بودم تماس بر قرار کنم. آنها را هم یادشت کردم و از خانوم تلفنچی تشکر کرده شماره علیرضا قهرمان را گرفتم. هرچه بود علی‌ و مادرش، خانوم عشرت قهرمان، که چند سالیست روی به شعر آورده‌اند و شاعر پر احساسی‌ هستند و چندین کتاب شعر چاپ کرده‌اند از تنها قوام مشهدی هستند که در تهران قدیم‌ها به دیدن ما میامدند و ما نیز یک عید نوروز را در مشهد و منزل آنها بودیم

شماره آقای علیرضا قهرمان را گرفتم خودشان گوشی را بر داشتند. همانطور که انتظار داشتم خود علی‌ قهرمان نبودند. ایشان بعد از سلام و احوالپرسی گرمی‌ به من شماره عشرت خانم را دادند که گرفتم ولی‌ یک عشرت خانم دیگری بودند. یعنی‌ که پسرشان بودند که گفتند شماره عشرت خانمی که من میخواهم را ندارند ولی‌ متذکر شد که آقایی به نام آقای نگهبان که شوهر مادرش میشود و نا پدری او میباشد پریروز از انفاکتوس فوت کرده‌اند و مجلس ختمی برایشان همان روز در مسجد الزهرا گرفته‌اند که اغلب فامیل بزرگ قهرمان و شجاع نیز آنجا حضور خواهند داشت. به او تسلیت گفتم و آدرس آن مسجد را گرفتم. او نیز گفت که خودش هم خواهد بود و من را دم در مسجد ملاقات خواهد کرد و به فامیل معرفی‌ می‌کند. از او تشکر کردم و گفتم حتما می‌ایم

با جمشید موضوع را در میان گذشتم و قرار شد هنگامی که آنها به شهر میروند من را آنجا پیاده کنند و بعد هنگام برگشتن به دنبالم بیایند. همینطور هم شد، من را دم در مسجد الزهرا پیاده کردند و آقای جوانی‌ من را دید و به طرفم آمد و خود را معرفی‌ کرد، مجددا به او تسلیت گفتم و به اتفاق داخل مجلس ختم شدیم. اول شخصی‌ به نام مهندس بهادری خود را به من معرفی‌ کرد و خوشامد گفت و به اصطلاح فامیلی من را “شازده” خطاب کرد و گفت “خوش امدید شازده” آنگاه یک نفر از قهرمان‌ها با من دست دادند و همان جمله را تکرار کردند و من را به جمع شجاع نیا‌ها بردند و معرفی‌ نمودند. آقایی به نام جمشید شجاع نیا به من خوشامد گفتند و به گرمی‌ من را در آغوش کشیدند و به برادرشان آقای جهاندار شجاع نیا معرفی‌ کردند و در این موقع متوجه شدیم که سخنران مجلس از اینکه میدید نظم جلسه به هم خورده سخنانش را قطع کرده بود و منتظر شد که ما ساکت شویم. به روی زمین کنار جمشید میرزا نشستم و به مخدّه بزرگ تکیه دادم و با علامت سر به حضار تعظیم مختصری کردم و آن آقا به سخنانشان ادامه دادند. چای و خرما آوردند و پذیرایی کردند. ما منتظر شدیم تا ختم جلسه

آقای جمشید شجاع نیا که کنار من نشسته بودند پنداری که مشتاق بودند زودتر از احوالات پدر و مادر و دیگر شجاع نیا‌های مقیم خارج با خبر شوند. ایشان آهسته پرسیدند احوال پدرم، هاشم میرزا چطور است؟ پاسخ دادم ایشان عمو ی بزرگ من میشوند و چند سالیست که فوت کرده اند. متاسف شدند و بمن تسلیت گفتند و خواستند تسلیت ایشان را به خانواده شجاع نیا و فرزندانشان ابلاغ نمایم. به ایشان گفتم که اتفاقاً در تهران منزل همسر ایشان که خواهر مادر بزرگم هستند اقامت دارم و دوتا از فرزندانشان را، بهرام و مینو را میبینم و حتما به آنها تسلیت شما را خواهم رسانید. میگفتند که فقط دکتر هاشم شجاع نیا را میشناسند و آن‌هم از دوران بسیار قدیم. بعد نام پدر من را پرسیدند که گفتم ایشان مهدی شجاع نیا هستند آنوقت فورا گفتند برادر ناصر میرزا؟ گفتم درست است. سپس گفتند حتما سلام ایشان را به مهدی میرزا نیز برسانم و من هم پاسخ دادم که حتما. از قرار سالیان پیش در باغ آنها  با عمو ناصر در مشهد دیداری داشته‌اند. میشود گفت پنجاه سال پیش. او اضافه کرد که هم سنّ ناصر میرزا میباشند و به این خاطر نام ناصر در خاطرشان مانده. آنگاه نام بقیه برادران شجاع نیا را پرسیدند که به ترتیب برایشان گفتم و خاطره‌شان را تجدید کردم. از من مصرانه خواستند به مهدی میرزا، مجید میرزا، و محمود میرزا نیز سلام ایشان را برسانم همینطور به منصور میرزا که در سان دیه گو اقامت دارند. خاندان شجاع نیا و قهرمان که از نوادگان شجاع سلطنه فرزند فتحعلی‌ شاه قاجار هستند همچنان در خراسان به نیاکانشان میبالند و پسوند میرزا و پیشوند شازده را برای اسامی یکدیگر به کار میبرند. کاری که دیگر شجاع نیا‌ها ی مقیم خارج نمیکنند

آنگاه جهندار میرزا ادامه صحبت را گرفتند و گفتند که ایشان برادر کوچکتر جمشید میرزا هستند و هردو برادر بزرگتری دارند که به آن مجلس نیامده و نامشان جهانبخش میرزا می‌باشد. از قرار یکی‌ از القاب فتحعلی شاه “جهانسوز” بوده و یکی‌ هم “جهانگیر” که این خانواده اسامی فرزندانشان را از مشتقات “جهان” استفاده کرده اند. برادر دیگری هم دارند که پزشک است و ساکن تهران میباشند به نام جهانگیر میرزا که فورا به یاد آوردم چون با عمه منیر من آشنا هستند و پزشک ایشان هستند. سخنران مجلس که جایش را به یک شخص روحانی داده بود دوباره با نگاه ملتمس آمیز از ما خواست که صحبت‌ها را بگذاریم برای بعد از جلسه و فعلا به یاد مرحوم نگهبان باشیم. قرار شد بعد از جلسه ختم به منزل برادر بزرگ ایشان ، جهانبخش میرزا برویم

آنطوری که میگفتند جهاندار میرزا کارمند اداره کشاورزی هستند و در تربت حیدریه زراعت میکنند. ولی‌ اکنون به علت کهولت سنّ، برای این شغل البته، املاک خود را در تربت حیدریه فروختهند. آنها فرزندان مرحوم ابوالحسن میرزا شجاع نیا هستند.خاندان شجاع نیا اصلا اهل تربت حیدریه بوده‌اند و حتی پدر من نیز در تربت به دنیا آمده‌اند. ابوالحسن میرزا میشوند برادر مجتبی‌ میرزا، پدر بزرگ پدری من که ایندو نام خانواد‌گی شجاع نیا را انتخاب کرده‌اند. ولی‌ اکثر برادران دیگر نام خانوادگی قهرمان یا قهرمانی را بر گزیده‌اند که نام فرزند حسنعلی شجاع سلطنه میشود. آن برادران میزبان من میگفتاند که پدرشان به‌ فرزند داشتند که جمشید، جهانگیر، جهانبخش، بانو، مامک، منیژه، جهاندار، مهوش، و مریم شجاع نیا هستند. (از میزا‌ها فاکتور گرفتم) جمشید دو دختر به نام‌های نگار، همسر آقای اقصایی و مقیم فرانسه هستند و دلبر، همسر آقای خواری و مقیم تهران هستند. “البته دلبر متارکه می‌کند و بعد‌ها به مشهد باز میگردد و با من از طریق فیسبوک در تماس هستند. آقای جمشید شجاع نیا در سال ۲۰۱۱ فوت میکنند، هنگانی که برادرشان، دکتر جهانگیر در ادمونتون و میهمان ما بودند. درست همان شب ماه اوت. روح ایشان شاد باد

دکتر جهانگیر پزشک آسیب شناس هستند و هم رشته عمو ناصر من که در ویکتوریا زندگی‌ میکنند. ایشان دو فرزند دارند به نام‌های حسنعلی‌ که رشته کامپیوتر خوانده و برای کانادا اقدام کرده و دیگری به نام امیر علی‌ که او نیز در رشته کامپیوتر تحصیل می‌کند. دکتر جهانگیر میرزا تنها رابط بین شجاع نیا‌های مشهد و شجاع نیا‌های تهران هستند که اخیرا با مهاجرت به کانادا و اقامت در تورنتو تماسشان با دیگر پسر عموهایشان راحت تر شده. ایشان نیز مانند من سعی‌ در برقراری تماس‌های فامیلی دارند و بسیاری از شمّاره‌های تلفنهای اقوام را از حفظ میدانند. برای مثال هنگامی که در سنین نزدیک به هشتاد دیدن من را از منزلشان در تهران پس میدادند و با قطار از تورنتو به ادمونتون تشریف آوردند، شب بعد از شام خواستم با عمه منیر در تهران تماس بگیرم و شماره قدیم ایشان را داشتم که جهانگیر خان از حفظ بودند و سر میز آنرا گفتند و من گرفتم. بسیار برای من خجالت آور بود که ایشان شماره عمه محبوب من را نه تنها دارند، بلکه از حفظ هستند و من شماره قدیم را. البته با شیرین خلوتی که عمه منیر پیششان زندگی‌ میکنند از طریق ایمیل تماس دارم و احوالات عمه جان را که این روزها دیگر به طور دائم در صندلی چرخدار قرار گرفته‌اند جویا هستم

بعد از مراسم از مسجد الزهرا به اتفاق یکدیگر خارج شدیم، یکی‌ از آقایان فیزوتراپ بوددند که به پای لنگ من نگاه کردند و علت را جویا شدند. من هم به اختصار برایشان توضیح دادم. یکی‌ دیگر از قهرمان‌ها مسول بخشی در فرودگاه مشهد بودند که نامه‌ای با دست خط خوش خطاب به مسئولین فرودگاه نوشتند که در دادن “سیت” مناسب در هواپیما مراقب من و پایم باشند. خلاصه یک پارتی هم در ایران پیدا کردم دیگه چی‌ می‌خوای بچه؟؟ جمشید میرزا از من و جمشید و نسرین که بیرون از مسجد به ایشان معرفی‌ کردم خواستند که به اتفاق به منزل جهانبخش میرزا برویم و آنجا می‌گویند شام از بیرون بیاورند. همین‌کار را هم کردیم و به اتفاق و با اتومبیل‌های برادران شجاع نیا به سمت منزل برادرشان به راه افتادیم. جهانبخش میرزا دم در ابراز احساسات زیادی کردند و با من پنداری که سلیان سال است آشنا هستند، به گرمی‌ هرچه تمامتر روبوسی کردند و ما را به داخل حیاط پر گل و درخت منزل هدایت کردند. با جمشید و نسرین هم به گرمی‌ سلام و احوالپرسی کرده فرزندان را نیز مورد تفقّد قرار دادند

در ایوان منزل با دیگر اهالی، خانم شجاع نیا، دختر و دامادشان و فرزند کوچکترشان جهانپور آشنا شدیم، ضمن معرفی‌ به دخترشان گفتم من شجاع نیا هستم، با تعجب گفت به همچنین! جهانپور سال آخر دانشگاه بوده خیال معلمی در سر داشت. جهانگیر میرزا شغل جالبی‌ دارند که از عشق وعلاقه شان به ایران زمین و نیاکان ما به خصوص خاندان قاجار است

ایشان کلکسیون عتیقه دارند و خرید و فروش میکنند. جهانبخش میرزا یک صندوقچه آوردند پر از عکس‌های قدیمی‌ فامیل و عکس‌های تاریخی بسیار جالب که برای من به خصوص عکس‌های نادر پدر بزرگم را و نوشته هایی از آبا و اجدادمان در اختیار دارند که من را به حیرت فرو برد. حتی دست خط پدر بزرگم را داشتند. عکس پدر بزرگم را کندند و با دست خطشان و مقداری عکس‌های دیگر عموهایشان را بمن دادند که فتو کپی‌ بگیرم برای پدر و مادر و عموها. خیلی‌ از ایشان تشکر کردم. مجتبی میرزا هنگامی فوت میکنند که پدر من فقط شش سال از عمرشان می‌گذشت ولی‌ خود در سنین شصت بودند. بسیار دیر ازدواج کردند

چلو کباب از بیرون آوردند و میز بلندی در ایوان چیده شد در حالی‌ که من و جمشید و جهانبخش میرزا در اتاق پذیرایی و مطالعه وی به بشقاب‌های آنتیک و دیگر اجناس جالب نگاه میکردیم. از بیرون خانمی به صدای بلند گفتند، “بفرمائید.” سر میز شام صحبت از هر دری شد. از من سوالها میشد که که هستم و از کجا آمده و به کجا خواهم رفت، صحبت از رفتن به شهر آبا و اجدادی شد، به تربت حیدریه، که من ابراز علاقه کرده بودم که ببینم. میگفتند خواهرشان، خانم مامک تنها فامیل شجاع نیا است که هنوز در آن ولایت منزل دارند و خوشحال خواهند شد که پذیرای ما باشند. جمشید میرزا گفتند پس من فردا صبح لاستیک‌های ماشین رو عوض کنم که با خیال راحت و ایمنی بیشتر به تربت برویم. ولی‌ بعد از محاسبات وقت و محدودیت وقت ما در مشهد به این نتیجه رسیدیم که وقت به اندازه کافی‌ در دست نیست. انتخاب بعدی، محل نزدیکتر و معروف‌تر طوس بود. آرامگاه فردوسی‌، شاعر حماسه سرای پارسی‌ زبان. این یکی‌ مورد تائید همگی‌ قرار گرفت. فردا به طرف طوس خواهیم رفت. ساعت حدود ۵ عصر به راه میفتیم که هم نسرین و جمشید به برنامه روزشان برسند و هم هوا خنکتر شده باشد. مقبره فردوسی‌ تا ده‌‌‌ شب باز است. از مشهد تا طوس نیم ساعتی‌ بیشتر نیست. نمیدانم چه شد که جهانبخش میرزا بلند شدند و رفتند به داخل منزل و در ظرفی‌ نگاه کردند که معلوم شد ظرف تخم مرغ‌های خانگی بوده گفتند مرغ‌ها امروز پانزده تا تخم گذشته‌اند. مایلید نیمروی خانگی میل کنید؟ من هم گفتم چرا که نه؟ حتما. و ایشان از بی‌ تعارفی من خرسند شدند و با خوشحالی آنها را نیمرو کرده در یک ماهیتابه بزرگ به سر میز آوردند. خیلی‌ خوشمزه بود جای شما خالی‌

فردای آنروز بعد از گردش در مرکز شهر مشهد و مقداری خرید و استراحت در هتل سر ساعت ۵ جمشید میرزا و همسرشان در لابی هتل بودند. ما نیز بودیم. دوباره سلام علیک گرمی‌ رد و بدل شد و خانمشان را معرفی‌ کردند. بعد‌ها متوجه شدم که آن خانم مادر دختران جمشید میرزا نیستند. خانمشان هنگامی که دخترانشان در سنین پایین ده دوازده سالگی بودند از بیماری سرطان در میگذارند و ایشان، طوری که بعد‌ها در پشت عکسی‌ که برای من به کانادا فرستاده بودند نوشتند، به اصرار دیگران و خود دخترها، با این خانم که شباهت بسیاری با مادرشان دارند ازدواج میکنند. به طرف طوس براه افتادیم. من با آنان و جمشید و نسرین و پسر‌ها هم در یک آژانس رفتیم که بعد از نیم ساعت به محوطه آرامگاه فرtooss-1دوسی‌ رسیدیم. پارک کردیم و راننده آژانس منتظر ماند. من و جمشید سعی‌ کردیم هریک زودتر از دیگری به باجه بلیت برسیم که دیدیم جمشید میرزا دست هر دوی ما را از پشت بسته و به صورتی‌ حیرت انگیز زود تر از ما خود را به باجه رسانیدند و هنگامی که ما هم رسیدیم و اصرار در پرداخت پول به متصدی پشت باجه بلند گفتند پول این آقایان را نگیر. میهمان من هستند. خلاصه همه را خجالت دادند

بنای آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی‌ تشکیل شده از یک مکعب مرمرین به ارتفاع یک ساختمان سه‌ طبقه که با‌ خطوط زیبای طلایی گزیده‌ای از ۵۰۰۰ بیت اشعارش را به روی سنگ‌ها ی سفید و شیری رنگ هاک کرده‌اند. از پلکان آن بالا رفتیمو اشعار را خواندیم و عکس گرفتیم، سپس از درب جنبی آرامگاه و از طریق پلّکانی به زیر و به داخل رفتیم. دور تا دور مجسمه‌های مرمرین از قهرمان‌های شاهنامه بود و دیوارها نیز هر کدام گویای داستان‌ها بود و به طرز جالبی‌ زنده و زیبا بودند. روی خود قبر سنگ مکعب مستطیلی بود که تاریخ تولد و وفات او را با خط نستعلیق طلایی رنگ هاک کرده بودند.   قرآن بزرگی نیز روی قسمت بالای سنگ به صورت باز گذاشته بودند که بازدید کنندگان لایش گل گذارده بودند. تعجب کردم که چطور شاهنامه اش را نگذاشته بودند یا لااقل آنرا هم میگذاشتند. آنجا نیز چند عکس یادگاری گرفتیم. سپس بیرون آمده به طرف موزه‌ فردوسی‌ رفتیم که در کنار باغ قرار داشت. آنجا نیز جمشید میرزا خواستند پیشدستی کنند و جلوتر رفته بلیت ابتیاع نمایند که من متوجه شدم میبایستی بلیت برای ورود به موزه‌ ابتیاع کنیم و من زود خود را به باجه رسانیدم که جمشید میرزا از پشت سر من به متصدی گفتند من پول ایشان را نگیرد میهمان من هستند من مشهدی هستم و من هم بلافاصله گفتم من هم اصلا تربتی هستم و اینجا منزل من هم هست. خلاصه با هزار مکافات پول را به متصدی گیج و بلا تکلیف دادمToss-7

 داخل موزه‌ تابلو‌های نفیسی ازشهنمه به دیوارها نصب کرده بودند و داستانهای شاهنامه را به روی بوم آورده بودند. نقاشان معروف از قدیم و جدید. کشته شدن سهراب بدست پدرش رستم و خورندن نوشدارو با حالتی‌ پشیمان و نادم، بلند کردن سنگ آسیاب توسط رستم در مقابل تهمینه و بانوان که با استادی خاصی‌ لبخند توام با تعجب را بروی آن زنان زیبا نمایان میساخت که برایش دست می‌زدند، و یک تابلوی بزرگ دیگر که واقعا شاهکار بود، رستم در خواب را نشان میدهد که رخش اسبش از او در مقابل یک اژدها ی چند سر که به سراغ رس