Aside

سلام خداحافظ سلام

سلام خداحافظ سلام

زنجیره‌ شخصیت ها

نوشته کریگ براون   چاپ نیویورک، ۲۰۱۲

Hello Goodbye Hello

By: Craig Brown, London, UK

ترجمه محسن شجاع نیا                                                             تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

مقالات زیر ممکن است شامل جملات دور از ادب باشند که برای کودکان و نوجوانان مناسب نباشند

________________________________________________________________

یک حلقه آشنائی‌ها و جدائیها ی افراد معروف از یکی‌ به دیگری که بطور خاصی‌ نویسنده نکته بین زنجیروار به رشته تحریر آورده از هیتلر به الیس از الیس به کیپلینگ از او به مارک توین از او به هلن کلر تا به افرادی مثل والت دیسنی، نانسی ریگان، جیمز دین و …. که به گونه‌ای در این حلقه زنجیر تاریخی بهم وصلند که به شخص اول باز میگردد. من آنرا زنجیره‌ شخصیت‌ها نام گذارده ام. مقدمه کتاب با این شعر از گا دی مادگولکار شروع میشود

پرتاب شده در رودی که به اقیانوس می‌پیوندد؛ دو تنه درخت بهم میخورند؛ زود موجی آنها را از هم جدا میسازد؛ و آن دو دیگر هیچوقت بهم نمی‌رسند؛ درست همانطوری که ما هستیم؛ ملاقات‌های ما، موقتی هستند فرزندم؛ یک نیروی دیگری ما را با خود میبرد، پس هیچوقت انسانی‌ دیگر را سرزنش مکن

و این گفته از ویلیام جیمز: ما همان تعداد شخصیت داریم که افرادی که ما را احاطه نموده اند

و این گفته از ژان کوکتو: هنگامی که آرتور میلر دست مرا میفشرد فقط در این اندیشه بودم که آن همان دستیست که سینه مریلین مونرو را میفشرد

_____________________________________________

آدولف هیتلر

توسط اتومبیل جان سکات الیس به زمین میخورد

اوت ۱۹۳۱,۲۲   مونیخ

Adolf Hitler is Knocked Down by John Scott – Ellis

  اوائل سال حزب ناسیونال کارگری آلمان به ساختمان جدیدی در بریننر ستروس شماره ۴۵ نزدیک کنگز پلاتز نقل مکان نمود. رهبر جدید حزب، شخصی‌ ۴۳ ساله است به نام آدولف هیتلر که به تازگی کتابش، نبرد من، که آنرا در مدت اقامتش در زندان به رشته تحریر درآورده بود بیش از ۰۰۰ ۵۰  کپی به فروش رفته بود. آدولف هیتلر با قدرت کلام و مهارتی کم نظیر در سخنرانی میان جوانان داشت بسوی شهرت و محبوبیت بسرعت پیش میرفت. او تمامی مدارج ترقی‌ را در حزب ملی‌ گارگری آلمان طی‌ نموده بود و اکنون به ریاست آن رسیده بود

هیتلر اکنون از مزایای رهبری حزب برخوردار است. از شوفر و محافظان شخصی‌ تا در اختیار داشتن آپارتمان نه‌ اتاقه  در پرینتزگنتن پلاتز شماره ۱۶، و دسترسی به قدرت و ثروتی بیکران از طریق خاندان‌های سرمایه دار و صنعتی به خصوص بانوان متموّل که هرچه داشتند تقدیم پدر ملت آلمان کردندImage result

شهرت و محبوبیت تازه بدست آمده هیتلر او را در نزد زنان جوان نیز کم حیاتر نموده بود به طوری که معشوقه‌هایی‌ در نقاط مختلف مونیخ داشت که تا حدی محرمانه میبودند. ولی‌ او دل به دستیار عکس بردارش، هاینریخ هافمن، که روزی در دکانش او را بالای نردبان دید می‌بندد. نام آن دختر نوزده ساله اوا براون بود که او نیز به هیتلر بی‌ علاقه نبود. دیری نپایید که آندو را در اقصا نقاط شهر، در رستوران ها، در پارک‌ها و دیگر مجامع میدیدی. در یک یکشنبه‌ آفتابی با یکدیگر در لودویک ستراوس غرق در اوقات خوش و دست در دست یار، دیگر چه میخواستی از آن بهتر شود؟ و یا چه چیزی می‌توانست آن لحظات را خراب کند؟ تا اینجا را داشته باشید بعد به آن میرسیم

چند صد متر آنطرفتر جان سکات الیس جوان با خوشحالی تمام اتومبیل نویش را امتحان میکرد و از راندن  فیات قرمز رنگش لذت می‌برد. او که نتوانسته بود از پس امتحان‌های آخر ترم کالج ایتون در آید تعریف میکرد که او در ورزش و بازیهای تیمی درخشید ولی‌ در دروس ضعیف میبود. جان آنرا به حساب حماقتش نمیگذاشت بلکه آن Image resultضعف در دروسش را نتیجه نبودن هدف مشخصی‌ در زندگیش می‌دانست و تنبلی او در تمرکز حواس و همت او در آموزش. “من هرکجا که می‌توانستم در دروس تقلب می‌کردم و هیچ شرمی نیز از بابت آن نداشتم” او اینطور به خاطر میاورد. حتی هنگامی که دکتر آرلینگتون، مدیر ایتن، به او یک صبح هنگام ورودش به کالج اظهار میداشت، “شما به آخر خط رسیده اید و ایتن از داشتن شما معذور است”، آنگاه با بازیگری ماهرانه ا‌ش جان با اشک و آهٔ از کرده خود ابراز ندامت مینمود و گناهان خود را تقصیر دیگران به خصوص خانواده ا‌ش می‌انداخت و از زیر تنبیه  راسو وار بدر می‌آمد

در نامه‌ای که پدر جان سکات الیس به مادرش در پایان سال دوم وی در کالج ایتن مرقوم داشته بود آقای اسکات الیس به همسرش اینطور می‌نویسد: مارگوی عزیز؛ کارنامه جان را ضمیمه این نامه می‌یابید. از اول سال تا اخر نتایج پیشرفت‌های پسرمان در دروس رقت آور است. متاسفم که به شما اطلاع دهم که پسرم تمامی نواقص پدر را به ارث برده ولی‌ از آن چند محسنات من محروم گردیده. شاید قصور از ما بوده که همیشه به او احساس والایی و هوشمندی دادیم در حالیکه او فقط یک فرد احمق و بی‌ برنامه‌ای بیش نمی‌باشد. شخصیتی‌ که از او ملاحظه مینمایم غیر قابل قبول است. سعی‌ کنید این کره اسب را تکانی بدهید شاید عقلش به سر جایش باز گردد. دوستدار شما، ت

پس از ترک ایتن جان به کنیا رفت تا سر املاک پدر و مادرش به کار مشغول شود. آنها صاحب مزارعی در منطقه هایلند بودند همانطوری که بلوک عمده‌ای در مرکز لندن به نام خود دارند. خانواده سکات‌الیس یکصد هکتار زمین بین خیابان آکسفورد و جاده مریلبن، همینطور حدود هشت هزار هکتار در اییرشایر، جزیره‌ شنا، و همین حدود در نواحی مختلف آمریکای شمالی را در تصاحب داشتند. ولی‌ از زیر آن کار هم، جان جوان در رفت و به بهانه اینکه میخواهد آلمانی بیاموزد به آلمان نقل مکان کرد. در سال ۱۹۳۱، در سنّ هژده سالگی جان سکات الیس به مونیخ نقل مکان نمود و نزد خانواده پاپنهایم پانسیون شد. هنوز یک هفته از اقامت جان نمیگذارد که او تصمیم به خرید اتومبیل می‌گیرد. جان فیات قرمز رنگی را آزمایش می‌کند و چرخی دور محل میزند و آنرا خریداری می‌کند. او در آن یکشنبه‌ از صاحبخانه آقای پاپنهایم، یک آقای موقر شصت ساله دعوت می‌کند که در فیات نویش در شهر چرخی بزنند و او نیز قبول می‌کند. او از آقای پاپنهایم میخواست که خیابان‌های مونیخ را به او یاد دهد و میانبر هایی را که میداند برایش بگوید. در حین رانندگی‌ به خیابان لوتپلد ستراوس رسیدند و از زیگستکر گذشتند. به نظرش فیات خیلی‌ خوش فرمانی‌ آمد و جان جوان و همراهش از رانندگی‌ لImage resultذت می‌بردند. دیگر چه چیزی می‌توانست آن لحظات را خراب کند؟ زمانی‌ که جان با سرعت کم و ظاهراً با احتیاط  قصد دارد به خیابان لوودویک ستراوس بپیچد به ناگهان شخصی‌ را روبه رویش در محل عابر پیاده می‌بیند ولی‌ دیر شده بود. بلی جان دست و پا چلفتی با سپر جلوی فیاتش میزند به آن عابر پیاده که همراهش، یک زن زیبای جوان با وحشت آنرا نظاره می‌کند. آندو از اتومبیل پیاده شده به سمت مرد افتاده میشتابند. آقای پاپنهایم دست مجروح را میگیرد و به او کمک می‌کند که به روی پاهایش بایستد. به قول خودش: “مردی را دیدم با یک سبیل کوچک مربع. خوشبختانه ضربه محکمی نبود” جان ادامه می‌دهد “هیچ پلیسی‌ نرسید،  مرد خود را تکانید و گرد و خاک را از البسه ا‌ش زدود و حتی با من و آقای  پاپنهایم دست داد و به ما روز خوش گفت ” و آندو به راه پیمایی خود ادامه می‌دهند و جان خوشحال از اینکه باز از خلافی دیگر بدون توبیخ و جریمه فرار کرد

آن بگذشت تا سه‌ سال بعد باز موفق به دیدار اتفاقی ازهمان مرد میشود و آن شب اول ماه عسل جان بود که ابتدا به تئاتر رفتند: ” تئاتر روکوکو که در جایگاه خصوصی بغلی من همان مرد را دیدم با سبیل کوچک مربع نشسته بود. به ناگهان به یاد آن حادثه اتومبیل و برخورد با او افتادم. آیا او همان شخصی‌ که من او را در خیابان انداختم نبود؟ چرا خودش بود. خود را به او نزدیکتر کرده به او سلام کردم، پاسخم را داد، از او پرسیدم آیا مرا به خاطر میاورد؟ پاسخش منفی‌ بود. گفتم من همانی هستم که سه‌ سال پیش با اتومبیل خود به شما زدم و شما را به زمین انداختم. او بلا فاصله به یاد آورد و سری به علامت تأید تکان داد و لبخند زد” او ادامه می‌دهد: “او همان آدولف هیتلر بود که آن موقع دیگر صدر اعظم آلمان شده بود. دیگر هیچوقت من هیتلر را ملاقات نکردم ولی‌ همیشه در این اندیشه هستم که اگر آنروز من کمی‌ تند رفته بودم و در تصادف او را کشته بودم الان اوضاع جهان چه فرقی میکرد؟” این داستان را جان سکات الیس در سالیان بعد در جمع دوستان گاه به گاهی‌ تعریف میکرد

____________________________________

جان سکات الیس

و گفتار او از آلمانی‌‌ها با رودیارد کیپلینگ

کاخ چیرک، رکس هام، نورث ولز، تابستان ۱۹۲۳

John Scott – Ellis Talks of the Boche with Rudyard Kipling

در سال ۱۹۲۳ جان سکات الیس هنوز یک پسر بچه دٔه ساله بود منتهی او با برخی‌ از اشخاص مطرح زمان خود آشنا شده بود. از جمله او با جی‌ کی‌ چسترتن و برنارد شاو نهار صرف نموده بود. جان در یک قصر وسیع قرن سیزده زندگی‌ می‌کرد که از نیاکانش به میراث رسیده. پدرش، بارون هوارد در هنر نویسندگی مهارت دارد و یک نمایشنامه نویس است آواز های اپرا تصنیف کرده شعر نیز میسراید. زمانی‌ او صاحب تئاتر معروف هی مارکت بود که نمایش‌های بزرگ هنریک ایبسن را بر پا میداشت. بارون وقتی‌ دریافت تئاتر ا‌ش سود نمیرساند دست به تهیه برنامه‌های کمدی به نام “بانتی ریسمان‌ها را در دست دارد” میزند که سه‌ سال ادامه داشت. هشتمین بارون در نمایش‌های اجرا شده در کاخش نویسندگیش را میازماید و تمرین‌ها را سازمان میداد. آنجا بود که جان کودک با شخصیت‌های هنری و تأتری شهیر آن زمان از نزدیک در تماس روزانه می‌بود. اشخاصی‌ از قبیل هیلری بلوک، اوگوستوس جان، جرج مور، یا مکس بیردم. برخی‌ از آن‌ مشاهیر با جان کوچک دوستانه تر رفتار میکردند به خصوص بولاک. بولاک به او کلک‌های جالب با کاغذ میاموخت از جمله یک پرنده که با کشیدن دمش بالهایش باز میشوند. او حتی با نمایش دو مثلث راه ساده تری برای اثبات قضیه فیثاقورث به جان کوچک نشان داد. همینطور داستان نویس ایرلندی، جرج مور را بیاد داشت که همیشه سر مسئله غیر قابل حلی‌ با پدرش در مباحثه میبود

در تابستان ۱۹۲۳ رودیارد کیپلینگ به چیرک میاید که تابستان را در آن محل سبز و خرم به سر کند و میهمان Image result for rudyard kiplingبارون و خانواده ا‌ش باشد. نویسنده شهیر و پسرک کوچک به اتفاق در چمنزار و بیشه زار کاخ قدم میزنند. شخصی‌ از قامت کوتاه رودیار میگفت اگر در باغ گمش کنی‌ مگر فقط ابروانش را ببینی‌. در سنّ پنجاه و هفت کیپلینگ به بچه‌ها یاد میداد که او را عمو رودی صدا کنند. کیپلینگ داستان‌هایش یا خطاب به کودکان است یا در باره کودک است. او ترجیح می‌دهد اوقاتش را با بچه‌ها بسر کند تا بزرگ ها. به همین علت بود که جان کودک با او راحت تر میبود و از همراهی کردن او احساس خستگی‌ نمیکرد. عمو رودی هم از بازی کردن با جان خسته نمی‌شد. او در جان کوچک خصأصی یافته بود که او را سخت مفتون آن کودک کرده بود. کیپلینگ میگفت وقتی‌ دیدم چگونه جان کودک با مهارت دسته ورق‌ها را به روی میز پرتاب می‌کند و از میان آنها چهار تا آس را بیرون می‌کشد شیفته قدرت نامرئی این کودک شدم. در آن تابستان کیپلینگ و جان سکات- الیس کودک برای یکدیگر داستان‌ها گفتند و جان از او از آلمانی‌ها پرسید، کیپلینگ میگفت که از آنها متنفر است، صحبت از هواپیما شد که به تازگی در جهان دارد حضور می‌یابد و صنعت ترابری را تحول می‌بخشد. جان از عمو رودی میپرسد که آیا فکر می‌کند روزی بتواند سوار طیاره شود؟ رودی نیز او را اطمینان می‌دهد که روزی او نیز پرواز خواهد کرد

مترجم: جوزف رودیارد کیپلینگ یک روزنامه نویس، شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی بود که در سی‌ دسامبر ۱۸۶۵ در بمبئی هندوستان به دنیا آمد. مادرش، آلیس، یکی‌ از “چهار خواهر برجسته” میبود که به قول لرد دافری، نایب سلطنه هند، “او و بی‌ حوصلگی را در یک اتاق نمیبینی” پدرش، لاکوود کیپلینگ نقاش و مجسمه ساز بود که در کالج سرّ جیمسجی جیجبهی واقع در بمبئی مثل مادرش تدریس هنر مینمود. رودیارد در محل کالج جی‌ جی‌ به دنیا می‌اید. و تبدیل به یکی‌ از مشهور‌ترین نویسندگان انگلستان قرن نوزدهم و بیستم میگردد. هنری جیمز در موردش میگوید “کیپلینگ با نبوغ کمیابش به روی من تأثیر مستقیم میگذارد” و جرج اورول از وی به عنوان “پیامبر امپریالیزم انگلستان” نام میبرد. منتقد ادبی‌ آن زمان، داگلاس کر از رودیارد میگوید “او قادر است مباحث حساس و مناظرات حق به جانب را در میان خوانندگان آثارش برانگیزد” وی در ژانویه ۱۹۳۶ در هفتاد سالگی در لندن در می‌گذرد

کیپلینگ نویسنده داستانهای کوتاه بود که کتاب جنگل او همانند کیم‌ از پر فروش‌ترین کتاب‌های زمان خود بودند. در ویلا مورسک هنگامی که با سامرست موام شام صرف مینمود از نژاد سفید صحبت شد و “پوکا صاحب” که به اتفاق خندیده بودند. کیپلینگ ادامه داد: موام واقعا یک پوکا صاحب بود. پس از راه رفتنشان جان از کیپلین دعوت به عمل آورد که از اطاقش و کلکسیون آثار وی که در جلد‌های چرمی قرمز رنگ جمع آوری نموده بود دیدن کند و آنرا برایش برسم یادگاری امضا نماید. کیپلینگ با خوشحالی قبول می‌کند ولی‌ قبل از آنکه دست به قلم ببرد همسر همیشه هوشیار او به سرعت وارد اتاق میشود و قلم را از او می‌گیرد. خانم کری کیپلینگ بسیار رئیس مآبانه با شوهرش رفتار میکرد و اجازه نمیداد عکس‌ها و امضا‌هایش در دست افراد باشد. او نیز مطیع همسر آمریکائی خود میبود و با او مجادله نمیکرد. در عوض کیپلینگ دست جان را گرفت و او را به بیرون از کاخ و به میان چوپانان برد و سگ‌های تربیت شده چوپانان را به جان کودک نشان داد. جان به یاد میاورد که رودیارد کیپلینگ با چوپانان خیلی‌ راحت بود و مدت‌ها گفتگو نمود

________________________________________

رودیار کیپلینگ

قهرمانش، مارک تواین را ملاقات می‌کند

المیرا، نیو یورک، ۱۸۸۹

Rudyard Kippling Hero-Worships Mark Twain

در ۱۸۸۹ رودیارد کیلپلینگ یک جوان بیست و سه‌ ساله میبود ولی‌ خستگی‌ از سفر‌های طولانیش به خصوص سفر بیست روزه ا‌ش با کشتی‌ از ژاپن به سن فرانسیسکو او را بیشتر به یک مرد چهل ساله مبدل کرده بود. او مشتاق کشف دنیای جدید است. در محله چینی‌ ها یا چاینا تاون شاهد یک دعوا و تیراندازی با تپانچه میشود، در اورگان یک ماهی‌ سلمون بزرگ می‌گیرد، از کابوی‌ها در مونتانا دیدن می‌کند و با آنان گپ میزند، در شیکاگو مورد استقبال قرار می‌گیرد، و همسر آینده خود را در بیور، پنسیلوانیا ملاقات مینماید

قبل از آنکه آمریکا را ترک کند بسیار مایل بود نویسنده محبوب و مبعوودش، مارک تواین را نیز ملاقات کند و در صورت امکان مصاحبه‌ای با او ترتیب دهد. کیپلینگ شروع به پرس و جوو نمود و شهر هایی را که نویسنده شهیر شنیده بود اوقاتش را آنجا‌ها میگذارند سفر نمود. او به دنبال مارک تواین به بوفالو رفت، به تورنتو رفت و حتی به Image result for mark twainبوستون سر زد ولی‌ هرچه بیشتر گشت، از تواین کمتر اثر یافت. تا اینکه سراغش را در المیرا گرفت. در المیرا یک افسر پلیس به او گفت شخصی‌ را با شکل و شمایل مارک تواین سوار درشکه دیده که بطرف تپه شرق می‌رفته. آنجا سه‌ میل از المیرا فاصله میدشت. در ایست هیل، به او میگویند که تواین در آن شهر است و اکنون منزل برادر همسرش در مرکز شهر دعوت درد. او سرآسیمه به طرف داون تاون میتازد در آن لحظه بود که به خاطرش می‌رسد شاید او برنامه خودش را دارد و حوصله پذیرایی از یک دیوانه از هند را نداشته باشد. ولی‌ دیگر او به مقصد رسیده بود و چاره‌ای نداشت جز ایجاد مزاحمت و ملاقات با مارک تواین. کیپلینگ درب منزل را میکوبد. مستخدم در را به رویش باز می‌کند و او سراغ مارک تواین را می‌گیرد. او را به داخل و به اتاق پذیرایی هدایت می‌کند. آنجا بود که نویسنده معروف را، مارک تواین پنجاه و سه‌ ساله را، با همان موی‌های در هم و سبیل قهوه‌ای رنگش که لب کوچک و ظریف او را میپوشانید، غرق در یک مبل بزرگ می‌بیند

سامول لنگهورن کلمنت که نام مستعار مارک تواین را به زیر نوشته‌هایش می‌گذارد و به همان نام در دنیا شناخته میشود، در اواخر ۱۸۳۵ به دنیا آمد و در بهار ۱۹۱۰ دار فانی را وداع گفت. او از مشهور‌ترین نویسندگان امریکأیست که کتاب ماجرا‌های توم سایر او را در ۱۸۷۵ به شهرت رسانید. او طنز نویس، نمایشنامه نویس، و بازرگان موفقی‌ بود که اگر به یک سری بد شانسی‌‌های مالی‌ و خانوادگی نمیخورد می‌توانست دست به آثار جاودان دیگر نیز بزند. از عجایب دیگر در زندگی‌ مارک تواین این است که او هنگام ظهور شهاب معروف هالی‌ به دنیا می‌اید و پیشبینی‌ کرده بود که با بازگشت دوباره آن شهاب، که هر هفتاد و پنج شش سال یکبار اتفاق میفتد از دنیا خواهد رفت. او یک روز پس از بازگشت شهاب هالی‌ در ۱۹۱۰ از دنیا رفت. مارک تواین در طی‌ زندگی‌ دست به کار‌های مختلف زد. او در جوانی‌ ابتدا کارگر روی عرشه کشتی‌ بخاری به روی رود می‌سی‌سی‌پی شد و کم کم به کاپیتانی رسید،  مدتی‌ را در معدن طلا به کار سخت مشغول بود، مدتی‌ کارگر چاپخانه و بالاخره نویسنده مقالات در روزنامه تأسیس شده برادرش اریون کلمنت  در ویرجینیا  شد که باعث تشویق و ادامه این حرفه در زندگی‌ پر ماجرایش شد. او با همه نوع مردم در دنیا نشست و گفت و نوشید و خورد و خوابید. از مردمان قبیله‌ای در آفریقا تا پابرهنه‌‌های هندی تا سلاطین شرق و پادشاهان اروپایی به همه می‌توانست اخت بگیرد و احترام همه را داشت

کیپلینگ میگوید:  به محض دیدار با مارک تواین به رسم ادب به خصوص ادب ما هندی ها، سلام و احوالپرسی کردم و او با گرمی‌ مرا پذیرفت و با یکنواخت‌ترین تون صدائی که از یک آدم شنیده بودم خوشامد گفت. او دست مرا محکم فشرد و سیگار برگی تعارفم نمود، یکی‌ یک سیگار گیراندیم و شروع به صحبت کرد. من هنوز مبهوت و تحت تأثیر شوق دیدار نویسنده‌ای که از چهارده هزار میل آن‌طرف دنیا میپرستیدم. آن دیدار پس از دیدن همسر آینده‌ام نقطه عطفی در سفرم به آمریکا بود که از گرفتن آن ماهی‌ دوازده پوندی در اورگان به مراتب بیشتر برایم ارزش داشت. با مارک تواین از هر دری صحبت کردیم، از هندوستان و اجتماعات ادبی‌ و هنری آن دیار تا ترجمه کتب او و دیگر نویسندگان اروپائی و آمریکائی، از قوانین حق نویسنده و پرداخت رویالتی به نویسنده پس از ترجمه آن و بلی از موضوعی که همیشه میخواستم از او بپرسم.. از توم سایر این اینکه آیا با دختر قاضی تچر ازدواج می‌کند و آیا باز هم ما از توم سایر خواهیم خواند؟ در اینجا بود که مارک تواین از روی مبل برخواست و پیپش را از توتون پر کرد و در عرض اتاق در دم پائی‌های راحتی‌ خود قدم زد و اینطور گفت: هنوز تصمیم نگرفته ام. خیال دارم از توم سایر باز بنویسم ولی‌ مردّدم چه سرنوشتی نصیبش کنم؟ شاید هم دو کتاب بنویسم، در یکی‌ او را به درجات والای انسانی‌ برسانم و در دیگری او را به دار بزنم. وی ادامه می‌دهد: “بعد بگذارم به عهده خوانندگان تا هرچه میخواهند در موردش حرف بزنند و مناظره‌ها کنند. همانطور که خواندی عمه‌ پلی گفت او میتواند رئیس جمهور شود اگر دارش نزده باشند!” و بلند میخندد. کیپلینگ در این هنگام به علامت اعتراض صدایش را بالا میبرد: ولی‌ توم سایر یک شخصیت واقعیست ! “اوه بلی او واقعیست” مارک جواب می‌دهد. او همان پسر هاییست که من در طول عمرم دیده و شناخته ام. ولی‌ آن راه خوبی در تمام کردن سرنوشت توم سایر می‌باشد. چون وقتی‌ واقع بینانه به سرنوشت یک مرد جوان می‌اندیشیم، متوجه می‌شویم که هیچ کدام از آن همه آداب، دین، و فرهنگ در تصمیم یک مرد جوان تاثیری ندارد. هیچ‌کدام از آنها هنگام پیشامد محیط دور و برت به کار نمیایند

مارک تواین ادامه می‌دهد: میتوانم با محیط توم سایر کمی‌ بازی کنم، شرائط را اینطرف آن‌طرف کنم و از او یک جانی یا یک فرشته بسازم. چطور است یک دستکاری در محیطش برای چهار سال بعد و یک دست کاری برای بیست سال بعدش کنم و ببینم چه موجودی از آب در می‌اید. کیپلینگ در این هنگام با اعتراض می‌گوید دو بار دستکاری در سرنوشت یک پسر بچه؟ نه‌ ظلم است. موضوع در اینجاست که او دیگر متعلق به شما نیست. توم سایر به همه ما تعلق دارد، شما نمیتوانید هرچه میخواهید به سرش بیاورید. در این هنگام مارک تواین قاه قاه می‌خندد و میگوید چرا که نه‌؟ آیا این همان چیزی نیست که شما به آن قسمت میگوید؟کیپلینگ با اعتماد پاسخ می‌دهد: چرا ولی‌ دو تا قسمت نداریم قسمت یکیست

صحبت نویسندگی در باره خود پیش می‌اید. تواین مخالف نوشتن شرح حال و خاطرات خودش است چون فکر می‌کند آدمی‌ همیشه به سمت خود متمایل است و و می‌ترسد نوشته‌هایش در باره خودش به راحتی‌ در تله غلو و خود نمایی بیش از آنچه که در چنته دارد بیفتد. او می‌گوید کم هستند افرادی که به خاطر تحسین دیگران و تحت تأثیر قرار دادن دیگران از خود قلمفرسأی نکنند. میتوانی‌ براحتی تبدیل به یک دروغ گو شوی بدوImage result for mark twain familyن آنکه خود متوجه شوی. “فکر نمی‌کنم من از آن افراد نادر باشم.” او متواضعانه اقرار دارد

تواین در باره کتاب هایی که مایل به مطالعه آنهاست میگوید. “من از داستان‌های خیالی به هیچ وجه لذت نمی‌برم و ترجیح می‌دهم از روادید اتفاق افتاده و واقعی‌ بخوانم تا تخیلی‌.” به ناگهان مقاله‌ای را از روی میز بغل دستی‌ بر میدارد و آنرا به کیپلینگ فرو می‌کند که بگیرد. میبینی‌ چیست؟ در باره ریاضی‌. با اینکه سواد ریاضی‌ من از ۱۲ در ۱۲ بیشتر نیست ولی‌ از خواندن آن‌ لذت میبرم. میدانم یک کس دیگری آنرا میداند و به گونه‌ای پنداری خیالم از آینده بشریت راحت تر میشود. نه اینکه خیلی‌ هم نگران باشم. و می‌خندد.” بعد از دو ساعت مصاحبه آندو به پایان میکرسد، کیپلینگ از اینکه سر زده به دیدار او آمده باز هم عذر میخواهد ولی‌ مارک تواین آن دو ساعت را که با او بوده ارزشمند و اوقات خوشی توصیف مینماید. او منزل برادر همسر مارک تواین را ترک می‌کند

هفده سال بعد از آن ملاقات، رودیارد کیپلینگ نویسنده شهیری شده. آن دیدار با مارک تواین برایش خاطره‌ای دور شده. تواین دوستیش را با او حفظ می‌کند و حتی به هندوستان سفر می‌کند. در هفتاد سالگی، که از قرار در معاملات بور سهام به ضرر هنگفتی دچار میشود، مارک تواین دست به نگاشتن کتابی از سفرش به دور دنیا میزند. او با کیپلینگ در نوشته‌هایش شرکت می‌کند. خودش می‌گوید: “من آثار کیپلینگ را هر بار که میخوانم با رنگ تازه‌ای میبینم. از خواندن مکرر نوشته‌های رودی من هیچوقت خسته نمیشوم.” تواین اقرار می‌کند که بقدری شیفته کار‌های کیپلینگ شده که گاه به نبوغ وی غبطه میخورد. پنداری ٔبت ٔبت پرست شد

و کیپلینگ هنوز آن اولین برخورد میانشان را به وضوح به یاد میاورد: “وقتی‌ خدمتکار به مارک تواین گفت یک غریبه آمده به دیدار شما، تواین جواب داده بود خوش آمد از او بخواهید که به داخل بیاید.  او اضافه می‌کند که “در آن دیدار من می‌دانستم که تواین پر دانش‌ترین شخصی‌ست که من ملاقات کرده بودم و او در عین حال می‌دانست که من کم سواد‌ترین فردی می‌بودم که به ملاقاتش رفته.” این هم شکسته نفسی‌ به سبک عمو رودی

________________________________________

مارک تواین

از هلن کلر خداحافظی می‌کند

استرمفیلد، کانکتیکت  فوریه ۱۹۰۹

Mark Twain Bids Farewell to Hellen Keller

در حالیکه درشگه Image result for mark twain familyهلن کلر از میان دو ستون بزرگ گرانیتی منزل مارک تواین عبور میکرد، نویسنده مشهور خود را آماده میساخت برای دریافت و خوشامد گویی زن روشنفکری که از سه‌ حس اصلی‌ پنجگانه محروم میبود. همراه هلن کلر زنی‌ بود که نقش چشم و گوش وی را ایفا مینمود و با لمس‌های مختلف دست‌هایشان به هلن حالی‌ میکرد که در محیطش چه میگذرد

او به هلن حالی‌ می‌کند که مارک تواین به سمت آنها نزدیک میشود و سر تا سر سپید است. موهای سفید، در زیر آفتاب تنبل زمستان و تن پوش سفید در فضایی پوشیده از برف سفید. تواین هلن را پانزده سال میشد که ندیده بود. آن موقع او پنجاه و هشت سال و هلن فقط چهارده سال میداشت. کلر که از هژده ماهگی به مرض مننژیت حس بینایی، گویای، و شنوائی خود را از دست می‌دهد با سعی‌ و پشتکاری بی‌ نظیر تصمیم به دانستن از آنچه در پیرامونش اتفاق می‌افتد می‌گیرد و با گذاردن انگشتانش به روی لب و دهان و گلوی متکلم می‌توانست به معنی منظورشان پی‌ ببرد. یا اگر دوستش انی‌ در کنارش بود بگذارد او در کف دستش تند تند کلمات را هجی کندImage result for mark twain family

هلن کلر که از ایام کودکی به عنوان یک نابغه عهد خود مورد تفقد و تحسین بسیاری از بزرگان قرارد داشته با افرادی مانند آلبرت اینشتن که خود را از دوستاران وی می‌دانست تا الکساندر گراهم بل که ادعا داشت در این کودک بیشتر از راز خلقت و معنویت دیده تا در کلیسا و نزد موعظه گران، تا وینستون چرچیل که کلر را عالی‌ترین شخصیتی‌ که تا کنون شناخته تا اچ‌ جی‌ ولز که هلن را تحسین انگیز‌ترین فرد در آمریکا می‌دانست، یک نلسون ماندلای عهد خود میبود که تا دست او را در دست نگیری از عظمت روح سرکشش با خبر نمی‌شوی

هلن میگفت “مارک تواین هیچوقت من را مثل یک بچه گول نزد و بی‌ مورد مرا مورد تشویق قرار نمیداد. او به خوبی می‌دانست که ما با چشم‌ها و گوش‌هایمان تفکر نمی‌کنیم. او با من مثل یک انسان مطلع رفتار می‌کند و به این دلیل است که من عاشق مارک تواین هستم….” در مقابل تواین نیز از هلن کلر میگفت: ” او یک شخصیت نادر در تاریخ بشریت است. مثل سزار، اسکندر، ناپلئون، هومر، شکسپیر و دیگر شهیران تاریخ. حتی هزار سال هم که بگذرد هلن کلر به همان اندازه معروف خواهد بود که اکنون هست .”  مدتی‌ پس از آن ملاقات مارک تواین دست به ایجاد یک حلقه کمک مالی‌ زد که فقط برای تحصیلات عالیه هلن به مصرف برسد و هزینه شهریه کالج ردکلیف را برای او تامین نمود. هلن در ۲۲ سالگی به نوشتن شرح حال خود پرداخت و کتابش از پر فروش‌ترین کتب عهد خود شد که او را به شهرتی کما بیش از شهرت مارک تواین رسانید

ولی‌ هلن در آن دیدارش از تواین از سلسله تحولاتی که در زندگی‌ آن نویسنده شهیر رخ داده بود خبر نداشت. او و Image result for mark twain familyهمراهش انی‌ نمیدانستند که مارک تواین نه‌ تنها نویسنده ماهریست بلکه اکتور ماهرتری نیز میتواند باشد. چه خوب رل آن مارک تواین قبلی‌ را بازی مینمود و رفتار همیشگی‌ خود را به نمایش می‌گذاشت. درست مثل یک پوکر باز ماهر، بلوف زن خوبی بود. در آن فاصله سالهای اولین دیدار و آخرین دیدار آنها، در همان پانزده سال، ضربه‌های عمده‌ای به تواین خورد که هرکس را طاقت تحمل آنها را نمیباشد. یکی‌ از دختر‌هایش از مننژیت درگذشت. او پس از دریافت تلگرام کوتاه … سوزی امروز با آرامش رفت… می‌نویسد: “این یکی‌ از نیرو‌های مرموز و ناشناخته آدمیست که یک چنین صاعقه  غیر قابل انتظاری را تحمل می‌کند .” و هنگامی که دختر دیگرش در وان حمام دچار قفل اعضا میگردد و غرق میشود و همسرش بر اثر بیماری قلبی از این دنیا رخت بر می‌بندد مارک تواین به ناگهان خود را تنها می‌یابد. پس از آن‌ مارک تواین زندگی‌ کولی وار را بر میگزیند و در شهر‌های آمریکا و دنیا خود را آواره میسازد

بگذریم. هلن کلر ولی‌ احساس کرده بود که این رفتار و کردار مارک تواین طبیعی نیست. او گول ظاهر سازی آن نمایش نامه نویس را نخورد. میگفت هنگامی که به لبانش دست میزدم متوجه شدم خنده ا‌ش صمیمانه نیست. او در درون نمیخندید. هلن کنجکاو بالاخره با زیرکی مخصوص خود فهمید که چه‌ها به سر آن مرد بخت برگشته آمده و بسیار برایش مغموم گردید. ولی‌ مارک تواین زود متوجه جو دیدار گشته به هلن و همراهش خانم انی‌ پیشنهاد می‌کند که یک تور کوچک از منزلش به آنها بدهد و آندو با خوشحالی قبول میکنند. او طبقه اول را به آنان نشان می‌دهد و آنان را به اتاق مورد علاقه ا‌ش، اتاق بلیارد، هدایت می‌کند. آنجا به هلن و انی‌ پیشنهاد یک دست بلیارد می‌کند. وقتی‌ انی‌ آنها را برای هلن کف دستش هجی می‌کند هلن به خنده می‌اید و جواب می‌دهد: ولی‌ آقای کلمنت من یک نابینا هستم بلیارد دید دقیق لازم دارد. و مارک تواین به شوخی‌ پاسخ می‌دهد که نه‌ من بازی بد تر از یک فرد نابینا را اینجا مشاهده کرده ام. دوستانم پین، دوون و راجرز از یک فرد نابینا هم بد ترند. و قاه قاه می‌خندد. او به هلن کنجکاو چوب بلیارد را می‌دهد و توپ‌ها را برایش شرح می‌دهد و هلن با دست آنها را لمس می‌کند و دو سه‌ ضربه به آنان میزند ولی‌ انی‌ جبران آنرا می‌کند و دو نفری از پس مارک تواین بر میایند که خالی‌ از تفریح نبود. او سپس میهمانانش را به طبقه بالا میبرد

  از طبقه بالا از پشت پنجره‌های بزرگ منظره جلویشان را برای هلن شرح میداد و انی‌ تند تند آنها را کفّ دست هلن می‌نوشت. از تپه‌های پوشیده از برف و از درختان سر به فلک کشیده کاج و سرو و از فضای صلح آمیز و ساکت و از بوی خوب کاج، از چوب‌های تبر خورده انباشته زیر ایوان که کم کم به داخل میامدند و در بخاری دیواری بزرگی که میتوانستی یک گوساله را در آن کباب کنی‌ به مصرف می‌رسیدند، همه و همه را برایش کفّ دستش گذاشت. در بالای طاقچه بخاری چند مجسمه کوچک و یک یادشت گذارده که رویش به دزدان آینده که وارد خانه ا‌ش میشوند محل اجناس قیمتی را نوشته چون تعریف میکرد که اخیرا منزلش مورد سرقت قرار گرفته بود و دزد‌ها تمام خانه را به هم زده بودند که اجناس با ارزش را بیابند و آن اسباب زحمت شده بود. او سعی‌ بر آن داشت که همیشه گفتارش را با طنزی تمام کند و منتظر بود که خنده‌ای از طرف مقابلش دریافت کند و هلن کلر نیز او را مأیوس نمیگذاشت و هر بار با عکس العمل مناسب و خنده‌ها گفتارش را دریافت میکرد. هلن خدا را شکر میکرد که از حس بویایی قوی برخوردار است و از بوی آن فضای ییلاقی در آن درختزار انبوه لذت می‌برد

او به آن دو خانم اتاق‌هایشان را نشان می‌دهد که آنجا استراحت کنند و برای شام حاضر شوند. سر میز شام او از موضوع‌های مختلف حکایت میکرد و آندو را مشغول نگاه میداشت و برای این کارش توضیح میداد که: ” اغلب سر میز شام میهمانان در عذابند که از چه چیزی سخن بگویند و من این وظیفه را از دوش آنها بر میدارم و رشته کلام را بدست میگیرم” و به دنبال آن طبق معمول قاه قاه می‌خندد. هلن باز میداند که آن خنده از آن خنده‌هایش نیست. به نظر میامد که تواین از همه چیز و همه جأ با خبر است. او آمریکا را وجب به وجب دیده و در روی رودخانه Image result for mark twainمی‌سی‌سی‌پی چه خاطرات و چه تعریف هایی که ندارد. سخنان مارک تواین سر میز می‌توانست تا صبح ادامه یابد. شام تمام میشود و او همچنان مشغول صحبت است. حتی هنگامی که کنار بخاری دیواری شعله ور نشستند و کیک با چای صرف نمودند. شب به آخر رسید و تواین خانم‌های جوان را به اتاقشان مشایعت کرده مطمئن میشود که کم و کسری ندارند. هلن و انی‌ نیز شب خوبی را برای مارک تواین آرزو نمودند. هلن به انی‌ میگفت او در آن خانه بزرگ چه تنهاست

فردای آن شب هلن کلر و دستیارش پس از صرف صبحانه با مارک تواین قصد بازگشت به منزل میکنند و از نویسنده شهیر خداحافظی میکنند. هلن میداند که از مرد غمگین و تنهایی خداحافظی می‌کند. مارک تواین نیز پنداری افکار هلن را در آن لحظات خوانده بود به هلن و دستیارش میگوید باز هم پیشش بیایند. میگفت که با اینکه دوستانش او را تنها نمیگذارند ولی‌ شب هنگام، کنار آتش بخاری، پس از رفتن دوستان، در افکار مبهم همیشگی‌ خود فرو میرود و به سوزی و لیوی می‌اندیشد. هلن در دل میداند که این آخرین دیدار وی با مارک تواین خواهد بود. حدس او نیز درست بود زیرا مارک تواین سال بعدش دار فانی را وداع می‌کند و به همسر و دخترانش در دنیای آخرت می‌پیوندد

Image result for helen kellerسالها بعد هلن کلر به آن محل میرود. به او گفته میشود که آن خانه در آتش سوخته و جز تلی از خاکستر آثاری آن آن منزل بزرگ و زیبای مارک تواین دیگر نیست. فقط یک دودکش آجری دود گرفته سر جایش است. هلن بسیار مغموم میگردد و از انی‌ میخواهد با هم در محوطه حیاط منزل قدمی‌ بزنند. آنجا همراه هلن به او میفهماند که یک بوته یاس از زیر خاکستر‌ها سر بیرون آورده و گل داده. هلن با خوشحالی آن گل را در دست می‌گیرد و میبوید. هلن میگفت آن بوته یاس به من میگفت عزادار نباش. زندگی‌ همچنان پیش میرود. امید را از دست نده. آنگاه از دوستش میخواهد به او کمک کند گل یاس را به خانه خود ببرد. او در یک گوشه آفتابگیر حیاط آنرا میکارد. هلن با آن گل یاس مأنوس شد و به یاد مارک تواین، نویسنده محبوبش آنرا میبویید

_____________________________________

هلن کلر

و مارتا گراهام

خیابان پنجم، شماره ۶۶، نیویورک، دسامبر ۱۹۵۲

Helen Keller and … Martha Graham

قبل از آموختن هر کلمه‌ای به هلن کلر، انی‌ سولیوان عادت داشت بگوید “و” مانند و پImage result for helen kellerنجره را باز کن، و در را ببند. هرچه میگفت با آن کلمه شروع میشد. اولین کلمه‌ای که هلن کلر آموخت آب بود. یک روز انی‌ دست هلن را زیر تلمبه چاه گرفت و آب سرد را به روی یک دستش ریخت در حالیکه در دست دیگرش حروف آب را هجی میکرد. او دوباره همان کار را کرد و کمی‌ تند تر آنرا کف دست هلن می‌نوشت و چندین با آنرا تکرار نمود که هلن بسیار به هیجان آمده بود از اینکه این ارتباط جدید را در زندگی‌ ساکت و تاریکش در یافته. او از انی‌ بسیار ممنون بود

هلن به یاد میاورد: تمام حواسم متوجه حرکات انگشت انی‌ بر کف دستم بود در حالیکه جریان خنک و مطبوع آب کف دست دیگرم مرا به ارتباط آن حروف با آب وا داشت و پس از آن کم کم با آشنائی با کلمات حاوی آن حروف به معنی آنان پی‌ بردم. چه احساس وصف ناپذیری به من دست داد. تازه دانستم هرچیزی اسمی دارد. عجب چه غافل بودم من. و هر اسمی را میتوان نوشت. من از زندان جسم تاریکم بیرون میامدم و از آن آزادی بسیار به وجد آمده بودم. آنروز وقتی‌ به داخل خانه آمدیم من با اشتیاق زیاده از حدی دست به اطراف می‌بردم و اشیأ مختلف را می‌گرفتم و از انی‌ میخواستم برایم کف دستانم نام آن شیی‌ٔ را هجی کند

اکنون در سنّ هفتاد و دو سالگی، هلن کلر هنوز آرزو میکرد مانند زنان دیگر میبود.‌ای کاش می‌توانست ببیند و بشنود. او که به درجات والای علمی‌ و ادبی‌ رسیده و گاه نامه ا‌ش را نوشته و کتاب‌های دیگر، هنوز ترجیح میداد یک زن معمولی باشد و از دیدن دنیای اطرافش لذت ببرد. دلش میخواست رقصنده خوبی شود. میگفت حاضرم Image result for helen kellerتمامی آن شهرت و افتخاراتی که نصیبم شده را با یک رقص زیبا عوض کنم

رقص سمبلل آزادی هأییست که هلن با آنها نا آشناست. ” روز هایی هستند که غمگین میشوم و در خود فرو میروم. روز هایی هستند که میدانم مردم در جشن و سرور و پایکوبی هستند و دختران زیبا دست در دست مردان خوش قامت با آهنگ زیبا و با نشاطی میرقصند و من از آن لحظات خوش محروم هستم ولی‌ زود خود را از آن حالات افسرده بیرون میاورم و با خواندن یک بخش از کتابی خود را مشغول می‌سازم” هلن اضافه می‌کند: “راه ترقی‌ برای هر کسی‌ متفاوت است. هیچ شاهراهی به قله ترقی‌ وجود ندارد. شما میبایستی راه خود را بیابی‌ همانطور که من راه خود را زیگ زاگ وار مییابم. هر تلاشی در نوع خود یک پیروزیست”. ” من نباید وقتم را به روی افسوس‌های بی‌ سرانجام و بی‌ تأثیر در وضعیت حالم تلف سازم. من کار‌های مهمتری دارم که هنوز تمامشان نکرده ام غیر از آن، دوستان قدیمی‌ من نمیگذارند برای یک لحظه احساس تنهایی و افسردگی نمایم”. هلن اینطور خود را از غم کاستی بیرون میاورد. هلن از افسوس به حال خود متنفر بود و همواره از اینکه زنده از آن مرض مهلک جان سالم بدر برده شکرگذار میبود

یک نفر از آن دوستانی که حلقه دوستان هلن را تشکیل میداد در جوانی‌ رقصنده حرفه‌ای می‌بود و برایش تعریف‌ها کرده بود. او روزی به هلن کلر پیشنهاد می‌کند به اتفاق به دیدار دوستش مارتا گراهام بروند. مارتا گراهام از مربیان و بانیان رقص مدرن در تئاتر‌های برادوی میبود و بسوی آینده‌ای درخشان گام بر میداشت. گراهام به محض دیدار هلن کلر دانست که آن زن در زندگی‌ او راه یافته و در قلبش جای دارد. به قول خودش: هلن کلر را پر از شوق زندگی‌ یافتم. از آن پس به بعد و هر چند گاهی‌ هلن به استودیوی مارتا گراهام میرفت. مارتا در تعجب و با ستایش میگفت که هلن نه میشنود و نه‌ می‌بیند ولی‌ ضربه‌ها و ارتعاشات روی صحنه را با تمام وجود احساس میکند و لذت می‌برد

هلن از حس گویایی بی‌ بهره نبود ولی‌ چون نمیتوانست بشنود نمی‌دانست کلمات چگونه تلفظ میشوند. با همه این احوال و با کمک بی‌ دریغ معلمش انی‌ سولیوان تا حدی تلفظ حروف را آموخته بود. آنهائی که با هلن اوقات زیاد صرف کرده بودند میتوانستند حدس بزنند چه میگوید ولی‌ شخص تازه نمی‌توانست آنها را تشخیص دهد. اینطور بود که پس از دیدار‌های مکرر هلن از استدیوی مارتا گراهام و معاشرت‌های  مارتا با آن زن مشهور توانسته بود الفاظی را که بر زبان هلن میامد تشخیص دهد. از جمله روزی هلن در استدیوی او حضور میداشت که ناگهان از مارتا پرسید چه کسی‌ پرید؟ مارتا متوجه شد که رقصنده مبتدی که پسرکی جوان میبود به نام مرس کانینگهام، مشغول تمرین است. وی دست هلن را گرفت و به سوی رقصنده برد و از او خواست که بگذارد هلن کلر بدنش را لمس کند چون آن تنها راهیست که میتواند رقصش را احساس کند. مارتا دست‌های هلن را به دو طرف کمر مرس قرار می‌دهد و از مرس میخواهد که بپرد. او نیز خواسته مربیش را اجرا Image result for martha grahamمی‌کند و هلن کلر با دستهایش او را همراهی می‌کند. دستهایش بالا رفتند و زود پایین آمدند همانطور که مرس عمل نمود. آنجا بود که هلن دانست آن پرش چگونه صورت گرفت. مارتا از او میخواهد که به پرش ادامه دهد و هربار هلن با انگشتانش متوجه بالا پایین پریدن‌های آن شاگرد میشد. بعد‌ها مرس کانینگهام که رقصنده معروفی شد به یاد میاورد: هیچوقت آن دست‌های نرم و جستجوگر هلن کلر را به روی بدنم فراموش نمیکنم… مانند بال پرنده نرم بودند

بلی آنطور بود که هلن کلر با رقص آشنا شد. مارتا و هلن در یک فیلم مستند در ۱۹۵۳ شرکت کردند به نام تسخیر ناپذیران، که بخش عمده‌ای از آن در استودیوی مارتا گرفته شده بود و رقصندگانش که با مربیشان به دور هلن کلر حلقه وار می‌رقصیدند و صحنه را با رقص و پایکوبی خود به لرزه دراوردند طوری که لذت وافر هلن را که از صورت با هیجانش پیدا بود دوربین گرفته و همانطور که حلقه رقصندگان به مرکز دایره، جائی که هلن ایستاده، میرسند، روی صورت راضی‌ و حظّ برده هلن زوم می‌کند. مارتا و هلن هریکدر مورد انتقال احساس رقص به هلن کلر سخن میگویند و آن فیلم در تلویزیون‌های آمریکا و اروپا از پر بیننده‌ترین فیلم‌های مستند گردید

https://www.youtube.com/watch?v=ZqJL5uSZznU

حدود نیم قرن بعد از آن روزهای خوب، که بیست سال از مرگ کلر می‌گذرد اکنون مارتا گراهام ۹۶ سال سنّ دارد و دارد خاطراتش را برای منشی‌ دیکته می‌کند. او پس از یک عمر رقصندگی و تعلیم آن به نسل‌های جوان تر از پای افتاده به رماتیست و درد مفاصل دچار گردیده بود و نوشتن برایش غیر ممکن شده بود. مارتا از هلن کلر در کتابش به تفصیل یاد می‌کند و از وی به عنوان بهترین دوستش نام میبرد که به والا‌ترین مرحله مقام انسانی دست یافته

____________________________________

مارتا گراهام

  مادونارا میخکوب می‌کند

خیابان ۶۳ شرقی‌ شماره ۳۱۶، نیویرک، پاییز ۱۹۷۷

Martha Graham Silences Madona

سال ۱۹۷۷، مارتا گراهام دیگر برای خودش شهرت و مکانی بالا در دنیای رقص تثبیت نموده بود. او برای هشت رئیس جمهور در کاخ سفید رقصیده بود. او با ابداعات نو و گاهی‌ غیر معمول خود رقص مدرن را به مرحله‌ای جدید آورد. مارتا حتی میان دو ابر قدرت، در جنگ سرد علت و مهره شطرنج شده بود. نمایش رقصی بی‌ پروا و عریان Image result for martha grahamاو به نام فدرا، تحسین بسیاری را بر انگیخته و در عین حال حمله بسیاری دیگر را در آمریکا و در شوروی باعث شده بود و موضوع داغ روز بود به خصوص هنگامی که آنرا در مسکو به نمایش گذارد. هرچه بود شعار مارتا این بود که مردان باید از از ته دلشان و زنان از ته …‌ شان برقصند. روس‌های کمونیست مارتا گراهام را عامل و معرف فساد میان نسل جوان خواندند در آمریکا نیزدر مجلس نمایندگان محکوم گردید و موعظه گران افراطی مسیحی‌ به او تاختند. مارتا گراهام بهانه خوبی بود برای هر دو قطب قدرت که او را مردود اعلام دارند و لااقل در این یک مورد با یکدیگر هم عقیده باشند

یکی‌ از دستیاران مارتا بعد‌ها تعریف میکرد که مارتا به شاگردانش میگت که با عشق و سکسی برقصند .. یک عشقبازی همانقدر تعیین کننده است که یک قتل. در سنّ هشتاد و چهار سالگی مارتا گراهام همچنان به تربیت رقصندگان جوان مشغول میبود و دسیپلین دقیق او همراه فریاد‌هایش حتی سر افتادن یک کلاه تن شاگردانش را به لرزه میاورد. او کاری کرده بود که شاگردانش چه با حضور و چه بدون حضورش سعی‌ تمام بکار برند و بهترین بازده را از خود به نمایش گذارند. حتی در غیابش شاگردانش او را در استودیو می‌‌انگاشتند. پنداری روح مارتا آنجا حضور میداشت. ترس از مارتا گراهام چیز تازه‌ای نبود. می‌گفتند یک شب از فرط عصبانیت در یک رستوران رومیزی را قبل از خروجش با خود کشیده هرچه روی میز بود را به زمین ریخته و شکسته

آنروز یک دختر نوزده ساله از میشیگان به سمت نیویورک پرواز داشت. او اولین پرواز زندگیش را تجربه میکرد و فقط سی‌ و پنج دلار در کیفش داشت. یک ساک ورزشی پر از شلوارک تنگ و بالا پوش رقImage result for madonna singerص را نیز با خود یدک می‌کشید. متولد بی سیتی، میشیگان، نام آن دختر جوان مادونا لوئیز چیکونه میبود که فقط و فقط برای یک هدف به نیو یورک آمده بود… که یک رقصنده تراز اول شود. او صدای خوشی نیز داشت و مایل بود رقص و آواز را پیگیری نماید و مطمن بود که روزی یک هنرمند موفق به روی صحنه خواهد شد. وقتی‌ به راننده تاکسی میگوید او را به مرکز همه چیز ببرد راننده او را در میدان تایم پیاده میکند

مادونا در آزمایش ورودی برای یک کمپانی رقص رد شد. به او گفتند با اینکه علاقه ا‌ش را تحسین میکنند ولی‌ او از تکنیک‌های رقص نا آگاه است. آنان به مادونا توصیه کردند که در کلاس مارتا گراهام نام نویسی نماید. بیست و چهار ساعت بعد او در کلاس مقدماتی مارتا گراهام نام نویسی کرده بود و برای امرار معاش و پرداخت شهریه در یک رستوران شروع به کار کرد. “کلی‌ عرق ریختم در آن استودیو” مادونا به یاد میاورد. مادونا فقط میخواست که یک هنرمند معروف شود و هرچه توان داشت در آموختن در استودیوی مارتا گراهام دریغ نمیکرد. به اصطلاح او پیه تمامی آن فریاد‌ها و کار‌های سخت را به تن مالیده بود. “آنجا جای افراد تنبل نبود. مربی‌ ها، طبق دستور مارتا  حسابی‌ پوستت را میکندند اگر اشتباه میکردی” مادونا به خاطر میاورد “گاهی‌ زیر آنهمه تمرین که مشقت آن دو برابر میشد وقتی‌ که نمی‌دانستی آیا به نتیجه مطلوب خواهد رسید یا نه‌، یکمرتبه به سرم میزد که به یک صومعه پناهنده شوم و بقیه عمر را در خدمت کلیسا به سر کنم. خواهر مادونا. اسمش هم با مسما بود نه‌؟ ولی‌ نه‌. گفتم تا اینجاشو اومدم، باقیشم میرم. آخرش هم تقریبا همونجورRelated imageی شد که میخواستم… گله‌ای ندارم” مادونا اضافه می‌کند

موضوع مارتا گراهام همیشه در مجالس موضوعی بود که میشد ساعتها از آن حرف زد و کسی‌ نیز از شنیدن آن خسته نمی‌شد. همیشه یک خبر تازه، یک کار و نمایش تازه یا یک بلبشوی سیاسی تازه در میان بود. “این بود که من میخواستم این ابر زن، این مادر کبیر را بشناسم ولی‌ او بقدری سرش شلوغ بود که به ما شاگردان نمی‌رسید، شاید هم از اینکه دیگه به بحران بعد میان زندگی‌ رسیده از ظاهر شدن در مجامع خودداری می‌کند و از خود خجول بود، شاید هم سرگرم نوشتن کار تازه‌ای میبود. هرچه بود او شخص نایابی بود که من دلم میخواست یک روز سر راه منزلش کمین کنم و او را در خیابان ببینم و برم تو شکمش .” از آنجا که مادونا تصمیم به ملاقات مارتا گراهام می‌گیرد و مثل همیشه در تصمیمش پافشاری میکند. بعضی‌ وقت‌ها در کریدور‌ها بالا پایین میرفت و فکر یک بهانه بود که سر زده داخل دفتر شود بلکه شانس بیاورد و خانم گراهام معروف را از نزدیک ملاقات نماید. با نام نویسی در کلاس‌های بیشتر و تمرین‌های بیشتر منتظر روزی بود که رئیس کّل را زیارت کند تا اینکه بالاخره آنروز رسید

بلی آنروز رسید و خیلی‌ هم تصادفی‌ رسید. مادونا خوب به خاطر میاورد: ” آنروز من سر کلاس ساعت ۱۱ بودم. قهوه زیادی نوشیده بودم که بر تحرکاتم بیفزاید. وسط جلسه متوجه شدم دیگر نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. مثانه‌ام به قدری پر بود که هر تکانی می‌توانست به عواقب خجالت آوری منجر شود. بر خلاف قوانین کلاس از درب پشت از صحنه خارج شدم و به سمت توالت شتاب زدم. ” مادونا ادامه می‌دهد “ناگهان با او روبرو شدم. درست جلوی من سبز شده بود، باشه درست جلویم نبود ولی‌ سر راهم بود و داشت توی چشم‌هایم ذلّ میزد .” مادونا دستپاچه Image result for martha grahamمیشود ولی‌ مانند همیشه زود بر خود مسلط میشود. میگفت آن چشم‌های قهوه‌ای درشتش مانند دو تا تیله براق داشت او را ورانداز میکرد. تعجب از صورتش پیدا بود. چنین گستاخی ای از هیچ شاگردی سر نزده بود. هیچ شاگردی آن مکان مقدس را قبل از اینکه وقتش تمام شود ترک نکرده بود ولو برای چند دقیقه. او یک کلمه هم حرف نزد. فقط من را نگاه میکرد. موهایش را محکم به عقب کشیده و بسته بود که جأ می‌گذاشت برای نمایش یک صورت تمام با آرایشی که او را مانند یک عروسک پرسلین ساخته بود. منتظر بودم چیزی بگوید” مادونای مشهور لبخندی میزند و ادامه می‌دهد “او هیچ نگفت فقط دامن بلنش را با دست گرفت و داخل دفتر شد و قبل از آنکه بتوانم چیزی در مخیله‌ام پیدا کنم که به او بگویم، درب را از پشت سرش بست. فشار مثانه یک مرتبه برگشت و مرا به سوی توالت دوان ساخت

ده سال بعد که مادونا خواننده شهیری شده بود و کنسرت‌های بزرگش در سرتا سر جهان میلیون‌ها جوان را به خود جلب مینمود روزی دفتر مدیریت برنامه‌هایش تلفنی دریافت کردند که یکی‌ از آکادمی رقص مارتا گراهام میگفت  استودیو در حال ورشکستگی می‌باشد. به مدونا خبر دادند. گفت بگوئید تا فردا صبر کنند. فردای آنروز آکادمی مارتا گراهام یک چک صد و پنجاه هزار دلاری از مادونا دریافت می‌کند. آن موقع مارتا ۹۴ سال داشت که اشک از چشمان تیله‌ای قهوه ایش فرو ریخت و از فرستاده مادونا تشکر کرد. مارتا گراهام مادونا را نیز مانند هلن کلر و خودش از زنان تسخیر ناپذیر توصیف کرده بود

__________________________________________

مادونا

مایکل جکسون را به تهوع می‌‌اندازد

رستوران آیوی، بورلی هیلز، لوس انجلس، ۱۵ مارس۱۹۹۱

Madona Induces Queasiness in Michael jackson

نگران که چه کسی‌ شایسته همراهی وی در برگزاری برنامه ا‌ش در جایزه آکادمی میبود، مادونا ناگهان به فکر مایکل جکسون افتاد. “خدای من چه ایده خوبی، چه کسی‌ بهتر از مایکل جکسون؟ اینطور فکر نمیکنی‌؟” مادونا از مدیرش، فردی د Image result for madonna michael jacksonمن، با اشتیاق فراوان میپرسد. د من آن ایده را می‌پسندد و میگوید که به مدیر مایکل جکسون تلفن خواهد زّد. به او خبر می‌رسد که مایکل جکسون دعوت مادنا را با کمال میل قبول می‌کند. مادونا از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجد. دو ستاره اول موزیک پاپ در دنیا روی صحنه ارائه جوایز آکادمی. د من پیشنهاد می‌دهد که آندو در رستوران آیوی یک ملاقات مقدماتی داشته باشند. مادونا و جکسون ده روز قبل از انجام مراسم جایزه آکادمی یکدیگر را در محل نامبرده برای نهار ملاقات میکنند

در گذشته جکسون همواره مادونا را شخصیتی‌ گنگ و نا مفهوم میافت. او هیچوقت نتوانست بفهمد در سر مادونا چه‌ها می‌گذرد. با اینکه بازرگانی متبحر شده بود و به آینده نگری و بازاریابی علاقه مند شده بود، بود ولی‌ باز در آن ملاقات نهار نمیدانست که آیا این هنر مادوناست یا هنرش در عرضه ساختن خود که او را اینقدر موفق ساخته. “او تمام وقت صورتش توی صورت من بود” به دوستی‌ میگفت “مادونا نه‌ رقص بلده نه‌ صدای خوش داره این پر رویی اوست که او را مشهور ساخته. او توی صورتت میرود و چاره نداری به جز آنکه او را قبول کنی‌. مادونا یک خود فروش فوق‌العاده است. ” مایکل جکسون با خنده میگفت

آنروز مادونا یک کت چرمی مشکی‌ با شلوارک تنگ هم جنس، به سر قرار میرود. گردن بندی که یک عیسی به صلیب کشیده را تلقی‌ میکرد هنگام دولا شدن و جلو آوردن صورتش وسط میز تاب میخورد. جکسون یک شلوار جین مشکی‌ با تی‌ شرت قرمز رنگ و کاپشنی جور به تن داشت که با آن کلاه شاپوی مخملی مشکی‌ و عینک دودی همان کاراکتر خونسرد مایکل را در ویدیو‌هایش تداعی میکرد. “من عینک آفتابی‌ام را به چشم داشتم و اولین کاری که مادونا کرد میدانی‌ چی‌ بود؟ خم شد تا وسط Image result for madonna michael jacksonمیز و دست‌هایش را به صورتم آورد و عینکم را برداشت” جکسون با تعجب یاد می‌کند ” او آنها را به گوشه اتاق پرت کرد و شکست. من شوکه شده بودم. “الان من مال توام و وقتی‌ با یک مرد قرار می‌گذارم میخواهم بتوانم توی چشم‌هایش نگاه کنم” جکسون از قول مادونا می‌گوید و اضافه می‌کند که زیاد از آن حرکت مادونا محظوظ نشده بود

در حین صرف نهار مادونا احساس می‌کند که مایکل زیر چشمی دیدی به سینه‌هایش انداخت. پوزخندی زد و دست برد دست مایکل را گرفت و به آهستگی به روی سینه ا‌ش گذارد. مایکل زود دستش را می‌کشد. ولی‌ آن برای دست برداری مادونا از شوخی‌ آلوده ا‌ش کافی‌ نبود. او یک تکه از نان را از قصد بین سینه‌هایش میندازد و آنرا با انگشتش بیرون کشیده به دهان میگذارد. “حالم بهم خورد” مایکل به خاطر میاورد. ” مادونا اندامی کشیده و ورزیده دارد. ماهیچه هایی در دستانش داشت که از ماهیچه های دستان من بزرگتر بودند. ترسیدم به آنها اشاره کنم نکند او هم از من بخواهد مال خودم را نشان بدهم” و متعاقب آن‌ قاه قاه می‌خندد

__________________________________________

مایکل جکسون

نانسی ریگان را میفریبد

کاخ سفید، واشنگتن ۱۴ مه‌ ۱۹۸۴

Michael Jackson Intrigues Nancy Reagan

حدود یک ماه و نیم پیش وکیل مایکل جکسون، جان برنکا، به وی میگوید که از کاخ سفید تلفن کرده اند و می‌‌پرسند اگر وی مایل باشد آهنگ معروفش “بیت ایت” به معنی  بزنش بره را به یک تبلیغ ضدّ الکل و مواد مخدر اهدا نماید. جکسون دو دل بود از جان پرسید چه فکر می‌کند؟ او گفت که خوب اگر دلت میخواهد میتوانی‌ آن را به کاخ سفید برای این تبلیغ اهدا نمائی ولی‌ یک پوانی نیز باید بگیری. مایکل میپرسد مثلا چه پوانی؟ جان می‌گوید از پرزیدنت میخواهیم که به مایکل جکسون مدال افتخار عطا نماید در ازای آن هدیه. همینطور هم شد و در مدت چند روز آنها موافقت کاخ سفید را دریافت کردند

پرزیدنت قبول کرده اند همانطوری که مایکل خواسته بود با او ملاقات نماید که به مایکل جکسون مدال انسانیت عطا نمایند و بانوی اول نیز حضور خواهند داشت. خبر اعلان شد و در روز موعد طرفداران مایکل به سمت کاخ سفید هجوم آوردند و پشت نرده‌های زمین چمن جنوبی جمع شدند و به لشگری از خبرنگاران که از شب قبل برای جای بهتر آنجا اطراق کرده بودند پیوستند. داخل محوطه نیز صد‌ها کارکنان کاخ سفید ایستاده بودند که اغلبشان یک دوربین در مشتهایشان میفشردند. رئیس جمهور در یک کت و شلوار آبی‌ ناوی ظاهر میشود. همسرش نانسی ریگان نیز در یک ادلفی سفید رنگ با دگمه‌های طلایی کنار وی دیده میشود. جکسون در یک یونیفرم گشاد تر از اندازه ا‌ش دیده میشود که اپل‌های طلایی به روی شانه‌‌هایش دوخته شده و با سنگ‌های تزئینی آراسته شده بود، یک روبان پهن طلایی به سینه ا‌ش و یک دستکش سفید به دستش با عینک آفتابی بزرگی به روی بینیش کنار رونالد ریگان ایستاده

خوب، (ول) این کلمه‌ای بود که ریگان اغلب جملاتش را با آن شروع میکرد. “آیا این‌یک مهیج نیست؟” پرزیدنت با تک خند میگوید. مهیج نام یکی‌ از کار‌های مایکل جکسون نیز بود. از پشت تریبیون رئیس جمهور اضافه می‌کند ” من خوشوقتم که شما همه را اینجا میبینم. فقط فکرش را بکنید اگر همه شما‌ها برای دیدن من آمده بودید ! ” (خنده جمعیت) نه‌ نه‌ میدانم، برای دیدن من نیامده اید شما برای دیدن مایکل جکسون آمده اید. (خنده جمعیت بلندتر شنیده میشود) بله مایکل یکی‌ از با استعداد‌ترین و مشهور‌ترین خواننده و رقصنده پاپ در جهان است. مایکل، به کاخ سفید خوش آمدی

پس از کمی‌ صحبت در باره مایکل و نام بردن چند آهنگ معروفش از جمله، برداشته از دیوار، و من میخواهم برگردی، پرزیدنت ریگان به اصل مطلب میپردازد. “در این مرحله از زندگی‌ سرشارش، و رسیدن به جایگاهی‌ در هنر که آرزوی بسیاری از هنرمندان است، مایکل جکسون، آماده است که به جنگ الکل و مواد مخدر رود و الگویی شود برای جوانان میهنمان. امیدوارم که همه افرادی که مشکل اعتیاد گریبان گیرشان شده او را سر مشق قرار داده آن عادات نا پسند را ترک کنند. به قول خودش “بزنش بره” رئیس جمهور ریگان ادامه می‌دهد “نانسی که همیشه با جوانان کار کرده و با مشگلات آنها آشناست به خصوص در مورد مشگلات الکل و مواد مخدر فعالیت‌های متداوم داشته از این هدیه مایکل جکسون خوشحال است. مایکل تو به میلیون‌ها جوان آمریکائی امید آینده بهتر دادی آمریکا از تو ممنون است” و دست زدن‌ها و فریاد‌های شادی از دو طرف نرده میان کاخ سفید و خیابان شنیده میشود

در این وقت مایکل جکسون به روی پودیوم میرود و پرزیدنت ریگان مدال انسانیت را به گردن مایکل میندازد. جکسون  با صدای نازک همیشگیش شروع به سخن می‌کند. “من خیلی‌ خیلی‌ سعادت دارم که در پیش شما هستم، خیلی‌ از شما متشکرم آقای رئیس جمهور” بعد ریز خندی میزند و اضافه می‌کند، “و خانم ریگان” آنگاه زوج اول آمریکا مایکل جکسون را به داخل کاخ راهنما میگردند و او و همراهانش را به رهنمای تور میسپارند که از داخل کاخ سفید دیدن کنند. جکسون به تابلوی یک رئیس جمهور هم نام خودش علاقه نشان می‌دهد و در مقابل تابلوی هفتمین رئیس جمهور آمریکا، اندرو جکسون، می‌ایستد. هردو یک یونیفورم به تن دارند البته منهای پولک‌ها و زرق و برق هایش. از قرار طراح زیرک لباسش این را در مّد نظر گرفته بود و اونیفرم پرزیدنت جکسون را برایش دوخته بود. بیخود نیست که یک خیاط خیاط معمولی میشود و یک خیاط البسه مایکل جکسImage result for nancy reaganون را میدوزد. آنها از یک شم به خصوصی برخوردارند

پس از آن تور مایکل قرار بود با پرزیدنت و بانوی اول و چند تا از بچه‌های کارکنان نهار صرف کند. او به سالنی راهنمایی میشود و مدیرش، فرانک دیلئو، نیز از پشت سر آنان را دنبال می‌کند. در داخل سالن مایکل ناگهان خود را با هفتاد نفر رو به رو می‌بیند. از بچه‌ها هم خبری نبود. همانجا به روی پاشنه ا‌ش می‌چرخد و به سوی در باز میگردد و به سرعت از سالن خارج میشود. مدیرش بدنبال او با تعجب روان میشود و بانگ بر میاورد ” مایکل، کجا میروی؟” مایکل به داخل یک دست شویی میرود و درب را پشت خود قفل می‌کند. فرانک به در میکوبد ” مایکل، مایکل، چکار میکنی‌؟ زود کارتو تموم کن برگرد سر جلسه” مایکل از پشت در میگوید من به آنجا نمی‌روم. این مطابق برنامه نبود. من میخواستم با بچه‌ها باشم و با آنها نهار بخورم” در این هنگام رئیس تشریفات نیز می‌رسد و به مدیر مایکل میگوید، خانم ریگان هم هستند و خیلی‌ دلواپس برگزاری این جلسه هستند میگویند ابرویشان در خطر است. بانوی اول فقط مایکل را میخواهند

فرانک آنها را برای مایکل از پشت درب توالت باز گو می‌کند. سپس با صدای بلند اضافه می‌کند ” بسیار خوب مایکل، ما چند بچه را نیز خواهیم آورد” مایکل جواب می‌دهد “بایستی آن آقایان بزرگ سال از آنجا بروند” باشه باشه مایکل، فقط از اون تو بیا بیرون. میگوییم آنها هم بروند” مایکل می‌گوید تا این کار انجام نشود از داخل توالت بیرون نخواهد آمد” چند دقیقه بعد یکی‌ از کارکنان دوان دوان می‌اید و می‌گوید که رفتند. همه بزرگسالان رفتند. مدیرش داد میزند “بیا مایکل.. همون طوری شد که میخواستی” و مایکل جکسون از توالت خارج میشود و به اتاق دیگری راهنمایی میشود که چند نفر از فرزندان کارکنان آنجا نشسته بودند. او هنگامی که مشغول امضا کردن پشت سی‌ دی ا‌ش، ثریلر، برای برای وزیر ترابری میبود، خانم و آقای ریگان سر رسیدند آنگاه نانسی ریگان همه را به اتاق روزولت میبرد که به دیگر کارکنان و فرزندان آنها پیوستند که با خوشحالی دور مایکل حلقه زدند

در این هنگام نانسی ریگان به یکی‌ از همراهان جکسون آهسته میگوید “آیا این حقیقت دارد که مایکل جکسون میخواهد با عمل‌های متمادی جراحی به روی صورتش خود را به شکل دیانا راس درآورد؟ چرا؟ او الان به نظر من خیلی‌ زیبا تر از دیاناست. اینطور فکر نمیکنید؟” و آن شخص طبق توصیه مدیر مایکل جکسون از ابراز عقیده در Image result for nancy reaganمورد مایکل خودداری مینماید و با لبخند قضیه را هم میاورد. نانسی ریگان ادامه می‌دهد “‌ای کاش آن عینک‌ها را از چشم بردارد. به من بگو؛ آیا او بروی چشم‌هایش هم جراحی داشته؟ ” او باز هم با سکوت و لبخند دستیار جکسون رو به رو میشود. و هنگامی که مایکل با رئیس جمهور مشغول گپ بود باز جلوی خود را نتوانست بگیرد “میدانم روی بینی‌ ا‌ش لااقل یک عمل را داشته ولی‌ چانه ا‌ش چطور؟ آیا همیشه این چانه و فک را داشته یا آنها را هم دستکاری کرده؟”  همچنان سکوت مخاطب. “راستی‌ گونه‌هایش چطور؟ آنها پلاستیک هستند یا مال خودش؟ من که نتوانستم درک کنم یک شخصیت جهانی‌ مانند او که برای صدا و رقص‌هایش معروف است چرا اینقدر اصرار دارد قیافه خود را شبیه یک زن سازد؟ و با صدای زنانه سخن بگوید.” آنگاه سقف را نگاه می‌کند و سرش را به حال تأسف تکان می‌دهد. اینجا بود که آن شخص همراه جکسون با خود میندیشد که شاید بی‌ ادبی‌ باشد اگر برای بار سوم هیچ نگوید و فقط به این جمله کوتاه اکتفا می‌کند “شما نصف جریان را نمی‌دانید” و لبخندی مرموزانه میزند. ولی‌ آن نانسی را از دست گرفتن صورت مایکل باز نمیدارد “خوب او استعداد که داره، و این تنها چیزیست که شما به آن احتیاج دارید” نانسی گذاشت کف دستش

_____________________________________________

نانسی ریگان

اندی وارهال را مأیوس می‌کند

کاخ سفید، واشینگتن  پانزدهم اکتبر۱۹۸۱

Nancy Reagan Disappoints Andy Warhol

اخطار به  خوانندگان محترم، این مقاله دارای جملات دور از ادب میباشد. پیشاپیش از بردن آن کلمات عذر میخواهم. برای کودکان و نوجوانان توصیه نمیشود

ا” چیز مسخره در مImage result for Andy Warholیان مردم فیلم در این است که قبل از اینکه از اتاق خارج شوی پشت سرت شروع به غیبت میکنند” این جمله را اندی وارهال صاحب امتیاز مجله “مصاحبه” در یک نشست در کاخ سفید  سر فنجانی چای به نانسی ریگان ادعا میداشت. در این موقع نانسی ریگان کمی‌ برآشفت و در حالیکه چشمان بزرگش باز تر شده بود پاسخ می‌دهد “من یک شخص فیلم هستم اندی” .  اینطور شد که مصاحبه در یک حالت خشکی شروع شد. اندی وارهال مقاله نویس مشهور‌ و ویرایشگر نوشته‌هاست و به عنوان یکی‌ از پیشاهنگان هنر گرافیک مدرن شناخته شده. او که سال ۱۹۲۸ در پنسیلوانیا به دنیا آمده بود عکس بردار سینما و نقاش تبلیغاتی برجسته ای میبود. وارهال در سنّ نسبتا کم ۵۸ سالگی در نیو یورک دنیا را وداع نمود. او بود که جمله معروف ۱۵ دقیقه شهرت را آفرید و فیلم هایی چون زیر خاک مخملی را ساخت. او مدتی‌ مجسمه سازی را نیز آزمایش کرد و به عنوان یک نقاش و Image result for Andy Warholطراح بازرگانی در آژانس تبلیغاتی خود بسیاری از تبلیغات تلویزیونی و جرائد را کارگردانی و طراحی‌ نموده  بود

خانم ریگان هیچوقت تحمل انتقاد را نداشت. آن در طالعش نوشته شده. متولدین برج سرطان بیشتر رفتارشان دل بخواهیست، آنها ضربه پذیرو بسیار حساسند و از تحقیر واهمه دارند. نانسی ریگان در شرح حالش این را به وضوح متذکر شده و نوشته که تمامی آن خصائص را دارا میباشد. نانسی در کتابش نوشته که اشخاص برج سرطان یا خرچنگ، بیرون سفت وImage result for andy warhol استخوانی دارند و درون نرم و حساس. “وقتی‌ ناراحت میشوند به درون پوسته محکم خود کشیده میشوند و آن درست من هستم” آنطور که نانسی ریگان از خود می‌نویسد

وارهال خودش هم خرچنگ وار وارد زندگی‌ ریگان‌ها شده بود. دو ماه قبل از رأی گیری ۱۹۸۰ او با پسر رونالد ریگان، رونالد دوم آشنا شده بود، سپس با دختر او پتی. هردو طرف خوشحال هستند. رونالد جوان از اینکه با معروفترین هنرمند مدرن آمریکا آشنا شده و وارهال نیز از اینکه با خانواده‌ای آشنا میشود که پدرشان بزودی به کاخ سفید نقل مکان خواهد کرد. وارهال رونالد جوان را می‌پسندد و از او به عنوان یک بچه خوب نام میبرد. و یک فرد باهوش. سر نهاری که قرار گذاشته بودند دوریا همسرش نیز حضور میداشت. وارهال مانده بود که از چه سخن بگویند. “من و او هردو خجالتیImage result for andy warhol بودیم” بالاخره وارهال کار خودش را کرد و سوالی را که هیچ مناسب قرار نهار نبود به زبان آورد و با علم به اینکه رونالد ریگان سالخورده‌ترین رئیس جمهور آمریکا خواهد بود از رونالد جوان پرسید “اگر پدرت در زمان ریاست جمهوری در کاخ سفید در گذارد چه فکر میکنی‌ پیش بیاید؟” رونالد پاسخی غیر مستقیم به وارهال می‌دهد ” مادرم  زن باهوش و کار دانیست” و به سرعت موضوع را عوض کرد. “میدانی‌، من تا بحال پای قورباغه نخوردأه ام، میخواهم امروز جرأت به خرج دهم و آنرا امتحان کنم. الان توی منیو دیدمش” رونالد ادامه می‌دهد “مادرم خیلی‌ زن خون گرمیه، او خیلی‌ شیرینه. در کنار پدرم حتما هردو از پسش بر می‌آیند” ولی‌ وارهال روزنامه نگار حواسش هنوز سر موضوعیست که میخواهد سر در بیاورد. آنروز او به دوریا یک پست خوب در مجله مصاحبه می‌دهد و دوریرا پس از یک نگاه سریع به شوهرش و گرفتن تائید او، با خوشحالی قبول می‌کند

آنگاه طبق معمول با شیطنت ذاتی خودش صحبت را به “افراد معمولی” میکشاند “میدونی، من از مری تایلور مور متنفرم به خصوص بعد از اینکه فیلم جدیدشو دیدم. اگه تو خیابون ببینمش با اردنگی میزنم در کونش” و در آن لحظه، داشت چیزی در باره نانسی از دهنش می‌پرید که زود جلوی زبانش را گرفت. مترجم: مری تایلر مور متولد ۱۹۳۶مجری قد بلند زیبا و محبوب برنامه‌های سریال کمدی به نام خودش در تلویزیون‌های آمریکا بود که از ۱۹۷۰ تا اواخر قرن ادامه داشت. اندی وارهال به او حسادت می‌ورزید.  مری در  ۲۵ ژانویه ۲۰۱۷ از دنیا رفت

اندی نیز با انتخاب غذای رونالد موافقت می‌کند و آنها هردو پای قورباغه سفارش می‌دهند. یک نشانه‌ای در تفاهم دو جانبه. آنروز می‌گذرد تا دو هفته بعد پتی دیویس، خواهر بزرگتر رونالد به دفتر مجله مصاحبه سر میزند و با اندی در مورد انتخاب پدرش به عنوان رئیس جمهور گپی میزند که او بتواند از آن در مقاله ا‌ش استفاده کند. “به نظرم اول خوشگل میومد ولی‌ بعد توی ویدئو دیدمش که متوجه شدم از آن زیبایی والدینش بهره زیادی نبرده بود. باباش در جوانیش خیلی‌ خوش تیپ بود هنوزش هم شخصیتی‌ موقر و بالا بلند دارد. ولی‌ بچه‌هایشان نه‌ زیاد. آنها بینی‌‌های بلند دارند که در پدر و مادرشان ندیده‌ام “ا

وارهال هنوز با نانسی ملاقات نکرده بود تا مارس ۱۹۸۱، که اتفاقی او را در رستوران هنگام صرف نهاImage result for nancy reaganر می‌کند که در کنار همسرش نشسته. ما نهارمان را تمام کرده بودیم و در شرف ترک رستوران بودیم که آنها را آن‌طرف سالن دیدیم ولی‌ از آنجا که افراد میزهای اطراف مشغول سلام و علیک و گپ زدن با آنها بودند از جلو رفتن منصرف شدیم چون خیلی‌ شلوغ می‌شد. در آنهنگام آنها ما را صدا زدند. یعنی جری زیپکین نام من را بانگ زد. آنجا بود که با خانم ریگان برای اولین بار آشنا شدم

مترجم: نانسی ریگان در سال ۱۹۲۱ در نیو یورک به دنیا آمد. پدرش آنها را در اوائل زندگی‌ ترک کرد و مادرش که هنرپیشه تئاتر بود اغلب اوقات خود را در سفر میبود و در تئاتر‌های مختلف شهر‌های عمده آمریکا به روی صحنه بازیگری مینمود. در ابتدای تولدش نامش را  آن‌ فرانسیس رابینز گذاشته بودند. در ۱۹۲۹ مادرش با یک جراح مغز معروف ازدواج نمود به نام لوید دیویس. آنها به منزل او در شیکاگو نقل مکان کردند. لوید یک پدر مهربان و پشتیبانی راسخ در زندگی‌ آن‌ فرانسیس کوچک گردید. پس از فارغ التحصیلی از کالج اسمیت در ۱۹۴۳ نانسی به هالیوود میرود که به آرزوی دیرینه‌ ا‌ش تحقق‌ بپیوند و هنرپیشگی را آغاز نماید. او نام خود را هنگام ورودش به هالیوود به نانسی تغییر داد و آنجا بود که با هنرپیشه خوش تیپ آن دوران هالیوود، رونالد ریگان که تازه از همسرش جدا شده بود آشنا میشود. آن دو در سال ۱۹۵۲ با یکدیگر ازدواج میکنند و آن به یک پیوند زناشوی موفق تبدیل میشود. به دو فرزندشان تولد می‌دهد و به مادر تمام وقت مبدل میگردد و شوهرش وارد سیاست میشود. در ۱۹۶۷ رونالد ریگان فرماندار کالیفرنیا میشود و نانسی زندگی‌ سیاسی خود Image result for nancy reaganرا پا به پای شوهرش دنبال می‌کند. یکی‌ از کارهای عمده او کمپین مبارزه با الکل و مواد مخدر میبود که از برای آن دست به دامن مایکل جکسون نیز شده بود

فکر مصاحبه با نانسی ریگان در سپتامبر ۱۹۸۱ در سر وارهال   قوّت گرفت و آنرا سر جلسه با همکارم کلاچلو و دوریا مطرح ساخت. دوریا گفت که با مادر شوهرش تماس می‌گیرد و از او میخواهد که با مصاحبه موافقت کند و خبرش را می‌دهد. دو سه‌ روز بعد او موافقت نانسی ریگان را به او و کلاچلو اعلام نمود. می‌دانست که نانسی هم راضی‌ است چون به دفتر زنگ زده بود و با کلاچلو چند وقت پیش از آن‌ پیام خرسندی از مصاحبه‌هایش با فرزندانش را داده بود. معلوم بود از عروسش دلخور بود چون فقط خواست با کلاچلو صحبت کند. کلاچلو گفت ترتیبش را می‌دهد و یک قرار مصاحبه برای او با نانسی در کاخ سفید جفت و جور کرد. یک ماه بعد از آن هرسه عازم واشنگتن میشوند. وارهال با خود می‌اندیشد ” خوب حالا سٔوال پیش آمد که من با یک پیرزن چی‌ بشینم بگم؟ او برای سنّ متوسط خوانندگان مجله سنش بالاست ولی‌ هرچه بادا باد”. در هواپیما کلاچلو به وارهال سفارش می‌کند نکند با نانسی ریگان سوالاتی در رابطه با سکس مطرح سازد و اضافه می‌کند” او از این حرفها هیچ خوشش نمیاد” که دیگر کفر وارهال حساس در می‌اید و با تندی به کلاچلو می‌تازد که “باورم نمیشه این حرف هارو میزنی‌، فکر میکنی‌ من میرم از او می‌پرسم هفته‌ای چند دفعه به شوهرش میده؟؟” البته اینو موقعی میگفت که دوریا به دست شوئی رفته بود. آنها با استقبال یکی‌ از کارکنان تشریفات  کاخ سفید روبه رو میشوند و از آنجا که کمی‌ زود رسیده بودند به اتاق پذیرش راهنمایی میشوند

باب کلاچلو که متولد ۱۹۴۷ و بزرگ شده نیو یورک می‌باشد ابتدا به دانشگاه جرج تاون رفته از دانشکده حقوق بین‌المللی ادموند والش مدرک خود را اخذ مینماید ولی‌ زود حواسش پرت عالم سینما میشود. باب نویسندگی به عنوان منتقد فیلم را در سال ۱۹۶۹ شروع نمود که برای هفته نامه صدای دهکده می‌نوشت. او از دانشکده فیلم دانشگاه کلمبیا فارغ شده بود و در ۱۹۷۰ مقاله‌ای در مورد فیلم‌های “آشغال” اندی وارهال به چاپ رسانید که وارهال را خوش آمد. او از باب دعوت می‌کند که به مجله ا‌ش، مصاحبه، بپیوندد و آندو از آن پس دو رفیق شفیق و همکار دائم در “کارخانه” یا همان استودیوی وارهال قلم میزنند و فیلم نامه تهیه میکنند

آنها در اتاق پذیرش می‌نشینند تا بانوی اول همراه سگ اول وارد اتاق میشوند. وارهال منتظر است که از آنها دعوت به عمل آورد که در اتاق مناسب تری به نشست و مصاحبه دست زنند ولی‌ چنین چیزی رخ نداد. نانسی ریگان روی یکی‌ از مبل‌های اتاق پذیرش نشست و خدمتکاری برایشان یک سینی لیوان‌های پر از آب با یکی‌ یک بریده لیمو بر کنار لبه آنها به روی میز قهوه خوری گذارد و خارج شد. وارهال و کلاچلو زیر چشمی به یک دیگر نگاه کردند و پوز خند زدند. خانم ریگان صحبت را از پروژه عمده ا‌ش، مبارزه با الکل و مواد مخدر، آغاز نمود. بعد‌ها وارهال به یاد میاورد “مصاحبه‌ای در کار نبود، در حقیقت نانسی ریگان حرف هایی رو که میخواست همه بشنوند در آن دیدار کوتاه برایمان باز گو کرد. همین. دیگه از پذیرایی و محل گفت و گوی بهتری که در شأن مصاحبه گر و مصاحبه شده باشد خبری نبود” اینرا با خنده در جواب سٔوال بریجید باز گو می‌کند که پرسیده بود خانم ریگان با چه نوع چای از آنها پذیرایی کرده بود. “هیچی‌، هیچی‌” حتی سگش رو هم آورده بود که خیلی‌ توجه میخواست. حتی از لیوان بلوری هم خود داری کرده بود. موقع رفتن هم دم در کاخ سفید یک جعبه کوچک پلاستیکی‌ که در آن غذا میگذارند که پیچیده هم نبود و یک جفت جوراب نو به دوریا داد که بدهد به پسرش. من هنوز که هنوزه وقتی‌ به آن ساعت فکر می‌کنم کفرم در میاد” وارهال با غیظ میگوید

__________________________________________

اندی وارهال

    از جکی کندی پرهیز می‌کند

خیابان پنجم، نیو یورک، ۲۰ دسامبر ۱۹۷۸

Andy Warhol Blanks Jackie Kennedy

اخطار به  خوانندگان محترم، این مقاله دارای جملات دور از ادب میباشد. پیشاپیش از بردن آن کلمات عذر میخواهم. برای کودکان و نوجوانان توصیه نمیشود

به نحوی اندی وار حال هیچ شانسی‌ در مصاحبه با روسای جمهور و همسرانشان را نداشته.  یک شب بعد از یک پارتی توسط مجله نیوز ویک در ۱۹۸۳، او شاهد یک “پارتی خسته کننده” میبود که فقط نانسی ریگان و پرزیدنت کارتر و خانم کارتر از شخصیت‌های عمده آن مجلس بودند. او بعید می‌دانست مجله خوشنام و معروفی مثل نیوزویک نتواند چند شخصیت شهیر را در آن میهمانی مجلل جلب کند. می‌دانست که مجله خودش، مصاحبه، به بزرگی نیوزویک نمیباشد ولی‌ خوب به یاد دارد آن تلاش‌ها و دوندگی‌ها را که توانست مجله ا‌ش را در خور احترام سایرین بیاورد. در آن میهمانی خسته کننده قیافه کارتر در نور نیمه روشن کمی‌ شبیه جان کندی میبود . افکارش ناگهان پر کشید و رفت به زمان ۱۹۶۳، ۲۲ نوامبر. آنروز درست به یاد میاورد که در ایستگاه متروی مرکزی ایستاده بود که بانگ پسرک روزنامه فروش به گوشش میخورد “پرزیدنت کندی ترور شد” . پس از آنکه آن خبر تکان دهنده در او نشست کرد به ناگهان به روی پاشنه پایش میگردد و به دفترش بر میگردد اوImage result دستیارش را نیز فرا میخواند “بیا سر کار” وارهال لحظه به لحظه آن بعد از ظهر را تا غروب دیروقت مانند فیلم سینمأی از نظرش میگذرانید

حال که به گذشت سالیان می‌نگرد، وارهال چندین مقاله مصور از جکی کندی، از لبخند شیرینش قبل از ترور شوهرش تا لحظات ترور تا مراسم تشییع جنازه جان اف کندی تا ماجراهای بعد از دوران مجردی او، همه و همه را در خاطر مرور مینمود. او همیشه مفتون وقار و شخصیت آرام و خندان ژاکلین کندی میبود. آنرا ژکلین هم می‌دانست و از علاقه وی به خود آگاه میبود. جکی از اندی در ضیافت‌های مختلف دعوت به عمل میاورد. آن مجلس اعانه در سال ۱۹۷۷ را به یاد میاورد. در آن زمان با میلیاردر و کشتی‌ دار معروف یونانی، ارسطو اوناسیس ازدواج نموده بود. در خاطراتش وارهال می‌نویسد ” آنها من و باب کلاچلو را در گوشه‌ترین میز نشانیدند که برای پایین‌ترین درجه اولویت در آن سالن داشتند. شام مزخرف بود و بد تر از آن‌، دخترکی مسخره به طرف من آمد و روبه رویم گفت من میدانم که شما با خوب دوربین آورده عید. شما از همه میتوانید عکسبرداری کنید به جز خانم اوناسیس

ولی‌ او همیشه به نوع خودش یک نیشی یا پوز خندی به جکی در مقالاتش می‌انداخت که جکی را خوش نمی‌آمد و به قول خودش او را قلقلک میداد. در خاطراتش وارهال می‌نویسد ” بعد در سالن مجاور که سخنرانی پس از شام را ترتیب داده بودند متوجه بودم که چهار هزار نفر خبر نگار و اوزنامه نگار آنجا حضور داشتند و همگی‌ داشتند فلش فلش از جکی عکس می‌گرفتند. فقط من اجازه نداشتم عکس از او بگیرم” سال بعد اندی داشت کله ا‌ش را به دیوار میزد وقتی‌ می شنید جکی او را دیگر مبتکر ایده‌های خلاق وسائط ارتباطات جمعی‌ نمیداند. در آن نوامبر حتی جکی یک پارتی می‌گیرد و وارهال را دعوت نمیکند. رابرت کندی دوم به فرد هیووز میگفت که آنها در تصمیم دعوت کردن یا نکردن وارهال دودل بودند. یک هفته بعد، جکی، مثل آنکه احساس گناه کرده باشد از وارهال دعوت می‌کند که در میهمانی کریسمس او شرکت داشته باشد. او همکارش باب کلاچلو را نیز همراه خود میبرد

آندو دیر به میهمانی میرسند. وارن بیتی و دیان کیتن هم آنجا بودند. باب در گوش اندی میگوید که جکی از دست وارن بیتی خیلی‌ عصبانیه، میگه عمل کثیفی در راهرو ازش سر زد ولی‌ نفهمیدند چه کار کرد. سر شام در منزل مورتیمر یکی‌ بلند گفت که بیتی با جکی سکس داشته. بیانکا جگگر آنرا تکذیب میکرد و ادعا میکرد که وارن بیتی Image resultآنرا از خودش در آورده. این شایعه به گوش خود ژکلین کندی اناسیس هم می‌رسد به طوری که روزی در بورلی ویلشایر او را می‌بیند و بر سرش فریاد میزند که “وارن، شنیدم به همه گفتی‌ منو میکنی‌؟ چطور یک چنین حرفی‌ میزنی‌ وقتی‌ حقیقت نداره؟” بیانکا اضافه نمود که وارن … گنده‌ای داره و وقتی‌ یکی‌ پرسید او از کجا میداند، پاسخ می‌دهد که همه دوست‌هایش با او همخوابه شده اند به جز او. کلاچلو خود را در آسمان هفتم می‌بیند وقتی‌ مورد توجه ژکلین قرار می‌گیرد و او آب معدنیش را با او قسمت می‌کند چون گارسون یادش رفته بود برایش یکی‌ بیاورد. “مال هردومونه، بزن..” جکی به او میگوید

ولی‌ روز بعد جکی لاکپشت را برگرداند. اوبه وارهال تلفنی پیام گذشت که به او بعد از ۵:۳۰ زنگ بزنه اگه بارانی بود بعد از چهار. وارهال هم در دل می‌دانست که آن گفت و گوو زیاد خوشایند نخواهد بود از آن جهت از باز گردانیدن پیام جکی سر باز میزند. دوباره جکی زنگ میزند که طرف‌های غروب بود. اینبار وارهال گوشی را بر میدارد و جکی گیرش میاورد. “خوب گوش کن اندی من فقط تو رو دعوت کرده بودم به چه مناسبت همکارت رو هم با خودت آوردی؟” جکی با عصبانیت از وارهال باز خواست می‌طلبد. آنگاه اضافه می‌کند “او چیزها می‌نویسد Image result for bob colacello and jackie kennedyمیدانی‌؟” وارهال نکته سنج با خود میندیشد که حتما آن‌شب خبری شده که ژکلین اینقدر عصبانی است و نمیخواهد در موردش چیزی نوشته شود و کلاچئوو از آن موضوع سر درآورده یا آنرا شاهد بوده ولی‌ آن‌شب به روی خود نیاورده. ناگهان شستش خبردار شد، آیا میتواند آن جریان وارن بیتی در راهرو باشد؟ ژکلین کندی اناسیس از آن‌ به بعد دیگر وار هال‌ را به مجالسش دعوت نکرد و حتی از دوستانش هم خواست که اگر او را دعوت میکنند از دعوت وارهال خود داری ورزند یا به عکس. ” او دیگر من را حتی به گرد همآیی های کریسمس ا‌ش هم دعوت نمیکند” وارهال ابراز میدارد ” ولی‌ خوب کون لقش” ا

آن گذشت و دیگر وارهال جکی را ملاقات نکرد تا جشن عروسی آرنولد شووارتز نگر با مارییا شرایور در ۲۶ آوریل ۱۹۸۶ در کیپ کاد. آنجا متوجه شد که جکی ابداً لبخند به لب ندارد. “دیگه همه متوجه شده بودند. جکی مثل یک گربه بد اخلاق بود” آنجا بود که اندی نیز از صحبت با او دوری جست و سعی‌ میکرد جلویش ظاهر نشود. یک سال بعد اندی وارهال بعد از یک عمل ناموفق به روی مثانه ا‌ش در می‌گذرد. بیست و دو سال پس از مرگش ثبت کنندگان مدارک ۶۱۰ جعبه و کابینت‌های پرونده‌ها و ارشیو‌های اندی وارهال را باز میکنند و آنها را یاداشت نموده Image result for bob colacello and jackie kennedyعکس برداری میکنند. آنها در میان تصاویر و پوستر‌ها و مقالات و کتب و فیلم‌های اندی وارهال چیز هایی مثل یک تکه کیک عروسی، کنسرو‌های خالی‌ سوپ، و ۱۷،۰۰۰ دلار پول نقد یافتند. آنها در ضمن عکسی‌ از ژکلین کندی را مییابند که عریان در استخری شنا می‌کند. آن عکس توسط جکی امضأ شده بود و بعد از این جمله آمده بود “به اندی با علاقه هرچه تمام‌تر جکی منتوک”. آیا منظورش ملک وارهال در لانگ ایلند میبود؟ کس نمیداند ولی‌ مطئناً بر میگردد به زمان قبل از بهم خوردن دوستی‌ آنها در۱۹۷۸

_____________________________________________

ژا کلین کندی

با علیاحضرت ملکه الیزابت دوم راحت نیست

کاخ بوکینگ هام، لندن، ۵ ژون ۱۹۶۱

Jackie kennedy is Ill-at-Ease with HM Queen Elizabeth II

فقط چهار ماه از ریاست جمهوری جان افت کندی می‌گذاشت و ژاکلین هنوز جای پایش را در کاخ سفید نیافته بود. در محافل و مجامع نزد مردم همواره با آن لبخند زیبایش دل میرباید ولی‌ در خلوت ناخن‌هایش را می‌جود و سیگار را با سیگار روشن می‌کند. حوصله‌‌ کار خانه ندارد و به آشپزی علاقه نشان نمیدهد. او شنیده شده که به شوهرش گفته “من را ببخش عسلم که اینقدر در خانه بدرد نخور هستم،” و کندی پاسخ داده “عزیزم من عاشق تو هستم و تو را همانطوری که هستی‌ دوست میدارم” و پنداری هردو میدانند که دارند نصف حقیقت را میگویند

به طور اجتماعی، جکی یک مخلوطی از وقار و گیجی است. در یک آن‌ او از عصبانیت در حد انفجار است و در  لحظه‌ای دیگر او بانوی اول و نمونه و الگوی زن مدرن آمریکاست. آنگونه که دوست انگلیسی ا‌ش رابین داگلاس‌هوم میگفت جکی در عین حال میبایستی از قوانین بی‌ چون چرای “قرون وسطایی” کاخ سفید نیز پیروی کرده به شوهر پرزیدنتش سرسپردگی کامل داشته باشد و آن با خصلت رام نشدنی‌ ژاکلین کندی جور در نمی‌آمد

ولی‌ اکنون که دو نفری برای اولین بار به عنوان رئیس جمهور و بانوی اول آمریکا به اروپا آمده بودند هر کجا که رفتند با استقبال بی‌ نظیر رو به رو شدند. در فرانسه به خصوص مردم از اینکه یک زن فرانسوی الاصل با نام فامیلی بوویر همسر رئیس جمهور آمریکاست به او افتخار میکردند. ژنرال دوگول رئیس جمهور فرانسه در کاخ ورسای ضیافت شامی مجلل به افتخار جان کندی و همسر زیبایش ترتیب می‌دهد و ژکلین را یک مدل نقاشی‌های واتو مینامد. آن‌شب سرباز پیر با ژاکلین کلی‌ گرم می‌گیرد و مثل کره روی تست داغ رویش آب شده بود. جان کندی نیز گویی میداند که آنجا دیگر او نیست که مرکز توجه است. آنشب ژاکلین بود که تک شمع مجImage result for jackie kennedy president charl degolلس بود.  حتی دوگول جواب بلند بالأی به پیام تشکر جکی می‌فرستد ولی‌ برای جان دیگر جواب نمیدهد و فقط از او در متن پیامش به جکی یاد میبرد. آنطوری که بعد‌ها جان کندی به دوستانش در باره سفرشان به فرانسه ابراز میداشت، “این من نبودم که فرانسویان از او استقبال میکردند بلکه جکی بود و من فقط همراه او بودم” با خنده بلند

همانطور ضیافت شام در وین جکی داشت خروشچف را نرم میکرد. رهبر حزب کمونیست روسیه شوروی دست و پایش را زیر شارم و زیبایی‌ جکی گم کرده بود. او حتی صندلیش را نزدیکتر و نزدیکتر به جکی می‌کشد. مکالمات آندو دامنه وسیعی از سگ گرفته تا فضا تا رقص محلی اوکراین در بر می‌گیرد. خروشچوف از لباس سفید ژاکلین Image result for jackie kennedy and khrushchevتعریف می‌کند و در اختتام ضیافت به او قول می‌دهد برایش یک توله سگ بفرستد به عنوان کادو. ولی‌ فردای آن‌شب، در دیدار رسمی‌ خروشچف اصلا به کندی رو نداد. همان سگ اخمو و پر چین بود. هرچه هم جان کندی سعی‌ کرد سر سخنان رسمی‌ را هم آورد و از حرف‌هایش در شب گذشته یاد کرد، باز خروشچف از رو نرفت. هنگام پرواز بسوی لندن، کندی‌ها خیلی‌ دمغ بودند. پشت درد مزمن جان عود کرد. جکی هم ساکت بود و سیگار می‌کشید. هردو با آب پرتغال خود یکی‌ یک قرص انداختند بالا. دارو‌هاییکه از طرف پزشک مخصوص کاخ سفید تجویز شده بودند شامل امفیتامین و ویتامین برای بانوی اول، و نووکین برای رئیس جمهور که همزمان از ضدّ درد دمرل نیز استفاده مینمود

در لندن روز بعد جان تلفنی به اطلاع نخست وزیر بریتانیا، آقا بزرگ، هارولد مک میلان رسانید که چقدر از دست خروشچف کنف است و اینکه شارم و احترام او کوچکترین تأثیری در بد گمانی او نسبت به ما غربی‌ها نداشت. بعد‌ها مک میلان باز گو می‌کند ” آن مکالمات من را به یاد لرد هالیفکس و نویل چمبرلین مینداخت که میخواستند با آقای هیتلر سر میز مذاکره بنشینند و ایشان را خرسند سازند” برای اولین بار کندی با مردی آشنا میشد که کوچکترین احترامی برایش قائل نبود

آنروز صبح آنها سر مراسم غسل تعمید خواهر زاده ژکلین، کریستینا راد زیویل، در کلیسا حاضر می‌شدند. پس از آن برای صرف نهاری غیر رسمی‌ در چکرز دعوت نخست وزیر بودند که جمعی‌ از وزرا نیز حضور داشتند و دوک و داچس دون شایر که با زوج اول آمریکا آشنائی قبلی‌ نیز داشته اند. دوچس در مراسم قسم خوری جان کندی حضور داشته و از همان زمان ژکلین به دلش ننشسته بود. “هنوز هم همان قیافه آماده حمله و چشمان گرد و صورت وحشی خود را دارد” که آنرا برای دوست قدیمی‌ پاتریک آلی فرمور تعریف میکرد. دوک دون شایر، اندرو، نیز یکبار از پرزیدنت کندی گفته بود که او همانقدر به سکس وابسته است که آیزنهاور به گلف

غروب آنروز برای صرف شام رسمی‌ به بوکینگهام پالاس دعوت ملکه انگلستان و همسر او پرنس فیلیپ بودند. شب غریبی از آب درامد. اغلب میهمانان افرادی نبودند که جکی و جان انتظار دیدارشان را میداشتند. حالت خاصی‌ پیش آمده بود. به آن ترتیب که مطابق رسوم دربار بریتانیای کبیر، از اشخاص مطلّقه دعوت به عمل نمیاید. وملکه تحمل آن سنت شکنی را در خود تاب نمیاورد. او حافظ فرهنگ و رسوم خاندان سلطنتی بریتانیا میبود. او فقط الیزابت نبود و این اصل مهم خانوادگی را از ابتدای جوانیش به خوبی آموخته بود و به آنها قسم خورده بود. ملکه آدم معتقد ایست.آنجا بود که ملکه پایش را در یک کفش کرده از دعوت خواهر ژکلین، پرنسس آلی رادزیویل، که در ازدواج Image result for jackie kennedy and queen elizabethدومش است و همسر وی، پرنس ستانیسلا که در ازدواج سومش است با آنکه وابسته به خاندان انگلیس میبود خود داری میورزد. البته ملکه میبایستی تظاهر میکرد که آن بخاطر پیشینه تأهل آنان نمیباشد و بدین سبب مناسبت میهمانی را به کّل تغییر داد و پنهانی‌ تلافی آن را  از جکی در میاورد و از دعوت خواهر خودش، پرنسس مارگارت، و پرنسس مارینا نیز که جکی خیلی‌ مایل به ملاقاتشان میبود خود داری می‌کند و آنطوری جکی تعریف میکرد، تمام کابینه و وزرا در البسه تمام رسمی‌ حضور داشتند

سر میز شام جکی همچنان احساس غریبی می‌کند و گرم نمیگیرد. پرنس فیلیپ با او کمی‌ میگوید و او را کمی‌ میخنداند ولی‌  احساس خوبی از حضورش در آن مجلس به او دست نمیدهد و ملکه را صاحبخانه‌ای خوشامد نیافت. پس از دقایقی سنگین بالاخره ملکه از جکی از دیدار اخیرش از کانادا میپرسد و جکی پاسخ می‌دهد که خوب بود ولی‌ دیگر به آن آزادی سابقم نیستم که هرکجا که بخواهم بروم. ملکه زود موافقت می‌کند. شاید هم در آن تفکر میرود که او هیچوقت از آن آزادی که جکی میگوید برخوردار نبوده. ولی‌ بعد از شام اوضاع کمی‌ به حالت طبیعی بر میگردند و ملکه از جکی میپرسد اگر او از دیدن تابلو‌های نقاشی لذت میبرد. جکی نفسی به راحتی‌ می‌کشد و پاسخ مثبت می‌دهد. آنگاه ملکه الیزابت دست او را می‌گیرد و دانه به دانه به تماشای تابلو‌های آویخته در هال مشرف به سالن غذاخوری میبرد و در باره آنها توضیحات می‌دهد. آنجا بالاخره هنر کار خودش را می‌کند و آن حس مشترک هنر دوستی باعث میشود که آن شب به خوبی پایان یابد. کندی، هرولد مک میلان، و پرنس فیلیپ از گفتگو با هم خسته نمیشدند. نه‌ ماه بعد ژاکلین به تنهایی به لندن سفر می‌کند و باز هم به کاخ بوکینگ هام دعوت میشود و با ملکه و پرنس فیلیپ دیدار تازه می‌کند “من نمیدانم چه بگویم غیر از آنکه ملکه را شخصیتی‌ عظیم یافتم و از آشنائی با ایشان مفتخرم” ژاکلین به خبرنگاران تلویزیونی در لندن قبل از پروازش میگوید

__________________________________________

علیاحضرت ملکه الیزابت دوم

به عیادت دوک ویندزر می‌رود

منزل دوک و دوشس ویندزور  پاریس۱۸ مه ۱۹۷۲

HM Queen Elizabeth II attends The Duke of Windsor

قرار است که ملکه الیزابت یک دیدار رسمی‌ از پاریس داشته باشند. قبل از عزیمت به فرانسه، پیام به کاخ بوکینگهام می‌رسد که عموی ملکه، دوک ویندزر، که برای مدت کوتاهی پادشاه ادوارد هشتم بود، دچار سرطان گلو شده و عنقریب در پاریس از دنیا خواهد رفت. ملکه از طریق منشی‌ خصوصی خود سرّ مارتین چارتریس با سفیر بریتانیا در پاریس، سرّ کریستوفر سامز، تماس می‌گیرد تا ترتیبات قرار ملاقات ملکه و جین ثین، پزشک عمویش، دوک وینزر را بدهد. دکتر ثین به یاد میاورد ” سفیر از من قرار ملاقات ملکه با من و عموی بیمارش را میخواست و فقط بر یک نکته تأکید مینمود، که دوک میتواند قبل یا بعد از دیدار ملکه الیزابت بمیرد ولی‌ نه‌ در حین ملاقات ” او فکر میکرد برداشت عمومی‌ از مرگ دوک هنگام دیدار برادر زاده ا‌ش فاجعه انگیز باشد

پزشک دوک ویندزر در پاریس حیران بود که چگونه چنین ضمانتی به سفیر بریتانیا بدهد. او می‌توانست قبل، در حین، و یا بعد از دیدار ملکه از عمویش درگذرد. لحظه فرا رسیدن مرگ بیمار را یک پزشک، هرچه هم که حاذق باشد نمیواند حدس بزند و اصولا کار او پیشبینی‌ مرگ بیمارش نمیباشد. آیا دوک همانقدر که در زندگی‌ باعث خجالت همگی‌ شد در مردن هم میخواهد همین روال را دنبال کند؟ او خودش به پزشکش گفته در صورت دیدار ملکه به زندگی‌ بس امیدوار تر خواهد گردید و شاید به تعداد روز‌های زندگیش بیفزاید. چیزی که سخت مایل بود

همینطور هم میشود. دوک ویندزر هنگامی که ملکه و همراهانش به فرودگاه ارلی می‌نشینند همچنان در قید حیات میبود. غروب آنروز سرّ کریستوفر به دکتر ثین تلفن میزند و احوال مریضش را میپرسد. پزشک دوک جواب می‌دهد که حال مریض خوب نیست ولی ثابت است، او دیگر قادر به قورت دادن غذا نمیباشد و به سرم متصل می‌باشد، ولی‌ همچنان در انتظار دیدار برادر زاده تاجدارش میباشد. این گفتگو‌ها دو روز دیگر ادامه داشت تا ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر روز هژدهم ملکه و همراهانش پس از حضور در مسابقات اسب دوانی لانگ چمپ به ملاقات عمو دوید سخت بیمارش میروند. داچس یا به اصطلاح فرانسویان دوشس ویندزور، که سابقاً با نام سیمپسون مشهور میبوده به استقبال ملکه از منزلشان بیرون آمده او و همسر دوک ادینبورو و پرنس چارلز را به داخل هدایت مینماید. در اتاق رسم مجسمه‌های مذهبی‌ چین باستان دیده می‌شدند که غرق در ارکیده هایی از طرف دوستداران پادشاه اسبق انگلستان فرستاده شده بودند آنها قدری می‌نشینند و چای مینوشند. ملکه هیچ سوالی از اوضاع سلامتی عمویش نکرد

ربع ساعت می‌گذرد و آنها از هوای پاریس و از مسابقه اسب دوانی لانگ چمپ صحبت میکردند. داچس که هنوز خاطرات تحقیر او در دربار انگلستان به سبب مطلّقه بودن و غیر انگلیسی بودنش را فراموش نکرده آنرا دیداری سرد توصیف نمود. داچس ویندزر بعد‌ها به یاد میاورد “آنروز هم ملکه خون گرم نبود و لبخندی به لب نداشت. شاید هم به خاطر آن دو توله پاگ بود که اطراف آنها ورجه وورجه میکردند”. مترجم: داچس ویندزور حتی مدتی‌ نیز در ۱۹۳۶ ملکه انگلستان بوده قبل از آنکه شوهرش را مجبور به کناره‌گیری از سلطنت به نفع برادرش کنند. داچس ویندزر لقبیست که پس از باز پس گرفتن لقب علیاحضرت ملکه به وی از طرف پادشاه جدید عطا میگردد. ماجراهای رمانس دوک و داچس سالیان سال موضوع داغ محافل اروپائی و آمریکائی میبود و بسیاری  در کشور‌های دو طرف اقیانوس اطلس با علاقه آنرا دنبال میکردند. او که همسر یک آمریکائی متموّل، بنام سیمپسون میبوده در لندن دیدار‌های عاشقانه خود را با ادوارد جوان به طور پنهانی‌ آغاز میکند درحالیکه هنوز از شوهرش طلاق نگرفته بود و کم کم اخبار آن دیدار‌ها به خارج نیز درز می‌کند. آندو هنگام پادشاهی ادوارد هشتم ازدواج مینمایند

تنها کسی‌ که از خاندان سلطنتی بریتانیا به دوک ویندزور سر میزد پرنس ولز بود که آخرین بار همان اکتبر قبل به دیدن عموی بزرگش در پاریس میرود به امید آنکه بتواند آخر عمری روابط بین او و دربار سلطنت و مادرش، ملکه الیزابت را بهبود بخشد و کسی‌ که زمانی‌ به پادشاه ادوارد هشتم شهرت داشت از احترام در خور یک پادشاه انگلستان بر خوردار باشد. در نوامبر همان سال عمو دوید به سرطان دچار میگردد و دیگر روو به بهبودی نمیرود. ملکه و خانواده ا‌ش دوک وینزور را به نام عمو دوید میخواندند که یکی‌ از نام‌های ثبت شده اوست

رایحه‌ای از عود و دود چوب‌های آغشته به مواد بودار رسوم مذهبی‌ چین در فضا آکنده میبود که پنداری بر سنگینی‌ ملاقات میفزود. در این هنگام داچس از ملکه میپرسد که اگر مایل هستند به اتفاق به دیدن همسر بیمارش، عمو دوید بروند. ملکه از روی مبل‌ بر می‌خیزند و به دنبال صاحب خانه از پلکان به طبقه بالا میروند. آنجا دوک ویندزور به روی صندلی‌ چرخدار و ملبس به پیرا‌هن یقه اسکی آبی‌ ناوی با لبخند خفیفی از ورود میهمانان ابراز خرسندی مینماید ملکه انگلستان جلو رفته عمویش را به روی گونه ا‌ش میبوسد و در عین حال در گوشش زمزمه می‌کند که حالش چطور است. دوک نیز با بی‌ حالی‌ پاسخ می‌دهد که خوب است

داچس به یاد میاورد “الیزابت هیچ احساس گرمی‌ هنگام بودن با عمویش از خود بروز نداد. همه حرکاتش مصنوعی و ساختگی بودند. از اینکه وانمود میکردند چون در پاریس بودند تصمیم به دیدن عمو دوید گرفتند، حرصم میگیره” داچس خوب به یاد داشت که ملکه الیزابت چند جمله با عمویش صحبت نمود که صدای دوک آهسته تر و آهسته تر میشد تا اینکه آن دیدار کوتاه با سرفه‌های شدید دوک ویندزور خاتمه می‌یابد و نرس ایرلندی وی خانم اونا شانلی را از آنجا میبرد در حالیکه الیزابت فقط بتواند سریع بگوید خداحافظ. او سپس به طبقه پایین باز میگردد و به شوهر و پسرش می‌پیوندد

هنگام خروج پرنس فیلیپ مطابق عادت همیشگیش سعی‌ در گرم کردن جو محیط کرده دو سه‌ جوک میگوید که داچس آنها را بی‌ مورد خواند. یک عکس یادگاری نیز به اتفاق میگیرند . آنجا از داچس خداحافظی میکنند. ده روز پس از آن‌ دیدار دوک ویندزور که زمانی‌ به پادشاه ادوارد هشتم معروف بوده در پاریس در می‌گذرد. خانواده سلطنتی باز با داچس ویندزور، یار و یاور عمو دوید تا آخر عمر وی روبه رو میشوند. آن سال از ملکه می‌‌پرسند که آیا مراسم رژه گارد به احترام دوک مرحوم کنسل شود یا خیر؟ که ملکه دستور می‌دهد که همچنان برگذار گردند

___________________________________________

دوک ویندزور

مبهوت الیزابت تیلور میشود

منزل دوک و دوشس ویندزور، پاریس ۱۲ نوامبر ۱۹۶۸

The Duke of Windsor Looks on Aghast with Elizabeth Taylor

هردو اکنون در دههٔ هفتم زندگی‌ خود و سالها دور از جنجال ها و رسوائی‌ها، فارغ از جهان بینی‌، ویندزورها اوقات خود را دیگر صرف میهمانی‌ها با دوستان قدیمی‌، و میهمانانی که از اقسا نقاط دنیا به پاریس میایند و چند صباحی را در آن شهر رومانس و شراب به سر می‌نمایند می‌گذارندند. از جمله در حلقه دوستانشان افراد متموّل و صاحب صنایع اروپا و آمریکا هستند که به‌ قول خودشان جت ‌ست میباشند که یا به پاریس می‌آیند و یا از پاریس میروند و در هر حال تا در پاریس هستند تلفنی از ویندزور‌ها دعوت میشوند که گرد هم باشند. در میان آن دوستان البته هنرمندان بنام و هنرپیشه‌های تئاتر و سینمای هالیوود، لندن و پاریس نیز به ملاقات دوک و دوشس میروند

بلی‌ سی‌ سال پیش از آن‌ آنها مشهورترین عشاق بودند. پرنسی که عشق را به سلطنت ترجیح داد. ولی‌ اکنون دو عاشق دیگر هستند که جلب توجه دنیا را کرده‌اند. هم به روی پرده سینما و هم در دنیای واقعی‌. بلی آن زوج ریچارد برتون و الیزابت تیلور است که رومانسشان سر هر کوی و برزنی بر زبان عام و خاص است. از آمریکا و اروپا گرفته تا بقیه دنیا، فیلم‌هایشان زبانزد مردمان است و از پر فروشترین فیلم‌های سینماأی در دنیا به حساب میایند. آنها در آن زمان در پاریس بودند برای تهیه یک فیلم رمانتیک دیگری از خودشان. دوچس که یک آمریکائی و از دوستان هنر پیشه‌های هالیوود میبود روز ورودشان به پاریس با تیلور تماس تلفنی می‌گیرد و ورود او و همسر مشهورش را به پاریس خوش آمد میگوید. دوک وو داچس ویندزور چند بار در محل فیلم برداری ظاهر میشوند و شاهد بازیگری آندو در بازی فیلمی که برتون آنرا نوشته بنام “رام کردن زن سرکش” میبودند. در آن فیلم تیلور از جواهراتش استفاده کامل نمود و اصل آنها را زیور خود ساخت که ارزش آنها در آن زمان ۱،۵۰۰،۰۰۰ دلار Image result for liz taylor, burton, duke of windsor parisتخمین زده میشد بدین سبب نیروهای اضافی امنیتی استخدام شده بودند. فقط هشت بادیگارد از آن زوج شهیر حفاظت مینمودند. در روز اول ریچارد برتون آن جت خصوصی را که در آن‌ به پاریس پرواز نموده بودند به مبلغ ۹۶۰،۰۰۰ دلار برای تیلور خریداری نموده بود چون الیزابت ابراز علاقه به آن وسیله نقلیه زیبا و پر قدرت نموده بود. آنها به همچنین چند شب نیز به اتفاق گروه مشخصی از دوستان و آشنایان مشترک،  به صرف شام پرداختند که یکی‌ دو تای آن دیدار‌ها در منزل دوک و داچس ویندزور رخ داده بودالیزابت تیلور در دیدار‌هایش با دوشس وینزور یا به قول آمریکائی‌ها والاس سیمپسون، چند کلکسیون از جواهرات کمیاب او را خریداری مینماید از جمله گردنبند الماس و گوشواره های جور دیده شده در این تصویر

در ۱۲ نوامبر، برتون‌ها به منزل ویندزورها رفتند که در یک میهمانی شام کوچک ۲۲ نفری به افتخارشان شرکت نمایند. به محض ورود به منزل بزرگ دوک و داچس، برتون دو چهره را تشخیص می‌دهد.. کنتس و کنت بیزمارک و حتی نامشان را خطاب مینماید. او میگفت “کنت در مقایسه با صدر اعظم آهنی مثل اسپاگتی‌ نرم و انعطاف پذیر است” و اضافه مینماید “او هیچوقت نتوانست آلمان مدرن را حتی از مقوا هم ببرد” و لبخند ملیحانه‌ای میزند. برتون‌ که پیدا بود مثل هر روز ودکای متنابهی نوشیده بود مانند الیزابت تحت تأثیر جاذبه سلطنتی ویندزورها و  آن نرفت. در چشمان سبز رنگش، ریچارد برتون دوک و دوشس را دو اندام نحیف میدید که “بیشتر به مجسمه‌های پیرمرد و پیرزن روی طاقچه شباهت داشتند” الیزابت و ریچارد آنجا متوجه میشوند که آندو تنها زوجی هستند که دارای لقب نمیباشند و سر میز شام در کنار صاحبخانه جای نگرفته‌اند بلکه ما بین یک کنتس و یک دوشس “با صورت‌های پرتر و جوانتر” نشانده شده اند

برتون که پیدا بود مثل هر روز ودکای متنابهی نوشیده بود مانند الیزابت تحت تأثیر  داستان عشقی‌ و جاذبه سلطنتی ویندزورها نمیرفت. “من خودم آنطور که خواستم دنیای خودم رو ساختم اینها حتی از نگاه داشتن سلطنت هم عاجز بودند” با نیشخند در گوش الیزابت زمزمه می‌کند. کنتس جوانتر از ریچارد برتون میپرسد که آیا هنگامی که هاملت را بازی میکرده تمام حرف‌های آنرا از حفظ کرده بوده؟ برتون جواب می‌دهد که او اهمیتی نمیدهد که حرف‌های Image result for liz taylor, burton, duke of windsor parisشیکسپیر را کلمه به کلمه به روی صحنه بگوید. او متن را حفظ میکرده و آنطور که از دل برداشت میکرد بزبان میاورد. “در غیر انصورت خیلی‌ مصنوعی میشه.. به خصوص برای کاراکتر منقلبی مثل هاملت” برای کنتس با کمال میل توضیح می‌دهد و اضافه می‌کند “من باید کمی‌ هم مست باشم وقتی‌ او را اجرا می‌کنم” و به ناگاه با صدای بلند ترابراز میدارد ” و در نقش‌های دیگر حتی مست تر” و قهقهه را سر می‌دهد. آن خنده کمی‌ اتمسفر سرد مجلس را از یخی بیرون میاورد. برخی‌ از کنت‌ها و کنتس‌ها با او میخندند ولی‌ هنوز نتوانست لبخندی بر لبان داچس ویندزور آورد

یک خانم دیگر، که حتی یک روز زیر هفتاد نمی‌آمد، با صورتی‌ که از تعدّد کشیده شدن‌ها داشت دیگر میرفت بالای سرش، با بی‌ شرمی از برتون میپرسد که آیا درست است که همه هنرپیشگان همجنس دوست هستند؟ به طوری که ناگهان گوش هردویشان تیز میشود و لبخندی پر معنی بروی لبان الیزابت نقش می‌بندد. درین موقع برتون بلند جواب می‌دهد ”  بلی درست است، برای همین است که من با الیزابت ازدواج کرده ام. باید از همسرم Image result for liz taylor burtonبپرسم که آیا ما باهم تلفنی عشقبازی می‌کنیم؟” و الیزابت را نیز به خنده میندازد. بعد از شام الیزابت با وحشت شاهد نزدیک شدن ریچارد به دوشس ویندزور میشود که با صدای بلند به وی میگوید “شما امشب چه بی‌ حوصله‌‌ به نظر میائید ” و در مقابل چشمان حیرت زده او و سایرین در یک حرکت تند دوشس نحیف را از دو طرف کمر گرفته بلند می‌کند و یک نیم دایره در جأ او را تاب می‌دهد. دوشس نمیداند از آن کار حظ ببرد یا عصبانی شود. الیزابت می‌ترسید اون وسط هردویشان به زمین بیافتند چون برتون واقعا مست بود. ولی‌ به خیر می‌گذرد و ریچارد برتون دوشس را سالم به زمین میگذارد “هرچه باشه من خون ولش خودم رو نمیتونم انکار کنم” و خنده حاضرین فضای تسکین یافته را پر میسازد

در تمامی راه برگشت به هتل اقامتشان را تیلور ساکت و عصبانی است و یک کلمه با برتون صحبت نمیکند. در اپرتمانشان نیز او را داخل اتاق خواب میهمان هل می‌دهد و درب را پشتش قفل می‌کند. برتون با مشت و لگد میخواهد درب را بشکند و تقریبا هم موفق میشود. آنگاه الیزابت در را به رویش از روی ناچاری باز می‌کند ولی‌ با شدید‌ترین لحن به او پرخاش مینماید که چقدر آن‌شب منزل ویندزور‌ها آبروریزی کرد و او را در خجالت کامل قرار داد الیزابت به سینه برتون میکوبد  قبل از آنکه ریچارد او را نیز مانند دوشس بلند کند در جأ او را تاب دهد و به روی تخت خواب بیندازد و یک عشق بازی پر هیجان را شروع نماید. “آنها دیگر ما را به منزل خودشان دعوت نخواهند کرد”الیزابت با Image result for cecil beatonحالتی تسلیم به زبان میاورد. برتون نیز در گوش لیز نجوا می‌کند “چه بهتر، من از آن زوج بی‌ رمق تر و خسته کننده تر هیچ کس را به یاد ندارم” فردای آنشب الیزابت در خاطراتش می‌نویسد “زود تکه پاره‌های گچ و چوب را جمع کردم که پیشخدمت نفهمد شب قبل چه بلایی به سر آن در آمده”آندو به سر فیلمبرداری میروند

تعطیلات آخر هفته را باز برتون مجبور شد به خواسته لیز تن در دهد و با او به میهمانی پر زرق و برق لباس‌های محلی خانواده راثچایلد در شاتوی فرانسه شان  برود. آنجا سیسیل براون را آن‌طرف سالن مشاهده می‌کند. او در خاطراتش از آن‌شب نوشته “من همواره از سلیقه بد برتون‌ها در تعجب میبودم. آن شب هم انتظار بیش از آن از آنها نداشتم که با آن البسه مسخره آنجا شرکت کنند. بدترین سلیقه در انتخاب لباس آمریکائی و انگلیسی. هرچه باشه او بایستی یک طور ولش بودن خودش رو نشون بده” نمایشنامه نویس، عکس بردار، و طراح لباس معاصر انگلیسی به یاد میاورد

_________________________________________

الیزابت تیلور

کفر جیمز دین را در میاورد

مارفا، تکزاس، ششم ژوأن ۱۹۵۵

Elizabeth Taylor Unnerves James Dean

الیزابت با اینکه فقط یک سال از جیمز دین جوانتر میبود ولی‌ به خاطر سابقه طولانی‌ ‌اش در صنعت فیلم از ستارگان استوار و جاافتاده هالیوود به شمار میرفت. او که از کودکی هنرپیشگی را آغاز نموده بود اکنون ملکه هالیوود است و این در حالی‌ بود که جیمز دین تازه به دنیای هالیوود قدم گذارده و از هنرپیشگانی است که میشد رویش حساب کرد که سالیان سال بتواند از عهده نقش‌های اول و حساس برآید. او داشت میرفت  که دوران جدید سینمای هالیوود را سرآمد شود در حالیکه لیزImage result for james dean همچنان متعلق به هالیوود قدیم بود. آندو به تکزاس آمده بودند که به اتفاق در فیلم “غول” بازی کنند. شرح حال جوانکی که در مزرعه گاودار عمده‌ای که توسط راک هودسن بازی میشد به کار مشغول میشود. جیمز دین نقش یک جوان زحمت کش کله شق و مصمم که هیچ خدایی را بنده نیست و دست به هرکاری میزند که پولدار شود که زمین کوچکی‌ برای خودش خریداری مینماید و در زمینش چاه نفت میزند و شانسی‌ به نفت می‌رسد. الیزابت نقش همسر زیبای ارباب را بازی می‌کند

آندو چند روز قبل از شروع فیلم برداری به یکدیگر معرفی‌ میشوند. الیزابت از او شنیده بود که جوان با استعدادیست ولی‌ گاه به گاه بد خلق میگردد و روی اخلاقش نمیتوان حساب کرد. الیزابت در دیدار اول او را می‌پسندد و بچشم یک هنرپیشه درخشان آینده به او می‌نگرد. جیمز و الیزابت دوست میشوند و حتی در پورشه نویش به الیزابت یک سواری مهیج و فرحبخش می‌دهد طوری که باد موی‌های الیزابت را به هوا میبرد و او حظّ میبرد. فردای آنروز، تیلور دین را می‌بیند و به او نزدیک شده سلامی میدهد. دین از بالای قاب عینکش نگاهی‌ به او میندازد و زیر لب چیزی میگوید که الیزابت نفهمید. آنجا بود که به یاد میاورد دوستانش به او این اخطار را داده بودند که جیمز دین خیلی‌ دمدمی مزاج است “راست می‌گفتند، این چه اخلاقیه؟” الیزابت با خود می‌اندیشد

چهار هفته اول فیلمبرداری را آنها در شهر کوچک و خواب آلود مارفا، تکزاس، میگذرانند. جایی که در تابستان دمای سایه به ۵۰ درجه هم میرسد. در روز اول دوستش، دنیس هاپر، جیمی را اینقدر کلافه ندیده بود. اولین صحنه را آغاز نمودند که در آن‌ دین تیری از هفت تیرش به تانک آب شلیک می‌کند. الیزابت تیلور با اتومبیلش از کنار وی ردّ میشود ولی‌ میایستد، جیمی دین قرار است او را به داخل برای چای دعوت نماید. تمرینها انجام میگیرند و ریل دوربین‌ها شروع به چرخیدن میکنند. الیزابت اتومبیلش را نزدیک دین متوقف میسازد. او هرچه به خود فشار آورد که جمله ا‌ش را بزبان بیاورد نتوانست. دوباره شروع کردند، باز نتوانست که نتوانست همه کلافه شده بودند به خصوص خودش. “زبانش انگار قفل کرده بود ” هاپر به یاد میاورد ” هیچ حالیش نبود که با کی‌ داره بازی میکنه، با هنرپیشه درجه یک هالیوود و او هی‌ گند میزد” و اضافه می‌کند ” چهار هزار نفر از کارکنان تا سیاهی لشگر‌ها تا تماشا گران محلی صد متر آنطرفتر ایستاده آن صحنه را مشاهده میکردند که به دست پاچگی او میفزود”جیمی از یک چیزی رنج می‌برد. ناگهان صحنه را ترک کرد و به طرف تماشاچیان رفت و کمی‌ آنطرفتر زیپ شلوارش را پایین کشید و شروع به شاشیدن کرد. وقتی‌ که کارش تموم شد  زیپشو بالا کشید و برگشت “خوب دوباره میگیریم” جیمز دین با آسودگی گفت

مانند اغلب ما آن رفتار را الیزابت تایلر از کسی‌ ندیده بود. البته به روی خودش نیاورد و با لبخند زیبای همیشگیش با ادامه فیلمبرداری موافقت نمود. در راه بر گشتن به هتل هاپر از او میپرسد، “این دیگه چه کاری بود کردی؟” و وقتی‌ که با لبخند مرموزانه جیمی دین مواجه میشود ادامه می‌دهد “کی رو دیدی جلوی همه بگیره بشاشه؟” دین جواب می‌دهد که فشار جو تماشاچیان فشار مثانه ا‌ش را دو چندان ساخته بود و “داشت کلافه ا‌ش” میکرد و اضافه مینماید، من یک بازیگر با سبک خودم هستم. باید راحت باشم تا بتونم نقش خودم روو به نحو احسن انجام دهم” او  ذهن ناخوداگاه را در به خاطر سپردن جملاتش عامل عمده‌ای میداند

در طی‌ فیلمبرداری “غول” جیمز دین رفتار‌های غیر قابل پیشبینی‌ را تکرار میکرد. به ناگهان فریاد بر میاورد که “کات من گٔه زدم” با اینکه این رفتار‌ها را کارگردان، جرج ستیونس، به حساب “سبک” او می‌گذاشت ولی‌ راک هودسون که بازیگر دیگر عمده در فیلم میبود از آنها به راحتی‌ نمیگذشت. کار خودسری‌های دین  به جائی کشید ستیونسن هم حوصله‌‌ ا‌ش سر رفته بود و به همان نسبت از اینکه تیلور هم عاشق صورتش است داشت عصبانی میشد. تیلور و دین هردو بالاخره یک نقطه مشترک بین خودشان یافتند.. بی‌ علاقگی آنها به ستیونس. آن دو ستاره سینما کم کم از معاشرت با یکدیگر مفرح میگردند. هردویشان به مواد مخدر ضعیف وابسته بودند. دین از ماریجوانا استفاده میکرد و تیلور از قرص‌های مٔسکن و آرام بخش. “در مدت فیلمبرداری شبها من و جیمی مینشستیم و او از گذشته‌هایش میگفت” تیلور به روزنامه نگار کوین سسومس در ۱۹۹۷ فاش می‌ساخت و اصرار که تا بعد از مرگش از آن چیزی ننویسد “چون من به جیمی قول داده بودم که به کسی‌ باز گوو نکنم” او سپس ادامه می‌دهد که “جیمی در ۱۱ سالگی مادرش رو از دست میده، بعد از آن‌ به او توسط کشیش کلیسایشان تجاوز‌های جنسی‌ می‌شده و جیمی وقتی‌ اینرو برام میگفت خودش ناگهان منقلب شد” الیزابت تیلور به یاد میاورد که همیشه فردای شبهأیی که با هم به گفت و گوو می‌نشستند جیمی با او بد اخلاق بوده و شرم داشته با او بگوید و بخندد  ” باز هم جیمز اخلاق سگی‌ خودش رو حفظ کرده بود. ولی‌ بعد از دو سه‌ روز دوباره یادش میرفت و به من نزدیک میشد” تیلور با لبخندی عمیق از آن روز‌ها یاد مینماید

آنها قسمت‌های فیلم در تکزاس را زیر تحمل دمای داغ تحمل و به اتمام میرسانند و برای دٔه روز آخر سپتامبر به استودیوی کمپانی در هالیوود باز میگردند. فقط چند صحنه باقی‌ مانده بود که فیلم برداری به اتمام برسد، کارگردان، بازیگران، و اعضای پشت صحنه در روز آخر سپتامبر همان سال دراتاق ستیونس جمع شدند تا کارهای آنروز را مرور نمایند. وسط گرد همأیی ستیونس تلفنی را دریافت می‌کند. از آن‌طرف خط به او خبر می‌دهند که جیمز دین در یک سانحهٔ اتومبیل کشته شده. همگی‌ در ماتم فرو میروند. کار آنروز کنسل میشود. فردای آنروز تیلور مغموم به نزد کارگردان ستیونس خوانده میشود که به اتفاق صحنه آخر را بدون جیمی بر گذار کنند. خوشبختانه صحنه‌های اصلی‌ چند روز پیش از تصادف دین گرفته شده بودند. او میداند که جسد جیمز دین به روی تخت تشریح در سرد خانه اموات پائو ربلس آرمیده و از او سٔوال خواهد شد که چه احساسی‌ دارد. تیلور در آن هنگام عزم را جزم مینماید که فقط به روی به پایان رسانیدن فیلم غول بیندیشد و عزا ی دوست تازه یافته را بگذارد برای بعد

_________________________________________

جیمز دین

آلک گینیس را دلواپس می‌کند

رستوران ویلا کاپری، هلیوود ۲۳ سپتامبر ۱۹۵۵

James Dean is Forewarned by Alec Guinness

یک هفته قبل از مرگ زودرسش، جیمز دین سر میزی در رستوران دلخواهش در هالیوود، ویلا کاپری، با صاحب و مترودی ویلا کاپری، نیکوس، که از او خانه چوبیش را در ‘شرود اوکز’ اجاره کرده گرم میگیرد. همینطور که با نیکوس گرم گفتگو میبود نگاهش به طرف در ورودی جلب میشود که شخصی‌ آنرا باز کرده وارد میشود او کسی‌ نبود بجز هنرپیشه اصلی‌ برنامه‌های کمدی قلب‌های مهربان و نیمتاج ها، آلک گینیس

گینیس همیشه به زندگی‌ از دید خارج از حواس پنجگانه مینگریسته. او به حس ششم عقیده دارد و حتی نزد فال بینان میرود و از طالع خود و دیگران مایل است بداند. همان چند وقت پیش از آن‌ دیدارش با جیمز دین کلی‌ کتاب و ورق فال گیری را به ناگهان در شعله‌های آتش هیزم انداخت و سوزانید چه آینده را روشن نمی‌دید و هربار فال‌ها بدتر و بدتر در میامد

مترجم: آلک گینیس هنرپیشه انگلیسی متولد ۱۹۱۴ و متوفی ۲۰۰۰ میباشد. وی از پشکسوتان تغییر هنرپیشگی از صحنه تئاتر شکسپیری یا به قولی سبک قدیم به صنعت نو بنیاد سینما بود. او به هالیوود آمد و در چند برنامه تلویزیونی نقشهای گوناگونی را و بعد‌ها نقش‌های عمده‌ای در فیلم‌های بزرگ هالیوود ایفا نمود که جوایز بسیاری را نصیبش نمود. از جمله برای نقش  پرنس فیصل در فیلم لورنس عربستان، ژنرال یفگرف ژیواگو، نیم برادر دکتر ژیواگو، و پرفسور گادبول در راه عبوری به هندوستان

گینیس از حواس مافوق بشری هنگامی آگاه شد که ناخدا سوم جوانی‌ میبوده روی ناوچه ا‌ش در شب سال نوی‌ ۱۹۴۳، که صدای عجیبی به گوشش می‌رسد “فردا” او دور و برش را می‌نگرد ببیند چه کسی‌ آن کلمه را به زبان آورده ولی‌ کسی‌ نبود. آنها بین جزیره‌ سیسیل و ویس که جزو یوگسلاوی آن زمان میبوده در سیاحی بودند که هوا تیره گشت و رعد و برق‌های شدید و بالاخره طوفانی سهمگین بر کشتی‌ فرو آمد. اتصالی‌های الکتریکی‌ موتور کشتی‌ به ناگهان شروع به نورافکنی‌های آبی‌ زمردی در سراسر عرشه به او نوید مرگ را میداد. “در آن لحظه همه چیز برایم صلح آمیز و قابل قبول شده بود” او به یاد میاورد آنها در بندر ایتالیایی ترملی  بعد از برخورد با تخته سنگ‌ها اضطرا لنگر میگیرند. او دستور تخلیه فوری ناوچه ا‌ش را به سیاحان می‌دهد و جملگی قبل از انفجار موتور و انهدام بخش عمده‌ای از کشتی‌ خارج شده بودند

 آلک با خود می‌اندیشید که آیا آن صدا از بیرون می‌آمد یا از درون او. آیا حس ششم مجموعه‌‌ای از تجارب حواس پنجگانه است که مغز آدمی‌ آنها را و تجارب گذشته در میامیزد و از آینده‌ای که احتمالش میرود خبر می‌دهد؟ هیچ کس جوابی برای حس ششم ندارد در حالیکه آینده نگری همواره چالش بشر بوده. از اوضاع و احوال طبیعت، باران، خشکسالی، گرفته تا آینده خرید و قیمت‌های سهام بازار بورس و آینده آدم‌ها در زندگیشان. انسان همیشه مفتون دانش از آینده ا‌ش میبوده و به انواع ترفندها، تکنیک‌ها و حتی اجسام برای دانستن آینده متوسل شده به خصوص آسمان و گردش ستارگان. همه فقط برای نشانی‌ هرچه قدر تیره از آینده‌ای که در پیش روی دارد

گینیس نیز مانند افراد دیگر ساکن این کره خاکی مفتون آینده نگری و پیشبینی‌‌ها میبوده که از برای دست یافتن به آن از هیچ روشی‌ خودداری نمیکند. او به دعا و توسل به شخصیت‌های مقدس نیز معتقد میبود و حتی تعریف می‌کند در مارس آنسال با همسرش به طرف اسکاتلند میراند که لاستیکش پنچر میشود. به ناچار در صدد تعویض چرخ می‌آید. “وقتی‌ میخواستم آچار را به روی مهره پیچها بگرداندم همه بقدری سفت و محکم بودند که از باز کردن آن مهره‌ها عاجز بودم، در دلم دعایی به سنّ آنتونی کردم و مهره‌ها به آسانی باز شدند” آلک به زبان خود برای Image result for alec guinnessدوستانش تعریف میکرد

شش ماه بعد آلک پس از یک پرواز طولانی‌ ۱۶ ساعته از کپنهاگ به هالیوود میاید که با گریس کلی‌ و لویی جوردن در فیلم “قو” همبازی شود. فیلم نامه نویس “پدر براون”، ثلما ماس از او میخواهد که برای شام به رستورانی‌ در حوالی هالیود بروند. از آنجا که ثلما شلوار به پا داشت می‌دانست که مطابق قوانین وکد لباس از پذیرفتن او در رستوران‌های بهتر خودداری میشد و آنها میدانند که باید به رستوران کوچکتر و خودمانی تری بروند. او ویلا کاپری را انتخاب می‌کند و دست الک را گرفته وارد میشود که نیکوس آنها را در می‌یابد. متأسفانه رستوران پر بود و میز خالی‌ نبود و آنها در صدد بودند که محل را ترک کنند. گینیز حسابی‌ گرسنه ا‌ش شده بود و داشت زیر لب قر میزد “ای بابا.. این دیگه چه وضعیه؟ هرجا، هرچی‌ بتوونیم گیربیاریم بخوریم من راضیم حتی یک همبرگر” آنها رستوران نیکوس را ترک میکنند که ناگهان گینیس صدای پایی از پشت سر می‌شنود که به دنبال آنها می‌‌دود “میز میخواهید؟ بیأید به من ملحق شوید، خوشحال میشوم” جیمی در تی‌ شرت و کت چرمی و کفش‌های کتانیش از آنها میخواهد که به او سر میزش بپیوندند

گینیس با خوشحالی قبول می‌کند و نفسی به راحتی‌ می‌کشد که دلی‌ از عزا در میاورد. او دست جیمز دین را  میفشارد و میگوید “خیلی‌ از لطف شما ممنونم، بلی خیلی‌ مایلیم اینجا غذا‌ بخوریم” و هردو بدنبال دین به رستوران ویلا کاپری برمی‌گردند. در این هنگام جیمز به آندو با مسرت میگوید “مایلم یک چیزی را هم نشانتان دهم” بعد گینیس و ماس را به حیاط پشت رستوران هدایت می‌کند که آنجا اتومبیل پورشه نوی مسابقه‌ای او پارک شده بود. “این یکی‌ از اتومبیل‌های مسابقه‌ای کمیاب است، در جهان فقط نود تا از آن درست شده که نامش پورشه ۵۵۰ اسپایدر می‌باشد و به سفارش من صندلی‌ها شو عوض کردند و از تارتان (یک نوع پارچه یشمی شطرنجی‌) ساخته‌اند و به سلیقه طراح معروف، جرج باریس، ساخته شده” و امضاش هم همینجا گذشته” جیمز دین با خنده کنار سرپوش موتور را نشان می‌دهد که نوشته شده “حرامزاده کوچک” و هرسه میخندند. ماشین جمیز در ورقه نازک حفاظتی پوشیده شده بود چون تازه آنرا از گمرک تحویل گرفته بود و چند گل رز به کاپوت ماشین بسته شده بود. “چقدر تند میتوانی‌ با آن بروی؟”  گینیس بدون اراده میپرسد. “من می‌تونم ۱۵۰ تا با این ماشین برم” جیمز دین با افتخار پاسخ می‌دهد. “آیا تا به حال آنرا رانده ای؟” گینیس از او سٔوال می‌کند. “نه‌ هنوز توش هم ننشستم” دین پاسخ می‌دهد. آنجا بود که همان حس ششم گینیس عود می‌کند و در حالیکه از گرسنگی دلش به غر غر افتاده بود آهسته به دین میگوید “خواهش می‌کنم هیچوقت داخل آن اتومبیل نشو، چون در آن خواهی مرد” گینیس سپس به ساعتش اشاره می‌کند زیر لب نجوا می‌کند “ببین الان ساعت ۱۰ شب ۲۳ سپتامبره. اگر با این ماشین مسابقه‌ای رانندگی‌ کنی‌ میتونی‌ تا یک هفته دیگه همین موقع کشته بشی‌”. جیمی با Image result for james deanکمی‌ تمسخر میگوید “ای بابا، بخشکی شانس، پس ما هم مردنی شدیم”. در این موقع گینیس متوجه شدت کلامش شده از جیمز دین معذرت میخواهد و آن افکار را دلیل گرسنگی و خستگی‌ از سفر طولانیش ذکر نمود. “راستی‌ اگر فکر میکنی‌ مزاحم هستیم میریم یک رستوران دیگه” آلک به جیمی میگوید. نه‌ نه‌ ابدا بفرمائید برویم سر میز و غذا سفارش دهیم. آنسه شب خوبی را با هم در رستوران ویلا کاپری میگذرانند و شام مطبوعی صرف میکنند. آنها از هر دری حرف میزنند. آلک دیگر صحبتی‌ از پورشه جیمی به میان نمیاورد. “ولی‌ ته دلم از خبر بدی گواه میداد” آنرا گینیس بعد‌ها اذعان میداشت

باینکه جیمز دین سرش برای حرف های مربوط به مرگ و زندگی‌ بعد از مرگ و تقدیر و از این قبیل درد می‌کند و زیر جملات مربوط به آن سوژه گنگ و نادانسته را در کتابی که مشغول مطالعه آن میبود  “مرگ در بعد از ظهر” ارنست همینگوی خط کشیده بود، او هشدار آلک گینیس را ناشنیده می انگارد.یک هفته بعد، در سی‌ سپتامبر ۱۹۵۵ جیمز دین در حالیکه با پورشه اسپایدرش با سرعت از تقاطع جاده ۴۶ و ۴۱ رد میکرده با یک اتومبیل فورد تودور که توسط یک راننده در حال آموزش به نام مسخره دونالد ترنیپسید (به معنی تخم چغندر) به طور روو به روو به اصطلاح شاخ به شاخ تصادم سهمگینی میکنند. او را با امبولانس به بیمارستان یادگار جنگ در پاسو ربلز میبرند که آنجا مرگ او را اعلام مینمایند که در ساعت ۵:۳۰ به وقوع پیوست. آخرین جمله از دهنش قبل از تصادف بوده “او من را می‌بیند، حتما می‌ایستد” ولی آن پسرک مبتدی چنین کاری نکرد و گذاشت جیمز دین با اتومبیل مسابقه‌ای و با سرعت بالا بکوبد به اتومبیلش. پنجاه سال بعد از آن زمان آن قسمت از جاده جیمز دین نامگذاری شده. “آن بسیار تجربه هولناکی بود که من میدیدم در شرف بوقوع پیوستن است” آلک گینیس در باره ا‌ش میگفت ” من او را از همان دیدار اول دوست میداشتم، خیلی‌ مایل بودم که دوستیم را با او ادامه دهم” گینیس با تأسف اضافه می‌کند

_____________________________________________

آلک گینیس

با ‘اوللین واو’ می‌خزد

کلیسای آبستن معصوم، خیابان فارم، لندن ۴ اوت ۱۹۵۵

Alec Guinness Crawls with Evelyn Waugh

مقالات زیر ممکن است شامل جملات دور از ادب باشند که برای کودکان مناسب نباشند

در روز سه‌ شنبه ۱۹ ژوئیه ۱۹۵۵، پستچی یک نامه و یک بسته برای ‘اوللین واو’ به در منزلش میاورد. بسته محموله سیگار‌های برگ هفتگی اوست. او از اینکه پستچی هشت پوند مالیات بابت سیگار‌های برگ میخواهد از او اخذ نماید عصبانیست. نامه از نادختری ۶۷ ساله‌اش ایدث سیتول است. او نوشته که تا دو هفته دیگر نزد وی خواهد آمد. این خبر ‘اولین’ را کمی‌ ناراحت میسازد. “او همیشه میخواسته خودش را به رخ دیگران بکشه و وانمود کند که او خیلی‌ دارای کمال است”  واو در دفتر خاطراتش مینویسد و اضافه می‌کند که به کشیش اعترافات دختر خوانده ا‌ش نامه‌ای نوشته و از او خواسته که برای معترفش دینداری سن هلن را از خداوند آرزو کند

اوللA black-and-white photo of Waugh looking to the cameraین واو نویسنده انگلیسی کتاب‌های بیوگرافی و داستان میبود که در ۱۹۰۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۶۶  در سنّ شصت و دو سالگی از دنیا رفت. از آثار معروف وی ‘افتخار شمشیر’ در دوران جنگ جهانی‌ دوم میبود که پس از نگاشتن ‘ شکست و سقوط’ و ‘یک مشت خاک’ آنرا به رشته تحریر آورد. اولین واو در جوانی‌ با طبقه اریستکرات انگلستان معاشرت میداشت. واو در ۱۹۳۰ دست به سفر‌های متعدد زد که اغلب به عنوان خبرنگار روزنامه میبود. او از آفریقا سر درآورد و از حبشه گزارش  مخصوصی در روزنامه به چاپ رسانید و در تاج گذاری امپراتور جوان حبشه، هایلس لاسی شرکت داشت. او به قولی‌ یک نویسنده تجسمی میبود که قهرمان‌های داستان‌هایش را از روی اشخاصی‌ که میشناخته خلق مینموده. واو که از کشیش‌های اشرافی کلیسای انگلیکن رویگردان میبود پس از ازدواج دومش به کاتولیزم روی آورد. شاید به همین علت باشد که مقبره او در داخل محوطه کلیسای انگلیکن قرار ندارد و در بیرون محدوده به خاک سپرده شده

روز چهارم اوت یک روز آفتابی واو در گراند هتل فلکستن از خواب بر میخیزد. پیشخدمت همان صبحانه بی‌ مزه را برایش میاورد. این بار نامه‌ای به سرآشپز کنار بشقاب میگزارد که ‘ایندفعه از ریخدن آرد ذرت در سٔس خودداری کنید’ که آن‌شب در سالن شام می‌بیند که سرآشپز در کلاه بلند سفیدش از پشت پنجره آشپزخانه نگاه غضبناکی به او مینماید ولی‌ حرفی‌ نزد. واو ترن ساعت ۹ صبح روز بعد را می‌گیرد که به سمت تقاطع چارینگ میرفت. از چارینگ، واو قدم زنان به طرف کلوپ سفید میرود و سر راه از یک گلفروشی میخکی‌ میخرد و به یقه ا‌ش می‌زند. در کلوپ او یک لیوان ابجوی زنجبیل با جین سر می‌کشد و خود را برای حضور در کلیسای خیابان فارم آماده میسازد. ساعت Image result for evelyn waugh۱۱:۴۵ به مقصدش می‌رسد و به محراب ایگناتیوس وارد میشود که با یک مرد دست به دعا روبرو میشود. او خود را آلک گینیس معرفی‌ مینماید

واو که در انتخاب لباس مناسب رویداد روز در بلا تکلیفی بسر می‌برد بالاخره به یک کت و شلوار یوونیفم مانند آبی‌ ناوی خود را قانع میسازد و کراوات  های مختلف را امتحان می‌کند که یکی‌ را به رنگ آبی‌ روشن میبود انتخاب مینماید. بزودی با خانم خوش پوش معلولی  که وارد شده و زیورآلات متنابهی به خود آویزان کرده بود  سلام میکنند که متوجه میشوند او گوشش  سنگین و پیدا بود که بسیار در زحمت است به این علت بود که هنگام معرفی‌ خود جواب مناسبی که حاکی از نام و نشانی از آن خانم باشد نشنیدند. او با کمک دو چوب بست در دو طرف پایش قدم بر میداشت که به زور صندلی تا شوی خود را که با خود آورده بود جلوی محراب باز می‌کند و به رویش می‌نشیند که به ناگهان تعادل خود را از دست می‌دهد و نقش بر زمین میشود که تمامی النگوها و زیورالاتش به اطراف پخش و پلا میگردند. “آهٔ جواهراتم” آن خانم  فریاد میزند

آلک گینیس و اوللین واو به روی چهار دست و پای خود می‌افتند و روی زمین و زیر نیمکتها شروع به جمع آوری زیورآلات آن خانم مینمایند و هنگامی که گینیس از او میپرسد چند تکه به زمین ریخته، به سختی جواب می‌دهد Image result for alec guinnessهفتاد تا. گینیس که روی شکم خوابیده بود چند تکه از گوشواره‌های آن خانم را از زیر نیمکت ردیف جلو برمیدارد و کت‌ و شلوار پاکیزه و اتوشده خود را خاکی می‌کند. واو نیز به همان ترتیب به حالت خزیدن درآمده و زیر نیمکت محراب سر‌هایشان به یکدیگر نزدیک میشود. گینیس از او میپرسد، فکر میکنی‌ اهل کجا باشه؟ که واو جواب می‌دهد که “شاید اهل روسیه باشد شاید هم رومانی” گینیس میگوید “دیدم صلیبش را بر عکس کشید” بعید نیست از کاتولیک‌های مارونیت باشه که هیچ از ما دل خوشی ندارند در انصورت باید مواظب خودت باشی‌ !” و هردو میخندند

آندو بالاخره تمامی‌ زیورآلات و النگو‌های خانم را پیدا میکنند و به او می‌دهند. آن خانم با شک و تردید عجیبی میپرسد چند تا هستند؟ گینس پاسخ می‌دهد ۶۸ تا و دو تا النگو هم در دستتان است. باز هم از اینکه آندو لطف کرده اند و تمامی زیورآلاتش را برایش جمع آوری کرده اند تشکر نکرد و حتی قیافه طلبکار هم به صورت گرفت و نگاه مشکوکی به آندو انداخت. در آن هنگام سه‌ شاهد دیگر نیز سر رسیدند و کشیش د`آرسی نیز وارد میشود. او مردی کوتاه قد با پوستی‌ کمی‌ تیره به نظر می‌آمد که بیشتر به یک یهودی شباهت میداشت تا مسیحی‌. او از اهالی پرتغال است. کمی‌ آنطرفتر از درب جانبی ایدث سیتول که در یک شنل سیاه رنگ سبک قرن شانزدهم پوشیده شده بود همراه ‘پدر کارامان’ به صحن محراب وارد میشوند

نادختری واو با پدر خوانده ا‌ش روبوسی می‌کند و از تجدید دیدار هردو محظوظ میگردند در آنجا او تغییر مذهب خود را مانند پدر خوانده ا‌ش از کلیسای انگلیکن اعلام و توسط کشیش کارمان تطهیر میشود. پس از اجرای مراسم شایسته محراب جملگی کلیسا را در اتومبیل دایملر کشیش کارمان ترک نموده از خیابان فارم به طرف کلوپ سسامی میراندند که دو خیابان آنطرفتر قرار داشت. واو از آن کلوپ چیزهای بد شنیده بود ولی‌ وقتی‌ داخل شدند از آن پذیرایی‌ شایان و دست و دلباز کلوپ سسامی خرسند گردید. اردور با سوپ سرد و خرچنگ و استیک به نحو مطبوعی پخته شده بود و او را که همیشه در انتخاب غذا و طرز پخت آن وسواس میداشت خشنود ساخت. دسر کیک کوتاه توت‌فرنگی نیز به دلش نشست

ایدث در آسمان هفتم بسر میبرد و همچنان حالتی‌ روحانی به خود گرفته از انتخاب مذهب جدیدش و در کنار پدر خوانده ا‌ش در آن فضای مطبوع پنداری عرش را سیر میکرد. در یک لحظه زن کمشنوا میگوید “آیا من ویسکی‌ شنیدم؟” واو به ناگهان از او میپرسد “آیا یکی‌ میل دارید؟” و زن پاسخ می‌دهد “بیشتر از هر چیزی” و می‌خندد. ولی‌ در این موقع شاعر پرتغالی با نگاه به او میفهماند که چنین کاری نکند و زیرلب به طوری که آن خانم نشنود Image result for alec guinnessمیگوید که بهتر است که همان شراب سفیدش را بنوشد و قاطی نخورد. واو نیز با لبخند به آن زن همان حرفها را می‌ زند و از سرو کردن ویسکی‌ عذر میخواهد و سرش را به گوش آلک گینیس نزدیک گرفته پچ پچ کنان طوری که کس دیگری نفهمد میگوید “بعد از آن درد سری که بهمون تو کلیسا داد دیگر دومیش رو نمیخوام” و هردو پوزخند میزنند

ایدث و پدر خوانده ا‌ش اوللین واو پس از مدتی‌ از صرف دسر و قهوه با توافق قبلی‌ با پدر کارمان قصد ترک محل را میکنند و میدانند که باید آن خانم کمشنوا را به منزلش باز گرداند. به او کمک می‌کند که از پشت میز نهار خوری رستوران کلوپ سسامی بلند شده از سه‌ نفر خداحافظی میکنند. آنها می‌نشینند و به نوشیدن ادامه میدهند حرف‌ها گرم می‌گیرد و گینیس با جوان بلوند و شاعر پرتغالی سوالات شیطنت آمیزش را مطرح میسازد “آیا ما همیشه باید به سلامتی پوپ بنوشیم؟ اگر ادیث در لحظه تطهیر میمرد آنوقت یک راست به بهشت میرفت؟” و باعث خنده‌های بلند آنها میشد

_______________________________________________

اوللین واو

با ایگور ستروینسکی از دنده چپ شروع میکند

هتل امبسدور، خیابان پارک، نیو یورک ۴ فوریه ۱۹۴۹

Evelyn Waugh Wrong-Foots Igor Stravinsky

اوللین واو ادعا مینماید که از موسیقی خوشش نمیاید. او ساده‌ترین نوع آنرا که بیشتر درش صحبت و دکلمه باشد می‌پسندد و بس. این اخطار بر ایگور ستروینسکی تأثیری نگذاشت هنگامی که واو را در نیوو یورک ملاقات مینمود. او از الدوس هاکسلی شنیده بود که واو میتواند راحت از کوره در رود و بد اخلاق شده مثل برج زهرمار شود. ولی‌ با اینحال او از طرفداران نوشته‌هایش میبود و بسیار مایل بود این موجود را از نزدیک ملاقات کند. او از استعداد اوللین واو در انتخاب نام کاراکتر‌های داستان‌هایش تمجید مینمود و دعوت یک دوست را برای ملاقات با اولین واو را با مسرت پذیرفت

مترجم: ایگور ستروینسکی، پیانیست و کمپزر مشهور در ۱۸۸۲ در ارنینبوم روسیه پای بر جهان گذارد و در سال ۱۹۷۱ در نیویورک از دنیا رفت. او از نواغ دهر عالم موسیقی‌ کلاسیک میبود که کار‌های عمده‌ای نظیر Image result`آداب بهار` و ده‌ها اثر بی‌ نظیر را به عالم موسیقی‌ کلاسیک ارائه نمود. ایگور ستروینسکی در ۱۹۰۶ با کاترین نسنکو ازدواج نمود که چهار فرزند به دنیا آوردند. در ۱۹۰۹ سر‌جی دیگلیف، موسس ‘باله روس’ از ستروینسکی به همکاری دعوت مینماید که چند اثر شوپن را که در باله ‘له سیلفید – جّن و پری ‘ رهبری نماید. آن باله را مایکل فکین و استراوینسکی سال بعد در پاریس اجرا نمودند که نام استراوینسکی را سر زبان‌های هنرمندان و هنردوستان آورد

https://www.youtube.com/watch?v=QTwJ9r-tKp8

ستروینسکی و خانواده ا‌ش مدتی‌ در سوئیس ومدتی‌ در فرانسه زندگانی‌ را به سر بردند و استراوینسکی با کمپزر‌های مشهور آن زمان اروپا مانند واگنر نیز کار هایی انجام دادند که نام وی را برای همیشه در عالم موسیقی‌ جاودان ساخت. در ۱۹۳۹ آنها به آمریکا مهاجرت میتمایند واو با ارکستر سمفونی نیو یورک کار‌های خارق العاده‌ای به روی صحنه به انجام رسانید که مورد علاقه و تشویق موسیقی دوستان و موسیق شناسان بود و حتی به عنوان بهترین کمپزراز وی نام برده شده و جوائز بسیاری را نصیبش نموده

شب قبل را استراوینسکی با شخصیت‌های نامداری مانند ولدیمیر نابکف، اودن، و بالنچین گذرانید و برایشان پیش‌نویس بخش‌ نخست کار تازه ا‌ش را  به روی پیانو نواخت. طبق معمول او از حرف زدن‌های اودن در حین نواختنش رنجور گردید ولی‌ این در مقابل رویدادی که عنقریب با اولین واو به وقوع میپیوست فرق میداشت

اوللین واو به طور واضحی براق شده بود. بی‌ حوصلگی او در مقابل اعمال غیر مترقبه زبانزد همگان است. این اخلاق تند را نیز از کسی‌ کتمان نمیدارد حتی اگر یک کودک خردسال باشد. آنروزی که آن‌ فلمینگ پسر سه‌ ساله ا‌ش را با خود به میهمانی صرف چای در گرند هتل، فولکستون، آورد، واو بقدری عصبانی شده بود که نتوانست جلوی خودش را بگیرد. او صورتش را جلوی صورت کودک میاورد و با انگشتانش پلکهای چشم‌ و لبش را به طور ترسناکی باز می‌کند و صدای مهیبی از دهنش خارج میسازد که باعث وحشت آن پسر بچه خرد سال میگردد بطوریکه از روی صندلی‌ به زمین می‌افتد و گریه سختی را آغاز می‌کند. مادرش نیز انتقامش را با یک سیلی‌ محکم به صورت واو و ریختن پشقاب غذا به رویش می‌گیرد و دست پسرش را گرفته مجلس را ترک می‌کند

همینطور مشاهده رفتار واو در کلوپ پرت در کت و شلوار خوش دوخت و پیرا‌هن ابریشمش به طوری که برآمدگی شکمش را زیر کت چاک دارش میپوشانید، او یک عادتی داشت و آن فرو رفتن در قالب یکی‌ از قهرمانان داستان‌هایش میبود و بیشتر ساعات روز را در آن کاراکتر نقش بازی میکرد. یک روز فلر میشد که کمی‌ سوسیالیست بود و یک روز در قالب گراهام فرو میرفت. ملکم موگرریج این را خوب می‌فهمید و در کلوپ پرت متوجه شد که او بر خلاف سکوت دردآور گراهام در داستانش، واو توجه دردآور از اطرافیانش میخواهد. او با سامرست موهام نیز گفتگویی در دو شب اقامتش در کیپ فرات داشته و از کارهای پیکاسو و تشبیه شخصی‌ با عبارت `بنفشه لکنت دار` صحبت به عمل میاورند باز هم در قالب کاراکتر یک منتقد هنری با متلک گویی‌ همیشگیش

خلاصه آنکه اوللین واو همواره به دنبال فرصتی میگردد که حال طرف را بگیرد و با طعنه ای، یا کنایه‌ای، لبخند‌ها را از روی لبان بردارد و به آن هنرش مباهات می‌کند. سر میز نهار در نیویورک با فلیکس تپلسکی و هیو برنت ملاقات مینماید، که او را برای حضورش در برنامه تلویزیونی `رو در رو` آمادگی دهند واو به ناگهان ابراز گله می‌کند که چرا در منزلش تلویزیون برایش نگذاشته اند و تنها یک رادیو هست و آن هم در اتاق مستخدم. سپس غذا را سفارش می‌دهند. برنت واو را به مصاحبه کننده معرفی‌ مینماید. او میگوید “حال شما چطور است آقای واو؟” واو به ناگهان می‌پرد توی شکمش که “اسم من واو است نه‌ واف” و مصاحبه گر متعجب ابراز میدارد “ولی‌ من شما را واو خواندم نه‌ واف !” واو ادعایش  را رد می‌کند “نه‌ نه‌ شما من را واف نامیدید دیگر تکرار نشود لطفا” بدین طریق مصاحبه شروع میگردد

در حین مصاحبه واو باز بر میگردد به سوژه مورد علاقه ا‌ش، چگونه به آسانی مشمئز میگردد. خبرنگار میپرسدد منظورتان چیست؟ از چه کسانی‌ و چه چیز هایی شما رنجور می‌گردید؟ واو پاسخ می‌دهد “از آدم‌های بی‌ روح، از حیوانهای بیروح و از اشیأ بی‌ روح” مصاحبه کننده با تعجب میپرسد “اشیأ بی‌ روح؟” اولین میگوید “بلی بلی اشیا بی‌ روح” هر شی‌‌ای برای خود یگانگی خود را میبایستی دارا باشد اگر مجسمه است باید آن منظور خالقش را ایفا نماید، اگر ماهیتابه است باید درست از عهده سرخ کردن ماهی‌ من برآید” و هر سه‌ بالاخره کمی‌ میخندند و جو آرام تر و تحمل پذیر تر میگردد

ایگور ستروینسکی و اوللین واو همراه همسرانشان برای صرف شام در هتل امبسدور حضور بهم میرسانند. طبق معمول واو از روی دنده چپ بلند شده و همانطور که قبلا هم گفته بود، “در آمریکا بهترین احساسش را ندارد”. ستروینسکی بزودی پی‌ میبرد که کاراکتر‌ واو از شخصیت های داستان‌هایش تند خوتر و پرخاشگرتر ست. سترونسکی هنگام معرفی‌ در دل میگوید “زیاد آدم دلچسبی‌ به نظر نمیاید” . به محض نشستن سر میزشان  واو شروع به بدگویی از امریکأییان می‌کند که جّد و آبادشان  یک مشت ترسو بودند که به خاطر اینکه خدمت نظام پادشاهی انگلستان را ندهند به آمریکا آمده اند. استراوینسکی و خانمش با تعجب به گفتار اوللین گوش فرا می‌دهند. پیشخدمت برای گرفتن دستور مشروب به نزدشان می‌اید. استراوینسکی از واو میپرسد که آیا ویسکی‌ میل دارد؟ واو با تندی پاسخ می‌دهد “من هیچوقت قبل از شراب ویسکی‌ نمینوشم” و آنرا طوری ادا می‌کند که طعنه‌ای به نادانی‌ ستریوینسکی نیز باشد

واو به نظر می‌رسید که از معاشرت با استراوینسکی خوشنود است و حاضرجوابی‌های به موقع و مودب او را که توی صورتش برمیگرداند می‌پسندد. استراوینسکی ابتدا با اندو به زبان فرانسه شروع به سخن نمود چون در انگلیسی هنوز آنطور که شایسته یک هنرمند باشد تبحر نداشت. واو ابراز میدارد که فرانسه حرف نمیزند و هنگامی که همسرش با تعجب حرفش را رد می‌کند زود به او اعتراض می‌کند. استراوینسکی و همسرش میدانند که با یک آدم یک دنده و لجوج و غیر منطقی‌ طرفند

مکالمات بالاخره نظم راحت تری به خود میگیرند و ستروانسکی از قانون اساسی‌ آمریکا میگوید که چقدر برایش جذاب است که باز دوباره اوللین واو می‌پرد توی شکم استراوینسکی که “من از هرچیز آمریکائی بدم میاد که از همان قانون اساسیشان شروع میشود” باز استراوینسکی صلح جوو کنترل خود را حفظ می‌کند و پیشنهاد می‌کند که خوراک جوجه این جأ عالیست. جملگی ترغیب میشوند که منیو را نگاه کنند. “جوجه؟ مگر نمیدانی که امروز جمعه است؟” واو به سبک خودش میپراند

استراوینسکی با خود می‌اندیشد که هنوز او قابل کنترل است و به روی خود نمیاورد. به یاد گفته هوراک والپل میفتد که میگفت از آنهائی که با تو فقط سر به ناسازگاری دارند دوری کن ولی‌ از آنهائی که همیشه با تو موافق هستند، بیشتر. او از موسیقی‌ و قطعه‌ای که سراییده سخن میگوید “شنیدن هر نوع موسیقی‌ برایم دردآور است” دوباره اولین واو با بیرحمی هرچه تمام‌تر تحویل استراوینسکی موسیقی‌ دان می‌دهد. بالاخره تنها موضوعی که واو کمی‌ توافق با عقیده استراوینسکی نشان داد موضوع تدفین مردگان در آمریکا بود. “من که گفته‌ام مرا در دریا دفن کنند” واو باز لاف میزند چون از صورت همسرش پیدا بود که این اولین باریست که چنین چیزی از شوهرش می‌شنید

________________________________________

ایگوراستراوینسکی

از والت دیزنی یکه میخورد

استودیو بربنک، لوس آنجلس دسامبر ۱۹۳۹

Igor Stravinsky is Appalled by Walt Disney

ایگور ستراوینسکی خودش از خوشمشربترین افراد به حساب نمیاید، ولی‌ والت دیزنی آنرا نمیداند. هنگامی که استراوینسکی سری به استودیوی دیزنی در بربنک میزند دیزنی در در اوج شهرت و مکنت میبوده. میکی ماوس و دونالد داک از مطرح ترین بازیگران هالیوود هستند و یک امپراطوری جدید بر پا نهادند – امپراطوری رویا. فیلم سپید برفی و هفت کوتوله هشت میلیون دلار فروش کرده بود. والت دیزنی برای خودش یک کاخ مجلل در بربنک سفارش داده بود کلا به اندازه یک شهر کوچک که شامل خیابان بندی داخل محوطه، محل اقامت وی و خانواده ا‌ش و استودیوی کارش میشید و سیستم برق و تلفن مستقل خود را دارا میبود

در ضیافت شامی که والت دیزنی به خاطرستراوینسکی و همسرش برگزار کرده بود، ایگور برای اولین بار با لیوپود ستکفسکی، کنداکتور معروف ارکستر فیلهارمونیک فیلادلفیا آشنا میشود. آن دو به دعوت والت دیزنی قرار بود که روی آهنگ فیلم دو ریله  “شاگرد جادوگر” با شرکت میکی ماوس کار کنند. وی از اینکه برای نخستین بار از آهنگ‌های کلاسیک در فیلم نقاشی انیمشن استفاده میشود بسیار ذوق زده بود. آنها به روی رنگ‌های انتقال داده شده در آهنگ تکاتا ی باخ روی ارگ در فا بمول صحبت میکردند. والت دیزنی میگفت که آنرا نارنجی تصور می‌کند ولی‌ ستراوینسکی معتقد بود که باید نزدیک بنفش باشد. آنها سر میز یکدیگر را پسندیده و به همکاری با هم ابراز علاقه مینمایند. آن‌شب از فیلم “شاگرد جادوگر”، داستانی‌ که دیزنی در سر داشت صحبت‌ها کردند و شروع کردند به رد و بدل ایده‌ها و تفکرات. هیچ ایده‌ای دور از تصور انگاشته نمی‌شد

ستکوسکی مایل بود که پیشصحنه با موزیگ دبوسی شروع شود و مخصوصاً آهنگ رقابت عطرها ی او را پیشنهاد داد که در این هنگام والت دیزنی بلند میگوید “گرفتیش!” چه خوب گفتی‌ هم آن سمفونی را به روی پیش صحنه میگذاریم هم عطری برای این فیلم سفارش میدهیم که در سینما‌ها به فروش برساند. شما چه بوی عطری می‌پسندید؟ اینطور بود عادت والت دیزنی – فرصت را در جأ بقاپی و رویش عمل کنی‌. “شوخی‌ نمیکنم!” والت دیزنی بدون اینکه اجباری در گفتن آن داشته باشد ادا مینماید. همه می‌دانستند او با کسی‌ شوخی‌ ندارد مگر با قهرمان‌های داستان هایش

 والتر الیاس (والت) دیزنی، فیلمساز، هنرپیشه صدا، و کارتونیست آمریکائی در سال ۱۹۰۱ در شیکاگو به دنیا آمد. وی از بنیان‌گذاران صنعت انیمشن و کارتون برای بچه‌ها بود که خالق قهرمانان افسانه‌ای مشهوری چون میکی ماوس، معروفترین موش کارتونی جهان، خانمش، مینی ماوس، اردکی به اسم دانلد داک، سگی‌ به نام گوفی و ده‌ها کاراکتر دوست داشتنی و حتی ترسناک دیگر. او برنده جوائز بی‌ شماری از جمله جایزه طلایی و جایزه امی شده و فیلم‌هایش در فیلم‌های ملی‌ و در کتابخانه کنگره ثبت شده اند. والت دیزنی در ۱۹۵۰ اقدام به تأسیس یک پارک تفریحی برای کودکان و خانواده‌ها در لوس آنجلس نمود که به دیزنی لند معروف است و چند سال بعد در شرق آمریکا، در نزدیکی‌‌های شهر اورلاندو نیز پارک مشابه حتی بزرگتری احداث نمود که نامش را دیزنی ورلد گذاشت. میزبان اصلی‌ این پارک‌ها البته میکی ماوس و همسرش مینی ماوس هستند که با دیگر شخصیت‌های کارتونی فضای شادی برای بازدید کنندگان فراهم ساخته اند. والت دیزنی که مصرف دخانیاتش بالا میبود در دسامبر ۱۹۶۵، چند روز پس از تولد ۶۵ سالگیش در لوس آنجلس بر اثر سرطان ریه چشم از جهان فرو می‌بندد. او یک امپراتوری عظیم از خود بجای میگذارد که فیلم‌های تلویزیونی و سینمایی بیشماری را به کودکان جهان عرضه مینماید

بگذریم، دیزنی میخواست یک صحنه از خلقت جهان و آتشفشان‌ها روی زمین باشد با دینسور‌ها ی بزرگ و با استراوینسکی و ستکفسکی سر موزیک مناسب صحبت میکرد. آنرا به محققین جوانی‌ که در جمع آوری کتب و مٔآخذ مأموریت Image result for walt disneyداشتند واگذار کردند که چند موزیک مناسب را از ارشیو‌ها به روی میز بیاورند. بالاخره یکی‌ از مشاورین محقق قطعه “خلقت” کار هأیدن را پیش کشید. اجرا کردند و گوش فرا دادند، دیزنی دوباره خواست گوش دهد، بعد سری تکان می‌دهد که نه‌، “سقلمه ا‌ش قوی نیست”. او به دنبال آهنگ مهیج تری میبود. ناگهان ستکفسکی به یاد اثر له ساکر دیوپرینتمپس استراوینسکی افتاد و آنرا پیشنهاد کرد. استراوینسکی به عادت همیشگیش که کمی‌ خجالتی میبود از آن ایده با لبخند خود را کنار کشید ولی‌ والت دیزنی خواست که برایش اجرا کند. پس از اتمام آن قطعه والت مات و مبهوت مانده بود و گفت اگر فقط یک قطعه مناسب آن صحنه باشد همان قطعه استراوینسکی میباشد. استراوینسکی که انتظار نداشت آن اثرش در فیلم گران قیمت والت دیزنی بکار رود از این انتخاب بسی خرسند شّد

کار‌ها شروع میشوند و افراد متخصص استخدام میشوند، کارتونیست‌های همیشگی‌ والت به تیمشان افزوده میگردد و موسیقی دانان به سرکردگی استراوینسکی و ستوکفسکی به ابداعات موزیکال میپردازند. دو سه‌ هفته نمیگذارد که ستودیو از کارکنان مملو میگردد و کمی‌ پس از آن‌ سر و کله حیوانات نیز پیدا میشود. آنها انواع و اقسام خزندگانی که به نحوی شبیه جد و آباد دینوسور خود میبودند در ستودیوی بربنک جمع آوری نمودند از جمله ایگوانیا از مکزیک آوردند و چندین بچه تمساح کوچک تا کارتونیست‌ها و دست اندر کاران انیمشن با نگاه کردن به حرکات بدنشان بتوانند از عهده خلق حرکات دینسور‌ها به نحو احسن درآیند

والت دیزنی از یک گوشه به گوشه دیگر ستودیویش سر می‌کشید و کیف میکرد. از تجمع یک عده متخصص تا تجمع خزندگان در قفس‌هایشان از همه دیدن میکرد و اوضاع و احوال کار را جویا میشد. اگر احتیاجی به کمک اضافی دارند زود برساند و به خصوص از معاشرت و گفتگو با استراوینسکی و ستکفسکی بغایت لذت می‌برد. دوباره هنگام تعیین آهنگ مناسب صحنه‌ای دیگر شدند، چندین نمونه اجرا شد که نپسندیدند ولی‌ باز همان جوانک یک آهنگ سمفنی را ارائه نمود که مورد پسند واقع شد و هنگامی که والت دیزنی میخواست به سلیقه خودش و بناImage result for walt disney به اقتضای صحنه آتشفشان شش میلیون سال پیش، به قول خودش، الفاظی من درآوردی به آن اضافه کند و شروع به خواندن حرف‌های بی‌ معنی کرد که ناگهان استراوینسکی متوجه میشود این یکی‌ از ساخته‌های خودش است “یا مسیح مقدس، این اثر منه!” دیزنی بشدت به خنده افتاده بود ” اثر شماست؟ انتظار دیگری نیز شما نمیرود” دیزنی وی را آرام میسازد. “خوب چطوره؟ موافقی؟” ستراویسکی ابدا انتظار چپاندن آن الفاظ بی‌ معنی والت دیزنی را نداشت ولی‌ از دید والت او را درک میکرد

آنطوری که ستراوینسکی به خاطر میاورد دیزنی با اعتماد به نفس هرچه تمام‌تر به او میگوید “به این فکر کن که چند نفر در تمام دنیا موزیکت را میشنوند” و به این ترتیب والت دیزنی خاطرش را قرص می‌کند و رضایتش را می‌گیرد که آن پرت و پلاها را در آهنگش بگنجانند. بعد‌ها هنگامی که فیلم تهیه و پخش گردید از قرار از والت دیزنی پرسیده بودند که چگونه آن سبک عهد عتیق را داخل آهنگ ظریف و حساب شده ستراوینسکی گنجانده بود، جواب می‌دهد که استراوینسکی به او روزی ابراز داشته که هنگام نوشتن نوت‌های این آهنگ تمام فکر و حواسش در دوران باستان بوده. و استراوینسکی آن گفته را شدیدا رد می‌کند. گرچه آن گناه والت دیزنی را استراوینسکی بعد‌ها بر او نبخشود به طوری که حتی بیست سال بعد نیز در یک مصاحبه با نیو یورک تایمز والت دیزنی را به کودنی متهم کرد که به اثر زیبایش تجاوز کرده، ولی‌ در حین آن مدت چند اثر دیگر برای فیلم‌های والت دیزنی ساخته بود

___________________________________________

والت دیزنی

در مقابل پ ل تراورس مقاومت می‌کند

تئاتر چینی‌ گرومن، لوس آنجلس ۲۷ اوت۱۹۶۴

Walt Disney Resists P.L. Travers

لبخند‌های دندان نما ی والت دیزنی و جولی اندروز در کنار پ ل تراورس، زینت بخش تصاویر افتتاحیه فیلم مری پاپینز میشوند. والت به خبرنگاران اظهار میدارد که از سال ۱۹۴۴ در فکر چنین داستانی‌ بوده که آنرا به روی فیلم بیاورد – همان زمانی‌ که در اتاق نشیمن نشسته بود که صدای بلند خنده همسر و فرزندانش را از اتاق مطالعه Image result for p l traversمی‌شنود که  باعث شد بلند شود وبه آن اتاق برود که بپرسد از چه چیزی اینقدر میخندند که آنها کتاب مری پاپینز را نشانش دادند و در حالیکه هنوز می‌خندیدند به والت گفتند که کتاب ارزنده و خنده آوریست. آنجا بود که آخر شب والت دیزنی به اتاق مطالعه رفته کتاب مری پاپینز را برمی‌دارد و شروع به خواندنش می‌کند و عاشق آن داستان میشود. در کنارش نویسنده ۶۵ ساله مری پاپینز دیده میشود ” فیلم مسرت آوریست و هنرپیشه‌های مناسبی نقشهای  کاراکتر‌های دستان را به بهترین نحو بازی کرده اند” تراورس با هیجان غیر قابل توصیف صحبت والت دیزنی را تکمیل می‌کند

پاملا لیندن تراورس در سال ۱۸۹۹ در خانواده ای مرفه در استرالیا به دنیا میاید. او شاعر و نویسنده چیره دست داستان‌ها بود که از سنین کودکی شروع به داستان پردازی نمود. او همیشه شیفته پدرش بوده و نام کوچک او ، تراورس را به عنوان اسم مستعار خود انتخاب مینماید و نام پاملا را برای خود بر میگزیند. پاملا تراورس پس از اتمام دبیرستان به لندن رفت تا بیشتر در جامعه ادبی‌ اروپا و دنیا مطرح شود و با شاعرانی مانند ویلیام باتلر و ییتز دمخور میشود. وی داستان‌های کودکان را آغاز می‌کند که سری داستان‌های مری پاپینز او برای کودکان و نوجوانان در دنیا به زبان‌های متعدد ترجمه و چاپ گردید که کودکان دنیا را به خنده آورد. خانم تراورس با دودلی و شک و تردید به والت دیزنی داستانش را واگذار می‌کند در حالیکه از او قول می‌گیرد که هیچ گونه حرف‌های درشت، خشونت و سکس در فیلم گنجانده نشود. در کودکی وی به پدرش بسیار وابسته بود و او را الگو قرار داده بود. والت دیزنی دچار زحمات زیادی شد که خانم ترورس را قانع سازد که داستان مری پاپینز را به کمپانی معظم دیزنی واگذار نماید و چندین بار صحنه‌ها و گفتار‌های فیلم بنا به خواسته نویسنده سخت گیر و پایبند اصول قدیمی‌ خانواده  تعویض شدند که والت را در لحظاتی بشدت کلافه میکرد. کتاب مری پاپینز پس از بروی فیلم آمدن مشهوورتر میشود و پملا تراورس را در هالیوود به شخصیتی‌ جدید تبدیل مینماید که توسط والت دیزنی به دیگر هنرپیشه‌های معروف آن دوران معرفی‌ میشود و در ضیافت‌های هالیوود شرکت مینماید. پ ل تراورس در ۱۹۹۶ در لندن از دنیا میرود

هیچ چیز در ساختن مری پاپینز آسان نبود. فقط ۱۶سال طول کشید که رضایت خاطر پاملا تراورس را بدست آورند و کنترات را ببندند. رئیس روابط حرفه‌ای دیزنی در ۱۹۴۴ به سراغ پملا میرود که امتیاز ساختن فیلمی از داستان‌های مری پاپینز را از او بگیرد. در آن موقع پاملا تراورس از بمباران‌های لندن به نیو یورک آمده بود. او به هیچ وجه زیر بار نمیرود و این درخواست توسط والت دیزنی سمج به قدری تکرار میشود که بالاخره در سال ۱۹۶۱ زیر فشار مالی‌ قرار میگیرد و تن به رضایت می‌دهد. با پیش پرداخت صد هزار دلار و سهم پنج درصد از فروش کّل و حق دخالت در نحوه فیلم برداری. والت دیزنی از این قسمت آخرش دل خوشی نداشت ولی‌ با زنی‌ مصمم و و کله شق روبرو میبود و می‌دانست که بهتر است با آن شرطش Image result for pamela travers authorنیز موافقت کند ولی‌ تا آنجا که ممکن بود او را “دور از صندلی‌ راننده” قرار داد. بعد‌ها در دوران فیلم برداری والت دیزنی هنگامی که تراورس را در میان کارگردانها میدید فاصله خود را با او حفظ میکرد. هنوز یاداشت‌ها و گفتگو‌های آنها سر صحنه‌ها موجود است. در یکی‌ از اولین نوشته‌های روادید شروع فیلم که از خانه خانم و آقای بنکس و چهار فرزندشان در شماره ۱۷ جاده درخت گیلاس شروع می‌گردید که آقای بنکس به منزل میا ید و بچه‌ها را گرم شیطنت می‌بیند و اعتراض می‌کند که این کار خانم خانه است … که یک مرتبه تراورس بر میاشفتد و اعتراض می‌کند “کار؟” نه‌ نه‌  این “کار” زن خانه نیست آنرا عوض کنید.. خوب چه بگذاریم؟ حوزه فعالیت؟ .. شاید .. از “کار” بهتر است … مسئولیت چطور؟ … شاید .. ولی‌ “کار” نه‌ … والت دیزنی ساکت است و فقط گوش می‌دهد. فیلم مری پاپینز ۵/۲ میلیون دلار خرج برداشت و فروشی بیش از ۵۰ میلیون داشت

گشایش فیلم مری پاپینز با شکوه هرچه تمام‌تر اجرا گردید. یک ترن کوچک تمامی بلوار هالیوود را طی‌ کرد در حالی‌ که میکی ماوس، سفید برفی و هفت کوتوله، پیتر پان، پیتر خرگوشی، سه‌ تا خوک کوچولو، گرگ گنده بد، پلوتو و چهار پنگوئن رقصنده بروی آن به رقص و پایکوبی میپرداختند و برای مردم دو طرف بلوار دست تکان میدادند. در سالن سینما تمامی کارکنان دیزنی در یونیفرم پلیس انگلیسی ظاهر شده بودند و پس از پایان فیلم جارو کشان دودکش با موزیک باند پادشاهان و ملکه‌های مروارید پوش یک رقص دسته جمعی‌ مهیجی را به روی صحنه آوردند. دوباره پاملای وسواسی و سخت گیر سر اجرای مراسم گشایش نخستین اکران سر ناسازگاری میگذارد و با برخی‌ به بحث و جدال می‌نشیند و ایراد از دکور و البسه رقصندگان و هزار و یک ایراد و بهانه دیگر که والت را به کلی‌ از کوره بدر میبرد ولی‌ بر اعصابش خود مسلط میگردد و با لبخند و جواب‌های مزاح انگیز سر و ته قضیه را هم میاورد. بالاخره چراغ‌ها خاموش میشوند و فیلم شروع میشود. تراورس که انتظار چنین فیلم برداری پر خرج و مملو از صحنه‌های دل‌انگیز و زیبا را نداشت در دل بسیار خوشنود شده بود ولی‌ باز غرورش اجازه نمیداد که شخصا آن احساساتش را به والت دیزنی بگوید واز زحماتش قدر دانی‌ نماید. او نیز مانند قهرمان داستانش داشت عّرش را سیر میکرد. پس از بازگشت ا‌ش به انگلستان طی‌ یادداشتی به والت دیزنی از او و هنرپیشه‌ها و کارگردانان فیلم مری پاپینز تعریفها نمود و از شخص دیزنی صمیمانه برای این پروژه شگفت انگیز تشکر کرد. والت دیزنی نامه کوتاهی در جواب به ابراز رضایت تراورس می‌فرستد که مضمونی‌ محافظه کارانه تر و حتی گله آمیز داشت. دیزنی در جواب تشکر پاملا تراورس از اینکه وقتی‌ گذاشته و آن نامه محبت آمیز را برایش نوشته از او تشکر نمود ولی‌ متذکر شد که‌ای کاش آنهمه بگو مگو و سخت گیری در قبل و در حین، و در بعد از تهیه فیلم رخ Image result for opening of mary poppins photosنمیداد و کارها با روال و خط مشی همیشگی‌ او یعنی فضای کار راحت و با تفریح انجام میگرفت و “ما را از دیدن بیشتر یکدیگر محروم نمیساخت” پاملا تراورس نامه دیگری در جواب نامه تشکر از نامه تشکرش به والت دیزنی ارسال میدارد که در آن‌ متذکر شده بود که مری پاپینز هنوز هم در نزد او همان مری پاپینزیست که در لای دو جلد کتابش است. وی به مدیر روابط حرفه‌ایی ا‌ش گفته بود که در بین خطوط نوشته‌های والت بیشتر معنی یافت. آنجا بود که فیلم مری پاپینز را فیلمی غمگین توصیف نمود. بلی آن لبخند‌ها در آن شب افتتاحیه مری پاپینز تنها لبخند هایی میبودند که بین والت دیزنی و پاملا تراورس رد و بدل شدند ودیدار دیگری بین آندو رخ نداد. یک سال پس از آن والت دیزنی در می‌گذرد

پاملا پس از آن تجربه همینطور بی‌ نیازی وی نسبت به درامد و امرار معاش اوقاتش را با خواندن اشعار ییتز میگذرانید و خود را با فلسفه ابتدائی یا به قول خودش “سوپ آلفابتی” آشنا نمود و مدتی‌ دنباله روی گوروی هندی، گوردجیف کریشنینمورتی میشود  و در فلسفه بودایی زنّ بسر برد. تراورس یکمرتبه به دنیای اسطوره و معنویات روی آورد و به نوعی احساسات ضد آمریکائی و بازرگانی کردن هنر را در خود پذیرا شد که داشت به قول خودش در فرهنگ انگلیس نیز میخزید و دم از ناسازگاری با فیلم کتابش، مری پاپینز، گذارد او از تغییر نام کاراکتر‌هایش در فیلم مری پاپینز دل‌چرکین میبوده به خصوص نام خانم بنکس را که به سینتیا تغییر داده بودند که آنرا سرد و بی‌ احساس توصیف نمود و رقصیدن مری پاپینز با دودکش روب‌های کاکنی را در شأن آن زن پاکدامن ندید و به خصوص از آن عبارت من درآوردی والت دیزنی، “سوپرکالا فراجلیستیک اکسپیلی الی دوشس” هیچ محظوظ نشد

پاملا تراورس با اینکه همچنان از دریافت سهم فروش مری پاپینز بر خوردار میبود ولی‌ به احساسات ضدّ بازرگانی شدن هنرش افزوده میشد و همه آن را از چشم آمریکا میدید و به قول خودش امریکأیزم شدن هنر را به خصوص در داستان نویسی و ادبیات نکوهش مینمود. او از اینکه مری پاپینز در حین رقص با پایش دامنش را بالا میبرد به طوری که شرت توردوزی شده ا‌ش پImage resultیدا شود اصلا خوشش نیامده بود و حتی از قسمت‌های کارتونی فیلم که قبلا با آن موافق بوده مخالفت می‌ورزید و از اسب‌ها و خوک‌ها. او که همه گله گذاریش را در‌مصاحبه ا‌ش با مجله منزل بانو به طور مشروحی ابراز داشته بود از همه بالاتر گله خود را از شخص والت دیزنی کرده بود که نوشته اند مری پاپینز والت دیزنی در صورتیکه میبایستی مینوشتند مری پاپینز پ ل تراویس

او به دوستی‌ می‌نویسد که دیزنی آرزوی مرگ او را دارد. “هرچه باشد تمامی نویسنده‌هایش مرده اند و از حق نویسنده او را معاف کرده اند” پس از مرگ دیزنی بود که وی ابعاد تازه‌ای به تبلیغات علیه والت دیزنی و فیلم مری پاپیز او که “آبروی او را در دنیا برده” در ۱۹۶۷ در مصاحبه دیگری از اینکه دیزنی میخواسته رابطه‌ای میان برت و مری پاپینز ایجاد کند “من بشدت مخالفت کردم” نقش برت را دیک وان دایک بازی نمود که پس از کاری گرانت و لورنس هاروی و آنتونی نیوولی آن نقش را رد کرده بودند. والت دیزنی گذاشت آن رابطه عشقی‌ هنگامی فیلم برداری شود که تراورس برای مدتی‌ به انگلستان رفته بود و هیچوقت نگذاشت دیک وان دایک و تراورس ملاقات نمایند از ترس اینکه فیلم به روال خود انجام نگیرد. در ماه‌های آخر زندگی‌ والت دیزنی  از کومپوزر‌های فیلم، برادران شرمن، که جمعه‌ها به دیدارش می‌رفتند، میخواست که برایش آهنگ‌های مری پاپینز را بنوازند. او به خصوص هنگامی که آهنگ “برای پرندگان دانه بپاش” را مینواختند کنار پنجره رفته بشدت میگریست

لطفا ادامه مطالب را در جلد دوم در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/03/31/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85/

 

Advertisements
Aside

سفر به ایران پس از بیست سال

سفر به ایران پس از بیست سال

سه‌شنبه ۱۲ ژوئن ۱۹۹۷ – تهران

نسترن پریروز یعنی‌ شنبه عصر مرا به فرودگاه ونکوور آورد و از هم خداحافظی کردیم. پرواز لوفت هانزا به مقصد فرانکفورت بموقع انجام گرفت. بخاطر شرایط Mo-40-3پایم (که فقط پنج ماه از شکستنش در حادثه اسکی می‌گذشت و با عصا راه میرفتم) من را در قیمت درجه یک جای دادند و صندلی راحتی‌ را برایم رزرو کرده بودند. ولی‌ من قیمت بلیت معمولی را پرداخت کرده بودم. این هم از محاسن پا شکستن. کنارم یک جوان آلمانی‌ بود که خیلی‌ خوش صحبت بود. در فرودگاه فرانکفورت متأسفانه میبایستی ۷ ساعت منتظر میماندم برای پرواز به تهران. فرودگاه فرانکفورت از شلوغترین فرودگاه‌های اروپاست و مرکزیت دارد و بسیاری از پرواز‌های آفریقا، آسیا، و آمریکا به آنجا و از آنجا انجام می‌پذیرد

بالاخره بعد از چرت زدنها روی صندلی‌ها و راه رفتن در میا‌ن مردم مسافر و بارهایشان و خوردن یک بستنی وقت را گذراندم و نوبت پرواز به تهران رسید. پرواز به موقع بود و هواپیمی متعلق به شرکت هواپیمأای ملی‌ ایران، هما، سر وقت به تهران رسید. ساعت یک ربع به دو بعد از نیمه شب بود. به محض قدم گذاردن به روی باند فرودگاه مهرآباد احساس وصف نشدنی‌ عجیبی‌ به من دست داد. بازگشت به وطن مادری بعد از نزدیک به بیست سال! با اتوبوس مخصوص حمل مسافرین به ترمینال رفته پس از یک ربع چمدانم را گرفتم ولی‌ یکی‌ دیگر از چمدان‌هایم در فرانکفورت جای مانده بود که قول دادند با اولین پرواز روز بعد آنرا بیاورند در گزارش از فرانکفورت نوشته بودند که چون دسته‌اش کنده شده بود جای مانده بود! رفتار مأموران خوب بود و با احترام توام بود. یکی‌ از مأموران که پاسپورت مرا میدید متوجه شد که از سال ۱۳۵۷ به ایران نیامده بودم، به شوخی‌ گفت، چه بی‌ وفا، لطفا بیشتر تشریف بیاورید به ایران

ساعت سه‌ و ربع بود که بیرون آمدم. کورش، پسر خاله بیرون در شلوغی و ازدحام مدعوین و مسافران در انتظارم بود. زود مرا شناخت. با یکدیگر روبوسی کردیم. آخرین باری که او را از نزدیک میدیدم شش یا هفت ساله می‌بود و شاید به مدرسه هم نمی‌رفت یا کلاس اول بود. ولی‌ او دانشگاه را تمام کرده و پزشک شده بود. بسیار پسر خوب و باهوشیست. احوال زیزی و سعید و مریم را پرسیدم.  در اتومبیل شکاری “پاجرو”ی آنان به سوی منزل ادرجون که از قرار منتظرم بیدار بودند راندیم. کورش میگفت که فعلا کارآموزی می‌کند تا به سربازی برود. شاید هم برای تخصص به خارج برود

ساعت نزدیک ۴ صبح بود که به خانه ادرجون و خاله افسر رسیدیم. کورش کمک کرد چمدان‌هایم را به داخل منزل آورد. ادرجون و خاله خواب بودند. یواشی لباسهایم را در آوردم و کورش اتاق خواب من را نشانم داد و خداحافظی کرد و رفت خانه خودشان. من مسواک زدم و خوابیدم. بعد از نیم ساعت که هنوز از تغییر ساعت خوابم نبرده بود صدای پائی شنیدم که آرام آرام به طرف آشپز خانه میرفت. حدس زدم که ادرجون است که در انتظار من است. او داشت در سماور آب می‌ریخت که من هم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. ادرجون عزیزم را بعد از سالها میدیدم. دیگر میشد گفت که واقعاً پیر شده بودند. از پشت او به شوخی‌ گفتم، “این کیه که این موقع شب شطونی میکنه؟” که ناگهان برگشت و گفت کیه؟ محسن توئی؟؟ و آنگه یکدیگر را در آغوش گرفتیم و مدتی‌ تنگ در بغل هم بودیم که با روبوسی‌های طولانی ادامه یافت. میگفت محسن عزیزم چه خوب کردی که تصمیم گرفتی‌ به ایران بیائئ. کی‌ رسیدی؟ من چرا خوابم برد؟ تازه داشتم چای می‌گذاشتم که برسی‌، نمی‌دانستم که رسیده‌ای و از این حرف ها. خلاصه کنارش سر میز غذاخوری نشستم و صبحانه لذیذی از نان تافتون با کره و پنیر و مربا خوردم که خیلی‌ واجب بود. از هر دری صحبت میکردیم ولی‌ با صدای آهسته که خاله افسر بیدار نشوند

ساعت شش صبح خانم جراح ، مادر نسترن، زنگ زدند و نگران بودند که آمده بودند فرودگاه ولی‌ من را پیدا نکرده بودند. ادرجون با ایشان صحبت کرده بودند. من تاکید کرده بودم که با پسر خاله‌ام به منزل مادربزرگم میروم و روز بعد خدمتشان خواهم رسید ولی‌ از قرار آنها به دنبال خانم شکری نیز به فرودگاه رفته بودند و امیدوار بودند که من را نیز ببینند. چند ساعت بعد که بیدار شدم خاله افسر را دیدم که در نشیمن نشسته‌ا‌ند و با آن لبخند فراموش نشدنیشان با من روبوسی کردند. خوب راه نمیتوانند بروند و از قرار یکی‌ دو سکته خفیف هم داشته‌اند. یک صندلی چرخدار در اتاق دیده میشد. گفتم به جمع چلاق‌ها یکی‌ دیگر هم اضافه شد! من با عصا ‌یمMinoo-Khaleh

حمام کردم ولی‌ شورت های خود را در آن چمدانی که هنوز نیامده بود داشتم خاله افسر به دادم رسید و یکی‌ از شورت‌های نو خودشان را که در بسته پلاستیکی‌ بود به من دادند و هنگامی که به شوخی‌ گفتم در اولین فرصت آنرا پس خواهم داد، گفتند لازم نکرده، و خندیدیم. کمی‌ بعد مینو، دخترعمو آمد و در عین حال دختر خاله افسر که خاله مامان هستند. او نیز من را بغل کرد و روبوسی کردیم و از آمدنم، آنهم بعد آن همه سال، ابراز خوشحالی میکرد. میگفت چه خوب کردی که آمدی، بیست سال تو نبودی، بیست سال هم ممنوع الملاقات بودیم “اشاره به دوری دو خانواده زمان ایران” پس من تو رو چهل سالی‌ میشه که ندیدم، کمی‌ فکر کردم و پاسخ دادم، میشود گفت ۳۷ سال!! مینو که همسر فرخ، پسر عمه من شده بود مانند عمه منوّر هردو نام فامیلیشان شجاع نیا می‌بود که بعد از ازدواج، به سرآمد تبدیل شدند. مینو طبق سفارش خاله سر راهش شیرینی‌ تر خریده بود که با چای خوردیم و خیلی‌ چسبید

ادرجون و خاله افسر شعری از روزنامه بریده بودند و با خواندن آن می‌خندیدند. آن شعر بدین مضمون بود

چشم چپم از فراغ تو خون بگریست     چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال شد من او را بستم      گفتم نگریستی نباید نگریست

بدین وسیله شاعر به طرز زیبائی دو فعل گریستن و نگریستن را در کنار هم گذارده

  سه‌شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۷۶

صبح از فرودگاه زنگ زدند که چمدان از فرانکفورت رسیده. کورش، همانطور که گفته بود، در دسترس نبود. ادرجون به دائی سیا تلفن کردند که اگر وقت دارند من را به فرودگاه ببرند. بهانه خوبی‌ شد که دائی سیا را زودتر از موعد مقرر ببینم. او آمد و سلام و روبوسی گرمی‌ کردیم احوال میمی جون و پرهام را که به تازگی ازدواج کرده بود پرسیدم. پرهام حتی اکنون یک پسر خردسال داشت به نام ونداد. به فرودگاه مهرآباد رسیدیم و چمدان را تحویل گرفتم. چون دیر کرده بودند دیگر وقت ما را بیش از آن تلف نکردند و چمدان را نگشتند و به امید دیدار دیگر و اینکه باز هم به ایران بیایم گذاشتند که برویم. من هم تشکر کرده قول دادم که بیشتر به ایران بیایم

 عصر عمه منیر و عمه منوّر آمدند و کادو آوردند و کلی‌ من را خجالت دادند بعد در باز شد و در کمال تعجب الا خانم بهزاد، دوست قدیمی‌ مأمأن و خانواده، به همراه توری خانم رضوی که خیلی‌ به یاد ایام قدیم و کودکی ما من را بغل کردند. چه خوب شد زود شناختم و آبرو حفظ شد. آخر بعد از بیست سال آن‌هم در لباس اسلامی خانومها را شناختن کمی‌ مهارت لازم دارد. آخرین باری که ایران بودم فقط چند ماه قبل از انقلاب بود. جالب اینجاست که هنوز هم هیچ کس حتی احتمال آن را نیز حس نمیکرد و نام آیت‌الله خمینی بر سر زبانها نبود و هنگام بازگشت، سه‌ روز بود که سینما رکس آبادان را آتش زده بودند

آنگأه بهرام شجاع نیا، پسر عمو، و پسر خاله افسر، “توضیحش کمی‌ مشکله .. عمو ی بزرگ من با خواهر مادر بزرگم ازدواج کرده اند یعنی‌ عمو ی بزرگ با پدر بزرگ باجناق بودند.. قاطی‌ کردی؟ تعجب نمیکنم. تازه کجای کاری که پدر خودم نیز پسر خاله ادرجون میشوند یعنی‌ مادرجون مادر پدرم، خاله ادرجون و خاله افسر میشوند. خوب فعلا از این مبحث می‌گذاریم.” دائی عباس و همسرشان نیز از در وارد شدند و با اشتیاق فراوان من را بغل کردند و خوش آمد گفتند. منزل ناحیه ژاله می‌نشستند. همان خانه ادرجون و بابا نیک‌ اعتقاد که همگی‌ ما خاطرات خوبی‌ از آن‌ خانه داریم

آنگاه دائی سیا و میمی جون و پرهام و مرمر به همراه خواهر میمی، نینا که به نی‌نی  جون معروف است و شوهر هندی او، شخصیتی دوست داشتنی ومورد علاقه فامیل که نامش جسپیر است، نیز وارد شدند و من را بسیار خوشحال کردند. هنوز در بسته نشده بود که مامان نسترن، فریده خانم جراح به همراه خواهر‌های نسترن، سیما و سیمین هم از کرج رسیدند و از دیدار همدیگر بسیار شاد شدیم و روبوسی‌ها کردیم. خواهر بزرگتر نسترن، نسرین همراه شوهر و دوست جوانی‌ من جمشید هم رسیدند و من را خیلی‌ خوشحال کردند. ‌ جای نسترن خالی‌ بودNini-Jes-Mo-Mimi

چهار شنبه ۲۸ خرداد

تلفن کردم دفتر دکتر اشعری که همسرش آذر و دختر و پسرش  در ونکوور زندگی‌ میکنند، آدرس گرفتم و به دیدنش رفتم. مطب او در خیابان ولی‌ عصر، پهلوی سابق بود حدود عباس آباد. تهران به طور غریبی بزرگ شده. با ۱۵ میلیون جمعیت آدمها و اتومبیلها همه در هم میلولیدند ولی‌ با نظم مخصوصی که فقط مختص ایران است و ایرانی. راننده‌ها انگار میدانند راننده مقابلش الان دست به چه مانوری میخواهد بزند و با اینکه هیچکس از تصمیم دیگری مطمئن نیست ولی‌ باز هم از کنار یکدیگر با فاصله چند سانتیمتری رد میشوند که برق از آدم می‌پره. گاهی‌ چشم‌هایم را میبستم و خود را به سرنوشت میسپردم. به آنجا که رسیدم مبلغ را پرسیدم گفت پانصد تومن! تعجب کردم چون میگفتند دویست سیصد تومن بیشتر نمیشه. گفت تاکسی در بست بوده. گفتم من که نگفتم در بست ! ولی‌ دیگه بهش دادم و او هم با گفتن تعارف همیشگی‌ ایرانیان گفت، “قابل نداره و دست‌های پر از اسکناسش را جلویم گرفت. میخواستم بردارم ببینم چه عکس عملی‌ نشان میده ولی‌ در را باز کردم و رفتم به دفتر و مطب دکتر اشعری طبقه سوم یک ساختمان آجری قدیمی‌ سر یک دو راهی‌ که من از کودکی آنجا را دیده بودم و آن دوراهی پیچ شمیران را در خاطر داشتم

با پرویز اشعری به چلو کبابی رفتیم و یک پرس سلطانی جانانه زدم که خیلی‌ چسبید. طبق رسوم ایرانی میهمان بودم و نگذاشت پرداخت کنم. ضمنا یادآوری ساخت که دفترش در اختیارم است و اگر کار اداری داشتم یا فکس لازم داشتم همه آنجا مهیاست. از او تشکر کردم و به سمت خانه ادرجون راه افتادم. شب را با خاله و ادرجون بسر بردم و دوست دوران دبیرستان من، رضا مهرور نیز با خبر شده بود و به دیدنم آمده بود. او که به جمع درویشان پیوسته از همان دوران نو جوانی ما با من دوست شد. او همیشه به مامان در صورت آمدنشان به ایران کمک می‌کند و او را به اینطرف و آنطرف میبرد. مهرور زود دل دیگران را به خصوص پیرزنها را بدست می‌آورد و آنشب برای خاله افسر یک بند صحبت میکرد و خاله نیز با علاقه زیاد گوش میداد

پنج شنبه ۲۹ خرداد

صبح زی‌ زی‌ و مینو آمدند و نشستیم و از گذشته‌ها حرف زدیم و از حال گفتیم. از گرانی اجناس و اینکه هرچی‌ می‌خری فرداش ده برابر میشه! البته نه‌ به این تندی! ولی‌ ماشین خریدند و بعد از دوسال استفاده آنرا گرانتر از مبلغی که خریده بودند فروخته بودند. میگفتند که شهر “عمودی” شده و برج‌های مرتفع سرتا سر تهران را فرا گرفته و جای ساختمان‌های یکی‌ دو طبقه را گرفته. بعضی برج‌ها بسیار زیبا و با طرح و آرشیتکتی اروپایی و آمریکایی ساخته شده و ساختمان‌های مرتفع شیشه و آلومینیوم در شهر به چشم میخورند و منظره‌ای به تهران داده اند که با منظره بیست سال پیش زمین تا آسمان فرق میکرد. پلهای هوائی عابران پیاده و بزرگ راه‌های جدید و چند اتوبان مانند آلمان و آمریکا به تهران چره مدرن و زیبائی داده و تمیزی! بله تهران جدید بسیار تمیزتر از تهران بیست یا سی‌ سال گذشته شده. می‌گویند شهردار جدید به تعداد خدمه شهری افزوده و هیچ زمین خالی‌ را نمی‌گذارد خالی‌ بماند، یا باید بسازندش، یا باید فضای سبز از آنجا درست کرده گل و درخت بکارند تا وقتی‌ که میخواهند آنرا بسازند

ماشین‌های تهران هم به نسبت ماشین‌های نو و تمیز ژاپنی از قبیل تویوتا، و نیسان بودند به خصوص نیسان پاترول به وفور یافت میشد و ماشین‌های آلمانی فولکس واگن، بنز و ب ا‌م و نیز در شاهراه‌ها دیده  می‌شدند همینطور محصولات خود ایران از قبیل پیکان و پژوی ساخت ایران که در بزرگراه‌های مدرن به تهران شباهت یک شهر عمده اروپایی یا آمریکایی میداد. تنها منظره ای که تغییر نکرده بود سلسله کوه‌های البرز بود که بر تهران و نواحی دور و برش با تسلط تمام نظاره میکرد به خصوص قله پر ابوهت و زیبای دماوند

با مینو تاکسی گرفتیم و بعد از ظهر رفتیم منزل عمه منوّر که خودش و فرخ هم در طبقه بالای همان خانه زندگی‌ میکنند. من آن خانه را جزیره‌ ثبات نام نهاده ام. تا انجأیی که یادم میاید این خانه در نزدیکی‌ میدان تجریش در شمیران بوده

عمو حمید هم در همین خانه آخرین شب زندگیشو گذرانید. عمه منور و مهندس سرآمد، که بسیار شخصیت وارسته و فرد موفقی‌ بوده اند سالیان پیش در حوالی چهار راه فیروز، اگر اشتباه نکنم،  تهران زندگی‌ میکردند و من آن موقع شش هفت سال بیشتر نداشتم. بعد از آن دیگر آن خانه زیبا در شمیران با اجرهای بهمنی قرمز همیشه خانه سرآمد‌ها بود. یک پیانو هم در اتاق نشیمن بود که من یکی‌ از شب‌های کمی‌ که آنجا بودیم آنرا برای فیروز، فرخ، ابی، و مامان که آنشب هوس کرده بود یک پیکی با جوانان بزند آن پیانو را به صدا در آوردم و در مقابل چشمان متعجب پسر عمّه‌ها دو سه‌ آهنگ برایشان نواختم. عمو حمید هم که از همسرش قهر کرده بود شبی از زمستان ۱۳۴۷ منزل خواهرش پناهنده شده بود و در اتاق بالا بعد از یکی‌ دو گیلاس مشروب و صرف پلو خورش بادنجانی که مادر جون ، مادرشان، که اتفاقاً او هم شب آنجا میهمان بود و مانده بود، و مصرف قرص خواب برای زود خوابیدن به خواب ابدی میرود. او میخواست صبح آنروز زود بیدار شود چون عمل داشت و میبایستی در بیمارستان شهر ری باشد. از قرار در خواب بالا آورده مقداری غذا داخل نای و شش‌هایش میشود. آمبلانس هم در برف شمیران به آنجا نیامد تا به بیمارستان خودش زنگ زدند که تا رسید دیگه کار از کار گذشته بود. حیف شد. وقتی‌ کریستین بارنارد به ایران آمد تنها جراح قلبی که سزاوار پذیرایی از او را داشت عمو حمید بود. او در ۳۷ سالگی در گذشت. جوانترین جراح قلب که بجای ماندن در بیمارستان کلیولند اهایو ترجیح داد به ایران بر گرده. او را گاهی در تهران کلینیک میدیدم که نسخه پنادر ازش بگیرم. همیشه به من حق ویزیت میداد و ده بیست تومانی کف دستم می‌گذاشت. مرسی‌ عمو حمید. رسیدیم . از کنار رودخانه به دنبال مینو رفتم تا از پشت به آنجا رسیدیم. منزل پلاک یک

عصر آنروز طبق قرار قبلی‌ با پرویزاشعری دراتومبیل جیپ با راننده اش به کرج رفتیم. اتوبان تهران کرج به کلی‌ از جای دیگر شروع میشد که من نشناختم. مملو از اتومبیلها و مینی‌بوس بود که با سرعت سرسام آوری که انگار با همدیگه مسابقه گذاشته بودند بود. بیخود نیست که پرویز راننده گرفته بود. واقعا که رانندگی‌ در ایران مهارت خاصی‌ لازم دارد و تازه هیچوقت یاد نمیگیری! شهرک بزرگ اکباتان با آپارتمان‌های بی‌ نهایتش از کنارمان رد شد. تابلو‌های تبلیغاتی کنار جاده به چشم میخورد. در بین راه شهرکی بود به نام شهرک شهید فهمیده که نام نو جوانیست که با رشادت به خود بمب و مواد منفجره بسته و زیر تانک عراقی‌ها خوابیده و باعث انهدام آن تانک و سرنشینانش شده. آن آقای راننده که نامش یادم نیست با شوخ طبعی میگفت مردم به او به جای شهید فهمیده میگن شهید نفهمیده! و میخندید. تصویرهایش را روی یکی‌ دو بیلبورد میدیدم. تازه سبزه‌ای پشت لبانش درآمده بود

از یکی‌ از خروجی‌های اتوبان که تا قزوین ادامه داشت بیرون رفتیم که من بعد از یک نگاه با دقت پی‌ بردم که از پشت دانشکده کشاورزی سر درآوردیم. کرج هم به همان نسبت تهران بزرگتر و شلوغ‌تر شده. خیابانها مملو از آدم. می‌گویند جمعیت کرج به پنج میلیون رسیده. از بسیاری از شهر‌های عمده دنیا و پایتخت‌ها بزرگتر است! با حومه‌های اطرافش مانند شهریار، مهر دشت، گوهردشت، جهان شهر، عظیمیه و کرج قدیم که همه به هم وصل شده اند و دیگر زمین خالی‌ بین آنها نیست. خیابان مظاهری که بن بست بود الان شده بلووار مظاهری. میدان هفت تیر هم دارند مثل بقیه شهر‌ها.البته در کرج به مانند تهران از آن‌ برج‌های مرتفع آنچنانی خبری نیست. خدا را شکر. چون دیگر به کلی‌ از آن کاراکتر شهر آرام و ییلاقی در میامد. جهانشهر را به سختی توانستم تشخیص بدهم. موقعی متوجه شدم که آقای راننده از خیابان شیر و خورشید سابق داخل شد که از جلوی منزل سابق سرهنگ خدیوی رد میشد. گفتم اینجا یکی‌ زود پیچید و از آنجا به بعد من شدم راهنما تا از پشت بیمارستان کسری به طرف کوی شکری رفتیم

هردو خیابان به درهای منزل خانم جراح میخورد. منزل پهلو‌ی هم ما مینشستیم. جلوی درب ساختمان گفتم اینجاست و توقف کرد. یکی‌ از پسر‌های نسرین و جمشید بیرون منتظر بود. می‌دانست که باید برسیم. به داخل دوید که بقیه را خبر کند. آمدند و با نسرین جمشید و سیمین ناصر و سیما و فریده خانم سلام روبوسی کردیم در ایوان رفتیم. میز چای و میوه آماده بودJaha-Fara-Jar

آنجا بود که به یاد دکتر جراح عزیز افتادم و نتوانستم احساسات خود را پنهان کنم، اشکهایم سرازیر شدند و تا مدتها ادامه یافت. پرویز اشعری با دیدن حال من به صدای بلند گفت، بیا نگاه کن، در منزل او در کانادا من با دیدن عکس دکتر جراح به گریه افتادم و حالا اوست که اینجا میگرید. یکی‌ از پسر‌ها برایم دستمال کاغذی آورد

    آن شب دکتر ماشقانی و خانم هم بودند همینطور دکتر صباحی و کامیلا که جای شما خالی‌ناصر خجالت داده از آبجوی ساخت خودش پذیرایی کرد که به دیگر مشروبات ختم شد بساط جوجه کباب به راه افتاد. جای غایبان خالی‌ بود. من و جمشید صندلی کامیلا را گرفتیم و نیمه واژگون کردیم ولی‌ نترسید و لذت هم برد!  خانم شکری هم تشریف داشتند. اولین بار بود که ایشان را بعد از مفقود شدن آقای شکری میدیدم. جمشید خیلی‌ زحمت‌ها کشیده بود که پدرش را در زندانها پیدا کند ولی‌ می‌گویند کار دولت نبوده و شخصی‌ بوده احیاناً بدهکارانش که از بل بشوی انقلاب سؤ استفاده کرده‌اند

در این هنگام خانم و آقای رضازاده نیز رسیدند. باور کردنش سخت است. مدیر کلاس اول دبستان من که البته به علّت همکار بودن با پدر و مادر من دوست خانوادگی شده بودیم و سالیان سال با همدیگر و دخترانشان رفت و آمد داشتیم. ایران خانم مثل همیشه سر حال و خندان و آقای رضازده که خود جای خود دارند با ادب و با وقار. سیما و فرامرز نیز مثل همیشه ساکت پهلوی هم نشسته بودند. از هر دری صحبت شد، موضوعی که به همه مربوط میشد و علاقه مشترک داشت انتخاب رئیس جمهور جدید محمد خاتمی بود که مردم عموما از این انتخاب راضی‌ بودند و همه از اینکه به رقیبش ناطق نوری رای زیادی نرسیده بود خرسند بودند

نمیدانم والّا اگر از روی لج مردم به کس دیگری رای دهند آیا آن دلیل لایق بودن شخص انتخاب شده را دارد؟ در علم رفتار سازمانی که چندین بار آنرا تدریس کرده ام، به آن می‌گویند “پروتست وت” یعنی‌ رای از روی اعتراض. این نوع رای گیری در دنیا مًد شده حتی در آمریکا که برای رئیس جمهور خواسته شده یک رقیب نا مطلوب یا  کم لیاقت میگذارند. در ایران همه سیاستمدار شده اند. خلاصه شب بسیار خوبی‌ را به سر کردیم. من آنشب آنجا ماندم

 جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۷۶

صبح زود بیدار شدم، همه هنوز خواب بودند. به سالن پذیرایی رفتم و کمی‌ کتاب‌های کتابخونه را نگاه کردم و آلبوم عکس‌ها را نگاه کردم تا اینکه فریده خانم بیدار شدند و چای گذاشتند. مثل قدیم در اشپز خانه نشستیم و گپی زدیم. آنگه نسرین و سیما هم آمدند. سیمین و پسرهای کوچکش هم رسیدند. جمشید و ناصر هم آماده و ریش زده آمدند و به اتفاق صبحانه لذیذی خوردیم. آنگاه در جهان شهر قدم زدیم و از گذشته‌های دور یاد کردیم. از دوچرخه سواری‌ها و بازی‌های بد مینگتن با دخترهای فتحی و جراح و فوتبال با پسرهای کوچه پائینی و … آنگاه نسرین و جمشید خجالت دادند و همگی‌ را به یک رستوران شیک لب رود کرج میهمان کردند که ماهی‌ قزل آلا صرف شد جایتان خالی‌. بعد از غذا هنگام خروج از آن محل، که فکر می‌کنم “میرزایی” معروف بود تابلویی نظرم را جلب کرد که یکی‌ از گارسون‌ها جلوی در ورودی گذاشت. رویش نوشته شده بود، “غذا تمام شد.” با خود فکر می‌کردم که این نهایت آرزوی یک مدیر رستوران در آمریکا یا کاناداست که هر روز تمامی موجودی خود را به فروش برساند. رستوران غلغله بود

آن رستوران با کبابی قدیم آن محل زمین تا آسمان فرق کرده بود. با دیوار‌های شیشه‌ای که از پشت آنها منظره رودخانه و درختان سر به فلک کشیده و انبوه چنار و تبریزی معلوم بودند و محیط تمیز که آدم‌های خوش پوش و امروزی با ماشین‌های گران قیمتشان آمده بودند و بشقاب‌های پر از چلو کباب و جوجه کباب و ماهی‌‌های خوشمزه را نوش جان میکردند و قیمت‌های بالا را پرداخت میکردند دست کمی‌ از رستوران‌های خوب ونکوور نداشت. تنوری هم آنجا بود که نان خودشان را میپختند و داغ داغ سرو میکردند

بعد از آن با جمشید رفتم سر کارش، پروژه ساختمان سازی در حسن آباد قدیم که بالای حاجی آباد قرار داشت ولی‌ حالا بیا ببین چی‌ شده. از همانجأیی که راه ماشین رو نداشت و از یک دهکده کوچک و چند تا درخت و چند تا سگ ولگرد تشکیل شده بود الان دوتا بزرگراه آن ناحیه را به شاهراه اصلی‌ تهران چالوس وصل می‌کند و آن کوهی که ما در زمان نو جوانی‌ از آن‌ با دوستان بالا می‌رفتیم الان بستر شهرکی شده که خانه‌ها و مغازه‌ها و مدارس را شامل میشود

جمشید مسئول نظارت بر ساختمان چند دستگاه آپارتمان و بتن ریزی آنها بود که در دو طرف خیابان عریضی ساخته بودند. فرزندانش جمشاد و فرشاد هم همراهمان بودند. جمشید کمی‌ به کارگران دستورات لازم را داد و از اینکه یکی‌ از قالب‌های سقف را داشتند زودتر از موعدش باز میکردند ناراحت شد و دستور داد که چوب بست‌ها را دوباره ببندند. شب نیز خانواده دائی محمود خان جمالی آمدند و شام با ما بودند و با آنان صحبت‌ها کردیم. آنشب را نیز در کرج ماندم و روز بعد از همگی‌ خانواده جراح و شکری خداحافظی کردم و  به قصد تهران سوار کرایه شدم

 شنبه ۳۱ خرداد

کرایه کرج تهران من را میدان ونک پیاده کرد و از آ نجا تا خیابان شهید بابک بهرامی ولیعصر را پیاده آمدم. مقداری راه بود ولی‌ میخواستم در شهر قدمی‌ بزنم و مغازه‌ها و مردم را ببینم. با یکی‌ دو استراحت روی نیمکت‌های اتوبوس لنگ لنگان قدمی‌ بر میداشتم تا رسیدم. اتوبوس‌های آکاردئونی جدید شانزده متری پر از آدم بودند و تاکسی هایی که جلویم ترمز می‌زدند نیز همینطور. نمیدانم انتظار دارند روی پایشان بنشینم؟ تبلیغاتی که روی اتوبوس‌ها به چشم میخورد توجهم را جلب میکردند. یکی‌ در مورد اخلاق خانواده بود که نوشته بود، “بچه‌ها بیشتر از آنچه که از گفتار ما میاموزند از رفتار ما می‌آموزند. ” تبلیغات تجارتی دوربین ویدئو و محصولات غذایی نیز به چشم میخورد

عصر آنروز شیرین، دختر عمه آمد دنبالم که من را به جایی ببرد و با هم در رستورانی غذایی بخوریم. در این هنگام روشنک، دخترش تلفن کرد که آقایی از دوستانش گفته همه برویم خانه شیرین و او میخواهد غذا سفارش بدهد بیاورند. رفتیم منزل شیرین، با پسرهایش، کیوان و هومان و دخترش روشنک آشنا شدم

همسر شیرین، آقای بحرینی چند سال میشد که از حمله قلبی فوت کرده بود بدین ترتیب که روزی در خانه دستش درد می‌گیرد ولی‌ اهمیت نمیدهد. دوستی‌ که آنجا بوده تذکر میدهد که شوخی‌ نگیرد و او را به بیمارستان میبرد که در روی تخت و زیر سرم و جلوی چشمان پزشکان حمله اصلی‌ را می‌کند و از بین میرود. شیرین که به دنبال آنها روانه بیمارستان میشود دم در بیمارستان به آن دوستشان برخورد می‌کند که پریشان ایستاده. از او احوال شوهرش را می‌پرسد که فقط جواب میدهد که یک حمله دیگر داشته. از او تشکر می‌کند که به فکر بوده و شوهرش را به آنجا آورده. نمی‌دانست که شوهر و پدر فرزندانش از بین رفته. بگذریم در خانه شیرین بودیم که زیزی‌ و سعید هم رسیدند همینطور فیروز سرآمد، پسر عمه دیگرم. چلو کباب و جوجه کباب از بیرون آوردند و شب خوبی‌ را با یکدیگر گذراندیم. فیروز هم برای جمعه به منزلی که اقامت داشتند ما را دعوت کرد و سفارش کرد که مایو نیز بیاوریم و استخر را آب تازه انداخته اند

منزلشان نزدیک منزل زیزی و سعید طرف‌های هدایت بود که قرار شد من بروم منزل خاله و از آنجا با هم برویم. در ضمن از همایون ارشادی دوستی‌ که به ایران آمده بود و آرتیست شده بود پرسیدم که خبر داشتند و گفتند که فیلم “طعم گیلاس” او با کارگردانی عباس کیا رستمی برنده جایزه نخل طلایی در فستیوال کن شده. از قرار بوسه‌ کاترین دونور بر گونه کیا رستمی هنگام دادن جایزه خشم مقامات دولتی را بر انگیخته

یکشنبه اول تیر ۱۳۷۶

به علت گرمای هوای تهران و در نتیجه آلودگی بیشتر آن‌ بیشتر روز را در خانه پیش خاله افسر و ادرجون ماندم. برای شام رخشی خانم میلانیان دعوت کرده بودند که منزل عمو چهری و عمه منیر با هم زندگی‌ میکنند. دائی سیا آمدند به دنبالم که بعد از یکی‌ دو خیابان اشتباه رفتن خیابان “نفت” را پیدا کردیم. میگفتند خیلی‌ وقت است که آنجا نرفته بودند

رخشی خانم همسر ناخدا میلانیان هستند که در حمله معروف شهریور بیست کشته میشود.  وی بر اثر رگبار مسلسل سنگین یک ناو انگلیسی بشدت زخمی میشود بعد از شکستن کشتی‌ (آنطور که برای مادرجون، و رخشی خانم و سرهنگ عبدالله خان در تهران تعریف کردند) خود را به زحمت به ساحل میرساند و در ساحل خلیج فارس میا‌فتد تا یک سرباز انگلیسی او را میابد و میخواهد به بیمارستان انگلیسیها در بصره بفرستد که با مخالفت ناخدا میلانیان مواجهه میگردد و از او میخواهد او را به تهران بفرستد که وی نیز ناچارأ قبول می‌کند ولی‌ متأسفانه طول زمان رسانیدن ناخدا به تهران اثر خودش را می‌کند و پس از سه‌ چهار روزی در بیمارستان ینگه دنیا در میان اهل خانواده و دو پسر خرد سالش هرمز و هومن دنیا را بدرود می‌گوید

آنجا هرمز میلانیان، که از فرانسه آمده بود را نیز دیدم و خیلی‌ خوشحال شدم. هرمز در ایران استاد زبان شناسی‌ بود و بسیار آدم مطلعی است. عمو چهری، شوهر عمه منیر نیز خیلی‌ احساسات نشان دادندو با محبت تمام من را بوسیدند. این اولین باری بود که پس از خودکشی‌ خسرو، پسرشان که سالیان پیش اتفاق افتاده بود من را می‌دیدند و داغشان تازه شد و به گریه افتادند. به گوششان اشاره کردند و گفتند، “من کر شده ام” سوسن و حبیب هم بودند که به گرمی‌ من را در آغوش گرفتند و روبوسی صمیمانه‌ای کردیم. آندو خواهر و برادر فرزندان دائی مظفر خان هستند که برادر ادرجون و افسر جون میشوندRakshi-M.

دائی مظفر نیز دو سه‌ سالی‌ میشد که فوت کرده بودند و من فوت پدرشان را، دائی عزیز مادرم را، به آندو تسلیت گفتم که اشک در چشمان سوسن حلقهٔ زد. آقای فریدون خلوتی، شوهر سوسن نیز آنجا بودند و با من خوش و بش کردند. خانم سبزه رویی که میگفت، “من دختر خاله پدرت هستم” را نیز ملاقات کردم که وقتی‌ پرسیدم کدام خاله؟ گفتند `مرحوم طیبه خانم” و نامش زیبا بود. به یاد آوردم نامش را مخصوصا “طیبه خانم” را که گفتم‌ای بابا خوب بگین طیبه خانم دیگه، وعمه منیر از آشنائی من با فامیل قدیم خرسند شدند. پسر زیبا هم بود که با دوربین من چند عکس یادگاری گرفت

ناگفته نماند که شیرین هم با سه‌ فرزندش آنجا بودند که میشوند نوه‌‌های عمه منیر و عمو چهری. شیرین به من که از او خواسته بودم برایم در مورد یک سمینار بازار یابی‌ تحقیق کند گفت که فردای آنشب قرار است با رئیس انجمن مدیران صنعتی‌ صحبت کند و وقت بگیرد. خیلی‌ خانم با عرضه ایست و من از داشتن چنین دختر عمه‌ای که یک تنه کار کرد و بدون شوهرش بچه‌ها را بزرگ کرد و تحصیل کرده کرد، افتخار می‌کنم. شام نسبتا مفصل و خوش مزه‌ای خوردیم و جای فامیل مقیم خارج را خالی‌ کردیم. مینو هم آنجا بود و تحت تاثیر ودکا برایمان آواز خواند و ما نیز با او میخواندیم. همگی‌ شنگول بودیم. آقای جوادی هم بودند فرزند مرحوم تیمسار جوادی. با دائی سیا برگشتم در حالیکه هر دو شب خوبی را در کنار فامیل گذرانده بودیم

از عمو چهری یک نسخه از کتاب “اس‌ او اس‌” پدرشان را خواستم. عمه منیر با تعجب گفتManzel-Khal-3ند من که یکی‌ برایت فرستاده بودم! من پاسخ دادم که عمو ناصر آنرا گرفته اند و دارند از رویش به کتاب خودشان اضافه میکنند و رویم نمی‌شود که از ایشان آنرا پس بگیرم عمو ناصر در ویکتوریا زندگی‌ میکنند و بعد‌ها کتاب خودشان را چاپ و منتشر کردند که نامش “نامه‌های ایرانی” است، البته به انگلیسی

عمو چهری با کمال میل یک نسخه از آن کتابی که حدود شصت سال قبل از آن موقع چاپ شده بود برایم آوردند و با خط خود صفحه اول را امضا و به رسم یادگاری برایم نوشتند “بدین وسیله این کتاب را که تحریر مرحوم شاد روان پدرم، سرهنگ عبدالله خلوتی است به آقای محسن شجاع نیا دادم که مورد مطالعه قرار دهند. سرهنگ منوچهر خلوتی، ۱۳۷۶/۴/۱.” و شعری را که برای پسرشان،خسرو، گفته بودند هم زیر آن‌ صفحه با خط  خود توام با اضطراب خود نوشتند، “خسرو پسرم که عمر و هستی‌ میداد، جان و تن خویش ناگهان داد به باد. . او رفت به خواب ابدی لیکن من، خواهم ز خدا که روح او باشد شاد.” و آنرا گریان به من دادند. عمو چهری نیزچند سال بعد در یک سانحه دلخراش و ناگوار در یک شب که پیاده از منزل دوستی‌ به خانه باز می‌گشتند زیر یک کامیون عجول رفته در دم جان میسپارند. روح ایشان هم شاد باد

دوشنبه دوم تیر ۱۳۷۶

شیرین صبح زنگ زد و گفت دو تا قرار ملاقات برایم گرفته یکی‌ با مسئول روابط عمومی‌ انجمن مدیران صنعتی‌ و دیگری با دوست حسابداری که شرکت خانوادگی صادرات و واردات خودش را اداره می‌کند. شرکتی است که خرما و کشمش به کانادا صادر می‌کند و هردو منبع خیلی‌ اظهار علاقه کرده اند که با من ملاقات کنند. تشکر کردم و قرار گذشتیم فردا سه‌شنبه بدنبال من بیاید

شب منزل دائی سیا و میمیجون بودیم که میهمانی مفصلی گرفته بودند و دوستان و فامیل همه بودند. بهرام آمد به دنبال ما یعنی‌ من، ادرجون، و مادرش، خاله افسر و ما را به شهرک غرب برد و جای پارک مناسبی نیز پیدا کرد. محله زیبائی بود و خونه قشنگی‌ با سنگ تراورتن کمرنگ. داخل حیاط استخر آبی خوش رنگ. عمه منوّر با زیزی و سعید آمدند، هرمز میلانیان و رخشی خانوم به همراه خانواده شیمی‌ همینطور پرهام با همسرش تیراژه و نوزادشان ونداد و چند نفر از آشنا‌های مرمر که یکی‌ از آنان دختر خانم هنرمندی بود که با کی‌ بورد آهنگ‌های قشنگی‌ میزد. بهرام شراب نمیخورد و میگفت که اگر بخورد میبایستی تا تهش بره ولی‌ رقص قشنگی‌ با زیزی کردBahi-Mo-Sia

من با عمه منوّر کمی‌ رقص آهسته کردم. میگفتند هنگام رقص دوست دارند دستشان به روی شانه‌‌ام باشد. چه افتخاری از این بالاتر؟ من هم یک آهنگی که از دوران تین اجری یادم بود، مرا ببوس را، به روی کی‌ بورد نواختم و از خجاتش در آمدم. مدعوین هم دست زدند. میمیجون گفت ولی‌ حسابی‌ حواست رو جمع کرده بودی ها، گفتم بعد از بیست و پنج سال نزدن، چاره‌ای جز این هم نداشتم. چند عکس گرفتیم. آخر شب که خودمان بودیم کمی‌ از گذشته‌ها صحبت شد، با هرمز در مورد پدر فقیدش، ناخودا میلانیان حرف هایی زدیم و او جریان مفصل آنرا برایم تعریف میکرد. خیلی‌ تحت تاثیر آن مرد رفتم. با پرهام و میمی و دائی سیا نیز از هر دری صحبت شد. شب بسیار خوب و فراموش نشدنی‌‌ای بود

صبح سه‌شنبه شیرین آمد دنبالم و رفتیم دفتر انجمن مدیران صنعتی‌ به ملاقات آقای “پاد” مسئول روابط عمومی‌ که خیلی‌ من را تحویل گرفتند و لیست سمینار‌ها

را در اختیارم گذاشتند. چند تلفن هم در حضور ما به این و آن کردند که به قول خودشان از وجودم در ایران استفاده شود و مایل است من را به عنوان سخنگو در یکی‌ از سمینار‌ها بگنجاند. بعد از خداحافظی و بعد از پایین آمدن سه‌ طبقه با آسانسور متوجه شدم یکی‌ من را صدا می‌کند و عنوان آقای دکتر را هم برایم استفاده میکرد. دیدم آقای پاد هستند که از پله‌ها به تندی آمده بودند که به ما برسند و در دستش یک جلد مجله ماهانه انجمن بود که برایم آورده بودند. تشکر کردم و متذکر شدم که من دکتر نیستم و فوق لیسانس هستم. جواب داد که `ما بالای لیسانس را دکتر می‌گوییم.”

آنگاه شیرین من را به شرکت خشکبار “مارام” برد و با آقای سیامک، رئیس آن شرکت آشنا کرد و خودش رفت سر کارش به دفتر بریتیش پترولیوم. با سیامک خان مقداری صحبت کردم و اطلاعاتی‌ در مورد قوانین واردات کانادا و صادرات ایران راد و بدل کردیم، سپس او من را به دفتر پرویز اشعری رسانید. اول آنطرف خیابان در یک ساندویچ فروشی ساندویچ بیمانند زبان خوردم که در دیار غرب گیرم نمیاید بعد رفتم بالا پیش پرویز و احمد آقا داوری قوم و خویش و هم دفتری پرویز. خسته بودم مقداری آنجا روی مبل خوابیدم و آندو هم به کسب و کارشان می‌رسیدند، چند دکتر دیگر هم آمدند و دودی زدند و من تماشا می‌کردم

با تاکسی رفتم آپارتمان ادرجون و خاله در کوی “بابک بهرامی،” و با آنها بودم،تا عصر که قرار داشتم با دوست خوبی‌ که در ونکوور با او و خانواده اش آشنا شده بودم، به نام دکتربهرام مبینی که بیاید به دنبالم و به شنا برویم و جاهای دیگر. کمی‌ استراحت کردم و آماده شدم

عصر دکترمبینی به دنبالم آمد که من را به شنا در مجتمع ورزشی ونک ببرد . بعد از روبوسی و سلام احوال‌پرسی‌ها ی صمیمانه به آن محل رفتیم و در آب تمیز و خنک استخر، شنای جانانه‌ای کردیم همینطور در سونای بخار آن محل که تمیز و جای دار بود نشستیم و من به صحبت‌های دیگر حضار گوش می‌دادم که اغلب سر معامله خانه و ماشین بودند. پس سونا و آن مجتمع محل خوبی‌ برای داد و ستد هم بود. بعد به اتفاق برادر و یک پزشک دیگری، دکتر عبدالرضا حبیبی که “اپی” صدایش می‌زدند که او نیز مانند بهرام جراح استخوان است و او نیز مانند بهرام ساکن ونکوور میباشند که با دو دخترشان آنجا زندگی‌ میکنند ولی‌ اپی در تهران کار می‌کند. به یک رستوران شیک و تمیز رفتیم  به نام کردستان که در پارک کوهستانی جمشیدیه، واقع در شمیران بود و محل بسیار زیبا و دلگشایی بود که بعد از بالا رفتن از کوه که درخت‌های سرو و گلهای سرخ آنجا را تزئین میداد به آن رستوران رسیدیم و در باغ آن محل با صافا چلو کباب و دسر جانانه‌ای زدیم به بدن. جای شما خالی‌. و آنجا کباب کردی خوردیم که بسیار لذیذ بود

تمام راه را پلکان‌های سیمانی تعبیه نموده‌ بودند. در پارک جمشیدیه رستورنهای دیگری نیز بود به نام‌های آذربایجان و دیگری رستوران ترکمنستان بود که هنوز آماده نبود و در دست ساختمان می‌بود. دکوراسیون آنها هم منحصر به فرد و ابتکاری بودند. بسیار از سلیقه دست اندر کاران آن پارک هرجا که رفتم یاد کردم. کارهای یک مجسمه ساز نیز در معرض نمایش بود آن‌هم به صورت ابتکاری بدین منظور که آنها را در گودال‌های مکعب کار گذاشته بود تا به اصطلاح یک حالت فروتنی و خاکی به آنها داده باشد و تماشاگران میبایستی از بالا به پایین به آن کارهای هنری نگاه کنند. این هم ابتکاری بود برای خودش

هنگام ترک محل متوجه قسمت داخلی‌ آن‌ نیز شدم که یک دیوار سنگی‌ طبیعی یک طرف رستوران را تشکیل میداد و پلّکانی که به بالای ساختمان میرفت که آنجا نیز با تخت‌ها و قالی‌های زیبائی مزیّن و مفرش شده بود و یک تنور نان پزی کوچک که نان تازه سرو شود. ضمنا در آن رستوران نه تنها از مشروبات الکلی خبری نبود، بلکه حتی از نوشابه گاز دار نیز خبری نبود به جز آب معدنی. در آنجا فقط با دوغ، و چای از میهمانان پذیرائی میشد

دریاچه مصنوعی زیبائی نیز آنجا ساخته بودند که چند مرغابی‌ در آن شنا میکردند، مردم بیشماری نیز اینجا و آنجا سفره انداخته خانوادگی مشغول بازی بدمینگتن و صرف غذا بودند و به‌ موسیقی‌ از ضبط صوت‌هایشان گوش فرا میدادند و شب گرمی‌ را به دامان کوهسارن پناه آورده بودند. از آن بالا منظره تمام تهران در شب پیدا بود با چراغ‌های بیشمار منازل و خیابانها. بهرام نقطه سبز رنگی‌ را که از دور سؤ سؤ میزد را به من نشان داد و گفت که آنجا آرامگاه امام خمینی میباشد. در این موقع کورش، پسر خاله را اتفاقی دیدم که او نیز با جمعی‌ از دوستانش به رستوران کردستان آماده بودند. کمی روی تخت ما نشستند و با دوستانش آشنا شدم

باران شدیدی شروع به باریدن گرفت همراه با رعد و برق و منظره شب تهران به وضوح جالبتر شده بود. ما از باران مصون بودیم و زیر سقف حصیری رستوران نشسته بودیم و فقط از صدای باران و ریزش آن‌ به روی کوهستان و شهر لذت می‌بردیم. هردو رستوران، کردستان و آذربایجان، مملو از آدم بود که نیمه شب مشغول خوردن و نوشیدن و گفتن و خندیدن بودند. شب بسیار خوبی‌ بود

صبح چهار شنبه بعد از صرف صبحانه با ادرجون، خاله افسر جون، و رخشی خانم که شب قبلش آمده بودند دیدن ، دائی سیا آمدند و ویدئو ی مرا آورده بودند، از دیدن مناظر غرب کانادا و مراسم میهمانی‌ها و عروسی‌‌ها ی دوستان و فامیل در ونکوور و اطراف تعریف کردند و از اینکه “مایلز” شوهر فیروزه حافظ را سر عقدشان میخواند آن‌هم با آن لهجه کاناداایی ، خندیدند و تعجب کردند. برنامه‌های من نیز از تلویزیون ونکوور در آن نوار بود. نمیدانستند که کاندید انجمن شهر شده بودم و کلیپ مناظره من را با رقبا ی کانادایی دیده بودند. به عنوان اولین ایرانی که در سیاست محلی ونکوور میخواست شرکت کند ولی‌ رأی کافی نیاوردم، طبیعتاً، یک ایرانی برای دفعه اول. چند تا از برنامه‌های مصاحبه‌هایم نیز بود که با هنرمندان کانادایی انجام دادم و برنامه فارسی من که اولین برنامه برای ایرانیان و افغانهای مقیم ناحیه ونکوور هم مقداریش در آن نوار ضبط شده بود

سپس دائی سیا من را به میدان ونک رسانیدند که با کرایه به کرج بروم شام منزل خانواده جمالی در کرج، خیابان امیری، میهمان بودم. در راه با هم صحبت میکردیم از اینکه مردم چقدر سطح فهم و شعورشان بالا رفته و خیلی‌‌ها از تحصیلات دانشگاهی برخوردارند. سوار کرایه گوهردشت شدم در راه کرج هم با راننده از همین موضوع صحبت می‌کردم چون به محض اینکه دو سوال ناشیانه از نام خیابان‌ها پرسیدم فهمید که از خارج میایم و بعد از سالیان سال می‌آیم. درد دل‌ آقای راننده باز شد که بله آقا من قبل از انقلاب کارمند بودم و ماهی‌ ۱۲۰۰ تومن حقوق می‌گرفتم و با آن پول همه کار می‌کردم. ماهی‌ یک شلوار و یک پیراهن می‌دادم خیاط بدوزد و هر جمعه شنبه می‌رفتیم با رفقا بیرون کافه ای، رستورانی، ولی‌ حالا ماهی‌ سی‌ چهل هزار تومن در می‌آرم و مثل سگ جون میکنم، بزور خرج خانواده در میاد

خلاصه اینکه امروزه آقا خانواده دارند، بچه‌هایشان کامپیوتر دارند، ویدئو دارند، تلویزیون رنگی‌ که به قول خودش پیش پا افتاده است، بچه‌ها بازی‌های کامپیوتری جدید دارند که دیگر آتاری برایشان کهنه شده، دستگاه آب خنک کن، یا به قول خودش “چیلر” دارند و غیره. به او میگویم که شما زندگیتان را به قدری وسیع کردید که دارید با نبض دنیا پیش می‌روید. انوقتها این ویدئو‌ها و کامپیوتر‌ها و دستگاه‌های بازی و تفریح بچه‌ها نبوده ماهواره نبوده که شما آنتن “دیش” بگیرید. اگر بخواهید زندگی‌ سی‌ سال پیش را با الان مقایسه کنید بسیاری از خرج‌ها را نداشتید و در عین حال بسیاری از پدیده‌های عصر جدید را هم نداشتید. پس همه سطح زندگیشان بالا رفته و دنیا اینطور پیش میره. ناگفته نماند که فرزندانش هم به مدرسه “غیر انتفاعی” یا همان ملی‌ سابق میروند. این هم از روزگار یک راننده کرایه مسافر کش. البته بنده قصدم دفاع از مقامات دولتی نیست ولی‌ ایراد هایی که به آنان منسوب میشود، از قبیل گرانی و کمبود بعضی‌ مواد غذایی از ایراد هایی هستند که به اغلب کشورهای جهان میتوان نسبت داد حتی آمریکا یا اروپا

کرایه کرج سر خیابان امیری ایستاد و من پیاده شدم، مقداری راه رفتم و اطراف را نگاه می‌کردم و به خاطرات دوران دبیرستان میاندیشیدم که چقدر از آن‌ خیابان عبور میکردیم. دبیرستان دخترانه خندان نیز ته آن خیابان بود. فریبا و خواهر‌های رضازده آنجا میرفتند. نزدیک منزل آقای جمالی بودم که بچه‌ها من را دیدند و صدا کردند. فریبا خانم جمالی به استقبال آمد و من را به داخل هدایت کرد. عده‌ زیادی آنجا بودند. با همه سلام و احوالپرسی کردم، آقا و خانم جمالی را یکبار منزل خانم جراح دیده بودم. پسرشان فرشید که دامپزشک شده بود در کرج و حوالی متصدی و ناظر بهداشت گوشت فروشی‌ها و مرغ داری‌ها بود و بسیار فرد موفقی‌ شده بود. خانمش را معرفی‌ کرد و فرزندانش را، مبینا ، و دو قلو ها، عرفان و برهان. معلوم بود محمود خان جمالی از داشتن نوه‌‌ها بسیار خوشحال بودند. کمی‌ در حیاط نشستیم و صحبت کردیم تا شام آماده شد و روی میز‌ها چیده شد. با آقای جمالی در مورد محمد که در آمریکا بود صحبت کردم مطابق سفارش وی. آقای جمالی کمی‌ حساسیت نشان دادند که خانم جمالی ما را به داخل برای صرف شام خواندند. پسرها در حیاط مشغول توپ بازی بودند

پنجشنبه پنج تیر ماه ۱۳۷۶

صبحانه را در آشپزخانه فریده خانم که به تازگی به حاج خانم هم نامیده میشوند بعد از سفر به مکه ولی‌ من فریده را دوست دارم و ایشان برای من همیشه فریده خانم بوده‌اند حتی مامان هم دوست ندارم خطابشان کنم چون فاصله سنی‌ آنچنانی هم نداریم. خانوم جراح هم مینامم. آنوقتها که همسایه بودیم خیلی‌ هر دو خانواده صمیمی‌ بودیم. مینا آنجا به دنیا آمد و وقتی‌ زبان باز کرد به فریده خانم میگفت خانونی

سر میز صبحانه سیمین و ناصر و پسرها بودند. بعد از صبحانه آماده شدیم برویم به امامزاده محمد در نزدیکی‌ حصارک برای دیدار از آرامگاه دکتر جراح عزیز. دکتر عزیز جراح عزیز. با ماشین پیکان ناصر راه افتادیم. نزدیکی‌ امامزاده جمعیت پر بودو به مناسبت اربعین، دسته سینه زنها و زنجیر زنها به صف طولانی داخل صحن امامزاده می‌شدند. بلاخره راه دادند و ما رد شدیم. پارک کردیم و پیاده به راه افتادیم. از کنار قبر‌ها مخصوصن قبور شهدا ی جنگ عراق گذشتیم. قبر نوروز هم میبایستی همین طرف‌ها می‌بود، آنطور که میکاییل، دوستم، و برادرش به من میگفت. نوروز اوائل جنگ بعد از دو بار به جبهه‌ رفتن در اثر برخورد ترکشی به سرش در می‌گذرد. هم سنّ من بود. پسر آرام و محجوبی بود ولی‌ من با برادر بزرگش همکلاسی و دوست دائم شدم. میکاییل نوروزی و رضا مهرور دو دوست دبیرستانی بودند که همیشه خانه ما بودند و در خانواده راحت پذیرفته شده بودند. آنها تا به امروز با من در تماس هستند

با ناصر کمک کردیم ظرف آبی‌ پر کرده به روی سنگ ریختیم و آنرا شستیم. سنگ مادر ناصر نیز دو سه‌ سنگ آنطرفتر بود. آنرا هم شستیم. سیمین و نسرین گلهأیی را که آورده بودند روی هردو سنگ گذاردند و چند تا را پرّ پرّ کردند. سنگ سبز یشمی گیرایی بود. یاد آن مرد به خیر. اولین بار که نامش را دیدم به روی تابلوی داروخانه تازه سازی بود در خیابان قزوین که سر راه به دبیرستان بابک بود و هنگام گرفتن تاکسی به منزل آنرا میدیدم. بعد که منزل ما در جهانشهر دو خیابان بالاتر رفت با خانواده جراح همسایه شدیم. نسرین و نسترن زود با فریبا دوست شدند. آنها تازه از قم آماده بودند شهری که دکتر جراح برای گذراندن دوره خدمت در داروسازی را انتخاب کرده بودند. خانواده‌های جراح و جمالی سالیان پیش از آن از اردبیل به کرج مهاجرت کرده بودند

من خواستم به داخل صحن بروم. کفش‌هایم را درآوردم و فریده خانم آنها را از من گرفت و در دست نگاه داشت تا من برگردم. داخل امامزاده دو سنگ بود کنار یکدیگر. پرسیدم آنیکی سنگ مال کیست؟ کسی‌ نمیدانست. به خانه بر گشتیم. بعد از آهر با جمشید و نسرین و فرزندانشان به منزل آقای محمود جمالی رفتیم که با فرشید جمالی رفته بودیم. عصری میهمان داشتند، خانم و دکتر ماشقانی با دختر کوچکترشان، نیلوفر که تازگی از دارو سازی فارغ شده و بزودی عازم آمریکاست. لطف کرده بودند به دیدن من آمده بودند. آنشب همراه ماشقانی‌ها به تهران بر گشتم. ساعت ۱۱/۵ شب رسیدم. ادرجون و خاله خوابیده بودند و صدای خر خرشان میامد. روز شلوغی را پشت سر گذشته بودم. مسواک زدم خوابیدم. خسته بودم و زود خوابم برد

جمعه ۶ تیر ماه ۱۳۷۶

طبق برنامه‌ای که از قبل تدوین شده بود مینو آمد و من را برداشت و به اتفاق به منزل فیروز و مریم رفتیم که از قرار زمانی‌ منزل دائی مریم بوده. خانه اصیل بزرگیست با یک استخر در حیاط و درختهای زیاد. همه بودند. زی‌ زی‌ ، کورش، مریم، به همراه شادی و نادر و دوستان دیگری که با مریم مهدوی بیشتر آشنا بودند و سر به سر هم میگذاشتند. پسر زیبا ظلی نیز آماه بود. خوشحال شدم که دیدم بچه‌های نسل جدید با هم هستند و یکدیگر را می‌بینند. یک بطری ودکا با آبلیمو و شکر و چند گیلاس هم روی میز بود. جوانان فامیل هم سنّ و سال کورش و نادر هم آمدند. یک فوتبال گل کوچیک بازی کردند و من در استخر بودم زی‌ زی‌ هم که موجود آب زیست هیچوقت از آب دل نمیکنه . او عاشق شناست

نادر ذغال‌ها را گذشت و آتش به راه افتاد. خانمی از دوستانشان به نام رخشی خانم میخواست که در ونکوور به آقای محمد محسنی سلام برسونم. گفتم چشم اگر دیدمشون حتما. بعد یادم افتاد که همایون ارشادی رو می‌شناسه، گفتم خوب چرا از طریق او سلام نمیفرستید؟ او که نزدیکتر است، گفت اوه نه از وقتی‌ که از شیده جدا شده دیگه با برادر زنش تماسی نداره. میگفت که انقلاب خیلی‌ به محمد کمک کرد. گفتم چطور؟ گفت ثروتش را از انقلاب داره. گفتم اتفاقاً از قبل از انقلاب داره. میگه مگه میدونی‌؟ گفتم اگر شما میدونین من هم میدونم. گفت دلار ۷ تومانی زمان شاه را خرید. گفتم بله آن‌هم دلار کی‌ را ؟ گفت از کشتیرانی آریا فرستادنش لوازم کشتی‌ بخره گفتم بله می‌گویند صد‌ها میلیون تومن بوده گفت خلاصه اینکه انقلاب شد و او هم آن پول خرید لوازم کشتی‌ را به دلار کانادا کرد و من گفتم که گفته هروقت شاه برگرده این پول را پس می‌آوره به ایران. میگه از کجا میدونی‌؟ گفتم کسی‌ که این مبلغ را برایش صادر کرد آقای تیمور آقاخانی بودند که فامیل میشویم ولی‌ او فقط سرمایه و حقوق خود را دارد که زیاد نیست و در یک آپارتمان زندگی‌ میکنند. شاه هم که نیامد. پرسید منزلش بودی؟ گفتم دو سه‌ بار، زمانی‌ که نوشین میهمانی می‌گرفت. اضافه کردم که دفتر کارش هم بوده‌ام. انواع و اقسام کابل و سیم میفروشند. از باریکی مو تا کابل‌های ضخیم و کابل‌های نوری که در ریچموند دفتر دارند. گفت حلالش باشه، گفتم انشألاه. گفت فعلا به سلامتی، گفتم به سلامتی. بوی کباب داشت بلند میشد

به ودکای ساخت ایران زیاد نمیشه اطمینان کرد. آن‌هم آن موقع روز. شنیده بودم الکل طبی را نیز با آب یا نوشابه مخلوط میکنند و عرق سگی‌ درست میکنند. من که اصولا زیاد مشروب عیار بالا مصرف نمیکنم و به آبجو یا شراب گاه گاهی‌ اکتفا می‌کنم ولی‌ خوب در جمع بودم و خواستم نشوم رسوا. بدم هم نیومد. با کباب پشت بندش خیلی‌ چسبید. پسرها هنرمندی هم کردند و تنبک‌ آورده بودند و یکی‌ صدای خوبی‌ داشت. شادی هم دو سه‌ آهنگ گوگوش را خواند. خوب هم خواند. یکی‌ از پسرها از فیروز اجازه میخواست که او را عمو فیروز بنامد. از قرار فیروز خیلی‌ معاشرتی است بلعکس فرخ که توی اتاق و دنیای خودشه و کتاب‌هاش. البته نویسنده قابلیست و یکی‌ از کتابهایش را به من کادو داد

بی‌‌بی ناز دوست صمیمی‌ نیوشا همراه مادر و پدرش هم بود و از اینکه من را میدید تعجب کرد. اولین بار بود که من را میدید و از دوستاش شنیده بود که در ونکوور با هم یک محل زندگی‌ می‌کنیم و دوست خانوادگی هستیم ولی‌ انتظار نداشت که من را منزل فیروز و مریم ببیند. خوشحال شد و سلام به نسترن رساند. پدرش هم با من خوش و بش کرد و با دوستان دیگرشان جوک‌های آنچنانی میگفتند و همینطور مادر او که از پدرش جدا شده بودند ولی‌ اغلب منزل دوستان با هم بودند. از همه مهمتر علیقلی خان سرآمد، پدر فیروز هم بودند که کتاب اشعار حافظ را در دست داشتند و برای من چند بیت خواندند و توصیف کردند. ایشان بعد از ناهار به منزل خودشان رفتند و جوانتر‌ها را به حال خود گذاردند

ولی‌ این گفت و شنودها و شعر خوانی‌ها و آواز شادی و بازی فوتبال پسرها و شنا در استخر تمیز و خوابیدن در آفتاب یکی‌ دو نوه‌ عمه در بیکینی که از انگلیس و فرانسه آماده بودند و کباب خوردن‌ها به طول نکشید که سر و کله مأموران کمیته محل پیدا شد و آمدند دم در. فقط فیروز رادیدم که با یک دسته اسکناس به طرف در میرود. قضیه بدون سر و صدا و در اسرع وقت حل شد. مثل اینکه سابقه داشته

معلوم شد کارگر هایی که در یکی‌ از خانه‌های همسایه کار میکردند چغولی ما را کردند و کمیته را به آنجا آوردند که مانند همیشه قضیه با پرداختمقدار متنابهی وجه نقد به آرامی حل شد و آنها رفتند ولی‌ تذکر دادند که خانمها با لباس کامل در حیاط دیده شوند و موسیقی‌ قطع شود و میهمان‌ها نیز کم کم زحمت را کم کنند و بروند خانه شان. میگفتند که به خیر گذشت. “خوب انقلاب کریم که آزادانه بتوانیم معامله کShadi-Firoozنیم” این بود حرفی‌ که یکی‌ از آقایان میگفت. این اولین و تنها تجربه من با مأموران دولت ایران بود. ما نیز مانند دیگر میهمانان زحمت را کم کردیم و با کورش و مادرش به منزل آنها رفتیم، من حمام کردم و روغن زیتون‌ها را از بدن شستم و با هم شام خوردیم. کورش من را به منزل مادربزرگمان رسانید ولی‌ تو نیامد

می‌دانستیم که یکدیگر را فردای آنشب خواهیم دید چون ناهار منزلشان بودیم. شنبه صبح من و ادرجون و خاله افسر با یک آژانس، همان تاکسی تلفنی خودمان، به منزل خاله رفتیم. ناهار باقالی پلو با مرغ و لازانیا درست کرده بودند. مینو و سوسن هم آمدند. مریم در اتاقش برای کنکور داشت میخواند. سر ناهار با ما بود ولی‌ دوباره غیبش زد. مقداری عکس گرفتم به خصوص از کار‌های نقاسی مسی سعید. همینطور از قاب‌ها و تابلو‌های گچی. روز خوبی‌ با فامیل بود

شبش بهرام مبینی زنگ زد و آمد به دنبالم با اپی حبیبی و دوست دیگرشان مصطفی ،که او هم مقیم ونکوور بود، رفتیم به یک رستوران با صفایی به نام “نارنجستان” . من کباب اوزونبرون سفارش دادم و بقیه جوجه کباب. صحبت از واژه با مزه‌ای بود به نام “مزدک” و معنی‌ میکردند “مردان زندار در کانادا” یعنی‌ مانند خودشان. خانواده در کانادا است و خود در ایران. مصطفی،  که در دانشگاه اکلاهما درس خوانده بود گفت تازه گروه “مزدا” هم هست، “مردان زن دار در آمریکا” . چند خانوم میز آنطرفی نشسته بودند و معلوم بود که به این مکالمه بلند ما گوش میکنند و لبخند به لب دارند

 این رستوران هم مانند رستوران‌های پارک جمشیدیه توسط شهرداری تهران ساخته شده و مدیر و کارمندان رستوران همگی‌ کارمندانی هستند که از شهرداری حقوق میگیرند. البته به خاطر غذای خوب و سرویس خوب از انعام‌های بالا نیز بر خوردارند. محیط با صفا با آب و درخت هم به به غذا و سرویس بیفزأیید، میهمانان خسته از شلوغی شهر را در یک محیط کم صدا و خلوت پذیرا بود. کمی‌ سر به سر بهرام که خانم و بچهاش از کانادا دارند می‌آیند گذاشتند و شب خوبی‌ را گذراندیم

قسمت دوم

یکشنبه ۸ تیر ماه نهار را منزل مادربزرگ و خاله بزرگ خوردم و کار مهمی صورت ندادم. کمی‌ با هم تلویزیون نگاه کردیم سپس طرف‌های عصر تنها بیرون رفتم تا بازار آسیا قدم زدم. در آنجا بوتیکها را تماشا کردم که اجناس خوب خارج را به قیمت‌های سر سام آور میفروختند و من که هنوز میزان تومن دستم نیامده بود وقتی‌ دیدم یک شلوار را زده نود هزار تومان برق از‌م ‌پرید. خودنویس چهل هزار تومن که فروشنده میگفت خودش از برزیل آورده. خلاصه معادل دلار بودند بلکه کمی‌ گرانتر

صاحب مغازه لوکس فروشی که داشت با یک دختر خانم جوانی‌ که لاک قرمز ناخن‌های پایش از زیر کفش جلو بازش به چشم میخورد صحبت میکرد وقتی‌ من را دید و رویش را به من هم میکرد و به هردو ی ما میگفت که آمریکای جنوبی را سفر کرده و اجناس بسیار لوکسی را از برزیل و آرژانتین آورده. او که میخواست آن دختر خانوم را تحت تاثیر قرار دهد از پرواز‌هایش با هواپیما‌های سسنا و غواصی و اسکی در آمریکای جنوبی میگفت. به او گفتم که قیمتهایش با دلار برابری می‌کند. او پرسید از کجا میدانم؟ من گفتم که مقیم کانادا هستم. هردو ی آنها شروع کردند به سؤالاتی در مورد گرفتن اقامت در کانادا و پذیرش از دانشگاه. من هم تا آنجا که می‌دانستم اطلاعاتم را در اختیارشان گذشتم. سپس از آنها خودا حافظی کرده به سمت خانه براه افتادم

دوشنبه نهار را میهمان نینا و جسپیر بودیم که بعد از ظهر آمدند به دنبال ما و به چلو کبابی البرز رفتیم. وصف البرز را قبلا شنیده بودم که کبابهای بلند و به اصطلاح “متری” می‌آورد. سالن پر بود از مشتری. محل تمیز و روشنی بود. میز کنار ما میز بلندی سر هم کرده بودند و یک هیئت ژاپنی میهمان میزبانان ایرانی خود بودند. پرچم‌های جمهوری اسلامی ایران در کنار پرچم‌های ژاپن مابین گلدان‌های گًل وسط میز‌ها دیده می‌شدند. غذا بسیار خوب بود جای شما خالی‌ بخصوص که دوغ آبعلی سرو میکردند. نینا با جسپیر در محل کارشان، سازمان ملل در ایران اشنا میشوند و تصمیم به ازدواج میگیرند. میگفتند دائی عباس دوستش داشت ولی‌ زن او نشد. خوب تصمیم خوبی‌ هم گرفت چون دائی جان بزرگ آرشیتکت من سه‌ چهار همسر در طول عمرشان اختیار کردند. نیا و خواهرش مینا که همسر دائی سیای من هستند هردو از غم بزرگی‌ رنج میبرند. آنها برادرشان را، خلبان نیروی هوائی کورس‌ را در کودتای نوژه از دست دادند. جسپیر بیش از همه ما در ایران زیست و بدون اینکه صاحب فرزندی بشوند با هم ازدواج کردند. جسپیر چلوکباب را خیلی‌ دوست دارد. نام فامیلی جسپیر مانند اکثر سیک‌ها “سینگ” است

 نینا نگران عمل قلبی بود که به زودی در تگزاس رویش انجام می‌دهند. قرار است ماهیچه‌های مرده قسمت پایین قلبش را در بیاورند و بقیه را به هم بدوزند. من هم بودم نگران می‌بودم. الان هم نگرانش هستم. هنگامی که برایم این توضیحات را میداد دو سه‌ قطرهٔ اشک از گوشه چشمان هنوز زیبایش ریخت. گذشت زمان زیاد نتوانسته صدمه‌ای به نینا وارد سازد و همچنان همان خانم شیک آلامد بود با پوست سفید به اصطلاح هالیوود “پورسلین” وموهای همیشه مشکی‌ پرّکلاغی. دم در هنگام خروج نیز مبلغ زیادی پول به یک گدایی که آنجا نشسته بود داد و از او خواست که برایش دعا کند. جسپیر سر به سر او می‌گذاشت که حواسش را پرت کند و بخنداند. میگفت اون قلبی که من را دوست میداشت به زودی درتغییر است و دیگه این دل اون دل نمیشه. ما را به منزل رسانیدند. ادرجون چلو کباب خاله رو برایش آورده بود چون راه رفتن برایشان سخت است

لازم به تذکر است که الان که این نوشته را در کامپیوتر تایپ می‌کنم ۱۷ سال از آن روز گذشته و عمل نینا با موفقیت انجام شد و هنوز با جسپیر در یکی‌ از آپارتمان‌هایشان در تهران زندگی‌ میکنند. ولی‌ جسپیر دیگه خیلی‌ پیر شده

سه‌شنبه ده تیر، تهران

دختر عمه کاری و کوشای من شیرین لطف کرده بود و ماشین تایپ مینو را قرض کرده بود که به منزل آورد. به من قول داده بود که برای من دو نامه تایپ کند یکی‌ به شهردار وقت تهران و یکی‌ به اداره اماکن برای ارائه پروژه‌ای که از اینجا و آنجا جمع آوری کرده بودم و با خود از کانادا آورده بودم. دمش گرم. دو کلمه درویشی و پر مفهوم ولی‌ پیش پا افتاده. نشستیم و تمامشان کردیم. خاله و ادرجون هم به نظر می‌رسید که از اینکه یک کاری در آن‌ اتاق دارد انجام می‌گیرد که شاید در بهبود اوضاع تهران کمک کند خرسند بودند. می‌دانستند که دفترشهردار کرباسچی خارج از برنامه اش به من وقت داده بود

آنشب شام را منزل خانم و آقای کمالی میهمان بودم که ایشان از من تلفنی دعوت کرده بودند برای ساعت هفت. خانم و آقای رضازاده هم دعوت داشتند. خود آقای کمالی  آمدند به دنبال من که دم در ایستاده منتظر بودم. سلام و احوالپرسی با احساسی‌ کردند و من را در آغوش گرفتند در حالیکه کمی‌ می‌لرزیدند. پیدا بود که به یاد شهرام، پسرش، و دوست نزدیک بچگی‌ من بودند. اولین باری بود که من را پس از مرگ شهرام می‌دیدند. او شب کریسمس ۱۹۸۸ در منزلش در سن حوزه کلیفرنیا و پس از برگشتن از یک میهمانی کریسمس از خانه دأییش در آشپز خانه‌اش سقوط می‌کند و بر اثر حمله قلبی در ۳۲ سالگی از بین میرود

آقای کمالی در همان اتومبیل بنز آبی‌ آسمانی که زمانی‌ با شهرام به گردش می‌رفتیم به من اظهار میداشتند که از آنروز خوشبختی از خانه شان رخت بر بسته. شهرام تازه فوق لیسانس خود را گرفته بود و از طریق همسر امریکأییش گرین کارت گرفته بود و استخدام کارخانه الکترونیکی “هیولت پاکارد” شده بود. از قرار آنجا مرکز این کارخانه هم بود. من بعد‌ها در نامه‌ای از صاحب آنجا آقای هیولت که پیر بود و افتخاری ریاست میکرد علت سکته شهرام را جویا شدم آیا فشار کار می‌توانست باشد؟ به او تذکر دادم که در اسکلت و ساختار سازمانش مروری بکند بلکه اصلاحاتی انجام دهد. او نیز جواب نامه من را داده بود و از مرگ شهرام ابراز تاسف کرده بود و قول داده بود که تشکیلات سازمانش را از نو بررسی کند

منزلشان حوالی ونک بود که طبقه اول یک ساختمان بود و حیاط داشت. عادت نداشتم آن خانواده را در تهران ببینم. تا آنجا که به یاد دارم در حصارک کرج و محوطه سرم سازی رازی‌ زندگی‌ میکردند مانند خانواده رضازده. شیده و همسرش طهمورث با پسر و دخترشان حضور داشتند. خانم جهانبان خیلی‌ احساساتی شدند ولی‌ زود خود را کنترل کردند. عکس‌های قاب شده شهرام روی طاقچه بود. یکی‌هم از همان شب آخرش که داشت هدیه دائی را، که یک پلور بوده امتحان میکرده و با آن عکس گرفته بود. سیگار زیاد می‌کشید. شب آخری که منزلش بودم به یاد جوانی‌ او با گیتارش و من با کیبوردش آهنگ هایی زدیم و پیدا بود که او بیشتر از من لذت می‌برد. بعد در ب ا‌م و تازه‌ای که خریده بود بدون همسرش به یک کلوپی رفتیم و با دو دختر جوان رقصیده بودیم که معلوم بود خیلی‌ خوشحال بود. از آن‌ دختر‌ها خداحافظی کردیم و به منزل باز گشتیم. هم سر راه از ونکوور به لوس آنجلس پیش او بودم هم در راه بر گشتم از لوس آنجلس و سندیه گو

خانم و آقای رضازده نیز با تنها دخترشان که هنوز در ایران بود، مانیا، رسیدند. من و طهمورث کمی‌ شراب نوشیدیم و آقای کمالی نیز همراهی کردند، سپس شام دادند، لازانیا و پلو خورشت که من دومی‌ را انتخاب کردم و در جواب اصرار خانم جهانبان گفتم که من معمولأ فقط یک نوع غذا میخورم. تا پاسی از نیمه شب آنجا بودیم و یاد دوران گذشته و شیطانی‌های بچه‌ها در حصارک و جهانشهر کردیم و با رضازاده‌ها به منزل باز گشتم

چهار شنبه ۱۱ تیر، تهران

مینو صبح به همراه دخترش که او هم نامش شیرین است آمدند و برای مادرش آورده بود با مقداری مواد غذایی که با هم صبحانه صرف کردیم و صحبت‌ها ی سالیان دوری را میکردیم، شیرین هم از انگلیس آمده بود بود و خیلی‌ مشتاق دیدار و شناختن فامیل بود. نهار را هم خانم‌ها درست کردند و آنروز اولین روزی بود که من هم صبحFirooz-Mo-Shad-Shانه و هم نهار را آنجا پیش مادر بزرگ و دختر عمو بودم. زیزی هم خورش کاری آورده بود با مرغ و قارچ که خیلی‌ خوشمزه بود. اثری من با مینو پیاده رفتیم منزل عمه منیر در خیابان نفت که گود بای پارتی جوانان بود. فیروز هم با دخترش شادی آمده بود. ساغی دختر خسرو را هم آنجا برای اولین بار دیدم. عکس پدرش را از توی کیفش در آورد و به من نشان داد. پسرهای شیرین دختر عمه به همراه دخترش نیز آمدند و دور هم شام خوبی‌ را خوردیم

عمو چهری نیز ودکای خوبی‌ خورده بودند و سرش گرم بود و اشعارشان را برایم خواندند که بیشترشان خطاب به خسرو بود و زود گریهشان می‌گرفت. به افتخار من به یکی‌ از خبط‌های جوانیشان اعتراف کردند و آن هم بختم دهی‌ از دهات پدری که دویدند آن اتاق و قباله اش را هم آوردند که طی‌ سالیان سال همچنان آنرا نگاه داشته بودند و از قرار عمه منیرندیده بودند. بعد حرف قشنگی‌ زدند که، “من در زندگی‌ همه کار کردم ولی‌ بزرگترین اشتباهم شکستن دل این بود و اشاره به همسرشان کردند و پیشانی عمه منیر را بوسیدند. عمه هم گفتند “اخه یک ببخشید هم نگفت.” که من گفتم خوب الان گفتند دیگه، خلاصه در آنشب تاریخی‌ عمه جان از دلش در آمد و معلوم بود که خشنود شده بودند

رخشی خانم هم ساکت نشسته بودند و گوش میدادند. بعد بلند شدند و مرا به اتاقشان بردند و عکس‌های جوانی‌ و ازدواج خود را به من نشان دادند و کودکی هرمز و هومن را نشان دادند و رقص تانگو‌ای که با ناخودا میلانیان در شب عروسیشان میکردند را قاب کرده بودند. دلم برای رخشی خانوم می‌سوزد. در عین حالی‌ که با فامیل است ولی‌ همیشه تنهاست. پسر‌هایش که اروپا زندگی‌ میکنند و هنگامی که از او پرسیدم که چرا بعد از مرگ شوهرش در جوانی‌ دیگر ازدواج نکردند، با کمی‌ اخم جواب دادند که بعد از او هیچ مردی را جای نشین شوهر محبوبش ندید و هیچ مردی برایش مثل میلانیان نبود. رخشی خانوم در کودکی به من و مسعود و فریبا همیشه پول میدادند

معمولأ نفری پنج ریال که با آن میشد پنج بسته آدامس خروس نشان بخریم یا یک پیراشکی یا نوشابه. عمو حسین و رخشی خانم از افرادی بودند که همیشه به ما بچه‌ها پول میداددند. بعد‌ها عمو حمید هم که از آمریکا برگشته بود نیز همین‌ کار را میکردند. عمو محمود هم همیشه به ما بچه‌ها می‌رسیدند

آخر شب با آژانس رفتیم. عمو چهری اصرار داشت پول آژانس را به من بدهد ولی‌ قبول نکردم. با احساسات از من خدا حافظی کرد. فکر کنم آخرین باری بود که میدیدمشان.Khalvati-2  از من خواست که ‌ یک کپی‌ از عکس‌ها را برایش بگیرم بدهم شیرین که به فرانسه بفرستد. فردا میروند دیدن ابی. ساغی هم با من آمد که برود خانه شان.مادرش هنوز مجرد بود. در راه کمی‌ از خاطراتی که با پدرش، پسر عمه‌ام داشتم برایش گفتم. گفتم به مادرش سلام برساند. تشکر کرد و خدا حافظی کرد. بسیار دختر زیبا، متین، و آراسته‌ای بود. دیگر او را هم ندیدم. شنیدم که بعد‌ها به کانادا رفته آنجا ازدواج کرد. امیدوارم هرکجا که هست خوشبخت باشد

پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۷۶ کرج

صبح پیاده رفتم تا ونک کرایه کرج را گرفتم و میدان کرج پیاده شدم. مثل همیشه شلوغ و مملو از ماشین ها، اتوبوس ها، کامیون ها، مردم عابر پیاده در پیاده رو و سواره رو، و موتورسیکلت سوارها و دوچرخه سوار‌ها در سواره رو‌ها و پیاده رو ها. همه چیز و همه کس تحت یک نظم بی‌ نظمی در حرکت و جنب و جوش بود. فروشنده‌ها کالای خود را فریاد می‌زدند و مردم تاکسی‌ها را. یک تاکسی گرفتم و سر جهانشهر خیابان کسری پیاده شدم و تا منزک جراح پیاده قدم زدم. از جلو منصور بقال رد شدم. خودش بود. رفتم تو احوالش را پرسیدم. البته نشناخت و بعد از توضیح کوتاهی فورا به جا آورد و گفت بله بله پسر آقای شجاع نیا و داماد دکتر جراح مرحوم. خیلی‌ ابراز خوشوقتی کرد و سلام رسانید. رسیدم و با فریده خانم و سیمین سلام و روبوسی کردم و فورا رفتم حمام و گرد و عرق راه را از تن‌ زدودم و خنک شدم. نهار را با سیمین و ناصر، سیما و فرامرز، بچه‌ها و البته خانوم جراح صرف کردیم سر میز آشپز خانه. هوای کرج از تهران خنک تر است ولی‌ باز در آن موقع روز گرم بود. ۳۲ درجه سانتیگراد

البته همه جا کولر هست و تابستان‌ها داخل منازل خنک است. کولر‌های ایران اکثرا آبی هستند و کولر گازی کمتر دیده میشود. برای هوای خشک ایران همان آبی‌ بهتر است چون کمی‌ رطوبت هم به فضا اضافه می‌کند. عصر جمشید و نسرین هم آمدند با هم چای نوشیدیم. سپس یک آژانس گرفتیم و من و جمشید راهی‌ منزل حمید حسینی‌ شدیم که دیدنش را پس داده باشم، متأسفانه نبود، با همان آژانس منزل مهرر رفتیم که او هم نبود، به خانمش که دم در آمده بود خود را معرفی‌ کردم، شناخت و ابراز خوشوقتی نمود و گفتم که من دو روز منزل خانواده جراح هستم. بر گشتیم خانه

جمشید پیشنهاد داد سری به شهرام خدابنده لو بزنیم که از آمریکا برگشته برای تابستان. من که آنچنان با او آشنایی چندانی نداشتم و بیشتر دوست جمشید بود ولی‌ قبول کردم رفتیم به طرف منزلشان که سر دو راهی‌ حاجی آباد آقای حاجی آبادی را دیدیم که مقابل خانه شان در میان مردم و کسب کار‌ها ایستاده سیگار می‌کشید. پیاده شد‌یم سلام و علیک کردیم، اول نشناخت ولی‌ بعد ناگهان من را در آغوش گرفت و بوسید و احوال مادر و پدر را پرسید که با هم در اداره فرهنگ کرج همکار بودند و یاد دورانی که او وخانم حاجی آبادی به میامی آمده بودند برای دیدن زهره و با هم به این ور اونور رفتیم و بار رفتیم و استریپ تیز دیدیم. خیلی‌ به حاجی در میامی خوش گذشته بود. جمشید در این فاصله رفت سری به مغازه نان ماشینی برادر شهرام زد ولی‌ شهرام به آمریکا بر گشته بود. آنها همگی‌ قوم و خویش هستند. آقای حاجی آبادی خیلی‌ تعارف کرد که بریم منزلش ولی‌ فقط به خانمش سلام رسانیدم و به خانه آمدیم

با یک تاکسی به منزل بازگشتیم. روی دیوار‌ها انواع تبلیغات و آگاهی‌‌های تجارتی به چشم میخورد. از خدمات تخلیه چاه با کامپیوتر تا شعار‌های سیاسی مثل، “به آمریکا بگویید از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر.” پشت آن شعار نیز تصویر شکسته کاخ سفید و پرچم آمریکا نمایان بود. این شعر از قول رهبر انقلاب نوشته شده بود. به موقع برای شام رسیدیم و همه دور هم بودیم. جای نسترن و بابک و اشکان را خالی‌ میدیدم که در سر و صدایی که چهار پسر خاله به پا کرده بودند شرکت کنند

جمعه اول صبح رضا مهرور زنگ زد. گفت داره میاد اونجا منو ببینه. بعد از نیم ساعت آمد. دوباره با من به گرمی‌ سلام احوالپرسی کرد و من را در آغوش گرفت و چندین بار بوسید. کمی‌ چاق شده ولی‌ خوب کی‌ نشده؟ با هم به دوست مشترکمان میکاییل نوروزی زنگ زدیم که خانه اش نزدیک بود. گفت از کجا زنگ میزنی‌؟ گفتم منزل خامم جرح. گفت گوشی رو بگذار که آمدم. حتی جمله مخصوصی گفت مثل، “دلم شور میزانه که زودتر ببینمت.” آمد. همان میکاییل بیست سال پیش بود فقط داخل موهای شقیقه آاش مقداری به سفیدی میزد و البته چند کیلویی هم اضافه کرده بود

از میکاییل از خانواده اش پرسیدم. سه‌ دختر. پدر و مادرش پیر شده بودند ولی‌ حالشان به حمداله خوب بود. خواهرش در شمال زندگی‌ می‌کند و به اتفاق شوهرش یک میهمنخانه‌ای به شکل گربه دارند که مورد علاقه بچه هاست و مشتری زیاد دارند. از نوروزشان یاد کردیم، دوباره به او تسلیت گفتم. برادرهایش، اسرافیل، و جبرائیل نیز خوب بودند همینطور فریدون، برادر کوچکش و همگی‌ در کرج مغازه داشتند یا کارمند بودند. تصمیم گرفتیم که با هم سوار ماشین مهرور شویم و به ده آنها  برغان برویم. همین کار را هم کردیم. اول منزل میکاییل رفتیم که او ماشینش را بگذارد و با هم به راه افتادیم

از شاهین ویلا که منزل میکاییل بود رضا تصمیم گرفت از راه جدیدی که من اصلا نمیشناختم به برغان برود. گویا شمال حصارک میشد. به یک موسسه تربیت معلم رسیدیم و رضا گفت اگر بشود از داخل این محل راد شویم میانبر زده ایم. پشت دروازه توقف کردیم. دربان زنجیر برداشت و ما داخل محوطه شدیم. باور نمیکردم که وسط بر و بیابون چند سال پیش یک چنین تشکیلات مدرنی‌ ساخته شده. ساختمان‌های بزرگ و چند طبقه دانشکده و خوابگاه دانشجویان، ساختمان مرکز تدریس کامپیوتر هم جدا بود. خیلی‌ تحت تاثیر قرار گرفتم. عجب تشکیلات مجهزی داشتند آنجا. از درب دیگر آنجا، بعد از اینکه دربان صندوق عقب ماشین را وارثی کرد خارج شدیم و از نزدیکترین ورودی به اتوبان کرج قزوین وارد شدیم

در راه سه‌ نفری از هر دری صحبت میکردیم. از دوران قدیم و جدید. میکاییل که بیشتر از بیست و سه‌ سال است که در مرکز هواشناسی تهران واقع در فرودگاه مهراباد است کار می‌کند و پارسال از طرف همان موسسه بورس دانشگاه گرفت که فیزیک کاربردی بخواند. رضا مهرور که در طی‌ مدتی‌ که من خارج از ایران بودم بیشتر با من مکاتبه داشت اغلب من را در جریان تحولات عمده شهر و دوستان می‌گذشت. کارت‌های عید او همیشه می‌رسید و جواب داده میشد. از او بیشتر از میکاییل خبر دار بودم. دو پسر دارد و خودش دبیر دبیرستان است و بعد از کار تاکسی می‌راند که مال خودش است. خانمش هم در کارخانه داروگر کارمند است. به این ترتیب از پس مخارج سرسام آور و گرانی روز افزون بر میایند و قرض ماشینش را پرداخت کرد. از خروجی برغان بیرون رفتیم و به طرف شمال، طرف کوه به راهمان ادامه دادیم. جاده تا خود ده آسفالت و پهن بود ولی‌ از آنجا که رضا میخواست ما را از جای با صفایی ببرد از راهی‌ که فقط اهالی میشناسند و از میان باغات و رود خانه برد و گاه از روی سنگ و جاده مالرو مارپیچ کوهستانی میرفت که ما بیشتر از مناظر لذت ببریم. بیشتر اهالی ده بنا به اقتضای فصل مشغول چیدن آلبالو بودند و رضا چون با بیشتر آنها فامیل و آشنا بود هر چند قدم میایستاد و با آنان خوش و بش میکرد و من و میکاییل را معرفی‌ میکرد. بلاخره کنار یک جاده خاکی پیاده شد‌یم و بقیه راه را تا رود خانه پیاده رفتیم

سر راه رودخانه رضا با چند آشنا برخورد کرد و تا گرم احوالپرسی بود من و میکاییل از درخت‌های توت آن نزدیکی‌ مقدار زیادی توت سفید چیدیم که بسیار شیرین و آبدار بودند سپس رضا هم به ما ملحق شد و شاخه‌های درخت را تکانید. درخت‌های گردو هم بودند با گردو‌های رسیده که چند تا کندیم و با سنگ شکستیم و دستهایمان را سیاه کردیم. کنار رودخانه نشستیم و مشغول توت خوردن و گردو خوردن شدیم و از هوای پاک برغان ریه‌هایمان را پر میکردیم.‌ای کاش میشد به یک ترتیبی هوای کوهستانی و پاک آنجا را در کپسول‌های هوا فشرده به تهران ببرم! فکر بدی هم نیست! شاید مشتری داشته باشد. بعد از ساعتی‌ اقوام ساکن تهران رضا رسیدند و با ما اشنا شدند و دست دادیم و به طرف باغ‌شان براه افتادیم

در باغ آشنایان رضا نیز مقدار متنابهی گیلاس و آلبالو کندیم و شستیم و خوردیم. دختر‌هایشان چای دم کردند و در استکان ریختند و در سینی برایمان آوردند. میگفتند که یکی‌ از اقوامشان نیز در کانادا بسر میبرد و در همان ونکوور زندگی‌ می‌کند و خلاصه گفتنی مشترک زیاد داشتیم بزنیم. یکی‌ از دختر‌های جوان کمی‌ عقب ماندگی ذهنی‌ داشت و خوب حرف نمی‌زد ولی‌ همان دختر باعث شادی همه بود و دایره میزد و می‌رقصید و جوک میگفت که توسط پدرش ترجمه میشد. غروب با آن خانواده شاد خداحافظی کردیم و به طرف کرج براه افتادیم. روز خوبی‌ را در کنار دوستان قدیم گذراندم.  هنگامی که به منزل خانم جراح رسیدم میهمانان رسیده بودند. دکتر صباحی با کاملیا بودند و خانم شکری. جمشید و نسرین و سیمین و سیما و پسر‌ها همگی‌ بودند ناصر خوراک لوبیای خوشمزه‌ای درست کرده بود و جوجه کباب در سیخ‌ها آماده آتش بودند. به نسترن آنشب تلفن کردم و همگی‌ با او حرف زدیم. جایش خیلی‌ خالی‌ بود. جوجه کباب بسیار عالی‌ شده بود. آنشب گربه‌های محل نیز دلی‌ از عزا دراوردند. شب خوبی‌ بود

شنبه چهاردهم تیر ۱۳۷۶، کرج

صبح بعد از صبحانه با فریده خانم راهی‌ کرج شدیم. از همان میدان سپاه سر جهان شهر تاکسی گرفتیم و سر امیری پیاده شدیم. از چند مغازه دیدن کردیم از جمله یک فرش فروشی که متعلق به همسایه خانواده جراح بود. میگفت منزل قدیم خانی را خریده بودند که با منزل قدیم ما همسایه دیوار به دیوار بودند. او به ما چند فرش عالی‌ نشان داد. یک طرحی که میگفت در خارج خیلی‌ طرفدار داره طرح ماهی‌ نامیده میشد و کار تبریز بود. ابتکاری از شکلهأیی مانند بدن ماهی‌ روی هم در ردیف‌های متناسب و رنگ‌های خاکی و عرفانی. شاید به جای دلار آندو قالیچه طرح “ماهی‌” را خریداری نمایم ولی‌ چشمم آب نمی‌خورد که اینکار را بکنم. در ونکوور سه‌ چهارتا فرش فروشی ایرانی وجود دارد که یکی‌ آقای عطا مهاجرانی است، آشنا و همشهری پدرم، که بابا گاهی میروند پیششان در خیابان “مرین” ساحل شمالی. یک فرش فروشی در خیابان “گرانویل” بود که مدام حراج‌های ۶۰% تخفیف میداد درست مثل آنیکی که در خیابان “واتر” در منطقه کناره‌ای “گس تان” بود نزدیک ساعت بخاری معروف ونکوور که آنان هم اغلب مشغول مکیدن سماغ بودند. همه در فروختن فرش‌هایشان مشکل داشتند. پس بی‌خیال فرش.. بیا تو با کفش

هنگام برگشتن سری به داروخانه ناصر زدیم که او نیز طبق سنت خانواده نامش را داروخانه رازی گذاشته بود و خودش هم دکتر جراح بود مانند عمویش و پدر همسرانمان. دکتر جراح ثانی‌. مشتریان وفادار به مرحوم دکتر عزیز جراح نیز می‌دانستند و میامدند به خیابان بهار و از داروخانه ناصر دارو‌هایشان را تهیه میکردند. چیزهائی لازم داشتند گرفتیم و به منزل بازگشتیم. قرار بود مهرور بیاید به دنبالم برویم منزل میکاییل برای شام

در منزل میکاییل نوروزی با گرمی‌ از ما پذیرایی شد. خانمش خیلی‌ ابراز خشنودی میکرد و احوال فریبا را پرسید. هم کلاسی بودند در دبیرستان ۲۵ شهریور. دخترهایشان پذیرایی میکردند. اوو خانمش سه‌ دختر خوب دارند که خیلی‌ زرنگ و در مدرسه شاگرد اول هستند. لاله، ژاله، و هاله به قدری سفید و بور با چشمان زاغ، یکی‌ حتی آبی‌، هستند که مثل آمریکایی‌ها میمانند و اصلا بهشان نمیاید که ایرانی باشند. خوب البته مادرشان خانوادگی اهل طالقان هستند و طالقانی‌ها اغلب از نژاد اصیل آریأیی هستند که مانند دیگر کوه نشینان ایران از گزند حمله مغول و اعراب مصون مانده بودند و کمتر با اشغال کنندگان ایران قاطی‌ شده اند. پدرشان هم ترک با شکل و شمایل کمرنگ. پس دیگه چه انتظاری داری؟

مقداری از ویدئو ی خانوادگی را دیدند و چند تا از برنامه هایی که آنجا ساخته بودم را به اتفاق دیدیم، نمیدانم چرا آن نوار را برایشان نگذاشتم. دختر‌ها خیلی‌ از کیفیت و محتوای برنامه خوششسان آمده بود. کپی‌ داشتم در کانادا. شام کباب کوبیده داشتند که مقداریش ریخته بود ولی‌ خوشمزه شده بودند. به میکاییل گفتم کبابت خیلی‌ عالی‌ بود ولی‌ از من به تو نصیحت، کبابی نشو

یکشنبه رضا مهرور زنگ زد و گفت اگر اشکالی‌ نداره بجای صبح عصر به تهران برویم، من هم با کمال میل قبول کردم. ترجیح میدادم آن روز گرم را بجای تهران در کرج آن‌هم در جهان شهر بگذرانم. برنامه به خصوصی هم در تهران نداشتم.  بعد از نهار  به اتفاق مادر همسر محبوبم، خانم فریده خانم در محوطه جهان شهر و زیر چنار‌های سر به فلک کشیده قدم زدیم و از خیابان شیر و خورشید قدیم سر درآوردیم، یکی‌ دو میدان را گذشتیم. پیاده روی خوبی‌ بود که برای هردو مان لازم بود. به مغازه منصور خان نیز سری زدیم و خرید کردیم. پسرش را که جوانی‌ خوش سیما با ریش بود به من معرفی‌ کرد و به پدرم سلام زیاد رسانید و گفت که چند سال پیش که آمده بودند ایران “زیارتشان” کردم. مغازه را هم نامش را کرده بودند سوپر مارکت و الحق هم خیلی‌ تمیز و مرتب بود و بزرگتر چون مغازه بستنی فروشی عزیز آقا را هم گرفته و اضافه کرده بود. دیگه شده بود سوپر سوپر

عصر آنروز با رضا به تهران رفتم و آمد بالا پیش ادرجون و خاله دیدنی‌ کرد، مهر نماز خواست، خاله رفتند آن اتاق برایش آوردند. نمازش را خواند و کمی‌ بعد رفت منزل یکی‌ از اقوامشان. از او برای زحماتی که داده بودم تشکر کردم ولی‌ نگذاشت حرفم تمام شود و با رو بوسی گفت به عمو محمود سلام برسونم. می‌دانست که فردا عمو میایند به دنبالم و من را به آپارتمانشان میبرند برای صرف نهار

صبح دوشنبه ۱۶ تیر ماه قبل از اینکه عمو محمود بیایند تلفنی پیگیری فکس‌هایم را از شهرادری می‌کردم که منشی‌ شهردار گفت آقای شجاع نیا کجایید؟ من دو روز است که تلفن می‌کنم به شماره‌ای که دادهید کسی‌ جواب نمیدهد. گفتم چه شماره‌ای می‌گیرید؟ گفت ۸۷۸-۳۷۰۱ گفتم اشتباها شما ۵ را صفر گرفته‌اید چون آن شماره ۷۵۱ است. معلوم شد که در تایپ شماره پنج را شبیه صفر میزند. در هر حال گفت که قرار ملاقات شما با شهردار امروز است ساعت ۵/۵ عصر. او اضافه کرد ، “خوب شد زنگ زدین و من آن قرار را کنسل نکردم. تشریف میاورید که؟ “گفتم بله حتما سر وقت آنجا خواهم بود

زنگ زدم به عمو محمود جریان را گفتم و از ایشان خواستم قرارمان را یک روز به تعویق بیندازد. میخواست من را برساند به شهرداری ولی‌ تشکر کردم و گفتم فردا به اندازه کافی‌ اسباب زحمت هستم با تاکسی میرم. همین کار را هم کردم. ولی‌ قبل از آن به پاساژ لوازم الکترونیکی رضا واقع در چهار راه ولی‌ عصر رفتم برای گرفتن قیمت لوازم کامپیوتری و “مودم”‌های فکس که یکی‌ از دوستان در ونکوور از من خواهش کرده بود برایش ببرم و مزنه‌ای از قیمت‌های بازار کامپیوتر در تهران به دستش بیاید

در پاساژ رضا ساندویچ خوشمزه‌ای خوردم به نام کالباس تنوری معروف بود به منزل برگشتم که حمام کنم تر و تازه بشم که با بوی گند عرق خدمت آقای شهردار نرسم. ریش و سبیل را هم دو تیغه زدم. با تاکسی تلفنی به سمت پارک شهر و ساختمان شهرداری مرکزی تهران به راه افتادم. در تاکسی مرتب صدای اپراتور‌های تلفن را می‌شنیدم که تماماً زن بودند و بسیار مودبانه و حرفه‌ای صحبت میکردند. تند تند اسم و آدرس می‌دادند و مسافران و تاکسی رانان را نشانی‌ می‌دادند. پیدا بود که سرشان هم خیلی‌ شلوغ بود. سر ساعت مقرر در دفتر منشی‌ شهردار تهران، آقای کرباسچی بودم

شخصی‌ در یونیفرم از من با خوشرویی استقبال کرد و خواهش کرد بنشینم تا آقای شهردار ملاقاتشان با چند نفر در دفترش تمام شود. لهجه آذری داشت. در حین انتظارم سر صحبت را با من باز کرد و مرتب من را استاد یا آقای دکتر خطاب میکرد. او به سر میز و صندلی خود نرفت و تمام مدت به حالت تقریبا خبر دار صحبت میکرد. او از دوران قبل از انقلاب میگفت که در نیروی هوائی خدمت می‌کرده و به چشم خود میدیده که چگونه آمریکایی‌ها و افسر‌های نیروی هوائی آمریکا در آن زمان همه کاره بودند حتی تیمسارشان را داخل آدم به حساب نمی‌آوردند و چگونه آنها در آذربایجان جیپ های آنها را که در زمستان آذربایجان از کار افتاده بودند هل میدادند. وی با ناراحتی یاد دعوای سگ‌های امریکائی‌ها کرد که تیمسار به او دستور داد بدود آن سگ‌ها را از هم جدا کند. میگفت که به او گفت، “یادت باشه یک موی این سگ‌ها می‌ارزد به صد تا مثل تو. البته با فحش‌های آبداری که چاشنی‌ حرف‌هایش میکرد.” من هم فقط گوش می‌دادم. چند لحظه بعد در اتاق شهردار باز شد با همان آقایی که صبحش صحبت کرده بودم روبه رو شدم و او پیدا بود از دیدن من با آن سر و وضع خوشحال است. با ادب و متواضع بود و با من دست داد و من را به داخل دفتر شهردار کرباسچی هدایت کرد

شهردار مرد موقّر کوچک اندامی بودبا ریش کوتاه و کادر شده که مشغول بدرقه میهمانانش بود. به من تعارف کرد در یکی‌ از صندلی‌های روبه روی میز اش بنشینم و در اسرع وقت برمیگردد. دفتر نسبتا وسیعی داشت که دو دست میز و صندلی‌ با میز چای خوری یا به قول خارجی‌‌ها “کافی‌ تیبل” و شیرینی‌ روی میز‌ها موجود بود. من ابتدا از نشستن خودداری کردم تا خود شهردار از ارباب رجوع خود فارغ شود که دوباره اصرار کرد، “خواهش می‌کنم، بفرمائید.” و من نشستم

بعد از اینکه در را بست خیلی‌ ساده گفت، “چه کاری می‌تونم براتون بکنم؟” گفتم که در علوم مدیریت تخصص دارم و تحقیق در عملیات را در کانادا تدریس می‌کنم. با علم به اینکه ایران و شهر‌های بزرگ ایران، بخصوص تهران دچار مشکل کم آبی‌ است، با خود پروژه و متون سمیناری را آورده‌ام که نوشته خودم است با ابتکار هایی مخصوص جامعه ایرانی. حتی محصولی هم با خود از کانادا آورده بودم. لبخند نمی‌زد ولی‌ حرف‌ها و کار‌هایش با احترام متقابل همراه بود. مقداری سوالات از من کرد و من پاسخ مشروح سوالهایش را می‌دادم. به دقت گوش میداد. پنداری میخواست خودش با اصطلاحات و موضوع مبارزه با کم آبی‌ بیشتر آشنا شود

آقای کرباسچی مدت بیست دقیقه با من گفتگو کرد و ضمن ابراز خرسندی از علاقه من به مسائل ایران بعد از سالیان سال دوری از وطن و سعی‌ در یافتن چاره برای مشکلات از من خواست که نسخه‌ای از پروژه را برای وزارت آب و برق بفرستم و ابراز داشت که، “متأسفانه شهرداری‌ها در ایران بر خلاف شهر‌های خارج از آن همکاری مستقیم با اداره آب و برق بر خوردار نیستند. او ضمن ابراز علاقه به این طرح من را به وزارت نیرو و سازمان آب رجوع داد و برایم آرزوی موفقیت کرد. من نیز از اینکه من را در میان برنامه و تقویم پر از ملاقات‌هایش در اسرع وقت پذیرفته بود از او تشکر کردم و ضمن تبریک برای ایجاد فضای سبز و گلکاری‌ها و کوشش برای زیبائی تهران “جسارتا” پیشنهادی داشتم که خواستار شنیدنش شد و من از اینکه شرکت‌های کوچک و بزرگ آگاهی‌‌های تبلیغاتی خود را روی دیوار‌های اماکن عمومی‌ و حتی منازل مردم می‌نویسند ابراز نگرانی‌ کردم به خصوص دیوار‌های گران قیمت مردم که گاه با رنگ‌های بد و با خط بد و دست خط بد می‌نویسند گله کردم مخصوصا آگاهی‌‌های “تخلیه چاه” که با خط بد یا فیکساتور‌های بدرنگ به دیوار‌های مردم می‌نویسند. پیشنهاد دادم که از روی آدرس و شماره تلفنی که از خود می‌نویسند آنها را پیدا کرده وادار به پاک کردن نوشته‌هایشان کنند یا شهرداری بفرستد پاک کنند و قبض مخارج را به آنها ارائه دهد. این میتواند شغل جدیدی را نیز تولید کند و متخلفان را جریمه کنند. پیدا بود که نکته‌ای را که تا به حال به آن توجه نداشته در یافته  گفت، “البته فرهنگ مردم هم در این خلاف کاری‌ها دخالت دارد و با آموزش میبایستی آنرا حل کرد که مدتی‌ زمان لازم دارد. ” با او خداحافظی کردم  و او دستش را دراز کرد و مجددا برایم آرزو ی موفقیت نمود.

با یک تاکسی تلفنی به منزل خاله و ادرجون بر گشتم زیزی هم بود و از اینکه کمک در فرستادن فکس‌ها ی او به هدر نرفته خوشحال بود. ادرجون و خاله نیز همینطور. خاله از پیشنهاد پاک کردن آگاهی‌‌ها از روی دیوار‌ها خرسندی خود را ابراز نمود. به اتفاق شام خوردیم و تلویزیون تماشا کردیم برنامه‌ای بود به نام “حافظه برتر” که مسابقه جالبی‌ بود که در پیش تماشچین و توسط مجری مردی سوالات مربوط به رشته تخصصی شرکت کنندگان را مطرح میکرد. رشته‌ها عبارت بودند از، تاریخ، سینما، ریاضی‌، و علوم. شرکت کننده ریاضیدان من را واقعا به تعجب انداخت چون سوالات مشکل ریاضی‌ را با اندکی‌ تفکر جواب میداد. از جمله لگاریتم عدد ۶۹۸۳۵۷۸۵۳ را در عرض چند ثانیه گفت میشود ۷/۶۲ و لگاریتم‌های عدد نجومی دیگری را و اعداد پایهِ “ای” و ریشه نود و چهارم یک عدد بزرگ و سینوس ۶۵۴ که فوری گفت ۰/۹ و کسینوس ۷۰۹ که همان ۰/۹ میشود و غیره. خلاصه از پانزده سوال چهارده تای آنرا درست جواب داد. این سوالات در مقابل سوالاتی که از دیگر شرکت کنندگان بنا به اقتضای رشته‌شان میشد به نظر من بسیار مشکل و غیر منصفانه بود

خوشبختانه ریاضیدان شرکت کننده برنده جایزه اول دویست هزار تومن شد و تماشأیان برایش کفّ زیادی زدند. برنامه‌های تلویزیونی اصولا از پیشرفت قابل ملاحظه‌ای برخوردار است و تعجب می‌کنم که با وجود سانسور‌ها و محدودیت‌ها چگونه تهیه کنندگان هرطور که شده سعی‌ میکنند بهترین برنامه ممکن را ارائه دهند. از جمله این برنامه‌ها میتوان از “مسابقه بزرگ” نام برد و فیلم‌های کودکان که برخی‌ به همت دوست فامیلی فریال بهزاد و همسر فیلم بردارش غلامرضا آزادی بر گذار میشود و برنامه جالب و خنده دار “دوربین مخفی‌” که به همت سعید جلالی، همسر رکسانا بودجه ، دختر خاله من درست میشود. اتفاقاً برنامه بعدی نیز همین “دوربین مخفی‌” بود

یکی‌ از آنان که بیشتر خندیدیم یک صندوق پستی بود که تویش بلندگو کار گذاشته بودند و هر کسی‌ که میامد نامه پست کند را مورد سوال قرار میداد، از قبیل، “آقا تمبر زدی؟” بعد طرف یکه می‌خوره میگه بله زدم، و با تعجب به صندوق پست نگاه میکنه و واکنش‌های مردم را گرفته بودند یا به یک دختر خانوم میگه خانوم موهات از زیر روسری پیداست، و طرف جا می‌خوره. خلاصه کلی‌ خندیدیم

قسمت سوم

سه‌شنبه هفده تیر ۱۳۷۶، تهران. صبحانه را با خاله افسر و ادرجون خوردیم و بعد مقداری در تمیز کردن اتاق‌ها کمک کردم و جارو برقی‌ کشیدم سپس نزدیک‌های ظهر به عمو محمود تلفن زدم و محل قرار را جویا شدم که اصرار داشتند به اپرتمانش برای صرف نهار بروم. گفتند که من به محل مکانیکی دوستاش “عباس آقا” بروم که خیابان هدایت میشد از آنجا به منزل او برویم. من هم همین کار را کردم. با یک “آژانس” به محل باطری سازی مرادی در دروس رفتم. آنجا با عباس آقا که مشغول کار و پشتش به من بود سلام رد و بدل کردیم و همراه وانت کوچکی به رانندگی‌ عمو محمود به سمت خانه او براه افتادیم

این عباس آقا فکر کنم معروفترین مکانیک تهران شده نه به خاطر کارش، بلکه به خاطر اینکه عمو محمود مدتیست در روزنامه “امید ایران” مقاله می‌نویسد از او زیاد یاد می‌کند و از “عباس آقا” مثال میاورد. یکبار هم که یک مقاله کاملا از او نوشته بود انگار موضوع قحطه! خلاصه نمیدانم چرا اینقدر به این جوان ساکت و کم تربیت اهمیت قائل میشه، شاید که او هم برایش اهمیت قائل میشه. عمو محمود به جز یک ازدواج کم دوام دیگر ازدواج نکرد و فرزندی هم ندارد که لااقل کمی‌ از آنها بنویسد. عمو محمود در سال ۲۰۰۴ در همان اپارتمانش هنگام کشیدن جاروبرقی سرش درد گرفت، جارو را خاموش کرد، یک بالش برداشت و نشست روی زمین و تا آمد دراز بکشد، کار از کار گذشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد. هفت سال بعد از دیدار ما. روز آخر که از او خداحافظی می‌کردم، بعد از روبوسی صورت من را گرفت و مدتی‌ به آن‌ خیره شد. شاید میخواست بیشتر در یادش بمانم. او همیشه بهترین هدایا را به من داده بود. از کیف جیمز باندی شیک که هنگام عزیمت به آمریکا به من داده بود تا پول و حتی یک ساعت عالی‌ امگا

سر راه کباب کوبیده با نان گرفتند و میگفتند که کباب‌های اینجا حرف نداره و از همه جای تهران برای کباب به آن مغازه کوچک روی می‌آورند. مقداری ودکا نوشیدند و به من تعارف کردند که نخوردم، عباس آقا هم آمد و دود مفصلی زد و باز تعارف که مودبانه رد کردم. آنگاه عباس آقا من را به محله زیزی و سعید آورد که یک کوچه پایین تر اشتباها پیاده شدم ولی‌ از یک جوان بچه محل آنجا که داشت روی اتومبیل مسابقه‌ای خود، یک ترانس ام، کار میکرد پرسیدم که او گفت کورش علاقبند را میشناسد و من را با همان ماشین پر سر و صدا که کاربرات چهار دهنه داشت به منزل کورش رسانید

با زیزی و سعید و مریم حدود دو ساعتی‌ نشستم و چای و خیار خوردیم، مریم رفت اتاقش که درس بخواند، اتفاقا به ادرجون زنگ زدم، گفتند کجائی؟ گفتم منزل دخترتان، گفتند آقای مهرور الان دو ساعت است که اینجاست و منتظر تست. دست پاچه شدم گفتم‌ای وای ببخشید الان میام. پرسیدم حوصله تان سر رفته؟ گفتند نه اصلا، خیلی‌ آقای خوش صحبتی‌ هستند. خلاصه رضا  سر این دو پیرزن را گرم کرده که انگار نه‌ انگار دو ساعت آنجا بوده. این اخلاق رضاست. با همه گرم می‌گیرد، به خصوص از جلسات دراویش حرف‌های جالب هم برای گفتن داره. قرار شد که او بیاید اینجا و من را بردارد. گفتم منتظرشم

رضا بر خلاف آنچه فکر می‌کردم با آدرس‌های تهران و شمیرنات اشنأیی ندارد زود آن کوچه بن‌بست را در پشت رودخانه دروس پیدا کرد و از او خواستم که بیاید تو با خاله و شوهر خاله من آشنا شود و گلویی تازه کند. آمد و آشنا شد و از این آشنائی به طور محسوسی خوشحال شد. زود موضوع مورد علاقه را دریافت و به محض اینکه فهمید در شهریار باغچه‌ای دارند موضوع را کشاند به شهریار که نزدیک محل خودشان هم می‌بود. و میدیدم سعید با علاقه هرچه تمامتر به رضا گوش میدهد و حرف‌هایش را تایید می‌کند. این است استعداد رضا. پیدا کردن وجه مشترک آن‌هم هرچه زودتر. در مورد ناحیه “ملارد” صحبت‌ میکردند. او من را به منزل مادربزرگ رسانید و دوباره خودش هم آمد بالا. سوسن شبگیر آماده بود آنجا طبق قرار قبلی‌، با یک جعبه شیرینی‌ ارمنی. هنگامی که به سوسن از پدرش دائی مظفر خان یاد کردم که چند سال پیش از آن فوت کرده بودند، چشمانش پر از اشک شد. به او در هر حال تسلیت گفتم و او قبول کرد و آنرا با کج کردن سر و علامت تشکر پاسخ داد. رخشی خانوم هم برای شام آمدند و شب ماندند که فردا با هم برویم منزل عمه منوّر و علیقلی خان

چهار شنبه هجدهم تیر ماه ناهار منزل عمه منوّر دعوت داشتم با ادرجون و خاله. مینو صبح با آژانس آمد مادرش را ببرد دفتر پاسپورت چون عازم انگلیس بودند برای دیدن مریم، و از آنجا به منزل عمه رفتند، من و ادرجون و رخشی خانم هم با یک آژانس دیگر عازم شمیران شدیم و رفتیم همانجا. همان خانه‌ای که  وصفش داده شده. پیش عمه منوّر و علیقلی خان، آقای مهندس سرآمد. شیرین سرآمد زودتر از پدر و مادرش آمد پایین و از ما دو سه‌ تا عکس گرفت سپس باطری‌هایش را به من قرض داد چون ضعیف شده بودند

آبی مهدوی نیز سر ناهار رسید. فکر می‌کنم برای اولین باری بود که میدیدمش. برادر مریم همسر فیروز میشود. او شماره تلفن آنتیک فروشی همایون ارشادی را به من داد و گفت که الان سر کارش است. تلفن کردم خیلی‌ خوشحال شد و خواست که همان بعد از ظهر به محل کارش که زیاد از محل ما دور نبود بروم. بعد از مدتی‌ آنجا بودن من و آبی از “بزرگتر ها” خداحافظی کردیم و او من را به گالری آنتیک رسانید ولی‌ خودش تو نیامد گفت که کار دارد. میدانستم که خواهر همایون نامزد آبی است و بزودی ازدواج میکنند. همایون از اولین افرادیست که من در ونکوور شناختم. او ما را برای میهمانی‌های آخر هفته به منزلشان دعوت میکرد و چند خانواده بودیم که دور هم جمع میشدیم و میزدیم و می‌رقصیدیم. آنموقع با همسرش شیده و دو فرزند خردسالش زندگی‌ میکرد در “لین ولی‌” آنها بعد‌ها از هم جدا شدند و پس از مدتی‌ همایون تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. از لحاظ کاری در کانادا شانس نیاورده بود. او در تهران با عباس کیارستمی آشنا میشود و در فیلم “طعم گیلاس” او نقش اول را ایفا می‌کند که در فستیوال کن برنده نخل طلایی میشود و باعث به شهرت رسیدن او. پشت درب بزرگ آهنی ایستاده‌ام و از اف اف صدای همایون را می‌شنوم که می‌گوید در باز است محسن بیا تو

من داخل حیاط وسیعی شدم با درخت‌های بلند چنار و یک ساختمان بزرگ سه‌ طبقه که معلوم بود زمانی‌ از ساختمان‌های شیک شمیران بوده. قدم زنان به طرف ساختمان رفتم. همایون قبل از اینکه من برسم آماه بود بیرون. وسط حیاط به یکدیگر میرسیم و روبوسی می‌کنیم و ابراز خوشحالی از دیدن دوباره همدیگر. اولین چیزی که بعد از سلام و احوالپرسی گفت این بود، “چاق شدی محسن.” گفتم آره مقداری وزن اضافه کردم

و با هم به داخل ساختمان رفتیم. طبقه همکف به اصطلاح گالری بود که از سه‌ چهار اتاق تشکیل شده بود که زمانی‌ خانه و محل زندگی‌ بوده. در آنجا همایون اسباب و اساسیه قدیمی‌ را تحت نام “آنتیک” به فروش می‌گذاشت و مردم لوازمشان را میاوردند آنجا که او برایشان بفروشد. همایون من را به‌‌‌ خواهرش، طوفان، معرفی‌ کرد که خانوم شیک و کمر بسیار باریکی داشت، سپس من را به کارگردان معروف، عباس کیا رستمی، که او نیز اتفاقاً آنجا بود معرفی‌ کرد. به کیارستمی به شوخی‌ گفتم، “شما بسیار شبیه عکس‌هایتان هستید!” و او نیز پاسخ داد، “پیش میاد.” نشستیم دور میز و آنها نهار خوردند ولی‌ من که نهار منزل عمه خرده بودم فقط چای خواستم. هوا گرم بود هوس آیس تی‌ کردم و از پیرمرد خدمتکار چای سرد خواستم. تعجب کرد و دو سه‌ تکه یخ در فنجانی انداخت و رویش چای ریخت، من هم تشکر کردم و با کمی‌ آبلیمو و شکر بلاخره قابل نوشیدن شد. خواهر همایون داشت با کیا رستمی بر سر یک فیلم نامه صحبت میکرد سپس به اتاق دیگر رفتند و صحبت هایی کردند. همایون پوستر فیلم “طعم گیلاس” را که به دیوار زده بود به من نشان داد. خیلی‌ از موفقیتش خوشحال شدم.سر میز کمی‌ سر به سر کیا رستمی گذاشتیم که بوسه‌ “کاترین دنور” بر گونه کیارستمی هنگام اعطای جایزه در فستیوال کن، باعث خشم مقامات دولتی ایران شده و من گفتم لااقل اگر بیست سال پیش می‌بود جای حسادت داشت ولی‌ در این سنّ و سال دیگر ناراحتی‌ مقامات دولت بیجاست. که زود در جواب گفت نه اتفاقاً بوسه‌ خوبی‌ بود و هنوزش هم خوب است

در این هنگام در باز شد و شیرین خلوتی دختر عمه با دخترش روشنک و دوستی‌ به نام مریم وارد شدند. هردو از دیدن یکدیگر در آنجا تعجب کردیم. آنها آمده بودند برای سفارش چند تا صندلی. خوب شد که آمدند و من می‌توانستم بدون این که به تاکسی تلفن کنم و آدرس آن محل را بدهم وسیله برگشت برایم مهیا شد. یک موضوع خنده دار نیز پیش آمد که کیارستمی نیز میخندید و آن این بود که شیرین دوستش، مریم را به طوفان ارشادی داشت معرفی‌ میکرد و اصرار داشت که نام خانوادگی به کار ببرد و هردو را اشتباه گفته بود. طوفان توضیح داد که، “البته این نامی‌ که شیرین جون می‌گویند اشتباه است” و آن مریم خانم هم گفت “نام فامیل منهم چیز دیگریست” و هر سه‌ زدند زیر خنده به خصوص خود شیرین که ریسه رفتن‌هایش معروف است. شیرین من را برای شام منزلش دعوت کرد و من نیز از آنجا منزل مادربزرگ تلفن کرده گفتم که منتظر من برای شام نباشند میروم منزل شیرین

در منزل شیرین عمه منیر را هم دیدم، منتظر بقیه شدیم چون عده‌‌ای را نیز به مناسبت بودن من دعوت کرده بودند. مقداری با صدای موزیک یک نوار مثل دیوانه‌ها رقصیدیم و خندیدیم. آقایی به نام بهمن اسفندیاری نیز بدون دعوت آمد و حسابی‌ دور صحبت را از دیگران گرفته بود. مدتی‌ در زمان شاه از اعضای فرستاده به سازمان ملل بود و مدتی‌ را در آمریکا زندگی‌ کرده بود و جملات امریکائی زیاد بکار می‌برد و میگفت با خانومی شرط بسته بود که اگر او ببرد همان چیزی که او گفته بود را بگیرد و به او بدهد ولی‌ اگر خودش برنده شد آن خانوم میبایستی “کیس مای آس” و هردفعه که این حرف را تکرار میکرد بلند میشد و ماتحت بزرگ و فربه خود را به طرف حضار میکرد. خانوم‌ها نیز پیدا بود که زیاد از این کار او محظوظ نمیشدند. فیروز هم که تا حدی حوصله‌ اش از حرف‌های بدون توقف بهمن خان به سر آمده بود از مکث کوتاهی‌ که کرد استفاده کرد و بلند شد یک ماچ گنده از لبان آقای اسفندیاری گرفت و گفت “قربون دهنت” پس از آن او دیگر صحبتی‌ نکرد و پیدا بود که از این کار فیروز زیاد کیف نکرده

فیروز هم در اثر ودکا‌ سرش گرم شده بود و بطری که تمام شد یک بطری دیگر خواست که شیرین گفت چشم و رفت از آشپز خانه آورد. صحبت‌ها بیشتر دور دوستان حسابداری که جلای وطن کرده‌اند و در کانادا و ونکوور اقامت گزیده اند بود. به خصوص خانم گیتی‌ خویی که شوهر ایشان در سفری به ایران و در شمال هنگام خواب در یکی‌ از اتاق‌های یک میهمانخانه بر اثر انفجار بخاری طبقه بالا و خراب شدن سقف به رویش از دنیا رفت و او ودخترشان را در کانادا تنها گذاشت. به این میگن بد شانسی

آقای اسفندیاری هم چندی ماهی‌ بعد از آن شب در اثر حمله قلبی از این دنیا رخت بر بست. امیدوارم در آن دنیا آن جریان “کیس مای آس” را برای فرشته‌ها تعریف نکند چون هیچ خوششان نمیاید. من با همان آقای اسفندیاری به منزل بازگشتم در اتومبیل آمریکایی “الدز موبیل” او که سالها از سنش می‌گذشت. به خاطر روابط تیره ما بین آمریکا و ایران، محصولهای آمریکایی به خصوص اتومبیل دیگر به ایران وارد نمی‌شود.ادرجون و خاله خواب بودند و رخشی خانم هم آنجا بود و روی کاناپه خوابیده بود. وجدانم ناراضی بود که ایشان روی کاناپه خوابیده اند و تخت را برای من گذاشته بودند.

پنجشنبه صبح را طبق قراری که با آقای هاشمی‌ گذشته بودم به دفتر ایشان رفتم و مقداری خوش و بش کردیم، احوال آشنایان مشترک در ونکوور را پرسید، گفتم مگر خودتان اخیرا نبودید؟ گفت که یک سه ماهیست که تهران هستند. گفتم مازیار را در استخر ونک دیدم. گفت آره یک نفر از خارج آمده بود با او رفته بود. من آن کالائی را که برای صرفه جویی در آب منازل به کار می‌آمد راا با خود نبرد‌م ولی‌ از آن حرف زدم. گفت هروقت مایلم نمونه بیاورم و آنجا را مانند دفتر خودم بدانم. گفتم اگر آگاهی‌ در روزنامه دادم چه؟ گفت میتوانی‌ از آدرس دفتر من استفاده کنی‌ و حتی شماره تلفن و فکس اینجا را بدهی‌

آقای هاشمی‌ بسیار آدم خوبیست. میگفت من اینجا را برای دوقلو‌ها گذاشته‌ام. منظورش مازیار و مانی‌ بود که پسرانش بودند و در ونکوور اقامت داشتند. میگفتند من برای پسرها دو ‌اسب زین کرده آماده کرده‌ام از حالا به بعد با خودشان است. یاد دختر بخت برگشته اش کرد. خوب آن روز را یادم است. شب از یک میهمانی در زمستان ونکوور به‌ منزل خودشان در وست ونکوور میرفته که اتوموبیلش روی یخ سر میخورد و از روی پل به پأیین و در رودخانه کاپیلانو یا یکی‌ از رود‌های منشعب به آن‌ در ساحل شمالی‌ میا‌فتاد و او را میکشد. شهرداری منطقه بیست هزار دلار بابت غرامت برایش صادر می‌کند ولی‌ او آنرا اهدا می‌کند به سازمان پارک و یک محلی با منقل برقی‌ به نام آن دختر تأسیس میکنند در پارک امبلساید. هیچوقت ندیدم کسی‌ از آن اجاق استفاده کند. همان پلاکادری که به نامش زده بودند حال ملت رو می‌گرفت و به نظر می‌آمد کسی‌ میل و رغبت نمیکند استیک خود را روی آن اجاق بریان کند

طرف‌های ظهر من از آقای هاشمی‌ خداحافظی کردم و ایشان با آن ته لهجه آذری خود دوباره اصرار به استفاده من از امکانات او بود که من تشکر کردم و گفتم من نمونه را میاورم برایتان و یک آگاهی‌ میزنم و بر می‌گردم به کانادا. هر گاه مورد توجه قرار گرفت به من خبر دهید ترتیب فرستادن بیشتر آن کالا را میدهم در غیر این صورت آنرا رها می‌کنیم. گفت تا ماه دیگر به ونکوور باز خواهد گشت و خواستند که حتما به دیدنشان بروم. ایشان هنوز از اینکه من خود راکاندید عضو انجمن شهر ونکوور شمالی‌ کرده بودم به نوعی خوشحال بودند و من را به ادامه فعالیت سیاسی در ونکوور تشویق میکردند

از محل دفتر آقای هاشمی‌ در خیابان ونک پیاده رفتم تا میدان ونک. هوا خیلی‌ گرم بود و آفتاب تند بعد از ظهر تابستان تهران بر مغز سرم میتابید. آنجا یک تاکسی گرفتم به سمت پارک ملت و دفتر روزنامه شهروند که رو به رویش بود. با آنان در مورد چاپ پروژه‌ام برای کم آبی‌ تهران صحبت کردم و یک نسخه از آن را گذشتم که در صورت امکان چاپ نمایند. لیست قیمت‌ها برای آگهی‌‌های تجارتی را هم از آنان گرفتم و آمدم بیرون. در آن نزدیکی‌ در یک همبرگر فروشی سفارش استیک ساندویچ دادم که به سبک خارج درست میکردند

مدیر آن رستوران یک شخص انگلیسی بود که آمد سر میزم و پنداری بو برده بود که من مال این دور و ورها نیستم و از خارج میام. فکر می‌کنم از طرز سفارش دادنم متوجه شده بود. گفت که یکی‌ از سه‌ شریک آن رستوران است . پرسیدم که آیا از کار کردن در ایران راضی‌ است؟ پاسخ منفی‌ بود. گفتم پس اینجا چه میکنی‌؟ گفت که خانمش ایرانیست و بعد از بیست و سه‌ سال زندگی‌ در انگلیس هوس باز گشت به میهن کرده و همگی‌ به تهران کوچ کردیم. ولی‌ حال سهمش را به آن دو شریک ایرانی‌ فروخته و در صدد هستند که به لوس آنجلس نقل مکان کنند

در این هنگام خانمش رسید و با یک آقای جا افتاده ایرانی که شوهرش من را به او معرفی‌ کرد و گفت که از کانادا می‌ایم و ماه دیگر بر می‌گردم. آن خانوم هم نشست سر میزم و درد دلش باز شد. از جمله آنکه پسرشان را راننده سرویس مدرسه اش دست مالی کرده و دست داخل پیراهنش کرده و میخوأسته از راه بدرش کند و اینکه چقدر خانوم‌های آنکاره زیاد شده‌اند حتی در سنین پایین مثل چهارده سال. ضمنا ویزای کار شوهرش را تمدید نکردند و هنگام مراجعه مجدد آن خانم افسری که در دفتر پاسپورت و روادید بوده به او می‌گوید، “خانم او انگلیسی است و اینجا نمیماند. بگذار برود مملکتش، تو اینجا بمون.”

آن آقای جا افتاده سعی‌ بر صحبت‌های بهتری میکرد و اضافه کرد که البته موارد استثنا هم هست ولی‌ اصولا مردم ایران مردم نجیبی هستند و کمتر میشود که به نو جوانان تجاوز کنند. یا مثلا اگر یک سرهنگ احمق این حرف را زده دلیل نمی‌شود که بقیه کارکنان اداره پاسپورت این طرز فکر را داشته باشند و مثل او بیاندیشند. خلاصه هرچه بود آن زن ایرانی‌ و شهر انگلیسی را مصمم به ترک ایران و مهاجرت به آمریکا کرده بود. خدا حافظی کردم و برایشان آرزوی موفقیت در دنیا ی جدید را کردم و آنان نیز متقابلاً برای من هم همین را خواستند

با تاکسی منزل عمه منوّر آمدم، یعنی‌ تجریش پیاده شدم و تا چهار راه حسابی‌ پیاده آمدم. سری به منزل مینو و فرخ زدم در طبقه بالا. هنگامی که رسیدم پرویز سرآمد نیز آنجا بود مطابق هر پنج شنبه که با فرخ شطرنج بازی کند. پرویز سرآمد در بازی شطرنج بسیار قویست و به خاطر آشنایی کاملش با زبان روسی کتاب‌های شطرنج را به روسی مطالعه می‌کند

او لیسانس زبان روسی دارد. از قرار حتی از حفظ هم میتواند بازی کند. من هم جسارت به خرج دادم و دو دست با او بازی کردم که به قصد برد نبود فقط میخواستم با یک همچین شخصی‌ شطرنج بازی کرده باشم و از بازیش لذت بردم ولی‌ موفق شدم یکی‌ را به مساوی بکشانم که جای افتخار داشت برایم

آنگاه تاکسی گرفتم و به منزل مادربزرگ برگشتم و آماده شدم برای شب که ساعت هفت فریبرز بهزاد میامد به دنبالم که به اتفاق برویم منزل مادرش، الا خانم، که از دوستان صمیمی‌ مادر من هستند از دوران گرگان

سر موقع آمد سر راه خانمش را نیز از دم خانه خودش برداشتیم و برای اولین بار با ایشان که نامش سیما می‌باشد اشنا شدم. در منزل الا‌ خانم که اپرتمانیست در طبقه چهارم. فریال، دخترشان که فیلمبردار معروفیست به همراه شوهرش غلامرضا آزادی که اونیز فیلم بردار و کارگردان است و پسرشان آشنا شدم نام جالبی‌ برای پسرشان گذشته بودند، پیام که با نام فامیلش میشد پیام آزادی. کمی‌ بعد توری خانم و کیوان خان رضوی نیز آمدند که از طریق مادر در سفر قبلیشان به ایران با هم اشنا و دوست صمیمی‌ شده بودند. کیوان خان همان مرد موقّر و آرامی بود که از بیست سال پیش به خاطر میاوردم. سلام و روبوسی گرمی‌ کردیم، چند تا عکس گرفتیم و شام مفصلی صرف شد جای شما بسیار خالی‌ بسیار خوشمزه بود. الا خانم سنگ تمام گذشته بودند. فریبای بهزاد نبود. او در سوئد زندگی‌ می‌کند

کمی‌ قبل از ساعت ۱۱ رضا مهرور طبق قرار تلفن زد که بیاید به دنبالم. او تا آنموقع شب در خانقاه بود. آمد و به طرف کرج به راه افتادیم. در ماشین رضا خواهرش نیز نشسته بود. با او نیز برای اولین بار اشنا شدم و در راه در باره فرقه دراویش و اعتقاد آنان به بی‌ نیازی از مال دنیا و “منیّت” صحبت شد. حدود نیمه شب به جهانشهر رسیدیم و رضا خواهرش را به خانم جراح که تا آن موقع بیدار نشسته بودند معرفی‌ کرد ولی‌ تو نیامدند و بعد از کمی‌ خوش و بش دم در خداحافظی کردند و رفتند. چه پسر خوببیست این رضا. خیلی‌ درویش صفت و آقاست. در آشپز خانه کمی‌ با فریده خانم صحبت کردیم و بعد به رخت خواب رفتم. فردا صبح با نسرین، جمشید، و بچه‌ها عازم مشهد هستیم. مدتیست که هوا حسابی‌ گرم شده و ۳۶ درجه بود. باد کولر به سختی به اتاقم میامد مجبور شدم پنکه را نیز روشن کنم

جمعه بیست تیر ماه ۱۳۷۶ صبحانه را با سیمین و ناصر و خانم جراح خوردم و عکس هایی را که داده بودم چاپ کنند با هم نگاه کردیم و هر کس سهم خودش را برداشت. طرفهای ظهر جمشید از سر کار آمد و همگی‌ ناهار خوردیم و ساعت ۲/۵ بعد از ظهر با یک آژانس  به طرف فرودگاه مهراباد و به قصد مشهد به راه افتادیم. هواپیمای جت ۷۰۷ بوئینگ هما سر موقع پرواز کرد. میهمنداران که از زن و مرد تشکیل شده بودند به ما خوش آمد گفتند و با چای و قهوه و شکلات در حین پرواز از مسافرین پذیرایی به عمل آوردند. کنار من یک گروه پنج نفری از “کوهنوردان جان باز” بودند که از تبریز می‌آمدند. آنکه پهلوی من نشسته بود میگفت که از طرف فدراسیون کوهنوردی به کوه‌های سهند رفته بودند و قله را فتح کرده بودند و سال قبل نیز به ژاپن و کوه فوجی رفته بودند. دو نفر از همسفرانشان از داشتن یک پا محروم بودند و با پای مصنوعی به کوه نوردی میپردازند. طبق گفته آن شخص جانباز، سال گذشته یک مجروح شدید جنگی که از دو پا و دو چشم محروم گشته بود موفق به فتح قله فوجی شده بود. او از من کتابی را که در تهران خریداری کرده بودم قرض گرفت و بقیه راه را سر گرم مطالعه شد. آنها تماماً ریش داشتند. یک ساعت و ربع بعد به آسمان مشهد رسیدیم. خیلی‌ به من تعارف کردند که “در خدمت باشیم” و مشهد را به ما نشان دهند. تشکر کردم و گفتم که در مشهد فامیل دارم و احتیاجی به مزاحمت به ایشان نیست. هواپیما بعد از یک طواف به دور ضریح امام رضا به زمین نشست. آن کوه نوردان  به گرمی‌ از من خداحافظی کردند و سفر خوشی‌ را برایم آرزو کردند. من هم برایشان موفقیت‌های بیشتری را در فتح قلعه‌های کوهستان‌ها آرزو کردم و به طرف سالن ترانزیت رفتیم

از فرودگاه تا هتل هما‌ شماره یک را با تاکسی رفتیم. هتل لوکس و درجه یکی‌ که میگفتند از هتلهای‌هایت است که قبل از انقلاب به همین نام بوده. دو اتاق گرفتیم، در یکی‌ من و جمشید و در دیگری نسرین و پسرها بودند. اتاق‌ها مجهز به کولر و تلویزیون رنگی‌ بود با حمام کامل. همینطور یک نسخه از قرآن، جانماز، و مهر گذاشته بودند و سمت قبله روی سقف با فلش نشان داده میشد. همه کارکنان هتل از در نگهبان تا متصدیان پذیرش پشت پیشخوان وسیع تا رستوران‌ها و اتاق‌ها بسیار مودب بودند و کارشان را با دقت عمل بخصوصی انجام می‌دادند. باغ زیبائی اطراف ساختمان سنگی‌ سفید شیری رنگ چندین طبقه را از چمن و انواع گلها گرفته و منظره‌ای دلگشا در چشم مسافران گشوده بود. گلهای رز و گلایل، در جلوتر و درخاتن سیب کهن سال در پشت سر و چنار‌های پر برگ در اطراف محوطه محیط ارامبخش و شادی را به وجود می‌آ‌ورد همینطور دو سه‌ سپیدار کهن سال سر به فلک کشیده

دو رستوران‌ در محوطه باغ بر پا کرده بودند که در یکی‌ از رستوران‌ها تنور باربیکیو آجری بزرگی ساخته بودندو مرغ‌های به سیخ کشیده بروی آ تش بریان می‌شدند که از دور پیدا بود. درون محوطه “لابی” هتل و رستوران داخل نیز به طرز زیبائی آراسته و دکور شده بود. تابلو‌های نفیس اثر نقاشان معروف ایران به دیوار‌ها نصب بود. اکثر نقاشها جدید و جوان بودند ولی‌ با کار‌های خارق العاده

صدای موسیقی آرام پیانو با ارکستر سمفونیک به فضا نشاط فرح بخشی افزوده بود. بوتیک‌ها ی لباس‌های زنانه ، مردانه، و کودکان، و فروشگاه‌های پر نور و آراسته از اجناس سوغاتی و فرش سر راه سالن ورزش و استخر سر پوشیده و اتاق‌های سونای بخار و خشک قرار گرفته بودند. من و جمشید لباسهایمان را در کمد جای دادیم و حمام گرفتیم. کمی‌ استراحت کردیم تا برای شام در رستوران بیرون آماده شویم. نسرین و جمشاد و فرشاد نیز آماده شده بودند. مقداری در محوطه با صفای باغ قدم زدیم تا میز دلخواهمان خالی‌ شد. از آن مرغ‌های بریان نمی‌شد گذشت. دستور آنرا دادم با کشک و بادنجان و ماست و خیار. بسیار چسبید، دیگران هم کما بیش از همان مرغ بریان و چلو کباب سلطانی سفارش دادند. شب بسیار خوبی‌ بود که خستگی‌ پرواز و تکاپو در دو فرودگاه را به حد اقل رسانید. شب در اتاق تلویزیون تماشا کردیم و زود تر از موعد به رخت خواب رفتیم تا صبح به موقع بلند شویم و از حرم مطهّر دیدن کرده به مقبره نادر شاه نیز برسیم

شنبه ۲۱ تیر ۱۳۷۶ مشهد

صبحانه را در رستوران داخلی‌ هتل در طبقه فوقانی صرف کردیم. میز بوفه نیمرو و سسیس حلال و دیگر سرخ کردنی‌ها در کناری بود و سر میز انواع مربّاها و عسل موجود بود. شیر داغ کنار سماور چایی و فنجان‌ها نیز در دسترس بود. انواع نان از بربری گرفته تا تافتون و لواش و نان تست نیز به روی میز دیگری قرار داده بودند. از پنجره‌ها قسمت اعظمی از شهر پیدا بود

با یک تاکسی به سمت حرم براه افتادیم. نسرین دوست داشت اول به حرم برود. او از طرف دیگران نیز حامل سفارش هایی بود که میبایستی در اسرع وقت از امام هشتم شیعیان درخواست نماید. به قول استاد علوم انسانی‌ که در دانشگاه داشتم، “هدف اصلی‌ دعا کردن مشخص کردن هدف خودت است، همینقدر که بنشینی و فکر کنی‌ که چه حاجتی داری خودت تکلیف خودت را روشن کردی.” در راه دوباره گرفتار ترافیک سرسام آور شهری شدیم و شاهد هنرنمایی‌های آقای راننده که از میان ماشین‌ها و گاری‌ها و مردم پیاده و دوچرخه سوار و موتور سوار می‌پیچید و به سرعت رد میشد. به هر ترتیبی بود ما را به جلوی در ورودی صحن رسانید و گفت “قبول باشه انشاله”

دم در حرم ماموران دوربین را نگذاشتند به داخل ببریم. آنها را تحویل داده رسید گرفتیم و داخل شدیم. صحن وسیع حرم مملو از آدم بود. از پیر و جوان و بچه. خانمها از یک درب و آقایان از درب دیگری داخل حرم می‌شدند. از همان دم در بسیاری با تعظیم و بوسه‌ بر زمین وارد می‌شدند و برخی‌ نیز از همان لحظه ورود به نماز می‌‌ایستادند. بعضی زیارتنامه میخواندند و بعضی فقط تماشا میکردند. به تالار حرم که رسیدیم دیگر مردم به درب و دیوار‌های آینه کاری شده بوسه‌ می‌زدند و تعظیم کنان به سمت ضریح حرکت میکردند. هیچوقت اینقدر احترام ندیده بودم حتی به رؤسای مملکتی و رئیس جمهور هم مردم از اینطور احترامات خودداری میکنند

نهایت خلوص نیّت و سر سپردگی را آنجا میدیدی. بعضی حتی صورت و چشمان خود را به روی سنگ‌های مرمر طلا کار میگذاشتند و آشکارا میگریستند. او را صدا میکردند و امام جان، حضرت جان میگفتند و با دست‌های بسته جلوی سینه‌هایشان تعظیم میکردند. خود ضریح تقریبا غیر قابل دسترسی بود. جمعیت مملو بود و بچه‌ها را روی دست میگرفتند که دستشان به میله‌های طلای ضریح حضرت امام رضا علیه سلام برسد. فریاد‌ها و شیون‌ها از قسمت خانم‌ها که توسط دیواری شیشه‌ای مجزا شده بود به گوش می‌رسید. زنان عرب و پاکستانی هلهله می‌کشیدند. از رفتار و آداب و رسم میفهمیدی که این کار ایرانی نمیتواند باشد. ناگهان از پشت شیشه متوجه شدم زنان به یک بچه‌ای حمله ور شده تکه هایی از لباس او را میکنند و صلوات می‌فرستند. مادر بچه نیز در این امر به آنان کمک میکرد و دستمال بچه را به دو نیم کرد و به دو نفر متقاضی پر حرارت داد، شاید هم از ترس اینکه به بچه اش صدمه‌ای برسد خلاصه حسابی‌ بچه گریان و وحشت زده را در عرض چند ثانیه لخت کردند چون نظر کرده بود و حاجتش توسط امام رضا برآورده شده بود

پس از دادن احترامات لازم و خواندن چند خط از یک زیارتنامه از آن محل پر ازدحام خارج شده به سوی موزه‌ حرم رفتیم. اول تمامی درب‌های حرم را از سالیان و قرون گذشته در معرض نمایش گذارده بودند. چادر‌های ملیله دوزی شده و مروارید کاری‌های زیبائی که به امام هشتم از طرف شاهان و وزرای تاریخ پنج قرن گذشته، از هنگامی که تشیع در ایران باب شد، پشت شیشه‌ها و ویترین‌ها در معرض دید همگان قرار داشت. در طبقه پایین کلکسیون مفصلی از انواع تمبر های پستی ایران و سکه‌های ارزشمند موجود بود. حتی تمبر‌های زمان شاه محمد رضا پهلوی که دولت اسلامی هیچ میانه خوشی با او ندارد نیز به طور سری‌های کامل، از تاجگذاری او، و جشن‌های ۲۵۰۰ ساله امپراطوری پارسی تا تمبر‌های یادگاری فستیوال‌های هنر شیراز که توسط فرح پهلوی بر گذار میشد تا تمبر‌های دوران رضا شاه و احمد شاه برو به عقب تا اولین تمبری که در ایران چاپ شده بود همه در دسترس مردم بودند که حتی اجازه داشتی آلبوم‌ها را ورق بزنی‌ و تمام صفحات آنرا نگاه کنی

‌در یکی‌ از غرفه‌های موزه‌ مدال‌های غلام رضا تختی، کشتی‌گیر شهیر و مردمی، که مردم زمان شاه میگفتند شاپور غلامرضا دستور قتلش را داده ولی‌ علت مرگ را خودکشی‌ نام برده بودند، دیده میشد. او در اوج شهرتش المپیک ۱۹۶۴، نفر اول جهان شده بود با شوروی دوم و آمریکا سوم، که روی تخته افتخار و هنگامی که مدیر المپیک مدال طلا را به گردنش می‌انداخت آن دو کشتی‌ گیر از دو کشور قطب ابر قدرت ها، آمریکا و شوروی نیز دیده می‌شدند که از نام ایران پائینتر بودند. آن عکس به مذاق ابر قدرتین زیاد خوش نیامد. تختی مانند بسیاری از دیگر پهلوانن ایران زمین مدال‌ها و جوائز خود را به آستان قدس رضوی تقدیم کرده بود

از موزه‌ که بیرون آمدیم هوای داغ بعد از ظهر تابستان مشهد ما را به طرف حوض وسط کشانید و کمی‌ سر و صورت را خیس کردیم و آب نوشیدیم. مردم هنگام خروج رو به حرم و پشت به دروازه راه میرفتند یعنی‌ عقب عقب میرفتند که نهایت احترام را گذشته باشند. ما مثل بعضی از دیگران به طور عادی صحن را ترک کردیم. هنگامی که من و جمشید بیرون ایستاده بودیم تا نسرین و پسر‌ها دوربین‌ها را پس بگیرند یک مرد پاکستانی به ما نزدیک شد و داستان طولانی‌ امدنشان را از پاکستان با خانومی که از اقوامش است گفت. نگفت که همسرش است یا خواهرش ولی‌ گفت همه چیزشان را گم کردند و هیچ ندارند و‌ آن‌ خانم مایل است که صیغه شود که من و جمشید حرفش را قطع کردیم و گفتیم که ما را تنها بگذارد و من دست در جیب کردم و یک صد تومانی به او دادم که بسیار به او بر خورد ولی‌ با آمدن نسرین و بچه‌ها فلنگ رو بست و گورش را گم کرد. آن خانوم هم که مانند ماهی‌ دودی میمانست از پشت چادرش قر و غمزه میومد

با یک تاکسی به هتل برگشتیم. طرف‌های ساعت دو بود. هوا همچنان گرم متمایل به داغ بود. سر راه ایستادیم از یک خربزه فروشی که کنار جاده وانتش را پارک کرده بود خربزه “نوبر” خریدیم. میگفت شکریه من هم به شوخی‌ گفتم یعنی‌ باید شکر بزنی‌ بهش؟ کمی‌ مکث کرد و ناگهان متوجه طنز مطلب شد و زود جواب داد ، “نه شکر میگیری ازش.” با همان لهجه خراسانی. میگفت که مال سرخس است و خربزه‌های آنجا زودتر میرسند. دو تا گرفتیم و در یخچال گذشتیم غروب قبل از بیرون رفتن قاچ کردند و همگی‌ خربزه آنسال را نوبر کردیم. آنطور که قول داده بود شیرین نبود ولی‌ تازه و خنک بود که چسبیدNader's Tomb

عصر آنروز را در آرامگاه نادر شاه گذراندیم. با اینکه از دو موزه‌ کوچک و یک کتاب‌فروشی و محوطه قبر تشکیل میشد ولی‌ جای بزرگی‌ نبود. من یک کتاب شرح مختصر نادر را خریداری نمودم و از شخص ویدئو بردار و عکاسی که آنجا بود خواستم که یک ویدئو ی کوتاه از من بگیرد و من با کمک از متن‌های آن کتاب شرح حال نادر شاه را دادم و در محوطه موزه‌‌ها اجناس و لوازم جنگی آن زمان را شرح دادم و خلاصه مقداری از او صحبت کردم در حالی‌ که مردم مشغول بازدید بودند و بعضی از بچه‌های شیطون من و آقای فیلم بردار را دنبال میکردند. او مبلغ ۴۰۰۰ تومن خواست که به او پرداخت کردم، چیزی حدود ۱۰ دلار میشد

امید دارم آنرا بدهم در ونکوور بدهم دوستم حمید که تلویزیون فارسی زبان را از من تحویل گرفته پخش کند. البته نوع ویدئو در ایران نوع اروپایی است و با آمریکای شمالی فرق می‌کند. میبایستی آنرا بدهم تبدیل کنند. سپس بیرون آمده در خیابان کمی‌ گردش کردیم. هوا نسبتا خوب شده بود و راحت میشد حرکت کرد. از چند مغازه دیدن و خرید سوغاتی کردیم، زن فقیری با یک دختر بچه پا برهنه کمک میخواست من به او صد تومن دادم، به عکس آن پاکستانی جاکش که عصبانی بود از صد تومن آن زن بسیار تشکر و دعا کرد گفت که الهی خیر ببینم

یکشنبه ۲۱ تیر ماه، پس از صرف صبحانه در رستوران هتل با “آژانس” به شهر رفتیم و مقداری زعفران و زرشک خریداری نمودیم که از محصولات عمده خراسان هستند. نسرین دوباره به حرم رفت تا حاجت‌هایش را به امام رضا یادآوری کند و برای نهار از راننده تاکسی خواستیم ما را به یک چلو کبابی خوب ببرد. او نیز ما را مقداری گرداند و بعد از مسافتی جلوی رستورانی به نام “معین درباری” پیاده کرد. داخل رستوران خیلی‌ نورانی و آینه کاری بود و چراغ‌ها و چهل چراغ‌های متعدد آنجا را به طور چشمگیری نورانی کرده بود. آنطور که آقای راننده میگفت تخصص آن رستوران در شیشلیکش است و کباب برگ. ما نیز بعد از مذاکرات با کارکن و پسر گارسون آن خبر را تائید شده یافتیم و دستور همان کباب‌ها و شیشلیک را دادیم که با برنج مفصل و کره و سماغ صرف شد. راست میگفت واقعا لذیذ و ترد درست شده بود. به اصرار من آن غذا را میهمان من بودند چون میخواستم قسمتی‌ از لطف آنان را که من را به این مسافرت آورده و میهمان آنان بودم تلافی کرده باشم. به هتل باز گشتیم و مقداری استراحت کرده حمام کردم بعد هم جمشید دوش گرفت

هنگامی که جمشید در حمام بود تصمیم به یافتن تنی چند از اقوام ندیده ولی‌ شنیده ساکن مشهد را گرفتم. از رهنمای تلفن، شماره ۱۱۸، شماره دوست دوران بچگی‌ علی‌ قهرمان را خواستم، گفتند لیست بلندی از خانواده قهرمان را دارند ولی‌ علی‌ در میان آنان یافت نمی‌شود ولی‌ علیرضا قهرمان هست. پیش خود فکر کردم اگر خودش هم نباشد شاید از علی‌ خبر داشته باشد. از شجاع نیا‌ها شماره خواستم، چند شماره داشت، جمشید، جهانبخش، جهاندار، که من نمیشناختم ولی‌ مایل بودم تماس بر قرار کنم. آنها را هم یادشت کردم و از خانوم تلفنچی تشکر کرده شماره علیرضا قهرمان را گرفتم. هرچه بود علی‌ و مادرش، خانوم عشرت قهرمان، که چند سالیست روی به شعر آورده‌اند و شاعر پر احساسی‌ هستند و چندین کتاب شعر چاپ کرده‌اند از تنها قوام مشهدی هستند که در تهران قدیم‌ها به دیدن ما میامدند و ما نیز یک عید نوروز را در مشهد و منزل آنها بودیم

شماره آقای علیرضا قهرمان را گرفتم خودشان گوشی را بر داشتند. همانطور که انتظار داشتم خود علی‌ قهرمان نبودند. ایشان بعد از سلام و احوالپرسی گرمی‌ به من شماره عشرت خانم را دادند که گرفتم ولی‌ یک عشرت خانم دیگری بودند. یعنی‌ که پسرشان بودند که گفتند شماره عشرت خانمی که من میخواهم را ندارند ولی‌ متذکر شد که آقایی به نام آقای نگهبان که شوهر مادرش میشود و نا پدری او میباشد پریروز از انفاکتوس فوت کرده‌اند و مجلس ختمی برایشان همان روز در مسجد الزهرا گرفته‌اند که اغلب فامیل بزرگ قهرمان و شجاع نیز آنجا حضور خواهند داشت. به او تسلیت گفتم و آدرس آن مسجد را گرفتم. او نیز گفت که خودش هم خواهد بود و من را دم در مسجد ملاقات خواهد کرد و به فامیل معرفی‌ می‌کند. از او تشکر کردم و گفتم حتما می‌ایم

با جمشید موضوع را در میان گذشتم و قرار شد هنگامی که آنها به شهر میروند من را آنجا پیاده کنند و بعد هنگام برگشتن به دنبالم بیایند. همینطور هم شد، من را دم در مسجد الزهرا پیاده کردند و آقای جوانی‌ من را دید و به طرفم آمد و خود را معرفی‌ کرد، مجددا به او تسلیت گفتم و به اتفاق داخل مجلس ختم شدیم. اول شخصی‌ به نام مهندس بهادری خود را به من معرفی‌ کرد و خوشامد گفت و به اصطلاح فامیلی من را “شازده” خطاب کرد و گفت “خوش امدید شازده” آنگاه یک نفر از قهرمان‌ها با من دست دادند و همان جمله را تکرار کردند و من را به جمع شجاع نیا‌ها بردند و معرفی‌ نمودند. آقایی به نام جمشید شجاع نیا به من خوشامد گفتند و به گرمی‌ من را در آغوش کشیدند و به برادرشان آقای جهاندار شجاع نیا معرفی‌ کردند و در این موقع متوجه شدیم که سخنران مجلس از اینکه میدید نظم جلسه به هم خورده سخنانش را قطع کرده بود و منتظر شد که ما ساکت شویم. به روی زمین کنار جمشید میرزا نشستم و به مخدّه بزرگ تکیه دادم و با علامت سر به حضار تعظیم مختصری کردم و آن آقا به سخنانشان ادامه دادند. چای و خرما آوردند و پذیرایی کردند. ما منتظر شدیم تا ختم جلسه

آقای جمشید شجاع نیا که کنار من نشسته بودند پنداری که مشتاق بودند زودتر از احوالات پدر و مادر و دیگر شجاع نیا‌های مقیم خارج با خبر شوند. ایشان آهسته پرسیدند احوال پدرم، هاشم میرزا چطور است؟ پاسخ دادم ایشان عمو ی بزرگ من میشوند و چند سالیست که فوت کرده اند. متاسف شدند و بمن تسلیت گفتند و خواستند تسلیت ایشان را به خانواده شجاع نیا و فرزندانشان ابلاغ نمایم. به ایشان گفتم که اتفاقاً در تهران منزل همسر ایشان که خواهر مادر بزرگم هستند اقامت دارم و دوتا از فرزندانشان را، بهرام و مینو را میبینم و حتما به آنها تسلیت شما را خواهم رسانید. میگفتند که فقط دکتر هاشم شجاع نیا را میشناسند و آن‌هم از دوران بسیار قدیم. بعد نام پدر من را پرسیدند که گفتم ایشان مهدی شجاع نیا هستند آنوقت فورا گفتند برادر ناصر میرزا؟ گفتم درست است. سپس گفتند حتما سلام ایشان را به مهدی میرزا نیز برسانم و من هم پاسخ دادم که حتما. از قرار سالیان پیش در باغ آنها  با عمو ناصر در مشهد دیداری داشته‌اند. میشود گفت پنجاه سال پیش. او اضافه کرد که هم سنّ ناصر میرزا میباشند و به این خاطر نام ناصر در خاطرشان مانده. آنگاه نام بقیه برادران شجاع نیا را پرسیدند که به ترتیب برایشان گفتم و خاطره‌شان را تجدید کردم. از من مصرانه خواستند به مهدی میرزا، مجید میرزا، و محمود میرزا نیز سلام ایشان را برسانم همینطور به منصور میرزا که در سان دیه گو اقامت دارند. خاندان شجاع نیا و قهرمان که از نوادگان شجاع سلطنه فرزند فتحعلی‌ شاه قاجار هستند همچنان در خراسان به نیاکانشان میبالند و پسوند میرزا و پیشوند شازده را برای اسامی یکدیگر به کار میبرند. کاری که دیگر شجاع نیا‌ها ی مقیم خارج نمیکنند

آنگاه جهندار میرزا ادامه صحبت را گرفتند و گفتند که ایشان برادر کوچکتر جمشید میرزا هستند و هردو برادر بزرگتری دارند که به آن مجلس نیامده و نامشان جهانبخش میرزا می‌باشد. از قرار یکی‌ از القاب فتحعلی شاه “جهانسوز” بوده و یکی‌ هم “جهانگیر” که این خانواده اسامی فرزندانشان را از مشتقات “جهان” استفاده کرده اند. برادر دیگری هم دارند که پزشک است و ساکن تهران میباشند به نام جهانگیر میرزا که فورا به یاد آوردم چون با عمه منیر من آشنا هستند و پزشک ایشان هستند. سخنران مجلس که جایش را به یک شخص روحانی داده بود دوباره با نگاه ملتمس آمیز از ما خواست که صحبت‌ها را بگذاریم برای بعد از جلسه و فعلا به یاد مرحوم نگهبان باشیم. قرار شد بعد از جلسه ختم به منزل برادر بزرگ ایشان ، جهانبخش میرزا برویم

آنطوری که میگفتند جهاندار میرزا کارمند اداره کشاورزی هستند و در تربت حیدریه زراعت میکنند. ولی‌ اکنون به علت کهولت سنّ، برای این شغل البته، املاک خود را در تربت حیدریه فروختهند. آنها فرزندان مرحوم ابوالحسن میرزا شجاع نیا هستند.خاندان شجاع نیا اصلا اهل تربت حیدریه بوده‌اند و حتی پدر من نیز در تربت به دنیا آمده‌اند. ابوالحسن میرزا میشوند برادر مجتبی‌ میرزا، پدر بزرگ پدری من که ایندو نام خانواد‌گی شجاع نیا را انتخاب کرده‌اند. ولی‌ اکثر برادران دیگر نام خانوادگی قهرمان یا قهرمانی را بر گزیده‌اند که نام فرزند حسنعلی شجاع سلطنه میشود. آن برادران میزبان من میگفتاند که پدرشان به‌ فرزند داشتند که جمشید، جهانگیر، جهانبخش، بانو، مامک، منیژه، جهاندار، مهوش، و مریم شجاع نیا هستند. (از میزا‌ها فاکتور گرفتم) جمشید دو دختر به نام‌های نگار، همسر آقای اقصایی و مقیم فرانسه هستند و دلبر، همسر آقای خواری و مقیم تهران هستند. “البته دلبر متارکه می‌کند و بعد‌ها به مشهد باز میگردد و با من از طریق فیسبوک در تماس هستند. آقای جمشید شجاع نیا در سال ۲۰۱۱ فوت میکنند، هنگانی که برادرشان، دکتر جهانگیر در ادمونتون و میهمان ما بودند. درست همان شب ماه اوت. روح ایشان شاد باد

دکتر جهانگیر پزشک آسیب شناس هستند و هم رشته عمو ناصر من که در ویکتوریا زندگی‌ میکنند. ایشان دو فرزند دارند به نام‌های حسنعلی‌ که رشته کامپیوتر خوانده و برای کانادا اقدام کرده و دیگری به نام امیر علی‌ که او نیز در رشته کامپیوتر تحصیل می‌کند. دکتر جهانگیر میرزا تنها رابط بین شجاع نیا‌های مشهد و شجاع نیا‌های تهران هستند که اخیرا با مهاجرت به کانادا و اقامت در تورنتو تماسشان با دیگر پسر عموهایشان راحت تر شده. ایشان نیز مانند من سعی‌ در برقراری تماس‌های فامیلی دارند و بسیاری از شمّاره‌های تلفنهای اقوام را از حفظ میدانند. برای مثال هنگامی که در سنین نزدیک به هشتاد دیدن من را از منزلشان در تهران پس میدادند و با قطار از تورنتو به ادمونتون تشریف آوردند، شب بعد از شام خواستم با عمه منیر در تهران تماس بگیرم و شماره قدیم ایشان را داشتم که جهانگیر خان از حفظ بودند و سر میز آنرا گفتند و من گرفتم. بسیار برای من خجالت آور بود که ایشان شماره عمه محبوب من را نه تنها دارند، بلکه از حفظ هستند و من شماره قدیم را. البته با شیرین خلوتی که عمه منیر پیششان زندگی‌ میکنند از طریق ایمیل تماس دارم و احوالات عمه جان را که این روزها دیگر به طور دائم در صندلی چرخدار قرار گرفته‌اند جویا هستم

بعد از مراسم از مسجد الزهرا به اتفاق یکدیگر خارج شدیم، یکی‌ از آقایان فیزوتراپ بوددند که به پای لنگ من نگاه کردند و علت را جویا شدند. من هم به اختصار برایشان توضیح دادم. یکی‌ دیگر از قهرمان‌ها مسول بخشی در فرودگاه مشهد بودند که نامه‌ای با دست خط خوش خطاب به مسئولین فرودگاه نوشتند که در دادن “سیت” مناسب در هواپیما مراقب من و پایم باشند. خلاصه یک پارتی هم در ایران پیدا کردم دیگه چی‌ می‌خوای بچه؟؟ جمشید میرزا از من و جمشید و نسرین که بیرون از مسجد به ایشان معرفی‌ کردم خواستند که به اتفاق به منزل جهانبخش میرزا برویم و آنجا می‌گویند شام از بیرون بیاورند. همین‌کار را هم کردیم و به اتفاق و با اتومبیل‌های برادران شجاع نیا به سمت منزل برادرشان به راه افتادیم. جهانبخش میرزا دم در ابراز احساسات زیادی کردند و با من پنداری که سلیان سال است آشنا هستند، به گرمی‌ هرچه تمامتر روبوسی کردند و ما را به داخل حیاط پر گل و درخت منزل هدایت کردند. با جمشید و نسرین هم به گرمی‌ سلام و احوالپرسی کرده فرزندان را نیز مورد تفقّد قرار دادند

در ایوان منزل با دیگر اهالی، خانم شجاع نیا، دختر و دامادشان و فرزند کوچکترشان جهانپور آشنا شدیم، ضمن معرفی‌ به دخترشان گفتم من شجاع نیا هستم، با تعجب گفت به همچنین! جهانپور سال آخر دانشگاه بوده خیال معلمی در سر داشت. جهانگیر میرزا شغل جالبی‌ دارند که از عشق وعلاقه شان به ایران زمین و نیاکان ما به خصوص خاندان قاجار است

ایشان کلکسیون عتیقه دارند و خرید و فروش میکنند. جهانبخش میرزا یک صندوقچه آوردند پر از عکس‌های قدیمی‌ فامیل و عکس‌های تاریخی بسیار جالب که برای من به خصوص عکس‌های نادر پدر بزرگم را و نوشته هایی از آبا و اجدادمان در اختیار دارند که من را به حیرت فرو برد. حتی دست خط پدر بزرگم را داشتند. عکس پدر بزرگم را کندند و با دست خطشان و مقداری عکس‌های دیگر عموهایشان را بمن دادند که فتو کپی‌ بگیرم برای پدر و مادر و عموها. خیلی‌ از ایشان تشکر کردم. مجتبی میرزا هنگامی فوت میکنند که پدر من فقط شش سال از عمرشان می‌گذشت ولی‌ خود در سنین شصت بودند. بسیار دیر ازدواج کردند

چلو کباب از بیرون آوردند و میز بلندی در ایوان چیده شد در حالی‌ که من و جمشید و جهانبخش میرزا در اتاق پذیرایی و مطالعه وی به بشقاب‌های آنتیک و دیگر اجناس جالب نگاه میکردیم. از بیرون خانمی به صدای بلند گفتند، “بفرمائید.” سر میز شام صحبت از هر دری شد. از من سوالها میشد که که هستم و از کجا آمده و به کجا خواهم رفت، صحبت از رفتن به شهر آبا و اجدادی شد، به تربت حیدریه، که من ابراز علاقه کرده بودم که ببینم. میگفتند خواهرشان، خانم مامک تنها فامیل شجاع نیا است که هنوز در آن ولایت منزل دارند و خوشحال خواهند شد که پذیرای ما باشند. جمشید میرزا گفتند پس من فردا صبح لاستیک‌های ماشین رو عوض کنم که با خیال راحت و ایمنی بیشتر به تربت برویم. ولی‌ بعد از محاسبات وقت و محدودیت وقت ما در مشهد به این نتیجه رسیدیم که وقت به اندازه کافی‌ در دست نیست. انتخاب بعدی، محل نزدیکتر و معروف‌تر طوس بود. آرامگاه فردوسی‌، شاعر حماسه سرای پارسی‌ زبان. این یکی‌ مورد تائید همگی‌ قرار گرفت. فردا به طرف طوس خواهیم رفت. ساعت حدود ۵ عصر به راه میفتیم که هم نسرین و جمشید به برنامه روزشان برسند و هم هوا خنکتر شده باشد. مقبره فردوسی‌ تا ده‌‌‌ شب باز است. از مشهد تا طوس نیم ساعتی‌ بیشتر نیست. نمیدانم چه شد که جهانبخش میرزا بلند شدند و رفتند به داخل منزل و در ظرفی‌ نگاه کردند که معلوم شد ظرف تخم مرغ‌های خانگی بوده گفتند مرغ‌ها امروز پانزده تا تخم گذشته‌اند. مایلید نیمروی خانگی میل کنید؟ من هم گفتم چرا که نه؟ حتما. و ایشان از بی‌ تعارفی من خرسند شدند و با خوشحالی آنها را نیمرو کرده در یک ماهیتابه بزرگ به سر میز آوردند. خیلی‌ خوشمزه بود جای شما خالی‌

فردای آنروز بعد از گردش در مرکز شهر مشهد و مقداری خرید و استراحت در هتل سر ساعت ۵ جمشید میرزا و همسرشان در لابی هتل بودند. ما نیز بودیم. دوباره سلام علیک گرمی‌ رد و بدل شد و خانمشان را معرفی‌ کردند. بعد‌ها متوجه شدم که آن خانم مادر دختران جمشید میرزا نیستند. خانمشان هنگامی که دخترانشان در سنین پایین ده دوازده سالگی بودند از بیماری سرطان در میگذارند و ایشان، طوری که بعد‌ها در پشت عکسی‌ که برای من به کانادا فرستاده بودند نوشتند، به اصرار دیگران و خود دخترها، با این خانم که شباهت بسیاری با مادرشان دارند ازدواج میکنند. به طرف طوس براه افتادیم. من با آنان و جمشید و نسرین و پسر‌ها هم در یک آژانس رفتیم که بعد از نیم ساعت به محوطه آرامگاه فرtooss-1دوسی‌ رسیدیم. پارک کردیم و راننده آژانس منتظر ماند. من و جمشید سعی‌ کردیم هریک زودتر از دیگری به باجه بلیت برسیم که دیدیم جمشید میرزا دست هر دوی ما را از پشت بسته و به صورتی‌ حیرت انگیز زود تر از ما خود را به باجه رسانیدند و هنگامی که ما هم رسیدیم و اصرار در پرداخت پول به متصدی پشت باجه بلند گفتند پول این آقایان را نگیر. میهمان من هستند. خلاصه همه را خجالت دادند

بنای آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی‌ تشکیل شده از یک مکعب مرمرین به ارتفاع یک ساختمان سه‌ طبقه که با‌ خطوط زیبای طلایی گزیده‌ای از ۵۰۰۰ بیت اشعارش را به روی سنگ‌ها ی سفید و شیری رنگ هاک کرده‌اند. از پلکان آن بالا رفتیمو اشعار را خواندیم و عکس گرفتیم، سپس از درب جنبی آرامگاه و از طریق پلّکانی به زیر و به داخل رفتیم. دور تا دور مجسمه‌های مرمرین از قهرمان‌های شاهنامه بود و دیوارها نیز هر کدام گویای داستان‌ها بود و به طرز جالبی‌ زنده و زیبا بودند. روی خود قبر سنگ مکعب مستطیلی بود که تاریخ تولد و وفات او را با خط نستعلیق طلایی رنگ هاک کرده بودند.   قرآن بزرگی نیز روی قسمت بالای سنگ به صورت باز گذاشته بودند که بازدید کنندگان لایش گل گذارده بودند. تعجب کردم که چطور شاهنامه اش را نگذاشته بودند یا لااقل آنرا هم میگذاشتند. آنجا نیز چند عکس یادگاری گرفتیم. سپس بیرون آمده به طرف موزه‌ فردوسی‌ رفتیم که در کنار باغ قرار داشت. آنجا نیز جمشید میرزا خواستند پیشدستی کنند و جلوتر رفته بلیت ابتیاع نمایند که من متوجه شدم میبایستی بلیت برای ورود به موزه‌ ابتیاع کنیم و من زود خود را به باجه رسانیدم که جمشید میرزا از پشت سر من به متصدی گفتند من پول ایشان را نگیرد میهمان من هستند من مشهدی هستم و من هم بلافاصله گفتم من هم اصلا تربتی هستم و اینجا منزل من هم هست. خلاصه با هزار مکافات پول را به متصدی گیج و بلا تکلیف دادمToss-7

 داخل موزه‌ تابلو‌های نفیسی ازشهنمه به دیوارها نصب کرده بودند و داستانهای شاهنامه را به روی بوم آورده بودند. نقاشان معروف از قدیم و جدید. کشته شدن سهراب بدست پدرش رستم و خورندن نوشدارو با حالتی‌ پشیمان و نادم، بلند کردن سنگ آسیاب توسط رستم در مقابل تهمینه و بانوان که با استادی خاصی‌ لبخند توام با تعجب را بروی آن زنان زیبا نمایان میساخت که برایش دست می‌زدند، و یک تابلوی بزرگ دیگر که واقعا شاهکار بود، رستم در خواب را نشان میدهد که رخش اسبش از او در مقابل یک اژدها ی چند سر که به سراغ رستم آمده بود با لگد دفاع می‌کند در حالیکه نگاه محبت آمیزی به صورت رستم میداشت. واقعا چه از نظر سوژه و چه از نظر استادی در رنگ و روغن یک اثر تک بود. متأسفانه عکس برداری ممنوع بود و بعد‌ها شنیدم که آن موزه‌ دچار حریق شد و آن آثار گرانبها در آتش سوخت.. حیف ..‌ای کاش یواشکی عکس آنها را گرفته بودم. به خصوص که هنگامی که داخل میشودیم آنجا را تعطیل کرده بودند و به خاطر ما در را باز کردند و هیچ کس دیگری به جز ما آنجا نبود. تابلو‌های نفیسی نیز از شاهان قاجار به چشم میخورد

پشت محل ساختمان موزه‌ نیز قطعه‌ای برای دفن شاعران معاصر اختصاص داده بودند که سنگ کوچکی را دیدم و خواندم “مهدی اخوان ثالث” که کمی‌ آنجا نشستم و به یToos-6-Aghavanادش گفتم کجایی که بیائئ به کانادا و آنوقت بگی‌ “هوا بس ناجونمردانه سرد است.” البته از قرار آن سنگ موقتی بود و اصلا شایسته آن شاعر پر آوازه دوران جدید ایران نبود ولی‌ همین افتخار برایش بس که در جوار پدر شعر حماسی فارسی، ابولقاسم فردوسی‌ دفن شده بود

بعد‌ها، در سال ۲۰۱۲یا ۱۳۹۱هجری نیز آن محل مدفن شاعر و استاد زبان فارسی محمد قهرمان نیز شد یا به قول فامیل ما، محمد میرزا. روزبه فرزند ارشد او که با ما در ادمونتون دوست خانوادگی هستیم به عجله خود را رسانید و موفق شد پیکر بیجان پدر را شخصاً داخل قبر بگذارد. هنگامی که به ادمونتون بازگشت به افتخار محمد میرزا مراسم کوچک و زیبائی را ترتیب داده بود که از من خواست سخنگوی مجلس باشم که من با کمال میل قبول کردم. روزبه خود ناشنوا میباشد و خود و همسرش هردو از نعمت تکلم بی‌ بهره مانده‌اند. جای بس تاسف است چون هردو تحصیل کرده و روزبه کاندید دکتراست در رشته آموزش ناشنوایان. خوشبختانه دختر قشنگ و باهوشی دارند که شنواست و قدرت تکلم زیبایی‌ دارد و همواره مشغول مطالعه است

 بگذریم، بیرون محوطه آرامگاه فردوسی‌ به پیشنهاد پسرها درشکه کرایه کردیم با سورچی که تک اسبی بود و ما را تا ته بلوار و توضیحات جالبی‌ میداد درباره آن محل که ۱۲۰۰ سال پیش آرک طوس نام داشت و دیوار طوس که همگی‌ از کاه گل و خراب شده بود. محلی نیز به نام زندان هارون الرشید بود که برای زندان آن‌هم هارون الرشید کوچک به نظر می‌رسید. میگفت که مروزه بصورت یک خانقاه در آمده. آنگاه به طرف مشهد به راه افتادیم. شام را در هتل خوردیم و به اتاق‌های خود رفتیم. روز پر برنامه و مهمی‌ را پشت سر گToos-4-Doroshgehذاشته بودیم

 سه‌شنبه ۲۳ تیر ماه ۱۳۷۶ مشهد

صبح پس از صرف صبحانه به مرکز شهر مشهد رفتیم و من عکس هایی را که جهانبخش میرزا در اختیارم گذارده بودند به عکاسی برده از مدارک و دست خط مجتبی میرزا کپی‌ گرفتم. بعد از ظهر در هتل استراحت و حمام کردیم و عصر به شهر رفتیم و نسرین و جمشید به حرم و من و پسرها دوباره به مقبره نادر سری زدیم و دوباره تفنگ‌ها و توپی را که نادر از پرتغالی‌ها به غنیمت برده بود را از نزدیک تماشا کردم. از قرار آن توپ را در جنگی در خلیج فارس و با ناوگان آن کشور اروپایی بدست آورده بود. از آنجا به هتل باز گشته چمدان‌ها را بستیم و به قصد خداحافظی و پس دادن عکس‌ها و مدارک تاریخی به منزل جهانبخش میرزا رفتیم. ضمنا تلفنی با عشرت خانم قهرمان نیز موفق به صحبت شدم و ایشان از صدای “مردانه” من تعریف کردند و از کتاب‌هایشان گفتند. راستش من از یکی‌ از کتابفروشی‌ها سراغ اشعار عشرت خانم را گرفتم که یک نسخه خریداری کنم ولی‌ صاحب کتابفروشی گفت که کتاب‌هایشان را داشتند ولی‌ یک هفته قبل آمدند و همه را بردند. از جهانبخش میرزا و دیگر خانواده شجاع نیا خداحافظی کردیم و چند عکس یادگار گرفتیم. ایشان با احساسات تمام خوستار بازگشت من به ایران شدند و دیدار مجدد را خوستار شدند. جمشید میرزا از دیروز اصرار به رساندن ما به فرودگاه بودند که ما نیز با شرمندگی قبول کرده بودیم ایشان نسبت به میهمانن لطف بی‌ کران دارند. چمدان‌ها را در اتومبیل جمشید میرزا گذشتیم و به طرف فرودگاه براه افتادیم

در فرودگاه از جمشید میرزا خداحافظی گرمی‌ کردیم و از زحمات فراوان و الطافشان تشکر کرده به امید دیدار مجدد از هم جدا شدیم. معلوم شّد که پرواز حدود دو ساعت به تعویق افتاده چون هواپیما ی جت بوینگ دچار نقص فنی‌ شده و از تهران یکی‌ دیگر فرستاده اند. آن هواپیما رسید و از نوع توپلف روسی بود که مترهایه به روی بال عقب قرار گرفته توصیف این هواپیما و سوانح و سقوط‌هایشان را زیاد شنیده بودم. در دلم گفتم خدا رحم کند. ما را ۱۱ شب سوار کردند و به طرف تهران به پرواز در آمد در حالیکه یک مامور “حراست” در جلو و پشت به کابین خلبان ایستاده بود و چهار چشمی همه را نگاه میکرد. بلکه کسی‌ هواپیما را ندزدد

حدود ساعت دو و نیم بامداد به منزل در کرج رسیدیم. خانم جراح همچنان بیدار نشسته و منتظر بودند. با هم احوالپرسی کردیم و در آشپزخانه مقداری از مسافرت جالبی‌ که داشتیم صحبت کردیم و به رخت خواب رفتیم

چهارشنبه صبح با اینکه شب قبلش دیر خوابیده بودم ولی‌ قبل از هشت بیدار بودم. صبحانه را با ناصر و خانم جراح خوردم، ناصر آماده میشد که به داروخانه برود. باز هم صحبت از مسافرت و پیدا کردن فامیل ندیده شد و ابراز خرسندی همگی‌ از این مسافرت پر برکت. دعا‌ها نیز امیدواریم که مستجاب شوند. ساعتی‌ بعد ادرجون زنگ زدند و گفتند که قرار است امروز عصر با زیزی به شمال برویم پس بهتر بود که خود را آماده ساخته به تهران بروم. ساعت سه‌ قرار است که راه بیفتیم

فکر اینکه بعد از ظهر آن روز داغ تابستانی تهران را میبایستی در کرایک کرج تهران بنشینم آزارم میداد. حمام گرفته مقداری وسائل مسافرت برداشتم و در ساکم جای دادم. بعد از ظهر ایران خانم آمدند جلوتر برای دوره خانمها به فریده خانم کمک کنند. کمی‌ در آشپزخانه صحبت کردیم که خوشبختانه رضا رسید و من را از کرایه تهران نجات داد. ولی‌ اول به اتفاق ناصر، سیمین و خانمها نهاری خوردیم و من از همه برای یک هفته خداحافظی کردم و با رضا براه افتادیم بسوی تهران، ولی‌ عصر، کوی شهید بابک بهرامی. خیلی‌ دلم میخواد بدونم این بابک بهرامی چه گونه پسری بود و چند سال داشت

حدود ساعت سه‌ زیزی و مریم رسیدند. رخشی خانم هم از شب قبلش آمده بود آنجا. رضا لطف کرد رخشی خانم را به منزلشان رسانید و ما نیز به طرف شمال، خزرشهر براه افتادیم. ناگفته نماند که خاله افسر روز قبلش به انگلیس پرواز کرده بودند. از ایشان قبل از اینکه به مشهد بروم خداحافظی پر احساسی‌ کرده بودم گفتم که قول میدهم هیچوقت کینه کسی‌ را به دلم نگیرم. موضوع مربوط میشود از جدایی و قهر شدید پدرم با برادر بزرگشان که شوهر مرحوم ایشان میشد. زیزی از راه هراز رفت در همان اتومبیل شکاری بزرگ “پجرو” که مال کورش است. خود کورش نیامد چون کار داشت. آنجا سعید منتظرمان است. منزل خزر شهر بیشتر حکم منزل اصلی‌ آنانرا دارد تا منزلشان در تهران. هوای تمیز و شهر خلوت و سبز و خرم و با صافا بدون ترافیک و دود و دم تهران آن‌هم برای سعید که ناراحتی ریه دارد. فکر می‌کنم نصف ساکنان تهران از گونه‌ای ناراحتی ریه رنج میبرند

خوشبختانه ماشین کولر داشت که خیلی‌ لازم بود و ما را از گرماه ۳۵ درجه جاده نجات داد. از رودهن و آبعلی گذشتیم و رسیدیم به تونلی که استانهای تهران و مازندران را به هم وصل می‌کند. تفاوت هوای دو استان نیز محسوس است. به محض خروج از سر شمالی تونل هوای مرطوب و خنک را استنشاق میکنی‌ و منظره اطرافت سبز میشود و این سبزی هرچه به سمت شمال بروی بیشتر و گیاهان و درختزار‌ها انبوهتر میشوند. از کنار پرچه‌های روستایی دور منازل و مزارع برنجشان رد شدیم. گاه بگاهی گاوی میدیدی چه در کنار و چه وسط جاده. از میان شالیزار‌های برنج که تا چشم کار میکرد اطراف جاده را پوشانیده بود گذشتیم و بعد از ساعتی‌ به پشت دروازه بسته محوطه خزر شهر رسیدیم. دربان با زیزی سلام و احوال‌پرسی مفصلی کرد و خوشامد گفت و احوال “دکتر” را پرسید که کورش بود، و در را باز کرد و ما به داخل رفتیم و بعد از دو سه‌ خیابان جلوی منزل خانم علاقبند و سعید و زیزی نگاه داشت. پیاده شده با سعید که دم در آمده بود سلام علیک مفصلی به عمل آوردم و اسباب‌هایمان را به داخل بردیم

کًل مسافرت دقیقا چهار ساعت طول کشید. سعید با یک تکنسین مشغول تعمیر کولر گازی خانه بودند. در شمال به خاطر رطوبت هوا از کولر‌های آبی که در تهران و بقیه ایران استفاده میشود استفاده نمیکنند. تصمیم گرفت که بجای تعمیر آنرا تعویض کند با یک کولر نو. کمی‌ مشکل در جای دادن کولر جدید با ابعاد جدید داشتند که  پس از مقداری شیشه بری و بنائی مختصری آن مساله حل شد و کولر جدید آنشب کار میکرد که بدون آن غیر ممکن است گرما را با رطوبت تحمل کنی‌ و اگر هم بیرون بخوابی گرفتار پشه‌های بی‌ انصاف میشوی

صبح پنجشنبه هوا ابری بود ولی‌ دریا آرام بود. ابری بودن هوا یک حسن دارد که آن‌هم خنکی نسبی‌ هواست. مطابق دستور گردانندگان مجموعه خزر شهر استفاده از دریا برای آقایان صبح هاست و خانم‌ها بعد از ظهر ها. پیاده از خیابان اصلی‌ شهر و از کنار ویلا‌های شیک و مدرن به طرف دریا قدم زدم. در قسمت شنا که با دیوار بلند برزنتی محصور شده بود، لباس‌هایم را بدر آورده به روی چوب بستی که مخصوص اینکار تعبیه کرده بودند گذاشتم و دل به دریا زدم. آبش ملایم و درجه حرارتش مناسب حتی گرم بود به خصوص برای من که با آبهای سواحل غربی کانادا عادت کرده ام. دو سه‌ نفر دیگر بیشتر آنجا نبودند. یک بیست متری شنا کردم. قایق‌های اسکی هم بود. میروم از کسی‌ می‌پرسم. بدم نمیاد یکی‌ کرایه کنمZizi-Khezehrshahr

یاد ایام کودکی و مسافرتهایمان به شمال افتادم. اردوی افسران نوشهر که به نام عمو چهری هر سال ده روز یک چادر برایمان می‌گرفتند. البته اینجا دیگر از چادر خبری نیست و تبدیل به ویلاهای زیبا و مجلل شده اند. ولی‌ از آن‌ شادمانی‌ها در تالار‌های غذا خوری و ارکستر و بزن برقص‌ها ی شبانه دیگر خبری نیست. از تالار آبی و تالار قرمز و شلوغ پلوغی‌ها و خنده خبری نیست.‌ها از بینگو و بیلیارد و مسابقات رقص خبری نیست. هرکس در خانه خودش است و کسی‌ را به کسی‌ کاری نیست. دم دریا با دو نفر از افراد محل که قایق اسکی را می‌کشیدند و صاحب ساندویچ فروشی لب آب بودند اشنا شدم. عیسی و رمضان از بچه‌های فریدون کنار هستند. با آنها قرار یک ساعت اسکی برای فردا گذاشتم.  ساعت یک بعد از ظهر با شنیدن مسئول پلاژ که از آقایان میخواست از دریا بیرون بیایند پیرا‌هن و شلوار خود را روی مایوی خیس خود پوشیدم و بطرف منزل براه افتادم. آنجا زیزی و مریم داشتند آماده می‌شدند که به پلاژ بروند. دلم میخواست با آنان نیز به دریا میرفتم ولی‌ دیگه نمیشه. زیزی مانند مادرم از طرفداران پر و پا قرص شناست. او نیز مثل من هیچ فرصتی را برای شنا از دست نمیدهد. سعید در کارگاه بود. آنجا بیشتر برایش محل کار است تا محل تفریح

روز بعد طبق قراری که با عیسی و رمضان گذشته بودم بقصد اسکی به دریا رفتم هردو با من مطابق رسوم شمالی‌‌ها به گرمی‌ سلام و علیک کردند و احترام زیادی را بجای آوردند نمیدانم آیا به این خاطر بود که از خارج آمده و میهمان بودم؟ یا همیشه و برای همه کس این احترامات را میگذارند. از من خواستند که توی قایق بنشینم و آنرا داه دریا هل دادند عیسی موتورش را روشن کرد و مقداری قایق را راند تا از امواج ساحلی دور شدیم. من اسکی‌ها را به پا کرده به آب پریدم. چند بار سعی‌ کردم که بلند شوم ولی‌ پای شکسته من که هنوز دوران نقاهت خود را میگذرانید از زیرم در میرفت و به آب میفتادم. بالاخره به هر جانکندنی بود و با کمک پای سالمم بلند شدم و مسافتی را با تکیه بیشتر به روی پای راستم رفتم ولی‌ با تقلا همراه بود. پایم در اسکی روی برف در ونکوور تازه پنج شش ماه میشد که شکسته آن‌هم بدجوری که با پلیت و پیچ و مهره آن شکستگی مارپیچ وار را به هم وصل کردند. حالا در اسکی روی آب برایم درد سر ایجاد کرده. به این نتیجه رسیدم که این اسکی خالی‌ از لطف است و با زحمت زیاد همراه است. به داخل قایق برگشتم و حقیقت را قبول کردم. این پا برای من پا بشو نیست. یعنی‌ همینقدر که با آن راه میروم و حتی از تپه‌های پارک جمشید بالا رفتم جای شکرش باقیست، حالا حالا‌ها بایستی صبر کنم و تمرین کنم. به هر حال پول کرایه را به عیسی پرداخت و از آن دو جوان تشکر کردم. در ساحل من چند پرس جوجه کباب از کافه رستورانشان خریداری کرده به منزل باز گشتم. مریم و زیزی خیلی‌ پسندیدند همینطور ادرجون که اصولا همه نوع غذا را دوست میدارد

شنبه ۲۷ تیر ۱۳۷۶ فریدون کنار

هوای خزر شهر ابری توام با باد و باران بود و دریا طوفانی. پرچم سیاه را بالا کشیده بودند و کسی‌ اجازه شنا نداشت زیرا نجات قریق نبود. اکثر روز را خانه ماندیم و من کتاب میخواندم. عصر هوا کمی‌ بهتر شد و با مریم تصمیم گرفتیم ادرجون را وادار به راه رفتن کنیم. او پس از مدتی‌ امتنان قبول کرد. آهسته کفشهایش را به پا کرد و بیرون آمد. لنگ لنگان به راه افتاد ما نیز با او قدم میزدیم. دور همان بلوک از راه دور خانه رفتیم و از پشت ساختمان سر درآوردیم. وقتی‌Khezehrshahr به منزل داخل میشودیم نفس نفس می‌زد و غرق عرق بود. ولی‌ آن راه پیمأیی برای ما جوانها “من هم دارم واسه خودم نرخ تعیین می‌کنم.” تصمیم گرفتیم یک راه پیمأی خوبی‌ بکنیم و از آنروز زیبای ابری مازندران حد اکثر استفاده را ببریم. کمی‌ به اطراف محوطه رفتیم از جلوی ویلا‌های همسایه گذشتیم سپس از خیابان اصلی‌ به طرف دریا به راه افتادیم. آنجا مریم دوستانش را دید و کمی‌ با آنان احوال‌پرسی کرد و مشغول صحبت شدند. من از رمضان که پشت پیشخون کافه بود کوکا کلا گرفتم و یکی‌ برای مریم بردم. هنگامی که نوشابه را به مریم میدادم متوجه شدم که یکی‌ به پشت من میزند

برگشتم، مردی را دیدم با ریش کوتاه و در کت و شلوار. گفتم فرمایشی داشتید؟ گفت با اجازه عرض داشتم. گفتم بفرمأید. متوجه یک اتومبیل شکاری کنار خیابان شدم که دو سه‌ نفر از هم قطّارانش درش نشسته و به ما نگاه میکردند. شروع به مقدمه چینی‌ کرد که، “اینجا جوانان از هوای خوب و مطبوع اش استفاده میکنند و راحت لباس میپوشند و ما نیز سعی‌ می‌کنیم مدارا کنیم چون بلاخره از گرمای تهران به آب و هوای تمیز و با صفای مازندران میایند و این محلیست که با هم آشنا میشوند و خوش و بش میکنند که باز هم از نظر ما اشکالی ندارد و ما بر خلاف مأموریم شهر‌های دیگر تا حد زیادی مراعات جوان بودن و راحتی‌ آنان را می‌کنیم.” گفتم چقدر خوشحالم که می‌شنوم شما اینقدر متوجه اوضاع روز هستید و شخص فهمیده‌ای به نظر میائید. تشکر کرد و گفت ولی‌ مجبوریم قوانین اصلی‌ را حفظ و اجرا کنیم. گفتم مثلا چه قوانینی‌ را؟ جواب داد پوشانیدن موی خانم‌ها از قوانین اصلی‌ این محل است مثل بقیه کشور.

گفتم بله متوجه هستم ولی‌ این خانوم‌ها همگی‌ مو‌هایشان پوشیده است و رو سری به سر دارند. جواب داد کاملا حق با شماست ولی‌ این خانم، اشاره به مریم کرد، نصف موهایشان پیداش و اشاره به پشت مریم کرد. نگاه کردم دیدم خوب راست می‌گوید و گفتم حق با شماست چون مو بلند است و از زیر روسری بیرون آماده. پاسخ داد این خانم نه تنها روسری را بالا بسته‌اند بلکه از پشت نیز کوتاه است و گره جلو گردن و بالای سینه ایشان را که معلوم است نمیپوشاند. او اضافه کرد که من این را به خاطر خودشان میگویم که بروند منزل عوض کنند چون اینجا پسرانی هستند که به دنبال موقعیManzel-Ziziت و سؤ استفاده از دختر خانم‌های جوان هستند. پرسیدم آیا شما از طرف این تشکیلات هستید؟ گفت بله گفتم در این صورت حرف شما را قبول می‌کنم. گرمی‌ و دم هوا باعث شده که ایشان کمی‌ روسری را بالا زند و من پسر خاله او هستم. به او قول دادم به منزل برویم و با مقررات کامل پوششی بیرون بیأیم. خیلی‌ تشکر کرد از اینکه موقعیت او را درک می‌کنم و دست داد و به طرف همان اتومبیل که پارک کرده منتظرش بود رفت

یکشنبه صبح باران مفصلی باریده بود و هوا دم داشت. شب قبل خانم علاقبند، مادر سعید به همراه دختر کارگری از تهران رسیده بودند و به خانه خود رفتند یعنی‌ در یکی‌ از دو خانه که هردو در یک حیاط بود. آنجا نیز جای خوبیست. من دو شب اول را آنجا خوابیدم. منزل اصلی‌ آنجا بوده که سعید خانه‌ای کنارش و در همان زمین ساخته که قادر از پذیرایی عده‌ زیادی میشود. صبحانه را در ایوان با ادرجون، زیزی، مریم و سعید صرف کردیم. پنکه سقفی ایوان کمک بزرگی‌ بود. کمی‌ بعد خانم علاغبند و آن دختر خانم هم رسیدند و با ما چای نوشیدند و از هر دری سخن راندیم و سوال‌ها کردند و از احوالات فامیل در کانادا پرسیدند و از احوالات فامیل در فرانسه گفتند که مهران پسر علی‌ مرحوم، برادر سعید که مکانیک قابلیست و یک ماشین سالها از کار افتاده را کاملا باز سازی کرده و روشن کرده و از این حرفها. میگفتند خیال نداره به ایران بیاد چون خاطره مرگ پدرش را برایش زنده می‌کند

علی‌ علاغبند، عموی کورش و مریم،  در جوانی‌ قبل از انقلاب در بلور الیزابت هنگام بردن لباس‌ها به یک خشک شویی از اتومبیل خود پیاده شده غافل از یک کامیون که با سرعت دیوانه وار در آن خیابان شلوغ میرفته و ناگهان از روی نصف بدنش رد میشود و او پس از چند روزی در بیمارستان بر اثر قانقارین پاهایش می‌میرد. مثل آن قهرمان کتاب برف‌های کلیمنجاروی ارنست همینگوی. همان که کفتار‌ها از بوی عفونت پایش نیمه شب به چادرش نزدیک می‌شدند و در هوا بو می‌کشیدند

آنروز با سعید به سر کارگاهش رفتم کارگاه آهنگری و لوازم خانگی. آنروز قرار مصاحبه داده بود با یک شخص متقاضی برای مدیریت آن محل. از قرار حجم کارها اضافه شده و کارگر‌ها ی جدید آمده اند و که نظم و مدریت جدیدی لازم داشت. از من هم هنگام مصاحبه خواست که باشم و گاه گاهی‌ نظر من را نیز جویا میشد. شخص متقاضی صبح‌ها در اداره شیلات کار می‌کند و به طور نیمه وقت آنجا مشغول میشود. یک کارمند محلی با کت و شلوار کهنه و ته ریش که همگی‌ برای کار کردن در اداره جات دولتی این دوره زمانه لازم است. پوشیدن لباس مندرس و قیافه نا تمیز. ولی‌ شخص بسیار مودبی بود

سعید بعد از یک ساعت صحبت و سیگار‌های پیاپی و احساساتی شدن در مورد اوضاع کارگاه شخص متقاضی را قبول کرد و به او وظائفش را متذکر شد و به اتفاق از کارگاه دیدن کردیم و با کارگرها آشنا شد. سعید از مشکلات عمده کارگاه نام برد از جمله اینکه کارگران یواشکی آنجا تریاک میکشند. از من نظر خواست گفتم من در مورد راه اندازی کارگاه میتوانم نظر دهم گفتند چه ایده‌ای داری گفتم این محل اول از همه بایستی‌ سازمان داده شود، اشیا غیر لازم از میا‌ن کار دیگران بر داشته شود. یک کتابخانه فلزی ساخته بودند که کنارش را نوت موسیقی‌ و کلید سل را با میلگرد ‌خم کرده و مثلا با سعی‌ بسیار خلاقی کرده بودند. نوت‌ها خوب در آمده بودند ولی‌ آن کلید سل ناقص به نظر می‌رسید یعنی‌ که آن قوس زیبای پائینی کاملا گرد نبود و شکل اسف انگیزی به دیواره کتابخانه داده بود. گفتم به آنها که کسی‌ این کتابخانه را نمی‌خرد چون طرح کنارش از زیبائی افتاده و کلید سل را به آنان نشان دادم. به او متذکر شدم که به کارگران جوان و تازه کار تعلیمات کافی‌ داده شود تا از خراب کاری‌ها جلوگیری شود چون هم باعث اتلاف وقت است هم اتلاف مواد خام و برق و دیگر مخارج. آموزش خوب در ابتدای هر کاری از واجبات است. از من خواهش کرد که چند روزی بیشتر بمانم و به او بیشتر اطلاعات مدیریتی بدهم گفتم وقت من دست من نیست و اینجا میهمان هستم و خر صاحبخانه. برایش آرزوی موفقیت کردم و گفتم خوشحالم که لااقل در روز شروع کار شما اینجا بودم

با تلفن دوباره زیزی که ناهار حاضر است چرا نمیأید؟ سعید آن آقا را که نامش را نفهمیدم گذاشت با کارگر‌ها بیشتر اشنا شود و من از همگی‌ آنان خداحافظی کردم و به سمت منزل روان گشتیم و ناهار را در میان خانواده صرف کردیم. آنگاه ماشین را که به خاطر باطری ضعیف شده روشن نمی‌شد توسط باطری یک فولکس واگن روشن کردیم و گذشتیم که روشن بماند تا برای سفر بازگشت به تهران آماده شود و ما را وسط راه نگذارد. طرف‌های ساعت پنج من و زیزی که رانندگی‌ میکرد و ادرجون و مریم از سعید و مادرش و آن دختر خانم همراه اکرم خانم خداحافظی کردیم و به طرف تهران براه افتادیم

از همان راهی‌ که چهار روز پیش آمده بودیم برگشتیم و از تونل‌های جاده هراز گذشتیم. بعد از یکی‌ از تونلها متوجه عده‌ کثیری از مردم مسافر شدیم که کنار جاده توقف کرده بعضی بیرون ایستاده از لب جاده به ته دره عمیقی خیره شده‌اند. خانمی با حالتی پریشان قرآن میخواند. کاری از دست هیچکس بر نمی‌آمد بجز دعا و افسوس. هیچکس نمیتوانست به ته آن دره برود و سرنشینان آن اتومبیل شوم بخت را نجات دهد. جاده هراز خطرناک‌ترین جاده ایران میتواند به شمار برود، میگویند سالیان پیش که ما هنوز ایران بودیم یکی‌ از مهندسان عمده طراح این جاده از فرط افسردگی و شاهد کشته شدن مردم در این جاده دست به خودکشی‌ زد. ما از ترس از باطری ضعیف ماشین را نگاه نداشتیم و به آن جمع بیچاره نپیوستیم. کاری از دست هیچکس بر نمی‌آمد. آن جاده در زمستان‌ها خطرناک تر میشود و همواره خطر ریزش برف زیاد و بهمن مسافران را تهدید می‌کند. اکثر کوهپایه‌ها را با سقف‌های بهمن گیر پوشانیده اند ولی‌ باز هم همه را غافلگیر می‌کند

یک ضرب به تهران آمدیم و حدود ساعت ۹/۵ شب رسیدیم. البته یک توقف کوتاه داشتیم در یکی‌ از شهرک‌ها من برای بچه‌ها کلوچه گرفتم و چند کار حصیری و چوبی. این ملاقه‌ها را که از چوب تراشیده اند برای کف ماهیتابه‌های تفلان خوبه. دوتا کلاه حصیری سه‌ رنگ هم برای بابک و اشکان خریدم و چند کار دست حصیری اهالی را. بلاخره هرچی‌ باشه هنر نزد ایرانیان است و بس. بقیه در ماشین روشن نشسته و منتظر بودند که من این “پاور شاپینگ” را سریع به انجام برسانم که همه را از یک بازار محلی باز با ستونهایی از تنه‌های درخت با سقف بزرگ حصیری در اسرع وقت انجام دادم و چونه هم نزدم و فروشنده را متعجب کردم. برایم سفر خوشی‌ را آرزو کرد

دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۷۹ تهران اکثر روز را منزل بودم، با ادرجون صبحانه و ناهار خوردم و روادید روز‌ها ی پیش را نوشتم. قرار هایی گذاشتم که فردا چند مقام دانشگاهی را ملاقات کنم. عصر رخشی خانم هم آمدند و به اتفاق شام خوردیم. باقلا پلو با گوشت که بسیار خوشمزه بود. شب را ماندند. نمیدانم رخشی خانم همیشه به منزل ادرجون میایند یا این روزها چون من هم هستنم بیشتر می‌آیند. این را به شوخی‌ عنوان کردم خندیدند و گفتند که از دیدن من همیشه خوشحال میشوند و خواندند، “گرچه پیرم تو شبی‌ چند در آغوشم گیر، تا سحرگه ز آغوشت جوان برخیزم. ” ادرجون زد زیر خندهسه‌ شنبه سی‌ تیر ۱۳۷۶. تهران

این روز در تاریخ کشور ما جاودانه است. سی‌ تیر ۱۳۳۲ یعنی‌ یک سال قبل از اینکه من به دنیا بیایم ایران اشغالگر تیتر‌های روزنامه‌های دنیا بوده. کمی‌ قبل از کودتای ۲۸ مرداد و هنگام اوج تظاهرات طرفداران نخست وزیر وقت، دکتر محمد مصدق و فرار شاه محمد رضا پهلوی از ایران است. در این روز، و ۴۴ سال پیش پلیس بروی تظاهر کنندگان آتش گشود و عده‌ زیادی کشته شدند. برخی‌ از اساطید روابط بین‌المللی معتقدند که این نقطه عطفی بود برای انقلاب اسلامی که ۲۵ سال بعد اتفاق افتاد. خوب این هم از یک مرور مختصر وقایع سی‌ تیر ۱۳۳۲ و تاریخ معاصر کشورمان

سی‌ تیر ۱۳۷۶ مطابق قرار با دو دانشگاه آزاد با تاکسی به دانشگاه آزاد مرکزی رفتم نبش خیابانهای انقلاب و فلسطین. حالا چرا فلسطین؟ فلسطین اولین کشوری بود که به خاطر عرب بودنش در اولین‌ روزهای تنش ما بین ایران و عراق طرف عراق را گرفت و به آنهمه پول و نفتی‌ که ایران به آنها داده بود اعتنایی نکرد و یک بیلاخ گنده به ایران داد. چرا نه‌ خیابان افغانستان؟ آنها که به ما نزدیکترند زبان ما را تکلم میکنند و نوروز را هم جشن میگیرند.

به دانشگاه آزاد اسلامی مرکزی رفتم. این نام دانشگاه آزاد در سر تا سر ایران نامی‌ آشناست و در تمام شهرستان‌ها شعبه دارد. پسوند “اسلامی” مغایر کلمه آزاد است البته به نظر من. اگر آزاد است نباید مقید به یک دین باشد. اینطور نیست؟

البته در دیار ما نیز دانشگاه‌های شعب مختلف مسیحی‌ هستند که من را که مسیحی‌ نیستم استخدام نمیکنند. از قرار آن دانشگاه‌ها از بودجه خیریه کلیساها ساخته و راه اندازی شده و مخصوص مسیحی‌ هاست. حتی آنها افراد مسیحی‌ مربوط به دیگر شعب مسیحیت را نیز قبول ندارند و به کار نمی‌گمارند

در دانشگاه آزاد اسلامی صحبت در مورد تدریس در ایران و مقایسه ی آن با خارج شد (منظور از خارج معمولأ آمریکا، کانادا، یا اروپای غربیست) و اینکه حقوق‌ها قابل مقایسه با خارج نیستند ولی‌ آنجا دانشگاه مدیریت نداشت و من را به همان محل دوم که قرار بود بروم رجوع دادند . استاد‌ها جوان بودند واغلب دکترا داشتند واغلب از دانشگاه‌های ایران حتی خود آزاد اسلامی. من هم که مصمم بودم از نحوه استخدام سر در بیاورم پس از خدا حافظی سوار تاکسی شدم و به دانشگاه مدیریت در همان خیابان انقلاب رفتم که میشد رو به روی دانشکده دامپزشکی. دم در شخص مسئولی از من یک کارت شناسایی خواست و آنرا نگه داشت و با ورقه‌ای که به من داد من را به دفتر مدیر در طبقه هفتم راهنمایی کرد

آقای مدیر دانشگاه، شخصی‌ به نام فاطمی یا دکتر فاطمی به گرمی‌ با من دست داد و گفت آقای دکتر چه روز خوبی‌ آمدید جشن فرق تحصیلی‌ بچه هاست و در سالن الان منتظر هستند و باعث افتخار است اگر به اتفاق برویم سالن البته اگر مایل باشم. گفتم با کمال میل قبول می‌کنم و به اتفاق به سمت آسانسور رفتیم. در راهرو میگفت که دانشگاه‌ها به اساتید خوبی‌ مانند شما نیاز دارند ولی‌ الویت به دکترا داده میشود ولو از داخل و دکتر‌های دانشگاه‌های آزاد. سپس اضافه کرد، “اینجا فوق لیسانس‌ها تو صف نون وایمیستند.” و خندید. پاسخ دادم که منظور جسارت به فارغ التحصیل‌های داخلی‌ را ندارم ولی‌ آیا شما کارنامه یک نفر که در دانشگاه معتبر آمریکا لیسانس و فوق لیسانس گرفته و سابقه تدریس در پنج کالج و دانشگاه در کانادا رو داره و با شرکت‌های فرا دریایی مانند تایوان و هنگ کنگ کار و مشاورت کرده را کنار می‌گذارید و کار تدریس را می‌دهید به یک دارنده “پی‌ اچ‌ دی” که از سر خیابانش گرفته؟؟ این‌را گفتم در جواب آن جمله گستاخانه او و در سر به شایعاتی میاندیشیدم که چگونه بسیاری از جوانان استخدام سپاه و کمیته و بسیجی‌ و دیگر کارکنان سیستم به هم زیر میزی نون قرض میدان و برای همدیگه مدرک صادر میکنند. سر تکان داد و چیزی نگفت

به سالن رسیدیم. ملای جوانی‌ سخنرانی کرد و از قرآن خواند و متذکر شد که امشب شب میلاد مبارک حضرت محمد نیز هست و شب عزیزیست. سپس از اهمیت دانش و احتیاج کشور به متخصصین و افراد ماهر گفت. نوبت آقای فاطمی رسید که به نوبه خود تولد حضرت محمد را به حضار تبریک گفت و ابراز امیدواری که فارق التحصیلان ارجمند دانشگاه آزاد اسلامی در اجتماع جایگاه‌های بالا و مناسبی را در مملکت اشغال کنند. نوبت به دادن جوائز شد که به حکم قرعه از داخل کیسه‌ای نام‌های دانشجوجان حاضر در سالن را در می‌آورد که اغلب نام یک دختر میامد و پسر‌ها بی‌ نسیب می‌ماندند که یکی‌ از آنها از ته سالن گفت خواهشمندیم تساوی زن و مرد را رعایت کنید! و همه خندیدند. نفهمیدم کی‌ مدارک را گرفتند. شاید آنروز نبود. یک کمدین هم آورده بودند که اصلا خنده دار نبود ولی‌ موفق شد دیگران را بخنداند. از لهجه ساختکی ترکی‌ و رشتی او زیاد خنده‌ام نگرفت. تا وقتی‌ که شوخی و مزاح را در کوچک کردن دیگری ببینیم به جائی نمی‌رسیم. آن آقای کمدین کار خود را با جوکی همراه با یک دستمال کاغذی به پایان رسانید که میگفت یه ترکی‌ در حضور دیگران دست تو دماغش میکنه میگن این چه کاریه باید از دستمال استفاده کنی‌ و او هم نیم ساعت بعد دستمالی بر میدارد و در مقابل حضار چهار لا می‌کند ته آنرا میکند و به این صورت سوراخی در وسط دستمال درست می‌کند، سپس انگشت سبابه را از میان آن رد می‌کند و داخل بینی‌ اش می‌کند و می‌گوید، “بفرمائید این هم دستمال.” و خنده حضار. چند نفر دیگر هم منتظر نطق و سخنرانی بودند که من خدا حافظی کردم و آمدم هنگامی که برمیخاستم شعر خانی در وصف حضرت محمد شروع میشد

عصر سه‌ شنبه با ادرجون مدتی‌ تلویزیون تماشا کردیم و شب به کرج رفتم. تلویزیون یک رپرتاژ ورزشی را نشان میداد که به پانزده نفر از زنان نفرات اول تیمهای ورزشی شهرستان رودهن جایزه (کاپ) می‌دادند. و آن طی‌ مراسمی بود از گروه موزیک و نمایش فنون کاراته. فکر می‌کنم آن زنان اغلب کاراته باز بودند. نکته‌ای که متوجه شدم در ایران امروز روی تشویق خیلی‌ تاکید میشود. از شاگردان مدارس، دانشجویان دانشگاه گرفته تا ورزشکاران تا مادر نمونه و خیلی‌ مشاغل همه به روی تشویق بسیار تاکید میکنند. شاید هم میخواهند غم جنگ و کشته شده‌ها را از افکار مردم بزدایند هرچه هست کار خوبیست. تشویق از تنبیه بهتر کار می‌کند

برنامه بعدی فیلم سریال تلویزیونی “شهر مرزی” بود که با کمال تعجب دیدم ترجمه فیلم‌های “بوردر تان” کاناداست و آرم “تله فیلم” و “بی‌ سی‌ تی‌ وی” را هم دیدم. کار ولایت بریتیش کلمبیا هم هست “بی‌ سی‌” که فیلم وسترن با ‌اسب و کابوی و هفتیر کشیست و من در ونکوور دیده بودم. خوب دشمنی با آمریکا از بسیاری جهات به نفع کانادا شد. چند روز پیش نیز از تلویزیون دیدم نمایندگان دانشگاه‌های کانادایی به تهران آمده بودند و دانشگاه‌هایشان را تبلیغ میکردند و برای شاگردان ممتاز بورس میدادند

چهارشنبه ۳۱ تیر را کرج بودم و صبحانه را به اتفاق  فریده خانم و ناصر صرف کردیم. ایران خانم تلفن کردند خواستند برای ناهار به منزلشان بروم. ادارات تعطیل بودند و آقای رضازاده نیز منزل بودند. قرار شد به دنبالم بیایند بعد هم چون می‌دانستند که مایل به دیدنی‌ از چهار دنگه هستم بعد از ظهر را قرار شد به ده عمو ی مرحوم و جائی که فقط در سنین کودکی میدیدم و بعد از اختلاف ما بین این دو برادر من دیگر آنجا را ندیده بودم. ساعتی‌ بعد در یک پیکان آمدند و به سمت خانه شان که نزدیک شیر و خورشید قدیم یا همان بیمارستانی که مرحوم فاتح کمک کرده بود ساختند قرار داشت. نهار فوری در خدمت ایران خانوم و آقای رضازاده و مانیا صرف کردیم. بعد از ظهر من و آقای رضازاده به طرف چهار دنگه که معلوم شد تغییر نام داده و چهار باغ نامیده میشود به راه افتادیم. چهاردنگه را که عموی بزرگ من خریداری کرده بودند دارای باغات سیب و دیگر میوه‌ها میباشد که یک سرد خانه هم بعد‌ها ساختند برای ذخیره سیب برای زمستان و نوروز. یک قنات طویل هم تا آنجا که به یاد دارم از کنارش می‌گذشت. ما نیز آنجا در باغی در جوار مرغداری و گاوداری پدر یکی‌ دو سالی‌ زندگی‌ میکردیم و من آنجا را خیلی‌ دوست میداشتم. باغچه خود را داشتم و سگ‌های گوناگون و روز‌های جوجه کشی‌ که در میان صد‌ها جوجه زرد من و مسعود و فریبا ی خردسال بازی میکردیم

در راه با آقای رضازاده صحبت از خود کفأیی ایران در بسیاری از موارد شد که اتومبیل‌های خوبی‌ میسازند و کامیون و دیگر ماشین آلات میسازند. در جاده قزوین به سر سه‌ راه زریندشت و چهار دنگه رسیدیم که در آن جاده که روزگاری خاکی بود و الان آسفالت خوبی‌ داشت به سمت ده پیچیدیم. دو طرف جاده را درختان بید و یک نوع درختی که فقط در آن‌ ناحیه دیده‌ام و در بچگی‌ از پوست برگ آن برای سوت زدن به روی زبان استفاده میکردیم. بعد از راه آهن درختها انبوه تر بودند با شاخه‌های پر پشت تر که تا روی جاده را از دو طرف می‌گرفتند و تا خود ده تقریبا زیر سایه آنها راندیم. گله‌های گوسفند و بز از جویبار آب میخوردند و صدای زنگوله‌هایشان به گوش می‌رسید

سه‌ چهار سگ گله نیز با عتماد به نفس و قلدری هرچه تمامتر اطراف را میپأیدند و به اتومبیل‌هایی‌ که گاه به گاه از جاده رد میشوند پارس میکردند و به دنبال آنان میدویدند تا که ماشین دور شود. از دور تاسیسات چند کارخانه مشاهده میشد. کارخانه‌های مواد غذایی و کنسرو سازی اینطور که آقای رضازاده میگفتند. سر یک جاده فرعی خاکی ترمز کرده بعد از اطمینان به داخلش پیچیدند و دم دروازه یک باغ ایستادند. از دو زن که با چند بچه بودند سراغ “حاج سیف الله” را گرفتند یکی‌ از زنها با لهجه دهاتی پاسخ داد که به محلات رفته اند و تا آخر هفته بر نمی‌گردند. آن زن چادرش را به دور کمرش پیچیده بود و رو سری گلداری به سر داشت با خالکوبی قدیمی‌ وسط ابروهایش. او همسر کارگر حاج سیف اله بود که درب را باز کرد و میگفت که سفیه خانم منزل هستند همینطور پسرشان. داخل محوطه باغ شدیم و یکی‌ از بچه‌ها دوید پدرش را که مشغول شیر دوشیدن بود از داخل طویله صدا کرد. وقتی‌ آمد بیرون دست‌هایش شیری بود و آستین مضاف به ساعد‌هایش داشت

آقای رضازاده هنگام معرفی‌ من گفت شما مرحوم دکتر شجاع نیا را به یاد دارید؟ او در حالی‌ که به من نگاه میکرد پاسخ داد که “نه والا”ولی‌ این آقا را می‌شناسم. و به من اشاره کرد. جای تعجب بود برایم. من را که تا به حال از نزدیک ندیده بیشتر میشناسد تا ارباب سابق چهاردنگه را. میگفت که از روی عکس هایی که از من دیده من را شناخت. من متوجه شدم که از طریق عکس هایی که برای حاج سیف الله وسفیه خانم توسط ایران خانم فرستاده بودم. آقای رضازاده از این بابت تعجب میکردند که چطور او من را بهتر از دکتر شجاع نیا میشناخت و چندین بار در جمع میهمانان منزل خانواده جراح این را تعریف میکردند

پنجشنبه اول مرداد ۱۳۷۶ . دو سه‌ روزی بیشتر به اقامت من در ایران باقی‌ نمانده. صبحانه را با خانم جراح و سیمین و ناصر و نسرین خوردم، سیما هم آمد پایین با هم چای نوشیدیم و صحبت کردیم. از چهار دنگه می‌گفتم که نامش عوض شده و دیگه آن ده قدیم نیست. چند کارخانه مواد غذایی دارد و از این حرف ها. طرف‌های ظهر رضا مهرور آمد به دنبالم و من را به تهران برد برای یک دیدن خداحافظی از فامیل. اول به منزل عمه منوّر رفتیم و من با ایشان و علیقلی خان، (مهندس سرآمد) خداحافظی کردم آنگاه بالا رفتم و با پسر عمه فرخ و دختر عمو مینو شجاع نیا نیز خدا حافظی کردم. پرویز سرآمد نیز مطابق برنامه شطرنج پنج شنبه‌ها آنجا بود از او نیز خدا حافظی کرده از ملاقاتش ابراز خوشوقتی کردم. بعد از کمی‌ نشستن آنجا به منزل مادر بزرگ باز گشتیم که خود را برای میهمانی شام منزل فریال بهزاد و همسرش غلامرضا آزادی آماده کنم. قرار بود الا خانم بیایند به دنبالم. در این هنگام فرزانه خانم و رخشی خانم آمدند. فرزانه خانم که هم فامیل هستند و هم معلم حساب هندسه من در سال پنج و شش ابتدائی بودند خیلی‌ ابراز خوشوقتی میکردند. من احوال بیژن خان مقدم، شوهرشان را پرسیدم همینطور فتنه و عبدی را که در فرانسه زندگی‌ میکنند. طرف‌های هفت الا خانم بهزاد نیز رسیدند و با هم نیم ساعتی‌ نشستیم و ایشان از این که فامیل را پس از سالیان سال می‌دیدند خشنود به نظر می‌رسیدند

آنگاه به اتفاق الا خانم روانه منزل دخترشان فریال شدیم در ولنجک. آنجا کیوان خان و توری خانم هم دعوت داشتند و از دیدم مجدد آنان خوشحال شدم. با غلامرضا و فریال که هردو فیلم بردار و کارگردان فیلم‌های تلویزیونی هستند مقداری در این باره صحبت به عمل آوردیم و آنان به من پوستر‌های فیلم‌هایشان را و عکس‌های فیلم برداری‌هایشان را به من دادند و ابراز علاقه که در فستیوال‌های خارج شرکت کنند. سالها بعد من عکس فریال را در یکی‌ از فستیوال‌های کن دیدم. آنجا از توری خانم شنیدم که نوشین مطبش را به تهران نقل داده و در خیابان نادر است و هنوز کسی‌ مراجعه نکرده چون دو روز است که آنجا آماده. من فورا از ایشان خواستم که برای من وقت بگیرند به عنوان اولین مراجعه کننده مطب جدید نوشین. منتظر یک چنین موقعیتی نیز بودم که قبل از رفتن دندان‌هایم را درست کنم. توری خانم از نوشین وقت گرفتند که در دو روز آخر اقامتم در ایران به دندنهایم برسد چون مخارج دندانسازی در ایران به مراتب از کانادا ارزانتر است

جمعه دوم مردم را منزل فیروز سرآمد و همسرش مریم مهدوی برای نهار و یک شنای دیگر در استخرشان دعوت داشتم که زیزی و کورش و مریم هم بودند با تنی چند از جوانان فامیل. مریم آنروز کنکور داده بود و راضی‌ به نظر می‌رسید. شیرین خلوتی نیز آمد. در استخر مقداری با کورش و زیزی شنا کردیم و از همه مهمتر در آن گرمای مرداد شمیران خود را خنک کردیم. کباب خوبی‌ روی منقل درست کردیم و جای شما و نسترن عزیزم خالی‌ که انروز سالگرد ازدواج ما نیز میشد. جای غایبین را خالی‌ کردیم و به اتفاق روز خوبی‌ را گذراندیم. شب عازم کرج شدم برای میهمانی شام منزل آقای جمالی و خانواده ایشان که میهمانی خدا حافظی من با فامیل جراح و جمالی نیز به حساب میامد. حدود ساعت نه رسیدم که بلافاصله شام دادند

شنبه سوم مرداد آخرین صبحانه را با فریده خانم و اهالی خانه صرف کردیم و خداحافظی کردیم با تشکرات فراوان از زحمات و الطاف ایشانوبا رضا به تهران امدمفیلم‌ها را بردم عکسباران واقع در اسکان ساعتی‌ در آنجا قدم زدیم و من دو سه‌ برنامه کامپیوتر خریدم که در دیار ما بیست برابر آن قیمت داشت. سپس عکس‌ها را گرفتم و کپی‌‌های رضا را دادم و برای دیگران نیز گرفتم که هنگام خداحافظی به دیگران دادم که خوشحال شدند. عصر و شب را با رخشی خانم و مادر بزرگ بودم و شامی به اتفاق صرف شد دائی سیا آمدند و عکسهای شب میهمانی منزل خود را برداشتند مخصوصا رقص مرمر را، فردای آنروز یعنی‌ یکشنبه سری به آجیل فروشی تواضع زدم و مقدار متنابهی آجیل و پشمک و میوه‌های خشک خریداری کردم از طرف نسرین برای نسترن، سیما و فرامرز نیز لطف کرده بودند و یک قالیچه کوچک هدیه داده بودند که برای نسترن ببرم

سپس طبق قرار به مطب دندانپزشکی‌ نوشین رفته دندان عقل بالا را برایم پر کرد  و قرار شد فردا برای پولیش و درست کردن دندان زیری هم بروم پیشش که رفتم و دندان پائینی هم درست شد و نوشین خیلی‌ لطف کرد و با اینکه روز تعطیلی او بود به مطب آمد. هنوز دستیار نداشت و کیوان خان، پدرش، این زحمت را کشیدند و لوله مکنده بزاق دهان را در دست گرفته بودند. هیچوقت فکر نمیکردم در زندگی‌ من روزی باشد که نوشین و کیوان خان رضوی روی دندان‌های من کار کنند. دستمزد هم فقط ده هزار تومن برداشت که بسیار اندک بود و من را خجالت زده کرد. من هم خوشحال بودم که توانستم این کار مهم را در ایران انجام دهم و بهای گزاف دندان پزشکان کانادا را نپرداخته ام

از نوشین و کیوان خان که همواره من را مفتون وقار و آرامش خود کرده‌اند خداحافظی کرده به امید دیدار مجدد در یک روزی به توری خانم سلام رسانیدم و خداحافظی کردم و بیرون آمدم. نوشین میخواست من را منزل مادر بزرگ برساند ولی‌ من تشکر کردم و به مطب دکتر اشعری که سر همان خیابان بود رفتم برای دیدار و خداحافظی. می‌دانستم که او را در ونکوور خواهم دید. به مننزل ادرجون آمدم که ناگهان خود را با کلی‌ از اقوام رو به رو دیدم. دائی سیا و میمی جون با مر مر و زیزی و مریم که به اتفاق نهار آخر را صرف کردیم و از اینکه من به ایران آماده بودم همه خیلی‌ تعریف کردند و اینکه باز هم به ایران بیایم. آنشب من زیزی و مریم را به درکه به چلوکباب میهمان کردم. پسرک گارسون را که پیراهنی کثیف به تن داشت نصیحت کردم که اگر میخواهد در زندگی‌ موفق شود و “رییس” شود میبایستی همیشه جلوی مردم تمیز و با نظافت باشد. پیدا بود که نکته را دریافت و از انعام و نصیحت من تشکر کرد. پسر خوبی‌ بود. حیف بود که به او این مطلب را نگویم. هنگام بازگشت جلوی منزل مادر بزرگ از خاله و دختر خاله خداحافظی پر شوری داشتم که با گریه زیزی همراه بود

با همان راننده آنها را روانه منزلشان کردم و منتظر رضا شدم که از خانقاه بیاید و آخرین زحمت را برای من بکشد. واقعا که پسر نازنینیست و من به داشتن دوستی‌ مانند او افتخار می‌کنم. میدانم همه جای و همه ساعت میتوانم رویش حساب کنم. از خانم رضا و دو فرزندش خداحافظی کرده بودم. با ادرجون عزیزم و رخشی خانم مهربان خداحافظی کرده پول‌های اضافی را به رخشی خانم و ادرجون دادم که اول قبول نمی‌کردند ولی‌ من اصرار و یاد آور روز هایی که در کودکی چقدر هردو به ما بچه‌ها می‌رسیدند آن را روی میز گذاردم. مقداری هم به رضا دادم که در فرودگاه مجبور شدم از او برای اضافه بار پس بگیرم. خجالت زده شدم. ادرجون قرار بود برای مدتی‌ به کانادا و نزد ما بیایند و این به ایشان قوت قالب میداد و خودا حافظی را آسان ساخت. در هر حال دل کندن سخت بود ولی‌ میبایستی میشد. با رضا هم دم در پرواز‌های خارج خداحافظی گرمی‌ کردم. می‌دانستم که از صمیم قلب من را می‌بوسید

من نه‌ سال بعد نیز به مناسبت سال فوت ادرجون عزیزم به ایران سفر کردم و بسیاری از عزیزانی را که در سفر ۱۳۷۶ دیده بودم دیگر ندیدم. عمو چهری، علیقلی خان، سیمای عزیز، فرزانه خانم، عمو محمود ، و پدر رضا مهرور از دنیا رخت بر بسته بودند. خوشحالم که توانسته بودم ایشان را لااقل یک بار دیگر در آن سفر ببینم و از مصاحبت با آنان لذت ببرم