Image

خود فریبی

خود- فریبی

نوشته تخصصی هربرت فینگارت

  ترجمه و تالیف محسن شجاع نیا

___________________________________________

مقدمه مترجم

خوب به یاد میاورم جمله “خودت را گول نزن” را که در جوانی‌ بارها از پدر می‌شنیدم. اگر در خوش خیالی‌های جوانی‌ درمی‌یافت که دارم به سوی هدفی‌ نا معلوم میروم آن حرف را میزد. انسان هرچه جوانتر باشد ریسک و خطر را راحت تر قبول می‌کند و آن به دلیل عامل “خود – فریبی” می‌باشد که برخی‌ آنها را افکار “دلخوش کننده” مینامند که اغلب موارد به شکست مینجامد و باعث دل سردی شخص میگردد. با اینکه هیچوقت نتیجه انتخاب یک ریسک Image result for self deception quotesمعلوم نیست ولی‌ از آنجا که در اغلب ریسک‌ها احتمال باخت بیشتر از برد است والدین همواره فرزندان خود را از ریسک برداشتن بر حذر میدارند. خود- فریبی در عین حالی‌ که میتواند خطرناک باشد میتواند فرد را به سوی آینده‌ای بس نامعلوم بکشاند که احتمال دست یابی‌ به هدفش را بسیار اندک میسازد. بوده اند کسانی‌ که خود – فریبی را ابزاری کردند برای افکار جاه طلبانه و موفق هم شدند. رویا ی تسخیر ممالک در طی‌ تاریخ همواره از “خود -فریبی” سر چشمه می‌گرفته و عامل و محرک کاشفان و مخترعین بوده ولی‌ آن برای تعداد اندکی‌ رخ می‌دهد که بخت نیز با آنان یاری نموده. بقیه‌ به داخل سطل‌ زباله “خوش – باوران” ریخته می‌شوند و دیگر نامی‌ از آنان به میان نمیاید. حس ناخود آگاه “خود – فریبی” حسیست که آدمی‌ را وادار به کار هایی میسازد که از استاندارد و قوانین عرفی و قضائی اجتماع فراتر می‌رود. چه فرقیست بین دو برادری که یکی‌ کاپیتان کشتی‌ اکتشافی دنیای جدید میشود و دیگری زندگی محافظه کارانه تری را انتخاب مینماید و در دهکده خودش می‌ماند و به کاری معمولی دست می‌زند. البته از آنجائی که تعداد کاپیتان‌ها و ملّاحان گم و گور شده در دریاها صد‌ها برابر کاپیتان‌های موفق است آیا بهتر نیست که روش برادر محافظه کار را تائید نمائیم و زندگی‌ مطمئن بی‌ دغدغه را به ماجرا جویی‌ ترجیح بدهیم؟ با اینکه بسیاری از ما انتخاب دوم را بر میگزینیم ولی‌ هستند کسانی‌ که اجازه می‌دهند احساس “خود – فریبی” آنان را به افق‌های تازه و نادیده ببرد و راه پر خطر را در زندگی‌ انتخاب نمایند که: سرزمینی در ماورای دریا‌ها وجود دارد

شاید این تنها حسن خود – فریبی باشد چون در اکثر موارد آن حسیست بس مخرب. به غیر از عده قلیلی که به اصطلاح شانس میاورند و خود – فریبی را مبدل به ابزاری برای دست یابی‌ به اهداف دور میسازند، اکثریت قریب به اتفاق ما مردمان این کره خاکی از حس مرموز خود – فریبی متحمل ضرر می‌شویم و آن ضرر را به اطرافیان خود نیز منتقل میسازیم چه آنها نیز فریب رفتار خود – فریب ما را میخورند  که در زندگی‌ خانوادگی و محیط کار قابل مشاهده می‌باشند

 واضح است که هر کس در زندگی‌ به اجتماعات مختلف تعلق میدارد. او لا اقل عضو چند جامعه میشود – جامعه خانواده، جامعه محیط کار،  جامعه دینی، جامعه آموزشی، و بالاخره متعلق به یک شهر، استان، و کشور می‌باشد .  شناخت اصل خود – فریبی مسئله ایست که برای دیگر افراد در جوامع مختلفمان نیز حائز اهمیت است. در هر حال هرچند که این موضوع تیره و مبهم باشد لزوم درک آن‌ و دست یافتن به روش تسلط ٔبر خود – فریبی الزامیست. اصل خود فریبی نه‌ تنها میتواند برای شخص مضر باشد بلکه برای اطرافیان شخص نیز میتواند مضر باشد و حتی با نتایجی اسف انگیز تمام شود. یک فرد مسئول در جامعه خویش، چه در خانواده، چه در محیط کار یا تحصیل، و چه به عنوان شهروند، مسئول دست یافتن به نقاط ضعف در رفتار و Image result for self deception quotesکردار خویش می‌باشد به خصوص اصل خود – فریبی. آیا برای عادات بد، پناه بردن به الکل و مواد مخدر دلیل قانع کننده‌ای دارید؟ “مسابقه نهایی است و من طرفدار این تیم‌ هستم و جائز‌ام هر قدر مشروب بخواهم بنوشم .” یا : “جشن عروسیست و می‌بایست همه کار کرد، چون روز مخصوصیست برای دوست یا قوم و خویش من .” آیا برای دزدی‌های اجناس از مغازه‌ها برای خود دلیل قانع کننده‌ای داریم؟ ” اینها جزوی از سیستم هستند و خسارت به آنها حقشان است .” یا: “اگر اینقدر مالیات می‌دهم پس این برای من مجانی‌ باید باشد . ” و دیگر عذر و بهانه ها. و اینها امثالی به غایت ساده تر میباشند. ما استاد خود فریبی هستیم و قبل از آنکه به ماهیت عمل خویش پی‌ ببریم خود را قانع ساخته ایم

از زمانی‌ که فرصت کمیاب تدریس سه‌ درس اختصاصی رفتار سازمانی، فرهنگ سازمانی، و تئوری سازمانی را در کنار دروس مدیریت تجربه نموده‌ام به اهمیت رفتار انسانها در سازمان‌ها بیشتر پی‌ بردم. در حالیکه زمانی‌ گم در ارقام آماری و محاسبات صرفه که سالیان سال الگوی مدیران شرکت‌های عمده میبوده بودم، مانند آنان در این اندیشه میبودم که هدف یک سازمان تولید است و به حد اکثر رسانیدن بازده. این هدف عمومی‌ تمامی سازمان‌ها ست، چه انتفاعی، و چه غیر انتفاعی و تصمیمات مدیران بر اساس تکنیک‌های کمّی وریاضی‌ شکل می‌گرفته تا اینکه علم جدیدی در مدیریت سازمان‌ها قد علم نمود –  روانشناسی‌ مشتری و ارباب رجوع. دیگر فقط ارقام نبودند که تکلیف یک شرکت تولیدی را تعیین مینمودند بلکه فاکتور‌ “احساسات” مردم نیز بروی میز مدیران آمد و همگی‌ در تعجب که چقدر این سال‌ها از تأثیر قوی “احساسات” بی‌ خبر بوده اند. بلی علوم  “رفتار سازمانی” در کنار دیگر علوم مدیریت جای گرفت و امروزه از دروس عمده دImage result for self deception quotesانشجویان ام بی‌ آ، در مدیریت بازرگانی، مدیریت صنایع، تحقیق در بازاریابی،  و دیگر رشته‌های مشابه میباشند. در این علوم است که متوجه می‌شویم تمایل به خرید از طرف مشتری چقدر از اهمیت بالایی برخوردار است. آن باعث به میان کشانیدن بحث‌های جدیدی در بازاریابی و تحقیق در رفتار مشتری شد و رد و بدل اطلاعات و توصیه‌های مدیران جوان تر که باعث تمرکز بیشتر بروی “راغب” نمودن خریدار در خرید کالای آنها شد. “رضایت مشتری” در رأس درخت تصمیمات  قرار گرفت و مهمترین اصل و هدف شرکت‌ها شد. گاه با خود می‌اندیشم که چگونه مدیران خبره و تحصیل کرده “خود – فریب” سال‌ها اینچنین در دید “تونلی” خود باقی‌ ماندند و راه و روش همیشگی‌ خود را “ایمن ترین” راه دانستند. آنها بالاخره از راه سخت رقابت‌های جهانی‌ به این امر پی‌ بردند که اگر مشتری کافی‌ به سراغ آنها نیاید تمامی حساب و کتاب‌هایشان پشیزی ارزش نخواهد داشت و چه بسا متحمل ضرر نیز خواهند شّد. اینها همه از همان عارضه قدیمی‌ “خود – فریبی” مدیران سر چشمه میگیرد.  احساسات فرد در سرنوشت یک سازمان، یک خانواده، و شخص خودش به طور مستقیم دخیل است. احساسات خود – فریبی در داخل سازمان‌ها نقش عمده‌ای را بازی می‌کند. رابطه بالادست با کارمندان، رابطه مدیران وسط با مدیران بالا، و به طور کّل به روی رابطه سازمان با دنیای بیرونش مانند سهام داران، ادارات دولتی، سازمانها ی محیط زیست، و غیره، خود – فریبی به روی تمامی این روابط تأثیراتی اغلب غیر مستقیم دارد. احترام به خواسته مردمانی که محیط یک سازمان را تشکیل می‌دهند چه در داخل و چه در خارج از سازمان از مهمترین شعار‌های مدیران جدید قرار گرفت. کمک‌های مالی‌ به بنیاد‌های خیریه نیز مثال دیگری میتواند باشد از این حس نسبتا جدید “مردمداری” در میان سازمان‌های انتفاعی

مثال‌های کلاسیک بسیاری در باره “خود – فریبی” مدیران کمپانی‌های معظم میتوان بمیان آورد از جمله میتوان از جمله Image result for self deception quotesمعروف برادران وارنر در ابتدای ورود صوت در صنعت صامت فیلم یاد نمود: “چه کسی‌ میخواهد به صدای هنرپیشه‌ها گوش کند؟” خوب هنگامی که مدیر عمده و پیشاهنگ صنعت فیلم سازی این حرف را بزند دگر وای به حال افرادی که در این رشته تخصصی ندارند. میتوانم از کمپانی جهانی‌ مایکروسافت نام ببرم که با تمامی ابتکار‌هایش که در متحول ساختن کامپیوتر و خانگی ساختن آن در سطح جهانی‌ داشت هیچوقت اهمیت و لزوم اینترنت را در جهان آینده کوتاه مدت پیشبینی‌ نکرد و بروی آن سرمایه نگذارد؛ آقایان بیل گیتز، پال آلن و استیو ووزنیاک حتی مدیر عامل باهوش منتخبشان، استیو پالمر ، هنگامی به عظمت بازار اینترنت پی‌ بردند که شرکت‌های نو پا یک شبه ره صد ساله رفته بودند و تبدیل به غول‌هایی‌ نظیر “یاهو” ، و “گوگل” شدند. کمپانی‌های ساعت سازی ناگهان با ساعت‌های دیجیتال روبرو شدند و طاق مقاومت نیافتند، شرکت‌های فیلم دوربین سازی با دوربین‌های دیجیتال رو برو و به ورشکستگی افتادند، فیلم‌های هشت  میلیمتری خانوادگی به ناگهان در موج ویدئو شسته شّد و از میان رفت و صنعت ویدئو نیز به نوبه خود با ورود دیسک و دی وی دی از بین رفت و آن صنعت نیز توسط امپی سه‌ و دیگر ضبط کننده‌های صوت و تصویر بروی تراشه و بدون احتیاج به حرکت مکانیکی ‌دورانی دور را از سی‌ دی‌ها و دی وی دی‌ها گرفت، و همه این تحولات در طول زندگی‌ یک جوان رخ داده و این انقلابات را به چشم خود مشاهده نموده

چرا مدیران و صاحبان صنایع مغلوب که تا چندی پیش در عرصه بازار جهانی‌ یکه تازی مینمودند به یک باره از صحنه رقابت محو شدند؟ همه اینها مثال‌هایی‌ از “خود – فریبی”  مدیران و دست اندر کاران آن شرکت ها هستند که به اصطلاح در خواب خرگوشی بسر میبرند و خیال میکنند که تا دنیا دنیاست کالایشان خریدار خواهد داشت. میتوان از پروژه‌های خارج از تصور عاملان و سازندگان آنها نام برد که تبدیل به فاجعه شدند و بزرگی پروژه و تحمل مخارج هنکفت آن مدیران را دRelated imageر “خود – فریبی” مطلق قرار می‌دهد که آنها را قادر نسازد دست از ادامه پروژه پر ضرر بکشند و احمقانه به ادامه آن رأی می‌دهند. به این موارد نام ” تشدید اشتباه” را گذارده اند. مانند پیست اسکی و ساختمان‌های پایین و بالای کوهی  که پس از مدتی‌ از شروع و خرج مبلغی هنفکت دریافتند که راه و جاده مناسب عبور و آمدن مسافر به آنجا وجود ندارد ولی دست از ادامه برنداشته اکنون با یک تأسیسات ورشکسته‌ای روبرو میباشند که در انتظار احداث بزرگراه دارد از بین می‌رود. اینها همه از امثال بی‌ شمار “خود – فریبی” میتوانند باشند

احساسات “خود – فریبی” بودند که همواره مدیران صنایع را تا همین چندی پیش در توهمی از خود – باوری و بی‌ – اعتنایی به مشتری و دیگر افرادی که وجود و پایندگی سازمانشان به آن بستگی دارد فرو برده که “مشتری به ما نیاز دارد و خودش با پای خودش میاید “. البته و صد البته که احساسات “خود – فریبی” میتواند بس مخرب باشد. تمامی قمار بازان بر این امر مهم واقف هستند ” میدونم چی‌ میاد” ولی‌ نیامد و بازنده شد. حس خود – فریبی محرک عمده قمار است که تا وقتی‌ بشر خود را شناخته با انواع و اقسام آن سر و کار داشته

البته تمامی این امثال فقط شامل امور مالی‌ و بازرگانی نمیباشد. امروزه رفتار آدمی‌ چه در بازار، چه در خانه، چه در محل کار یا تحصیل  در رأس فاکتور‌های تصمیم گیری قرار دارد. از “خود – فریبی” که اغلب با “خود – انکاری” توام می‌باشد دنیای بازرگانی به همان نسبت لطمه میخورد که دنیای خانوادگی و شخصی‌. ما همگی‌ به طور روزانه با انواع و اقسام “معامله” و “رد و بدل” روبرو می‌شویم چه معامله حتما شامل پول نمیباشد. تعویض کالا، تبادل همکاری، تبادل محّبت، تبادل بوسه، عشق و علاقه مادر به فرزند و به عکس، وغیره.  ما همواره در حین رد و بدل هستیم چه در محل کار، چه در خانه و چه در زناشویی. هرکسی به طور روزانه معامله می‌کند، حال از هر نوع آن، و دلیل آن‌ نیز اندیشه و خیال نوعی استفاده شخصی‌ست. او در ذهن ناخود آگاه خویش دست به گریبان چالش همیشگیست که آیا آن استفاده چگونه بدست می‌اید، چگونه زیاد میشود، و چگونه با حد اقل زحمت و خرج بدست می‌آید. اینجاست که احساس خود – فریبی حد اکثر تاثیر خود را میتواند داشته باشد

با اینکه مفاد مورد بحث و گزارشاتی که در این کتاب آمده بیشتر بروی روانکاوی و روانشناسی‌ متکیست ولی من با دید خارج از مبحث و از دید اجتماعی نیز به آن می‌نگرم تا دید شخصی‌ و تخصصی، چه نتیجه حاصل از خود – فریبی برای مردم به مراتب میتواند مهمتر باشد تا بر رسی‌ علل و راه مبارزه با آن عارضه. هر کسی‌ با این عارضه دست به گریبان است، فقط در بعضی‌ Image result for self deception quotesبیشتر و در بعضی‌ کمتر پیش میاید ولی‌ مهم موقعیت شخص خود – فریب و سطح تصمیمات اوست که مایه نگرانی‌ و هوشیاری اطرافیان وی میشود؛ آیا شخص خود – فریب فقط در سطح شخصی‌ و در خانه خود فعال است یا از دست اندر کاران و صاحب اختیاران اجتماع است؟ آیا تصمیمات آن فرد تا چه اندازه در نفع و یا ضرر جامعه تاثیر دارد؟ هرچه مقام و حدود اختیارات شخص خود – فریب بالاتر و وسیع‌تر باشد ضرر هایی که میتواند از تصمیم‌های او ناشی‌ شود بیشتر و همگانی تر به نظر میاید. من در عین حالیکه این نوشته را ترجمه می‌کنم از امثالی که در طول تدریس و اداره سازمان‌ها تجربه نموده‌ام در کنار مورد مشابه یاد می‌کنم و با اینکه به اصل “خود – فریبی” به صورت بنیادی نمینگرم معتقدم میبایستی سعی‌ و کوشش محققین در این امر مهم بیشتر به طرف “کنترل” آن حس عجیب و موهوم سوق داده شود تا مبارزه قاطع با آن. آن حس همواره با بنی‌ بشر بوده و همیشه با ما خواهد ماند. این عارضه عارضه ایست که زمان و مکان نمیشناسد و از هیچ الگو و مدلی‌ پیروی نمی‌کند پس چه بهتر که با آن بسازیم تا از سر جنگ درآییم

_________________________________________________________

مقدمه

زمانی‌ که پرتره یک آدمی‌ کشیده میشود خطوط و ویژگی‌های ظاهریست که نمایان میگردند. هرگاه میشد تصویری از خطوط و ویژگی‌های درونی‌ بشر نیز ترسیمی بروی بوم آورد، بدون شک رایج‌ترین آنها، مهارت آدمی‌ در خود فریبیست. محققان بیشماری در رشته‌های روانکاوی این خاصیت بشر را مورد تحقیقات وسیع قرار داده اند ولی‌ هنوز کسی‌ از این نیروی مخرب در ذهن بشر به نتیجه قطعی نرسیده. حتی فلاسفه دوران باستان تا به کنون کمک شایانی به حل اینImage result for self deception quotes مشگل بی‌ درمان نیز نرسانند. اصل “خود گول زدن” که همواره با ” خود گول خوری ” توام می‌باشد آنچنان در ذهن ناخود آگاه بنی‌ بشر جای خوش کرده که صاحب ذهن را از کنترل آن عاجز ساخته. تا به حال هرچه تحقیقات بروی اصل “خود فریبی” به عمل آمده یا با تحقیقات بعدی‌ ردّ شده‌اند یا توسط دیگر محققین همزمان و هم دوره رد می‌شوند . ولی‌ همگی‌ بر یک امر متفق القول هستند: “اگر بخواهیم خود را بشناسیم، از اصل خود – فریبی نمیتوان صرف نظر نمود

در واخر کتاب، من به یک سری نتایج دست یافته خواهم پرداخت و درمان خود – فریبی از طریق باور‌ها و اسطوره‌ها که به نحوی معجزه آسا میتوانند آدمی‌ را از خود – آزاری که از خود – فریبی حاصل میشود تا حدی نجات داده آن احساسات مخرب را  حال به نام شیطان، یا طالع نحس، یا هر عبارتی که در طرق مختلف به آن اشاره رفته شناسایی کرده، با آن مبارزه نمایند. چون از همه اینها گذشته، هر طریقی که آدمی‌ را به کشف درون خویش یارا باشد طریق مثبتی است که از علم و تحقیقات و تحلیل‌های تحلیلگران مجزا می‌باشد. هر طریقی که به تسلط به نفس بیانجامد برای من قدمش بروی چشمم است چه آن مهارت را هیچ محققی در دانشگاه بدست نیاورد. به نظر می‌اید که فقط باورهاست که میتواند آدمی‌ را به آن درجه از مقاومت برساند و آن هم کار آسانی نیست. اگر از کودکی به باور‌ها ی خانوادگی و اجتماعت باور نیاوردی دیگر مشکل خواهد بود رسیدن به  باور‌ها چه باور‌ها را در سنین بالاتر به آن آسانی بدست نخواهی آورد و تأثیر انها به مراتب کمتر از تاثیریست که یک معتقد در کنترل نفس خویش در خود میابد. من به آن نتیجه خواهم رسید که باور‌ها با اینکه میتوانند محدودیت‌های غیر الزامی را به شخص تحمیل نمایند ولی‌ در عین حال میتوانند ابزار مناسبی باشند در مبارزه با خود – فریبی. آیا خود را جواب گوی در مقابل شخصیتی‌ غیر قابل لمس و نامرئی میدانی‌؟ آیا خود را مسئول اعمال خود میدانی‌ حتی اگر آنرا نفس بنامی؟ اینها سوالات عمده این کتابImage result for self deception quotes هستند

در انتها من یک ضمیمه مختصر از توسعه‌ها و تحقیقات جراحی بروی مغز و نتایج رفتاری آن‌ بعد از عمل آورده ام ولی‌ زیاد در عمق مطلب وارد نشدم چون اولا آن یک راه چاره پزشکی‌ و بیولژیکی میباشد در صورتیکه من در طرف روانکاوی و معالجه بیمار از طریق خود آگاهی‌ و تعمق در خویشتن هستم. دلیل عمده دیگر آن نیز لغات تازه ساخته شده بیو – روانشناسی می‌باشد که نه‌ تنها خود من بلکه مطمئنم برای بسیاری از خوانندگان این کتاب نا آشنا خواهد بود. آن مهم را می‌گذارم به عهده متخصصان و دست اندر کاران بیو – روانشناسی

________________________________________________

بخش یکم

خود فریبی

خود فریبی دو تاثیر متضاد بروی فرد میگذارد؛ از او یک مجرم و در عین حال یک مظلوم میسازد. این دو نقش متضاد به خصوص هنگامی که با حس لذت فرار از زیر ملامت همراه شود باعث و بانی‌ بسیاری از “گناهان” آدمیست. “اگر کسی‌ نفهمید عیب ندارد .” در هر حال هرچقدر اصل خود – فریبی مبهم باشد دانسته شده که به سایر ویژگی‌های اخلاقی‌ فرد سرایت می‌کند و آنها را نیز بتدریج به تباهی میکشاند. در اینکه آدمیان ماهرترین موجودات روی این کره خاکی در گول زدن هستند شاکی‌ نیست. چه خود را و چه اطرافیانش را. به قول بولور لیتون، که در دوران ویکتریأی اولین جمله را در این باره به نام خود ثبت نمود: “آسان‌ترین شخصی‌ که یک نفر میتواند بفریبد خود اوست .” و در نیمه قرن بیستم آلبر کامو در آخرین اثر عمده ا‌ش، “سقوط ” Image result for self deception quotesخود – فریبی را مطلب اصلی کتابش ساخته: “پس از کاوش‌ها و پژوهش‌های طولانی بروی خودم، در کمال تأسف به این حقیقت دست یافتم که چقدر من آدم دورو ئی هستم. من چه راحت خودم را در تمامی این سالیان میفریفتم که تا کنون به مخیله‌ام هم راه نداشت” و در جای دیگری مینویسد: ” نتیجه تحقیق من در باره ذهن من را میتوانم در این سه‌ جمله بگنجانم؛ – فروتنی مرا درخشانید، تواضع مرا تسخیر گر‌، و تقوی مرا زورگو ساخت ” و در جائی دیگر مینویسد: “من در این اندیشه بودم که چرا از تنه زدن به آن مرد نابینا در خیابان ته‌ دلم خوشم آمد؟ فهمیدم چقدر قسمتی‌ از من از “غیر” من‌ها بیزار است .” نوشته جالب توجهی‌ از ژاک ریوییر سردبیر و صاحب مجله فرانسه‌ نو: “کاوش‌هایی‌ که برای تخمین اندازه خودفریبی در انسان بکار رفته به مانند تخمین عمق دریا بدون ابزار و آلات لازم و فقط از روی دید به سطح آب می‌باشد.” بر عقیده بسیاری از صاحبنظران علم روانکاوی صحّه میگذارد. جان کلام، دست تو باز است هرچقدر میخواهی خودت را گول بزنی

ژاک ریوییر در باره ” اصول فریفتن” در قالب یک گزارش تهیه شده توسط تعدادی روان کاو و متخص رفتار – انسانی‌ مقاله ا‌ش را نوشته بود. آنان جملگی از طرف نامشخص عارضه خود – فریبی نوشته اند و اینکه آن جبهه‌ هنوز کاملا تسخیر نشده.  نبرد با خود – فریبی هر روز با چالشی جدید روبرو میگردد. در مورد‌های روانکاوی و در عمل چند نمونه در نوشتار به چشم میخورد از جمله داستان مردی که در بیمارستان خوابیده در حالیکه مرتب ادعا میکرد که “میبایستی هرچه زود تر از این تخت بیرون آیم” یا بی‌ کاری من را میازارد” و اینکه ” من ترجیح می‌دهم بمیرم ولی‌ بیحرکت نیفتم اینجا ” و در کمال تعجب همگی‌ از برخواستن و بیرون رفتن از آن رختخواب سر باز میزند، به عبارتی دیگر حرف‌هایش با عملش در تضاد مقابل میبود

از آنجاییکه تسلیم کامل آن مرد به رخت خواب بعد از عمل دومش پیش آمد تمرکز بیشتر بروی تجزیه و تحلیل احساسات بیمار قبل، در حین، و پس از عمل جراحی برویش انجام پذیرفت. بیمار اصرار داشته که خوب است و به عمل دوم نیازی ندارد. او معتقد میبود که درد مزمن سر و گردنش با آن عمل معالجه نخواهد گردید و شاید هم بد تر گرد. او مدعی میبوده که تحمل آن درد‌ها و عوارض مشکلش را درک می‌کند و با آنان میتواند ساخته به زندگی‌ و کارش به گونه‌ای طبیعی ادامه دهد. از طرفی‌ دیگر خانواده او به توصیه پزشکان از او میخواهند که با عمل دوم موافقت به عمل آورد. همسرش او را تهدید به طلاق کرد اگر با عمل دوم موافقت ننماید. پس از مدتی‌ پزشکان نیز از وی میخواهند که برای عمل دوم حاضر شود. البته او با صدائی آرام و بدون Image result for self deception quotesاحساس تقاضای همه را ردّ می‌کند تا اینکه او را به زیر سرم سودیوم آمیتال میبرند. اثر آن سرم معجزه آسا بوده و خود حاضر به قبول عمل دوم میگردد. ابتدا به او گفته بودند مدت عمل بیش از سه‌ ساعت نخواهد بود ولی‌ هنگامی که عمل جراحی بروی مغز بیمار آغاز میگردد از سه‌ و چهار ساعت نیز گذشت و در کمال تعجب ناظران، آن عمل یازده ساعت به طول انجامید. او هنگامی که فهمید جراحان وسط عمل دست از کار کشیده برای نهار بیرون رفته بودند خونش به جوش آمده بود. و همان بهانه‌ای شد که دوباره به زمین و زمان و فامیل و پزشکان دشنام دهد و آنها را مسئول روان پریشی خود می‌دانست:” من از این دکتر‌ها بدم میاید، آنها بو می‌دهند .” و داد و بیداد سر همسر و اقوام حاضر در اتاق که چرا اجازه دادند یازده ساعت زیر بیهوشی باشد، و اینکه: “اگر من بخوام گلوی خودم را ببرم مختارم که بکنم، بدونید که شما من را به اینجا کشانیده اید .” و هنگامی که سرم  سودیوم آمیتال را از او بیرون کشیدند به خواب عمیقی رفته فردایش هیچ یک از مکالمات و رفتار‌های بد خودش را از شب قبل به یاد نمیاورد

در عوض او بدون عصبانیت و به آرامی سخن میگوید و از عملی‌ که برویش انجام گردیده بود بمانند قبل از وصل سرم صحبت می‌کند. میبایستی یادآور شد که تحلیل خود – فریبی میتواند با عوارضی نظیر بیداری وجدان، عذاب وجدان، احساس گناه، و حتی دفاع از خود، به فرد دست دهد. کسی‌ در اینکه ما همگی‌ در خود – فریبی وارد هستیم، سٔوال اینجاست که ما چگونه به این تبحر دست یافتیم؟ آیا آن همان “شیطان” است که پیشوایان مذاهب دنیا ما را از آن بر حذر میدارند؟ آیا متخصصین میدانند چقدر این احساس قویست؟ بسیاری بر این امر موافق هستند که ما فقط جنین آن عارضه تولید شده در ذهنمان را می‌شناسیم و هنگامی که به یک هیولای غیر قابل کنترل تبدیل میگردد از درک و مبارزه با آن عاجزیم. آن جنین اولین قدم بسوی دروغ است

کسی‌ که از صمیم قلب دروغ میگوید کسیست که به خود نیز دروغ میگوید. آن کس میداند آنچه میگوید عاری از حقیقت می‌باشد ولی‌ هنگام بازگو کردن خود را قانع میسازد که صحیح است با اینکه ته دلش میداند که صحیح نیست. این پدیده بقدری آشنا و Image result for self deception quotesبرایمان آسان است که همیشه بدون اختیار سر به علامت مثبت پایین آورده میگوییم “بلی البته !” ولی‌ وقتی‌ آنرا تجزیه و تحلیل مینماییم متوجه می‌شویم که بجز مشتی حرف خالی‌ از ارزش و عاری از حقیقت حرف دیگری نزده ایم یا از طرف نشنیده ایم

در صفحات جلوتر من سعی‌ بر آن دارم که از این عارضه که ما سعی‌ بر نفی آن‌ داریم پرده برداری نمایم و صورت زشت آنرا به خوانندگان بشناسانم. ما هرچقدر آنرا در خود نمیخواهیم ببینیم ولی‌ همان عارضه خود – گول – زنی‌ باعث میشود که آن را در اذهانمان نادیده بگیریم و خود را از آن مبرا داریم. یکی‌ از مهمترین ابزار‌های یک فرد فریبکار، که شامل تمامی ما به نحوی میشود، زبان به کار گرفته در گفتار است. چیرگی به ترتیب کلمات مناسب برای فریفتن دیگران به طوری در ذهن ما جای گرفته که خود از آن بی‌خبریم. صحبت‌های ما در جمع به نحوی از پیش حساب شده ادا میگدند که زمان حال در آنها تأثیر به‌خصوصی ندارد‌

انگیزه عمده من در نوشتن این کتاب فراهم ساختن روش‌های دست یابی به موضوعات جدید در این زمینه و صحبت در باره آنهاست چه  در جلسات تخصصی چه عادی. این نوشتار شاید یک پیام و یک درخواست همگانی از افراد دست اندر کار و متخصصین  که دیگر وقت آن رسیده که این مزاحم دائمی بنی‌ بشر را اگر هم نمیتوانیم به کّل ریشه کن سازیم، لااقل بهتر بشناسیم و سعی‌ ٔبر کنترل آن خاصیت خطرناک در درون خویشتن داشته باشیم. هرچه بیشتر در باره این موضوع صحبت شود بهتر است. این گفتار هاست که تنها رأبط افکار است. مقایسه نظرات و تجربات و مشاهدات افراد متخصص چه در رشته روان شناسی‌ و روان کاوی، بلکه در رشته‌های رفتار سازمانی، روان شناسی‌ اجتماعی، مدیریت، حتی در رشته‌های فنی‌ و مهندسی‌، میتوانند دخیل باشند و از تجارب منحصر بفرد خود در خود – فریبی سخن به میان آورند و آنان را مورد بحثImage result for self deception quotes و مناظرات قرار دهند

همانطوری که  به آن اشاره رفت راه حل به خصوصی تا به حال ارائه نگردیده و من نیز ادعا نخواهم داشت که پس از مطالعه این کتاب خواننده قادر به حل مشکل خود – فریبی باشد. این کتاب یک طرز عمل نیست و راهنمای سیستماتیک نمیباشد. هیچ یک از مطالعات و تجارب در این زمینه در روی هیچ چارت و منحنی آماری قرار نمیگیرد و تحقیقات عملیاتی به صورتی‌ که یک مدل از آن درآید تا به حال وجود نداشته و ندارد. سوابق خود – فریبی و دگر – فریبی بقدری پراکنده هستند که حتی اگر در یک مدل منحنی رگراسیون قرار گیرد ضریب صحت تخمین را به اعداد تک رقمی‌ در صد نزول می‌دهد. خیر، این کتاب به هیچ وجه یک رهنمای قدم به قدم نمیباشد هرچند که بسیار مایل بودم که میبود

با تمامی این مبهمیات، چند مدل ارائه شده که شامل گفتار‌ها و رفتار‌های افراد خود – فریب به طور کّلی میشود که از دید بسیاری پنهان نیست و آن میتواند در رفتار‌ها و گفتار‌های روزمره خود را پنهان سازد. آنها میتوانند در صحبت‌های معمولی روزانه، سر میز قهوه، نهار، با همکاران، سر میز شام با خانواده، در پیک نیک، گردش، همه جأ در گفتار و رفتار مان آمیخته شده باشند که Image result for self deception quotesتشخیص آنها در آن‌ ممکن نمیباشد. مشکل اصلی‌ طرح یک مدل نقاط کور بسیاری هستند که مشاهده گر و فردعامل از وجود آنها بی‌ خبرند. این نقاط کور آدمی‌ را هر چند گاهی‌ به کام خود میکشانند و او را از این دام‌ها خبری نیست. یک مشاهده گر هیچوقت موارد مشابه در رفتار و و کردار‌های افراد تحت آزمایش نمیابد که بشود از آنها داده‌های تاریخی ساخته در یک مدل علمی‌ بکار برد. بازده‌های ناشی‌ از خود – فریبی و دگر – فریبی در رفتار فرد خود را با محیط واقع وفق داده مطابق شرائط لحظه رفتار و کردار کذاب را بکار میبرد. موقعیت مکانی و زمانی‌ توأما بروی این احساس “فریب زن” تأثیر مستقیم دارند. در این کتاب من سعی‌ در ذکر دلایل و برهان‌های تجربه شده خواهم داشت و پیشنهاد طرحی نو ریختن. من بر این عقیده هستم که میبایستی یک نقشه جدیدی از این خاصیت بشر رسم نمود بجای اینکه خود را در تصحیح نقشه قدیم خسته و نومید سازیم

بحث کم کم به نظریات و داکتورین مشاهیر و و پیشگامان این علم در زمان خود، ژان بًل سارتر، کیرک گارد، و سینگموند فروید کشانیده میشود. بروی داکترین سارتر تحلیل هایی به عمل خواهد رفت چون شاید برای آن است که بسیار با تفکرات من شبیه و در بسیاری از موارد با هم موازی هستند. من افکارم را تا حدی از زبان سارتر نوشتم و زبان ثقیل او را نیز با زبان ساده تر امروزی تلفیق دادم. هردو یک حرف را زدیم در زبان تازه‌ای که امیدوارم دیگر دست اندر کاران این حرفه در توسعه آن کوشش به عمل آورند

در مورد کیرک گارد کار‌هایم را آنطوری که با سارتر قیاس نمودم مقایسه نکردم با اینکه بزبانی به مراتب سهل تر از سارتر نوشته. او به مسئله از روی الگوهای  فلسفه اکسیستنسیالیزم مینگرد که با اینکه در بعضی‌ جاده‌ها به تقاطع میرسیم ولی‌ اختلاف نظر ما بیشتر است تا همنظری. پس از آن به مطالعات فروید میرسیم که در بخش شش بیشتر به آن اشاره رفته که بگونه‌ای سیستماتیک نکات حائز اهمیت داکترین دفاع و ذهن ناخوداگاه روانکاو شهیر تحلیل میشود. با اینکه در زوایای حاد سخن‌های Image result for self deception quotesفروید وارد نشدم ، چون وقت بسیار میبرد، ولی‌ با یک توجیه نسبتا خشن و صاف و پوست کنده به نظریات او میپردازم چون از معدود نظریاتی هستند که مستقیما بروی موضوع خود – فریبی ارائه گردیده

در مورد فروید نیز تا حدی مانند سارتر با افکاری موازی روبرو می‌شدم که خوشحال بودم بر نتایج و تحلیل‌های من صحّه گذارده. با اینکه فروید بنیانگذار روانکاویست ولی‌ در برخی‌ مباحث او مکتب پایه‌ای و به اصطلاح ارتودوکس خود را دارا میباشد که تا کنون به چالش کشانیده نشده. در باره نظریات فروید در عارضه “فریب ” میتوانم اظهار دارم که هنوز که هنوزه از مطالعات و تحقیقات او کمال استفاده در تحقیق‌های امروزه به عمل میاید و به عکس بسیاری از دیگر صاحب نظران کلماتش هنوز با طلا نوشته میشود، من این را نه‌ از برای شباهت تفکرات فروید با تفکرات خود میگویم، بلکه از آنجا که از ابتکار‌های منحصر به فرد خود دارا می‌باشند

________________________________________________

بخش دو

باور کنیم یا باور نکنیم؟

در سالهای اخیر در ادبیات جدید بیو – روانکاوی از سوژه “خود – فریبی ” با احتیاط استفاده میشود و همواره با توضیحی منحصر به فرد آن همراه است چه عالمان بیولوژی و روانپزشکی آنرا از چندین زاویه میبینند که شاید فقط شامل “خود – فریبی ” نباشد. اختلاف سلیقه در مورد بکار بردن لغات مناسب بین افراد متخصص بقدری زیاد است که راه را برای به ثمر رسانیدن یک تحقیق بی‌ درد سر ناهموار ساخته. در هر حال از آنجائی که نوشته‌های این گروه به نظر می‌رسد که تنها برخورد با مساله را در زبان https://i1.wp.com/www.azquotes.com/picture-quotes/quote-people-always-have-been-the-foolish-victims-of-deception-and-self-deception-in-politics-vladimir-lenin-71-22-55.jpgتحلیلی فلسفی‌ موضوع مورد بحث مطرح میسازد، به نظر می‌رسید که یک قرارداد ضمنی‌ بین زبان قدیمی‌ فلسفی‌ تحلیل و زبان جدید بیو – روانکاوی در حال تشکل است که میتواند بعضی‌ از ادعا‌های ارتدکسی و سنتی‌ را د ر برخی‌ از موارد ردّ کند. به عنوان مدرکی‌ در مباحثه تغییر موضع اصلی‌ در برخورد با مسئله خود – فریبی، من پیشنهاد دادم که به ترتیب چاپ آنها، تمامی مقالات و گزارشات را در این باره درنظم زمانی‌ کنار هم بگذارند تا ببینیم که آیا گذشت زمان و دست رسی‌ به حقایق قابل بحث جدید تر تأثیری در کیفیت گزارش‌ها داشته یاا نه‌؟ متوجه می‌شویم که نوشتجات مربوطه اصلا به هم ربطی‌ ندارند یا حد اقل ارتباط را دارا میباشند

در سال ۱۹۶۰ رافائل دموس در باره خود – فریبی نوشته‌ای انتشار داد که پاسخ‌های بسیاری را برانگیخت. او ابتکار منحصر به فردی که زده بود در این بود که اصل خود – فریبی را در ذات بنی‌ بشر فقط از دید ظالم – مظلوم نگاه نکرد بلکه یک انشعاب دیگری بوجود آورد که‌ آن به هیچ وجه ضدّ و نقیض نمیباشد. او به این احتمال اشاره می‌کند که خود – فریبی تحت کنترل آدم است و او صرفاً انتخاب می‌کند که آنرا کنترل نکند. دموس آنرا بیشتر از دید ناظر بر یک جرم میبیند و نتیجه مشاهدات خود را ارائه می‌دهد؛ دروغ گفتن به خود که  به دروغ گفتن به دیگران تبدیل میشود. گرچه دروغ گفتن مستقیم به دیگران به خودی خود تحت خود – فریبی نمیباشد، به مصداق مثل معروف، گردو گرد است ولی‌ هر گردی گردو نیست، اصل خود – فریبی شامل “دگر – فریبی” میشود ولی‌ دگر – فریبی به تنهایی دلیلی‌ ندارد که حتما نتیجه خود – فریبی باشد. نوشتجات دموس در مورد انشعاب جدیدی از روند اصلی‌ تحقیقات  شاید بشود گفت ارتدکس، و مناظرات محققین بر سر آن که آیا خود – فریبی تحت کنترل مستقیم آدمیست یا که ذاتی از بنی‌ بشر است که در مواقع کسب منافع شخصی‌ حتی فرار از عواقب به غایت وخیم، آدمی‌ دست به دامن https://i2.wp.com/www.azquotes.com/picture-quotes/quote-it-is-amazing-how-complete-is-the-delusion-that-beauty-is-goodness-leo-tolstoy-29-54-98.jpgخود – فریبی میشود و از نیرو‌های ماورای بشری کمک می‌طلبد یا خود را به نحوی راضی‌ میسازد که خطایش به حق بوده و راه دیگری نبوده. آیا خود – فریبی به مانند دیگر ابزار بقای بنی‌ بشر در ذات او حک شده؟ یا آن قابل دسترسی‌ و تسلط است؟ اینست سٔوال عمده. نکته دیگر مخفی‌ شده در ابراز عقاید در باره خود – فریبی در این است که شخص مشاهده کننده یا محقق نیز خود از این بلا در امان نیست و عقایدش میتواند از راهی‌ که صحیح تر است منحرف باشند

دروغ گفتن به خود، دموس میگوید، به مرور زمان شدت پیدا می‌کند و شخص خود – فریب بیشتر خود را متقاعد میسازد و به اصطلاح امر به خودش متشبّه میشود. دموس در این اعتقادست که امکان کنترل حس خود – فریبی وجود دارد و آن از طریق حس “عذاب وجدان” یا دگر احساسات خود آگاه که به هنگام خود – فریبی در کنارش میروید میتواند راه امیدی باشند که تسلط به این عارضه مزاحم امکان پذیر گردد. نکته قابل تعمق  در اینجاست که شخص خود – فریب ته دلش میداند که دارد راه اشتباهی می‌رود و به خوبی از عامل “فریب” در کلام و رفتارش آگاه است

پیشنهاد دموس بر مبنای فرضیه ایست که او در این مبحث ارائه داده و آن این است که شخص خود – فریب هردو احساس ضدّ و نقیض “خود – فریبی” و “خود – آگاهی‌” را در ذهن ناخود آگاه خود دارا میباشد ولی‌ هنگام بروز رفتار یا گفتار “خود – فریب” وی به سادگی‌ وجود حس متقابل را ندیده میگیرد، با اینکه بعد‌ها شاید آن وجدان به سراغش بیاید و او خود را از رفتار و گفتار گذشته ا‌ش ملامت سازد در صورتیکه دیگر دیر شده و آن فریب کار خودش را کرده

اشکال عمده با فرموله کردن نظریه دموس در استفاده از خواص قابل کنترل ذهن مانند وجدان، توجه، و حضور ذهن، به هنگام خود – فریبی در عدم توانائی فرد در تشخیص نوع آن احساس است و اغلب جای وجدان با خود‌گول زنی‌ عوض میشود یا به Image result for self deception quotesعبارتی دیگر تشخیص باور از خود – فریبی است که مشکل است. در اینجا چالش اصلی در دست یافتن به راه حالیست که شخص قادر به تشخیص باور از تظاهر باشد

یک چنین توانایی در تشخیص مابین باور یا به قولی حق، و خود – فریبی ملزوم به جواب به سٔوال اصلیست؛ آیا “پی‌ نبردن” یا “نفهمیدن” یک اصل از روی قصد است یا خیر؟ آیا فرد در تشخیص باور از فریب دچار سر در گمی میشود؟ مطمئناً جواب این سٔوال مثبت است ولی‌ آیا شخص سر در گم از کجا بتواند آن قدرت تشخیص را در خود بیافریند که او را قادر به تشخیص خوب از بد، خطا از صحیح، اصل از ظاهر، و بالاخره تشخیص باور از فریب سازد؟ و بالاتر از آن از آن تشخیص عملا استفاده نماید و آنرا به کار برد؟ آیا ثابت اصل با متغیر فریب در تلاطم دائمیست؟ آیا متغیر فریب از نادانی‌ سر چشمه میگیرد یا ربطی‌ به عقل و شعور ندارد؟ اگر ربط دارد تا چه درجه‌ای مربوط است؟ آیا آنها را میتوان در یک مدل قرار داد؟ آیا آنها الگو شدنی هستند؟ آیا میتوان درصد وابستگی‌ عقل و شعور را در خود – فریبی محاسبه نمود؟ محققین عملیات اعمال دنیا را به دو نوع عمده تقسیم نموده اند – اعمال قابل کنترل، و اعمال غیر قابل کنترل. دمای هوا، ریزش باران، تولد، مرگ، قیمت جنس سازنده رقیب، میتوانند امثالی از اعمالی باشند که از کنترل شخص خارج باشند و اعمالی از قبیل پوشیدن لباس مناسب بردن چتر با خود به بیرون، ورزش و پرهیز غذأی، زندگی‌ خانوادگی سالم، تعیین قیمت جنس خودت، میتوانند امثالی از اعمال قابل کنترل باشند. سٔوال در مبحث خود – فریبی اینجاست که چه اندازه از تصمیم ما در فریب خود و دیگران میتواند تحت کنترل قرار گیرد

دموس گفته (در صفحه ۵۹۴) که شخص خود – فریب “متوجه نمیشود” که از حقیقت “منحرف شده” . پس اگر قرار است اینطور باشد که دیگر کلاه ما پس معرکه است. تو حتی نمیدانی که داری گول میخوری و گول میزنی‌، این عارضه غیر قابل کنترلی Image result for self deception quotesمیشود که به جای جلوگیری از آن‌ میبایستی به فکر به حد اقل رسانیدن خسارت باشیم. در صورت ندانستن گناه کار او از گناه مبرا میشود و دیگر جایز سرزنش نمیشود. او بی‌ گناه است چون “دست خودش نیست” ولی‌ آیا این میتواند محققین بیوروانکاو را از کوشش در یافتن راه باریکی به احساس مخرب خود – فریبی باز دارد؟ خیر. از طرف دیگر وقتی‌ دموس می‌نویسد که شخص خود – فریب به طور خودکار باور را نادیده میگیرد (صفحه ۵۹۳) ما با شخصیتی‌ سر و کار داریم که شرائط ضدّ و نقیض خود را دارا می‌باشد، هم خود – فریب و در عین حال دگر – فریب. آنهم با عذری موجّه. هرچقدر هم که رفتار و گفتار غیر قابل کنترل بدون برنامه قبلی‌ و آنا توسط شخص فریب – کار انجام گیرد باز هم شاید با مشاهدات و یاد داشت برداری از کردار‌های افراد تحت نظر، بتوان به چاره‌ای دست یافت. متأسفانه اینجا نیز اشکالات خود را شامل میشود که مهمترین آنها “آگاهی‌” شخص تحت مشاهده از تمامی این پروسه تحقیق بروی اوست که آن به مقدار قابل توجهی‌ از رفتار و گفتار کج خودداری مینماید. به نظر می‌اید که ما باور‌هایمان را در گنجه پنهان کرده ایم و فقط هنگام مورد نیاز آنها را در میاوریم و در مواقع به خصوصی آنها را در گنجه نگاه می‌داریم

جدیدا یک کلمه به جای خود – فریبی غیر قابل کنترل بکار می‌رود “فریبی عکس عملی‌” که موارد استعمال بیشتری دارد به خصوص در مباحث دروغ گویی‌ مستقیم و شناسایی تلاطم در تشخیص بین باور و تظاهر (صفحه ۴۷۳). از طرفی‌ دیگر زیگلر تشریح دقیق‌تری از انواع خود – فریبی می‌دهد و چند اسم مناسب نوع خود – فریبی را اختراع کرده که آن خود مبحثی جداگانه است.  زیگلر از نوع شروع کلمات در آمده از دهان فرد “خود – فریب” توانسته به نتایجی نسبی‌ برسد که برخی‌ از رفتار‌ها و گفتار‌ها از لحاظی شاید بشود با هم جور در بیاید و مثال میاورد: “خیلی‌‌ها میگویند – می‌دانستم – ” و اضافه می‌کند: “اینها از دسته افرادی هستند که زود خود را قانع میسازند که با اینکه احیاناً ضرری خورده اند ولی‌ میتوانند با گفتن “می‌دانستم” خود را قانع سازند که عقلشان میرسید” یا خیلی‌‌ها از برخوردشان با زنان گله میکنند: “در زن شانس نیاوردم” یا ” هیچوقت نتونستم رابطه مداوم با زنی‌ داشته باشم” و برخی‌ دیگر در کمال نامیدی ابراز میدارند: “من به هیچ کجا نمیرسم” یا: “همه اینها بی‌ فایده است، تلاش نکن” و دیگر جملات متشابه. شنونده در این مواقع میتواند هوشیار تر باشد و بهتر بداند که وقتی‌ او میگوید “از اولش میدانستم” او به هیچ وجه از عواقب آن خبری نداشته و اصلا “نمیدانسته” یا به هنگام شنیدن “من هیچوقت توی این Image result for self deception quotesچیز‌ها شانس ندارم” بداند که او از سعی و کوشش در بدست آوردن آن هدف خود داری می‌کند و برای خود “عذر موجهی” تراشیده. گفتن “من می‌دانستم” بسیار متداول است چون از احساس گناه شخص میکاهد و به گونه‌ای او آن کار خطا را تقصیر دیگران میگذارد که “به خاطر آنها،” یا “چون نمیخواسته گل رویشان را زمین بگذارد،” یا به خاطر “رودربایستی” دست به این کار زده که نتیجه آن منفی‌ شده. در این حالات ما آنرا نمیتوانیم بسادگی “خود – فریبی” بنامیم چون آن بیشتر “دگر – فریبی” است و عمد‌تاً سعی‌ بر “مبرا” نمودن خود از کارغلطی که انجام پذیرفته می‌کند و آنرا “تقصیر دیگران” میندازد. اینجا او سعی‌ در فریب دیگران دارد و به خوبی از این امر آگاه است که خود از اول اقدام به آن کار نموده و هیچ “اجباری” در کار نبوده که بخاطر “دیگران” آنرا انجام دهد. اوضاع میتواند وخیم تر نیز بشوند اگر او افراد به خصوصی را نام ببرد و گناه را تقصیر آنان بداند. شاید بشود از روی این حالات مشابه مدلی‌ ساخت و آنرا در شبیه‌سازی (سیمولایشن) کامپیوتری با ترکیب ها (کامبینیشن) یا جایگزین های (پرمیوتیشن)  مختلف آزمایش کرد و نتایج شبیه ساز را مشاهده نمود

هرگاه حس سرزنش دیگران که به دگر‌فریبی مربوط است به فرد فریبنده تلقی‌ شود و واقعا به گفته خود ایمان بیاورد آنگاه میتوان آنرا جزو خود – فریبی نیز گذارد. زیکلر معتقد است که تا وقتی‌ فرد بداند که دارد دروغ میگوید، آن به گروه اول، دگر‌فریبی تعلق دارد ولی‌ به محض آنکه طرف به اصطلاح امر به خودش نیز مشتبه شد آنوقت شامل هر دو گروه میشود. سٔوال دیگر پیش میاید که آیا عامل “زمان” در خود – فریبی موثر است یا خیر؟ آیا شخص خود – فریب یا دگر – فریب در زمان‌های به خصوصی دست به این رفتار می‌زند یا در کاراکتر وی نقش همیشگی‌ دارد؟ حتی زیگلر نیز این مطلب را روشن نمیکند که آیا شخص خود – فریب هنگامی که ادعا میسازد ” من از اولش می‌دانستم ” در زمان گذشته دست به خود – فریبی زده بوده یا اکنون در زمان حال Image result for self deception quotesاینکار را انجام می‌دهد؟ اگر مورد دومی باشد، باز سٔوال پیش می‌اید که آیا او از روی قصد و با دانش کامل دروغ میگوید که”از اولش میدانسته” یا به طور طبیعی و خود کار آن احساس مضاعف به وی دست می‌دهد که خود را از گناه مبرا سازد. بیشتر احتمال به وقوع پیوستن دومی میرود و شخص خود – فریب در برخی‌ از سعی‌‌هایش موفق هم میشود و طرف مقابل را میفریبد و او از تقصیر معاف شناخته میشود ولی‌ گاهی‌ اوقات نیز این طرفند عمل نمیکند و دست طرف رو میشود و لطمه به آبرو و حیثیت او میزند، بخصوص در مواقع جدی تر و تحمل خسارات بالاتر از عمل انجام شده در محیط کار به طوری که بسیاری از کارکنان شرکت‌ها و مدیران پروژه ها  که در تصمیم گیری‌های حساس دست و دخالت دارند میبایستی از این خاصیت ذاتی بشر به خوبی آگاه باشند و کاری نکنند که بعد هر یک به نوعی ادعا کند که “از ابتدا میدانسته” و از زیر بار مسئوولیت خود را بدر برد

کارشناسان در این عقیده هستند که جمله نا معروف “من از اول می‌دانستم” نه‌ تنها از احساس گناه زمان حال سرچشمه می‌گیرد بلکه از احساساتی در گذشته نیز ناشی‌ میشود، احساساتی نظیر ترس‌ها، امیدها، اضطراب‌ها و دغدغه ها. بسیاری از محققین بر این باورند که بیشتر دلیل دروغ “من می‌دانستم” اتفاقات افتاده در گذشته فرد هستند که اثر تحریک آنها بیشتر از اثر دانستن و علم به گفتن آن در زمان حال در این تفکر نا مشهور سهم دارند. ما در اینجا با چالش جدیدی مواجه هستیم و آن آموختن طرز تغییر و کنترل حسی که باعث میشود شخصی‌ بگوید “من از اول می‌دانستم ” و جلب موافقت او در قبول این حقیقت که آنچه میدانسته “آن” نبوده و قضاوت او غلط می‌باشد. او بایستی قبول کند که “نمیدانسته” و تا وقتی‌ این رضایت از شخص حاصل نگردد آزمایش و مداوا به جائی نمیرسد

یکی‌ دیگر از امثال مکرر در خود – فریبی در میان خانواده و بین والدین و کودکان رخ می‌دهد. به خصوص مادر‌ها که به سختی قبول میکنند که فرزندی ناخلف و گناهکار دارند. آنها با وجود شواهد و ابراز عقیده افراد دست اندر کار روانکاوی و مقننه تقریبا Image result for self deception quotesبه هیچ وجه زیر بار نمی‌روند که پسرشان یک مجرم شناخته شده و باید به زندان برود. آن مادر با اینکه از قوه ادراکی برخوردار است ولی‌ به سادگی‌ از انتخاب درک آن مطلب خود داری می‌کند. البته میبایستی باز در نظر داشت که آن حس مادر الزاماً به تنهایی ناشی‌ از خود – فریمی نیست و عوامل دیگری نیز در آن میتوانند دخیل باشند. فرق بزرگیست در مورد زنی‌ که درک نمیکند فرزندش گناهکار است و مادری که ته دلش میداند حقیقت دارد و فرزندش گناهکار است ولی‌ او وظیفه خود میداند که آنرا انکار کند. به وضوح مورد اولی‌ پیچیده تر از مورد دومیست ولی‌ نه‌ در خود – فریبی، در صورتی‌ که در مورد دوم عامل خود – فریبی به وضوح قابل رویت است. ما مشاهده می‌کنیم که مادر به محض دریافتن خبر مقصر بودن فرزندش خود را فریب می‌دهد و تا حدی نیز موفق میشود که به آنطوری که دیگران به آن مینگرند شبیه نمیباشد. زیگلر بر این باور است که مادر خود – فریب معتقد است که پسرش یک پسر خوبیست و او بقدری آنرا میخواهد که به خودش مشتبه میشود و خودش اولین کسیست که از این بابت قانع شده. باز میبایستی یادآور شوم که این مورد نیز نمیتواند به خودی خود در ردیف خود – فریبی قرار گیرد. نکته عمده اینجاست که آن زن نه‌ تنها میخواهد که فرضیه او صحیح باشد بلکه خود را “قانع” ساخته که نظر او صحیح است و ادعای دیگران، ولو افراد مجرّب، درست نمیباشد. “خوش – باوری” فقط به این محدود نمیشود که کسی‌ باور داشته باشد که “آن” درست است، ولی‌ بیشتر به خاطر آنکه شخص “میخواهد” که آن درست باشد. سعی‌ زیادی لازم نیست که مابین این احساسات را فرق بگذاریم و تشخیص دهیم. از یاد نبریم که ما، به عنوان قضات و مشاهده گر نیز هریک دچار خود – باوری‌های خود هستیم که روی نتیجه گیری، به طور کلی‌، تأثیر مستقیم میگذارد بدون آنکه شخص تحت مشاهده از آن آگاه باشد و دیگر مشاهده گران از آن آگاه باشند. به طور قطع این مهمترین عاملیست که همواره با تمامی این مبحث سر جنگ دارد و از بدست آوردن نتیجه و درس مشاهده جلوی گرفتن جواب ثابت را میگیرد چون خود “ما” نیز هر یک دچار “تمایل”‌های خود هستیم. جالب نیست؟ این مبحث به قدری جامع و در عین حال حساس است که حتی خود مشاهده گر را نیز زیر سٔوال میبرد. تمایلات ملی‌، مذهبی‌، عرفی، زبانی‌، میتوانند از فاکتور‌های مکرر باشند با در نظر گرفتن شرائط خاص شخصی‌ و خانوادگی مشاهده گر که میتوانند به راحتی‌ نتیجه کلی‌ را از مسیر خود منحرف سازند. اگر شخص آنقدر Image result for self deception quotesمیخواهد که یک چیزی که تصورش را می‌کند درست است درست باشد آنزمان است که خود – فریبی رخ میدهد. صاحب عقیده بقدری از بودن آن اصل و صحیح بودن آن تفکّرش مطمن است که خود نمی‌داند دارد عقاید خود را بر اساس اشتباهی میگذارد. حال آن عقیده اگر از طرف تحلیل گری که با آن عقاید به نحوی همدلی می‌کند زیر تحلیل روند، خود نیز میتواند مزید ٔبرعلت شود و قوز بالا قوز ! که اغلب آن‌ها را “تبعیض” مینامیم

تا جائی که ما انتخاب می‌کنیم که باور داشته باشیم و آن باور را در قلبمان بکاریم، با “خوش – خیالی” آنرا رشد میدهیم و براحتی دچار “تبعیض” میگردیم. این از اصولیترین نوع خود – فریبیست که ما به آن رنگ “ایمان” ، “عقیده” می‌زنیم و شکل معصومی از آن در خود تجلی‌ میدهیم. هرگونه “خود – فریبی” میتواند از طرف بسیاری “مظلوم” ، و “بی‌ گناه” جلوه داده شود. آن میتواند به عکس عارضه خطرناکی باشد که در بلند مدت منجر به جدائی‌های خانوادگی، قهر ها، اختلاف‌ها و صد‌ها درد سر دیگر شود. پس متوجه می‌شویم که همگی‌ ما به نحوی با این عارضه دست به گریبان هستیم و همه ساله مقدار قابل توجهی‌ از وقت و پول و انرژی  خود را صرف آن عقاید کاشته شده در افکارمان می‌کنیم که براحتی میتوانند بر اساس توهم و پوچ باشند

 در مورد “مادر و پسر گناهکار” خود – فریبی” معصوم میتواند بیشتر صدق نماید. کاشتن علاقه بدون چون و چرا در ذهن مادر نسبت به بی‌گناهی فرزندش و تمایل به “خوش خیالی” در حالیکه دیگران به او به صورتی‌ کاملا متفاوت مینگرندو قضاوت مینمایند.  وقتی‌ ما از این مبحث صحبت مینماییم بهتر است خود – فریبی “معصوم” را در ردیف جداگانه‌ای بگنجانیم چون “باور” از روی قصد در ذهن وی جای ندارد و بیشتر یک عمل خود کار است که از فرزندش دفاع به عمل بیاورد

این خاصیت به ظاهر معصوم طیف وسیعی از باور‌ها و کردار‌های ما را در بر میگیرد. از دین و مذهب گرفته تا احساسات روزمره خانوادگی و رفتار‌های سازمانی در کار و مدرسه. پیدا شدن فرقه‌های مختلف در کنار دین‌های اصلی‌ یک نمونه بارز آن‌ است . تمامی فرائض دینی و مذهبی‌ در این ردیف قرار میگیرند. پنداری هرچه “خود – فریبی” معصوم تر جلوه نماید Image result for self deception quotesخطرناک‌تر میشود

به جز این مبحث بقیه‌ پیشنهاد‌های زیگلر با گزارش حرفه‌ای و تحقیقاتی‌ توسط کنفیلد و گوستاوسون مطابقت دارد. در مورد تحریک و محرک خود – فریبی زیگلر از نهایت معصومیت مینویسد که میتواند به قول خودش ترسناک‌ترین نوع خود – فریبی باشد ، باعث میشود که شخص یک اصولی را بدون پایه مشخصی قبول داشته باشد و بر مبنای آن قضاوت‌هایش را می‌کند و انتظار هم دارد که دیگران نیز از همان پایه اعتقادی برخوردار باشند چون آنرا امری مسلم میداند. اینجاست که تضاد‌ها و برخورد‌های عمده‌ای میتوانند شکل بگیرند که همه بر اساس تهی و خالی‌ میباشند

کنفیلد و گوستاو نیز مانند زیگلر به فرضیه اصولی گزارشگرانی چون دموس ایراد دارند همینطور فرضیه سارتر را که مبنای قضاوت به روی “فریب” در خود – فریبی میتواند از روی “فریب” در “دگر – فریبی” مشاهده شود و از آنجأ میتوان وارد دنیای خود – فریبی شد. آنها پیشنهاد تحقیقاتی‌ را داده اند که خود – فریبی را از دید “خود – مختاری” یا “خود – فرمانی” میبند و اینجاست که میتوانند ثابت نمایند از آنجا که منطق “خود – فرمانی” با منطق “دگر – فرمانی” تفاوت دارد  بنابر این برای مبارزه علیه خود – فریبی از در “دگر – فریبی” نمیتوان وارد شّد

هرچه بود، در نتیجه گیری کار های کنفیلد و گوستاو، چه آنان که با آن مخالف بودند و چه موافق جملگی بر این امر اذعان داشتند که این دید جدید ذاتاً شایستگی آنرا داشت که به آن توجه شود. نا‌گفته نماند که نتایج کنفیلد و گوستاو در بسیاری از جهات با نظریات دموس هماهنگی دارد که آنها را پنلوم تائید نموده. نتیجه عمومی‌ این است: ” تمامی آنچه در خود – فریبی Image result for self deception quotesاتفاق می‌افتد منشأٔ آنها “باورها” هستند که ذهن ناخوداگاه شخص را تسخیر نموده اند وپندار‌های او را به سوی خود میکشانند و سبب نادیده گرفتن اصول و کاربرد لازم در زمان حال میبباشند می‌شوند . ” آنان نتیجه گرفتند که باور‌ها میتوانند “کوری و کری” در درک عمل بوجود بیاورند که ذات خود – فریبی از آنجا تشکل میابد

این دید از جهاتی به دید زیگلر شباهت دارد: “باور هایی دور از حقیقت ولی‌ قبول شده” در اذهان افراد اجتماع به طور دائم حضور خود را نشان می‌دهند. حتی تمامی اجتماع در آن باور‌ها خود را غرق میسازد و تفکرات افراطی عود می‌کند. آدمی‌ احساس نزدیکی به دیگری مینماید اگر او را هم فکر خود ببیند حال آن فکر هرچه میخواهد باشد. میتواند یک صورت و نام مرد مقدسی باشد، میتواند تیم‌ فوتبال مورد علاقه‌شان باشد همانطوری که میتواند زبان و فرهنگ مشترک آنان باشد، بعضی‌‌ها ساختگی و برخی‌ واقعی‌ میباشند در هر صورت آنها ابزار‌های دوستی‌ و دشمنی افراد میشوند. یعنی خود – فریبی در عمق خود

این حالت از لحاظی به تحلیل زیگلر شباهت دارد “باور‌های اشتباه که داشتن آنها غیر معقول است” و تحلیل زیر عنوان “او میبایستی بهتر می‌دانست” . حال میتوانیم این سٔوال را پیش کشیم که ” آیا آن تحلیل‌ها کمکی‌ به پی‌ بردن راز “خود – فریبی ” می‌باشد یا خیر. آیا آن “باور‌های پوچ” میتواند از فریضه “خود – فریبی” قویتر شود و آنرا مغلوب سازد؟ چون اگر آن کار از دست آن برآید که دیگر “باور پوچ” نمیشود. هرچه باشد “باور” است و اراده شخص را زیر تسلط دارد. آیا همان “باور‌های پوچ” نیستند که آدمی‌ را در عرصه تاریخ کنترل میکردند؟ همان بت ها، همان خدایان باستان یونانی، همان عروسک وودو ی بومیان جزائر دوردست؟ اگر آنها مشوق و محرک حرکات ما خارق‌العاده از یک شخص شوند، آنها وظیفه خود را به خوبی انجام داده اند. هرگاه مشاهده مینمأیم که کاخ‌های پادشاهان تبدیل به خاک شدند ولی‌ معابد چند صد ساله‌ بلکه هزار ساله‌ همچنان ثابت و پای بر جا مانده اند، که اهرام ثلاثه را فقط قدرت خدایگانه فرّاعنه میتواند خلق نماید. متوجه این امر مهم میگردیم که چقدر قدرت “باور” میتواند عظیم باشد که از بشر ذاتاً تنبل چنین خالقین و سازنده‌هایی‌ ساخته؟ بشر را این خود – فریبی از همه خود – فریبی های دگر بیشتر خوش آید. ما همه باید قبول نمائیم که “بنده” خدا هستیم. قدرت “باور” تنها Image result for self deception quotesقدرتیست که میتواند به عارضه “خود – فریبی” غلبه کند چون آن خود – فریبانه تر از هر خود – فریب دیگرست. به قول آتش خاموش کن‌های چاه‌های نفت، ” آتش را با آتشی بزرگتر خاموش کن” همانطور که آتش‌های سر چاه را با بمب قوی فرو مینشانند

در تحلیل‌های کنفیلد – گوستاو و زیگلر مشاهداتی ترتیب داده شده  که در آن‌ها شخصی‌ که نامش را آقای اسمیت میگذاریم، به “باور” خود سخت معتقد است و میخواهد آنرا به شخص دیگری که به “باور خود” معتقد است و با یکدیگر مغایرت دارند باور” خود را بقبولاند. ما طرف دیگر را آقای جونز خطاب مینماییم. آقای جونز بقدری با “باور “‌های او فاصله دارد که هیچ “دلیل و “برهانی” را نمیتواند قبول کند چون اصلا آنرا به اصطلاح هضم نمیتواند بکند، حال آقای اسمیت هرچه آیات و آمار میخواهد بگوید. جونز صرفا به باور خود معتقد است. مطابق تحلیل‌های کنفیلد – گوستاو، آقای جونز “فریفته” نشده حال چه از نوع  خود – فریبی و چه از نوع دگر – فریبی

از طرفی‌ دیگر آقای اسمیت نیز یک خود – فریب به حساب نمیاید. آقای اسمیت نیز از این خوی مبرا نمیباشد. اومرد بی‌ حوصله ایست که طاقت شنیدن نظر آقای جونز را ندارد و در نتیجه فرد خسته کننده‌ای به نظر میاید. او همواره از چیزی یا چیز هایی گله دارد. او که صاحب اختیاری در ایمان خود نیست و حرف‌هایش از باور‌های خود میاید نمیتواند از مفاد اصلی‌ و گیرایی‌های باور خود برای آقای جونز پرده برداری نماید در نتیجه او شامل بحث زیگلر ” باور‌های اشتباه” می‌باشد. حتی اگر فرض نمائیم که او یک شخص بی‌ ابتکار و روشنفکری متوسط است که در حین سر در گمی، به راحتی‌ انتخاب می‌کند که خود را در حماقت باقی‌ بگذارد باز هم یک خود – فریب به حساب نمیاید

میتوان گفت تنها مورد شراکتی دو طرف مقابل، آقایان جونز و اسمیت، در این حقیقت نهفته شده که هردو در حین “مناظره” و “مباحثه” برای دلیل آوردن حقانیت خود، به این امر مهم پی‌ بردند که “از میان دیگران،” آندو به عقاید یکدیگر علاقه مشترک دارند. خود – باوری نیز میتواند با دگر – باوری  یا خود – باوری طرف مقابل روبر شده به چالش دعوت شود. هریک از آقایان جونز و اسمیت در دل از اینکه طرف مقابل به او توجه نموده خوشنود است. این نکته مشترک دو طرف مقابل  توسط کنفیلد – گوستاو و زیگلر توجیه و تحلیل نرفته ولی‌ پنلهوم به طور مستقیم روی آن “نیروی موافق” ما بین دو حریف انگشت گذارده. پنلهوم با رد کردن نظریه دموس که میگفت خود – فریبی را از طریق دگر – فریبی میتوان شناخت، با نظرات کنفیلد – گوستاو موافقت مینماید

پنلهوم در ضمن این بحث را به میان میکشد که نه‌ تنها شواهد علیه “باور” میبایستی قوی باشند بلکه شخص میبایستی از اهمیت آن شواهد آگاهی‌ داشته باشد و از آنچه دستگیرش شده دانأیی حاصل نماید. هرگاه این دو شرط انجام گردید و فقط در آن هنگام است که نتیجه قبول میشود. پنلهوم ابراز میدارد که معیار مشاهده شخص که شواهد به چه نتیجه‌ای اشاره میکنند با معیار مشاهده او که نتیجه را قبول نموده یکیست

برای جلوگیری از دوباره گزینی شواهد خود – فریبی پنلهوم پیشنهاداتی می‌دهد که با نظر دموس توافق‌هایی دارد. پنلهوم فرض اصلی‌ خود را بر این مبنی میگذارد که خود – فریبی یک حالت دو‌گانه می‌باشد شخص در این حال در حقیقت هردو شرأیط “باور” و “ناباور” را متقبل شده ولی‌ میتواند طرف “ناباور” او بیشتر باشد و ناباوری خود را در دیدن آنچه شواهد اشاره میکنند بیابد. شاید بهتر میبود که تحلیل خود – فریبی را از دید تحلیلی پنلهوم مقداری متمایل نمود. بدین معنی که به جای پیش آوردن سٔوال او که “آیا باور و ناباوری همراه هم می‌آیند؟” بپرسیم: “دلایل باور و دلایل ناباوری چه‌ها می‌باشند؟” ولی‌ اگر سٔوال را همینجا بگذاریم، کاری که پنلهوم کرد، و به روی متد تحلیل تمرکز بیشتر نمائیم، جواب به خودی خود به دست خواهد آمد تا اینکه بی‌ مقدمه و بدون وسائل و ابزار مناسب به داخل عمق آن‌ شیرجه زنیم که در انصورت مشاهدات، به گونه‌ای ناخوشایند ما را به تیرگی اعماق مسئله می‌رساند. پنلهوم اجبارا دست به متد‌های کلاسیک تر می‌زند که البته برای آن شرائط طرح ریزی نشده اند و از دید عمده تر ” ضوابط مشترک و لازم” برای خود – فریبی در تحلیل به نتایج هایی می‌رسد و مراحل تغییر باور قدیم و قبول باور جدید شخص مخاطب را به این ترتیب میاورد: ۱- باور مطلق بر اساس دلایل قوی، ۲- دانش و آگاهی‌ باور شنونده، ۳- قدر دانی‌ شنونده از دلایل و باور جدید او علیهٔ “ضدّ باور” پیشین خود. این نتیجه‌گیری محافظه کارانه تر و مقبول تری است ولی‌ در عین حال از نواحی دست نخورده و ناشناس نیز برخوردار است. بخصوص در نتایج ۲ و ۳ که از حدود دانش مشاهده گر‌ خارج است 

 

 

ادامه دارد

Image

“سلام خداحافظ سلام “جلد پنجم

اثر کریگ براون    ترجمه محسن شجاع نیا                                          تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

برای مرور جلد چهارم به لینک زیر مراجعه فرمأیید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/05/28/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%84%d8%af-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/

___________________________________________________________________

هوارد هیوز

با کابی بروکلی صحبت سینه بند می‌کند

خیابان رومانی شماره ۷۰۰۰ لوس آنجلس  بهار ۱۹۴۰

Howard Hughes Talks Bras With Cubby broccoli

در آوریل ۱۹۸۳، کابی بروکلی جلوی بازپرس دادگاه عالی‌ در باره رابطه‌ او با هووارد هیوز مرحوم صحبت می‌کند. سٔوال: “آیا شما فرصت ملاقات با آقای هوورد هیوز را در یک صحنه فیلمبرداری داشته اید؟” جواب: “بلی” سٔوال: “یا شما در استخدام هووارد هیوز بودید؟ ” جواب: “بلی” ، سٔوال: “اولین کار Image result for howard hughesشما چه بود؟” جواب: “اولین کار من همراهی با  یک بانوی زیبا در قطار به سوی فلگستف، اریزونا بود” سٔوال: “آیا آن خانم جین راسل بود؟” جواب: “بلی” . در این هنگام، آنطور که بروکلی به خاطر میاورد: “نگاه‌های مستقیم حاضرین به طرف من بود، که میتونست از حسادت هم باشد”. در بهار ۱۹۴۰، هاوارد هاکس او را به عنوان دستیار در فیلم “یاغی” به استخدام خود در میاورد که تهیه کننده آن فیلم، رقیب سر شاخش ، هاوارد هیوز میبود. هنرپیشه برای نقش مرد اصلی‌ تعیین شده بود ولی‌ نقش زن اصلی‌ فیلم هنوز به کسی‌ واگذار نشده بود. هیوز این مهم را به عهده میگیرد. بروکلی به خاطر میاورد: “همه میدانستند که هیوز زن‌های با سینه‌های بزرگ را ترجیح می‌دهد “. هاکس به بروکلی تصویر خانمی به نام ارنستین جین جرالدین راسل را نشان می‌دهد که در آن وقت منشی‌ یک شرکت زیبایی پا بود. او قد بلند و زیباست، با اندازه سینه سی‌ و هشت اینچ. هاکس از بروکلی نظرش را در باره آن زن میپرسد که او جواب می‌دهد: “من فکر می‌کنم او بسیار زیباست”. هیوز هم همین نظر را دارد و جین راسل را با هفته‌ای ۵۰ دلار استخدام می‌کند. در کمال مسرت بروکلی، هیوز از او میخواهد که خانم راسل را در مسافرت طولانیش به فلگستف همراهی نماید. هیوز Related imageضمنا اضافه می‌کند: “ممنون میشم اگر نگذاری مزاحمتی برای خانم راسل تولید شود” و در مقابل تعجب بروکلی اضافه می‌کند : ” منظورم اینه که مزاحمین را از او دور سازی” و بروکلی جواب می‌دهد: ” مطمئن باش هاوارد ” … پس از دو هفته فیلمبرداری هیوز از عجله‌ای که هاوکس بکار میبرد ناراضیست: “ما باید صبر کنیم برای یک روز ابری، من ابر می‌خوام هاوارد” و تأکید می‌کند: “هرطور شده باید برای یک صبح ابری صبر کنیم”. این حرف هاکس را عصبانی میسازد و به هیوز می‌پرد: “از قرار معلوم تو کار من را نمی‌پسندی، من وقت زیادی ندارم، یک فیلم دیگه هم منتظرمه” و قبل از اینکه هیوز فرصت جواب داشته بسته باشد صحنه وا ترک می‌کند. هیوز از رفتن هاکس زیاد غمگین نشد بلکه زود در صندلی‌ کارگردان نشست و خود کارگردانی بقیه‌ فیلم را به عهده گرفت. ولی‌ هرچه هاکس صبور و قانع بود، هیوز بی‌ تحمل و ایراد گیر. او یک تکمیل دوست بود و همه کار میبایستی با دقت به بهترین وجه پیش برود

یک صحنه به تنهایی ۱۰۳ بار گرفته شّد. فیلمی که برایش شش تا هشت هفته وقت تعیین شده بود، نه‌ ماه بدرازا کشید. حال که به دستیار شخصی‌ کارگردان ارتقاع یافته بود، کابی، نمیتوانست منکر این حقیقت شود که کارگردان، هیوز، وقت بسیاری را در مطالعه هیکل جین راسل صرف می‌کند: ” هاوارد سخت در فکر این میبود که چگونه سینه‌های خانم راسل را در دوربین بهتر نمایان سازد ” . به نظر می‌رسید که او سینه‌های جین راسل را مانند یک ستاره سینمایی جدا از شخصیت او می‌دانست. او به https://i1.wp.com/shepherdexpress.com/imgs/media.images/12221/jane2.jpgفیلمبردار داد میزد: “ما به اندازه کافی‌ از سینه‌های جین بهره برداری نمی‌کنیم “. در یک صحنه، جین راسل را بین دو درخت با شلاق چرمی بسته بودند و او کمک می‌طلبید. هیوز صحنه را از دوربین صحنه بین می‌بیند و به بروکلی میگوید که سینه بند‌های جین از زیر پیراهنش نمیگذارند سینه‌هایش آنطور که باید و شاید نمایان شوند و به او دستور می‌دهد که از جین بخواهد آنها را بردارد، ولی‌ جین از آن زنهأیی نبود که بدون سینه بند پیراهن بپوشد. هیوز دست بردار نیست؛ “خطوط دور سینه بند‌هایش مشخصند، این قابل قبول نیست و دوباره به سراغ تصویر‌های نقاشی شده می‌رود و به آنها اشاره می‌کند، ببینید، خطوطی وجود ندارند. راسل زیر بار نمیرود و میگوید که آقای هیوز خیلی‌ جلوتر از دوره زمانه خود است. هیوز به بروکلی تکلیف می‌کند که برود به سراغ یک دوزنده سینه بند و طرحی که سیم‌های نگاه دارنده را فقط از قسمت پایین آن دارد بروی کاغذ رسم می‌کند و به او می‌دهد که برایش بسازند. هنگامی که جین راسل آنها را بتن می‌کند متوجه میشود که بسیار ناراحت و غیر قابل پوشیدن هستند: “به آقای هیوز بگوئید که ایشان دچار مشکل بزرگی هستند چون این کار قابل عمل نیست، ایشان میتوانند از مانکن هایی که حاضر به نپوشیدن سینه بند باشند استفاده کنند” و اضافه مینماید: ” آقای هیوز میتوانند طراح هواپیما ی خوبی باشند ولی‌ مطمئناً طراح سینه بند زنانه نمیتوانند باشند”. بالاخره راسل فکری به سرش میزند، دوخت‌های بالا را با کلینکس میپوشاند و بند‌ها را از دو طرف به روی بازوهایش می‌کشد. زنی‌ که متصدی البسه او بود میگوید فکر خوبیست ولی‌ اگر من اخراج شدم آنوقت چه؟ راسل جواب می‌دهد که هیوز او را به خاطر اینImage result for jane russell ابتکار اخراج نخواهد کرد چون هیچکس خبردار نخواهد شد

راسل دوباره به درختها بسته میشود. هیوز مدتی نسبتا طولانی‌ از داخل دوربین صحنه بین او را ورانداز می‌کند و بالاخره میگوید خوب است. هیوز از نتیجه راضی‌ میشود. ولی‌ داستان بدین جا ختم نمیشود. سانسور گر هالیوود پس از دیدن آن صحنه بشدت ناراحت میشود: ” سینه‌های این دختر، بزرگ و توجه برانگیزند، و ۱۰۸ قطعه از آنرا از فیلم می‌برد. هیوز آنرا قبول ندارد و به هیئت رئیسه سانسور هالیوود برای آن سانسور‌های بی‌ مورد اعتراض می‌کند، او تصاویری از هنرپیشه‌های معروف دوران را، بتی گرابل، ریتا هیوورث، جین هارلو، و نرما شیرر را ضمیمه می‌کند و از طریق ریاضی‌ دانی‌ که برای اثبات ادعایش به کار گمارده بود، درصد اندازه سینه‌های آن‌ها را اندازه گرفته با تصویری از جین راسل و اندازه سینه‌های او مقایسه می‌کند. تصمیم هیئت سانسور به نفع هیوز تمام میشود و فقط سه‌ قسمت از صحنه بریده میشود

سه‌ سال پس از اتمام فیلمبرداری ” یاغی ” گشایش آن در سانفرانسیسکو بروی اکران میاید. تا آنزمان جین راسل هنرپیشه معروفی شده بود. روی یکی‌ از تخته‌های تبلیغاتی این نوشته به چشم میخورد ” فیلم بدون مانع ” و در روی دیگری نوشته ” سکس اندازه ندارد ”  ، تبلغات دیگر نیز در همین زمینه جملاتی مربوط به سینه‌های جذاب جین راسل نوشته‌اند ” آن دو دلیل موفقیت راسل چیست؟ ” طیاره تبلیغاتی بر فراز پاسادینا نوشته‌ای بدنبال خود میکشاند ” یاغی ”  و دنبالش دو دایره با دو نقطه در مرکز آنها. بلی بروکلی پنجاه سال پس از نمایش فیلم یاغی در آن جلسه به یاد میاورد: “آن روز‌ها خیلی‌ روز‌های خوبی بودند. اا

کمی‌ در باره کابی بروکلی:  فرزند یک سبزیکار، آلبرت روموبو (کابی) بروکلی، در سال ۱۹۰۹ در نیویورک بدنیا میاید. او ابتدا در کارگاه  تابوت سازی پسر عمویش در لانگ آیلند نیویورک کار میکرد، سپس یک فروشنده لوازم زیبایی از پاریس شد، و بالاخره سر از بورلی هیلز درآورد و پادوی شرکت فیلمبرداری فاکس قرن شد. او یک کارگردان و تهیه کننده معروفی میشود و موفق به اخذ جایزه اسکار میگردد. پدربزرگ کابی، پسکل بروکلی از کالابریا به آمریکا مهاجرت می‌کند و هنگامی که در بندر نیویورک پیاده میشود با خوImage result for cubby broccoliد یک بسته بذر بروکلی آورده بود. دیگران نیز بذر بروکلی از ایتالیا و دیگر نقاط اروپا آورده بودند ولی‌ نمیتوانستند آنرا در آمریکا به عمل آورند. بذر‌های پسکل ولی‌ به خوبی رشد مینماید و نام خانوادگی او بروی آن نوع کلم گذارده میشود. خانواده بروکلی به کشت سبزیجات، مخصوصا کلم بروکلی مشغول می‌شوند و بذر آنرا میگیرند به طوری که یک انس بذر را به قیمت ۱۶ دلار به فروش میرسانیدند که قیمت بسیار بالایی‌ در آن زمان به حساب می‌اید. بدین طریق آمریکا با بروکلی آشنا میشود. کابی بروکلی در ۱۹۹۶ در بورلی هیلز در میگذرد

____________________________________________________

کابی بروکلی

  و جرج لزنبی  در یک سلمانی موهایشان را اصلاح میکنند

کرت درمیفیر، لندن  نوامبر ۱۹۶۵

Cubby Broccoli Shares a barber With George Lazenby

وقتی‌ که کابی بروکلی، که حال تهیه کننده فیلم‌های جیمز باند شده، مشغول اصلاح موی سرش در سلمانی کرت بود متوجه شخصی‌ که در صندلی بغلی نشسته میشود: “این مرد خوشتیپ، با چانه مطرح و فکٔ‌های قوی، با آن بدن ورزیده، و اعتماد بنفس میتواند یک جیمز باند خوبی باشد” ولی‌ زود با خود فکر می‌کند که هر کسی‌ که به آن سلمانی گران قیمت بیاید میبایستی شخص ثرImage result for cubby broccoliوتمندی باشد، غیر از آن، جیمز باند مناسب در فیلم تعیین شده و مشغول تمرین است. ولی‌ در حقیقت، شخصی‌ که در صندلی بغلی بروکلی نشسته اصلا مرد متمولی نیست، او یک مانکن است که از استرالیا بدانجا آماده و فرزند باغبان  یک کلوپ بولینگ است. جرج لزنبی سال پیش به انگلستان آمده و فروشنده اتومبیل‌های دست دوم بود تا اینکه وارد دنیای مانکن‌ها شد. او موفقیتی نسبی‌ در شغل جدیدش بدست آورده، مانکن لباس شده و در تبلیغات شامپو تصویرهایی از او در مجلات به چشم میخورد همینطور در تبلیغ بنزین سوپر برای اتومبیل‌های اسپورت. شاید بهترین کار او تبلیغ تلویزیونی شکلات “فرای” باشد که در آن مانند یک گلادیاتور یک تکه بزرگی از شکلات را به روی شانه‌‌هایش گرفته میدود

از طرفی‌ دیگر، لزنبی، که آرزوی نقش جیمز باند را در سر داشت شنیده بود که کابی بروکلی به آن سلمانی می‌رود و پس از آنکه از صاحب سلمانی آگاهی‌ حاصل مینماید که بروکلی چه موقع به آنجا میاید، با او وقت گذاشته بود که بلکه چشم بروکلی به او بخورد و او را بپسندد. روز بعد در دفتر کارش، بروکلی به منشی خود تکلیف می‌کند که به کرت تلفن کند و نام آن مشتری خوش تیپ را بپرسد. او نام جرج لزنبی را یادداشت می‌کند به این فکر که روزی از او استفاده کند. سه‌ سال بعد‌ شان کانری تصمیم می‌گیرد که دیگر بازی نکند. جستجو برای یک جیمز باند جدید آغاز میگردد. سیصد نفر برای دست یافتن به نقش جیمز باند نام نویسی کرده مصاحبه می‌شوند، که در میان آنان، جرمی برت، جیمز برولین، لرد لوکان، آدام وست (ستاره فیلم تلویزیونی بتمن) و پیتر سنو. بروکلی به منشیش میگوید که به جرج لزنبی نیز خبر دهد و او را در دفترش ملاقات نماید. لزنبی در یک کت‌ شلوارImage result for george lazenby نقره‌ای و ساعت رولکس سابمارینر به دست وارد میشود. او با بی‌ پروأیی با بروکلی روبرو میشود: “یک هنرپیشه جیمز باند به اودیشن میرود به فکر اینکه  شان کانری است ولی‌ من اصلا به این فکر نبودم، من اکتور نیستم و چیزی نداشتم که از دست بدهم”. بروکلی و همکارش، هری سلتزمن، از پنجره دفترش در طبقه دوم لزنبی را میبینند که از آن‌طرف خیابان با رضایت کامل از خود عرض خیابان را عبور مینماید و به ساختمان وارد میشود، آنها بیشتر تحت تأثیر قرار میگیرند هنگامی که او از کنار منشی‌ دریافت با بی‌ اعتنأیی ردّ میشود و از پلکان به سرعت بالا میاید، درست مانند جیمز باند. او که مانند‌ شان کانری شش فوت و دو اینچ قد داشته با ۱۸۶ پوند وزن یکراست وارد دفتر بروکلی میشود

وقت آزمایش صحنه بروکلی از لزنبی میخواهد با کشتی‌ گیری که جلویش آورده بودند بجنگد و مانند یک قاتل با او رفتار کند، لزنبی نیز با مشت بر چانه او قاتل را نقش بر زمین می‌کند و این کار بروکلی را خوش میاید. رل جیمز باند به لزنبی داده میشود. خیلی زود پس از شروع فیلم ” در خدمت مخفی‌ علیاحضرت ” تحسین بروکلی از لزنبی فرو مینشیند و از اینکه هنوز هیچ کاری از پیش نبرده به او احساس ستارگی اول سینما دست داده، پذیرایی استثنائی میخواهد و با شوفور در افتاده. در یک زمانی‌ لزنبی حوصله‌‌ همه را سر برده بود که اکتور دImage result for george lazenby Diana riggsوم فیلم، تلی ساوالاس، به او خصوصی میگوید دست از لجاجت بردارد و رفتارش را تصحیح کند. در آخر روز کارگردان، پیتر هانت، از طریق شخصی‌ دیگر به او پیامی می‌فرستد که با دیگران در نیفتاد، و محیط را دوستانه نگاه دارد. بروکلی که از دور آن مناظره را میدید می‌دانست که لزنبی دارد شاخه‌ای را که رویش نشسته از درخت بختش اره می‌کند

در هر صورت او هربار به نوعی خود را تبرئه میسازد و آن فیلم را به پایان می‌رساند. همه از نتیجه راضی‌ هستند . به لزنبی یک میلیون دلار پیشنهاد میکنند که فیلم دوم را بسازند. لزنبی لجوج دو برابر مبلغ پیشنهاد شده را طلب می‌کند که بروکلی درخواستش را ردّ می‌کند. لزنبی به این ترتیب خود را کنار می‌کشد و انتقامی از تهیه کننده میگیرد و در شوی‌ جانی کارسون اعلان می‌کند که دیگر در نقش جیمز باند بازی نخواهد کرد. بروکلی و سلتزمن از این اعلان در تلویزیون سراسری آمریکا بسیار شرمنده و در عین حال عصبانی می‌شوند و به فکر کس دیگری برای پر کردن رل جیمز باند می‌افتند. لزنبی نیز از طرفی‌ دیگر حسابی‌ میزند به سیم آخر و قیافه هیپی به خود میگیرد و با ریش و لباده و دیگر البسه دوره وود ستاک در ملأ عام ظاهر میشود. سالها بعد او از آن کار‌هایش تأسف میخورد: “اشکال کار من در این بود که من یک جیمز باند شده بودم، چه در فیلم و چه در خارج از فیلم” و با لبخندی به یاد میاورد: “من رولز رویسم را در لندن میراندم و در هر کلوپ شبانه از اینکه دختران از سر و کولم بالا میرود لذت می‌بردم” و یواشکی به دوستی‌ که گوش میکرد میگوید: “نمیدونی در در اتاق خوImage result for george lazenbyابم شمارش دخترانی که از جلوی در رژه می‌رفتند از دستم در رفته بود

تأسف لزنبی دیر شده بود. آنها یک جیمز باند دیگر یافته بودند. او قسمتی‌ از ملامت را به مدیرش نسبت می‌دهد که به او گفته بود : “دوران جیمز باند تمام شده، دیگر آنها کسی‌ را که بتواند جای‌شان کانری را بگیرد پیدا نمیکنند، آنها کارشان تمام است” و بدین ترتیب خود را مقداری تسلی‌ می‌دهد: “من به او گوش دادم و حرفهایش را باور کردم، من خر شدم، احمق بودم”. از آن به بعد لزنبی به طور پراکنده در فیلم‌ها بازی میکرد؛ از جمله در سریال تلویزیونی “بی واچ”، “کانگ فو” ، “هاوایی پنج او” ، و تعدادی از فیلم‌های ” امانوئل “. ولی‌ هیچوقت به جایی‌ که می‌توانست جیمز باند او را برساند نرسید

_____________________________________________

جرج لازنبی

در برنامه سیمون دی نام‌ها  نام می‌برد

استودیو ۵ب، تلویزیون آخر هفته لندن ، ۸  فوریه ۱۹۷۰

George lazenby Names Names to Simon Dee

جیمز باند جدید، جرج لزنبی، در وصف فیلم “در خدمت محرمانه علیاحضرت” سخن می‌راند. او قرار است که با هنرپیشه مقابلش، دایانا ریگ، در نیمه اول برنامه سیمون دی حضور یابد، قبل از آنکه جان لنن و یوکو اونو نیمه دوم رImage result for george lazenbyا بگیرند. چه می‌توانست احتمالا خراب شود؟ از هنگامی که یک ماه پیش او از بی‌ بی‌ سی‌ به ال دبلیو تی‌ منتقل شّد، سیمون دی، احساس میکرد که از محبوبیتش بشدت کاسته شده: “من خودم را در محیطی‌ یافتم که نمیخواستم باشم، در شبکه تلویزیونی‌ای که نمیخواستم باشم، در روز‌هایی‌ که نمیخواستم باشم، و با میهمانانی که نمیخواستم باشم … و به طور کّل، در یک سرازیری روحی‌ بسر میبرم. ”  اولین شوی تلویزیونی سیمون دی، “اوقات دی” اولین بار در آوریل ۱۹۶۷، او را یکی‌ از معروفترین شخصیت‌های تلویزیونی در بریتانیا ساخت

ابتدا سیمون دی از تبلیغات تلویزیونی “چیپس های ترد‌ اسمیت” به مردم معرفی‌ شّد، و پس از آن موفق به گرفتن برنامه گپ و موزیک خود شد. مانند جانی کارسون در آمریکا، او نیز نامش در ابتدای برنامه ا‌ش توسط گوینده با فریاد و کش نامش شروع میشد: “زمان سسییییموون دییییی” است. او در اتومبیل اسپورت آستین مارتین خود در جاده کینگز بالا و پایین میرفت درر حالیکه دختر معروفی، مانکن، یا هنرپیشه، در صندلی دیگر نشسته بود. سیمون دی بود که برنامه ملکه زیبایی را به عهده میداشت، و بImage result for simon deeه بیتل‌ها جایزه میداد، و دوستانی چون مایکل کین و راجر مور میداشت. هر شنبه غروب، تا هجده میلیون بیننده جلوی صفحه تلویزینشان می‌نشستند و برنامه او را تماشا میکردند

منتها با شهرت و محبوبیتی که بدست آورده بود، یک اشکال عمده‌ای در سیمون دی پدید آمد. آن غرور بیش از حد و انتظارات دور از حق او بود. سیمون دیگر آن سیمون دوست داشتنی و محجوب نبود. او بود که به روسای خود امر و نهی میکرد، با زیردستان رفتاری نا خوشایند پیدا کرد، و حتی در انتخاب میهمانان برنامه ا‌ش حرف خود را پیش می‌برد و هرگاه با اعتراضی مواجه میشد تهدید به ترک برنامه میکرد. هنگامی که کنترات برنامه ا‌ش رو به پایان مینهاد، او بدون وقت قبلی‌ یکراست به دفتر مدیر کّل برنامه‌های تفریحی بی‌ بی‌ سی‌ میرود و دستمزد بیشتری برای دوره جدیدش طلب می‌کند. مدیر برنامه دست او را میخواند و به او ۲۰ در صد کمتر پیشنهاد می‌کند که سرسپردگی او را نسبت به شبکه‌ای که باعث شهرت و مکنتش شده بسنجد. سیمون دی آزمایش را ردّ میشود و بی‌ بی‌ سی‌ را برای پیوستن به برنامه آخر هفته لندن ترک می‌کند. او اشتباه بزرگی مرتکب شده بود. شبکه جدید به او وقت کم تماشاگر یکشنبه‌‌ها ساعت ۱۱ شب را می‌دهد که به سختی یک میلیون بیننده داشتImage result for george lazenby Diana riggs

دی بسیار مغموم است و به طور روزفزونی به اطرافیانش مشکوک میشود. او ادعا می‌کند که تلفنش گیرنده دارد و حرفهایش ضبط می‌شوند و مردانی از پشت بوته‌ها از او عکس بر میدارند. دیگران این واکنش‌های عجیب او را از استعمال ماری جوانا دانسته اند ولی‌ او مدعیست فقط به خاطر ماری جوانا عقل خود را از دست نداده. دی اولین میهمان برنامه جدیدش را معرفی‌ می‌کند (اتفاقا دی نیز برای رل جیمز باند نام خود را در کلاه انداخته بود و هنگامی که ردّ شد به دوستانش گفته بود به خاطر قد خیلی‌ بلندش ردش کردند): “خانم‌ها و آقایان، این شما و این جرج لزنبی و دایانا ریگز.. “. هنگامی که جرج وارد میشود، دی یکه میخورد. او به هیچوجه آن ژست و قیافه جیمز باند را نداشت، به عکس، در ریش نسبتا بلند و موهای بلند و لباس کابوئی همه را غافلگیر کرد از جمله میهماندار برنامه را

برنامه  به آرامی شروع میشود، لزنبی شاید کمی‌ دور از محل احساس شود ولی‌ دی هیچ خطری احساس نمیکند. آنگاه ناگهان لزنبی دست در جیب کتش می‌کند و یه کاغذ بیرون میاورد. او آنرا در مقابل چشمان متعجب سیمون دی و دایانا ریگس باز می‌کند و بانگ بر میاورد، این بریده از روزنامه ایست که شامل اسامی تمامی سناتور‌های شریک جرم در قتل پرزیدنت کندی میشود؛ انگاه سپس بدون آنکه مجالی به سیمون دی بدهد با صدای بلند شروع به خواندن اسامی سناتور‌های آمریکائی می‌کند و صدایش با خواندن هر نامی‌، بلند تر میشود. سیمون از یک لحظه مکث جرج استفاده می‌کند و به میان صSimon Dee: Simon Deeحبتش می‌پرد: “بسیار خوب ، حالا نظرات در مورد همبازی زیبایت در فیلم ` در خدمت محرمانه علیاحضرت` چیست؟ و با لبخند روو به دینا ریگس می‌کند” ولی‌ لزنبی با آن مداخله بیشتر از کوره در می‌رود و بی‌ اعتنا به درخواست صاحب برنامه به خواندن اسامی ادامه می‌دهد، با صدای بلند تر و محکم تر. سیمون دی در بلاتکلیفی بسر میبرد و در عین حال ناراحت از سؤ استفاده‌ای که لزنبی، تحت تأثیر ماری جوانا، از حضور در برنامه او می‌کند. اتهام شرکت در قتل یک رئیس جمهور، هرچه باشد، اتهام کوچکی نیست! در این هنگام او متوجه علامت قطع از مدیر  برنامه را ا زپشت سر لزنبی میشود، ولی‌ لزنبی دست بردار نیست. دیگر حوصله دی سر میرود و به او میگوید:”بلی بلی ممنون از ابراز عقیده تان آقای لزنبی، من از سیاست چیزی سر در نمیاورم، ولی‌ خیلی‌ جالب بود، ممنون از شما” و رو به دوربین و حاضرین در برنامه کرده اظهار میدارد: “تا دو دقیقه دیگر ما با یک زوج استثنائی دیگر ملاقات خواهیم کرد، جان لنن و یوکو اونو. با ما باشید” و صحنه برای تبلیغات قطع میشود

رسم برنامه‌های تلویزRelated imageیونی تفریحی در آنست که شو چند ساعت قبل از پخش ضبط میشود که وقت کافی‌ برای بریدن مطالب غیر مطلوب باشد، ولی‌ در کمال تعجب سیمون دی، تمامی آن داد و بیداد‌ها و اتهام زنی‌‌های لزنبی از برنامه پخش میشود. صبح دوشنبه روزنامه‌ها پر بودند از مقالات تند علیه لزنبی و سیمون دی که اجازه داده بود چنین مزخرفاتی از برنامه ا‌ش پخش شود. دی به دفتر مدیر برنامه، استلا ریچمن، احضار میشود: “این چه اراجیفی بود که لزنبی در باره کندی در برنامه تو میگفت؟” و دی با دست پاچگی و از ترس اینکه این برنامه را نیز مانند بی‌ بی‌ سی‌ از دست بدهد پاسخ میدهد: “من هیچ خبر نداشتم و از طرفی‌ دیگر میهمانان برنامه آزدند که از هر موضوعی که مایل باشند سخن گویند”. ریچمن نمی‌تواند با اظهار دی مخالفت ورزد ولی‌ او را متهم به قرار گذاری از قبل می‌کند که لزنبی از قتل کندی و عاملین مشکوک آن صحبت به میان آورد: ” اگر یک بار دیگر صحبت کندی در برنامه تو بشود، من شخصاً قرار داد را پاره می‌کنم، حالا از دفترم برو بیرون”. آن رفتار مدیری که تا چندی پیش دی او را کسی‌ حساب نمیکرد برایش خیلی‌ گران تمام میشود و به دی بر میخورد: “خدا ببین به چه روزی انداختی من را، حالا دیگه کارم به جایی‌ رسیده که این ماده سگ هم برای من دندان نشان میده” و با خود فکر می‌کند: “اگر هم با او مخالفت ورزم، از کار بی‌ کار خواهم شد”. آن جریان سیمون دی را بیشتر در زیر نورفکن توطئه میبرد و مردم به او به چشم یک دسیسه گر‌ و یک آلت دست و بازیچه دست اندرکاران مینگرند

شایعه شایعه میسازد و این برای سابقه دی بد تر میشود. او معتقد بود که لزنبی به تحریک دشمن دیرینه‌ ا‌ش، رومان اورایلی دست به این کار عجیب زده و برنامه ا‌ش را لکه دار ساخته. اورایلی همانی بود که لزنبی را از پیگیری فیلم‌های جیمز باند باز داشته بود: “جیمز باند رو ولن کن، برو به دنبال نقش آفرینی خودت، برو به دنبال ایزی رایدر، و امثال اون … راه تو اینه” و همانطوری که گوش لزنبی را علیه فیلمبرداران جیمز باند پر کرده بود، گوش او را نیز علیه برنامه سیمون دی پر کرده. این بود عقیده سینون در باره لزنبی و اورایلی. ولی‌ دی از آن برنامه خجول نبود. بر عکس، درصد بینند گان اImage result for simon deeز همیشه بالاتر بود: “شو به خوبی برگزار شّد، اگر لزنبی از خودش یک احمق ساخت، به من ربطی‌ ندارد، او خودش شخصیت خودش را خرد کرد و من از آن برنامه سر بلند بیرون آمدم. من به درکی اهمیت قائل نیستم مجریان برنامه چه فکر میکنند. من کار خودم را کردم و می‌کنم. در تصویر، رومان اورایلی و سیمون دی روی موتورسیکلت دیده می‌شوند

ولی‌ روند سیاست شرکت تلویزیون آخر هفته لندن به ضرر سیمون دی تمام شد. همان هفته اعلان کردند که اولین سری برنامه های سیمون دی آخرین برنامه او نیز خواهد بود. دی باز بهانه خودش را میاورد که اخراج او به خاطر مخالفتش با ورود بریتانیا به جامعه اقتصادی اروپائی بوده. جای او را به یک مجری تازه کار به نام مایکل پارکینسون می‌دهند و زمان برنامه او در بی‌ بی‌ سی‌ به هنرپیشه، درک نیمو داده میشود و نامش را: “اگر شنبه است، باید نیمو باشد” میگذارند. اولین میهمان نیمو، یک عروسک دست کن است به نام باسیل براش

___________________________________________________________

سیمون دی

با مایکل رمزی از بهشت و جهنم صحبت می‌کند

استودیو ۵ب، تلویزیون آخر هفته لندن،  پنجم ژوئن ۱۹۷۰

Sinon Dee Talks of Heaven and Hell With Michael Ramsey

حرفه شهاب گونه سیمون دی، سلطان برنامه گپ، در نقطه از هم پاشیدگیست. در چند هفته گذشته، او با تمامی دست اندر کاران برنامه ا‌ش به نحوی در افتاده بود؛ برای مثال، روزی او عصبانی از اینکه به او اجازه داده نشده بود که مت مونرو را به برنامه ا‌ش دعوت کند، بقدری عصبانی میشود که به سر کار نمیرود: “بگذار بفهمند شوی سیمون دی بدون سیموImage result for simon deeن دی چه مزه‌ای می‌دهد”. تلفن او بلا انقطاع زنگ میزد و وقتی‌ که بالاخره تصمیم گرفت گوشی را بردارد، در جواب “آقای دی کجا هستید؟ شو منتظر شمست” با Related imageصدای صاف و سر حال اظهار میدارد که حالش خوب نیست و باید به رختخوب برود. و هنگامی که از مجری رزرو، پیت موری، میخواهند بجایش شرکت کند، دقیقه آخر سر می‌رسد و پیت را کنار میزند و وارد صحنه میشود: “درود بر همگی‌، خوب من خوب شدم و تا وقتی‌ که سلامتی خودت را باز یافتی دیگر جای نگرانی‌ نیست… متاسفم پیت موری” و با افتخار میگوید: “من یک خنده بزرگ از حاضرین دریافت کردم”. ولی‌ این بازی‌ها و رفتار غیر قابل پیشبینی‌ او اطرافیانش را در تلویزیون آخر هفته لندن نگران ساخته بود

برنامه امشب او، آخرین برنامه اوست. خبر ساندی تلگراف : “کمپانی به هیچ وجه در فکر یک پرداخت انفصال دست و دلباز به دی نمیباشد”. دی در باره خروجش از برنامه حرف میزند و دلیل آنرا مخالفتش با پیوستن بریتانیا به کمیته اقتصادی ‌اروپایی ذکر میکند و ضمنا از اینکه رقیب برنامه گپ او، دیوید فراست، زمان بهتری را در اختیار دارد (۷:۳۰ عصر یکشنبه‌ ها) و اینکه میهمانان فراست بر خلاف میهمانان او از قبل به اطلاع عموم میرسید، گله می‌کند، همینطور از اینکه میهمانان فراست از افراد برجسته اجتماع هستند در صورتیکه میهمانان او از افراد معمولی. یکی‌ از میهمانانش وینسنت پرایس بود که طرز پختن پیاز در ماشین ظرفشویی را به نمایش گذارده بود

هربار که سیمون دی میخواست برنامه ا‌ش را جالبتر کند پایش به سنگی‌ گیر میکرد. او حدس میزد که آن سنگ هارا دیوید فراست جلویش میندازد: “من فکر می‌کنم او نگران آنست که برنامه من از مال او بهتر است و من همیشه در این رقابت برنده میشم؛ البته که او نمیخواست من از او بهتر باشم”. فراست کارگردان تلویزین آخر هفته لندن است در حالیکه دی یک تازه وارد و اخراجی از بی‌ بی‌ سی‌ است. وقتی‌ دو مرد در راهرو از کنار یکدیگر عبور میکنند، هیچ کس به خاطر ندارد که باهم سلام و علیکی بکنند. روی صفحه تلویزیون، دی خیلی‌ راحت و خونسرد به نظر میاید ولی‌ وقتی‌ از صحنه بیرون میاید تبدیل به یک فرد سختخو و سختجوش میشود و دیگر کسی‌ آن لبخند‌ها را بروی صورتش نمیبیند

فقط در آخرین برنامه ا‌ش به او اجا‌زه داده میشود، برای حفظ آبرو هم که شده، با یک میهمان عالیقدر همصحبت شود و آن میهمانی بود که همیشه دلش میخواست در برنامه ا‌ش شرکت کند؛ اسقف اعظم کانتربری. بلی آن‌شب، دکتر رمزی و سیمون روبروی یکدیگر بروی صندلی راحتی‌ چرمی نشسته اند. رمزی در عبای سرتاسر  ارغوانی‌ رنگش و دی در کت شلوار آبی‌ نئوونی و کراوات همرنگ. در نظر بیننده، آن منظره، جدال دوران باستان و مدرن را تداعی می‌کند: مقام محترم و مبّلغ سکوت در مقابل نماینده دوران مدرن و پر سر و صدا. (منظور از سکوت تشویق کلیسای انگلیکن و اسقف به سکوت است که معتقدند برای شناختن خدا آدمی‌ میبایستی سکوت اختیار کند و در تعمق رود) در هر حال، سیمون دی شیطان در همان دقایق اول سعی‌ بر آن‌ دارد که بحث سکس را به میان بکشد و تا حدی نیز موفق میشود. دکتر رمزی عقیده خودش را ابراز مینماید: “حرص نسلImage result for simon dee جدید به سکس قابل درک است، همه سکس را دوست دارند، ولی‌ یک نوع روشن بینی‌ در اجتماع هست که باید باشد و نوعی از آن است که برای نسل جدید و آینده خطرناک است، این حرص و دریدگی احساسات برای سکس بسیار غلط است .”  ولی‌ دی تصمیم می‌گیرد افکار  اسقف اعزام را از دریچه دیگری نسبت به “باز شدن اجتماع و حرکت هیپی گری” آزمایش کند که در کمال تعجب وی اسقف از آن نو گرایی حمایت می‌کند: “خوب در اینکه مردم، به خصوص نسل جوانتر از آن اجتماع خشک و مقید به سطوح آمده اند شکی‌ نیست، من نیز از طرفداران صلح در جهان هستم و با این آرمان هیپی‌ها کاملا موافقم همینطور رفتار صلح جویانه و شاد آنها را قبول دارم، مردم میبایستی یک در فرار از دنیای خشونت پیدا کنند .” دی از این جواب رمزی تعجب می‌کند. او انتظار نداشت که اسقف اعظم از حرکت هیپی گری دفاع به عمل آورد

تعجب  دی  از صحبت‌های رمزی مناسبتی ندارد. در حقیقت اسقف رمزی همواره مردی لیبرال با اندیشه‌های نو در کلیسا شناخته شده. ده سال پیش او “سه‌ موضوع اصلی‌ در اخلاق” را مطرح میسازد. او ضدّ جنگ و حکومت‌های دیکتاتوریست همینطور که بر علیه نژاد پرستی‌ و قوانین ضدّ هوموسکسوالیتی که در مجلس لرد‌ها به تصویب رسیده سخنها رانده. او مخالف سر سخت حکومت دیکتاتور‌هایی‌ مانند ایان اسمیت در رودزیا، و پینوشه در شیلی است و حتی برای بر انداختن آن‌ها از قدرت حاضر به بکار بردن قوای قهریه ارتش بریتانیا و آمریکا می‌باشد. (در نشستی در ۱۹۶۷ هنگامی که یکی‌ از شرکای مجله تایمز از جنگ ویتنام دفاع میکرد رمزی بشدت برآشفت و در خروجی را به او نشان داد و به او امر کرد که از نشست خارج شود. او شدیدا علیه تجاوزات ارتش آمریکا در ویتنام و به “مردم معصوم آن دیار” بوده و از ابراز عقاید خود شرم نداشت. در آخر همان سال رمزی به افریقای جنوبی سفر می‌کند و علیه جدا کردن بومیان از سفید پوستان سخنها ایراد نمود. او گفته بود: “اگر ما بخواهیم بین Image result for archbishop ramseyمخلوقات خدا به خاطر رنگ پوست و نژاد فرق بگذاریم پس میبایستی عیسی مسیح را نیز جزو غیر سفید‌ها به حساب بیاوریم .” او در حضور پرزیدنت ووستر تعمّد داشت که لبخند نزند: “من صورت اخمو را آنروز صبح در حین اصلاح صورتم جلوی آینه تمرین می‌کردم، من عادت ندارم لبخند نزنم ولی‌ در آن دیدار هیچ جای لبخند نبود .” )  تصویر اسقف اعظم کلیسای انگلیکن، مایکل رمزی، با رقیب و دشمن دیرینه‌ کلیسای کاتولیک، پاپ پول ششم را نمایانگر است که حاکی از سنت شکنی رمزی می‌باشد

در اینجا بود که سیمون دی موضوع سخن را تغییر می‌دهد و سٔوال غیر مترقبه‌ای با اسقف به میان میکشد : ” چندی پیش یک نفر از کشیش‌های کلیسای انگلیکن از قرار اظهار داشته که بهشت برین وجود دارد و در آنجا موسیقی‌ موتزارت همواره بگوش می‌رسد و روح آدمی‌ را تجلی‌ می‌بخشد” و در مقابل چشمان متعجب دکتر رمزی و تماشأیان از او میپرسد که آیا به بهشت و جهنم عقیده دارد؟ میبایستی صورت رمزی را پس از مطرح کردن این سٔوال می‌دیدید! ولی‌ رمزی ناگهان به خود می‌اید و با خونسردی جواب دی را می‌دهد: “همانطور که میدانید من پرفسور الهیات در کمبریج هستم و تحقیقات عمیقی در باره بهشت و جهنم به انجام رسانیده ام” و پس از کمی‌ مکث ادامه می‌دهد: “بلی من به دنیای آخرت اعتقاد دارم و معتقدم که رسد آدمی‌ به جایی که بجز خدا نبیند” آنگاه استوار تر مینشیند و اینطور ادامه می‌دهد: “من معتقدم آدمی‌ بهشت و جهنم را برای خود و در همین زندگی‌ میسازد، اوست که میبایستی با عقل و شعوری که خداوند به ما عطا داشته فرق ما بین بد و خوب را تشخیص دهد و از اعمالی که منجر به جهنمی شدن زندگی‌اش میشود پرهیز نماید” و نتیجه می‌گیرد: “روح آدمی‌ جاودان است و پس از مرگ از بین نمیرود، آن وجدان شخص است که نهایتا از خود باقی‌ میماند و تعیین کننده و داور اعمال آدمی‌ در این کره خاکیست، مردن با وجدان آسوده نعمتیست که میتوان آنرا به بهشت نسبت داد” و تعریف اسقف رمزی از جهنم : “سر انجام اعمال نا خوشایند و رنجانیدن دلهاست که آدم بد کاره را در خون خودش به جوش میاورد و از بین میبرد .ا ا

و این همانی بود که بر سر سیمون دی آمد و تا سی‌ سال پس از آن برنامه آخر او را در خود سوزانید. یک ماه پس از آخرین برنامه او با اسقف رمزی یک پیک با یک کیف در منزل دی را میزند. در آن کیف یک چک ۹۰۰۰ پوندی بود که حساب آخر او Image result for simon deeرا با تلویزیون آخر هفته لندن تصفیه میکرد. در ۲۰۰۳، کانال ۴ به یاد سیمون دی میفتد و یک برنامه تکی‌ اختصاصی برای او ترتیب می‌دهد که یادی باشد از دوران دههٔ شصت بین نسل مسن “بیبی‌ بومر” ها. او میخواهد که دوستانی که زمانی‌ در برنامه‌های او شرکت داشتند را برای یک گرد همأیی باز دعوت نماید. همه آنها دعوت دی را رد کردند. در جواب سٔوال دی از کانال ۴ که آیا آنها می‌دانستند چه کسی‌ آنها را دعوت نمیوده؟ فقط میگویند: “بلی” و آن جواب دی را از همیشه افسرده تر میسازد

در دیکسیونر بروورز عبارت “عارضه سیمون دی” اینطور تعریف شده “کسی‌ که برای فراموش شدنش به خاطر‌ میاید” . سیمون دی به کّل از اعتبار افتاده بود و آن به خاطر آنچه دکتر رمزی نامید، “اخلاق ناشایست  ” او بود. دیگر حتی بانک‌ها نیز برایش حساب باز نمی‌کردند چون میزان بدهی و خرابی اعتبار او بسیار بالا بود. او مبتلا به دزدیهای کوچک، از جمله یک سیب‌زمینی پوست کن میشود و برای شکستن یک توالت عمومی‌ جریمه میشود. در ۲۰۰۹، هنگامی که در هفتاد و چهار سالگی از سرطان استخوان در می‌گذرد، در یک آپارتمان یک اتاق خوابه در وینچستر زندگی‌ میکرد. از او بیست و شش کتاب دم دستی‌ به جای ماند که در آنها بریده‌های روزنامه‌های حاوی مقالات و تصاویر او بود

________________________________________________________

مایکل رمزی

توسط جفری فیشر تنبیه میشود

 دفتر مطالعات مدیر ، مدرسه رپتون، دربی شایر  مه‌ ۱۹۱۹

Michael Ramsey is Punished by geoffrey Fischer

 مایکل رمزی در مدرسه آمادگیش خوشحال نیست. او در نامه‌ای به مادرش، به تاریخ “عصر سه‌ شنبه بعد از چای” مینویسد: “من هیچوقت به این تلخی‌ بدبختی نکشیده بودم … من دیگر تحمل ندارم … فقط گریه می‌کنم … هرچه زودتر خودت را برسان … من شدیدا احساس بدبختی می‌کنم “. در سال ۱۹۱۸، هنگامی که چهارده سال داشت، او برنده بورس تحصیلی‌ از مدرسه رپتون میشود. او بیشتر مطالعه را ترجیح می‌دهد تا ورزش. مدیر مدرسه، یک روحانی بد اخلاق، مستبد، و سختگیری بود بنام جفری فیشر. مایکل نوجوان به او لقب “طعنه زن کوچک” داده بود. در مقابل، فیشر، به او لقب ” بچه غیر عادی، مکتبی‌ شلخته ” داده بود. او در دفتر انضباط از مایکل به عنوان ” بچه‌ای که با آرنجش مرتب شلوارش را بالا میکشد” یاد کرده. در حین رشد، مایکل در خود استعداد مناظره را درمیابد و علاقه ا‌ش به سیاست زیاد میشود. والدینش به حزب کارگر رأRelated imageی می‌دادند، او از احساسات خارج از حد ملی‌ و خود برتری بیزار بود

از همان دوران، در پانزده سالگی در یک مناظره در مدرسه ا‌ش، رمزی شدیدا با فرستادن سربازان بریتانیأی به جنگ با بلشویک‌ها در روسیه مخالفت میورزد. او حتی پا را از گلیمش فراتر میبرد و به ناظم مدرسه که در حمایت از فرستادن ارتش انگلیس به روسیه داد سخن میداد اعتراض می‌کند و به او پرخاش می‌کند؛ کاری که سزایش فقط تنبیه میبود. ناظم به مدیر، جفری فیشر، گزارش می‌دهد و مدیر فیشر نیز مایکل را وادار به از بحر کردن و خواندن پنجاه خط‌ از نمایشنامه یونانی مدیا می‌کند. مایکل حتی در این مورد بیشتر با مدیر درگیری پیدا می‌کند و از رژه رفتن با هنگ تعلیماتی افسران جوان سر باز میزند که فیشر را بیشتر سر لج میندازد و مایکل را توبیخ می‌کند ولی‌ در این بگو مگو، مایکل جوان برنده میشود چون ادعا می‌کند که رژه رفتن برای شاگردان مدرسه اجباری نمیباشد و در اثبات حرفش نامه‌ای از پدرش با خود به مدرسه میاورد. فیشر ناچاراً تن‌ به رضایت میدهد

هنگامی که در ۱۹۲۲ رمزی از مدرسه رپتون موفق به اخذ درجه دکتری در الهیات میگردد در آخرین گزارش فیشر در کارنامه ا‌ش اینطور مینویسد: “پسری که با خصوصیات و اخلاق منحصر بفرد خود و با زیر پا گذاردن رسوم و برخی‌ از قوانین مدرسه خدمت خوبی به خود و به مدرسه ا‌ش ارائه داد. ” مایکل رمزی سپس خود را وقف کلیسا می‌کند و به سرعت به درجات بالاتر راه میابد. راه آندو مرد باز بهم تلاقی مییابند و فیشر که اکنون اسقف چستر شده او را با سمت بالایی‌ به خدمت  کلیسایش میگیرد. با اینحال، رمزی هنوز سختگیری‌های فیشر را از یاد نبرده. به خصوص که همچنان فیشر را همان فرد منظم، وقت شناس، و ایراد گیر میابد که اکنون وارد گروه فری میسون هم شده و حتی به طرز صحیح لباس پوشیدن اعضای کلیسایش سختگیری نشان می‌دهد. به عکس، رمزی، همچنان همان فرد نامرتب، شوخ و شنگ، درسخوان، و آزاده ایست که همیشه بوده که حتی بندرت بند کفش‌هایش را میبسته. رمزی اسقف یورک میشود

در ۱۹۴۵ فیشر به سمت اسقف اعظم کانتر بری منتخب میگردد و جای اسقف سالخورده دیگری، ویلیام تمپل، را که او نیز زمانی‌ سرپرست مدرسه رپتون میبوده پر می‌کند. هنگامی که وقت او نیز به پایان می‌رسید، فیشر دست به اقداماتی زد و مایکل رمزی را برای حتی جزو اسقف‌های احتمالی‌ برای جاینشینی خود انتخاب ننمود و او را طی‌ ملاقاتش با نخست وزیر وقت انگلستان از لیست واجدین شرائط بیرون انداخت به طوری که هارولد مکمیلان در خاطراتش نوشته: “دکتر فیشر به نحوی Image result for dr. michael ramsey anglican church photosقاطعانه و صریح مخالفت خود را با انتخاب شدن دکتر رمزی به سمت اسقف اعظم کلیسای انگلیکن ابراز داشته. رمزی که از این اطلأعیه از شخص نخست وزیر مطلع شده بود با خوشنودی برای دوستانش چنین تعریف می‌کند: ” دکتر فیشر به نخست وزیر گفته که بزودی بازنشسته میشود ولی‌ نمیخواهد اسقف یورک، دکتر رمزی به جاینشینی او انتخاب شود، و وقتی‌ که آقای مکمیلن دلیل آنرا میپرسد گفته چون من در رپتون شاگرد او بوده‌ام و او من را مناسب بالاترین سمت در کلیسای انگلیکن نمی‌داند ” و خود مکمیلان به دوستانش ابراز داشته بود: ” من به او جواب دادم که رمزی واجد شرائط و کاندید خوبی به نظرم می‌رسد و وقتی‌ او اسقف بردفورد ، دکتر کوگان را پیشنهاد کرد من همچنان بروی رمزی حساب می‌کردم تا اینکه فیشر مذبوحانه اظهار میدارد که او سرپرست رمزی بوده و او را خوب میشناسد، که من نیز به او پاسخ دادم که او شاید سرپرست رمزی بوده ولی‌ سرپرست من نیست!! ” و بدنبال آن خنده بلندی را به سر می‌دهد. بدین ترتیب بود که مایکل رمزی با عنوان صدمین اسقف اعظم کلیسای انگلیکن انتخاب میشود

روابط رمزی ولی‌ با اسقف بازنشسته، فیشر، همچنان سرد بود و از فیشر دلخوری داشت. او بجای آنکه فیشر را با لقب مناسبش، “فاضل” بنامد، او را ” بارون ” خطاب کرد و این باعث ناراحتی‌ فیشر شد. فیشر با نامه‌های متعدد به کاخ لمبرت از این لقبی که رمزی به او داده بود گله گذاری کرد. رمزی در اینباره میگوید: “پستچی همینطور برای من نامه‌های اعتراض از فیشر میاورد و من آنها را نخوانده در سطل‌ آشغال میندازم.” (مترجم از اینهمه کینه توزی، عقده، و تمسخر، آنهم از طرف افرادی که ادعای روحانیت و بخشندگی دارند تعجب می‌کند) او حتی همسر فیشر را به سخره میگیرد و او را تجسم می‌کند که به دنبال شوهرش در خیابان میدود و میخواهد جلوی پست کردن نامه‌هایش را بگیرد ولی‌ موفق نمیشود

وقتی‌ آنروز رمزی به دعوت موزه مجسمه‌های مومی مادام توسا برای عکس برداری و اندازه گیری میرفت بسیار با مسرت باز گشت. او تعریف کرد که مقدار مومی که برای مجسمه‌ او احتیاج داشتند بیشتر از موم موجود در انبار بود، در نتیجه مجسمه فیشر را قرار است ذوب کنند و موم آنرا به مصرف مجسمه او بکار برند.  در ۱۹۷۴، هنگام فرارسیدن دوران بازنشستگی او، مایکل رمزی در میهمانی شامی که به افتخارش در کالج نو (نیو کالج) ترتیب داده بودند در میان سخنرانی ا‌ش صحبت از “خوابی که دیده بود” می‌کند. او اینطور آغاز می‌کند: ” تازه به بهشت رسیده بودم که در یک میهمانی شراب نوشی‌ به افتخار تمامی Image result for dr michael ramsey archbishop photosاسقف‌های اعظم کنتربری در بهشت شرکت داشتم، چون تازه رسیده بودم همه یک به یک به نزدم میامدند و تبریک میگفتند، چه سعادتی بود که اسقف اعظم قرن یازدهم، آنسلم را دیدم که به من خوشامد گفت و با هم گفتیم و از احوال دوران خود باخبر شدیم، به ناگهان حدس بزنید چه کسی‌ جلو آمد؟ بلی بارون فیشر، که با همان رفتار شق و رقش به ما گفت، خوب پسرها، وقت کار است.” و متعاقب آن بلند می‌خندد. آن شوخی‌ به نظر دیگران که با رابطه سرد و تحقیر آمیز اندو آشنا بودند زیاد خوش نیامد و خنده عمده‌ای در تالار طنین نیفکند. سالها بعد زمان اسقف اعظم بعدی‌، روبرت رونسی، منشی‌ های کاخ لمبت به یاد میاوردند آن روز هایی که نامه‌های تهدید آمیز فیشر، یکی‌ بعد از دیگری به دفتر رمزی می‌رسیدند، او با آنکه آنها را باز نمیکرد، ولی‌ تمام آنروز را با عصبانیت بسر می‌برد و قادر به کار نبود: ” و مانند یک برگ درخت می‌لرزید ” .  ناگفته نماند که مایکل رمزی اولین اسقف اعظمی بود که بدیدن رقیب سر سخت مسیحیت انگلیکن، یعنی پوپ در واتیکان رفت. او با پوپ پول ششم ملاقات کرد که در سالن رسمی‌ سیستین از وی پذیرایی به عمل آوردند. هنگام خداحافظی پوپ انگشتر مرصعی را که مردم ناپل به او هدیه داده بودند از انگشت خود بدر آورد و در انگشت رمزی لغزانید. مایکل رمزی همیشه آن یادگار پوپ را به انگشت داشت و پس از مرگش، در موزه کنتربری نگاه داری میشود و هربار که اسقف اعظم کنتربری، به تبعیت از سنّت شکنی رمزی، به دیدار پوپ میرود، آنرا بدست می‌کند. البته اسقف اعظم جفری فیشر در ۱۹۶۰ راه را هموار کرده بود و به دیدار پوپ رفته بود ولی‌ آن سفر بقدری محرمانه و مخفیانه انجام گردید که هیچ کس اجازه عکس برداری نداشت، و تنها تصویر موجود از ورود فیشر در فرودگاه رم گرفته شده

_______________________________________________________

جفری فیشر

توسط روالد داهل عکسبرداری میشود

مدرسه رپتون، دربی شایر  سپتامبر ۱۹۳۱

Geoffrey Fisher is Photographed by Roald Dahl

جفری فیشر در بازنشستگی در دورست بسر میبرد که یکی‌ از شاگردان قدیمی‌ و معروفش از دوران رپتون  با او تماس میگیرد. نام او روالد داهل است. کمتر از یکماه قبل دختر هفت ساله‌ داهل از بیماری آنسفالیت، ورم مغزی، در می‌گذرد و او میخواهد بنزد استادش رفته بلکه کمی‌ تسلی‌ یابد. فیشر از داهل دعوت می‌کند که به منزلش بیاید و دو مرد باهم می‌نشینند و صحبت میکنند. از Image result for geoffrey fisherگفتگوی آندو فقط از داهل میدانیم که گفته بود فیشر او را تسلی‌ می‌دهد و برای شادی روح دخترش، الیویا، دعا می‌کند و به او اطمینان خاطر می‌دهد که دخترش اکنون در بهشت است، و هنگامی‌ که داهل از استادش میپرسد که آیا سگ الیویا پس از مرگ به بهشت خواهد رفت و به دخترش خواهد پیوست؟  فیشر در این مورد اظهار بی‌ اطلاعی می‌کند. او اینها را برای دیگر فرزندانش، هشت سال پس از بازگشت از نزد فیشر تعریف میکرد: “ناگهان صورتش در هم رفت” و ادامه داد: “من میخواستم از او دلیل آنرا بپرسم ولی‌ دیگر پس از آن‌ قیافه از پرسش منصرف گشتم” و در فکر رفته با فرزندانش در میان میگذارد: “آخر چطور است که خداوند متعال برای حیوانات که آنها نیز از مخلوقات او هستند چنین آخرتی در نظر نگرفته؟ آیا بهشت فقط و فقط مختص به آدمیان است؟” روالد داهل به دانش استادش شّک برده بود. اگر او که استاد ظاهرا بالحق کلیسا و سرپرست مدرسه رپتون بوده از آخرو عاقبت حیوانات اطلاعی ندارد، پس چه کسی‌ میدند؟ ولی‌ آنروز داهل بروی خود نمیاورد و دیگر در حل مسئله حیوانات در بهشت برین پافشاری نمیکند. او با فیشر با مهربانی خداحافظی می‌کند و پس از بازگشت به منزلش برای استاد قدیمش یک کپی از کتاب داستان‌های کوتاهی که خود به رشته تحریر آورده به نام ” بوس بوس ” را می‌فرستد و روی کتاب عکس یادگاری از دوران رپتون را میگذارد که خود او از جفری فیشر هنگام بازی کریکت، سی‌ سال قبل گرفته. در صفحه اول بوس بوس، داهل، نوشته: “سرپرست خنده بلندی را سر داده بود که صدای کلیک شنید و برگشت و من را دید که دوربین به دست از او عکسی‌ گرفتم” فیشر بناگهان برآشفته بود: “اگر آن عکس را به کسی‌ نشان دهی‌ ندادی، زود آنرا از بین ببر. ” و اکنون پس از بیش از سی‌ سال او جرأت کرده که آن تصویر را برای سرپرست بازنشسته همراه کتابش بفرستد و جالب است که هنوز کمی‌ از آن ترس کودکی را در خود احساس می‌کند. ولی‌ در هر حال او با ارادت تمام آنرا برای فRelated imageیشر می‌فرستد

ارادت داهل در ۱۹۷۰ جلوی مدعوین حاضر در مراسم یادبود دکتر جفری فیشر، که به تازگی فوت نموده بود، تکرار میشود: “او براستی یک مرد نیک بود” و خاطره‌ای از دوران نو جوانیش در باره آن عکسی‌ که از استادش گرفته بود بازگو می‌کند: “من پس از آنکه از طرف دکتر فیشر بسیار جوانتر، تهدید شدم ، آن عکس را سالیان سال در کشوی میز تحریرم پنهان ساختم و برای مادرم نیز در نامه‌ای ذکر کرده بودم که او یک مذهبی‌ افراطیست و حتی عکس خود را نمیخواهد و از من خواست که آنرا نابود سازم” و اینکه: “او برای مقامی که داشت به مراتب بیش از حد مذهبی‌ و در امور دیدنی خود جدی بود.” تمامی آن سخنان خوشایند و گرم در ۱۹۸۴ به سختی قابل درک بودند

در ۱۹۸۴، روالد داهل، که شصت و هفت ساله‌ شده بود کتاب جدیدش “پسر” را منتشر میسازد. “پسر” شرح حال خودش در کودکی و در زمان مدرسه اش در رپتون است. او در باره مدیر مدرسه، دکتر جفری فیشر، اینطور نوشته: ” مدیر رپتون مردی شلخته و به نظرم بسیاربد اخلاق آمد، او بسیار بروی شاگردان سختگیری میکرد و مردی ایراد گیر بود. او بندرت با شاگردان صحبت میکرد. شاید من از جفری فیشر متجاوز از شش جمله نشنیده باشم .” و در بخش دیگری از کتابش نوشته که چگوبه آن رهبر سادیستیک پس از دوران رپتون به ناگهان از نردبان ترقی‌ بالا رفت تا جایی که بالاترین مقام کلیسای انگلیکن یعنی اسقفی اعظم کنتربری را بدست آورد و ملکه کنونی‌ را در صحن وستمینیستر تکبیر نموده تاج را بر سرش گذارد. “آیا کسی‌ در آن صحن می‌دانست که او همان کسی‌ بود که کودکان مظلوم تحت حفاظتش را با ترکه ا‌ش بزیر کتک میگرفت؟ او در جای دیگری از کتاب “پسر” در باره کتک‌Image result for geoffrey fisherهای وحشیانه مدیر فیشر بیشتر و دقیقتر توضیح می‌دهد. اینبار تجربه دوست و همکلاسیش، مایکل رمزی را. او بیاد میاورد: “مدیر فیشر به مایکل امر کرد که شلوارش را پایین بکشد و زانو زده بروی دستهایش خم شود” و ادامه می‌دهد” در مقابل چشمان وحشت زده شاگردان او ترکه ا‌ش را برداشت و در حالیکه در باره گناه و کار‌های ناشایست داد سخن میداد ترکه را تا انجأیی که ممکن بود بالا برده محکم بروی لمبر‌های مایکل کودک فرود میاورد که صدای جیغ مایکل بلند میشود، پس از چند ضربه محکم، او دست برمیدارد و مایکل و ما در فکر اینکه تنبیه متوقف شده به مایکل امر می‌کند که در همان حالت بماند، سپس دست در جیبش کرده پیپش را در میاورد و با خونسردی در آن توتون پر می‌کند و در حالیکه همچنان از شیطان و گناه سخنرانی میکرده پیپش را روشن می‌کند، دو سه‌ ًپک به آن‌ می‌زند و ترکه را بدست گرفته ضربه‌ها را ٔبر ماتحت مایکل تجدید و تشدید می‌کند، پس از مدتی‌ که صدای ضجّه‌ها و ناله‌های مایکل را با طمع هرچه تمام‌تر شنید باز پیپش را برداشت و آنرا کبریت زّد و چند ًپک محکم به آن‌ زّد و باز ترکه را بدست گرفت و این کار را چندین بار ادامه داد تا اینکه به دستور مدیر فیشر فراش مدرسه با کاسه‌ای از آب، حوله و یک اسفنج رسید و آنرا جلوی مایکل گذاشت، مدیر به مایکل امر کرد که خون‌های Related imageبیرون زده از لمبرهایش را بشوید و به دیگران نیز امر کرد که به سر کلاس بروند و تنبیه در آن زمان به پایان رسیده بود .” و داهل در ادامه کتابش مینویسد: “من هنوز به اصل این مطلب نتوانسته‌ام پی‌ ببرم که چگونه یک مرد سادیستیک جاه طلب که به کوکان مدرسه ا‌ش نیز رحم نمیکرد بتواند چنین مقام والائی را در کلیسای انگلیکن و در دولت بریتانیا بدست آورد. اگر خدائی آن بالا هست پس چگونه اجازه می‌دهد که چنین شخصیت عاری از مهر و محّبت که از درد کودکان لذت ببرد بتواند موعظه گر‌ و مبّلغ او باشد. پس در دستگاه الهی میبایستی یک چیزی بسیار غلط باشد

ولی‌ سٔوال اینجا پیش می‌اید که چطور خود رمزی که اینقدر از فیشر تنفر میداشت هیچوقت به آن واقعه اشاره نکرده؟ جوابش این است که کسی‌ که رمزی را به فلک بسته بود، فیشر نبود بلکه مدیر بعدی‌، جان کریستی بود. فیشر در آنموقع رپتون را ترک کرده بود. آیا او درست به خاطر میاورد؟ و اگر اینطور است چرا خواسته دامن فیشر را انقدر لکه دار نماید ؟ شاید چون فیشر به Image result for roald dahlبالاترین مقام در کلیسای انگلیکن دست یافته و او نتوانسته بود اسقف اعظم شود. آیا داهل به فیشر حسادت می‌ورزید؟ شاید. شاید هم به سادگی‌ یک مورد شناسایی اشتباه بوده و او در حالیکه آن تنبیه سخت مایکل رمزی را بیاد میاورد، کننده کار را بدرستی به یاد نمیاورد

شاید هم پس از دیدارش به خاطر از دست دادن دختر کوچکش و جواب‌های موهوم فیشر در مورد بهشت و حیوانات، او فیشر را یک فرد دروغگو میشناسد. پس دوباره سٔوال پیش می‌اید که چطور پس از آن ملاقات با فیشر، داهل کتابش را برایش می‌فرستد و عکس دوران مدیری او را ضمیمه می‌کند و در صفحه اول از او تمجید‌ها می‌کند و او را مردی بغایت پسندیده مینامد؟ همه این حرف‌ها یک علامت سٔوال بررگ در جلویشان است

_____________________________________________

روالد داهل

به کینگزلی آمیس درس نویسندگی می‌دهد

 آیور گروو، آیور، باکس،  تابستان ۱۹۷۲

Roald Dahl Offers Writerly Tips to Kingsley Aims

نویسندگانی که پول دارند بدنبال جاه و مقامند, نویسندگانی که اسم و رسمی‌ بدر کرده اند بدنبال پول هستند و نویسندگانی که هیچکدام را ندارند، بدنبال هردو هستند و نویسندگانی که هردو را دارند بدنبال جاودانگی هستند. به این دلایل ملاقات‌های بین Image result for kingsley amisنویسندگان میتواند حساس باشد. از هنگامی که کینگزلی آمیس کتاب خود “جیم خوشبخت” را در ۱۹۵۴ به چاپ رسانید از اسم و رسم مناسبی برخوردار شد و پول نسبتا خوبی بدست آورد که در هر دو حالت او ارا مورد غبطه دیگر نویسندگان هم دوره ا‌ش قرار داد، به خصوص دوستان نویسنده نزدیک او را. ” آن موفقیت کینگزلی نیست که من را به جوش میاورد” فیلیپ لارکین غرّ غرّ کنان به دوست دخترش میگوید: “حتی از اینکه نگران سخت کار کردن نیز نیست من اهمیتی نمیدهم” ولی با صدای بلند تقریبا فریاد میزند: “این ژست و اطواریست که مثل بچه‌های تازه به پول رسیده در او پیدا شده که من را آزار می‌دهد” او دیگر هیچ غصه پول نداشتن را نمیخورد، او دیگر مجبور نیست که رنج ببرد و شاید این مهم بود که دوستان حسودش را می‌آزرد. در ۱۹۷۲، آمیس میهمان دوست متمولیست بنام تام ستاپارد. او یک نمایشنامه نویس است که در ویلائی پالادین خود یک گاردن پارتی تابستانی براه انداخته. به محض ورود به پارتی، ایمز خود را در موضع دفاعی می‌بیند که اخیرا خود را با آن‌ مواجه میدید. او دیگر این حقیقت را قبول کرده که هدف سٔوال‌های بیشمار دیگران قرار گیرد و به طعنه‌ها و کنایه‌های آنان گوش فرا دهد. او آنأ با حرف‌ها و صدای یکنواخت یکی‌ از میهمان گرامی‌، مایکل کین روبرو میشود، و با آنچه او به آن اشاره می‌کند، تاکتیک‌های غلط صاحبخانه

 ستوپارد او را مثل همیشه که می‌بیند آنچنان در آغوش می‌گیرد که آمیس خجول میشود: “من دوست ندارم مرRelated imageدی که فامیل نیست آنطور مرا در آغوش بگیرد .” ولی‌ همیشه با بی‌میلی آغوش او را میپذیرد: “خوب آدم نمیدونه چکار کنه، درسته که حرکاتش کمی‌ عجیبه ولی‌ اگه خودمو کنار بکشم هم حالت خوشی نداره .” خلاصه همینطور از اطرافیان حرکات ناراحت کننده به او می‌رسید که یکمرتبه صدای هلیکوپتر از بالای سرشان آمد و در کمال تعجب آمیس و بعضی‌ دیگر از میهمانان به طرف زمین چمن بزرگ ویلائی ستوپارد پایین می‌اید و دقیقه‌ای بعد بروی چمن نشسته. آمیس با تعجب نگاه می‌کند: “نمی‌فهمم چه چیزی باعث میشود در یک روز عالی‌ تابستانی که ترافیک هم خوب است یک نفر هوس کند با هلی‌کوپتر به میهمانی بیاید .” در هلیکوپتر باز میشود و چه کسی‌ از آن بیرون میاید؟ روالد داهل. بلی روالد داهل، موفقترین نویسنده داستان‌های کودکان در بریتانیا و شاید در دنیا. در موقعیتی، “انتخاب من نبود” کینگزلی آمیس خود را مواجه با داهل می‌بیند. داهل با دیدن آمیس خود را یکی‌ از طرفداران پر و پا قرص او میخواند: “این روز‌ها روی چImage result for kingsley amis quotesه چیزی کار میکنی‌ کینگزلی؟” هنوز آمیس جمله ا‌ش تمام نشده  داهل زود حرفش را قطع می‌کند: “چه عالی‌، ولی‌ فکر میکنی‌ پول خوبی توش باشه؟ ” و ادامه می‌دهد: “ببین دوست عزیز، اگر از لحاظ مالی‌ تأمین باشی دیگه حواست پرت نیست و افکارت راحت میتونن روی موضوع کتابت متمرکز شوند” آمیس میخواهد از زیر این گفت و گو یک طوری در برودولی در گوشه‌ای گیر کرده و مجبور است که به حرف‌های داهل گوش فرا دهد و جواب سوالات بی‌ جای او را هرچه کوتاهتر بدهد: “بلی متوجه نکته شما هستم، فرأغت مالی‌ خود سبب میشود که حواست را بهتر جمع کنی‌” و ناگهان با سٔوال غیر مترقبه دیگری از داهل مواجه میشود: “ببینم، تو الان چند سالته؟” آمیس کمی‌ اینپا آنپا می‌کند و بلاجبار جواب می‌دهد: “پنجاه سال” و زود داهل می‌پرد توی حرفش: “پنجاه سالته و با این مغروفیتت هنوز مشکل مالی‌ داری؟” و سرش را به گوش آمیس نزدیک می‌کند: “میخواهی رمز پولدار شدن سریع را در نویسندگی بدانی‌؟” و قبل از آنکه آمیس در فکر جوابی باشد به او میگوید: “دستان‌های کودکان” و اضافه می‌کند: “هیچ نوشته‌ای مثل داستان‌های کودکان پول در نمیاره” و در مقابل چشمان متعجب آمیس میگوید: “پدر مادر‌ها کاری ندارند که آیا آن داستان را بچه شان دوست دارد یا نه‌؟ فوری کتابت را میخرند چون برای بچه‌ها نوشته شده، همینطور کادوی تولد و کریسمس خوبیه و کسی‌ از دریافت آن اعتراض نمیکنه! حالیته؟ ” و با فخر زیاد به آمیس میگوید: ” میدونی پیش پرداخت کتاب جدیدم چقدر بود؟” داهل Image result for kingsley amis quotesکمی‌ صبر می‌کند که آمیس از او بپرسد که چقدر بود. معلوم بود که مبلغ قابل ملاحظه ایست ولی‌ آمیس بروی خودش نیاورد و نپرسید.  آمیس در اینجا با کمی‌ جرأت درگفتارش جواب می‌دهد: “ولی‌ من نمیدانم چطوری یک دستان کودکان را آغاز کنم، داستان‌های پلیسی‌، عشقی‌، جنأیی، کمدی سکسی،  همه آنها به نظرم بیشتر خواستار دارند تا داستان‌های کودکان” داهل زود می‌پرد توی صحبت او: “کی‌ گفته؟ داستان‌های کودکان به مراتب ساده تر و بامزه تر هستند، تو دیگر مجبور نیستی‌ در طراحی‌ موضوع داستان بزرگسالان افکارت را خسته کنی‌، همان پیچاندن موضوع کلی‌ وقت و انرژی و تخیل لازم دارد و تازه اگر آقایان و خانم‌های بزرگ سال آنرا بپسندند” و ناگهان این جمله عجیب از دهان داهل بیرون میپرد: “فکرش را نکن، حرامزاده‌های کوچک آنرا قورت خواهند داد” و خلاصه آمیس را مجبور می‌کند که  به پند و اندرز‌های او در باره نوشتن داستان‌های کودکانRelated image گوش فرا دهد

به خاطر موفقیت اخیرش در فروش کتاب جدید کمدی سکسیش، آمیس در میهمانی تنها موضوع صحبت‌ها بود و سبب میشود که آمیس آن روز را در دفتر خاطراتش، نزدیک بیست سال بعد، که یک سال پس از مرگ داهل در ۱۹۹۰ میشد چنین نتیجه گیری کند “من فکر نمیکنم بچه‌ها به این سادگی‌‌ها گول بخورند، آنها از بزرگسالان بمراتب حساس تر و نابخشوده ترند و حرف‌های فریب دهنده را زود متوجه می‌شImage result for kingsley amis quotesوند”. آیا داهل مشمول همان دستان سرایی‌هایی‌ میشد که زمانی‌ به جفری فیشر نسبت میداد؟ آمیس در خاطراتش نوشته: “بسیاری از اوقات، من در داستان‌هایم از حرف‌های مردم استفاده کرده ام، کلمه به کلمه آنچه از دهانشان بیرون می‌اید را نوشته ا‌‌‌م، که در نوع خود به نظرم سبک نوشتن من است” و مثال جمله‌ای که بیست سال قبل از دهان داهل در میهمانی گاردن پارتی ستوپارد میشنود را میاورد: “فکرش را نکن، حرامزاده‌های کوچک آنرا قورت خواهند داد .”  ادامه گفتگوی آنان در آن روز گاردن پارتی چنین است: “خوب میل خودت است، یا داستان کودکان خواهی نوشت، یا نخواهی نوشت” و داهل ادامه می‌دهد: “ولی‌ بگذار برایت حقیقتی را بگویم؛ تا وقتی‌ که تمام هوش و قلبت را در داستان نگذاری، کودکان تو را باور نخواهند کرد” و به آمیس مستاصل تأکید می‌کند: “بچه‌ها در این موارد خیلی‌ حساس و نکته بین هستند، آنها به تو یک فرصت می‌دهند، اگر تونستی‌ تو دلشون جای بگیری تورو با آغوش باImage result for escherز می‌پذیرند در غیر اینصورت، ول معطلی” و قبل از اینکه آمیس فرصت اظهار نظر کند میگوید: “خوب من حرفم رو بهت زدم، حالا اگه اجازه بدی برم لیوانمو پر کنم” که آمیس با حرکت سریع سر علامت موافقت خود را به داهل می‌دهد و او را از شرّ خود خلاص میسازد

داهل از پیش آمیس می‌رود و او را تنها در تفکراتی که با دیدن یک نقاشی روی دیوار از اسچر به او دست می‌دهد میگذارد؛ کسی‌ که از پلکان‌ها بالا می‌رود و آخر سر خود را در نقطه اول می‌بیند

____________________________________________________________

کینگزلی آمیس

توسط انتونی آرمسترانگ – جونز غال گذاشته میشود  نوامبر ۱۹۵۹

Kengsley Amis is Deposited by Anthony Armstrong – Jonse

مجله کوئین در نظر دارد یک مجله را در کنار انتشاری همیشگی اختصاص دهند به، نظر پرسی‌ و مسابقه تعیین بهترین سخن گو و شخصیت مورد صحبت در انگلستان، اختصاص داد. در راستای این همت ترتیب یک گردهمأی نهار ترتیب می‌دهد و سخنگویان معروف وقت را دعوت می‌کند و عکس بردار اشرافی  معروف، آنتونی آرمسترانگ – جونز نیز دعوت بود برای تصاویری که در آن نشریه اختصاصی از حضار و روادید قرار بود به چاپ برسد عکسبرداری کند. در آن مجلس نهار سر دبیر کوئین، مارک باکسر،  پیشنهاد می‌دهد که تصویری از پرنسس مارگارت بروی جلد باشد با جمله “مشّوق بزرگ. ” آرمسترانگ فورا مخالفت کرد، همینطور نویسنده تازه مشهور شده سی‌ و هفت ساله‌، کینگزلی آمیس که او نیز مخالفت خود را با آن‌ ایده ابراز مینماید. باکسر رو به عکس بردار می‌کند و میپرسد: “برای چه مخالفی، تونی؟” و آرمسترانگ بلافاصله جواب می‌دهد: “اگر قرار است فقط عکس‌های من در این نشریه به چاپ برساند من لزومی نمی‌بینم که از یکی‌ از عکسهای متعلق به عموم استفاده شود. سر دبیر به آرمسترانگ گوش فرا می‌دهد و آنگاه بدون اینکه از آمیس نیز دلیل میخالفتش را بپرسد، میرود سر موضوع بعدی. در تصویر روبرو، کینگزلی آمیس با همسر دومش، جین، در یک میهمانی خصوصی دیده می‌شوند

چند ماه بعد از آن کینگزلی آمیس یک قرارداد با یک شرکت تبلیغاتی برای تهیه یک سری فیلم‌های معرفی‌ ابجوی جدید به اسم ” ابجوی لانگ لایف ” امضا نمود. وی برای نقش عمده فیلم تبلیغاتی به هیچ کس دیگری فکر نکرد جز هامفری لییتون که حضور قوی او در فیلم و صدای تأثیر گذارنده ا‌ش او را از دیگران متمایز میسازد. بنا بود که آن سری فیلم‌ها در دامنه داشت و کوه برداشته شود و آمیس پس از بازدید از محل فیلمبرداری و تائید آن‌ از تعدادی مردان جوان که آژانس مدلینگ و کستینگ برایش دعوت نموده بودند به اصطلاح اودیشن به عمل آورده هنر پیشگان دخیل در فیلم‌ها را انتخاب نماید. قرار شد روز جمعه فیلمبرداری شروع شود. روز جمعه  گروهی از مردان آبجو بدست در علفزار تمرین‌های لازم را به عمل میاورند. او از عکاس و فیلمبردار معروف، آرمسترانگ – جونز خواسته بود فیلمبرداری آنرا به عهده بگیرد و برای گرفتن تصاویری از محل و دوره فیلمبرداری با او همکاری نماید و آرمسترانگ – جونز نیز پیشنهاد همکاری را میپذیرد. آنجا بود که بیاد آن نشریه اختصاصی میفتد و روو به آرمسترانگ – جونز کرده میپرسد: “پس چطور مارک باکسر بالاخره به حرفات گوش نکرد و عکس بزرگی از پرنسس مارگارت در آن مجله به چاپ رسانید؟ ” انتونی جواب می‌دهد: ” راستش من هم از این کارش دمغ شدم، ” و آنگاه مثل اینکه یکمتربه به یادش آمده از آمیس میپرسد: “تو Image result for antony armstrong jonesچطور فکر میکنی‌؟ من هنوز دلیل مخالفت تو را نمیدانم” آمیس نیز رک و پوسکنده در باره پرنسس مارگارت ابراز میدارد: ” خوب او زن ضایع ایه، هممون این حقیقت را میدانیم، دفعه پیش نیز در یک مجلس رسمی‌ حسابی‌ گٔه زّد و چه مزخرفاتی که به حاضرین تحویل نداد.” که آرمسترانگ – جونز به طور غیر مترقبه‌ای پاسخ می‌دهد: ” من به تو اطمینان می‌دهم که قضاوتت در مورد پرنسس مارگارت خیلی‌ غلطه” و در مقابل یکه آمیس ادامه می‌دهد: ” از قضای روزگار ایشان بسیار بانوی مطّلع و آداب دیده‌ای هستند. ” آمیس که چنین جواب قاطعی از انتونی انتظار نداشت با تعجب از او میپرسد: عجب ! پس او را خوب می‌شناسی”  که آرمسترانگ – جونز جواب می‌دهد: “من پرنسس را در چند میهمانی دیده ام” که آمیس با قیافه معذور از آرمسترانگ – جونز عذر خواهی می‌کند: “خیلی‌ ببخشید، من نمیدونستم که او نزد تو اینقدر بالاست، اصلا چطور حرفش را زدم؟ چه‌قدر از بی‌ سیاسی بودنم خجولم. کاشف به عمل می‌اید که روابط بین او و پرنسس مارگارت از یک آشنأیی ساده به مراتب فراتر می‌رود. او که به عنوان لرد سنودن نیز معروف است نامزد و سپس همسر پرنسس مارگارت میشود. آمیس در دل راضیست که این اختلاف نظر کوچک به نحوی مصالحه آمیز حل شد. پس از نهار گروه در استودیوی آنتونی آرمسترانگ – جونز جمع شدند برای تصویر پرتره و تمام بدن از مدل‌ها در حالیکه آمیس فرصتی می‌یابد که چند جرعه آبجو بنوشد. مانند اغلب ساعت‌های عکسبرداری، این جلسه نیز از مقدار زمانی‌ یک برایش پیشبینی‌ شده بود طولانیتر گردید. همچنانکه لرد سنودن یا همان انتونی عکسبرداری میکرد آمیس به نوشیدن ادامه داد تا اینکه آنتونی آرمسترانگ – جونز متوجه میشود که زمان بیشتر لازم دارد برای به پایان رسانیدن عکاسی، از پیشخدمت استودیو میخواهد که ابجوی خنک با جگر سرخ شده غاز برای آمیس بیاورند و روو به آیس کرده از آن‌طرف استودیو به سوی آمیس نگاه کرده بلند میگوید: “آنها گرم شدند، صبر کن الان ابجوی خنک میاره.” آنتونی آرمسترانگ – جونز نه تنها آن اظهار نظر‌های نامهربان را از دهان آمیس فراموش می‌کند بلکه از او و همسرش میخواهد برای غروب به منزل او بیاید و با دوستان دیگرش شام را باهم باشند. ولی‌ آنها از قبل قرار داشتند غروب را با دوست آمیس، جرج گیل بگذرانند، جایی‌ نزدیکی‌ استینز. آرمسترانگ – جونز میگوید که در آنصورت او میتواند با خوشحالی آنها را برساند چون سر راهش به باث است

آمیس‌ها نگاهی‌ به یکدیگر میکنند و پیشنهاد انتونی را قبول میکنند، او گفت به محض آنکه عکسبرداری‌ها تمام شدند با هم حرکت خواهند نمود. آمیس‌ که ابجوی خنک جلویش بود مخالفت نکرد و آنها صبر کردند. بالاخره کار آرمسترانگ – جونز به اتمام می‌رسد و آنها داخل اتومومیل او می‌پرند. سر راه در جلوی یک بار توقف می‌کند و میگوید که تشنه‌ ا‌ش است و همه را به آبجو دعوت می‌کند. آمیس در بار باز مینوشد و بهنگام بر گشتن آرمسترانگ – جونز همانجا با آنها خداحافظی می‌کند و برایشان عصر خوبی را آرزو می‌کند و آن‌ها را در پیاده رو میگذارد و سوار اتوموبیلش شده دور میشود. آمیس را میگوئی‌؟ کفرش درآمده بود. او و همسرش، هیلی، با اتوبوس بعدی‌ خود را به نزدیکی‌ منزل گیل رسانیده بقیه‌ راه را با تاکسی‌ طی‌ میکنند. آنها در مجموع یک ساعت و نیم دیر تر از برنامه اولی‌ خودشان رسیده بودند، آیا این یک انتقام کوچک آرمسترانگ – جونز از آمیس بود؟ او اینطور فکر می‌کند ولی‌ هنوز منفعت شک را به او میدهد. در هر حال یک برخوردی بود که با تنبیه آمیس قضیه حل شد ‌

یک ماه بعد، آمیس در اتاق مطالعه ا‌ش با دوستی‌ گپ میزد که اطلاع می‌دهد که آرمسترانگ – جونز داردImage result for princess margaret lord snowdon با پرنسس مارگارت ازدواج مینماید. آمیس آنرا هضم نمیکند: “آخه دوست عزیز یک چیزی بگو که به عقل جور در بیاد” و هنگامی که خبر را چند دقیقه بعد از تلویزیون میشنود مات و مبهوت سر جایش مینشیند: دوستش که از جریان گفتگو بین آندو باخبر بوده ادامه می‌دهد: “او از طبقه اشرافه و اشراف نمیگذارند به هم نوع آنها توهین شود، به خصوص از جانب یکی‌ از عوام مثل من و تو.  “عجب، پس آنروزی که از پرنسس به شدت دفاع میکرده با او رابطه عاشقانه داشته،” و در دل آرمسترانگ – جونز را برای آن انتقام میبخشد. تصویر روبرو لرد سنودن را با پرنسس مارگارت و دو فرزندشان در ۱۹۷۰ در باهاماس نشان می‌دهد

از دیگر اخبار پیرامون ازدواج آرمسترانگ – جونز و پرنسس مارگارت گفته شده ملکه مادر، الیزابت اول، تلفنی به سیسیل بیتون خبر را با خوشحالی می‌دهد. او هنگامی که گوشی را میگذارد به میهمانش میگوید: ” دختر احمق، او حتی یک عکاس خوب هم نیست “. سیسیل بیتون نیز مارگارت را، با آن طرز لباس پویشدنش را، و ادا و اطوار‌های لوس و بی‌ مزه ا‌ش را، در یک جمع، دوست نداشت ولی‌ از رقیب سر سختش، لرد سنودن، بیشتر بدش میامد

________________________________________________

لرد سنودن

از بری هامفریز توصیه مادرانه دریافت می‌کند

شه موا، جاده ادیسون، پارک هلند، لندن  نوامبر ۱۹۶۶

Lord Snowdon is Mothered by Barry Humphries

 لرد سنودن، مشغول صرف شام با جمعی‌ از دوستانش است. آنها در رستوران شیک و موند بالای لندن، شه موا جمع شده اند آنروز غروب، او و همسرش به اتفاق استنلی مایرز و دوست دخترش در شه موا، در پارک هلند، گرد هم آمده Image result for lord snowdonآنها نیز مشغول صرف شام بودند. تنها چیزی به هیچ به مخیله‌شان راه نیافته بود، اتفاق یک عمل غیر اخلاقی‌ در آن محل پذیرائی از چند خانواده سطح بالای لندن. چه چیزی می‌توانست آرامش و دقایق خوش باهم بودن در رستوران شه موا را بهم بزند؟  ناگهان مردی از توالت مردانه خارج میشود در حالیکه شلوارش را هنوز نبسته. او به میان سالن میاید و شلوارش را جلوی میهمانان پایین میندازد. او کسی‌ نیست جزا کمدین استرالیأی، بری هامفریز، که بتازگی برنامه هفتگی کمدی بی‌ بی‌ سی‌ را با همکاری النور بران، جان ولز، و آهنگساز، ستنلی مایرز به عهده گرفته. مایرز به سرش می‌زند که از هامفریز بخواهد یکی‌ از آن جوک‌های عملی‌ مخصوص خودش را، وسط سالن پذیرایی شه‌ موآ به اجرا بگذارد. هامفری که برای جوک های سبک خودش معروف شده و به‌‌‌ انگلستان دعوت شده فکر مایر را می‌پسندد و دست به‌‌‌ آن کار عجیب و شوک دهنده در میان حاضرین در سالن رستوران می‌زند

هامفریز که از دوران دانشجوئی در دانشگاه ملبورن ، در موج فراگیر هنر نوی دادأیزم این کارها و ابتکار‌های بامزه را از آن‌ زمان مسیر راه زندگیش انتخاب میسازد. هامفری ابتدا کارهایش را در خیابان‌های ملبورن به اجرا می‌گذاشت و اغلب آنها نیز با نقشه دقیق و در مراحل مختلف زمانی‌ صورت میفگرفت، از جمله جای گذاردن یک مرغ  پخته  شده در سطل‌ اشغال شهر که چند ساعت بعد در لباس گدائی گرسنه در میان مردم کنجکاو دست در آن سطل‌ می‌کند و تکه‌هایی‌ از آن جوجه سوخاری با ولع گاز میزند و میخورد. یا در ایستگاه قطار سبک شهر دوستی‌ را به شکل یک نابینا با یک عصا که یک پایش هم شکسته در گچ است را آنجا Image result for barry humphriesمیگذارد و کمی‌ بعد خود از طرفی‌ دیگر آمده لگد به پای در گچ او میزند و درد و فریاد سرش میاورد که چرا در فلان جأ رعایت  نکردی و از این حرف‌ها که دل‌  جماعت به حال آن  مرد کور بخت برگشته بشدت مسوزد و او را از دست ضارب، هامفری، نجات می‌دهند و از مرد نابینا عذر خواهی میکنند که میفهمند آن یک شوخی‌ بوده و همگی‌ میخندند و از این قبیل کار‌ها که او را از خیابان به تئاتر و تلویزیون کشانید. حالا سٔوال اینجا پیش می‌اید که آیا استنلی مایرز به دلقک هامفریز سفارش کرده بوده که آن عمل را انجام دهد؟ و اگر اینطور است، آیا او منظوری داشته که جلوی لرد سنودن، یک عضو خاندان سلطنتی انگلستان شلوارش را پایین بکشد؟ برخی‌ اینطور حدس میزنند. در هر حال هامفریز موافقت می‌کند و در توالت شلواش را شل می‌کند و درست در زمان حساب شده در وسط سالن از پاهایش می‌افتند به طوری که از چشم هیچیک از حضار سر میز‌ها پنهان نمیماند. در میان بهت و حیرت  حاضرین غافل گیر شده فقط استنلی مایرز است که قاه قاه می‌خندد

ولی‌ قضیه در اینجا ختم نمیشود. مدیر رستوران به سر میز آنها می‌آید و ابراز میدارد : ” عمل آقای هامفریز در این محل عمل نامناسبی بوده که بسیاری از میهمانان را آشفته خاطر ساخت به خصوص میمان عالیقدر لرد سنودن را که از من خواستند از شما بخواهم که سالن رستوران را هرچه زود تر ترک کنید، ” و قبل آن اینکه آنها فرصت جواب داشته باشند، دو گارسون قوی هیکل هامفریز را از دو طرف بلند کرده شتابان بسوی در خروجی میبرند طوری که هامفریز حتی فرصت نگاهی‌ به سمت چپش را نکرد که قیافه شادان و راضی‌ لرد سنودن را ببیند

تحقیر شده و گرسنه، هامفریز نمی‌داند به کجا رود، دست در جیب می‌کند و در میابد که از نهار بعی اختیار چند تکه نان اسفنجی در جیبش گذارده، آنها را میبلعد و بر میگردد در رستونان را می‌زند، در قلف است و کسی‌ در را برویش باز نمیکند، از لای شکاف پرده همسرش را می‌بیند که با مایرز و دوست دخترش مشغول صرف شام هستند، دلش ضعف میرود. هامفریز به فکرش می‌رسد از هنر تقلید صدایش استفاده کند و به تلفن عمومی‌ در کنار جاده ادیسون می‌رود و پس از آنکه از اپراتور شماره شه‌ موا Image result for barry humphriesرا میخواهد به رستوران زنگ می‌زند. مترودی با آن لهجه غلیظ فرانسوی ا‌ش جواب می‌دهد: ” آلو، شه‌ موا، بفارمایید ” هامفریز صدای مادر اسنودان را شنیده بود و پای تلفن با ادای لهجه اشرافی او میگوید: ” هلو، من کنتس رز هستم، شنیده‌ام که پسرم الان در رستوران شما مشغول صرف شام است، آیا درست است که او باعث بیرون انداختن یک هنرمند بزرگ از رستوران شده؟ لطفا گوشی را به پسرم لرد سنودان بدهید و مترودی را در کمال تعجب میگذارد که ناچاراً تلفن را برای لرد سنودن میبرد: “هلو؟ بفرمائید” و هامفریز با تقلید صدای مادرش میگوید، تونی‌؟ چرا این کار را کردی؟ او یک هنرمند بزرگ است که از رستوران بیرونش کردید. من الان به تو توصیه می‌کنم که نتنها او را به داخل راه دهی‌ بلکه یک شامپاین بزرگ هم برای هر چهار نفرشان سفارش بدی” و در اینجا بود که انتونی به شک می‌افتد: “مادر این شمایید؟ ” فکر نمیکنم، شما کی‌ هستید؟ زود خود را معرفی‌ کنید. تیر هامفریز به سنگ میخورد و او آنشب آواره و گرسنه می‌ماند. از همسرش هم کمی‌ دلخور میشود و شاید هم به او حسودی میورزد که در رستوران نشسته و برای طرفداری از او هیچ اعتراض نکرده

ده سال بعد بری هامفریز کمدین معروفی شد با شهرتی جهانی‌. او در برنامه‌های مختلف و شو‌های بسیاری شرکت می‌کند و از او از اقسا نقاط دنیا دعوت‌ها میشود که در تلویزیون نقش آفری کند و آنها را بخنداند. آن‌شب او هنرمند اصلی‌ در برنامه ” خانم خانه، بالاترین ستاره ” که در وست اند شو تهیه میشود برنامه اجرا کند. آن برنامه با موفقیت بی‌ نظیری روبرو میشود. مجله ووگ از هامفریز مصاحبه به عمل میاورد و برای این کار عکس بردار معروف خود را، آنتونی آرمسترانگ – جونز را به محل تئاتر اعزام میدارد. هامفری کمی‌ دیر به محل مصاحبه می‌رسد و انتونی را ، همان لرد سنودن را، معطل خود می‌کند ولی‌ او به Related imageمحض دیدن هامفریز با او خوش و بش می‌کند و ابراز میدارد: “من تقریبا تمامی وقت امروز شما را خواهم گرفت، اگر مایل باشید، روز را نصف می‌کنیم و برای نهار به جائی میرویم. هامفریز با خرسندی قبول می‌کند و میگوید که یک رستوران ایتالیأی خوب در آن نزدیکی‌ میداند، که لرد سنودن با آنچه از او در خاطر داشت زود میگوید: “نه‌ من جا بهتری را سراغ دارم، من به شما یک نهار در رستونان شه‌ موا بدهکارم. ” هامفریز به خاطر میاورد: ” و فکر می‌کنم متعاقب آن چشمکی با لبخند تحویلم داد” و اضافه می‌کند: ” دیگر هیچ صحبتی‌ از آنروز، ده سال پیش، نشد ولی‌ میدانم که در دل خوب می‌دانست که من برای دو دقیقه مادرش بودم” و خنده بلندی سر می‌دهد

_______________________________________________

بری هامفریز

از بومی‌ها با سالوادور دالی حرف می‌زند

کتابفروشی گوتان، خیابان ۴۷، شماره ۴۱، نیویورک  نوامبر ۱۹۶۳

Barry Humphries Talks Aboriginal ro Salvador Dali

بری هامفری بیست و نه‌ ساله‌ به اتفاق همسرش به نیویورک آمده‌اند که او نقش الیور را در  تئاتر امپریال برادوی اجرا کند. آندو آپارتمانی در طبقه دوم در مجموعه‌ گرینویچ اجاره کرده اند که نه‌ آسانسور دارد و نه‌ تهویه مطبوع و نه‌ بخاری یا شوفاژ. در طبقه زیرین آنها یک آشپزخانه سوپ بورش است به نام بورش آلکس، و یک سلمانی سImage result for barry humphriesگ بنام سالن روث. خود بری بیاد میاورد: “بوی چغندر پخته با بوی شامپوی سگ آمیخته میشد و از لای تخته‌های لخت کف اتاق به بالا می‌رسید و ما را از کلافه میکرد” و خنده بلندی سر می‌دهد. او عاشق نیویورک میبود. در دهکده ونگارد لوئی آرمسترانگ و سارا ووگان را میدید،  شنبه شب‌ها با پیتر کوک که در “ماورای حاشیه” بازی می‌کند، به تئاتر آپولو در هارلم می‌رفتند که سری نمایش‌های “سوپریم ها” را ببینند یا در میکده‌ای نزدیکی‌ اپارتمانش با مشروبنوش تنهایی روبرو میشود که سر صحبت باز میشود و او از لهجه ا‌ش فکر می‌کند که هامفریز انگلیسی است و او را “شاعر انگلیسی” خطاب می‌کند و از او پند و اندرز میخواهد که آیا دعوت دانشگاه اکسفورد را قبول کند برای سخنرانی یا نه‌؟ و شبی‌ پس از مشروب خواری در یک وانت اسباب و اساسیه بالاخره او نامش را میشنود، جک کرواک. یک بعد از ظهر هامفریز بروی آخرین پله نردبان کتابخانه در گوت هام ایستاده بدنبال کتابی میگشته که در باز میشود و سالوادور دالی به داخل میاید

سالوادور دالی بدانجا آمده بود که به امانت گذاردن چند صد نسخه از کتاب جدیدش را با کتاب فروشی گوتهام به امضا برساند. همراه دالی همسر ۶۹ ساله‌ وی، گالا، نیز وارد میشود که معروف است چشمانش همیشه بدنبال مردان جوانند. دیری نپآئید که نگاه هرز او از نردبان بالا رفت و بری جوان را مشاهده نموده روی بری جوان مکثی نسبتا طولانی داشت. دالی‌‌ها در طبقه هفدهم هتل سنّ ریجس، بر خیابانImage result for salvador dali پنجم، اقامت دارند. سا لودور دالی زمستانهایش را آنجا بسر می‌برد چون او کارکنان هتل سنّ ریجس را دوستانه یافته بود که به حیوان دستی‌ او، یک گربه وحشی، که ریسمان قلاده آنرا بدست گرفته در راهرو بالا پایین می‌برد، عادت کرده بودند. فقط هنگامی که او یک ‌خرس را با خود آورده بود با ممانعت مدیر هتل مواجه شده بود چون به تنهایی در آسانسور رفته میهمانان را بشدت ترسانیده بود. حتی او اجازه داشت که جعبه سوسک‌های درشتش را با خود به سر میز نهار در رستوران هتل ببرد. او برایشان تپه‌های کوچک شنی‌ ساخته بود و از تردد آن جانوران هنگام صرف نهار لذت می‌برد. دالی عقیده داشت که همدمی با آنان خوش تر است از همدمی با یک آدمی. در طول زمانی‌ که دالی در نیویورک اقامت دارد او خیال دارد که از نمایشگاه مودلر دیدن کند که کار‌های تازه او را به نمایش گذارده از جمله پرتره همسرش را که به مرغزاری در اسپانیا چشم دوخته وپیامبر عیسی مسیح پشت سرش و خداوند در میان ابرها با مریم و فرزندش به سختی قابل رویت در سر خدا. آن تابلو اخیرا توسط بانک بازرگانی نیو انگلند به مبلغ ۱۵۰۰۰۰ دلار خریداری شده. او در ضمن کتاب جدیدش ، “خاطرات یک نابغه” را تبلیغ می‌کند با اینکه از چاپ آمریکائی آن‌، که بخش “گوز” آنرا حذف کرده اند دلخور است و آنرا از چشم پروتستان‌ها می‌بیند: “در مملکت‌های کاتولیک تو میتونی‌ تا دلت میخواد بگوزی” …. خوب، برگردیم به سالن کتابفروشی گوت هام در بازار کتاب و ورود سالوادور‌ دالی و همسرش

هامفریز خود از دوران نوجوانی به کتاب‌ها و نقاشی‌های سوریالیزم علاقمند بوده از دیدن سالوادر دالی ذوق می‌کند. (او خود نیز نقاشی‌ هایی در سبک سوریالیزم بروی بوم آورده بود که از دوران مبتدی تابلوی “پیشی‌ در چکمه” را ترسیم نموده بود؛ تصویر دو کفش پوشیده از شیربرنج و فرنی؛ یک قاشق حامل یک چشم گوسفند، که نامش را “مسابقه چشم و قاشق ” گذارده بود؛ و پس از محارت نسبی‌‌ای که در نقاشی کسب نموده بود، یک کالسکه شکسته پوشیده شده با گوشت خام که نامش را “مهد مسیح” گذارده بود.)  هامفریز با سرعت از نردبان به پأیین می‌اید و بسوی آرتیست محبوب و الگوی کارهایش به تندی گام برمیدارد

هامفریز خود را به آرتیست شهیر معرفی‌ می‌کند و خاطرنشان میسازد که از هواخوهان پر و پا قرص اوست. آندو از استرالیا صحبت میکنند و دالی ابراز میدارد که بسیار مایل است بتواند روزی به استرالیا برود و از آن غار معروف که بومیان آن دیار اسرار آمیز از قرن‌ها پیش نقش آفرینی کرده بودند دیدن به عمل آورد. ولی‌ به عللی که همیشه از دالی انتظار میرفت، به ناگهان شروع به گفتن کلمات بی‌ معنی و بی‌ سر و ته می‌کند و تقلیدی نادرست از طرز صحبت بومیان استرالیا از دهان میپراند که با دخالت مدیر کتابفروشی گوتهام قطع میشود و خیال هامفریز را راحت میسازد: “آقای دالی از به امضا رسانیدن قرار داد امشب Image result for salvador daliهیجان زده هستند” و دست دالی را گرفته به طرف میز امضا میکشاند. جملگی منتظرند و با  امضای قرارداد کف ممتدی میزنند و شروع به خریدن یک کپی‌ برای خود میکنند که آن‌شب شخص نویسنده نیز صفحه اول آنها را به امضای یادگاری خود می‌رساند و کتاب را به نام خریدار مینویسد. ولی‌ چشم خانم دالی، گالا، از روی بری هامفریز دور نمیشود. او گاه بگاهی حتی تماسی جسمی‌ با او بر قرار میکرد، به بهانه‌ای تنه خود را، تصادفا البته، به بری می‌زند و از او عذر میخواهد، یا مویهایش را با چرخش سریع سرش به پیرامون می‌فرستد با علم به اینکه قسمتی از صورت بری نیز در داخل آن دایره است و گیرنده مویهای در پروازش خواهد بود. گالا گستاخی را بیشتر می‌کند و از بری دعوت می‌کند برای دیدار خصوصیتری پس از ختم جلسه در کتابفروشی، به سوئیت هتل محل اقامت آنها بیاید و جشن را آنجا ادامه دهند. هامفریز با اینکه از  دعوت دالی‌ها به محل اقامتشان بسیار خرسند میبود از حرکات گستاخانه گالا نیز کمی‌ نگران شده بود به خصوص که در باره علاقه گالا به سکس با جوان تر‌ها می‌دانست که او یک شکارچی سکسیست با اینکه او با همسرش است. از قول نویسنده شرح حال زندگی‌ دالی: “گالا بشدت از پیر شدن واهمه داشت و رمز آهسته نمودن سنش را در هماغوشی با مردان جوان یافته بود” و از قول خود گالا می‌نویسد: “من هم پول دارم و هم قدرت کافی‌ و متانت و شارم لازم برای رابطه عاشقانه” و این امر از دید کسی‌ پنهان نبود حتی از شوهر شهیرش سالوادور

ولی‌ برای بری هامفریز جوان آن فرصت مناسبی بود برای گرم گرفتن بیشتر با آرتیست و “منقلب سازنده عرف و رسوم کهنه بی‌دلیل” و او آن فرصت را به هیچ وجه منلوجوه حاضر نبود از دست بدهد. هامفریز از همسرش میپرسد و با عدم علاقه او به ادامه شب نشینی روبرو میشود. هامفریز خانمش را با راننده به آپارتمانشان میفرستد و خود به دالی‌ها ملحق میشود  که  بسوی هتل ریجس براه می‌افتند. در طول راه سالوادور دالی همچنان زوزه میکشد و اراجیف بیمعنی بزبان میاورد که  مثلا ادای حرف زدن‌های بومیان استرالیا را در میاورد و بروی اعصاب هامفریز و گالا فشار میاورد

به محض ورود به آپارتمان دالی ها، گالا، در را پشت سرشان می‌بندد. او سپس یک قیچی در دست می‌گیرد و با دست دیگرش Image result for gala daliمویهای هامفریز را از پشت گرفته شروع به قطع کردن آنها می‌کند: “کلیپ، کلیپ، قیچی تیز من مویهایش را می‌چیند و چند تائی‌ از آنها بروی پای من میریزد” دالی در حالیکه بروی صندلی‌ راحتی‌ لم داده و یک دستش را بروی عصای بلندش تکیه داده سرش را در جهت مخالف دید آنان گرفته و حواسش را به طرف دیگر اتاق متمرکز کرده. هامفری در خاطراتش در اینباره نوشته: ” افسوس او نیز مانند یوکو اونو از نبوغ شوهرش بی‌بهره است و رفتاری خالی‌ از لطف دارد. ”  گالا دلیل آن کار عجیبش را هماهنگی با شوهرش در برداشت او از بومی‌های استرالیا توجیه می‌کند ولی‌ دیگر حوصله هامفری مودب بسر میرسد و قبل از آنکه گالا بتواند موی‌های بیشتری از او ببرد سرش را با یک حرکت از دست گالا بیرون میکشد. گالا چند تار موی او را از کف اتاق برمی‌دارد و آنها را لای کتاب شرح حال دالی، زندگی‌ مخفی‌ سالوادور دالی، میگذارد. آنگاه هردو دالی‌ها آن کتاب را برایش امضا کرده به او هدیه می‌دهند. پس از مدت کمی‌ بین زن و شوهر یک دعوای پر سر و صدا در می‌گیرد که سالوادور فحش‌های آبداری نسیب زنش می‌کند و او نیز متقابلا به زبان فرانسه حرف‌های رکیکی به شوهرش تحویل می‌دهد. در این میان هامفریز از فرصتی استفاده کرده از در آپارتمان آنها در هتل ریجس خارج میگردد و به دنیای واقعی‌ پای میگذارد

____________________________________________________

سالوادور دالی

صورت زیگموند فروید را ترسیم می‌کند

جاده الزوورتی، شماره ۳۹، لندن   ۱۹ ژوئیه ۱۹۳۸

Salvador Dali Sketches Sigmund Freud

نقاش سی‌ و چهار ساله‌، سالوادور دالی، چند سالی‌ میشد که مشتاق ملاقات با زیگموند فروید میبود. او تا آن موقع سه‌ بار سعی‌ ناموفق  در برقراری تماس با روانکاو مشهور کرده بود و هر بار که به منزل او در ونیز تلفن میزد جواب میگرفت که آقای Image result for sigmund freudفروید به خاطر سلامتی و طبق سفارش اطبا خارج از شهر بسر میبرند، آنگاه قدمی‌ در شهر میزد و شکلاتی میخورد و در افکارش فروید را میافت و با او در ذهن خود صحبت میکرد. هنگامی که کتاب ” توجیه رویا ها” ی او در ۱۹۲۲ به چاپ رسید دالی یک فرویدین تمام عیار گشت: “آن کتاب من را متحول ساخت چون باعث یک کشف عمده در زندگی‌ من بود، و من را تسخیر نمود به خصوص در توجیه شخص نه‌ تنها در خواب و رویا، بلکه در زندگی‌ روزمره و اتفاقاتی، هرچند تصادفی‌، که دور و برمان می‌افتد.” از آن زمان سبک نقاشی‌هایش به طرز محسوسی‌ تغیر یافت و بروی دنیای فرا واقعی‌ کشانیده شد و بیشتر بروی تمنّای جنسی‌ بشر و دنیای رویا متمرکز گردید

در یکی‌ از روزهای ژوئن ۱۹۳۸ سالودور دالی در رستورانی‌ مشغول تناول از بشقاب پر از حلزون ا‌ش بود که به طور اتفاقی نگاهش به روزنامه شخصی‌ میفتد که سر میزی نشسته آنرا مطالعه میکرد. روی صفحه اول آن روزنامه، تصویری از زیگموند فروید به چشمش خورد. روانکاو انقلابی‌ در شهر بود. او در لحظه آخر موفق به گرفتن بلیت هواپیما از وین تحت اشغال آلمان نازی، شهری که هفتاد و نه‌ سال اخیر را در آنجا زندگی‌ میکرد، شده بود در مسیر پروازش به لندن، آن‌شب را در پاریس اقامت داشت. در جشن تولد هشتاد سالگی او، دو سال قبل، شخصیت هایی مانند توماس من، اچ‌ جی‌ ولز، آلبرت شویایتزر و آلبرت آینشتاین به وی پیام‌های تبریک فرستاده بودند. دالی که در تخیل دیدار با فروید رفته بود نگاهش را از روزنامه شخص روبرو بر Image result for sigmund freudمیدارد و دوباره به بشقاب حلزون‌هایش می‌نگرد و ناگهان بخود میاید و فریادی از تعجب میکشد: “آهٔ حلزون، حلزونی که فروید در بیولوژی روانشناسی‌ مثل زده بود. مغز او شبیه حلزون است که با یک سوزن بیرون آورده میشود !” در آن لحظه دالی هیجان زده مصمم میشود که هر طور شده فروید را در پاریس بیابد و آن فرصت کمیاب را از دست ندهد

از طریق اوارد جیمز، یکی‌ از سورئالیست‌های پیشگام، موفق به تماس با نویسنده، استفان زویگ، میشود که او هم از طرفداران کار‌های دالی‌ و نوشته‌های فروید است. زویگ سه‌ نامه برای فروید میفرستد و از او میخواهد که اجازه دهد سلودور دالی تصویری از او بروی بوم آورد و یادآور میسازد که نامبورده از نوابغ دهر و از نقاشان بنام سوریالیست می‌باشد که سخت مفتون عقاید نو آور اوست. در آخرین نامه زویگ تأکید می‌کند: “سالهاست که آقای دالی در پی‌ فرصتی از دیدار شماست و او موفقیت خود را مرهون کشف‌های شما در روانکاوی خواب و رویا میداند.” و اضافه می‌کند: “سالوادور دالی مایل است از شما دعوت به عمل آورد که در نمایش نقاشی‌هایش حضور بهم رسانید و فرصتی به او بدهید که تصویری از شما، به سبک خودش البته، ترسیم و نقاشی کرده به شما تقدیم نماید.” فروید که در راه لندن بوده جواب مثبت می‌دهد ولی‌ تأکید میسازد که ملاقات میبایستی در لندن انجام گیرد چون وقت ماندن در پاریس را ندارد

در ۱۹ ژوئیه ملاقات در منزل اول فروید در لندن صورت میگیرد، در نزدیکی‌ تپه پرایم رز. همانطوری که دالی به همراه ستفان زویگ و ادوارد جیمز بدر منزل فروید میرسند، او مانند همیشه که در مشاهده محیط تیز بین است دوچرخه ای را می‌بیند که بر دیوار خانه فروید تکیه داده و یک کیسهٔ قرمز رنگ آب گرم با یک ریسمان به آن‌ آویخته شده و در کمال تRelated imageعجب دالی، یک حلزون در پشت کیسهٔ می‌لغزید. سیگموند فروید هشتاد و دو سال دارد و از سرطان فک رنج میبرد که در شانزده سال اخیر او را از کار‌ها و تحقیقاتش به قدر قابل ملاحظه‌ای باز داشته و این اواخر دیگر قادر به کار نیست چون بیماری او باعث از دست دادن قوای شنوائی او نیز شده. برای دالی فرق نمیکرد چون نه‌ به زبان انگلیسی مسلط میبود و نه‌ آلمانی می‌دانست: “ما فقط از راه چشم‌هایمان همدیگر را درک کردیم .” آنگاه دالی آخرین اثرش را به فروید نشان می‌دهد: “من نامش را دگرگونی نارسیس گذارده ام. ” (نارسیس یکی‌ از خدایان یونان باستان است که به زیبایی و شکار نامدار است) آن نارسیس را نشان میدهدکه برهنه در زمینی‌ رویأیی به تصویر منعکس شده ا‌ش در آب می‌نگرد و یک دست سنگی‌ تخم مرغی را در دست درد که یک نارسیس نو از آن سر برآورده. چند اندام برهنه نیز در پشت سرش دیده می‌شوند

فروید آن نقاشی را بدقت مخصوص خودش مشاهده می‌کند و سر به علامت تحسین تکان می‌دهد. روز بعد او به زویگ ابراز میدارد: ” تا دیروز من به مکتب سوریالیسم با شک و تردید می‌نگریستم و آنرا ۹۵ در صد از تأثیر الکل می‌دانستم و ۱۰۰ در صد آنها را احمق فرض می‌کردم به خصوص کار‌های سلودور دالی را که برایم نوشته بودید از نوشته‌های من الهام گرفته، ولی‌ وقتی‌ با آن اسپانیایی جوان ملاقات نمودم نظرم به کّل برگشت. این جوان یک نمونه بارز تکامل در نبوغ تشریح و ترسیم است” و اضافه مینماید: ” من نقاشی او را موضوع بی‌ نظیری در تحقیق و تشریح روانکاوی یافتم …. ” هنگامی که فروید و زویگ صحبت میکردند، دالی دفتر نقاشیش را بر میدارد و صورت فروید را بروی برگی از آن‌ ترسیم مینماید و آنرا به سبک خود با تصویر یک حلزون در میامیزد. زویگ احساس نگرانی‌ از عکس‌العمل فروید می‌کند و جلوی نگاه او را می‌گیرد

دالی از ملاقاتش با فروید با دوستانش میگوید و از اینکه توانسته نظر روانکاو شهیر را نسبت به مکتب سوریلیزم عوض کند به خود میبالد به خصوص هنگامی که آن را با دوست سوریلش خود آندره برتون در میان می‌گذرد. او از قول فروید میگوید: “در شاهکار‌های رئالیزم استادان کلاسیک فرد بدنبال ذات ناخوداگاه است در حالیکه در نقاشیهای سورئالیست دالی فرد بدنبال خوداگاهیست.” و اما عکس‌العمل فروید نسبت به ترسیم دالی از او. فروید با اولین نگاه به ترسیم تمام شده در گوش ادوارد جیمز به آلمانی پچ پچ می‌کند: “این پسر من را به تعجب وامیدارد، اگر در اسپانیا یکی‌ دیگه نظیر او باشه دوباره جنگ داخلی‌ میشه” و متعاقب آن هردو میخندند

________________________________________________________

سیگموند فروید

گوستاو ماهلر را تحلیل میکند

لیدن ،  هلند   اوت ۱۹۱۰

Sigmund Freud Analyses Gustav Mahler

 سه‌ بار گوستاو ماهلر با دفتر سیگمImage result for gustav mahlerوند فروید قرار گذاشته بود و هر سه‌ بار آنها را کنسل کرده بود. فروید به او تذکر می‌دهد که اگر باز هم قرارشان را کنسل کند دیگر قادر نخواهد بود که او را بپذیرد. در حقیقت آن همسر ماهلر است که او را وادار به ملاقات با فروید میسازد. او که از گوستاو حدود بیست سال جوانتر است معتقد است که ازدواج آنان راه مواجی را میپیماید و یکی‌ از این روزها میتواند به موج بزرگی برخورد کند. گوستاو پنجاه سال میداشت و آندو هشت سال قبل، سال ۱۹۰۲،  به عقد یکدیگر درآمدند. دوستانشان زیاد به دوام آن ازدواج خوشبین نبودند، آنها می‌دانستند که آلما یک زن جوان و زیبا و معاشرتیست و در محافل شمع مجلس است در حالیکه گوستاو یک آهنگساز بازنشسته و گوشه گیر و تنها بود. و آن عقیده دوست ماهلر، آهنگساز، برونو والتر بود

آلما اهل شب‌نشینی‌ها و بگو و بخند بود در حالیکه گوستاو یک شخصیت منزوی و مقید را دارا میداشت. پس از ازدواج آلما مایل بود که آهنگسازی را دنبال کند ولی‌ گوستاو مانع از آن کار شد: “تو میبایستی تمامی فکر و ذکرت متوجه من و احتیاجات من باشد، آهنگسازی مانع توجهت به شوهرت خواهد شّد.” یک روز ژوئیه ۱۹۱۰، گوستاو ماهلر اشتباها نامه‌ای را که به آدرس او فرستاده شده بود باز می‌کند در حالیکه آن نامه برای آلما بود. او نامه را میخواند و در کمال تعجب درمیابد که از یکی‌ از عاشقان پیشین آلما، والتر گروپیوس می‌باشد که از او خواسته از شوهرش جدا شده به همسری او درآید. گوستاو با عصبانیت آن نامه را جلوی آلما میندازد و توضیح میخواهد. آلما با خونسردی جواب می‌دهد که او از دوستارانش است و زمانی‌ بخاطر پول و جمع آوری مال نمیخوسته در فقر با او ازدواج نماید ولی‌ اکنون که سرمایه‌ای جمع کرده بفکر من افتاده

در حقیقت آرشتکت جوان عاشق و فاسق آلما بوده که گوستاو همیشه بر این گمان بوده که آن نامه را از روی قصد به نام و آدرس او فرستاده که به نحوی به او حالی‌ کند که چشمش بدنبال همسر اوست. آلما نیز از اینکه گوستاو سر سختی می‌کند و در زندگی‌ بی‌ شیله پیله خود پا فشاری می‌کند به ستوه آمده بود بخصوص که تقاضا‌های او را برای دیدار با روانکاو فروید زیر پا می‌گذاشت

گوستاو به ناگهان به خود میاید و متوجه میشود که همسرش شوخی‌ نمیکند و هر آن‌ از او جدا خواهد شد. اینجا بود که بناگهان ترس از دست دادن المأ او را بخود میاورد و حسادت شدیدی در او پدید میاید. گوستاو به همسرش قول می‌دهد که اصلاحات لازم را در طرز تفکر و رفتارش به عمل آورده آخرین قرار با روانکاو فروید را به انجام برساند و آلما نیز تنها شرط ماندن با او را در دیدار از روانکاو ذکر می‌کند. بعضی‌ شبها آلما در رختخواب متوجه میشود که گوستاو بالای سرش ایستاده و او را مینگرد. گوستاو همیشه از روانکاوی پرهیز میکرد، سه‌ سال قبل هنگامی که یکی‌ از دوستانش نام زیگموند فروید را بزبان میاورد که از رونکاوان مشهور است ابراز میدارد: “فروید نیز مانند روان کاو‌های عصر جدید میخواهد همه مشکلات بیمار رImage result for gustav mahlerا از یک دید بنگرد” آن دوست متوجه میشود که او در حضور همسرش از نام واقعی‌ “همه ” سر باز میزند در حالیکه همگی‌ دقیقا می‌دانستند منظورش از بکار بردن آن کلمه کلی‌ چیست

در اواخر ماه اوت، ماهلر بالاخره سر وقت ملاقاتش با فروید می‌رود. فروید تطعیلاتش در کنار دریا را قطع می‌کند و با تراموا خود را به محل دفترش در لیدن می‌رساند. آندو دست به یک راه پیمأی نسبتا طولانی در شهر میزنند، و مدت چهار ساعت حرف میزنند. رونکاوان جدید آن کار را بیمورد میدانند ولی‌ فروید برای یک تحلیل کامل از اوضاع بیمار، آ نرا لازم میداند. در نظر مردمان کوچه‌ و خیابان آندو به چشم میزنند؛ فروید بیشتر از شش فوت قد دارد در حالیکه قد ماهلر فقط پنج فوت و چهار اینچ می‌باشد؛ فروید گام‌های مرتب برمیدارد ولی‌ ماهلر قدم‌های نامنظم کوتاه و بلند بر میدارد (معروف است که در جشن عروسی ماهلر، خواهر زاده ا‌ش ادای راه رفتن او را در میاورد و باعث تحقیر او میشود به طوری که او را از مجلس اخراج میکنند) همانطوری که فروید به دقت به صحبت‌ها و مشکلات ماهلر گوش فرا می‌دهد، به عکس ترس ماهلر از تفاوت سنی‌ بالای آنان، او آنرا یک حسن میابد و ابراز میدارد که به گمان او آن تفاوت سنی‌ چیزیست که آلما را به او جذب مینماید: ” تو مادرت را دوست داری و در هر زنی‌ که دوست داری به گونه‌ای مادرت را میبینی‌، با همسرت همانطوری که مادرت با تو رفتار کرImage result for gustav mahlerده با عشق و مراقبت رفتار میکنی‌ .” و اضافه می‌کند: ” چون در ذهن ناخوداگاهت همان کاری که مادرت با تو کرد تو با همسرت میکنی‌ .اا

پس از ملاقات با فروید گوستاو ماهلر آن حرفها را برای آلما تکرار می‌کند که المأ را به شوق وا میدارد و به شوهرش میگوید که فروید درست نبض احساسات تو را دریافته و چکش را به روی میخ کوبیده. او بعد‌ها برای دوستانش تعریف میکرد: ” فروید در هردو مورد درست میگفت. مادر گوستاو نامش ماری بود و او میخواست من را نیز ماری بنامد، با اینکه در تلفظ “ر” اشکال داشت. وقتی‌ به مادرم گفت که حیف که آلما در زندگی‌ سختی نکشیده، مادرم جواب داد، نگران نباش، سختی بزودی به زندگی‌ او راه خواهد یافت !” آلما همینطور با تحلیل فروید در باره رفتار “پدرگونه” گوستاو موافق بود: “من همیشه بدنبال یک مرد کوچک اندام و عاقل بودم که بروی من غلبه روحانی داشته باشد، و آنها را تمام در گوستاو یافتم چون پدرم نیز همینطور بود .”  فروید هم  تحت تأثیر پذیرش تحلیل و توصیه‌هایش به گوستاو قرار گرفت: “ماهلر یکمرتبه ابراز داشت که حالا فهمید چرا آثارش به آن درجه از تکامل نمیرسد و چرا موسیقی‌ او فقط در سطح یک ملودی گوش پر کن می‌باشد. به او کمک کردم که نتیجه بگیرد و جواب این سٔوال بزرگش را در زندگی‌ بیابد”  فروید اضافه می‌کند: “ماهلر از کودکی خود میگفت و از پدر سخت گیر و پرخاشگر او، از اینکه چقدر مادر عزیزش را آزار میداد و از هنگامی که تشنج سختی میان او و پدرش رخ داد که او را مجبور به ترک منزل نموده سر به خیابان گذارد .” به اعتقاد ماهلر آثار موسیقی‌ او از راه دراز سختی و غم عبور کرده‌اند و یک حال، احوال دگر را بدنبال میکشد

ولی‌ بر خلاف انتظار گوستاو ماهلر، مردم از خلاقیت‌های او در موسیقی‌ لذت میبرند. پنداری مشکل است نقاط ضعف از نقاط قدرت یک آرتیست متمایز باشند چون هردو سمت بسیار به یکدیگر نزدیکند. پس از دیدار او با فروید، هنرمند نابغه در  یک Image result for mahler gustavحالت تحقیر بسر میبرد. قبل از گرفتن قطار به منزل به آلما مینویسد: ” احساس سبکی و نشاط می‌کنم، بحث‌های جالبی‌ داشتیم. ” و در کوپه قطار دست به نوشتن اشعاری میزند بدین مضمون: ” سایه‌های شب با یک کلمه قوی از میان میروند …. ضربان خستگی‌ ناپذیر حقارت‌ها پایان یافتند … نهایتا در یک رشته متحد … احساسات ترس و وسوسوسه بهم بافته شدند .” و در بازگشت به منزل، او یک نگاهی‌ به اندام آلما می‌کند و پای پیانو میخواند: “من چه کردم؟ آن نغمه‌ها خوبند .. آنها عالی‌ هستند .. من نمیتوانم دیگر … برای شروع به کار صبر کنم” و با تون پیانو ادامه می‌دهد: “خدا، من چقدر آنروز‌ها باریک بین بودم .اا

ماهلر اجرای انگلیسی سمفونی خود را به آلما تقدیم میسازد که در ۱۲ سپتامبر ۱۹۱۰ بروی صحنه میبرد. او در ضمن پنج ساخته آلما را منتشر میسازد. نه‌ ماه پس از آن، گوستاو ماهلر از صدمه باکتری به قلبش، آندوکاردیت، در ۱۸ مه‌ ۱۹۱۱ در می‌گذرد. چند ماه بعد فروید ناگهان بیاد میاورد که برای مشاورت با ماهلر دستمزدی دریافت نکرده. او قبضی به آلما ی بیوه با دو تمبر می‌فرستد: “برای خدمات عرضه شده .” آلما پنجاه و سه‌ سال دیگر زندگی‌ می‌کند و چهار سال پس از مرگ ماهلر، با عاشق قدیمی‌ خود، والتر گروپیوس ازدواج می‌کند

_______________________________________________

گوستاو ماهلر

جلوی آگوست رودین  زانو نمیزند

جاده یونورسیته، پاریس  ۲۳ آوریل ۱۹۰۹

Gustav Mahler Rfuses to kneel before  Auguste Rodin

گروهی از طرفداران گوستاو ماهلر در وین به توصیه ناپدری آلما ماهلر، نقاش کارل مول، به مجسمه ساز مشهور، آگوست رودین، کمیسیون می‌دهند که مجسمه‌ای از سر آهنگساز شهیر، گوستاو ماهلر بسازد. ابتدا او از این کار سر Related imageباز میزند و دستمزد بسیار بالا‌ئی میخواهد ولی‌ وقتی‌ به او توضیح دادند که ماهلر از آهنگسازان بنام و شهیر دوران خود است قبول کرد که تخفیف داده  در ازای ۱۰،۰۰۰ فرانک فقط سر و گردن ماهلر را  از سفال بسازد با دستمزد بیشتر برای برنز آن. ماهلر نه‌ تنها یک آدم مغروریست بلکه یک جا نمی‌تواند بند شود و بی‌ حرکت بنشیند. اگر دوستانش به او می‌گفتند که تقاضای آنهاست که رودین مجسمه سر او را میسازد به او بر میخورد و زیر بار نمیرود، بنابراین با رودین طی‌ کردند که بگوید خود اوست که مایل به طراحی‌ و ساختن سر اوست چون آن تنها راه بود و همینطور هم شد و ماهلر از اینکه آن مجسمه ساز شهیر مایل به ساختن مجسمه اوست خشنود شد و قبول کرد

ماهلر به این قصد از آمریکا به پاریس می‌رود. او از یک بیماری قلبی رنج میبرد و دیگر قادر نیست مسافت‌های طولانی را به‌راحتی طی‌ کند. او دیگر قادر به کوه پیمأی که ورزش مورد علاقه‌اش بود  نیز نیست و در دامن طبعییت هم زیاد دوام نمیاورد. هنگام ورود به پاریس و پس از استراحت یکی‌ دو روزه، در ۲۲ آوریل دوست مشترکشان، پل کلمنلو، که نقش واسطه را ایفا می‌کند به رودین نامه‌ای می‌فرستد: “اگر شما فردا وقت آزاد دارید لطفا برای نهار، نیم ساعت بعد از ظهر، به ما در کافه دو پاری ملحق شوید. ماهلر هم حضور خواهد داشت. ما میتوانیم در حین صرف نهار مقدمات کار را ترتیب دهیم. لطفا به یاد داشته باشید که ماهلر در این خیال است که آن ایده شماست که میخواهید از او یک نیم تنه خلق نمایید در غیر اینصورت او از انجام اینکار سر باز خواهد زد .” جلسه نهار بخوبی برگزار میگردد گرچه صحبت زیاد بین آندو صورت نمیگیرد؛ ماهلر به زحمت فرانسه صحبت می‌کند آنهم فقط جملات تعارف آمیز را، و رودین اصلا آلمانی نمی‌داند

همانروز رودین شروع به کار می‌کند. ماهلر وقت زیادی ندارد. او میبایستی آخر ماه به وین سفر کند. او فقط یک هفته میتواند در پاریس بماند. رودین تند کار است، باید هم باشد چون ماهلر حوصله نشستن ندارد. آنرا آلما بخوبی میداند: “حتی هنگام نواختن پیانو از نشستن طولانی بیزار است .” ولی‌ به گونه‌ای غریب، رابطه خوبی بین مدل و مجسمه ساز برقرار میگردد. رودین عاشق Image result for auguste rodinمدلش میشود و متاسف است که او بیشتر نمیتواند در پاریس بماند و به او فرصت بیشتری بدهد. او میخواست کاری دقیقتر و با ارزش تر ارائه دهد. آلما که در جلسات حاضر بود متوجه فرق عمده متد رودین با دیگر مجسمه سازان میگردد: “او با تمامی مجسمه سازانی که من می‌شناسم فرق دارد، او یک نابغه منحصر بفرد است که فقط از شیوه خودش پیرووی می‌کند . ” و ادامه می‌دهد: “او ابتدا با گل رس از صورت گوستاو سطوح پهن با زاویه‌های خشن درآورد و سپس با ابزار تراشه شروع به کاویدن نمود و من را از تبحرش متحیر ساخت .” رودین مقداری از کنده کاری‌های عمده را میگذاشت برای غروبها پس از اینکه ماهلر‌ها به هتلشان بازگشتند که  مقدار زیادی از بیحوصلگی‌ گوستاو ماهلر کاست

سر هر جلسه‌ای ماهلر‌ها متوجه حضور یکی‌ از دوستان زن رودین می‌شدند که بیصبرانه در اتاق بغلی منتظر نشسته بود در حالیکه رودین بی‌ اعتنا به او مشغول کارش میبود. گاهی‌ زنی‌ با رژ لب قرمز میامد و پشت در همینطور درکوبه را میکوفت و رودین بی‌ اعتنا به صدای در به کارش مشغول میشد تا جایی‌ که ماهلر به صدا می‌آمد که: “تو رو خدا برو در را باز کن گوش‌های من کر شدند” و او آنها را می‌پذیرفت و در اتاق دیگر در انتظار بلند مدت نگاه میداشت. او حتی هنگام تنفس نیز به آنها سر نمیزد. رودین بیرون از منزلش نیز، شبها در کافه‌ها و رستوران‌ها اغلب با یکی‌ دو زن به خانه باز می‌گشت که اصلا آنها را نمیشناخت و با یکی‌ معاشقه میکرد و دیگری را در حسرت میگذارد. شاید هم هردو را با هم به رختخواب می‌برد. هرچه بود ماهلر‌ها از تردد کثیر زنها در منزل رودین در تعجب بودند

رودین با سرعتی باور نکردنی کار میکرد دوست ماهلر، ستفان زویگ که کارش را نظار میارد در اینباره  مینویسد: ” گاهی‌ چند قدم به عقب برمیداشت و سوژه ا‌ش را مطالعه مینمود، زیرلب کلماتی نا مفهوم نجوا میکرد و باز میرفت روی کار، گاهی‌ هم در آینه آنرا میدید و میسنجید .” ولی‌ در یک مرحله از کار اختلاف بین دو آرتیست پیش آمد. آن اختلاف نتیجه یک سؤ تفاهم بود. رودین که میخواست اندازه سر ماهلر را از بالا ببیند از او میخواهد که بروی زانو‌هایش برود و سرش را خم کند ولی‌ مثل اینکه کمی‌ بتندی خواسته ا‌ش را ابراز داشت که به ماهلر بر میخورد و از زانو زدن جلوی رودین خودداری می‌کند. آنطوری که خود رودین بعد دریافت: “موسیقی‌ دان شهیر گمان کرده بود که من خواسته بودم او را تحقیر سازم .” عوض زانو زدن جلوی مجسمه ساز، آرتیست از خشم سرخ گونه و بر خواسته از استودیو خارج میگردد

در مقام یک آهنگساز و تنظیم کننده، ماهلر به برتری عادت داشت و زیر بار زیردستی نمیتوانست برود. او در جایی از قدرت رهبریش میگفت: “من اگر نزدیک بین نبودم می‌توانستم حتی با چشمانم ارکستر را رهبری کنم .” ولی‌ آندو آرتیست نابغه بالاخره یکدیگر را درک نمودند و قبل از عزیمت ا‌ش به وین ماهلر با رودین قرار گذاشت باز هم یکدیگر را در اکتبر ملاقات نمایند

Image result for auguste rodinرودین دو مجسمه سر از ماهلر ساخت، یکی‌ طرح خشن و به اصطلاح اکسپرسیونال، و دیگری با زوایای نرمتر و بیشتر ناتریونال یا طبیعی. در جشن تولد پنجاه سالگی او، ماهلر هدیه ارزنده‌ای دریافت می‌کند، یک نسخه از کتاب شرح حالش با تصویر مجسمه ساخته رودین او بروی جلد. داخل کتاب اظهار نظر‌ها و قدر دانی‌‌های نوابغ آن دوران هنر نوشته شده که در میان آنها، فون هافمنتسهال، و زویگ به چشم میخورند. رودین نیز پیش‌درآمد را نوشته: “تقدیم به موسیقیدان کبیر، گ ماهلر .” پس از مرگ ماهلر، رودین به دستیارش امر می‌کند که نظیر مجسمه برنز ماهلر را با سنگ مر مر بسازد که اکنون در موزه کار‌های رودین به نمایش گذارده شده ولی‌ نکته مرموزی توجه برانگیز است، زیر آن مجسمه بجای نام ماهلر حکّاکی شده “موتزارت” که سٔوال و تعجب بسیاری را برانگیخت، از جمله همسرش، آلما، را که آنرا یک اشتباه دستیار دانسته. ولی‌ یک توجیه وجود دارد و آن این است که هنگام مرگ، ماهلر فقط می‌گفته: “موتزارت .. موتزارت ” و شاید  رودین خواسته او را بنام موسیقیدان مورد پرستش ماهلر، موتزارت، نام نهد

______________________________________________

آگوست رودین

دلش هوای ایزدورا دانکن را کرده

جاده گیته، پاریس  ۱۹۰۰

Auguste Rodin Yearns for Isadora Duncan

ایزدورا ی ۲۳ ساله‌ متوجه شده که بدنش چیزی ” فراتر از وسیله‌ای برای نمایش هماهنگی‌های موسیقی‌ از آب بدر آمده .” سینه هایش، برای مثال، که تا همین اواخر به نظر نمی‌آمد بناگهان همان توجه را جلب میکرد که رقص و حرکات او: ” سینه‌های کوچکم در مدت زمان کوتاهی بنرمی برآمدند، به طوری که هم باعث رضایت من شدند و هم خجالتم .” و ادامImage result for isadora duncanه می‌دهد: “باسنم، که تا چندی پیش مانند باسن یک پسر بود نیز در همان ایام به گونه‌ای موزون به تکامل رسیدند که من را از شوق از خود بیخود ساخت حتی شبها از شدت ذوق نمیتوانستم به خواب روم .” ایزادورا که با آن هیکل ونوس مانندش بتازگی در لندن بروی صحنه رقص رفته بود از آنجا برای اجرای رقص به پاریس میرود ولی‌ یک قصد دیگر نیز در سر میپرورانید؛ که در شهر عشاق بکارتش را از دست بدهد

اجرای ایزادورا در پاریس به همان اندازه موفق آمیز بود که در لندن بود، اگر نه‌ بیشتر. بزبان خودش: “من همان دختر آمریکایی (او در ۱۸۷۸ در سن فرانسیسکو بدنیا آمده) کم سواد هستم که با شارم مخصوص خود و حرکات موزنم توانستم کلید دلها و افکار طبقه روشنفکر اروپا را بدست آورم .” با همراهی پیانوی موریس راول، او با موسیقی شوپن در برنامه جمعه شب‌ها ی سالون مادام سن – مارکو می‌رقصد. در میان کف زدن‌ها و تشویق‌های بلا انقطاع تمشاییان، یک زن اسرار آمیزی به او دل‌ می‌بندد. او کسی‌ نیست جز وینارتا سینگر، یک آمریکائی لزبین، وارث یک کارخانه عظیم ماشین خیاطی. ازدواج اول وینارتا با پرنس سی‌ – مونتبلیارد، در همان شب عروسی به پایان رسید. بدین طریق که او با یک چتر بسته، نیزه وار به شوهر یک ساعته ا‌ش  حمله و او را تهدید به مرگ می‌کند اگر به او نزدیک شود. شوهر کنونیش، پرنس ادموند پولینیک می‌باشد که او نیز یک همجنسگراست. پرنسس وینارتا یک سری برنامه رقص برای ایزادورا سازمان می‌دهد که فقط برای پاریسی‌های سطح بالاست و افراد عادی از آن محروم هستند. هنگامی که از او پرسیده میشود چرا کوکو شانل را دعوت نمیکند پرنسس جواب می‌دهد: “من کارگران را تحویل نمی‌گیرم .” ولی‌ گابریل فوره، ژرژ کلمنتو، و اکتاو میرابو همه دعوت دارند همینطور آگوست رودین ۵۹ ساله‌ که به محض تماشای برنامه عاشق ایزادورا میشود

دیگران ، خوRelated imageدخواه تر از ایزادورا، رودین را یک آدم خسته کننده و یکنواخت می‌دیدند. هنگامی که ویتا سکویل – وست رودین را ملاقات کرده، حوصله‌‌ ا‌ش از او به سرعت بسر میرود: ” او بنظرام بیشتر یک بورژوا ی معمولی آمد تا یک فرد چاق کوچک .” ولی‌ وقتی‌ آن “فرد چاق کوچک” مجسمه مر مر او را ساخت او به نبوغش پی‌ برده بود. کشش رودین به ایزدورا یک احساس آنی‌ بود. او بشدت خواهان ساختن مجسمه نیم تنه‌ای از ایزادورا میشود و میخواهد هر طور که شده رقصنده زیبا را به استودیوی خود ببرد

او همیشه از دیدن یک زن زیبا دست پاچه میشد و بخصوص در عین کار الفاظ تحسین آمیز و حتی عاشقانه از دهانش بیرون می‌ریخت.برای مثال وقتی‌ که بروی نیمتنه خانم مری هانتر، خواهر خوش صورت آهنگساز معروف، دین اثل سمایت، کار میکرد ناخوداگاه کلمات عاشقانه از دهانش بیرون می‌ریخت: ” بانوی من، پوست سفید شما بمانند فیله سفره ماهی‌ می‌ماند که بروی تخته مرمرین ماهیفروش خوابیده ! انگار که در حمام شیر شسته شده ! ” و متعاقب آن‌ خم شده دست مری را میبوسد که او زیاد از آن کلمات و بوسه خوشنود نشده بود: “کمی‌ به نظرم ولع آمیز آمد .” بدین طریق بود که رودین ایزادورا را راضی‌ میسازد که به استودیوی او بیاید. او در این باره باز غلو می‌کند: ” مانند مریدی که بدنبال بتش راه می‌افتد مسخ شده به نزد من آمد، درست مثل گادپن، (خدای وحش،) به نزد خدایش آپولو، یا اروس،(خدای سکس) می‌اید!”  او با خوشحالی هرچه تمام‌تر استودیوی خود را به ایزادورا نشان می‌دهد

ایزادورا به یاد میاورد: “او کمی‌ دست پاچه بود و کم حرف میزد و نام مجسمه‌هایش را آهسته و حتی بزیر لب میگفت. هنگامی که به یک نیمتنه رسیدیم او آنرا خوش نیامد و دستش را بروی صورت آن گذارد و چیزی زیر لب غرّ غرّ کنان میگفت که من متوجه نشدم .” او سپس بیاد آورد: “رودین بنگهان دست در ظرف گل رس کرده مشتی گل برداشت و کمی‌ آنرا ورز داده در مقابل چشمان حیرت زده من یک سینه خوش تراش زن از آن ساخت .” هنگامی که تور استودیو به پایان رسید شب شده بود. ایزادورا به رودین تمایل پیدا کرده بود و در فکر قصدی که به خاطرش به پاریس آمده بود رودین را به آپارتمانش در جاده گیته میبرد. در محل اقامت ایزادورا رودین بروی صندلی مینشیند و شاهد هنرنمائی خصوصی ایزادورا میشود که چند تکنیک رقص را برایش اجرا می‌کند و رودین را غرق تماشای هیکل و حرکات موذن خود میسازد. لحظاتی بعد رودین دیگر به رImage result for isadora duncanقص او نمینگریست بلکه فقط به یک چیز میندیشید؛ عشقبازی با ایزادورا

در اینباره ایزادورا میگوید: “کم کم متوجه شدم که او دیگر به آهنگ گوش نمیداد و به تکنیک‌های رقص من توجهی‌ نداشت ولی‌ همچنان غرق در تماشای من بود .” و ادامه می‌دهد: “او با پلکان افتاده مرا می‌نگریست و چشمانش برق می‌زدند و از روی صندلی بلند شده دستش را بروی سرّ و گردنم برد و مرا به آرامی نوازش نمود سپس دستش را پأیینتر آورده بروی سینه من آورد و با همان حالتی‌ که آن سینه را در استودیو از گله در میاورد، سینه‌های مرا گرفت و کم کم به پایین تنه و کمر و باسنم رسید .” ایزادورا با حالتی‌ آمیخته از تأسف و افتخار ادامه می‌دهد: “ولی‌ نمیداند چرا یک مرتبه من خود را پس کشیدم، شاید تربیت من مرا به طور ناخوداگاه از دستان او رهانید، به هر حال زود پیرا‌هن بلندم را به تن‌ کردم و او را به خانه ا‌ش فرستادم .” فکر او و داغی دستانش تمامی شب مرا تنها نمیگذاشت

ولی‌ فکر آن‌شب در پاریس با رودین همیشه در ذهن ایزادورا دانکن باقی‌ ماند و افسوسی که برای رد هماغوشی با او به رقصنده شهیر دست میداد: “من همیشه از آن رفتارم پشیمانم، چه من نه‌ تنها به قصد از دست دادن بکارتم به پاریس رفته بودم بلکه این واقعه مهم که در زندگی‌ هر دختری روی می‌دهد را می‌توانستم با یک نابغه دهر تجربه کرده باشم ولی‌ یکمتربه خود را کنار کشیدم و به او دست ردّ زدم. ” بر خلاف رد تمنّای رودین، او همواره از طرفداران و دوستداران ایزادورا دانکن باقی‌ می‌ماند. پانزده سال پس از آن واقعه ، ایزادورا باز به پاریس می‌رود و برنامه فوق الاده‌ای را بروی صحنه اجرا میسازد. رودین در میان تماشأییان است و هنگامی که رقص ” پاتتیک، سوزناک، ” را به اجرا میاورد، رودین دستهایش را در هوا برایش بمانند آسیای بادی میگردانید ولی‌ فریاد تشویقش در همهمه و سر و صدای تشویق‌ها بگوش ایزادورا نمی‌رسید، او مثل همیشه آرام کلمات را بزبان میاورد. آگوستین رودین هیچوقت نتوانست عشقی را که نسبت به ایزادورا دانکن در دل میدشت از یاد ببرد و به دوستی‌ گفته بود: ” گاهی‌ اوقات با خود میندیشم که او زیباترین زنیست که در عمرم دیده ام. ” شاید هم برای این بود که به کامش نرسیده بود و آن را یک عشق نیمه تمام می‌دانست

_______________________________________________

ایزادورا دانکن

روی دست ژان کوکتو میزند

ویلفران شومر، فرانسه  ۱۸ سپتامبر ۱۹۲۶

Isadora duncan Upstages Jean cocteau

حال در سنّ ۴۹ سالگی، ایزادورا دانکن، که بیشتر دوران بزرگ سالی‌ خود را در اروپای غرب و روسیه گذرانده، فقیر و بیچیز، میتواند بگوید که روزهای بهتری را دیده است: “من دImage result for isadora duncanیگر نمیرقصم، من فقط وزنم را به اینطرف و آن‌طرف میندازم .” منتقد نیشزبان نیویورکی، دوروتی پارکر، به ایزادورا دانکن لقب “دانکن خارج از ریتم” را داده. ایزادورا در بالای یک استودیوی درجه سه‌ درب و داغان در نیس فرانسه زندگی‌ می‌کند. خیابان‌های اطرافش پر از قوطی خالی‌ کنسرو و آبجو و دوچرخه‌های شکسته است. در و دیوار جلوی استودیو پر است از نوشته‌های دستی‌ طرفداران و همخوابه‌های او. در کنار دستگیره در نیز قلبی به چشم میخورد با نام ژان در کنارش، همه میدانند که آن خط ژان کوکتو می‌باشد

استودیو پر است از اسباب و اساسیه اسقاط و مبل‌های کهنه، حمامش مجهز به یک وان زنگ زده و به در و دیوار اطاقش نقاشی‌های کهنه و زینت آلاتی است که از دوشنبه بازار خریداری نموده. همینطور عکس‌های رنگ باخته از عشاق قدیمیش که در قاب‌های اسفناک به دیوار‌هایش آویزانند. زمانی‌ مردان از اینکه بگویند هفته‌ای را با ایزادورا گذرانده اند به دوستانشان پًز میدادند ولی‌ آنروز‌ها دیگر سالهاست که از میان رفته. عشق او با دکوراتور صحنه، گردون کریگ، منجر به ازدواج کوتاه مدتی‌ گشت که دخترش، دیدری حاصل آن ازدواج بود،  او در خاطراتش از مردانی که با او به عشقبازی پرداخته اند مینویسد: ” من زیر دستان حریص او از همه طرف فشرده میشدم ؛ … مانند بزی که در علفزار تپه نرمی میچرد او با بوسه‌هایش سرتاسر بدنم را می‌چرید؛ برادر پرنسس وینرتا، اسحاق مریت سینگر و بوسه‌های ناتمامش سرتاسر اندامم …. (که پسرش، پاتریک، را از ازدواج با اسحاق سینگر داشت) ؛ شاعره مرسدس دو آکستا، یک بدن خوش تراش با دستهای نرم و سفید فقط برای اغنای من و بوسه‌های من بروی سینه‌های سفت و برآمده اش و نوشیدن آنچه از آنها بیرون میتراود مانند زمانی‌ که صورتم در پایین تنه او پنهان می‌گردد و … ” .  داستان بامزه‌ای نیز از گفتار او با جرج برنارد شا سر زبان‌ها بود که ایزادورا از شای مسن خواستار معاشقه و حتی یک بچه از او میشود: “فکرش را بکن یک آدمی‌ بدنیا بیاید با عقل و هوش تو و بدن من چه شاهکاری میشود !” و برنارد شا بلافاصله جواب می‌دهد: “حال اگر بر عکس شد، بدن من و عقل و هوش تو را به میراث برد چه فاجعه‌ای میشود !” زندگی‌ عشقی‌ ایزادورا بمانند رودخانه تندی بسیاری را در خود فروبرد همانطوری که هردو فرزند خردسالش در اتومبیلی که به رود سنّ افتاد غرق شدند. ایزادورا یک منظره عادی در ویلفران شومر شده بود، او که هیچوقت از مرگ کودکانش عقل سالم خود را بازنیافت، با پای برهنه در نگلیژه قرمز رنگ و مویهای رنگ شده بنفش کمرنگ بدنبال مردان جوان میبود، بعضی‌ وقت‌ها نیز از مردان متلک و کلمات مسخره می‌شنید

در این روز بخصوص، یک میهمانی در شرف برپا شدن بود در هتل ولکام به مناسبت جشن هفده مین سالگرد تولد نقاش سرّ فرانسیس رز. مادرش، لیدی رز، ژان کوکتو را به عنوان مدیر برنامه انتخاب می‌کند و تصمیم دارد که سنگ تمام بگذارد. در یک کت‌ و شلوار بژ، با خط ساتن مشکی‌ کوکتو بروی مبلی از مخمل قرمز نشسته و کنارش روی میز کوتاهی نیمتنه آی‌ از دانته به چشم میخورد. میهمانان از پیشینه‌های مختلف میباشند. خانم رز اغلب از افسران انگلیسی و نیروی دریأیی آمریکائی، و البته فرانسوی وهمسرانشان دعوت به عمل آورده بود ولی‌ دیگران نیزیا با دعوت و یا بدون دعوت به مجلس یا به دعوت میهمانان آنجا حضور به هم رسانیده بودند: یک کشیش با جوراب‌های بنفش و صلیب کلیسای ارتدکس یونانی آویزان به گردنش، یک نویسنده رمان در کلاه کشیش اسپانیأی که یک گرامافون را با خود بهمراه میداشت، و لیدی مک کارتی درشت هیکل در لباسی سبز رنگ که به قول کوکتو او را شبیه کلمی بروی دو پا نمایان ساخته بود، و شخص دعوت نشده دیگری که اصرار میداشت الاغ خود را نیز با خود به میهمانی بیاورد که لیدی رز او را معذور نمود و به میهمانی راه نداد

در این هنگام، و در کمال وحشت لیدی رز، فرزند هفده ساله‌ ا‌ش فرانسیس گل سرخ به یک دست و دست دیگرش در دست ایزادورا دانکن وارد مجلس میشود. ایزادورا یک لباس خیلی‌ مختصر خدای یونانی، تگا به تن کرده با حلقه‌ای از گل بگردنش. کوکتو او را “بسیار چاق و کمی‌ مست ” توصیف نموده بود که مرد جوان را “مانند جفت جنین احاطه کرده .” آندو را یک زوج گی‌ آمریکائی همراهی کرده بودند، که ایزادورا آنها را ” کبوتر‌های من ” نامیده بود. بیرون از هتل، ماهیگیران بینی‌‌هایشان را به پنجره چسبانده داخل را نظاره میکردند

سکوت مرگباری در میان حضار حکمفرما میشود. ایزادورا بلند قهقه‌ای بسر می‌دهد و بی‌ اعتنا به بهت و حیرت میهمانان دست فرانسیس را همچنان در دست دارد و او را به کنار یکی‌ از پنجره‌ها میکشاند. در اینجا بود که کاپیتان ویلیامز، دوست خانوادگی رز ها، به سمت آندو می‌رود و با بلند‌ترین صدائی که می‌توانست بانگ بر میاورد: “‌ای زن پیر، دستت را از دست آن جوان بیرون بکش ” و متعاقب آن‌ ساعت نقره‌ای درشتش را به طرف ایزادورا پرتاب کرده با عصایش محکم به سر او می‌کوبد که چشمش را کبود و پیرا‌هن مختصرش را پاره میسازد و او را نقش بر زمین میسازد. ولی‌ ایزادورا کسی‌ نبود که به آسانی از این حرکات بگذرد. او در عصبانیت و پرتاب وسائل و اسباب هتل در دنیا معروف بود. ایزدورا بلند شده با عصبانیت بدنبال انتقام Image result for jean cocteauمیگردد. یکی‌ از “کبوتر ها” سعی‌ در آرام کردن او دارد. ولی‌ او آرام نمیگیرد و ناگهان دست بسوی یک سینی خرچنگ آغشته به مایونز برده آنرا بر میدارد و به سوی کاپیتان پرتاب می‌کند. ولی‌ نشانه ا‌ش درست نبود و آن خرچنگ بروی دامن لیدی مکارتی فرود می‌اید. خون جلوی چشمان لیدی مکارتی را گرفته، او از روی مبل بلند میشود و به ایزادورا حمله ور میشود. در این هنگام کوکتو زود دست بکار میشود و از پشت لیدی مکارتی را می‌گیرد بطوری که مشت‌های کوچکش به ایزادورا نرسیده در هوا تکان میخورند

موجی از همهمه فضا را در بر میگیرد و کم کم تبدیل به طرفگیری و رد و بدل دشنام‌ها میشود به خصوص که سیاحان آمریکائی و فرانسوی فرصت را غنیمت شمرده شروع به فحاشی به یکدیگر مینمایند. افسران ارشد نیرو‌های دریایی دو کشور که در مجلس حضور داشتند، بهانه خوبی بدست آورده بودند و هرکدام الفاظ ناخوشایند به یکدیگر تحویل میدادند. در این میان مادر فرانسیس جوان سکوت و بیطرفی خود را حفظ کرده فقط مشاجره را تحمل می‌کند. بالاخره به احترام صاحب میهمانی و سکوتش غائله ختم می‌یابد. خرچنگ دیگری آورده میشود و خدمه به امداد خانم مکارتی آمده سعی‌ در پاک کردن مایونز از روی لباس سبز رنگش میکنند. فقط کاپیتان ویلیامز غایب است، پس از کمی‌ جستجو او را در بالکن می‌یابند که صورتش غرق در خون است با یک بطری ویسکی‌ در دستش

و اما از عاقبت زندگی‌ ایزادورا دانکن. در شب ۱۴ سپتامبر ۱۹۲۷، در نیس، فرانسه‌، ایزادورا در صندلی کنار راننده یک اتومبیل آمیلکار به رانندگی‌ صاحبش، بنوا فالچتو، که یک مکانیک ایتالیأیست نشسته. ایزادورا یک روسری بلند ابریشمی که با Image result for isadora duncanدست نقاشی شده به دور گردنش انداخته که کار آرتیست روسی، رومان شاتوف می‌باشد، یک هدیه از دوستش، مری دستی، مادر کارگردان آمریکائی فیلم، پرستون سترگس. دستی که می‌بیند ایزادورا سوار آن اتومبیل روباز میشود  روسری اش را به او می‌دهد که تا حدی از هوای سرد محفوظ بماند. هنگام براه افتادن او به دستی و دوستان دیگر میگوید: “خداحافظ دوستان من، من به عرش میروم ” بعضی‌ از دوستان بیاد میاورند که او گفته : “من به سوی عشق میروم ” و دستی را خجالت زده میسازد چون اینطور برداشت کرده بود که آندو برای عشقبازی به هتل محل اقامت او میروند . هنگام عزیمت واقعه عجیب و باور نکردنی ای رخ می‌دهد، سر دستمال بلند پیچیده شده دور گردن ایزادورا در باد به لای پره‌های چرخ اتومبیل گیر می‌کند و قبل از آنکه راننده متوجه شود، گردن ایزادورا را می‌شکند و در جا کشته میشود. او هنوز به پنجاه سالگی نرسیده بود

___________________________________________________

ژان کوکتو

چارلی چاپلین را تسخیر می‌کند

کارووا، دریای جنوب چین   فوریه ۱۹۳۶

Jean Cocteau Overwhelms Charlie chaplin

ژان کوکتو در اوج موفقیت است. فیلم جدید او، ” آواز یک شاعر، ” در اروپا و آمریکا با موفقیتی بینظیر روبرو شده، او خیال دارد که مسافرت فیلیس فاگ، دور دنیا در هشتاد روز، را دنبال کند. هوشمندانه در فکر این است که “عصر پاریس ” را متقاعد سازد که مخارج او را متقبل شوند؛ در مقابل او یک سری مقالات در باره مسافرت‌هایش را برایشان خواهد فرستاد. همراهش دوست پسر مراکشی او، مارسل خیل خواهد بود که مانند “پسپروت” قهرمان ژول ورن، او را همسفر خواهد شد. او از روم سفر دور دنیا را شروع خواهد کرد و به اتن رهسپار میشود و از آنجا به قاهره ، سپس به عدن و بمبئی و کلکته و بسوی کوالالامپور ،Image result for jean cocteau سنگاپور، و هنگ کنگ خواهد رفت

وقتی‌ به سنگاپور میرسد سوار یک کشتی‌ قدیمی‌ ژاپونی، کارووا، میشود که در دریای جنوب چین رفت و آمد می‌کند. در کشتی‌ لیست نام مسافرین را میخواند و در کمال تعجب و خوشحالی نام شخصیت سینمایی معروف، چارلی چاپلین، را میبیند که بهمراه همسر هنرپیشه ا‌ش، پولت گددارت، در سفر است. آندو موفقیت فیلم جدید او، زمان مدرن را جشن گرفته‌اند. او وقت را تلف نمیکند و یادداشتی از طریق یکی‌ از خدمه به چاپلین می‌فرستد و از او و همسرش دعوت مینماید که در کابینش برای صرف اردوور قبل از شام ملحق شوند. هنگامی که چاپلین یادشت کوکتو را دریافت می‌کند نمی‌داند که کوکتو واقعا در کشتی‌ است و فکر می‌کند که این شاید یک شوخی‌ باشد. او با منشی‌ کاپیتان آن یادداشت را مطرح میسازد و میخواهد که از اصالت آن آگاهی‌ یابد. بلی در لیست مسافران نام ژان کوکتو به چشم میخورد. بنابر این سر ساعت موعود او به همراه پاولت به کابین کوکتو میروند. آنها ابتدا سرکی داخل کابین او میکشند و مطمئن می‌شوند که بلی خود کوکتوست که منتظر آنهاست. جالب توجه است که کوکتو در پاریس نیز خواهان ملاقات با چاپلین میبوده و چند بار سعی‌ کرده بود با او ملاقات نماید ولی‌ هر بار به عللی، این کار میسر نشده. حال سرنوشت آنها را در یک کشتی‌ کهنه ژاپنی در دریای جنوب چین بهم متصل میسازد

ولی از انجأیی که تیرش هر بار در پاریس به سنگ میخورد اینبار تصادف، یا همان شانس، دست پیشی‌ میگیرد و  او را به خواسته ا‌شImage result for charlie chaplin می‌رساند. بین هنگ هنگ و شنگ های. هر دو شاعر بدنبال سرنوشت آنجا رفته اند و دست سرنوشت آنها را وسط دریا به هم می‌رساند. البته کوکتو هیچ به موضوع سرنوشت در یادداشتش اشاره‌ای نکرده بود: ” تصور نکردنیست آن موقعیت ، محیط پر تلاطم امواج، هوای نمک دار دریائی، و دیدار ما .” او آنرا در فال هوروسکوپ خود هم ادعا می‌کند دیده بود. برخورد چاپلین با کوکتو پس از درآوردن کتش و به چشم زدن عینکش با گرفتن دو طرف شانه‌‌هایش و او را به خود نزدیک کردن شروع شد. هردو چهل و شش سال از سنشان می‌گذاشت و همسنی هم شد شده بود مزید ٔبر علت: “من انگلیسی بلد نبودم و چاپلین نیز فرانسه نمیدانست ولی‌ ما راحت با یکدیگر حرف میزدیم و کلمات یکدیگر را میفهمیدیم .” و اضافه می‌کند: “چه زبانی‌ بود آن؟ زبان زندگی‌، زبان حرکات بدن و توون صدا‌های ما، زبان قلب .” آندو هنرمند مدتی‌ نسبتا طولانی با یکدیگر گذراندند: “چاپلین با من از عقده حقارتی در هنگام ساختن فیلم‌هایش به او دست میدهد میگفت و ابراز ناتوانی‌ در عبور از آن .” و بدنبال آن کوکتو پای صحبت‌های او از پروژه آینده ا‌ش مینشیند

پس از آنکه همسرش برای خواب به کابینشان میرود آندو بروی عرشه تا پاسی از نیمه شب به صحبت با یکدیگر ادامه می‌دهند. و تا چند روزی پس از آن ملاقات آنها دوستانی جدا ناپذیر میگردند. ولی‌ برداشت چاپلین از ملاقات او با کوکتو خیلی فرق میکرد و به نحوی آن بیشتر به حقیقت نزدیک است تا برداشت کوکتو. بر خلاف توصیف کپوکتو از رد و بدل کلمات با حرکات بدن و عاطفه، چاپلین عقیده داشت گفتگو بین آندو به سختی برگزار گردید و بسیار محدود بود. او آنرا مرهون ترجمه سخت و ناقص مارسل می‌دانست: “آقای کوکتو … میگن .. شما .. شاعر آفتاب، من میگم من شاعر … شب .” چاپلین البته تائید میسازد که ملاقات اول آنان جالب و فرح انگیز بوده

چاپلین و کوکتو قرار ناهار برای روز بعد میگذارند و به کابینشان میروند. ولی‌ بتدریج ملاقات‌های آندو روی بسردی مینهد. آنها دیگر سوژه‌ای نبود که صحبت نکرده باشند آنهم به سختی. پس از یکی‌ دو قرار نهار دیگر چاپلین از زیر قرار بعدی‌ به بهانه‌ای شانه‌ خالی‌ می‌کند و یاد داشت‌های دعوت بعدی‌ کوکتو را بدون جواب میگذارد. او فقط با پاولت در سالن غذاخوری حاضر میشد و کوکتو با مارسل. کم کم در اواخر سفر آندو دیگر از اینکه در مقابل هم نیز ظاهر شوند خجول میبودند. هرگاه یکی‌ از آنان دیگری را از دور میدید سرش را خم میکرد و سعی‌ میکرد از نزدیکترین در خارج شود و هر دو خود را در جاهائی از کشتی‌ میافتند که ندیده بودند

بعد‌ها چاپلین در خاطراتش مینویسد: “ما به اندازه بیش از کافی‌ یکدیگر را دیده و همصحبت بودیم ولی‌ دیگر به نظر می‌رسید که حرف دیگری نداریم بزنیم .” و در جایی‌ دیگر می‌نویسد: “ما روابطمان در همان چند روز خلاصه میشود، بلی گاهی‌ اگر در ضیافت یا مجلسی به یک دیگر برخورد نمائیم صحبت در حد ردّ و بدل تعارفات و حال – شما – چطوره ختم میشود .” ولی‌ هنگامی که درمیابد در کشتی‌ “پرزیدنت کولیج ” در راه باز گشت به ایالات متحده هم سفر هستند حالش را توصیف نکردImage result for charlie chaplin

کوکتو از طرفی‌ دیگر فقط میخواست با شخصیت‌های مطرح دنیای هنر در ارتباط باشد و از مصاحبت با آنان لذت می‌برد نه‌ فقط برای کمک به معروفیتش، در اینکه خودش در فرانسه شخصیتی مشهور و مطلوب شده شکی نیست، او فقط تشنه‌ جذب افکار نوابغ و شهیر دنیای زمان خود میبود. در هر صورت هردو شخصیت صنعت فیلم نیمه اول قرن بیستم از ادامه دوستی‌ خودداری ورزیدند. سٔوال پیش می‌اید، آیا وجود مارسل این وسط دلیلی‌ بوده؟ آیا چاپلین از اینکه مجبور به توسل شدن به کسی‌ مانند مارسل شود که حرفش را به کوکتو بگوید حوصله‌‌ ا‌ش بسر آمده بود؟  شاید هم رابطه کوکتو با مارسل بود که او را می‌آزرد یا تمامی دلایل ذکر شده؟

________________________________________________

چارلی چاپلین

با گراوچو مارکس روو راست بازی می‌کند

کلوپ تنیس بورلی هیلز، لوس آنجلس  ۱۴ ژوئیه ۱۹۳۷

Charlie Chaplin Plays Straight Man to Grouchoo marks 

در هالیوود تنیس از محبوبیت خاصی‌ برخوردار میبود. هنرپیشه هایی مثل کلارک گیبل، ارول فلین، کاری گرنت، سپنسر تریسی، کرول لومبارد، دیوید نیونس، نرما شرر و کاترین هپبرن، همه در کلوپ  تنیس بورلی هیلز عضو هستند و اوقات قابل توجهی‌ را در آن محل سرسبز و خرم میگذرانیدند

این جماعت باعث می‌شوند که قهرمان تنیس دنیا، فرد پری از آن کلوپ دیدن کند. بهترین بازی کن تنیس در پنج سال بدون وقفه اخیر، که تا همین اواخر قهرمان تنیس کلوپ‌های آمریکائی و اروپأیی بوده (در ۲۰۱۱ مسن‌ترین بازی کن انگلیسی بود که برنده ویمبلدون شده بود .) او  به خاطر همسر هنرپیشه ا‌ش ، هلن وینسون، هم که شده به صرفش میبود که به لوس آنجلس نقل مکان یابد. او خود را راحImage result for groucho marxت می‌کند و کلوپ تنیس بورلی هیلز را میخرد، البته با شرکت قهرمان آمریکائی، الزوورث واینز. در بازی مخصوص مراسم گشایش کلوپ به مدیریت جدید، پری ترتیب یک بازی چهار نفره را می‌دهد؛ او و چارلی چاپلین علیه واینز و گراوچو مارکس

چارلز چاپلین که در ۱۸۸۹ بدنیا آمده بود یک سال از گراوچو مارکس که در ۱۸۹۰ پا به عرصه وجود گذارده بود بزرگتر میبود. هردو کمدین معروفی بودند ولی‌ در نقطه مقابل یکدیگر؛ چاپلین کمدین صامت بود ولی‌ مارکس جوک شکن پر حرف. سر نهار قبل از شروع بازی چارلی چاپلین به گر اوچو مارکس میگوید: “گئ من به تو حسادت می‌ورزم .” مارکس با تعجب به او میگوید: ” به من؟ آخه چرا؟ ” و آنوقت درد دل چاپلین باز شده از عدم توانی خود در صحبت کردن در فیلم و ترس از انجام آن  بروی صحنه، برای مارکس میگوید، او در این باره می‌نویسد: “من آن مکالمه را بسیار ضدّ و نقیض یافتم شاید هم از فروتنی میگفت.” و اضافه می‌کند: ” او، موفقترین کمدینی که دنیا به خود دیده، پهلوی من نشسته و از کم اقبالی خود و نقصی‌ که در خود احساس می‌کند صحبت مینماید، او؟ به من حسادت؟ ” سرم داشت گیج میرفت

برای گراوچو مارکس جریانی زیر آبی‌ چاپلین پنهان نبود. او در لابلای کلمات چاپلین نویی‌ فخر میدید که به صورتی‌ صامت در جملاتش شنیده میشود: “ولی‌ من هم حرف مثبتی برایش نداشتم چون معتقد بودم که دوران فیلم صامت مدت‌هاست بسر رسیده و دیگر به پشیزی نمیارزد .” ولی‌ می‌دانست که چاپلین از دوران خویش حد اکثر استفاده در به شهرت رسیدن را نموده بود. مارکس بیاد میاورد: “ولی‌ نه‌ آن اولین باری نبود که چاپلین از من پند و اندرز میخواست ،” آن ملاقات اول شانزده سال قبل از آن میبود که او در قطار از مینیاپولیس رهسپار ادمونتون می‌بود. سه‌ ساعت توقف در وینیپگ را به گردش در خیابان اصلی‌ میپردازد که تئاتر امپرس آنجا قرار داشت. مارکس بروی اعلانیه تئاتر میخواند که کمدین مشهور چارلی چاپلین برنامه اجرا می‌کند. همانطوری که ایستاده اعلامیه و پوستر‌های چارلی چاپلین را نماشامیکرد صدای متحد خنده و قهقهه تماشاییان Image result for marx brothersبه گوشش می‌رسید. او به پشت صحنه میرود و با چاپلین ملاقات کوتاهی‌ کرده از او دعوت به عمل میاورد که برای دیدن شوی برادران مارکس، که با دو برادرش، هارپو و چیکو بروی صحنه میبرند،  به ادمونتون بیاید

چارلی قبول کرد و در ردیف اول تئاتر جای گرفت. او برای شوخی‌ با برادران مارکس یک روزنامه جلوی صورتش گرفت و در تمام مدت برنامه دست از نگاه کردن به صفحه روزنامه بر نداشت. برادران مارکس چیزی در آن وقت نگفتند ولی‌ انتقام، خود را از او گرفتند بدین ترتیب که هنگامی که به دعوت چاپلین از شوی او دیدن میکردند طبق قرار قبلی‌ چاپلین میخواست سر به سر آنها بگذارد ولی‌ آنها در جایگاه خود جایشان را چهار خاخام ریش بلند و عبا پوش ارتدکس به بهانه ای عوض نمودند و هنگامی که چارلی، در این اندیشه که آنها برادران مارکس می‌باشند شروع به سر بسر گذاردن آنها نمود. طولی نکشید که آن چهارخاخام از دست چاپلین عصبانی شدند و سیل ناسزا را در جواب به گستاخی‌های او بسویش روان ساختند در حالیکه برادران در باکس آنها  نشسته از خنده روده بر شده بودند. قیافه چاپلین در آن لحظه دیدنی‌ بود. یک بار هم اتفاقاً  در سالت لیک سیتی راهشان به یکدیگر میخورد. اوبه خواسته برادران مارکس بهمراهشان روانه فاحشه خانه شد ولی‌ از زیر کار در رفته خود را با صحبت با مادام خانه و بازی با سگش سرگرم ساخت تا کار آنها تمام شود

چارلی به برادران میگوید که پیشنهاد کارمزد پانصد دلار در هفته را که از طرف یک تئاتر در هالیوود به او شده بود را رد کرده، و در مقابل چشمان گرد شده از تعجب آنها میگوید: ” پانصد دولت در هفته؟ هیچ کمدینی انقدر‌ها نمیارزد .” و ادامه می‌دهد: “چه فایده اگر اول کار، در یک چنین تئاتر بزرگی در هالیوود، گند بزنم و اخراج، دیگر شانس پیشرفت خود را برای همیشه کشته‌ام .” چارلی آنقدر‌ها هم که برادران تصورش را میکردند ساده دل‌ نبودImage result for charlie chaplin and groucho marx

آنان دیگر به چارلی بر نخوردند تا پنج سال پس از آن. که تا آن زمان چارلی دیگر معروفترین کمدین هالیوود شده بود. چندین عاشق دلخسته داشت که برخی‌ دختران بسیار جوان بودند. وقتی‌ که برادران مارکس بنا به دعوت چاپلین به منسیون او برای صرف شام رفتند یکی‌ یک پیشخدمت یونیفورم پوشیده پشت صندلی هر یک از مدعوین ایستاده بود

برای مابقی عمرشان، چاپلین و مارکس رابطه اجباری داشتند نه اختیاری. آنها در هر شهری که به طور تصادف با یکدیگر حضور میافتند از همدیگر دیدار میکردند ولی‌ هردو دچار یک تصور بیمورد بودند؛ هردو مرتب از روی شانه شان به عقب مینگرند که مبادا دیگری از او دارد سبقت می‌گیرد. حتی تاریخ تولد و تاریخ مرگ آندو با چند ماه فاصله تفاوت دارد، گروچو مارکس در اوت ۱۹۷۷ و چارلی  چاپلین شب کریسمس همان سال رخت از دنیا بر میکنند

در آن روز تابستانی در ۱۹۳۷، مانند آن بود که در رقابت دو کمدین مشهور در زمین تنیس رقابت دیرین نیز رخنه کرده بود. Related imageچاپلین از اعضای دائمی کلوپ بورلی هیلز میبود و ‌یک زمین تنیس در منزل خود دارا میبود و اغلب میهمانی‌های تنیس بر پا میساخت. میهمانان دائمی کلارک گیبل و گرتا گاربو میبودند با دیگر هنرپیشه هایی که در لیست دوستان و میهمانان از خارج آمده را نیز شامل می‌گردید. تمرین‌های متداوم تنیس او را مقداری برتر از مارکس میساخت که به خوبی چارلی از پس راکت بر نمیاید. در حضور دوربین‌های تلویزیونی در کنار زمین، او تصمیم نبوغ آمیزی گرفته بود. گراوچو تصمیم گرفت که آن بازی را به صورت شوی کمدی یک ناشی‌ در زمین تنیس در آرد. او از پیش آن نقشه را کشیده بود و از ابتدای شو آنرا یک جوک تلقی‌ می‌کند و با آوردن ده ها ‌دست لباس، و کفش تنیس، و حدود یک صد راکت سایز‌های مختلف، و راکت پینگ پونگ برای مسخرگی بیشتر همه را به محل بازی آورد و باعث خنده میهمانان شد. البته به بازیکنان قول داد که بازی را به خاطر کمدی خراب نسازد و خوب بازی کند

چاپلین و پری دور اول را به راحتی‌ میبرند و دور دوم را نیز به همچنین. در پایان دور دوم گراوچو به جمعیت بانگ میزند که میرود برای نهار، “واینز میتواند بجای من هم هرچه میخواهد بکند .” سپس دولا میشود از داخل یک کیف سفری سفره غذا بیرون آونده آنرا بروی چمن پهن می‌کند و از همان کیف ده‌ها ساندویچ را بروی آن‌ خالی‌ میسازد. او به چاImage result for charlie chaplin and groucho marxرلی نیز تعارف می‌کند که به او بپیوندد یا لااقل یک چای پس از بازی با او صرف نماید. چارلی راکت بدست با یک لبخند مصنوعی‌ بلند جواب می‌دهد که من  اینجا امده‌ام که تنیس بازی کنم و با گام‌های آهسته بسوی گراوچیو رفته در گوشش زمزمه می‌کند: “من اینجا نیامده‌ام که مرد دوم شوی تو باشم .” سالها بعد این جمله در خاطرات گراوچو مارکس نیامده بود. در اخبار تصویر گراوچیو و چاپلین در کنار یکدیگر با لبخند گشاد دیده می‌شوند ولی‌ آن فقط برای دوربین‌ها میبود. سالها بعد از آن ملاقات چارلی چاپلین هنوز گراوچیو مارکس را نبخشیده بود که رل کمدین برتر را در کلوپ بورلی هیلز به نمایش گذارده بود

________________________________________________

گراچو مارکس

میخواهد تی‌ اس‌ الیوت او را جدی بگیرد

خیابان باغ کنزینگتون شماره ۳، لندن  ژوئن ۱۹۶۴

Groucho Marx Wants  to be Taken Seriously by T.S. Eliot

در اوائل ۱۹۶۱ ، تی‌ اس‌ الیImage resultوت و همسر جوانش از یک قایق ته شفاف توریستی در جامیکا خارج می‌شوند و با خوشحالی تمام به گراچیو مارکس و همسرش برخورد میکنند که خیال داخل شدن به آن قایق بزرگ را داشتند. از آنجا که فرصت گفت و گو نبود آنها فقط سلام و علیکی ردّ و بدل میسازند و احوالپرسی میکنند. چند هفته بعد الیوت طی‌ نامه‌ای به گراچیو مارکس از او و برنامه ا‌ش تعریف‌ها می‌کند و از او میخواهد یک عکسی‌ از خودش را برایش با امضای یادگاری بفرستد

گراچو با تعجب آمیخته با خوشوقتی نامه الیوت را دریافت می‌کند؛ او نیز مانند چاپلین  عقده حقارتی را همواره به یدک میکشد. گراچو تصویری از خود در حالیکه در استودیو خود به گونه‌ای جدی ایستاده، که نه‌ از سیگار برگش خبریست و نه‌ از آن سبیل کمدیش، را امضا نموده برای الیوت می‌فرستد. الیوت باز نامه تشکری به مارکس می‌فرستد که در آن‌ مینویسد آنرا قاب کرده کنار تصاویر قاب شده و. ب. ییتس و پال والری به دیوار منزلش می‌اویزد وعکسی از خود را نیز ضمیمه میسازد. گراچیو مارکس نیز باز جواب نامه او را با نامه دیگری می‌دهد بدین مضمون: ” من هیچ نمیدانستم که تو اینقدر خوش تیپ هستی‌، تو مناسب نقش آفرینی در یک فیلم سکسی هستی‌، من آنرا از فقدان درک کارگردان ها می‌بینم

آندو آرتیست، یک کمدین و یک شاعر ونویسنده تئاتر، نامه نگاری را تا مدتی‌ ادامه می‌دهند. الیوت به مارکس می‌Image result for t s eliotنویسد که در کنار عکس جدی او در فکر انست یک “سیگار برگی در‌شان تو ” بگذارد تا مدعوین که به منزل او میایند بتوانند راحت تر صاحب آن عکس را شناسأیی نمایند. در جواب آن نامه، گراچو مارکس یک عکس تمام کمدی خود مجهز به آن سبیل مستطیل مسخره و سیگار برگ بزرگش، برای مارکس می‌فرستد. الیوت جواب می‌فرستد که چقدراز دریافت تصویر کمدی او لذت برده و نمیداند کدام را در منزل و کدام را در دفتر کارش بیاویزد: “تنها فکری که به سرم می‌رسد این است که هردو عکس را هر روز با خودم به منزل و دفترم بیاورم” . و اینطور نامه را ختم میسازد

به نظر می‌رسید که نامه نگاری آندو به صورت یک سرگرمی برای آنان درآمده بود و هنگامی که ابراز علاقه به صرف نهاری با یکدیگر مینمایند هردو بیمار شده موفق به دیدار یکدیگر نمیشوند. الیوت در بیمارستان است و گراچیو نیز کمی‌ پس از آن‌، در ژوئن ۱۹۶۳، روانه بیمارستان میگردد. گراچیو به الیوت می‌نویسد: “هنوز قرار نهارمون سر جاشه ؟ من منتظر آن نهار مجانی‌ هستم ! ” پس از مدتی‌ که هردو از بیمارستان مرخص شده سلامتی خود را باز یافتند، الیوت به اتفاق همسرش از برنامه کمدی “برادران مارکس در غرب”  دیدن کردند و در پشت صحنه با هم گپی زدند. الیوت آن تئاتر کمدی را “قطعا قابل دیدن ” توصیف نمود

گراچو مارکس در ۱۹۶۴ قرار است در انگلستان مجری برنامه ” بازی هنرپیشه ها” باشد. او در ماه ژوئن به لندن می‌رسد آن شو که با هیأت داوری کینگزلی ایمز، برایان اپستین، سوزان همپشایر، همسر سوم خود گراچو مارکس قرار بود انجام گیرد. (متأسفانه آن شو در هنگام تمتین و اختلافات شدیدی که بروز یافته بود، کنسل گردید.) ترتیبات دیدار الیوت و همسرش با گراچو مارکس و همسرش داده شده و الیوت به راننده سفارش نموده که آن مارکس‌ها را از ساووی، محل اقامتشان، تحویل گرفته به منسیون او نقل مکان دهد و در آوردن چمدان‌ها از کمک دریغ نورزد. هنگام دیدار الیوت با این جمله به گراچو خوشامد میگوید: Image result for t s eliot“وقتی‌ عکس و گفتار تو را در روزنامه چاپ کردند که بخشی از قصدت از آمدن به لندن دیدن من است، به من لطف بزرگی کردی به طوری که در محله، بقال و سبزی فروش مان هم حد فروش نسیه به من را بالا بردند ! ” و نتیجه گیری می‌کند که آدم نسبتا مهمی‌ست

سر میز شام گراچو با افتخار به دیگر حضار گرد میز میگوید: ” من دو دفعه “قتل در صومه” او را خواندم، سه‌ بار ” اشعار خراب آباد ” را و برای اینکه کمی‌ دیدم به آن نوشته‌ها بیشتر باز شوند نگاهی‌ نیز به “پادشاه لیر ” او افکندم. سر میز کوکتل، و هنگام نوشیدن مشروب قبل از شام، زمانی‌ که به طور اتفاق سکوتی در میان حاضرین حکمفرما میشود، که گراچیو آنرا طبیعی دانسته به خصوص هنگامی که حضار یکدیگر را برای اولین بار ملاقات مینمایند، گراچو از فرصت استفاده کرده گیلاسش را بالا برده شعر‌ای از ” خراب آباد” بزبان میبرد و لیوانش را به لبش میبرد. آن تائید خوبی برای الیوت میبود که او برای کار‌هایش اهمیتت قائل است و آنها را میخواند. الیوت لبخند کم واضحی بلب میاورد. از پادشاه لیر جمله‌ای نقل کرده اضافه نمود: ” من گفتم پادشاه یک شخصیتی بس احمق میبوده؛ من اگر جای فرزندش بودم در هشت سالگی از قصر فرار می‌کردم نه‌ دٔه سالگی !” ولی‌ این حرف‌ها بیشتر جلوی قصد اصلی‌ الیوت را از برپا کردن آن ضیافت میگیرد: “من میخواستم میهمانی مربوط به کمدی باشد در حالیکه گراچو فرمان را بدست گرفت وروند گرد هم آٔیی را به ادبیات مرتبط ساخت .” ولی‌ گراچو همچنان Image result for t s eliotسرسختانه در مورد پادشاه لیر حرّافی میکرد و از کاراکتر او ایرادها میگرفت

او از پادشاه بخاطر اخراج “کردلیا ” از کاخ و خلع او از فرزندی، انتقاد می‌کند و عمل او را بالاترین حد حماقت مینامد. الیوت‌ها مؤدبانه گوش فرا می‌دهند. خانم الیوت از شکسپیر دفاع به عمل میاورد و خانم مارکس نیز با او هم عقیده است. ولی‌ توماس سترن الیوت مصمم است که بحث را به کمدی سوق دهد. گراچیو مینویسد: ” اگر درست به خاطر بیاورم، او از من پرسید که آیا صحنه دادگاه “سوپ اردک” را به خاطر میاورم؟ و من اصلا به یاد نداشتم .” و بدین ترتیب الیوت توانست داری بروی بحث ادبی‌ گراچیو بگذارد و او را خاموش سازد: “آن مطمئناً آخر آن شب ادبی‌ را رقم زد، ولی‌ در هر صورت شب خوبی بود .” در یک نامه به برادرش گومو، یکی‌ از بازیکنان شوی چهار نفره برادران مارکس، گراچو به او نوشته: “من و الیوت سه‌ وجه مشترک داریم: “علاقه به سیگار برگ خوب، علاقه به گربه، و علاقه به کس شعر .” گراچو قبل از آنکه فرصت بدست الیوت افتاده صحبت از کمدی و کمدین‌ها به میان کشانیده شود به همسرش ابراز میدارد که خسته است و بهتر است به اتاقشان برود. با اینحال الیوت از گراچو مارکس با عنوان “یک مرد عزیز” نام میبرد

_____________________________________________

تی‌ اس‌ الیوت

ملکه الیزابت اول را به کر کر میندازد

تالار آولیان، خیابان نیو باند، لندن  ۱۴ آوریل ۱۹۴۳

T.S. Eliot Provokes Giggles from Queen Elizabeth I

تی‌ اس‌ الیوت تقبل نموده که در یک شب شعر برای تسلی‌ دادن مردم از فاجعه‌های جنگ با گردانندگان همکاری نماید. شعرای معاصر دعوت شده بودند که هر یک قطعی از سروده‌هایشان را برای جماعت بمباران شده و عزادار لندن بخوانند. او قرار است چند قطعه از اشعارش را دکلمه نماید و بدین گونه این پیام را بدهد که حتی در زمان جنگ نیز هنر در انگلستان همچنان جاریست. گرداننده عمده و مجری برنامه آزبرت سیتول می‌باشد که موفق به جلب توافق ملکه نیز شده که در برنامه آنشب با شرکتش از آنان حمایت به عمل آورد. علیاحضرت حتی قول داده که دو پرنسس کوچک را نیز همراه خود به جشن بیاورد

 صفی از شاعران پیر و جوان در جلوی تالار بسته شده بود، در میان آنان، سی‌ دی‌ لوئیز، لویی مکنیس، ویتا سکویل‌وست، والتر دو لا مار، جان میسفیلد، خواهر خود آسبرت، ادیث، که در سازمان دهی‌ جلسه نیز سهم بسزایی داشته. زمان تمرین فرا می‌رسد و از شرکت کنندگان شاعر میخواهند که شعر یا  اشعار خود را یکی‌ دو بار بخوانند و زمان بهترین اجرای خود را بروی ساعت وقت گیر اندازه بگیرند و مطمن شوند که حرفهایشان از مدت زمان اختصاص داده شده به آنان تجاوز ننماید

ادیث از دوست شاعره ا‌ش، دروتی ولزلی نیز دعوت نموده که در اجرا ی دکلمه، به او بپیوندند، به دو دلیل: اول آنکه او یک زن است، و دوم، او از خودش بهتر نیست . ولی‌ بلافاصله از اینکه دروتی را دعوت کرده پشیمان میشود. هنگامی که ولزلی Image result for queen motherشروع می‌کند و “ماورای کلمات بودن ” خود را دکلمه میسازد او می‌دانست که آن یک سروده خوبیست. او نمیتوانست بفهمد که چرا شاعر و ب ییتز اشعار او را نیز در کتاب مجموعه‌ اشعار نویش گنجانیده: “باز هم آن پیرمرد، کمی‌ قدر دانی‌ نشان داد، تو این دوره زمونه، قدردونی پیدا نمیشه .” در آن شب بزرگ، تالار از جمعیت پر بود

ملکه الیزابت بهمراه دو دختر تین ایجرش وارد میشود. هردو دختران دستکش بدست دارند. آندو توسط میهماندار، کمدین هنرپیشه، بیتریس لیلی‌، خوشامد دریافت میکنند به همراه یک کپی‌ از برنامه. ملکه خوشامد رسمی‌ تر خود را از مجری برنامه و صاحب منصبان حاضر در مجلس دریافت می‌کند و هر سه‌ به ردیف اول راهنمایی می‌شوند. گشایش برنامه با جان میزفیلد و اشعار او اجرا میگردد که شاعره لوریت نیز پس از مدتی‌ به او می‌پیوندد و به یاد و احترام شاعر تازه در گذشته لورنس بینیون اشعار او را نیز دکلمه میکنند. پس از آن‌ گشایش، ملکه الیزابت و دخترانش با حالتی‌ بس جدی تر و بی‌ احساس بقیه‌ برنامه را که عبارت از ظاهر شدن شعرا بر حسب ارجحیت الف بائی نام خانوادگی آنان بود نظار میکنند

ادموند بلاندن، گوردون باتوملی، هیلدا دولیتل، هر سه‌ پشت میز تحریر بلندی به طرح دوران ویکتوریا ایستاده به ترتیب دکلمه میکردند.‌ ای برای الیوت است. با پنج فوت و یازده اینچ قد، او بر خلاف افراد کوتاه تر مشکلی در نشان دادن سر و گردنش از پشت آن میز بلند نداشت. انتخاب آن‌شب او، خواندن قسمت ” بًل لندن دارد خراب میشود ” بود که از اشعار ” خراب آباد ” او گزیده بود

آن شعر که بعد‌ها برای کودکان نیز به سبک و کلمات کودکانه در کودکستان‌ها و دبستان‌ها خوانده و با موزیک اجرا می‌گردید در کتاب الیوت با همان جمله معروف ” پل لندن دارد میریزد، میریزد،.. ” شروع میشود ولی‌ بقیه‌ ابیات شعر به فرانسه میباشند، در هر حال وارد آن نمیشویم. ملکه الیزابت جوان پیدا بود که به ادبیات شاید هم طبق رسم و انتظار از خاندان سلطنتی، علاقه نشان میداده. به قولی در دربار سلطنتی بریتانیای کبیر، ادبیات را همواره پذیرا هستند، چه از روی علاقه و چه از روی اجبار ! تقریبا نیم قرن پیش، ملکه الیزابت – که این دوران به ملکه مادر معروف است، در یک میهمانی خصوصی شام کنار داستان سرا آ.ن. Image result for queen motherویلسون نشسته از ادبیات صحبت میکنند. او هنگامی که از ملکه میپرسد به چه نوع کتاب هایی علاقمندید؟ در کمال تعجبش می‌شنود: “من بیشتر به داستان‌های جنأئی و کار آگاهی‌ علاقمند هستم .” و از شرلاک هولمز تعریف مینماید : “من کتاب‌های پی‌ دی جیمز را نیز دوست دارم، آن زن بقدری جذاب می‌نویسد که با اینکه دو ماه طول می‌کشد یکی‌ را تمام کنم ولی‌ با علاقه آنرا دنبال می‌کنم تا که به پایان برسد، گاه گاهی‌ هم دوباره آنها را باز می‌کنم و میخوانم .” او به ویلسون میگوید که دختر‌هایش هردو زندانی قفس طلایی کاخ ویندزور بوده اند به خصوص دوران جنگ. او از اینکه الیزابت و مارگارت آموزش یک کودک عادی را نداشته اند ابراز تأسف مینماید و پیدا بود که سخت در تعلیمات دخترانش کوشش مینماید

پس از تی‌.اس‌. الیوت، والتر دو الا میر پشت میز بلند قرار میگیرد ولی‌ قدش به زحمت به میز میرسد. او نوشته ا‌ش را بر میدارد و در دست گرفته به خواندن مشغول میشود. پس از او و.ج. ترنر بروی صحنه می‌رود. او به مراتب بیش از شش دقیقه وقتش صرف دکلمه اشیرش مینماید و پس از اتمام از دیگر شعرا غرّ غرّ میشنود. آنگاه تنفس اعلان میشود و ملکه در میان شعرا و شرکت کنندگان به گونه‌ای خودمانی مشغول صحبت میگردد

ملکه از ویلسون و دیگر احاطه کنندگان توصیه میخواهد که دخترش را شعر دوست بار بیاورد ساچی و اوسبرت داوطلب شده ابراز تمایل میکنند که چند شبی‌ را اختصاص به شعر در دربار داده ترتیب جلسات شعر خوانی را برای دخترانش و دیگر اعضای علاقمند دربار خواهند داد. ملکه پیشاپیش از آنها کمال تشکر را بجای میاورد: “خیلی‌ من را خجالت خواهید داد .” ملکه از اجرای آن‌شب تعریف می‌کند: “اسبرت عالی‌ بود همانطوری که انتظار میرفت، و البته ادیث، ولی‌ وقتی‌ آن مرد خوش پوش را دیدم که شعرش را میخواند …. فکر می‌کنم از نوشته‌های “بیابان ا‌ش” بود اینطور نیست؟ ” و ویلسون آنرا تصحیح مینماید : “خراب آباد ” که ناگهان ملکه تائید مینماید: “بلی بلی، خراب آباد ” و پس از کر کر معروف ملکه،  همگی‌ به خنده می‌افتند. Image result for queen motherالیزابت اول بدنبال خنده مدعوین موضوع را خنده دار تر میسازد: “بقدری آراسته و ویراسته بروی صحنه آمد که من ابتدا در این اندیشه رفتم که او یک کارمند عالیرتبه بانک است .” و ویلسون به موقع جواب می‌دهد: “اتفاقا او روزگاری در بانک کار میکرده خانم من . اا

در این هنگام سر و صدای زنی‌ از بیرون بگوش می‌رسد. کنجکاوی برخی‌ تحریک شده به پشت پنجره‌ها میروند. آنها ادیث را مشاهده مینمایند که مست است و بلند بلند دارد اعلان میدارد که حالش خوب است و از عهده کارش بدر خواهد آمد. او قبل از شروع جلسه به اسبرت سیتول اطلاع داده بود که از انجام شعر خوانی بر نخواهد آمد چون بیش از اندازه مشروب نوشیده. بیتریس لیلی‌ سعی‌ در آرام کردن او دارد و ستفن سپندر نیز به کمک لیلی‌ به جلو می‌‌دود و به اتفاق ادیث پر جوش و خروش را از دو طرف احImage result for queen mother duchess of windsorاطه میسازند. هارولد نیکلسون هم قدم پیش میگذارد و به کمک آندو میشتابد و شاعره عربده جوی را مهار میسازند. ادیث وسلی چوبی در دست داشته که آنرا محکم به سر او می‌زند که گفته بود او را با اسبرت سیتول اشتباها گرفته بود. بالاخره منتقد ریموند مورتیمایر وسلی را متقاعد میسازد که به بیرون و در خیابان باند برود چون شروع به بد گویی‌ از ملکه و از خودش کرده بود. او حتی در خیابان هم لب جوی می‌نشیند و با چوب دستیش بروی آسفالت میکوبیده به دشنام دهی‌ ادامه می‌دهد. عمل غیر مترقبه ادیث ولسلی گرمی‌ و صمیمیت مجلس را از میان برد و به اصطلاح حال همه را گرفت. سالیان سال بعد وقتی‌ رکس ویستلر  میهمان پادشاه و ملکه در ساندرینگهام بوده ملکه الیزابت از آن شب شعر یاد میکند: “آن شب شعر خوانی هرکی‌ به هرکی‌ .” و متعاقب آن قهقهه را سر می‌دهد

____________________________________________________

ملکه الیزابت اول ، ملکه مادر

با دوشس ویندزور صحبت از آشپز خانه می‌کند (یا نمیکند)

قصر ویندزور  ۵ ژوئن ۱۹۷۲

Queen Elizabeth The Queen mother talks Kitchens with The Duchess of Windsor

آنها شاید پنج شش بار در سی و پنج سال گذشته با یکدیگر ملاقات کرده باشند ولی‌ هیچوقت صمیمی‌ نشدند. درباریان و اعضای  خاندان سلطنتی نیز گاه به گاهی‌ صحبتی‌ از آن رابطه نیمه سرد و نیمه گرم بزبان میاورند. همه میدانند که دوشس ویندزور یک آمریکائی مطلّقه می‌باشد که در آن روزگار از ننگ‌ خود برخوردار میبود و درباریان او را هیچوقت جدی نگرفتند.  کس نیز فضولی بیشتر نمیکند. هرچه باشد زندگی‌ خودشان است و انتخاب خودشان. دایه پرنسس کوچک، (منظور الیزابت دوم است) ماریون کرافورد، در قرارگاه سلطنتی در ۱۹۳۶ حضور داشت وقتی‌ که پادشاه و دوست امریکأیش، معروف به خانم سیمپسون، برای دیداری به قرار گاه میایندThe Duke and Duchess of Windsor, Lisbon, 1940

او از همان ساعات اول متوجه رفتار رئیس مآبانه خانم سیمپسون شده بود: “آن‌شب دوک و دوشس یورک نیز حضور داشتند که یکمرتبه خانم سیمپسون دست پادشاه ادوارد را گرفته پای پنجره میبرد. او با انگشت دست از پنجره باز به چند درخت کهنسال اشاره و توصیه مینماید که آنها قطع شوند و سپس به طرف تپه روبرو اشاره کرده ابراز میدارد که قسمی از آن‌ تپه نیز میبایستی برداشته شود تا منظره چشم انداز بهتر جالب توجه شود. دوک یورک که از دست اندر کاران عمده حفاظت از قرارگاه سلطنتی بوده فضای سبز آن محل تاریخی را تحت اداره خود دارد از شنیدن آن توصیه‌های خانم سیمپسون ناراحت شد و اعتراض نمود.” خانم کرافورد اضافه می‌کند: “آن‌شب زیاد بدل مدعوین نچسبید .” اواخر آنسال، هنگامی که دوک و دوشس یورک (الیزابت) برای صرف شام با پادشاه ادوارد هشتم به کاخ بالمورال میروند، دوشس الیزابت از دست دادن با خانم سیمپسون سر باز می‌زند: “من اینجا آمده‌ام که با پادشاه شام صرف نمایم .” آن‌شب نیز دیدار بسردی می‌گذرد

روابط مابین دوشس یورک و دوشس ویندزور در دههٔ‌های بعد نه‌ تنها بهتر نگردید، بلکه بیشتر روی به خرابی گذارد. حتی هنگامی که پادشاه ادوارد رسما با خانم والیس سیمپسون ازدواج مینماید. در ۱۹۳۸، دوک و دوشس وینزورImage result for duke of windsor،( که لقب کنونی آنان است پس از کناره کشی‌ ادوارد از سلطنت به دلیل عشق بی‌ همتای او به آن خانم آمریکائی و ترجیح دادن در-  کنار – همسر – بودن را به سلطنت بریتانیای کبیر، ) به نیویورک رفته بودند. جرج ششم که حال پادشاه میبود اجازه اقامت برادرش و همسر آمریکائی ا‌ش را در سوئیت میهمانان سفارت بریتانیا نداد. دوشس یورک، نیز که اکنون ملکه بریتانیا و به لقب علیاحضرت ارتقاع یافته بود نیز همچنان همسر تاجدارش را در دور نگاه داشتن ادوارد و والیس از دربار و سفارات بریتانیای کبیر تشویق مینمود

یکسال بعد، در مراسم نهادن یادبود بروی مقبره پدرشان، دوک ویندزور دعوت نداشت در حالیکه نیمی از مخارج ساختن و نصب بنای یادبود پدرشان را او متحمل گردیده بود. او حتی پس از خواندن اخبار مراسم در روزنامه پاریس، از اینکه حتی یادی نیز از او و پشتیبانی او از مراسم به عمل نیامد بشدت عصبانی گردید. وی در نامه‌ای به مادرش اینطور می‌نویسد: ” جای بسی‌ تأسف است در رسوائی من هیچ دریغ ندارند و همه جأ سر زبان‌ها میشوم ولی‌ آن یک نشانه قوم و خویشی و علاقه را نیز که میتوانستند آنجا ذکر کنند نکردند .” و جنگ همچنان ادامه دارد؛ یک سال پس از آن مراسم دوک و دوشس ویندزور به انگلستان سفر مینمایند که ادوارد دیداری از آرامگاه پدر به عمل آورد و ادای احترام نماید. آندو به کاخ بوکینگهام دعوت نمیشوند که بس مایه خجالت و عصبانیت پادشاه مخلوع میشود. او همیشه می‌گفته که به میل خود دست از پادشاهی کشیده و به نفع برادرش کنار رفته، پس دیگر چه جای خصومت ایست؟ ولی‌ گردانندگان سیاست بریتانیای کبیر فقط پادشاه و ملکه نیستند. در اینباره ملکه الیزابت اول به یاد میاورد: “من جلوتر و قبل از سفرشان به دوشس ویندزور پیامی فرستادم و متذکر شدم که از پذیرفتن او و همسرش معذورم همینطور همسر تاجدارم .” و ادامه میدهد: “من میبایستی با او منصفانه رفتار مینمودم و او را از برخورد دربار با وی آگاه میساختم .” و در جایی‌ میان دوستان ابراز داشته: “چه رسوایی‌ها که یک گوسفند سیاه از خود بجای نمیگذارد .” در هر Image result for duke of windsorحال آن‌ سیاست فراتر از تصمیمات شخص ملکه و پادشاه می‌رود. ادوارد محکوم به ترک سلطنت میبود. مترجم: چه اگر پادشاه یک فرزند و جاینشین نیمه آمریکائی از خود بجای گذارد، آن برای بقای سلطنت بریتانیا همواره یک تهدید بشمار می‌رود

آندو زن دیگر یکدیگر را ملاقات ننمودند تا ربع قرن گذشت. آن غیبت را هیچیک به سختی تحمل نکرد. قلب‌های آنان نه‌ از یکدیگر دورتر گردید و نه‌ نزدیکتر. والیس که به دوشس وینزور ملقب شده بود ملکه را “آن آشپز چاق اسکاتلندی ” می‌نامید یا ” دوشس احمق ” و گاهی‌ نیز فقط “کوکی” می‌نامید و هنگام ادای آن صفات به ملکه الیزابت از ادا و اطوار و شکلک در آوردن صورت نیز فروگزاری نمیکرد. حتی ادای لب و لوچه تنگ و کوچک الیزابت را نیز در میاورد که بیشتر باعث خوشنودی خودش میشد تا اطرافیانش. ملکه نیز به نوبه خود از تحقیر دوشس آمریکایی آبا نمی‌داشت و نام او را به زبان نمیاورد و فقط به ” آن زن ” اکتفا میکرد

آندو در ژوئن ۱۹۶۷ و در مراسم نصب یک پلاک بروی آرامگاه ملکه مری مختصراً با یکدیگر برخورد میکنند و آداب اجباری را به جای میاورند. ملکه الیزابت از شرکت در مراسم آرامگاه ملکه مری صرف نظر کرده بود صرفاً به خاطر حضور دوشس ویندس ور والیس و پادشاه مخلوع در کنارش ولی‌ بلاجبار و به خاطر ارادت خاصی‌ که همیشه نسبت به ملکه مری در دل میداشته به حضور در مراسم تن در می‌دهد. به محض دیدار دوشس جلوی ملکه خم نمیشود ولی‌ دست یکدیگر را‌‌ میفشارند بدون بوسه بروی گونه. فقط ملکه به دوشس میگوید: “چه خوب است دیدار شما” و قبل از آنکه دوشس فرصت جواب داشته باشد از جلویش رد میImage result for duke of windsorشود. در ختم جلسه نیز ملکه به دوشس اظهار میدارد: “امیدوارم باز نیز ملاقات دست دهد ” و وقتی‌ دوشس به سرعت جواب می‌دهد: “چه موقع؟ ” جوابی نشنید. ملکه زود مجلس را ترک مینماید

 پنج سال پس از آن ملاقات، در ۱۹۷۲، دوک ویندزور از سرطان حنجره در می‌گذرد. در دوران بیماری او، ملکه هیچ به دیدنش نمیرود یا تماسی حاصل نمیسازد. ولی‌ هنگامی که دوشس برای تدفین همسرش در انگلستان فرود می‌اید در فرودگاه هیترو، لرد مانت باتن از طرف ملکه در فرودگاه از او استقبال به عمل میاورد و پیامی از وی را به دوشس ابلاغ میدارد: “علیاحضرت ملکه برای از دست رفتن دوک ویندزوربسیار در تألم هستند و به شما صمیمانه تسلیت خود را ابراز میدارند،” و اضافه مینماید: “ایشان اظهار داشتند که آن فوت همسر گرامی‌ خودشان را به یادشان میاورد .” از قول لرد مانت باتن، دوشس با شنیدن آن پیام به نظر بسیارتسکین یافته میامد

پس از مراسم تدفین، در کاخ وینزور یک رسپسیون ترتیب داده میشود. پرنسس الیزابت دوم که در این تجمع حضور داشته ابراز میدارد: دوشس کسی‌ را در دربار نمیشناخت و میهمانانی را که به داخل میامدند به جای نمیاورد.” قبل از نهار، دو دشمن دیرین کنار هم بروی کاناپه می‌نشینند. دوشس به نظر میامد که دارد حواس خود را از دست می‌دهد. او هیچ علاقه‌ای به همنشینی با ملکه از خود بروز نمیداد. پرنسس مارگارت جوان گوش تیز می‌کند که از مکالمات مابین آندو زن بلکه چیزی دستگیرش شود: “او از ملکه می‌پرسید که آیا یک آشپزخانه در بالا هم دارند یا فقط در پایین ؟” و : “خوب اگر بالا بیشتر زندگی‌ می‌کنید راحت تر است که یک آشپزخانه بالا هم داشته باشید .” که ملکه ساکت می‌ماند. دوشس نمیداند که ملکه خیال جواب دادن به او را دارد یا ندارد یا که محل آشپزخانه در قصر را به خاطر نمیاورد. او باز ابتکار صحبت را در دست میگیرد: “طبیعتا آن بستگی Image result for duke of windsorدارد که چند نفر میهمان را پذیرا میباشید .” در سالن نهار خوری باز میشود و از مدعوین خواسته میشود که به سالن دیگر بروند برای صرف نهار. دوشس مابین پرنس فیلیپ و لرد مانت باتن نشسته. پرنس فیلیپ از او میپرسد: “خوب حال خیال دارید بقیه‌ زندگانی‌ را چگونه بگذرانید؟ آیا به آمریکا باز می‌گردید ؟” دوشس در دل میخواهد بگوید: “چه کار به من دارید؟ من به انگلستان نخواهم آمد اگر این را میخواهید بدانید، فقط برای دیدن از آرامگاه همسرم .” دوشس والیس تصمیم قطعی دارد که نگذارد خاندان سلطنتی عزا و اندوه او را ببینند. او خود را با دیدن آنها هنگام دریافت دسر، پودینگ، و حمله آنها به پودینگ سرگرم میسازد. پعد از صرف غذا، ملکه، پس از نوشیدن چند گیلاس جین تونیک و شراب، سر حال باز بروی کاناپه‌ای نزد دوشس مینشیند. این بار کمی‌ حرافتر شده: “من شخصاً مایلم به شما تسلیت بگویم .” و دوشس در اینجا حوصله ا‌ش سر میرود و همان سٔوال خود را تکرار می‌کند: “گفتید در قصر چند تا آشپز خانه وجود دارد؟ آیا یکی‌ در طبقه بالا هم وجود دارد؟ ” و دیگر صحبتی‌ نیست

___________________________________________________

دوشس ویندزور

با آدولف هیتلر صحبت از چای میکنند

برتشگادن، آلپ‌های باواریا  ۲۲ اکتبر ۱۹۳۷

The Duchess of Winsor Talks Tea with Adolf Hitler

ملکه مادر در کهنسالی به دوستانش میگفت: ” دو نفر در زندگی‌ به من سر درد شدید میدادند؛ والیس سیمپسون و آدولف هیتلر .” هردو شخصی‌ که باعث ناراحتی‌ ملکه الیزابت اول شده بودند با یکدیگر در آلمان ملاقات مینمایند. هیتلر رفتار ناخوشایندی را که خاندان سلطنتی و دربار بریتانیا با دوک و دوشس ویندزور داشته بهانه قرار می‌دهد و از آنان دعوت به عمل میاورد که مدتی‌ را در آلمان میهمان او باشند

Image result for duke of windsorهیتلر در اینباره گفته است: “دلیل پشت صحنه برانداختن ادوارد هشتم از سلطنت سخنرانی ایشان در باره طرق همبستگی‌ بین بریتانیا و آلمان در برلین میبوده که بلافاصله پس از باز گشت به انگلستان مقدمات خلع وی را بنا گذارد .”  پدر آلمان سر میز شام به میهمانان ابراز میدارد: “نتیجه آن سخنرانی آنچه بود که به سر پادشاه و تبعید وی و همسرش انجامید .” و اضافه مینماید: “که به نظر من اقدامی بس احمقانه و جادویی بود .” هردو ویندزور‌ها دعوت هیتلر را قبول میکنند. شرح حال نویس پادشاه مخلوع، سرّ دودلی فورود، بعد‌ها نوشته: “والاحضرت میخواستند که نزد کسی‌ روند که از همسری که عاشقانه میپرستیدش، قدردانی‌ و تحسین به عمل آورد، و آن کسی‌ نبود بجز ادولف هیتلر .” قطار حامل دوک و دوشس ویندزور صبح ۱۱ اکتبر به ایستگاه فردریخ ستراوس میرسد. استقبال رسمی‌ از طرف شخص دبیر کّل، هیتلر،  به عمل نماید ولی‌ ایستگاه را یکی‌ در میان با پرچم‌های اتحاد جک و صلیب شکسته به طرزی مرتب دکور نموده بودند. دکتر روبرت لی‌، رهبر حزب جبهه‌ ناسیونالیستی کارگر به آنان خوشامد گفته یک بسته شکلات با یک کارت روی جعبه که رویش نوشته شده بود “علیاحضرت” به دوشس هدیه می‌دهد، چند دقیقه بعد کاردار سوم سفارت بریتانیا جلو می‌اید و نامه‌ای به دوک ویندزور می‌دهد که دوک همان جا آنرا باز کرده در کنار همسرش میخواند: “متأسفانه سفیر بریتانیا از کشور خارج شده اند و سفارت بریتانیا به علت نا آگاهی‌ از مسافرت دوک و دوشس ویندزور، هیچگونه مسئولیت حفاظتی و میهمان داری را برای دوک و دوشس ویندزور متقبل نخواهد شّد. ” سرّ دودلی  در اینباره مینویسد: ” آن نامه دوک و دوشس ویندزور را بسیار بسیار آزرده خاطر میسازد. ” سپس یک باند ساز بادی کلوپ جوانان آهنگی شبیه “خدا پادشاه را حفظ نماید ” را اجرا میکند و مردم حاضر در ایستگاه فریاد “زنده بادImage result for duke of windsor ادوارد” و “هوخ ویندزور” را سر دادند

آنها در یک مرسدس بنز مشکی‌ ایستگاه را ترک مینمایند در حالیکه چهار مأمور اس‌ اس‌ در دو طرف اتوموبیل بروی رکاب‌ها ایستاده اند. جمعیت دعوت شده در دو طرف خیابان با پرچم‌های انگلستان و آلمان نازی در دست برایشان هورا کشیدند و پرچم‌هایشان را در هوا تکاندند و آن تا دم در هتل کایزرهوف، محل اقامت چند روزه میهمانان، ادامه داشت. دم درب هتل نیز گروه کر یکی‌ از اجرا‌های وزارت تبلیغ را به نام آهنگ مری با رهبری دکتر گوبلز اجرا نمودند. اولین شب را شام میهمان دکتر لی منزل بیرون شهرش بودند. میهمانان شامل هاینریخ هیملر، رئیس کّل سازمان اس‌ اس‌، رودلف هس، قائم مقام هیتلر، و همسرش ایلسی، و ژوزف و ماگدا گوبلز، که دوشس آن زن را زیباترینی که در آلمان تا به حال دیده است، توصیف نمود. ایلسی هس دوشس را ” زن خوش مشرب، خوش صورت، گرم و بسیار هوشمند، با قلبی از طلا ” توصیف مینماید

چند روز بعد به تور‌های مختلف گذشت. دوشس را به یکی‌ از کارگاه‌های خدمات اجتماعی برده زنانی که برای فقرا لباس میدوختند را به نمایش گذاردند. دوک میهمان افتخاری برنامه کنسرت جبهه‌ کارگر برلین بوده به ” آلمان، آلمان، برترین من “، آهنگ هورت وسل، رهبر گروه تبلیغاتی، “خدا پادشاه را نگاه دارد “، سرود‌های آلمان و انگلیس گوش فرا می‌دهد. دوربین‌های فیلم برداری و عکاسان از روی دوک ادوارد تکان نمیخوردند و هر گونه حرکت و ابراز احساسات او را که بروی صورتش نقش می‌بندد بروی فیلم ثبت مینمایند به خصوص هنگامی که دست راستش را به ادای سلام نازی بالا میبرد. او هنگام ترک سالن Image result for duke of windsorاجتماع باز دستش را به علامت سلام نظامی آلمان نازی به حالت نیمه افراخته و استوار می‌گیرد و میگذارد عکاسان تا بخواهند از او عکس بردارند

بازدید‌ها ادامه داشت؛ اینجا دیداری از مقر جوخه مرگ اس‌ اس‌ که بهترین بهترین‌ها را دست چین کرده اند، آنجا سفری به منزل ییلاقی گورین، که با افتخار قطار بازی با ریل بی‌ نظیری را که در اصطبلش بر پا کرده برای میهمانان به معرض نمایش میگذارد. دوشس از دیدن آن ترن‌های رنگارنگ کوچک که در ایستگاه‌ها میایستادند و روی پل ها سوت می‌زدند براستی به وجد آمده بود. در عوض، امی گورین، گفته بود: “من نمی‌توانم از تحسین دوشس دست بر دارم، و نمیتوانم او را در رل‌ منحصر به فردی که در خاندان سلطنتی بریتانیای کبیر ایفا داشته نادیده بگیرم .” و اضافه می‌کند: “او مطمئناً نقش عمده‌ای در تاج و تخت انگلستان حک نموده. ” در ۲۲ اکتبر ویندزورها از شخص ادولف هیتلر خوشامد میشنوند

قطار مخصوص “هر هیتلر” آنان را تحویل گرفته به مقصدش، برختس گادن می‌رساند. آن آنجا در یک مرسدس سقف باز و از طریق یک جاده کوهستانی به سوی اوبر سالزبرگ و به منزل کوهستانی هیتلر رهسپار میگردند. کار کنان از دوک و دوشس به عناوین اعلیحضرت و علیاحضرت نام می‌بردند و به گرمی‌ آنان را به سالن پذیرایی رهنما می‌شوند. آنها کنار بخاری دیواری روشن میایستند و منتظر صاحب خانه می‌مانند، رودلف هس نیز حضور دارد. پیشخدمت شامپاین میاورد و جلوی دوشس والیس گرفته باز زمزمه می‌کند: “علیاحضرت” که والیس با طعنه و آهی تکرار می‌کند: “علیاحضرت ” و یک گیلاس بر Related imageمیدارد. هنگامی که در سالن پذیرایی از منظره آلپاین باواریا لذت می‌بردند، یکی‌ از کارکنان به نزد آنان آمده با اجازه، دوک را با خود به نزد ” فیورر” میبرد. دوشس از این کار زیاد خوشنود نگردید و از اینکه او را با رودلف هس تنها گذاشته بودند لجش گرفته بود. هس نیز بلاتکلیف بود و نمیدانست با دوشس از چه سخن بگوید، او سوژه موسیقی‌ را انتخاب مینماید و سر صحبت را از آهنگ‌های دلخواه دوشس باز می‌کند. یک ساعت و نیم بدین ترتیب می‌گذرد که بالاخره هیتلر و دوک به آنان می‌پیوندند و همگی‌ جلوی بخاری دیواری پر شعله به صرف چای میپردازند

سی‌ سال بعد دوشس در خاطراتش از آن لحظه می‌نویسد: “من نمی‌توانستم چشم از هیتلر بر دارم …. در آن محیط بسته او به من احساس قدرت داخلی‌ عجیبی‌ میداد. ” و ادامه می‌دهد: “دست‌هایش باریک بودند و انگشتانی بلند داشت که بیشتر به انگشتان نوازاندگان موسیقی‌ میخورد، و چشم‌هایش به راستی‌ خارق العاده میبودند .. باز بدون اینکه پلکی بزنند متمرکز، مغناطیسی‌، و شعله ور، درست مانند چشم‌های کمال آتاتورک .” و اضافه مینماید: “سنگینی‌ نگاهش را برویم احساس می‌کردم ولی‌ هربار که میخواستم نگاهش را با نگاهم بگیرم پلکش می‌افتاد و نظرش را به جای دیگری مینداخت. فقط در یک گفتار هیتلر جوابی به دوشس می‌دهد و آن هنگامی بود که دوشس از آرشیتکت بنا‌های آلمان تعریف می‌کند: ” بلی ساختمان‌های ما خرابه‌های زیباتری از خرابه‌های آثار یونانی از خود به جای خواهند گذارد .” که بدون شک کنایه‌ای به خرابه‌های پس از بمباران‌ها میبود

در راه بازگشت به مونیخ، دوشس والیس بالاخره شوهرش را تنها در کوپه قطار میابد و سوالی را که منتظر فرصتش بود از او Image result for duke of windsorمی‌کند: ” آیا گفتار با هیتلر برایت جالب بود ؟” که جواب میشنود: “بلی، خیلی‌ .”دوشس تحمل نمیاورد: “از چه صحبت میکردید ؟” دوک پاسخ می‌دهد: “حرف زیادی نداشتم به او بزنم .” که دوشس با تعجب میگوید: “تو با او بیشتر از یک ساعت تنها بودی، حرف زیادی نزدی؟ مگر میشود ؟” و دوک وینزور در حالیکه نگاهش به صفحه مجله‌ای بود پاسخ می‌دهد: “او بیشتر حرف‌ها را میزد .” و دوباره دوشس با کنجکاوی میپرسد: “مثلا از چه چیزهایی‌ حرف میزد ؟” دوک به آرامی جواب می‌دهد: “از آلمان و از آینده آلمان .” و دوشس دیگر طاقت نمیاورد : “آیا از سیاست هم صحبتی‌ به میان آمد ؟” دوک پاسخ می‌دهد: “فقط از کومونیزم و اینکه نقشه اصل او از میان بردن بلشویک هاست .” که دوشس میپرسد: ” آیا او ضدّ بلشوویزم است ؟”  دوک سری به علامت مثبت خم میکند و نگاهش را بروی مقاله‌ای در مجله متمرکز مینماید. از طرف دیگر، ادولف هیتلر پس از ترک ویندزور‌ها از محل اقامت کوهستانی او در باره دوشس گفته : “او شایستگی ملکه بودن را در خود دارا می‌باشد .” که آن نتیجه را در حین قدم زنی‌ دو نفره‌ای که به اتفاق در ایوان وسیع رو به کوهساران  داشتند گرفته بود

پایان کتاب

Image

“سلام خداحافظ سلام “جلد چهارم

اثر کریگ براون    ترجمه محسن شجاع نیا                                          تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

برای مرور جلد سوم به لینک زیر مراجعه کنید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/04/25/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%b3%d9%88%d9%85/

______________________________________________

ترنس ستمپ

به ادوارد هیث پند می‌دهد

اف۲،  آلبانی،  پیکادیلی،  لندن،  فوریه ۱۹۶۸

Terence Stamp Advises Edward Heath

آلبانی بزرگترین بلوک آپارتمانی در لندن است. بعضی‌ وقتها کسانی‌ که با زبان آشنا نیستند آن‌ها را آپارتImage result for terence stampمان میخوانند یا به قول انگلیسی ها، فلت. ولی‌ دست اندر کاران کلاس بالا آپارتمان‌های آلبانی را ‘ ست ‘ یا مجموعه‌ میخوانند. آلبانی شصت و نه‌ ‘ ست ‘ دارد. در دوران تین ایجری، ترنس ستمپ که پیک نامه رسان بود از در پشت این مجموعه‌‌ها به داخل محوطه با حسرت می‌نگریست و مدخل مزین به طاق نصرت با گلهای اقاقییا و یاس بنفش آویخته از آن را تماشا میکرد. باغ درون با چمن زار و بوته‌های رز و آزالیا را میدید و با خود میندیشید: ” آیا روزی من هم خواهم توانست اینجا زندگی‌ کنم؟ “. او که بر خلاف ساکنان آن محل، از طبقه کارگری میامد پس از موفقیت چشمگیرش در بازی در فیلم ‘بیلی باد’ و سپس ‘شر خر’ بالاخره توانست به آرزویش برسد و به یکی‌ از ‘ ست ‘های آلبانی نقل مکان کرد. او که در خوشپوشی و ولخرجی در میان دوستان و همکاران زبانزد شده بود دارای بدنی قوی هیکل و ورزشکار، و روح و روانی‌ سالم و شاد  میبود و به هیچ وجه از آن غرور و افاده دیگر هنرپیشگان معروف برخوردار نبود. اولین کسی‌ که تری ستمپ را به داخل مجموعه‌ هدایت نمود دکوراتور داخلی‌، جفری بنیسون بود که ترنس و دوست دختر مدلش، جین شریمپتن، را پس از بازدید به چای دعوت نمود که بیشتر در مورد سلیقه آنها آشنا شود. در این گرد همأیی او از جان ریچاردسون، منتقد هنری نیز که در طبقه همکف آلبانی زندگی‌ میکرد نیز دعوت به عمل آورده بود که نظر او را نیز جویا شود

با اینکه هنوز ‘ ست ‘ خالی‌ موجود نبود ولی‌ بنیسون امیدوار بود که بزودی یکی‌ از ساکنین آلبانی آپارتمانش را به اجاره بگذارد. ترنس مصمم بود که سقف بلند باشد  و از ریچاردسون نظرش را در مورد محل اقامتش پرسید. ریچاردسون بسیار راضی‌ بود و او را تشویق نمود که به اهالی آلبانی بپیوندد. در این موقع دوست دختر تری پرسید که آیا اجازه دارند سگ یا گربه بیاورند؟ جواب منفی‌ بود، و حتی ریچاردسون ابراز داشت که آلبانی از قوانین سختی برخوردار بود که اخیرا تعدیل شده. ترنس میپرسد مثلا چه قوانینی‌؟ بنیسون پاسخ می‌دهد که هیچ کس حق ندارد پارتی‌های پر سر و صدا براه اندازد و از ورود خانم‌هایی‌ که ساکن آنجا نیستند هنگام شب جلوگیری میشود. ترنس با تعجب میپرسد، یعنی من نمیتوانم دوست زیبایم را به منزلم دعوت نمایم؟ و اشاره به شریمپتون می‌کند. “اوه چرا چرا نمیشود،” بنیسون با اضطراب جواب Image result for terence stampمی‌دهد “همانطور که خدمتت عرض کردم این قوانین یا تعدیل شده اند و یا به کّل عوض شدند”. ستمپ میگوید “بهتر است عوض شده باشند در غیر اینصورت من نمیتوانم به تن این بانوی زیبا لباس مردانه کنم و او را به داخل محوطه بیاورم” و پشت بندش به صدای بلند می‌خندد همینطور جین. آنها اظهار علاقه کردند که در صورت تخلیه یکی‌ از ساکنین آن ‘ست’ را اجاره نمایند. طولی نمی‌‌کشد که بنیسون به ترنس تلفن می‌کند و به او مژده‌ می‌دهد که آقای تایموال که ساکن ست د۱ میباشد به علت انتقال شغلش به مراکش، قصد اجاره منزلش را دارد. ستمپ میپرسد: ” آیا او میداند که من هستم که میخواهم منزلش را اجاره کنم؟ ” بنیسون جواب می‌دهد: ” آره عزیز، برایش شرح ملاقات و دیدار دوست دختر شما را هم داده‌ام ” و ادامه می‌دهد “او عکس شما را هم دیده و پسندیده ولی‌ میخواهد با شما ملاقات شخصی‌ نیز داشته باشد ” و ترنس قبول می‌کند. ملاقات به انجام می‌رسد و مستأجر و صاحبخانه یکدیگر را می‌پسندند. معامله چندی بعد تمام میشود

بنیسون وقت را تلف نمیکند و زود دست به کار طراحی‌ داخلی‌ و دکوراسیون میشود. او ابتدا می‌دهد تمامی کاغذ دیواری‌ها را میکنند، رنگ‌ها را میتراشند، تخته‌های کف هردو اتاق اصلی‌ را میکنند و پارکت جدید نصب میکنند، اتاق خواب را بزرگتر و رنگ می‌کند، مبلمان مطابق طرح جدید وارد می‌کند و حتی یک پوست سفید ‌خرس قطبی به کف سالن جلوی بخاری دیواری پهن می‌کند، تخت خواب‌ها از سایز بزرگ دونفره، کینگسایز، هستند و لحاف با روکش مشکی‌ و ملحفه کرم با کوسن‌های سوسیسی در دو طرف، گنجه‌های چوب آبنوس با نقش‌های گل، خلاصه سنگ تمام میگذارد. هنگامی که از ترنس  میخواهد داخل منزلش شود و بازدید کند، ترنس خوشنود است و دستهایش را بهم میزند و بروی پوست ‌خرس غلت میزند، انگار Image result for albany apartments londonباورش نمی‌شد که آن پوست طبیعی است. او خیلی‌ زود به زندگی‌ در آن محل لوکس خو می‌گیرد و برنامه ا‌ش را تعیین می‌کند. قهوه صبحگاهی در فورتنام واقع در پیکادلی، چای در ریتز، شام در ویلتون و غیره. او در آن محل زمان را حس نمیکند و به قول خودش: ” اینجا زمان حکم نمیکند، تعجب نمیکنم اگر روزی ببینم خیابان از درشکه و اسب پر شده باشه “. او در قله شهرت و مکنت است و هنوز یک جوان سالم و شاداب. چه چیزی از آن بهتر. ترانس به اتمسفر پیر آلبانی کمی‌ جوانی‌ و شادابی بخشیده بود

آلبانی سالیان سال بود که ساکنینی مسن و مبادی آداب و مقرراتی داشته و کسی‌ به یاد ندارد که جوانانی به آنجا رفت و آمد داشته باشند. از کسانی‌ که آنجا می‌زیسته یا پس از آن دوره زیسته اند میتوان از لرد اسنودن، لرد بایرون، ادگار لاستگاردن، ترنس رتیگن، گراهام گرین، توماس بیچمن، بروس چتوین، تی‌ اس‌ الیوت، دیم ایدت ایوانز، الن کلارک، و ویلیام گلدستون نام برد. حتی فیلم هم از داخل آنجا گرفته شده؛ اولین صحنه ` اهمیت ارنست بودن ` اثر اسکار وایلد در ست ب۱ گرفته شده، در حالیکه کاراکتر اصلی‌ آن، کسی‌ به نام رافل آنجا زندگی‌ می‌کند، ماریون ساواژ، در مورد آلبانی، آنرا ‘ بیمارستانی برای اشخاص مسن بدون علاج، و منزل آوارگان ‘ نامیده. هنگامی که ستمپ اسباب کشی‌ می‌کند متوجه میشود ساکن یکی‌ از ست‌ها نیز کسی‌ نیست بجز رهبر حزب محافظه کار، ادوارد هیث. هیث یک فرد مجرد و تنها بود و حوصله‌‌ میهمان بازی و گرد هم آیی‌‌های دوستانه را هم نداشت

در سال ۱۹۶۳ هیث به اف ۲ نقل مکان کرده بود و آنجا را به مبلغ سالی‌ ۶۷۰ پوند اجاره کرده بود. آنجا خانه کلیفورد بکس، برادر آهنگساز مشهور آرنولد بوده که اخیرا فوت نموده بود. هیث آن موقع ۴۷ سال داشت. او دکراتور و طراح معروف، جوو پاتریک را به کار میگمارد و داخل آپارتمان را به سبکی منحصر بفرد تزئین می‌کند. به قول نویسنده شرح Image result for edward heathحال ادوارد هیث، ” طراحی‌ داخلی‌ به سبک مدرن ولی‌ با قید و بند‌های کلاسیک ” به مورد اجرا قرار می‌گیرد. پرده‌های نارنجی، فرش موکت قهوه‌ای رنگ، صندلی‌‌های راحتی‌ اسکاندیناوی با چرم مشکی‌، و دیوار‌ها با عکس‌های قاب شده یونیفرم‌های نظامی، دو نقاشی چشم انداز طبیعت که توسط وینستون چرچیل کشیده شده، که شخص چرچیل آنرا به او هدیه داده بود، یک لیتوگراف از پیکاسو، و روی طاقچه تعدادی مجسمه چینی‌ اسب که از دوران آموزش اسب سواری جایزه گرفته، تصویر هیث با ملکه الیزابت، و با پوپ بروی طبقه مخصوصی‌ قاب شده  گذارده شده، و یک پیانوی بزرگ که اتاق رسم را در تسلط داشت. او بعد‌ها آن پیانو را در میهمانی صنف کارگر به صحن آلبانی آورده به درخواست ویک فیتر آهنگ ‘ پرچم سرخ ‘ را نواخته بود

یک روز رهبر جدی و شق و رق حزب مخالف کار عجیب و در عین حال جالبی‌ می‌کند. او همسایه جوان خود، آکتور معروف لندن را به منزل خود دعوت می‌کند. آنها از قراری که تری برای دوست نویسنده ا‌ش، جان فاولس تعریف می‌کند، حدود سه‌ ساعتی با هم گپ میزنند و چای مینوشند. هیث از نخست وزیر وقت، هرولد ویلسون، گله گذاری می‌کند. میگوید که در مجلس خیلی‌ به او می‌پرد و متلک میگوید. ترنس به او جواب می‌دهد: ” فکرش را نکن و خودت را ناراحت نکن، ” و در مقابل صورت پر از علامت سٔوال هیث ادامه می‌دهد: “فکر کن که آنروز صبح از طبقه بالای شماره ۱۰ خیابان داونینگ از بغل زنش میاد پایین برایش یک فنجان چای درست میکنه بر میگرده بالا به امید اینکه کمی‌ بغلش کنه و یک پیچ کاری باهاش انجام بده، ولی‌ زنیکه بهش میگه `‌ای خدا، چیکار میکنی‌؟ برو گم شو` و اینجوری روزش خراب میشه بعد‌ میاد توی مجلس دق دلیشو سر تو در میاره “.  آنگاه فاولس از او مپرسد: “فکر میکنی‌ به حرفت گوش داد؟” و تری هم شانه‌ بالا می‌اندازه: “چه میدونم، او اصلا بلد نیست حرف گوش کنه” و هردو میخندند. اوارد هیث همیشه تنها زیست و یار و دمخواری نداشت. اگرچه لااقل در دو مورد اتهام کودک نوازی به او زده شد که ثابت نگردید. پلیس با چندین نفر در مورد این اتهامات مصاحبه کرده و نام کودک‌ها محرمانه ماند

_________________________________________________

ادوارد هیث

برای والتر سیکرت میخواند

هوتویل، سن پترز، کنت، دسامبر ۱۹۳۴

Edward Heath Sings For Walter Sickert

ادوارد هیث هجده ساله همیشه در میان خانواده ا‌ش، و نه‌ در بیرون از خانه، تدی خوانده میشد. این اسم کوچکی بود که به شخصیتش هم میامد، چرا؟ چون او هرگز لبخند نمیزد، گوشه گیر بود، و به طوری استثنائی دقیق و وظیفه شناس میبود، آنقدر که مادرش مجبور میشد به او تذکر دهد که کمتر کار کند و کمی‌ هم به بازی و تفریح بپردازد، که او در جواب میگفت: “مادر، Image result for young edward heathمثل اینه که شما نمیخواهید من در زندگی‌ موفق شوم “. هیث متولد سال ۱۹۱۶ در برادستیرز واقع در استان کنت می‌باشد. او تا سنّ دٔه سالگی در دبستان سنّ پیترز تحصیل میکرد و پس از آن‌ یک بورس از خانه چتهام دریافت نمود که مدرسه خصوصی دستور زبان و انگلیسی بود که در سه‌ میلی‌ خانه خودش، پایین ساحل، در رمزگیت قرار داشت. اگرچه شاگرد اول نبود ولی‌ در کلاس سی‌ نفره، او معمولا نفر پنجم تا شانزدهم میبود. او همواره خوشپوش و تمیز بود، به خصوص که مویهایش میبایستی کاملا مرتب و شانه‌ زده باشند

او به هیچ وجه معاشرتی نبود و در مدرسه دوست بخصوصی نداشت. او حتی با همشگردانی که مودب رفتار نمی‌کردند رودر روو میشد و حتی اگر دست در جیب جلوی معلم یا مدیر ایستاده بودند به آنان تذکر میداد که دستشان را در آورند و احترام افراد بالاتر از خود را داشته باشند. او به نواختن پیانو علاقه دارد و ارکستر مدرسه ا‌ش را رهبری می‌کند و حتی جوایزی در نواختن پیانو دریافت کرده. او در دیگر فعالیت‌های مدرسه ا‌ش شرکت می‌کند و اغلب نقش رهبر و پرزیدنت را ایفا می‌کند. از جمله سینمای یکشنبه‌‌ها را اداره می‌کند همینطور تیم‌ کریکت مدرسه ا‌ش را و جوایزی برای تیم‌ برنده در نظر میگیرد. او هیچوقت مقررات مدرسه را زیر پای نمیگذارد و در نمایش‌های روی صحنه شرکت می‌کند و همیشه میخواهد نقش قهرمان خوب را ایفا نماید، حتی یکبار در نقش گابریل مقدس ظاهر شد. حتی نویسنده شرح حالش سالیان بعد، در ۱۹۷۴، نوشته که هیث به هیچ زنی‌ دل نبست واز معاشرت با بزرگان و افراد برجسته اجتماع تا حد امکان دوری می‌جست

در تابستان ۱۹۳۴، هیث برای گرفتن بورس تحصیلی‌ در امتحانات بالیوت کالج آکسفورد شرکت می‌کند. هنگام مصاحبه از او می‌‌پرسند وقتی‌ بزرگ شد چه کاره میخواهد بشود، ادوارد هجده ساله پاسخ می‌دهد که میخواهد سیاستمدار بشود. تا به حال ممتحن از شاگردی چنین جوابی نشنیده بود. با نمرات پایین در فرانسه و علوم اجتماعی هیث موفق به دریافت بورسیه نمیشود ولی‌ در کالج نام نویسی می‌کند به امید آنکه سال دیگر بتواند از عهده امتحانات برآید. او به دوچرخه سواری علاقه وافر دارد و اغلب تدی جوان را میدیدی که در کوچه پس کوچه‌های برادستیرز پدال میزند و گاه از دهکده سن پیترز نیز عبور مینمود، و به محل مورد دلخواهش، جایی‌ که قبلا نامش هوپ ویل میبوده میرفت ولی‌ صاحب جدید آن املاک نام آنرا به هوت ویل تغییر داده بود. بعضی‌ وقت‌ها همانطور که دوچرخه ا‌ش را می‌راند از جلوی منزلی رد میشد که نقاشی‌های تازه و خیس به روی بند لباس آویخته شده بودند. کنجکاوی او تحریک میشود و پی‌ میبرد که آن منزل نقاشی به نام والتر سیکرت است

سیکرت در ۱۸۶۰ در مونیخ آلمان بدنیا میاید. او بزرگترین فرزند هنرمند دانمارکی – آلمانی، اسوالد سیکرت میبود که در ۱۸۶۸ و پس از اشغال موطنش، شلزویک‌هولستاین توسط آلمان، دست همسر و فرزندانش را گرفته به انگلستان مهاجرت می‌کند، جائی که قدر کارش را می‌دانستند و به سفارش فررین ربکا فون کروسر به جامعه هنرمندان لندن توصیه میشود. والتر در سنّ ده‌‌‌ سالگی به مدرسه دانشگاه کالج فرستاده میشود و پس از یک سال تحصیل در آنجا به مدرسه کالج کینگ فرستاده میImage result for walter sickertشود که تا هجده سالگی آنجا به تحصیل مشغول میشود. اگرچه او فرزند و نوه نقاش میبود ولی‌ به هنرپیشگی به روی صحنه علاقه داشت و در چند صحنه نقش‌های کوچکی در تئاتر‌های سرّ هنری ایرواین ایفا نمود ولی‌ در ۱۸۸۱ به طور جدی تصمیم به نقاشی گرفته در هنرستان سلید نام نویسی نمود ولی‌ پس از یک سال تحصیل نقاشی به شاگردی جیمز اباوت مکنیل ویسلر درامد و نقاشی حفه‌ای را نزد وی آموخت. در ۱۸۸۳ به پاریس رفته با ادگار دگاس ملاقات نمود که استفاده از تصویر و مدل‌های تصویری را به وی آموخت و آن تاثیر عمده‌ای در کارهای آینده او گذارد. در اواخر ۱۸۸۰ وی اغلب اوقاتش را در فرانسه گذرانید به خصوص در دییپ جائی که معشوقه و احتمالا فرزند نامشروعش میزیستند. قبل از شروع جنگ جهانی‌ اول او از هنرمندانی چون لوسین پیزارو، جاکوب اپستاین، و اگوستوس جان پیشی‌ گرفت، وی در ۱۹۳۴ عضو اکدمی سلطنتی هنرمندان انگلستان گشت

در هفتاد و چهار سالگی، والتر سیکرت به همان اندازه دقیق و آزاده است که تدی جوان وظیفه شناس و تیز‌بین است. او بتازگی رابطه عشقی‌ با پگی اشکرافت، هنرپیشه تازه و موفق رومیو و ژولیت را آغاز نموده. بر عکس هیث، سیکرت از رابطه جنسی‌ تا آخر عمر لذت برده. او گفته بود: “هرچه ما پیرتر می‌شویم بدتر می‌شویم” که منظورش علاقه به روابط جنسیست. او در ولخرجی ماهر است و برای لذایذ زندگی‌ هیچ صرفه جویی‌ نمیکند، از تاکسی‌ گرفته تا البسه خوب تا اغذیه و شراب‌های ناب. او در شرف ورشکستگی بود و در آن زمان بیش از ۲۰۰۰ پوند به صاحبخانه و کسبه بدهکار و آن سوای بدهی مالیاتی میبود. او در میان دوستانش به نداری معروف میبود. همان دوستان تصمیم گرفتند که برای آرتیست پیر پول جمع کنند و موفق می‌شوند ۲۰۵۰ پوند برایش جمع‌آوری نمایند ولی‌ از او خواستند که بجای زندگی‌ در لندن گران، به کنت نقل مکان کند. به این ترتیب او از آن خانه آجر قرمز در برادستیرز، سر درآورد. آن خانه یک باغ بزرگ داشت با درختان میوه. شایع است که ملکه ویکتوریا روزی آن طرف‌ها الاغ سواری میکرده که حیوان او را یک راست به باغ سیکرت میبرد. از تغییراتی که سیکرت در آن خانه انجام داد، تبدیل اصطبل آن به استودیوی کارش بود و اضافه نمودن یک ایوان در سمت شرقی‌ خانه که آنجا نقاشی‌‌هایش را آویزان مینمود برای خشک شدن. معروف است که به شاگردانش نیز این پیشنهاد را داده: “هیچ چیز بهتر از باد شرقی‌ نمیتواند خشک شدن نقاشی را بروی بوم تسریع کند؛ به طوری که زمان آن را از دو هفته به بیست و چهار ساعت تقلیل می‌دهد

کمتر افرادی در آن دهکده پیدا میشدند که بدانند او کیست، فقط بلکه از شنل بلند و آن کلاه لبه پهن و پیرا‌هن بدون یقه او حدس بزنند که او یک آرتیست است. رفتار دوستانه او همسایگانش را بیشتر مشکوک میسازد، او معروف شده که از غریبه‌ها دعوت به چای و موز به عمل می آورد. سیکرت بچه‌ها را دوست میدارد. یک سمت باغ او با حیاط دبستان سنّ پیترز مجاور است. او گاهی‌ اوقات بوم و سه‌ پایه ا‌ش را به نزدیک آن سمت میبرد و از کودکان نظرشان را جویا میشود. او به شاگردان خودش نیز آنرا سفارش می‌کند: ” بچه‌ها همیشه میدانند “. ولی‌ هستند مواقعی که از تنهایی و نداشتن شغل عادی به افسردگی مفرط دچار شود و بازدید‌های غیر مترقبه را تحمل نکند

تدی هجده ساله آنروز با دوچرخه ا‌ش و همراه گروه کوچکی از هم نوازانش از آن محل برای جمع آوری اعانه کر میخوانند و در راه شنی سر بالا میرانند. آنها جلوی هوت ویل مییستند. آنها همچنان در حال خواندن هستند در حالیکه پشت در منزل Image result for edward heathسیکرت جمع شده اند و جبعه اعانه را حاضر میگیرند. آنها به خواندن کر ادامه می‌دهند. ولی‌ کسی‌ در را باز نمیکند. مجبور می‌شوند زنگ را بزنند ولی‌ کسی‌ نمیاید اینبار تدی درکوبه را میکوبد ولی‌ از صاحبخانه خبری نیست. او متوجه میشود که پرده پشت پنجره کمی‌ به کنار رفت و پیرمردی نحیف و لاغر در پیراهنی بی‌ یقه سعی‌ می‌کند که صورتش را تا جای ممکنه مخفی‌ نماید و به یکباره پرده را می‌کشد. آنها نمی‌دانند چه کنند، کمی‌ دیگر منتظر میمانند که ناگهان سیکرت در را به سرعت باز می‌کند و به آن گروه جوان اعانه جمع کن تشر میزند: “برید گم شید ” و درب را میکوبد

هیث که در خاطراتش از آن برخورد یاد نموده بود مینویسد که سه‌ سال پس از آن، در ۱۹۳۷، با دو شخصیت مشهور دیگر نیز روبرو گردیده بود؛ در سفری به آلمان، هیث به یک مجمع حزب نازی در نورنبرگ دعوت میشود. صندلی‌ او در مجاور میانراه سالن بود، به طوری که وقتی‌ آدولف هیتلر از آن میان به طرف صحنه قدم برمیداشت آنچنان از نزدیکی‌ او گذر نمود که شلوار هیتلر به شانه‌ ا‌ش سأییده میشود. او هیتلر را مردی کوچک اندام و عادی میدید که اگر به خاطر یونیفرمش نبود نمیتوانست تشخیص دهد که او همان صدر اعظم پر قدرت آلمان است؛ و روز بعد هیث به یک میهمانی از طرImage result for walter sickertف هأینریک هیملر دعوت میشود که او را مردی کوتاه اندام با صورتی‌ نمناک از عرق یافته بود که هنگامی که با هیث دست میداد دستش نیز از عرق خیس بود

هنگام مرگش، در سال ۲۰۰۵، سرّ ادوارد هیث تمامی ۵/۴ میلیون پوند ثروتش را به مرمت و مواظبت از خانه ا‌ش در سالیزبوری اختصاص می‌دهد و می‌خواهد که در خانه ا‌ش بروی عموم باز باشد. تنها نخست وزیر دیگری که به آن ثروت و مکنت در قرن بیستم انگلستان دست یافته بود، سرّ وینستون چرچیل بود. در میان آثار گران بهای هنری آویخته به دیوار‌های منزلش، یک اثر یافت میشود که کمی‌ پس از جنگ جهانی‌ دوم، هیث آنرا از گالری لیسستر به قیمت ۱۹ پوند خریداری نموده بود. نام آن تابلو، بی‌ حوصلگی، و توسط والتر سیکرت امضا شده بود

__________________________________________________

والتر سیکرت

به وینستون چرچیل درس می‌دهد

خیابان داونینگ شماره ۱۱ ژوئن ۱۹۲۷

Walter Sickert Instructs Winston Churchil

همانطور که والتر سیکرت مشغول خواندن روزنامه میبود، یک داستان نظرش را جلب می‌کند. آن مربوط به زن جوانی‌ میشود که او را از زمانی‌ که یک دختر چهارده ساله میبود میشناخت. کلمنتاین چرچیل که اکنون همسر صدر خزانه سلطنتی، وینستون چرچیل شده بود. از قراری که در روزنامه گفته شده، او توسط یک اتوبوس بهنگام گذر از جاده‌ای در نایتزبریج بزمین خورده. سیکرت کلمنتاین را از ۱۸۹۹ هنگام گذراندن تعطیلات با خانواده ا‌ش در دییپ میشناخت. سیکرت دوست مادرش بود و گاه بگاهی به منزل آنها سر میزد. از قرار کلمنتاین از همان اولین دیدارش با والتر سیکرت سخت تحت تاثیر او، با آن قیافه Related imageبوهیمیأی و چشمان نافذ سبزش، قرار گرفته بود

آن زمان‌ها سیکرت در خیابان‌ها هم نقاشی‌ میکرد به خصوص اگر به بیرون از شهر رفته باشد، مثل آنسال، در دییپ. و اغلب کلمنتاین و مادرش هنگام خرید او را می‌دیدند که سه‌ پایه ا‌ش را بر پا کرده مشغول نقاسی است. همانطور که قبل نیز گفته شد، سیکرت از همه به خصوص کودکان نظرشان را در باره کارش بروی بوم می‌پرسید. او هنگامی که کلمنتاین از کنارش عبور میکرد نیز از او نظرش را میپرسد: “آیا کارم را دوست داری؟” و کلمنتاین کمی‌ تامل میکرد و پس از نگاهی‌ عمیق به آنچه بروی بوم نقاشی کشیده بود میگوید: “بلی” و سیکرت میپرسد: “چه چیزی را در آن دوست نداری؟” و کلمنتاین جواب می‌دهد: “خوب شما، آقای سیکرت، به‌ نظر میاید که همه چیز را با چشم‌های کثیف می‌بینید !” والتر سکرت از این جواب رک کلمنتاین یکه میخورد و از مادرش میخواهد اجازه دهد کلمنتاین به خانه ا‌ش بیاید برای صرف چای. مادر اجازه می‌دهد. آنروز عصر کلمنتاین از تپه بالا میرود و خود را به منزل سیکرت در نیوویل – له‌ – دییپ می‌رساند که توسط مستخدم و هم آغوشش، مادام ویلین همیشه مشکوک، به داخل هدایت میشود. کلمنتاین هنوز به منزلش نیامده بود. بنابراین کلمنتاین در اتاق خوابش منتظر مینشیند. او آن اتاق را خیلی‌ کثیف می‌یابد و پس از دیدارش به مادرش گفته بود که بهتر است برای آقای سیکرت یک مستخدم دیگر معرفی‌ نمایند

در غیاب سیکرت و با دیدن آن اوضاع نامرتب اتاق خواب، کلمنتاین به فکرش رسید که کمکی‌ کرده باشد و اتاق نقاش شلخته را کمی‌ منظم کند. او ابتدا تخت خوابش را مرتب نمود، آنگاه فرش را جارو نموده بشقاب شام دیشب‌اش را که یک استخوان ماهی‌ درش بود برداشته استخوان را از پنجره به بیرون میندازد و بشقاب را میشوید و در قفسه می‌گذرد. در این هنگام سیکرت از راه می‌رسد: “استخوان ماهی‌ من کجاست؟” کلمنتاین با تعجب پاسخ می‌دهد:” من آنرا به دور انداختم” نقاش Image result for clementine churchillعصبانی میشود: “چرا در کار من دخالت میکنی‌؟ دختر مزاحم؟ میخواستم از روی آن نقاشی کنم” و با شماتت میپرسد: ” و آن پشقاب کجاست؟” کلمنتاین با ترس میگوید که آنرا شسته، این بر عصبانیت والتر سیکرت میفزاید: “ای بابا، به تو چه مربوطه؟ آن هم مدل نقاشی‌ام میبود” ولی‌ نقاش یک مرتبه به خود می‌اید و آرام می‌گیرد و دختر نوجوان را میبخشد. در زمستان آن سال او تصویری ازصورت  کلمنتاین را بروی دسته هاکی ا‌ش نقاشی می‌کند و برای یادگاری به او می‌دهد. دو سال بعد در پاریس یک روز تمام را به گردش بردن کلمنتاین اختصاص می‌دهد و او را به کامی پیززارو معرفی‌ مینماید و به گالری لوکسامبورگ میبرد. کلمنتاین از او میپرسد به نظرش چه کسی‌ بزرگترین نقاش عالم است؟ و سیکرت با تعجب به او می‌نگرد و میگوید: “البته که من هستم !” و به نظر نمیامد که شوخی کرده باشد

آن بگذاشت تا بیست و شش سال بعد که سکرت اسم و رسمی‌ پیدا کرده و همینطور کلمنتاین که دیگر آن دخترک ساده و گمنام نبود. به دعوت کلمنتاین والتر سکرت به منزلش در شماره ۱۱ خیابان داونینگ می‌رود. کلمنتاین او را به شوهرش، وینستون چرچیل، معرفی مینماید. آن زمان چرچیل صدر خزانه سلطنتی میبوده. آندو مرد در باره نقاشی صحبت میکنند. چرچیل نیز نقاشی می‌کند و آن را آرام بخش میخواند. او کار‌هایش را به نقاش حرفه‌ای نشان می‌دهد و نظرش را جویا میشود. سکرت به او تذکر می‌دهد که از کار‌هایش معلوم است که او در نقاشی عجله به خرج می‌دهد. چرچیل موافق است: ” بله من زیاد حوصله‌‌ ندارم روی یک کار صبر و تحمل داشته باشم” و سکرت در جواب میگوید: “اتفاقاً صبر و حوصله از دو خواص لازم برای هر نقاش خوب است” و به وینستون چرچیل مقداری آموزش می‌دهد به خصوص در مورد رنگ آمیزی زیر نقاشImage result for clementine churchillی و اینکه ابتدا سوژه را با مداد رسم نماید به جای اینکه در یک “شورشی از رنگ‌ها شیرجه برود” در عوض چرچیل نیز به نقاش ورشکسته از مدیریت مال و منال صحبت به میان میاورد و از او میخواهد که کمی‌ مراقب مخارجش باشد و آن را با تناسب به درآمدش تنظیم نماید. سکرت آن نصایح را از این گوش می‌شنود و از گوش دگر بیرون می‌کند

در تابستان چرچیل‌ها چندین بار سیکرت را به منزلشان در چارتول دعوت میکنند. او اغلب در جوراب‌های قرمز روشن ظاهر می‌شده و با خود صفحه‌های گرامافون از موسیقی‌های منتخبش را میاورد. در حین روز، چرچیل بیرون در ایوان می‌نشسته و در آفتاب به روی بوم نقاشی میکرده در حالیکه سیکرت در اتاق می‌نشسته و رمان میخوانده در حالی‌ که تمام پرده‌های پنجره‌ها را بسته بود. گاه به گاهی‌ از اتاق نیمه تاریک بیرون می‌آمد و در ایوان به چرچیل میپیوست و کار او را تماشا میکرد. چرچیل از او تمنا می‌کند که راز درآوردن رنگ‌های سبز چمنی و بنفش گلها را به او بگوید ولی‌ سیکرت مدتها بود که از نقاشی طبیعت شاد دست کشیده بود. برخی‌ معتقدند که سیکرت تاثیر مخروبی به روی چرچیل داشته و آن از زمانی‌ که سیاستمدار کار کشته را تشویق به کشیدن تصاویر از روی عکس می‌کند و از مدل زنده و طبیعی باز می‌دارد، ولی‌ چرچیل اینطور فکر نمیکند. در نامه‌ای که از مأموریت به همسرش، کلمنتاین می‌نویسد چرچیل به این موضوع اشاره می‌کند: “من بسیار از پند سیکرت در مورد نقاشی از روی عکس هیجان زده هستم؛ او درب جدیدی را در دنیای نقاشی برایم باز کرد”. چرچیل برای خودش یک “دوربین زیبا” خریداری می‌کند و شروع به عکسبرداری از مناظر و گلها و دیگر اشیا مینماید و دستور سیکرت را در نقاشی از روی عکس‌هایش بکار میبرد. پس از مدتی‌ یک پرژکتور نیز گرفته تصویر عکس‌هایش را به روی بوم کتانی با مداد رسم مینماید و سپس با دقت و تامّلی که سیکرت به او سفارش نموده بود دست به کار رنگ آمیزی میشود و از کارش لذت وافر میبرد. این همان متدی بود که بعد‌ها هنرمندانی همچون اندی وارهال، و دوید هوکنی بکار بردند

نقاشی مهمترین تفریح وینستون چرچیل شّد، یک نوع فرار از دنیای مشوش سیاست آن هم در دورانی که دو جنگ جهانی‌ با شرکت انگلستان را شامل میشد. با قلموهایش و رنگ‌هایش او خود را موقتاً از مشغلات حرفه‌ای و جهانی‌ بدر می‌کشید و به نقاشی‌ پناه می‌جست. کار‌های او با اینکه ادعای حرفه‌ای بودن نداشت و خیال فروش آنها را نمی‌داشت، با اینحال تحسین بسیاری از جمله نقاشان معاصر دوران خویش را برانگیخته بود. از جمله فرانسیس بیکن که به نویسنده شرح حال چرچیل گفته بود که کار های وینستون چرچیل نباید دست کم گرفته شوند. در طی‌ آن تابستان وینستون و والتر پرتره‌های یکدیگر را کشیدند، چرچیل از فتوگرافی استفاده نموده تصویری از خودش را در میان سیکرت، رندلف چرچیل، دایانا میتفورد و Image result for clementine churchillدیگران را به روی بوم نقاشی آورد در حالیکه همگی‌ دور یک میز نشسته به صرف چای مشغول بودند. در ۱۹۳۵، سیکرت پرتره‌ای از وینستون چرچیل نقاشی می‌کند که پس از نمایش آن در گالری ساوی موضوع بحث محافل هنری انگلستان میشود. روزنامه ساندی تایمز آنرا بهترین پرتره کار آقای سیکرت مینامد. ولی‌ از طرفی‌ دیگر برخی‌ از آن پرتره راضی‌ نبودند به خصوص خواهر کلمنتاین، نلی، که در نمایشگاه آن را بی‌ شباهت به چرچیل نامید و از مدیر گالری خواست آن پرتره را از روی دیوار نمایشگاه بردارد. مدیر گالری که او را نشناخته بود به نلی تهمت میزند که نمی‌داند چه میگوید چون تا به حال وینستون چرچیل را از نزدیک ندیده. آنجا بود که نلی از کوره در میرود و سیل ناسزا‌ها را نثار مدیر بلاتکلیف مینماید

در ۱۹۴۰، که سیکرت اعلان ورشکستگی می‌کند، چرچیل سبب میشود که یک مقرری از بنیاد بخشش سلطنتی برایش فراهم سازند ولی‌ دو سال بعد نقاش در فقر و تنگدستی از دنیا رخت بر می‌بندد

____________________________________________________

  وینستون چرچیل

از لورنس الیویه تعارفات غلو آمیز میشنود

تئاتر سنّ جیمز، لندن  تابستان ۱۹۵۱

Winston Churchill Brags in on Laurance Olivier

وینستون چرچیل مدت‌های مدید بود که ستایشگر هنرپیشه معروف دوران، لورنس الیویه میبوده. به خصوص دوفیلم او را با تحسین می‌نگرد، و ده‌ها بلکه به قول سکرترش، ژاک کالویل، صد بار دیده. اول ‘لیدی همیلتون’ و دوم ‘هنری پنجم’ بودImage result for winston churchill که اوقات بسیاری از وقت تفریحش را به تماشای آن دو فیلم گذرانید. او لورنس الیویه را به عنوان هنرپیشه تئاتر نیز تحسین مینمود. هنگام سخنرانی طولانی‌ الیویه در نقش ریچارد سوم، او متوجه میشود که کسی‌ از میان تماشاچیان کلمه به کلمه آن سخنان پادشاه تاریخی انگلستان را با او میخواند و هنگامی که به جمعیت می‌نگرد متوجه میشود که او وینستون چرچیل است که با او همصدا شده و بدون هیچ نقصی‌ تمامی متن شکسپیر را از حفظ  میخواند

این تاثیر یکطرفه نیست چون الیویه نیز مفتون چرچیل واقع گشته، نه‌ بخاطر نقش او در دنیای سیاست، بلکه به به نوعی دیگر. هنگامی که با همسرش، ویویان لی‌، در سال ۱۹۴۹ در تعطیلات جنوب فرانسه‌ بسر می‌برد، او و ویوان به نقاشی پرداختند و تنها رهنمای آنها کتاب چرچیل، ‘ نقاشی برای وقت گذرانی‌،’ بود. در ۱۹۵۱ الیویه و همسرش در تئاتر ‘ سزار و کلئوپاترا ‘  بازی میکنند. در حین یک اجرا الویه مطلع میشود که وینستون چرچیل در میان تماشأیان است. در وقت آنتراکت، الیویه در اتاق تعویض لباس بسر میبرد که با کمال تعجب می‌بیند که در باز میشود و چرچیل بداخل میاید، الیویه یکه میخورد و قادر نیست حرفی‌ بزند. چرچیل میگوید: “اوه معذرت میخواهم، من بدنبال دستشویی می‌گشتم” الیویه چرچیل را به بیرون Image result for laurence olivier and vivien leighراهنما میشود و سمت مورد نظر را به او نشان می‌دهد و به یکی‌ از کارکنان میسپرد که او را پس از خروج به داخل سالن اسکورت نماید. چرچیل کارش را می‌کند و به سالن تمشاچیان باز میگردد و به دخترش، مری، که معمولا با او به تئاتر می‌رفته میگوید: “حدس بزن چه شد؟” و ادامه می‌دهد: “من میخواستم به لؤ لؤ بروم، و به جوو لؤ برخوردم”. چند هفته بعد، هنرپیشه معروف و سیاستمدار جهانی‌ به طریق رسمی تری به یکدیگر معرفی‌ می‌شوند و آن هنگامی بود که دوشس بوکلیو به اتفاق وینستون چرچیل به تئاتر می‌آیند که انتونی و کلئوپاترا را ببینند

الیویه مؤدبانه پس از معرفی‌ چرچیل به او میگوید: “اوه بلی من سعادت ملاقات با آقای چرچیل را داشته ام و سخت تحت تاثیر رفتار متین و گفتار عاقلانه ایشان رفته‌ام به طوری که هیچوقت آن ملاقات از خاطرم نمیرود”. البته او منظورش طعنه زدن نبود و واقعا از رفتار خودمانی و ساده چرچیل در هنگام قبل خرسند گردیده بود. در خاطراتش نیز الیویه از آن ملاقات یاد کرده و اضافه مینماید: “بر عکس دیگر دولتمردانی که فرصت ملاقات با ایشان دست داده چرچیل را بسیار بی‌ تعارف و خودمانی یافته چون بسیاری از مردان مشهور در عالم سیاست به گونه‌ای مشکوک با تو صحبت میکنند و زیر چشمی تو را میپایند که مبادا حرفی‌ طعنه دار از دهانت بیرون بیاید”. الیویه که پس از اجرای برنامه ا‌ش به اتفاق همسرش و چرچیل و دوشس به صرف شام پرداختند از روزی یاد می‌کند که چرچیل دکلمه ریچارد سوم را بدون نقص با او هم کلام شده بود: “من به خاطره بی‌ نقص شما رشک می‌ورزم” و چرچیل در جواب میگوید: “اوه ولی‌ حسابش را بکنید که شما یک خروار کلمات دیگر را نیز در آن اجرا میبایستی حفظ میکردید، پس این من هستم که میبایستی به قدرت خاطره شما رشک بورزم”. الیویه اقرار می‌کند که سه‌ هفته پس از اجرای ریچارد سوم تمامی آن جملات از خاطرش پریده بودند. که چرچیل فورا جواب می‌دهد: ” آهٔ آن سبب آسوده خاطره‌ای شما و نعمت بزرگیست “. برای جشن تولد الیویه، چرچیل از او و همسرش دعوت به عمل میاورد که به منزل او در چارتول بیایند. چرچیل به نظر میامد که از همصحبتی با ویوین لی کامل لذت را برده بود. گفته شده که در آن جشن، چرچیل به ویوین لی یکی‌ از تابلو‌هایش را هدیده داده در صورتی‌ که او هیچوقت نقاشی‌هایش را به کسی‌ نداده بود. و هنگامی که خانم‌ها به اتاق نشیمن رفتند چرچیل رو به الیویه می‌کند و میگوید ” جوو لؤ به خدا که خوب تیکه‌ای رو تور Image result for winston churchillزدی! “. پس از شام چرچیل در خانه میماند ولی‌ بقیه‌ به دنبال داماد چرچیل، کریستوفر سومز، به بیرون از خانه میروند و از مزرعه دیدار میکنند. آنها به گاو نری میرسند که در محفظه محکمی سرش را به دیوار گرفته و به شدت غرش می‌کند در حالیکه چشمانش از حدقه نزدیک به بیرون افتادن بود. ویوین لی‌ دست الیویه را می‌گیرد و ابراز ترس می‌کند. کریستوفر میگوید آن گاو اخیرا مردی را کشته و خیلی‌ خطرناک است. و اضافه می‌کند: “هروقت بخواهیم جایش را تمیز کنیم میبایستی یک گاو ماده در طویله بغلی بیاوریم و درب او را باز کنیم که به دلخواه خودش بیرون برود”. هنگام باز گشت به داخل منزل، ویوین لی‌ از وضعیت آن نره گاو ابراز نگرانی‌ می‌کند. چرچیل پاسخ می‌دهد: ” آهٔ او در وضع بعدی بسر نمی‌برد، ولی‌ حقش است که به خاطر خطای بزرگی که کرده مقداری حبس انفرادی بکشد” و ویوین را دلداری می‌دهد

سالها بعد، در ۳۰ ژانویه ۱۹۶۵، لورنس الیویه در تلویزیون آی‌ تی‌ وی به مناسبت در گذشت وینستون چرچیل خطابه‌ای ایراد میسازدبدین مضمون: ” این یک روز عزاداری ملی‌ نیست، بلکه امروز جشن قدردانی‌ یک ملت است برای تشکر از این مرد شجاع که ما به اواز بسیاری جهات مدیون هستیم”. او در خاطراتش می‌نویسد که آن خطابه بیشترین شنوندگان و بینندگان را از داریو بی‌ بی‌ سی‌ و تلویزیون آی‌ تی‌ وی داشته. ولی‌ آن پایان داستان آن دو نیست؛ در ۱۹۶۸، الیویه که اکنون کارگردان و سرپرست تئاتر ملیست در مناظره‌ای شرکت دارد که آیا تئاتر ‘سرباز’ که توسط رالف هوچهوت نوشته شده آنجا به مورد اجرا در آراید. آن  نوشته شدیدا چرچیل را مورد انتقاد قرار می‌دهد برای بمباران‌های بی‌ جأ و زیادی شهر‌های آلمان و دستور به قتل رسانیدن رهبر لهستانی، ولادیسلا سیکورسکی

کننت تینن سعی‌ Image result for winston churchillدر بروی صحنه آوردن ‘سرباز’ دارد؛ و از طرف دیگر لرد چندوز، کرسی دار تئاتر ملی‌ و در عین حال عضو کابینه جنگ چرچیل شدیدا مخالف اجرای آن است. الیویه اقرار می‌کند که عمیقا در تشنج و دو راهیست و سعی‌ در پا درمیانی دارد. او بین خواسته تئاتر ملی‌ و احساسی‌ که نسبت به چرچیل دارد بلاتکلیف است به خصوص که کننت تینن در اجرای آن پافشاری می‌کند و از آن بالاتر، از الیویه خواسته که نقش چرچیل را او ایفا نماید. هنگامی که الیویه از آن سر باز میزند، در نامه‌ای به الیویه، کننت تینن می‌نویسد: “خدای من، چقدر وجوه مشترک بین تو و آن حرامزاده وجود دارد؛ علاقه شدید به جزئیات؛ تمرکزی که میتواند مردم را به کّل کنار بزند و خواسته آنها را ندید بگیرد؛ تغییر ناگهانی موضوع؛ تمرکز ناگهانی حواس عموم بروی نکات بی‌ ارزش؛ عشق به متلک و کنایه؛ و دانستن سختگیرانانه احتیاجات مردم و سؤٔ استفاده از آنها؛ صبر و بی‌صبری او اا

________________________________________

  لورنس الیویه

دست جی‌ دی سلینجر را رو می‌کند

خیابان کرایست چرچ شماره ۴ ، لندن  ۲۱ مه‌ ۱۹۵۱

Lawrence Olivier Brings Out The Phony In J.D. Salinger

در همان اوقات، لورنس الیویه جلوی نویسنده پا به دوران رسیده آمریکائی، جی‌ دی سلینجر بروی صحنه می‌رود. در ۸ مه‌ ۱۹۵۱، سلینجر سوار بر کشتی‌ ملکه الیزابت شده از نیویورک به طرف بریتانیا حرکت میکنت. او داشت از جار و جنجالی که پس از به چاپ رسانیدن کتابش `گرفتار در گندم زار`  در شرف ایجاد بود فرار میکرد. در محافل ادبی‌ و روشنفکران آمریکا آن کتاب سر و صدای زیادی کرده بود و بسیاری بر او تاختند و خواستند نام کتاب را عوض کند و حتی برImage result for j.d. salingerخی‌ پای را فراتر گذارده خواهان تعویض بعضی‌ از متون آن شدند. آن کتاب جنجال برانگیزی بود که در اصل برای بزرگسالان نوشته بود ولی‌ مضمون انزوا ونتیجتاً عصیان نو جوانی‌ آنرا زود مورد توجه نو جوانان نیز قرار داد.  این کتاب مضمونی‌ بس قوی و گیرنده دارد به گونه‌ای که قاتل جان لنن، چپمن، در مصاحبه‌ای اقرار کرده که کتاب سلینجر به روی تصمیمش برای به قتل رسانیدن عضو معروف بیتل‌ها موثر بوده. ` گرفتار در گندم زار` سالی‌ یک میلیون فروش داشته و به تمامی زبان‌های عمده دنیا ترجمه گشته. آن رمان حتی در ۲۰۰۵ هنوز طبق برآورد مجله تایمز جزو ۱۰۰ کتاب پر فروش قرار     داشت. هنگامی که ناشر کتاب، مونت کلاب، از سلینجر خواست که نام کتابش را عوض کند او در جواب گفته بود که هولدن کافیلد  با آن موافقت نمیکند. هولدن کافیلد نام قهرمان تین ایجر  کتابش است

 مجله نیویورکر از جاپ سریال آن خودداری نمود و بهانه آورد که کاراکتر‌های کتاب از اصلیت برخوردار نیستند ولی‌ به عکس ناشر انگلیسی او، هامیش همیلتون، آنرا داستانی‌ جذاب و کاراکتر‌ها را لمس شدنی و حقیقی‌ یافت. او از نیویورک با کشتی‌ به سوی انگلستان حرکت می‌کند. در بندر، همیلتون، با نسخه چاپ انگلیس از نویسنده جنجال برانگیز استقبال نمود. به خواسته سلینجر عکسی‌ از او پشت کتابش چاپ نشده بود و از شرح حال مختصر نویسنده نیز خبری نبود. میزبان سلینجر در لندن همیلتون بود که برنامه روزانه ا‌ش را ترتیب میداد و قول و قرار‌ها را اداره مینمود، به گفته سلینجر، او یک جفت و جور کن حرفه‌ای میبود. همیلتون برای میهمانش در پذیرایی سنگ تمام گذشت و هر شب او را به تئاتر‌های عمده و رستوران‌های معروف برده با مشاهیر هنری و روشنفکری لندن آشنا مینمود

از میان تئاتر هایی که او دیدن کرد، انتونی و کلئوپاترا، و سزار و کلئوپاترا میبود که اولی‌ نوشته ویلیام شیکسپیر و دومی اثر جرج برنارد شاImage result for j.d. salinger میبود که هردو با بازیگری سرّ لورنس الیویه و ویوین لی‌ اجرا میگردیدند. “خیلی‌ خوب، خیلی‌ خالص” سلینجر با تحسین اقرار میکند و اضافه میکند: “تماشچیان اینجا به همان اندازه احمق هستند که تماشاچیان در نیویورک، ولی‌ تولید اینجا بهتر است”. در هر حال، همیلتون موفق میشود ضیافت شامی را در منزل لورنس الیویه و همسرش ویوین لی‌ در چلسی به افتخار میهمان نویسنده ا‌ش ترتیب دهد. “همه چی‌ به خوبی پیش رفت” سلینجر با اشتیاق برای مایکل میچل، آرتیست طراح روی جلد کتابش، تعریف می‌کند: “یک منزل نقلی زیبا و پذیرایی رسمی‌ از میهمانان در البسه رسمی‌ و از این چیزها ” و از الیویه میگوید: “او بسیار مرد باهوش و مودّبیست که سر تا پا عاشق زنش است، ویوین نیز خیلی‌ زن با وقاریست که من از مصاحبت با او لذت بردم ” و اضافه می‌کند: ” فقط حیف مکالمات ما زیاد طول نکشید چون هنگام نوشیدن جین مقداری از مشروب توی دماغم رفت و من مجبور شدم بلند شوم و به طرف پنجره بشتابم که به خیر گذشت “. از طرفی‌ دیگر، سلینجر نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد که در مورد اکتور‌ها قضاوت نکند و رفتار آنها را مصنوعی نداند

هنگامی که همیلتون دعوت میهمانی را ترتیب میداد به نظر می‌رسید که گفته قهرمان داستان را ندیده گرفته بود که از ته دل‌ قلابی بودن اکتور‌ها را به سخره گرفته بود: ” راستش را بخواهی من نمایش‌ها را زیاد دوست ندارم. آنها البته به بدی هنرپیشه‌های فیلم نیستند، ولی‌ آنها هم قطعاً کسانی‌ نیستند که در موردشان غلو کنی‌، در درجه اول، آنها هیچوقت مانند مردم عادی رفتار نمیکنند. آنها فقط فکر میکنند که طبیعی رفتار میکنند، عده اندکی‌ از آنها طبیعی هستند ولی‌ بImage result for j.d. salingerاز کارشان جالب توجه نیست، اگر هم اکتور‌ی کارش خوب باشد، او می‌دونه که خوبه و همون کارشو خراب می‌کنه،  مثلا سرّ لورنس الیویه را ببینی‌ میفهمی چی‌ میگم؛ دی بی‌ من و فیبی را پارسال برد به تماشای ` هملت ` خوب او صداش خوبه و قیافه لعنتی خوبی هم داره، ولی‌ او درست نتونست اون کاراکتر رو بروی صحنه بیاره؛ او بیشتر مثل یک ژنرال لعنتی میمونست تا یک پسرک غمگین سر در گم؛ تنها چیزی که فیبی پیر خوشش آمد وقتی‌ بود که هملت سگش رو نوازش میکرد، فکر میکرد که بامزه بود، من هم از همون صحنه خوشم اومد، همین؛ من خودم بایستی اصل داستان رو بخونم چون از رفتار اکتور نمیتونم باور کنم کاراکتر هملت چی‌ بود، آخه میترسم هر دقیقه یک کار مصنوعی از خودش نشون بده اا

 ولی‌ از قرار معلوم هیچکدام از آن حرف‌های کالفیلد در میهمانی شام لورنس الیویه در سلینجر تجلی‌ نکرد. از مصاحبت او با اکتور پیدا بود که کاراکتر کالفیلد روی الاکلنگ است و شاید او بوده که مصنویی‌ رفتار کرده.  چند روز بعد او یک اتومبیل هیلمن خریداری مینماید و دست به گردش در انگلستان می‌زند. او قرار تئاترش را بهم میزند و در عوض با یک زن جوان Image result for j d salingerبروی یک رودخانه قایق سواری می‌کند، سپس به ایرلند می‌رود و بعد سر از اسکاتلند در میاورد. او از اسکاتلند خیلی‌ خوشش میاید و تصمیم میگیرد که آنجا منزل کند ولی‌ نظرش عوض میشود. سلینجر از لندن به نیویورک باز میگردد در حالیکه هیلمن خود را نیز با خود میبرد. در نیویورک بود که سلینجر به فکر الیویه و همسرش می‌افتد و نگران از اینکه مبادا آنها کتاب `گرفتار در گندمزار` او را خوانده باشند و آن صفحه انتقاد از دهان قهرمان دستانش را دیده باشند. تشویش سلینجر هنگامی تشدید میشود که مطلع میگردد که خانم و آقای الیویه قصد دارند به نیویورک بیایند. او دستپاچه میشود و نامه‌ای با عجله به ناشرش، همیلتون، مینویسد که به آنها بگوید که آن حرف‌ها نظر شخصی‌ او نبوده بلکه نظر قهرمان داستانش، کالفیلد، بوده و از هنرپیشه معروف عذرخواهی می‌کند. همیلتون پیام سلینجر را به لورنس الیویه و ویوین لی‌ می‌رساند. الیویه نامه خوشایندی در جواب سلینجر به او می‌فرستد و او را از نگرانی‌ بیرون میاورد. در اول سپتامبر سلینجر نامه‌ای به الیویه می‌فرستد و از او به عنوان تنها اکتوری که حرمت و آبروی شکسپیر را حفظ کرده نام میبرد و کار‌های روی صحنه و فیلم‌هایش را میستاید. با این حال، دو سال بعد، هنگامی که الیویه از طریق همیلتون درخواستنامه‌ای به سلینجر می‌فرستد که در آن از او خواسته بود که اجازه دهد یکی‌ از کار‌های سلینجر را، ‘ برای اسمه، با عشق و پستی، ‘ برای نمایش رادیوئی استفاده کند، سلینجر ردّ می‌کند

خلاصه‌ای از شرح زندگی جی‌ دی سلینجر

جروم دوید سلینجر در ۱۹۱۹ در نیویورک بدنیا آمد. او که در دانشگاه کلمبیا تحصیل نمود به تشویق استادش، ویت برنت، در ۱۹۳۹ دست به نوشتن داستان‌های کوتاه زد. مسبب نویسندگی سلنجر شرکت در جنگ جهانی‌ دوم و مشاهدات او در شکست‌ها و پیروزیها، مرگ دوستانش، و جشن دی دی‌، روز پیروزی نهایی قوای متفق میبود که بالاخره او را به نوشتن کار عمده ا‌ش، ‘ گرفتار در گندمزار ‘  واداشت. سلینجر جنگید و نوشت. از آغاز جنگ تا پایان آن با تلاشی خستگی‌ ناپذیر داستان‌هایش را متاثر از دنیای اطرافش نوشت و بیشتر نوشت. تا ۱۹۴۱ دیگر سلینجر داستان پشت داستان می‌نوشت، هر کدام قدمی‌ جلوتر به طرف احساسات درونی‌ خود که بالاخره او را به خلق کاراکتر هولدن کالفیلد و دستان زندگی‌ آن پسرک پس از ترک زادگاهش در فیلادلفیا در سنین نو جوانی‌ و اقامت پر ماجرایش در نیویورک خشن، واداشت. کتاب `گرفتار در گندمزار ` او به یکباره سلینجر را به شهرت جهانی‌ رسانید، چیزی که از آن بیزار میبود. او ابتدا نوشتن در مورد هولدن را به قصد کتاب عمیقی شروع کرد ولی‌ استادش، برنت، می‌ترسید که موفق نشود و از آنجا که با اخلاق شاگردش و از سابقه خاطراتش در جنگ آشنا بود او را تشویق به گنجاندن هولدن در داستان کوتاه تری نمود. بالاخره سلینجر به استادش قول داد که ‘ هولدن کالفیلد ‘  را در داستان کوتاهی‌ قرار دهد ولی‌ زیرکانه دست به نوشتن چندین داستان کوتاه از قهرمانش زد که بعد بصورت بخش هایی از کتاب بس جامعتری به هم مربوط میشدند. او حتی پس اینکه  در ۱۹۴۲به جنگ فرا خوانده شد،همچنان بروی کاراکتر هولدن کار میکردImage result

  سلینجر در ۱۹۴۴ شش سری از داستانش را تکمیل نمود که بیشتر شامل هولدن و خانواده ا‌ش میشد. او که پس از انتشار آن  کتاب  مشهور انزوا را برگزید نیم قرن از زندگی‌اش را دور از مردمان مشتاق دیدار او و خبرنگاران سمج گذرانید. از سلینجر کتب و دستان‌های کوتاه بیشماری مانده که از معروف‌ترین آنها میتوان از ` نه‌ داستان ` ، `فنی و زویی ` ، ` تیر سقف را بالا ببر ` ، نجار و سیمور ` ، و ` یک روز عالی‌ برای  موز ماهی‌ ” نام برد که یکی‌ از سری داستانهای ` خانواده‌ شیشه‌ای ` او می‌باشد. آخرین انتشار کتاب او در سال ۱۹۶۵، و آخرین مصاحبه او در ۱۹۸۰ انجام گرفت

جروم دوید سلینجر در اواخر عمر دست به گریبان یک سری دعوی قانونی‌ میشود، از جمله نویسنده شرح حالش، ایان همیلتون را به دادگاه فرا میخواند چون بدون اجازه او خاطرات معشوقه قبلی‌اش، جویس می نارد، از او، و دخترش، مارگارت سلینجر را به نفع آنان به چاپ رسانیده. در ۲۰۰۹ نیز یک نویسنده را به دادگاه کشید چون ادعا میکرد که یکی‌ از قهرمان‌های داستانش بسیار شبیه قهرمان داستان مشهور Image result for j d salingerاو، ‘ گرفتار در گندم زار ‘ میبوده

در ۱۹۹۵ کارگردان ‌ایرانی، داریوش مهرجویی، فیلمی بنام ` پری ` که اقتباسی از داستان سلینجر `فنی و زویی ` میبود بدون کسب اجازه از سلینجر در ایران تهیه نمود. از آنجا که قانون حق نویسنده در ایران کارایی ندارد، اعتراض سلینجر به جایی نرسید ولی‌ هنگام بروی اکران آوردن آن در نیویورک، توانست از نمایش آن جلوگیری نماید. مهرجویی آنرا غیر منصفانه خواند و ادعا کرد که ` پری ` میتواند به عنوان یک تعویض فرهنگی‌ تلقی‌ شود. سلینجر در۲۷  ژانویه ۲۰۱۰ در کانکتیکات در می‌گذرد

____________________________________________________

جی‌ دی سلینجر

به سراغ ارنست همینگوی می‌رود

هتل ریتز، پاریس اواخر اوت ۱۹۴۴

J.D. Salinger seeks Out Ernest Hemingway

در ۲۵ اوت۱۹۴۴، آلمانها پاریس را واگذار کردند. جری سلینجر بیست و پنج ساله جنگ وحشتناکی را تجربه می‌کند. از ۳۰۸۰ مردان لشگر ۱۲ پیاده نظام، که او به نرماندی در روز پیروزی، دی دی‌، اعزام می‌دارد  فقط یک سومشان زنده مانده‌اند. هنگ او اولین هنگیست که به پاریس وارد میشود

لشگر ۱۲ مأموریت یافت که آلمان‌ها را به بیرون بروبد. سلینجر که مأمور ضدّ اطلاعات میبود دستور بازداشت فرنسویان همدست با آلمان‌ها را دریافت می‌کند. آنطوری که دوست و همکارش در بیشتر دوران جنگ، جان کینن، می‌نویسد، آنها یکی‌ از خائنین عمده را دستگیر میکنند ولی‌ جمعیت به طرف آنها یورش میبرند و فرد خائن را از دست سلینجر و کینن می‌ربایند. آنها به طرف Image result for j.d. salingerجمعیت تیراندازی نمیکنند و شاهد کتک خوردن آن مفلوک می‌شوند که زیر دست و پای فرنسویان عصبانی میمیرد. کاری از سلینجر و کینن بر نمیامد.  سلینجر فقط چند روزی را در پاریس میماند که شاهد جشن‌ها و رقص و پایکوبی فرنسویان میبوده. در نامه‌ای که از پاریس به استادش برنت می‌نویسد او تمامی آن ماجرا‌های تلخ و شیرین را شرح داده. اوج روز هایش در منطقه هنگامی بود که می‌شنود نویسنده محبوبش، ارنست همینگوی، که خبرنگار جنگی روزنامه کولیه بود در هتل ریتز بسر میبرد. او که خود به عنوان نویسنده داستان‌های کوتاه به شهرتی نسبی‌ دست یافته در جیپش میپرد و به دیدار همینگوی میشتابد. او همینگوی را در بار هتل می‌یابد (پس از آن زمان، آن بار، همینگوی، نامیده میشود) در ریتز همینگوی از سلینجر استقبال می‌کند و از داستان‌هایش تعریف‌ها می‌کند. او غلو می‌کند که به تنهایی پاریس را آزاد نموده به خصوص ریتز را. ادعای دوم او تا حدی صحیح می‌باشد. او ادعا میدشت که اولین آمریکائی بوده که به ریتز وارد میشود که تا آن موقع ژنرال‌های آلمانی ریتز را تخلیه نموده بودند و مدیر ریتز به او خوش آمد میگوید. او ادعا می‌کند که مزارع انگور نرماندی و شراب سازی ` شوال بلن` را نیز از چنگ آلمانی‌ها برون آورده و آزاد نموده. همینگوی ریتز را محل اقامت خود انتخاب می‌کند. از آن هنگام دیگر وقت نوشتن در باره آزاد کردن پاریس را ندارد و ماشین تحریرش را به دستیارش قرض می‌دهد که گزارش‌ها را بنویسد و خود اوقاتش را با نوشیدن شامپاین پریه ژو بسر میبرد. آنها دوستی‌ محکمی را برقرار میسازند و سلینجر همینگوی را با نام خودمانی `پا پا ` مینامد

پس از آزادی پاریس، ژنرال آیزنهاور به سلینجر و گروهش افتخار اولی‌ن گروهی که به آلمان وارد می‌شوند را می‌دهد که وارد درختزار‌های هورتگن شوند و ما باقی‌ مقاومت آلمان‌ها را سرکوب سازند. هنگامی که آنها به هورتگن وارد می‌شوند، سلینجر با منظره‌ای بس وحشتناکتر از آنچه انتظارش را داشتند روبرو میشود. درختان سوخته و نیم سوخته از بمباران‌ها در کنار درختان قطع شده که آلمانیها بروی هم تلنبار کرده بودند. آلمانیها مواد منفجره در میان آنها قرار داده بودند و از آن درختان به Image result for j d salinger and hemingwayعنوان آخرین وسیله دفاعی استفاده کرده که با نزدیک شدن گروه سلینجر آنجا را منفجر ساختند. تکه‌های درختان بر سر آنها فرو ریخت و تلفات زیادی به لشگر ۱۲ وارد گردید که نزدیک بود آنها را وادار به بازگشت نماید. آنگاه هوا شروع به ناسازگاری نهاده    باران سختی شروع به بارش نمود و یخبندان  شد. افسر بالا دست سلینجر که یک الکلی قهار و مرد بیرحمی بود به او دستور می‌دهد که تمام شب را در خندق سوراخ روباهی خود بسر برد. جان کینن از این امر مطلع میشود و در خفا به کوله پشتی‌ او دست می‌یابد و یک لحاف و یک جفت جوراب پشمی که مادرش داده بود را برایش میاورد. خودش اقرار می‌کند که بدون آنها تا صبح از سرما یخ میزده. حدود پانصد نفر از لشگر  ۱۲  در آن‌  پنج شب از سرما تلف می‌شوند. آن واقعه پس از تسلیم شدن آلمان، ننگینترین واقعه در تاریخ جنگ جهانی‌ دوم برای آمریکا به حساب میاید

سلینجر در آن هیر و ویر و درگیری با آلمانیها و هوای سرد، فرصتی می‌یابد و به کینن میگوید که شنیده همینگوی هم برای تهیه یک گزارش به منطقه ارسال شده. آندو با جیپ به سراغ نویسنده شهیر میروند و همینگوی را در اتاقک از پیش ساخته Image result for ernest hemingwayشده جنگی مییابند که به طرز لوکسی از ژنراتور برقی‌ نیز برخوردار بود. آنها حدود سه‌ ساعت باهم میگذرانند و به تعریف از چند شب و روز وحشتناکی که بر آنان گذشت میپردازند که همینگوی با وجد هرچه تمام‌تر از سخنان سلینجر و کینن یاداشت برمیدارد در حالیکه از آنان با شامپاین روز پیروزی پذیرایی می‌کند که در لیوان‌های آلمینیومی به سلامتی یکدیگر و پیروزی نهایی مینوشند

پس از آن، آندو مرد هیچوقت دیگر یکدیگر را ملاقات نکردند ولی‌ با یکدیگر نامه نگاری داشتند. همینگوی یک مشّوق خوبی برای سلینجر است و گاهی‌ در نوشتن داستان‌هایی‌ که برایش می‌فرستد اظهار عقیده می‌کند. در یکی‌ از نامه‌هایش همینگوی به سلینجر می‌نویسد: “اولا تو گوش خوبی برای شنیدن داری و به آرامی و با علاقه مینویسی بدون اینکه عرق بریزی … چقدر من را از خواندن د استان‌هایت خوشحال میکنی‌ و من فکر می‌کنم که چه نویسنده لعنتی خوبی هستی‌. ” تعارفات کتبی‌ آندو تا مدتی‌ ادامه میابد، سال بعد سلینجر به همینگوی از بسترش در بیمارستان نظامی نورنبرگ می‌نویسد: ” نورنبرگ با من سر به ناسازگاری دارد؛ من را به خاطر افسردگی از جنگ بستری نموده اند و این مکاتبه با یک شخص عاقل و سالمی مانند شما به من تسکین میبخشد؛ آنها از زندگی سسکسی من سٔوال میکنند که جوابی برایش ندارم، از کودکی‌ام میپرسند که گفتم نرمال بوده … من همیشه خدمت در ارتش را دوست میداشتم چون از ریسک جان باختن آن نمی‌ترسم بلکه ته دلم شاید از آن استقبال می‌کنم… هنوز کارم تمام نشده، میبایستی بقیه‌ دستگیری‌ها را به اتمام برسانم، کار به جایی‌ رسیده که کودکان ده ساله تخس و کله شق را نیز که سرشان پر از آرمان‌های نازیسم هست را نیز دستگیر سازم.. باImage result for j.d. salingerلاخره هرچه باشد بایستی به فرم‌های افراد دستگیر شده بیافزایم و گزارش را چاق کنم..” و به‌‌‌ نوشته‌هایش اشاره می‌کند: ” من یکی‌ دو داستان دیگر نوشته و مقداری‌ شعر سرودم، و قسمتی‌ از یک نمایشنامه؛ اگر روزی از ارتش بیرون بیایم مایلم از مارگارت اوبراین دعوت کنم با من در `گرفتار در گندمزار ` کمک کند؛ شاید با موی اصلاح شده به سبک سربازی بتوانم از عهده اجرای نقش هولدن کالفیلد درآیم ” . و در نامه دیگری می‌نویسد: ” حاضرم دست راستم را بدهم و از ارتش بیرون بیایم ولی‌ نه‌ آنطوری که روانکاو‌های ارتش آنرا روی فرم دیوانگان بنویسند که `این مرد مناسب خدمت در ارتش نمیباشد` من یک رمان خیلی‌ حساسی در خیال دارم که ولی‌ نمیخواهم یک خل به نظر آیم گرچه خل هستم ولی‌ خوانندگانم نباید آنرا بدانند، آنوقت است که مرا یک نابغه خواهند خواند “. در آن دوران، سلینجر به یک افسردگی شدید دچار میشود که باعث و بانی‌ آن‌ تجربه وحشتناکیست که در درختزار هورتگن شاهد آن بوده و مرگ دوستانش را و جسد‌های سوخته یا یخ زده آنان را  بچشم دیده

سالها بعد به دخترش گفته بود: ” تو نمیتوانی بوی جسد‌ سوخته را از توی دماغت بدر کنی‌، هرچقدر هم که زندگی‌ کنی‌ “. در سال ۱۹۴۶، سلینجر در دهکده گرینویچ، مقداری از سلامتی روحیش را بدست آورده. او با دوستان همبازی پوکر در باره نویسندگی و نویسندگان محبوبشان صحبت می‌کند. سلینجر از همینگوی به عنوان نویسنده محبوبش یاد می‌کند ولی‌ دوستانش این گفته او را به یاد دارند: “هیچ نویسنده آمریکائی پس از هرمان ملویل پا به عرصه وجود نگذاشته “. از طرفی‌ دیگر، همینگوی از اینکه از سلینجر به عنوان یکی‌ از محبوب‌ترین نویسندگان معاصر یاد کند، ابائی ندارد. پس از مرگ همینگوی، کتاب `گرفتار در گندمزار` سلینجر در میان کتاب‌هایش یافت شده

______________________________________________

ارنست همینگوی

با فورد مداکس فورد  بد میشود

شماره ۱۷۱ بلووارد دو مونتپرنس، پاریس اوت ۱۹۲۴

Ernest Hemingway Turns Against Ford Madox Ford

بیست و پنج سال قبل از آن، ارنست همینگوی نیز خود یک مرد جوان بیست و پنج ساله میبود. او در بار دلImage resultخواهش در پاریس نشسته مشغول نوشیدن شامپاین است که ناگهان این کلمات را میشنود: ” اوه شمائید؟ چه عجب، میتوانم سر میز شما بنشینم؟ ” او متوجه میشود که رایزن خردمندش، فورد مداکس فورد می‌باشد که به او نزدیک میشود. همینگوی صندلی‌ بغلی ا‌ش را برایش پیش می‌کشد و از دیدنش ابراز خوشوقتی می‌کند. فورد که بیست و پنج سال از همینگوی مسن تر است کنار او سر میزش می‌نشیند. همینگوی دستور یک گیلاس شامپاین دیگر می‌دهد. هجده ماه قبل، فورد، نویسنده رمان و ویرایش گر مجله `ترنس آتلانتیک ریویو` که بیشتر برای خونندگان جوانتر مناسب است ادبیات مدرن انگلیسی را به دو سوی آتلانتیک عرضه مینماید. او از کارامدترین حامیان همینگوی است: ” من فقط شش کلمه از کار او را خواندم و تصمیم گرفتم هرچه او می‌نویسد به چاپ برسانم. ” او حتی همینگوی را به عنوان یکی‌ از دستیارانش در ویرایش گماشت. او داستانهای همینگوی را به نشر رسانید و او را به صنف نویسندگان پاریس معرفی‌ نمود. ولی‌ این رابطه مرید و مراد بین اندو به نظر می‌رسید که هرچه جلوتر میرفت وخیم تر می‌گشت. هرچه فورد برای همینگوی تلاش و تشویق کرد، به عکس همینگوی را بیشتر از خودش دورتر ساخت. پنداری هیچ قدردانی‌ از نویسنده جوان در طول مدت ارتباط آنها از فورد به عمل نیامد و حتی به جدائی او از مشوق و الگویش انجامید

فورد مداکس فورد نویسنده، شاعر، و منتقد ادبی‌ انگلیسی در دسامبر ۱۸۷۳ با نام فورد هرمان هوفر بدنیا آمد. او ناشر و ویرایشگر دو مجله مشهور  `ترنس انگلیش ریویو ` و ` ترنس آتلانتیک ریویو ` می‌باشد که در شکل گرفتن ادبیات انگلیسی دوران اوائل قرن بImage result for ford madox fordیستم، نقش‌های عمده‌ای ایفا نمودند. فورد نویسنده رمان‌های معروفی چون ` سرباز خوب، ۱۹۱۵، `پایان رژه، ۱۹۲۵ ` و `سه مقاله ملکه پنجم، ۱۹۰۸ ` میبوده. او در ۱۹۱۹ نام فورد مداکس فورد را انتخاب نمود چون پس از جنگ جهانی‌ اول، به نظرش هوفر زیادی آلمانی به گوش میخورد. بین سال‌های ۱۹۱۸ و ۱۹۲۷، او با استلا بون، آرتیستی که بیست سال از او کم‌سن تر میبود زندگی‌ مشترکی داشت که نتیجه آن دختری به اسم جولیا مداکس فورد بود که در ۱۹۲۰ بدنیا آمد. رمان `سرباز خوب ` فورد یکی‌ از غنی‌‌ترین رمان‌های عهد خود شناخته گردید به‌خصوص که در ابتدای جنگ جهانی‌ اول به چاپ رسید و اثری عمده بروی نسل جوان انگلیس و سپس آمریکا گذارد. اوائل قرن بیستم او با نویسندگان معروفی چون توماس هاردی، اچ‌ جی‌ ولز، دی اچ‌ لورنس، کنراد هنری و شاعرانی چون ویلیام باتلر ییتز، و نمایشنامه نویس، جان گلزورتی، همکاری‌های جداگانه داشت و  به تفاق آنها اشعار و رمان‌های بسیاری انتشار داد.  او بعد‌ها در آمریکا نیز از همکاری با شخصیت هایی چون آلن تیت، کارولین گردون، و کاترین آن‌ پورتر و ازرا پاند شاعر، برخوردار گردید و کار‌های مشترکشان را در ` ترنس آتلانتیک ریویو `  به چاپ رسانید. فورد در ژوئیه ۱۹۳۹ در فرانسه درگذشت. فورد ۶۵ سال داشت

ولی‌ با همینگوی همه چیز فرق میکرد؛ تشویق‌ها با تنش‌ها روبرو می‌گردید: “کاری که با فورد میبایستی انجام داد این است که او را‌‌ بکشی” ارنست جوان و عصبانی از مرشدش به ا زرا پاند میگوید: ” اشتباه نگیر، من فورد را دوست دارم ولی‌ آن یک نظر شخسیست ولی‌ برای ادبیات مدرن انگلیسی او میبایستی از میان برداشته شود” و از دید یک جوان ابراز میدارد: ” او ادعا می‌کند که نشریه ترنس آتلانتیک ریویو، مال جوانان است و از اصطلاحات و کلمات قرن جدید استفاده کرده ولی‌ وقتی‌ آنرا مطالعه میکنی‌ میفهمی که همان گٔه سبک قدیم است و بس” و از این بابت از دست فورد دلخور است

بدین ترتیب بود که تعریف‌های همینگوی از فورد بمرور زمان کمتر و کمتر میشد. دیگر حتی ادب فورد نیز برایش چندش آور شده بود و حرکات صورت و بدن او برایش نفرت انگیز شده بود بخصوص آن سبیلش که به نظرش دوران جنگ را برایش تداعی میکرد. “من میخواهم حضورم را در جنگ تکذیب کنم حال که بیشتر با فورد آشنا شده ام” و دیگر به فورد اطمینان نمیکند ” او یک دروغ گوی به تمام معنیست؛ یک حقه بازی که با آداب نرم و نازک انگلیسی خود را میپوشاند” . در عوض همینگوی به تدریج جای فورد را با نویسندگان صنف پاریس تعویض مینماید به خصوص با گرترود ستاین. همینگوی ستاین را مطمئن میسازد که میتواند فورد را قانع سازد که داستان طولانیش را، ` ساختن آمریکائی‌ها ` را، با تمام ۹۲۵ صفحه آن‌ در مجله ترنس آتلانتیک برایش به چاپ برساند. او در باره آن میگوید: ” یکی‌ از عظیمترین رمان هأییست که تا بحال Image result for gertrude steinخوانده‌ام ” ولی‌ نمیتواند فورد را متقاعد سازد که آن داستان بلند بالا را به چاپ برساند. همینگوی با فورد به گفتگو می‌نشیند و داستان ` ساختن آمریکائی‌ها ` را یک داستان کوتاه بلند مینامد، ولی‌ فورد از چاپ آن عذر میخواهد و آن ستاین را بسیار عصبانی میسازد و خود را تحقیر شده فرض می‌کند و قسمتی‌ از آن گناه را نیز به گردن همینگوی میندازد. اگرچه گرترود نیز از نیش همینگوی در امان نیست وقتی‌ می‌نویسد ` سکات فیتزجرالد ` در میان خوانندگان نویسندگان معاصر بالاترین رتبه را دارد و اینکه همینگوی مخلوق او و شروود اندرسون است و اینکه اندو مقداری خودخواه و شرمگین از آنچه در افکارشان می‌گذرد میباشند.از نامه‌ای که همینگوی همراه ارسال آخرین اثرش، `مرگ در بعد از ظهر ` برای گرترود ستاین فرستاده پیداست که خاطره‌ای ناخوشایند از برخورد ستاین با او در باره چاپ نشدن داستانش در ترنس آتلانتیک دارد: “یک ماده سگ، یک ماده سگ ، و یک ماده سگ است”. آیا این هم یک توطئه همینگوی برای درهم ریختن روابط ما بین فورد و ستاین بوده؟ و همینطور با خودش؟ کس نمی‌داند. لازم به تذکر است که در انگلیسی آمریکائی، ماده سگ، به زن بدکاره نیز اطلاق میشود که منظور همینگوی همان بوده

همینگوی کینه خود را نسبت به فورد به حدی می‌رساند که هنگام ورود او به آمریکا برای جلب سرمایه لازم جهت نجات مجله ترنس آتلانتیک که روو به ورشکستگی میرفت دست به تبلیغات منفی‌ در مورد فورد و مجله ا‌ش زّد. او انتشار ماه اوت و ژوئیه را عوض می‌کند، یک مقاله تند علیه مرام ` دادأیسم ` فورد میزند که نوعی انارشیزم را در دنیای هنر تشویق می‌کند که خودش از جمله نقاش کوبیزم فرانسوی، پابلو پیکاسو، گرترود ستاین و هانا هوک، از قرن گذشته، از طرفداران آن مرام Image result for ernest hemingwayبودند. او طرفداران دادأیسم فورد را مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد. علاوه بر آن‌، یک مقاله امضا نشده علیه نویسندگان محبوب فورد: ژان کوکتو، تریستان زارا، و گیلبرت سلدیز به چاپ می‌رساند و حتی رمان سریال فورد را از مجله برمیدارد و به جایش اشعار بند تنبانی میگذارد

از طرف دیگر، فورد بسیار شخص معقول و بخشنده‌ای بود و آن جار و جنجال‌های همینگوی را ناشنیده میگیرد. همینگوی آن صبوری و سکوت فورد را از ضعف او میپندارد. وقتی‌ دوست و همکار عزیزش، جوزف کنراد در ۳ اوت در می‌گذرد، فورد از همینگوی میخواهد که خطابه‌ای برای دوست مشترکشان در مقاله او بگنجاند. همینگوی در باره کنراد می‌نویسد که هیچوقت نتوانسته نوشته‌های او را دوباره بخواند. و گستاخی را فراتر برده در باره دوست دیگر فورد می‌نویسد: ” اگر می‌توانستم تی‌ اس‌ الییوت را بقدری بسایم که تبدیل به پودر خشکی گردد و آنرا به روی گور کنراد بپاشم، او از قبر بیرون خواهد آمد “. و اضافه مینماید: ” من فردا صبح بسوی لندن پرواز دارم، به دنبال یک چرخ گوشت سوسیس هستم که با خود ببرم و الیوت را با آن چرخ کنم “. فورد از الیوت برای آن حرف‌های خشن همینگوی عذر خواهی می‌کند که بیشتر همینگوی را عصبانی میسازد

حال سی‌و‌ پنج سال بعد همینگوی آن دیدار خود با فورد را در ریتز بیاد  میاورد … “اوه شمائید؟ چه عجب، میتوانم سر میز شما بنشینم؟ ” …. فورد مدت‌هاست که درگذشته. او زمانی‌ که فورد زنده هم بود از پرخاش پراکنی نسImage result for ernest hemingwayبت به او آبأی نداشت چه برسد حال که او از دنیا رفته. او فورد را با صورت خوک مانند توصیف مینماید و سبیل‌های رنگ کرده با نفس هایی که صدای ویز‌ از آنها میامد و کلا یک حضور بی‌ مایه و ضمنا بوو دار: “من همیشه وقتی‌ در اتاق در بسته کنارش مینشستم نفسم را حبس می‌کردم ولی‌ حالا در هوای آزاد قابل تحمل بود؛ جرعه‌ای از شامپاینم نوشیدم مبادا از نفس‌های فورد بد طعم شده باشد، ولی‌ هنوز خوشمزه بود. در آن بعد از ظهر در ریتز فورد ناگهان هیلر بلوک را می‌بیند که مورد علاقه هر دویشان بود. “آن بعد از ظهر داشت با حضور فورد به گند کشیده میشد ولی‌ خدا را شکر بلوک سر رسید و اوقاتم را سر جایش آورد” . ولی‌ آیا آن همه بیرحمی در توصیف فورد بجا بود؟ دوستان مشترکی که با خلق و خوی همینگوی آشنائی داشتند آن اظهارات نا مهربان نسبت به فورد را غیرمنصفانه میخوانند و معتقدند همینگوی از روی کینه و غرض شخصی‌، که کسی‌ منشأٔ آنرا نتوانست درست تشخیص دهد دست به بدنام نمودن آن مرد هنرمند و نابغه می‌زند. حتی از همان اوان دوستی‌ فورد و همینگوی، هنگامی که فورد آن نویسنده جوان نو پا را استخدام نمود به دوستانش گفته بود که نوعی عصیان در آن جوان می‌بیند که میتواند روزی علیه او نیز بکار رود. پیشبینی‌ فورد در مورد همینگوی درست بود

کمی‌ در باره ارنست همینگوی: او در ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ در اوک پارکس ایللینوی بدنیا آمد و یکی‌ از متنفذ‌ترین نویسندگان عهد خویش گردید. او بیشتر نوشته‌هایش را بین ۱۹۲۰ و اواسط ۱۹۵۰ به دنیای ادبیات معاصر آمریکا و جهان ارائه نمود. پس از اتمام دبیرستان به کانزاس رفت و گزارشگر روزنامه کانزس سیتی استار میشود. در ۱۹۱۸ ، در هجده سالگی، برای شرکت در جنگ اول جهانی‌ نام نویسی نمود و به جبهه ایتالیا اعزام گردید که آنجا راننده آمبولانس بود. همینگوی همچنان در نقش خبر نگار، اینبار ‌یک خبرنگار جنگی، گزارش روادید روزانه جنگ را برای روزنامه ا‌ش در آمریکا ارسال میدشت. در هشت ژوئیه همان سال او هنگامی که مشغول پخش شکلات بین سربازان داخل خندق میبود بر ا‌ثر انفجار خمپاره اتریشی‌ ها از سمت راست photograph of a man, a woman, and three boysبدنش به شدت مجروح میشود. دو سربازی‌ که بین او و خمپاره بودند آنقدرها خوشبخت نبودند، یکی‌ در جأ مرد و دیگری پاهایش را قطع کردند. همینگوی به خانه فرستاده میشود. تجربیات او در جنگ اول جهانی‌ مقدمات ذهنی‌ او را برای کتابش، ‘وداع با اسلحه’ که در ۱۹۲۹ به چاپ رسانید مهیا نمود.  در ۱۹۲۱ او با هادلی ریچاردسون ازدواج نمود. او اولین از چهار همسر همینگوی بود. آندو به پاریس منتقل شدند، جایی که همینگوی به عنوان خبرنگار مشغول شد. در پاریس، همینگوی جوان سخت تحت تأثیر فضای باز هنری فرانسه و اروپا به طور کّل قرار گرفت و به نویسندگان ادبیات مدرن پیوست. در ۱۹۲۶ در پاریس، او داستان ` خورشید باز طلوع خواهد کرد ` را به نشر می‌رساند. سال بعد از همسرش جدا میشود. سپس او با پالین فایفر ازدواج نمود.   در عکس بالا، پالین و ارنی با فرزندانشان، بانی‌، پاتریک، و گرگوری، هنگام ماهیگیری دریای عمیق، در ۱۹۳۵دیده میشوند. او پس از خدمت در اسپانیا در ۱۹۳۲،  دست به نوشتن `مرگ در بعد از ظهر` می‌زند که عشق و جذابیت را در مقابل تنفرو گریز در ترازوی وجدان میگذارد و آنها را در داستانی‌ بر اساس حقیقت در مراسم گاوبازی منعکس میسازد. او کلا بیست سال از زندگیش را در اسپانیا گذراند. پالین پس از آنکه ارنست از جنگ‌های داخلی‌ اسپانیا باز گشت از او طلاق گرفت. درhttps://s-media-cache-ak0.pinimg.com/originals/e7/17/11/e71711b2c2e712dd6668f043fe8896ce.jpg ۱۹۴۰ او کتاب معروفش، ‘وداع با اسلحه ‘را به چاپ رسانید`. در آن سال مارتا جلهورن، سومین همسر همینگوی شد که چندی بعد از او نیز جدا شد و با مری ولش، در لندن، در زمان جنگ جهانی‌ دوم ازدواج نمود که تا پایان عمر با او زیست. همینگوی عاشق کی وست، جنوبی‌ترین امتداد جزیره‌‌های فلوریدا بود که هنوز منزلش در آن جزیره شرجی با گربه‌های شش انگشتی ا‌ش که گذاشته اند آنجا زاد و ولد کنند به معرض دیدن عموم قرار دارد و هرساله جشن `بهترین فرد شبیه همینگوی ` آنجا برگزار میگردد. او با قایقش از کی‌ وست به کوبا میرفت و شاهد انقلاب کمونیستی فیدل کاسترو و چه گوارا علیه باتیستا نیز بود. در این عکس او با چه گوارا، فیدل کاسترو و قایق بان در حین ماهیگیری دیده می‌شوند. همینگوی ها یک منزل تابستانی در اهایو نیز دارا بودند. کمی‌ پس از انتشار `مرد پیر و دریا` در سال ۱۹۵۲. همینگوی و همسرش، مری، دست به سفری به آفریقا زند که در دو سانحهٔ متوالی  سقوط طیاره، در شرق آفریقا، هردو به طور معجزه آسأی جان سالم بدر بردند. همینگوی، به شدت صدمه دید و بعد از معالجات تا آخر عمر از درد‌های مزمن رنج می‌برد. سفر آفریقا برایش انگیزه نوشتن `برف‌های کلیمنجارو` بود. در اوImage result for ernest hemingway crashesاخر سال‌های ۱۹۵۰، ارنست همینگوی مانند پدرش از بیماری هیموکروماتوتیس، نرسیدن آهن به مغز، رنج می‌برده که باعث و بانی‌ تحولات روانی‌ و افسردگی بیش از حد او میشود. به همت همسرش، مری، او را در میو کلینیک بستری میکنند. پس از درمان نسبی‌ او به منزل باز میگردد ولی‌ پس از چندی همسرش متوجه میشود که افسردگی شدید او بازگشته و با تفنگ لوله بلند شکاریش کلنجار میرود. او نگران میشوRelated imageد و ارنست شصت ساله را توسط تیم‌ بیمارستان گرفتار و آرام میکنند و باز به بیمارستان باز میگردانند. او ظاهرا درمان شده یا وانمود می‌کند که حالش خوب است. چندی بعد، در ۱۹۶۱، در ایوان منزلش، او با تفنگش به زندگی‌ خود خاتمه می‌دهد. مری ابتدا آنرا تصادف هنگام پاک کردن تفنگ اعلان میدارد ولی‌ در مصاحبه‌ای در ۱۹۶۵ اقرار می‌کند که شوهرش خود کشی‌ کرده. برادر ارنست، لیسترهمینگوی، و خواهرش، اورسولا، نیز مانند او و پدرشان بدست خود به زندگی‌ خود پایان بخشیدند. آنان نیز از همان بیماری  رنج بردند و به افسردگی دچار گردیده بودند

___________________________________________________

فورد مداکس فورد

به اسکار وایلد کمک می‌کند یا کمک نمیکند

مونتمارت، پاریس، نوامبر ۱۸۹۹

Ford Madox Ford Either helps, or Fails to Help Oscar Wild

در ۱۹۴۴، جی‌ دی سلینجر بیست و پنج ساله ارنست همینگوی چهل و پنج را در پاریس ملاقات می‌کند؛ در ۱۹۲۴، ارنست همینگوی بیست و پنج ساله فورد مداکس فورد پنجاه ساله را در پاریس ملاقات منماید، و بیست و پنج سال دیگر به عقب بپر، آن زمان فورد مداکس فورد بیست و پنج ساله با اسکار وایلد چهل و پنج ساله، باز هم در پاریس، ملاقات می‌کند. هر کدام از آن ملاقات‌ها با خود خصایص عجیب خود را به همراه میداشت. اسکار وایلد درب داغون و بی‌ پول در بار یک کاباره در مونتمارت به تنهایی مشغول نوشیدن است. او میهمان افتخاری هتل دالزک است چون هتل مارسویه از نگاه داری او عذر خواست و به خاطر نپرداختن کرایه اتاق بیرونش کرد. او دیگر دلیلی‌ برای زنده ماندن نمی‌بیند. ” من دیگر مفهوم زندگی‌ و Image result for oscar wildeهنر را از دست داده‌ام ” . او به دوستش، فرانک هریس می‌نویسد: ” زندگی‌ دیگر برایم لذت بخش نیست؛ ترسانک است ” و اضافه می‌کند ” من لذت‌های آنی‌ دارم و عشق‌های موقت ولی‌ زندگی‌ برایم دیگر لذت بخش نیست؛ مرده خانه مرا میطلبد “. او میخواهد یک کتاب دیگر بنویسد ولی‌ قادر نیست قلم بدست بگیرد و تخیلات خود را به پرواز دهد. میگوید ” شدت مصیبت زندان را یک زندانی هنگامی درک می‌کند که آزاد شده “. یکی‌ از دوستان جوانی‌ ا‌ش که بعد‌ها او را تر و خشک میکرد و خانه دارش بود از وایلد تعریف می‌کند: ” یک روز حرف عجیبی‌ به من گفت؛ اسکار میگفت وقتی‌ بمیرد و دم دروازه بهشت پیتر او را ببیند، مطمئن است که یک کوله باری از کتاب به او نشان می‌دهد و میگوید: اینها کتاب هأییست که ننوشته ای اا

او هیچوقت قبل از ظهر بر نمیخیزد و اوقات بیداری را در نوشیدن میگذراند. اول با آدوکات شروع می‌کند که مخلوط به هم زده تخم مرغ‌، شکر، و برندی میباشد، بعد برندی خالص، و اخر شب عرق قوی افسنطین مینوشد که او را مانند تخته سنگ بیهوش در رختخواب میندازد. در طول روز اگر حوصله‌‌‌ای باشد دست به نوشتن می‌زند. شبها بعد از ابسنتین که مست مست میشود به شعر سرودن میپردازد. در باره افسنطین به دوستش نوشته: “رنگ سبز روشنی‌ دارد که بیش از هر چیزی در دنیا از او یک شاعر میسازد”. و با دوست دیگری یک گیلاس افسنطین را با غروب خورشید مقایسه می‌کند. گاهی‌ اوقات در بلووارد مشروبش را مینوشد. او دندان‌های جلویش را از دست داده و پول ندارد آنها را مرمت سازد و میگوید: “مانند سنّ فرانسیس آسیسی، من با فقر ازدواج کرده ام، ولی‌ در مورد من، این یک ازدواج موفق نیست، من از این عروسی که به من داده اند متنفرم” . نویسنده معروف، فردریک بوتت او را بخاطر میاورد که در کافه‌ای در بلووارد سن ژرمن نشسته، باران شدید کلاه حصیری اسکار وایلد را به شکل شمع خاموش کن درآورده و کتش را تبدیل به اسفنج پر آب گردانیده. گارسون در آخر شب منتظر است که او پول مشروب هایی را که نوشیده بپردازد و کافه را تعطیل کند، او صندلی‌‌ها را بروی هم انباشته و سقف کتانی ایوان را بالا کشیده ولی‌ وایلد قادر به رفتن نمیبود، نه‌ فقط از شدت مستی، بلکه پول پرداخت قبضش را نیز نداشت. داستان‌های زیادی در باره دوستان قدیمی‌ او موجود است که از عرض خیابان گذر میکنند که به او بر نخورند

اسکار وایلد در یک خانواده متموّل در دوبلین بدنیا آمد. تاریخ تولد او ۱۶ اکتبر ۱۸۵۴ می‌باشد. او فرزند وسط، بین برادر و خواهرش بود. پدرش یک جراح گوش و حلق و بینی‌ بود و مادرش که زن قد بلندی بود، شش فوت، یک سالون داشت. او با آرایش موی بالا و پوشیده از جواهر، هنگامی که بداخل سالونش میخرامید اغلب شال بلندی به پشتش بود که روی آن انواع قاب‌های کوچک حاوی عکس‌های افراد فامیل و دوستانش بود. به قولی خانم وایلد مانند یک موزه روی دو پا میبود. مادر اسکار بود که به او نوشتن داستان را آموخت و به او فهمانید که حقایق الزاماً برای یک داستان خوب مناسب نیستند. او از Oscar Wilde Sarony.jpgبکار بردن اسامی رک و راست اعضای بدن آبائی نداشت و پسرش را نیز اینطور بار آورده بود که خجالت را در گفتار و نوشتارش به کنار بزند. او و برادر بزرگترش، ویلی، اجازه داشتند در میهمانی‌های والدینشان حضور داشته باشند به شرطی که صحبت نکنند. اسکار کودک آموخته بود که قبل از آنی‌ که زبان به سخن بگشأی میبایستی شنونده خوبی باشی‌. پس از آن‌ او به نویسندگی روی آورد و گاه گاهی‌ شعر هم میسرود. او عاشق گل آفتابگردان بود و در فصل تابستان، اغلب یک آفتابگردان در دست میداشت. از اثر‌های معروف او میتوان از `اهمیت ارنست بودن` نام برد که چندین بار به روی صحنه آمد و حتی در سال ۲۰۰۲ یک فیلم سینمایی از آن ساخته شّد، در ۱۹۸۱، او `سلوم` را در فرانسه و به فرانسوی به رشته تحریر درآورد که در انگلستان به دلیل فحاشی و اهانت به لغات مقدس ‌انجیلی، به او اجازه چاپ و نشر داده نشد. هنر عمده او در گریاندن نبود بلکه در خنداندن بود. در ۱۹۸۵ وایلد ادعای اعاده حیثیت از مارکیز کویننز بری نموده او را به دادگاه میکشاند ولی‌ به ضرر او تمام میشود و نهایتا وی به جرم عمل همجنس بازی ، به خصوص با شخصیتی‌ چون لرد آلفرد داگلاس، به زندان با اعمال شاقه محکوم میشود. در ۱۸۹۷ او در زندان ` از اعماق درون` را به فرانسه نوشت که بخش عمده‌ای از آن‌ نامه‌ای خطاب به فاسقش، لرد داگلاس میبود. آن داستان در ۱۹۰۵، چهار سال پس از مرگ زودرسش به چاپ رسید

ولی‌ یک شب شخص فال گیری به اسم چیرو  او را در یک رستوران می‌بیند و به بسویش میرود: “چقدر از دیدار شما خوشوقت هستم دوست عزیز” وایلد با خوشحالی میگوید ” همه من را کنار گذارده اند”. آنها فقط یک بار در ۱۸۹۳ ملاقات کرده بودند؛ چیرو هنوز دست بینی‌ میکرد و آن‌شب نیز دست‌های اسکار را گرفت. او از گذشته اسکار صحبت می‌کند که او را از نزدیکی‌ آن به حقیقت به تعجب میندازد و به پیشبینی‌ آینده او پرداخت: “دست چپت دست یک پادشاه است ولی‌ دست راستت دست پادشاهیست که خود را به تبعید می‌فرستد”. و اسکار با تعجب میپرسد: “و آن زمان کی‌ میشود؟” چیرو جواب می‌دهد: “چند سالی‌ دیگر” و دیگر حرفی‌ به آن اضافه نمیکند. شش سال بعد وایلد به چیرو میگوید که هرچه در باره او در آن شب گفت حقیقت داشت ولی‌ هنوز او خود را به تبعید نفرستاده

فورد مداکس فورد دو خاطره بسیار متفاوت از اسکار وایلد به یاد دارد. او در ۱۹۱۱  در باره برخوردش با وایلد در نوجوانی می‌نویسد: “او در کاباره‌ای نشسته بود و معلوم بود که به شدت مست است؛ او را یک عده دانشجوی شیطان هنرستان چهار هنر، در میان گرفته اند و سر به سرش میگذارند؛ وایلد تحملش بسر می‌اید و بلند میشود و با عصای عاجی که از دوران تمولش داشته از آنها دوری میجوید؛ یکی‌ از جوانان داد می‌زند که فرد فاسدی که در مجلس حضور داشته و نامش بی‌بی لبوش بوده دوری جوید زیرا و در صدد است که در راه هتل، او را برای تصاحب عصای آجش به قتImage result for oscar wilde sunflower photosل برساند” و اضافه می‌کند: ” در این هنگام اسکار وایلد فریاد بر میاورد و از محل بیرون میرود” و اضافه مینماید که او سکوت می‌کند و نقشی‌ در نجات دادن وایلد گیج و ویج ایفا نمینماید. ولی‌ در نوشته‌ای بیست سال بعد، فورد آن دستان را به کّل عوض می‌کند و از خود یک قهرمان میسازد که به کمک او شتافته آن دانشجویان موذی را سر جایشان مینشاند به نحوی که وقتی‌ اسکار وایلد “از ترس به آنها عصایش را می‌بخشد” آنها را وادار میسازد که هرچه زودتر آنرا به هتلش باز گرداندند و تحویل او دهند. فرق عمده دیگری در نوشتار فورد در باره اسکار وایلد مشاهده میگردد و آن در تحقیر وایلد و نوشته‌هایش در ۱۹۱۱ میباشد، درست به همان طریقی که بعد‌ها ارنست همینگوی از او بدگویی می‌کند، در صورتی‌ که در ۱۹۳۱ او نوشته‌های وایلد را میستاید و او را قهرمان ادبیات مدرن انگلیس میخواند

در اکتبر ۱۹۰۰ وایلد برای عملی‌ بروی گوش راستش که در دوران زندان از سرما صدمه خورده بود به بیمارستان میرود. دوستانش برای ملاقات او به دیدنش رفتند ولی‌ سلامتی او رو به وخامت میرود و یک ماه بعد، در چهل و شش سالگی به سبب مننژیت حاد فوت مینماید و به گفتار آن فالگیر صحت میبخشد. سال‌ها بعد اسکار وایلد به عنوان متبحرترین نویسنده انگلیسی بعد از شکسپیر شناخته میشود و گروه همجنس گرایان از او یک قهرمان و سمبل میسازند

_________________________________________________________

اسکار وایلد

از دست مارسل پروست از کوره در می‌رود

شماره ۹ بلووارد مالیزرب، پاریس نوامبر ۱۸۹۱

Oscar Wilde Loses His nerve With Marcel proust

اخطار: نوشتهای زیر برای بزرگسلان است

هنگامی که اسکار وایلد معروف به پاریس میرسد. او در خاطرات دوستان هنرمند و هنر دوست فرانسوی به شاد و شنگولی باقی‌ مانده. اکنون که به فرانسه بازگشته سی‌ و هفت سال دارد. او قرار است دو ماه در پاریس اقامت ورزد و به روی نمایشنامه `سالوم` خود کار کند. او فرانسه را به روانی‌ صحبت می‌کند و از لهجه ا‌ش خجول نیست. اسکار به دوستش ادموند دو گونکورت میگوید: “فرانسه‌ زبان دلخواه من است، ایرلندی نژاد من است، و انگلیسی‌ها مرا برای صحبت کردن به Image result for oscar wildeزبان شکسپیر محکوم میکنند”. او فرانسه‌ را با حداقل کلمات اصلی‌ و لب‌های کج و کعوله صحبت می‌کند و سعی‌ بر تقلید لهجه روز را دارد و در این کار بقدری موفق میشود که شنونده فرانسوی خود را بسیار تحت تاثیر قرار می‌دهد و حتی اشک آنها را بدر میاورد و یا شدیدا میخنداند. او میگوید: “من تمامی استعدادم را در کارهایم به خرج داده‌ام و تمامی نبوغم را در زندگیم” وایلد خود را موظف میداند که تمامی سد‌های تکلم را بشکند و از تصحیح دیگران نمیرنجد و اهمیتی هم به آنها نمیدهد. او وسواس در جلوگیری از اشتباهات کوچک را در صحبت کردن به خرج نمیدهد و فقط قصدش رسانیدن صریح و خلاصه منظورش است

نشریه هنری `له کو دو پاری` ورود وایلد به پاریس را یک اتفاق بزرگ برای جامعه ادبی‌ پاریسیها میخواند. رهنمای او در پاریس یک جوان جاه طلب ادبیست به نام مارسل شووب، که در ضمن داستان “غول خودخواه” را برایش ترجمه کرده. آن یک داستان پر معنیست که با اینکه برای کودکان نوشته ولی‌ برای بزرگسالان نیز خالی‌ از لطف نمی‌باشد. بعد از خروج اسکار وایلد از فرانسه، شووب او را به یک “مرد گنده با صورتی‌ پف کرده، گونه‌های سرخ، و چشمانی گول زن، دندانهای بد و خراب و یک دهان کودکانه حریص که هنوز میخواهد به پستان مادرش مک بزند” تشبیه نمود و اضافه نمود: ” هنگامی که غذا میخورد، کم میخورد ولی‌ به جایش تا دلت بخواهد از سیگار‌های مصری آغشته به تریاک کشید و کشید و باز هم کشید و بگذار نوشیدن پیاپی افسنطین او را نیز بهت بگویم، یک الکلی و معتاد به تمام معنی”. شووب اغلب از وایلد در آپارتمانش پذیرایی میکرد. لیون دوبت که او را آنجا ملاقات نمود وایلد را خوش قیافه و منقلب یافت که کلمات از دهان کوچکش پشت سر هم بیرون می‌ریخت؛ درست مثل یک زن حراف و چاق که پشت سر کسی‌ غیبت می‌کند

طرز گفتار اسکار وایلد را دیگران نیز تقلید کرده اند و یا از آن یاد نموده اند، از جمله ارنست رینود، که به او در یک روز آفتابی بر میخورد در بلووارد کاپوسین: “ما باید بگذاریم احساسات درونمان بخندند و از اشعه آفتاب مثل دسته‌ای از بچه‌های خندان استقبال نمائیم؛ من عاشق زندگی‌ هستم ..” و در این لحظه وایلد نگاهی‌ به اطرافش میندازد: “ببین چگونه زیبایی اطرافمان حتی از زیبایی دشت و کوهساران پیشی‌ می‌گیرد” و نفس عمیقی می‌کشد، چشم‌هایش را می‌بندد و بسوی خورشید می‌گیرد: “بودن در دهکده و میان داشت و مزرعه من را منجمد میسازد در حالیکه بودن در شهر بزرگ در میان مردمان مرفه و متمدن و دیدن اینهمه مکنت و دارائی، مرا به هیجانی‌ وصف ناپذیر میندازد” و اطرافش را با دو دست نشان می‌دهد: “ببینید، من اینرا میخواهم؛ مغئزه‌های لوکس، هتل‌های قصر مانند، دکوراسین، و چراغاانی… این مرا به وجد میاورد” آنگاه روو به من کرده میگوید: “من به طبیعتی که آدمیزاد در زیباییش دخالتی نداشته علاقه‌ای ندارم ” و به یاد واقعه وحشتناک تاریخی می‌افتد: “وقتی‌ که بنونوتو سلینی یک مرد زنده را قربانی کرد که ماهیچه های بدن آدمیزاد را در حین زندگی‌ بسنجد پوپ او را آمرزید، و حق داشت… یک مرد چه ارزش دارد در مقابل علم و دانشی که پس از فدا کردن جان خود به مردمان عالم ارائه می‌دهد؟” و به کلمات کیت اشاره می‌کند؛ یافتن یک منبع تمام نشدنی‌ رضایت و لذت

وایلد اولین بار به مارسل پروست بیست ساله منزل مادام آرتور معرفی‌ میشود. او از تسلط کامل پروست به زبان انگلیسی متعجب میشود و دعوت وی را برای شام در منزلش در بلورد مالیزرب قبول مینماید. در آن غروب اسکار وایلد به منزل پروست می‌رود ولی‌ او Image result for marcel proustهنوز نیامده. چند دقیقه بعد پروست نفس زنان به منزل می‌رسد و از مستخدم میپرسد: “آیا آقای انگلیسی رسیده؟” جواب میشنود: “بلی آقا پنج دقیقه پیش رسیدند و هنوز به اتاق رسم نرسیده سراغ دستشویی را گرفتند و  بیرون نیامده اند .” پروست به طرف دستشویی میرود و از پشت در بلند او را صدا می‌زند: “موسیو وایلد آیا شما حالتان خوش نیست ؟”  وایلد کمی‌ درب دستشویی را باز می‌کند و پاسخ می‌دهد: “چرا موسیو پروست، حالم خوب است” و اضافه می‌کند: “من فکر می‌کردم تنها میهمان هستم ولی‌ هنگامی که به اتاق رسم رفتم والدین شما را دیدم و از آنجائی که فردی خجالتی هستم زود به دستشویی پناه آوردم” و بدنبال آن حرف از آنجا بیرون میاید و با عجله میگوید: “خداحافظ موسیو پروست” و سریعاً از منزل او خارج میشود. پس از آن حرکت تعجب آمیز، پروست به داخل اتاق رسم میدود و به پدر مادرش خوش آمد میگوید و مپرسد که ‌چه اتفاقی برای وایلد افتاده؟ آندو جواب می‌دهند: “بلی موسیو وایلد به داخل اتاق آمدند و نگاهی‌ به اطراف انداختند و اظهار داشتند `چه اتاق زشتی` و زود بیرون رفتند.” این اظهار نظر برای پروست تعجب آمیز بود. از اسکار وایلد بعید بود چنین گفتاری. او یک آدم بی‌ادب نیست. از قرار معلوم، و آنطوری که بعد‌ها اسکار وایلد بیاد میاورد، او به داخل اتاق رسم شده و در ابتدا کسی‌ را آنجا نمی‌بیند و به خود، ولی‌ بلند میگوید: “چه اتاق زشتی” و بعد ته سالن آقا و خانم پروست، والدین مارسل را می‌بیند و از خجالت به دستشویی پناه میبرد. پس از آن حرف نامناسبی که زده بود، وایلد دیگر رویش نمیشود به آن اتاق باز گردد و منزل را ترک می‌کند

سه‌ سال بعد وایلد باز پروست را در پاریس می‌بیند، شاید آن خاطره آن‌شب در او زنده شده بود شاید هم هنوز از پروست از اینکه با او تنها نخواسته شام صرف کند دلگیر بود، در هر حال باز کلماتی دور از ادب از دهنش خارج میشود و ملاقات آندو کوتاه میشود. آنجا پروست به اطرافیان میگوید: “من فکر نمیکنم اسکار وایلد خوب تربیت شده باشد”. پروست از وایلد Image result for marcel proustخوشش نماید – در یک نامه به کوکتو در ۱۹۱۹، او از آن ابراز احساساتش نسبت به وایلد جلوگیری نمیکیند و می‌نویسد: “من از وایلد بدم میاید” ولی‌ برای مرگش دلسوزی می‌کند: “من برای کسی‌ که تمام بدبختی‌ها نصیبش شده آرزوی ناکامی نمیکنم به‌خصوص که او دیگر در میان ما نیست. آیا همجنسگرایی او دخلی در رفتار و گفتار غیر قابل انتظار داشته؟” و اضافه می‌کند: “هنوز نتوانستم درک کنم چگونه شخصیتی‌ مانند وایلد که در محافل شمع مجلس بود و نوشته‌هایش در نمایشخانه‌ها به صحنه میامد و اینقدر مورد دلخواه مردم و جامعه ادبی‌ بود به یکباره تن به پستی دهد و یک بالش برای زیر سرش نداشتد باشد. من که برایش متاسفم اا

کمی‌ در باره پروست: مارسل پروست در ۱۰ ژوییه۱۸۷۱ در جنوب پاریس، بدنیا میاید. تولد او دو ماه بعد از معاهده فرانکفورت، که پایان جنگ‌های فرانسه‌ – پروژیا را شامل میشد به وقوع پیوست. آن به جنگ فرانسه‌ – آلمان و یا جنگ ۱۸۷۰ نیز معروف است که زمان امپراتوری دوم فرانسه‌ ناپلئون سوم، و کنفدراسیون آلمان، پادشاهی پروژیا بود. پدر مارسل، ادرین پروست، یک پزشک آسیب شناس میبود که مقالات پزشکی‌ او در اروپا بسیار مورد توجه جامعه پزشکان قرار داشت. مطالعات او در بیماری وبا، در اروپا و آسیا، مجموعه‌ ارزنده‌ای از تحقیقات و آزمایش‌های او را منعکس می‌کند. مادر پروست، ژین کلمنتس، از خانواده متموّل یهودی ساکن الساس، شرق فرانسه میبود. او زنی‌ باسواد و ادیب بود که به زبان انگلیسی نیز چیره گشته بود. او بود که به فرزندش، مارسل، انگلیسی آموختن را شروع کرد و در ترجمه کتاب جان روسکین به وی کمک نمود. او به مادرش بسیار وابسته بود و تا آخر عمر والدینش در منزل آنان میزیست

با اینکه او در کلیسای کاتولیک سن لوئی دانتین غسل تعمید یافت، ولی‌ به دینش بی‌ اعتنا و یک اتیزت شد. در سنّ نه‌ سالگی  عوارض آسم در او عود نمود و او را تا اخر عمر نسبتا کوتاهش رها نکرد. در یازده سالگی بیماری او باعث قطع آموزش او در دبستان لیسه کندرسه گردید. او تحصیل را نزد مادرش ادامه داد و همکلاسی‌هایش برای او کتب و نوشته جات لازم را از مدرسه میاوردند. او در ادبیات چیره گشت و توانست جایزه اول ادبیّات منطقه را از آن‌ خود سازد. همان دوستان دبستانی که همگی‌ از خانواده‌های سر شناس بودند برایش نوشته‌های ادبی‌ لازم را فراهم نمودند که توانست داستان `در جستوجوی زمان گم شده` را به روی کاغذ بیاورد. بر خلاف ضعف و بیماری آسم او در سال ۱۸۹۰ وارد خدمت نظام گردید و یک سال در ارلیان خدمت نمود که آن دوران باعث گرفتن ایده‌هایش برای رمان `طریقه گرمانت` شد. از نویسندگان شهیری که الگوی او بودند می‌توان از سینت سیمون، مونتگ، ستندهال، فلوبرت، جرج الیوت، فیودور داستایووسکی، و لیو تلستوی نام برد

پروست بیشتر به همجنس گرایی علاقه داشت ولی‌ آنرا تا جای ممکن از اطرافیانش پنهان مینمود، چون هوموسکسوالیتی در آن دوران جرم بزرگی به حساب می‌آمد. مادام سلست البرت، پیشخدمتش منکر آن میبود ولی‌ دوستان و هم دوره ای‌هایش عکس آنرا شاهد بودند یا شنیده بودند. رابطه او با آندره ژید، نویسنده، و پادویش، ارنست فرگوسون داشت حقیقتی عیان می‌گشت. تأثیر سبک زندگی‌ جنسی‌ او در کتاب `در جستجوی زمان گمشده` دیده میشود که چندین شخصیت داستان او یا همجنسگرا هستند یا دو جنسگرا. او همیشه منکر تمایلش به همجنس میبود به طوری که در ۱۸۹۷ نویسنده، جان لورین، را به دوئل دعوت نمود چون او را متهم به همجنس گرایی و رابطه با لوسین دوبت نموده بود. هردو در این دوئل سالم ماندند.  درعکس فوق، پروست، نشسته، لوسین دوبت سمت راست، و روبرت د فلر سمت چپ، دیده می‌شوند. پروست سه‌ سال آخر زندگی‌اش را در رختخواب و اتاق خوابش گذرانید چون به شدت بیمار بود و از آسم رنج میبرد. مارسل پروست در ۱۹۲۲، بر اثر سینه پهلو درمیگذرد و در گورستان پرلاشز پاریس دفن میگردد. او پنجاه و یک سال داست

__________________________________________________

مارسل پروست

از شرّ جیمز جویس خلاص میشود

هتل مژستیک، پاریس ۱۹ مه‌ ۱۹۲۲

Mercel Proust Gets rid of James Joice

مارسل پروست، که زمانی‌ یک فرد اجتماعی بود اکنون به ندرت بیرون می‌رود. او اغلب اوقات در اتاق خوابش بسر میبرد. او یک بی‌تفاوتی و عدم علاقه نسبت به زندگی‌ اجتماعی و میهمانی‌های شلوغ پیدا کرده: “هیچ چیز مرا بیش از زندگی‌ بیست سال پیشم متنفر نمیسزد” ولی‌ دوستاران او، به‌خصوص دوستاران هنر‌های معاصر، میخواهند او را در مجامع ببینند. در این روند، زوج انگلیسی طرفدار او، سیدنی و ویولت شیف، میخواهند به هر ترتیبی که شده او را راضی‌ به شرکت در مجلسی نمایند که سه‌ هنرمند مشهور دیگر نیز شرکت خواهند داست – ایگور استراوینسکی، پابلو پیکاسو، و جیمز جویس. آنها میخواهند آن چهار هنرمند بنام را گرد هم آرند و محفلی تاریخی ترتیب دهند. پروست بهترین میهمان آنهاست چون از سابقه بیشتری Image result for marcel proustبرخوردار است و به خصوص پس از انتشار “سودم و غوموره” که دو شهر بدکاران در کتب آسمانیست، را به رشته تحریر آورد، آنروز‌ها از شهرت و محبوبیت خاصی‌ برخوردار گردیده

از آنجائی که می‌دانستند او هیچ دعوتی را قبول نمیکند، سیدنی و ویولت از دوستی‌ خواستند که به با نامه‌ای از طرف آنها بنزدش رفته از او بخواهد که لا اقل بعد از شام یک سر به مجلس بزند. پیکاسو و استراوینسکی به موقع سر میرسند، جیمز جویس که به بدقولی معروف است بعد از قهوه می‌رسد، مست و پاتیل که از اینطرف به آن‌طرف تلو تلو میخورد. او یکراست میرود و روی صندلی‌ سمت چپ میهماندار می‌نشیند و از اوضاع و احوالش عذر میخواهد: من به هیچ جمعی‌ نمیپیوندم مگر به عنوان یک خانه بدوش” و صورتش را در میان دو دستش پنهان میسازد. میهمان دیگر، کلایو بال به خاطر میاورد حدود ساعت ۲:۳۰ بعد از نیمه شب آنها متوجه یک شخصی‌ با جثه کوچک وارد سالن میشود. او نیز مست است و تلو تلو میخورد. کلایو میگوید: “جستا فرد ریزه میزه‌ای بود که من را از دیدنش ابدا به وجد نیاورد؛ با شنل مشکی‌ و دستکش‌های سفیدش کمی‌ که نزدیکتر شد متوجه شدیم او کسی‌ نیست جز مارسل پروست” هنوز به میز نزدیک نشده بود که پرنسس ویولت مورات به او نگاه تندی می‌افکند و متشنج از اینکه در اثر آخرش از او به عنوان یک زن خسیس نام برده، از جایش بلند شده با خشم مجلس را ترک می‌کند. پروست، متلاطم از ردّ او در حضور جمع بین ایگور ستروینسکی و سیدنی شیف می‌نشیند

استراوینسکی رخ او را به بیروحی “ماه بعد از ظهر” تشبیه می‌کند. پروست سعی‌ دارد هندوانه زیر بغل استراوینسکی بگذرد و او را با بتهوون مقایسه می‌کند. او در جوابش میگوید: “شکی نیست که شما از ستایشگران بتهوون هستید” و اضافه می‌کند: “من از بتهوون بدم میاید”. پروست یکه میخورد: ولی‌ استاد عزیز، مطمئناً آن قطعه‌های سوناتا با پیانو، آن چهار قطعه ها، …؟” ستروینسکی حرفش را قطع می‌کند: “بدتر از بقیه‌”. در این هنگام جیمز جویس خرناس بلندی می‌کشد یا به قول بال “امیدوارم که خرناس بوده باشد” و یکمرتبه به خود می‌اید – او خود را به پروست معرفی‌ می‌کند. پروست با بی‌ علاقگی دست دراز شده او را میفشرد. او که متوجه میشود دارد با پروست دست می‌دهد کمی‌ یکه میخورد، حال از شدت Image result for james joyceمستی بود که او را نشناخته یا از غیبت طولانی پروست در مجامع، میداند که کار‌های او با کار‌های پروست مقایسه می‌شوند که بیشتر به ضرر جویس تمام میشود. در آنجا پروست به جویس میگوید: “من هرگز نوشته‌های شما را نخوانده‌ام آقای جویس” و او نیز در جواب میگوید: “من هم هرگز کار‌های شما را نخوانده‌ام آقای پروست”. در هر حال آنها حرف دیگری ندارند بجز صحبت از آخرین کارهایشان: “حتما شما یولیسیس مرا خوانده اید” و پروست فقط جواب می‌دهد: “نه‌” پروست فقط از دوشس در نمایشنامه ا‌ش حرف میزد و بقیه‌ ساکت گلوش فرا میدادند. پنداری کسی‌ جرأت نمیکرد وارد آن مباحثات دو مست لا یعقل شود. یولیسیس اثر جویس بسیار معروف شده بود به طوری که روزی در زوریخ، مرد جوانی‌ با دیدن جویس به جلو میدود و از جویس میخواهد: “اجازه دهید دستی‌ که یویلیسیس را به رشته تحریر آورده ببوسم” و جویس از دادن دستش امتنان ورزیده میگوید: “نه‌، این دست کار‌های دیگری هم کرده”. پس از بیست سال جویس در باره پروست به دوستی‌ گفته بود که چند صفحه از آن کار پروست را خوانده ولی‌ جذابیتی در آنها نیافته. آن‌شب آندو مرد خسته از نفی کردن‌های یکدیگر وجوه مشترکی مییابند و آن صحبت از بیماریهایشان بود؛ سردرد مزمن و معده درد حاد. در تمامی آن مدت، پابلو پیکاسو ساکت نشسته بود و فقط گوش فرا میداد. او مقداری با استراوینسکی گپ زد و به نوشیدن و خوردن شامش پرداخت

آن‌شب، پس از آنکه پیکاسو و استراوینسکی از آنها جدا شدند، پروست به سیدنی و ویولت شیف اصرار می‌کند به آپارتمانش بیایند و شامپاین بنوشد. جویس نیز بزور خود را در تاکسی جای می‌دهد. او سیگاری روشن می‌کند و پنجره را باز می‌کند که پروست را ناراحت میسازد چون آسم دارد که  در هوای آزاد عود می‌کند. دم در ساختمان آن چهار نفر پیاده می‌شوند ولی‌ پروست از جویس میخواهد با تاکسی به منزلش بازگردد و دست ویولت را می‌گیرد و وظیفه سخت از سر بدر کردن Bronze statue of Joyce standing in a coat and broadbrimmed hat. His head is cocked looking up, his left leg is crossed over his right, his right hand holds a cane, and his left is in his pants pocket, with the left part of his coat tucked back.جویس را به عهده سیدنی میگذارد. آنسه تا دمی از صبح گاه را به صحبت و نوشیدن شامپاین می‌گذرانند

خلاصه‌ای زندگی‌ جیمز جویس: جیمز جویس یک رمان نویس و شاعر ایرلندی بود که در دوبلین، در ۱۸۸۲ چشم به جهان گشود. او بزرگترین فرزند از دٔه فرزند جان و مری جویس میبود. او اولین شعرش را در نه‌ سالگی نوشت و آن برای دوست پدرش، و رهبر معزول شده حزب ایرلند، چارلز ستوارت پرنل بود که از پدرش می‌شنید که کلیسای کاتولیک و حزب لیبرال انگلیس باعث عزل او از رهبری حزب ایرلند شدند. جیمز کودک تحصیلاتش را در مدرسه شبانه روزی کالج کلونگوس وود در استان کیلدر آغاز نمود ولی‌ در ۱۸۹۲ به خاطر عدم توانائی پدرش در پرداخت شهریه مجبور به ترک آن مدرسه شد و تحصیلاتش را در خانه ادامه داد. در ۱۸۹۸ جویس در دانشگاه کالج نو بنیاد دوبلین نام نویسی نمود و رشته زبان، به خصوص انگلیسی، ایتالیأی، و فرانسه را آغاز کرد. او خیلی‌ زود به حلقه هنرمندان تئاتر دوبلین پیوست. پس از فارغ شدن از تحصیل جویس به پاریس رفت که رشته پزشکی‌ را دنبال کند ولی‌ پس از مدتی‌ صرف نظر نمود چون به علوم علاقه نداشت و شیمی‌ را نمیتوانست جذب کند و پس از آن‌ از سرمای فرانسه بیمار گشت. مخارج شهریه نیز قوز بالا قوز شده بود که در این هنگام مادرش در بستر مرگ افتاد، پدرش تلگرام مختصری به او زد که باز گردد. بدین ترتیب جویس جوان به دوبلین بازگشت

 جیمز جویس برای رمان `یولیسیس ` ، ۱۹۲۲، به شهرت جهانی‌ رسید که الهام گرفته‌ای از ادسی هومر است. قبل از انتشار یولسیس، جویس با سری داستان‌های کوتاه `دوبلینی‌ها ` در ۱۹۱۴ به شهرت رسیده بود همینطور برای ` پرتره Page saying 'ULYSSES by JAMES JOYCE will be published in the Autumn of 1921 by "SHAKESPEARE AND COMPANY" – SYLVIA BEACH – 8, RUE DUPUYTREN, PARIS – VIe'یک آرتیست جوان ` که در ۱۹۱۶ آنرا به رشته تحریر آورد. در ۱۹۰۴ جویس به اتفاق دوستش، نورا بارناکل، که بعد‌ها به همسری او درامد، به اروپای عمده نقل مکان نمود. آندو ابتدا در شهر ساحلی تریست، در شمال ایتالیا، سپس به پاریس، و بالاخره در زوریخ اقامت ورزیدند. اگرچه بیشتر دوران بزرگسالی‌ جویس در خارج از ایرلند میبود ولی‌ با این حال افکارش در دوبلین بود که اغلب تم داستان‌هایش را تشکیل میداد

اشعار جویس در موسیقی‌‌های برخی‌ از آهنگسازان بکار رفت. اولین آهنگسازی که از شعر‌های جویس استفاده نمود جفری مولنو پالمر ایرلندی بود سپس هربرت هیوز و برایان بیدل از اشعار وی سود جستند و جویس را در عالم موسیقی‌ نیز مشهور گردانیدند به طوری که آهنگسازان آمریکائی نیز دست به ساختن و تنظیم موسیقی از روی شعر‌های جویس زدند. از میان آنان میتوان از کارول Image result for james joyce and nora barnacle weddingزیمانووسکی و در ۱۹۲۶، و ساموئل باربر در ۱۹۳۶ نام برد. پس از مرگ او نیز کارهایش توسط الیوت کارتر، در ۱۹۵۱، لوسیانو برینو در ۱۹۵۳ و بسیاری دیگر از آهنگ سازان مشهور به روی ارکستر سمفونی تنظیم به به صحنه آمد. در ۱۱ ژانویه ۱۹۴۱ به خاطر زخم معده حادی که مدت‌ها از آن رنج می‌برد جویس در زوریخ تحت عمل جراحی قرار گرفت. او کمی‌ روو به بهبودی میرود ولی‌ غروب همان روز حالش به وخامت میگراید و در اغما می‌رود. او سه‌ ساعت پس از نیمه شب ۱۳ ژانویه به هوش می‌اید و از پرستار میخواهد که به همسر و فرزندش تلفن کند و از حال خود برایشان گفت. آنها در راه بودند که او فوت می‌کند. جویس را در مقبره حقیری نزدیک باغ وحش زوریخ دفن میکنند. در ۱۹۶۶ جسد او را به گورستان بهتری در زوریخ برده آرمگاهی مناسب شأن وی برایش میسازند. نورا که دٔه سال پس از او در میگذرد نیز در کنارش آرمیده همینطور فرزندشان، جیورجیو که در ۱۹۷۶ از دنیا رفت

_____________________________________________

جیمز جویس

حرفی‌ برای گفتن به هرولد نیکلسون ندارد

هاید پارک گاردن شماره ۳۱، لندن، ۳۰ ژوئیه ۱۹۳۱

James Joice Finds Little to Say to Harold Nicolson

تعدادی میهمان در اتاق پذیرایی منزل کرسی دارشرکت نشر پوتنام ، در طبقه بالا ، جمع شده اند. همه حاضر برای صرف نهار به افتخار میهمان منتخب، جیمز جویس میباشند. یک فضایی آمیخته با تعارفات، رفتار‌های سنجیده، و گفتار‌های حساب شده. بوی سنگین نیلوفر‌های مادونا از ایوان بداخل میاید و فضا را بیشتر جوگیر نموده. همسر کرسی دار، گلدیس هانتینگتون، شاید از همه عصبی تر است. هر صاحبخانه‌ای که میهمان عمده ا‌ش فقط سکوت را ترجیح بدهد عصبی میشود به خصوص خانم‌ها که طاقت چنین فیس و افاده‌ها را کمتر دارند آنهم از طImage result for james joyce and nora barnacle weddingرف یک مرد. آن نهار در سکوت یا حد اقل حرف صرف شد و گلدیس را لحظه به لحظه نگرانتر میساخت که بعد از آن چه کنند و چه میشود. جویس به عکس شخصیت‌های داستانش که حراف هستند، به طرز مرموزی ساکت است و فقط در پی‌ موضوعی که خیلی‌ مورد توجّهش باشد لب به سخن میگشاید. مثلا در ملاقاتش با له‌ کوربوزیه، جویس هنگامی به حرف آمد که او از طوطی‌هایش پرسید، پییر و پپی

حاضرین در میImage result for james joyce and nora barnacle weddingهمانخانه کرسی دار، کانستنت هانتینگتون؛ همسرش گلدیس؛ لدی گاسفورد؛ ندیمه سابق ملکه الکساندرا؛ منتقد دزموند مکارتی؛ و نویسنده هارولد نیکلسون که اخیرا به حزب تازه تأسیس موزلی پیوسته میباشند. آنها مشغول رد و بدل کردن تعارفات و صحبت‌های مؤدبانه هستند که ناگهان صدا پای کسی‌ از راه پله بگوششان میخورد. آنها بی‌ اختیار از جایشان برمیخیزند. میهمان تازه، نورا بارناکل است، که تازه با جویس ازدواج نموده، پس از نیم قرن با او بودن و نبودن. دختر بیست و سه‌ سالهشان تا آنوقت میپنداشته که والدینش ازدواج کرده بودند. نیکلسون نورا را `زنی که هنوز باقیمانده زیبایی‌ جوانیش در صورتش پیداست با لهجه سنگین ایرلندی، توصیف نمود که در البسه فاخر  یک زن بورژوای فرانسوی پوشیده شده و با یک بروش مرصع دو طرف یقه ا‌ش به هم پیوسته. نورا ابتدا پرستار و خانه دار جویس بوده که باهم زندگی‌ مشترک خود را شروع میکنند

بدنبال نورا  جیمز جویس از پلکان بالا می‌رود. باز به قول نیکلسون با همان چشم‌های تیز و تیله ای. و آنرا کسی‌ میگوید که خود از چشم نخودچی‌ترین نویسندگان معاصر خود است. او جویس را به مانند `یک دختر ترشیده تشبیه می‌کند ` با آن ته ریش و عینک مقعر کلفت که هربار که سرش را به طرفی‌ برمیگرداند انعکاس نور خورشید داخل اتاق را به اطراف دیوار میندازد `. بیماری گلوکوم چشم‌هایش یازده عمل جراحی را در انتظار است. او حتی بعضی‌ اوقات چشم بند می‌زند. باز نیکلسون او را به `پرنده نحیفی که با چنگال‌های باریکش و چشمان تیز بینش از پشت شیشه عینک ضخیم طوری که گاهی‌ مجبور است به نقطه دیدش از یک زاویه بنگرد` تشبیه می‌کند. گروه میهمانان با حاضر شدن نهار به پایین میریزند. خانم هانتینگتون سعی‌ دارد سر صحبت با جویس را به نحوی باز کند. با صدای نازکش سخن از نویسنده محبوب ایتالیأی جویس، ایتالو سروو میبرد، نویسنده کتاب معروف ` اعترافات زنو ` که جویس زمانی‌ آنرا تدریس کرده. سر میز، هرولد نیکلسون نزد لیدی گا سفورد مینشیند – مکالمات آنها دو طرفه است – کالج ایتون، و اینکه آیا پسر‌های زیر بیست سال میتوانند اجازه پرواز داشته باشند یا نه‌؟ ولی‌ یک گوش نیکلسون به طرف دیگرش تیز شده – مکالمه بین گلدیس هانتینگتون و جیمز جویس. جویس کم صحImage result for james joyce and nora barnacle weddingبت می‌کند و گاهی‌ با نظریات خانم صاحبخانه در باره ایتالو سروو مخالفت میورزد. ولی‌ نیکلسون اقرار می‌کند که جویس از صدای زیبایی برخوردار است – یک توون صدای سیّال و کنگره دار. هردو صحبت‌ها کم کم با صحبت دزموند مکارتی موازی میگردد که در باره قتل یک سروان انگلیسی، هوبرت شویس میگفت که در توطئه‌ای بلدرچین آغشته به سمّ جلویش میگذارند و او را میکشند؛ و پدرش، سرّ ویلیام شویس یک تلگرام بی‌ نام دریافت می‌کند با سه‌ کلمه `هورا، هورا، هورا `. نیکلسون و مکارتی به این بحث داغ میپردازند. نیکلسون مؤدبانه سعی‌ در آوردن جویس در این بحث جنجال برانگیز دارد: “آیا شما به موضوع قتل علاقه دارید؟” که جویس جواب میدهد که کمترین علاقه هم به این موضوع ندارد و کفّ دستهایش را به طرف فرش میگیرد که نیکلسون آنرا به ` حرکت بستن پیانو ` تشبیه می‌کند. او هیچوقت از سکوت‌هایش خجالت نمیکشید آعاه و حتی گاهی‌ خمیازه نیز می‌کشیده که نورا او را تکانی میداده که دهانش را ببندد. نیکلسون و مکارتی به آرامی موضوع صحبت را به سرّ ریچارد برتون میکشانند: “آیا میدانستید که برتون در کمپانی هند شرقی‌ به خاور میانه سفر‌ها کرده در اواسط قرن پیش در هند و پارسیه فعالیت‌های تحقیقاتی‌ یا بهتر بگوییم، جاسوسی، هم داشته؟” جویس سریع به علامت نفی میجنباند. ” او در ایران به میرزا عبدالله بوشهری معروف میشود که نقش خود را بهتر ایفا نماید” مکارتی به میان حرف پرید: “همانی که برای عوام فریبی خرقه درویشی پوشیده بود و آهن ربا در گیوه‌ها و نوک عصایش گذاشته بود که هنگام نزدیک کردن آن به گیوه‌ها هردو جلوپایش جفت می‌شدند؟ خوب مردم را فریفت” و خنده‌ای پیامدش سر می‌دهد. نیکلسون جواب می‌دهد: ” بلی او هم در میان هندویان خود را هندوی برهمانی جأ زّد و هم در میان مسلمانان یک نظر کرده خدا ;  او حتی به مکه رفته و زبان عربی‌، هندی، و فارسی را به خوبی تکلم میکرده “. آنگاه رو به جویس می‌کند و میپرسد:  “آیا میدانستید که او زمانی‌ سرّ کنسول در تریست بوده؟” جویس سری به علامت نفی میجنباند. مکارتی به جویس میگوید: “همانجأی که شما مدتی‌ اقامت داشته اید” و ادامه می‌دهد: “آیا شما به برتون علاقه‌ای دارید؟” و باز جواب میشنود” نه‌ ابداً”. بالاخره نیکلسون دست بروی نقطه حساس جویس میگذارد: “به من اجازه داده شده که رمان Image result for harold nicolsonمعروف شما را، یوولیسیس را، موضوع مباحثه رادیویی نمایم”. در اینجا بود که جویس پشتش راست میشود: “چه مباحثه ای؟” و پس از شنیدن جواب میگوید: “من برایتان یک کپی از `اولایسیس ` را خواهم فرستاد که از روی اصل کتاب استناد کنید” . او با اصرار تمام یولیسیس را آنطور تلفظ میکرد. نیکلسون خوشحال که موفق به وجد آوردن نویسنده ساکت شده با خوشحالی قبول می‌کند. او بعد‌ها در باره جویس چنین نتیجه گیری می‌کند: ” او شخص بی‌ ادبی‌ نیست، او سعی‌ بر آن‌ دارد که کم علاقگی خود از زبان انگلیسی را پنهان سازد ولی‌ بی‌ ادب نیست” و اضافه می‌کند: ” او فقط آدم مشکلی در مکالمات است”  آنرا مکارتی نیز در آخر ضیافت نهار منزل هانتیگتون گفته بود: ” جویس، یک میهمان راحت نبود اا

اخطار: نوشتهای زیر برای بزرگسلان است

کمی‌ در باره هرولد نیکلسون: سرّ هرولد جرج نیکلسون در تهران، امپراتوری پارسی، در ۲۱ نوامبر ۱۸۸۶ بدنیا آمد.او یک دیپلمات، نویسنده، و یک سیاستمدار بود. او کوچکترین فرزند آرتور نیکلسون، دیپلمات مقیم ایران بود. در ۱۹۰۹ او به اداره خدمات دیپلماتی سلطنتی پیوست و در اسپانیا کاردار سیاسی بود تا در ۱۹۱۱ که به قسطنطنیه منتقل شد و تا ۱۹Image result for vita sackville-west۱۹ کنسولگر سوم انگلیس در دربار عثمانی شد. در دوران جنگ اول جهانی‌ او در وزارت خارجه در لندن مشغول خدمت گردید. او هنوز مقام بالایی در وزارتخانه نداشت و به عنوان کنسول دوم مأموریت یافت که متن تدوین شده اعلان جنگ را به سفیر آلمان در انگلیس بدهد. در ۱۹۱۹ او درتصمیمات  عهدنامه پاریس به عنوان افسر زیر دست شرکت داشت. در ۱۹۲۰ او به سکرتر اول ارتقاع یافت و منشی‌ اول سرّ اریک دراموند شد که دبیر اعظم لژیون ملل بود. نیکلسون شوهر نویسنده معروف، ویتا سکویل – وست بود. در ۱۹۲۵ او به مقام سرکنسول ارتقأ یافت و به تهران، شهر زادگاهش، فرستاده شد. او در انتقال سلطنت به رضا خان، نخسست وزیر وقت احمد شاه قاجار، نقش اساسی‌ داشت و همسرش، ویتا در تاجگذاری رضا خان که بعد از آن به رضا شاه معروف گشت نقش سازمان دٔه مراسم را ایفا نمود. نیکلسون از رضا شاه بدش می‌آمد و او را “یک گوله کله با صدای بچه‌ای که آسم دارد” خواند. شاید به این سبب بود که در ۱۹۲۷ او را به لندن فرا خواندند و یک درجه از او کم کردند و او دوباره شRelated imageد کنسول اول

معروف است که رابطه زناشویی هری و ویتا به قول امروزی‌ یک ازدواج باز بود به طوری که هردو اجازه داشتند با شریک‌های مختلف نیز معاشقه نمایند، چه زن، و چه مرد. در فرانسه ویتا با زنی‌ بنام ویولت ترپاسیس که از قبل با او رابطه عاشقانه داشته به محلی دیگر می‌گریزد و عشق دیرینش را باز میگرداند. آندو بقدری با یکدیگر وقت گذرانی‌ کرImage result for harold nicolsonدند که دیگر حوصله هارولد سرّ رفت و بدنبال همسرش عازم فرانسه گردید. هری نیکلسون نیز از همجنس بازی لذت میبرد و با مرد جوانی‌ به نام ریموند مورتیمر که هم با او و هم با ویتا میخوابید رابطه نسبتا ثابتی داشت. هردو زن و شوهر عاشقانه او را تری میخواندند. آندو آزادانه با یکدیگر از تجارب هوموسکسی خود صحبت میکردند و از آن لذت می‌بردند. فقط هنگامی که هارولد نیکلسون پس از هماغوشی با یک مرد از او بیماری مقاربتی گرفت و آنرا به همسرش منتقل کرد و به او اعتراف نمود که هردو به بیماری مراقبتی گرفتار شده اند. آن زوج عجیب پس از مداوا همچنان به زندگی‌ پر ماجرای خود ادامه دادند. نیکلسون سیاست را ترک کرد، شاید هم مخفیانه عذرش را خواستند. او بقیه‌ عمر را به نویسندگی ، روزنامه نگاری و  نوشیدن و هماغوشی با این و آن گذرانید. هرولد نیکلسون در سال ۱۹۶۸ در هشتاد ویک سالگی، در کنت انگلستان درگذشت

___________________________________________________

هرولد نیکلسون

در کتاب خاطرات سیسیل بیتون ذکر میشود

کاخ سیسینگهرست، کرنبروک، کنت  اوت ۱۹۶۷

Harold Nicolson is Diarised by Cecil Beaton

خط کشی بنفش دور صفحه‌های خاطراتت محشرند; یک روزنامه نگاری به دیگری میگوید ` تبریک میگم` رابطه بین عکاس مٔد و طراح، سیسیل بیتون، با هرولد نیکلسون عصبی است با اینکه هربار که یکدیگر را ملاقات مینمایند هردو کاملا نسبت به یکدیگر مودب هستند. آندو با هم کار میکنند و از وقایع می‌نویسند. در اوائل دههٔ ۱۹۳۰ نیکلسون برای روزنامه لندن و ستاره عصر قلم میزد و بیتون نیز برای آن روزنامه‌ها کار میکرد و برای مجله ووگ عکاسی میکرد. وقتی‌ که در یک اتاق نشسته‌ا‌ند یک حس رقابت بر آندو حکمفرمأی می‌کند. گاهی‌ سیسیل میخواهد خود را تحمیل کند و نظریه‌ای می‌دهد وImage result for cecil beatonلی‌ نیکلسون هژده سال از سیسیل بزرگتر است و بیتون را جدی نمیگیرد؛ چه به عنوان یک شخص، و چه یک آرتیست. او طرفدار ساده گری در کار‌هایش است و معتقد است که یک نوشته در عین حالی‌ که میبایستی حقایق را به خواننده عرضه دارد، از درهمی و شلوغی کلمات اضافی بایتسی مبرا باشد تا به نظر خواننده جذاب آید. در حالیکه سیسیل بیتون اهل چرب و چاق کردن مطلب است و غلو کردن را دوست می‌دارد درست مانند طرز زندگی‌اش. دوستش، جیمز آلی‌میلن میگوید؛ “هرولد در میان گروهی از هنرمندان پر زرق و برق خود را مخفی‌ نموده و دمار از طراح صحنه، نویسنده نمایشنامه، اکتور ها، و کارگردان در میاورد؛ نه‌ از برای آنکه آنها خوب نیستند، بلکه برای اینکه خودش از تظاهر و جلال و شکوه بیزار است ” هنگامی که اولین سه‌ جلد گزارش های هرولد نیکلسون در ۱۹۶۶ به بازار آمد، سه‌ دههٔ پس از نوشتن، بیتون میگوید: “من هر سه‌ آنها را با لذت بی‌ نظیر مطالعه نمودم ” و اضافه می‌کند که کوچکترین نقصی‌ در آنها نیافته

ولی‌ بعد نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و انتقادات شدیدی از نیکلسون می‌کند: “اگرچه من هر صفحه‌ای از نوشته‌هایش را در روزنامه‌ها با دقت مطالعه می‌کردم، میبایستی اقرار کنم که هیچوقت از او خوشم نیامده ” و اضافه می‌کند: “همیشه به او مشکوک بودم و او را یک آدم مصنوعی میدیدم؛ شاید از اینهمه کار و مشغله ا‌ش در زندگی‌ پر ماجرایش خشمگین میشوم” و در باره Related imageزندگی‌ سیاسی او ادامه می‌دهد: “او همیشه یک سیاستمدار موفقی‌ بوده که مورد احترام شخصیت هایی چون چرچیل، ایدن، و همقطارانش بوده” و از زندگی‌ هنری او می‌نویسد: “یک تأثیر گذر در ادبیات معاصر، و یک فرد نمونه در دنیای مدرن” و بالاخره از زندگی‌ شخصی‌ او: “یک پدر، یک شوهر عاشقانه، یک باغبان، و فردی همواره با کشش حریصانه به مردان جوان” . بیتون در بد نام ساختن نیکلسون سنگ تمام میگذارد؛ نه‌ از خاطرات و گزارش‌های او، بلکه از شخص او که او را از وی گریزان میسازد. سسیل از تناقضی که در نوشتار هارولد با احساسات قلبیش مشهود است بیزار است: “چقدر مبادی آداب و معقول در گزارش هایش؛ و چقدر باز و پررو در زندگی‌ روزانه ا‌ش” و از نگاه‌های دزدانه ا‌ش میگوید و حرص غیر قابل پنهان او در لذت جسمی‌: “هیچکس را ندیده‌ام که احساسات درونی‌ خود را آنقدر عریان و راحت بیرون بریزد” و بیرحمانه در باره نیکلسون می‌نویسد: ” با آن غبغب دوبلش و صورت چرب و نگاه حریصش به خصوص هنگامی که یک پسر مدرسه‌ای را روی دوچرخه ا‌ش دید میزند  …. “.  نیکلسون تنها شخصیتی‌ نیست که از زخم زبان بیتون در امان نبوده. او به بسیاری دیگر از افراد گیر داده و آنها را به سخره گرفته. سیسیل بیتون همیشه از بالا رفتن سنّ افراد مشهور سؤ استفاده کرده از آنان ایراد‌های به سبک خودش را گرفته؛ پوست پر موی گرتا گاربور؛ دستهای چاق و زبر الیزابت تیلور؛ صورت ملکه مادر از همیشه چاق تر و چروک دار تر شده؛ و لیست ادامه دارد. سه‌ ماه بعد از خواندن خاطرات نیکلسون، بیتون به باغ او در سیسینگهرست، کنت می‌رود که بروی عام باز است. سیسیل بیتون هارولد نیکلسون پیر و فرسوده‌ای را می‌بیند که در ایوان منزلش نشسته، پس از آن سکته تبدیل به پیرمردی رنجور و بی‌ حس شده و شکم برجسته ا‌ش: ” او مانند مجسمه بودای نشسته، زیر یک خروار کت‌ و بالاپوش، فقط به آسمان ذلّ زده. باغ بسیار زیبایی‌ ساخته و گل آرأیی او نظیر نداردCecil Beaton Photographs- General; Beaton, Cecil IB4287C cropped.jpg ” ولی‌ پس از مرگ همسرش و پس از سکته اش دیگر امیدی به زنده ماندن ندارد. بیتون به سوی او قدم بر میدارد و روبه روی او می‌ایستد. نیکلسون با دیدن او کبخند محوی بروی لبانش ظاهر میشود، فقط چشمانش بود که مانند قدیم هنوز برق میزدند، مویهای سفید اطراف سرش گواه ناتوانی‌ او را به آرایش سر و صورتش میداد. بیتون با دوست روزنامه نگارش سلام و علیک می‌کند و نیکلسون فقط با حرکت جزئی سر جواب او را می‌دهد. حرف نمی‌تواند بزند ولی از حالت صورتش پیداست که او را بجا آورده. بیتون به نیکلسون میگوید که خاطرات شش جلدی او را خوانده و از آن لذت وافر برده: “خط کشی بنفش دور صفحه‌های خاطراتت محشرند آقای نیکلسون” نیکلسون به زحمت از او قدر دانی‌ می‌کند: “من مدت هاست که بیرون نرفته ام” بیتون با همکار قدیمش خداحافظی می‌کند و با افکار متلاطم از نزد نیکلسون می‌رود: “شاید او در این حالت نیمه گیاهی‌ تا پانزده سال عمر کند؛ که در انصورت خیلی‌ وحشتناک خواهد بود” و از باغ مصفای نیکلسون بیرون می‌زند. نه‌ ماه پس از ملاقاتشان در منزلش، هرولد نیکلسون در می‌گذرد

کمی‌ در باره سیسیل بیتن: سرّ سیسیل والتر هاردی بیتن یک عکاس مشهور مٔد و پرتره و جنگ بود، علاوه بر آن‌ او یک روزنامه نگار و مقاله نویس و طراح داخلی‌، و طراح صحنه بود که در این رشته جایزه آکادمی را نیز از آن‌ خود نموده بود.  او در ژانویه ۱۹۰۴ در همپستد انگلستان به دنیا آمد. سیسیل فرزند ارنست بیتن و اتی سیسون بود. پدرش از تجّار متموّل چوب بود که شرکت پدر بزرگش، تجّاImage result for cecil beatonر و نمایندگان الوار برادران بیتون، را به وراثت گرفته بود. او یکی‌ از چهار فرزند بود. در کودکی به مدرسه هیتث مونت میرفت که با اوللین واو هم مدرسه‌ای بود و از او کتک میخورد. استعداد هنری او در مدرسه سنّ سیپرین آشکار گردید. سیسریل کلونی، و هنری لنگ هرثت در دفاتر خاطراشان از سیسیل یاد نموده اند که در کنسرت‌های گروه مدرسه آواز میخواند و صدای خوشی داشت. هنگامی که بیتون رشد میافت، دایه او یک دوربین کداک ۳ د، داشت که بهترین دوربین برای عکاسی مبتدی شناخته میشد. او بود که به سیسیل نو جوان عکاسی را آموخت و طرز کار با دوربین عکس برداری را نشانش داد

در دوران جنگ دوم جهانی‌ بیتون به خاطر تصاویر و پوستر‌های جنگی حساسی که در مجلات به چاپ رسانید معروف گشت. او که قبلا از خاندان سلطنتی، به خصوص ملکه مادر عکس‌های زیادی گرفته بود، از سوی ملکه الیزابت دوم، عکاس مImage result for cecil beatonنتخب جنگی انتخاب گردید و به نام عکاس منتخب قوای سلطنتی از طرف ملکه به وزارت اطلاعات توصیه گردیدImage result for cecil beaton. عکس‌هایی‌ که از حملات و بمباران‌های قوای آلمان در اروپا و انگلیس از وی به چاپ رسیده با نکته بینی‌‌های حساس و از زوایای به خصوصی گرفته شده که نشان دهنده استعداد خارق العلاده بیتن در رسانیدن حد اکثر تأثیر به روی بیننده ا‌ش می‌باشد

پس از جنگ سیسیل به برادوی رفت و در طراحی‌ صحنه‌ها صاحب اختیاری بنام گشت. او صحنه و نورپردازی نمایش ` لیدی ویندرمیر ` را به عهده گرفت و در آن حتی نقشی‌ را نیز ایفا نمود. لباس‌های طرح او در نمایش ` بانوی زیبای من ` ، در ۱۹۵۶، زبانزد هنرمندان و مردم گردید و در فیلم آن در ۱۹۶۴ نیز دست داشت که جایزه آکادمی طراحی‌ البسه را از آن‌ خود نمود. از دیگر کار‌های روی صحنه دImage result for cecil beaton queen motherر برادوی بیتون میتوان از  ساز چنگ چمنزار۱۹۵۲Image result for cecil beaton queen mother،  باغ گچ  ۱۹۵۵، ساراتوگا،  ۱۹۵۹،  فیله  ۱۹۶۰، و  کوکو  در ۱۹۶۴ نام برد. او چهار جایزه آکادمی از برای خلاقیت‌های استثنائی ا‌ش در آن نمایش‌ها بدست آورد

او عکاسی پرتره و مٔد را از روی مادر و دو خواهرش آغاز نمود که اغلب از آنها میخواست مدل او شوند. او تصاویر عکاسی خود را برای مجله اجتماع لندن میفرستاد و خود نامه هایی با نام مستعار برایشان میفرستاد و کار‌های خودش را توصیه و تشویق میکرد. سپس بر خلاف علاقه ا‌ش به دروسImage result for cecil beaton queen mother آکادمیک، بیتون در کالج سنّ جان در کمبریج نام نویسی نمود و رشته تRelated imageاریخ، هنر‌های زیبا، و آرشیتکت ساختمان را دنبال نمود. بیتون همچنان به عکاسی ادامه داد از طریق دوستانی توانست پرتره‌ای از دوشس مالفی بگیرد که آنرا در مجله ووگ منتشر ساخت. او زود یک عکاس صاحب نام گردید. بیتون کمبریج را بدون اخذ مدرک در  ۱۹۲۵ ترک نمود

او در جستوجوی موفقیت‌های بزرImage result for cecil beatonگتر از لندن عازم نیویورک شد. بیتن زود توانست اعتماد شرکت نشر کنده نست را به خود جلب نماید و یک کنتراکت چند Image result for cecil beatonساله با مواجبی چند هزار پوند در سال با آنها امضا نمود. در سال‌های بین ۱۹۳۰ تا ۴۵ او در انگلستان خانه اشدوم را در ویلشایر خریداری نمود، سپس مزرعه نسبتا وسیعی را برای کار و زندگی‌ انتخاب نمود و آنرا خریداری کرد که خانه بزرگی در آن بنا بود بنام خانه سرخ. بیتن به آن خانه چندین اتاق و استودیو اضافه نمود و آنجا شد مرکز فعالیت او و تا آخر زندگیش در ۱۹۸۰ آنجا زیست و در کلیسایی در همان نزدیکی‌ به خاک سپرده شد. از کار‌های هنری او نقاشی‌های بسیار بجای مانده همانطور که مقالات و گزارش‌های بی‌ شمار در ارشیو‌های کتاب خانه‌های Image result for cecil beaton twiggyمعتبر جهان موجود است. عکس‌های مانکن‌ها و هنرپیشه‌های معروف نیز در ارشیو‌ها نگاه داری شده از جمله از الیزابت تیلور، تویگی، مریلین منرو، ماریا شنایدر، ادری هپپرن، جولی اندروز، و ده‌ها هنرپیشه شهیر دیگر

______________________________________________

سیسیل بیتون

از میک جگگر ال اس‌ دی دریافت می‌کند

هتل مامونیا، مراکش مارس ۱۹۶۷

Cecil Beaton is Offered LSD by Mick Jagger

 سیسیل بیتون خسته و رنجور شده … با چشم درد و درد‌های مزمن پشت و گردن: “دارم به حقیقت وحشتناکی که روبرویم است پی‌ میبرم؛ بدنم از فرم افتاده، کله‌ام قاطی‌ پاتی و مغزم تبدیل به یک باتلاق شده”. او به مراکش آمده که استراحتی کند و کمی‌ حواس از دست رفته ا‌ش را باز یابد. او متقاعد شده که اوقاتش را با واسطه و فروشنده معروف کار‌های هنری، رابرت فریزر، بگذراند به خصوص که به او گفته بودند میک جگگر نیز میهمانش است. او دلش میخواست که از این فرصت استفاده کند و از Image result for rolling stonesخواننده معروف گروه رولینگ ستون عکس هایی بگیرد، نه‌ به خاطر قیافه ا‌ش بلکه از جهت موقعیتی که از برای خود در سطح جهانی‌ ساخته. ولی‌ باز نظرش عوض میشود و یک هتل دنج و خلوت را برمی‌گزیند چون واقعا به استراحت نیاز داشت. او در هتل مامونیا اتاق میگیرد. ولی‌ آن محل دنج و آرام نیز به او هیچ آرامش درون نمیدهد: “بی‌ نهیات از خودم بدم آمده و هرچه بیشتر بدن لختم را در آینه نگاه می‌کنم بیشتر از خودم متنفر میشم”. او چهار روز به تنهایی بسر می‌کند ولی‌ روز پنجم هنگامی که به لابی میاید چشمش به یک قیافه آشنا می‌افتد؛ میک جگگر از گروه رولینگ ستونز که به تنهایی در میان ” گروه موزیکی از کولی‌های خواب آلود نشسته “. کنار استخر رابرت فریزر، فروشنده و واسطه هنر‌های زیبا،  نشسته و دارد سرفه می‌کند. مثل اینکه چیزی جسته به ته گلویش، او سیسیل را به شام دعوت می‌کند که به گروه بپیوندد

میک جگگر و کیث ریچاردز به مراکش آمده اند که از جنجال قبل از محاکمه‌شان به خاطر مصرف و حمل مواد مخدر فرار کرده باشند و در ضمن با خیال راحت حشیش خریداری و مصرف کنند. حشیشی که در آن محل درست میشود از قرار بهترین حشیش است. کیث بر باره طرز تهیه آن توضیحات مشروحی می‌دهد: “آنها بدن کودکان عریان را با لایه‌ای از عسل میپوشانند و در میان Image result for mick jaggerبوته‌های حشیش میبرند؛ سپس گردی که به بدن آنها می‌چسبد را با کاردک میتراشند”. ولی‌ چشم بیتن به جگگر است: “او پستی لطیف و سفید مانند سینه مرغ‌ دارد و سوژه خوبی‌ برای عکس‌هایم می‌توانست باشد”. سر میز بعد از نوشیند مقادیر متنابهی مشروب جگگر داد سخن می‌دهد که :”دولت انگلستان یک دولت پلیسی‌ است”. او خیال دارد که روزنامه “اخبار برای جهان” را به دادگاه بکشد برای درج اتهامی که به او نسبت داده: “جگگر دارد نسل جوان را به فساد میکشاند” در راه رستوران همگی‌ سوار یک لیموزین بزرگ و جادار بنتلی می‌شوند که پر از کوسن‌های طرح عربیست با قالچه قرمز شرقی‌ و تصاویر دختران برهنه؛ صدای کر کننده موسیقی از بلنگ گو‌های نصب شده داخل دیوارک‌های لیموزین بگوش میرسد، میک و براین جونز با آهنگ ضرب میگیرند و میخوانند در حالیکه آنیتا پلنبرگ، دوست دختر برایان، برای سیسیل در باره نقشی‌ که در فیلم در شرف تشکیل ` درجه قتل ` به کارگردانی ` وولکر شلوندورف ` اجرا می‌کند حرف میزند. او نقش زنی‌ را ایفا مینماید که دوست پسرش را، که داشت او را کتک میزد با هفت تیر به قتل می‌رساند. اتفاقاً برایان آنیتا را کتک زده بود چون شک برده بود، که حقیقت هم داشت، او با کیث ریچاردز هماغوشی داشته. سر میز شام، سیسیل بیتون میک جگگر را: “بسیار معقول و مبادی آداب” می‌یابد

یک زن سیاه پوست بروی صحنه میرود و آواز میخواند. میک با تحسین او را می‌نگرد: ” چه تسلطی، چه صدائی، حظّ کردم” و بلافاصله بلند میشود و به روی پیست رقص رفته با آهنگ و صدای آن خواننده‌  میرقصد. بیتون مفتون هیکل و قد و بالای جگگر شده: “او نه‌ زیباست و نه‌ زشت، هم مانند یک مرد است وهم مثل زن، خطوط ماهیچه‌هایش پیداست ولی‌ Image result for keith richardsظریفند؛ چه خلقت ایده‌آلیست برای عکس‌های من”. در طول غروب میک با بیتون عیاق میشود و ناگهان از او میپرسد: “آیا تا به حال ال اس‌ دی مصرف کرده ای؟” و بدون آنکه منتظر جوابی از سیسیل باشد ادامه می‌دهد: “اگر یک نقش باشی‌ تمام رنگ‌ها را یک طور دیگر میبینی‌؛ برایت هر رنگی‌ از تازگی خود برخوردار است؛ آن دستمال قرمز رنگ به چشانت فوقالاده میایند؛ آن ساتن سیاه یک گونه دیگری برایت متجلی میشود؛ خلاصه آنکه اگر چهار سیلندر کار میکنی‌، با ال اس‌ دی چهار هزار سیلندر میشوی” و بدنبال آن دست در جیبش می‌کند و یک قرص به سیسیل می‌دهد و با خنده میگوید: “امتحان کن؛ اگر غمگین نباشی‌، شادیت را هزار بار افزایش می‌دهد ولی‌ اگر در افسردگی هستی‌ نخور چون آن را چندین برابر می‌کند” و اصرار دارد که هیچ اثر بدی بروی مغز و بدن آدمی‌ ندارد. او به بیتون میگوید که اثر ال اس‌ دی مثل بمب اتم است: “من همیشه مصرف نمیکنم؛ فقط وقتی‌ با گروهی از دوستان خوب هستم”. آنها در خیابان نیمه شب قدم میزنند، بیتون متیجب است که چقدر جگگر نکته بین و دقیق شده، از همه اطرافش  تعریف‌ها می‌کند، از کوچه‌ ها، از پیچ و خم خیابان، همه و همه چیز به نظرش وصف ناپذیر و زیبا میایند. به لیموزین باز میگردند، راننده مست است و به طریقی عجیب میراند، حتی از طرف دیگر خیابان می‌راند ولی‌ بالاخره سالم به مقصد میرسند. ساعت سه‌ صبح است. بیتون شب به خیر یا صبح به خیر میگوید و به اطاقش میرود و مثل جسد بی‌ جان بروی رخت خوابش می‌افتد. گروه جگگر، جونز، ریچاردز، و آنیتا پلنبرگ به طبقه دهم میروند برای پارتی بیشتر. برایان مست و باز به آنیتا گیر می‌دهد و مشاجره‌ای را آغاز می‌کند، آنیتا به دستشویی Image result for keith richardsپناه میبرد و در را از پشت قفل می‌کند. براین عصبانی میشود و به شهر میرود و با دو فاحشه باز میگردد و به آنیتا  حکم می‌کند که با آنها عشقبازی کند، آنیتا فرار می‌کند و در اتاق کیث ریچاردز پناه میبرد، کیث دیگر کفرش در آمده: “این بازی  لعنتی بین تو و براین باید تمام شود؛ من دیگه این گٔه بازی‌ها رو نمیتونم تحمل کنم؛ بیا شرمونو از اینجا بکنیم و به یک جای دیگر بریم”. فردای آن شب، سیسیل بیتون ساعت یازده قبل از ظهر بیدار میشود و سرحال است بدون اینکه بداند بقیه‌ گروه از ساعت سه‌ به بعد چه‌ها کردند. ساعت ۱۱ صبح جگگر به اتاق بیتون میاید

آنروز قرار عکسبرداری داشتند. بیتون متوجه میشود که آفتاب درخشان ظهر مراکش جگگر را زیادی سفید و بیرنگ ساخته حتی بینی‌ او را سوزانیده و صورتی‌ به نظر می‌زند: “تمام روز او بد به نظرش می‌رسید” سپس به فکر می‌افتد که از او در سایه عکس بردارد. باز هم در سایه از کارش راضی‌ نیست. چند عکس می‌گیرد ولی‌ از حالت صورت خسته میک راضی‌ نیست: “آن لب‌ها دیگر سکسی نبودند؛ به نظر لبهای یک خواجه را مینمایاندند” او با خود فکر می‌کند: “شاید هم آثر روز بعد مصرف ال اس‌ Image result for keith richardsدی بوده، شاید هم نبوده” به هر حال عکس برداری به طول نمینجامد به خصوص که بقیه‌ گروه نیز از خواب برخاسته اند و کم کم دور استخر لم داده اند. کیث با خود چند شلوار ملاحی به رنگ‌های صورتی‌، بنفش کمرنگ ، زرد و آبی‌ آورده با یک قیچی و نخ و سوزن و شروع به بریدن و وصله کردن پارچه‌ها میشود که شلوار‌های ابتکاری خودش را پوشیده باشد. از حوادث صبح زود قبل، میک هنوز عصبانیست، در دل‌ ناسزأی میگوید و به بیتون ابراز میدارد که تحمل ماندن در آنجا را ندارد و به او امیدواری می‌دهد که در موقعیت بهتری، شاید در لندن، تعدادی عکس بگیرند و همانروز به سمت لندن پرواز می‌کند. آن گروه بدون میک به نظرش خیلی‌ ناقص می‌اید؛ نه‌ فقط چون میک رفته بلکه چون به نظرش میک از شخصیتی‌ استثنائی برخوردار است که بقیه‌ اعضای گروه رولینگ ستونز از آن برخوردار نیستند. او شهرت آن گروه پاپ را فقط مرهون وجود میک میداند و بس: “بدون جگگر آنها یک گروه درهم و بی‌ هدف خواهند بود” بیتون از این بابت مطمئن است و بقای گروه را در داشتن میک جگگر میداند. کیث و انیتا باهم ازدواج میکنند و پسری به نام مارلون بدنیا آوردند

قابل ذکر است که دونالد ترامپ، رئیس جمهور فعلی‌ آمریکا و سرمایه دار معروف، سالیان پیش، از گروه رولینگ ستونز خواسته بود که در هتل کازینویش در آتلانتیک سیتی برنامه اجرا کنند . ترامپ به گروه پاپ انگلیسی پیشنهاد همکاری بیشتر می‌دهد ولی‌ به سببی اعضای گروه را از خود میرنجاند به طوری که کیث ریچاردز چاقوی استیک بری سر میز را برمی‌دارد و آنرا محکم در میز فرو میبرد. آنها تهدید میکنند که تا وقتی‌ که ترامپ در برنامه شرکت دارد از اجرا خود داری خواهند نمود. ترامپ عصبانی میشود و سر جایش می‌نشیند تا اینکه گارد‌های حفاظتی رولینگ ستونز با آچار چرخ، چوب هاکی، و پیچ کوشتی به سراغش میروند و او را از هتل خودش بیرون میکنند

_______________________________________

میک جگگر

با تام دریبرگ از سیاست صحبت می‌کند

هارلی هاوس،  مریلیبون، لندن  بهار ۱۹۶۷

Mick Jagger Talks Politics with Tom Driberg

میک جگگر یک نیمتنه چرمی و شلوار تنگ پوشیده بود که عضو پارلمان حزب کارگر تام دریبرگ به همراه دوست مشترکشان، شاعرو مبّلغ حقوق همجنسگرایان، آلن گینزبرگ ، به آپارتمان او سر میزنند. ترتیب آن ملاقات را گینزبرگ داده بود. جگگر به سیاست علاقمند بود و Image result for tom dribergدریبرگ به نسل جوان و علاقه شان به گروه پاپ.  دو سال پس از اعلان یک دادرس که رولینگ ستونز را “گروهی کودن که لباس‌های کثیف میپوشند و موهایشان را تا شانه‌هایشان بلند کرده اند”، دریبرگ ادعای آن دادرس را شدیدا محکوم نموده بود و اظهار داشته بود: “این آقای دادرس از گلاسکو از مقام و موقعیت خود سؤ استفاده نموده گروه معروف موزیک پاپ رولینگ ستونز را که به فرهنگ هنر نوین انگلستان و به شهرت جهانی‌ کشورمان خدمت کرده و مورد علاقه نسل جوان هست را تقبیح نموده و از طرز لباس پوشیدن و اجرای برنامه‌هایشان انتقاد نموده”. دریبرگ مایل بود میک جگگر را بسوی سیاست داخلی‌ رهنمود شود و جوانان را نیز به روند سیاسی کشور علاقمند سازد. از هنگامی که جگگر و ریچاردز در منزل کیث به جرم حمل و مصرف مواد مخدر دستگیر شده بودند میک جگگر بیانیه هایی علیه دادرس صادر کرده بود و تینیجر‌های انگلستان و دنیا را علیه سیاستمداران سالخورده کشورشان که “همچنان به قید و بند‌های قرون وسطایی پایبند هستند و برای نگاه داشتن شغل و موقعیت خود از هیچ تهمتی به نسل جوان خودداری نمیکنند” علیه قوانین سخت مملکتشان شورانیده بود. درینبرگ در او استعدادی میدید که میتواند به نحو مطلوبی جوانان را به میدان سیاست داخل سازد به‌خصوص هنگامی که شنیده بود دوست دختر جگگر، ماریان فیتفول گفته بود: “با اینکه میک آدم سیاسی‌ای نیست ، بل اخص سیاسی چپی، تنها کسی‌ که میتواند او را به دنیای سیاست مرغوب سازد تام دریبرگ است” و اضافه نموده بود: “تام دریبرگ میتواند الگوی مناسبی برای میک باشد؛ آن طرز لباس پوشیدن مطلوب، آن ثروت و خانه ییلاقی، آن معاشرت هایش، و همجنس گراییش میتواند در‌های تازه‌ای برای نسل جوان بگشاید به خصوص که او یک عضو پارلمان نیز هست”. ماریان  تام دریبرگ را یک نمونه درخشان  برای نسل جImage result for marianne faithfull and mick jagger storyوان خوانده بود

هر چهارتای آنان – دیبرگ و گینزبرگ، جگگر و فیتفول، بروی کوسن روی زمین نشسته اند و از هنر و سیاست حرف میزنند. گینزبرگ صحبت از اشعار ویلیام بلیک می‌کند که چگونه میشود آنها را در موزیک راک بکار برد. آنها از ماری جووانا و ال اس‌ دی حرف میزنند و از فشار بی‌ مورد حکومت بروی نسل جوان عصیانگر. ناگهان دریبرگ روو به جگگر کرده میپرسد: “چرا به سیاست وارد نمیشوی، میک؟” و جگگر با تعجب جواب می‌دهد: “من؟ سیاست؟ من را چه به سیاست؟ من یک عصیانگر آنارشیست هستم، کجا وارد سیاست بشوم؟” و دریبرگ زود پاسخ می‌دهد: ” فقط در در حزب کارگر” و اضافه می‌کند: ” بریتانیا در آستانه انقلاب است؛ البته خیلی‌‌ها ما را کومونیست خطاب میکنند؛ شاید بعضی‌ از آرمان‌هایمان به ترتسکی شبیه باشد ولی‌ آنها همه دارند از هم باز می‌شوند و فضا را راحت تر کرده اند” آنگاه مستقیم در چشمان میک جگگر مینگرد و میگوید: “البته که میشود، و حزب کارگر جأیست که جوانان و امید انگلستان به آن تعلق دارند و آنان به خاطراعتمادی که به تو دارند به حزب ما خواهند پیوست اا

میک به حرف‌های تام به دقت گوش فرا می‌دهد و پس از تفکری نسبتا عمیق، سری به علامت موافقت تکان می‌دهد ولی‌ زود انگار زنگی در درونش بصدا آمده باشد از دریبرگ میپرسد: “ولی‌ موزیک من چی‌ میشه؟ موسیقی‌ و کار من به عنوان عضو گروه رولینگ ستونز همیشه در ارجعیت قرار دارد” که دریبرگ با خونسردی جواب می‌دهد: “البته که ارجعیت دارد؛ تو یک موزیسین هستی‌. ولی‌ همیشه میتوانی‌ در کنار شغل اصلیت به سیاست کشورت هم خدمت کنی‌” و باز میک سر در گم میپرسد: “آخه من کسی‌ نیستم که پشت میز نشین باشم من اینکاره نیستم” و باز دریبرگ به آرامی جوابش را می‌دهد: “پسر عزیز، کسی‌ از شما انتظار ندارد که هر روز به پارلمان بیأیی؛ شما بیشتر حالت یک رئیس را دارید، یک سمبل” و میک فورا میگوید: “مثل ملکه؟” و به دنبال آن خنده بلندی می‌کند.  دریبرگ نیز با او می‌خندد و آندو نیز Image result for tom dribergهمینطور: “دقیقا، مثل ملکه” و خنده بیشتر

ماریان به یاد میاورد: “آن ملاقات خیلی‌ خوب شروع شد و با خنده  ادامه یافت؛ در حین گفتار‌ها و خنده‌ها دریبرگ چشمش به پاهای میک جگگر در آن شلوار تنگ چسبان میخورد؛ او کم کم نگاهش را به طرف کمر و خشتک میک میبرد و متوجه قلمبگی وسط خشتک میک میشود” فیتفول سری‌ تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد: “تام بی‌ اختیار میگوید `اوه میک، چه سبد بزرگی داری !!” جگگر خجول میشود و خود را جمع و جور می‌کند، حتی گینزبرگ پررو یکه میخورد “چون دریبرگ میهمان همراه من بود” و ادامه می‌دهد: “من از قباحت رک او بیشتر تعجب کردم؛ من خودم چشمم به میک بود ولی‌ هنوز داشتم روی استراتژی خودم کار می‌کردم که چطوری بتونم او را خام کنم ولی‌ دریبرگ نه‌ گذاشت و نه‌ برداشت، یک راست رفت تو خشتک میک “. ( در باره رک و راست بودن تام دریبرگ داستان رک تری هست و آن مربوط به سفری میشود که او با نخست وزیر آینده، جیمز کلگهن با اتومبیل داشته؛ آنها کنار جاده توقف میکنند که رفع ادرار کنند و هنگام ادرار نمودن Image result for tom dribergچشم دریبرگ به آلت کلگهن می‌افتد و به او نزدیک شده ناگهان آنرا میگیرد و از “زیبایی” آن تعریف می‌کند، که کلگهن خود را کنار می‌کشد و اخمش توی هم می‌رود ) . ولی‌ دقایق میگذارند و جگگر از دریبرگ دلخور نمیشود. ماریان مطمئن است که جگگر قدرت را دوست دارد و از فرصتی که دریبرگ برایش فراهم ساخته راضیست. در مان ژوئن همان سال جگگر به جرم داشتن مقدار زیادی مواد مخدر سنگین به سه‌ ماه زندان محکوم میشود. وکیل او تقاضای فرجام مینماید. در آن دوران دریبرگ در مجلس لایحه قانونی‌ ساختن ماریجوانا را پیشنهاد می‌کند. هنگامی که یک نماینده از او سٔوال می‌کند: “چه جامعه‌ای را خلق می‌کنیم هنگامی که اعضای آن از دنیای واقعیت گریزانند؟” دریبرگ بلند میشود و پاسخ می‌دهد: ” مردم از همین جامعه‌ای که ما ساخته ایم گریزانند”. در مدت یک سال پس از ملاقاتشان منزل جگگر، او و دریبرگ به طور منظم به اتفاق نهار صرف میکنند که اغلب منزل ‘ گی‌ هوسر ‘ انجام می‌گیرد. یک راه کار طراحی‌ میشود و جگگر با عتماد به نفس جدیدی که در او بوجود آماده به دوست دخترش میگوید که او وارد دنیای سیاست میشود. ماریان به شوق میاید: “میک جگگر رهبر حزب کارگر؛ و من آنارشیست از پشت او را از نردبان ترقی‌ به بالا هل می‌دهم” ولی‌ روز بعد، تمامی آن جاه طلبی‌ها فرو مینشیند. جگگر عقیده ا‌ش به پیوستن به دنیای سیاست عوض میشود

دریبرگ به این آسانیها دست بردار نیست. او حتی پیشنهاد تشکیل یک حزب جدیدی را به جگگر می‌دهد و پشت بندش یک نامه بلند بالا به سرّ ریچارد آکلند می‌نویسد و از او میخواهد که با تشکل حزب جدیدی به رهبری “دو نفر از محبوبترین افرادی که بروی نسل جوان تأثیر دارند، جگگر و فیتفول، که به عکس آنچه در ذهن اشخاص سالخورده است، بسیار باهوش و پر کارند” Image result for tom dribergموافقت نماید و آنها را به حضور بپذیرد. آن نامه جوابی دریافت نمیکند و ملاقاتی تشکیل نمیشود. تیر آخر بر تصمیم سیاسی شدن جگگر را رفیق شفیقش، کیت ریچاردز میزند، هنگامی که میک از کیت نظرش را در این مورد میپرسد، کیت فقط میگوید: “این بد‌ترین ایده ایست که در طول عمرم شنیده‌ام” و خیال جگگر را راحت می‌کند. پس از جدائی فیتفول از جگگر دریبرگ همچنان تماس خود را با ماریان حفظ می‌کند و او را منزل هوسر به نهار دعوت می‌کند. یک روز هم آنجا ویستن اودن را میبینند که باز حرف به مواد مخدر کشیده میشود. اودن با بی‌ پروأیی از ماریان میپرسد که آیا هنگام مسافرت مواد مخدر را در مقعد ش پنهان میسازد؟ که ماریان با خونسردی جواب می‌دهد: “نه ویستن، آنها را در ک..م جای می‌دهم” و او را مبهوت به حال خود میگذارد

___________________________________________

تام دریبرگ

از کریستوفر هیتچنز چشم برمی‌دارد

مونجوی شماره ۶۰۱ ، باربیکان، لندن  ژوئن۱۹۷۶

Tom Driberg takes eyes off Christopher Hitchens

حال که به سنّ هفتاد و یک سالگی رسیده و بتازگی به درجه شووالیه مفتخر گردیده، تام دریبرگ، مقاله نویس سوسیالیست، ارشد کلیسا، مظنون به جاسوسی، شکارچی سکس، دارد به سنّ خود پی‌ میبرد. او در میهمانی سالگرد تولدش به حاضرین ابراز می‌دارد: “آرزو داشتم که دوباره شانزده ساله میبودم” ولی‌ حرفش را پس می‌گیرد: “نه‌، آرزو می‌کنم که مرده بودم” او در کلمات دوست جوان روزنامه نگارش:”  در آخر عمر حرفه ایش است، و دلش با خاطرات و دوستان خوش است”. او بیشتر اوقاتش را با یاد همکاران، اقوام، و دوستانش بسر میبرد و دانه به دانه اسامی را از کلاه بیرون میندازد. دریبرگ پیر و خسته هروقت در رستوران هندی دلخوهاImage result for christopher hitchensش به صرف شام مشغول است پشت بندش یک لیوان شیر مینوشد فقط برای اینکه بگوید: “دوستش آلیستر کرولی اینطور سفارش میکرد”. او به جمع آوری اشعار بند تنبانی دلخوش است مخصوصاّ سروده‌های کثیف اودن و لمبرت را. او هروقت مکالمات بایستد از آنها برای اطرافیان میخواند و خود از همه بیشتر لذت میبرد

ولی‌ دوست او کریستوفر هیتچنز در خاطراتش او را طور دیگری معرفی‌ کرده. وی دریبرگ را شخصیتی‌ معرفی‌ نموده که با اینکه همسر با وفایی دارد و آن زن همه کار برایش انجام می‌دهد، باز او چشمش به مردان خوش قیافه و جوان است. او مسافات طولانی را طی‌ می‌کند که به قرارش با یک مرد برسد. داستان نویس، کینسلی آمیس که در جمع آوری اشعار نو و بند تنبانی حریص است به تازگی به کلکسیون دریبرگ پی‌ برده و از هیتچنز میخواهد که قرار نهاری جور کند و از دریبرگ بخواهد که مقداری از کتاب‌هایش را با خود بیاورد. او قبول می‌کند و به دریبرگ، که به او لقب بدی (مترجم از نام بردن آن معذور است) داده زنگ میزند و قرار گذاشته میشود. دریبرگ با چند کتاب شعر‌های مورد علاقه ا‌ش به همراه آمیس و پسرش، مارتین، به علاوه هیتچنز در محل حاضر می‌شوند. سر میز نشسته بودند که مارتین جوان چشم دریبرگ را میگیرد. او بهانه میاورد که میزشان را با میزی طرف خلوت تر رستوران تعویض نمایند و مدیر رستوران قبول می‌کند و آنها را به جای دنجتری انتقال می‌دهد. غذا را میاورند با شراب سفید که دریبرگ ایراد می‌گیرد که درست مثل شرابی که در ضیافت نهار مجلس لرد‌ها سرو کرده بودند، از غذا گرمتر بود. پس از اتمام غذا دریبرگ اعلان می‌کند که یک سری کتاب دیگر نیز در منزلش دارد که نتوانست آنها را هم با خود حمل کند و آنها نیز پر از شعر‌های بی‌ نظیرند و از آنها دعوت می‌کند که به “فلت” او بروند و ویسکی‌ را آنجا بنوشد. هیتچنز با خوشحالی قبول می‌کند ولی‌ آمیس با دودلی به پسرش می‌نگرد و او نیز قبول می‌کند. جملگی به منزل دریبرگ رفته دریبرگ پس از ریختن ویسکی‌ چند کتاب دیگر میاورد و آمیس و هیتچینز مشغول مطالعه میشوند که در این هنگام مارتین از دریبرگ میخواهد که برایش یک تاکسی تلفنی خبر کند. دریبرگ او را به اتاق خواب راهنمایی می‌کند که تلفن آنجا بوده. آنها در اتاق خواب دریبرگ دقایق طولانی‌‌ای را به سر میکنند که ناگهان آمیس و هیتچینز درمیابند که فقط آندو تنها دارند شعر میخوانند. سپس دریبرگ با اخم و قیافه‌ای در هم از اطاقش می‌اید و به میهمانانش می‌پیوندد و پس از دقایقی چند، مارتین. آن Image result for christopher hitchensاشعار بند تنبانی دیگر به نظر آمیس خوب در نمیاید. او آنها را در تناقض با آداب کلیسا می‌بیند و از چندین اسقف اعظم و متولیان آستان‌های مقوفه بنام انتقاد کرده بود شاید هم از میهمان نوازی دریبرگ و غیبت نسبتا طولانی او با پسرش در اتاق خواب بوده که دیگر آن اشعار به نظرش جالب نمیامدند. هر سه‌ با آن تاکسی‌ به منزلشان باز میگردند. صبح روز بعد مارتین به پدرش، کینسلی، تلفن میزند: “چه پدر خوب و پفیوزی هستی‌ تو” و ادامه می‌دهد: “در تمام مدتی‌ که گوشی تلفن دستم بود و منتظر نوبتم بودم با دست دیگرم دریبرگ را از سر و کول خود میراندم” و بعد‌ها به یاد میاورد: “من چندین بار دور تخت خواب دویدم که از دست صاحبخانه حریص خلاص شوم”. پدر با خونسردی جواب داده بود: “بسیار خوب جوان، شاید همان دویدن‌ها برایش خوب باشند” ولی‌ همان دویدن‌ها شاید مرگ او را زود تر کردند چون کمی‌ پس از آن‌ ملاقات عجیب دریبرگ در می‌گذرد

________________________________________________________

کریستوفر هیتچنز

با جرج گالووی سر شاخ میشود

باروک کالج، خیابان لکسینگتون، نیو یورک  ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۵

Christopher Hitchens Trades Abuse With George Galloway

حدود سی‌ سال بعد از آن کریستوفر هیتچنز در آمریکا زندگی‌ می‌کند. او یک منتقد، سنت شکن و ٔبت شکن معروفی شده و استاد آنچه “اوبرون واو” نامیده بود، هنر فحاشی. او یک طرفدار پر و پا قرص و مبّلغ حمله آمریکا و متImage result for george gallowayفقینش به عراق بود. برای تمامی دلایل نامبرده، او با نماینده افراطی پارلمان و ضدّ جنگ معروف، جرج گالووی به نحو بخصوصی سر شاخ میشود. از گالووی افراطی تر نماینده‌ای نمیتوان یافت. یک عقب گرا در سیاست انگلستان و کشور‌های عضو ناتو به طور کّل، که به سیاست گذشته ، همزیستی‌ مسالمت آمیز توام با احترام اهمیت خاص می‌دهد، حزب کارگر را که عضو آن‌ میبود در تشنج‌ها و گیجی درهمی فروبرده بود به طوری که او در ۲۰۰۳ از حزب کارگر بر اساس چهار از پنج تهمت اخراج گردید، یکی‌ از آنها تشویق اعراب به جنگ علیه ارتش بریتانیا در جنگ عراق بود. گالووی حزب خودش را، حزب احترام، را تشکیل داد یا به قول خودش و آنطوری که بروی کاغذ‌های رأی گیری می‌نویسد، “حزب جرج گالووی”.  مانند کریستوفر هیتچنز، او نیز بدون رودربایستی حرف‌هایش را می‌زند و زیر بته پنهان نمیشود

هردوی آنان از بسیاری جهات به یکدیگر شباهت دارند؛ هیتچنز سیگار می‌کشد، گالووی سیگار برگ، هردو متکلم‌های مسلطی هستند، و هردو از ابراز عقیده خود در جمع لذت میبرند. گالووی به هیتچنز مانند همرزم و رفیق کارزار نگاه میکرد. یکی‌ از الگو‌های سیاسی گالووی چه گورا میبود و در ۱۹۷۷ پس از سفری به لبنان حامی‌ پر و پا قرص نهضت فلسطین شد. همین چند سال Image result for george galloway big brother showsپیش بود که گالووی هیتچینز را بزرگترین سیاستمدار دوران حاضر انگلستان نامید و مردی فصیح خواند. ولی‌ اکنون روند عوض شده؛ گالووی او را در لیست لعنتی‌ها قرار داده. در باره جنگ در عراق گالووی اظهار داشته: “آنهأیی که عراق را اشغال کرده‌اند و با جنگ و تحریم باعث مرگ بیش از یک میلیون عراقی شدند به جهنم فرستاده می‌شوند”. گالووی در مصاحبه ا‌ش با خبرگزاری تلویزیونی الجزیره اقتصاد کپیتالیستی را باعث و بانی‌ مرگ میلیون‌ها انسان دانسته که از کشتار‌های ادولف هیتلر بمراتب فراتر میرود

آندو در واشنگتن یکدیگر را سر پلکان مجلس سنای آمریکا ملاقات میکنند. گالووی دارد به سنا میرود که از خود در مقابل اتهام تجارت مستقیم در مقابل نفت دفاع کند. همانطور که دوربین‌های تلویزیونی به روی پلکان سنا و آندو مرد متمرکز است آندو در یک مناظره درگیر می‌شوند که خبرنگارن آنها را با علاقه زیاد ثبت و درج نمودند. واضح بود که آندو سیاستمدار انگلیسی دو نظر مخالف یکدیگر دارند به خصوص در باره جنگ عراق. آنها مباحثه را اینطور شروع میکنند:ا

گالووی: این آقا یک الکلی دائم الخمر است که یک زمانی‌ طرفدار تروتسکی بوده ، حال معلومم شد که یک آدم ضایع و متظاهریست. او بیدیست که به طرف هر بادی خم میشود

 هیتچنز : من فقط میخواهم بدانم که آیا همانطور که ادعا کرده‌ای که با کمیته از طریق نامه و ایمیل تماس Image result for christopher hitchens quotesگرفته ای، آیا آن مراسلات را با خود آورده ای؟

گالووی: آیا کسی‌ اینجا سٔوال منطقی‌ دارد؟

 هیتچنز: یا ایمیل؟

گالووی: تو یک الکلی شکم گنده هستی‌ و بس

یک خبرنگار آمریکائی از گالووی میپرسد: آیا شما جوابی برای سٔوال ایشان دارید؟

گالووی: من اینجا آمده‌ام که با سنا صحبت کنم

 هیتچنز به دنبال گالووی به داخل ساختمان سنا میرود و همچنان او را با همان سٔوال بمباران می‌کند: ایمیل هات را آورده ای؟ راستش را بگو. گالووی به یک خبرنگار میگوید: مثل اینست که یک شلنگ پرخاش به رویم باز شده و رو به هیتچنز می‌کند و میگوید: فکر کنم به یک مشروب دیگه نیاز داری؛ دستهات دارند میلرزند و هیتچنز میگوید: تو یک دزد هستی‌، نیستی‌؟

گالووی قبول می‌کند که با هیتچنز در یک مناظره عمومی‌ در کالج باروک  شرکت کند. با این حال هیتچنز همچنان به حملات لفظی و شخصی‌ خود ادامه می‌دهد: “ویدیوی گالووی را در مصاحبه ا‌ش در تلویزیون سوریه ببینید، آنوقت دستگیرتان میشود که با چه آدم بی‌ شعور و بی‌ احImage result for george galloway ahmadinejadتیاطی طرف هستید” و همچنان او را دنبال می‌کند. (هیتچنز در بکار بردن کلمات رکیک و افتراع آمیز در مقالاتش مشهور است. از جمله او بیل کلینتون را “نفرت انگیز” ، و کیسینجر را ” بی‌ اندازه نفرت انگیز” و جیمی کارتر را “یک مسیحی‌ باز برگشته خزنده” الکساندر هیگ را “شخصیت ضایع مضحک” و رونالد ریگان را “یک عوضی‌ ترسناک” خوانده بود و مادر تریسا را “یک بنیاد گرا ی متعصب تقلبی” خطاب کرده بود) و در باره گالووی نوشته:” از طبعییت بعید بود که چنین اشتباهی به کار برد که صورتش را با ماتحتش عوض کند و دورش را با سیخک‌های نامرتب بپوشاند” به هر حال او دست بردار نیست و همچنان در راهروی سنا بدنبال گالووی میرود و شرط  و شروط لازم را در مناظره‌شان به او تذکر می‌دهد: “هیچ سلام و علیک و رد و بدل تعارفات و هیچ دست فشردنی در کار نخواهد بود”. جلسه مناظرات آنها همزمان با تصویب جنگ با عراق بود یعنی مارس ۲۰۰۳ هردو با خود چندین بسته از کتاب‌های جدیدشان را آورده اند برای فروش و امضا

هیتچنز بیرون کالج باروک ایستاده و تبلیغ جنگ پخش می‌کند و اینکه آن جنگ لازم و حق است. در آن بروشور ها از پیام مخالفان جنگ، از جمله گالووی نوشته و پیامش به صدام حسین : “عالیجناب، آقای رئیس جمهور …. من به شجاعت، استقامت، و خستگی‌ ناپذیری شما درود میفرستم” و قوای ناتو، به‌خصوص بریتانیا و آمریکا را محکوم می‌کند. گالووی همچنان مصمم و سر حرف‌هایش ایستاده. او یکی‌ از جملات معروف بوکسوری را بکار میبرد: “او حسابی‌ شسته شده، Image result for george gallowayمثل سانی لیستون” . از پشت تریبیون هایشان، گالووی، شق و رق، با صورت برنزه، و کت و شلوار اطو شده، مانند یک کاپیتالیست موفق ایستاده، در حالیکه هیتچنز با ته ریش،  با صورت عرق کرده و نقش عرق بدن بروی پیرا‌هن بنفشش کتش را به کناری انداخته و به یک انقلابی‌ سولیالیست بیشتر میماند تا یک حامی‌ کشور‌های قدرتمند جنگ طلب. در طی‌ دو ساعت آندو بشدت به یکدیگر فحش و ناسزا می‌فرستند و به بهانه جنگ با عراق به یکدیگر مفصلا پرخاش میکنند. گالووی میگوید: “چطور تو یکمرتبه تغییر موضع دادی و از Image result for george galloway big brotherاعتقاداتی که برای آنها معروف شدی یک شبه دست کشیدی و طرفدار این جنگ غیر منصفانه شدی؟ چگونه مردم تو را از این به بعد جدی بگیرند؟” و در عوض هیتچنز به گالووی از اینکه طرفدار دزدان و حامیان ترور شده تبریک میگوید.  گالووی نیز او را یک “دلقک دربار بوش” مینامدو از تغییر موضع دادن هیتچنز به مانند ” دگردیسی بر عکس یک پروانه به کرم ”  نام میبرد. هیتچنز جواب می‌دهد: ” حرف‌های ارزان و ناودانی توی باعث شرم است … زیر هر ناودانی یک ناودان دیگر داری که مزخرفاتت را بیرون میریزند” که گالووی میگوید: “تو از همان ناودان به فاضلاب افتاده ای” و فحاشی همینطور ادامه می‌یابد

هردو مشاجره گر‌ لحظات داغی را تجربه میکنند که به یکباره هیتچنز مدیریت افراد بوش در کنترل سیل نیو اورلئان  را ستایش می‌کند. گالووی باز حاضر جوابی‌ می‌کند: ” پس داری اینطوری تمامش میکنی‌، تو برای فرار از موضوع اصلی‌ مناظره داری میانبر میزنی‌ و یک عده بی‌ لیاقت و ندانم کار را تحسین میکنی‌؛ نیو اورلئان یک لکه ننگ‌ دیگریست در دستگاه بوش که حتی از جمع آوری اجساد شهروندان خودشان هم عاجز بودند” و در عوض گالووی نیز موضوع را عوض می‌کند و به واقع یازده سپتامبر اشاره می‌کند: “بعضی‌‌ها بر این باورند که آن هواپیما‌ها از فراز آسمان صاف و روشن به برج‌ها اصابت کردند؛ نه‌ خیر آنها از فراز باتلاق تنفری که ما ساخته ایم پرواز میکردند” که هیتچنز ناگهان می‌پرد توی حرفش: “آقای گالووی شما دارید جای بدی این حرف‌ها را میزنید، در نیویورک … حالا تقصیر خود ما شد؟ این خود آزاریست؛ یک خود آزاری که توسط دگر آزار دهندگان به تو تحویل داده اند”اImage result for george galloway

آمریکا به احترامی که دنیا به دوالتمردانش قائل شده اند خوب گرفته، این اظهارات گستاخانه و گفتار‌های تلخ و آذر دهنده هردو طرف برای حضار در آن جلسه تازگی داشت. هیتچنز رو به گالووی کرده سخن آخرش را میزند: “از حالا به بعد، اگر میخواهی با من حرف بزنی‌ باید یک رسید خرید کتابم را داشته باشی‌ چون دیگر با تو من سخن نخواهم گفت اینجا آمریکاست”. حضار کمی‌ نفس راحت میکشند و خوشحال از اینکه این فحاشی به پایان رسیده هیچ رأی برای گیری نمیشود و برنده‌ای اعلام نمیشود. فقط هرکدام از دو مناظره گر به طرف مخالف سالن میروند و شروع به امضا کردن کتاب‌هایشان میکنند. یکی‌ کتاب “آقای گالووی به واشنگتون میرود” و دیگری “فقر و جنگ”. در تصویر، گالووی با همسر وقت، امینه ابو صیاد دیده می‌شوند

______________________________________________

جرج گالووی

در مقابل مایکل بریمور رأی نمیاورد

استودیو‌های الستری، بورهم وود، هرتفورد شایر  ۲۳ ژانویه ۲۰۰۶

George Galloway Faces the Popular Vote Against Michael Barrymore

اخطار:  این نوشته‌ها از کلمات رکیک و تصاویر شنیع برخوردار است و به هیچ وجه مناسب افراد زیر سنّ قاننونی نمیباشد. قصد مترجم فقط درج حقایق است و اینکه چگونه یک سیاستمدار شهیر انگلیسی که با صدام حسین ، فیدل کاسترو، احمدی‌ نژاد ، اخوان المسلمین، رهبر حمس،  و دیگر روسای جمهور و مشاهیر جهان در میامیزد بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به مفهوم و فلسفه کار و فعالیت آنها قائل شود، و صرفا برای معروفیت و محبوبیت خود، با همه دست می‌دهد و آنها را در آغوش میگیرد، و  جای تعجب است که حتی رئیس وقت جمهوری اسلامی ایران نیز با یک چنین دلقکی که نماینده سیاست کج دار و مریز بریتانیای کبیر است، گول عوام فریبی او را میخورد و او را در آغوش میگیرد

در پنجم  ژانویه موسس و عضو حزب ” احترام ” ، جرج گالووی، در شوی تلویزیونی “خانه  برادر بزرگ ” (اجرای انگلیس آن) شرکت می‌کند. او اینکار را می‌کند چون عقیده دارد برای سیاست خوب است: ” من معتقدم که سیاستمدارن باید از هر موقعیتی برای تماس با مردم استفاده کنند، من طرفدار پر و پا قرص روند دمکراتیک هستم”.  به محض ورودش به شو او فریاد میزند: “جنگ را متوقف سازید “.  شرکت کنندگان دیگر عبارتند از دنیس رادمن، بسکتبالیست جنجال برانگیز آمریکائی به خاطر لباس پوشیدن عجیب و غریبش شهرت ثانوی بدست آورده؛ فاریا آلما، منشی‌ سابق انجمن فوتبال که سابقه نا مشهورش در رابطه با مدیر انجمن Image result for george galloway big brother showsفوتبال؛ هنوز بر سر زبانها بوده؛ جودی مارش، ” مانکن گلامور” ؛  پیت برنز، یک خواننده متضاد پوش که با گروه ” زنده یا مرده ” میخواند؛ پرستون، خواننده اصلی‌ گروه “پسر‌های معمولی ” ؛ رولا  لنسکا، هنرپیشه؛ تریسی بینگهم، اولین بازیگر سیاهپوست در سریال ” بی‌ واچ ” ؛ شنتل هوتون، یک حرفه‌ای شبیه ” پاریس هیلتون ” ؛ مگوت، رپر اهل ولز؛ و بالاخره مایکل بریمور، هنرپیشه با سابقه که حرفه ا‌ش با پیدا شدن جسدی در استخر خانه ا‌ش سقوط کرد. اولین کاری که میبایستی انجام می‌دادند، صف کشیدن به ترتیب معروفیتشان بود. در حقیقت شنتل اصلا معروف نبود ولی‌ محرمانه دیگران را قانع کرده بود که معروف است. در مدت زمان کمی‌ که به این کار اختصاص داده شده بود، شرکت کنندگان تصمیم گرفتند که مایکل بریمور پر سابقه‌ترین و معروف‌ترین فرد در بین آنهاست. جرج گالووی مقام چهارم را بدست آورده بود که مابین بازیگر ” بی‌ واچ ” و خواننده متضاد پوش قرار گرفته بود

در روز‌های اول (برای اطلاع خوانندگانی که با این شو آشنائی ندارند، “خانه برادر بزرگ” متشکل از چند شرکت کننده می‌باشد که در خانه‌ای به مدتی‌ طولانی‌، دو الی سه‌ ماه، آنها را حبس میکنند و طی‌ مسابقات هوش و ورزشی کم کم از گروه اخراج می‌شوند تا آخر. جوایز بین پنجاه تا صد و پنجاه هزار پوند تعیین شده. این مسابقه ضمنا اخلاق و طرز برخورد شرکت کنندگان با یکدیگر را توسط دوربین هایی که همه جا کار گذاشته اند، بر رسی‌ مینماید و تحمل هم زیستی‌ آنها را میسنجد و Image result for george galloway big brotherتماشاگران از طریق اینترنت میتوانند قضاوت به عمل آورند و در انتخاب برنده‌ها دخیل باشند) . بگذریم، در روز‌های اول گالووی با بریمور گرم می‌گیرد چون از لحاظ سنّی هم که شده بیشتر بهم نزدیکند، و به همه شرکت کنندگان میگوید که میخواهد بریمور اول شود. پس از یک هفته آنها با هم صمیمی‌ می‌شوند به خصوص پس از آنکه گالووی در یکی‌ از مسابقات از بریمور در مقابل جودی مارش دفاع کرد که از اینکه بریمور غذای او را خورده عصبانی بود. بیرون از خانه و در دنیای سیاست، همکارنش از دست او دلخور بودند که همه کار‌ها را گذاشته و برای سه‌ ماه خودش را در آن خانه حبس کرده و یک مسخره از خود ساخته که در نقش گربه در آن پیژامه تنگ بدن نما از خودش لوس بازی در میاورد. در داخل خانه، او باعث تشنج و سر و صدا میشود که برخی‌ را خوش می‌آمد و برخی‌ دیگر را نه‌. به عنوان مثال هنگامی که گالووی دریافت که محرمانه در اتاقی دیگر به تعدادی غذای لوکس و مرغوب سرو میکنند، آن خوی تساوی جویش به جوش می‌اید و فریاد بر میاورد: ” ا‌‌گر من را‌‌ به چنین پذیرائیی استثنایی دعوت میکردند من نه‌ غذا میخوردم، نه‌ مینوشیدم و نه‌ سیگارم را میکشیدم چون دیگران از این پذیرائی محروم هستند ” . در این هنگام شانتل با قیافه حق به جانب پاسخ می‌دهد: ” این جزو بازی بود و ما میخواستیم عکس العمل بقیه‌ را در این باره مشاهده کنیم ” گالووی سپس روو به پرستون کرده به او تشر میزند: “پس توی ثابت کردی که یک  کلک حقه باز و یک دروغ گو هستی‌، حالا ببین حضار در خانه وImage result for george galloway big brother بیرون از خانه چگونه دو رویی تو را قضاوت خواهند کرد و چگونه به اخراج تو رأی خواهند داد “ِ ادامه می‌دهد: “خواهیم دید که تماشاگران چگونه به آب زیر کاهی و دروغ بافی‌‌های تو جواب خواهند داد” آنگاه رویش را وبه بریمور کرده تشر‌هایش را به سوی اوپرتاب می‌کند که از او و از دنیس در مقابل تصمیم گروه علیه آنها دفاعی به عمل نیاورده که نتیجتاً از گالووی سلب صلاحیت در انتخاب شخص اخراجی میشود. او به بریمور بانگ بر میاورد: “من رفیق تو هستم، من به تو نزدیک هستم و دنیس هم به تو نزدیک است، تو خنجر از پشت به ما زدی” همه این کار هارا برای گرفتن سیگار کردی چرا؟ چون تو به فکر هیچکس نیستی‌ مگر خودت، تو به هیچکس رحم نمیکنی‌ مگر برای استفاده شخصی‌ خودت، تو خودخواه ترین، خود مرکز‌بین ترین و از خود راضی‌‌ترین شخصی‌ هستی‌ که من در تمام عمرم دیده ام” . در این هنگام پرستون وارد اتاق میشود

پرستون: او در باره همگی‌ ما حرّافی کرده، بدون وقفه

Image result for george galloway big brother گالووی: تو هنوز راجع به شریکت اینجا حرفی‌ نزدی

پرستون: او پشت سر همه یک ضرب بدگویی کرده من می‌تونم به شما بگم در باره او چی‌‌ها گفته

 گالووی: تو فقط عاشق خودتی

در این موقع بریمور دخالت می‌کند: اوه کوتاه بیا جرج، تو در افکار خودت موندی چون دوباره انتخاب شدی و از این ارتقاع کوچک به خود میبالی، من هدف آسانی هستم، تو داری با دنیای بیرون حرف میزنی

Image result for george galloway big brother گالووی: من بیچاره، من بیچاره، یک مشروب برایم بریز

(Poor me poor me, pour me a drink )

پرستون: اوه آن موضوع گائیدنی را به میان نکش آن فاقد ارزش است

  گالووی دوباره: من بیچاره، من بیچاره، یک مشروب برایم بریز

بریمور: تو از حد خودت خارج شدی، تو از حد خودت خارج شدی

پرستون: تو یک جلق زن گائیده هستی، تو یک آدم پستی هستی‌

بریمور دوباره: تو از حد خودت خارج شدیImage result for george galloway big brother

پرستون: جلق زن

 گالووی: من بیچاره، من بیچاره

بریمور: و تو داری آنرا با لبخند میگویی

 گالووی: من بیچاره، من بیچاره

بریمور به پرستون: تو میخواهی با یک معتاد سر به سر بگذاری؟ Image result for george galloway big brother

بریمور: فقط همین را بلدی بگویی‌؟

 گالووی: من بیچاره، من بیچاره

بریمور: آیا اینقدر تو اهمیت میدهی‌؟ اینقدر به دیگران اهمیت میدهی؟ من برات متاسفم، تو اسفناکی، بیخود نبود که تونی‌ بلیر انداختت بیرون

  گالووی:‌هی حرف بزن، هی‌ حرف بزن

بریمور: بیخود نیست که تونی بلیر انداختت بیرونImage result for george galloway big brother

گالووی:‌هی حرف بزن

 گالووی: من بیچاره، من بیچاره

بریمور: میتونی‌ تا دلت میخواد لبخند بزن جرج، اون برات کاری از پیش نمیبره، تو لبخند گنده تری لازم داری تا اون لبخند مصنوعی برای دوربین …. تو میتونی‌ منو جر بدی، منو تیکه تیکه کنی‌، ولی‌ نمیتونی منو از کوره بدر ببری. من در زندگی‌ تجربه‌های بزرگتر از حرف‌های پوچ تورو داشتم و هنوز سر بلند ماندم، هروقت تونستی‌ مثل من تحمل مشقات رو بکنی‌ اونوقت بیا به من اون حرف‌ها رو بزن هروقت تونستی به جایی که من رسیدم برسی‌ اونوقت برای من اظهار نظر کن‌ ولی‌ تا اون موقع از تو خواهش می‌کنم که عقیده ات را برای خودت نگاه داری و من هم هرچه تا به حال انجام داده‌ام برای خودم نگاه میدارم.     سکوت طولانی‌ در اتاق حکمفرما میشود

بریمور: کی‌ قهوه میخواد؟

آن بگومگو حدود بیست دقیقه بدرازا کشید. روز بعد شرکت کنندگان به اخراج گالووی رأی می‌دهند و او از خانه برادر بزرگ بیرون میشود در حالیکه بقیه‌ هورا میکشند. جایزه اول را شنتل هوتون برنده میشود و نفر دوم مایکل بریمور. ولی‌ آن برندگی کمکی‌ به بازگشت حرفه هنرپیشگی ا‌ش نمیکند. سه‌ سال بعد او را در یک صافکاری بدنه اتومبیل در اپینگ میبینند که مشغول به کار بوده

مایکل بریمور کمدین انگلیسی و برگزار کننده شو‌های متعدد خانوادگی از جمله؛ “خوش شانسی رو بزن” ، “مردم مانند خودم” ، و “بچه‌ها بامزه‌ترین حرف‌ها را میزنند”  در سال ۱۹۵۲ متولد شد و در دههٔ‌های ۱۹۸۰، ۱۹۹۰، و ۲۰۰۰، از محبوبترین برگزار کنندگان تلویزیونی بود. مایکل بریمور مجری “برنامه سلطنتی اجرا‌های مختلف، واریته” بود و در چند فیلم کمدی نیز بازی کرد

______________________________________________

مایکل بریمور

با دایانا، پرنسس ولز، دوستی‌ بر قرار می‌کند

بیزواتر، لندن مه‌ ۱۹۹۶

Michael Barrymore is Befrended by Diana, Princess of Wales

رئیس بخش روان درمانی پریوری در مارچوود از پشت عینک نیم دایره ا‌ش نگاه می‌کند و میگوید: ” من چیزی Image result for michael barrymoreدارم که فکر می‌کنم خوشحالت کنه” و نامه ای‌ از کشوی میزش بیرون میاورد و آنرا به بیمارش، مایکل بریمور، دراز می‌کند. نویسنده نامه کسیست که او تا بحال ملاقات نکرده. آن نامه به شرح زیر است

 مایکل عزیز من، من از شنیدن خبر بازگشت شما به مرکز درمانی پریوری بسیار غمگین شدم…. سالیان سال شما باعث خوشحالی و تفریح من و خانواده‌ام بودید همانطوری که میلیون‌ها ی دیگر را خوشحال ساختید. کمترین کاری که از ما بر میاید این است که به فکر شما باشیم و شمارا در این ایام سخت دوست بداریم. من این نامه را به شما از ماجورکا مینویسم، جایی‌ که من و پسر‌هایم تعطیلات را میگذرانیم. به محض بازگشتم و بهبودی شما، مایلم با شما ملاقاتی داشته باشم. پسر‌ها بهترین آرزو‌ها را برای شما می‌فرستند. با عشق زیاد از طرف من. و لطفا به من اطلاع دهید چه موقع میتوانیم با یکدیگر دیداری داشته باشیم                                                                                            عشق، دایانا

هنگامی که بریمور خواندن نامه را تمام می‌کند روانکاو لبخند بزرگی بر لبانش نقش می‌بندد، این یک امر روزانه نیست که بیمارانش از پرنسس ولز نامه دریافت نمایند. به همان طریق، لبخندی حاکی از رضایت بروی لبان بریمور نقش می‌بندد. چند هفته بعد، بریمور از دوران نقاهت بیرون میاید ولی‌ تماسی نمیگیرد. باز نامه دیگری از دایانا به او می‌رسد که گله کرده بود چرا تلفن نزده. او یک نامه کوتاهی به دایانا می‌فرستد:  “نمیخواستم مزاحم شوم”. و جواب می‌گیرد: “لطفا مزاحم شوید”. اولین ملاقات آندو به نظر بریمور یک ملاقات “شنل و خنجر” بود که اصطلاحیست برای ملاقات‌های درباری. مدیر بریمور با روزنامه نگار، مارتین بشیر، تماس گرفته که به تازگی برخی‌ از ملاقات‌های دایانا را سازمان دهی‌ می‌کند. آندو پس از مصاحبه جنجالی ” پانوراما”ی او با دیانا آشنا شدند. در آن مصاحبه دایانا از خیانت شوهرش، از افسردگیش، و از رابطه ا‌ش با جیمز هیوویت صحبت نموده بود

در آن مصاحبه بود که دایانا اعلام کرده بود که خیال دارد “ملکه قلب ها” باشد و به افرادی که در افسردگی هستند کمک کند. پرنسس درخواست کرده بود که اگر میشود آندو در خانه بریمور ملاقات نمایند، و اینکه کس دیگری حضور نداشته باشد، حتی همسر بریمور، شریل.در روز موعد بشیر دو بار تلفن میزند که مطمئن شود شریل خانه نباشد. بریمور ته دلش حدس می‌زند که اینها همه شوخیست ولی‌ در باز شد و پرنسس دایانا، با تمام قد و بالایش وارد شّد. “تا آن موقع من خیلی‌ نگران بودم ولی‌ وقتی‌ او را داخل منزلم دیدم ترسم فرو ریخت و احساس راحتی‌ کردم” . دایانا جلو می‌رود و گونه بریمور را میبوسد و میگوید: “روز به Image result for princess dianaخیر، حل شما چطور است؟” آندو کنار یکدیگر روی کاناپه می‌نشینند و از شو‌های تلویزیونی بریمور صحبت میکنند. بریمور از اینکه پرنسس چند تا از آنها را می‌دانست متعجب بود: “مانند آن بود که ما یکدیگر را سالیان سال است که می‌شناسیم” او از دیانا میپرسد: “خوب من شما را چه صدا کنم؟ پرنسس دایانا؟” و جواب میشنود: ” فقط دایانا” و با بی‌ اعتنایی ادامه می‌دهد: “من دیگر پرنسس نیستم” آنگاه نگاهش به تصویر قاب شده همسر بریمور بروی دیوار میفتد: “او خانومی توست؟” و جواب میشنود: “بله” . شریل در خانه است ولی‌ چهار طبقه بالاتر. پرنسس دیانا میگوید: “من میخواهم به تو تبریک بگم که از این مخمصه سالم بیرون آمدی” و اینکه: “او واقعا میخواهد هروقت به هم صحبتی‌ او نیاز داشت خبرش کند” . سالها بعد بریمور به یاد میاورد: “خیلی‌ برایم عجیب بود، که پرنسس ولز میخواست هنگام نیز هم صحبت من باشد” و با تعجب میگوید: ” من هنوز با خود فکر می‌کنم، چرا؟ چرا من؟ … فکر می‌کنم او واقعا معتقد بود که ما شخصیت‌های شبیه هم داریم ” پرنسس درست حدس میزد. آندو از بسیاری جهات مانند یکدیگر بودند. هردو در میان مردم محبوب بودند ولی‌ در میان افراد نزدیک ناراحت. هردو از هدیه خدادادی “همدلی” برخوردارند منتها بیشتر با مردمانی که نمی‌شناسند. هردو از شخصیت‌های غیر قابل پیشبینی‌ و معتاد برخوردارند، معتاد به شهرت و بودن زیر نور افکن در حالیکه همچنان یک فرد “خاکی” باشند

پس از چند ساعت، در اتاق نشیمن باز میشود. شریل است که داخل میشود و بدون عذر خواهی از قطع مکالمات آندو میگوید: “دایانا، اتوموبیلت منتظر است” . دایانا شماره تلفن مخصوصش را به مایکل می‌دهد و منزل بریمور‌ها را ترک می‌کند. مایکل احساس سبکی می‌کند: “من احساس می‌کنم که یک وزنه سنگینی‌ از روی دوشم برداشته شد” و از اینکه “یک حامی‌ و طرفدار از بالاترین قشر جامعه دارد” خرسند شده بود. “آن چشم‌ها بقدری صمیمانه نگاهت میکنند که انگار با تو حرف میزنند” و پس از مرگ زودرس دایانا میگوید: “من همیشه آن چشم‌ها را در خاطر دارم”. از آن روز به بعد، آندو تقریبا هر روز با هم صحبت میکنند. پرنسس گاهی‌ یادداشتی به خط خود برایش از طریق دستیارش، پال بوررل، می‌فرستد که توصیه یا نصیحتی در آن نوشته و همیشه جملImage result for michael barrymoreه “هر موقع که میلت کشید به من زنگ بزن” در آخر یادداشت آمده

او و دایانا به ملاقات‌هایشان ادامه می‌دهند. اغلب در کاخ کنزینگتون. یک روز دایانا پا روی اعصاب مایکل میگذارد و به او اخطار می‌کند که دیگر اتومبیل بنتلی ا‌ش را در آن جا پارک نکند: “آن پارکینگ مخصوص پرنسس مارگارت است”. او به دایانا به چشم یک مشاور و رفیق نگاه میکرد ولی‌ با اعصاب خردش یک مرتبه از این رو به آن رو شد و باز برگشت به جای اولش. در مراسم اهدای جوایز، بریمور پشت میکروفون دست اندر کاران را دست انداخت و حرف‌های رکیک به آنان زد، جوک‌های افتضاح تحویل مردم داد و همه را چه در سالن مراسم و چه در پهنای کشور، تعجب زده کرد و شوکه ساخت. همسرش، شریل، دایانا را مسئول برگشت او میداند: “او اغلب می‌نشیند و با آن نگاه دوردستش، مانند کسی‌ که دارد تغییر مذهب می‌دهد، در سکوت کامل به نقطه‌ای خیره شده “. او به دایانا اقرار کرده بود که ” گی‌ ” است ولی‌ دایانا او را متقاعد ساخته بود که دست از آن عادت بردارد و به همسرش توجه نشان دهدImage result for diana princess of wales car crash

دایانا دوست دارد به بریمور بگوید که او، خودش، و پال گاسکوین، فوتبالیست، مشهورترین اشخاص انگلستان هستند. در مدت زمان کوتاهی، دایانا مرده بود و بریمور و گاسکوین  هریک بنوعی داغان بودند. یک روز جمعه در اوت ۱۹۹۷، دایانا در فکر عمیقیست، بریمور میپرسد چیزی شده؟ جواب می‌شنود: “نه‌ چیز مهمی‌ نیست، من دارم در یک رابطه عجله می‌کنم” و ادامه می‌دهد: “قراره با دودی فیاض فردا به پاریس برم و آخر هفته را باهم باشیم” و ناگهان رو به مایکل می‌کند و میپرسد: “میخواهی چهارشنبه قرار بگذاریم؟” . همان یکشنبه‌ صبح سحر، دایانا و دودی در اتومبیل دودی بر اثر تصادف با ستون پل زیر زمینی‌ در پاریس کشته می‌شوند. مایکل و شریل در مراسم تدفین دایانا شرکت میکنند. در صحن وستمینستر، شریل به بریمور میگوید که دگمه کتش را ببندد که باز مایکل از کوره در می‌رود: “ولن کن بابا” و از او جدا میشود و به میان جمعیت می‌رود و با مردم شروع به سخن می‌کند

__________________________________________________

دایانا، پرنسس ولز

از گریس کلی‌ درس میگیرد

تالار گلد اسمیت، کندن  مارس ۱۹۸۱

Diana, Princess of Wales Learns a Lesson From Princess Grace

نامزدی والاحضRelated imageرت شاهزاده ولز با لیدی دایانا سپنسر یک هفته قبل اعلان شده بود. اولین مراسم عمومی‌ نامزدی پرنسس قرار است یک رسیتال موزیک در تالار گلد اسمیت باشد و درآمد آن صرف خانه اپرای سلطنتی شود. دایانا ی نوزده ساله هیجان زده است. او یک لباس مشکی‌ طرح امانوئل را انتخاب می‌کند (در سال ۲۰۱۰ آن لباس در حراج به مبلغ ۱۹۲۰۰۰ پوند توسط موزه مٔد شیلی خریداری شد) الیزابت امانوئل در باره آن لباس گفته بود: ” آن یک لباس ساده بودکه در اتاق نمایش آویزان بود ” و اضافه می‌کند: ” در حقیقت آن لباس یک بار توسط لیزا گددارت پوشیده شده بود” و پس از تفکر کوتاهی‌ میگوید: ” ولی‌ از آنجا که نامزدی ناگهانی اعلان شده بود و دایانا عجله داشت، از من خواست یکی‌ از لباسهای آویزان را برایش پرو کنم” و با لبخندی رضایت آمیز حرفش را اینطور به پایان می‌رساند: ” او در آن لباس رفت و جلوی آینه ایستاد و نفس‌ها را در سینه‌ها حبس نمود، او در آن لباس همه را افسون کرده بوده بود” خود دایانا از آن روز بخصوص بیاد میاورد: ” من فکر کردم لباس مناسبیه، چون دختر‌های سنّ من شبیه آنرا پوشیده بودند ”  و به خاطر آنکه آن لباس قبلا پوشیده شده بود میگوید: ” من هنوز همان دختر معمولی درب بغلی بودم، هنوز حس سلطنتی بودن در من ایجاد نشده بود ” و انگشتش را جلو میاورد: “من آنوقت فقط همین یک حلقه را دریافت کرده بودم و هنوز حلقه دومی در کار نبود” و از لباس میگوید: “دختر‌های سنّ من همه در لباس شب مشکی‌ میدرخشند، و من فکر می‌کردم که آن یک لباس مناسب شب اعلان نامزدی ما بوده باشد، چون مشکی‌ رنگ سنگین و قابل تحسینی‌ است” آن لباس درست متضاد لباس املی‌ای بود که عکس‌های نامزدیش را در آن گرفته بود

یک روزنامه نگار آن لباس را “یک دکولته بی‌ بند مشکی‌ نوک پستان نمایانگر که چشم‌ها را از حدقه بیرون میندازد” توصیف نموده بود. دیانا قرار بود آن‌شب در کنسرت به تنهایی شرکت نماید. او کمی‌ دستپاچه ولی‌ هیجان زده است. یکی‌ از کImage result for princess dianaارکنان دربار به خود اجازه این گستاخی را می‌دهد که به دایانا ی تازه وارد بگوید که مشکی‌ لباس عزاست. و دایانا جواب می‌دهد که هیچ لباسی به جز آن مناسب آن‌شب نیست، ولی‌ آن اظهار نظر اعتماد به نفس پرنسس را کم می‌کند. او می‌ترسد که باعث خجالت خاندان سلطنتی شود. هنگامی که لیموزین حامل پرنسس دایانا به جلوی در ورودی تالار گلد اسمیت می‌رسد، دایانا از آن خارج میشود و خود را با دریائی از نور فلش دوربین‌های خبرنگاران روبرو می‌بیند. همان روزنامه نگار آن‌ لحظه را به لحظه ترک سیندرللا از قصر و از دست دادن کفش بلورینش، تشبیه کرده. دیانا در مقابل آنهمه دوربین یکه میخورد: “من آن‌موقع‌ها سینه‌های بزرگ داشتم و در آن لباس دکلته سینه‌هایم از همیشه بزرگتر جلوه گر شده بودند” الیزابت امانوئل که در میان مستقبلین بوده خود تعجب می‌کند: “آن لباس سینه‌های دایانا را خوب جلوه داده بود و هنگامی که از لیموزین خارج میشد تمام قوس و انحناهای سینه ا‌ش جلوی دوربین‌ها و چشم ها بود” و اضافه می‌کند: “بودجه چاپ صفحه اول تمامی روزنامه‌ها را به خود اختصاص داده بود” حتی آنهائی که به خاندان سلطنتی و روادید آن‌ اعتنایی نداشتند، با دیدن دایانا در آن لباس کنجکاو شده بودند و روزنامه‌ها را میخریدند

همچنان که آن غروب سپری میشد، دایانا بیشتر و بیشتر از خود سلب اطمینان میدشت: “آن شب سختی بود، من نمیدانستم اول میبایستی داخل شوم یا بگذارم بزرگتر‌ها جلو بروند، نمیدانستم کیفم را به شانه‌ چپ یا راستم آویزان کنم. من واقعا وحشت‌زده شده بودم” کنسرت در هر حال انجام پذیرفت. در رسپسیونی بعد از آن در کاخ باکینگ هام بر پا گردید. آنجا کسی‌ بود که درست احساس دایانا را درک میکرد چون خودش در دههٔ ۱۹۵۰ با آن مشکل دست به گریبان بود. او کسی‌ نبود جز پرنسس گریس از موناکو که خوب متوجه حالات و حرکات دایانا بود. او از دایانا خواست که به اتفاق به اتاق بانوان بروند و گپی‌ خصوصی با هم بزنند. آنجا دایانا به پرنسس گریس میگوید که می‌ترسد لباسش مناسب آن رویداد نباشد، آن لباس، دایانا توضیح می‌دهد که دو سایز برایش کوچک است و خیلی‌ تنگ و چسبان به نظر میاید. تجربه‌ای که در آن چند ساعت به او فهمانده بود فقط چشم‌های ذلّ زده مدعوین به بالا تنه به خصوص سینه‌هایش بود. او به گریس میگفت که آینده سختی را‌‌ جلوی رویش می‌بیند؛ یک آینده بدون لحظات تنها و به عکس، مقابل چشمان همه و زیر نور افکن ها. او از آن آینده میترسد و از پرنسس سابقه دار چاره می‌جست و ناگهان اشک‌هایش سرازیر می‌شوند. پرنسس گریس ساعد‌هایش را دور دایانا میگیرد و شانه‌‌هایش را نوازش می‌دهد و دستانش را از دو طرف قالب کرده گونه‌های دایانا میپوشاند و آهسته به شوخی‌ میگوید: “نگران نباش عزیزم، اینها فقط بدتر می‌شوند”. دو پرنسس سپس به سالن میهمانی باز میگردند و با ز زیر نگاه ها و قضاوت‌ها قرار میگیرند

بعد‌ها دایانا به دImage result for princess graceوستش، اندرو مورتون میگوید: ” چقدر پرنسس گریس با وقار و آرام بخش بود” و با کمی‌ تردد اضافه می‌کند:” ولی‌ من جریان زیر آبی‌ تندی را در او مشاهده می‌کردم”. هجده ماه پس از آن ملاقات در لندن، در سپتامبر ۱۹۸۲، پرنسس گریس در سانحهٔ اتومبیلش سر پیچ مارپیچ جاده د-۳۷، بیرون موناکو،  به هلاکت می‌رسد. او که پشت فرمان بود بر اثر سکته کنترل فرمان از دستش می‌رود و علیرغم تلاش دخترش، استفانی، که همراهش بود چهل متر به قعر دره سقوط میکنند. شایع است که استفانی پشت فرمان بوده و آن داستان ساختگیست ولی‌ معلوم نیست. هردو هنوز زنده بودند که گریس در بیمارستان علیرغم فعالیت‌های پزشکان در می‌گذرد و استفانی با تعدادی ترک در ستون فقراتش معالجه میشود. با اینکه پرنس ولز دلیلی‌ نرمیبیند که دیانا در مراسم تدفین او شرکت کند، ولی‌ پرنسس ولز دلش میخواهد که آنجا باشد. او به موناکو می‌رود و در مراسم خاک سپاری پرنسس گریس شرکت مینماید. آن سفر اولین سفری بود که پرنسس دایانا به طور رسمی‌ از جانب خاندان سلطنتی بریتانیای کبیر انجام میداد

تا آن موقع دیانا کمی‌ به اتموسفر دربار و نگاه‌های مشتاقانه و کنجکاوانه اطرافیانش عادت کرده. در سفر موناکو او باز تنها میرود و در مراسم تدفین گریس، یک لباس سر تا پا مشکی‌ به تن‌ می‌کند و گردنبندی از مروارید و برلیان قلب شکل به خود آویخته و کلاه پهن مشکی‌ حصیری بسر دارد. در راه به گورستان، چند واقعه‌ کوچک که می‌توانست عواقب وخیم داشته باشد اتفاق می‌افتد؛ اتومبیل حامل دایانا وسط راه خراب میشود و او را منتظر میگذارد، در داخل ساختمان آسانسوThis 1991 file photo shows Prince Charles with his wife Princess Diana. ر وسط طبقه‌ها خراب میشود و می‌ایستد، ولی‌ در تمام مدت دایانا در تسلط کامل نفس خویش است. در سر جلسه سخنرانی، او را بین نانسی ریگان و خانم میتران نشانده اند. میهمانان دیگر عبارت بودند از اعضای سلطنتی کشور‌های ‌اروپایی، گروهی از هنرپیشه‌های هالیوود از جمله کاری گرانت. ولی‌ برای خبرنگاران تلویزیون و رادیو، مجلات و روزنامه ها، و برای صد ملیون بیننده در اقسا نقاط جهان، و جماعت گریان بیرون از کلیسا، فقط دایانا بود که توجه همگی‌ را به خود جلب نموده بود و او نقش خود را به بهترین وجه انجام داد. در میهمانی پس از مراسم، او به پرنسس کارولین، دختر گریس میگوید: “ما به گونه‌ای لمس شدنی با یکدیگر نزدیک بودیم” . پس از آن روز داغ و خسته کننده، دایانا به اسکاتلند پرواز می‌کند. هنگام فرود در فرودگاه آبردین از مسئول تشریفات میپرسد: “آیا چارلز برای بردن من آمده؟” و با چشمان درشتش از پنجره بیرون را می‌نگرد. او فقط یک اتومبیل پلیس را آنجا می‌بیند که در انتظار تحویل گرفتن اوست. حدسش درست بود، چارلز به استقبالش نیامده بود

___________________________________________

پرنسس گریس

نزدیک بود پیشنهاد آلفرد هیچکاک را قبول کند

کاخ گریمالدی، موناکو  زمستان ۱۹۶۱

Princess Grace is Almost Persuaded by Alfred Hichcock

آخرین فیلمی که گریس کلی‌ برای آلفرد هیچکاک بازی کرد “گرفتن یک دزد” بود که در ۱۹۵۵ به انجام رسیده بود. دسامبر همان سال بود که پرنس رینیر، فرمانروا و صاحب پرنس نشین، موناکو سر میز شام، و هنگام صرف دسر پودینگ گلابی در شراب، به گریس کلی‌ پیشنهاد ازدواج می‌دهد. انگاه یک کتاب تاریخ مصور خاندان گریمالدی را جلویش میگذارد: “اگر بخواهی در کنار من باشی‌ این کتاب میتواند معرفی‌ بهتری از من و کشورم باشد” که بعضی‌‌ها آنرا زیاد رمانتیک به حساب نیاوردند. ولی‌ بروی گریس تأثیری نداشت و پیشنهاد ازدواج پرنس موناکو را قبول نمود. در آوریل ۱۹۵۶ هنرپیشه تراز اول و برنده اسکار با پرنس کشوری کمی‌ بزرگتر از هاید پارک لندن، با جمعیت ۳۸۰۰۰ نفر، ازدواج می‌کند. مراسم ازدواج آرام و با شکوه انجام میگیرد. پنج کیلومترفرش قرمز در خیابان اصلی‌ مونکو انداخته بودند و اریستاتل اوناسیس، کشتی‌ دار معروف یونانی دستور داده بود با طیاره دریا نشین هزاران میخک سرخ و سفید را بروی مدعوین از روی آسمان موناکو به پأیین بریزند. شرکت فیلمبرداری معظم مترو گلدن مایر  در ازای حق فیلمبرداری و استفاده از پخش مراسم تمامی مخارج اصلی‌ عروسی ، از جمله لباس عروس، را به عهده گرفت. خود پرنس نیز مبلغی حدود ۴۵۰،۰۰۰ دلار از بابت فروش تمبر یادگاری عروسی استفاده برد. تنها نقطه مکث ردّ دعوت به شرکت در عروسی از طرف ملکه الیزابت دوم بود که حال پرنس را گرفت: “یعنی‌ چه ما تا بحال ملاقات نکرده ایم؟ خوب الان وقت مناسبی بود برای اینکار” ولی‌ با این حال همه آنرا یک سیلی‌ در صورت پرنس می‌دیدند. در عین حال پس از عقد، گریس القاب متعددی را دریافت نمود، دو تا دوشس، یک ویسکانتس، هشت کنتس، چهار مارکیونس، و نه‌ بارونس – که گریس را در یک لحظه پر لقبترین زن جهان ساخت

ولی‌ موناکو محدودیت‌های خودش را داشت. پس از نزدیک پنج سال، پرنسس گریس دلش برای کشورش و برای هالیوود تنگ شده بود. در همان دوران، آلفرد هیچکاک، فیلمساز معروف انگلیسی (او به ساختن فیلم‌های ترسناک مشهور است) به سراغ کلی‌ میرود که بلکه بتواند او را قانع سازد. در راه با خود فکر می‌کند چگونه به گریس پیشنهاد بازی در فیلم جدیدش را بدهد: “یک فیلم در دست تهیه دارم که فقط برای تو قالب ریزی شده”. نام آن فیلم، مارنی بود. ولی‌ نه‌، او بهتر می‌دانست که در منزل پرنسس گریس اینطور موضوع را به میان نکشد. او گریس را در قصر گاریمالدی ملاقات مینماید. او همیشه راه خود را در تماس با گریس به نوعی‌ پیدا میکرد و گریس نیز خوب می‌دانست که هیچکاک از هوا خواهان پر و پا قرص اوست و برخی‌ معتقد بودند که گریس در نظر هیچکاک سمبل یک زن تکمیل است

رابطه هیچکاک با کلی‌ هیچوقت رمانتیک نبود، چون هیچکاک حدود خود را خوب می‌دانست. آن رابطه فقط گرم و دوستانه بود. به طور مثال در ۱۹۵۴، هنگام فیلم برداری ” شماره ام را بگیر برای مرگ” که در آن گریس کلی‌ رل مارگو را بازی‌ میکرد، هیچکاک و کلی‌ با هم شوخی‌ میکردند و به فکرشان رسید که حرف اول نام هنرمندان معروف را بردارند مانند “رنک سیناترا” ، “لارک گیبل” ، “یکی رونی” و غیره.. آیا هیچکاک عاشق گریس است؟ جان مایکل هییز، نویسنده “پنجره پشت” در این باره گفته: “خوب هر کسی‌ میتواند عاشق گریس کلی‌ باشد و هیچکاک هم از این احساس مستثنی نیست” و ادامه می‌دهد “ولی‌ او بهتر از اینها می‌دانImage result for alfred hitchcockست و گریس را برای کار میخواست تا از او پول در بیاورد حتی در ده فیلم دیگر هم اگر می‌توانست او را شرکت میداد”. در هر حال، آنروز در قصر گریمالدی، او با گریس ناهار میخورد ولی‌ از فیلم نامه صحبتی‌ به عمل نمیاورد: “من بیشتر از آنچه فکر می‌کنید جنتلمن هستم و با یک پرنسس از کار صحبت نمیکنم مگر اینکه او از من بخواهد”. ولی‌ او فیلم نامه را به مدیر حرفه‌ای گریس، در دوران هنرپیشگی ا‌ش می‌فرستد و از او میخواهد که با گریس تماس بگیرد و آنرا مطرح نماید: ” میدونی، او همیشه مدیرش را نگه داشته بود” . او فیلمنامه را برای گریس می‌فرستد و گریس آنرا میخواند و می‌پسندد. او وسوسه میشود که نقش اول فیلم را بازی کند، گو اینکه اصلا در شأن او به عنوان یک هنرپیشه درجه اول هالیوودی نبود چه برسد به آنکه او بانوی اول یک مملکت هم شده بود. داستان فیلم در باره یک زن جوانیست که نا پدری دزد و منحرفش به او تجاوز میکرد و مادرش را به فاحشگی واداشته بود. هنرپیشه‌های معروفی قرار بود در آن فیلم بازی کنند، در لیست انتخاب افرادی مانند ویلیام هولدن، ری میلند، کلارک گیبل، دوید نیون، و گری کوپر دیده میشد. پرنس رینیر، پس از مطالعه فیلمنامه مخالفت شدید خود را به اطلاع گریس می‌رساند و برای آن دو دلیل خوب دارد، اولی‌ قباحت متن فیلم، و دومی نام هنرپیشگان در مّد نظر کارگردان. تمامی آنان زمانی‌ همخوبه گریس بوده اند. ( ژژا گابور زمانی‌ گفته بود: ” تعداد مردانی که من در یک سال با آنها میخوابم کمتر از تعداد مردانیست که گریس در یک ماه با آنان میخوابد” ؛ روزی پرنس رینیر با دیوید نیون به بازی گلف مشغول بودند که پرنس از او میپرسد بهترین زنی‌ که با او همخوابه شده‌ چه کسیست؟ و دیوید بی‌ اختیار میگوید گریس .. ولی‌ ناگهان خود را تصحیح می‌کند و نام فامیل را عوض می‌کند، “گریس فیلدز”. )  پس از مدتی‌ نامه‌ای از مادر گریس بدست پرنس رینیر می‌رسد که در آن‌ دلتنگیش را برای دخترش ابراز داشته بود و اینکه گریس نیز دلش برای کشور زادگاهش و خانواده ا‌ش تنگ شده و این فیلم بهانه مناسبیست Image result for princess graceکه مدتی‌ را نزد آنان بسر برد. پرنس با خواندن نامه مادر گریس نظرش مساعد میشود و بعد از ظهر آنروز به یکی‌ از دوستانش میگوید : “او دارد میرود در یک فیلم بازی کند؛ خدا به ما رحم کند، وقتی‌ اخبار آن به گوش همگی‌ برسد، بدنبال پناهگاهی بدو ! ” یک هفته بعد، هیچکاک توسط مدیر گریس مطلع میگردد که گریس شرکت در فیلمش را قبول نموده

ولی‌ شرطی درکار هست. پرنس رینیر تأکید نموده بود که فیلم برداری در مدت زمان تعطیلات رسمی‌ موناکو انجام پذیرد تا پرنسس گریس از انجام وظایف رسمی‌ خود درموناکو باز نماند. یک اعلامیه رسمی‌ از طرف کاخ گریمالدی در ۱۸ مارس ۱۹۶۲ منتشر میشود بدین مضمون: “پرنسس گریس پیشنهاد شرکت در یک فیلم را در زمان تعطیلات تابستانی در ایالات متحده از طرف آقای آلفرد هیچکاک قبول نموده اند”. از قرار معلوم پرنس رینیر نیز همسرش را در اغلب دوران فیلمبرداری همراهی خواهد نمود و پرنسس گریس به اتفاق خانواده ا‌ش در نوامبر آنسال به موناکو باز خواهد گشت. یک روزنامه نگار دیلی اکسپرس هیچکاک را جایی گیر میاورد و از او میپرسد که آیا صحنه‌های سکسی نیز در فیلم وجود دارد؟ که هیچکاک جواب می‌دهد:” صحنه‌های عاشقانه و سکسی پر هیجانی‌ در فیلم خواهد بود، لازم به تذکر نیست که پرنسس گریس از زیبایی‌ سکسی فوق العاده‌ای برخوردارند”. اینجا بود که اعتراض غیر قابل پیشبینی‌ مردم موناکو بلند میشود: “پرنسس نمی‌تواند نقش یک زن هرزه‌ را در یک فیلم مستهجن ایفا نماید و بوسیده و مورد تجاوز واقع شود؛ این در شأن پرنسس موناکو نمیباشد” و مادر گریس با غیظ میگوید:” او یک امریکأیست”. گریس بقدری از عکس العمل مردم متشنج میشود که از خوردن دست میکشد چون اشتهایش را به کّل از دست داده و بسختی میتواند به خواب رود

برای خوبندن سرو صدا و غائله مردم کاخ  اعلامیه دومی صادر می‌کند بدین مضمون: “درامد ۸۰۰،۰۰۰ دلاری حاصله از ایفاگری نقش پرنسس در فیلم صرف امور خیریه برای کودکان و ورزشکاران موناکو خواهد گردید”. ولی‌ آنهم مردم و مادرزن را ساکت نمیسازد. بالاخره گریس در مصاحبه‌ای با مجله ” نیس متین” اعلام می‌دارد که بازی در فیلم هیچکاک را ردّ می‌کند: “من تحت تأثیر عکس‌العمل مردم پس از انتشار اعلامیه قرار گرفتم “. چقدر هیچکاک از آن تصمیم عصبانی‌ شد؟ او به دوستانش میگوید: “هنگامی که با گریس در کاخ گریمالدی ناهار صرف می‌کردم متوجه عدم شوق و شادابی او شدم” و اضافه می‌کند: “به نظر می‌آمد که برق خوشحالی در چشمانش دیگر خاموش شده بود؛ معلوم بود که زندگی‌ در آن قصر، به عنوان پرنسس، گرمی‌ همیشگیش را از او ستانده بود “. چند ماه بعد گریس نامه‌ای به هیچکاک می‌فرستد بدین مضمون: ” ترک بازی در فیلم شما دلم را شکست” و هیچکاک جواب می‌فرستد: “بلی غمگین بود، نبود؟ … بدون شک شما نتنها بهترین تصمیم را برای خود گرفتید، بلکه تنها تصمیمی را که باعث به کنار گذاردن آن پروژه شد گرفتید، هرچه بود آن فقط یک فیلم بود اا

___________________________________________________

آلفرد هیچکاک

ریموند چندلر را ترک می‌کند

کامینو دو لاکوستا شماره ۶۰۰۵، لاهویا، کالیفرنیا  سپتامبر ۱۹۵۰

Alfred Hitchcock Walks Out on Raymound Chandler

آلفرد هیچکاک رمان “غریبه در یک قطار” را که نوشته پاتریشیا هایزمن بوده، برای ریموند چندلر می‌فرستد که فیلمنامه آنرا بنویسد. هشت فیلمنامه نویس تا به حال آنرا ردّ کرده اند، از جمله داشیل هممت. هیچکاک به یاد میاورد: “هیچکدام قبول نداشتند که رمان خوبیست” این در نوع خود عجیب بود ، چون آن یک داستان متقاعد کننده است، اولین از سری‌های داستان‌های پاتریشیا Image result for alfred hitchcockهایزمن که میتواند او را در ردیف بهترین داستان نویس‌های دلهره آمیز در دنیا جای دهد. چندلر آنرا: “یک داستان احمقانه” مینامد ولی‌ بالاخره با اکراه قبول می‌کند؛ هم به خاطر پولش، و هم برای خاطر هیچکاک. در اوائل ژوئیه مدیران شرکت برادران وارنر شرائط چندلر را قبول میکنند، که در ازای هفته‌ای ۲۵۰۰ دلار، برای پنج هفته، او فیلم نامه “غریبه در یک قطار” را به اتمام برساند. به خواسته  چندلر قرارداد شامل یک تبصره نیز میبود که چندلر به هیچ وجه مجبور نشود از خانه ا‌ش بیرون برود: “آن ملاقات‌های خسته کننده با مدیران عامل، توضیحات بی‌ مورد در باره جزئیات به یک عده بازرگان، و سعی‌ در متقاعد نمودن آن افراد سمج و لجباز، من را از کار و تخیلاتم وا میدارد” و اضافه می‌کند: “اگر کار من آنقدر بد است که مجبور به توضیح و توجیه باشم، پس بهتر است که من را دعوت به همکاری نکنند و اگر کارم خوب است، پس به دعوتی احتیاج ندارم”. در هر صورت، او یک نویسنده موفق میبود و کارش را دوست میداشت. شش سال قبل از آن‌، او، برای ” جبران مضاف ” نامزد جایزه اسکار شده بود. آلفرد هیچکاک  نیز با قرارداد موافقت می‌کند و با خوشحالی متن قرارداد را برای به امضأ رسانیدن چندلر بدست می‌گیرد و به اتفاق تهیه کننده، باربارا  کیون، در لیموزن می‌نشینند و از لس آنجلس به سمت منزل چندلر در حومه سن دیه گو براه می‌افتند

ابتدا همه چیز به خوبی می‌گذرد، چندلر، هیچکاک را فردی مبادی آداب و مودب می‌یابد، ولی‌ پس از چند دیدارهیچکاک در منزل چندلر، دیگر کم کم او را ناراحت میسازد: “هر موقع یک بخشی را تمام میکنی‌ او ناگهان از تو میخواهد یک صحنه عشقبازی هم تویش بگنجانی”. گله عمده چندلر از هیچکاک بی‌ تفاوتی اوست در مورد فلسفه داستان و محتوی یک صحنه و تمرکز او بروی جذاب ساختن آن با صحنه‌های عوام پسند و جالب توجه بود. چندلر به تبحرش در چگونگی‌ گفتار هنرپیشه و طرز تکلم آن به منظور دراماتیزه کردن بیشتر صحنه میبالد ولی‌ هیچکاک بیشتر متوجه نور پردازی و زاویه دوربین و صحنه‌های بی‌ ربط ولی‌ چشم باز کن است. او به واقعیت دستان بیشتر توجه دارد در حالیکه هیچکاک میگوید: “هروقت دیدی صحنه داره خسته کننده میشه یک مردی را با اسلحه از در وارد کن”. او هیچکاک را فردی سمج و مداخله گر یافت: “مرتب توصیه‌های بیمورد یا با مورد می‌کند و مثل بوکسوری که تا بخواهد روی پایش بایستد با ضربات کوچک و مزاحم طرف مقابل تعادلش را نهایتا از دست می‌دهد؛ من درست همان حالت را داشتم” از طرفی‌ دیگر هیچکاک نیز گله‌های خودش را از چندلر میداشت و او را زیادی حساس یافت: “وقتی‌ یک توصیه می‌کنم یکمرتبه به جوش میاید و میگوید: خوب اگر خودت میتونی‌ مسئله را حل کنی‌ پس دیگر به من چه احتیاج داری؟ اا

زمان علیه آنهاست. هیچکاک میخواهد قبل از آنکه برگ‌های درختان از پائیز بریزند فیلم برداری را شروع کرده باشد. چندلر، از طرفی‌ دیگر میگوید که: ” قرار نبود عجله‌ای در کار باشد ” . هیچکاک شروع به پخش نوشته‌های چندلر برای تدوین می‌کند و باز نویسنده را از کوره بدر میبرد. چندلر به مدیرش میگوید: “او نوشته‌های تمام نشده من را بدست دیگران می‌دهد برای بازنویسی، پس معلوم است که به من اطمینان ندارد” و از اینکه افراد دیگری در پشت او به دخالت در کارش مشغول هستند و کلمات و احساسات او را تغییر می‌دهند اظهار نگرانی‌ می‌کند. او از استودیو میخواهد که حقوقش را تماما پرداخت کنند تا او بتواند با فراغت ذهن و سر فرصت کارش را به پایان رسند، استودیو مخالفت می‌کند. آنروز صبح، چندلر، خمار از میگساری شب قبل از پنجره اتومبیل حامل هیچکاک را میبیند که مانند روز‌های دیگر، سر وقت در منزل اوست. چندلر غرغر کنن به سکرترش میگوید: “حرامزاده چاق اینجاست، ببین چه به زور از لیموزینش خارج میشود ” منشی‌ به او میگوید که مواظب صدایش باشد، شاید بشنود. “چه اهمیتی دارد، بگذار بشنود” . عبارت “حرامزاده چاق”  به گوش هیچکاک می‌رسد چون جمله معروفی در توصیف او شده بود. در آن صبح سپتامبر، هیچکاک مصمم است که آن آخرین دیدارش با چندلر باشد. او و باربارا کین به داخل می‌آیند و هیچکاک خود را به روی صندلی‌ راحت میاندازد. چندلر که هنوز از میگساری دیشب‌اش مست است شروع به غرّ و لند می‌کند که فیلم از روی داستان “غریبه در یک قطار” از ارزش داستان میکاهد: “بیخود نیست که آنهمه نویسنده آنرا ردّ کرده اند”. هیچکاک هیچ حرفی‌ نمیزند و ساکت است، چندلر نیز خاموش میشود، باربارا کین برای خالی‌ نبودن عریضه دخالت می‌کند و آن چندلر را بیشتر عصبانی میسازد. در این هنگام هیچکاک از روی صندلی‌ به زحمت بلند میشود و بدون اینکه حرفی‌ بزند یا پشت سرش را نگاه کند، بی‌ خداحافظی از در خارج میشود. باربارا نیز بدنبال او روان میشود و بسوی لیموزین میروند که راننده در را برایشان باز کرده. هیچکاک صبر می‌کند تا باربارا کین به داخل برود و سپس خود را به داخل میتپاند. در این هنگام چندلر از در منزلش خارج میشود و سیل دشنام را نثار آنها جاری میسازد در حالیکه اتومبیل دور میشود

همانطور که اتومبیل سرعت میگیرد، هیچکاک از پنجره اتومبیل به بیرون خیره شده، پس از چند دقیقه سکوت زیر لب میگوید “او کارش تمام است” . چندلر و هیچکاک دیگر هیچوقت صحبت نمیکنند. ولی‌ چندلر به کارش در تمام ساختن فیلنامه ادامه می‌دهد و هنگامی که به پایان می‌رسد آنرا با پست سفارش به استودیوی برادران وارنر می‌فرستد. هیچ جوابی از استودیو به او نمیرسد حتی یک تائید دریافت. در باره هیچکاک نیز چندلر به دوستی‌ گله می‌کند: “هیچ تشکر یا ابراز نارضأی از او به من نرسید” و دست به نوشتن نامه‌ای به مدیران استودیو میزند با یک کپی‌ به هیچکاک، تقریبا بدین مضنون: “بر خلاف تمام آزار و اذیتی که از آقای هیچکاک و دفتر شما دریافت نمودم کارم را به اتمام رسانیدم ولی‌ بر خلاف عرف و رسومی که توسط یک شرکت معظم رعایت میشود هیچگونه جواب، تشویق نامه، یا ابراز نظری از شما دریافت ننمودم. من این عمل غیر حرفه‌ای شما را بدل نمی‌گیرم ولی‌ توصیه می‌کنم کمی‌ از آدابی که از شرکتی به بزرگی شرکت شما انتظار میرفت تبعیت نمایید و خود را یک شرکت معتبر و قابل اطمینان نشان دهید” . نه هیچکاک و نه استودیو جوابی برای چندلر نمی‌فرستند. هیچکاک یک نویسنده دیگر را برای نوشتن دوباره فیلم نامه ” غریبه در یک قطار ” انتخاب می‌کند.معروف است هیچکاک فیلمنامه چندلر را در حالیکه با خفّت میان انگشت شصت و سبابه ا‌ش گرفته و با انگشت شصت و سبابه دست دیگرش بینی‌ ا‌ش را گرفته بود، در زباله دان میندازد

کمی‌ در باره ریموند چندلر: ریموند چندلر در ۱۸۸۸ در شیکگو بدنیا آمد. مادر ریموندیرلندی بود که با موریس، یک آمریکائی و مهندس راه الکلی و آزارگر، که برای راه آهن کار میکرد، ازدواج کرد که حاصل آن ازدواج، ریموند بود. در ۱۹۰۰، هنگامی که او فقط  دوازده  سال داشت مادرش از پدر خشن و آذر دهنده ا‌ش طلاق گرفت و ریموند را نیز با خود به لندن برد. او از ترس اینکه باز گرفتار یک مرد قلدر وخشن شود و به خاطر پسرش دیگر شوهری اختیار نکرد. ریموند چندلر در عنفوان جوانی‌، ۱۹۰۷، به شهروندی انگلیس در آ مد که در امتحان ورودی خدمات اجتماعی آن کشور شرکت کند. اولین شعری که سروده بود در آن دوران بود. او فقط یک سال در آن شغل دوام آورد. چندلر سپس شغل نویسندگی را به طور جدی تری به عنوان مقاله نویس در روزنامه دیلی اکسپرس، و وسترن گازت شروع می‌کند. در ۱۹۱۲ ریموند جوان از عمویش پولی‌ قرض می‌کند و با آن به آمریکا باز میگردد.  Image result for cissy chandlerدر ۱۹۳۲، در سنّ بیست و چهار سالگی،او پس از آنکه شغلش را، مدیر بخشی در یک شرکت نفت، به خاطر دوران رکود از دست می‌دهد، روی به نویسندگی می‌گذارد و به داستان‌های خیالی کار آگاهی‌ و پلیسی‌ مشغول میشود. او داستان نویسی را خود آموخت و با خواندن داستان‌های پلیسی‌ “پری میسون” ارل ستنلی گاردنر، به نوشتن داستانهای کارآگاهی، پلیسی‌ و جنأئی مرغوب گشت. داستان ” باج گیران شلیک نمیکنند” او در مجله “ماسک سیاه” به چاپ رسید و باعث شهرت نسبی‌ او گشت. اولین رمانش،” خواب بزرگ “، در ۱۹۳۹ منتشر میشود. به غیر از داستان‌های کوتاهش، چندلر هفت رمان بلند نوشت (هشتمی به دلیل مرگش ناتمام ماند که توسط رابرت پارکر به اتمام رسید). تمامی‌ آنها به جز “پخش دوباره” به فیلم در آمدند. از جمله رمان‌های او می‌توان از  “بدرود عشق من” در ۱۹۴۰، “خواهر کوچک” در ۱۹۴۹، و “خداحافظی طولانی‌” در ۱۹۵۹ نام برد. از قرار او معاشقه را تا سنّ سی‌ سالگی تجربه نکرده بود. رابطه او با یک زن شوهر دار به نام پرل یوجین، معروف به سیسی، منجر به طلاق دوستانه او از شوهرش شد ولی‌ مادر ریموند با ازدواج او با سیسی، که هجده سال از او مسن تر میبود به شدت مخالفت می‌ورزید. چند ماه پس از مرگ مادرش در ۱۹۲۳، ریموند چندلر در لوس آنجلس با سیسی ازدواج میکند. پس از مرگ سیسیل در ۱۹۵۴ چندلر دل شکسته از زندگی‌ مأیوس میشود و به مشروب خوریش میافزاید. او حتی یکبار دست به خوکشی میزند ولی‌ زنده می‌ماند. او خاکستر همسرش را هیچوقت تحویل نمیگیرد و آن به مدت ۵۷ سال در زیر زمین ساختمان یادبود گورستان “سایپرس ویو” باقی‌ میماند. ریموند چندلر در ۱۹۵۹ فوت می‌کند و بر خلاف خواسته ا‌ش که او را نیز بسوزانند و با خاکستر‌های سیسیل درامیزند، و از آنجا که چنین تقاضأی کتبی‌ نوشته نشده بود، چندلر را در گورستان مونت هوپ سن دیه گو دفن میکنند. در ۲۰۱۰، نویسنده شرح حال چندلر، لورن لتکر اقدامی قانونی‌ به عمل میاورد که خاکستر‌های سیسیل را در داخل مقبره ریموند قرار دهند. این اقدام بر اثر تلاش و همکاری وکیل دعاوی، آیشا ‌وین، دختر جان ‌وین، به نتیجه می‌رسد و در ۱۴ فوریه ۲۰۱۱، روز عشاق، Image result for cissy chandlerبه این کار موفق می‌شوند. در مراسم خاک سپاری خاکستر‌های سیسیل چندلر در گور ریموند، یکصد نفر از دوستان و هواخواهان اندو، از جمله تعدادی از هنر پیشه‌ها و دست اندرکاران نشریه‌ها و آیشا ‌وین ، لورن لتکر را همراهی میکنند و جمله جدیدی به روی سنگ آنها می‌نویسند. “مردگان از قلب‌های شکسته سنگین ترند” که جمله ایست از کتاب معروف ریموند چندلر، خواب بزرگ

_________________________________________

ریموند چندلر

جریان داستان را با هاوارد هاوکس از دست می‌دهد

استودیوی وارنر برادرز، لوس آنجلس  اکتبر ۱۹۴۴

جریان اصلی‌ داستان، آن  طرح و در حقیقت نبض داستان همواره برای چندلر یک چالش بزرگ بوده. او خود را یک “داستان نویس جنأیی با فراست خدادادی و رگه جادویی ولی‌ فاقد خلاقیت در طراحی توطئه”. او به نویسنده جوانی‌ که از او پند میخواسته نوشته بود: ” تا انجأیی که به متد‌های طراحی‌ و توطئه در داستان‌ها مربوط میشود، من آموزنده خوبی نیستم، چه خود در آن‌ها در می‌مانم حتی اگر هم به سرم بیایند آنها را بروی کاغذ اشتباه مینویسم و مجبور می‌شوم آن کاغذ‌ها را پاره کنم و دوباره همه را از اول بنویسم” . و این مساله واقعا او را نگران میساخت: “ای کاش من هم یکی‌ از آن مغز‌های فشرده از توطئه‌ها و دسیسه‌ها ،مانند مغز ارل گاردنر، داشتم” و در جایی دیگر میگوید: “من برای چهار کتاب داستان ایده‌های عالی‌ دارم، ولی‌ وقتی‌ نوبت به خلق توطئه و دسیسه‌ها  میشود پس میزنم” و اضافه می‌کند: “اغلب نویسندگان به رشته داستان در یک موقعیت جذاب می‌اندیشند و بعد کاراکتر‌ها را در آن جای می‌دهند؛ برای من، رشته داستان، یک امری طبیعی ‌ست که به خودی خود در مغزم تولید میشود، آنگاه آن رشته کلام اصلی‌ در ذهنم بزرگ تر و بزرگتر میشود؛ من مرتب خودم را با صحنه هایی مواجه میبینم که نه‌ می‌توا نم آنها را دور بیندازم، و نه‌ دلم میخواهد آنها را در داستان جای دهم” و پس از ًپک محکمی به پیپش ادامه می‌دهد: ” رشته داستان برای من به خودی خود تولید میشود و برایم یک تلاش مذبوحانه میشود به خصوص وقتی‌ میخواهم مقدار زیادی حقایق را در آن بگنجانم و وجودشان را به حق جلوه دهم” و نتیجه می‌گیرد: “همین فکر اینکه من از جلو یک رشته‌ای را خلق کنم و بعد دور و برش را بال و پر دهم، آزارم می‌دهد”. چندلر اعتقاد دارد که راه دیگری ندارد و گرفتار آن غریزه ذاتی خود در نوشتن داستان‌هایش است

در دههٔ پنجاه سالگیش، چندلر از شهرت و محبوبیت در خورش برخوردار است ولی هنوز او را یک فرد خوشحال نساخته. او همچنان یک بدبین باقی‌ میماند. درآمدش را بر حسب مالیاتی که میبایستی پرداخت کند می‌بیند. او یک سال میبایستی ۰۰۰ ۵۰ دلار مالیات بر درامد به دولت فدرال بپردازد و آن دیوانه ا‌ش کرده بود، به خصوص که حوصله‌‌ ا‌ش از ادامه داستان جذابش، “بانو در دریاچه” بسر آمده بود و آنرا نیمه تمام گذشته بود. آن دیگر حوصله تهیه کننده را بسر میبرد: “تو رو بخدا یک کاری کن ری، آخه یعنی چه حوصله‌‌ نداری؟ ما همگی‌ مشتاقانه در انتظار اتمام داستان تو هستیم”. او به یکباره صحنه‌های دیگری به مخیله ا‌ش راه یافته و میخواهد از اول شروع کند. فیلم برداری شروع شده بود بر حسب قولی که چندلر در اتمام به موقع داستان داده بود: “پس من آنرا به همین روال به اتمام می‌رسانم به شرطی که نام من را از روی فیلمتان بردارید؛ آن بدترین فیلمی خواهد بود که زیر اسم من به معرض نمایش خواهد درامد”. ولی‌ او بیشتر در مورد فیلم زیر ادیت از روی کتاب معروف ا‌ش “خواب بزرگ”  خوشبین است

رشته اصلی‌ دستان “خواب بزرگ” از این قرار است که کار آگاه خصوصی بنام فیلیپ مارلو (هامفری بوگارت) توسط جنرال سترنوود اجیر میشود که در باره بدهی‌های قمار دختر معتاد به الکل، قمار، و سکس او بنام کارمن (مارتا ویکرز) تحقیق کند. دختر بزرگتر جنرال، ویویان (لورل باسال) داوطلب به همکاری با کار آگاه مارلو میشود چون اطلاعاتی‌ در باره صاحب کازینو (جان ریجلی) و ارتباطش با ناپدید شدن اخیر یک دوست فامیلی، و ناپدید شدن افراد دیگری که به طریقی به خانواده ثروتمند سترنوود مربوط می‌شدند در دست میداشته که در حل مساله کمک میکرد. کاراگاه مارلو بناگهان خود را با جریانی بس عمیق‌تر روبرو می‌بیند که شامل تهدیدات، قتل ها، و عشق می‌باشد

علت عمده خوشبینی چندلر در این است که فیلمنامه کتاب خود را او نمینویسد و میداند که کتابش از معروفیت خود برخوردار است و دیگران میتوانند فیلمنامه خوبی از روی آن تهیه نمایند.او سر حال و به موقع به سر ملاقات در استودیوی برادران وارنر می‌رسد. آن ملاقات به مناسبت معرفی‌ کارگردان، هاوارد هاک، و هنرپیشه اصلی‌ آن، هامفری بوگارت با او میبود و دو فیلمنامه نویس تراز اول هالیوود، خانمی ماهر در دستان‌های جنأئی و پلیسی‌ بنام لی‌ براکت، و رمان نویس جنوبی مشهور، ویلیام فالکنر، نویسنده‌ای که کار‌هایش حتی از کار‌های چندلر نیز مشکل تر به فیلمنامه تبدیل میشد. مانند همه ملاقات‌های اول، آن نیز به خوبی می‌گذرد و حضار از دیدن یکدیگر محظوظ میگردند. چندلر هردو آنها، هاک، و بوگارت را می‌پسندد و از آنها تعریف‌ها می‌کند. او هاک را یک لعنتی عاقل و بوگارت را یک تیکه نابغه مینامد، و به فالکنر و براکت ابراز خوشنودی از زحماتشان می‌کند و اینکه فیلمنامه را دوست دارد (البته در یک ملاقات خصوصی تر به آنها غرّ میزند). هاکس به چندلر قول می‌دهد که همه کار‌ها به خوبی پیش رود: “من فورا فیلمبرداری را شروع می‌کنم، و از صحنه‌های خالی‌ از هنرپیشه‌ها آغاز مینمایم و می‌گذارم آنها وقت بیشتری در آماده ساختن خود داشته باشند. این یک فیلم محشری خواهد شّد، به تو قول می‌دهم” ولی‌ چه چیزی می‌توانست کارها را خراب کند؟ خواهیم دید

در  طول زمان فیلم برداری، طرح داستان به نظر می‌رسید که دیگر غیر قابل نفوذ شده. دیگر کاری از کسی‌ بر نمیامد. کارگردان فارغ ازفیلمبرداری صحنه‌های بی‌ هنرپیشه شده بود و دیگر میبایستی به طور جدی داستان را دنبال کنند. این داشت حوصله تهیه کنندگان و کارگردان را بسر می‌برد به خصوص که فالکنر الکلی به دنبال یک پیک دگر بود و معروف بود که آخر شبها به سراغ ته سیگار‌های جمع شده در زیرسیگاری‌ها  میرود. او حوصله‌‌ فیلمنامه را از دست داده بود. از طرفی‌ دیگر لورن باسال از دست هنرپیشه‌ای که نقش  خواهر معتاد به سکسش را بازی میکرد بستوه آمده بود که برای کم کردن تأثیر او بروی فیلمنامه استودیو مجبور شد بیشتر کار‌های براکت را حذف نماید. روند داستان از دست رفته بود بخصوص که شخص کارگردان، هاکس، نیز دست به‌‌‌ مImage result for howard hawksداخله زد و با باز نویسی‌هایش آب را گل آلوده تر ساخت. یک فیلمنامه نویس سومی‌ نیز آورده شد بنام جول فورتهام که صحنه‌های هومو سکسوالیتی و پورنوگرافی را یا حذف نمود یا به حد اقل رسانید که در نتیجه مفهوم تهدید و قتل از دست رفته بود. خلاصه یک جریان درهم و بدون محتوایی داشت از آب در میامد که چاره‌ای از کسی‌ بر نمیامد

خلاصه جریان بدین حقیقت ختم میشود که کارمن معتاد به سکس، همانطوری که خواهرش ویوین فرض کرده بود دست به قتل ریگان، در عالم سردرگمی روانی‌، نزده و قتل بدست ادی مارس به انجام رسیده بود که حدس میزد با همسر مارس رابطه نامشروع داشته؛ لاندگرن برودی را کشت؛ کامینو جونز را کشت؛ مارلو کامینو را کشت؛ و شوفر جنرال سترنوود، اوون تیلور صاحب مجله پورنوگرافیک، گیگر، را کشته بود، ولی‌ چه کسی‌ اوون تیلور را کشته بود که در لیموزینش زیر آب‌های بندرگاه پیدا شده بود؟  هیچکدام از فیلمنامه نویسان، کارگردان، هنرپیشه‌ها نتوانستند دلیل آنرا کشف نمایند. فیلمبرداری متوقف میشود در حالیکه همگی‌ دست اندر کاران در فیلم در حل آن مساله عاجز مانده بودند. هاکس و بوگارت در یک مشاجره لفظی درگیر می‌شوند: هاکس مطمئن است که تیلور به قتل رسیده بود در حالیکه بوگارت ادعا داشت که او خودکشی کرده. بالاخره هاکس یک تلگرامی بRelated imageه چندلر می‌فرستد: او حتما می‌دانست. چندلر در اتاق نشیمنش نشسته بود که تلگرام بدستش می‌رسد. او از آن سٔوال متعجب میشود و در حالیکه به یاد نمیاورد چه کسی‌ اوون تیلور را کشته کتابش را مرور مینماید ولی‌ او نیز از دریافتن آن حقیقت عاجز است، بدین ترتیب بود که جوابی برای هوکس می‌فرستد :” من نمی‌دانم ” .چندروز بعد، جک وارنر، مدیر سخت گیر و مقتصد استودیو متوجه تلگرام هاوکس میشود و توسط منشیش از خرج فرستادن آن که هفتاد سنت بوده مطلع میشود و بسیار عصبانی میشود و به هاوکس پیام می‌فرستد که “آیا این خرج برای یک سٔوال احمقانه لازم بود؟ اا

____________________________________________

هاوارد هاوکس

با هاوارد هیوز گلف بازی می‌کند

کلوپ گلف لیکساید، بربنک، کالیفرنیا  ژویه ۱۹۳۰

Howard hawks Plays Golf With Howard Hughes

کلوپ گلف لیکسایددر آن زمان معروفترین زمین گلف هالیوود بود. هاوارد هاوکس دارد آخرین مرحله دور گلفش را با دقت به پایان می‌رساند و توپ را به داخل سوراخ میندازد. در این هنگام سرپرست زمین گلف از دفترش بیرون میدود و به او میگوید: “هاوارد هیوز پای تلفن است؛ ایشان میخواهند با شما گلف بازی کنند”. هاوکس یک بازیکن متبحریست. کارگردان‌های دیگر هالیوود با او نمیتوانند رقابت کنند. او بر خلاف کارگردان‌های دیگر حتی گلف را به صحنه سینما آورده و تمامی خصوصیات گلف را، ورزش بودنش را، فرصت مناسب همصحبتی با افراد ممتاز اجتماع را، و حس رقابت آنرا به نمایشhttps://www.buscabiografias.com/img/people/Howard_Hawks.jpg گذارده. در “بزرگ کردن بچه” وکیل دعاوی، الکساندر پیبادی، از اینکه در حین بازی گلف صحبت از تجارت به میان آید متنفر است ولی‌ در آ ن صحنه بازی دکتر هاکسلی سعی‌ بر آن دارد که او را متقاعد سازد که به موزه باستان شناسی‌ یک میلیون دلارکمک نماید، درست وقتی‌ که پیبادی دارد تمرکز به روی توپ و جهت آن می‌کند هاکسلی به او میگوید: ” اگر بتوانید از نفوذتان استفاده کنید و خانم رندام را به این کار خیر متقاعد سازید، خیلی‌ خوب خواهد شّد ” که پیبادی یکه میخورد و با دلخوری میگوید: ” وقتی‌ من گلف بازی می‌کنم فقط میخواهم از گلف صحبت کنم، آنهم مابین ضربه ها “. از طرفی‌ دیگر هاوارد هاوکس همیشه برای معامله آماده است ولی‌ آن موقع به سرپرست زمین گلف پاسخ می‌دهد: “به او بگو من نمیخواهم با او گلف بازی کنم” و وقتی‌ که سرپرست میپرسد چرا؟ جواب می‌دهد: “مادر .. دارد من را به دادگاه فرمیخوند و اعاده خسارت میخواهد”. او شوخی‌ نمیکند. دو هاورد‌ها دشمن خونین یکدیگرند

هیوز هاوکس را به دادگاه کشانیده چون معتقد است که از صحنه‌های پیکار هوائی فیلم او “فرشته‌های جهنم” در فیلم خودش “گشت صبح”  استفاده نموده و هاوکس را به کپی‌ و دزدی صحنه‌های فیلمش متهم نموده. هیوز ضمنا از اینکه هاوکس تمامی کارکنان فیلمش را پس از اتمام فیلم او برای فیلم خودش استخدام کرده بشدت عصبانیست. به نظر هل والیس، هیوز رقابت را به نحو بیمار گونه‌ای میپذیرد: “او تمامی هواپیما‌های جنگی جنگ جهانی‌ اول را خریداری کرده؛ برای چه؟ برای اینکه بدست Image result for howard hughesدیگران ، مخصوصاً هاوکس نیفتاد” چند هفته قبل از آن‌، هیوز به در منزل هاوکس رفت و او را تهدید کرد که اجازه ندارد در فیلمش خلبانی که به سینه ا‌ش تیر خورده نشان دهد. هاوکس در جواب به وی گفته: “هاوارد، شغل من فیلم سازیست در حالیکه تو فیلم برای تفریحت می‌سازی” و هنگامی که میلیونر بیست و پنج ساله‌ میخواست باز به او پرخاش کند میگوید: “هاوارد، من از دیشب خمارم و سرم درد میکند، برو با وکیلت بیا “. او در این باره به همکارانش گفته: “خوب هر خلبانی که در جنگ هوایی تیر میخورد به احتمال زیاد از سینه ا‌ش آسیب می‌بیند، این یک صحنه عادیست و هیوز حق امتیاز منحصر بفرد آنرا ندارد “. هیوز حتی یکی‌ از نویسندگانش را متقاعد میسازد که پولی‌ به سکرتر هاوکس پیشنهاد کند در ازای دریافت یک کپی از فیلم نامه هاوکس

ولی‌ سکرتر هاوکس آن را به اطلاع هاوکس می‌رساند. هاوکس توسط پلیس آن نویسنده را به جرم پیشنهاد رشوه و دزدی دستگیر می‌کند. مطابق گفته هاوکس: “هیوز به من تلفن میزند و میگوید که شنیده نویسنده ا‌ش را به زندان انداختم و من گفتم درست شنیدی؛ تو می‌توانستی از من یک کپی بخواهی و من با کمال میل به تو میدادم چرا میخواهی یک دختر معصوم کارمند مرا به رشوه خواری تشویق کنی‌؟ ” و اضافه می‌کند: “و حالا در مورد آن نویسنده، من درکی قائل نمیشوم “. دعواهای هالیوودی تا به حال به این کثیفی نبوده. هاوکس حتی از دادگاه یک دستور فاصله گیری هیوز از او را گرفته که به او داده‌اند: ” حالا مردکه میخواهد با من گلف بازImage result for howard hawksی کند؟ بگوئید برود به جهنم متصل شود “. هیوز گلفش به خوبی هاوکس نبود ولی‌ از کودکی به اصرار مادرش گلف بازی میکرد؛ در حقیقت مادر هاوارد هیوز یک زن بسیار وسواسی بود که زمین گلف را فاقد میکرب هایی که از دیگر کودکان ممکن بود به فرزندش منتقل شود میدید. او حتی مواظب تمیزی زیاده از حد پسرش بود، از دندان گرفته تا دست و پاا و اغذیه و حتی رفت و آمد محدودش با دیگر کودکان مدرسه، همه چیز را تحت نظر داشت. بلی بدین ترتیب بود که هیوز با گلف آشنا شده بود، به خاطر مادرش

وقتی‌ هیوز شانزده ساله‌ بود مادرش پس از یک عمل جراحی جزئی در می‌گذرد و او را همچنان در باور به خاصیت درمانی و بهداشتی زمین گلف باقی‌ میگذارد. دو سال پس از مرگ مادرش، پدرش نیز از حمله قلبی در می‌گذرد و او تنها وارث سهم پدرش از شرکت خانوادگی تولید ابزار کار میشود. هاوارد جوان سریع دست به باز خریدن سهام دیگر افراد خانواده‌ پدرش می‌زند و میشود تنها صاحب شرکت تولید لوازم کار و ابزار که بیشتر بروی لوازم حفر چاه نفت متمرکز میبود. از آنجا که هنوز به سنّ قانونی‌ ۲۱ سالگی نرسیده بود مطابق قانون تکزاس، او از کنترل شرکت محروم است تا به سنّ قانونی‌ برسد و شرکت توسط مدیران همچنان اداره می‌شوند. البته آن قانون میتواند توسط دادگاه تغییر یابد و سنّ مدیر عامل را به نوزده سال تقلیل دهد ولی‌ او هنوز به نوزده سال نیز نرسیده بود

در فکر اینکه وقتی‌ نوزده سالش شود کنترل شرکت خود را در دست گیرد، هیوز با قاضی عالی‌ تکزاس، والتر مونتیث در زمین کلوپ گلف هوستون گلف بازی میکرد. او به قاضی مونتیث قول داده بود به محض اینکه دادگاه او را در نوزده سالگی یک فرد بالغ برای اداره شرکتش بشناسد، او در دانشگاه پرینستون نام نویسی خواهد کرد. در ۲۴ دسامبر، نوزدهمین سالگرد تولدش، هیوز درخواست نامه ا‌ش را به دادگاه عرضه نمود. نتیجه تقریبا معلوم بود: قاضی مونتیث هاوارد هیوز را یک فرد بالغ و مستحق کنترل بروی شرکتش، “کمپانی ابزار هیوز” دانست. از آن ساعت به بعد هیچ فکر نام نویسی در پImage resultرینستون به مخیله هاوارد جوان راه نیافت

و با آن جواب رک هاوکس، سرپرست به سرعت به دفترش می‌رود که جواب هاوکس را مؤدبانه به هیوز بدهد. بعد از دقیقه‌ای او به سرعت باز میگردد و جواب هیوز را به هاوکس می‌دهد: ” آقای هیوز گفته اند که از ادعای غرامت علیه شما خودداری کرده اند و پرونده دادگاه را بسته اند؛ ایشان در راه هستند که به شما بپیوندند “. چند دقیقه بعد هیوز سر می‌رسد و دو دشمن دیرین یک بازی گلف را شروع میکنند. گلف بار دگر جادوی خود را کرده. سر هجده سوراخ آندو کشف میکنند که به طور حیرت آوری مانند یکدیگر فکر میکنند. آنها بلند قد بلند و ورزیده هستند، هردو خجالتی و از جماعت گریزانند، هردو ی آنها سنت شکن هستند و هردو از خوارج هالیوود به حساب می‌آیند، هردو از زنبازان حرفه‌ای هستند ولی‌ هیوز زنان برنزه و شیطان را ترجیح می‌دهد در حالیکه هاوکس بیشتر طرف زنان مقید، و مبادی آداب کشیده میشود. معروف است که در ۱۹۳۶، کاترین هپبرن با شخص دیگری به سوراخ دهم گلف رسیده بودند که یک طیاره یک ملخه بروی چمن‌ها فرود میاید و هوارد هیوز از آن بیرون میاید در حالیکه کیف حامل باتون‌های گلفش را در دست میگرداند فریاد میزند: “موافق سومی هستید؟” و از قرار همان روز کاترین و هاوارد یک رابطه سه‌ ساله‌ را آغاز میکنند

تا اتمام بازی نه تنها دشمنی آندو به پایان رسیده بلکه هاوکس قبول می‌کند که کارگردانی فیلم جدید هیوز، “صورت زخمی” را در ازای  ۰۰۰ ۲۵  دلار به عهده بگیرد ( با صورت زخمی ال پاچینو در ۱۹۸۰ اشتباه نشود ). هیچکس دیگر نمیداند بین آندو چه‌ها گذشت ولی‌ آن بازی با نتیجه خیلی‌ نزدیک هفتاد و دوی هیوز به هفتاد و یک به نفع هاوکس به پایان رسید

________________________________________________________

لطفا قسمت آخر را در جلد پنجم و در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/06/22/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d9%be%d9%86%d8%ac%d9%85/

 

 

Image

سلام خداحافظ سلام – جلد دوم

  قسمت اول را میتوانید در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/03/23/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85/

اثر کریگ براون    ترجمه محسن شجاع نیا                                          تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

____________________________________

پاملا  تراورس

از جرج ایوانوویچ گوردجیف مراقبت می‌کند

بیمارستان آمریکائی پاریس، نیولی دور سین ۳۰ اکتبر ۱۹۴۹

P.L. Travers Watches Over Goeorge Ivanovich Gurdjieff

هر نوع ملاقاتی بین یک مرده و زنده بدون شک یک ملاقات یکطرفه می‌باشد. آیا آنها چیزی میدانند که ما نمیدانیم؟ Image resultدر ۳۰ اکتبر ۱۹۴۹، پاملا تراورس تمام شب را در یک اتاق خصوصی در طبقه اول بیمارستان امریکایها در پاریس کنار جسد جرج ایونوویچ گوردجیف نشسته به صورت بی‌ روحش ذلّ زده بود. پاملا اولین بار گودجیف را سیزده سال قبل از آن‌ در موسسه‌ای که تحت نام “توسعه هماهنگی انسانی” در فانتین بلو احداث نموده بود ملاقات نمود. پس از گذراندن سالیان بسیاری در مطالعات اسطوره‌ها و تحقیقات عمیقش در ادبیات کلاسیک و موثر و خواندن اشعار شعرای روز و دیروز، وی در گوردجیف آن شخصیتی‌ را که همواره به دنبالش میبود یافت و آن به خاطر عقیده او در یافتن حقیقت از طریق رقص میبود و هنگامی که به لندن بازگشت مروج طریقه گوردجیف شد و رقصندگان گوردجیفی را ایجاد نمود و معلم معلم‌های رقص‌های اسطوره‌ای وی گردید. گوردجیف یک گوروی در نوع خود خاص میبود. از پدر یونانی و مادر ارمنی در ارمنستان بدنیا آمد. سال تولدش را کسی‌ نمیداند – از ۱۸۶۶ گرفته تا ۱۸۷۷ یا کمی‌ پیش و پس از آن سال ها. او در زندگی‌ بر خلاف رهبران عمده مذهبی‌ به گوشه نشینی و نماز و دعا عمر را سپری نکرده و بر عکس تاجری موفق بوده که در خاور میانه به تجارت فرش، خاویار، روغن، ماهی‌، لباس‌های زیر زنانه و حتی مژه مصنوعی روزگار گذرانید. یک فرد به تمام معنی مادی نگر که به یکباره در ۱۹۱۲ به دنیای اسطوره و درویشی روی آورد با حفظ سلیقه مادی پرستی ا‌ش  در اروپا جذب مرید نمود. او بنیانگذار فلسفه تازه‌ای شد مبنی بر اینکه مردمان همه در نوعی خواب بسر میبرند و هیپنوتیزم شده هستند که برنامه و راه و روش فرهنگی‌ و خانوادگی خود را دنبال میکنند. “ما خواب بدنیا میأیم و خواب از دنیا میرویم” فقط از طریق اوست که تمامی مردمان جهان بتوانند اImage result for george ivanovich gurdjieffز خواب خود بیدار شوند و روند تازه‌ای را تحت دید یگانگی و اتحاد شروع نمایند. او در جهت هماهنگ نمودن اعمال بشر درامد که سمبل تمامی حرکات را در رقص‌های سبکی که ابداع نموده بود به اجرا آورد و این عقیده را ترویج مینمود که آن همان است که خداوند لایتناهی یگانه برای بندگانش میخواهد. رقص‌های گوردجیف با الهامی از رقص‌های چرخشی سماع مولانا جلالدین  رومی و رقص‌های قزاق‌های آسیای مرکزی میباشد

گوردجیف معتقد میبود که در تمامی کهکشان و جهان فقط ماه است که سر به خدمت خداوند ننهاده و قانون خودش را دارا میباشد. او نوری که از ماه به جهان فرو میامد را نوری منفی‌ و انرژی مردگان می‌دانست و نام آن را آسکوکین گذارده بود و سخت معتقد میبود که قدرت‌های بالاتری که بر ماه حکمرانی دارند عضوی در مقطع ستون Image result for george ivanovich gurdjieffفقرات بشر جای داده‌اند که نامش را کوندا فوفر گذارده بود. گوردجیف به مریدانش میگفت که خداوند به طریق او اطمینان دارد و آن را از طریق مریدانش دهان به دهان و در مصاحبه‌هایش در جرائد به مردمان جهان آگاهی‌ میداد. او از برای دفاع از بندگان  خدا در مقابل این انرژی شیطانی دست به خلاقیت رقص‌های مخصوصی که انرژی منفی‌ ماه را دفع میکنند میزند. رقص هایی که با گردش ستارگان هماهنگ شده اند. این حرفها امروزه شاید خنده دار انگاشته شوند ولی‌ در آن زمان گوردجیف از طرفداران قابل توجهی‌ بر خوردار میبود و بسیاری از هنرمندان و موسیقی‌ دانان و دیگر افراد برجسته را  به خود جذب نموده بود از جمله جرجیا اوکیف، و کاترین منسفیلد

پاملا تراورس در جائی میگفت که گوردجیف در خلق کردن کاراکتر مری پاپینز، خدمتکار پرنده، مؤثر میبوده به خصوص آن‌ دامن بلند او که ایده ا‌ش را از لباده گورو گوردجیف گرفته بود و چوب دستی‌ او نیز در چتر مری پاپینز تداعی شد. تراورس در سری جدید کتابش به نام “بازگشت مری پاپینز” از شخصیت پرنده ا‌ش که با چترش عّرش را سیر می‌کند و قادرست به کهکشان‌های دیگر رود و با قوای مافوق بشر در تماس باشد باز کاراکتری نزدیک به کاراکتر گوردجیف میسازد. وی در این کار پای را فراتر گذارده حتی نوزاد جدید خانم و آقای بنImage result for george ivanovich gurdjieffکس را نیز یک فرستاده‌ از ستارگان و کهکشان‌های مافوق زمین خلق مینماید

همانطوری که پاملا تراورس کنار جسد بی‌ روح گوردجیف نشسته در افکارش غرق میشود. او گورویش را در آسمان‌ها و متصل به حق میداند. او را در نور مطلقی‌ که همواره از آن یاد میکرد میافت، نزد مقدسترین مقدس ها، پروردگار یگانه که کّل دانش و نور است. امر جالب توجه در اینست که گوردجیف از زندگی‌ مادی لذت میبرد به اغذیه‌های خوشمزه علاقه ماند میبود روزی سه‌ نوبت غذای مفصل تناول مینمود و آنها را با براندی ارمینک در دهان میشست در حالیکه مریدانش از سوپ رقیقی تناول مینمودند. او مایل بود طرفدارانش را دست بیندازد و حتی تحقیر کند به خصوص مریدان متموّل خود را و آن رفتار را بسیاری قبول میکردند و حتی میگریستند. او به نظر میامد که از دیدن اشک‌های مردان ثروتمند لذت می‌برد. ادعای خدای گونگی وی به حدی به خودش مشتبه شده بود که حتی گاهی‌ به بهانه اینکه درذنّ است و نمیخواهد رابطه ا‌ش با خدا قطع شود از رفتن به توالت خودداری مینمود و در اطاقش قضای حاجت خود را میکرد که مریدانش با علاقه هرچه تمام تر برایش تمیز میکردند. خلاصه یک شخصیت دیوانه و جاه طلب بود در قالب یک مرد مقدس. پنداری او بود که اطرافیانش را هیپنوتیزم نموده بود. وی از یک تکزاسی صاحب چاه‌های نفت هدایا و مبالغ هنکفت دریافت نمود و مریدانش در پاریس کاخی برایش ساخته بودند

گوردجیف به عکس اغلب رهبران مذهبی‌ که ترک مادیات و روابط جنسی‌ میکنند نه‌ تنها به اموال و املاکش مینازید بلکه به فرزندان زیادی که از زنان مختلف میداشت نیز مینازید و آنرا مایه مردی و قدرت معاشقه خود می‌دانست.   درست شخصیتی‌ مقابل شخصیت پاملا که هیچوقت ازدواج نکرد. اولین کلمه‌ای که اودر انگلیسی مبتدی خود آموخت و زیاد به کار می‌برد کلمه “فاک” میبود. پاملا تراورس با اینکه ازدواج رسمی‌ نکرد ولی‌ با مردان به مراتب مسن تر از خودش رابطه عشقی‌ میداشت. شخصیت وی با شخصیتی‌ که از یک نویسنده داستان‌های کودکان انتظار میرود زمین تا آسمان فرق میداشت

 اولین مردی که وارد زندگی‌ پاملا تراورس شد، راسل، شخصیت یک رهبر و فیلسوف را تواما دارا میبود که به مذاق تراورس خوش آمد. دومین مرد نیز گورو گوردجیف بود که مدت‌ها با او زندگی‌ را بسر برد.  میگویند چون تراورس در کودکی‌ پدرش را از دست داده همیشه به دنبال یک شخصیت پدر مآبانه میگشته. او تصمیم گرفت بجای بدنیا آوردن نوزادی را به فرزندی بگیرد که همین کار را کرده به ایرلند میرود و و یکی‌ از دو قلو‌های نوه ژوزف هیث، بیوگرافر ییتز، را به فرزندی می‌گیرد. او به فرزندش به دروغ گفته بود که پدرش در گذشته ولی‌ بعد‌ها او متوجه میشود که یک برادر دارد و پدرش زنده است

پس از اتمام جنگ پاملا با یکی‌ از اولین ترن‌ها خود را به پاریس می‌رساند و در چند سخنرانی و و نشست گورو گوردجیف شرکت مینماید. موضوع روز گورو گوردجیف ردّ کامل نقش ریاضیات در ترقی‌ بشر میبود و اینکه آدمی‌ نمیتواند قوانین کهکشان‌ها را از طریق ریاضیات بشناسد. و همزمان روانشناسان دوره جدید را، فروید و یونگ را، مردود اعلام مینمود. به پیروانش توصیه می‌کند که حتما روزی یکبار تنقیه کنند و خود را از آلودگی‌ها پاک و منزه نمایند. پاملا بار آخر با فرزند خوانده ا‌ش به دیدار گورویش می‌رود و او را به گوردجیف معرفی‌ می‌کند، “کامیلیوس، پسر من.” گوردجیف دستی‌ به سر و صورت پسر می‌کشد و احوالش را میپرسد. کامیلیوس میگوید من پدر ندارم، پاسخ می‌دهد، من را پدر خودت بدان و آن ملاقات قریبا‌ یک ماه قبل از مرگ گورو اتفاق افتاد

پاملا هنوز در پاریس بود که گورو از دنیا میرود. او مراسم احترام خود را در تشییع جنازه گوردجیف در کلیسای الکساندر نوسکی، به طور کامل بجا میاورد و پیشانی او را میبوسد. وی مبلغ قابل توجهی‌ را به مؤسسه گورو گوردجیف اهدا مینماید. تراویس سالیان سال به زندگی‌ مرفه و کتاب نویسی ادامه می‌دهد. وی هنگام مرگ در سنّ نود و پنج سالگی دو و نیم میلیون پوند و همان خانه بزرکی را که همیشه در آن میزیست از خود بجای گذارد. هنگام مراسم تدفین او در کلیسای مسیح افراد مؤسسه گورو گوردجیف یک طرف تابوت ایستاده بودند و منتظر چک هنگفتی بودند و حسابداران و وکلای او یک طرف و هنگام بردن تابوت دو طرف به هم دست می‌دهند و یکی‌ از رقص‌های گورو، خدای رقص، را به اجرا میاورند که از قرار خواسته پاملا تراورس میبوده. او هیچگونه مراسم یاد بود از خودش را نمیخواست و سفارش کرده بود برایش عزاداری نکنند

______________________________________________

جرج ایوانوویچ گوردجیف

برای فرانک لوید رایت شوری کلم می‌پزد

تالیسین، اسپرینگ گرین، ویسکانسین ژوئن ۱۹۳۴

George Ivanovich Gurdjieff Cooks Sauerkraut for Frank Lloyd Wright

گوردجیف مسافر راحتی‌ نیست. او به ایستگاه مرکزی گراند با هفت چمدان می‌رسد، به راننده پرخاش می‌کند که به خاطر او سفر را به تعویق نیانداخت چون او دلش نمی‌خواهد آن موقع به راه بیافتند. هنگام راه افتادن قطار رأس نیمه شب به سمت ویسکانسین، گوردجیف در کریدور‌ها با مشت به در و دیوار‌های اطراف میزده که باعث مزاحمت و پریدن مسافران از خواب میشود. سر صبحانه تمامی اغذیه را رد می‌کند و به میهماندار با تفاصیل ممتد شرح حال مزاجی خود را می‌دهد که هر غذا‌ئی را نمیتواند تناول کند. بقیه‌ سفر او هم کوپه ای‌هایش را با استعمال زیاده از حد دخانیات و مصرف بیش از اندازه مشروب و اغذیه‌های بد بوو‌ای که با خود به داخل قطار آورده بود مشمئز میسازد ازجمله پنیر تند بوی کاممبرت که از شیکاگو با خود آورده بود. او به مزرعه هزار هکتاری فرانک لوید رایت آرشیتکت نامی‌ دعوت شده بود که چند روزی را با هم بسر برند. به همراهش میگوید “خوب حالا باید البسه‌ام را عوض کنم، داریم میرسیم” که برای هم سفر‌هایش جمله تسکین آوری بود

فرانک لوید رایت آImage result for frank lloyd wrightرشیتکت معروف آمریکائی، در ژوئن ۱۸۶۷ به دنیا آمده در آوریل ۱۹۵۹ رخت از جهان بر می‌بندد. وی فارغ التحصیل از دانشگاه ویسکانسین است و برنده چندین مدال و جایزه جوامع آرشیتکتی دنیا. او طراح داخلی‌ مناطق مسکونی، بازرگانی، و مدرس پرکاری بود که بیش از ۱۰۰۰ ساختمان عمده در شهر‌های عمده ایالات متحده بنا نهاد. او حتی سبک خود را ابداع نمود و طبیعت محیط را در طراحی‌ ساختمان‌هایش دخالت داد و نام سبکش را “آرشیتکتی ارگانیک” نهاد. او مدتها اوقاتش را صرف توسعه مدارس ایالات مرکزی آمریکا، یا به قولی تپه زارها، گذرانید. دوران زندگی‌ پر مشغله حرفه‌ای فرانک لوید رایت بیش از هفت دههٔ را در بر میگیرد

گوردجیف و فرانک لوید رایت هرگز یکدیگر را ملاقات نکرده بودند. هردو دو از قماش رهبران بودند نه‌ پیروان. رایت از طریق همسرش، الگیوانا،  که از رقصندگان سبک گوردجیفی میبود با گوردجیف آشنا میشود. الگیوانا به دنبال زندگی‌ جاویدان میبوده که از گوردجیف می‌شنود و به نزد او میشتابد. گوردجیف نیز آنرا به او قول می‌دهد به شرطی که به تمامی دستوراتش گوش فرا دهد و بنده وار احکامش را اجرا نماید. الگیوانا که شش سال زندگی‌ مشترک با رایت Related imageمیداشت همسر سوم او و رایت شوهر دومش میشد. وی که از ازدواج اول خود دختری به نام سوتلانا میداشت پس از ازدواج با فرانک به اتفاق دخترش پای به زندگی‌ رایت گذاردند و او نیز نام خانوادگی رایت را برمی‌گذیند. ولی‌ به نظر میامد که آتش عشقشان زود رو به سردی نهاده زندگی مشترک آندو در حال سقوط میبود. فرانک رایت پیدا بود که زودتر  نسبت به همسرش کم علاقه شده و اخلاق دمدمی مزاجش را تقصیر او می‌دانست. در یک لحظه او می‌توانست همسرش را با دلیل برهان قوی راضی‌ کند که با او هم عقیده شود و در لحظه دیگر به ناگهان به الگیوانا میآشفتد که این چه تفکریست که او دارد و چرا با او مخالفت نکرده. همین چند روز پیش رایت از بستر برآشفته بر میخیزد چون در خواب دیده بود همسرش با یک مرد سیاه پوست در حال معاشقه میبود و آنرا تقصیر وی می‌دانست که “حتما چیزی هست که من را به این نتیجه در خواب رسانیده” الگیوانا دیگر طاقتش طاق شده بود و به دخترش میگفت که میبایستی از فرانک جدا شود چون دیگر تحمل تهمت‌ها و افترا‌های او را ندارد

گوردجیف مطبق رفتار همیشگیش به محض ورود به تالیسین کنترل محیط را بدست می‌گیرد و هنر مطلوبش را که آشپزی باشد با برنامه قبلی‌ و ادویه هایی که با خود آورده بود به مورد اجرا قرار داد که برای صاحبخانه و خانواده ا‌ش جالب و متفاوت میبود، سپس پشت پیانو نشست و چندین قطعه از ساخته های خودش را اجرا نمود که باعث تفریح و خرسندی ساکنان خانه مجلل رایت‌ها گردیده بود. او از سبک مخصوصی‌ در موسیقی‌ پیروی نمیکرد و سبک آزاد خود را میداشت که قابل تحمل بود. فرانک رایت گوردجیف را می‌پسندد و پس از چند روزی معاشرت با آن اعجوبه غریب تسلیم طلسم او گردیده از مریدانش میشود. رایت به قول خودش در گوردجیف یک بودا می‌بیند – یک گاندی خدای گونه و به طور قطع یک نابغه. رایت که ابتدا از طریق همسرش با گوردجیف آشنا شده بود دیری نپآئید که کاسه از آش داغتر شد و یک مرید کمربسته در خدمت گورو درآمد. گاه میپندارم چنین افراImage result for george ivanovich gurdjieffد برجسته‌ای در اجتماع چگونه یک چنین تمایلاتی‌ دارند و شدیدا به جستجوی یک مراد هستند؟ گوردجیف از به فرمان آوردن اطرافیانش لذت می‌برد به خصوص اگر عده زیادی باشند و به فرامین وی در جأ گوش فرا دهند. رقص‌های سبک خودش را برای همین احساس از خود ابداع نمود. آن رقص‌ها نوعی سر سپردگی و بدعت را نمودار میبودند. ابراز ارادت مطلق به او. روز آخر اقامتش در تالیسین، او همه را وادار می‌کند که پیشبند آشپزخانه ببندند و کلم های پخته شده را به اصطلاح ساطوری کنند و از رشته‌های تخمیر شده کلم‌ها شوری بپزند. او دستور عمل خودش را می‌دانست و از دیگر میوه جات و ادویه جات جهت چاشنی‌ در کلم‌های شور استفاده میکرد که بسیار تند و تیز و بد بو میبود که حتی آقای رایت نیز آنرا با غذایش نتوانست فرو دهد. گورو گوردجیف که مقصد بعدی‌ او کمپ اجتماع طرفدارندش در آریزونا میبود دو بشکه ۵۲ گالنی کلم شوری مخصوص خود را با کمک اعضای خانواده پخت و دستور داد آنها را نیز با دیگر وسائل به محل کمپ مریدانش انتقال دهندو شخصا بار بندی آن‌ها را در وانت باری نظارت می‌کند ولی‌ بوی تند و نا خوشایند آن شوری‌های کلم گوردجیف به قدری آزار دهنده میبود که راننده نرسیده به آریزونا دیگر طاقت نمیاورد و با کمک شاگرد آن دو بشکه را در گودی کنار جاده میندازند

ولی‌ از محاسن دیدار گوردجیف با فرانک رایت پیوند دوباره او و همسرش الگیوانا بود که به خاطر علاقه مشترکشان به گوردجیف میبود و دختر الگیوانا را شگفت زده میسازد که چه آسان روابط بین پدر و مادرش خوب شدند یا “چیزی در آن شوری کلم بود؟” وی با خنده از آن‌ یاد می‌کند. کار گوردجیف در آریزونا بالا می‌گیرد و در کمپ https://i0.wp.com/www.lasplash.com/uploads//23a1/52ea7ae184268-taliesen-west-review-completing-the-usa-frank-lloyd-wright-tour-8.jpg“توسعه هماهنگی مردمان جهان” موفق به جلب عده بسیاری دیگر از مردمان به عنوان مریدان جدیدش میشود. فرانک و الگیوانا رایت نیز در تالیسین دست به راه اندازی شعبه آمریکائی انیستیتوی توسعه هماهنگی مردمان جهان میزنند و یک کمپ با دیسیپلین شدید، از نوعی که گورو را خرسند سازد، در محل مزرعه خود احداث مینمایند. تالیسین مقر فرانک لوید رایت میبود که مشتمل ساختمان‌های وسیع و مدرن با پنجره‌های سقفی و آبشار‌های کوچک که به تدریج تبدیل به کمپ هماهنگی مردمان و محل گرد هم آئی‌های مریدان گوردجیف شده بود و با مقر گورو گوردجیف در پاریس ارتباط مستقیم میداشته و افراد عضو را بین هم رد و بدل میکردند. جالب توجه است که سلیان بعد دختر استالین، که اتفاقاً او نیز نامش سوتلانا میبود، پس از فوت سوتلانا رایت، با شوهر بیوه او ازدواج مینماید و در کمپ تالیسین اقامت میورزد. او دسیپلین کمپ را بی‌ شباهت به اداره کردن شوروی توسط پدرش نمی‌دید

آخرین بار فرانک با گورویش در ولینتون هتل نیو یورک ملاقات نهار داشتند و آن سال ۱۹۴۸، یک سال قبل از فوت گورو میبود. آنجا او برایشان ساز دهنی میزند و یک بار دیگر در حضور همراهانش و فرانک رایت اعلام میدارد “من گوردجیف هستم. من هیچوقت نمی‌میرم!”. گوردجیف همچنان در اذهان مریدانش یک نیم خدا به حساب می‌اید و از افراد نایاب روزگار. پس از مرگش فرانک لوید هنگام دریافت یک مدال در نیو یورک اعلام میدارد “بزرگترین مرد جهان چندی پیش در گذشت. نام او گوردجیف بود”. در آن زمان رئیس اف بی‌ آی،  ج ادگار هوور، گزارشی در باره او تهیه مینماید و می‌نویسد که گوردجیف فرانک رایت را شستشوی مغزی داده

_______________________________________________

فرانک لوید رایت

خانه‌ای برای مریلین مونرو طراحی‌ می‌کند

هتل پلازا، خیابان پنجم، نیو یورک پاییز ۱۹۵۷

Frank Lloyd Wright Designs a House for Marilyn Monroe

یک بعد از ظهر روز پائیزی مشهور‌ترین آرشیتکت آمریکا، فرانک لوید رایت، در سنّ نود سالگی در آپارتمان خود در خیابان پنجم مشغول به کار است که زنگ در به صدا می‌آید. مریلین مونرو، هنرپیشه معروف آن زمان بود که سر زده به دیدارش رفته بود. مریلین میخواهد که استاد پیر آرشتکت جوان آمریکا برایش منزلش را طراحی‌ نماید چه کّل ساختمان را و چه طراحی‌ داخلی‌ آن را. از هنگامی که او به همسری آرتور میلر، نویسنده تئاتر و فیلم نویس معروف که کار هایی مانند “مرگ فروشنده” و “منظره از بالای پل” را ارائه داد، آمده به خانه ییلاقی دو طبقه وی در راکسبری کانکتیکات نقل مکان نموده. آن خانه که از جدّ و آباد آرتور میلر به میراث رسیده و همواره Related imageخانوادگی در آنجا میزیستند در سال ۱۷۶۹ ساخته شده و زمینی‌ حدود ۳۲۵ هکتار را در بر می‌گیرد و حدود ۶۰۰۰ درخت‌ میوه کهنسال و گلزار‌های زیبا دارد ولی‌ برای مریلین جوان و خوش برخورد و معاشرتی محل مناسبی برایش نمیباشد با اینکه استخر بزرگ و ایوان وسیع با چشم انداز تپه زار آن خانه را دوست میدارد ولی‌ آنرا جایی‌ نمی‌بیند که بخواهد تمامی روز‌هایش را در آنجا بگذراند. ولی‌ فعلا فرانک در این حال و حواس نیست که داستان تاریخ ملک آرتور میلر را بداند. او با اینکه پیر است ولی‌ هنوز یک مرد است و از بودن مریلین سکسی و استنشاق عطر دل‌انگیز وی مفرح است و در عالم دیگریست. او قبلا با مریلین مونرو در میهمانی هایی ملاقات داشته و در مورد مریلین نیز گفته معروفی دارد بدین گونه که در مصاحبه‌ای در برنامه تلویزیونی چیکیلی، هنگامی که مجری از فرانک پرسیده بود نظرش در باره آرشیتکت بدنی مریلین مونرو چه بوده جواب می‌دهد “من فکر می‌کنم آرشیتکتی بدنی دوشیزه مونرو از بهترین ساخته های آرشیتک بزرگ است” و حضار بشدت به خنده می‌افتند

مریلین مونرو در ۱۹۲۶ در لوس آنجلس به دنیا میاید و از موفقترین هنرپیشه‌های هالیوود در دههٔ ۱۹۵۰ میلادی میبود. او که سمبل سکس و انقلاب سکسی سینمای هالیوود میبود سه‌ بار ازدواج مینماید، او ابتدا در سال ۱۹۴۲ با جیمز دأرتی ازدواج مینماید که چهار سال دوام آورد، سپس مدت دٔه سال دوباره مجرد میشود تا اینکه با قهرمان بیس بال نیو یورک ینکیز، جوّ دی ماجیو مزدوج میشود که فقط یک سال بطول انجامید که در ۱۹۵۵ از وی جدا شده با نمایشنامه نویس مشهور، آرتور میلر در ۱۹۵۶ عهد زناشویی می‌بندد به امید آنکه ازدواج سومش موفق از آب درآید و بتواند نقش یک مادر و همسر خوبی را برای همسرش ایفا نماید که آنهم پس از مدت کوتاهی از هم میپاشد و در ۱۹۶۱ از آرتور میلر نیز جدا میگردد. شایع بود که او یکی‌ از معشوقه‌های پرزیدنت فقید، جان کندی، میبوده و به همین علت افت بی‌ آی از شر او خلاص میشود و او ظاهرا با مصرف مقدار زیادی قرص خواب آور در رختخوابش خود کشی‌ می‌کند

او دست مریلین را می‌گیرد و به اتاق دیگر میبرد و بقیه‌ کاری را که رویش مشغول بودند به دو آرشیتکت جوان و همسرش میسپارد. در اتاق خلوت مریلین برای فرانک توضیح می‌دهد که چه‌گونه منزلی دلخواهش است. فرانک فقط گوش میداد و یاداشت بر نمی‌داشت. او به یاد طرحی از یک خانه بزرگ با چندین اتاق خواب و سالن پذیرایی و حمام‌های بزرگ با استخر و فضای سبز مناسب طبعییت آن مکان افتاد که هشت سال قبل برای یک زوج متموّل تکزاسی کشیده بود

میلر مقتصد به محض شنیدن پیشنهاد مریلین به یک آرشیتکت برای ساختن یک منسیون مجلل به شدت یکه میخورد به خصوص هنگامی که تعدّد اتاق‌ها و جزئیات وسائل و دکوراسیون را که از دهان همسر سکسی و آرام Image resultسخنش می‌شنید. ولی‌ وقتی‌ پرسید که نام آرشیتکت چیست، و شنید که طراح منزل کسی‌ نیست جز فرانک رایت، نزدیک بود از پشت از صندلی‌ بیفتد. او به سختی جلوی عکس‌العمل خود را گرفت ولی‌ از گزیدن لبش نتوانست خود داری کند. “فرانک رایت؟؟” آرتور میلر با تعجب از مریلین مونرو میپرسد. “میدانی‌ حق طراحی‌ او چقدره؟” او به طور خودکار ایراد مینماید “تقریبا به اندازه قیمت کّل ساختمان” میلر از همسر تازه ا‌ش میخواهد یک روز رویش فکر کند. مریلین با همان لبخند شیرین قبول می‌کند و در دل‌ خوشحال است

آرتور معتقد بود که میشود همین خانه را باز سازی کنند و میخواست ابتدا آن کار را بکنند. یک صبح گرفته پائیزی میلر‌ها فرانک رایت را به منزل خود میبرند. در طی‌ دو ساعت راه بین نیو یورک و  منزلشان در کانکتیکات را او در گوشه‌ صندلی پشت اتومبیل چمباتمه زده خوابیده بود. او یک کلاه پهن تکزاسی سفید به سرّ میداشت که روی صورتش کشیده به خرناس افتاده بود. هنگامی که به ملک میلر رسیدند و به داخل خانه او را راهنمایی کردند نگاهی‌ به اطرافش انداخت و گفت که این خانه خیلی‌ کهنه است و حتی یک نیکل هم خرج این خانه نکنند. آنها دور میز نهار خوری می‌نشینند و ماهی‌ سلمون دودی تناول میکنند. پیشخدمت برای مریلین و آرتور به روی بشقاب‌هایشان فلفل آسیا می‌کند و به فرانک نیز تعارف می‌کند. رایت از فلفل امتناع مینماید و به آندو نیز توصیه می‌کند که هیچوقت فلفل به روی غذایشان نپاشند. “این چیزها قبل از آنیکه بفهمی تو را میکشند” رایت با اعتماد به آندو میگوید

بعد از نهار مریلین در خانه می‌ماند در حالیکه آقایان میروند سر زمینی‌ که بالای تپه برای منزل جدید در نظر گرفته اند. بیش از یک کیلومتر راه سر بالا را میلر و رایت قدم زنان طی‌ میکنند بدون اینکه فرانک نود ساله کوچکترین احساس خستگی‌ کند. آرتور خیلی‌ شگفتزده میشود از سلامت و طاقت آن پیر مرد. بالای تپه رایت دور و برش را The two made their home at Miller's estate in Roxbury, Connecticut.می‌نگرد و از چشم انداز لذت میبرد. او در حالیکه زیپ شلوارش را پایین کشیده به ادرار مشغول میشود اظهار میدارد که زمین را برای احداث منزل جدید می‌پسندد و چقدر از این منظره محظوظ شده. در راه برگشت فرانک رایت جلو براه می‌افتد. آرتور میگوید که آنها فقط یک خانه ساده میخواهند و میخواهند از تجملات بدور باشند. “خانه قدیمی‌ را برای مجالس بزرگ نگاه می‌داریم و یک خانه کوچک خودمانی و راحت آن بالا تمام احتیاجات ما را برآورده میسازد” آرتور نفس زنان و بریده بریده به رایت ابراز میدارد. فرانک رایت می‌دانست که آرتور میلر منظورش از “ما” فقط “من” است چون این چیزی نبود که فرانک رایت از مریلین مونرو در آپارتمان و دفترش شنیده بود و از طرفی‌ دیگر کار او ساختن ساختمان‌های “کوچک و خودمانی” نبود. ولی‌ به روی خودش نمیاوردچون میداند که بالاخره حرف حرف مریلین خواهد بود که انجام میشود

چند روز بعد میلر تنها با وایت قرار میگذارد که در پلازا هتل نیویورک یکدیگر را ملاقات نمایند و در مورد نقشه منزل جدید صحبت کنند. وی یک نقاشی‌ آبرنگ نیز همراه نقشه اصلی‌ با خود آورده بود که رنگ سنگ‌های بکار رفته را بهتر تداعی میکرد. نقشه سالن پذیرایی‌ دایره شکل را نشان میداد به قطر بیست متر که با پنج ستون گرانیتی بیضوی سقف را نگاه میداشت که دورش را یک استخر بیست و دو متری که وایت معتقد میبود که با سنگهای جمع‌آوری شده از همان تپه کناره‌هایش کار گذاشته شود. میلر با وحشست به نقشه و عظمت ساختمان می‌نگرد، فقط با دیدن لیموزین در نقاشی پیدا بود که به عظمت پروژه بهتر پی‌ برده و داشت در سرش مخارج را جمع  میزد. Image result for arthur miller houseبالاخره دل به دریا میزند و از خرج پروژه میپرسد. وایت تخمین میزند ۲۵۰،۰۰۰ دلار. میلر باور ندارد، در دل‌ میگوید “حتی استخرش هم آنقدر نمیشود” سوا از همه اینها، میلر متوجه میشود که وایت فقط یک اتاق خواب برای آن منسیون عظیم طرح نموده با یک اتاق میهمان کوچک. با اینکه اتاق خواب یک اتاق سالن مانند و مزین به تخت خواب وسیع و حمام سر خود و گنجه‌های جادار که هر یک مانند یک اتاق معمولی بودند، ولی‌ میلر فکر نمیکرد این برای آن منزل کافی‌ باشد. وایت که پنداری داشت افکار میلر را میخواند انگشتش را روی منزل کوچکی در حاشیه آن بنای بزرگ گذارد و گفت این برای میهمانانی است که روز‌های بیشتری را در آن محل خواهند گذرانید. وایت یک سالن کنفرانس طویل نیز در آن ساختمان گنجانیده بود با میز بلند و صندلی‌‌های پشت بلند در دو طرفش که بلند‌ترین آن در رئس میز قرار داشت که مریلین را در صندلی‌ تجسم مینماید که مانند یک ملکه بر گرد همأیی شرکت کنندگان کارگردان‌ و فیلم بردار‌ تسلط دارد

ولی‌ این آرزوی مریلین مونرو به تحقق‌ نمیپیوندد. روابط زناشویی آندو از بد به بدتر می‌رسد. “آرتور خیال می‌کند که من احمق هستم، شاید هم احمق باشم، نمیدانم، ولی‌ دیگه حوصله‌‌ بد اخمی‌های او را ندارم” مریلین با گله گذاریImage result for eli wallach marilyn monroe برای دوستی‌ تعریف می‌کند “من زندانی این کاخ قدیمی‌ شده‌ام و آرتور زندانبان من شده” مریلین اضافه می‌کند “هر روز صبح میره توی اون اتاق مطالعه لعنتی ا‌ش و ساعتها آنجا میماند و نمیخواهد کسی‌ مزاحمش بشه، حتی من و من چه کاری دارم انجام بعدهم؟ هیچی‌، فقط آنجا بنشینم” وی با ناامیدی از ادامه زندگی با همسرش یاد می‌کند. میلر کمیسیون کار ساختمان را به فرانک لوید وایت نمیدهد. وایت در ۱۹۵۹ در می‌گذرد، میلرر و مونرو در ۱۹۶۱ طلاق میگیرند، و مونرو در ۱۹۶۲ در می‌گذرد. نقشه آن ساختمان بعد از مرگ وایت در هاوایی اجرا میشود و یک منسیون در زمین کلوپ گلف با استخر‌ آب سرد و حوض‌های آب گرم و سونا‌های خشک، بخار، و ژاپنی و رخت کن آقایان و بانوان و حمام‌های متعدد و سالن کنفرانس و بار و رستوران کوچکی را شامل میشود. آرتور میلر درفوریه سال ۲۰۰۵ در ۸۹ سالگی در می‌گذرد. او که اواخر عمرش را در منزل خواهرش در نیو یورک تحت مراقبت پزشکان میگذرانیده روز‌های آخر از خواهر و پزشکانش میخواهد که در راکسبری بمیرد. او را با آمبولانس به خانه ا‌ش منتقل میسازند و او در میان درختان کهنسال میوه و کاج‌های سر به فلک کشیده سرزمین آبا و اجدادیش چشم از جهان فرو می‌بندد

__________________________________________

مریلین مونرو

سکسی‌ترین لباسش را برای نیکیتا خروشچف می‌پوشد

کافه دو پاری، هالیوود ۱۹ سپتامبر ۱۹۵۹

Marilyn Monroe Wears Her Tightest, Sexiest Dress for Nikita Khrushchev

در آپارتمانش در هتل بورلی هیلز، مرلین مونرو آماده میشود که نیکیتا خروشچف، صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی روسیه شوروی را ملاقات کند. هنگامی که به خروشچف اطلاع میدادند که هنرپیشه معروف هالیوود، مریلین مونرو نیز در میهمانی شام حضور خواهد داشت، او تشخیص نداد که مریلین مونرو کیست. شاید به همین Image result for marilyn monroeعلت بود که مونرو نیز از رفتن به آن میهمانی آبا میداشت. فقط هنگامی که مدیر روابط حرفه ا‌یش به وی میگوید که در روسیه مردم آمریکا را با دو اسم میشناسند – کوکا کولا، و مرلین مونرو، او قبول می‌کند که به جمع سیاستمداران و میزبانان آمریکائی خروشچف در کافه دو پاری حاضر شود. “او از این گفته مدیرش کیف کرد” خدمتکارش، لنا پپیتون به یاد میاورد “به خانم مونرو گفته بودند که تنگترین و سکسی‌ترین لباسش را برای آن‌شب به تن کند” و مریلین قبول می‌کند و میگوید “مثل اینکه در روسیه سکس وجود ندارد” و متعاقب آن بلند می‌خندد

آماده شدن مریلین طبق معمول طولانی و مفصّل است. ابتدا یک ماساژ کامل به روی بدن سکسیش انجام می‌گیرد تا آرایشگر مو کارش را شروع کند و موی‌هایش را میزامپلی کند، سپس تیمی از ارایشگران به روی صورت جذاب او و دست و پای مرمرینش شروع به کار کردند و از مالیدن کرم و لوسیون نرم کننده تا زدن لاک ناخن و ماتیک لب و روژ گونه و دیگر ویرایش‌های لازم به رویش انجام گرفت. در این میان مدیر اImage result for nikita khrushchev cuban missile crisisستودیوی فاکس قرن بیستم، سپیروس سکورس، داخل میشود که مطمئن شود که‌ فقط یک بار هم که شده امشب به موقع حاضر شود. مطابق قرار مریلین در یک لباس شب مشکی‌ کوتاه و چسبان میرود و به اتفاق همراهی به طرف لیموزین آماده میرود. راننده او را قبل از ظهر به استودیو می‌رساند. در کمال تعجب میبینند که محوطه پارکینگ خالیست و هیچ اتومبیلی در آنجا یافت نمیشود. “باز دیر رسیدم” مریلین در میان نفسش زمزمه کرد ولی‌ نمیدانست که خیلی‌ زود رسیده

تور آمریکائی نیکیتا خروشچف به طور کّل میتوان گفت که مانند شاهراه‌هایش بالا پایین‌های خودش را داشت. شاهراه‌ها بنظر می‌رسید تنها پدیده‌ای در آمریکا بود که خروشچف اقرار نمود قابل تحسین اوست. در بقیه‌ موارد، خوشبینی زیادی نسبت به دولت و سیستم آمریکا نداشت و آنرا مانند هر کمونیست با غیرت گاه به گاه به رخ اطرافیانش می‌کشید. جمله معروف او به جان اف کندی، “ما شما را دفن خواهیم کرد” حتی در موسیقی پاپ آمریکا نیز آمده. هر روز اقامت صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی روسیه شوروی در نوع خودتازه میبود. یک روز سر حال و یک روز بد اخم و عنق  پنداری تمامی شخصیت‌هایی‌ را که می‌توانست داشته باشد در آن سفرش به ایالات متحده آمریکا، دشمن عمده کشورش، رقیب سر سختش در جنگ سرد، به معرض نمایش گذاImage result for nikita khrushchev cuban missile crisisرد. خبرنگاران نیز بهترین موقعیت را در مدت اقامت وی در آمریکای کپیتالیزم و امریالیست یافته بودند. از رادیو و تلویزیون گرفته تا عکاسان و فیلم برداران شرکت‌های خبری و خبرنگاران روزنامه‌ها و مجلات در سطوح شهری، ایالتی، تا کشوری و خبر نگاران بین المللی هر یک به نوبه خود میخواستند از این دیدار تاریخی سهمی داشته باشند

کمدین‌ها نیز سوژه خوبی دستشان آمده بود، نام‌هایی‌ چون خورش، خورشی، چف، و غیره در موردش بکار می‌بردند و خواننده‌ها و تماشاچیان خود را به خنده میاوردند. خلاصه آنکه خروشچف تمامی ایستاگ‌های رادیویی و تلویزیونی را در اختیار خود میداشت. از خنده‌های معروفش که تا زبان کوچکه ا‌ش پیدا میشد تا مشت‌های آهنینی که به مردم آمریکا نشان میداد تا دست تکان دادن‌هایش در فرودگاه تا روی صحنه تئاتر شهر تا کارخانجاتی که از آنها بازدید به عمل میاورده همه حواس‌ها به روی پرزیدنت شوروی کمونیست متمرکز میبود. در روز پنجم تور، خروشچف به لس‌آنجلس می‌رسد. قرار بود که نهار را با چهارصد نفر از کارکنان و مدیران و هنرپیشگان استودیو فاکس قرن بیستم صرف نماید. صندلی برای هیچ کس دیگری به جز کارکنان عالیرتبه و هنرپیشگان دعوت شده موجود نبود حتی برای همسرانشان مگر آنکه آنها نیز از کارکنان فاکس میبودند. تنها کوپل‌ها الیزابت تیلور، ادی فیشر، و تونی کورتیس و جانت لی بودند که مستثنی میبودند

خروشچف ها به یک سالن پر و متراکم وارد میشوند. افراد تراز اول هالیوود و لوس آنجلس آنجا گرد آمده بودند. ادوارد جی‌ رابینسون، جودی گارلند، جینجر راجرز، کرک داگلاس، شلی وینترز، دین مارتین، دبی رینولدز، نات کینگ کّل، فرانک سیناترا، موریس شوالیه، ژاژا گابور، و ده‌ها هنرپیشه تئاتر و سینما. خانم خروشچف را بین بوب هوپ و گری کوپر جای داده بودند. کوپر از خانم رئیس جمهور شوروی میپرسد که چرا به لوس آنجلس مقل مکان نمیکنند؟ “اینجا هوا از روسیه دوستانه تر است” او با خنده میگوید. مترجم گفته خانم خروشچف را ترجمه می‌کند “نه‌ من در مسکو راحت هستم” و لبخندی پس از ترجمه تحویل گری میدهد. خروشچف در میز بالا پهلوی سکوراس قرار گرفته. صرف نهار با دقایقی از بلا تکلیفی و ندانم کاری میهمانان همراه میبود. فرهنگ‌ها پیدا بود که خیلی‌ بیگانه میبود

هنگامی که به اطلاع خروشچف رسانیدند که تصمیم بدون قرار قبلی‌ بازدید وی و همسرش از دیزنی لند از سوی گردانندگان آن گردشگاه افسانه‌ای که شخصیت‌های کارتونی مانند میکی ماوس، مینی ماوس و گوفی به میهمانان خوشامد میگویند باطل گردیده وی بسیار عصبانی شد و علت را پرسید، جواب آمد به خاطر ایمنی از پذیرفتن بدون اطلاع قبلی‌ آنها معذور هستند. خروشچف سریع یک یادداشت اعتراض آمیز به نماینده آمریکا در سازمان ملل می‌فرستد بدین مضمون “متوجه هستم که بازدید ما را از دیزنی لند کنسل کردند، من از این بابت بسیار نا خوشنود هستم” و یادداشت را به منشیش می‌دهد که به گیرنده برساند

سخنرانی‌های بعد از نهار نیز بی‌ دغدغه نگذشت. خروشچف میان سخنرانی خوشامد سکوراس بلند جواب میداد و حرف‌های او را قطع میکرد و میان سخن‌های هنری کابوت لاج را که بعد از رئیس فاکس قرن بیستم ادا مینمود نیز تکه هایی میپراند و هنگامی که از شوق و علاقه آمریکا نسبت به فرهنگ و هنر روسیه میگفت باز حرفش را قطع نموده فریاد می‌زند “آیا فیلم آنها – برای – سرزمینشان – جنگیده اند را دیده ایده؟ آن بر اساس داستانی‌ از میخأیل شلخف ساخته شده – یک نویسنده روسی. لاج از پشت میکروفون جواب می‌دهد “نه‌ ندیده ام” و خروشچف جواب می‌دهد ” پس کتابش را بگیر بخونش ” البته با انگلیسی دست و پا بسته و لهجه غلیظ روسی ا‌ش

هنگام سخنرانی خودش، خروشچف همچنان آن حالت گستاخانه و جسور را به خود گرفته و مرتب از بهتر بودن کشورش نسبت به ایالات متحده آمریکا لاف میزند. در جواب کسی‌ که ادعا میکرد از دوازده سالگی در استودیو به کار مشغول بوده و در حالیکه انگشت سبابه ا‌ش را مرتب در هوا تکان می‌داده به او جواب داد که از سیزده سالگی گاو چرانی برای “کپیتالیست ها” میبوده. هر بار که مترجم صورتش را به میکروفون نزدیک میکرد و حرفش را Image result for nikita khrushchev marilyn monroeترجمه میکرد حضار می‌خندیدند. ا و از کار‌های سختی که در کارخانجات آلمانی انجام میداد گفت و آخر که نخست وزیر شوروی شده. در جایی میگوید، من از شما یک سٔوال دارم  “باله کدام کشور بهتر است؟ آمریکا یا شوروی؟” سپس روی به طرف دیگر سالن کرده اضافه مینماید “معلومه که شوروی، شما حتی یک موسسه ثابت باله ندارید” آنگاه دور بر میدارد و با صدای رساتر بانگ بر میاورد “شما حتی تئاتر و سینمایتان توسط ثروتمندان کنترل میشود” و آنرا با کشور خودش مقایسه می‌کند “در شوروی تئاتر متعلق به خلق محروم است و توسط مردم و برای مردم اجرا میشود نه آنچه ثروتمندان خواستند” او در حالیکه سخنان تند و ضدّ آمریکائی خود را به مدت ۴۵ دقیقه ادامه می‌دهد همچنان به هنر رقص و اجرای روی صحنه شوروی مباهات میورزد و به باله روس افتخار می‌کند

در این هنگام خروشچف ناگهان به یاد لغو برنامه دیدن او و همسرش از دیزنی لند افتاده بنای داد و قال را پشت میکروفون میگذارد که “همین الان به من اطلاع دادند که از دیدن کردن دیزنی لند محروم Image result for nikita khrushchev marilyn monroeهستم، فکر می‌کنید به چه علت؟ ” و متفکرانه جمعیت نشسته دور میزها را با حرکت صورتش از منتهی علیه یک سمت به سمت دیگر برده به طوری که چشمش به صورت تمامی حضار خورده باشد و توجه کامل آنها را جلب کرده باشد ادامه می‌دهد “به خاطر ایمنی من”  قاه قاه می‌خندد و اضافه می‌کند “آیا آنجا سکو‌های پرتاب موشک دارند؟ یا فاجعه وبا به سرشان آمده؟ یا گنگستر‌ها آنجا کمین کده اند که من را بکشند؟” و مشتش را در هوا میزند و میگوید ” من این را چگونه به مردمم توضیح بدهم؟ ” بالاخره میرود می‌نشیند در حالیکه جمعیت برایش کف می‌زدند

آنگاه نوبت بازدید از استودیو میشود. خروشچف ها را در کنار مدیر و کارکنان بالا رتبه استودیو فاکس قرن بیستم به محل صدا برداری هدایت میکنند که در آنجا روی فیلم تازه “کن‌ کن‌” با شرکت مریلین مونرو صدا می‌گذاشتند. او مریلین منرو را می‌بیند و زود میرود دستش را دراز می‌کند و میفشارد. مریلین مونرو نیز جمله‌ای را به روسی که با تمرین‌های متعدد از ناتالی وود که روسی خوب سخن میگفت آموخته بود تحویل خروشچف میدهد و در همان سعی‌ اول موفق میشود آنرا صحیح ادا کند و میگوید “ما کارگران استودیو فاکس قرن بیستم از دیدار شما به استودیو و ایالات متحده آمریکا خوشنودیم و مفتخریم که امروز شما را در میان خود داریم” خروشچف به نظر می‌آمد که از گفته مریلین مونرو محظوظ گردیده بود ” او به من همانطور که یک مرد یک زن را می‌بیند نگریست ” مریلین به یاد میاورد. خرImage result for nikita khrushchev marilyn monroeوشچف همانطور که دست مریلین را میفشرد به او گفت “شما خیلی خانم دلربائی هستید” مریلین نیز از این تعریف خوشنود گشته میگوید ” شوهرم، آرتور میلر، خیلی‌ به شما سلام می‌رساند” و در حالیکه همچنان دستش در دست خروشچف است اضافه مینماید ” آرتو امیدوار است دیدار‌های بیشتری از شما به آمریکا به عمل آید و تفاهم عمیقتری بین مردم ما و شما شکل گیرد ” مریلین دستش را از توی دست خروشچف بیرون کشیده اضافه مینماید که “این بزرگترین دیداریست که یک شخصیت سیاسی از استودیو فاکس قرن بیستم انجام گرفته” ولی‌ هنگامی که از استودیو باز گشت به لنا گفت “او چاق و بی‌ریخت بود با یک زگیل روی صورتش و صدای زمخت. چه کسی‌ میخواهد با یک چنین پرزیدنتی کمونیست شود؟” لنا به او کمک کرد لباس تنگ و کوتاهش را از تن‌ بدر آورد. ولی‌ او مطمئن میبود که خروشچف از ملاقاتش با او لذت برده ” او از همه بیشتر به من لبخند میزد و دست مرا بقدری طولانی‌ و سخت فشرده بود که فکر می‌کردم دستم را بشکند، شاید بهتر بود با یک بوسه سر و ته قضیه را هم میاوردم ” مریلین مونرو با خنده میگوید

__________________________________________

نیکیتا خروشچف

به جرج براون ایراد میگیرد

اتاق هارکرت، قصر وستمینستر، لندن ۲۳ آوریل ۱۹۵۹

Nikita Khrushchev Lambasts George Brown

میهمانی شام رسمی‌ به افتخار صدر هیئت رئیسه اتحاد جماهیر سوسیالیستی روسیه شوروی نیکیتا خروشچف و نخست وزیرش مارشال‌ نیکولای بولگنین از طرف کمیته ملی‌ اجرائی حزب کارگر برپا میشود. هردو ی آنها به دعوت دولت محافظه کار در انگلیس حضور یافته‌اند. مطابق روال همیشگی‌ خروشچف یک میهمان ساکت و آرام نمیباشد. هارولد مکمیلن روزی او را مخلوطی از پطر کبیر و لرد بیوربروک توصیف نموده بود. خانم آقای آنتونی ایدن معتقد میبود که حاضرجوابی‌های تند و تیز خروشچف سر میر شام تماماً بر مبنی عتماد به نفسیسیت که از موشک‌های دور زن ساخته شده در شوروی به وی دست می‌دهد و با اینکه خودش حرفی‌ از آنها به عمل نمیاورد ولی‌ جواب خبرنگاران را در این باره با احساس و ولع خاصی‌ ابراز می‌دارد. وی‌ در محافل خصوصی او کمتر به این موضوع میپرداخت. حتی سازمان خدمات محرمانه انگلیس که در اطاقش میکروفون حساس کار گذاشته بودند تا صحبت‌هایش را ضبط نمایند هیچ آثاری از گفتگوی او با کارمندانش از موشک‌های قاره پیما و جنگ سرد نشنیدند.  ترس دول غربی از این بود که Image result for nikita khrushchev marilyn monroeموشک‌های قاره پیمای شوروی نه تنها میتوانند به راحتی‌ به انگلیس و جزائرش برسند بلکه تا آمریکا هم میتوانند شلیک شوند. خروشچف از خانم ایدن خوشش آمده بود. وی در جائی ابراز داشته بود که راحت بودن و خودمانی بودن خانم ایدن را میپسندد

خوشبختانه میهمانی شام وی با ملکه الیزابت دو شب قبل از آن‌ بدون سرو صدا و جر و بحث همراه بود که موجبات راحتی‌ خاطر حضار شده بود. ملکه شخصی‌ نیست که دنباله‌ یک بحث را کش بدهد. در حقیقت خروشچف ملکه را نیز شخصیتی‌ راحت و خودمانی یافته بود و به قول خودش “از آن زن‌های جوانیست که دوست داری دستش را بگیری و در خیابان گورکی با او در یک یکشنبه‌ خوش هوا قدم بزنی‌” ملکه آن موقع شش سال بود که تاجگذاری کرده و رئیس کشور‌های مشترک المنافع شده بود

در حین میهمانی کمیته ملی‌ اجرائی حزب کارگر وزیر تدارکات، جرج براون، در حالیکه به پیپش مرتب ًپک میزد، سراپا گوش شده بود که سخنرانی خوشامد توسط کرسیدار حزب را بشنود، سپس سخنرانی بولگنین را. پس از اتمام سخنرانی‌ها توسط میهمانداران، چند نفر از اعضای چپ گرای حزب روی میزشان میکوبیدند و مرتب بانگ برمیاوردند “ما خروشچف را میخواهیم”  خروشچف نیز از روی صندلی‌اش برمیخیزد و در حالیکه لبخندی از غرور در صورتش پیدا بود به طرف تریبیون می‌رود

براون که سراپا گوش می‌بود به یاد میاورد “خروشچف که هیچوقت حرف کم نمیاورد پشت میکروفون قرار می‌گیرد و سخنرانی بدون آمادگی قبلی‌ خود را شروع می‌کند. او همینطور ادامه میداد و از هر دری صحبت میکرد به خصوص از سوژه مورد علاقه‌اش که نکوهش آلمان بود و اینکه چگونه انگلیسی‌ها آلمان تشنه‌ به خون را شیر کردند و به جان روس‌های خوب و خوش قلب انداختند که به مذاق بسیاری از حضار خوش نیامد حتی آن چپ‌گرایان حاضر در جلسه. برای براون این خیلی‌ اهانت بود و دیگر بس بود آن شماتت‌ها را از دهان شخصیتی‌ چون صدر هیئت رئیسه جماهیر سوسیالیستی شوروی شنیدن

براون زیر لب میگوید “خدا ترا ببخشد” ولی‌ خروشچف آنرا میشنود و ناگهان روی به براون کرده میپرسد “چه گفتی‌؟” هم میزی‌های براون از او میخواهند که ساکت بنشیند‌ و سٔوال خروشچف را نشنیده بگیرد منتها خروشچف Image result for nikita khrushchev cuban missile crisisکوتاه نمیاید و با صدای بلند تر میگوید ” اگر جرأت داری حرفت را تکرار کن” و سپس روی به جمعیت حاضر در سالن می‌کند و با نیشخند میگوید “او از اینکه حرفش را تکرار کند میترسد” که در اینجا بود که براون بلند میشود و با صدای رسا بانگ بر میزند “گفتم خدا شما را ببخشد” سپس اضافه می‌کند “این خود شما بودید که قرار داد “ریببنترپ” را با آلمانها امضا کردید نه‌ انگلیس.” حضار ساکت میشوند همینطور خروشچف. برون ادامه می‌دهد ” ما به خاطر آن خواتای شما یک سال زودتر به جنگ کشانیده شدیم در غیر این صورت بسیاری از همقطاران من در آن جنگ هنوز زنده میبودند و بسیاری از سربازان شجاع لهستانی نیز کشته نشده بودند” در این‌هنگام بود که جنجال و فریاد‌های اعتراض علیه خروشچف و به تائید حرف‌های براون فضای مجلس را پر می‌سازد. خروشچف دوباره گرّ می‌گیرد و طبق معمول همیشگی‌ ا‌ش سخنان تندی علیه جوامع دمکراتیک، علیه بریتانیا، و به قول براون” ضدّ همه کس” ایراد میسازد. خلاصه آنکه یک بگو مگوی شدید بین دو مرد ادامه می‌یابد در حالیکه هیچکدام حاضر به کوتاه آمدن نبودند

هر زمان که خروشچف میخواست نفسی تازه کند براون عنان سخن را به کفّ میگرفت و حملاتش را در این دعوای حرفی‌ آغاز مینمود. او دیگر به تقاضای برگزار کنندگان مجلس که قبل از شروع میهمانی از آنها خواسته شده بود اهمیتی قائل نشده به اعتراض به سیاست شوروی و بلوک شرق مبنی بر زندانیان سیاسی میپردازد و به خصوص حبس دگر اندیشان را در اروپای شرقی‌ به شدت محکوم میسازد. وی حتی به فرزند خروشچف، سرجی، که در مجلس حضور میداشت اشاره می‌کند و از اینکه خلاف حرف پدر جرأت ندارد صحبتی‌ به عمل آورد به خروشچف اعتراض می‌کند

خروشچف باز به سخنوری میپردازد و موضوع سخن را به رهبر “محتاط” حزب کارگر انگلستان، هیو گیتسکل، می‌کشاند که “جرات نمیکند با حزب کارگر روسیه شوروی عهد اتحاد کند” و با خشم و غیظ فوق العاده‌ای رویش را به او کرده میگوید اگر با روسیه همیار نشود حمایت دولتش را در مقابل طوفان حوادثی که سر راهشان است نخواهد داشت و آنجاست که “مانند یک سوسک له‌ شده از روی زمین محو میشود” و همچنان به صاحب میهمانی خیره میشود. در این هنگام نماینده آتشنشانان ولز دیگر طاقت این تند خوئی‌های خروشچف را نیاورده از سر میزش بلند میشود و در دفاع از برون به وی می‌تازد که “این غیر قابل تحمل است آقای خروشچف غیر قاImage resultبل تحمل است”. گیتسکل با لبخندی خونسردی خود را حفظ می‌کند و نوبت سخنرانیش باز هم به میهمان عالیقدر آن‌شب خیر مقدم گفته گیلاس شرابش را بلند می‌کند و به سلامتی خروشچف و همراهانش میگوید “تا ملاقات آینده” که براون داد میزند “من که نیستم”. براون در خاطراتش در مورد آن شب میهمانی شام خروشچف را مسخره، گستاخ، خشمناک، و خنده دار توصیف نموده

روز بعد سخنگوی مجلس یک میهمانی شام برای خروشچف برپا می‌دارد که براون نیز در آن شرکت مینماید. او سعی‌ می‌کند بر خلاف شب پیش رفتار متعادلی داشته باشد و ساکت روی صندلی‌اش مینشیند. “وقتی مشروب‌ها را قبل از نهار سرو میکردند من گوشه‌ای نشستم و از روشا فاصله گرفتم” براون به یاد میاورد. “همه چیز به خوبی گذشت و نهار دادند، بعد از نهار مشغول نوشیدن قهوه بودم که یک مردی با چشمان عاشقانه آبی‌ ا‌ش به من نزدیک شد” براون ادامه می‌دهد. “او به روسی چیزی گفت شبیه – پس اون بچه تخس دیشب توی بودی و من در جوابش گفتم آره، خودم بودم” و میزند زیر خنده “او خود را بولگنین معرفی‌ کرد و گفت میبایستی از مسکو دیدن کنم” و هنگامی که براون پاسخ می‌دهد “با علاقه هرچه تمام‌تر می‌آیم او گفت که برایم دعوت می‌فرستد” . ولی‌ خروشچف که ناظر این مکالمات میبود جلو میاید و هنگامی که براون دستش را جلو میبرد خروشچف از فشردن دستش خودداری می‌کند و بولگانین را از او دور میسازد. خروشچف بعد‌ها گفته بود که اگر یک انگلیسی میبود به حزب محافظه کار رأی میداد. دعوت روس‌ها هیچوقت به براون نرسید

براون دارای شم مخصوصیست که قدم پیش می‌گذرد و حرفش را میزند. او بی‌ اعتنا به محیط و سطح مجلس هرچه دلش بخواهد ابراز می‌دارد و شوخی‌ هم نمیکند. هنگامی که در ۱۹۶۷ وزیر امور خارجه شده بود، به دنبال هدف به عضویت آوردن انگلستان در کمیته اقتصادی اروپا، سفری به بلژیک می‌نماید و در سفارت انگلیس در بروکسل با استقبال سفیرش روبه رو میشود که به او میگوید “به سفارتخانه من خوش آمدید آقای وزیر امور خارجه” که ٔبراون حرفش را در جأ قطع می‌کند و میگوید “این سفارت خانه لعنتی تو نیست، مال من است” . پس از مذاکرات آنروز دولت بلژیک به افتخار وی و همراهانش میهمانی می‌دهد. در پایان میهمانی قبل از آنکه مدعوین محل را ترک کنند، براون جلوی درب خروجی میایستد و آنرا مسدود می‌سازد و در حالیکه در دو دستش را در هوا نگاه داشته میگوید “صبر کنید، من حرفی‌ دارم” و در مقابل چشمان متعجب حضار ادامه می‌دهد “امشب، وقتی‌ که شما اینجا میخوردید و مینوشیدید چه کسانی‌ از اروپا دفاع میکردند؟ بگذار به شما بگویم چه کسانی‌ –  سربازان انگلیسی هستند که این وظیفه خطیر را انجام می‌دهند و حال می‌پرسید پس سربازان بلژیکی کجا هستند؟ من به شما میگویم کجا هستند، در فاحشه خانه‌های بروکسل هستند” کارکنان براون را به خارج راهنما میشوند که راه را دیگر بند نیاورد و آن در حالی‌ بود که مقامات بلژیکی از خجالت منجمد شده بودند و از این پا به آن پا می‌شدند

نه‌ رفتار تند و عصبانیت‌های جرج براون و نه‌ عشق او به الکل مانع از انتخاب وی به عنوان قائم مقام حزب کارگر شد. شاید یک نوع بی‌ انصافی تلقی‌ گردد ولی‌ نسلهای آینده از براون همیشه مست به مراتب بیشتر یاد میکنند تا همقطاران معقول و مبادی آدImage result for george brown foreign secretary photosاب او. داستان‌های بسیاری در مورد جرج براون دهان به دهان نقل شده که از او یک شخصیت فراموش نشدنی‌ ساخته. از جمله شبی در یک گرد همأیی در حضور برخی‌ از اعضای خاندان سلطنتی جرج براون مست در مقابل پرنسس مارگارت زانو میزند و دست او را میبوسد، هنگام بلند شدن در می‌یابد که قادر نیست روی پای خود بایستد و دیگران کمک میکنند از روی زانویش برخیزد. در زمانی‌ دیگر هنگام میهمانی شام دربار سنت جیمز، براون از همسر یکی‌ از سفرا عمل ناشایستی میخواهد و آن خانم به فرانسه‌ جواب می‌دهد ” قبل از سوپ خیر موسیو براون” در یک جریان تائید نشده دیگری در برزیل، براون در سمت وزیر امور خارجه به میهمانی پر زرق و برق در کاخ ریاست جمهوری دعوت شده بود که در آنجا افسران عالیرتبه در یونیفرم‌های تکمیل و سفرا در لباس دربار حضور داشتند یکی‌ از همراهان وی اینطور بیان میداشت “همینطور که ما وارد میشدیم صدای موزیک باند بزرگ بلند شد و جرج مستقیماً بسوی شخصی‌ که لباس بلند قرمز رنگ به تن‌ داشت رفته از وی تقاضای رقص مینماید. حضار که میدانستند او کیست یکه میخورند و با تعجب به او مینگرند. شخص قرمز پوش به وی پاسخ می‌دهد که سه‌ دلیل مانع اینکار میشود آقای براون – اول اینکه من فکر می‌کنم شما کمی‌ زیاده از حد مشروب نوشده اید، دوم این موسیقی والسی که شما انتظار آنرا داشتید نمی‌باشد بلکه این سرود ملی‌ برزیل است که ما میبایستی به احترام آن خبردار بایستیم، و سومین دلیلی‌ که من با شما نمیرقصم، آقای براون، این است که من اسقف اعظم کلیسای لیما هستم .” این داستان مدتها سر زبان‌ها بود

هنگامی که دبیر کّل حزب کارگر، لن ویلیامز، به فرماندهی جزیره‌ موریس رسید جرج براون دشمن دیرین خود را در گوشه بار مجلس لرد‌ها میابد و به او نزدیک شده میگواد “ببینم لن، آیا تو هم یکی‌ از آن کلاه‌های پردار به سر خواهی کرد؟” و هنگامی که ویلیامز پاسخ مثبت به وی میدهد جرج به او میگوید “پس امیدوارم تمام آن پرهای لعنتی از روی کلاهت بیافتند” و متعاقب آن قهقهه شیطانی بلندی به هوا می‌فرستد

____________________________________________

جرج براون

  با ایلای والاک در می‌افتد

استودیوی تلویزیونی ریدیفیوژن، کینگزوی، لندن ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳

George Brown Berates Eli Wallach

آنروز عصر براون پس از یکی‌ دو گیلاس مشروب که در سفارت لبنان بالا انداخته بود و بعد از آن در در گرد همأیی شهردار در هال شوردیچ مقادیری بیشتر نوشابه الکلی مصرف می‌کند تلفنی را دریافت می‌کند که از میلتون شولمن، گرداننده  برنامه تلویزیونی ریدیفیوژن میبود. او به براون خبر می‌دهد که پرزیدنت امریکا، جان کندی در یک سؤ قصد کشته شده و وی مایل است از او هرچند که اطلاع کوتاه مدت است، همین الان به استودیوی وی برود و در مصاحبه او شرکت نماید. همسر براون که متوجه شده بود گوینده کیست و خبر چیست، و حال شوهرش را میدید به او توصیه می‌کند که از حضور در برنامه تلویزیونی شولمن خودداری نماید “جرج نباید بروی” و جرج کله شق پاسخ می‌دهد “Image result for george brown foreign secretary photosمن باید بروم” و خواسته همسرش را ندیده میگیرد و دعوت فوری شولمن را قبول می‌کند

دقایقی بعد براون در اتومبیل بوده بسوی ایستگاه تلویزیونی ریدیفیوژن در کینگزوی میشتابد. او کمی‌ زود می‌رسد پس در اتاق سبز دو سه‌ گیلاس دیگر مینوشد. لحظاتی بعد دو نفر دیگر از مدعوین نیز سر میرسند، پرفسور سرّ دنیس بورگن، تاریخشناس، و جان کرازبی، خبرنگار نیویورک تایمز. پس از یکی‌ دو گیلاس دیگر جرج از روابط نزدیکش با پرزیدنت کندی و آینده آمریکا پس از او داد سخن می‌دهد. میهمان سومی‌ نیز سر می‌رسد، او ایلای والاک ، هنرپیشه و کارگردان آمریکائی بود که به وضوح از خبر سؤ قصد به کندی پریشان میبود. والک را به جرج براون معرفی‌ میکنند که به وی میگوید چقدر مفتون کارهایش است.  والاک از این تعریف خرسند میگردد ولی‌ از آنجا که حوصله‌‌ این حرف‌ها را در آن زمان نداشته و اصولا آدم کٔج خلقی می‌باشد، سعی‌ بر آن دارد که سخن را از خودش دور سازدبراون فروتنی ولک را طور دیگری تعبیر می‌کند و بنگ می‌زند “چرا شما آکتور‌های آمریکائی اینقدر خود خواهید؟” و اضافه می‌کند “اشاخصی مثل تو همیشه یک روزنامه با تیتر نام خودشان از جیبشان زده بیرون” والاک در دفاع از خود پاسخ می‌دهد “بر عکس من همیشه از برخ کشیدن خود رویگردانم و بسیاری از مواقع به افرادی که بر میخورم خود را معرفی‌ نمیکنم و خیلی‌‌ها من را نمیشناسند که برای من ایده‌آل است”  ناگهان براون از او میپرسد “آیا تا به حال در نمایشی از تد ویلیس بوده ای؟” ولاک جواب می‌دهد “نه‌، تدا ویلیس کیست؟” براون با تعجب میگوید “تو تد ویلیس را نمی‌شناسی؟!” به طوری که کنایه بر صفت خود خواهی او می‌زند. والاک از جلوی براون به کنار میرود و روی کاناپه مینشیند

ولی‌ براون ولن کن نیست و او را دنبال می‌کند و روی کاناپه می‌نشیند و در باره خودخواهی آکتور‌های آمریکائی گزاف میگوید. اینجا بود که والاک از جایش با عصبانیت بلند میشود و با انگشت اشاره ا‌ش به طرف او نشان می‌گیرد و بانگ می‌زند “من اینجا نیامده‌ام که مورد اهانت واقع شوم” و روی به دیگران که ساکت این مشاجره را نظاره مینمودند کرده میگوید “آیا این حرام زاده میخواهد با من مصاحبه کند؟ اگر اینطور است من همین الان از این جا میروم” براون که به هیچ وجه حاضر به کوتاه آمدن نیست به گزافه گویی‌ خود در باره خودخواهی هنرپیشگان آمریکائی ادامه می‌دهد. ناگهان والاک کنترل اعصابش را از دست می‌دهد و کتش را میکند و به قائم مقام حزب Image result for eli wallach clint eastwoodکارگر بانگ میزند “بیا بیرون. بیا بیرون تا حسابی‌ خدمتت برسم و دندان‌هایت را خرد کنم” براون به والاک میگوید که خفه شود و بنشیند سر جایش

ناگهان والاک به طرف براون می‌پرد ولی‌ قبل از آنکه مشتش را به دهان او بکوبد میلتون شولمن مداخله کرده او را به روی کاناپه مینشاند. در این هنگام در اتاق سبز باز میشود و کارگردان “توپهای نوران” کارل فرمن، داخل میشود. او در این تصور میرود که مشاجره بین والاک و شولمن است و فورا مداخله می‌کند. شولمن داشت به والاک میگفت “او نیست که با شما مصاحبه می‌کند، او یکی‌ از میهمانان است” و والاک در جواب میگوید “مهم نیست او چه کسیست، من هنوز می‌خوام له‌ و لورده ا‌ش کنم”. براون دیگر ساکت میشود. وقت مصاحبه شده و جملگی به طرف استودیو راهنمایی می‌شوند. “براون که نسبتا آرام شده روی به والاک کرده میگوید “من فکر نمیکنم اینطوری به اتاق مصاحبه داخل شویم” و در مقابل چشمان متعجب همگی‌ دستش را به طرف والاک دراز می‌کند و میگوید “بیا باهم دست بدهیم، اینطوری بهتر میتوانیم برنامه را اجرا کنیم” و والاک با شک و تردید دستش را میفشرد. در راهرو براون یک بار دیگر از پشت سر والاک به وی بانگ میزند “حالا میدانی‌ تد ویلیس کیست” . والاک فقط سرش را به حالت تاسف تکان می‌دهد

پخش زنده برنامه شروع میشود و مجری موقر و آرام برنامه، کنت هریس، اول روی به براون می‌کند و میپرسد “من می‌‌دانم شما پرزیدنت کندی را یک یا دو بار ملاقات کرده اید. آیا فرصت شد او را به بهتر بشناسید؟” براون نگاهی‌ عمیق به هریس میندازد و در حالیکه چشمانش از اشک پر شده بود محکم میگوید ” شما دارید در مورد مردی می‌پرسید که دوست خوب من بود” کم کم لحن حرف زدن او پیدا بود که مست است و صحبت‌هایش گاهی‌ درهم می‌شدند به خصوص هنگامی که از نزدیکی‌ دوستیش با “جًک، ژاکلین، و فرزندانشان” سخن میگفت. یکی‌ از همکاران براون، ریچارد کراسمن که او را از تلویزیون سیاه و سفیدش تماشا میکرد به یاد میاورد که براون مدام به روی صندلی‌اش بالا و پایین می‌پرید و مرتب اصرار میداشت که به آنان خیلی‌ نزدیک است. در حقیقت یادشت‌های ثبت شده در وزارت امور خارجه حاکی‌ از این امر بود که ملاقات‌های براون و کندی سه‌ بار انجام گرفته بود، بار اول در ژوئیه ۱۹۶۲، از ساعت ۵:۱۵ عصر تا ۶:۰۸، یک بار در ۱۴ ژوئن ۱۹۶۳ از ۱۱:۰۰ قبل از ظهر تا ۱۱:۵۵ و بار اخر در ۲۴ اکتبر ۱۹۶۳ بین ۵:۳۰ و ۵:۴۰ عصر. با این همه او به خود اجازه داده بود که در خاطراتش از دیدار‌هایش از جًک کندی غلو کرده از او به عنوان یکی‌ از دو پرزیدنت آمریکا نام ببرد که با آنها دوستی‌ عمیقی داشته

آیا پرزیدنت کندی در مورد جرج براون چگونه میندیشید؟ یاد داشت هایی که در سفارت لندن بجای مانده حاکی‌ از عقیده کندی میبود که براون را یک فرد الکلی، غیر منطقی‌ با ارائه نظریه فوری بدون تفکر قبلی‌ توصیف نموده بود که منتظر راه اندازی یک جنجال می‌باشد. حضور تلویزیونی براون در برنامه ویژه کشته شدن جان اف کندی در انگلستان و آمریکا با تعجب و نکوهش روبرو گردید بخصوص که خبرنگار نیویورک تایمز هم آنجا حضور داشته از براون به شدت انتقاد کرده بود. براون در جواب نامه‌های بیشماری که حاکی از انتقاد شدید مردم نسبت به حرکات و رفتارش به مقر حزب کارگر فرستاده بودند یک نامه کلی‌ داشت بدین مضمون “ممنون از نامه و ابراز عقده تان، متاسفم که اینطور فکر می‌کنید” او دو ماه بعد توسط منشیش نامه رسمی‌ تسلیتی به ژکلین ارسال می‌دارد و در آن‌ ضمن ابراز همدردی با وی خود را بهتر معرفی‌ کرد “شما ممکن است من را به سختی به خاطر بیاورید ولی‌ هنگامی که در اکتبر گذشته  پرزیدنت کندی من و دخترم را به باغ کاخ سفید می‌برد شما از پنجره اتاقتان در طبقه دوم به ما نظر افکندید و به‌‌‌ ما دست تکان دادید” ا

لطفا بقیه‌ را در جلد سوم در لینک زیر بیابید

_____________________________________________

ایلای والاک

توسط فرانک سیناترا استقبال میشود

سیزار پلاس، لاس وگاس فوریه ۱۹۷۴

Eli Wallach is Greeted by Frank Sinatra

حتی تندخوترین اشخاص نیز بعضی‌ وقتها مهربان می‌شوند. حتی فرانک سیناترا میتواند تمشاچیانش را متعجب سازد و رفتار خوبی نشان دهد هنگامی که از او انتظار بد دهانی و خشونت میرود. شاید هم این یک حربه باشد برای دل‌ خودش که دیگران را سر کار گذارده و عملی‌ مخالف آنچه از او انتظار می‌رفته انجام دهد. ده سال پس از آن درگیری در لندن با جرج براون، ایلای والاک، به لاس وگاس به پرواز می‌کند. او در فرودگاه چشمش به تخته تبلیغ بزرگی میفتد که مزین به تصویر فرانک سیناتراست که رویش نوشته ” او اینجاست “. بلی چشم آبی‌ همیشگی‌ درImage result for frank sinatra لاس وگاس است. خواننده شهیر زیر عهدش زده و پس از چهار سال قهری که ناشی‌ از دعوای او با مدیر کازینوی سزار پالاس بوده به شهر رنگارنگ از تابلو‌های نئون و کاباره‌های مجلل و کازینو‌ها باز گشته. در آن زمان سیناترا تحت نظر مأموران اداره مالیات میبود. آنها متوجه شده بودند که خواننده محبوب آمریکائی سر میز قمار با ژتون‌های گران بازی می‌کند در حالیکه پولی‌ بابت آنها پرداخت نکرده. آنها به خوبی میدانند که این راحت‌ترین راه پول درآوردن بدون پرداخت مالیات است. آنجا بود که مأموران به مدیر کازینو، سنفورد واترمن، فشار میاورند که دیگر این کار‌ها را با فرانک سینترا تکرار نکند و او نیز تقاضای سیناترا برای ژتون‌ مجانی‌ را ردّ می‌کند و میگوید “من تا پولت را نینم به تو ژتون نمیدهم” . سیناترا عصبانی میشود و واترمن را “جهود” مینامد که اشاره به خسّت و حقارت اوست. او نیز در عوض سیناترا را یک خوکچه ماده هرزه‌ مینامد. این دیگر کار خودش را می‌کند و سیناترا گلوی واترمن را با دو دست میگیرد و میفشارد. واترمن نیز هفت تیرش را Image result for sanford watermanمی‌کشد و لوله آنرا بین چشمان سیناترا فشار می‌دهد. سیناترا به او می‌خندد و او را یک “سگ جهود” مینامد (با عرض معذرت از خوانندگان، این گونه فحاشی در آن زمان در آمریکا رایج بوده و آن در حالیست که آنها احساسات ضدّ یهودی آلمانی‌ها را نکوهش میکردند) آنگاه از در دفتر مدیر کازینوی سیزار خارج میشود در حالیکه داد و قال میکرده که دیگر هرگز به لاس وگاس باز نخواهد گشت

واترمن به جرم هفت تیر کشی‌ بازداشت میشود. روز بعد او ادعا میکرد که سیناترا هنگام خروج از در او را تهدید کرده که ” گانگسترهایم خدمتت خواهند رسید ” این جمله باعث میشود که کلانتر لاس وگاس به اعتراض ابراز دارد که از قلدری‌های فرانک سیناترا خسته شده و دیگر نمیتواند زورگویی‌های او را نسبت به افراد معمولی ندیده بگیرد. گزارش بازپرس ناحیه حاکی از آن‌ است که اثر انگشت‌های سیناترا هنوز روی گلوی واترمن مشهود بوده. بدین ترتیب شواهد قابل قبول باعث برائت واترمن میشود و قاضی به نفع او حکم می‌کند که عمل واترمن از روی Image result for frank sinatraدفاع از خود بوده. در این هنگام بود که سیناترا عهد می‌کند که دیگر به نوادا پایش را نخواهد گذارد. او گفته بود ” من به اندازه کافی‌ در این ایالت حقارت کشیده‌ام ” . ولی‌ چهار سال بعد اوضاع فرق میکرد. مدیر سیزار پالاس به جرم باجگیری و رشوه خواری دستگیر میشود و باز پرس ناحیه نیز عوض شده بود. مدیریت جدید کازینو سیزار از سیناترا دعوت به عمل میاورد که در ازای هفته‌ای ۴۰۰،۰۰۰ دلار خوانندگی در سیزار را از سر گیرد. آنها ضمنا یک تیم‌ بادیگارد تمام وقت را نیز ” برای تضمین ایمنی آقای سیناترا ” استخدام کرده به قرار داد اضافه مینمایند

ولی‌ از ایلای والاک دور نشویم. از زمانی‌ که کتاب “پدر خوانده” در ۱۹۶۹ به چاپ رسید، و در سال ۱۹۷۲ فیلمنامه آن‌ تهیه گردید، والاک و سیناترا در اذهان عمومی‌ امریکأییان به دو رقیب سرسخت حتی به دو دشمن در صنعت فیلمسImage result for eli wallach tucoازی تداعی شدند. آن صحنه بیدار شدن رئیس استودیو از خواب و یافتن سر بریده اسب مسابقه‌ای محبوبش در کمال وحشت، که به خاطر تهدید او برای عوض کردن هنرپیشه منتخبش، با هنرپیشه سفارشی گانگستر ها، جانی فونتین، باعث تغییر عقیده ا‌ش شده به خواسته گانگسترها تن‌ در می‌دهد و جانی را بجای هنرپیشه اصلی‌ عوض می‌کند، در دنیای واقعی‌ شایعه شده بود که جانی فونتین همان فرانک سیناترا است که جای ایلای والاک را گرفته. هرچه بود، همه هنوز به خاطر داشتند که بیست سال پیش از آن‌ هری کهن به والاک یک رل اصلی‌ در فیلمش، از اینجا تا ابدیت، را داده بود که به ناگهان تصمیمش عوض شده آن نقش را به فرانک سیناترای بی‌ تجربه داده بود. آنجا بود که هنگامی که ایلای والاک به سالن برنامه فرانک سیناترا وارد میشود به ناگهان یک حس عجیبی‌ در فضا حکمفرما میشود. فرانک مشغول خواندن بود که ایلای را می‌بیند که میرود نزد همسر فرانک سیناترا می‌نشیند. او آوازش را قطع کرده در فضای نیمه تاریک از پشت میکروفون روی به آندو کرده از همسرش میپرسد “باربارا آیا ایلای والاک اینجاست؟” و همسرش پاسخ می‌دهد “بلی فرانک، او اینجا پهلوی من نشسته ” و فرانک سیناترا Image result for eli wallach clint eastwoodبه حضار اعلام میدارد “خانم‌ها و آقایان، مایلم یک دوست قدیمی‌ را به شما معرفی‌ کنم، آقای ایلای والاک ” و اضافه مینماید ” راه‌های ما گاه به گاه با هم تلاقی کرده و او نقش عمده‌ای در زندگی‌ حرفه‌ای من گذارده ” و جمعیت به صحنه و به میز باربارا سیناترا خیره می‌شوند. اکثر حضار خوب میدانند منظور فرانک چیست و منتظر هستند که یک اصطکاکی ما بین دو فرد مشهور در گیرد و نفس‌ها در سینه حبس است ولی‌ فرانک سیناترا خیال همه را راحت میکند. ” آه .. هرچه بود گذشت. داستان طولانی‌ ایست … حوصله‌‌ بازگو کردن آنرا ندارم.. به برنامه ادامه میدهیم ” و گیلاس ویسکیش را به سلامتی والاک بلند کرده جرعه‌ای مینوشد،والاک نیز با لبخندی گلاسش را به سلامتی سیناترا بلند میکند

پس از آن شب روابط میان دو هنرمند به حالت عادی باز میگردد. والاک به یاد میاورد که هر بار به یکدیگر ٔبر میخوردند سینترا به او میگفت “سلام‌ای اکتور دیوانه” و اینکه “هربار که سیناترا در نیویورک برنامه میداشت لیموزینش را به دنبال من و آن‌ میفرستاد و به جایگاه اختصاصی ‌اش در تئاتر شهر میاورد که او را تماشا کنیم. او در صحنه میخواند و گاهی‌ به ما نگاهی‌ میافکند و پس از برنامه ا‌ش به اتفاق در ۲۱ شام میخوردیم ” از طرفImage result for the godfather al martino دیگر شاید جایش باشد که اضافه نمایم که نویسنده پدر خوانده، ماریو پوزو، نیز از خشم سیناترا در امان نماند. شبی در ۱۹۷۰، پس از چاپ کتابش که بالاترین فروش را داشت، و قبل از ساخته شدن فیلمش، فرانک را در رستوران چسن در بورلی هیلز می‌بیند که مشغول صرف شام است. ماریو به همراهش، ال رودی که کارگردان بود و قرار بود روی فیلم پدرخوانده کار کند میگوید ” من میخوام برم پیشش سلامی بکنم” ولی‌ ال مخالف است و میگوید ” فراموش کن ماریو، میدانی‌ که او دارد ما را برای این فیلم به دادگاه میبرد ” ولی‌ ماریو بلند میشود میرود سراغ فرانک به بهانه امضای یادگاری گرفتن ولی‌ در اصل میخواست مقدمه‌ای برای آشتی‌ باشد. ” من میبایستی پاهایت را میشکستم ” فرانک با عصبانیت به ماریو پرخاش مینماید ” وی که معتقد میبود برخی‌ از قسمت‌های کتاب از Image result for the godfather al martinoجریانات واقعی‌ پشت پرده نوشته شده داد میزند “آیا افت بی‌ آی به تو در نوشتن کتاب کمک کرد؟” ال رودی آن را پس از سی‌ سال به خاطر میاورد و اضافه مینماید “سیناترا آن‌شب ماریو را یک جاکش نامید و تهدید نمود که حسابی‌ کتکش خواهند زّد” ال مارتینو که بالاخره نقش جانی فونتین را بازی کرد اضافه نمود “میدانی‌ فرانک میخواست نقش جانی را در فیلم بسیار کوچک نشان دهند” او بعد‌ها اقرار کرده بود که مافیا به فرانسیس فورد کپلا فشار آورده بود که نقش جانی فونتین را به او بدهد. کوپلا اصولا میخواست که رل جانی فونتین را به ویک دیمون بدهد. “من میبایستی نوک انگشت‌های پایم بایستم که در فیلم لعنتی شناخته شوم”  وی اضافه نمود ” سر اسبی در کار نبود ولی‌ من پارتی کلفتی‌ داشتم، پدر خوانده ساحل شرقی، راس بوفلینو من را سفارش کرده بود” ولی‌ با تمام این احوال، مارتینو را در فیلم برداری کسی‌ تحویل نگرفت “براندو تنها کسی‌ بود که به من بی‌محلی نکرد” ا

____________________________________________

فرانک سیناترا

خدمت دومینک دون میرسد

دیزی، رودئو درایو، لوس آنجلس  سپتامبر ۱۹۶۶

Frank Sinatra Deals with Dominick Dunne, Daisy, Rodeo Drive, L.A.

حتی در روز‌های معمولی فرانک سیناترا سر بهانه‌ای یکمرتبه عصبانی میشد و با طرف مقابلش در می‌افتاد و پس از نثار نمودن پرخاش‌های متعدد او را به انتقامی بس بزرگتر تهدید میکرد. حتی کمدین معروف، دان ریکلز نیز از این سوژه استفاده میکرد ” راحت باش فرانک، یکی‌ رو بگیر بزن ” تهیه کننده برنامه تلویزیونی، دومینیک دون هیچوقت نتوانست درک کند که چرا فرانک سیناترا اینقدر با وی دشمنی دارد ” کاش می‌دانستم چرا او اینقدر از من و همسرم متنفر است ” روزگاری او جزو افراد حلقه فرانک سیناترا بود ولی‌ پس از یک برنامه تلویزیونی که به اتفاق یکدیگر تهیهImage result for dominick dunne نموده بودند همه چیز عوض شد. سیناترا پس از آن‌ کینه بزرگی از دون بدل گرفت. حتی در یک میهمانی به همسر دون، لنی، میگوید “تو با یک بازنده ازدواج کرده ای” تنفر سیناترا به نظر می‌رسید هربار که با دون برخورد میکرد بد تر و بد تر میشد

سال گذشته، دون به اتفاق همسر و تنی چند از شخصیت‌های تلویزیونی در رستوران بیسترو در لوس آنجلس مشغول صرف شام بودند که اتفاقاً میز بغلی را فرانک سیناترا و دوستانش اشغال نموده بودند. سیناترا که پیدا بود خیلی‌ مست است بنای داد و قال گذاشت و سر دون فریاد‌های پیاپی می‌کشید و او را تهدید میکرد سپس روی به لنی کرده به او نیز فحاشی بسیار نمود. آنگاه روی به لورن باسال می‌کند و سپس به مورین اوسولیوان و سویفتی لازار که دور میز دون نشسته بودند کرده همه را با بیرحمی هرچه تمام‌تر به فحاشی میکشاند. آنگاه کار یکسره می‌کند و رومیزی را گرفته با تمامی بشقاب ها و ظروف غذا با خود می‌کشد و به زمین میریزد و یکی‌ از آن بشقاب‌های پر از غذا را به صورت لازار پرتاب می‌کند و با گام‌های محکم از محل خارج میشود

امسال، سیناترا در تعدادی دعوا و مرافه شرکت داشته از جمله در ژوئن یک بازرگان بنام فرانک وایزمن که با دوستانش در بار پولو هتل بورلی هیلز مشغول نوشیدن و گفتگو میبوده از سیناترا که او  نیز آنجا گرد میزی همراه دوستانش به بذله گویی و نوشیدن مشروب مشغول بودند میخواهد که کمی‌ صدای خود را پایین بیاورند. آن‌شب وایزمن بقدری کتک خورده بود که او را به بیمارستان منتقل مینمایند که تمام شب را در اغما بسر برد. امشب دومینیک دون و همسرش با دوستانشان پس از اتمام یک جشن عروسی در دیزی گرد هم آمده مشغول نوشیدن و گفتگو بودند. او اغلب اینجا غذا میخورد و صاحب و خدمتکاران دیزی را میشناخت. آن‌شب بر حسب تصادف فرانک سیناترا نیز سر میز بغل همراه دو دخترش، نانسی، تینا و همسر جدیدش، میا فارو نشسته به صرف شام مشغول میبودند. در ماه‌های گذشته فرانک از اینطرف و آن‌طرف متلک‌ها و جوک‌هایی‌ در مورد خود و همسر جدید و کودک مآبانه ا‌ش می‌شنید که شاید دلیلی‌ برای خلق و خوی تندش باشد. یکی‌ از شکنجه آور‌ترین آنها را کمدین معروف، جکی میسون گفته بود ” فرانک دندان مصنوعی‌هایش را در لیوان آب میگذارد در حالیکه میا دندان بند‌هایش را برس میزند ” یا ” میا رولر اسکیت‌هایش را کنار عصای فرانک میگذارد ” و یا ” میا موهایش را میبافد و فرانک پستیژ https://thenypost.files.wordpress.com/2015/08/50472095.jpg?quality=90&strip=allخود را بسر میگذارد ” که حوصله‌‌ فرانک سیناترا را سر میبرد و او را به قدری عصبانی می‌کند که حد ندارد. یکروز بعد از شو یک ناشناس به منزل جکی میسون زنگ می‌زند و او را تهدید می‌کند که “اگر میخواهی زنده بمانی، بهتر است موضوع جوک‌هایت را عوض کنی‌ ” و هنگامی که او به این تهدید وقعی ننهاد سه‌ تیر به سمت پنجره اطاقش درهتل لاس وگاس شلیک میشود. هنگامی که پلیس می‌رسد خود میسون را دستگیر میکنند به جرم اینکه آن صحنه سازی و به دستور خود او بوده و میسون را مجبور میکنند که تحت آزمایش دستگاه دروغ سنج برود. او میدانسته که فرانک لاس وگاس را صاحب است و حرف حرف اوست و تیم‌ گنگستر‌ها از او اطاعت میکنند. میگفت بعد از آنکه تیر‌ها به پنجره اطاقش شلیک و شیشه آنرا شکستند آواز معروف سینترا را میشنود “دوبی دوبی دو ” چندی بعد به میسون توسط یک بیگانه‌  حمله میشود که بینی‌ و چانه ا‌ش را می‌شکند

حال برگردیم به سر میز دومینیک دون و همرهانش که بعد از یک جشن عروسی در دیزی گرد آمده بودند. آنها مشغول صحبت بودند و سیناترا نیز در میز دیگری خوب نوشیده بود که دون تعریف می‌کند ” گرم گفتگو بودیم که متوجه شدم کسی‌ آرام به شانه‌‌ام میزند سر برگرداندم دیدم سر گارسون بود که میگوید :”خیلی‌ عذر میخواهم آقای دون ولی‌ آقای سینترا از من خواستند که این کار را بکنم  سپس مشتش را به هوا برده محکم توی صوImage result for frank sinatra mia farrowرت من فرود میاورد” دون تعریف می‌کند ” من این مرد را خوب می‌شناختم و حتی کریسمس‌ها برایش کادو می‌گرفتم آن مشت به قوتی که من را به زمین بیندازد نبود ولی‌ در میان حاضرین در سالن من بسیار تحقیر شدم ” و اضافه مینماید ” برگشتم به سیناترا نگریستم او را دیدم که لبخند رضایتی‌ بر لب دارد ” آنها جملگی بر می‌خیزند و رستوران را ترک میکنند. هنگامی که بیرون رستوران دومینیک و لنی دون منتظر دریافت اتوموبیلشان بودند همان سر گارسون با عجله و حالت عذر خواهی به دنبال آنها می‌اید و بسیار از این عمل خود عذر میخواهد و اضافه مینمناید ” باز هم از شما عذر میخواهم آقای دون ولی‌ آقای سیناترا به من ۵۰ دلار انعام دادند که من این کار را بکنم و پنهانی‌ در گوشم گفت که حتما می‌‌دانم سزای سرپیچی از دستورات سیناترا چه عواقبی به دنبال دارد ” دون میگفت ” سیناترا تفریحش را در تحقیر من دیده بود. این شرم آور است. اا

سابقه کینه توزی سیناترا به آدم‌های زنده محدود نمیشود. او تا آخر عمر که خودش توی قبر میرفت همچنان کینه توز میبود. سیناترا دو بار افرادش را سراغ روزنامه نگار معروف، لی مورتایمر می‌فرستد که درسی‌ به او به خاطر مقاله‌ای که از سیناترا نوشته بود دهند. پس از مرگ روزنامه نگار او روزی با دوستش برد دکستر رانندگی‌ میکردند که حوالی گورستانی که مورتایمر در آنجا دفن شده بود میرسند. سیناترا از دکستر میخواهد که به گورستان داخل شوند و اتومبیل را پارک کرده پیاده به سراغ قبر آن روزنامه نگار میرود و آنرا میابد و زیپ شلوارش را پایین می‌کشد و رور قبر آن روزنامه نگار شهیر ادرار می‌کند. وقتی‌ دکستر از او علت را جویا میشود سیناترا پاسخ می‌دهد ” این … تو دهن خیلی‌ برای من درد سر درست کرده” دکستر اضافه می‌کند ” فرانک همیشه بایستی انتقامش را بگیرد حال چه طرف زنده باشد چه مرده ” ولی‌ جکی میسون زیر بار شکست نمیرود و همچنان روی صحنه فرانک سیناترا را به سخره می‌گیرد ” من عاشق سیناترا هستم، تو عاشق سیناترا هستی‌، ما همه عاشق سیناترا هستیم چرا؟ چون اگر نباشیم سیناترا ما را میکشد ” مانند میسون، دومینیک نیز پس از سیناترا مرد. هردو از شغل موفقی‌ برخوردار میبودند  و مانند میسون دومینیک هم هیچوقت سیناترا را نبخشید ” به نظرم می‌آید که سیناترا با آن صدای قوی و صاف که او را یکی‌ از موفقترین، اگر نه‌ موفقترین، خواننده‌ها ساخته او همیشه در کینه و انتقام بسر می‌برده به طوری که من با اینکه صدایش را دوست دارم ولی‌ به محض شنیدن صدایش، از آن بدم می‌اید. چرا باید یک مرد اینقدر عقده‌ای باشد؟ ” دومینیک با افسوس به یاد میاورد

_____________________________________________

دومینیک دون

به اتفاق فیل سپکتر ادرار میکنند

مرکز دادرسی کلارا شورتریج فولتز، لوس آنجلس، آوریل ۲۰۰۷

Dominick Dunne Urinates with Phil Spector

چهل و یک سال بعد، سر دبیر مجله ونیتی فر‌، دومینیک دون، محاکمه فیلم سپنسر را گزارش می‌کند که به جرم قتل هنرپیشه جوان و زیبا، لانا کلارکسون بازداشت شده بود. از انجأیی که کار هنرپیشگی برای لانا در آن زمان نبود او در کلوپ شبانه خانه بلوز در سانست بلووارد میهماندار شده بود

آن‌شب لانا، فیل سپنسر، موسیقیدان و آهنگ ساز شهیر بسیاری از فیلم‌های هالیوود را جلوی درب ورودی می‌بیند. لانا جلو میرود و از او استقبال می‌کند و به خاطر قد کوتاه و کلاه گیس بلندش در فضای نیمه تاریک سالن اشتباها او را خانم خطاب می‌کند که او فورا لانا را تصحیح می‌کند و میگوید “آقا” و هنگامی که او را به میزش راهنمایی Image result for lana clarkson biographyمی‌کند از او دستور مشروب می‌گیرد. او خجالت زده از اینکه سپنسر را خانم صدا زده در پشت بار جریان را برای متصدی بار بازگو می‌کند. او فیل سپنسر را بهتر برای لانا معرفی‌ می‌کند. لانا متوجه میشود که با یک موسیقیدان نابغه سر و کار دارد که در دههٔ ۱۹۶۰ از معروفترین آهنگسازان فیلم میبوده. پس از صرف مشروب او برای یک صورت حساب ۱۳ دلاری ۴۵۰ دلار انعام می‌گذرد. کلوپ در شرف بستن بود که سپکتر لانا را متقاعد می‌کند که به اتفاق به کاخش بروند و با او دمخور شود و شامپاین بنوشد. او قول می‌دهد که لانا را “صحیح و سالم” به منزل برساند

بالاخره لانا متقاعد میشود به شرطی که “فقط برای یک نوشیدنی‌” باشد. آنها با مرسدس بنز شوفر دار سپکتر به منشن کاخ مانند فیل سپکتر وارد می‌شوند، شامپاین مینوشند و یک ویدیو فیلمی از جیمز کاگنی تماشا میکنند به نام “فردا را ببوس و خداحافظی کن” شوفر در اتومبیل فیل بیرون منتظر نشسته بود که صدای تیری میشنود. در این هنگام Image result for lana clarkson biographyسپکتر سرآسیمه از درب ورودی منشن خود خارج شده به او میگوید “من فکر می‌کنم کسی‌ را کشتم” شوفر به پلیس زنگ می‌زند. هنگامی که اتومبیل‌های پلیس آژیر کشان به محل حادثه میشتابند جسد لانا کلارکسون را روی مبلی در اتاق بزرگ نشیمن می‌یابند در حالیکه بند کیف زنانه ا‌ش روی شانه‌ ا‌ش بوده خون از دهانش بیرون ریخته سرش به پشتی‌ مبل تکیه داده شده و هفت تیری روی فرش نزدیک پای لانا دیده میشود

از هنگامی که دخترش، که نام او نیز دومینک بود البته با هجی مونث آن، توسط دوست پسرش به قتل رسید، دومینک دون روزنامه نگار و صاحب مجله ونیتی فر، به تعقیب و تهیه گزارش قتل‌های افراد متنفذ و مشهور آمریکا تشویق شد. از جمله پرونده‌ها، اوجی سیمپسون، کلوز ون بولو، و برادران منندز. دون که همواره از کشته شدن دختر ۲۲ ساله‌ ا‌ش در عذاب میبود شدیدا به دنبال “حرامزاده‌های ثروتمند قاتل” میبود که پول برایشان مسئله‌ای نیست و همچنان در حرص و طمع و سادیسم بسر میبرند به خصوص سادیسم جنسی‌ و کشتن زنان جوان که آنها را نیز مانند دخترش می‌دانست. او از هم اکنون متقاعد شده بود که فیل  سپکتر قاتل لانا می‌باشد و از این جهت از او تنفر میداشت. او به یاد شب قبل از پروازش به سوی لوس آنجلس از نیویوک افتاده بود که در یک پارتی به یوکو اونو برخورد کرده بودو به او گفته بود که “من عازم لوس آنجلس هستم تا در جریانات قاتل دیوانه، فیل سپکتر باشم و گزارش تهیه سازم” که اونو با حالت احساساتی میگوید “آهٔ فیل” و دون با تعجب میپرسد “منظورت چیست؟ او داشت شوهرت را در یک پارتی میکشت، مگر به خاطر نمیاوری؟” و یوکو اونو در جواب میگوید “آره خیلی‌ خوب به خاطر میاورم آن شب را، ولی‌ او هفت تیرش را به سقف گرفت و شلیک کرد، به جان کاری نداشت، یک اتفاق عجیب” دون خیلی‌ از این حرف همسر بیتل معروف مImage result for lana clarkson biographyرحوم جان لنن که در نیو یورک توسط یکی‌ از طرفدارانش کشته شده بود تعجب کرده بود

با اینکه دومینیک دون مطمئن میبود که فیل سپکتر قاتل لانا کلارکسون است ولی‌ تا اثبات جرمش زمانی‌ طولانی لازم میبود که دادگاه او را مسئول مرگ آن زن جوان هنرپیشه بداند. سر جلسه دادگاه دون شاهد مناظرات وکیل مجرّب سپکتر و دادستان میبود. وکیل فیل مرتب ابراز میدشت که پلیس بدون دلیل موکلش را مقصر شناخته با اسلحه الکتریکی‌ تیزر او را مصدوم ساخته اند در حالیکه برای دادگاه و حکم قاضی صبر نکردند و از همان لحظه دیدن جسد بی‌ جان مقتول او را مقصر دانستند. “دندانهای مقتول در اتاق پخش شده بود و او روی یک مبل فرانسوی بی‌ جان افتاده در حالیکه هفت تیری کنار پایش است” وکیل اضافه مینماید ” هیچگونه آثاری از انگشت موکل من روی ماشه و اسلحه مشاهده نمیشود مگر اثر انگشت خود مقتول” و بالاخره نتیجه می‌گیرد که “مقتول دست به خودکشی زده، به همین سادگی‌” و ادعا می‌کند که فیلم سپکتور بی‌ گناه است

دون در تمامی جلسات دادگاه سپکتر حاضر میبود و او که هنوز گناهش ثابت نشده بود آزادانه به منزل میرفت ولی‌ تحت کنترل پلیس بود. در یکی‌ از روز‌های دادگاه، قبل از شروع جلسه، دومینیک دون به دستشویی مردانه ساختمان دادرسی رفته که دفع ادرار نماید، آنجا با فیل سپکتر برخورد می‌کند که یک کلاه گیس طلایی بزرگ به سر گذاشته و سر کاسه دیواری ادراری که برای پسران کوچک پایین تر از استاندارد تعبیه شده بود مشغول تخلیه خود میبود. او یک کت بلند ادواری به تن داشت که آنرا باز کرده دو جایگاه ادرار طرفینش را پوشانیده بود به طوری که امکان استفاده از آنها را به کس دیگری نمیداد. دون تعریف میکرد “من نمیدانستم به او چه بگویم، مثانه پری داشتم که میبایستی خالی‌ میشد ولی‌ باز از او نخواستم که یکی‌ از آنها را آزاد کند” و اضافه می‌کند ” در ضمن هم نمیخواستم کنار او بشاشم” بالاخره سپکتر کارش تمام میشود و به طرف دستشویی میرود و شیر آب گرم را تا ته باز می‌کند و همانطور که به وسواس شهرت داشت دست‌هایش را چندین بار میشوید. دون که در کناری ایستاده بود به جلو میرود که ادرار نماید. سپکتر او را می‌بیند و سلامی می‌دهد. دون هم جوابش را داده مشغول ادرار کردن میشود

آخرین باری که آندو صحبت میکردند زمانی‌ بود که سپکتر از دوست مشترکشان احمت ارتگون  خوImage result for ahmet ertegunاسته بود که ترتیب ملاقاتی بین او و دمینیک دون را بدهد که مخ دون را در مورد او جی سیپمسون بزند که به انجام رسید. فیل که مشغول خشک کردن دستهایش با دستمال کاغذی میبود منتظر بود یک طوری سر صحبت را با دون باز کند و احیاناً حمایت او را جلب کند. دون که نمیدانست به او چه بگوید پس از اتمام ادرار به طرف دستشویی میرود و ناگهان به یاد دوست مشترک فقیدشان احمت می‌افتد که هفته پیش درگذشته بود. “من در مراسم یادبود احمت در نیویورک شرکت داشتم” فیل با تعجب میپرسد “رفتی‌؟ خدای من این اولین باریست که من از دهان کسی‌ می‌شنوم که شخصاً آنجا بوده” و اضافه می‌کند “من به احمت خیلی‌ مدیونم. او من را در کارم شروع کرد” و میخواست بداند دیگر چه کسانی‌ آنجا بودند که دون پاسخ می‌دهد ” خیلی‌‌ها آمده بودند از جمله، اریک Image result for ahmet ertegunکلپتون، بت میدلر، شهردار مایکل بلومبرگ، اسکار دو لا رنتا، هنری کیسینجر، میک جگر، که او نام تو را در خطابه ا‌ش برد” فیل به هیجان می‌اید “میک نام من را برد؟” دون جواب می‌دهد ” آره ولی‌ نه‌ در این مورد، او از دوستی‌ تو و او و احمت سخن گفت ” . آنگاه آندو به‌سمت جلسه رفتند، دون به طرف محل عمومی‌ و فیل به طرف صندلی‌ مجرم

آندو دیگر هیچوقت صحبت نکردند. چند روز پس از آن ملاقات کوتاه در دستشوئی مردانه ساختمان دادرسی، دون نامه‌ای از فیل سپکتر دریافت می‌کند که از دون برای فرستادن نوشته‌های برنامه یادبود احمت ارتگون  و عکس‌های مربوط به آنروز تشکر کرده و میویسد که چقدر از خواندن آن و دیدن تصاویر ضمیمه شده لذت برده. دادگاه پنج ماه بدرازا مینجامد و سپکتر به علت نبود شواهد کافی‌ هیئت ژوری از دادن رأی گناهکار خود داری می‌کند و فیل سپکتر آزاد میگردد ولی‌ چندی بعد بازپرس جدیدRelated imageی پروانه قتل لانا کلارکسون را باز می‌کند و در دادگاه جدیدی او را محکوم میسازد. قاضی اینبار خود تصمیم می‌گیرد و سپکتر را به ۱۹ سال حبس بدون فرجام محکوم میسازد و سپکتر ۶۹ ساله را به زندان میافکند. سه ماه بعد دومینیک دون در خانه ا‌ش در منهتن از سرطان درمیگذرد. دون هنگام مرگ ۸۳ سال میداشت. تصویر سپکتر را در کلاه گیس و در زندان نشان می‌دهد

________________________________________

فیل سپکتر

بروی لئونارد کهن هفت تیر میکشد

استودیوی ضبط ویتنی، لوس آنجلس، ۱۹۷۷

Phil Spector Pulls a Gun on Leonard Kohen

سه‌ سالی‌ میشد که لئونارImage result for leonard cohenد کهن آلبوم جدیدی بیرون نداده بود. آخرین البومش، “پوست جدید برای مراسم قدیم” مدت‌ها بود که بدست فراموشی سپرده شده بود. مدیر لئونارد کهن دیگر داشت نگران میشد. او چهل و دو سال میداشت و زندگی‌ حرفه ییش روی به وخامت میگذارد. هنگامی که دٔه سال قبل از آن‌ اولین آهنگش را پخش میکردند لئونارد کهن با استقبال مردم جهان روبرو شده بود. ولی‌ اکنون سلیقه ها فرق میکرد. دور دور آهنگ‌های شاد، با ضرب‌های تند و جوان بود. زندگی‌ خصوصی کهن نیز داشت در سراشیبی افسردگی سوق می‌یافت. او زیاد مینوشید و در دنیای اسطوره‌ها و زنّ خود را غرق نموده بود

مدیر خوشپوش روابط حرفه‌ای کهن، مارتی مچت، که زمانی‌ بوکسر معروف، شوگر ری رابینسون، را اداره مینمود در پی‌ راهی‌ بود که بلکه کهن را از خر شیطان پیاده کند و او را از الکل و عبادات طولانی‌ در مرکز تمرکز افکار و زنّ دور سازد. او به فکر آشنا ساختن کهن با مسیقی‌دان شهیر و پر جوش و خروش آن زمان، فیل سپکتور افتاد و آنرا با لئونارد در میان گذارد. مچت کهن مشکوک را با خود به پارتی فیلم سپکتور در منشن با شکوهش در لا کولینا ی لوس آنجلس میبرد. هنگامی که به دروازه ورودی کاخ سپکتور رسیدند کهن نظرش به چندین تابلوی اخطار جلب شده بود که متجاوزین به ملکش را با سگ‌های درنده و گارد‌های مسلح میترسانید و دزد‌های فرضی‌ را تهدید به مرگ مینمود

آنها ابتدا پس از معرفی‌ خود به گارد بیرونی‌ به محوطه درونی‌ باغ میروند که نرده‌های آهنین با تابلو‌های اخطار ولتاژ قوی آنرا احاطه نموده بود. آنها باز به گارد دروازه جواب می‌دهند و دعوتنامه را نشانش می‌دهند. بدین ترتیب بود که بالاخره به جلوی کاخ رسیده مدیر کهن او را پیاده می‌کند و خود محل را ترک می‌کند به امید اینکه او حتما کسی‌ را خواهد یافت که او را به منزلش برساند یا با یک تاکسی باز گردد. کهن پارتی را خسته کننده یافت و محیط Image result for phil spectorنیمه تاریک سالن پذیرایی را بی‌ روح و و حتی غم انگیز یافت. او از طریق رفتار سپکتور با خدمه ناراحت شده بود و با این حال این اشتباه را می‌کند که محل را ترک نمیکند. هنگامی که پارتی به اتمام می‌رسد سپکتور از کهن میخواهد کمی‌ بیشتر بماند. او با دودلی قبول می‌کند و وقتی‌ آخرین میهمانان محل را ترک میکنند او در را قفل می‌کند و من از خروج کهن میگردد. سپکتور از تنهایی متنفر است حتی بیش از با دیگران بودن. برای خالی‌ نبودن عریضه و سرگرم نمودن صاحبخانه کله شق، کهن سیاستمدارانه از سپکتور میخواهد که به اتفاق آهنگی بسازند

اولین آهنگی که سپکتر ساخت نامش را “اگر میخواهی او را بشناسی باید عاشقش باشی‌ ” بود که آنرا از روی سنگ مزار پدرش برداشته بود. پدر فیل هنگامی که او یک پسر بچه نه‌ ساله‌ میبود دست به خودکشی میزند و مادرش همواره او را برای از دست دادن شوهرش ملامت میکرد که روزی با یک چاقوی آشپزخانه به دنبال پدرش کرده که او را بکشد. در هر حال دو مرد پشت پیانو می‌نشینند و شروع میکنند. همه چیز به خوبی می‌گذرد. در عرض سه‌ هفته آنها پانزده آهنگ میسازند. آنها ضمنا مقادیر متنابهی الکل مصرف میکنند. در ژون ۱۹۷۷ آندو به استودیو میروند. سپکتر از همیشه بد خلق تر است. “کسی‌ یک چیزی میگفت و فیل مانند یک ببر زخم خورده به جانش می‌پرید” دوست دختر پیشین کهن، دبرا تبیتی، به یاد میاورد. “او به ناگهان غیبش میزد و ساعت‌ها در حمام موی‌هایش را آرایش میکرد” کم کم داشت کار به جای‌های باریکتری می‌کشید و سپکتر سر هر موضوع کوچکی بهانه میاورد

این چالش طلبImage result for lana clarkson biographyی سپکتر در همه چیز او و همه جأ مشهود بود. نتنها در موزیکش آن خشونت را میافتی بلکه در زندگی‌ خودش نیز میافتی – در استودیو، در خانه در اتوموبیلهایش همه جأ تفنگ و هفت تیر میدیدی. همه خدمه تا به دندان مسلح میبودند و خودش از همه بیشتر. عشق او به انواع و اقسام اسلحه و به الکل زبانزد خاص و عام میبود. همه اطرافیانش یا بشدت مست بودند یا نشئه از مواد مختلف مخدر. فشنگ‌های کوچک و بزرگ همه جأ دیده می‌شدند حتی روی زمین ریخته شده بود. گاهی‌ حتی کسی‌ پایش روی فشنگ‌ها میرفت و می‌لغزید. یک روز غروب فیل سپکتر به استودیو وارد میشود در حالیکه شراب سفید منیشویتز مطلوبش را در دست میداشته و از آن جرعه به جرعه مینوشیده. او ناگهان بطری را به روی میز میگذارد و یقه کهن را می‌چسبد و لوله هفت تیرش را در گلویش فرو میبرد و به او میگوید “لئونارد، من عاشق تو هستم” کهن نیز کنترل خود را حفظ می‌کند و به آرامی لوله اسلحه را با دستش به کناری میزند و میگوید “امیدوارم همینطور باشه اا

ازدواج هنری فیل و لئونارد از بد به بدتر می‌رسد. هفت تیر کشی‌ سپکتر به‌ روی بسیاری از افراد دور و برش، خیلی‌‌ها را از او رنجور میسازد. یک بار به روی ویلون زن اسلحه می‌کشد که دیگر حوصله او را سر میبرد و به  آرامی میگوید “فیل من میدانم که تو قصد بدی نداری ولی‌ تصادف اتفاق می‌افتد” مسئول صدابرداری نیز یک بار تهدید می‌کند که کارش را ترک می‌کند و به خانه میرود. سپکتر به روی کسانی‌ مانند رانی‌ سپکتر، خواننده جاز و همسر سابقش، میشل فیلیپس گروه ماماز اند پاپاز، دی دی رامون خواننده راک، حتی تویگی، مدل انگلیسی مبتکر مینی ژوپ اسلحه کشید. ولی‌ سی‌ سال بعد از آن‌ زمان، در دادگاهش، بسیاری از این افراد جلو آمده او را به هفت تیر کشی‌ برویشان متهم کردند که شهادت دادن‌های آنها به محکومیت فیل سپکتر کمک شایانی نمود

آلبوم او با کهن “مرگ مرد خانم باز” بد‌ترین فروش را داشت و باعث کدورت بین آندو میشود که دیگر با یکدیگر صحبت نمی‌کردند. آیا فیل سپکتر یک آهنگساز ماهر بود یا نبود؟ آنرا اینجا به قضاوت نمیگذاریم. برخی‌ مانند نیک کهنImage result for leonard cohen، منتقد و روزنامه نگار انگلیسی (نسبتی با لئونارد کهن ندارد) در باره فیل سپکتر در کتابش، تاریخ موزیک پاپ، می‌نویسد “او شیطان صفت میبود” و در جای دیگری مینویسد “او یک آهنگ خوب را برمی‌دارد و با یک گروه خوب میامیزد و به ناگهان آنرا میترکاند و به هوا میندازد حتی به طریقه واگنر میخواهد آنرا باشکوه و عظیم نشان دهد ” نیک کهن معتقد است که سپکتر آهنگ‌های زیبا را هم “به صورتی‌ خشمگین و مبارزه طلب حتی میخواهم بگویم هیتلری درمیاورد و اگر تو یک تین ایجر باشی‌ در دام آن آهنگ میفتی و عاشقش میشوی و تحریک میشوی” . در زندان یالتی کرکران که زندان با محافظت حد اکثر میباشد و قاتل‌های سنگ دل را آنجا سپرده اند سپکتر با چارلز منسون هم زندانی هستند. (برای اطلاع خونندگان جوانتر چارلز منسون و گروه شیطان پرستش که در اوت ۱۹۶۹ به جرم قتل چهار نفر از هنرمندان در منزل مجلل رمان پولانسکی، تهیه کننده و کارگردان لهستانی در لوس آنجلس که اتفاقاً در آن زمان در اروپا بود به زندان ابد محکوم هستند. آنها به خیال آنکه آنجا هنوز منزل تری منچل که تهیه کننده و ناشر صفحه‌های موسیقی میبوده و کار‌های منسون را ردّ کرده بود رفته به خیال اینکه او هنوز در آن خانه زندگی‌ می‌کند به اتفاق یک مرد و سه‌ زن دیگر وحشیانه دست به تکه پاره کردن آن چهار نفر با چاقو زدند. آنها از این امر غافل بودند که ملچر منزلش را به کارگردان معروف رمان پولانسکی اجاره داده و دیگر آنجا زندگی‌ نمیکند. از جمله  مقتولین شرون تیت حامله هشت ماهه‌، همسر پولانسکی میبود) بگذریم، منسن یادداشتی از طریق نگهبان به سپکتر  می‌فرستد و از او دعوت به همکاری می‌کند که به اتفاق آهنگ بسازند. سپکتر به یک دوست Image result for phil spectorملاقاتی میگفت “همین را کم داشتم.. روزگاری اشخاصی‌ مانند تینا ترنر، سلین دیون یا جان لنن به سراغ من میامدند حال ببین با چه کسی‌ طرف هستم.. آقای چارلز منسن .. تًف به این روزگار” از قول مدیر منسون در آن زمان، هل لیفسون، منسون در سال ۱۹۶۸ فقط یک آهنگ برای بیچ بویز ساخته بود بنام “مرغ‌ آبی‌ بر فراز کوهساران” که ابتدا نام آلبوم را  “وجود نداشته باش ” نام نهاده بود که گروه آنرا به ” مقاومت نکن ” تغییر داده بود. یک فیلم سینمائی در باره قتل لانا کلارکسن زیبا و فیل سپکتر شیطان صفت نیز ساخته شد که نقش فیل را هنرپیشه مشهور، ال پاچینو بازی کرده و همانطور که در این عکس مشهود است او را تا حد بسیاری شبیه آن آهنگساز پلید گریم و آرایش کرده اند

__________________________________________

لئونارد کهن

  ساعات مشترکی را با جانیس جاپلین میگذراند

هتل چلسی ۲۲۲ خیابان ۲۳ غربی، نیو یورک زمستان ۱۹۶۷

Leonard Cohen Shares a Life with Janis Joplin

در سنّ سی و سه‌ سالگی خواننده و آهنگ نویس کانادائی، لئونارد کهن آلبوم اولش را به تازگی منتشر ساخته. او در نیو یورک است و در هتل چلسی اقامت دارد که از نوع هتل‌های مطلوب اوست. “من عاشق این هتل‌ها هستم، تو میتونی‌ ساعت ۴ صبح با خImage result for janis joplinودت یک آدم کوتوله، یک ‌خرس، و چهار خانم به اتاقت بیاوری و کسی‌ از توی نمی‌پرسد چه کار داری میکنی‌؟” ساعت سه‌ صبح کهن به هتلش مراجعه می‌کند. تا اینجا آن‌شب برایش شب افسرده و غمگینی بوده. یک چیزبرگر در برانکو برگر خورده و اوقاتی را در بار اسب سفید بسر برده بودکه به تنهأیش اضافه نموده. در هتل چلسی دگمن آسانسور را میزند. پس از مدتی‌ درب باز میشود و او به داخل اتاقک کوچک آسانسور قدم میگذارد. هنوز درب بسته نشده بود که ناگهان دوباره باز میشود. زن جوانی‌ با سنی‌ در میانه دههٔ بیست سالگی با موهای پریشان وارد میشود و خود را در اتاقک تنگ آسانسور جای می‌دهد. او خود را معرفی‌ می‌کند، جانیس جوپلین خواننده تازه کاریست که ماند کهن آلبوم اولش را بیرون داده. او گفت که بیست و چهار سال دارد و در اتاق ۴۱۱ اقامت دارد. او چند ماه قبل به مادرش در مورد کارش نوشته بود “من نمیدانستم که همه چیز میتواند اینقدر عالی‌ پیش برود” و ادامه می‌دهد “حدس بزن هفته پیش چه کسی‌ در شهر بود؟ پول مک کارتنی، آره خود خود پول بیتل. او هنگام برنامه ما آنجا بود و اگر میدونستم از صحنه می‌پریدم توی بغلش.. خدای من پول مک کارتنی … چه افتخاری از این بالاتر که یکی‌ از بیتلها به برنامه من آمده بود” او که سعی‌ مینمود به مادرش بقبولاند که زندگی‌ ساده و بی‌ دغدغه‌ای را در نیو یورک دارد در حقیقت درست به عکس آن عمل میکرد. جانیس هر شب با یکی‌ از خواننده‌های مشهور به رختخواب میرفت. همین چند شب پیش بغل جیمی هندریکس بود و Image result for janis joplinچندی پیش از آن‌ با جیم موریسون خوابیده بود (که یک بطری ویسکی‌ را روی سر او خرد کرده بود) و با دیگران به خصوص زمانی‌ که به شهرت نرسیده بود. پگی کسرتا، یکی‌ از همخوابه‌های با سابقه او روزی به دوستی‌ ابراز میداشت “قبل از اینکه معروف بشه مردم او را زیاد خوشگل نمی انگاشتند و او به سختی همخوابه پیدا میکرد” و اضافه نمود “ولی‌ حالا همه میخواهند با جانیس همخواب شوند” در آسانسور لئونارد کهن از جانیس جاپلین میپرسد که آیا به دنبال کسی‌ میگردد؟ “اره دنبال کریس کریستفرسون هستم” کهن اینجا یک بلوف بزرگی میزند و میگوید “خانم کوچولو، من کریس کریستفرسون هستم” و جانیس با تعجب میگوید، “ولی‌ من فکر می‌کردم او بزرگتر است” کهن نیز از رو نمیرود و پاسخ می‌دهد “من روزگاری گنده بودم ولی‌ مریض شدم و حال که خوب شدم مقداری وزن از دست دادم” هنگامی که آسانسور به طبقه چهارم رسید مانند روز روشن بود که اندو بقیه‌ شب را با هم بسر خواهند برد

برای کهن امر غریبی نبود که زنهائی که در آسانسور ملاقات می‌کند بخواهند با او به رختخواب بروند. اینجا هرچه باشد هتل چلسی است. حتی هتل چلسی مبنی آواز‌های بسیاری بوده از جمله “دختر چلسی” که توسط نیکو خوانده ChelseaHotelExterior.jpgشده، “صبح چلسی” که جونی میچل آنرا خوانده ( که در حقیقت باعث نام گذاری چلسی کلینتون شده بود) ، ” این هفته در چلسی” که جفرسون ایرپلین آنرا اجرا نمود، “شبهای هتل چلسی” که رایان ادامز خوانده، و “سارا” ی باب دیلن که شامل قطعه شعر ” شب و روز در چلسی هتل بیدار میمانم و برایت اشعار دخترک چشم غمگین را مینویسم” خلاصه آنکه هتل چلسی محل مشهوری برای خوانندگان و نوازندگان است و آنطوری که سالها بعد کهن توصیف نموده بود هتل چلسی یادگار “اوقات دست و دلبازیست”  سه‌ سل بعد از آن شب کهن میشنود که جانیس جوپلین بر اثر استعمال بیش از حد هروئین در هتل لند مارک لوس آنجلس در گذشت

در این باره کهن به خبرنگار مجله کیو در مصاحبه‌ای گفت “من امیدوار بودم که جانیس بتونه خودشو از این عادت مهلک به سلامت بیرون بکشه و مدت زیادی در عالم موسیقی‌ دوام بیاره درست مثل  باب دیلن یا جونی میچل” و پس از ًپک محکمی به سیگارش ادامه می‌دهد ” ولی‌ در مورد جونی جاپلین میدونستی که مثل یک شمعی که از دو سرش داره میسوزه بالاخره زود عمرش تموم میشه” آنگاه پس از اندکی‌ مکث ادامه می‌دهد ” آخه میدونی، اولش نمیدونی که چقدر میتونه کشنده باشه، درست مثل اینکه میگن سیگار تو رو می‌کشه، شکر تو رو می‌کشه، یا نان سفید تو رو می‌کشه” و با حسرت و تأسف سر تکان می‌دهد “حتی نمیدونی که هروئین چقدر میتونه برات کشنده باشه” سال بعد کهن در یک رستوران پلینژین در میامی بیچ نشسته و یک مشروب قوی نارگیلی مینوشد و به فکر جون جاپلین میفتد و روی یک دستمال کاغذی این شعر را فی البداهه میسراید: “من تو را خوب در هتل چلسی به یاد میاورم” که آن اولین خط در  معروفترین آهنگش میشود

 من تو را خوب در هتل چلسی به یاد میاورم

تو چه شجاع و چه شیرین سخن میگفتی‌

به من سر دادی در رختخواب نا آراسته

هنگامی که لیموزین در خیابان منتظر بود

کهن بتدریج در باره آن شب در هتل چلسی با “آن دختر هنرمند” بیشتر صحبت می‌کند بدون آنکه نامش را ببرد. در کنسرت تلاویو او در ۱۹۷۲ کمی‌ بیشتر از او میگوید و از آن زن جوان به عنوان “یک زن شجاع که به یکباره همه چیز را پایان بخشید” یاد مینماید و در کنسرت‌هایش فقط به اینکه آن شب یک شب گرفته و بی‌ روحی‌ بود و من از برانکو برگر به هتل چلسی باز می‌گشتم که او را در آسانسور دیدم و .. قناعت می‌ورزید تا اینکه در ۱۹۷۶ او علناً در جمع شرکت کنندگان در کنسرتش نام جاپلین را آورد ولی‌ بلافاصله پشیمان شد. او از اینکه روی یک دوست صادق را زمین گذاشته و ابرویش را برده بس اندوهگین گردید و از آن‌ پس مرتب در ملا عام از او عذر خواهی میکرد. این کار او نه‌ تنها دردی را دعوا نمیکرد بلکه نام او را بیشتر به زبان میاورد حتی در ۱۹۹۴در مصاحبه‌ای با بی‌ بی‌ سی‌ باز هم از جانیس جاپلین معذرت خواست “اگر میشود از یک روح عذر خواهی نمود من این کار را برای جانیس می‌کنم” که باز هم فایده‌ای نداشت. چرا مردان همیشه از فتح زنی‌ به خود می‌بالند و آنرا جزو پیروزیهایشان میدانند ولو به قیمت آبروی آن زن باشد؟ جوابی برایش نیست

_______________________________________

جانیس جاپلین

با پتی اسمیت دوست میشود

هتل چلسی، ۲۲۲ خیابان ۲۳ غربی، نیو یورک  اوت۱۹۷۰

Janis joplin Befriends Patti Smith

سه‌ سال پس از دیدار او با لئونارد کهن، جانیس جاپلین هراه گروهش در بر همسایه چلسی هتل، ال کیوکسوت، مشغول خوانندگیست. جانیس در میان هیپی‌ها اسم و رسمی‌ پیدا کرده. او در فضای روشن تاریک مشغول خواندن است و به نظر نمیاید که ورود دختری را با مردی به داخل متوجه شده باشد. پتی و دوستش رابرت ماپل تروپ به تازگی اتاق ۱۰۱۷ را کرایه کرده اند که کوچکترین اتاق هتل چلسی است. پتی ۲۳ ساله‌ دستیار یک کتاب فروش Image result for patti smithاست که همیشه ته دلش آرزوی هنرمند شدن را داشته. او به آن محل به آرامی وارد میشود مانند یک راهبه تازه وارد به صومعه. پتی در لباس بلندی از پارچه ریان، که متداول بین هیپی‌ها میبود پوشیده بود. موزیک پایان می‌یابد و گروه برای تنفس به دور میزی جمع می‌شوند که باز هم بنوشند

محیط حاکم بر فضا همان محیطیست که در اغلب گردهایی‌های هیپیها مشاهده میشود. سیگار، ماری جووانا، و مشروبات الکلی. پتی نگاه مشکوکی به اطرافش میندازد. آن بار محل گرد همأیی بسیاری از موسیقی‌ دانان آنروز آمریکا بود. به اصطلاح پاتوق خوانندگان و نوازندگان پاپ، بلوز، و جاز. او جیمی هندریکس را در کلاه بزرگش، که سر میزی در گوشه سالن با دوستانش نشسته بود تشخیص می‌دهد. سپس نگاهش به جفرسون ایرپلین و گریس سلیک می‌افتد که کنار جیمی هندریکس نشسته مشغول بالا انداختن گیلاس تکیلا به سلامتی یکدیگر بودند همینطور Image result for janis joplinکانتری جوو و فیش.  جانیس جاپلین و گروهش سر میز سمت چپ آنها می‌نشینند. همه آنجا برای فستیوال وود ستاک جمع بودند. پاتی و دوستش نیز سر میزی می‌نشینند. گریس سلیک از کنارش می‌گذرد. پتی به او سلامی می‌دهد. “سلام به خودت” گریس جواب می‌دهد. پتی به نوعی احساس خودمانی بودن می‌کند و آن جامعه هنرمندان عجیب را میپسندد. او در رهرو‌های هتل چلسی گذر می‌کند گویی‌ تمامی روح یا بی‌ روحی‌ آن فضا را میخواهد با تمام وجودش احساس کند

او پشت در آرتور سی‌ کلارک گوش می‌نشیند بلکه او در را باز کند و یا صدائی از آرتور بشنود. حتی یواشکی لای در اتاق ویجیل تامپسون را باز می‌کند و نظری به داخل و به پیانوی بزرگش میندازد. تنظیم کننده جرج کلاین سینگر پتی را به داخل اپرتمانش دعوت می‌کند. اطاقش پر از گیاهان شرجی، قفس پرندگان خوش آواز و یک مار بوای Image result for patti smithکلفت و دراز است. شخصی‌ به سمت اتاقی که ادی سجویک خود را سر چسباندن مژه مصنوعی و گرفتن چسب آن‌ به روی شعله شمع آتش زد اشاره می‌کند. پتی به هرکس که می‌رسید شعر هایی را که سروده بود نشان میداد بلکه یکی‌ از آن خوانندگان و سرایندگان آنها را بپسندند و در آهنگ‌هایشان بکار برند. یک شب نیز آنها را به شاعر آهنگ‌های پاپ، گرگوری کرسو نشان می‌دهد که او آنها را در صندلی‌ اتاق پتی میخواند و به خواب می‌رود در حالیکه سیگار روشنش دسته آن صندلی‌ را میسوزاند. پتی او را بیدار نمیکند ولی‌ آهسته سیگارش را برمی‌دارد و خاموش می‌کند و با هیجان هرچه تمام‌تر آن محل سوخته شده را با دست لمس می‌کند. “یک اثر دیگر از یک شاعر بزرگ” اسمیت نمیداند پتی را در چه نقشی‌ تصور کند. پتی را یک شاعر تصور کند یا یک بازیگر یا نمایشنامه نویس؟ یا یک خواننده؟ پتی هنوز تکلیف دیگران را در اینباره روشن نکرده. یکی‌ از میهمانان هتل به او میگوید “تو تزریق نمیکنی‌ و لزبین نیستی‌” ولی‌ پتی همچنان به عنوان یک طفیلی هم که شده به این گروه و آن گروه میچسبد به امید روزی که قبلولش کنند

این روال ادامه داشت تا اینکه بابی نیوریچ به تیم‌ باب دیلان می‌پیوندد و “به عقب نگاه نکن” را به اتفاق ارائه می‌دهند. نیوریچ پتی را زیر بال خود میگیرد و برایش جایگاه شاعر را قائل میشود. او بود که پتی را نزد جانیس جاپلین یک شاعر خطاب می‌کند و از آن به بعد جاپلین نیز همیشه بجای نام او پتی را “شاعر” خطاب مینمود. در سال‌های بعد پتی اسمیت به افراد دور و ٔبر جانیس جاپلین پیوست و اغلب اوقاتش را در آپارتمان او در هتل چلسی میگذرانید. او با کریس کریستفرسن آنجا آشنا میشود و در حالیکه روی زمین کنار پاهای جاپلین و کریستفرسن می‌نشست با آنان در خواندن و دکلمه اشعارش همیاری مینمود. جاپلین در حالیکه روی مبل راحتی‌ خود نشسته و Image result for janis joplinیک بطری ساترن کامفورت را در دست میداشت به اتفاق کریستفرسون آهنگ جدیدش را “من و بابی مک کی‌” تمرین میکرد و پتی نیز آنان را همراه میشد یا فقط گوش میداد. او در بیست و سه‌ سالگی هنوز بقدری جوان است که آینده را در پیش روی خود میداشت. در اوت ۱۹۷۰ هنگامی که جانیس در سنترال پارک برنامه اجرا میکرد نیوریچ پتی را به نزدیک صحنه جای داد. ناگهان هوا ابری شد و باران سختی ریزش نمود به طوری که جاپلین مجبور به ترک صحنه شد و جمعیت آنرا خوش نیامد و او را هو کردند. جاپلین بسیار عصبانی میشود و به نیوریچ میگوید “آنها دارند من را هو میکنند” و نیوریچ حاضرجوابی می‌کند “نه‌ آنها باران را هو میکنند” شبی‌ نیز پس از کنسرتش جاپلین و همراهانش به جمع پارتی بعد از شو در رمینگتون نزدیک برادوی پایین می‌پیوندند

در میان حاضرین همان دختری که در لباس قرمز روی صفحه باب دیلن “همشو برگردان” نیز حضور میداشت و هنرپیشه تیوزدی ولد. پتی متوجه میشود که جانیس در پیرا‌هن صورتی‌ و شال پر بنفش مشغول صحبت با مرد A photograph of Dylan staring at the camera with a woman reclining behind him on a chair. A lens effect blurs the edges of the photo.خوش تیپیست که بیشتر شب را باهم بسر میبرند. پیدا بود که جانیس خیلی‌ به آن مرد الاقن نشان میداد تیا اینکه آخر شب او با یک دختر زیبا مجلس تا ترک می‌کند. جانیس به گریه می‌افتد و میگوید که دوباره باید شب دیگری را تنها بسر کند. نیوریچ به پتی سفارش میکند که جانیس را به هتل ببرد و مواظبش باشدپتی بقیه‌ شب را با جانیس بسر می‌برد و پای درد دلش می‌نشیند که چقدر بدبخت است. آنشب پتی شعری برای جانیس میسراید که او آنرا به آهنگ در میاورد و به اتفاق تا صبح آنرا میخوانند و بدین ترتیب جانیس جاپلین از غصه بیرون میاید. چند هفته بعد جانیس با گیتاریست جانی وینتر بسر می‌برده که خبر مرگ او در هتل لندمارک لوس آنجلس مردم آمریکا و دوستارانش را در سر تا سر جهان در بهت فرو میبرد. وینتر که بسیار خرافتیست به فکر دو موزیسین دیگر می‌افتد که در همان روز‌ها در گذشته بودند، برایان جونز و جیمی هندریکس و اینکه هر سه‌ آنها حرف ج در نامشان بود و هر سه‌ آنها در سنّ بیست و هفت سالگی جهان را وداع گفتند. جانی در این تفکر میبود که نام او نیز با ج شروع میشود و شاید نفر بعدی‌ خودش باشد. پتی برایش فال میگیرد و خیالش را راحت میسازد که عمر طولانی‌‌ای خواهد داشت

__________________________________________

پتی اسمیت

توسط آلن گینیس به ساندویچ میهمان میشود

اتومات هورن هردرت، خیابان ۲۳ غربی، نیو یورک  نوامبر۱۹۶۹

Patti Smith is Treated to a Sandwich by Allen Ginsberg

هیچ کس افزایش قیمت پنیر سویسی را نمیتوانست قبول کند. ده‌‌‌ سنت به هر چیز برگر اضافه شده بود و مردم ابداً خوشحال نبودند. اول نوامبر آنسال پتی اسمیت و روبرت مپلترپ، عکسبردار مشهور، اسباب و لوازمشان را https://itallbeganwithaudrey.files.wordpress.com/2012/03/patti-smith-robert-mapplethorpe-norman-seeff-1969-3.jpg?w=229&h=156برداشته به چندین طبقه پایین تر در هتل چلسی نقل مکان میکنند، اتاق  شماره ۲۰۴. ساکن اتاق بغلی دیلن توماس میبود که در آنجا در گذشته بود. مانند طبقه بورژووای انگلیسی ساکنین این هتل نیز با تمام عقاید عجیبشان و همبستگی‌‌های موقتیشان همچنان دودستی به گذشته پر افتخارشان چسبیده اند. پتی دیگر از آسانسور استفاده نمیکرد، “فقط یک طبقه باید بروم ترجیح می‌دهم از پلکان استفاده کنم” و اضافه می‌کند ” احساس می‌کنم اتاق ما جزوی از هال پایین است” در اتاق جدید که کمی‌ وسیعتر است، پتی و رابرت اوقات زیادی را باهم میگذرانند. به رسم هیپی‌ها آنها از مهره‌های کوچک و بزرگ گردنبند میساختند. گاهی‌ یک مهره در لای رختخواب یا در شکاف بین تخته‌های کف اتاق گم میشدند و این سرگرمی را چالش آور تر میساخت

آنها که کم کم به اشتهار می‌رسیدند از خود اوقاتی را ثبت کردند چه بروی عکس و چه در فیلم هشت میلیمتری که بعد‌ها آن مدارک مستند در موزه هنرهای مدرن نیو یورک به معرض تماشا قرار داده شد. از جمله سوراخ کردن Image result for robert mapplethorpeنوک پستان رابرت و انداختن یک حلقه طلا در آن‌، و خالکوبی زانوی پتی که برقی‌ از رعد و برق را نماینگر میبود. یکی‌ دیگر از سرگرمی‌های آندو جمع آوری چنگ‌های خرچنگ از ال کویکسوت میبود که با رنگ برای گردن بند‌هایشان ایده‌آل می‌شدند و آنرا با پر و سرب قلاب‌های ماهیگیری که از فروشگاهی چند قدم پایینتر خریداری میکردند میامیختند و به زیور آلات جالب توجهی‌ که در خور هیپی‌های آن دوران میبود تبدیل میکردند

پس از آن کار‌ها برای رفع گرسنگی به یکی‌ از شعب “هورن و هاردارت”  در محلشان رفته که سکه‌ای در ماشین بیندازند و از دریچه کوچکی ساندویچ دلخواه یا نوشابه دریافت کنند. پتی ساندویش پنیر سوئیسی با خردل را می‌پسندید که با قهوه پشتبندش دلی‌ از عزا در میاورد و روبرت نیز ساندویچ یا پای سیبی دریافت میکرد با نوشیدنی داغ شکلاتی. یک بعد از ظهر بارانی، پتی باز هوس ساندویچ مطلوبش را می‌کند. به دنبال سکه اطاقش را جست و جوو میکند  که آن پنجاه سنت همیشگی‌ را گیر بیاورد و در ماشین ساندویچ بیندازد. بارانی خود را به تن می‌کند و کلاه کپی خود را بسر می‌گذرد و به خیابان رفته زیر باران دوان دوان خود را به ” هورن و هاردارت” ، محل Image result for allen ginsbergماشین‌های غذا و نوشابه می‌رساند. پتی دو سکه بیست و پنج سنتی را در ماشین میندازد و دستگیره مربوط به ساندویچ مورد دلخواهش را می‌کشد ولی‌ ساندویچی‌ بیرون نمیاید. دوباره میکشد، خبری از ساندویچ نیست. ناگهان چشمش به اعلانیه کوچکی که به روی ماشین چسبانیده بودند می‌افتد “قیمت ساندویش‌ها ده‌‌‌ سنت افزایش یافته” او خیلی‌ پکر میشود و در فکر بود که چه کند که صدائی از پشت سرش میشنود ” آیا از من کمکی‌ بر میاید؟” پتی برمیگردد و مرد تنومندی را ملاحظه مینماید با ریش پررنگ فرفری. پتی آن صورت را میشناسد آن مرد، شاعر و نویسنده  و از فعالان سیاسی اجتماعی، آلن گینزبرگ، میبود. او کسی‌ بود که در لیست افراد مشکوک اف بی‌ آی قرار داشت و او را یک لختی پسند با اشعار بند تنبانی میشناختند. معروف بود که آلن روزی در اواسط دههٔ شصت در انگلستان در یک پارتی لخت مادرزاد ظاهر شده بود در حالیکه فقط یک تابلوی “مزاحم نشوید” از آن تابلوهایی که در پشت درب اتاق‌های هتل میگذارند که میهماندار Image result for allen ginsberg باز نکند، آویخته بود که جان لنن با همسر اولش وارد میشوند. آن کار آلن گینزبرگ حتی آن بیتل عصیان گر را آشفته میسازد و به آلن میگوید “شما اینکار را جلوی پرندگان، منظور بانوان، نباید انجام دهید” و دست همسرش را گرفته مجلس را ترک می‌کند. به هر حال، آنجا او پشت سر پتی ایستاده بود و به او میخواست سکه کم آورده را بدهد

او دوباره حرفش را تکرار می‌کند “می‌تونم کمکی‌ باشم؟” پتی سری به علامت موافقت تکان می‌دهد. گینزبرگ ده سنت اضافی را در دستگاه میندازد و یک قهوه هم برای پتی میگیرد. او نیز قبول می‌کند و سر میز گینزبرگ مینشیند. گینزبرگ به پتی میگوید که از تشیع جنازه دوست و معشوقش ژاک کرواک میاید. پتی با تعجب و تاسف گوش می‌دهد. میگوید از زیاده روی در مصرف الکل خود را به کشتن داد. پتی به او تسلیت میگوید. در این جا بود که گینزبرگ برای اولین بار صدای پتی را میشنود و ناگهان به روی صندلیش خم شده به صورت پتی ذلّ می‌زند و با تعجب میپرسد “آیا تو یک دختر هستی‌؟” پتی پاسخ می‌دهد که بلی یک زن است. گینزبرگ با تعجب ابراز میارد “من فکر کردم تو یک پسر خوشگل هستی‌” پتی نیز در جواب میگوید “آیا این بدان معنیست که من بایستی ساندویچم را پس بدهم؟” و متعاقب آن لبخند شیرینی‌ می‌زند. گینزبرگ با کمی‌ دستپاچگی پاسخ می‌دهد “نه‌ نه‌ Image result for allen ginsberg patti smithاصلا، از غذایت لذت ببر”  از آن روز به بعد دوستی‌ محکمی بین دو هنرمند آغاز میشود. بعد‌ها روزی گینزبرگ از پتی اسمیت میپرسد “اگر کسی‌ از تو پرسید من را چگونه یافتی، چه پاسخ میدهی‌؟” و پتی جواب میدهد “میگویم تو به من غذا دادی” و هردو بلند میخندند. دقیقا یک سال بعد از آن ملاقات تصادفی‌ گینزبرگ در می‌گذرد. مراسم یادبودش در کلیسای سنّ مارک انجام میگیرد و پتی در تی‌ شرت سفیدی که رویش صورت آرتور ریمبورد، شاعر معاصر فرانسوی، چاپ شده بود در محل حاضر میشود و به افتخار دوست مرحومش میخواند “من بقدری تنهام که میتوانم گریه کنم” و بر گفته گینزبرگ که در آوریل ۱۹۹۶ در مورد پتی گفته بود، “پتی اسمیت یکی‌ از پیشاهنگان ترکیب شعر و موزیک مدرن است” صحه میگذارد

_______________________________________________

آلن گینزبرگ

تصاویر برهنه خود را به

فرانسیس بیکن می‌دهد

اتاق ۹ ویلا مونیریا، شماره ۱ روو ماژلان، تنجیر  مه‌ ۱۹۵۷

Allen Ginsberg Presses Photographs of Himself onto Francis Bacon

اخطار: مقاله زیر از جملاتی نامناسب و دور از ادب تشکیل شده و به هیچ وجه مناسب جوانان زیر سنّ قانونی نمیباشد

برای یک مرد “گی‌” در میانه دههٔ ۱۹۵۰ جائی بهتر از تنجیه در روی زمین وجود ندارد. آلن گینزبرگ و دوست پسرش پیتر ارلوسکی در مارس ۱۹۵۷ به آنجا میرسند که نزد معشوق قدیمیش، ویلیام بوروز، مدتی‌ را بسر کنند. در شب اول اقامت آندو بوروز، که همچنان علاقه خود را به گینزبرگ حفظ کرده بود در حسادت و در مستی قمه ا‌ش Image result for francis bacon naked lunchرا میکشد و دور سرش میگرداند ولی‌ او را آرام میکنند و قمه را از او میگیرند. پس از آن‌ او حقیقت را قبول می‌کند که دوست پسر قدیمیش یک پسر تازه یا به اصطلاح خودشان یک “بنفشه”  تازه بدست آورده و با اوست. آنها شبها یک نوع حشیش شیرین شده را میجوند که محلی‌ها به آن معجون می‌گفتند. یک ماده قهوه‌ای رنگی‌ که مانند شکلات کش میامد. آنها تمام شب را بیدار می‌نشستند و در باره طبیعت هنر سخن می‌گفتند. بوروز دیگر قمه نکشید و مطیع گینزبرگ شده بود و حتی وقتی‌ یک شب گینزبرگ با چا‌قوی شکاریش پیرا‌هن بوروز را درید هیچ نگفت. این شوخی‌‌ها در میان ساکنین خل و دیوانه توریست در تنجیر امری عادی میبود. صبح زود، هنگامی که همگی‌ در مستی و رخوت و خستگی‌ بسر میبردند گینزبرگ داستان “نهار برهنه” بوروز را تصحیح میکرد

اگر گروه انگلیسی در آن محل رهبری داشتند، او دیوید هربرت میبود که حاضرین را با شلاقی از نخ‌های گره زده شده تنبیه میکرد. او یک بار اوباش و اراذل یا به قول انگلیسی‌ها “لوش” را در آنجا صاحب میبود که ایان فلمینگ آنجا را یک چیزی بین پاتوق حمالان بندر و پاتوق وایت توصیف نموده بود. در نامه‌ای به دوستیش فلمینگ نوشته بود “آنجا هیچ چیز دیگری بجز بچه خوشگل گیر نمیاری و من گوشت تازه‌ای برایشان بودم” فرانسیس بیکن قرار بود هفته دیگر با دوست جوان پیانیستش به آنجا بیاید. پیانیست دلربا پیتر لنسی میبود که بیکن عاشقش بود. یک “بنفشه” تمام عیار. لنسی بجای پرداخت پول برای مشروبش پیانو مینواخت و هرشب بقدری مینوشید که باز به بدهیش اضافه می‌گردید. این گاهی‌ او را عصبانی میکرد که با مستی عواقب بدی داشت. پیانیست جوان دست بزن هم داشت و بیکن را در مستی حسابی‌ کتک میزد به طوری که یک شب پای چشمش شکاف برداشت و محتاج به بخیه میبود. با اینحال بیکن او را عاشقانه میپرستید

کتک خوردن بیکن فقط توسط معشوقش نبود. بلکه پنداری هرکه از راه می‌رسید او را کتک میزد. این روند ادامه داشت تا کنسولگری مجبور به مداخله شد و از پلیس ناحیه خواست تحقیقاتی‌ به عمل آورد و مقصرین را مجازات نماید. بعد از چند روز رئیس پلیس تنجیر طی گزارش مختصری به سر کنسول انگلیس بزبان فرانسه‌ نوشته بود: “میبخشید عالیجناب ولی‌ از تحقیقاتی‌ که به عمل آمد معلوم شد که آقای فرانسیس بیکن عاشق کتک خوردن است و دیگران را به این کار تحریک می‌کند” بلی سکس و خشونت در تنجیر یک صحنه عادی شده بود. سالی‌ یکبار که Image result for francis bacon artist studioبیکن به تنجیر میرفت اوقاتش را با بوروز میگذرانید با اینکه او الکل را به مواد مخدر ترجیح میداد، بیکن گاهی‌ از “کیف” که بوروز استعمال میکرد نیز استفاده میکرد ولی‌ حالش بد میشد و صورتش مثل بادکنک باد میکرد. او هربار قسم میخورد که دیگر به “کیف” دست نزند ولی‌ باز بوروز به او میداد

گینزبرگ همیشه متلک میگفت و اطرافیانش را با گفتار تند میرنجانید ولی‌ بیکن عادت داشت به متلک گویان متلک بپراند و لفظاً آنها را از حرفی‌ که زده اند پشیمان سازد. البته گینزبرگ در پاسخ بیکن میگفت “اصلا برایم مهم نیست، من که ناراحت نشدم” و به گزاف گویی‌ و طعنه‌هایش ادامه میداد. سر Image result for francis bacon artistسوژه نقاشی ساعتها بحث میکردند که سبک کدام نقاش خوب یا بد است. آنها سر جکسون پولاک بحث میکردند که گینزبرگ معتقد بود با اینکه خیلی‌ زیبا هستند ولی‌ فقط دکراتیو هستند و معنی و محتوی ندارند. آلن گینزبرگ داد سخن می‌دهد “من همیشه فکر می‌کردم نقاشی مدرن خوب از آمریکا باید بیاید به خاطر تنوع نژاد و فرهنگ ولی‌ میبینم که آن هم خسته کننده است. سبک مدرن آمریکا هم خیلی‌ خسته کننده شده”  بوروز میپرسد “جسپر جانز چطور؟ آیا کار‌های او هم برایتImage result for francis bacon naked lunch خسته کننده است؟” که به یکباره گینزبرگ میخروشد “من سعی‌ می‌کنم هیچ به جسپر جانز فکر نکنم” و با لحنی آرامتر ادامه می‌دهد ” من نتنها از کارهایش متنفرم، از شخصیتش هم تنفر دارم” گینزبرگ که میدید دارد حال همه را میگیرد موضوع را عوض می‌کند و از “نهار برهنه” بیکن میپرسد. “تو از کجا متوجه میشوی که دیگر نباید قلمو روی کارت ببری؟” چگونه تشخیص میدهی‌ که آن تابلو تمام شده ؟” بیکن پاسخ می‌دهد “نمیدانم، یکمرتبه قلمو را به کناری می‌نهم و آنرا تمام شده می‌‌انگارم” گینزبرگ که هنر نقاشی را مانند یه وظیفه الهی و تکلیفی از ماورای حواس آدمی‌ میداند، آن جواب را میپذیرد و برای حسن ختام به بیکن مشروبی تعارف می‌کند که برایش در یک قوطی قلعی کنسرو که درمیان آشغال‌ها یافته میریزد. بیکن با وحشت آنرا ردّ می‌کند. گینزبرگ همیشه میخواست روی بوم نقاشی خود را جاودانه سازد. او هیچوقت از اینکه خود را جلوی دیگران لخت و مادرزاد کند آبائی نداشت. وی چندین عکس از بدن عریانش را به بیکن می‌دهد که از آنها به عنوان مدل برای نقاشی‌هایش استفاده نماید. بیکن آنها را در جیبش میگذارد با علم به اینکه علاقه‌ای به گینزبرگ عریان ندارد

_________________________________________

فرانسیس بیکن

حرف‌های پرنسس مارگارت را قطع می‌کند

خانه وارویک، کاخ سن جیمز، لندن ۱۹۷۷

Francis Bacon Heckles HRH Prinsess Margaret

روزی فرانسیس بیکن به همراه دوست نقاشش لوسین فروید به میهمانی لرد راترمر میرود. او از کنار بار شامپاین تکان نمیخورد. بیکن اهل صحبت با میهمانان نبود و اهل رقص نیز نبود. در آنسوی سالن پرنسس مارگارت سرمست از شامپاین سخت مشغول گرم گرفتن و صحبت با میهمانانی که دور و برش را احاطه نموده بودند میبود. در اوج صحبت‌هایش پرنسس مارگارت به ناگهان هوس کرد نمایشی بدهد و برای مدعوین حاضر در میهمانی پیانوImage result for princess margaret بزند. این حقیقت را همه می‌دانستند که برای اعضای خاندان سلطنتی همه کار و همه نوع نوازندگی یا خوانندگی میبایستی با تشویق و کف زدن‌های پیاپی همراه باشد ولو آنکه کارشان خسته کننده، غلط، و دور از تون باشد. پرنسس بسوی پیانو می‌رود

از دوران کودکی پرنسس مارگارت تشویق شده که به “استعداد خدادادی” خود در نواختن پیانو و خوانندگی اعتقاد راسخ داشته باشد. نوئل کورد در مورد اجرا کردن پرنسس مارگارت با احساسات هرچه تمامتر در ۱۹۴۸ گفته بود ” او گوش بسیار دقیقی‌ دارد و ریتم‌ها را به نحو احسن مینوازد و میخواند” پرنسس شروع به نواختن و خواندن میکند. او داشت صدای بالای خود را به معرض نمایش می‌گذاشت و دکلمه‌ای به لهجه ایرلندی برای “ادنا اوبراین” نویسنده ایرلندی که در مجلس حضور میداشت برای حاضرین اجرا نمود که حضار بنا به وظیفه میخندیدند

پرنسس بر اثر ازدیاد مصرف شامپاین دست بردار نبود و مرتب میخواند و مینواخت. همه می‌دانستند که او مست است و آنرا دلیل خارج از نت خواندنش می‌‌انگاشتند. گاهی‌ یکی‌ از اطرافیان هنگامی که می‌دیدند او خیلی‌ خارج میخواند با او هم دهان می‌شدند و کمکی‌ به آواز میکردند. پرنسس به خاطر مقامش از آزادی کامل در بروز حرکات و در آواز‌هایش برخوردار میبود که میهمانان مراتب با کف زدن‌ها و تشویق‌هایشان او را به خواندن بیشتر تحریک میکردند و انگار که او نیز از این استقبال همگان لذت می‌برد. آنطور که نویسنده کتاب خاطرات پرنسس مارگارت از آن‌شب به یاد میاورد، ” سر میز شام، من را طرف راست پرنسس نشانده بودند ولی‌ پرنسس زیاد با من گپ نزد و مدام با شخص طرف چپ او سر صحبت را باز میکرد. نور سالن مطابق میل پرنسس همیشه زیاد بود که خلاف روند معمول میبود. پرنسس همیشه میگفت ” نور کم باعث دل گرفتگیم  میشود چون نمی‌بینم چه دارم میخورم” یکی‌ از خدمتکارانی که برای پرنسس کار میکرد به یاد میاورد “ما اتاق خواب میهمان را به خاطر پرنسس دوباره سیمکشی کردیImage result for princess margaretم که ایشان بتوانند از بیگودی‌هایشان در آنجا استفاده کنند” یکی‌ دیگر روزی کنار استخر بداخل آب رفت، با تمامی لباسش، که به پرنسس جین و تونیک مطلوبش را برساند

ولی آن‌شب در کاخ سن جیمز پرنسس کوتاه نمی‌آمد. حتی هنگامی که ارکستر در روی صحنه مشغول نواختن میبود و خواننده میخواند پرنسس مارگارت باز هوس هنرنمایی کرد ورفت بروی صحنه و میکرفون را از دست خواننده بیرون کشید که ارکستر بناچار دست از نوازندگی برداشت و مدعوین رقص والتز‌شان را متوقف کردند. اینطوری که  لیدی کارولین بلکوود، خانم اسبق لوسین فروید بیاد میاورد ” همگی‌ همان طور هاج و واج پرنسس را مینگریستند که ایندفعه چه میخواهد بکند. او از ارکستر خواست آهنگ “کول پورتر” را بنوازد. پرنسس شروع به خواندن کرد و از ته دل میخواند که به کّل از تون خارج میبود ولی‌ با اینحال حضار با استقبال زیاد با او هم آواز شدند و خواستند که بیشتر بخواند او با جثه نسبتا ریزش (قد ۱/۵۵ متر) و در لباس بلند شب و نیمتاجی که بسر میداشت سعی‌ در تقلید حرکات سکسی هنرپیشه‌ها را میداشت. فرنسیس بیکن همچنان از گوشه بار به مجلس نگاه میکرد

در میان تشویق‌های مدعوین، هرچند به تظاهر به لذت از خواندن بد پرنسس مارگارت، او باز آواز دیگری را شروع می‌کند، اینبار “بیا دوباره انجامش دهیم”  و ارکستر غافلگیر شده سعی‌ خود را می‌کند که از پس آواز خارج از تون پرنسس در آید که به ناگهان خروشی از ته سالن برمیخیزد و صدای “هو” بلند و بلند تر شنیده میImage result for princess margaretشود. حضار سر برمیگردانند که منشأ صدا را بیابند که همه نگاه‌ها به فرانسیس بیکن متمرکز میگردد که همچنان در داد و قال و هو کردن پرنسس است. صورت پرنسس مارگارت از خجالت و خشم روی به قرمزی مینهد و با عصبانیت صحنه را ترک می‌کند. همه از هم می‌‌پرسند این شخص کیست؟ یکی‌ از میهمانان، شاید صاحب میهمانی، که از سابقه همجنسگرأی بیکن مطّلع شده بود بلند میگوید همان “نانسی بوی” است که کنار بار نشسته. بینکی بومانت، مدیر برنامه، بشدت عصبانیست و میپرسد او با چه کسی‌ به آن میهمانی آمده.  لوسین فروید که بیکن را با خود آورده از همه شرمگینتر است. یکی‌ از میهمانان به طرف کارولین بلکوود، خانم لوسین فروید رفته بلند میگوید ” او آن مرد تاسف بر انگیز، فرانسیس بیکن، استImage result for francis bacon artist که این گستاخی را در خود یافته ” و یکی‌ میگفت “او فرانسیس بیکن است که با نقاشی‌‌های مشمئز کننده ا‌ش نام خود را نقاش مدرن گذارده” لوسین فروید بیشتر خجول میگردد. ولی‌ کارولین بلکوود از معدود کسانیست که از رشادت بیکن در هو کردن پرنسس خوشنود است و بعد‌ها برای دوستی‌ تعریف می‌کند “من هیچ کسی‌ را مانند فرانسیس بیکن نیافتم که به خود این جرأت را بدهد که یک عضو خاندان سلطنتی را هو کند” و اضافه می‌کند “او یک خوی سرکشی در خود دارا ست که من را به تحسینش وا میدارد ” بلی فرانسیس نمیتوانست تظاهر کند. او اگر یک اجرای بد میدید تا حد امکان آنرا تحمل میکرد ولی‌ پس از ادامه یافتن آن سر به عصیان مینهاد و انتقاد خود را دلیرانه ابراز میدارد. سیزده سال پس از آن شب جنجالی در کاخ لرد راترمر، وی در یک میهمانی روزنامه ” پست روز ” به بیکن برمیخورد ولی‌ او را بجا نمیاورد و هنگامی که از او میپرسد “شما به چه کاری مشغول هستید؟” بکن جواب می‌دهد که او یک “نانسی بوی” میباشد

____________________________________________

پرنسس مارگارت

با کننت تینان

 فیلم سکسی تماشا می‌کند

شماره ۲۰ میدان ترلو، لندن، بهار ۱۹۶۸

HRH Princess Margaret Watches a Blue Movie With Kenneth Tynan

پرنسس مارگارت یک میهمان همیشگی‌ در پارتی‌های کننت و کاترین تینان می‌بود تینن، که به تند‌ترین و بی‌ قید‌ترین منتقد تئاتر و سینما مشهور است یکی‌ از خاصترین و بحث انگیز‌ترین افراد در این صنعت می‌باشد. به همین نسبت پارتی‌هایش از پر سر و صدا ترین، بی‌شرم ترین، و رنگارنگترین پارتی‌های لندن بشمار میرImage result for kenneth tynanود که با پارتی‌های وحشی خوانندگان پاپ و ستاره‌های سینما برابری مینمود. او خود را یک انقلابی‌ می‌دانست که به سنت شکنی خود مباهات می‌ورزید. او حتی خود را با انقلابیونی مانند فیدل کاسترو مقایسه مینمود که به راحتی‌ زیر تمامی پایه‌ها و ارزش‌های اجتماع زده. با این حال هنگامی که پرنسس مارگارت به میهمانی ا‌ش آمد به کسانی‌ که مراتب احترام در خور یک عضو خاندان سلطنتی را بجای نیاورده اند پرخاش کرد و از آنها بشدت ایراد گرفت

میهمانان تینان ها در البسه مرسوم هیپی‌ها و مزین به انواع و اقسام گردن بند‌های متشکل از مهره‌ها و خر مهره‌ها مشغول تناول سفره ماهی‌ مراکشی و گوشت گوسفند پخته شده به سبک کسا بوتین اسپانیا، و نوشیدن شراب‌های ناب هستند و هروقت که هوس کنند بدون رودربایستی مواد مخدر استعمال میکنند. کن تینن پارتی‌هایش را مانند یک تئاتر یا صحنه سینما برگزار می‌کند و کاترین در نقش مدیر صحنه بر همه چیز نظارت و کنترل دارد. آندو میهمانانشان را بر حسب عصیان گری آنان در اجتماع انتخاب می‌کنند چه در صحنه تئاتر، چه در صحنه سیاست، و چه در سینما. کن از افراد ساکت و سر بزیر دوری می‌جوید‌. بیاد میاورد “در یکی‌ از پارتی‌های من و کاترین، صحبت از ساختن تیم‌ هنرپیشه‌های خودمان شد که به روی صحنه رفته بازی منحصر بفرد خود را آغاز نمائیم” و اضافه نمود “بعد بحث به عمل میامد که آیا از فروید بخوانیم یا از شللی؟” و “یکی‌ حتی پیشنهاد میکرد که خانه قدیم ویکتوریا را بسوزانیم و به اصطلاح طرحی نو براندازیم” و می‌خندد

در میان اشخاصی‌ که به میهمانی‌های جنجالی کن و کاترین تینین دعوت می‌شدند میتوان از مری مک کارتنی، جرمین گیر، مایک نیکلز و ونسا ردگریو نام برد که از میهمانان همیشگی‌ آنها میبودند. شبی نیز جان لنن آنجا بود که در کت‌ و شلوار سفیدش بروی پلکان سنگی‌ نشسته بود و در باره ایده‌ای که در سر داشت صحبت میکرد. آن آهنگی بود که کن از او خواسته بود در تئاتر Image result for kenneth tynanزیر ساختش، اوه کلکته، بکار برد. جان و کن مشغول تبادل نظر بودند و صحنه‌های فیلم را تجسم میکردند. شارون تیت تازه عروس که به ازدواج رومن پولانسکی درآمده بود نیز روبرویشان پاهایش را روی هم انداخته بود و از برونی شکلاتی‌ای که درست کرده بود نوک میزد و به دیگران تعارف میکرد

کننت که همیشه بدنبال اجرای غیر معمول عمل جنسی‌ می‌گشت شنیده بود  گروهی از موتورسیکلت سواران میخواهند لخت مادر زاد در حالی‌ که با سرعت سرسام آور همراه معشوقه شان میرانند دست به اعمال جنسی‌ زنند و در اوج رسیدن به کام خود را از موتو سیکلت هایشان پرت کنند و در آن لحظه اوج بمیرند. او آدرس را پرسید و دوربین‌هایش را برداشت و با دستیارش پریدند  توی یک تاکسی‌ و به آن محل رفتند که پول تاکسی رقمی‌ سرسام آور شد ولی‌ آنجا چنین چیزی ندیدند و یک عده موتور سوار را دیدند با دوست دختر‌هایشان که آنجا گرد هم آمده بودند. او در حین کنفی میگوید “بنظر می‌رسد که تنها دیوانه آنجا من بودم” و قاه قاه می‌خندد

در آن شب به خصوص کن و کاترین تصمیم گرفته بودند بعد از صرف شام با میهمانانشان به تماشای فیلم‌های مبتدی و خارج از حد اخلاقی‌ بپردازند. آنها فقط هشت نفر بودند، نمایشنامه نویس هارولد پینتر با همسر هنرپیشه ا‌ش ویوین مرچنت، کمدین پیتر کوک و همسرش ویندی، و لرد سنودان و همسرش پرنسس مارگارت. چند سال بعد همه آنها از همسرانشان طلاق گرفته بودند. در آن شب همه چیز آغاز بدی داشت. هنگامی که کن میخواست ویوین مرچنت را به پرنسس مارگارت معرفی کند او پرنسس را تحویل نگرفت و دستی‌ را که مارگارت بسویش دراز کرده Image result for kenneth tynanبود نفشرد که پرنسس خیلی‌ کنف شد و زود دستش را به طرف شخص دیگری برد. سر میز شام مرچنت کنار لرد سنودان نشانده شده بود که اخیرا عکس هایی از او در نقش لیدی مک بث که تینین آنرا کارگردانی کرده بود گرفته بود. هنرپیشه خودخواه نیز در بیرحمی نسبت به پرنسس مارگارت سنگ تمام میگذارد و به سنودان میگوید “البته تنها دلیلی‌ که ما به شما اجازه دادیم از ما روی صحنه عکس بردارید این است که شما با او ازدواج کرده اید”  و  انگشتش را به سمت پرنسس مارگارت نشانه میرود. در این موقع همگی‌ تظاهر به نشنیدن میکنند و مشروبشان را برداشته توأما شروع به نوشیدن میکنند

بعد از شام کن و کاترین از میهمانان دعوت به عمل میاورند که به اتفاق فیلم‌های آماتور  سکسی تماشا کنند. همگی‌ موافقت خود را اعلام میدارند حتی لرد وسنودان که تینان از او اجازه گرفته بود که شاید برای پرنسس مارگارت به عنوان عضو خاندان سلطنتی مناسب نباشد. وسنودان که بنظر می‌رسید از این ایده استقبال کرده بود مانعی نمی‌بیند که مارگارت فیلم سکسی تماشا کند. فیلم شروع میشود. تینان در خاطراتش می‌نویسد “بازیگران آماتور و ناشی‌ بودند. ابتدا تعدادی نوک پستان زنان و موی‌های بته‌ای اعضای تناسلی آنان نشان داده میشود” در جایی دیگر مینویسد ” ناگهان دوربین به روی عضو تناسلی مردی زوم می‌کند که مانند دودکش کارخانه‌ای سر بلند کرده” بعد از آن‌ فیلمی از جین جنت آغاز میگردد که صحنه اصلی‌ در زندان مردانه گرفته شده و اImage result for kenneth tynanعمال همجنس بازی را در انواع و اقسام شکل و فرم نشان می‌دهد. کن بعد‌ها تعریف میکرد “اتفاقا این فیلم‌ها میهمانان را از تشنجی که در حین صرف شام بوجود آمده بود دور میسازد و میهمانان گرم تماشا می‌شوند” سکوتی در مجلس کوچک آنان حکمفرما میشود که پیتر کوک فرصت را در می‌یابد و شوخی‌ را آغاز می‌کند ” فیلم‌ها مانند یک تبلیغ طولانی‌ شیر و شکلات بودند که آقایان را در جنگلی‌ از درختان سر به فلک کشیده نشان می‌دهد که رویا‌های فانتزی خود را آنجا به عمل در میاورند. آن تبلیغ‌ها میتواند هر چیزی را‌‌ به فروش برساند، از سیگار تا رولز رویس” که تا چندین دقیقه “همگی‌ مانند دیوانه‌ها می‌خندیدیم” پیتر خوب تکه هایی میپرانید  که پرنسس مارگارت سخت گیر را نیز به خنده آورده  بود. او بلند میشود و کمدین معروف را در آغوش می‌گیرد در حالیکه همچنان از خنده‌های پیاپی تکان میخورد. فقط هارولد پینتر نمیخندید و آن به دلیل مستی شدیدش بود که اصلا متوجه نبود اطرافش چه می‌گذرد

_______________________________________

کننت تینان

توسط ترومن کاپوت تحقیر میشود

پلازای سازمان ملل، نیو یورک، ۱۹۷۰

Kenneth Tynan is Cut into Little Pieces by Truman Capote

کننت تینان انگلیسی و ترومن کاپوت آمریکائی اخلاق‌های بسیاری را به شراکت دارند. هردوی آنها از سبک خاصی‌ در نوشتن برخوردارند که میتواند هوشمند، مفرح و در عین حال چشم باز کن باشد. هردو طرفدار زندگی‌ سطح بالا Image result for tynan kennethهستند که از نوشته ایندو پیداست. هردو میخواهند خواننده خود را تحت تاثیر زیاد قرار دهند. کاپوت با آن صدای نازک و جیغ مانندش و با آن قد و قواره کوچکش (۱/۵۷ متر) چشمان غلتان، و حرکات دست و بدن شبیه به زنان و از طرفی‌ کننت تینن با لکنت و ژست‌های صورت و پیچ و خم دادن‌های بدن و جمع کردن لبهایش و چشمانش را سفت بستن هنگام سخن گفتن تینان حتی سیگارش را نیز مانند زنان در میان دو انگشت میانه ا‌ش می‌گیرد. خلاصه آنکه آندو از بسیاری جهات مانند یکدیگر فکر میکردند، مینوشتند، و سخن می‌گفتند

 هردو از افراد وسواسی و اطواری بودند که آندو را به هم شبیه می‌ساخت. در آکسفورد، کننت تینان که نام وسط او “طاووس” میبود، البسه تنگ و اغلب به رنگ دلخواهش، بنفش، به تن میکرد با پیرا‌هن‌های طلایی، در حالیکه ترومن کاپوت همیشه البسه رنگارنگ و عجیب می‌پوشید به طوری که به قول دوستی‌ او همیشهImage result for truman capote طوری لباس می‌پوشد که پنداری دارد به میهمانی بالماسکه می‌رود. از لحاظ خلق و خوی جنسی‌، تینان تا حدی به خود آزاری و مازوخیزم تمایل میداشت در حالیکه کاپوت همجنس گرا بود که به خصوص به مردان عادی و هتروسکسوال  تمایل نشان میداد. هردو مرد سنت شکن بودند که بیشتر میل به گزافه گویی‌‌های آرتیستی داشتند. هردو به فاصله شش سال از یکدیگر و در دههٔ پنجم زندگی‌ خود درگذشتند، کاپوت در پنجاه و نه‌ سالگی بر اثر ازدیاد مصرف مشروبات الکلی، و تینان در پنجاه و سه‌ سالگی بر اثر ازدیاد مصرف دخانیات

برای مدتی‌ هردو دوستان دور دست بودند. هرکدام سبک نویسندگی دیگری را تحسین میکرد ولی‌ در ۱۹۶۵، کاپوت ” در خون سرد ” را مینویسد. یک داستان بر اساس اتفاق‌ واقعی‌ قتل یک خانواده‌ کشاورز در کانزاس شش سال قبل از آن‌. قبل از چاپ و انتشار کتابش کاپوت مجبور شده بود که تا ۱۹۶۶ صبر کند دو قاتل اعدام شوند که Image result for tynan kennethاتمام مناسبی به داستانش بدهد. هنگامی کتابش منتشر شد فوری بهترین فروش را داشت و در هردو سوی آتلانتیک مورد تحسین خوانندگان قرار گرفت ولی‌ نه‌ از سوی کننت تینان. هنگامی که او کاپوت را یک سال قبل از انتشار کتابش ملاقات نمود متوجه بود که کاپوت برای اعدام قاتلین روزشماری می‌کند وهنگامی که روز اعدام مشخص شد مرتب میگفت “من از شوق نمیدانم چه کنم” یا ” من در پوست خود نمی‌گٔنجم هنگامی که آنها اعدام شوند ” و از این قبیل حرف‌ها که تینان را خوش نمیامد. ترومن کاپوت چندین بار به زندان محل نگهداری قاتلین آن خانواده بخت برگشته رفته و با آندو مصاحبه نموده بود

تینان شوکه شده بود از اینکه یک نفر اینقدر مشتاق کشته شدن دو آدم باشد ولو آنکه قاتل باشند. او آن رفتار کاپوت را خارج از حد انسانی‌ نامید. پائیز بعد کاپوت به انگلستان سفر می‌کند و منزل کالریج اقامت میوImage result for truman capote and peggy leeرزد. وی از کالریج میخواهد که او را بنزد تینان ببرد که در همان نزدیکی‌‌ها در خیابان ماونت میزیست. تینان‌ها مشکوک میشوند که ترومن کاپوت میخواهد تملق بار کننت کند و به اصطلاح هندوانه زیر بغلش بگذارد چون شنیده بود که کننت در شرف نوشتن انتقادی از کتاب ” در خون سرد” کاپوت می‌باشد. روز بعد کاپوت برای تینان یک گیاه کوچک و فکسنی می‌فرستد. متن انتقادی کن تینان در ” شاهد ” (آبزرور) چاپ میشود. انتقاد تند و تیز تینان از ترومن کاپوت زبانزد خاص و عام میشود و به خصوص کاپوت آنرا میخواند. در آن متن کن تینان از اینکه کاپوت از قاتلان دفاع لازم را نکرده و آنها را به زیر چتر حفاظتی “دیوانگی” نبرده از او انتقاد کرده بود چون “فقط میخواست آنها را کشته باشد که به درام داستانش افزوده شود” Image result for truman capoteبعد‌ها همسر وقت تینان، ایلین داندی،  به نویسنده شرح حال ترومن کاپوت، جرج پلیمپتون،  گفته بود که تینان فقط حسودی میکرد چون او میخواست که خود داستان “در خون سرد” را به رشته تحریر دارد ولی‌ ترومن از او پیشی‌ گرفت و کتابش را به چاپ رسانید. “یک کاری آن موقع سر کن را بشدت گرم کرده بود که نتوانست به موقع به نوشتن آن کتاب دست بزند، چه کاری بود؟ اوه بله، او داشت روی اوه کلکته کار میکرد” همسر اول کننت تینان به خاطر آورد. در تصویر راست ترومن کاپوت در حال رقص با مریلین مونرو دیده میشود

تینان مدعی بود که نظرش را یک وکیل مجرّب نیویورکی در منهاتان نیز تائید می‌کند. او ابراز داشته بود که جان آدمیزاد، هرچه قدر هم او آدم بدی باشد به مراتب بیشتر از سرگرداندن از مرگش ارزش دارد. کاپوت از انتقاد کننت تینان بسیار عصبانی میشود و در همان نشریه مدعی میشود که هیچ وکیل قابلی‌ چنین اظهار نظری نمیکند و دو قاتل بی‌ رحم را از مجازات اعدام نمیرهاند. او در تثبیت ادعایش پانصد دلار شرط می‌بندد که تینان با یک وکیل جلو آمده عقیده ا‌ش را تکذیب نماید. در مقابل آن شرط، تینان میپذیرد که وکیل نیویورکی را ارائه دهد و همین کار را نیز می‌کند و شرط را میبرد. او آن چک پانصد دلاری کاپوت را قاب می‌کند و به دیوار دفتر کارش میاویزد. بنظر می‌رسید که فروش “در خون سرد” یک “نقدینگی سردی” بین دو تا سه‌ میلیون برای کاپوت به ارمغان آورد

آن کار تینان باعث تنفر بیشتر کاپوت از او میشود. آندو مرد از یکدیگر چندین سال گریزانند و تحمل دیدن یکدیگر را ندارند تا اینکه یک روز آندو یکدیگر را در راهروی پلازای سازمان ملل متحد مییابند که بهImage result for truman capote طرف هم می‌رفتند. کتلین تینان که همراه شوهرش میبود اینطور به یاد میاورد ” در طرف مقابل ناگهان متوجه شدیم مرد کوتاه قدی بطرفمان میامد که دانستیم خودش است، ترومن کاپوت. در آن راهروی طویل و عریض کننت و من در این پندار بودیم که چه عکس العملی از او رخ خواهد داد، آیا یک مشت توی دهان کننت خواهد زّد یا توی صورتش تًف خواهد انداخت” کتلین ادامه می‌دهد ” درست مانند فیلم‌های وسترن شده بود که دو تفنگدار دشمن بطرف یکدیگر میامدند و یکی‌ از آنان هر آن‌ تپانچه‌ای بیرون می‌کشد و به طرفش شلیک می‌کند” و اضافه می‌کند ” ما بهم رسیدیم و کننت سری به علامت سلام به ترومن کاپوت تکان می‌دهد، و ترومن نیز همان عمل را تکرار می‌کند و با همان صدای نازکش میگوید `قای تینان، درست است؟` و به راهش ادامه می‌دهد” ولی‌ خشم کاپوت از تینان فرو ننشسته بود. او روزی به دوستش، جرج پلیمپتون میگوید که نقشه‌ای برای انتقام از کننت تینان در سر دارد

او در مقابل چشمان کنجکاو پلیمپتون داد گزاف می‌دهد “همه چیز با ربودن کننت آغاز میشود، می‌دهم دست و پایش را ببندند و چشمهایش را نیز با پارچه‌ای ببندند، بیندازندش به داخل یک رولز رویس و او را به یک بیمارستان نزدیک ببرند در حالیکه نرس‌های زیبا او را تحویل بگیرند” پلیمپتون نیز بعد‌ها برای دوستانش تعریف می‌کند ” ترومن میخواست که آن نرس‌ها از او با بوسه و نوازش استقبال کنند و او را بیهوش ساخته به اتاق عمل ببرند و دانه به دانه اعضای بدنش را ببرند و به بانک اعضای بدن بسپرند ” و  ” کننت تینان را پس از عمل در حالیکه فقط یک چشم دارد به اتاق تاریکی ببرند و فیلم سکسی درجه یکی‌ به او نشان دهند” و در حالیکه سر تکان میداد با خنده میگوید که وظیفه دارد شرح زندگی‌ یک چنین آدمی‌ را بنویسد

___________________________________________

ترومن کاپوت

در کنار پگی لی آواز میخواند

لؤ رستوران، بل ایر، لوس آنجلس ۱۹۷۹

Truman Capote Sings Along With Peggy Lee

ترومن کاپوتImage result for truman capote and peggy lee عاشق آمیختن با افراد طبقه بالا و مشهور میبود. او در سال ۱۹۶۶ یک میهمانی مجلل سیاه و سفید در هتل پلازا ترتیب داد که پانصد شخصیت از اقسا نقاط جهان در آن دعوت بودند. در میانشان، فرانک سیناترا و همسرش میا فارو، جی کی‌ گالبریت، تالوها بانکهد‌، هنری فورد کوچک، دوگلاس فیربنکس کوچک، نورمن میلر، کندیس برگن، جیانی اگنلی، اندی وارهال، و لورن باسال دیده می‌شدند. همینطور کولت گولبرت، مهاراجه و مهارانی جیپور، رز کندی، ورجیل تامسون، اروینگ برلین، آنیتا لوس، و سیسیل بیتون که در خاطراتش ترومن کاپوت را نکوهش کرده بود که “چه کار بیهوده و چه ولخرجی بیهوده‌ای، آیا ترومن کاپوت چه چیزی را میخواست ثابت کند؟ ” با اینحال خودش با خوشحالی هرچه تمام‌تر بر فراز اقیانوس آرام پرواز می‌کند که خود را به آن میهمانی بزرگ برساندImage result for truman capote and peggy lee

ترومن کاپوت که از طرفداران پری و پا قرص موسیقی جاز میبود همواره از ستایشگران پگی لی میبود ولی‌ هیچوقت او را ملاقات نکرده بود. در لوس آنجلس، دوست مشترک آندو، داستون رادر، تصمیم به معرفی‌ نمودن آلی و کاپوت میگیرد و به پگی لی تلفن می‌زند “من اینجا هستم با ترومن کاپوت و بسیار مایلم که شما را به شام دعوت کنم، آیا شما فردا آزاد هستید؟” پگیآلی برای داستون و ترومن یک اتومبیل می‌فرستد که آندو را به منزلش میاورد. داستون رادر اتاق نشیمن پگی را اینطور توصیف مینماید “بزرگترین اتاقی که در زندگیم دیده بودم، مثل یک استودیوم ورزشی زیر یک سقف!” و از فرش می‌نویسد ” یک کارپت بژ رنگ ضخیم به طوری که جای پایت رویش نقش می‌بست” و اضافه می‌کند “سالن نشیمن بقدری خالی‌ از روح بود که پیدا بود سالیان سال کسی‌ آنجا قدم نگذاشته بود” پگی در ته آن سالن در روب دشامبر حریر سفید رنگی‌ به طرفشان به آهستگی قدم برداشت به طوری که فکر میکردی یک چادر اکسیژن به او متصل است” کاپوت خودش را معرفی‌ می‌کند و دست خواننده شهیر جاز را گرفته صورتش را به روی آن میاورد و میبوسد. او از اینکه یک چنین “فرشته‌ای را ملاقات می‌کند” بی‌ اندازه ابراز خوشوقتی نمود. آن منسیون دو طبقه میبود ولی‌ پگی ابراز میداشت که ده سال میشود که به طبقه بالا نرفته “اجباری نیست، برم آنجا که چی‌ بشه؟ هرچه لازم دارم در طبقه اول موجود است” پگی لی در سال ۱۹۲۰ در داکوتای شمالی‌ بدنیا آمد و در ۲۰۰۲ در لوس آنجلس از دنیا رخت بربست. او هفتمین کودک از هشت فرزند خانواده بود. پدرش مدیر ایستگاه قطار آن محل بود. وی خوانندگی را از نوجوانی در رادیو شروع نمود که مدیر یک رستوران محل او را حمایت میکرد که بجای پول به او غذا میداد. او به شهرت رسید و در گروه موزیک بزرگ شروع به خواندن نمود از جمله گروه معروف بنی گودمن. پدرش از مهاجران سوئدی و مادرش نروژی میبود که او را هنگامی که فقط چهار سال داشت از دست می‌دهد و زیر دست نامادریش بزرگ میشود. در سال ۱۹۴۲ لی بهترین کارش را تا آن موقع اجرا نمود  به نام “یک کسی‌ جای من را گرفته” او سال بعد از آن‌ با دیوید باربور، گیتاریست باند بنی گودمن، ازدواج نمود، در ۱۹۴۸ در رادیوی ان بی‌ سی‌ مجری برنامه شد و پس از آن‌ در اوج شهرت به خوانندگی و آواز نویسی پرداخت. پگی لی‌ برنده جوائز بی‌ شماری گشت و از موفق‌تریImage result for peggy leeن و ثروتمند‌ترین خوانندگان زمان خود شد. دوران خوانندگی پگی لی شش دههٔ را در بر میگیرد. پگی به میهمانها نوشیدنی تعارف می‌کند و دگمه زنگ خدمتکار را فشار می‌دهد. خدمتکا سریع سر می‌رسد. آندو ودکا میخواهند که خدمتکار با تأسف سر تکان می‌دهد “ما نوشیدنی الکلی در منزل نداریم” و هردو میهمان را مأیوس میسازد. آنها به آب پریه قناعت میکنند. پگی به ترومن و داستون تعارف می‌کند به بیرون رفته باغ منسیون را نشانشان دهد. داستون موافقت می‌کند ولی‌ ترومن که سعی‌ بر کنترل اعصابش داشت ناچار قبول می‌کند ولی‌ اضافه مینماید “بسیار خوب ولی‌ ما وقت زیاد نداریم” و زود میبایستی از خدمتتان مرخص شویم ” پگی سعی‌ می‌کند درب لغزیدنی به حیاط را باز کند ولی‌ از آنجا که مدت‌های مدید بود که باز نشده بود درب همانطور بسته می‌ماند. ترومن کمک می‌کند و با هم بزور سعی‌ در باز کردن درب می‌شوند ولی‌ درب همچنان مستبدانه بسته میماند. پگی به ناچار فکر حیاط رفتن را از سر دور میسازد و بجای آن هر سه‌ موافقت میکنند که به لو رستوران بروند

آنجا بالاخره ترومن و داستون موفق به سفارش و نوشیدن ودکا میشوند. پگی فقط آب آویان سفارش می‌دهد که آنرا در یک سطل‌ کوچک پر از یخ به روی میز میاورند و پنجاه دلار بابتش درصورت حساب نوشته بودند. در آن هنگام باران سختی شروع به باریدن می‌کند و آنها زیر سقف شیروانی رستوران صدای ریزش را تا حد کر کننده میشنوند. داستون به خاطر میاورد ” به نظر میامد که در جبهه‌ خط اول جنگ جهانی‌ هستی‌ و آلمانها با مسلسل سنگین به طرفت شلیک میکنند” آنها برای‌ مکالمه مجبورند داد بزنند. در این هنگام پگی از ترومن میپرسد که آیا او به دوباره زنده شدن اعتقاد دارد؟ ترومن ابراز نا آگاهی‌ می‌کند “نمیدانم” و از پگی میپرسد “شما چطور؟” و پگی با شوق جواب می‌دهد “البته، من سه‌ بار خود را در زندگی‌ گذشته به یاد دارم” و در مقابل چشمان متعجب داستون و ترومن ادامه می‌دهد “یک بار فاحشه‌ای بودم در بیت القدس، یک بار پرنسس بودم، و یک بار هم ملکه حبشه بودم ” مرد‌ها او را همچنان با تعجب مینگرند که ترومن میپرسد از کجا میداند”من می‌تونم آنرا ثابت کنم” پگی در صدای ریزش باران داد میزند و ادامه می‌دهد ” من در بیت المقدس یک فاحشه بودم که عیسی مسیح زنده بود” داستون فقط گوش می‌دهد و ترومن با احتیاط میپرسد “اوه عجب! دیگر چی‌ به خاطر دارید؟” که پگی باز داد سخن می‌دهد که ” من مصلوب شدن مسیح را خوب به یاد میاورم” ترومن و داستون هردو با هم میگویند “اوه؟” و پگی لی با شوق ادامه میدهد ” آه بلی من آنروز غمگین را خوب بیاد میاورم و هیچوقت فراموش نمیکنم که روزنامه تایمز بیت المقدّس را برداشتم که رویش در صفحه اول و با تیتر درشت نوشته بود که مسیح را به صلیب کشیدند ” در این هنگام پگی بلند شده به طرف دستشویی می‌رود که دو مرد به یکدیگر با تعجب مImage result for peggy leeینگرند و ترومن آهسته به داستون میگوید “طرف حسابی‌ پاک باخته شده ” البته نا‌گفته نماند که ترومن کاپوت خودش یک خرافاتی درجه یک می‌باشد “من هیچوقت شماره بد یمن را دوست نداشته‌ام و اگر آن را در شماره تلفن کسی‌ بیابم هیچوقت به او زنگ نمیزنم” در مصاحبه ا‌ش در ۱۹۵۷ با نشریه “پاریس ریویو” گفته بود که هیچ کاری را در جمعه آغاز نمیکند یا پایان نمیدهد و هیچوقت سه‌ ته سیگار را در زیرسیگاری تحمل نمیکند از گل رز زرد دوری می‌کند هرچند رنگ زرد را دوست میدارد و حتی از سوار شدن به هواپیمائی که دو راهبه در آن باشند خود داری میورزد

هنگامی که پگی از دستشویی باز میگردد ترومن موضوع را عوض می‌کند و از پگی میپرسد که از کودکیش چه به یاد دارد؟ پگی میگوید که او مادرش را در چهار سالگی از دست می‌دهد و شش ماه بعد از آن‌ خانه شان آتش Image result for truman capote and peggy leeمی‌گیرد و به کّل میسوزد. پدرش با یک زن چاق مو مشکی‌ ازدواج می‌کند که او را کتک میزده. “او همه بچه‌ها را کتک میزد و فقط به زدن اکتفا نمیکرد بلکه فحاشی نیز میکرد و ما بچه‌ها از او بشدت میترسیدیم” وقتی‌ ترومن از او میپرسد که چرا به پدر پناه نمیبردند پگی پاسخ داد ” او یک الکلی شده بود که هرچه نا مادریمان میکرد لب به سخن نمی‌گشود و ساکت میبود” و اضافه مینماید ” نامادریم حتی در کودکی نوک چاقوی آشپزخانه را در شکمم فرو برد و من هنوز جای آن زخم را دارم”  ترومن که سابقه دلسوزی برای افراد مظلوم را دارد با تاسف گوش فرا می‌دهد “ترومن همیشه نسبت به کسانی‌ که مورد ظلم قرار گرفته اند علاقه و دلسوزی نشان میداد” داستون رادر بعد‌ها تعریف میکرد ” او هنگامی که دریافت چقدر به پگی در کودکی ظلم شده به او احساس نزدیکی‌ کرد” در رستوران آن‌شب ترومن کاپوت از پگی آلی میخواهد که برایشان آواز بخواند و او نیز دو سه‌ آواز معروفش را میخواند در حالیکه ترومن نیز با او همصدا میشود. آنها “بای بای مرغ سیاه” و “من باز تو را خواهم دید” را با هم میخوانند و اعتنایی به دیگر حاضرین سر میز‌هایشان نداشتند و آنها نیز پنداری از آن اجرا‌های ناگهانی به وجد آمده بودند. “در تمام مدت برگشتن به منزل پگی، آندو گرم خواندن بودند، شب خوبی از آب درآمد” داستون رادر به یاد میاورد

________________________________

پگی لی

یک ماچ گنده بر لبان رئیس جمهور ریچارد نیکسون میچسباند

اتاق شرقی‌، کاخ سفید، واشنگتون ۲۴ فوریه۱۹۷۰

Peggy Lee Plants a Smacker on President Richard Nixon

ا” هنرمند امشب، خانم پگی لی، از قلب سرزمین آمریکا می‌آید … ”  اینطور رئیس جمهور ریچارد نیکسون برنامه آن‌شب کاخ سفید را شروع کرد و اینطور ادامه می‌دهد ” از مزرعه‌ای در داکوتای شمالی‌ او به هالیوود رفت، و سپس به نیویورک، و بالاخره به اوج موفقیت در دنیای موسیقی‌ راه یافت”  و پگی لی را به میهمانان مشتاق صدایش تحویل دادImage result for richard nixon

پرزیدنت نیکسون از زندگی‌ اجتماعی خود در مدت ریاست جمهوریش کمال لذت را برده بود. هیچوقت اینطور در مجامع روشنفکران و هنرمندان قرار نگرفته بود و هیچوقت هم دیگر قرار نگرفت. در زمان فقط یک هفته او درهمان سالن در نمایش نقاشی‌های اندرو ویت شامپاین دام پریون ۱۹۶۲ باز می‌کند و در کمپ دیوید جشن تولد مجللی برای دخترش تریسیا می‌گیرد که ۲۴ ساله‌ شده بود و تأتری از برادوی را که از روادید انقلاب آمریکا در ۱۷۷۶ الهام گرفته شده بود در کاخ سفید تماشا می‌کند. حال به افتخار دیدار رسمی‌ رئیس جمهور فرانسه، ژرژ پمپیدو، او میخواهد سنگ تمام گذاشته باشد و دستور برنامه ارکستر بزرگ در زمین چمن جنوبی را صادر مینمایدکه متعاقب آن‌ شام مفصلی توسط آشپزان فرانسوی ترتیب می‌دهد. منیو به غیر از اردور‌های گوناگون و شامپاین معروف فرانسوی و شاتو اسون ۱۹۶۲،  شامل پرس اصلی‌، استیک و فیله گوشت گاو میشود. پس از صرف شام پرزیدت آمریکا به روی صحنه میرود که برنامه هنری آن‌شImage result for richard nixonب را شرح دهد

ولی‌ در پشت صحنه مشکلاتی ایجاد شده. برخی‌ از هنرمندان برگزار کننده برنامه آن‌شب در جشن کاخ سفید حضور نیافتند و آن به خاطر اعتراض آنها به ژرژ پمپیدو میبود که ۱۱۰ جنگنده میراژ را به لیبی‌ فروخته در حالیکه از فروش ۵۰ میراژ به اسرائیل خود داری نموده بود. از پگی لی خواسته شده بود که در آخرین لحظات برنامه ا‌ش را شروع کند. او به روی صحنه میرود و آواز معروفش را “تقریبا مثل عاشق بودن” اجرا می‌کند و پس از آن‌ “ببین چی‌ شد” را میخواند. پگی لی قبلا برای یک پرزیدنت خوانده بود که در ۱۹۶۰ نیکسون را در رقابت ریاست جمهوری شکست داده بود. آن‌ اجرا برای Image result for peggy leeجشن سالگرد تولد جان افت کندی در ماه مه‌ ۱۹۶۲ بود که در مدیسون گاردن نیویورک اجرا نموده بود ولی‌ آن شب همه هنرمندان زیر اجرای آهنگ “هپی برتدی” توسط مریلین مونرو کسوف شده بودند. مونرو که در لباس سکسی و تنگی آن آواز را با حرارت هرچه تمام‌تر و نفس‌های شهوت برانگیز اجرا نموده بود گویی‌ برای عاشقش آنرا میخواند که جکی کندی را نیز بشدت عصبانی کرده بود. آن‌شب هنرمندانی چون جک بنی، جیمی دورانت، الی‌ فیتزجرالد، و حتی خواننده معروف اپرا، ماریا کالاس از یونان برنامه اجرا نموده بودند ولی‌ همان چند خطی‌ که مریلین مونرو پشت میکروفون برای جان کندی خواند حواس همه را به خود اختصاص داده بود

در هر حال پگImage result for peggy leeی لی بروی صحنه با حرارت هرچه تمام‌تر آواز میخواند و هربار که پایان میافت در انتظار کف زدن‌ها و تشویق هایی بود که معمولا از مردم در صحن تئاترها و کنسرتهایش میامد ولی‌ چنین چیزی نبود. آن جمعیت در صحن چمن کاخ سفید به نظرش کلی متکبر آمد چون از دست زدن‌هایشان پیدا بود. پگی مأیوس نشد و سریع به پشت صحنه رفت و یک گیلاس پر کنیاک را تا ته‌ سر کشید به طوری که ارایشگرش را متعجب ساخت. پگی دوباره به صحنه بر میگردد ولی‌ بجای خواندن یکی‌ دیگر از آهنگ‌هایش، شروع به سخنرانی می‌کند و رویش را به پرزیدنت و همسرش کرده اینطور آغاز می‌کند “مایلم در این فرصت از میهمان نوازی شما، جناب آقای پرزیدنت و خانم نیکسون تشکرات بی‌ انتهایم را خدمتتان ارائه دهم. شما خانه بسیار زیبایی‌ دارید” پگی آنجا سخنش را متوقف نمیسازد و با لهجه هنرپیشه هالیوود، می وست، میگوید “من عاشق شعر هستم .. و چیز‌های دیگر” او مکث می‌کند که خنده‌ها را بشنود ولی‌ از خنده خبری نبود، فقط پرImage result for pat and richard nixonزیدنت همان لبخند ثابتش را به او تحویل می‌دهد. پگی مصممانه ادامه می‌دهد ” میخواهم شعری از گریس کلی‌ برایتان بخوانم” و پس از کمی‌ تامل ادامه می‌دهد ” گریس میگوید: دوست ندارم ببینم خورشید پایین میرود… و خودش را در زمین فرو می‌کند … چون میترسم یکی‌ از همان شب‌های گرم، او نتواند از زمین سر برون آرد” و رو به حضار کرده میپرسد “آیا این آسمانی نیست؟ من عاشق این شعر گریس هستم، من فکر می‌کنم او همچنان میبایستی شعر میگفت ولی‌ افسوس، او در جای خوشتریست” سکوت در فضا حکمفرماست. پگی لی‌ خنده کوچکی می‌کند. فقط هنگامی که او به ارکسترش برای شروع آهنگ دیگری اشاره می‌کند، مدعوین احساس راحتی‌ می‌کنندپگی هنگامی که آهنگ “آیا این همه چیز است؟” نواخته میشد، قبل از خواندن او شروع به صحبت از کودکیش می‌کند که خانه شان آتش گرفت و این آهنگ خاطرات آن دوران را برایش تداعی می‌کند به خصوص هنگامی که آتش تمام خانه را در بر گرفته و آنرا تبدیل به تلی از خاکستر نمود. و شروع به خواندن می‌کند. در حالیکه اثر الکل از آن کنیاک عود می‌کند او موفق میشود آهنگ را تمام کند ولی‌ از رفتارش پیدا بود که دارد از کنترل خویش خارج میگردد. پگی گرم و سر مست از کنیاک، نمیخواهد به حضار شب به خیر بگوید ” الان وقتش نیست که شب به خیر برایتان بخوانم ” و رویش را به رئیس جمهور می‌کند و میپرسد “آیا موافق نیستید آقای پرزیدنت؟” نیکسون همچنان با همان لبخند نقش بسته بر لبانش به پگی می‌نگرد. او دوباره داد سخن می‌دهد و از مدعوین میپرسد که آیا به دیزنی لند رفته اند؟ “همه میبایستی به دیزنی لند بروند، آیا میدانید تینکر بل چه کار کرد؟ نمی‌دانید؟ او فرشته محبوب من است، او بود که قوطی کره بادام زمینی‌ را به روی میز کوبید و بر فراز قله آلپ پرواز نمود، آیا به خاطر نمیاورید؟”  و اضافه می‌کند “این است شغل بعدی‌ من، مانند تینکر بل شوم و آزادانه به هر کجای دنیا که میخواهم پرواز نمایم” و به ارکستر بشکن میزند که آهنگ معروفش “تب‌” را بنوازند ولی‌ دیگر الکل کنیاک و مشروب هایی که قبل از آن نوشیده بود کار خود را میکنند و او با لکنت شروع به خواندن می‌کند “تب‌، تب، من می‌پوسم؟ من میسوزم؟” و دیگر غیر قابل تحمل میشود. او باز از رو نمیرود و هنگامی که ارکستر دست از نواختن بر میدارد از مدعوین میپرسد “میدانید چرا نباید یک مرغ خانگی را ببوسید؟” حضار نمیدانند چه بگویند و پگی مست ادامه می‌دهد “از Image result for richard nixonمن بپرسید چرا؟” و یکی‌ از میان حضار داد میزند “چرا؟” پگی می‌خندد و میگوید “چون لب‌های مسخره‌ای دارند” و آنگاه ادای مرغان را در میاورد و لبانش را جمع می‌کند و صداهای مک زدن و مسخره در میاورد. در آخر این حرکات مسخره ا‌ش پگی لی‌ ناگهان صحنه را ترک می‌کند و زیگزاک مانند خود را به رئیس جمهور می‌رساند و در مقابل چشمان متعجب پتی نیکسون و دیگر حضار یک ماچ صدادار از لبان ریچارد نیکسون بر میدارد و نیکسون را شوکه میسازد. روز بعد آن واقعه‌ در تیتر اول صفحه‌های روزنامه درج شده بود. شیکاگو تریبیون می‌نویسد “دیشب پگی لی‌ کاخ سفید را بمباران کرد” دو ماه بعد گزارشی از پگی لی‌ در نیویورک تایمز به چاپ می‌رسد که در آن ذکر شده بود “تنها طریقی که میتوانید پگی لی‌ را عصبانی سازید این است که از او در مورد اجرای برنامه ا‌ش در کاخ سفید بپرسید” همینطور هم بود. پگی همواره از آن‌شب با دلخوری یاد میکرد و مصرانه تأکید میکرد که او پرزیدنت را نبوسید بلکه ادای آنرا درآورده بود. پگی لی‌ هژده سال پس از آن باز در کاخ سفید در میهمانی‌ای به افتخار رئیس جمهور وقت فرانسه، فرنسوا میتران برنامه اجرا نمود، اینبار هنرمندانی چون کمدین جری لوئیز، اسکار دو لا رنتا، رودلف نورییو، و ژاک کستو نیز حضور داشتند. همه چیز به خوبی گذشت

__________________________________________

پرزیدنت ریچارد نیکسون

به الویس پریسلی  نشان افتخاری مأمور مبارزه با مواد مخدر الصاق مینماید

کاخ سفید، واشنگتین، ۲۰ دسامبر ۱۹۷۰

President Richard M. Nixon Awards a Bureau of Narcotics and Dangerous Drugs Special Agent Badge to Elvis Presley

در حالیکه سال ۱۹۷۰ روی به اتمام می‌گذاشت، الویس پریسلی، خواننده پاپ و ٔبت زنان و مردان دوران دههٔ ۱۹۵۰، ۶۰، و پس از آن‌ هفتاد، بر اثر ازدیاد تظاهرات ضدّ جنگ توسط هیپی‌ها و مصرف بی‌ رویه مواد مخدر که منجر به کشته شدن بسیاری از جمله هنرمندانی چون جیمی هندریکس و جنیس جاپلین شده بود و نگران آنارشیسم Image result for elvis presleyو از اعتبار افتادن صاحب اختیارن مملکت، دست به یک سری کارهای ضدّ موج دامنگیری که گریبانگیر جوانان آن زمان شده بود میزند. گو اینکه او خود هفت سال بعد از آن زمان بر اثر چاقی مفرط بر اثر از کار افتادن متابولیزم بدنش بر اثر ازدیاد قرص‌های مخدر که توسط پزشکانش به او تجویز شده بود در می‌گذرد و جهان هنر را از مرگ خود در شوک فرو میبرد. پارانویای الویس پریسلی نسبت به مواد مخدر به همین دلیل تقویت میشد چون خودش نیز گرفتار آنها میبود. با اینکه دوستانش ادعا میکردند که الویس گاهی‌ از ماری جوانا که کم خطر‌ترین آنها میبود و کوکأیین استفاده میکرد ولی‌ علاقه مفرط او به قرص‌های خواب آور، رخوه آور و شل کننده ماهیچه بر همه عیان میبود. او که زیر نظر مدیر سخت گیرش (سرهنگ) تام پارکر، از برنامه فشرده و توان فرسائی‌ رنج می‌برد به این قرص‌ها احتیاج داشت. گاهی‌ نیز قرص‌های سرحال آورنده مصرف مینمود که بتواند از اجرای خوب آهنگ‌هایش در صحنه برآید. هرچه بود زندگی‌ یک گیتاریست و خواننده پاپ و شب زنده داری هایی که شامل آن طرز زندگی‌ میشد

اوElvis, his wife and daughter دست بدامن پزشکانش شده بود و انواع و اقسام چاره‌ها که سر خود را گرم کند و به مواد مخدر نزدیک نشود. از جمله خرید‌های بی‌ رویه اتومبیل، تفنگ و هفت تیر، و دیگر “اسباب بازی ها” برای خود، دوستانش، کارکنانش حتی افراد غریبه میبود که او را مشغول دارد. فقط ظرف سه‌ شب او ۲۰،۰۰۰ دلار برای خرید تفنگ آلات از فروشگاه کالا‌های ورزشی “کر” در ممفیس نمود، هفته بعدش دو مرسدس بنز، یکی‌ برای خودش و یکی‌ برای دوست دخترش، هفته بعد از آن‌ یک بنز دیگر برای خدمتکارش، و یک کادیلاک به عنوان کادوی عروسی یک گشت ایمنی در پالم سپرینگس که با او دوستی‌ بر قرار کرده بود و هنگامی که پدرش او را از این کار‌ها بر حذر میداشته یک مرسدس بنز نیز برای پدر خریداری نموده بود که او را ساکت سازد ولی‌ او به خرجش نرفت و در ۱۹ دسامبر به اتفاق همسر الویس، پریسیلا، با او به طور جدی صحبت بImage result for elvis presley's dadه میان آوردند که دست از ول خرجی‌های بیهوده بردارد

پریسلی از این نصیحت‌ها خوشش نمیاید و قهر می‌کند  و از اتاق بیرون میرود در حالیکه فریاد میزده “پول خودمه، هرکاری که بخوام باهاش می‌کنم” و به راننده ا‌ش میگوید که او را به فرودگاه ببرد. او به واشنگتن پرواز می‌کند و از آنجا به دالاس میرود، سپس به لوس آنجلس که ترتیب استخدام یک راننده جدید را می‌دهد که شخصی‌ انگلیسی به نام جرالد پترز میبود که زمانی نیز راننده وینستون چرچیل میبوده. آنگاه پریسلی که از همه چیز و همه جأ خود را رانده بود دوباره به واشینگتون پرواز مینماید ولی‌ ایندفعه خیال ملاقات با پرزیدنت نیکسون را در سر دارد. در هواپیما او نامه‌ای به رئیس جمهور مینویسد بدین مضمون: آقای پرزیدنت عزیز: ابتدا مایلم خود را معرفی‌ نمایم، من الویس پریسلی دوستار شما هستم و احترام بسیار برای دفتر شما قائلم. من سه‌ هفته پیش معاون شما، آقای اگنیو را در پالم سپرینگز ملاقات نمودم و نگرانی‌‌های خود را نسبت به افزایش مواد مخدر، موج هیپی گری، گروه تروریستی پلنگ‌های سیاه، و دیگر مشکلاتی را که جامعه ما با آن دست به گریبان است در میان گذاشتم. لطفا من را به عنوان یک میهن پرست و عاشق آمریکا قبول نمایید و از دادن هر گونه وظیفه در خدمت کشورم دریغ نفرمایید. در ادامه نامه به نیکسون، پریسلی از رئیس جمهور خواست که به ویImage result for elvis presley and richard nixon افتخار عضویت در آژانس فدرال مبارزه با مواد مخدر را عطا نماید که از حمایت دولت فدرال برخوردار باشد. وی اضافه نمود که او “یک سری مطالعات عمیق در صدمات مواد مخدّر به انجام رسانیده و از تکنیک‌های شستشوی مغزی کمونیزم اطلاعاتی‌ دارد” وی در خاتمه نامه ا‌ش به رئیس جمهور اضافه مینماید “من بسیار مایلم شما را از نزدیک ملاقات نمایم و در مورد مسائل ذکر شده تبادل نظر نمایم” و آن نامه را با کلمه  “محرمانه” به روی آن ساعت ۶/۵ صبح به کاخ سفید می‌رساند. همان صبح تلفنی از کاخ سفید به اطاقش در هتل واشینگتن وصل میشود که از او خواسته میشود اگر امکان دارد ظرف چهل و پنج دقیقه خود را به کاخ سفید برساند. ناگفته نماند که الویس پریسلی قبلا یک فرصت را برای اجرای برنامه در کاخ سفید از دست داده بود چون مدیرش، کلنل پارکر از اینکه پرداختی در کار نمیبوده آن دعوت را بدون مشورت با پریسلی ردّ نموده بودImage result for elvis presley

کارکنان با سابقه کاخ سفید بر این عقیده بودند از آنجا که پرزیدنت نیکسون فرصت ارتباط با نسل جوانتر را نداشته ملاقات با الویس پریسلی یک حرکت مثبتی میباشد که وی خود را در میان جوانان محبوب سازد. الویس به موقع خود را به کاخ سفید می‌رساند. او با آرایش کامل، در حالیکه کتی به سبک دوران ادوردی را با دگمه‌های طلایی به تن دارد با پیرا‌هن و شلوار مخملی بنفش که با کمربند پهنی مزین به سگک طلایی آنرا  بسته بود در اتاق بیضی ظاهر میشود. یک گردنبند بزگ طلا نیز به گردن آویخته. او هدایائی نیز برای پرزیدنت نیکسون با خود آورده از جمله دو تصویر امضا شده از خود و یک اسلحه کلت ۴۵. متعلق به دوران جنگ جهانی‌ دوم که در کمال تاسفش آنرا در ابتدای ورودش از او اخذ مینمایند. او کلکسیون نشان‌های پلیس را که از ایالات مختلف به وی هدیه داده بودند را نیز با افتخار بروی میز پهن می‌کند که پرزیدنت آنها را تحسین نماید. پرزیدنت از دیدن پریسلی خوشنود میشود و آندو از لاس وگاس و نسل جوان حرف میزنند

الویس از بیتلها نزد پرزیدنت گله می‌کند و داد سخن می‌دهد که این گروه انگلیسی ادای روشنفکران را در میاورند، درامد عمده‌شان را از آمریکا بدست میاورند و سپس به آمریکا پشت میکنند و مردم دنیا را بر ضدّ ما امریکأیان تشویق میکنند. آنطوری که از یادشت‌های کاخ سفید پیداست پرزیدنت نیکسون سری به علامت موافقت تکان می‌دهد و با الویس همدردی مینماید. نیکسون اضافه مینماید “آنهائی که از مواد مخدر استفاده میکنند نیز احساسات ضدّ آمریکائی را پذیرا میشوند” الویس که به هیجان آمده بود ابراز میدارد “من طرف شما هستم و میخواهم به نحوی در اشاعه میهن پرستی‌ در میان جوانان آمریکائی نقش موثری داشته باشم و احترام به پرچم را احیا سازم” و میگوید “من یک پسر فقیر از تنسی هستم که هرچه بدست آورده‌ام از آمریکا میباشد و مایلم دین خود را به کشورم به هر نحوی که شده ادا نمایم” نیکسون با دقت به صحبت‌های الویس گوش فرا می‌دهد و محتاطانه ابراز میدارد “این کمک بزرگی خواهد بود” در این هنگام الویس موقعیت را مناسب می‌یابد و از پرزیدنت تقاضای یک نشان مأمور رسمی‌ مبارزه با مواد مخدر می‌کند. پرزیدنت که از این درخواست کمی‌ یکه میخورد با تردید رو به رئیس دفترش، باد کرگ، می‌کند و از او میپرسد “تو چه فکر میکنی‌ باد؟ آیا ما میتوانیم یک نشان به او بدهیم؟” باد نیز که از این درخواست متعجب شده بود میگوید “اگر جناب رئیس جمهور مایل باشند میشود” و در اینجا نیکسون موافقت خود را اعلام میدارد “من موافقم، مطمئن شوید که او یکی‌ بگیرد”  پریسلی از شوق در پوست خود نمیگنجد “آن برای من حائز اهمیت بسزأی خواهد بود آقای رئیس جمهور” و ناگهان نیکسون را به طرف خود می‌کشد و آن پرزیدنت غیر معاشرتی را در آغوش میگیرد. نیکسون زود خود را جدا میسازد و با دستش دو ضربه کوچک به شانه‌ الویس میزند و اظهار میدارد “من از تمایل شما در این مورد تشکر می‌کنم آقای پریسلی” نیکسون که در لحظه‌ای در آغوش الویس آن ابلبسه و دگمه‌های پرجسته را احساس می‌کند نمیتواند در مورد طرز لباس پوشیدن الویس ساکت بماند و اضافه مینماید ” شما یک جور عجیبی Image result for elvis presley and richard nixonلباس می‌پوشید، اینطور نیست؟” و الویس در جواب میگوید “شما نمایش خود را دارید و من هم نمایش خودم را” و بدین ترتیب آندو از یکدیگر خداحافظی میکنند. رئیس دفتر کاخ سفید ترتیب ملاقات الویس با رئیس اف بی‌ آی را می‌دهد که ده روز بعد از ملاقات با نیکسون، و پس از یک بازدید از مقر سازمان پلیس مخفی‌ آمریکا، به او نشان و وسائل  مورد نیاز یک مأمور بالا رتبه این سازمان را عطا نمایند. الویس در حالیکه یک نشان مأمور فدرال مبارزه با مواد مخدر را در دست دارد به خانه برمیگردد. او از خوشحالی در آسمان هفتم بسر میبرد. به میمنت آن پیروزی چهار مرسدس بنز دیگر در کریسمس برای اطرافیانش خریداری می‌کند. همسرش ادعا می‌کند که او آن نشان را فقط برای این خواسته که بتواند اسلحه و قرص‌هایش را بدون دخالت و بازجویی پلیس با خود به همه جأ حمل کند. الویس دیگر به عنوان یک عضو کامل افت بی‌ آی‌ گاهی‌ از نورافکن آبی‌ مخصوص که با آن نشان می آمد در اتومبیلش برای توقیف افرادی که با سرعت میروند یا کمک به اتومبیل‌های محتاج کنار جاده استفاده میکرد و از این کار احساس خوبی به او دست میداد

____________________________________________

الویس پریسلی

پل مکارتنی را مپزیرد

بورلی هیلز، پرئووگیا وی، لس‌آنجلس  ۲۷ اوت ۱۹۶۵

Elvis Presley Receives Paul McCartney

مذاکرات بین مدیران الویس و بیتل‌ها با درد سر‌های زیادی همراه بود. بیتل‌ها میخواستند الویس را ملاقات کنند ولی‌ او از بیتل‌ها دوری مجست، بعضی‌‌ها میگویند الویس پریسلی از اینکه بیتلها از او پیشی‌ گرفته اند و به اصطلاح دور را از او گرفته اند رنجور میبود. در طول سال گذشته مدیر الویس، کلنل پارکر، سعی‌ بر ترتیب دادن ملاقاتی بین دو قطب موسیقی‌ پاپ جهان داشت ولی‌ خواننده پر غیرت آمریکائی از دیدار گروه جنجالی و تازه به دوران رسیده انگلیسی آبا میداشت تا اینکه در آوریل گذشته الویس از رده بهترین و پر فروش‌ترین خواننده خارج شد و جایش را گروه بیتل‌ها گرفت. فقط در دوImage result for the beatles فیلم، بیتلها خود را نه‌ تنها در انگلیس شناسانیدند، بلکه در آمریکا خود را به درجه‌ای رسانیدند که در تاریخ موزیک پاپ بی‌ سابقه بوده. فیلم‌های “یک شب پس از روز سخت” و ” کمک” آنها را به اوج شهرت رسانیده بود در حالیکه فیلم الویس، “من را قلقلک دٔه” که در یک سالن آرایش مو انجام شده بود از طرفداران زیادی برخوردار نگشت. جنون بیتل پرستی‌ در سر تاسر امریکا رخنه کرده بود و به نظر می‌رسید که مرز و بومی نمیشناسد. در طی‌ تور آمریکا آنها از استقبال بی‌ نظیری توام با جیغ و فریاد از شادی دختران جوان برخوردار گشته بودند. شاید باور نکردنی باشد ولی‌ قوطی‌های کنسرو نفس آنها را مانند نان شب خریداری میکردند و ملحفه‌های استفاده شده آنان در هتل‌ها به مربع‌های سه‌ اینچی‌ بریده شده دانه‌ای دٔه دلار بفروش می‌رسید. بیتل‌ها سر زبان همه بودند به طوری که پرزیدنت جانسون به نخست وزیر وقت انگلستان، آلک داگلاس-هوم هنگام دیدارش از کاخ سفید در فوریه ۱۹۶۴ ابراز داشته بود ” من پیش قراول شما را پسندیدم ” و با لبخندی اضافه می‌کند “ولی‌ فکر نمیکنید آنها به یک سلمانی احتیاج دارند؟”  در بهار ۱۹۶۵ اوضاع الویس کمی‌ بهتر میشود. صفحه تازه او “گریه در محراب” در آمریکا مقام سوم را بدست میاورد در حالیکه در انگلستان اول میشود. اکنون که مقداری توازن در شهرت آنها بر قرار شده بود، مدیر الویس موقعیت را مناسب دید که از او دوباره بخواهد با بیتلها از در دوستی‌ برآید و با آنها ملاقات نماید

ناگفته نماند که کلنل پارکر دور از چشم الویس به اصطلاح دم بیتلها را میدیده و با تلگرام تبریک از موفقیتشان در مدیسون گاردن نیویورک و Image result for the beatlesفرستادن چهار لباس کامل کابوئی‌ با چهار شش تیر و جلد چرمی تکزاسی آنها را خوشنود داشته. در اوت همان سال وی به اتفاق مدیر بیتل ها، برایان اپستین، در دفترش در نیو یورک مذاکرات لازم را برای بهم رسانیدن خواننده‌هایشان به عمل میاورند. آندو در حالیکه بروی صندلی‌ هایی از پای فیل نشسته مشغول تناول ساندویچ کالباس و نوشیدن روتبیر میبودند به توافق رسیدند فقط به یک شرط که الویس آنرا گذاشته بود، که بیتلها به دیدن الویس بیایند. الویس میهمان فرانک لوید رایت، آرشیتکت نامی‌ بود و در منزل رایت که از شاه ایران اجاره نموده بود اقامت داشت. در راه رسیدن به آنجا، در اتومبیل حامل آنها، بیتل‌ها خود را با کشیدن دو نخ سیگار ماری جوانا سر حال میاورند و شاد و شنگول به محل اقامت الویس پریسلی میرسند

جرج هریسون میگوید “ما از در کادیلاک مثل سوسکهای فیلم‌ کارتون قل خوردیم بیرون و سImage result for the beatlesعی‌ میکردیم که احمق به نظر نیأیم” آنها به اتاقی که الویس در آن نشسته راهنمایی می‌شوند. الویس روی کاناپه نشسته بود در حالیکه گیتار فندرش را مینواخت. تلویزیون با صدای کم روشن بود. او در شلوار تنگی به رنگ خاکستری و پیرا‌هن قرمز رنگ در میان بادی گارد‌ها و دوستانش نشسته بود. پل به یاد میاورد “در دستگاه گرامافون آهنگ موهیر سام نواخته میشد که الویس پیاپی آن صفحه را گوش میکرد” روی طاقچه یک نوشته قاب شده بود که میگفت “تا آخر با ال بی‌ جی” همسران و دوست دختران همراهان الویس نهایت سعی‌ خود را در پنهان ساختن هیجان خود در مقابل بیتل‌ها میکردند ولی‌ باز موفق نمیشدند. آنها به هیچ وجه نمیخواستند الویس را ناراحت سازند. پس از مدتی‌ ندانم چه‌ها پارکر میز مشروب را از وسط باز می‌کند که زیرش میز رولت نمایان میشود. برایان اسپین به شوق می‌اید چون یک قمار باز ذاتیست

بیتل‌ها در مقابل الویس نمیدانند چه بگویند. آنها فقط به او نگاه میکنند. پنداری هنوز باورشان نمی‌شد که روبروی الویس قرار دارند. بالاخره پل سکوت را می‌شکند و میگوید ” وای ! او الویس است” همه تحت تأثیر در حضور الویس قرار گرفته‌اند به خصوص دستگاهی که او در دست دارد و کانال‌های تلویزیون را با آن عوض می‌کند. آنها هیچوقت یک کنترل از راه دور تلویزیون ندیده بودند. در این هنگام الویس لب به سخن میگشاید ” ببینین پسرها، اگر میخواهید اینجا بنشینید و تمام شب را به من ذلّ بزنید، من میرم بخوابم” او با همان لهجه جنوبیش ادامه می‌دهد ” من انتظار نداشتم شما مثل رعیت‌ها در مقابل پادشاه رفتار کنید، من فکر می‌کنم بهتره با هم بنشینیم و گپی‌ بزنیم و شاید یکی‌ دو آهنگ را با هم بنوازیم” جان لنن جرأت به Image result for elvis presley and beatlesخرج میدهد و از الویس میپرسد که آیا او برای فیلم آینده ا‌ش تمرین می‌کند، الویس پاسخ می‌دهد “البته که من تمرین می‌کنم” و اضافه می‌کند ” من در نقش یک پسر روستأی که گیتار مینوازد قرار است ظاهر شوم با دخترانی که درطول راه ملاقات می‌کنم، و آره چند آهنگ هم میخونم ” بیتل‌ها ساکت هستند و الویس یخ را می‌شکند و بلند می‌خندد ” این است متن فیلم” آنگاه رینگو ابراز تمایل می‌کند که بیلیارد بازی کند، یکی‌ از اطرافیان قبول می‌کند با او بازی کند. الویس میگوید “خوب من باید به لوو (دست شویی به زبان عامی‌ انگلیسی) برم” و بیتل‌ها به شوخی‌ میگویند “ما همه با تو به لوو میأیم ” جرج یک سیگار ماری جوانا روشن می‌کند و با آرایشگر الویس که در ضمن مشاور روحانی او نیز می‌باشد آنرا دود می‌کند. مجلس کمی‌ خودمانی تر میشود. دوستان الویس در شناختن صورت‌های بیتل‌ها مشکل دارند، بالاخره یکی‌ آن مساله را حل می‌کند و آنها را خطاب می‌کند “هی‌ بیتل”  بعد برای پل و جان گیتار میاورند که آندو نیز شروع به نواختن برخی‌ از آهنگ‌های الویس میکنند که قبل از شهرتشان در مجالس عمومی‌ مینواختند

الویس هم روی کاناپه با گیتار باس آنها را همراهی میکرد. پس از تمام پل به شوخی‌ روو به الویس کرده میگوید “خوب داری باس میزانی‌‌ها ” الویس بروی خودش نمیاورد. جان یک مرتبه شروع می‌کند تقلید صدای پیتر سلرز را در میاورد که لبخند به روی لبان الویس ظاهر میشود. جان ناگهان از الویس میپرسد “چرا دیگه راک اند رول نمیخوانی؟” و ادامه می‌دهد ” من عاشق اون صفحه‌های سان تو هستم” پس از حدود دو ساعت ملاقات به اتمام می‌رسد و الویس میهمانانش را تا دم در مشایعت مینماید. بیتل‌ها از الویس دعوت به عمل میاورند که در محل اقامتشان در بندیکت کنیون به نزدشان بیاید و او قبول می‌کند. دم در کلنل پارکر به هر چهار تا بیتل یکی‌ یک فندک که در واگون کوچکی شبیه واگن گاوچرانان تگزاس کار گذاشته بودند کادو می‌دهد. هنگام ترک منزل جان فریاد میزند “زنده باد سلطان” و سوار همان کادیلاک منتظر می‌شوند

غروب روز بعد مأموران ایمنی الویس به محل اقامت بیتل‌ها در بندیکت کنیون میروند که آنجا را بازرسی نمایند. جان لنن به آنها میگوید که “دیروز بزرگترین روز زندگی‌ من بود” و اینکه “من بدون الویس هیچ میبودم” شاید او متوجه شده بود که نزد الویس آنها وجه نکوئی از خود نشان ندادند. او میترسد که الویس دیدار آنها را پس ندهد. همینطور هم میشود. الویس پریسلی دیگر هیچوقت بیتل‌ها را ملاقات نکرد. چهل سال بعد پل مکارتنی به یاد آنروز می‌افتد و ابراز میدارد “آن دیدار از الویس یک خاطره فراموش نشدنی‌ به روی من گذارد” البته جرج یکبار دیگر شاه موزیک پاپ آمریکا را در پشت صحنه هنگام اجرای برنامه ا‌ش در مدیسون گاردن ملاقات کرد و برایش آرزوی موفقیت روزافزون نمود

_____________________________________________

لطفا بقیه‌ را در جلد سوم “سلام  خداحافظ  سلام” در لینک زیر مطالعه فرمائید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/04/25/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8-%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%b3%d9%88%d9%85/

 

 

Image

خاطرات آقا خان محلاتی، جلد چهارم

برای یادآوری میتوانید جلد سوم را در لینک زیر بیابید

https://mohsen33shojania.wordpress.com/2017/01/21/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%ad%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%b3%d9%88%d9%85/

ترجمه و تالیف از محسن شجاع نیا                                                تصاویر توسط مترجم اضافه گردیده

 اشغال ایران توسط قوای متفقین

در شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی، ۱۹۴۱ میلادی من باز خود را  در سیلاب پر جوش و خروش سیاست یافتم و آن مربوط به سرزمین آبا اجدادیم، ایران می‌بود. بلی قوای متفق، عمد‌تاً روسها و انگلیس‌ها ایران را اشغال نموده بودند. روسیه شوروی از شمال و بریتانیا ی کبیر با سربازان هندی عمد‌تاً سیک از خلیج فارس. من باز خود را یک واسطه و حامل پیام‌ها یافتم. شاه وقت ایران رضا شاه می‌بود که من او را به خوبی می‌شناختم و به اصالت عقایدش واقفم. رضا شاه سر سلسله خاندان پهلوی بود که حکومت را از احمد شاه قاجار، آخرین امپراطور پارس بدست گرفت و او در فرانسه برای همیشه مقیم گردید. رضا شاه از سرزمین کوهستانی شمال ایران، استان مازندران می‌بود که از ایرانیان خالص هستند که نسلشان با اقوام مهاجم از جنوب قاطی نشدند. آنها نزدیکترین شاخه جدا شده قوم آریایی هستند که به علل سوق الجیشی و در کوهستان ماندن نسلشان از دستبرد اعراب و مغول‌ها در امان ماند. قوم قاجار از شمال شرق ایران زمین آمدند و اصلا ترک نژاد هستند که به مرور زمان با دیگر اقوام ‌ایرانی آمیختند به خصوص با اهالی آذربایجان و گرجستان. البته من منظور برتری نژادی آریأی‌ها را نسبت به اعراب و ترک‌ها ندارم. ایرانیان یک ملت آمیخته با تمامی مردمانی هستند که یا با متوسل شدن به زور و قوای قهری و یا از طریق داد و ‌ستد از چین به اروپا با اهالی ساکن ایران زمین آمیختند که مردم امروز ایران را تشکیل می‌دهند

رضا شاه را ابتدا خود احمد شاه به سمت وزارت جنگ منصوب نمود و به او لقب سردار اعظم را عطا نمود و هنگام عزیمتش به اروپا وی را به نخست وزیری گمارد و قدرت تام اجرائی به  وی واگذار نمود که نهایتا منجر به سرنگونی خود و شاه شدن رضا خان گردید. رضا شاه را از قرار یک افسر ارشد انگلیسی به نام ژنرال آیرن ساید در حین بازدید از لشگر قزاق در شمال کشف کرده بود و به مقامات سفارت انگلستان از رشادت و قدرت مدیریت رضا خان قزاق گفته بود. او در مقابل دستور خلع سلاح قزاقان در حضور آیرن ساید ایستاده و شجاعانه از دادن اسلحه ا‌ش سر باز زده بود. آیرن ساید معتقد بود اگر ایران مجبور به تعویض رژیم شود رضا خان کاندید مناسبی برای قدرت به دست گرفتن می‌بود. وی از سال ۱۹۱۹ که احمد شاه قاجار زیر بار قرار داد منحوس وثوق الدوله نرفت تحت نظر انگلیسی‌ها بودImage result

احمد شاه قاجار مردی مطلع و به عکس رضا خان قزاق باسواد و مطالعه کرده می‌بود. او از تاریخ ایران و جهان خوب سر رشته میداشت و میتوانم بگویم دمو کر‌ات ترین پادشاهی بود که ایران تا به آن روز به خود دیده بود. وی پس از اطمینان خاطر از دست دادن تاج و تختش باز هم اصرار میداشت به ایران برود که از این اقدام او جلوگیری میشد. وی مردی متأهل با چندین همسر و فرزند می‌بود. احمد شاه معزول در اقتصاد و جمع آوری سرمایه چیره دست بود و در بازار بورس سهام نیو یورک سرمایه داشت. وی در پاریس نیز از باغ وسیعی بر خوردار می‌بود که خانوارش آنجا میزیستند. او که از چاقی مفرط رنج می‌برد به یک باره تصمیم به کم کردن وزن خود گرفته خود را در رژیم غذائی حاد گذارد که سلامتش را در این تلاش از دست داد و در جوانی‌ رخت از دنیا بر بست. غم دوری از میهن و از دست دادن تاج و تخت میتواند موثر باشد در مرگ نا بهنگام او

رضا شاه که نام خانوادگی پهلوی را بر گزیده بود قبل از شروع جنگ با آلمان نازی روابط حسنه داشت و تحت عنوان بی‌ طرفی‌ از مهندسان و صنعت گران آلمانی در کشورش استفاده نمود او سخت به مدرنیزه نمودن کشورش علاقه مند می‌بود و مانند همپایش آتاترک در ترکیه دست به اقداماتی جهت مدرنیزه کردن ایران زّد وی با آداب اسلامی مخالفت نداشت ولی‌ با پوشش زنان در ملأ عام که یک پارچه سر تا پا به نام چادر می‌بود مخالفت ورزید و زنان را مجبور به پوشیدن البسه به سبک اروپایی یا محلی خودشان نمود که اغلب رنگارنگ و بسیار زیبا هستند به خصوص البسه قشقأیان و کردها. از دیگر اقدامات مدرنیزه نمودن ایران توسط رضا شاه میتوان از دانشگاه تهران نام برد و احداث راه آهن سر تا سری ایران که از خلیج فارس به مرز‌ روسیه شوروی در شمال می‌رسید و سفارش کارخانه ذوب آهن که از آلمان خریداری نموده بود. این کار روسها و انگلیسها را Image resultمشکوک ساخت که ایران میتواند هر لحظه به سمت قوای آلمان جذب شود و دیگر امیدی به رسانیدن مهمات از طریق راه آهن سر تا سری به روسها نخواهد بود. به خصوص که در آن زمان آلمان به روسیه حمله کرد و دیگر اطمینانی به ایران نمی‌رفت که بی‌ طرفی‌ خود را نگاه دارد. کشتی‌‌های حامل لوازم و قطعات کارخانه ذوب آهن که قرار بود در حوالی تهران نصب گردند توسط نیروی دریایی بریتانیا غرق شدند. سواحل ایران به ناغافل از خلیج فارس با توپ‌های ناوگان بریتانیا و اراضی‌ شمال زیر بمباران هوایی ارتش روسیه شوروی در هم کوبیده شدند و مردم بیچاره را غافل گیر کردند. سربازان ارتش ایران در پادگان‌های خودشان زندانی شدند.  ایران ظرف بیست و چهار ساعت در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱ به اشغال متفقین آمد و فردای آنروز سر کنسول انگلیس در تهران نامه کوتاه ولی‌ مؤدبانه‌ای به دربار رضا شاه پهلوی ارسال نمود بدین مضمون: آیا عالیجناب استعفای خود را از سلطنت در نظر میگیرند؟ و به‌ نفع فرزند ارشدشان که طبق قانون اساسی‌ ولیهد ایران است از سلطنت کناره میگیرند؟ ما به ایشان ارادت خواهیم داشت و حمایت خود را از جانشین بالحق شما دریغ نخواهیم کرد. ولی‌ عالیجناب در نظر داشته باشند که راه حل دیگری وجود ندارد

متوجه هستیم که رضا شاه در این نامه عالیجناب خطاب شده که از اعلیحضرت درجه ا‌ش پایین تر است و آن رسم کشور‌های پیروز است که رئیس کشور مغلوب را با یک درجه تخفیف خطاب نمایند. درست مانند ناپلئون که در تبعید زیر نظر انگلیسی‌ها با لقب ژنرال مخاطب می‌گردید نه‌ امپراتور و آن مایه گله و نا رضائی ناپلئون می‌بود به طوری که در میهمانی‌های دولتدار انگلیسی‌ شرکت نمیجست زیرا در کارتهای دعوت همیشه او به عنوان ژنرال خطاب می‌گردید

من برای رضا شاه احترام قائل بودم و او را مردی مصمم و ایران دوست میدیدم. نزدیکی‌‌های او با آلمان هیتلری با آنکه ادعای بیطرفی میکرد از چشم قوای متفق پنهان نبود. حتی هیتلر در هدایا ‌اش به پادشاه ایران عکس بزرگ قاب شده‌ای را به امضای خود به دربار فرستاده بود که مورد قبول و خورسندی رضا شاه واقع گشت. هنگام حمله آلمان به روسیه شوروی من در ژنو زندگی‌ می‌کردم. بسیار در فکر سرنوشت مملکت اجدادیم ایران و پادشاه آن رضا شاه بودم که آیا متفقین به ایران به چشم دوست خواهند نگریست یا دشمن؟ بدین دلیل بود که از طریق وزارت امور خارجه در لندن تلگرام بلند بالایی برای رضا شاه فرستادم و از او خواهش نمودم که مبادا گول هیتلر را بخورد و جذب قوای او شود. از او خواستم اگر هم نمیخواهد با متفقین هم رزم شود الا اقل به آن طرف نپیوندد. از قرار آن تلگراف به دست رضا شاه دیر رسید و کار از کار گذشته بود. ایران تحت اشغال متفقین در آمد

رضا شاه را با کشتی‌ از بندری بر کرانه خلیج فارس از ایران بردند و همراه خانوده ا‌ش به جزیره‌ موریس سپس دوربن و نهایتاً به ژوهانسبورگ  نقل مکان دادند که بقیه‌ عمر غمگین خود را در آنجا سپری نمود. وی دچار حمله قلبی گردید و در مقابل چشم همسر و دخترانش در اتاق نشیمن به زمین می‌افتد و جان به جان آفرین تسلیم مینماید. در باره تعویض قدرت ایران با من چند بار مشورت شد. من فرصتی دیگر یافتم برای خاندان قاجار که یک قرن و نیم اخیر را در آن پهنه از دنیا حکم فرمایی میکردند. من ولیعهد قانونی ایران را از لحاظ قانون اساسی‌ ۱۹۰۶ توصیه نمودم که تحقیق کردند. او در خدمت ناوگان دریائی بریتانیا و افسر فرمانده بود ولی‌ یک عیب بزرگی که داشت آن بود که فارسی‌ نمی‌دانست. بالاخره تصمیم گرفته شد فرزند ارشد رضا شاه را که نامش محمد رضا می‌بود بر تخت سلطنت بنشانند. یک تعویض قدرت آبرومند در خاندان پهلوی

درخشش تهران

سالهای جنگ تمام شدند ولی‌ با این احوال امکانات ارسال تلگرام و دریافت خبر در سویس هنوز محدود بود. از این بابت از سفارت هند متشکرم که در فرستادن تلگرام‌های معدودم به من کمک نمودند و مرا از لیست انتظار طولانی‌ متقاضیان رهایی‌ بخشیدند. آن هم قابل اطمینان نبود که بدست گیرنده برسد. نتایج مسابقات دربی به من می‌رسید. اسب‌هایم دوم و سوم شده بودند. در سال ۱۹۴۴ تهران میدرخشید. او را از پسرم علی‌ اجاره کرده بودم. اواخر آن سال ارتباطات بهتر شدند و اخبار تهران را همان روز دریافت می‌کردم. در سنّ لژر پیروز شده بود و من و علی‌ خوشحال

در دوران جنگ اصطبل‌ها و اسبانم زیر نظر مستقیم پدر سرپرست کنونی آقای نسبیت وادینگتن می‌بود که با همکاری فرانک باترز توام بود. بعد از جنگ کم کم کنترل اصطبل‌ها را خود بدست گرفتم و شخصاً مراقب تعلیم و تربیت‌های اسبانم بودم به طوری که در ۱۹۴۷ کنترل کامل اسب‌ها و اصطبل‌هایم را از نو بدست گرفتم

سفر به مصر

 سال ۱۹۴۵ دوران تنهائی من بسر آمد و من میخواستم به قاهره بروم. در پاریس تحت محافظت پلیس‌های فرانسوی و انگلیسی که سفیر بریتانیا، لرد نورویچ، برایم سازمان دهی‌ نموده بودند به سوی مارسی حرکت کردم در حالیکه در میان راه از میان ارتش شکست خورده آلمانی‌ها گذر کردیم. با اینکه متفقین پیروزی خود را بر فرانسه تثبیت نموده بودند ولی‌ کشور هنوز در امن و امان نبود. در مارسی میهمان فرماندار ارتش آمریکائی، ژنرال جان ب راتایو بودم و از آنجا با یک هواپیمای نیروی هوایی سلطنتی به طرف قاهره پرواز نمودم

قاهره مرکز فرمانداری کّل انگلیس در خاور میانه می‌بود و جنگ‌های بریتانیای کبیر در این منطقه از جهان از سال ۱۹۴۰ از قاهره کنترل میشد و تصمیمات عمده استراتژیکی دولت بریتانیا در خاور میانه از آنجا صادر میشد. به همین دلیل لشگر عظیمی‌ از قوای بریتانیای کبیر، در حوالی پایتخت مصر اقامت داشتند و آن سبب حفاظت و امنیت نسبی‌ قاهره در ایام جنگ جهانی‌ دوم بود. سفیر وقت انگلستان در قاهره لرد کیلیرن بودند که نقش بسزأی در تدوین و به توافق رسانیدن عهد نامه ۱۹۳۶ داشتند. در گوشه و کنار شهر، در آپارتمان‌های نو ساز در جزیره‌ و باغ شهر، همزیستی‌ مسالمت آمیز بین مصریان و انگلیسی‌ها ادامه داشت ولی‌ به طور آشکاری محدود به رعایت ادب و آداب شهروندی میشد و آن دوستی‌‌ها و گرمی‌‌های سابق فروکش کرده بود. در برخی‌ موارد نیز تحمل یکدیگر در زندگی‌ روزانه  فشرده میشد و از بروز حوادث آینده نه‌ چندان دور خبر میداد

همانطور که قبل اشاره رفت من از خاندان فاطمیان مصر ریشه میگیرم که چندین قرن پیش بر نواحی شمال آفریقا و عربستان حکمفرمأی داشتند. در دربار مصر و حلقه سیاسات آن کشور آبأ و اجدادی من دوستان بسیاری داشتم از جمله اعضای خاندان سلطنتی. سه‌ نفر از آنان، به عقیده من مستحق شناخت بیشتر هستند. اول پادشاه فاروق که من اکنون او را برای اولین بارImage result for prince muhammad ali of egypt relation king farouk پس از سالیان ملاقات می‌کنم که جوان رشیدی شده بود، دوم نخست وزیرش، نحاس پاشا و سوم ولیعهد شاهزاده محمد علی‌ که درعین حال نیابت سلطنت مصر را در دوران طفولیت فاروق به عهده داشتند. من و پرنس محمد علی‌  پنجاه و پنج سال دوستی‌ نزدیک داشتیم. اولین بار در ۱۸۹۸ در لندن با یکدیگر آشنا شده بودیم و هردو در یک هتل اقامت گزیده بودیم. پرنس محمد علی‌  نیز مانند من به کاخ بوکینگهام برای صرف شام با ملکه ویکتور دعوت شده بودند که بیش از نیم قرن بعد در همان کاخ و به افتخار تاجگذاری ملکه الیزابت دوم به صرف چای و شیرینی‌ دعوت داشتیم. من و شاهزاده محمد علی‌ از یک دوستی‌ محکم و طولانی‌ برخوردار بودیم که همیشه از معاشرت با او لذت بردم

شاهزاده محمد علی‌ از شخصیت‌های نادری بود که پنداری در چندین دنیا زندگی‌ میکرد. محمد علی‌ هیچوقت ازدواج نکرد چون توانائی ساختن خانواده و اداره آن را با در نظر داشتن وظایف سیاسی و مذهبی‌ خود در خود نمیافت. به عکس من فکر می‌کردم از سلامتی جسمی‌ برخوردار میبود. وی که برادر کوچکتر خدیو مصر می‌بود اوقات Image result for prince muhammad ali of egypt relation king faroukطولانی‌‌ای را در تحقیقات میگذرانید و در حقیقت مغز متفکر دستگاه حکومتی فاروق می‌بود. او مردی مذهبی‌ می‌بود که به مکه رفته بود و با عملای شاخه‌های مختلف اسلام اهل تسنن صحبت‌ها کرده و یاد داشت‌ها برداشته بود. یک بار هم مقداری بروشر اسلامی به من داده بود که با خود به اروپا ببرم و میان دوستان و علاقه مندان به اسلام پخش نمایم و من نیز قبول کردم و همان کاری را که خواسته بود برایش به انجام رسانیدم که باز تابهای مثبتی به همراه داشت. تصویر پادشاه فاروق و نخست وزیر وی، پرنس محمد علی‌ هنگام نماز دیده میشوند

پرنس محمد علی‌ به چندین زبان زنده سخن می‌گوید به خصوص عربی‌، ترکی‌، انگلیسی، فرانسه‌ و آلمانی. دانش آگاهی‌ عمیق او در تاریخ مصر چه از زمان مملوک‌ها و چه از دوران پدر پدر بزرگش محمد علی‌ فاتح مصر و سودان مانند ندارد. طرفداران او در مصر و در خارج از مصر از میان جوامع گوناگون اروپائی، مسیحی‌، یهودی، و یونانی‌های ارتدکس همه مقالاتش را مطالعه و طرز افکار او را می‌پسندند. شهرت او به ینگه دنیا نیز رسید و آمریکائیان او را خوب میشناختند. پرنس محمد علی‌ قصر خود با تمامی کلکسیون آثار هنری‌اش و باغستان گلهای بیمانندش را وقف دولت مصر کرده که پس از فوتش به موزه تبدیل شوند. در  کهن سالگی او را در سویس یا در ریویرا ملاقات می‌کردم. برایش عمری طولانی‌ همراه سلامتی خواهانم

  نحاس پاشا، نخست وزیر فاروق

و اما از شخصیت دومی که نام بردم یعنی مصطفی النحاس پاشا، نخست وزیر فاروق شاه بگویم. من اولین بار ایشان را در ژنو و در مقر لژیون ملل ملاقات کردم و به علت نزدیکی‌ روابط دولت‌های هند و مصر، هردو تحت حمایت بریتانیای کبیر، من که آنزمان نماینده هند می‌بودم او را در ژنو به مجامع و مجالس مختلف برده از او پذیرایی شایانی به عمل آوردم. پس از چند روزی معاشرت با نحاس پاشا متوجه کیفیت و کاراکتر واقعی‌ او شدم. او در خواندن قرآن و دکلمه‌های نیایش بسیار ماهر می‌بود و به آن هنرش مینازید. او سخنوری چیره کلام می‌بود که می‌توانست جمعیت زیادی از اهالی مملکتش را شیفته خود سازد. همسر نحاس پاشا، مادام زینب الوکیل، که در ژنو وی را همراهیImage result for nahas pasha Image result for nahas pashaمینمود خصوصی به من ابراز میداشت که شوهرش یک سلطنت طلب دو آتشه است و تمامی قدرت و کوشش خود را در برقرای و پیشرفت سلطنت فاروق شاه بکار میبرد. مادام زینب الوکیل اضافه نمود که به عنوان نخست وزیر کشور وظیفه سنگین مطلع ساختن ولی‌ نعمتش را مبنی بر محدودیت‌های پادشاه تحت قانون اساسی‌ نیز به عهده دارد. شبی‌ سر میز شام نحاس پاشا خود را با گلد ستون نخست وزیر مکله ویکتریا مقایسه میکرد که وظیفه قانونی خود را در قبال مردم داراست که با خاطرنشان ساختن پادشاهش به قانون اساسی‌ و حدود اختیارات وی، نخست وزیر را به سختی یک یار خیر خواه می‌یابد. چه بسا هرگاه از در تملق و چاپلوسی درآید و کار‌های فراتر از حدود شاهش را ندیده بگیرد آنگاه حادثه فاجعه باری در انتظار مملکت و حکومت قد علم خواهد کرد

پادشاه فاروق

  شاه فاروق که در آکادمی سلطنتی انگلستان تحصیل مینمود در ۱۹۳۶ به جاینشینی پدر، فواد اول، در شانزده سالگی به سلطنت مصر رسید وی سخنرانی کوتاهی‌ پس از تاجگذاری خطاب به مردم مصر ایراد نمود که از رادیو پخش گردید و آن اولین سخنرانی یک مقام بالا مرتبه در مصر می‌بود که از طریق رادیو به اطلاع مردم مصر و جهانیان رسید. درسال ۱۹۵۲ که در یک کودتای نظامی سرهنگ جمال عبد آلناصر او را عزل نمود و پایان همیشگی‌ حکومت سلسله محمد علی‌ را در تاریخ به ثبت رسانید. خواهر وی، پرنسس فوزیه همسر اول پادشاه ایران، محمد رضا شاه پهلوی گردید ولی‌ پس از بدنیا آوردن یک دختر از شوهر تاجدارش جدا گردید و به مصر بازگشت

در باره فاروق شاه نظریات ضدّ و نقیض فراوان است. وی که در کودکی پدرش را از دست داد تقریبا همزمان از مادر خود نیز جدا گشت و او را به یک پانسیون در انگلستان فرستادند. محروم از عشق و محّبت هردو والد او به مانند یک زندانی در یک ویلای کوهستانی اغلب ایام را در تنهایی میگذرانید. به کسب علم علاقه نداشت و هیچوقت به دانشگاه نرفت. فقط چند ماهی‌ را در آکادمی نظامی در وولویچ گذراند. وی تمام عمر از اینکه اطرافیانش افراد برجسته و تحصیلکرده بودند احساس حقارت میکرد. در جوانی‌ اغلب اوقاتش را در کاباره‌ها شر به پا میکرد و به اصطلاح کافه رو بهم می‌ریخت. فاروق به قمار علاقه وافر میداشت و در کازینو‌های موناکو و جنوب فرانسه‌ مقادیر زیادی بازنده شد. این رفتار‌ها و کردار‌های ناشایست وی بود که کم کم مردم مصررا از او روی برگردان ساخت. وی در جامعه جهانی‌ نیز از احترام بالائی برخوردار نبود. اگر به خاطر عموی لایق و با هوشش نبود او زود تر از اینها ازتخت سلطنت مصر به زیر افکنده می‌گردید

فاروق همواره با زندگی‌ مجلل و افسانه‌ای به خاطر میاید. او بیش از یک دوجین کاخ و قصر مجلل را صاحب بود با بیش از یکصد اتومبیل که آنها را با علاقه هرچه تمام‌تر دوست میداشت به خصوص بنتلی قرمز رنگی‌ را که شخصا به طراح ایتالیأی فیگنیِ فلشی سفارش داده بود. او عاشق غذاخوردن می‌بود و صد‌ها جانور صدفی را در هفته تناول مینمود به طوری که این اواخر وزنش به صد و سی‌ کیلو رسیده بود. شاه فاروق در آستانه سال نو ۱۹۳۸ با ملکه فریده در قاهره طی‌ مراسم با شکوهی ازدواج نمود. از قرار معلوم او به هیتلر و قوای آلمان و ایتالیا از لج انگلستان هم که شده بود علاقمند می‌بود و حتی شایع است که نامه‌ای نیز به هیتلر نوشته و از اشغال مصر توسط آلمان استقبال کرده. سلطان فاروق به زندگی‌ پر خرج طوری عادت داشت که چراغ‌های قصرش را تمام شب  روشن میگذاشتند حتی هنگام بمباران نیرو‌های هوایی آلمان و ایتالیا در بندر اسکندریه که وی کاخی مجلل آنجا میداشت. فاروق که بسیاری از مستخدمین کاخ‌هایش از اتباع ایتالیا بودند در جواب سفیر انگلستان، سرّ مایلز لمپسن که از او خواسته بود مستخدمین ایتالیأی خود را از مصر اخراج کند گفته بود: من ایتالیأی‌های خود را زمانی‌ بیرون می‌کنم که تو هم ایتالیأی خود را بیرون کنی‌. همسر سرّ لمپسن ایتالیأی بود. در فوریه ۱۹۴۲ سربازان